‫‪1‬‬

‫منوچھرجمالی‬

‫چگـونـه‬
‫»عـشق به زيبائيھای زندگی درگيتی « ‪،‬‬
‫» فريب = گمراھی « شد ؟‬
‫عـشـق ِفـريـبـنـده‬
‫فريفته شدن به زيبائی‪،‬عشقست‬
‫…………………………………………………‬

‫» فريب « ‪ ،‬دراصل ‪ » ،‬کشش به زيبائی و مھر« بوده است‬
‫‪.....................................................................‬‬

‫شبی ‪ ،‬عشق فريبنده ‪ ،‬بيامد جانب بنده‬
‫که بسم ﷲ ‪ ،‬تتماجی ‪ ،‬برای تو پزيدستم‬
‫چون چھره نمود ‪ ،‬آن ُبت زيبا‬
‫ماه ازسوی چرخ ‪ ،‬بت پرست آمد‬
‫بت وبت پرست وموءمن‪ ،‬ھمه درسجود رفتند‬
‫بت خوش لقا درآمد – مولوی‬
‫چوبدان جمال وخوبی ‪ِ ،‬‬
‫به جان شه ‪ ،‬که نشنيدم ‪ ،‬زنقدش‪ ،‬وعده فردا‬
‫شنيدی نور رخ ‪ ،‬نسيه ‪ ،‬زقرص ماه تابنده – مولوی‬
‫چواو‪ ،‬رخساربنمايد ‪ ،‬نماند کفروتاريکی‬
‫چوجعد خويش بگشايد ‪ ،‬نه دين ماند نه ترسائی ‪ -‬مولوی‬
‫دوتجربه گوناگون از» فريب «‬
‫‪-----------------------------------------------------‬‬

‫اصطالح » فريب « درادبيات ايران ‪ ،‬گواه بر دوتجربه گوناگون‬
‫ومتضاد درتاريخ ايران ھست ‪ .‬فريب ‪ ،‬ازسوئی معنای مثبت دارد و‬
‫‪1‬‬

‫‪2‬‬

‫بيان کشش به زيبائی است ‪ ،‬و ازسوی ديگر‪ ،‬فريب ‪ ،‬معنای منفی‬
‫دارد و بيان اغفال وگمراھی و در دام انداختن و گول زدن ميکند ‪ .‬اين‬
‫دورويگی يک اصطالح‪ ،‬ريشه درتحول ژرفی درتاريخ فرھنگ ودين‬
‫ايران دارد ‪ .‬اين وارونه شدن معنا ومحتوا ‪ ،‬پيايند ‪ ،‬وارونه شدن‬
‫رابطه با » اصل زيبائی و کشش آن « است ‪ .‬اصل زيبائی وکشش آن‬
‫به کردار‪ ،‬پيوند انسان با خدا وبا طبيعت وبا انسانھا ‪ ،‬طرد ميگردد ‪،‬‬
‫و »روشنی بـُرنـده = اراده « جانشين آن ميگردد ‪ ،‬و برضد » کشش‬
‫« برميخيزد ‪ ،‬وسرچشمه آن را که » زيبائی « است ‪ ،‬ازاولويت می‬
‫اندازد ‪ ،‬و آنھارا تابع » اراده = روشنی ّ‬
‫برنده « ميسازد ‪ » .‬زندگی‬
‫کردن به اکـراه « ‪ ،‬جانشين » زندگی کردن به رغـبت « ميگردد ‪» .‬‬
‫زندگی کردن به رغبت « ‪ ،‬پيايند سرانديشه » جفتی = سنگ = ھنج «‬
‫است ‪ » .‬ھنجمک « به معنای » به رغبت « است ‪ .‬انسان به رغبت‬
‫زندگی ميکند ‪ ،‬ھنگاميکه به آن کار» کشيده ميشود « ‪ .‬بدين علت بود‬
‫که » زنخدای دين « که خودش ‪ ،‬نيروی ضمير وفطرت ھرانسانيست‬
‫» اصل زيبائی « است ‪ ،‬و» ھمچند ھمه زيبايان ‪ ،‬زيباست « ‪ .‬ازاين‬
‫رو مردمان ‪ ،‬اين زنخدا را » بُت فريب = ُبت فـريو « ميناميدند ‪،‬‬
‫چون » محبوبه ای بود که زيبائيش ‪ ،‬ھرانسانی را افسون ميکرد « ‪.‬‬
‫اخالق ‪ ،‬برپايه » کشش « نھاده ميشد ‪ .‬دين ‪ ،‬اکراھيست ‪ ،‬وقتی‬
‫برپايه امر ونھی است و ناتوان از کشش است ‪ .‬نخست ‪ ،‬نگاھی‬
‫کوتاه به دومعنای متضاد » فريب « درادبيات ايران انداخته ميشود ‪،‬‬
‫تا اين تضاد وتحول ‪ ،‬چشمگيرگردد ‪.‬‬
‫دلفريبان نباتی) گياھی (‪ ،‬ھمه زيور بستند‬
‫دلبرماست که با » ُحسن ِخداداد « آمد – حافظ‬
‫مدامم مست ديدار ونسيم جعد گيسويت‬
‫خرابم ميکند ھردم ‪ ،‬فريب چشم جادويت – حافظ‬
‫فريب دختررز‪ ،‬طرفه ميزند ره عقل‬
‫مباد تا به قيامت ‪ ،‬خراب ‪ ،‬طارم تاک – حافظ‬
‫حافظ ‪ ،‬حديث ِ سحرفريب خوشت ‪ ،‬رسيد‬
‫‪2‬‬

‫‪3‬‬

‫تا حدمصروچين و به اطراف روی وری‬
‫تا ابد ‪ ،‬پستان جان پرشير باد مادردولت‪ ،‬طرب زاينده باد‬
‫شيوه عاشق فريبی ھای يار کم مباد وھردم افزاينده باد‬
‫دل زما بربود ‪ ،‬حسن دلربا چابک وصياد‪ ،‬برباينده باد‬
‫مرغ جانم گر نپرد سوی عشق‬
‫پروبال مرغ جان ‪ ،‬برکنده باد – مولوی‬
‫طبيعت ) گياھان دلفريب ( و » حسن خداد معشوقه « و» دخترزيبای‬
‫انگور= باده « و » گفتار زيبا « ‪ ،‬ھمه ‪ ،‬مارا به رغبت ميفريبند وما‬
‫خواستاراين فريفته شده ھستيم ‪ ،‬اينھا مغناطيس ِ جان ما ھستند ‪.‬‬
‫ولی دربرابر چنين فريبی که جان ھرانسانی ‪ ،‬ميطلبد ‪ ،‬فريب ديگری‬
‫روی ميدھد که ما ازآن ميگريزيم و اين فريب ‪ ،‬کارغول وديو ميباشد‬
‫‪ ،‬و فقط معنای اغفال کردن وگمراه کردن ومشتبه ساختن و دردام‬
‫انداختن دارد ‪.‬‬
‫دوراست سرآب ‪ ،‬از اين باديه ‪ ،‬ھشدار‬
‫تا » غول بيابان « نفريبد به سرابـت – حافظ‬
‫چو طفالن ‪ ،‬تا کی ای زاھد ‪ ،‬فريبی‬
‫به سيب بوستان وشھد وشيرم – حافظ‬
‫ما ازدرون در‪ ،‬شده مغرور صد فريب‬
‫تاخود درون پرده ‪ ،‬چه تدبير ميکنند – حافظ‬
‫غول‪ ،‬ماراکه دنبال » آب زندگی « ميگرديم ‪ ،‬به » سراب « ميفريبد‬
‫و » زاھد و واعظ دين « مارا به داستان بھشت وآخرت ميفريبد و‬
‫صغيرميسازد ‪ ،‬و ما را درزندگی درظاھر‪ ،‬با افکاری ميفريبند ‪ ،‬ولی‬
‫درپس پرده ‪ ،‬به گونه ای ديگر ميانديشند ‪ .‬اينھا از » فريب = کشش‬
‫به زيبائی « سوء استفاده ميکنند و مارا ازرسيدن به مطلوب ‪،‬‬
‫بازميدارند ‪.‬‬

‫‪3‬‬

‬عشق به زيبائی‬ ‫ھای زنخدای دين که اصل زيبائيست ‪ ،‬و مردمان اورا » بُـت فـريـب‬ ‫« نيز ميخواندند ‪ ،‬سرچشمه اخالق وبزرگی و نيکوئی شمرده ميشده‬ ‫است ‪ .‬‬ ‫ھمين تجربه زيبائی ‪ ،‬در ھادخت يشت) اوستا (‪ ،‬چھره ديگر به خود‬ ‫گرفته است ‪ .‬ھمچنين دوتجربه گوناگون‬ ‫گرشاسپ ‪ ،‬درگرشاسپ نامه ‪ ،‬تجربه سيمرغ ) که ھمان شاه‬ ‫پريانست ( ‪ ،‬چه درموسيقی و چه در رنگارنگی ونقش ‪ ،‬تجربه خدا‬ ‫درزيبائيھايش ھست ‪ .‬اين کشش به » اصل زيبائی نھفته درگوھرھرانسانی « ‪ ،‬پيوند‬ ‫انسان را با جامعه وبا انسانھا وباطبيعت ‪ ،‬مشخص ميساخت ‪.‬درھادخت يشت ‪ ،‬اين تجربه ‪ ،‬ازسوی موبدان زرتشتی‬ ‫بدينسان مسخ وتحريف شده است که » اعمال موءمن که طبق‬ ‫خواستھای اھورامزدا انجام شده « ‪ » ،‬دوشيره زيبای دين ميشود « ‪،‬‬ ‫که » ھمچند ھمه زيبايان ‪ ،‬زيباست « ‪ .‬خدا وحقيقت ‪ ،‬جان انسان را به نيکوئی وکمال وجوانمردی‬ ‫ميکشند ‪.‬تجربه بانوگشسپ ‪ ،‬دربانوگشسپ‬ ‫نامه ‪ ،‬يک تجربه دينی بسيارژرف درفرھنگ ايران بوده است که از‬ ‫رابطه مستقيمش با خدا ‪ ،‬که خوشه ھمه جانھاست ) مھترپريان =‬ ‫ھوفريان ( ‪ ،‬پيدايش می يافته است ‪ .‬تجربه دينی‪ ،‬تجربه خدا وحقيقت ‪ ،‬درزيبائی‬ ‫ھست ‪ .‬‬ ‫ودرست ھمين کشش به زيبائی ‪ ،‬فريب ناميده ميشد ‪ ،‬و ازاين رو اين‬ ‫زنخدای دين ) روزبيست وچھارم ( ‪ ،‬ازطرف مردمان » ُبت فريب «‬ ‫‪4‬‬ .‬درحاليکه اين » دين که‬ ‫ھمچند ھمه زيبايان زيباست ‪ ،‬يا به عبارت ديگر‪ ،‬اصل زيبائيست « ‪،‬‬ ‫خودش سرچشمه نيکی وبزرگی وزيبائی ھست ‪ ،‬و آن را نميتوان به‬ ‫» اعمال انسان ‪ ،‬طبق قوانينی که درآئين زرتشتی ازخواستھای‬ ‫اھورامزدا برخاسته ‪ ،‬و دين ناميده ميشود « کاست ‪ .‫‪4‬‬ ‫تجربه زيبائی خدا ‪ ،‬تجربه مقدس دينيست‬ ‫فرھنگ ايران‪ ،‬درآغاز برتجربه عشق ‪ ،‬نھاده شده بود که از» کشش‬ ‫به زيبائی خدا « پيدايش می يافت ‪ .

‬‬ ‫خود واژه » کـش « ‪ ،‬به معنای » زيبا « ھست ‪ .‬مردم ‪ ،‬روز بيست وسوم که » دی به دين « است ‪» ،‬‬ ‫جان فزا « ميخواندند که » افزاينده يا زاينده جان « باشد و » دی به‬ ‫دين « ‪ ،‬به معنای آنست که » دی ‪ ،‬ھمان دين است « ‪ » .‬به رسن وطناب که‬ ‫ربايد ‪ .‬به گياه عشقه‬ ‫) گياھانی که دور درخت می پيچند واينھمانی با عشق داده ميشدند ( »‬ ‫کشوت « گفته ميشود ‪ ،‬که » کش ‪ +‬ئوت « که به معنای » گياھی که‬ ‫ميکشد‪ ،‬مادرکشش است ‪ ،‬آنچه کشش ازآن ميتراود « ميباشد ‪ ،‬چون‬ ‫» ئود = ئوت = عود « اين معانی را دارد ‪ .‬پس » ُبت فريب « ‪ ،‬ھمان » زنخدا ّ‬ ‫زاينده جانھاست ‪ .‬ھم گياه وچوب است‬ ‫) چوب ‪ ،‬اينھمانی باعشق داشت ( ‪ ،‬ھم مادر است وھم » سرچشمه‬ ‫کشـود« گفته‬ ‫شدن وروان شدنست « ‪ .‬کشواد ‪ ،‬سخنوريست که با سخنانش دلھارا می‬ ‫کشـک « گفته ميشد ‪ .‬و ھمچنين به کمان که کشيده ميشد ‪ » ،‬کشود « گفته ميشد ‪ ،‬و‬ ‫کمان ‪ ،‬معنای بسيار ژرفی داشت ‪.‬به پرتو و به خط ‪َ » ،‬‬ ‫کــشـو «‪ ،‬گفته ميشد‪ .‫‪5‬‬ ‫خوانده ميشد ‪ .‬البته به » قوه شھوايه « نيز » ُ‬ ‫ميشد ‪ .‬روشنی بـرنده‬ ‫‪ ،‬که اينھمانی با اراده قاطع دارد « سبب شد که آنھا برضد » کشش«‬ ‫برخيزند ‪ ،‬و » زيبائی را به کردار اصل اخالق ودين « مطرود‬ ‫سازند ‪ » .‬به‬ ‫پيکريابی انديشه » به ھم بستن « ھستند ‪َ » ،‬‬ ‫‪5‬‬ .‬کشش « ‪ ،‬انسان را گمراه وغافل ميکند ودردام مياندازد ‪.‬دی « ھمان‬ ‫» ّ‬ ‫خرم « است ‪ ،‬که‬ ‫خرم « است ‪ .‬‬ ‫درحاليکه درفرھنگ ايران ‪ ،‬زيبائی با » کشش « اينھمانی داده ميشد ‪.‬‬ ‫ضديت ِااله ِ » مشيت= اراده « ‪ ،‬بر ضد زيبائی ‪ ،‬چون کشش دارد‬ ‫با پيدايش سرانديشه » روشنی ِبـ ُّرنده = تيغ « ‪ ،‬اين رابطه انسان باخدا‬ ‫وبا جامعه وبا طبيعت ‪ ،‬به کلی واژگونه ساخته شد ‪ » .‬‬ ‫به سخن با جاذبه ‪ ،‬سخنی که انسانھا را ميکشد ‪ » ،‬کشواد=‪kash-‬‬ ‫‪ « vaad‬گفته ميشد ‪ .‬با زيبائيش ‪ ،‬ھمان جانھا را درکشش ‪ ،‬می پرورد ‪.‬‬ ‫نام ديگراو » زوش = محبوبه يا معشوقه « بود ‪.

‬مھرھرچيزی ‪ ،‬انسان‬ ‫را به سوی آن چيز ميکشد ‪ .‬‬ ‫بانوگشسپ درکشيدن نقش زيبای بيدخت ) وی‪ +‬دخت = دختروای ‪،‬‬ ‫بيد ‪ +‬دخت = دخترنی= طوش= توش ( خودش ‪ ،‬چنان زيباميشود‬ ‫که ھمه عاشق او ميشوند ‪ .‬‬ ‫ھمه اين برآيندھا درمعانی خود واژه » کشيدن « ‪ ،‬بجا مانده اند ‪،‬‬ ‫چنانچه » کشيدن « ‪ ،‬ھم به معنای ‪ -1‬نقاشی کردن است‪ .‬منوچھر‪:‬‬ ‫چومھرش سوی پور دستان کشيد‬ ‫سپه را سوی زاولستان کشيد‬ ‫تھمورث ‪ ،‬ماکيان وخروس را با نوازش ‪ ،‬بسوی مردم ميکشد ‪.‬‬ ‫بيرون کشيدن‪ ،‬زاياندنست ‪.‬گيتی ميکشد ‪ ،‬چون زيباست ‪.‬وواژه » قشنگ « نيز ازھمين واژه » خشه = کشه «‬ ‫ساخته شده است‪ .‬اينست که کشيدن ‪ ،‬به معنای‪ -2‬جذب‬ ‫کردن ھست ‪ .‫‪6‬‬ ‫چھارعنصر ‪ ،‬آخشيج ‪ ،‬که ھمان »آ‪ -‬خشه = کشه « باشد‪ ،‬چون اصل‬ ‫کشش ھستند ‪ .‬آنچه جذب ميکند‪ ،‬تحول ميدھد ‪ .‬سيمرغ به زال ميگويد که چگونه بايد‬ ‫رستم را ازمادرش رودابه زايانيد ‪:‬‬ ‫وزو بچه ماه ‪ ،‬بيرون کشد ھمه پھلوی ماه درخون کشد‬ ‫ھوشنگ بدينسان آھن را ازسنگ خارا)= زن ( استخراح ميکند‬ ‫سرمايه کرد آھن آبگون کزان سنگ خارا کشيدش برون‬ ‫‪6‬‬ .‬‬ ‫چواين کرده شد‪ ،‬ماکيان وخروس کجا برخروشد گه زخم کوس‬ ‫بياورد ويکسر به مردم کشيد نھفته ھمه سودمندش گزيد‬ ‫‪ -3‬انسان ‪ ،‬رازھا را ‪ ،‬اززھدان چيزھا ميزاياند ‪ » ،‬بيرون ميکشد « ‪.‬ازآنجا که‬ ‫نقش با زيبائی ‪ ،‬ھمگوھراست ‪ ،‬آنچه را انسان ميکشد ونقش ميکند ‪،‬‬ ‫انسان را به خود ميکشد و اين به دگرديسی انسان ميانجامد ‪.‬ازاين رو ھست که نظامی ميگويد ‪:‬‬ ‫طبايع ‪ ،‬جز» کشش « کاری ندارند‬ ‫حکيمان ‪ ،‬اين » کشش « را ‪ » ،‬عشق « خوانند‬ ‫کششھائی بدان » رغبت « که بايد‬ ‫چو مغناطيس ‪ ،‬کآھن را ربايد‬ ‫طبيعت ميکشد ‪ ،‬چون زيبا وقشنگست ‪ .

‬سيمرغ برفراز نشيميست که ازکوه سر برکشيده ‪ :‬زال ‪،‬‬ ‫سراندرثريا يکی کوه ديد که گفتی ستاره بخواھدکشيد‬ ‫نشيمی ازاو برکشيده بلند که نايد زکيوان بروبر‪ ،‬گزند‬ ‫»سرو« که ھمگوھرانسانست ‪ ،‬برکشيده است‬ ‫دگرگفت کان برکشيده دوسرو‬ ‫زدريای باموج ‪ ،‬برسان غرو) نی (‬ ‫‪ -5‬خرد با ترازويش ‪ ،‬پديده ھا را با » سنجه اش « ‪ » ،‬ميکشد = می‬ ‫سنجد « ‪ .‬ھنجيدن = سنگيدن = کشيدن است ‪ -6 .‬درباره فريدون ميآيد که ‪:‬‬ ‫زسالش چويک پنجه اندرکشيد سه فرزندش آمد گرامی پديد‬ ‫نديدند روزش کشيدن دراز زگيتی ھمی گشت بايست باز‬ ‫دراين جھان بينی ‪ ،‬زمان‪ ،‬درنگ ) ثبات وآرام وقرار( ندارد ‪ ،‬ولی‬ ‫ھميشه درتحول يابی ‪ ،‬فراتـرکشيده ميشود و ھيچگاه » بـ ُريده «‬ ‫نميشود ‪ .‬دراين ھمآھنگيست که »‬ ‫‪7‬‬ .‬‬ ‫زندگی ) جی= ژی= گی = شاھين ترازو‪ +‬توافق‪ +‬جفتی وانبازی‪+‬‬ ‫شيرابه به ھم چسباننده ( ‪ ،‬نه تنھا ھمآھنگ ) درپھلوی = ‪( hamih‬‬ ‫شوی عناصر) ژھگان = آخشيج ھا ( ‪ ،‬بلکه ھمآھنگ شوی ھمه اندام‬ ‫)‪ ( han-daam‬وھمه کشش ھا ھست ‪ .‬کشيدن به معنای به‬ ‫سوی خود آوردن ‪ ،‬ھم به معنای ‪ -7‬امتداد دادن و منبسط کردنست ‪.‬‬ ‫گياه ‪ ،‬ويژگی باليدن = به فرازکشيده شدن دارد ‪:‬‬ ‫بباليد کوه ‪ ،‬آبھا بردميد سر رستنی‪ ،‬سوی باال کشيد‬ ‫سرشت گياھی داشتند ‪ ،‬ھمه »‬ ‫چون سراسرھستی ‪ ،‬وانسان‬ ‫ِ‬ ‫بـرکشيده ‪ ،‬سربـرکشيده = متعالی = سرفراز« ميشدند ‪ .‬رد پای آن ‪ ،‬ھنوز درزبان باقی‬ ‫مانده است ) اين کارخيلی طول ميکشد ( ‪ .‬با ميترائيسم وزرتشت ‪ ،‬انديشه » زمان بريده « پديد ميآيد‪.‫‪7‬‬ ‫‪ – 4‬آختن يا يازيدن يا سربرافراختن ‪ ،‬ويژگی » باالکشيدن « است ‪.‬‬ ‫اينست که وارونه انديشه ما که زمان ‪ » ،‬ميگـذرد « ‪ ،‬آنھا باور‬ ‫داشتند که » زمان ‪ ،‬کشيده ميشود= امتداد می يابد « ‪ .‬زندگی‬ ‫درزمان ‪ ،‬کشيده ميشود ونميگذرد ‪ .‬اين »‬ ‫برکشيده شدن « وبه ھسـتی رسيدن ‪ ،‬گوھر انسان وھرچه ھست ‪،‬‬ ‫ميباشد ‪ .

‬خرد ‪ ،‬کشش ھارا به ھم می بنند و ازآنھا يک بسته‬ ‫ميسازد ‪ ،‬و بدينسان ‪ » ،‬خواست روشن « ‪ ،‬برای پرورش زندگی‬ ‫اماره نميرود ‪ ،‬و‬ ‫وبھزيستی پيدايش می يابد ‪ .‬ھمآھنگشوی کشش ھا ‪ ،‬نه سرکوبی کششھا ‪ ،‬نه نفرت‬ ‫ازکشش ھا ‪ ،‬نه جنگ انداختن ميان کشش ھا ) کشمکش ( ‪ ،‬نه‬ ‫سرگردانی وبالتکليف ماندن درميان کشش ھا ‪ ،‬راه پيدايش » خواست‬ ‫« ھست ‪ .‬ھند « نيز به معنای » زھدان « ھم ھست ‪،‬‬ ‫چون » تخم وتخمدان « باھم جفت ھستند ) مانند ھندوانه ( ‪ .‬اين ھمآھنگ شوی و » اندازه شدن = باھم تاختن وروان‬ ‫شدن = ھمآھنگ شدن « است که کشـش ھا ‪ » ،‬يک خواست ميشوند‬ ‫« ‪ » .‫‪8‬‬ ‫شکل ونقش « و » زيبائی « می يابد ‪ .‬خرد‪ ،‬درھمه اجزاء تن ودرھمه کشش ھا‬ ‫وآميزه ھای تن ھست ‪ ،‬تا آنھارا باھم اندازه ) ھم تازنده = باھم‬ ‫تازان ورونده ( کند ‪ .‬خرد از روان ‪ ،‬ھمه چيزھارا درتن ‪ ،‬به ھم می پيوندد‬ ‫‪ ،‬ودرھمه تن ھست ‪ .‬جان درھمآھنگ سازی‬ ‫عناصرواندام وجنبش وکشش ھا ‪ » ،‬شکل زيبا « پيدا ميکند که نيروی‬ ‫جاذبه دارد ‪ .‬‬ ‫کننده چھارنيروی ِضمير ) چھاربال (‬ ‫نيروسنگ ‪ ،‬ھمزور و ھمبسته‬ ‫ِ‬ ‫است‪ ،‬وبا آن انسان ‪ ،‬زنده و » زيبا « ميشود ‪ ،‬صورت زيبا پيدا‬ ‫ميکند ‪ ،‬چون نيروسنگ ‪ » ،‬ھمبغی= انبازی « است ‪ » ،‬باھم آفرينی‬ ‫‪8‬‬ .‬ازاين رو‬ ‫انديشيدن ‪ » ،‬ديسيدن = شکل وصورت دان وساختن « ازبه ھم‬ ‫پيوستن است ‪ .‬انديشيدن )‪ ( handeshitan‬چيست ؟ پيشوند » انـد ‪ ،‬ھند «‬ ‫چيست ‪ » .‬ازاين رو درانگليسی وآلمانی » ‪ and‬و ‪ «und‬به‬ ‫معنای » و« ھست ‪ » .‬خرد ‪ ،‬به جھاد با نفس ّ‬ ‫نفسش ‪ ،‬اعدا عدوش نيست که با آن جھاد کند ‪ ،‬بلکه کارش ‪ ،‬انديشيدن‬ ‫است ‪ .‬اندازه ‪ ،‬ھمآھنگی است ‪ ،‬چون ) ‪ham-dach-‬‬ ‫‪ (ak‬ميباشد با ھم تاختن يک جفت اسب درگردونه آفرينندگی است‪.‬خواستن « ‪ ،‬درھمآھنگشوی کشش ھای تن وروان پيدايش‬ ‫می يابد ‪ ،‬و مانند » اراده « ‪ ،‬درفکرچيره شدن و حاکميت برکشش‬ ‫ھا نيست ‪ .‬انـد« که تخم باشد ‪ ،‬درسانسکريت به معنای » به ھم‬ ‫پيوستن وباھم « است ‪ ،‬چون تخم يا دانه ‪ ،‬دوانه ) دوتای به ھم‬ ‫پيوسته ( است ‪ .

‬دربافتن زيبائی ودوستی‪ ،‬شکل )=ھمبستگ( زيبا‬ ‫وپرجاذبه ِ » ھستی« پيدايش می يابد ‪.‬با ازکارانداختن » خردی که ازجان ميجوشد « ‪،‬‬ ‫اين کشاکشھا ‪ ،‬انسان را درزندگی ‪ ،‬سخت گرفتارميسازند ‪ ،‬و برای‬ ‫رھائی ازآنھا ‪ ،‬يا » تابع اراده ديگری وقدرتی درخارج « ميگردد ‪ ،‬يا‬ ‫ھميشه القيد وبالتکليف وسست فروميماند ‪.‬اين ھمان مھترپريان‬ ‫) نخ= وای( در داستان بانوگشسپ ھست که خودش تبديل به جامه‬ ‫منقش ولطيف وزيبا ) نخ= نـز= باد ( ميشود ‪ .‬ازاين رو انسان ‪ ،‬کمتر درفکر» ھمآھنگ‬ ‫ساختن آنھا با خرد ‪ ،‬دريک خواست « ھست ‪ ،‬بلکه بيشتر درفکر‬ ‫رھائی يافتن ازاين کشاکش ھا ست که درمزمن شدن ‪ ،‬تبديل به‬ ‫کشمکش ميشوند ‪ .‫‪9‬‬ ‫« است ‪ .‬‬ ‫کـششھا وکـشـاکشھا وکشمکش ھا‬ ‫وجود انسان‪ ،‬انباشته ازکشش ھا ) آزھا‪ ،‬نيازھا ‪ ،‬يازه وياسه ھا (‬ ‫وطبعا کشاکشھاست ‪ .‬‬ ‫چه کسم من چه کسم ‪ ،‬که بسی وسوسه مندم‬ ‫گه ازآن سوی کشندم ‪ ،‬گه ازاين سوی کشندم‬ ‫زکشاکش چو کمانم ‪ ،‬به کف گوش ‪ ،‬کشانم‬ ‫قدر ‪ ،‬ازبام درافتد ‪ ،‬چو درخانه ‪ ،‬ببندم‬ ‫نفسی آتش سوزان ‪ ،‬نفسی سيل گريزان‬ ‫زچه اصلم ‪ ،‬زچه فصلم ‪ ،‬به چه بازار خرندم‬ ‫نفسی ھمره ماھم ‪ ،‬نفسی ‪ ،‬مست الھم‬ ‫‪9‬‬ .‬ھمين جان يا وای يا »‬ ‫‪=bav‬ھوفريان = پری زيبا‪ ،‬دوستی خوب « ھست که ھستی را به ھم‬ ‫می بافد )‪ =bav-vanih=bavih‬ھستی(‪ .‬جان که » فـرن = آتش جان « باشد ھمان » وای يا ھوفريان‬ ‫« است ‪ ،‬ھمان » نـخ « است که اصل به ھم بافتن وآفريدن جامه‬ ‫منقش وزيباست ‪ .‬تاروپود ھستی ‪ ،‬زيبائی و‬ ‫دوستی ميباشد‪ .‬ازاين رو » نخشک = ‪ « naxshak‬که ھمان »‬ ‫نقشه « باشد به معنای » خوبرو وزيبا « است ‪ .

‬‬ ‫چودر » کشاکش احکام « ‪ ،‬راضيت بينند‬ ‫زرنجھا برھانند و مرتضات کنند – مولوی‬ ‫ھردمم‪ ،‬دست خوش بيم واميد‬ ‫اين دم ازکشمکش آن رستم – جامی‬ ‫علم شريعت وجھل کفر) که ھميشه درانسان‪ ،‬فعالست ( ‪ ،‬ھردوانسان‬ ‫را رھا نميسازند واين جان ھست که ميکوشد انسان را ازپاره شدن‬ ‫ازاين دوکشش ‪ ،‬نجات دھد ‪:‬‬ ‫شه علم )علم شريعت ( ‪ ،‬سوی عليين‬ ‫گھی کشد ِ‬ ‫گھيش جھل ) جھل کفر( به پستی ‪ ،‬که ھرچه باداباد‬ ‫نشسته جان ‪ ،‬که بيکسو کند ‪ ،‬ظفراين را‬ ‫که تا رھم زکشاکش ‪ ،‬شوم خوش ومنقاد‬ ‫اينست که عرفان‪ ،‬در» عشق کلی « ‪ ،‬که بيشترين کشش را دارد ‪،‬‬ ‫ميکوشد ازاين کششھا که درکشاکش وکشمکش اورا زبون خود‬ ‫ساخته اند ‪ ،‬رھائی يابد ‪.‬ولی با نبود‬ ‫چنين خردی که ھمگوھرمھراست ‪ ،‬عرفان ‪ ،‬در»عشـق « ‪ ،‬رھاننده‬ ‫ازاين کششھای تبديل به کشمکش شده را ميديد‪:‬‬ ‫زشاه تا به گدا ‪ ،‬درکشاکش طمعند‬ ‫به عشق ‪ ،‬باز رھد جان ‪ ،‬زطمع و مطلب ھا – مولوی‬ ‫خود احکام وامرونھی ھا ی قدرتھای دينی وسياسی ازبرونسو نيز ‪،‬‬ ‫ِ‬ ‫اين کشاکشھا را شديدترميکنند ‪.‬تنھا با » خردی که ازجان خود انسان ‪ ،‬فراجوشيده باشد ‪،‬‬ ‫ميتوان اين کشاکشھارا ھمآھنگ ساخت ونگذاشت تبديل به کشمکش‬ ‫بشوند ‪ ،‬وبدينوسيله انسان ‪ ،‬به » خواست خود « ميرسد ‪ .‬‬ ‫‪10‬‬ .‫‪10‬‬ ‫نفسی يوسف چاھم ‪ ،‬نفسی ‪ ،‬جمله گزندم‬ ‫اغلب انسانھا ‪ ،‬برای گريزازاين کشاکشھاھست ‪ ،‬که يک ايدئولوژی‬ ‫يا مکتب فلسفی يا مذھبی را که بدانھا دراجتماع عرضه ميشوند ‪ ،‬با‬ ‫آغوش بازمی پذيرنده تا خود را ازاين کششھا ‪ ،‬که کشمکش شده اند‬ ‫‪ ،‬برھانند ‪ .

‬پـ ُری= به‬ ‫معنای سرشاری وفراوانی است ‪ .‬درست کشاکش ھا وکشمکش ھا ‪ ،‬که درآغاز‬ ‫دراثرپـ ُری وفراوانی ‪ ،‬آورنده اختالل وپريشانی ھستند ‪ ،‬عناصر‬ ‫آفريننده ميشوند ‪ ،‬و » ھمبغ = ھمآفرين « ميگردند ‪ ،‬و زيبائی انسان‬ ‫را ميآفرينند ‪ » .‬کشاکش وکشمکش انديشه ھا در انديشيدنھا وفلسفه‬ ‫ھا « ‪ ،‬خرد ھرانسانی را ‪ ،‬آشفته ‪ ،‬ولی بيدارو جوشان ميسازند ‪.‬کشاکشھای تنوع ھست که درھمآھنگشدن ‪ ،‬روشنی وزيبائی را‬ ‫ميآفرينند ‪.‬به عبارت ديگر‪ ،‬زيبائی ‪ ،‬با کل زندگی و با آتش جان‬ ‫) ھوپريان ( ‪ ،‬با ژرفای زندگی کار دارد ‪ ،‬که ھمه نقشھا وجنبش ھا‬ ‫ورنگھا‪ ،‬ازآن ميجوشند وشعله ورميشوند ‪ .‬خواست « درفرھنگ‬ ‫ايران ‪ ،‬ميکشد وجذب ميکند ‪ ،‬و مانند » اراده « نمی بـ ُّرد ) قاطع‬ ‫نيست( ونمی راند ‪ .‬اين واژه دراصل ‪ par‬و‪paru‬‬ ‫‪11‬‬ .‫‪11‬‬ ‫بکش ای عشق کلی ‪ ،‬جـزو خود را‬ ‫که اينجا ‪ ،‬درکـشاکـش ھـا ‪ ،‬زبونم‬ ‫خرد زاده ازجان‬ ‫درحاليکه خود ھمآھنگ سازی اين کششھا با »‬ ‫ِ‬ ‫خود« است که بھترين خواست ‪ ،‬يا برترين کشش را پديد ميآورد ‪ ،‬و‬ ‫انسان ‪ ،‬به خود ‪ ،‬شکل ميدھد وزيبا ميشود ‪ » .‬‬ ‫تنوع ‪ ،‬روشن ميکند ‪ ،‬چون ھنگامی روشنيست که ھمه رنگھا ديده‬ ‫شوند و ھنگامی زيبائيست که ھمه رنگھا وگوناگونيھا باھم ‪ ،‬ھمآھنگ‬ ‫شوند ‪ .‬‬ ‫» زيبائی « در فرھنگ ايران‬ ‫زيبائی ‪ ،‬چھره يافتن ِگوھرجانست‬ ‫ژرفای زيبائی دروجـود انسان‬ ‫زيبائی ‪ ،‬درفرھنگ ايران ‪ ،‬جوشيدن سرشاری وپـ ُری ولبريزی‬ ‫جانست ‪ .‬بُرنائی که جوانی باشد ‪،‬‬ ‫به معنای » پـ ُری وسرشاری جان=‪ « purnaayih‬است‪ .

‬باد‬ ‫وآفتاب وآب وشيرو مغزاستخوان ‪ ،‬جان بخش = ‪ jivana‬ھستند ‪.‬درفرھنگ ايران دوروز » ‪ =23‬دی« و »‪ = 24‬دين« در‬ ‫ھرماه که باھم اينھمانی دارند ‪ ،‬و چھره زنخدای ايران‪ّ ،‬‬ ‫خرم ھستند ‪،‬‬ ‫يکی » جانفزا « نام دارد) روز‪ ( 23‬وديگری ‪ » ،‬بت فريب « خوانده‬ ‫ميشود) روز ‪» .‬و درکردی » جيو= ژيان = ژی « به معنای‬ ‫زندگيست ‪ .‬ازسرشاری‬ ‫جانست که قانون وحق وعدالت ونظم پيدايش می يابد ‪ .‬جوان ‪ ،‬ازھمان واژه » جی = جيو= ‪ ،jiv‬درسانسکريت‬ ‫« برآمده است ‪ ،‬که به معنای زندگی کردن وميل داشتن و » دوباره‬ ‫زنده شدن « است ‪ .‬وآنچه‬ ‫پروسرشاراست ‪ ،‬آغاز= ‪ para‬است ‪ ،‬واين واژه ‪ ،‬سپس » پيش‬ ‫=‪ « pesh‬شده است ‪ .‬چنانچه واژه‬ ‫سرشاری=‪ parenanh‬ميباشد و کمال = ‪ parenu‬ميباشد ‪ .‬البته ھوشنگ‬ ‫‪ ،‬ھمان » بھمن « است که » پيش خرد= آسن خرد « ھرانسانيست ‪.‫‪12‬‬ ‫ميباشد که درھزوارش به معنای » انباشتن « است ‪=maa pafre.( 24‬بت فريب « که خدای زيبائيست که زيبائی‬ ‫فريبنده يا عشق انگيز دارد ‪ ،‬جان را ميافزايد ‪ .‬پيش « دراينجا ‪ ،‬معنای زمانی‬ ‫وتاريخی ندارد ‪ ،‬بلکه » سبقيت گوھری « را مينمايد ‪ .‬درواقع جوان ‪ ،‬ھمان واژه ‪ jivana‬سانسکريت‬ ‫است که به معنای زندگی بخش ‪ ،‬حيات بخش ‪ ،‬زنده کننده است ‪ .‬جوانی ‪،‬‬ ‫که برنائی باشد ‪ ،‬زيبائست ‪ .‬‬ ‫کمال ‪ ،‬بيان سرشاری گوھرجان بود ‪ .‬خدای زمان « که ھمين رام = بيدخت‬ ‫‪12‬‬ .‬چنانچه ھنوز درکردی ‪ ،‬جوان ‪ ،‬به‬ ‫معنای » زيبا وپسنديده « است ‪ » ،‬جوان چاک « ‪ ،‬به معنای »‬ ‫زيباروی « است ‪ ،‬و »جوانکار« به معنای آرايشگروھنرمند است ‪ ،‬و‬ ‫جوانی ‪ ،‬زيبائيست ‪ .‬ديدن زيبائی اين‬ ‫زنخدای جوان ‪ ،‬جانفزاست ‪» .‬‬ ‫مرا پرکن به معنای » مراسرشارکن « ميباشد ‪ .‬ھوشنگ پيشدادی که ‪ para-dgaata‬باشد ‪،‬‬ ‫به معنای ھوشنگ )=بھمن ( سرشارست که ازآن داد ) حق وقانون‬ ‫وعدالت ونظام ( پيدايش می يابد‪ » .‬‬ ‫زيبائی وجوانی که باھم اينھمانی دارند ‪ ،‬جان بخشند ‪ ،‬ازنو ‪ ،‬زنده‬ ‫ميکنند ‪ .

‬اغلب اين خواستگاران ‪ ،‬ھمه نقش ظاھری وعاشقان‬ ‫ظاھری بانوگشسپ برروی فرش) جامه ( ھستند ‪ ،‬نه رنگ ونقش در‬ ‫درون تاروپود بافته وگسترده ‪ .‬زيبائی ھرچيزی ‪ ،‬درآغاز ‪،‬‬ ‫چشمک ميزند ‪ ،‬کرشمه ميکند‪ ،‬غنج ميزند ‪ ،‬نازميکند‪ ،‬بشک ميزند ‪،‬‬ ‫کشی ميکند ‪ ،‬تلنگر ميزند‪ ،‬تا بيننده را به جستجوی ژرفای زيبائی‬ ‫بيانگيزد ‪ .‬‬ ‫» بينش « ‪ ،‬جستجوی زيبا ئيست‬ ‫مسئله بنيادی بينش انسان ‪ ،‬جستجوی زيبائی ھا ‪ ،‬و برانگيختن ز‬ ‫يبائيھای ژرف درجانھا وانسانھا و پديدارساختن آنست ‪ .‬‬ ‫رنگ آميزی ‪ ،‬فقط بررويه پوست نيست ‪.‬زيبائی ‪ ،‬در‬ ‫رنگھای تاروپود ھستی است که نخست در رويه فرازينش ‪ ،‬غمازی‬ ‫ميکنند وغنج ميزنند ‪ .‬ورستم با کشيدن قالی از زيرآنھا ‪،‬‬ ‫ھمه بيرون ميافتند ‪ .‬‬ ‫واين زنخدای زيبائی نوجوان ‪ ،‬روان ) ‪ ( urva‬ھرانسانی است که‬ ‫تن را نظم ميدھد وميآرايد ‪ .‬‬ ‫داستان خواستگاران با نوگشسب که روی فرش نشسته اند ‪ ،‬بيان ھمين‬ ‫مطلبست ‪ .‬‬ ‫زيبائی ‪ » ،‬رنگھا دردرون تاروپود سراسر بافت زندگی « است ‪.‬به خوبی ديده ميشود که زيبائی ‪ ،‬ريشه‬ ‫درروان دارد که يکی ازچھارنيروی جانست ‪ .‬ازاين رو زيبائی با‬ ‫سراسرزندگی وبا جوشان بودن زندگی وبا نظام زندگی کاردارد ‪.‬زيبائی ‪ ،‬با » کشی کردن « ‪ ،‬کشش را آغازميکند ‪ » .‬چون آنھا ‪ ،‬رنگ درالياف قالی نيستند ‪ ،‬وپس‬ ‫ازاين قالی تکانی ‪ ،‬فقط يکی روی فرش بجا باقی ميماند واوست که‬ ‫حق زناشوئی با بانوگشسپ را دارد ‪ ،‬چون » نقش ورنگ گوھری‬ ‫درقالی ‪ ،‬درپرنيان ‪ ،‬درجامه « ھست ‪.‫‪13‬‬ ‫بوده است ‪ ،‬نوجوان پانزده ساله است که با زيبائيش ‪ ،‬ھمه را عاشق‬ ‫زندگی وموسيقی ورقص وشعروشناخت ميکند‪.‬اصل زيبائی در ژرفای جانست که درپوست‬ ‫فـقـط ‪ ،‬به بينش ‪ ،‬چشمک ميزند ‪ .‬کشی‬ ‫« به معنای زيبائيست ‪ ،‬چون زيبائی ميکشد ‪ .‬ولی » کشی کردن « ‪،‬‬ ‫‪13‬‬ .

‬انسان ‪ ،‬دررفتاروگفتاروانديشه ميتواند ‪ ،‬بدينسان نقاش زيبائيھا‬ ‫درجامعه ودرجھان شود ‪.‬‬ ‫کرشمه ای کن ‪ ،‬بشکی بزن ‪ ،‬چه باشد اگر‬ ‫به گوشه لب ھمچون شکر ‪ ،‬فروخندی – نزاری قھستانی‬ ‫به اين چشمک زدن و کرشمه کردن ‪ ،‬بشک زدن ميگويند‪ .‬فرامرز« در داستان بانوگشسپ « درآغاز ‪ ،‬ازاين برق‬ ‫زدن زيبائی ‪ ،‬ازدست ميرود ‪ ،‬ولی با نو گشسپ که ھمگوھر آذرخش‬ ‫) = آذرگشسپ ( است ‪ ،‬برقگيراست ‪ ،‬نورچشم است ‪ ،‬و اين زيبائی‬ ‫را در نقش کردن آن ‪ ،‬سالھا ميجويد تا بيابد ‪ .‬ما‬ ‫‪14‬‬ .‬زيبائی با اين‬ ‫» اشاره « ‪ ،‬با اين » تلنگر« ‪ ،‬با اين » جلو کوتاه وظاھری « به‬ ‫گوھر وبُـن بيننده ‪ ،‬تلنگرميزند ‪ ،‬با کشی کردن ‪ ،‬کشش آغارميشود ‪.‫‪14‬‬ ‫به معنای کرشمه و نازواشاره با چشم وابرو کردنست ‪ .‬بشک زدن‬ ‫‪ ،‬برق زدن است ‪ .‬ھمانسان که باد) وای(‬ ‫دربھارميوزد تا نقش ھای خفته در طبيعت را ازگوھرشان ‪ ،‬پديد‬ ‫آورد ‪ .‬ما فقط با‬ ‫معياری از زيبائی که به ما آموخته اند و وام داده اند و آن را عينک ما‬ ‫ساخته اند تا زيبائيھا را ببينيم ‪ ،‬بينشی بسيارتنگ از زيبائی داريم ‪ .‬با‬ ‫چشمگيرشدن اين » برق زيبائی « درھرانسانی ‪ ،‬دريک لحظه ‪،‬‬ ‫انسان بسراغ برانگيختن اصل نھفته زيبائی دراو‪ ،‬ميرود ‪ ،‬تا‬ ‫زيبائيھای نھفته را ‪ ،‬درتفش ھا آشکار سازد ‪ .‬اصل زيبائی درگوھر ‪ ،‬دربرونسو‪ ،‬برق ميزند ‪،‬‬ ‫ميآذرخشد ‪ » .‬با اين بشک زدنست‬ ‫که سررشته زيبائی را بدست ميدھد ‪:‬‬ ‫گفت که اين خانه دل ‪ ،‬پرھمه نقشست چرا ؟‬ ‫گفتم اين عکس تست ‪ ،‬ای رخ تو ‪ ،‬چشم چگل‬ ‫داد ‪ ،‬سر رشته به من ‪ ،‬رشته پرفتنه وفن‬ ‫گفت ‪ :‬بکش تا بکشم ‪ ،‬ھم بکش وھم مگسل‬ ‫زيبائی جان ) زندگی ( نقشی چسبانده بروی پوست نيست ‪ ،‬بلکه‬ ‫نخستين » بشک = آذرخش « رمنده وگريزنده زيبائی گوھريست ‪ .‬‬ ‫مسئله ‪ ،‬شکوفاساختن زيبائيھای نھفته است ‪ ،‬نه قناعت کردن به‬ ‫ھمان زيبائی که با نخستين ديد و چشمک ‪ ،‬به چشم ميافتد ‪ .

‬کشش ازتاريکی وژرفا ‪ ،‬اھريمنی‬ ‫وابليسی شد ‪ .‬ديدن زيبائی ‪ ،‬انسان را جوينده‬ ‫زيبائی در ژرفا وتاريکی ‪ ،‬درزاياندن زيبائی از تاريکی ميکند ‪.‬ما با اين عينک ھا زيبائی بين‬ ‫‪ ،‬برضد خدای زيبائی درمردمک چشم خودمان ‪ ،‬ميجنگيم ‪ .‬اين االھان‪ ،‬راستی وحقيقت را ‪ ،‬ازنور يا روشنی خود‬ ‫‪ ،‬خلق ميکردند ‪ .‬به ھمين علت ‪ ،‬چيزی را زيبا می بينيم‬ ‫که طبق اين معيار‪ ،‬زيباست ‪.‬‬ ‫حقيقت وزيبائی زندگی ‪ ،‬يا خدا ‪ ،‬درتاريکيھای جانھا وپديده ھاست و‬ ‫انسان ‪ ،‬کليد اين درھای بسته است ‪.‬ما عينک زيبا بين خود را‬ ‫بايد دور بيندازيم ‪ ،‬تا با » بی ‪ +‬بک = وی ‪ +‬بغ ِ« خود ببينيم ‪ ،‬تا‬ ‫روشنی گرم اين » وای = مردمک چشم « درکششش ‪ ،‬زيبائی ھا را‬ ‫ازگـوھـر جانھا ‪ ،‬برانگيزد و بزاياند ‪ .‫‪15‬‬ ‫فقط با اين عينکی که معيار زيبائی وزشتی ھست ‪ ،‬آن چيزی را زيبا‬ ‫می بينيم که اين عينک ‪ ،‬زيبا می بيند و چيزی را زشت می بينيم که‬ ‫اين عينک ‪ ،‬زشت می بيند ‪ .‬‬ ‫ديدن زيـبـائی ھـا ‪،‬‬ ‫مردمک چشم خود )= وی‪ +‬بغ = زنخدا وای (‬ ‫با‬ ‫ِ‬ ‫ما با زيبائيھای تعريف شده سطحی کار داريم ‪ .‬ولی » زايش ورويش « که مفھوم » افرينندگی «‬ ‫‪15‬‬ .‬کشش زيبائی ‪ ،‬مارا به اصل وگوھرجان‪ ،‬به گوھرخدا که‬ ‫اصل زيبائی درجانست ‪ ،‬ميکشد ‪ .‬ما‬ ‫خدايمان را درچشممان ‪ ،‬کور ميکنيم ‪.‬‬ ‫با اين کشی وبشک وچشمک زيبائی ‪ ،‬انسان ‪ ،‬ھميشه جوينده زيبائی‬ ‫ميشود ‪ .‬‬ ‫با آمدن االھان نوری ‪ ،‬اين رابطه با خدا وباحقيقت و با جامعه وجھان‬ ‫‪ ،‬به کلی ‪ ،‬وارونه ساخته ميشود ‪ .‬ولی » مردمک چشم‬ ‫« که » بی بی= وی وی « ھست ‪ ،‬ودرھرزندی » وی بک = وی بغ‬ ‫= وای خدا « ودر کردی » کچه « مينامند ) که زنخدای جوان و‬ ‫اصل زيبائيست ( ‪ ،‬کارش درديدن ‪ ،‬انگيختن وآبستن کردن وپديدار‬ ‫ساختن زيبائی ھای تعريف ناشده ھست ‪ .

‬کشش ‪ ،‬از سرچشمه زيبائی نيست ‪ ،‬بلکه کشش ‪،‬‬ ‫از تاريکی ميآيد ‪ ،‬زائيده از زشتی وپلشتی و تجاوزخواھی وبدی است‬ ‫که نقاب يا روبند زيبائی به خود ميزند ‪ .‬‬ ‫رفتن دوشيزه خدای گرمی ) جوانی وزيبائی ومھر(‬ ‫درتاريکی زمين برای گرم کردن چشمه ھا وريشه ھا‬ ‫رپيتاوين = اصل آفريننده جھان‬ ‫درآغاز‪ ،‬رپيتاوين‪ ،‬که اصل گرما ونيمروز است ‪ ،‬در آغاز به‬ ‫زيرزمين ميرفت ‪ ،‬تا چشمه ھا وريشه ھا درختان وگياھان را گرم کند‬ ‫‪ ،‬درنيمروزروز نوروز) نخستين روز آفرينش گيتی ( از زير زمين‬ ‫وتاريکی بيرون ميآمد ‪ ،‬يا به عبارت ديگر از زمين ) تن ( زاده ميشد‬ ‫‪ ،‬و به فراز گياھان وآسما ن ميرفت ‪ .‬خود واژه » تخم = توم « ‪ ،‬معنای » تاريکی«‬ ‫داشت ‪ .‬درست ھمين زنخدای جوان ‪،‬‬ ‫اھريمن ساخته ميشود که درھمين روز و ھمين گاه ‪ ،‬به شکل مار از‬ ‫زمين بيرون ميآيد تا برضد خدای روشنی بجنگد ‪ .‬تـَن ) تنبان ‪ ،‬تنکه ‪ ،‬معنای اصلی آنرا نشان ميدھند( ‪ ،‬که‬ ‫زھدان واندام آميزشی زن بود ‪ ،‬سرچشمه تاريکی شد ‪.‫‪16‬‬ ‫بود ‪ ،‬روند پيدايش » روشنی ازتاريکی « است که به کلی منفور‬ ‫ومطرود گرديد ‪ .‬اين اھريمن تاريکست‬ ‫که جوانی زيبا ازخود ميسازد تا ضحاک گياه خوار وبی آزار را به‬ ‫خونخواری بفريبد ‪:‬‬ ‫جوانی بياراست ازخويشتن سخنگوو بينادل وپاک تن‬ ‫ھميدون وبه ضحاک بنھاد روی نبودش جزازآفرين‪ ،‬گفت وگوی‬ ‫‪16‬‬ .‬زيبائی درتاريکی ‪ ،‬وجود ندارد ‪ ،‬و زيبائی که‬ ‫درظاھرميکشد ‪ ،‬فريبنده وگمراه کننده است ‪ .‬انسان بايد پشت به کشش‬ ‫ازتاريکی تن بکند ‪ .‬کشش ‪ ،‬انسان را گمراه وغافل ميکند‬ ‫ودر دام مياندازد ‪ .‬بدينسان ‪ ،‬کشش ‪،‬‬ ‫که بسوی عمق وتاريکی ميکشانيد تا گوھر آفريننده را بيابد ‪،‬‬ ‫اھريمنی وابليسی ساخته شد ‪ .

‬خرد انسان وحکومت ‪ ،‬مھر به زيبائيھائی‬ ‫ميورزند که روبند زشتيھا ھستند ‪ .‬اين نخستين تجربه بينش انسانی‬ ‫ميشود ‪ .‫‪17‬‬ ‫ناتوانی خرد انسان دربرابر» کشش «‬ ‫درست شاھنامه ‪ ،‬با داستان کيومرث آغازميشود که روايتی است‬ ‫زرتشتی ازنخستين تجربه انسان و بيچارگی وسستی خرد انسان و‬ ‫خرد حکومتی ‪ .‬بدينسان » مھرورزی به زيبائی «‬ ‫‪ ،‬تبديل به » مھرورزی به زيبائی ی ميشود که فقط نقاب زشتی «‬ ‫است ‪ .‬اين نخستين تجربه خرد انسانيست ‪ .‬کيومرث ‪ ،‬نياز گوھری به » مھر=‬ ‫کشش به زيبائی « دارد ‪ ،‬ولی خردش ناتوان از شناخت دوستی‬ ‫ودوست ميباشد ‪ .‬‬ ‫خرد انسانی وخرد حکومتی ‪ ،‬نميتواند اين دورا ازھم تشخيص دھد و‬ ‫درھمان گام نخستين انديشه ‪ ،‬گمراه ميشود وفريب ميخورد ‪.‬خرد انسان وخرد حکومتی ‪ ،‬فريب ميخورند و‬ ‫توانائی برای راھبری کردن زندگی وجامعه را ندارند ‪ .‬ديو يا اھريمن‬ ‫‪ ،‬پيکريابی » اصل کشش« و»اصل شر«ھردو باھم است ‪ّ .‬اين ديو واھريمنست که درگوھرھرچيزی وجانی خودرا‬ ‫درظاھر‪ ،‬زيبا ميسازد تا بکشد ) جذب کند ( و گمراه کند ‪ .‬‬ ‫چرا نخستين تجربه انسان درتورات‬ ‫فريب خوردن است ؟‬ ‫‪17‬‬ .‬عشق به‬ ‫زيبائی ‪ ،‬عشق به فريب است ‪ .‬مھری اورا جذب ميکند که درنھان ‪ ،‬به او کين ميورزد ‪.‬‬ ‫ھمه ّ‬ ‫شرھای طبيعی وگوھری ‪ ،‬ھمه سائقه ھای درونی ‪ ،‬خودرا زيبا‬ ‫ميسازند ‪ ،‬تا انسان را گمراه کنند ‪ .‬مھر‪ ،‬با چھره خوب ‪ ،‬انبازاست ‪ ،‬و ديو کينه ورز‬ ‫وزدارکامه واصل ّ‬ ‫شر ‪ ،‬به خود ‪ ،‬چھره زيبا ميدھد و کيومرث اورا‬ ‫دوست خود برميگزيند تا به او مھربورزد ‪.‬به عبارت ديگر‪ ،‬انسانی‬ ‫وجوديست فريب خور‪ ،‬وخردش ‪ ،‬ناتوان از شناخت فريبندگانست و‬ ‫طبعا نياز به رھبر دارد ‪ .‬‬ ‫شر ‪،‬‬ ‫ميفريبد ‪ .

‫‪18‬‬

‫ھمين رويداد » فريب خوردن نخستين انسان دريزدانشناسی زرتشتی‬
‫در نخستين تجربه اش « ‪ ،‬در تورات نيز ‪ ،‬به شيوه ای ديگر روی‬
‫ميدھد‪ » .‬مار« که اينھمانی با » شيطان « دارد ‪ ،‬پيکريابی ھمين »‬
‫عشق يا کشش به زيبائی « ھست ‪ .‬کشش ِ » حوا « ‪ ،‬وسپس آدم ‪ ،‬به‬
‫سوی ِ» درخت معرفت « وسپس به » درخت زندگی که درخت‬
‫ھميشه تازه شوی يا فرشگرد « باشد ‪ ،‬که در» ميان باغ عدن « ھستند‬
‫‪ ،‬در صورت » مار« پيکرمی يابد ‪ .‬انسان نبايد از» کشش به اين‬
‫دو ‪ ،‬يا ازعشق به زيبائی اين دو « رھبری شود ‪ ،‬بلکه بايد » تابع‬
‫ومطـيـع اراده يھوه « گردد ‪ .‬کشش انسان به دوستی انسان به بينشی‬
‫که ازخود ميرويد ‪ ،‬فريبست ‪ .‬بينش طبيعی انسان ‪ ،‬شيطانيست ‪» .‬‬
‫تصوير مار « ‪ ،‬و اينھمانی آن با » اھريمن يا شيطان وابليس « ‪،‬‬
‫بسيار خوب ‪ ،‬تحول » عشق به زيبائی « را به » فريب ‪ ،‬به معنای‬
‫گمراه شدن و عصيان از اراده الھی « روش ميسازد ‪.‬‬
‫اصل » جفتی= انبازی= مھر= سرچشمه آفرينندگی بودن « که‬
‫» مـر= امر« باشد ‪ » ،‬مـار= اھريمنی = اژدھا « ميشود‬
‫امـر « ‪ ،‬اصل آفرينندگی درجفتی است و اين‬
‫مار که ھمان » مـر= َ َ‬
‫دوتای به ھم چسبيده ‪ ،‬که اصل روشنی وفرشگرد درجان ھستند ‪،‬‬
‫تبديل به مظھر دورويگی ميگردد ‪ .‬اين » َمـر« ‪ ،‬که بيان » پيدايش‬
‫روشنی وفرشگرد ازپيوند ومھر« است ‪ ،‬تبديل به اصل فريب واغوا‬
‫وتباھی ميگردد ‪ .‬بايد درنظر داشت که درفرھنگ ايران ‪ » ،‬مـردم =‬
‫مــر‪ +‬تخم « يا انـسـان ‪ ،‬درست تخم يا فرزند ِھمين » مر= مار«‬
‫ھست ‪ .‬با » مار= شيطان يا ابليس يا اھريمن « ‪ ،‬کشش ھا درگوھر يا‬
‫بينش‬
‫فطرت انسان ‪ ،‬فريبنده = گمراه کننده ميشوند ‪ .‬عشق وکشش به‬
‫ِ‬
‫روئيده ازخود ‪ ،‬وفرشگرد ) تازه وسبز( شوی ازخود ) خلد‪ ،‬امرداد (‬
‫‪ ،‬ملعون ميگردد ‪ .‬رويه ديگر اين انديشه آنست که انسان ‪ ،‬به جھان‬
‫وگيتی و طبيعت و جامعه وانسانھا ‪ ،‬ديگر اعتمادی ندارد ‪ .‬زيرھمه‬
‫‪18‬‬

‫‪19‬‬

‫زيبائی ھا ‪ ،‬زشتی ‪ ،‬وزيرھمه مھرھا ‪ ،‬کينه ‪ ،‬وزير ھمه خوبيھا ‪،‬‬
‫بدی ‪ ،‬وزيرھمه نيروھا ‪ ،‬سستی وضعف ‪ ،‬وزيرھمه بينش ھا ‪ ،‬جھل‬
‫می بيند ‪ .‬درگيتی ) تنکردی = دنيای جسمانی( ‪ ،‬ھيچ زيبائی نيست ‪.‬‬
‫عشق به زيبائيھای گيتی ‪ ،‬ھمه گمراه کننده اند ‪ .‬عشق ) فريب ( به‬
‫زيبائی ھای گيتی ‪ ،‬ھمه فريبند) گمراھی وسرگردانی و بيراھه روی‬
‫است ( ‪ .‬ھمان واژه فريب ) فری‪ +‬ياوه ‪ ،‬فری‪ +‬ريو ( که به معنای‬
‫»عشق « است ‪ ،‬ميشود ‪ ،‬فريب که گول خوردن و اغفال‬
‫وگمراھيست ‪ .‬درگوھريا تخم تاريک انسان ‪ ،‬ھيچ زيبائی نيست ‪،‬‬
‫بلکه » نفس اماره « ھست ‪ .‬ھمه اعمال واقوال وافکار انسانھا بدون‬
‫استثناء ‪ ،‬دوھدف يا دوغايت باھم دارند ‪ .‬زير ھرھدف آشکاری ‪،‬‬
‫يک ھدف نھفته ھست ‪ .‬زيرھرغايت علنی ‪ ،‬غايتی مخفی ھست ‪.‬‬
‫انسان ‪ ،‬اصل مکروتزوير وخدعه و دوروئی ھست ‪.‬‬

‫مـا ر و طـا وس‬
‫چـرا اين » طاوس « است که » مـار« شـده است ؟‬
‫برای شناخت » مار« ‪ ،‬متون اسالمی ‪ ،‬به ما ياری ميدھند ‪ .‬چون‬
‫دراين متون که احاديث گوناگون باشند ‪ ،‬انباز بودن » ماربا طاوس «‬
‫بارھا تکرارميشوند ‪ .‬اين طاوس است که سبب رفتن شيطان به‬
‫بھشت وبيرون راندن انسان ميگردد ‪ .‬درواقع اين ماروطاوس باھمند‬
‫که حوا وآدم را گمراه ميکنند ) ميفريبند ( ‪ .‬دربحاراالنوار‪ ،‬نقل ميشود‬
‫که طاوس است که سبب رفتن شيطان به بھشت ‪ ،‬وبرون آمدن آدم از‬
‫بھشت بوده است ‪ .‬به عبارت ديگر‪ ،‬مار‪ ،‬گوھر طاوسی دارد ‪».‬‬
‫طاوس « ‪ ،‬درپھلوی ‪ » ،‬فـرش مورو« خوانده ميشود که به معنای »‬
‫مرغ فرشگرد = رنگارنگی نقش ھا ‪ ،‬اصل ازسرزنده شوی =‬
‫امـرداد= اصل وگوھر ِ َامـريا مار « است ‪ .‬درمسند احمد ازابن‬
‫مسعود نقل ميشود که پيغمبر فرمود ھر که ماری بکشد ‪ ،‬چون کسی‬
‫است که مرد بت پرستی کشد ‪ .‬درعلل ‪ ،‬بسندی تا رسول خدا ميآيد که‬
‫‪19‬‬

‫‪20‬‬

‫» نخستين کسيکه با خود لواط کرد ‪ ،‬ابليس بود و نژادش ازخودش‬
‫برآمدند ‪ .‬البته ماررا ‪ ،‬به ھمين سان » لواط کننده باخود « ميشمرد ‪.‬‬
‫انديشه لواط کردن باخود ‪ ،‬عبارت بندی تازه » دوجفت به ھم چسبيده‬
‫« بود که ھمان مفھوم » مر= امر= اصل جفتی = اصل خود آفرينی‬
‫« ميباشد ‪ .‬معنای اصلی » افرينش ازاصل مھر« ‪ ،‬چنين گونه زشت‬
‫ومسخ گرديده است ‪ .‬خوب ديده ميشود که مارو بت پرست ) که چنين‬
‫اصل مار= مھری را ‪ ،‬اصل آفرينش ميداند « ‪ ،‬ھم ارزش ميشوند ‪ ،‬و‬
‫درھمه کفارومشرکان ‪ ،‬ميبايستی ‪ ،‬مارديد که چھره طاوس دارند ‪ .‬به‬
‫عبارت ديگر‪ ،‬به ھيچ انسانی‪ ،‬که موءمن به محمد نيست ‪ ،‬نبايد‬
‫اعتماد کرد ‪ ،‬چون ماريست که سيمای طاوس دارد ‪.‬‬
‫کاروگفتاروانديشه نيک يک کافرومشرک ‪ ،‬ھمه ابليسی است‪.‬‬
‫اين انباز بودن طاوس با مار‪ ،‬در ادبيات ايران نيز ‪ ،‬بازتابيده شده‬
‫است ‪.‬عطار اين انديشه را چنين روايت ميکند که ‪:‬‬
‫ليک ابليس لعين درجست وجوی خواه ملعون گشته ‪ ،‬رفته آبروی‬
‫جان او در تـف نـار ‪ ،‬افتاده بود کار او بس خواروزارافتاده بود‬
‫مکر برتلبيس ميکرد ازحسد تا کند آدم ‪ ،‬مثال خويش رد‬
‫بردرجنت نشست او سالھا تا ھمه معلوم کرد احوالھا‬
‫مار با طاوس ‪ ،‬دربان بھشت رفت وباايشان گل ا ُنسی بکشت‬
‫در دھان ماربنشست آن لعين رفت درسوی بھشت او‪ ،‬پرزکين‬
‫درب بھشت ‪ ،‬دولنگه دارد ‪ ،‬که يکی »مار« ‪ ،‬وديگری ‪ » ،‬طاوس «‬
‫است‪ .‬درمنطق الطير‪ ،‬اين انبازی وھمصحبتی ماربا طاوس‪،‬‬
‫بازتکرار ميشود ‪:‬‬
‫بعد ازآن طاوس آمد‪ ،‬زرنگار‬
‫نقش ھرپرش نه صد‪ ،‬بل صدھزار‬
‫چون عروسی ‪ ،‬جلوه کردن سازکرد‬
‫ھرپـراو ‪ ،‬جلوه ای آغاز کرد‬
‫گفت تا نقاش غيبم ‪ ،‬نقش بست چينيان را شد قلم‪ ،‬انگشت دست‬
‫گرچه من جبريل مرغانم وليک رفته برمن ازقضا کاری نه نيک‬
‫‪20‬‬

‬درمخزن االدويه » شواد« به پرنده ای اطالق‬ ‫= فرخ ُ‬ ‫ميشود ھم درآب وھم درخشکی زندگی ميکند‪ .‬‬ ‫ھمگوھر بودن ِ مـار وابـليـس وطـاوس‬ ‫مخرج مشترک تصاوير » مار« و» ابليس « و » طاوس« ‪ ،‬اتش‬ ‫ميباشد ‪ .‬اين نام را‬ ‫به عثمان داده اند ‪ ،‬چون » مار= بوقلمون= طاوس « درزمان پيش‬ ‫ازمحمد ‪ ،‬تصويری نيک وستوده بوده است ‪ ،‬وسپس ھم ‪ ،‬ھمين نام‬ ‫را نگاه داشته اند و تغيير نداده اند ‪.‬درست نام عثمان ‪ ،‬ھم‬ ‫رويه » مار« را دارد ‪ ،‬ھم رويه طاوسی که دربوقلمون و ھم ‪،‬‬ ‫مرغی که ھرزمانی به رنگی تحول ميايد بيان شده است ‪ .‬از» اصل جفتی = مـر « ‪،‬‬ ‫رنگارنگی ) رنگين کمان ( پيدايش می يابد ‪ .‬عثمان ‪ ،‬به‬ ‫معنای مار‪ ،‬ماربچه و بچه اژدھاست ‪ ،‬و ھمچين به بوقلمون يا به‬ ‫مرغی گفته ميشود که ھرزمان به رنگی ولونی برآيد ) چوزه شوات‬ ‫الحباری ( ‪ .‬ازاين مخرج مشترک آنھا ‪ ،‬ميتوان به ژرفای تحول مفھوم »‬ ‫عشق = فريب « به » فريب = گمراھی « پی برد ‪ ،‬چون » آتش « ‪،‬‬ ‫می يازد ‪ .‬با زشت ساخته شدن تصويرمارو سياه ساختن گوھر آن‬ ‫دود تيره وتارکننده‬ ‫‪ ،‬ازدھانش ‪ ،‬بجای شعله وروشنی وگرمی ) دم ( ‪ِ ،‬‬ ‫‪ ،‬بيرون ميآيد ‪ .‬ازتصوير مار‪ ،‬درشاھنامه ميتوان ديد که ازدھان مار‪ ،‬آتش‬ ‫شعله ميکشد ‪ .‬اين ھمان عبارت بندی‬ ‫انديشه » جفتی= مر= مار« است ‪ .‫‪21‬‬ ‫يارشد با من به يک جا مارزشت‬ ‫تا بيفتادم به خواری ازبھشت‬ ‫ياربودن ماروطاوس ‪ ،‬ازازل بوده است ‪ ،‬يا به عبارت ديگر‪ ،‬گوھری‬ ‫است ‪ .‬درواقع مار‪ ،‬معنای » اژدھا= اژی = دھا =‬ ‫‪21‬‬ .‬مار) مـر( ‪ ،‬درواقع ‪ ،‬گوھر طاوسی داشته است که چون‬ ‫عروسی در زيبائی جلوه ميکند ودل می برد وبه ھمين علت ‪ ،‬مطرود‬ ‫وملعون شده است ‪ ،‬چون ھمه را عاشق خود ميسازد ‪ .‬بھترين گواه‬ ‫براين ھمان » عثمان « ‪ ،‬نام خليفه سوم اسالمست‪ .

‬ازدھانه اين مار ‪ ،‬بجای روشنی با گرما ‪ ،‬دود‪ ،‬فرامی يازد و‬ ‫جھان را تيره ميکند ‪ .‬اژدھا ) اژی ‪ +‬دھا ( ‪،‬‬ ‫آتش سوزنده ای که از زفرش بيرون ميآيد‪ ،‬ضد زندگی ) ا‪ -‬ژی (‬ ‫ھست ‪ .‬‬ ‫»تنکردی « ‪،‬دراصل ‪ ،‬به معنای » زائيده از زھدان « است ولی به‬ ‫آنچه جسمانيست گفته ميشود ‪ .‬آنچه زاده شده است ‪ ،‬جسمانی وتنکرد‬ ‫است ‪ .‬البته با سياه ساختن مار‪،‬‬ ‫مار ‪ ،‬اصل اھريمنی ) ضدزندگی‪ +‬زننده چنگ واژگونه ( ميشود ‪» .‬‬ ‫تـيـزتاختن ِ« مار‪ ،‬معنای ديگری جز» جنبش پرشتاب دارد ‪ ،‬چون »‬ ‫تاختن= تاچيتن « معنای روان بودن ومواج بودن و » ازنو‪ ،‬ترو تازه‬ ‫شدن « را دارد ‪.‫‪22‬‬ ‫ضدزندگی ‪ +‬آتش سوزنده ( پيداکرده است ‪ .‬درست دراينجا ‪ ،‬ھويت‬ ‫مار) مر( نمايانتر ميشود ‪.‬سيمرغ ورام ) اندروای= بيدخت (‬ ‫درفرھنگ ايران ‪ ،‬اينھمانی با » موج « دارند ‪ ،‬اصل » تموج «‬ ‫ھستند ‪ .‬درداستان ھوشنگ‪ ،‬بخشی از ويژگيھای تصوير آنان را‬ ‫ازمار‪ ،‬می يابيم ‪.‬آب روان ‪ ،‬آب تازانست ‪ .‬زمين ‪ ،‬اينھمانی با » تن = زھدان وبدن « دارد ‪.‬دود دريزدانشناسی زرتشتی ‪ ،‬آفريده‬ ‫اھريمنست ‪ .‬مار‪ ،‬چون برزمين ميخزد وسوراخ زی ھست ‪ ،‬اينھمانی با‬ ‫خاک وزمين تيره ) تن انسان ( داده ميشود ‪ .‬و چشمان اين مارسياه ‪ ،‬چشمه خونريزنده ميگردد )=‬ ‫‪22‬‬ .‬بدينسان آنچه ازآتش جان درتـن ‪ ،‬فرازمی يازد ) کشش‬ ‫ھا ‪ ،‬آز ونياز= عشق و ياسه= آرزو واشتياق ( ‪ ،‬اھريمنی وتاريک‬ ‫سازنده ميشود‪ .‬‬ ‫پديد آمد از دور‪ ،‬چيزی دراز‬ ‫سيه رنگ وتيره تن و » تيـز تـاز «‬ ‫دوچشم از بـرسـر ‪ ،‬چو دوچشمه خون‬ ‫زدود دھانش ‪ ،‬جھان ‪ ،‬تيره گون‬ ‫اين مار) اصل جفتی ( ‪ ،‬دررابطه تنگاتنگ که بازمين) خاک‪ ،‬تن‬ ‫انسان ھم ‪ ،‬بخشی از زمين يا آرمئتی است ( دارد ‪ ،‬تيره وتاريک‬ ‫وسياه ميشود ‪ .‬مار‪ ،‬با جنبش وتازه شدن ومواج بودن‬ ‫) مارپيچ ‪ ،‬چنبش پرپيچ وخم ( کار دارد ومواج بودن ‪ ،‬ويژگی‬ ‫اندروای ) بيدخت ( يا رام ھست ‪ .

‬واژه ابليس‬ ‫‪ ،‬معرب واژه » ال‪ +‬بيس = ال ‪ +‬ويس « است ‪،‬که به معنای »‬ ‫آذرخش = روشنی ازآذر« يا برقست ) که آتش ھم ناميده ميشود ( ‪ ،‬و‬ ‫نام ديگرش درتبری » سنجل = سنگ ‪ +‬ال ‪ ،‬سکل = سنگ‪ +‬ال «‬ ‫است ) که درقرآن ‪ ،‬سجيل شده است ( ‪ .‬‬ ‫پسوند » بيس= ويس « ‪ ،‬به معنای » اصل جفتی « است والبيس که‬ ‫برق يا آش باشد ‪ ،‬با ابربارنده ‪ ،‬باھم » سنگ = مر« ھستند ‪ .‬‬ ‫ابليس ِ قـرآن ‪ ،‬ھمان خدای ايران ‪ ،‬ارديبھشت است‬ ‫که »آتش جان« درآتشدان يا تن ِھرانسانيست‬ ‫واصل » سرفرازی « درانسان ميباشد‬ ‫اينکه ابليس از آتش است ‪ ،‬چون ابليس‪ ،‬ھمان » مھترپريان = ارتای‬ ‫خوشه = مجمرآتش = ارتا واھيشت « خدای ايران است ‪ .‬‬ ‫به عبارت ديگر ارتا يا ابليس ‪ ،‬ھم » آتش « و ھم » خدای زيبائی‬ ‫وعشق « است ‪ ،‬چون » پری = فری « ‪ ،‬به معنای » عشق و زيبائی‬ ‫‪23‬‬ .‬و به آذرخش ‪ ،‬آتش ھم گفته‬ ‫ميشود ‪ .‬ازبه ھم زدن سنگ ھا ‪ ،‬نه از» سنگ که‬ ‫دراصل به معنای اتصال وامتزاجست = اصل مـريا مار« ‪.‬آتش‬ ‫) برق( وآب) ابربارنده ( ‪ ،‬تخم وزھدان ‪ ،‬انبازباھم درآفريدن ھستد‬ ‫) مر= مار‪ ،‬يا سنگ ( ‪.‬درمتون اسالمی ‪ ،‬بارھا‬ ‫تکرارشده است که ابليس ‪ ،‬خدای مجوسان و مھترپريان بوده است ‪.‬ازتضاد وبريدن‬ ‫) جداشدگی ( ھست که روشنی پيدايش می يابد ‪ ،‬نه ازپيوند وعشق‬ ‫وآميختگی= مـر= سنگ ( ‪ .‬البته ھوشنگ ‪ ،‬برضد چنين » آتش تيره سازنده‬ ‫وخونريزو ھميشه درتحول است « و آنگاه سنگی برای کشتن اين‬ ‫مار‪ ،‬برای کشتن مار‪ ،‬پرتاب ميکند که نا خواسته به سنگ ديگر‪،‬‬ ‫ميخورد‪ ،‬و ناگھان ازاين تصادم وتضاد ‪ ،‬آتشی ميافروزد که بجای‬ ‫دود که اھريمنی ‪ ،‬فروغ وروشنی ميآفريند ‪ .‬برق ‪ ،‬از» زنخدای سنگ ‪ ،‬که ابـرسياه وباران زا باشد ‪،‬‬ ‫يعنی زنخدای عشق= مھر « است ‪ .‫‪23‬‬ ‫زدارکامه ( ‪ .

‬تاو ‪ ،‬ھمان تف = تپ است ‪ » .‬اوس«‬ ‫که درآلمانی ‪ aus‬و درانگليس ‪ out‬شده است‪ ،‬خارج شدن و بيرون‬ ‫رفتن و برآمدن وبرخاستن اززھدانست ‪ .‬چون آفتاب که سپھرچھارم باشد‪ ،‬زنخداست‬ ‫‪ ،‬ولی طاوسيست که دنبالش را برميافروزد‬ ‫چو طاوس ) خورشيد ( دنبال را برفروخت‬ ‫پروبال زاغ سيه را بسوخت – از بھمن نامه‬ ‫يا درباره گاو زمين که مادينه است وشيرش را فريدون درکودکی‬ ‫مينوشد ‪ ،‬درشاھنامه ميآيد که‬ ‫‪24‬‬ .‬اينست که »‪ « us+ tan‬به‬ ‫معنای برخاستن و بلندشدن و » ‪ «us +taan‬به معنای برخاسته وبلند‬ ‫شده ‪ ،‬بسوی بيرون کشيدن است ‪ us .‬ولی اين صفت را برای طاوس‬ ‫بطورکلی بکار می برند ‪ .‫‪24‬‬ ‫« ھردو با ھم ھست ‪ . ( vanh‬به معنای بازوگشاده است ‪.‬اينکه ابليس ‪،‬‬ ‫زيباست و به قول سعدی ‪ ،‬زشت ساخته ميشود ‪ ،‬چون قلم در دست‬ ‫دشمنست ‪ ،‬انديشه ای شناخته شده است ‪.‬آفتاب ‪،‬‬ ‫خدای مھراست ‪ ،‬چون گرمی می بخشد ‪ .‬واين خدا ‪ ،‬کانون آتش است که» حبه ھای‬ ‫آتشش « را فروميافشاند تا جان انسانھا بشود ‪ .‬‬ ‫ازسوئی به معنای آرزومند ميباشد) درھزوارش ‪= khunsand‬‬ ‫تاوس « ازيکسو‪ ،‬به معنای » آرزومند عشق‬ ‫خرسند ( ‪ .‬خود واژه » تاوس « ‪ »،‬تاو‪ُ +‬‬ ‫ميباشد ‪ .‬چون طاوس نراست که دنبالش را‬ ‫برميفروزد وطاق می بندد ‪ .‬و آئين رجم ) سنگ‬ ‫انداختن ( به شيطان درمکه ‪ ،‬ھنوز دربعضی قبائل عرب ‪ ،‬معنای‬ ‫سنگ انداختن به اين زن را باقی نگاه داشته است ‪ .‬بنا براين » ُ‬ ‫يا گرمی « است ‪ ،‬چون تابش وگرمی ‪ ،‬اينھمانی با مھر دارد ‪ .‬آتش زھدان يا تن که به‬ ‫معنای آتشدان ھم ھست « ‪ ،‬به ھستی انسان ‪ ،‬صورت ميدھد و ھستی‬ ‫می بخشد ‪ .‬تابش وپرتو ‪ ،‬ھردو معنای‬ ‫» گرمی= عشق « دارند ‪ .‬پسوند » اوس = ‪ «us‬درطاوس ‪ ،‬دراصل به واژه » اوز=‬ ‫خوز« برميگردد که معنای » نی = زھدان « داشته است ‪ » .‬‬ ‫اوس «‬ ‫گوھرطاوس ھم آتش است ‪ .‬دراوستا به معنای تابيدن‬ ‫ودرخشيدنست) ‪ us+tik .

‬‬ ‫درمتون زرتشتی ‪ ،‬نام اين خدا ‪ ،‬به معنای » نيمروز= ميان روز«‬ ‫بکاربرده ميشود ‪ .‬او خدای ميان روز‪ ،‬يعنی‬ ‫گرما ) تاو( ھست که جھان را دراين ھنگام ‪ ،‬درنوروز ميآفريند ‪.‬اين زمان با اين‬ ‫خدا ‪ ،‬اينھمانی دارد و رپيتاوين ‪ ،‬تنھا نام زمان نيمه روز نيست‪.‬اينست که »‬ ‫مار« و» طاوس « و » ابليس = ال ‪ +‬بيس = زنخدائی که گوھر‬ ‫جفتی= ويس = وای=مـر= مار‪ ،‬دارد « ‪ ،‬ھمه اصطالحات گوناگونی‬ ‫ھستند که ازيک پديده برخاسته اند ‪ .‬‬ ‫چگونه وچـرا » اصـل گرما « ‪،‬‬ ‫تحول به » اھـريـمـن « می يابد ؟‬ ‫» رپيتاوين « ‪ُ ،‬بن گرما درآسمان ھست ‪ ،‬و » رپيتا « به معنای »‬ ‫دوشيزه « است ‪ .‬اين » بنکده تابستان « و اصل گرما وآتش فروزی ‪،‬‬ ‫نيروی آفريننده جھان در نيمروز است ‪ .‫‪25‬‬ ‫ھمان گاو ‪ ،‬کش نام ‪ ،‬برمايه بود زگاوان ورا برترين پايه بود‬ ‫زمادرجداشد ‪ ،‬چو طاوس نر به ھرموی بر‪ ،‬تازه رنگی دگر‬ ‫اينکه گاو زمين ) = تن ( ‪ ،‬گاويست که ھرمويش ‪ ،‬رنگ تازه ديگری‬ ‫دارد ‪ ،‬به معنای آنست که » اصل فرشگرد و رنگارنگ بودن « است‬ ‫‪ ،‬چون موی اينھمانی با » گياه « و » نی « دارد ‪ .‬اين اصل گرميست که درآغاززمستان به زمين ) تن‬ ‫انسانھا نيزبخشی از زمينست ( فروميرود و درنخستين روز سال از‬ ‫زيرزمين بيرون ميآيد يا از زمين زاده ميشود و ھمه گياھان‬ ‫رنگارنگ وطاوسی و زيبا ميکند ودرجھان زندگان ‪ ،‬فرشگرد‬ ‫ميشود ‪.‬ازسوی‬ ‫وبرافروزنده تاب ‪ ،‬يا گرمی‬ ‫ديگرطاوس ‪ ،‬معنای » برخيزنده‬ ‫ِ‬ ‫وروشنی « را دارد ‪ ،‬و ازاو ‪ ،‬مھر‪ ،‬پيدايش می يابد ‪ .‬اين اصل گرمی ) يازيدن ‪ ،‬ياسه ‪،‬‬ ‫آز‪ ،‬نياز= عشق ( درتن است ‪ ،‬که مار وابليس ‪ ،‬يا اھريمن يا طاوس‬ ‫شده است ‪ .‬‬ ‫ازاين رو ‪ ،‬اين زمان ‪ ،‬بنام اين خدا ناميده ميشود ‪ .‬اھورا مزدا ھم دربندھش با امشاسپندانش ‪ ،‬جھان را‬ ‫‪25‬‬ .

‬‬ ‫رپه ‪ ،‬به معنای » خوشه« است‪ .‬پيت« ‪ ،‬ھمان »‬ ‫نای= زھدان « است ورپيتا ‪ ،‬درواقع به معنای » زھدانيست که خوشه‬ ‫پروين = ارتای خوشه درآنست « واصل » ازخود آفريننده جھانست ‪.‬‬ ‫ميدانيم که ارتای خوشه ‪ ،‬مجمر وکانون آتش نيزھست ‪ .‬درحاليکه خود رپيتاوين ‪ ،‬اصل آفريننده‬ ‫جھان ھست ‪ ،‬و نيازی به آفريننده ديگرندارد ‪ .‬ازاين رو رپيتاوين ميتواند معانی گوناگون ولی متمم ھم‬ ‫داشته باشد ‪ .‬طبعا ‪ ،‬اصل گرما ھستند ‪.‬ازاين رو‪ ،‬به آسانی ميتوانستند ‪،‬‬ ‫پيدايش اورا اززمين تاريک ‪ » ،‬مار« بخوانند ‪.‬پيت ‪ ،‬درسانسکريت به معنای عشق‬ ‫وعاطفه است ‪ ،‬وھمچنين پيت ‪ ،‬درسانسکرت به معنای » زھدان‬ ‫وشکم « است ‪ .‬ازاين رو » رپ « را دراوستا به شادی کردن‬ ‫‪26‬‬ .‬ولی دربرھان قاطع‬ ‫ديده ميشود که » رپه ورفه « ‪ ،‬نام » خوشه پروين « است که ھمان »‬ ‫ارتای خوشه « ‪ ،‬خدای خوشه وکانون آتش باشد ‪ » .‬زھدان ‪ ،‬اينھمانی با »‬ ‫داش يا کوره يا تنور« داشت ‪ ،‬که سرچشمه گرما برای پروراندن‬ ‫جنين است ‪ .‬به عبارت‬ ‫ديگر‪ ،‬دانه ھايش » تخم آتش « ھستند ‪ .‫‪26‬‬ ‫درھمين ھنگام ‪ ،‬ميآفرينند ‪ .‬رپيت « بازمرکب از دوبخش » رپ‪ +‬پيت « است ‪.‬پيشوند واژه ِ»‬ ‫رپيتاوين« ‪ ،‬رپـه = رفـه ھست که معربش » رب « ميباشد‬ ‫ودرقرآن» رب العالمين « ‪ ،‬نام ديگر ﷲ است‪ .‬‬ ‫رپيتا ‪ ،‬چون جمع تخم وتخمدانست ) مانند تخمتن يا خواجه … ( ‪،‬‬ ‫اصل جفتی يا » مـر= امـر« ھست‪ .‬رپيتاوين ‪ ،‬اصل آفريننده جھانست که تخم ھای ھمه‬ ‫ھستان را در زھدان خود دارد که ازنايش ميزايد = يا از نايش‬ ‫مينوازد ) نای به (‪ ،‬چون زادن وخنديدن وجشن )= نواختن نی (‬ ‫باھم اينھمانی داشتند‪ .‬پسوند » توا « و» ون= وين « ‪ ،‬ھردو به معنای »‬ ‫نای« ھستند ) توا ‪ ،‬پيشوند تباشير‪ ،‬درعبری به کشتی ‪ ،‬نوح توا گفته‬ ‫ميشود‪ ،‬چون کشتيھا ازنی ساخته ميشدند( ‪ .‬‬ ‫ولی نام رپيتاوين ‪ ،‬دوگونه نوشته شده ‪rapith-wena+rapithwa‬‬ ‫که دوبخش » رپيت‪ +rapith‬توا‪ « twa‬و » رپيت ‪ +‬ون ‪« wena‬‬ ‫ازھم دارد ‪ » .

‬‬ ‫ّ‬ ‫سپس می بينيم که نخستين روز فروردين ) که ّ‬ ‫وخرم و جشن‬ ‫فرخ‬ ‫ساز‪ ،‬نام دارد( روزھرمزد ‪ ،‬از زيرزمين از زھدان زمين ‪ ،‬زاده‬ ‫وپديدار ميشود ‪ .‬‬ ‫اين انديشه زاده شدن خدای گرمی ‪ ،‬ازتاريکی زمين ) تـن ( ‪،‬‬ ‫ھمآھنگی با مفھوم » روشنی بيکران زرتشت « نداشت ‪ .‬‬ ‫درنخستين روز ماه آبان ‪ ،‬اين دوشيزه رپيتاوين ‪ ،‬که خدای‬ ‫مھر) گرمی ( است ‪ ،‬فرود ميآيد وبه زيرزمين ميرود تا چشمه ھا‬ ‫ومربی آنھا باشد و آنھارا بپرورد ‪.‬سفتن ‪ ،‬ھمان » سودن‬ ‫وبسودن وبوسيدن « است و» ھمبوسی « در زبان پھلوی ‪ ،‬مقاربت‬ ‫وآبستن شويست ‪ ..‬اينکه خدا‪،‬‬ ‫ازتاريکی زائيده ميشود ‪ ،‬برای آموزه زرتشت ‪ ،‬امری اھريمنی بود ‪.‬اين اصطالحات‪ ،‬معموال دارای خوشه ای ازمعانی‬ ‫ھستند ‪ ،‬نه يک معنای تنھا ‪.‬البته » سفتن « ‪ ،‬دومعنا دارد ‪ ،‬يکی »‬ ‫سوراخ کردن « است وديگری » عشق ورزيدن « است‪ » .‬رپيھوين از زير زمين به فراز زمين آيد و َبـر ِ‬ ‫درختان رساند « ‪ .‬‬ ‫ازاين رو ‪ ،‬اھريمن جانشين تصوير خدای گرما ميشود که زمين را‬ ‫می سـ ُفـتـد‪ ،‬وبيرون ميآيد ‪ .‬دربندھش بخش دھم ) ‪ ( 160‬ميآيد ‪ » :‬چون ماه‬ ‫فروردين روز ھرمزد شود ‪ .‬ماه آبان‬ ‫‪ ،‬بھيزگی روزھرمزد‪ ،‬زمستان زور گيرد « ‪.‬زن ُسفته‬ ‫« ‪ ،‬زنيست که شوھر دارد و آبستن شده است ‪ .‬ولی » ماره کردن « درکردی به معنای عقد‬ ‫زناشوئيست و » مارسپنتا « ‪ ،‬خدای روز ‪ ، 29‬خدای آفريننده عقد‬ ‫مھر وزناشوئی ‪ ،‬ميان بھرام ورام است که آفريننده زمان وجھان اند ‪.‬‬ ‫وريشه ھای گياھان را گرم کند‬ ‫ّ‬ ‫اينست که در بندھش بخش دھم ) ‪ ( 159‬ميآيد که ‪ » :‬مينوی رپيتھوين‬ ‫از روی زمين به زير زمين شود ‪ ،‬آنجا که چشمه آبھاست ‪ .‬تابستان از بـ ُنکـده خويش درآيد‬ ‫وپادشائی پذيرد ‪ .‬با زاده شدن رپيتاوين درنيمروز روز نوروز‪،‬‬ ‫فرشگرد يا انقالب بھاری ) گشتگاه ( آغازميشود ‪.‬اينجاست که اھريمن ) يا به عبارت ديگر‪ ،‬زنخدای‬ ‫فرشگرد و ُبنکده تابستان – تاو ‪ +‬استان ( ماری ميشود که از زمين‬ ‫بيرون ميخزد ‪ ..‫‪27‬‬ ‫ترجمه ميکنند ‪ .‬‬ ‫‪27‬‬ .

‬درست ھمان زمان‬ ‫نيمروز) رپيتاوين ( که رپيتاوين از زمين زاده ميشود ‪ ،‬ھمان زمان ‪،‬‬ ‫اھريمن به شکل مار‪ ،‬زمين را می سفتد و بيرون ميآيد ‪ .‬‬ ‫رپيتاوين ‪ُ ،‬بن گرمی = نيمروز= اصل آفريننده جھان‬ ‫غــرم = ميش = زنخدا مھــر‬ ‫گـرم = َ‬ ‫گـرم= طلب‪،‬جانورماده جفت خواه‪،‬مھر‪،‬رنگين کمان‬ ‫»گرما وخويدی يا جفت ِگرما وآب«=اصل زندگی‬ ‫خدای ايران‪ ،‬اصل گرمی است‪ ،‬نه اصل روشنی‬ ‫گرمائيل درشاھنامه‬ ‫گـرما ‪ +‬سين = کرمان ‪ +‬شـاه‬ ‫نيتچه درکتاب » چنين گفت زرتشت « ‪ ،‬بسيارمفھوم » نيمروز=‬ ‫‪ «Mittag‬را بکارمی برد که بدون شک ‪ ،‬از جھان بينی ايرانی‬ ‫برخاسته است ‪ .‬زنخدای نيمروز‪ ،‬رپيتاوين است‬ ‫‪28‬‬ .‬ھمين انديشه ‪ ،‬در داستان جمشيد‬ ‫درشاھنامه ‪ ،‬بازتابيده شده و درست درروز نوروز جمشيد با ديو ‪ ،‬به‬ ‫آسمان پروازميکند‪ ،‬و بزرگترين جرم را برضد خدا ميکند ‪ .‬نخستين روز‬ ‫سال وزمان که نخستين روز آفرينش گيتی شمرده ميشد ‪ ،‬بجای‬ ‫خدای شادی وفرشگرد وجشن ساز‪ ،‬اھريمن ‪ ،‬يا اصل ترس وبيم ‪،‬‬ ‫به شکل مار‪ ،‬به جھان می تـازد ‪ .‫‪28‬‬ ‫دربخش پنجم بندھش ) ‪ ( 42‬ميآيد که ‪ » :‬اھريمن ‪ ،‬چون ماری ‪،‬‬ ‫آسمان زير اين زمين را بسفت ‪ ،‬وخواست که آن را فرازشکند‪ .‬بدينسان‬ ‫» روزنوروز« ‪ ،‬ازديد يزدانشناسی زرتشتی ‪ ،‬روز آغاز نبرد با‬ ‫اھريمن است ‪ ،‬نه روز جشن وشادی ‪.‬درفرھنگ ايران ‪ ،‬درميان شب‪ ،‬نطفه جھان ‪ ،‬بسته‬ ‫ميشود‪ ،‬و درنيمروزپيدايش می يابد‪ .‬ماه‬ ‫فروردين ‪ ،‬روزھرمزد ‪ ،‬به ھنگام نيمروز درتاخت ‪ .‬آسمان آنگونه‬ ‫ازاوبترسيد که گوسپند از گرگ « ‪ .

‬ودرشگفت‬ ‫ميمانيم که ھمين واژه نام » ميش يا ميش کوھی يا دشتی « است ‪» .‬وھمين » ‪«var‬‬ ‫است که درانگليسی وآلمانی » ‪ «war-m‬شده است ودرفارسی »‬ ‫گرم « شده است ‪ ،‬وتلفظھای گوناگون آن در زبانھا ‪،garema ،‬‬ ‫‪ =ghaarma‬غرم ‪ =gurm، gharm ،‬گورم است ‪ .‫‪29‬‬ ‫که » اصل گرما = بنکده تابستان« است ) تاو‪ +‬استان ( ‪ .‬رپيتاوين ‪ ،‬که گرميست ‪ ،‬ميشتابد تا جفت آب‬ ‫ميشودوزندگی ‪ ،‬پيدايش يابد ‪ .‬‬ ‫درفرھنگ ايران ‪ ،‬آتش يا گرمی ) تاو( ‪ ،‬بر» روشنی « اولويت‬ ‫دارد ‪ .‬گرمی ‪،‬‬ ‫اصل پيدايش است ‪.‬‬ ‫ميش « که معنای » مھر« ھم دارد ‪ ،‬اينھمانی با زنخدا مھر داشته‬ ‫است ‪ .‬آتش که )‪( Ur‬‬ ‫باشد ‪ ،‬شعله وگرمی وروشن ) ‪ (Var‬ازاو سربرميافرازد و شعله‬ ‫وگرمی وروشنی ‪ ،‬بيواسطه به آتش پيوسته اند ‪ .‬اينکه رپيتاوين‪ُ ،‬بن‬ ‫گرميست ‪ ،‬به سخنی ديگر خودش » گرم « است ‪ .‬‬ ‫جھان بينی ايرانی ‪ ،‬با گرما يا »آتش ناسوز« که اصل جانست ‪،‬‬ ‫شروع ميشود ‪ .‬رپيتا‪ ،‬خدا يا اصل گرما ‪ ،‬مانند خدای‬ ‫روشنی نيست که ازدور‪ ،‬فقط نور به زمين بيفکند ‪ ،‬بلکه خودش ‪،‬‬ ‫فرود ميآيد و با آب چشمه ھا وريشه ھا ی گياھان در زيرزمين ھا ‪،‬‬ ‫جفت ميشود ‪ ،‬تا فرشگرد ) مار= مر( بشود ‪ ،‬و زمين ‪ ،‬طاوس‬ ‫رنگارنگ گردد‪ .‬‬ ‫ِ‬ ‫فرنفتار« ‪ ،‬آتش جان ِانسان و » ئوروازيشت« ‪ ،‬آتش نھفته درھرتخم‬ ‫گياھی ‪ ،‬گرما يا آتش ناسوزند ‪ .‬ازگرماست ) تاب ‪ ،‬تف ‪ ،‬تاو ( که روشنی پيدايش می يابد ‪.‬اين خدا‪ ،‬درھمه جا نقدست‬ ‫بجان شه که نشنيدن زنقدش ‪ ،‬وعده فردا‬ ‫شنيدی نور رخ ‪ ،‬نسيه ‪ ،‬زقرص ماه تابنده ! مولوی‬ ‫خدايان ايران ‪ ،‬نسيه نميشناسند ونقد ھستند ‪ .‬وارونه آنکه اھورامزدای زرتشت و يھوه وﷲ ‪،‬‬ ‫االھان روشنی ‪ ،‬خالق ھستی ميباشند ‪ ،‬فرھنگ ايران ‪ ،‬در» آتـش‬ ‫آتش » وه‬ ‫ناسوز« يا »گـرما « ‪ ،‬اصل آفريننده ھستی را ميديد ‪.‬ميش يا غـرم ‪ ،‬گرم ) اصل مھروطلب ورنگين کمان =‬ ‫‪29‬‬ .‬به عبارت ديگر‪ ،‬مھر= ميش= گرمی= آتش ناسوز ‪ ،‬اصل‬ ‫زندگيست ‪ .

‬‬ ‫آتش سوزنده « درفرھنگ ايران که » اژدھا = اژی ‪ +‬دھا « باشد ‪،‬‬ ‫به معنای » آتش سوزنده و نابودسازنده وضد جان ) ا‪ -‬ژی ( است ‪.‬خدا ‪ ،‬اصل گرمی‬ ‫درھرجانيست ‪ .‬ميترا خدا را سغديھا ميش‬ ‫بغ=‪ ) mishi Baghi‬بيرونی ‪ ،‬ميش فوغ ( مينامند واينکه » ميتره بغ‬ ‫« ھمان ّ‬ ‫خرم يا ماه دی است ‪ ،‬ازاين مشخص ميگردد که بيرونی ‪ ،‬ماه‬ ‫دھم سال را که» ّ‬ ‫خرم« يا دی باشد ‪ » ،‬ميش فوغ = ميش بغ « مينامد‬ ‫)‪ .‫‪30‬‬ ‫رنگارنگی= فرشگرد ( ‪ ،‬يا پيکريابی » انديشه زندگی نا آزارنده « به‬ ‫طورکلی است ‪ .‬خشم وقھروتجاوز‬ ‫خواھی و خونخواری وزدارکامگی ‪ ،‬ھمه آتش سوزنده يا » اژدھا =‬ ‫اژی دھا « شمرده ميشدند ‪ .‬آتش سوزان « ‪ ،‬فراگيرنده ھمه پديده ھا وسائقه‬ ‫ھا ی تجاوزگروپرخاشگر وقھر آميزوخشم ميشد ‪ .‬‬ ‫ميش درسغدی ھمان‪ mithra‬است ‪ .‬ابوريحان بيرونی وزبان‬ ‫سغدی ‪ ،‬روزشانزدھم را که روز مھر است ‪ » ،‬ميش « ميخوانند ‪.‬ھمانسان که آتش سوزنده وبلعنده ‪ ،‬زبانه‬ ‫ھا متعدد دارد ‪ ،‬ضحاک نيز دارای سرھای گوناگون بلعنده شمرده‬ ‫ميشد ‪ . (mithra baga =mish bughic‬غرم يا گرم يا گرمی يا آتش‬ ‫ناسوز‪ ،‬پيکريابی خود زنخدا مھراست ‪ .‬‬ ‫اينست که » آتش ناسوزی که سرچشمه ھمه جانھاست « ‪ ،‬به کلی‬ ‫برضد » آتش سوزنده وآزارنده ونابود سازنده زندگی « است ‪» .‬‬ ‫‪30‬‬ .‬‬ ‫» دھا « درسانسکريت به معنای آتشيست که نابود ميسازد وھمه جانھا‬ ‫را فروميخورد ‪ » .‬خدا ‪ ،‬اصل مھربانی وطلب ورنگارنگی يا نووتازه‬ ‫شوی درھرجانيست ‪ ،‬ودرھرجانی ‪ ،‬نـقـداست‪.‬دربندھش ‪ ،‬ميش به برج بره ) حمل ( گفته ميشود ‪،‬‬ ‫که ميان آسمان ومھر است ‪ ،‬و آغازبھار يا رستاخيز طبيعت است ‪،‬‬ ‫که ھمه گيتی ‪ ،‬رنگارنگ وسبزميشود ‪ .‬اينست که واژه » مار« ‪ ،‬بجای » اژدھا « بکاربرده ميشود ‪،‬‬ ‫تا مار‪ ،‬به اصل آزارنده کاسته گردد ومعنای اصليش ‪ ،‬پنھان ساخته‬ ‫شود ‪.‬دراصل ‪ ،‬ضحاک دراوستا ‪ ،‬دارای ھفت سراست ‪ ،‬ودرشاھنامه‬ ‫‪ ،‬سه سر ) دومار بردوشھا‪ ،‬ويکی سربلعنده خودش ( است ‪.

‬اين خوان ‪ِ ،‬‬ ‫دراين خوان ‪ ،‬گرمای سوزان ‪ » ،‬اژدھای بزرگ « خوانده ميشود ‪.‬‬ ‫ميشود ‪ .‫‪31‬‬ ‫رستم در خوان دويم‬ ‫طرح مسئله آتش ناسوز و آتش سوزنده‬ ‫آتش جان و آتش نابودکننده جان‬ ‫اينست که رستم درخوان دوم ھفت خوان ‪ ،‬رويارو با اين دوگونه آتش‬ ‫گرد محور تشخيص دو گونه آتش ازھم ميگردد ‪.‬چون‬ ‫گرمی ) غرم ( ‪ ،‬با بـ ُن چشمه ‪ ،‬اينھمانی يافته است ‪ ،‬تا درانبازی‬ ‫باھم ‪ ،‬سرچـشمه زندگی باشند ‪.‬‬ ‫بيابان بی آب وگرمای سخت کزو مرغ گشتی به تن ‪ ،‬لخت لخت‬ ‫چنان گرم گرديد ھامون ودشت‬ ‫تو گفتی که آتش برو برگذشت‬ ‫تن اسپ و گويا زبان سوار زگرمی وازتشنگی‪ ،‬چاک چاک‪.‬‬ ‫رستم ورخش دراين خوان دچار » گرمای سخت « ميگردند‪ ،‬و‬ ‫ازکارميافتند‪ .‬اينجاست که » ميش ّ‬ ‫فرخ =غرم « ناگھان ازپيش آنھا‬ ‫ميگذرد و رستم ناگھان ميانديشد که » غرم = گرم « ‪ ،‬جفت وانباز »‬ ‫آب « است ‪ ،‬ودرپی » آبشخورخود « ھست ‪.‬‬ ‫ھمانگه يکی ميش فرخ سرين بپيمود پيش تھمت زمين‬ ‫ازآن رفتن ميش‪ ،‬انديشه خاست بدل گفت‪ :‬آبشخوراين کجاست؟‬ ‫ولی وقتی رستم به چشمه ميرسد ‪ ،‬جای پائی ازميش نمی بيند ‪ ..‬‬ ‫برين چشمه ‪ ،‬جای پی ميش نيست‬ ‫ھمان غرم دشتی مراخويش نيست‬ ‫به آن غرم بر ‪ ،‬آفرين کرد چند‬ ‫که از چرخ گردان مبادت گزند‬ ‫گياه ودر ودشت تو‪ ،‬سبز باد مبادا ابرتو‪ ،‬دل يوز‪ ،‬شاد‬ ‫بتو ھرکه تازد به تيروکمان شکسته کمان باد وتيره روان‬ ‫‪31‬‬ .

‫‪32‬‬ ‫دراينجاست که رستم آب چشمه را مينوشد وتن خودرا ميشويد وبا‬ ‫شستشوی با اين آب حياتست که مانند» خورشيد تابناک« ميگردد ‪.‬‬ ‫تھمتن بشستن بدان آب پاک بکردارخورشيد شد تابناک‬ ‫روشنی ‪ ،‬دراثر ھنجيدن آب چشمه درتخم وجود او ‪ ،‬پيدايش مييابد‪.‬‬ ‫اينجاست که » مار= گرمائی که فرشگرد ميکند« ‪ ،‬دراثر اختالل ‪،‬‬ ‫تحول به » اژدھا = اژی ‪ +‬دھا « می يابد ‪ .‬‬ ‫‪32‬‬ .‬‬ ‫ولی درخوان سوم ‪ » ،‬آتش سوزان = اژدھا « ديگر‪ ،‬درخارح نيست‬ ‫‪ ،‬بلکه » درتاريکی زمين = درتاريکی تن « ‪ ،‬پنھان ونھفته است ‪.‬‬ ‫اين آتش سوزان که درفرھنگ ايران ‪ » ،‬خـشـم « ناميده ميشد ‪،‬‬ ‫بزرگترين خطرزندگی فردی واجتماعيست ‪ .‬رخش که بھمن ‪ ،‬يا » آسن خرد= پيش خرد « است ‪ ،‬جلوه‬ ‫ھای ناگھانی آن را ‪ ،‬بزودی درمی يابد ‪ ،‬ولی خواب غفلت ‪ ،‬چنان‬ ‫بر» آگاھی انسان واجتماع « چيره است که نميتواند اين » اژدھا =‬ ‫اژی ‪ +‬دھا « را ببيند ‪.‬دراين‬ ‫خوان ‪ ،‬يکی از بزرگترين پديده ھای اجتماع درتاريخ ‪ ،‬طرح‬ ‫ميگردد ‪ .‬مار‪ ،‬اصل فرشگرد که‬ ‫اصل جفتيست ‪ ،‬دراثر » ازدست دادن اندازه « ‪ ،‬اژدھا ميشود ‪.‬‬ ‫اينجاست که رستم به سختی ميتواند اژدھا را بشناسد وچشم رستم ‪،‬‬ ‫توانای ديدن آن نيست ‪ ،‬و رخش که چشم بينا درتاريکيست ‪ ،‬آن را‬ ‫می بيند ‪ ،‬ولی نميتواند رستم را ازوجود » اژدھا « آگاه سازد ‪ .‬اينست که رستم‬ ‫درھفتخوانش ‪ ،‬درتجربه ھای گوناگون تفاوت » آتش سوزان ضد‬ ‫زندگی= اژی « و » آتش ناسوزرا که اصل زندگی = گرما « است ‪،‬‬ ‫ازھم باز ميشناسد ‪.‬قھروخونخواری وتجاوزگری ‪ ،‬چه درانسان وچه دراجتماع‬ ‫‪ ،‬درتاريکی ‪ ،‬پيدايش می يابند‪ ،‬و شناخت به ھنگام آن ‪ ،‬دچار مشکل‬ ‫ميشود ‪ .

‬اينکه ُدم‬ ‫طاوس دارد ‪ ،‬به معنای آنست که بر فرازش‪ ،‬درانتھايش ‪ ،‬خوشه‬ ‫رنگارنگ است ‪ .‬دراينجا نيز‪ ،‬سيمرغ ‪ ،‬ميشی ) غرمی ( است که سروگوش‬ ‫وسمش‪ ،‬ازاسب است ‪ ،‬و بالھايش ‪ ،‬بالھای سيمرغند و دمش ‪ُ ،‬دم‬ ‫ُ‬ ‫طاوس است ‪ .‬در داستان گريز اردشيربابکان ازشاه‬ ‫اشکانی که آغازپيدايش شاھی ساسانيانست ‪ ،‬درشاھنامه نشان داده‬ ‫ميشود که غرمی شتابان ‪ ،‬بدنبال اسب اردشيربابکان ميدود ‪ .‬اين غرم‬ ‫‪ ،‬بيان باززائی ) رنسانس ( شاھی‪ ،‬و انتقال دادن شاھی به اين خانواده‬ ‫است ‪ .‬چنانچه » گندم « ‪ ،‬مرکب از» گوند ‪ُ +‬دم « است‬ ‫که به معنای » خوشه برفرازساقه « است ‪ .‫‪33‬‬ ‫سروسم اسب‪ ،‬وبال سيمرغ ودم طاوس دارد‬ ‫غرمی که‪،‬‬ ‫ُ‬ ‫شناخت اين » آتش ناسوز = گرم = غرم « است که حقانيت به‬ ‫شاھی يا حکومت ميدھد ‪ .‬برای اينکه نشان داده شود که اردشير بابکان ‪ ،‬حقانيت به‬ ‫شاھی دارد ‪ ،‬ازاھورامزدای زرتشت وآناھيتا و ميتراس خبری نيست‬ ‫‪ ،‬بلکه اين سيمرغست که به شکل غرم ‪ ،‬دنبال اسب اوست ‪ .‬اين غرم که سروگوش‬ ‫‪33‬‬ .‬االھان‬ ‫اسالم ويھوديت ومسيحيت ‪ ،‬با برشمردن صفات گوناگونشان ‪،‬‬ ‫مشخص ميشوند ‪ .‬به عبارت ديگر‪ ،‬سيمرغ ‪ ،‬مرکب از چھارويژگيست ‪:‬‬ ‫‪ -1‬گرمی ‪ – 2‬اسب ) بادجان = اسو= وای ‪ ،‬فرن ‪ ،‬ھوفريان ‪،‬‬ ‫وازيشت ‪ ،‬سپنيشت ( ‪ -3‬پـر) وزيدن ‪ ،‬معراج بينش ‪ ،‬پيروزشدن ‪،‬‬ ‫امکان اتصال ھميشگی با خدا ( ‪ -4‬رنگارنگی طاوس ‪ .‬ازاين رو طاوس يا‬ ‫رنگين کمان ) = گرم ( ‪ ،‬نماد اوج پيدايش در تنوع است که اينھمانی‬ ‫با مفھوم » روشنی « درايران داشته است ‪ .‬ولی درفرھنگ ايران ‪ ،‬سيمرغ ‪ ،‬ھميشه‬ ‫وجوديست ترکيبی‪ ،‬واز ترکيب اين جانداران باھم ‪ ،‬ميتوان فروزه‬ ‫ھای سيمرغ را شناخت ‪ .‬ھرجانوری ‪ ،‬درذھن مردمان ‪ ،‬تصويری‬ ‫ويژه داشته است ‪ ،‬و سيمرغ ‪ ،‬ترکيب ويژگيھای اين جانورانست ‪ ،‬که‬ ‫ھرکدام ‪ ،‬ازاين ويژگيھا ‪ ،‬صفت ِمطلوب ودلپسند‪ ،‬ميان مردم بوده‬ ‫است ‪ .

‬سيمرغ ‪ ،‬يک ارکستر موسيقی ازھمه‬ ‫ابزارموسيقی است ‪ .‬واين مفھوم ‪ ،‬به کلی برضد مفھوم »‬ ‫حقيقت واحد « اديان نوری است ‪ .‬سيمرغ ‪ ،‬ھميشه درترکيب گوناگونيھا ‪ ،‬مشخص‬ ‫ميگردد نه دربرشمردن صفات ‪ .‫‪34‬‬ ‫وسم اسب ‪ ،‬وبال سيمرغ ‪ ،‬ودم طاوس را دارد ‪ ،‬به معنای باديست که‬ ‫ُ‬ ‫دروزيدن باشتابش ‪ ،‬با گرمی يا مھر خود ‪ ،‬گوھر رنگارنگ ھمه تخم‬ ‫ھا ) ھمه موجودات ( را آشکارميسازد و به اصلشان سيمرغ‬ ‫درآسمان ‪ ،‬متصل ميسازد ‪ .‬روشنی ‪،‬‬ ‫اينھمانی با رنگارنگی داشت ‪ .‬چيزی روشن‬ ‫وپديدارميشود که رنگارنگ ومتنوع وگوناگون بشود ‪ .‬سيمرغ ‪ ،‬دسته گليست که سی گونه گل ‪ ،‬درآن‬ ‫دسته به ھم بسته شده است ‪ .‬طاوس ‪ ،‬حاوی چنين معنائيست ‪ .‬سيمرغ ‪ ،‬خوشه ايست که ھمه‬ ‫تخمھايش ‪ ،‬ازھم متفاوتند ‪ .‬اوخوشه ‪ ،‬ھمه جانھای گوناگون‬ ‫گيتيست ‪ .‬راستی يا حقيقت ‪ ،‬پيدايش گوھر نھفته درتخم ھا يا‬ ‫‪34‬‬ .‬اين بيان » فرشگرد يا نوشوی وباززائی‬ ‫زندگی « درجشن وشادی است ‪ ،‬که با مفھوم » قيامت دھشت انگيز‬ ‫اسالمی « بسيارفرق دارد ‪ ،‬و زرتشت ھم ازاين مفھوم » فرشگرد «‬ ‫روی برگردانيده است ‪ .‬سيمرغ ‪ ،‬ترکيب سی شاخه درخت‬ ‫بريک تنه درختست ‪ .‬مفھوم روشنی آنھا ‪ ،‬حقيقت‬ ‫واحدست ‪ .‬از سوراخھای منقار سيمرغ ‪ ،‬ھرکدام ‪ ،‬آھنگ‬ ‫ابزار ديگر موسيقی ميدھد ‪ .‬به عبارت‬ ‫ديگراوست که ميتواند فرشگرد کند ‪ ،‬ونوزائی جامعه وکشور را‬ ‫ممکن سازد ‪ .‬دنبال اسب اردشير دويدن چنين غرمی ‪،‬‬ ‫ھمان معنی را دارد که سيمرغ ھنگام بازگشت رستم به نبرد با‬ ‫اسفنديار ‪ ،‬برتارک سررستم نشست) يعنی‪ ،‬او پيروز خواھد شد ( يا‬ ‫ھما برتارک سر ھرکس بنشيند ‪ ،‬او حق به شاھی دارد ‪ .‬سيمرغ ‪ ،‬از روشنی بيکران ‪ ،‬حقيقت ) = راستی ( را نمی‬ ‫آفريند ‪ ،‬بلکه با وزيدن گرمی ‪ ،‬سر ھمه تخمھارا برميافرازد تا ببالند‪،‬‬ ‫و گوھر رنگارنگ ومتنوع و گوناگون خود را نشان دھند‪ ،‬و جھان را‬ ‫با رنگارنگی وتوعشان‪ ،‬روشن کنند ‪ ،‬وبتوانند مستقيما به اصل خود‬ ‫بپيوندند ‪ .

‬‬ ‫ھمين گرما ئيل وارمائيل که دلنگران خونخواری ضحاکند و درعشق‬ ‫به جان ھست که ميکوشند ‪ ،‬چاره ای بينديشند تا ازاين خونريزيھا‬ ‫بکاھند ‪:‬‬ ‫يکی نامش ارمايل پاکدين دگر نام ‪ ،‬گرمايل پيش بين‬ ‫‪35‬‬ .‬‬ ‫اين غرم ) گرم ( است که سروگوش وسم اسب ‪ ،‬و بال سيمرغ ‪ ،‬ودم‬ ‫طاوس را دارد ‪ .‬اين‬ ‫دوآشپز‪ ،‬يکی » گرمائيل = گرم ‪ +‬ايل = خدای مـھـر « وديگر »‬ ‫ارما ئيل = ارمه ايل « است ‪ .‬ھمينسان »‬ ‫گرمابه = گرم ‪ +‬آوه « ‪ ،‬خانه اين خدا بود ‪ ،‬و نقشھائی که در گرمابه‬ ‫ھا ميکشيدند ‪ ،‬ونياز به بررسی جداگانه دارد ‪ ،‬ھمه گرد تصوير اين‬ ‫زنخدا ميگشتند‪ .‬‬ ‫دو»آشـپـزی « که ميکوشند‪ ،‬خونريزی ضحاک را بکاھند‬ ‫گرمائيل ) خدای گرما ( و ارمائيل ) آرمئتی= خدای زمين (‬ ‫درشاھنامه در داستان ضحاک که درست پيکريابی » آتش سوزان «‬ ‫است ‪ ،‬دو آشپزميآيند‪ ،‬تا از کشتارجوانان بوسيله او ‪ ،‬بکاھند ‪ .‬‬ ‫گوھر خدای ايران‪ ،‬گرمی يا مھـر و طلـب و تحول يابی ) تازه شوی ‪،‬‬ ‫پيدايش روشنی ازدرون تاريکی آتش = مار ( ودررنگارنگی روشن‬ ‫شويست ‪.‬اين دو زنخدا ايران ‪ ،‬سيمرغ وآرمئتی‬ ‫ھستند که باھم » آسمان وزمين = جان وتن « درھرجانداری ھستند‪.‬چون شتستشوی در»آب گرم « ‪ ،‬ھنجيدن خدا درتخم‬ ‫وجود خود ھست ‪.‫‪35‬‬ ‫جانھاست ‪ .‬‬ ‫نام شھرکرمانشاه ‪ ،‬درست نام ھمين خدا ھست ‪ ،‬وعربان ‪ ،‬تلفظ کھن‬ ‫اين نام را که » غرماسين= غرم‪ +‬سين « باشد ‪ ،‬نگاه داشته اند که به‬ ‫معنای » سيمرغ گرم يا سيمرغ‪ ،‬اصل مھر« ميبباشد ‪ .‬اين برآيند گرما در باد ) وای ‪ ،‬اسو ‪ ،‬فـرن ‪ ،‬ھوفريان ‪،‬‬ ‫وازيشت ‪ ،‬اسپنيشت ( که آذرفروزاست ‪ ،‬نقش بنيادی را بازی ميکند ‪.‬درست اين اصل گرميست که درغرم ) ميش که نماد‬ ‫ھمه جانوران بی آزار است ( ‪ ،‬گرانيگاه تصوير خدا درايرانست‪.

‬‬ ‫اين دگرديسی يا متاموفوز‪ ،‬برپايه انديشه » مھـر وجفتی وانبازی«‬ ‫است ‪ .‬اين‬ ‫‪36‬‬ .‬اوه =‪ «ava‬به معنای » ازجائی‬ ‫به پائين = فرود آئی « ميباشد‪ » .‬‬ ‫برفتند وخواليگری ساختند خورشھا به اندازه پرداختند‬ ‫اينجاست که زنان برضد خونخواری ضحاک قيام ميکنند) مسئله‬ ‫قربانی خونی بوده است ( و با ياری اين دوآشپز‪ ،‬ميکوشند بلکه راه‬ ‫چاره ای بيابند ‪ ،‬بلکه ازاين قربانيھای خونی بکاھند ‪:‬‬ ‫زباال ‪ ،‬بروی اندرانداختند‬ ‫زنان پيش خواليگران تاختند‬ ‫پرازدرد‪،‬خواليگران را جگر پرازخون دو ديده ‪ ،‬پرازکينه سر‬ ‫اينکه گرمائيل وارمائيل که جگرشان ازخونريزيھای ضحاک ‪ ،‬به‬ ‫ستوه آمده است به ياری مردمان ميشتابند بلکه » کام اورا که اھريمن‬ ‫به خونخواری گرايانده ‪ ،‬دگرگون سازند ‪ ،‬وازخونخواری ضحاک ‪،‬‬ ‫بکاھند ‪ .‬ولی‬ ‫رويھمرفته به معنای تشکل يابی خدا درزمين به شکل ديگريست ‪..‬دراين جھان بينی ‪ ،‬آفرينش ‪ ،‬فقط » روند‬ ‫تحول يابی يا دگرديسی « است ‪ .‬افـتـار« ‪ ،‬دراصل‬ ‫درسانسکريت » اوا‪ +‬تار« است ‪ ».‬اينست که » وه ‪ +‬فرن ‪ +‬افتار« يا‬ ‫» به ‪ +‬فرن‪ +‬افتار« عبارت از » فرن = پران = باد زندگی ِ آتش‬ ‫افروز « ‪ ،‬يا ھمان » وای « است که » درفرود آمدن ‪ ،‬تحول به‬ ‫صورت انسان يا جانوران « می يابد ‪ » .‬وازاين آتش جانست که خرد واندام بينش‬ ‫پيدايش می يابد ‪ .‫‪36‬‬ ‫زبيداد گرشاه وازلشگرش وزآن رسمھای بد اندرخورش‬ ‫يکی گفت مارا به خاليگری ببايد برشاه رفت آوری ‪.‬تار« به معنای عبور کردنست ‪ .‬درھمه انسانھا ‪ ،‬گوھرخدائی ھست ‪ .‬چون گرمائل ‪ ،‬ھمان » آتش جان « درھرانسانی ‪ ،‬و ارمائيل‬ ‫يا ارمئتی ‪ » ،‬تن = آتشدان« است ‪ ،‬و باھم درھرانسانی‪ ،‬انبازند ) تن‬ ‫‪ +‬اور= آتش درتن ( ‪ .‬اين تحول‬ ‫يابی را نه ميتوان » حلول « ناميد ونه ميتوان » تناسخ « ناميد ‪ .‬خدا درآفريدن ‪ ،‬مھرميورزد و گوھرخودش ‪ ،‬تحول به اشکال‬ ‫گوناگون می يابد ‪ .‬مسئله فرود آمدن » آتش جان انسان « ‪ ،‬که » وه‬ ‫فرنفتار يا ھوفريان « باشد ‪ ،‬دراين جھان بينی ‪ ،‬تحول خود ِ خدا ‪ ،‬به‬ ‫صورت انسان ميباشد ‪ .

‬نه‬ ‫نياز به نيروانا ھست تا ازسلسله بی نھايت دراز تناسخ برھد ‪ ،‬ونه‬ ‫قيامتی برای حسابرسی اعمال بعد اززندگی ھست ‪ ،‬ونه نياز به شفيع‬ ‫‪ ،‬ونه نيازبه منجی ازگناھان ‪ ،‬مانند مسيحيت ھست ‪ .‬درفرھنگ ايران ‪ ،‬مجازات وکيفر‪ ،‬با‬ ‫ھرعملی‪ ،‬درھمين زندگی روی ميدھد‪ ،‬ولو اشخاص ‪ ،‬خود نيز ازآن‬ ‫نا آگاه وبيخبرباشند ‪ .‫‪37‬‬ ‫نامھا برتصاويری بنا شده اند که سازگاربا اين جھان بينی نيستند ‪».‬خط نسخ ‪ ،‬درفرھنگ ايران ‪ ،‬خط » بديع « ناميده ميشود ‪.‬انديشه ِ تناسخ ‪ ،‬برای مجازات وپاداش ‪ ،‬شکل به خود ميگيرد ‪.‬‬ ‫پزشک برای بيمار‪» ،‬نسخه « مينويسد ‪ ،‬تا با آن نسخه ‪ ،‬بھبودی بيابد‬ ‫و ازسرتندرست شود ‪ .‬دراقرب الموارد ميآيد که » ازيک کندوی ‪ ،‬زنبورعسل را به‬ ‫کندوی تازه بردن « است ‪ .‬‬ ‫خدا« درفرھنگ ايران ‪ ،‬ﷲ قدرتمند وبـ ُريده ازجھان مخلوق وفراسوی‬ ‫مخلوقات نيست ‪ ،‬که درانسام ‪ » ،‬حلول « کند که غيرممکنست‪» .‬فرھنگ ايران‪ ،‬ھم روند تناسخ وھم انديشه‬ ‫آخرت وقيامت را برای حسابرسی اعمال ‪ ،‬طـرد وحذف ميکرد ‪ .‬‬ ‫درغياث اللغات ميآيد که نسخ ‪ » ،‬رد کردن چيزی به بھترازآن باشد‬ ‫« ‪ .‬واژه » نسخ « ‪ ،‬معرب ھمان واژه » نسک « فارسی‬ ‫است ‪.‬اساسا ‪ ،‬نسخ عربی ‪ ،‬ھمان » نسک «‬ ‫ايرانيست ‪ .‬ونسک ‪ ،‬به معنای » تحول يابی به بھتروتازه تر« است‪.‬خدا ‪ ،‬درآغاز‪ ،‬متامورفوز به » نقش« وسپس به » جسم انسان‬ ‫« می يافت ‪ ،‬وسپس ‪ ،‬درلحظه ای که مرگ ناميده ميشود ‪ ،‬نه تن نه‬ ‫جان ‪ ،‬نمی ميرد ‪ ،‬بلکه » مرگ « که درواقع به معنای » مرغه «‬ ‫تحول است ‪ ،‬ھم تن وھم جان ‪ ،‬به خود دو خدای ارتا فرورد و آرمئتی‬ ‫که اصلشان ھست تحول می يابند ‪ .‬‬ ‫درفرھنگ ايران ‪ ،‬ھمه جانھا‪ ،‬يکراست باز تحول به اصل زندگی که‬ ‫جانان ) ارتا فرورد = سيمرغ ( يا خدا باشد ‪ ،‬می يافتند ‪ ،‬ومجازات‬ ‫وکيفری ‪ ،‬پس اززندگی نبود ‪ .‬درفرھنگ ايران ‪ ،‬انديشه تناسخ‬ ‫نبود ‪ .‬‬ ‫فروھر= فـر‪ +‬ورت « ‪ ،‬درھرانسانی ‪ ،‬اصل متامورفور به خدا‬ ‫ھست ‪ .‬درپشتو‪ » ،‬نس « به معنای » شکم ‪،‬‬ ‫‪37‬‬ .‬ازخود واژه »‬ ‫نسخ « که ريشه واژه » تناسخ « ھست ‪ ،‬ميتوان اين انديشه را‬ ‫شناخت ‪ .

.‫‪38‬‬ ‫زھدان ومجرای زايش « است ‪ .‬انسان ‪ ،‬تناسخ ﷲ قدرتمند نيست ‪ ،‬بلکه ‪ ،‬افشانده شدن خدائيست‬ ‫که اصل قدرت وخالقيت نيست ‪ ،‬بلکه خوشه ايست که وجودش ‪،‬‬ ‫مجموعه ھمه جانھاست وجانان نام دارد و معنای ديگرجانان ‪، ،‬‬ ‫محبوبه ومعشوقه است ‪ .‬ناظم االطباء مينويسد که » نس « ‪ ،‬رگ وپی وعصب است ‪..‬سروش ورشن ‪ ،‬نطفه ای که خدايان‬ ‫درنيمه شب ميگذاشتند و پرورده ميشد ‪ ،‬باھم درسحروسپيده دم ‪،‬‬ ‫ميزايانيدند ‪ .‬وازھمآغوشی ومھرورزی ھمين دوبا ھم ‪،‬‬ ‫درميان شب ‪ ،‬تخم پيدايش جھان پيدايش می يابد که سروش ورشن ‪،‬‬ ‫دربامداد ‪ ،‬ميزايانند ‪ .‬بدين علت ‪ ،‬کتابھای مقدس را ‪ ،‬نسک= ‪naska‬‬ ‫ناميدند ‪ ،‬چون سرود ِ دينی ‪ ،‬برای زايش تازه به تازه روشنی وبينش‬ ‫ازجان خود انسانست ‪ .‬ازاين روھست که » نس = جفت ارتا وبھرام‬ ‫« ‪ ،‬معنای » جفت ومريا امر« را دارد ‪ ،‬که اصل آفرينندگی تازه به‬ ‫تازه ازخود ھست ‪ .‬اين خدای مھراست که با قدرت خلق نميکند‪.‬ارتا که خوشه ھمه جانھاست‪ ،‬تخمی که ميافشاند‪،‬‬ ‫ھمان » آتش جان درھرانسانی « است ‪ ،‬که » افتار« ناميده ميشود ‪،‬‬ ‫و تبديل به واژه » افتر« يا » فتر« شده است که معربش » فطرة «‬ ‫است ‪ .‬‬ ‫‪38‬‬ .‬ازاين رو درشاھنامه به کشاورزان ‪،‬‬ ‫نسودی ) نس‪ +‬ئوت ( گفته ميشود ‪ ،‬چون شيارکردن وشخم زدن ‪،‬‬ ‫روند مقاربت با زمين ) کاشتن ‪ ،‬ھم تخم افشاندن وھم انداختن نطفه‬ ‫است = ابوريحان بيرونی ( است وتوليد غالت وحبوبات و‪ .‬‬ ‫آفرينندگيش ‪ » ،‬خودبخشی يا جوانمردی « است‪.‬ازاين رو گل رشن ‪ ،‬گل سرخ وحشی است و پسوند »‬ ‫ترن « ‪ ،‬ھمان واژه » « است که به معنای تروتازه وجوان وکوچک‬ ‫است ‪ .‬گل نسرين که دراصل » نسترن = نس‪ +‬ترن « است ‪،‬‬ ‫گل خدای » رشن « است ‪ .‬‬ ‫اين خدا‪ ،‬خدای مھراست که درتصوير ِ ميش يا غرم ‪ ،‬چھره ديگر‬ ‫خود را مينمايد که » اصل بی آزاری « است ‪.‬نسترن ‪ ،‬به معنای ‪ ،‬کودکيست که تازه از زھدان‪ ،‬زاده شده‬ ‫است ‪ .‬‬ ‫رگ وپی ‪ » ،‬دوبن جفت آفريننده ازنوزندگان « ‪ ،‬چون رگ ‪ ،‬ارتا‬ ‫ھست ‪ ،‬وپی ‪ ،‬بھرام ‪ .‬زايانيدن‬ ‫از زمينست ‪ .

‬به گفتار اسدی توسی ‪:‬‬ ‫درختان چو طاوس بگشاده پر‬ ‫اين را »افروختن« ميگفتند‪ .‬بال سيمرغ‬ ‫‪ ،‬درغرم ) گرمی زندگی ( ھمان باديست که درابرسياه وبارنده‬ ‫ميوزد ‪ .‬ازاين رو مردمان ‪ ،‬امرداد را » رخ افروز «‬ ‫ميناميدند ‪ » .‬‬ ‫وچون گياھان ‪ » ،‬موی زمين= نای = روخ « شمرده ميشدند ‪ ،‬اين‬ ‫بود که روئيدن گياھان بروی زمين ) امر‪ +‬تات ( ‪ ،‬برافروختن ُدم‬ ‫رنگارنگ طاوس نر شمرده ميشد ‪ .‬درشاھنامه ميآيد » چو طاوس ‪ ،‬دنبال را‬ ‫برفروخت « ‪ .‬سراسب وسم وگوش ‪ ،‬ھمان آذرگشنسپ يا » آذرخش = آتش‬ ‫= ال بيس « است که فرود ميآيد ‪ ،‬و بر زمين که غرم دشتيست ‪،‬‬ ‫دربن چشمه آب ‪ ،‬فروميرود تا آب وريشه‬ ‫بسوی چشمه آب ميرود ‪ ،‬و ُ‬ ‫ھمه گياھان وتخم ھارا گرم کند و بپرورد ) فرورد =پرورد =‬ ‫دگرديس کردن ( تا ھمه از زمين برويند ) امـر= مـر‪ ،‬امرداد ‪،‬‬ ‫زنخدای گياھان= امر‪ +‬تات = اصل ازنو ھميشه تازه شوی ( و‬ ‫دررويش اززمين تاريک ‪ ،‬درپايان ) دم ( ‪ ،‬طاوس ورنگارنگی‬ ‫ونقشھا ی زيبا بشوند ‪ .‬غرم ‪ ،‬که ميش کوھی ودشتيست‪،‬‬ ‫گرمی يا مھری ھست که با سر) چشم بيننده درتاريکی (وسم وگوش‬ ‫اسبست ‪ ،‬و با بال‪ ،‬سيمرغست ‪ ،‬وبا دم ‪ ،‬طاوس ھست ‪ .‬امرداد ) امر= مر= مار( ‪،‬‬ ‫زنخدائيست که از زمين ‪ ،‬به فراز ميآيد ‪ ،‬وُرخ طاوسی خود را‬ ‫برميافروزد‪ .‬ولی با اين رخ افروختن ‪ ،‬گيتی را نيز‬ ‫تابان ودرخشان وشاد کند ‪.‬فروز « ‪ ،‬نام خود ارتا فرورد) سيمرغ ( يا فروردين‬ ‫است ‪ .‫‪39‬‬ ‫پيدايش غرم درنخستين گام اردشيربرای ايجاد حکومت ساسانيان ‪،‬‬ ‫نکات بسياری را روشن ميکند ‪ .‬گاو ماده زمين ‪ ،‬موھای رنگارنگ طاوس نر را دارد!‬ ‫‪39‬‬ .‬رخ افروختن ‪ ،‬به معنای آنست که رنگ رخ را بگرداند و‬ ‫حالت درونی شادی وفرح وانبساط خود را دررنگھای رخ ‪ ،‬نشان‬ ‫بدھد ‪ ،‬يا به عبارت ديگر‪ ،‬رنگ درون را به چھره بياورد و زيبا‬ ‫وگلرخ و گل افشان بشود ‪ .

‬خدا خود را ميافشاند تا درزمين کاشته ونھفته وگنج‬ ‫بشود تا از زمين تاريک ‪ ،‬برويد ) امر‪ +‬تات ( ‪ .‬‬ ‫پيکريابی اين پديده » امرداد= امر‪ +‬تات « ھست ‪ .‫‪40‬‬ ‫درست ھمين انديشه » مـر= مار= جفتی « است ‪ .‬اين اصل تحول وآفرينندگی‬ ‫ازتيرگی زمين ) تن = زھدان ( بالفاصله ‪ ،‬به رنگارنگی ) رخ‬ ‫برافروزی( ‪ ،‬ھمان انديشه » مـار= مر « است ‪ .‬سيمرغ ‪ ،‬ھم خوشه ھمه‬ ‫تخمھای ) تخم = آتش ( زندگانست ‪ ،‬وھم آبيست ‪ ،‬که ھمه را آبياری‬ ‫ميکند‪ .‬‬ ‫امرتات )تات = اصل واسانس ( ‪ ،‬اين تخم ھای خوشه سيمرغند که‬ ‫افشانده شده اند ‪ .‬‬ ‫امــرو)‪ ( amru‬مرغيست که اين درخت يا خوشه ھمه تخمه را‬ ‫ميافشاند و چـمـرو)‪ chamru‬که سپس چمران وشميران شده‬ ‫است ( ‪ ،‬مرغيست که ھمه اين تخم ھارا در سراسر زمين ميپراکند ‪.‬درست اين ھمان‬ ‫پيوند » انديشه ماربا طاوس « است‪.‬ازدرون خاک تيره‬ ‫زمين ‪ ،‬موھای طاوس نرميرويند ‪ .‬ازسوئی ديگر ‪،‬‬ ‫باد آذرفروز درابرسياه ) بارنده ( ھست ‪ ،‬تبديل به دو رود‬ ‫سيمرغ که ِ‬ ‫ميشود که تازنده ) ھميشه تازه شونده ( وانبازوھمنيرو وجفت باھمند و‬ ‫گرداگرد جھان ميگردند ‪ ،‬و ازاين دورود ) آب روان وتازنده ( است‬ ‫گـش ئورون درکناررود وه دائينی =‬ ‫که تخم ھمه جانوران ) گاويا ُ‬ ‫وھرود ( و تخم ھمه انسانھا ) کيومرث = مجموعه تخم ھمه انسانھا (‬ ‫درکنار اين رود ‪ ،‬با ھنجيدن وجذب اين آب ) که زنخدا خرداد باشد (‬ ‫ميرويند ‪ .‬‬ ‫‪40‬‬ .‬‬ ‫اين » امـر= مـر « چيست ؟ خويشکاری سيمرغ که » خوشه ھمه‬ ‫تخمھای زندگيست « ‪ ،‬در دومرغ ‪ ،‬نشان داده ميشود ‪.‬ھم ابربارنده است وھم آذرخش ) آذرگشسپ= رخش ِ آ‪ -‬زر=‬ ‫تخم آتش = آتش جان( ‪ .‬ھمه جانداران ) جانور وانسان ( ‪ ،‬از زمين » ميرويند « ‪.‬ھمين دوزنخدا ھستند که سپس بنام ھاروت‬ ‫وماروت ‪ ،‬وفرشتگان ِ مطرود ساخته شده اند ‪.‬اين دورود انباز وھمنيرو نيز ‪ ،‬باز ھمان‬ ‫خرداد وامردادند ‪ .‬اين تخمھا با ُسفتن‬ ‫زمين ازدرون تاريکی ‪ ،‬مانند مار ) امـر‪ ،‬پيشوند امرداد ( بيرون‬ ‫ميآيند و طاوس ميشوند) رخ برميفروزند ( ‪ .

‬‬ ‫اروند = ‪ arwand‬ھمان واژه » الـوند « شده است ‪ ،‬ودراصل »‬ ‫‪ « aurvant‬بوده است ‪ .‬‬ ‫امرداد ‪ ،‬رود ديگراست که » رنگ و ارنگ ‪ ،‬يا اروند « ناميده‬ ‫وافشره روان ِگياھان است ‪.‬وگياھان وجانھا که ھمه‬ ‫‪41‬‬ .‬اين واژه درسانسکريت ‪،‬ھم مده = ‪ madhu‬بوده‬ ‫است که به معنای فصل بھار‪ ،‬نام خدای شيوا ‪ ،‬شيره شيرين گلھا ‪،‬‬ ‫مسکرات شيرين ‪ ،‬آب ‪ ،‬عسل ‪ ،‬شير ‪ ،‬سحرآميز‪ ،‬شيرين ‪ ،‬لذيذ ‪ ،‬و‬ ‫ھم مد=‪ mada‬است که به معنای ھوم )= سوم = شيره ھمه گياھان (‬ ‫‪ ،‬عسل ‪ ،‬رودخانه ‪ ،‬سرور‪ ،‬شادی ‪ ،‬الھام ‪ ،‬چيززيبا ‪ ،‬مستی ‪،‬‬ ‫ھيجان ‪ ،‬شوقست ‪ .‬تخم ھمه جانداران وانسانھا در‬ ‫دوسوی اين رود ‪ ،‬با ھنجيدن اين آب ‪ ،‬خشنود وشاد وشناختار‪ ،‬پيدايش‬ ‫می يابند ‪ ،‬يا به عبارت ديگر‪ ،‬آفريده ميشوند ‪.‬‬ ‫ميشود‪ » .‬خشنود = ‪khshnut‬ھم به معنای شناختاری ) فرزانگی (‬ ‫است‪ ،‬وھم به معنای خشنودی وخرسندی ) ‪.‬‬ ‫ويژگی اين زنخدای آب ) ھمه افشره ھا وشيرابه ھا ( ‪ ،‬خشنودی‬ ‫است ‪ . (khshnuiti‬‬ ‫‪ khushnvish‬به معنای شاد شدنست ‪ .‬‬ ‫مردم ‪ ،‬خرداد را » َمـد « ميناميدند‪ .‬ارنگ = ار‪ +‬انگ « شيره‬ ‫ِ‬ ‫ازشيره گياھان ‪ ،‬رنگ پديد ميآوردند و رنگيدن ‪ ،‬به معنای‬ ‫روئيدنست ‪ .‬مـَد ‪ ،‬ھمان واژه ايست که‬ ‫درفارسی ‪ ،‬تبديل به » مست « شده است ودرانگليسی ‪=mad » ،‬‬ ‫ديوانه « ميباشد ‪ .‬درست به اسب تازنده جنگی ‪aurvanta‬‬ ‫ميگفتند ‪ .‬ار= ‪ «ar‬به معنای ا‪ -‬جنبش ‪ -2‬پيشرونده ‪-3‬‬ ‫رستاخيزنده ‪ -4‬بيرون وبه فرازآينده ميباشد ‪ .‬در روئيدن ‪ ،‬رنگارنگ ) طاوس ( ميشوند ‪ ،‬رنگھا به‬ ‫رخسارميآيند وميافروزند ‪ .‬پيشوند » ار= ‪ «ar‬دراروند ‪ ،‬ويژگيھای امرتات را‬ ‫بھترنمايان ميسازد ‪ » .‬اينکه اين رود را » اروند « مينامند ‪،‬‬ ‫برآيندھای ديگر امرداد را ‪ ،‬روشن وچشمگير ميسازد ‪.‬کاستن ويژگی ھای گوناگون اين خدايان ‪ ،‬تنھا به‬ ‫يک صفت ‪ ،‬انسان را به غلط مياندازد ‪ ،‬چون آنھا ‪ ،‬ھمه اين رويه ھا‬ ‫را درخودباھم دارند ‪.‫‪41‬‬ ‫وھـرود که » رود وه دائيتی = َدھـِش نيک « باشد ‪ ،‬خرداد است ‪.

‬درخت صندل که ھمان برگ بو‪ ،‬يا‬ ‫درخت غارھست ‪ ،‬اينھمانی با » خدای روزبيست ونھم ‪ ،‬مارسپنتا «‬ ‫دارد ‪ ،‬که اصل پيوند دادن ميان بھرام ورام درتخم ‪ ،‬فرازدرخت زمان‬ ‫‪ ،‬وپيدايش زمان تازه ازاين تخمست ‪...‬و سرو که درخت ھميشه سبزشونده‬ ‫است و با انسان وارتا) ارد‪ +‬وج = تخم ارتا (‪ ،‬اينھمانی داده ميشود‪،‬‬ ‫وشجره الحيات ناميده ميشود ‪ ،‬عربان آنرا با » شجر الحيه = درخت‬ ‫مار« مينامند ‪ .‬انسـان يا مـردم ‪ ،‬تخم ماراست ! برفراز اين سه درخت که‬ ‫ھرسه ‪ ،‬ويژگی » ماربودن « دارند ‪ ،‬سيمرغ رنگارنگ ھست که‬ ‫اسدی توسی درگرشاسپ نامه اورا چنين نقش ميکند ‪:‬‬ ‫پديد آمد آن مرغ ھم در زمان ازوشد ‪ ،‬چوصدرنگ فرش آسمان‬ ‫چوباغی روان درھوا‪ ،‬سرنگون شکفته درختان دروگونه گون‬ ‫کـھی پر گل والله زار زباالش‪ ،‬قوس قزح صدھزار‬ ‫چو تازان ُ‬ ‫‪42‬‬ .‫‪42‬‬ ‫مانند مو ‪ ،‬از زمين تاريک ميرويند ‪ ،‬ازتخم ‪ ،‬بيرون وبه فراز ميآيند‬ ‫و رستاخيزمی يابند و پيش ميروند ‪ ،‬و اين واژه ‪ ،‬پسوند »‬ ‫کرداروگفتار ورفتار‪ « .‬اينست که امرداد ‪ ،‬معنای‬ ‫ھميشه ازنو رستاخيزنده ‪ ،‬ھميشه ازنو تازه شونده را داشت که » بی‬ ‫مرگی « خوانده ميشود ‪ ،‬نه معنای ِ » ھميشه يکسان جاويد وباقی‬ ‫ماندن « را ‪ ..‬‬ ‫نام ديگر عود ‪ ،‬مارقافون است ‪ .‬درپھلوی ‪ » ،‬مارواچيک= ماربازی « به معنای نی نوازی‬ ‫ماه‬ ‫است ‪ .‬نه برای آنکه زيردرخت سرو‪ ،‬مارزندگی ميکند ‪ ،‬بلکه‬ ‫خود درخت سرو ‪ ،‬پيکريابی اصل ھميشه ازنوسبزشوی ‪ ،‬يعنی »‬ ‫مـار= مــر« است ‪ .‬به ھمين علت نيز به » نای « ‪ » ،‬مار«‬ ‫ميگفتند ‪ .‬آشيانه سيمرغ ) َمرغ = َمـر‪ +‬گه ( برفرازالبرز‪ ،‬روی‬ ‫سه درخت ‪ -1‬صندل) غار= نرد= برگ بو( و‪ -2‬عـود ) آق لوخن ‪،‬‬ ‫عود قماری= مارقافون ( و‪ -3‬سرو ) اردوج = پيرو ‪ ،‬شجرة الحيه =‬ ‫درخت مار ‪ ،‬درعربی ( است ‪ .‬شده است ‪ .‬وباالترازآن دراثرھمين اينھمانی دادن سروی که برفرازش ِ‬ ‫پـ ُراست ) ارتای خوشه ‪ ،‬که خوشه پروين = پيرو باشد و پيرو‪ ،‬نام‬ ‫سرو ھم ھست ( با انسان‪ ،‬نام انسان ‪ ،‬مـردم = مر‪ +‬تخم = مار‪ +‬تخم‬ ‫است ‪ .

‬آنھا آھوی ) تيزتاز( با‬ ‫موھای طاوسند که اززيبائی ‪ ،‬ھمه را عاشق وشيفته خود ميسازند ‪ ،‬يا‬ ‫غرمی ھستند که اسب تازنده اند ودم طاوس دارند ‪ .‬آنچه درگوھرتاريک ھست ‪ ،‬تحول به‬ ‫رنگارنگی می يابد ‪ ،‬واين رنگارنگيست که » روشنی « است ‪ .‬‬ ‫پراکنده شد لشگر ازشھريار يکی آھوئی ديد ھمچون نگار‬ ‫به کردارطاوس ُبد‪ ،‬موی او بخنديد گفتی ‪ ،‬ابر روی او‬ ‫دوان آھو وبھمن از پس دمان دل از رنگ وخوبی‪ ،‬شده شادمان‬ ‫سيمرغ ودخترش ‪ ،‬ھردو ھمين » وائی يا باد جانی ھستند که‬ ‫دروزيدن ‪ ،‬فرشگرد ميکنند ‪ ،‬ورنگارنگی را که گوھرجانھاست از‬ ‫ورخ ھمه را برميافروزند ‪ .‬جائی‬ ‫روشنی ھست که رنگارنگی وتنوع و گوناگونی ھست ‪ ،‬وھمه‬ ‫وبن ‪ ،‬پديدارميشوند ‪.‬اينست که‬ ‫تاريکی به فرازميآورند ‪ُ ،‬‬ ‫خودشان درست پيکريابی اين انديشه اند ‪ .‫‪43‬‬ ‫ازاين رو او » فروزنده يا رخ فروز « است ‪ ،‬چون ازتاريکی تخم ‪،‬‬ ‫رنگارنگی ‪ ،‬پيدايش می يابد ‪ .‬‬ ‫ھمانگونه که فصل بھار‪ ،‬با طاوس ) فرش مورو= مرغ فرشگرد (‬ ‫اينھمانی داده ميشود ‪ ،‬فصل خزان ‪ ،‬با » رز= رس و چرخشت‬ ‫‪43‬‬ .‬اين سرانديشه ‪،‬‬ ‫که تحول يابی تخم دراثر وزش باد نيکو يا ھنجيدن آب ‪،‬ازتاريکی به‬ ‫رنگارنگی باشد ‪ ،‬صورتھای گوناگون می يابد ‪.‬اين آھو‪ ،‬ھمان » بيدخت‬ ‫=وی دخت = دختروی يا سيمرغ « ھست که دراين داستان » اسلم =‬ ‫سلم = ‪ =sairima=sai+rima‬سه نی= سئنا « نام دارد ‪ .‬آھو که »‬ ‫اسـو« باشد که ھمان واژه » اسب = بادجان « ھست ‪ ،‬دراثرزيبائيش‬ ‫‪ ،‬دل بھمن را ميربايد و بھمن درپی او راه ميافتد وميتازد ‪.‬‬ ‫رنگارنگيھا ‪ ،‬ازيک اصل ُ‬ ‫آھوی ماده ) بيدخت (‪ ،‬با موھای رنگارنگ طاوس نر‬ ‫دربھمن نامه ‪ ،‬ھنگاميکه بھمن زرتشتی )پسراسفنديار( ‪ ،‬ازشکستھای‬ ‫پی درپی اش بسياراندوھگينست ‪ ،‬تنھا به صحرائی برای شکارميرود‬ ‫‪ ،‬و ناگھان آھوئی ھمچون نگار می بيند ‪ .

‬ھمچنين رشن يا رسنواد‪ ،‬خداوند چرخشت است و‬ ‫روزھيجدھم شھريور ‪ ،‬که روز رشن است وخزان ناميده ميشد‪ ،‬جشن‬ ‫شيره انگورفشردن بوده است (‪ ،‬به باده » بگ ‪ +‬مز= ماه خدا «‬ ‫‪،‬فرشگرد و ازنوزاده شدن به شمار ميآمده است که تصاويرش به‬ ‫خوبی دراشعارمنوچھری باقی مانده است ‪ .‬‬ ‫برغم اين کشته شدن مار‪ ،‬که سرش برزمين دوخته ميشود و تخم‬ ‫انگور درست درھمان نقطه نيز ‪ ،‬ريخته ميشود ‪ ،‬گواھی براينھمانی‬ ‫داشتن » تخم انگوربا مار« است ‪ ،‬چون مارکه اصل تحولست ‪،‬‬ ‫‪44‬‬ .‬خود واژه » انگور« که‬ ‫مرکب از » انگ‪ +‬گور« باشد ‪ ،‬به معنای نای وشيرابه ازنو زنده‬ ‫کننده است ‪.‬درست » ھما‬ ‫‪ ،‬يا سيمرغ ‪ ،‬اينھمانی با مار دارد « ‪ ،‬و لی اين ويژگی » آفرينندگی‬ ‫اصل جفتی درتحول ازتاريکی به روشنی « ھما وسيمرغ ‪ ،‬ناسازگار‬ ‫با تصوير اھورامزدای زرتشت است که بايد ازاو جدا ساخته شود ‪.‬وسپس با چيرگی يزدانشناسی زرتشتی ‪ ،‬کوشيده اند که‬ ‫چھره گوھر» شيرابه انگور وتخميرآن به باده « را که نماد »‬ ‫گوھرمار= مـر« بوده است ‪ ،‬ازآن بزدايند ‪ .‫‪44‬‬ ‫وشراب خام « سرو کارداشته است ‪ ،‬که با » مار« اينھمانی داشته‬ ‫است‪ .‬اساسا جشن مھرگان ‪ ،‬جشن چـرخشت ‪ ،‬ونوشيدن باده خام‬ ‫بوده است ‪ .‬وشاه شميران ) چمران = چمره = جمره ) معرب آن(=‬ ‫چمرو = بخشی ازسيمرغ که تخمھای زندگی را درجھان ميپراکند (‬ ‫تيری به مار ميزند ‪ » ،‬چنانک سر مار در زمين بدوخت « ‪ ،‬وھمای‬ ‫خالصی يافت ‪ ،‬وھمای ‪ » ،‬ھمانجا که ماررا تيرزده بود‪ ،‬چيزی‬ ‫ازمنقاربر زمين نھاد « واين ھمان دانه ھای انگورند ‪ .‬‬ ‫يزدانشناسی زرتشتی ‪ ،‬اين پيوند ماررا با باده ‪ ،‬ازھم گسسته است ‪.‬ھمين روند تحول افشره‬ ‫انگور) رز= رس ‪ ،‬زنخدا خرداد ‪ ،‬درست اينھمانی با رس دارد ورسا‬ ‫ناميده ميشود‪ .‬‬ ‫در داستانی که خيام برای پديد آمدن شراب درنوروز نامه ميآورد ‪،‬‬ ‫اين ھُماست ) ھو‪ +‬مای ( که تخم انگوررا ميآورد ‪ ،‬ولی » ماری‬ ‫درگردن ھمای پيچيده ‪ ،‬وسرش درآويخته و آھنگ آن ميکرد که ھمای‬ ‫را بگـزد « ‪ .

‬اين ماه ‪ ،‬اينھمانی با » دنب‬ ‫مارفلک ‪ ،‬تنين « دارد که نامش » گـوزھر« است که دراصل »‬ ‫گوازچيتره « بوده است ‪ ،‬و به معنای » دارای گوھرجفتی« است ‪.‬‬ ‫ميان ما ‪ ،‬نه عقدی ‪ ،‬نه نکاحی‬ ‫نه آئين عروسی بود و نه سور‬ ‫نبودم سخت مستور و نبودند‬ ‫گذشته مادرانم نيز مستور‬ ‫شدم آبستن ازخورشيد روشن نه معذورم ‪،‬‬ ‫‪45‬‬ .‬مارفلک که »‬ ‫گوازچھره = دارای ذات جفتی وانبازی « ناميده ميشود‪ ،‬اصل انقالب‬ ‫وگشتن‪ ،‬به عبارت ديگر‪ ،‬آفريدن درتحولست ‪.‬بھمن که خدای خرد است ‪ ،‬خدای بزم ونوشيدن شراب‬ ‫نيزھست (( است که فصل خزان ) خزنده بودن برگھا برروی‬ ‫زمين ( ‪ ،‬مھر) ‪ ( 7‬وآبان) ‪ (8‬و آذر) ‪ ( 9‬باشد ‪ .‬شراب يا باده وبگمز) بگ‪ +‬مز=‬ ‫خدای ماه که ھمان ھمای باشد ( ھمه اين ويژگيھای فرشگردی را‬ ‫برروی انسان درنوشيدن دارد ‪ .‬منوچھری گويد ‪:‬‬ ‫بدھقان کديور گفت ‪ :‬انگور مرا خورشيد کرد آبستن ازدور‬ ‫کمابيش ازصدوھفتاد وسه روز‬ ‫بدم در بستر خورشيد پرنور‬ ‫با گذرصدوھفتاد وسه روز ازنوروز ‪ ،‬پايان ماه ششم )شھريور( وچند‬ ‫روزمانده به سرآغازماه آذراست ‪ .‫‪45‬‬ ‫درکشته شدن ‪ ،‬ازسر زنده ميشود ‪ .‬اين داستان کشته شدن انگور‪ ،‬که‬ ‫بريدن خوشه ھا از تاک ‪ ،‬وسپس لگد کردن وفشردن درچرخشت باشد‬ ‫‪ ،‬دراشعارمنوچھری ميآيد که سرآغازتخميرشدن وازسر زنده شدن او‬ ‫است ‪ ،‬ودرست اين تصويرفرشگرد ميباشد ‪ ،‬که سپس خيام‬ ‫درويژگيھای شراب ‪ ،‬برميشمرد ‪ .‬‬ ‫سر اين مارفلک ‪ ،‬ماه سوم است که خرداد ) رسا ( و » مـد « باشد که‬ ‫سه ماه بھاريست ‪ ،‬که اينھمانی با فصل بھاروطاوس دارد و دنبش ‪،‬‬ ‫نيمسپ )) نيمه بدنش اسب وسرش انسان = ھمان کنتاور يونانی ‪ ،‬که‬ ‫معربش قنطوريون باشد و به گل بھمن ‪ ،‬بھن کنتاوز= بھمن نيمسپی «‬ ‫گفته ميشود ‪ .

...‬گوھرمردمان پديد‬ ‫کند ‪ ....‬‬ ‫ناقد عقل و صراف دانش و معيارھنر است ‪ ...‬شراب بھترين نعمتھای بھشتست و اگرنبودی ‪ ،‬ايزد‬ ‫آنرا بخود مخصوص نکردی ‪ ..« .‬درست پيوند اين مارفلک که گوازچيتره باشد‪،‬‬ ‫‪46‬‬ .‬و دوستان را‬ ‫به ھم بنشاند ‪ ...‬گونه را سرخ کند و پوست تن را تازه وروشن‬ ‫گرداند وفھم وخاطررا تيزکند و بخيل را سخی وبد دل را دليرکند ‪..‫‪46‬‬ ‫خداوندم نکال عالمين کرد‬ ‫سياه وسرنگونم کرد و مندور‬ ‫من ازاول ‪ ،‬بھشتی وار بودم‬ ‫رخ من بود ‪ ،‬چون پيراھن حور‬ ‫ھمی خواھم من ای دھقان که امروز‬ ‫بگيری خنجری مانند ساطور‬ ‫به خنجر‪ ،‬حنجر من باز ّ‬ ‫بری‬ ‫نشانی مرمرا برپشت مزدور‬ ‫بکوبی زيرپای خويش خردم‬ ‫دو کتف من بسنبانی چو شاپور‬ ‫به چرخش اندراندازی نگونم‬ ‫زپشت وگردن مزدور وناطور‬ ‫لگد سيصد ھزاران برسر من‬ ‫زنی ‪ ،‬وزمن بدان باشی تو ماءمور‬ ‫بيندازی عظام ولحم وشحمم رگ وپی ھمچنان وجلدمقشور‬ ‫فروريزی به خم خسروانی نظر داری درو يکسال محصور‬ ‫مگرباری زمن خشنود گردد بود درکارمن سعی تو مشکور‬ ‫پس آنگاھی برون آری زخمم چو کف دست موسی درکه طور‬ ‫آنگاه اين باده است که به گفتارخيام ‪ » ،‬حرارت اصلی يعنی حرارت‬ ‫راخرم کند‬ ‫غريزی را بيفزايد و تن را قوی کند وپاک گرداند ‪ .‬سقھم ربھم شرابا طھورا ‪ ..‬بيگانه را دوست گرداند واندردوستی بيفزايد ‪ .‬اينھا‬ ‫ھمه ويژگيھای تحول يابی يا » ورتن = شدن « است که » مـار= مـر‬ ‫« داشته است ‪ ....‬دل‬ ‫ّ‬ ‫وتن رافربه کند ‪ .

‬‬ ‫‪47‬‬ .‬بنابراين اين مار‪ ،‬ھم در بيادآوردن‬ ‫خواب فراموش شده ‪ ،‬وھم درتعبيرآن خواب ‪ ،‬بينش خودرا نشان‬ ‫ميدھد ‪ .‫‪47‬‬ ‫درسرش ‪ ،‬که طاوس بھاريست ‪ ،‬ودر ُدمش ‪ ،‬مارخزنده خزانی درباده‬ ‫است ‪ ،‬دورويه به ھم پيوسته » روشنی دررنگارنگی ‪ ،‬و‬ ‫پديدارسازنده غنای گوھری ازتاريکی را « نشان ميدھد ‪.‬سپس اين مرد بجای وفای به‬ ‫قول و سپاس ازنيکوئی مار ‪ ،‬نقشه برای کشتن مارميکشد ‪ ،‬ولی موفق‬ ‫نميشود‪ ،‬ومار ميگريزد ‪ ،‬ولی بازھمين مار به او بارديگر ياری‬ ‫ميدھد و گناه اورا فراموش ميکند ودرانديشه انتقام وکين ورزی نيست‬ ‫‪ ،‬و درپايان ‪ ،‬پاداشی را که آن مرد ازشاه ميگيرد وميآيد با مارتقسيم‬ ‫کند ‪ ،‬مار درنھايت جوانمردی به او می بخشد‪ .‬به عبارت ديگر‪ ،‬مار‪ ،‬بينش درتاريکی دارد و آنچه را خود‬ ‫شاه ھم فراموش کرده ‪ ،‬ميتواند باز بيابد ‪ ،‬و ھم ميتواند زمان آينده را‬ ‫ببيند ‪ ،‬و اينھا » بينش بھمنی « است ‪ .‬اين مار‪ ،‬به مردی‬ ‫ياری ميدھد که اگر » نتواند خواب شاه را که فراموش ھم کرده است‬ ‫‪ ،‬تعبيرکند « درخطرجانيست ‪ .‬‬ ‫ماری که جان را نجات ميدھد و آينده را می بيند) گرمائيل پيش‬ ‫بين ( وازگناه ميگذرد وجوانمرد است‬ ‫درداستانی از مرزبان نامه ‪ ،‬که دربرگيرنده » داستانھای کھن ايران‬ ‫مثبت نخستينش‪ ،‬باقی مانده ‪ ،‬که‬ ‫« است ‪ ،‬تصوير » مار« درمفھوم‬ ‫ِ‬ ‫خيلی ازنکات فراموش ساخته را روشن ميسازد ‪ .‬اين ويژگيھا که‬ ‫درمارجمعست ‪ -1‬بينش بھمنی درآينده ودرتاريکی ‪ -2‬گذشت ازگناه‬ ‫برضد او ‪ ،‬وناديده گرفتن گناه‪ ،‬ومھرورزيدن بجای کيفردادن ‪ ،‬برغم‬ ‫آنکه ميتواند ھمه چيز را بياد آورد و‪ -3‬جوانمردی ‪ ،‬درست شاخصه‬ ‫زنخدای ايران بوده است و‪ -4‬نجات دادن جان ازخطرمرگ ‪.

‬اينھمانی دادن فراموشی بانيستی ‪ ،‬اينھمانی يابی حافظه با‬ ‫ھستی و دوام ھست ‪ .‬ولی اين انديشه ‪ ،‬سبب اولويت يابی حافظه بر‬ ‫انديشيدن وبی ارزش شدن انديشيدن ميگردد ‪ ،‬و مفھوم » علم « ‪ ،‬به »‬ ‫صندوق انباشته از معلومات « ميکاھد ‪ .‫‪48‬‬ ‫فـرامـوشی = نيـستـی‬ ‫حـفـظ = ھـسـتی‬ ‫ھمين زنخدا ھست که دريزدانشناسی زرتشتی ‪ ،‬مــرشئونا ) سيج ( ‪،‬‬ ‫ديو فراموشی وزوال خوانده ميشود ‪ ،‬وازياران اھريمن ساخته شده‬ ‫است ‪ .‬ھرجامعه ای برای بودن ‪،‬‬ ‫بايد فقط گذشته را حفظ کند ‪ .‬‬ ‫البته چنين تصويری از االھان نوری که بھشت ودوزخ ميسازند تا‬ ‫يکايک کارھارا مجازات بدھند ‪ ،‬با مفھوم مھر اين خدا يا اين » مار«‬ ‫سازگارنيست ‪ ،‬اينست که خدای مھر) مار( تبديل به » مارسئنا « وديو‬ ‫فراموشی شده است که بزرگترين خطر برای اين خدايانست ‪ ،‬چون‬ ‫منکر کل دستگاه وحشت انگيزی آنھا دراين زندگی وپس ازاين‬ ‫زندگيست ‪ .‬ھيچ انسانی نبايد کارھا وانديشه ھای خود را فراموش کند‬ ‫وفراترازآن ‪ ،‬ھيچگاه نبايد االھش واوامرش را فراموش کند که‬ ‫برترين گناھست ‪ .‬اين زنخدا که خودش گوھرھرانسانی است ‪ ،‬نيازی‬ ‫به ياد آوردن نداشت ‪ ،‬چون ھميشه درانسان ‪ ،‬حضور داشت ‪.‬علت نيز آنست که اين زنخدا ‪ ،‬گناه ھمه انسانھا را درمرگ‬ ‫فراموش ميکرده ‪ ،‬ومھراو ‪ ،‬شامل حال ھمه ميشده است ‪ ،‬و ھمه‬ ‫ميتوانستند باز به جانان بپيوندند ‪ .‬اينھمانی حافظه با ھستی ‪ ،‬سبب ميشود‬ ‫‪48‬‬ .‬درحاليه االھان نوری ‪ ،‬ھمه‬ ‫حافظه بی نھايت بزرگ دارند ‪ ،‬که سراسر انديشه‬ ‫وکرداروگفتارواحساسات ھمه مردمان را بياد دارند ‪ ،‬و در روز جزا‬ ‫ھمه را با دقت دريکايک آنھا ‪ ،‬وزن ميکنند وميسنجند و پاداش وکيفر‬ ‫ميدھند ‪ ،‬وھمه درآن روز ودرسراسرزندگی ‪ ،‬از رجا وخوف‬ ‫ميلرزند ‪ .

‬طاوس بھاری که چشمھا را با ديدن‬ ‫زيبائيش ‪ ،‬عاشق وشيفته خود ميساخت وبه عشق به خود ميفريفت ‪،‬‬ ‫اکنون » اھريمن ‪ ،‬يا اژدھای زدارکامه و آتش زندگی سوز « شده‬ ‫است ‪ ،‬که ھمان رنگھای زيبای رنگين کمان طاوس را دارد ‪ ،‬ولی‬ ‫اين رنگھا ‪ ،‬ھمه َوخآش اھريمنی ھستند که انسان را گمراه ‪ ،‬وزندگی‬ ‫حقيقی او را نابود ميسازند ‪ .‬نوآوری ‪ ،‬فساد و اصل نابود سازنده اجتماع ميگردد ‪.‬زيبائی که درفرشگرد زنخدای جوان‬ ‫اززيرزمين وازچشمه ھا ‪ ،‬مردم را به مھرورزی به زندگی درگيتی‬ ‫ميانگيخت ‪ ،‬تبديل به گمراه سازی از زندگی حقيقی ‪ ،‬و» فريب به‬ ‫زندگی درگيتی « ميشود ‪ .‬‬ ‫خود واژه ُمرغ ) َمـر‪ +‬غه = تـن ‪ +‬گوريا ( نيز‪ ،‬به معنای » اصل‬ ‫تکون يابی ازنو درزھدانست « ‪ .‬اين رنگارنگی طاوسی که » روشنی وبينش‬ ‫« برای » بھزيستی درگيتی و با گيتی « بود ‪ ،‬اصل روشنی وبينش ‪،‬‬ ‫‪49‬‬ .‬‬ ‫چگونه غرم ) گرم=آتش ناسوززندگی( که ميش= مھراست‬ ‫تحول به اژدھا ‪ ،‬يا »آتش زندگی سوز« می يابد ؟‬ ‫چگونه غرمی ) گرمائی( که اسب وسيمرغ وطاوس است‬ ‫تحول به اھريمن ‪ ،‬يا » اژدھای ِزيبا « می يابد ؟‬ ‫چگونه » مار« ‪ ،‬ناگھان ‪ » ،‬اژدھا « ميشود ؟‬ ‫دربندھش ديده شد که درروز نوروز‪ ،‬که جھان ازنو‪ ،‬آفريده ميشود ‪،‬‬ ‫درنيمروز) = گرمگا ه يا ھنگام آفرينش جھان ‪ ،‬زنخدا رپيتاوين که ُبن‬ ‫گرمی ومھر« است که از زيرزمين ازدرون چشمه ھای آب ‪ ،‬به‬ ‫فرازميآمد ‪ ،‬بجايش ‪ ،‬اھريمن ‪ ،‬به شکل مارزمين را می سفتد و به‬ ‫فرازميآيد ‪ .‫‪49‬‬ ‫که » نوانديشی و نوآوری « ‪ ،‬بزرگترين خطر» ھستی و بقای جامعه‬ ‫« ميگردد ‪ .‬با زايش زنخدای گرما )رپيتا = دوشيزه ( ازتاريکی زمين‬ ‫وازدرون چشمه ھای آب ‪ ،‬زمين ‪ ،‬طاوس نر بھاری ميگردد و‬ ‫درجھان‪ ،‬فرشگرد جھان ميشود ‪ .‬طاوس ‪ ،‬درپھلوی » فرش مورو «‬ ‫خوانده ميشود و نماد فرشگرد ‪ ،‬سبزوتروتازه شوی يا باززائيست ‪.

‬اھريمن ‪ ،‬درشکلھای زيباودلپسند ‪ – 1‬آموزگار و‪-2‬‬ ‫آشپز و ‪ -3‬پزشک ‪ ،‬خود را می نمايد ‪ .‬با آموزگارشن که ھنر » جوينده حقيقت ساختن‬ ‫ازشاگرد « است ‪ ،‬سوء استفاده ميکند ‪ ،‬وبافريفتن ‪ ،‬اورا » تابع‬ ‫ومطيع ِکورخود « ميسازد ‪ » .‬با تغيير دادن کام ضحاک به لذت وتمتع بردن ازکشتن‬ ‫وخونخوردن و آزردن جان وخرد ‪ ،‬آنگاه ‪ ،‬جفت ضحاک ميشود و »‬ ‫کتف اورا می بوسد « که فقط جفتش ‪ ،‬حق بوسيدن دارد ‪ .‬کتف ‪،‬‬ ‫چيست ؟ کتف که پيشوندش‪ ،‬کت است و نام ديگرکتف ‪ ،‬کت ميباشد ‪،‬‬ ‫به معنای » کاريز« است که معنای » مجرای آميزشی جنسی = نای‬ ‫« داشته است ‪ .‫‪50‬‬ ‫درخدمت نابود سازی زندگی ميگردد ‪ ،‬در داستان ضحاک ‪ ،‬عبارت‬ ‫بندی ميگردد ‪.‬ازانبازوقرين وجفت شدن با ضحاک ) تن = زمين =‬ ‫‪50‬‬ .‬‬ ‫وسـفـتـن وسائيدن « ‪ ،‬معنای » مقاربت‬ ‫اساسا » سودن وبسودن ُ‬ ‫جنسی دارند ‪ .‬شاگرد« که » اشا‪ +‬گرد « باشد ‪ ،‬به‬ ‫معنای » جوينده اشا يا راستی وحقيقت از درون چيزھا« است ‪.‬بوسيدن کتف ‪ ،‬ھمان » ھمبوسی « است‬ ‫که درپھلوی به معنای باردارشدن وآبستن شدنست‪.‬بوسيدن کتف ‪ ،‬معنای ھمخوابگی ومقاربت جنسی‬ ‫وھمسری وزناشوئی دارد ‪ .‬‬ ‫آموزگاری که از» شاگـرد « خود ‪ ،‬تابع مطلق خود ميسازد ‪ ،‬اھريمن‬ ‫است ‪ .‬او ازاين پس ‪ ،‬ازکشتن وآزردن جان وخرد‬ ‫‪ ،‬کام می برد ‪ .‬بوسيدن کتف ‪ ،‬چنانچه درزير ديده خواھد شد ‪ ،‬بيان جفت‬ ‫شدن ومقاربت جنسی اھريمن با ضحاکست ‪ .‬‬ ‫در داستان ضحاک ‪ ،‬با پيدايش ماری که اژدھا شده است ‪،‬‬ ‫روبروميشويم ‪ ،‬که با بوسه اھريمن ‪ ،‬که اصل فريب و اصل‬ ‫زدارکامگی ) کام بری ازخونريزی ( با ھمست ‪ ،‬ازکتف ضحاک‬ ‫ميرويد ‪ .‬دوماربلعنده وجفت‬ ‫وخونخوار‪ ،‬ازھمخوابگی اھريمن با ضحاک ‪ ،‬ازتن ضحاک ) زمين (‬ ‫روئيده ميشوند ‪ .‬با ھنرآشپزی که ھنر بيرون‬ ‫آوردن وآشکارساختن راستی از درون دانه ھا وحبوبات وگياھان‬ ‫وچاشنيھاست ‪ ،‬کام گياھخواری ضحاک ) بی آزاری ( را ‪ ،‬به کام‬ ‫خونخواری تحول ميدھد ‪ .

‬اين کام بردن ازقھروتھاجم وکشتار‪ ،‬که‬ ‫نابود سازی جان وخرد باشد ‪ ،‬در زير زيبائی ھای فريبنده ‪،‬‬ ‫پديدارميشود ‪ ،‬تا جھان را درفريفتن ‪ ،‬نابود سازد ‪ .‬اين مارھا ‪ ،‬ھميشه ازنو‬ ‫ميرويند وھميشه فرشگرد می يابند ‪ .‫‪51‬‬ ‫زھدان ‪ ،‬فرورفتن در زمين ھمان فرورفتن درتن ودرزھدان است ( ‪،‬‬ ‫دومار‪ ،‬که نشان ھويت جفتی مار) مر= جفتی ( است ‪ ،‬ازکتف‬ ‫) مجرای آميزشی وزايشی ( ضحاک ميرويد يا ميزايد ‪ .‬رپيتاوين ‪ ،‬که از‬ ‫زمين ) از تن ھا ( ميروئيد وطاوس زيبائی وروشنی ميشد وھمه را به‬ ‫خود عاشق ميساخت ‪ ،‬خدای مھر) غرم = ميش = مھر= گرمی (‬ ‫بود ‪ .‬‬ ‫بدينسان درفرھنگ ايران ‪ » ،‬قدرت وحاکميت درھمه شکلھايش « با‬ ‫ضحاکی اينھمانی داده ميشود ‪ ،‬که اھريمن درشکلھای زيبای‬ ‫آموزگارو آشپزوپزشک ‪ ،‬اورا ميفريبد‪ ،‬تا زندگی را نابود سازد ‪.‬آنچه از تاريکی تن و يا گيتی‬ ‫‪ ،‬زاده ميشود ‪ ،‬اصل قھروخونخواری ميشود که فقط با زيبائی ھای‬ ‫خود ‪ ،‬انسان را به زندگی جسمانی ميفريبد ‪.‬به عبارت ديگر‪ ،‬ضحاک ‪ ،‬اصل‬ ‫ّ‬ ‫شر) چون اينھمانی با اھريمن يافته ( ھيچگاه نميميرد و ھميشه‬ ‫درتاريخ ازنو زنده ميشود ‪ .‬‬ ‫پيدايش اھريمن زدارکامه ‪ ،‬برای فريب اصل قدرت به خود ‪ ،‬درسه‬ ‫چھره زيبا ودلپسند ِ ‪ -1‬آموزگارو‪ -2‬آشپز و‪ -3‬پزشک ‪ ،‬دراساس ‪،‬‬ ‫سه چھره بنيادی زندگی پرورند ‪ .‬اين زنخدای مھر‪ ،‬چون از تاريکی تن وزمين ) تنکردی =‬ ‫جسمانی = آنچه اززھدان زاده شده است ( است ‪ ،‬چون پيدايش‬ ‫ازتاريکی است ‪ ،‬لعن وطرد ميگردد ‪ .‬ازاين پس ‪،‬‬ ‫ضحاک ‪ ،‬گوھر اھريمنی پيداميکند و زدارکامه وفريبنده ميشود ‪،‬‬ ‫درفريفتن زندگان ‪ ،‬زندگی را نابود ميکند ‪ .‬اين جفت وقرين شدن اھريمن‬ ‫زدارکامه وفريبنده ‪ ،‬با ضحاک ) اصل قدرت وحکومتگری ( دراين‬ ‫‪51‬‬ .‬ولی اين فرشگرد ‪ ،‬فرشگرد‬ ‫اصل آزارو کام بردن از آزردن جان وخرد درجھانست وبريدن آن بی‬ ‫نتيجه است ‪ ،‬وغايت اھريمن که » زدارکامه فريبنده « است ) اصل‬ ‫قھروتھديد تجاوز‪ ،‬ھميشه خود را زيبا وفريبنده ميسازد ( ‪ ،‬نابود‬ ‫ساختن کل زندگی درجھانست ‪ .

‫‪52‬‬ ‫سه چھره‪ ،‬بيان عدم اعتماد ايرانيان به ھمه حکومتھا وقدرتھاست ‪.‬پيدايش تصوير امام زمانی که ھميشه غايب است ‪ ،‬وچون‬ ‫ھيچگاه نميآيد ‪ ،‬حق به حاکميت دارد ‪ ،‬برای آن نبود که اين حقانيت‬ ‫را به کسی انتقال ميدھد ‪ ،‬بلکه برای آن بود که ھرکه نيز به نام او‬ ‫‪ ،‬اين حقانيت را به خود انتقال ميدھد ‪ ،‬قابل ھيچگونه اعتمادی نيست‬ ‫‪ ،‬وميفريبد و گمراه ميکند واھريمن وضحاکست ‪ .‬‬ ‫اين تجربه بسيار تلخ ايرانيان ازھرگونه قدرت وحکومتی ‪ ،‬سبب‬ ‫شده است که زيربارھيچ حکومتی نميروند ‪ ،‬و ھمه را فاقد حقانيت‬ ‫ميدانند ‪ .‬‬ ‫ولی قدرتھا دينی ھميشه ازاميد مردم ‪ ،‬سوء استفاده ميکنند ‪ .‬اسدی توسی ‪ ،‬اميد را‬ ‫درفرھنگ ايران‪ ،‬چنين تصويرميکند‬ ‫مرامـيـد را ھست ‪ ،‬دامن فراخ‬ ‫درختيست بررفته بسيارشاخ‬ ‫ھرآنگه که شد خشک ‪ ،‬شاخی بروی‬ ‫‪52‬‬ .‬ازاين رو‬ ‫قدرتھای دينی نيز ھمانند قدرتھای سياسی ‪ ،‬قابل ھيچگونه اعتمادی‬ ‫نيستند ‪ .‬‬ ‫» فـّر ايزدی « را که » ّ‬ ‫فراھورامزدائی« باشد‪ ،‬اختراع موبدان‬ ‫زرتشتی است ‪ ،‬تاخويشتن را اصل حاکميت سازند ‪ ،‬واين » فـرايزدی‬ ‫« ‪ ،‬به کلی مفھومی ‪ ،‬برضد» ّ‬ ‫فرکيانی انتقال ناپذيروناگرفتنی‬ ‫ووراثت ناپذير « است ‪ .‬امام زمان ‪ ،‬ھمان انديشه حاکميت غيرقابل‬ ‫انتقال وناگرفتنی است ‪ .‬فـرکيانی‬ ‫« يا » فـر ِجمشيدی « ‪ ،‬که اصل حاکميت درفرھنگ ايران است ‪،‬‬ ‫درفرھنگ ايران ‪ » ،‬انتقال ناپذير« و » ناگرفتنی « ‪ ،‬ووراثـت‬ ‫ناپـذيـر است ‪.‬از اميد‬ ‫انسان ھست که ميتوان انسان را فريفت ‪ .‬چنانکه در داستان جمشيد ميتوان ديد که » ّ‬ ‫فرجمشيدی «‬ ‫گرفتنی نيست ‪ ،‬ھرچند ھمه ميکوشند آنرا بگيرند وازآن خود سازند ‪.‬ولی از اين تصوير» انتقال ناپذيری حقانيت‬ ‫به قدرت « که بنياد فرھنگ ايرانست ‪ ،‬با فريفتن مردم دراميدشان ‪،‬‬ ‫به دروغ ‪ ،‬حقانيت به قدرت را به خود نسبت ميدھند ‪ .‬حقيقت وخدا واصل‬ ‫‪ ،‬ھميشه درغيب ھستند ‪ ،‬چون درھمه ‪ ،‬کنزمخفی ھستند ‪ » .

‫‪53‬‬ ‫برويد يکی نيز ‪ ،‬با رنگ وبوی‬ ‫» اميد« درانسان‪ ،‬پديده ای فرشگرديست ‪ .‬اين روند فرشگرد ھميشگی زندگی‬ ‫را دراميد ‪ ،‬که آينده آفرينست ‪ ،‬درانتظار آمدن آينده ‪ ،‬ازبين می برند‬ ‫‪ ،‬و بجايش يک »قيامت موھوم« و» يک امام زمان موھوم« و» يک‬ ‫مھدی موھوم« ميگذارند ‪.‬آنکه اميدوار‬ ‫ميباشد که کسی ديگری ھست ‪ ،‬که ميتوان به او يقين داشت ‪ ،‬و اوست‬ ‫که مسائلش را حل ميکند ‪ ،‬ھميشه فريب ميخورد ‪ .‬تا ھنگاميکه زندگی به آينده کشيده ميشود‪ ،‬اميدواراست‬ ‫ودراميد‪ ،‬زنده است ‪ .‬فردا يا آينده‬ ‫خواھم آمد وتومنتظرزمان وامام زمان باش ‪ ،‬بدين سان ‪ ،‬نيروی‬ ‫بالندگی زندگی را در آينده ‪ ،‬درانسان‪ ،‬خشک وعقيم ميسازند ‪ ،‬و اين‬ ‫بزرگترين فريب سده ھا ميگردد ‪ .‬اين کشش زندگی به رويش درآن بعد ودرساعت‬ ‫بعد ودرفردا ‪ ،‬درآگاھی ‪ ،‬تبديل به پديده » امـيـد« ميشود ‪ .‬انسان را ھميشه درفرشگرد زندگيش ‪،‬‬ ‫درنوميدی ‪ُ ،‬م ِ‬ ‫دراميدش ‪ ،‬درکشش زندگيش به فردا ميفريبند ‪ ،‬بدينسان که » آمدن‬ ‫فردا را به امروز ‪ ،‬آمدن زمان وامام زمان را به امروز « جانشين ‪،‬‬ ‫کشش طبيعی خود زندگی ‪ ،‬به فردا ميسازند ‪ .‬‬ ‫‪53‬‬ .‬‬ ‫زشت سازی تصوير» مار« ‪ ،‬که ھميشه ازپوست کھنه ديروزش‬ ‫بيرون ميآيد ‪ ،‬تا پوست تازه ازجان او برويد ‪ ،‬برای ازبين بردن ھمين‬ ‫مفھوم » فرشگرد زندگی وخرد ‪ ،‬ازنيروھای جوشنده از درون انسان‬ ‫« ھست‪ .‬اين نيروھای جوشان وآفريننده از تاريکی درون ‪ ،‬برای »‬ ‫پوست اندازی درزمان ‪ ،‬وزاده شدن درآينده « ‪ ،‬اھريمنی وشيطانی‬ ‫ساخته ميشود ‪.‬ھنوزيکی نخشکيده ‪،‬‬ ‫ديگری بالفاصله سبزميشود ‪ .‬چون زنـدگی ‪ ،‬ھميشه » کشش به آينده‬ ‫« است ‪ .‬اميد ‪ ،‬تا کشش‬ ‫نيروھای گوھرخود ‪ ،‬به آفريدن آينده ھست ‪ ،‬سازنده وبرومند است ‪،‬‬ ‫ولی ھنگامی گرانيگاه اميد ‪ ،‬ازيقين به نيروی خود ‪ ،‬به اعتماد به‬ ‫قدرت ديگری گرائيد ‪ ،‬فريفته شدن ‪ ،‬آغاز ميگردد ‪ .‬زيستن‬ ‫ردن مداومست ‪ .

‬تعدد وکثرت ) ھفت سربودن ( ‪ ،‬نماد » زشتی‬ ‫« است ‪ .‬چنانچه دراوستا‬ ‫ضحاک ‪ ،‬اژدھای ھفت سـر‪ ،‬و درشاھنامه درواقع ‪ ،‬اژدھای سه‬ ‫سر) دوسرمارويکی سرخودضحاک ( است ‪ .‬تنکردی ) جسمانی بودن ( که پيدايش زھشی‬ ‫باشد ‪ ،‬ازخود‪ ،‬روشن وزيباست ‪ .‬زيبائی وصورت ‪ ،‬پيايند ھمبستگی‬ ‫وپيوند و ھمآھنگی کثرت بود ‪ .‬چون روشنی و زيبائی‬ ‫وشکل )= ھمبستگ ( ‪ ،‬درھمآھنگی ‪ ،‬پيدايش می يافتند ‪ » .‬‬ ‫سرھای بريده وجدا ازھم ‪ ،‬پديده ھای جدا ازھم که باھم ناپيوسته‬ ‫ھستند ‪ » ،‬روشن « ھستند ‪ .‬کثرت وتعدد ‪ ،‬ديگر به شکل » ھمبسته‬ ‫وھمآھنگ « درک نميگردد ‪ ،‬بلکه پريشان وگيج کننده و آورنده شک‬ ‫وترس وخطرميباشند ‪ .‬اين انديشه به کلی طرد ميگردد ‪.‬درست انبوه بيشمارموھا وگيسو ھست که دربافته شدن به ھم‬ ‫‪54‬‬ .‬‬ ‫ازاين رو‪ ،‬زال ‪ ،‬دورنگ بود ‪ .‬ھفت مارجدا ازھم ‪،‬‬ ‫جانشين ھفت رنگ به ھم پيوسته طاوس ) رنگين کمان ( ميشود ‪ .‬اينکه‬ ‫گاو ماده زمين ) برمايه ( ‪ ،‬موھايش به رنگ دنب طاوس نراست ‪،‬‬ ‫يعنی زيبا وروشن است و بيان آنست که روشنی وزيبائی و نقشھا ‪ ،‬از‬ ‫تن او پيدايش يافته اند ‪ .‬اين آميزش وھمبستگی مارھا ) مو ھا =‬ ‫نی ھا = نيستان( باھمست که ھفت رنگ به ھم پيوسته طاوس‬ ‫ميگردد‪ .‬روشنی «‬ ‫‪ ،‬ترکيب » سفيد باسرخ « ‪ ،‬يا » آميزش ھفت رنگ باھم « بود ‪.‫‪54‬‬ ‫شکل يابی اھريمن ‪ ،‬درچھره ھای گوناگون ازھم بريده‬ ‫) آموزگاروآشپروپزشک ( ‪ ،‬نماد موجودات ازھم بريده ھستند که‬ ‫اينھمانی با » تعدد مارھای جدا ازھم « دارند ‪ .‬مـو« که اينھمانی با‬ ‫گياه ونای دارد ) موئيدن = ناليدن= ازمو= نای = نال است ( ‪ ،‬ونای‬ ‫نيز » مار« خوانده ميشود ‪ .‬با زشت شدن تعدد وکثرت وتنوع ورنگارنگيست که‬ ‫تصاويراالھان واحد ‪ ،‬پيدايش می يابند ‪.‬خود » روشنی وبينش که‬ ‫انبازباھم ھستند « ‪ ،‬پيآيند زايش ازتن است ‪ » .‬‬ ‫مارھفت سر) زشتی ( ‪ ،‬جانشين طاوس ھفت رنگ ميگردد ‪ .‬به‬ ‫عبارت ديگر‪ ،‬مفھوم ھمبستگی رنگھا وپيوستگی تنوع به ھمديگرکه‬ ‫» ھمآھنگی درکثرت « باشد ‪ ،‬طرد ميگردد ‪ .

‬بھمن ‪ ،‬اصل خرد وبزم ‪ ،‬زيباست ‪ ،‬چون‬ ‫موھای گزيمه دارد ‪ .‬‬ ‫‪55‬‬ .‬کام بردن‬ ‫ازقدرت ‪ ،‬بر بنياد کشتن پدر) نابودساختن ِ برترين مھر( نھاده شده‬ ‫است ‪ » .‬چنانچه‬ ‫درموردضحاک ‪ ،‬که اژدھای سه سرشده است ‪ ،‬يک سرش ‪ ،‬از‬ ‫دوسر ديگرش ‪ ،‬درد ميبرد ‪ .‬چاره تسکين درد وشاد شدن ‪ ،‬کشتن جانھا وآزردن‬ ‫خردھاست ‪.‫‪55‬‬ ‫يا آراستن ‪ ،‬زيبا ھستند ‪ .‬دوسرش ‪ ،‬يک سرش اورا ميآزارند‬ ‫وزندگی را برای او اورا عذاب آور ميکنند ‪ .‬ولی تصوير»‬ ‫مارھای جدا وبريده ازھم « ‪ ،‬زندگی افزا ) جانفزا= مارسپنتا ( نيستند‬ ‫‪ ،‬بلکه اژدھای نابود سازنده زندگی و بلعنده زندگی ميشوند ‪ .‬چون » مـراسفـنـد = ماراسفـنـد « که خدای‬ ‫روزبيست ونھم است ‪ ،‬اصل پيوند وزناشوئی بھرام ورام و آفريننده ِ‬ ‫فرشگرد زمان وزندگيست ‪ .‬ماردن‬ ‫‪ maardan‬به معنای حس کردن و فھميدن ومالحظه کردن است و‬ ‫ورد افسونگر« است ‪ maarishn ،‬به‬ ‫ماريگ ‪ ،maarig‬کلمه و »‬ ‫ِ‬ ‫معنای تفکراست ‪ .‬سروش زيباست ‪ ،‬چون موھای فراوانش اورا‬ ‫ميپوشانند وتا به زمين کشيده ميشوند ‪.‬اسفند يا سپنتا ‪ ،‬به معنای » افزاينده= اف‬ ‫‪ +‬زاينده « است ‪ ،‬ومعنای» مقدس« که به او داده ميشود ‪ ،‬معنای‬ ‫دست دومست ‪ .‬اين نيروی آميزندگی ) مار= مر( درموھا ھست که »‬ ‫طاوس = روشنی وزيبائی وکشش وجاذبه « ميگردد ‪ .‬‬ ‫کام بردن ازقدرت برجھان واجتماع ‪ ،‬مالزم درديست که فقط با کشتن‬ ‫وخونريختن وخرد آزردن ‪ ،‬فراموش ساخته ميشود ‪ .‬کشتن برترين مھر« را بايد » ذبح مقدس= قربانی کردن‬ ‫برای االه « ساخت ‪ ،‬تا راه برای کشتاروخونريزی بازشود ‪ ،‬چون‬ ‫بايد » رابطه انبازی ومھربا گيتی « ازبين برده شود ‪.‬سرضحاک ‪ ،‬ازسوئی‬ ‫ازتصرف قدرت وربودن قدرت ازپدرش ‪ ،‬کام می برد ‪ ،‬و ازسوئی‬ ‫ازدردی که دومار) اژدھا ( برکتفھايش توليد ميکنند ‪ ،‬دردميبرد ‪ .‬ولی‬ ‫ازدرد اين دو اژدھا ‪ ،‬ھنگامی رھائی می يابد ‪ ،‬که خون بريزد و خرد‬ ‫ھارا بيازارد ‪ .‬‬ ‫ازاين رو واژه‪ maaraag‬به معنای حساس وفھيمست ‪ .

‬‬ ‫زندگی طاوس رنگ خردادی وامردادی ِ جمشيدی را رھا ميکنند و‬ ‫دلباخته » اژدھا ھولناک « ميشوند که تا نکـشد وخونشان را نياشامد ‪،‬‬ ‫نميتواند زندگی کند ‪ .‫‪56‬‬ ‫بـوســـه بـر کـتـف‬ ‫اھريمن ميگويد ‪:‬‬ ‫يکی حاجتستم زنزديک شاه وگرچه مرانيست اين پايگاه‬ ‫که فرمان دھد شاه‪ ،‬تا کتف اوی ببوزم ‪،‬بمالم بروچشم وروی‬ ‫چوضحاک بشنيد گفتاراوی نھانی ندانست بازار اوی‬ ‫بدوگفت دادم من اين کام تو بلندی بگيرد مگرنام تو‬ ‫بفرمود تا ديو‪ ،‬چون جفت او ھمی بوسه ای داد برکتف او‬ ‫چوبوسيد ‪ ،‬شد درزمين ناپديد کس اندرجھان اين شگفتی نديد‬ ‫برست غمی گشت وازھرسوئی چاره جست‬ ‫دومارسيه ازدوکتفش ُ‬ ‫سرانجام ببريد ھردو زکتف سزد گربمانی ازو درشگفت‬ ‫چوشاخ درخت ‪ ،‬آن دومارسياه برآمد دگرباره ازکتف شاه‬ ‫برست وبرآورد زايران‪ ،‬دمار‬ ‫ابرکتف ضحاک جادو‪ ،‬دومار ُ‬ ‫واھريمن اين کاررا بدين غايت ميکند که ‪:‬‬ ‫مگر تايکی چاره سازد نھان‬ ‫که پردخته ماند زمردم ‪ ،‬جھان‬ ‫وپس ازشيوع اين خونخواری وسھمناکی ضحاک‪ ،‬سپاھيان ايران‬ ‫شنودند کانجا يکی مھتراست پرازھول‪ ،‬اژدھا پيکراست‬ ‫سواران ايران‪ ،‬ھمه شاه جوی نھادند يکسربه ضحاک روی‬ ‫بشاھی برو آفرين خواندند ورا شاه ايران زمين خواندند‬ ‫اژدھای پيکری وھولناکی ودھشت انگيزی ‪ ،‬جاذبه ای سخت درروان‬ ‫سپاھيان دارد و ھمه درست‪ ،‬فريفته ھمين ضحاک ميشوند اورا شاه‬ ‫ايران ميشناسند ‪ .‬ھولناکی ودھشت انگيزی اھريمنی ‪ ،‬فريبنده است ‪.‬اين تغيير ذائقه ملت ) تحول کامھا به تمتع از‬ ‫کشتاروخونريزی وسختدلی( است که چنين ضحاکی را به حکومت‬ ‫‪56‬‬ .

‬واين گيسواست که سراورا ميپوشد‪ ،‬تا بدوش يا‬ ‫کتفش ميرسد ‪ .‬ونام روز » دی به آزر « ‪ ،‬بدين معناست که »‬ ‫خرم « است ‪ .‬‬ ‫‪57‬‬ .‬اين ملت است که بايد » تغيير ذائقه بدھد «‬ ‫تا ضحاکان را به سروری خود برنگزينند ‪ .‫‪57‬‬ ‫برخود ‪ ،‬انتخاب ميکند ‪ .‬‬ ‫ُ‬ ‫است ‪ ،‬نقش ھمين زنخدا درحالت نشسته ‪ ،‬کشف شده ا ست ‪ .‬به عبارت‬ ‫ديگر‪ ،‬برفرازگيسويش ‪ ،‬ميتوان نفش زيبا ورنگين دخترش را که‬ ‫اصل زيبائيست ديد ‪ .‬در داستان بانوگشسپ ‪،‬‬ ‫ديده ميشود که » سرپوش مھترپريان به دوشش « ميرسد ‪ .‬چنانچه » دی به مھر « به‬ ‫آزر« ھمان » دين = دی = ّ‬ ‫معنای آنست که » مھر= دين = دی = ّ‬ ‫خرم « است ‪ » .‬سرپوش‬ ‫پرنيان مھترپريان ‪ ،‬چيزی ھمان » موی يا گيسوی او « نيست ‪.‬آزر«‬ ‫و»مھر« و» دين « ‪ ،‬چھره ھای گوناگون زنخدا ‪ ،‬دی يا ّ‬ ‫خرم ھستند ‪.‬شناخت اين پديده با درک مفھوم » موی « دراين‬ ‫درمھره ای نيز که درنزديکيھای کرمان پيداشده‬ ‫فرھنگ کاردارد ‪.‬دم‬ ‫رنگارنگ زيبای طاوس ‪ ،‬فريب گمراه کننده وعلت خروج انسان‬ ‫ازبھشت ﷲ ميشود ‪ ،‬و چھره ِ وحشتناک اژدھا ) ﷲ ( درجبرئيل ‪،‬‬ ‫دلخواه ھمه ميگردد ‪.‬‬ ‫فرازاين سرپوش ‪ ،‬نقش زيبای دخترش ‪ ،‬بيدخت ھست ‪ .‬‬ ‫ازمـوی تا کـتـف‬ ‫موی يا گيسو‪ ،‬با کتف ) کت ( پيوند داشتند ‪ .‬شناختن وزائيدن ‪ ،‬دوپديده ازھم‬ ‫جدا ناپذيربودند ‪ .‬‬ ‫زرتشت اين زنخدا را نرينه وپسر اھورامزدا ساخته است ‪ .‬ازھمين نه خوشه ‪ ،‬ميتوان دريافت که اين نقش ِ‬ ‫زنخدا ‪ » ،‬آزر« است ‪.‬ولی‬ ‫درھزوارش ديده ميشود که » آزر= آ‪ -‬زر« به معنای » زھدان و زن‬ ‫آموزگار= زن با شناخت « ھست ‪ .‬از اندام‬ ‫گوناگون تن اين زنخدا ‪ ،‬نه خوشه ‪ ،‬ھمانند شعله ‪ ،‬روئيده‬ ‫) وخشيده ( اند ‪ .‬پيدايش اين ذائقه وپسند‬ ‫مردمست که راه را برای پيدايش ضحاکان درتاريخ‪ ،‬باز ميکند ‪ُ .

‬‬ ‫دربن ِتاريک مـوی ھست ‪ ،‬تحول به » خوشه = شعله =‬ ‫آنچه‬ ‫ُ‬ ‫روشنی ورنگارنگی وگـرمی « می يابد ‪ .‬نای=مار‪ ،‬اصل زاينده وآفريننده است ‪.‬اين بخشھای تن ‪ ،‬بخشھای زاينده‬ ‫وآفريننده شمرده ميشدند ‪ .‬‬ ‫ولی اينکه » موی « با » خوشه « چه رابطه دارد ‪ ،‬به ھمان انديشه »‬ ‫‪58‬‬ .‬پس کتف يا کت ‪ ،‬سرچشمه زايندگی‬ ‫وپيدايش شمرده ميشد ‪.‬سه خوشه ‪ ،‬برفرازگيسوی ھا ‪ ،‬دو خوشه بر دوکتف‬ ‫او ‪ ،‬يک خوشه ازمشت او‪ ،‬يک خوشه از آرنج او ‪ ،‬يک خوشه از‬ ‫زانو ويک خوشه از قوزک پای او ‪ .‬روئيدن دومار از دوکتف به‬ ‫اين تصوير ‪ ،‬گره خورده است ‪ .‬‬ ‫رويش سه خوشه برفرازگيسو) موی ( ‪ ،‬چيزی جز بيان ھويت خود »‬ ‫موی = نای = مار( نيست ‪ .‬اھريمنی کردن‬ ‫ونحس کردن » سياھی « ‪ ،‬برای انداختن » تن انسان « و» زمين ‪،‬‬ ‫تنکردی = جسمانيات(‪ ،‬ازاصالت بوده است‪ .‫‪58‬‬ ‫اکنون اين » آزر« ‪ ،‬که زنخدائی بود که خانواده رستم می پرستيدند‬ ‫) درشاھنامه ‪ ،‬بت آزری ( ‪ ،‬زرفشان ) افشاننده تخم ( ھست ‪ .‬ازسياھی درون زمين‬ ‫ودرون تن وزھدان) زن ( ‪ ،‬فقط اھريمن ) مارسياه ( بيرون ميآيد ‪.‬معنای سياه و سياھی‪ ،‬به کلی تغييرميکند ‪.‬‬ ‫» سياه « که » سياک = سه ‪ +‬ياک = سه مادر= مـا د ر« باشد‪ ،‬به‬ ‫معنای » سرچشمه زايندگی وآفرينندگی « است ‪ .‬خوشه‬ ‫ھا شعله آسا ) سوگ = خوشه ‪ +‬شعله ( ازاندام گوناگون تن او به‬ ‫فراز باليده اند ‪ .‬با چنين پيشينه داستانی ھست که‬ ‫سپس درادبيات ‪ ،‬زلف وگيسو‪ ،‬مارگونه ميشوند ‪:‬‬ ‫زال زلف اژدھا وش ‪ ،‬نيشی زد چو کژدم‬ ‫ھرگز که ديده کژدم ‪ ،‬برشکل مار کرده – خاقانی‬ ‫زمارخسته گيسوی دلبران تـرسد‬ ‫چنانکه مارگزيده ‪ ،‬زريسمان ترسد ‪ -‬غنی‬ ‫ھنگامی ‪ ،‬گوھرضحاک ‪ ،‬با بوسه اھريمن وبا ھمکام شدن با اھريمن‬ ‫) کام بردن از زدن وکشتن وبريدن ( ‪ ،‬اھريمنی شد ‪ ،‬بجای خوشه‬ ‫شعله وار‪ ،‬که روشنی و گرمای زندگی ميپراکندند ‪ ،‬مارھای بلعنده و‬ ‫خونخوار ميرويند ‪ .

‬‬ ‫ھمه روزھای ھفته ) ھفت= کيوان يا بيدخت ( ‪ ،‬که بھينه ناميده‬ ‫ميشد ند ) بھی= ّ‬ ‫خرم = نام برج دھم = دی ( شنبه = نای به = کيوان‬ ‫است ‪ .‬اينست که سرپوش مھترپريان ‪ ،‬ازيکسو ‪،‬‬ ‫ِ‬ ‫يا مھترپريان يا غين ) غيم= ابرسياه ( ھست ‪ ،‬وازسوی ديگر‪ ،‬بيدخت‬ ‫= کيوان = کدبانو )کی ‪ +‬ونه = سرچشمه زندگی = سرچشمه مھر(=‬ ‫شنبه= نای به ) نای = اندازه زمان ( است ‪.‬‬ ‫اينست که ازيکسو ‪ ،‬پيازمو درتاريکيست وبا سياھی ‪ ،‬اينھمانی دارد‬ ‫و ازسوی ديگر‪ ،‬رنگارنگی و نقش آميزيست ‪ .‬اين پيازمو ‪ ،‬که درپوست است ‪،‬‬ ‫اينھمانی با پوست داده ميشد ‪ ،‬که اينھمانی با ارتا ) مھترپريان ( داشت‬ ‫‪ ،‬و رويش مو ‪ ،‬برفرازپوست که با » خوشه « اينھمانی می يافت ‪» ،‬‬ ‫بيدخت = کيوان = کدبانو = کت‪َ +‬ونـَه = خدای زمان وزندگی باھم =‬ ‫شـنـبـه = شـن‪ +‬بـه = نـای بـه « بود ‪ .‬به عبارت ديگر‪،‬‬ ‫درسياھی تخم ‪ ،‬رنگارنگی وخوشه وروشنی بالقوه ھست وتحول‬ ‫خود وای ‪،‬‬ ‫بدانھا می يابد ‪ .‬‬ ‫تحول » پـيـاز « بـه » خـوشـه «‬ ‫موی که دراصل به معنای » نی « است ‪ ،‬ريشه درپوست دارد ‪ .‬و واژه » مو‪ +‬سه « يا »‬ ‫‪59‬‬ .‬بيخ‬ ‫پوست‬ ‫موی را که » کونه « يا » پيازموی « يا پيازک مينامند ‪ ،‬در‬ ‫ِ‬ ‫نقطه تن‬ ‫سراسر تن و سر است ‪ .‫‪59‬‬ ‫آفرينش از تاريکی و تحول يابی ودگرديسی ازتاريکی به روشنی «‬ ‫بازميگردد ‪.‬اين‬ ‫کيوان يا بيدخت)= ُزھره ( است که روند زندگی درزمان است ‪ ،‬که‬ ‫اصل جشن وموسيقی وشناخت ميباشد ‪ .‬و» رنگين کمان « و»‬ ‫طاوس « ‪ ،‬که رنگھای تودرتو وبھم چسبيده اند ‪ ،‬ھمان معنای »‬ ‫خوشه « را دارند ‪.‬شنبه ‪ ،‬يکشنبه ‪ ،‬دوشنبه ‪ ،‬سه شنبه ‪ ،‬چھارشنبه ‪ ،‬پنج شنبه ‪،‬‬ ‫آدينه ) آ‪ -‬داء‪ -‬نای = نای آفريننده = نای به = ُزھره ( است ‪ .‬ازاين رو پوست تن ‪ ،‬درھمه اين نه‬ ‫ِ‬ ‫‪ ،‬فوق العاده مھم شمرده ميشد ‪ .

‬موی « ‪،‬‬ ‫برسروسراسرتن ‪ ،‬رويش خدای زمان وزندگی ازسراسر تن ھست ‪.‬‬ ‫ونـه =‬ ‫ونـه ‪ ،‬کيو= نای ‪َ َ ،‬‬ ‫بدين علت ‪ ،‬کيوان را که کدبانو) کيو‪َ َ +‬‬ ‫عشق= کيوان = سرچشمه عشق به زندگی ( وزن ھست ‪ ،‬منحوس‬ ‫ومرد پير) معـمـر( و نحس ساخته اند ‪ ،‬وسياھی را ‪ ،‬نشان اوج‬ ‫ِ‬ ‫منحوسيت شمرده اند ‪ .‬و آئين » پوشيده جامه‬ ‫وکمربند « به اين کيوان ) بيدخت ( بازميگردد ‪ .‬‬ ‫برگھای درختان را ‪ ،‬جامه درختان می نامند ‪ .‬مـوی « درکردی » پـرچ « و » کـولـک « نيز ناميده‬ ‫ميشود ‪ .‬وازآنجا که » موی‬ ‫« برسراسر تن ميرويد ‪ ،‬جامه درخت انسان ) بلند غطا( است ‪.‬پرچن ‪ ،‬کاکل دارو‬ ‫‪60‬‬ .‬کوالن ‪ ،‬درفارسی يکی ازنامھای » نی« است ‪ .‬ابوريحان نيز روايت‬ ‫ميکند که مردم ‪ ،‬کمربند را روز ‪ 21‬مھر که روز رام ) بيدخت =‬ ‫کيوان ( است می بستند ‪ .‬درحاليکه درقصيده عبيد زاکان رد پای انديشه‬ ‫اصلی ‪ ،‬باقی مانده است ‪:‬‬ ‫مقيم طارم ھفتم ‪ ،‬معمری ديدم‬ ‫رفيع قدرو قوی ھيکل وبلندغطا‬ ‫ازوگرفته جھان‪ ،‬رسم خرقه وزنار‬ ‫وزو گرفته چمن ‪ ،‬ساز وبرگ ِ نشو ونما‬ ‫چمن که َمرغ وفـريس ) فرش ‪ ،‬پيشوند فرشگرد( باشد ازاو ھميشه‬ ‫ميرويد وتازه ميشود که بيان ھمان » مو= گياه « است که درھميشه‬ ‫سبزوتازه شدن ‪ ،‬نماد » فرشگرد زندگی « است ‪ .‬پـرچ ‪،‬‬ ‫درکردی ‪ ،‬نه تنھا به گيس وزلف اطالق ميشود ‪ ،‬بلکه » پر پرنده «‬ ‫نيزھست ‪ ،‬و ھمچنين » موی بدن « نيز ميباشد ‪ .‬اينست که » موی = گياه = نای « ‪ ،‬که‬ ‫پيازوکونه اش در پوست ) مشتری = آنا ھومای = سعـد بزرگ (‬ ‫است ‪ ،‬برفراز ‪ ،‬ھميشه با خوشه وطاوس ورنگين کمان ‪،‬‬ ‫تصويرميشد ‪ » .‫‪60‬‬ ‫مو‪ +‬سی « که واژه » موسيقی= موزيک « ازآن ساخته شده ‪،‬‬ ‫وخدايان ھنر درغرب )که ‪ muse‬ناميده ميشوند( وريشه موزه‬ ‫)‪ Museum‬نمايشگاه مجموعه ھنرھا ( به معنای » سه‪ +‬نی= سئنا=‬ ‫نای « است ‪ ،‬و ھمين » موسه = نای به = شنبه « است ‪ » .

‬درواقع او ودخترش ‪،‬‬ ‫دورويه به ھم چسبيده يک سکه اند ‪ ،‬وازھم جدا ناپذيرند و اين‬ ‫معنای » مار= مـر= امر « است ‪ .‬ازسوی ديگر‪ » ،‬پـه رچ « ‪ ،‬به » بيشه انبوه «‬ ‫گفته ميشود ‪ ،‬که نماد پری و غنای مويست ‪ ،‬و پارچه درفارسی ‪،‬‬ ‫ھمين » پرچه « است که » جامه « باشد ‪ .‬به پياز‪ ،‬درعربی ‪ » ،‬قـزاح « ميگويند وبه‬ ‫رنگين کمان » قوس قزح « گفته ميشود ‪ ،‬و » قزاح وقزح « ‪ ،‬ھمان‬ ‫معرب واژه » کچه « دوشيزه خدای ايرانست ‪ .‬آنچه برروی پرنيان ‪ ،‬نقش بسته‬ ‫است ) بيدخت= کيوان( ‪ ،‬سيمرغست که تبديل به نقش وطاوس‬ ‫ورنگارنگی وخوشه شده است ‪ .‬نی ‪ ،‬گياه خود رو) ھميشه درفرشگرد( ھست که اھميت فوق‬ ‫العاده داشته است ‪.‬ازاين رو موی ‪ ،‬ھمان » نی « بود‬ ‫و» مار« ‪ ،‬به نی ھم ) مارواچيک = نی نوازی ( گفته ميشود ‪،‬‬ ‫چون دوبخش نی ‪ ،‬با يک گره ) قاب= قاف = کاف ( به ھم پيوسته‬ ‫اند ‪ .‬ھمين سان به رنگين‬ ‫کمان ‪ »،‬کولکه ره نگينه« گفته ميشود ‪ .‫‪61‬‬ ‫ژوليده موی است ‪ .‬ازسوی ديگر به خـفـاش‬ ‫)= مرغ عيسی که روح القدس باشد ( پرچه ميک گفته ميشود‪ ،‬و به‬ ‫رنگين کمان ‪ ،‬پرچی ئايشه وفاتمان گفته ميشود ‪ .‬‬ ‫‪61‬‬ .‬ازاين خوشه معانی » موی =‬ ‫پرچ = کولک « ميتوان ديد که » پررنگين مرغان « و » رنگين‬ ‫کمان « ‪ ،‬گيسوی به ھم بافته شمرده ميشدند و درشاھنامه اين‬ ‫گاوزمين است که در روئيدن گياھان ‪ ،‬طاوس نرينه رنگارنگ‬ ‫ميگردد ‪.‬‬ ‫اين تحول » تخم يا پياز« درسياھی ‪ ،‬به »خوشه ‪ ،‬طاوس ‪ ،‬رنگين‬ ‫کمان « ‪ ،‬ھمان » مار« يا جبش زمان شمرده ميشد ‪.‬‬ ‫درست اين پيازموی‪ ،‬تخميست ‪ ،‬خوشه گونه ‪ ،‬که درتاريکيست‬ ‫وھنگامی روئيد وازھم بازشد ‪ ،‬خوشه ميشود ‪ ،‬طاوس ميشود ‪،‬‬ ‫رنگين کمان ميشود ‪ .

‬اين پوست برپوست وتويه برتويه بودن پيازھا ‪،‬‬ ‫که معنای » خوشه = پيوستگی ومھر ونظم « داشت ‪ ،‬معنای » ژرفا‬ ‫ورازو پيچيدگی « ھم داشت که از بعضی ‪ ،‬ناديده گرفته شده و پياز‬ ‫‪62‬‬ .‬ھرسخنی‪ ،‬پاسخی‬ ‫دارد ‪ .‬و گياھان وگلھای که کونه پيازی داشتند ‪ ،‬ھمه‬ ‫رابطه تنگاتنگ با اين زنخدا داشتند ‪ ،‬مانند سنبل ‪ ،‬الله وزنبق ونرگس‬ ‫و زعفران ‪ .‬ازاين رو بود که خود آدمی ھم ‪ ،‬ھمانند پياز بود‪ ،‬اليه‬ ‫ھای تودرتو ورنگارنگ داشت ‪ .‬ازاين رو به شب پره که مرغ عيسی و »‬ ‫شبان فريب « خوانده ميشود ‪ ،‬که درواقع ‪ ،‬ھمان » روح القدس «‬ ‫باشد ‪ ،‬پيواز گفته ميشد ‪ ،‬چون خفاش ‪ ،‬مرغی بود که با سيمرغ‬ ‫اينھمانی داده ميشد ‪ ،‬و اھميت فوق العاده داشت ‪ .‬اينست که به نی ھم ‪،‬‬ ‫پيازک گفته ميشود ‪ .‬جنانچه گفته ميشود ‪ ،‬پيازآدمی ‪،‬‬ ‫ھرجا کونه نمی بندد ‪ .‬دربندھش نيز‪ ،‬يکی‬ ‫ازبخشھای سيمرغست ‪ .‬پاسخ ‪ » ،‬جفت ھرسخنی « است ‪ .‬واژه » پياز« که درکردی » پـيـواز « است ‪ ،‬دراصل » پت ‪+‬‬ ‫واز« بوده است ‪ .‬پت وپات ‪ ،‬مانند پا وباد ) وای = دوای ( ‪ ،‬اصل‬ ‫جفتی و» باھم « است ‪ .‬پيواز« يا » پت واز« ‪ ،‬به معنای »‬ ‫ِ‬ ‫وای = زنخدا « ميباشد ‪ .‬البته خود واژه » سخن = سخ ‪ +‬ون « نيز‬ ‫درست معنای گفتگو را دارد ‪ .‬ھرسخنی نياز به جفتش ‪ ،‬پاسخ دارد ‪ ،‬واين ھمان انديشه »‬ ‫گفتگو= ديالوگ « ھست ‪ .‬و » واچ = واک « که ھمان » واژه وکلمه «‬ ‫باشد ‪ ،‬ازھمان واژه » وای = باد « ساخته شده است و پيواز وپدواچ ‪،‬‬ ‫ھمان واژه » پـاسـخ « امروزه ماست که به معنای » جفت وانباز‬ ‫سخن « است ‪ .‫‪62‬‬ ‫چـرا ‪ ،‬خدای ايـران ‪ ،‬پـيـاز ھست ؟‬ ‫و » پياز« ‪ ،‬که کونه موی باشد ‪ ،‬يکی ازتصاوير مھم ھمين زنخدا‬ ‫ست ‪ .‬سخن ‪ ،‬اصل پيوند دھنده )سخ‪ +‬ون ‪،‬‬ ‫سخ = سک = سنگ= امتزاح واتصال ( است ‪ .‬پسوند » واز« ‪ ،‬ھمان » وای = واز= باز«‬ ‫جفت وای = انبازويار‬ ‫است ‪ ».

‬‬ ‫نام ديگر پياز‪ » ،‬صوقان « ميباش که درھرزندی ‪ ،‬سوکان است ‪.‬بصل يا پياز‪ ،‬خوشه زنخدای زايمان ) ال(‬ ‫‪،‬يافرزند اوست ‪.‬خدا ‪ ،‬درپيازمو ‪ ،‬درپيازگل ‪ ،‬درپياز‬ ‫مغز‪ ،‬درپيازخوردنی ) ودرسيرکه به ھمين خدا بازميگردد( ‪.‬‬ ‫سوک که ھمان سوگ است ‪ ،‬ھم به معنای خوشه گندم وجو‪،‬وھم به‬ ‫معنای » شعله « است ‪ .‬‬ ‫واقعيت وحضور دارد ‪ ،‬ووجود بريده ازجھان ھستی‪ ،‬و فرازمانی‬ ‫وفرازمينی وفراسوئی وفراجھانی نيست ‪.‫‪63‬‬ ‫را ‪ ،‬پوست بی مغز‪ ،‬پنداشته اند ‪ .‬درحاليکه دربرآيندھای مثبتش نيز‪،‬‬ ‫شناخته شده است‬ ‫ھست اين راه بی نھايت دور توی برتوی جمله مثل پياز‪ -‬عطار‬ ‫راز کره پيازمانند پيش دل تو برھنه چون سير‪ -‬سندباد نامه‬ ‫پياز نيکی من ھيچگونه بن نگرفت‬ ‫بدين سزد که بکوبند ھمچوسيرمرا ‪ ،‬سوزنی‬ ‫درعربی به پياز» بصل « نيز گفته ميشود که ھمان » وس ‪ +‬ال «‬ ‫باشد ‪ » .‬دربررسی اين نامھای گوناگون ‪ ،‬تصوير پياز‬ ‫ورابطه او با خدا و فلسفه زندگی و رابطه خدا با گيتی درزندگی روز‬ ‫مره انسان ‪ ،‬روشن ترميگردد ‪ .‬درتبری به پياز وحشی ‪ » ،‬آله‬ ‫زو =‪ alezu‬و آله زی = ‪ « alezi‬گفته ميشود که به معنای » فرزند‬ ‫آل يا ازتبارآل « است ‪ .‬‬ ‫سوگ ‪ +‬گانا = سوگ ‪ +‬کانا « به معنای » دوشيزه خوشه = زنخدا‬ ‫شعله « است و » بانوی « که به زن گفته ميشود‪ ،‬درپھلوی ‪ ،‬ھمين‬ ‫معنای شعله ) مھروزندگی ( را دارد ‪ .‬وس = واس «‪ ،‬معنای خوشه دارد که واژه » بس وبسيار«‬ ‫ازآن پديد آمده است ‪ .‬ارتا ‪ ،‬ھم خوشه بود وھم کانون حبه ھاِ آتش‬ ‫) سنبله زر= منقل ( که شعله وربود ‪ ..‬‬ ‫اين واژه ھا بيان ِ تشبيھاتی وخيالی وانتزاعی نيستند ‪ ،‬بلکه تحول‬ ‫زنخدا را به گيتی مينمايند ‪ .‬ازاين رو نيزخوشه ھائی که از‬ ‫تن آزرميرويند‪ ،‬ھمانند شعله آتش اند‪ ،‬چون بيان گرمی ومھرند ‪» .‬ازاين بررسی ميتوان ديد که » مر= مار«‬ ‫‪ ،‬ھمين روند تحول » کونه پيازی « درتاريکی ‪ ،‬به » خوشه =‬ ‫‪63‬‬ ..

‬اين جنبش نه تنھا ‪ ،‬متالزم با پيدايش اديان نوری‬ ‫بود‪،‬بلکه درجنبشھای راسيوناليسم ‪ ،‬ايراسيوناليسم با ھمين »‬ ‫‪64‬‬ .‬‬ ‫شوم ونحس ساختن تاريکی وسياھی‪ ،‬شوم کردن ونحس کردن ‪ ،‬بخش‬ ‫زاينده وآفريننده بينش وشادی وروشنی درانسان وانداختن انسان‬ ‫ازاصالت بود ‪ .‬عمق ‪ ،‬فقط يک اليه ويک تويه نيست ‪.‬بلکه عمق وسياھی ‪ ،‬اليه ھا‬ ‫ھستند ‪.‬اھريمنی کردن اعماق ‪ ،‬خرد را ازشناخت اعماق ‪،‬و جستجوی‬ ‫اصل آفرينندگی در اعماق تاريک ‪ ،‬باز ميدارد ‪.‬منحوس‬ ‫سازی سياھی دراين مورد ويژه ‪ ،‬دراين تنگنا نمی ماند ‪ ،‬چون با‬ ‫گستره سراسر زندگی کار داشت ‪ .‬‬ ‫روشنی دررنگارنگی وتنوع ‪ ،‬برضد اصل قدرتست ‪.‬منحوس شدن تاريکی ‪ ،‬به اين‬ ‫انديشه انجاميد که ھمه اجتماع بايد يکنواخت روش شوند و عمق‬ ‫آفريننده فردی خود را ‪ ،‬که اصل آفريننده درفرديت است از دست‬ ‫بدھند ‪ .‬برچنين جامعه يکنواخت شده ھست که ميتوان حکومت کرد ‪.‬ازسوی ديگر‪ ،‬در تصوير »‬ ‫پياز« به جای » تخم « ‪ ،‬معنای » سياھی وژرفا « ‪ ،‬برجسته‬ ‫تروگشوده تر ميگردد ‪ .‬‬ ‫زشت سازی تاريکی وسياھی ) ُزحل که ھمان کيوان باشد ‪ ،‬سياه‬ ‫وازين رو نحس شمرده ميشود ( ‪ ،‬چيز ديگری جز نفرين زايندگی از‬ ‫زھدان تاريک ومادری ) سياه = سياک = مادر ( نبود ‪ .‬اين انديشه » تو درتو ‪ ،‬يا پوست برپوست ‪ ،‬يا‬ ‫اليه براليه ‪ ،‬چند اليگی وچند تايگی درپياز« معنای ‪ ،‬سياھی وعمق‬ ‫آفريننده را دقيق ترمينمايد ‪ .‬‬ ‫عمق ‪ ،‬يک ايستگاه آخر شناخت نيست ‪ .‬‬ ‫حکومت مطلقه استبدادی وديکتاتوری ‪ ،‬جامعه ای ميخواھد که ھيچ‬ ‫فردی ‪ ،‬عمق نداشته باشد ‪ ،‬بلکه ھمه سطحی ‪ ،‬وھمه روشن‬ ‫يکرنگ باشند ‪ .‬زشت سازی سياھی وتاريکی ) ظلمت ‪ ،‬ظلم ( برای‬ ‫ازبين بردن فرديت انسان بود که برای دستگاه قدرت ‪ ،‬ناشناخته‬ ‫وکنترل ناپذيرميماند‪،‬و فرد بايد عدد واحد روشن گردد ‪ ،‬نه تخم وپياز‬ ‫تاريک بماند که دررويش ‪ ،‬بجای يک رنگ ‪ ،‬رنگارنگ شود ‪.‫‪64‬‬ ‫طاوس = رنگارنگی= روشنی « است ‪ .

‬‬ ‫انديشه ھمبستگی اجتماع با ايمان به » آموزه ھای دين که خودرا با‬ ‫روشنائی ناب اينھمانی ميدادند ‪ ،‬سياھی وظلمتی را که » درون تن =‬ ‫زھدان آفريننده زندگی وبينش وشادی وجوانمردی و فرديت « است‬ ‫دچارھمين سرنوشت شوم ساخت ‪.‬‬ ‫اين عمق تودرتو يا پيازی تاريک افراد است که جامعه رنگارنگ‬ ‫فرھنگی را پديد ميآورد و روشنی را فقط دررنگارنگی وتنوع وطيف‬ ‫درمی يابد ‪.‬پيشوند » کت « ‪ ،‬به معنای » کاريز= فرھنگ = قنات= سوما‬ ‫‪ ،‬درتبری سوما به قنات گفته ميشود که ھمان ھوم= نای ميباشد‪،‬‬ ‫درگويشھا ی گوناگون به گلو‪ ،‬ھوم گفته ميشود که باز ھمان نای است‬ ‫‪65‬‬ .‬بدون اين ژرفای‬ ‫تاريک درافراد ‪ ،‬آزادی وآفرينندگی در اجتماع وجود ندارد ‪.‬فرھنگ‬ ‫برپايه » آفرينندگی ھمه دربينش وروشنی واخالق وشادی « بنا ميشد ‪.‬افرادی که‬ ‫در روشن شدن درسطجی شدن سربازميزنند ‪ .‫‪65‬‬ ‫سياھی نحس « قرين شد ‪ ،‬و درآموزه فرويد ‪ » ،‬بخش آرزوھای‬ ‫ناکام مانده وتبعيد شده وبيمار« با سياھی وتاريکی اينھمانی يافت ‪.‬‬ ‫آزادی ‪ ،‬ھمين حق به داشتن ژرفای تاريک وروئيدن ازژرفای تاريک‬ ‫خود ھست ‪.‬‬ ‫فرھنگ برپايه وجود افراد آفريننده درجامعه قرار دارد ‪ .‬ولی » فرھنگ = کاريز= کت = کيو« طالب‬ ‫ھمبستگی کثرت است که ھرکدام دارای تاريکی آفريننده اند ‪ .‬‬ ‫ھنگامی ‪ ،‬ھمه ‪ ،‬ايمان به يک آموزه دارند که روشنی بيکران نابست ‪،‬‬ ‫ھمه ژرفا ھا‪،‬که سياه وتاريکند ‪ ،‬ارزش آفرينندگی ارزش ھا را‬ ‫ازدست ميدھند ‪ ،‬و ھستی انسان‪ ،‬حق موجوديت درسطح را دارد که‬ ‫کامال روشن شده باشد ‪ .‬‬ ‫چرا دوخوشه بر دوکتف زنخدا آزر ‪،‬‬ ‫تبديل به دومار بر دوکتف ضحاک ميگردد‬ ‫واژه » کتف « ‪،‬که » کت « نيز ناميده ميشود ‪ ،‬مرکب ازدوبخش‬ ‫است ‪ .

‬با بوسه اھريمن‬ ‫برکتف ) نای= زھدان ومجرای آميزشی ( ‪ ،‬نطفه اھريمن درتن‬ ‫ضحاک افکنده ميشود و تن او ) زھدان وجود او ( ‪ ،‬جايگاه اھريمن‬ ‫‪66‬‬ .‬اينست که بوسيدن کتف يا بسودن‬ ‫کتف ‪ ،‬نماد صميميت وخويشاوندی ومھربود ‪ .‬کاريزرا با مجرای زايش زن ‪ ،‬اينھمانی ميدادند ‪ .‬‬ ‫ازسوئی ‪ ،‬فراوانی وآبادانيست‪،‬وازسوی ديگر‪ ،‬افراط وزياده‬ ‫رويست ‪ .‬درفرھنگ ايران ‪ ،‬نيکی وزيبائی‬ ‫وھنروکمال وجوانمردی ورادی وراستی ‪ ،‬ازاصل غنا پيدايش می‬ ‫يابـند ‪ .‬چنانچه پيشوند واژه ھای گناباد) وين‬ ‫آباد ( و بينالود ) وين‪ +‬رود ( ‪ ،‬ھمان وين ) بينی ( يا نی است که به‬ ‫ابزار ديگر موسيقی نيز اطالق ميشود ‪ .‬کتفھا ‪ ،‬زايشگاه ‪،‬‬ ‫وجايگاھھای عشقی شمرده ميشدند ‪ .‬اينست که انديشه نيک ‪ fraayaao humata ،‬وبه گفته‬ ‫نيک‪ fraayaao hukhta‬و به کردارنيک ‪ fraayo varsta‬گفته‬ ‫ميشد ‪ .‬انديشه وگفتاروکردارنيک ‪ ،‬ازسرشاری وغنای گوھری‬ ‫انسان ‪ ،‬پيدايش می يابند وپيايند وعظ ونصيحت وامرونھی نيستند‪.‬به عبارت ديگر‪ ،‬غنای درون ‪ ،‬تنھا معنای نيکی وخوبی‬ ‫وزيبائی وکمال را ازدست ميدھد و معنای وارونه ھم پيدا ميکند ‪.‬آب ‪،‬‬ ‫ازتاريکی زمين ‪ ،‬زائيده ميشود ‪ .‫‪66‬‬ ‫« است‪ .‬‬ ‫اين ھمان گفت فردوسی است که ‪:‬‬ ‫زنيرو بود مرد را راستی زسستی ‪ ،‬کژی آيد وکاستی‬ ‫اين واژه درپھلوی ‪ «freh » ،‬شده است و‪ frehih‬به معنای » افزايش‬ ‫وپربودگی « بکار ميرود ‪ .‬درشکل مثبتش‪ freh-daataar‬به معنای‬ ‫دھنده آبادی ونعمت درشکل منفيش‪ freh-devaanih‬به معنای ديو‬ ‫خوئی وبدی مفرط است ‪.‬بخش دوم کتف ‪ » ،‬فک =‪fek‬‬ ‫« بوده است که به اصل » ‪ « frayika‬بازميگردد ) فرھنگ سغدی ‪،‬‬ ‫قريب ( ‪ ،‬که اصل اوستائيش » ‪ « fraayaao‬است که به معنای ُپری‬ ‫و بسياری ووفور است ‪ .‬‬ ‫بدينسان می بينيم که کتف )= کت ‪ +‬فک = کت ‪ +‬فرای « به معنای‬ ‫» سرچشمه وزھدان پری وسرشاری و جوشندگی وزايش « ھست که‬ ‫درھمان خوشه ‪ ،‬نمودار ميشود ‪ .

‬و ازدھانش ‪ ،‬شعله روشنی بخش وگرما دھنده بيرون نمی‬ ‫آيد ‪ ،‬بلکه َدمش ‪ ،‬گرمای زندگی نيست ‪ ،‬بلکه دوديست که فقط تيره‬ ‫ميکند و چشمش ‪ ،‬چشمه خونست ‪ .‬‬ ‫ماری که درمرزبان نامه ‪ ،‬با چشمانش ‪ ،‬آينده را ميديد و اميد ھا را‬ ‫برميآورد و گناه را ناديده ميگرفت ‪ ،‬ناگھان چشمی ‪ ،‬سفاک‬ ‫ِ‬ ‫وخونريزوخشمناک ميگردد ‪ .‬بدينسان ‪ ،‬چشم يا خردی‬ ‫پيدايش می يابد که می فريبد تا چيره گردد و اززدن وبريدن وکشتن ‪،‬‬ ‫کام می برد ‪ .‬اين مارکه ديگرويژگی » اژدھا =‬ ‫اژی ‪ +‬دھا = سوزنده ونابود سازنده زندگی « را دارد جانشين » مار‬ ‫پوست اندازميشود که بيان تحول وفرشگرد به خوشه = اصل‬ ‫مھروزيبائی ونيکی وبينائی « ميشود ‪ .‬بجای دو خوشه وشعله گرم وروشن ‪ ،‬دو مارسياه که جان‬ ‫را فرومی بلعند‪ ،‬ميرويد که ھميشه ازنو ميرويد ‪ .‫‪67‬‬ ‫ميگردد ‪ .‬چشم)=خرد( مار‪،‬خونخواروخونريزوخونخواه ميشود ‪.‬در داستان ھوشنگ ‪ ،‬اين‬ ‫ماراژدھا شده ‪ ،‬روبرو با ھوشنگ ميشود ‪:‬‬ ‫پديد آمد از دورچيزی دراز سيه رنگ وتيره تن وتيز تاز‬ ‫دوچشم ازبرسر‪ ،‬چو دوچشمه خون‬ ‫زدود دھانش ‪ ،‬جھان تيره گون‬ ‫مار‪ ،‬سياه و» تيز تاز« ميشود ‪ » .‬تن‬ ‫‪67‬‬ .‬تيزتازی « معنای » سرعت تحول‬ ‫= تاختن = تازه شدن « رادارد ‪ ،‬چون ھرلحظه به شکلی ديگر‬ ‫درميآيد ‪ .‬زدارکامگی با فريفتن ) کشيدن ( ‪ ،‬ميآميزند ‪ .‬‬ ‫چشم خون آلوده ‪ ،‬چشم سرخ ‪ ،‬چشم سفاکی است ‪ ،‬چشم زخم زننده و‬ ‫خشم است‪.‬ازاين پس ‪ ،‬موھائی که از تن ميرويد ‪ ،‬فقط مارھای‬ ‫سياه با چشمان خونين ھستند ‪ .‬اينکه‬ ‫اھريمن ‪ ،‬در زمين فروميرود ‪ ،‬به معنای آنست که در» تن = وجود‬ ‫انسان ‪ ،‬درآنچه تنکردی ‪ ،‬جسمانی وزايشی است « ‪ ،‬خانه ميکند ‪ .‬دربندھش ديده ميشود که ماربا‬ ‫وخش چشمش ‪ ،‬جانداران را ميکشد ) جذب ميکند= ميفريبد ( تا فرو‬ ‫ببلعد ‪.‬فرشگرد ابدی‬ ‫اھريمنی ميشود ‪ .‬ضحاک ‪ ،‬با چنين چشمی ) خرد ‪ ،‬چشم‬ ‫جان ھست ( به زندگان ومردمان مينگرد ‪ .

‬درسانسکريت به شنبه که کيوانست‬ ‫) شن‪ +‬به = نای به ( ‪ shanaish-chara-vaare،‬ميگويند ‪ .‬‬ ‫پيشوند ‪ ، keph‬ھمان » کيب = کيو= کيف « درواژه » کيوان«‬ ‫است ‪ .‬کيو ‪ ،‬درلغت به معنای کاھو وخس وعلت است ‪ .‬‬ ‫خود واژه » ُزحل « که » زوه ‪ +‬ال « بوده ‪ ،‬به معنای » فرزند آل =‬ ‫دخترسيمرغ يا شاه پريان « است ‪ .‬و ديده ميشود که‬ ‫کدبانو که ھمان کيوان ) کيو‪ +‬ونه ( باشد دربرھان قاطع به » چشمه‬ ‫زندگی « ترجمه ميگردد و آنرا ھيالج يونانی ميداند ‪ .‬بدينسان اين نام عبری به معنای »‬ ‫کيب ‪ ،‬فرزند آل « يا « نای ِ مھترپريان « است ‪ .‬شنش‬ ‫درفارسی که ھمان ‪ shnaish‬سانسکريت باشد به معنای » نی « است‬ ‫)برھان قاطع ( و »چار« درفارسی که ھمان ‪ chara‬سانسکريت است‬ ‫به معنای داش ‪ ،‬کوره خشن وکاسه وکوزه پريست و چاروغ که به‬ ‫کفش گفته ميشود ‪ ،‬ازھمان ريشه است ‪ ،‬چون کفش نيز ھمانند » تن «‬ ‫‪ ،‬اينھمانی با زھدان ومجرای آميزشی داشت ‪ .‬وکاھوو خس‬ ‫‪ ،‬ھردو به معنای » نی « ھستند ‪ .‬به عبارت ديگر‪ ،‬تن‬ ‫انسان ‪ ،‬ھمان » زمين « است ‪ .‬کيوان ‪ ،‬که‬ ‫کدبانو ‪ ،‬که سرچشمه زندگی وعشق به زندگيست ‪ ،‬مارگزنده‬ ‫وخونخوارميشود که خواھان نابود کردن زندگی در مکر وفريب‬ ‫است ‪ .‬‬ ‫ھمينسان به کيوان درعبری‪ kephziel ،‬يا ‪ sabathiel‬ميگويند ‪.‬بنابراين شنبه يا کيوان‬ ‫درسانسکريت به معنای » زھدان يا مجرا وراه زايشی نای « است ‪.‬رنگ « ‪ ، ،‬ديگر‪ ،‬شيره‬ ‫واسانس وجوھردرون جان نيست ‪ ،‬بلکه مکرونيرنگ وفريب‬ ‫اھريمنست ‪ .‬آنچه زاينده ) تن ( است ‪ ،‬سياھست ‪،‬‬ ‫و جايگاه اھريمنست ‪ ،‬و اين اھريمنست که درھمه موھائی که ازتن‬ ‫ميرويند ‪ ،‬مارھای سياه خونخوارميشوند ‪ .‫‪68‬‬ ‫انسان ‪ ،‬به خدای زمين ‪ ،‬آرمئتی تعلق دارد ‪ .‬طاوس ‪ ،‬مارخوش خط وخال ميگردد ‪ .‬نام ديگر کيوان يا شنبه ) نای به ( درعبری ‪ ،‬سابات ايل‬ ‫‪68‬‬ .‬ولی ھيالج ھم‬ ‫) ھيل ‪ +‬الج ( يک واژه ايرانيست ) ھيل‪ +‬الج = زھدان دوشيزه‬ ‫جوان ( ‪ .‬اين اھريمنست که خود را‬ ‫دررنگھای رنگين کمان وطاوس مينمايد ‪ » .‬کيوان ‪ ،‬اھريمن ميشود ‪.

‬اينست که »‬ ‫‪ « sabathiel‬عبری ‪ ،‬ميتواند ترکيب دوواژه بوده باشد ‪ :‬ھم به معنای‬ ‫» سه ‪ +‬واس « که به معنای » سه خوشه گندم « است که برفراز‬ ‫سرزنخدا آزر است و اينھانی با گيسوی يا موی او دارد ‪ .‫‪69‬‬ ‫ھست ‪ .‬اکنون اين » کيو= کيب = کيف « که‬ ‫پيشوند نام کيوان است ‪ ،‬گوھر اين خدا ی زمان وزندگی را معين‬ ‫ميسازد ‪ .‬و خود واژه » کيوان « ‪ ،‬به‬ ‫کمان ھم گفته ميشود که ابوريحان ‪ ،‬به » قوس قزح = کمان ِکچه =‬ ‫رنگين کمان « ميگويد ‪ .‬کيوان ‪ ،‬يا موھا وگيسو و کتف ھا درفرھنگ ايران ‪ ،‬سقف‬ ‫وجود انسان شمرده ميشدند ‪ .‬درجنوب ايران به بازارھای سرپوشيده ‪ ،‬ساباط ميگويند چون‬ ‫ساباط ‪ ،‬به معنای » سقف « است وسقف بنا برپيشينه اش ‪ ،‬دارای سه‬ ‫اليه است ‪ .‬و کيبنده ‪ ،‬معنای » منحرف شونده « پيدا‬ ‫ميکند ) دھخدا ( ‪:‬‬ ‫زاندرز موبد ‪ ،‬شکيبند شد‬ ‫سرازراه سوداش‪ ،‬کيبنده شد ابوشکوربلخی‬ ‫يارب چو آفريدی ‪ ،‬روئی بدين مثال‬ ‫خود رحم کن برامـت و‪ ،‬از راھشان ‪ ،‬مکيب – شھيد) لغت نامه(‬ ‫‪69‬‬ .‬کيپو درلغت نامه کاھو وخس ‪ ،‬وھمچنين پروانه وشب‬ ‫پره ) خفاش = مرغ عيسی = روح القدس ( است ‪ .‬و ھم ميتواند‬ ‫» سا‪ +‬پيته « باشد که درکردی ھنوز نيز به معنای باالترين وسقف‬ ‫است ‪ .‬سقف آسمان نيز دارای سه اليه شمرده ميشد ‪ .‬البته » کيب « ‪ ،‬نوعی ازحصيراست که از » نی‬ ‫« بافته ميشود‪.‬چنانچه درفرھنگ معين ديده ميشود که » کيبيده‬ ‫« به معنای » فريفته به عشق « است ‪ .‬کيب در لغت فرس اسدی ) اقبال ( به معنای » فريفتن به‬ ‫عشق ‪ +‬ازراستی به کژی شدن ‪ +‬خميدگی ‪ +‬مختلط ودرھم ‪ +‬پيچ‬ ‫وپيچيدگی « است ‪ .‬اين کشش به اقتران با زن ‪،‬‬ ‫که سرچشمه زندگی وعشق است ‪ ،‬سپس معنای فريفته شدن به‬ ‫عشق را يافته است ‪ .‬کاھو وخس ‪،‬‬ ‫ھردو دراصل به معنای » نای « ھستند ‪ .

‫‪70‬‬ ‫درست به » کشش ای عشق به زيبائی ھا که چھره زندگی درگيتی «‬ ‫است ‪ ،‬معنای » فريب و گمشدگی وانحراف « داده ميشود و پيدايش‬ ‫سياھی اھريمنی شمرده ميشود ‪.‬‬ ‫‪70‬‬ .

Sign up to vote on this title
UsefulNot useful