‫حيات صحابه‬

‫مؤلّف‬
‫مد يوسف كاندهلوى‬
‫عّلمه شيخ مح ّ‬
‫مترجم‬
‫مجيب الّرحمن (رحيمى)‬

‫جلد اول‬
‫به همراه تحقیق احادیث کتاب توسط‪:‬‬
‫محمد احمد عیسی‬
‫(به همراه حکم بر احادیث بر اساس تخریجات علمه آلبانی)‬
‫ویژه‌ی کتابخانه‌ی عقیده‬
‫‪www.aqeedeh.com‬‬

‫بسم الل ه الرحمن الرحیم‬
‫مقدمه ک تا بخا نه عقیده‬
‫شکر و سپاس خداوند متعال که ما را از پیروان بهترین پیامبران محمد امین صلی ال علیه وسلم‬
‫قرار داد و ما را امر نمود که وی را اسوه‌ی خود قرار داده و راه او را بپیماییم‪ .‬ما را پیرو دینی نمود که‬
‫توسط بهترین امت تاریخ و امانتدارترین انسان ها پاک و بی آلیش سفید و روشن به ما رسیده‬
‫است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪1‬‬

‫حيات صحابه‬
‫ال متعال‪ ،‬محمد (صلی ال علیه وسلم) را با این پیام جاوید که اسلم نام دارد به سوی بشریت‬
‫فرستاد و برای این مهم و برای یاری اش برای او بهترین یاران را انتخاب نمود تا آنکه وی را در این‬
‫ماموریت یاری داده و علوه بر آن نمونه ای شوند برای همه‌ی رهروان تا روز قیامت‪.‬‬
‫{هُوَ الّ ذِيَ أَيّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِینَ} [انفال‪]62 :‬‬
‫{او (ال) است که تو را با یاری خود و با مومنان نیرومند گردانید}‬
‫{يَا أَيّهَا النّبِيّ حَسْبُكَ الّ وَمَنِ اتّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ} [انفال‪]64 :‬‬
‫{ای پیامبر! ال تو را کافی است و مومنانی که از تو پیروی نموده اند}‬
‫یارانممی کممه جان و مال و همه‌ی امکانات خود را برای یاری دیممن و پیامممبرخدا و برای علی کلمه‌ی او‬
‫صمرف نمودنمد تما آنکمه ایمن بهتریمن یاران بمه رهمبری بهتریمن پیاممبران و بما بهتریمن رسمالت زیباتریمن دوران‬
‫تاریخ را به نمایش بگذارند‪.‬‬
‫اهمیمت مطالعمه سمیره پیاممبر اسملم صملی ال علیمه وسملم و یاران وی از اهمیمت منهمج و روش آنان‬
‫سمرچشمه ممی گیرد‪ .‬از سموی دیگمر مطالعمه سمیره و زندگمی آنان ممی توانمد کمکمی در جهمت ازدیاد‬
‫ایمان و بال رفتن همت و کوشش نسل کنونی شود‪.‬‬
‫اهمیمت نسمل صمحابه و منهمج آنان باعمث شمد در طول قرن هما‪ ،‬اممت اسملم و علمای آن تلشمی ویژه‬
‫برای گردآوری سممیرت و فضایممل و زندگممی آنان کننممد‪ .‬از ایممن رو کتابخانه‌ی امممت اسمملم پربار اسممت از‬
‫مولفاتی که در باب صحابه و زندگی و فضایل آنان نوشته شده است‪.‬‬
‫اما کتابی که هم اکنون در برار خود دارید نوشته‌ی پرباری است از علمه محمد یوسف کاندهلوی «‬
‫‪ 1384 – 1335‬هم» از علما و دعوتگران مشهور سرزمین هند‪.‬‬
‫کاری کممه شیممخ محمدیوسممف انجام داده اسممت اضافممه نمودن کتاب جدیدی در زندگینامه‌ی صممحابه‬
‫نیست زیرا کتابخانه‌ی اسلمی مملو است از نوشته هایی ارزشمند در این باب‪ ،‬در واقع هدف شیخ‬
‫در ایممن کتاب نشان دادن روش تربیتممی پیامممبر صمملی ال علیممه وسمملم درباره‌ی صممحابه و نشان دادن‬
‫جنبمه های مختلف زندگمی اصمحاب از دیدگاه تربیتمی‪ ،‬رفتاری و همچنیمن نشان دادن عملکرد آنان در‬
‫عرصه ها و موقعیت های گوناگون است‪.‬‬
‫برا این اساس نویسنده کتاب خود را به ‪ 19‬باب تقسیم بندی نموده است که هر باب به جنبه ای از‬
‫جوانب سلوک و رفتار صحابه و عملکرد آنان می پردازد‪.‬‬
‫بیشتریمن منابعمی کمه مولف در ایمن کتاب از آنهما اسمتفاده نموده اسمت ایمن کتاب هما هسمتند‪« :‬مجممع‬
‫الزوائد» هیثمی‪« ،‬کنز العمال» متقی هندی‪« ،‬البدایة والنهایة» ابن کثیر‪ ،‬تفسیر ابن کثیر‪« ،‬الصابة‬
‫فمی تمییمز الصمحابة» ابمن حجمر‪« ،‬حلیمة الولیاء» ابونعیمم‪« ،‬دلئل النبوة» ابونعیمم‪« ،‬مسمتدرک» حاکمم‬
‫نیشابوری‪« ،‬سنن کبری» بیهقی‪« ،‬دلئل النبوة» بیهقی‪ .‬البته این کتابها از کتب متأخرین به حساب‬
‫می آیند که در واقع از کتابهای متقدمین بهره برده اند‪.‬‬
‫بمه دلیمل انتشار ایمن کتاب در جهان اسملم و محبوبیمت آن در میان مردم لزم گردید نسمبت به احادیمث‬
‫موجود در ایمن کتاب و درجمه صمحت یما ضعمف آن اهتمام ورزیده شود‪ .‬از آنجما کمه ایمن نوشتمه نیمز کاری‬
‫بشری اسمت و بمی عیمب و نقمص نیسمت احادیمث ضعیمف و یما حتمی موضوع در آن اسمت کمه برخمی از‬
‫آنان گاه دارای مشکلت عقیدتی هستند‪ .‬بر این اساس لزم گردید نسبت به تحقیق درجه‌ی صحت‬
‫و ضعف و همچنین تخریج احادیث این کتاب اقدامی صورت بگیرد‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪2‬‬

‫حيات صحابه‬
‫برای ایممن مهممم مناسممب دیدیممم تحقیممق شیممخ محمممد احمممد عیسممی را کممه بممه زبان عربممی و توسممط‬
‫انتشارات «دار الغد الجدید» در کشور مصر (قاهره) به سال ‪ 1427‬هجری منتشر گردیده است را به‬
‫زبان فارسی برگردانده و به همراه ترجمه‌ی فارسی آن در کتابخانه‌ی سایت عقیده قرار دهیم‪.‬‬
‫روش محقق در این تحقیق و تخریج بدین صورت است که غالبا نخست حکم حدیث را از نظر صحت و‬
‫ضعف نوشته و سپس به تخریج آن می پردازد‪ .‬در صورتی که روایتی ضعیف باشد نیز معمول به بیان‬
‫علت آن پرداخته و در برخی موارد نیز در صورت بیان سبب از سوی مولف یا در صورت ارجاع به منابع‬
‫دیگمر بمه بیان ضعمف آن اکتفما ممی کنمد‪ .‬در مورد احادیمث صمحیح نیمز اگمر حدیثمی توسمط بخاری و مسملم‬
‫روایممت شده باشممد از ذکممر درجممه آن خودداری کرده اسممت زیرا وجود حدیممث در ایممن دو کتاب نشانه‌ی‬
‫صحت آن است‪.‬‬
‫مولف در مورد حکم بر احادیث غالبا به تخریجات علمه ناصرالدین آلبانی و در مواردی به دیگر علمای‬
‫این فن اعتماد نموده است‪ .‬و در موارد خیلی نادر نیز‪ ،‬در مورد برخی از روایات حکمی را صادر ننموده‬
‫است‪.‬‬
‫در ترجممه فارسمی ایمن تحقیمق بیمش از ‪ 90‬درصمد تحقیمق و تخریمج ایشان ترجممه شده اسمت و در‬
‫برخی موارد اندک به علت عدم ضرورت بصورت مختصر ترجمه شده است‪.‬‬
‫نکته‌ی ضروری‪ :‬نام کتاب های موجود در تحقیمق و تخریج احادیث همم در متمن اصلی و همم در ترجمه‬
‫بصورت مختصر آمده است که برای سهولت استفاده نام کامل آنها را اینجا بیان خواهیم کرد‪:‬‬
‫«المجمع» یا «مجمع» = «مجمع الزوائد» هیثمی‬
‫«الکنز» یا «کنز» = «کنزالعمال» متقی هندی‬
‫«البدایة» = «البدایة والنهایة» ابن کثیر‬
‫«اصابة» یا «الصابة» = «الصابة فی تمییز الصحابة» ابن حجر‬
‫«حلیة» یا «الحلیة» = «حلیة الولیاء» آبونعیم الصبهانی‬
‫«دلئل» یا «الدلئل» = «دلئل النبوة» ابونعیم یا بیهقی که نام مولف در کنار آن ذکر شده است‪.‬‬
‫از ال سمبحانه و تعالی ممی خواهیمم کار انجام شده را سمودمند قرار داده و ایمن کتاب مورد قبول ال‬
‫متعال قرار گیرد‪.‬‬
‫کت اب خانه س ایت عقیده‬

‫اهدا‬
‫ترجمه فارسى اين كتاب پر ارج و گرانبها را‪:‬‬

‫جلد اول‬

‫‪3‬‬

‫حيات صحابه‬

‫‪.‬‬

‫‪.‬‬
‫‪.‬‬

‫‪.‬‬
‫مركز ترجمه التراث السلمى‬

‫جلد اول‬

‫‪4‬‬

‫حيات صحابه‬
‫تقريظ شيخ الحديث مولنا محمدحسن جان‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ه على‬
‫الل ّهُاكبُر كبيرا ً و الحمدُلل ّهِ كثيرا ً و ُ‬
‫م ُ‬
‫صلواتُه و سل ُ‬
‫سبحانَالل ّهِ بُكره و اصيلً‪ .‬و َ‬
‫سراجا ً منيرا ً َو على آله‬
‫مد الدّاعى اليهِ باذنهِ و ِ‬
‫المبعُو ِ‬
‫قّ بشيراً‪ .‬و نذيراً‪ ،‬نبينا مح ّ‬
‫ث بالح ِ‬
‫م الهدايه و خيرِ الخلئ ِق بعد َ النبيا ِء برا ً لِلِسلم وَسيعا ً مشكورا‪ً.‬‬
‫ص ْ‬
‫و َ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫حبهِ نُجو ُ ِ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ضىَعَنهُم‬
‫النَّا ِ‬
‫صل كبِيرا‪ .‬فََر ِ‬
‫متوا ِ‬
‫مبَادِئهِ النّا ِ‬
‫ن فى سبيلهِ َ‬
‫جهدا ُ‬
‫ن لِ َ‬
‫شرِي ْ َ‬
‫صعَه البيضاِء وَالباذلي َ‬
‫م َ‬
‫شَرابا ً طهُوراً‪ .‬و بَارِك عَلَيْهِم‬
‫ه و ا َ ْوَرثَهم َ‬
‫َو َر ُ‬
‫س نُُزل ً و َ‬
‫جنَّا َ‬
‫ضوا عن ُ‬
‫سقاهُ ْ‬
‫م َربّهُ ُ‬
‫ت الفِردَو ِ‬
‫شرِيفا ً كبيرا‪ً.‬‬
‫مهُم و َ‬
‫م تَ ْ‬
‫اَ ْ‬
‫ر ْ‬
‫ج َ‬
‫شّرِفْهُ ْ‬
‫معِين و ك ّ ِ‬
‫ما بعد‪:‬‬
‫ا ّ‬
‫عقيده امت مرحومه ما‪ ،‬به اتفاق و خالى از هر قسم تردد‪ ،‬شك و نفاق اين است كه‬
‫مد عليه افضل الصله والسلم و الثناء ‪ -‬افضل انبياى كرام و‬
‫پيغمبر ما ‪ -‬سيدنا مح ّ‬
‫سرخيل همه رسولن‪ ،‬و صاحب شفاعت كبرى‪ ،‬و داراى مقام محمود است‪ .‬همچنين‬
‫هر آن چيزى كه نسبت وى به پيغمبر ما باشد در هم جنس خود از همه مبارك و بهتر‬
‫خواهد بود‪.‬‬
‫قرآن مقدس ما سردار تمام صحف و كتابهاى آسمانى است‪ ،‬و مدينه منوره سرخيل‬
‫و بهتر از تمام شهرهاى روى زمين است‪ .‬و اهل بيت و ازواج مطهرات آن حضرت‬
‫افضل و سردار همه ازواج و اولد انبياى كرام ديگر هستند‪ ،‬و همچنين صحابه كرام‬
‫پيغمبر ما بهتر از رفقاى همه پيغمبران قبلى اند ‪ -‬از اضافت در مضاف آيد شرف ‪،-‬‬
‫اين هرگز ممكن و روا نيست كه پيغمبر ما سردار و افضل همه پيغمبران باشد‪ ،‬و‬
‫رفقاى سفر و حضر او و عاشقان چهره انور او كمتر از دوستان پيغمبران ديگر‬
‫َ‬
‫باشند‪ ،‬عياذا ً بالل ّه تعالى كه خداوند بزرگ و بالتر ما‪ ،‬براى دوستى و رفاقت‬
‫محبوبترين بندگان خود كمترين بندگان خود را انتخاب كند ‪ -‬كه مخالف نص قرآنى‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ت اُولئ َ‬
‫م َّ‬
‫مغْفَِره‬
‫ن ِ‬
‫ن لِلط ّيِّبَا ِ‬
‫ما يَقُوْلُو َ‬
‫رءو َ‬
‫ن َوالط ّيِّبُوْ َ‬
‫م َ‬
‫ن لَهُ ْ‬
‫ك ُ‬
‫(والط ّيِّبا ُ‬
‫مب َ َّ ُ‬
‫ت لِلط ّيِّبِي ْ َ‬
‫است ‪َ -‬‬
‫َورِْزقٌ كريم‪( ).‬النور‪)26 :‬‬
‫يعنى‪« :‬و زنان پاكيزه براى مردان پاكيزه و مردان پاكيزه براى زنان پاكيزه‬
‫سزاواراند‪ ،‬اينان از آنچه (خبيثان) مىگويند پاك هستند‪ ،‬و از آمرزش و روزى نيكو‬
‫بهرهمند اند»‪.‬‬
‫از افضل صحابه كرام ن كه حضرت ابوبكر صديق است‪ ،‬تا ادناى صحابه كه‬
‫حضرت وحشى مىباشد‪ ،‬همه ستارگان درخشنده آسمان هدايت هستند‪ .‬و همه‬
‫ايشان واسطه خير در ميان ما و قرآن و در ميان ما و پيغمبر ماص هستند‪.‬‬
‫صحابه كرام ن تفسير قرآن ما و مبلغين اين كتاب مقدس هستند و همچنين اين‬
‫بزرگواران ما‪ ،‬رساننده هدايتهاى پيغمبر ص و عاملين بر احكام و نصايح او بودند‪.‬‬
‫عمل به قرآن و سنت‪ ،‬و صورت و مصداق اين هر دو چشمههاى نور‪ ،‬يقين و حكمت‪،‬‬
‫به غير از صحابه كرام ن ممكن نيست‪ ،‬زيرا كه حيات صحابه همه تصوير و تفسير‬
‫َ‬
‫قرآن و حديث است ‪ -‬ولل ّه الحمد على ذلك ‪. -‬‬
‫خداى بزرگتر و بالتر ما‪ ،‬ايمان صحابه را مثال ايمان و معيار حق گردانيده‪:‬‬
‫(و اِذا قِي َ‬
‫س)‪( .‬البقره‪)13 :‬‬
‫ل لَهُم آ ِ‬
‫منُوا ك َ َ‬
‫ن النَّا ُ‬
‫ما آم َ‬
‫َ‬
‫يعنى‪« :‬و هنگامى كه به آنان گفته شود‪ ،‬طورى كه مردم ايمان آوردهاند‪ ،‬ايمان‬
‫بياوريد»‪.‬‬
‫َ‬
‫ن‬
‫س يَد ْ ُ‬
‫خلُو َ‬
‫و دين ايشان را دين خود قرار داده‪« :‬اِذا َ‬
‫جاءَ نَصُرالل ّهِ َوالفتح‪ .‬و راي َ‬
‫ت النَّا َ‬
‫َ‬
‫فِى دي ِنالل ّهِ افواجاً)‪( .‬النصر‪)1-2 :‬‬

‫جلد اول‬

‫‪5‬‬

‫حيات صحابه‬
‫يعنى‪« :‬هنگامى كه يارى خدا و پيروزى فرا رسد‪ .‬و مردم را ببينى گروه گروه وارد‬
‫دين خدا مىشوند»‪.‬‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫الكفار‬
‫شد ّاء عَلى‬
‫و توصيف اكرام‪ ،‬و تعريف كردار و ايقان صحابه را ذكر فرموده‪( :‬ا ِ‬
‫ِ‬
‫ما ُء بَيْنَهُم)‪( .‬الفتح‪)29 :‬‬
‫ُر َ‬
‫ح َ‬
‫يعنى‪« :‬در برابر كفار سرسخت و شديد‪ ،‬و در ميان خود مهرباناند»‪.‬‬
‫و تصديق محبت الهى ايشان نموده‪( :‬يحبهم و يحبونه اذله على المؤمنين اعّزه على‬
‫الكافرين)‪( .‬المائده‪)54 :‬‬
‫يعنى‪« :‬خداوند ايشان را دوست ميدارد‪ ،‬و آنان خداوند را دوست مىدارند‪ ،‬در برابر‬
‫مومنان نرم دلاند‪ ،‬و در برابر كافران سرسخت و شديد»‪.‬‬
‫َّ‬
‫و اعلن رضاى خود ازين نفسهاى مبارك كرده‪( :‬لقد رضىالله عن المؤمنين اذ‬
‫يبايعونك تحت الشجره فعلم ما فى قلوبهم)‪( .‬الفتح‪)18 :‬‬
‫يعنى‪« :‬همانا خداوند از مؤمنانى كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند راضى و‬
‫خشنود شد‪ ،‬و آن چه را در درون قلبهاى آنان نهفته بوده دانست»‪.‬‬
‫َ‬
‫ه اُولئ ِ َ‬
‫ك‬
‫و جماعت ايشان را گروه و حزب خود قرار داده‪َ(:‬ر ِ‬
‫ض َىالل ّ ُه َعنهُم و ر ُ‬
‫ضوا عَن ْ ُ‬
‫َ‬
‫حْز َباللَّهِ اَل ا ِ َّ‬
‫حون)‪( .‬المجادله‪)22 :‬‬
‫ِ‬
‫ن ِ‬
‫مفْل ِ ُ‬
‫م ال ُ‬
‫حْز َبالل ّهِ هُ ُ‬
‫َّ‬
‫يعنى ‪«:‬خدا از آنان خشنود و آنها نيز از خدا خشنود اند‪ ،‬آنان حزب اللهاند‪ ،‬بدانيد‬
‫َ‬
‫حزبالل ّه پيروز است»‪.‬‬
‫بنابراين سيرت صحابه كرام و اطلع بر احوال مباركه ايشان در جهاد‪ ،‬دعوت و ايثار‬
‫در راه حق‪ ،‬و مبارزات و فتوحات و كارنامههاى ديگر‪ ،‬در حقيقت ذريعه رشد و‬
‫هدايت‪ ،‬و وسيله فهم قرآن و سنت و ايمان و حكمت است‪.‬‬
‫در حيات صحابه ن جهتهاى مختلف و شاخههاى گوناگون است‪ ،‬كه هر يكى از اين‬
‫جوانب موضوع بحث مستقل و عنوان مقالت و تصنيفات خواهد بود‪ .‬مثلً‪ :‬فقه‬
‫صحابه و قوت استنباط ايشان‪ ،‬جهاد‪ ،‬تقوا و نظام شورا و حكومت و برپايى عدل و‬
‫َ‬
‫انصاف و اجراى حدود‪ ،‬و جهد بليغ ايشان در اعلى كلمهالل ّه و بى رغبتى از دنياى دون‬
‫و اشتياق ايشان به ديدار خداوند و نعمتهاى بيكران وى و دعوت ايشان از مخلوق خدا‬
‫و نجات و رهايى مخلوق از جور و ظلم اديان به سايه رحمت و عدل اسلم‪ ،‬و از‬
‫عبادت مخلوقات به سوى عبادت پرودگار كاينات و از محنت و شدايد دنيا به پيروزى‬
‫و كاميابى دو جهان‪.‬‬
‫پيش نظر خوانندگان عزيز كتابى گران قدر‪ ،‬كه نامش حيات صحابه است قرار دارد‬
‫مد يوسف كاندهلوى خلف رشيد مبلغ اسلم‬
‫كه مولّف آن داعى بزرگ اسلم‪ ،‬شيخ مح ّ‬
‫َّ‬
‫مد الياس كاندهلوى (رحمهماالله) مىباشد‪ ،‬كه همه‬
‫و مؤسس جماعت تبليغ شيخ مح ّ‬
‫جوانب مذكور و بخشهاى ديگرى از زندگى اصحاب ن را دربردارد‪ .‬اصل كتاب به زبان‬
‫ما تا كنون به فارسى ترجمه‬
‫عربى بود و ترجمه اردوى آن پيشتر منتشر شده بود‪ ،‬ا ّ‬
‫نشده بود‪.‬‬
‫َ‬
‫بحمدالل ّه و توفيقه كه ترجمه آن به زبان فصيح و ادبى فارسى از طرف برادر محترم‬
‫مجيب الرحمن «رحيمى» به ظهور آمد‪ ،‬و اين ترجمه از همه جهتها قابل اعتماد و‬
‫اطمينان است‪.‬‬
‫زفرق تا به قدم هر كجا كه مىنگرم‬
‫كرشمه دامن دل مىكشد كه جا اين جاست‬
‫اميد به فضل صمدانى و احسانهاى يزدانى اين است كه اين ترجمه فارسى را براى‬
‫مسلمانان عموما ً و براى دانندگان زبان فارسى خصوصا ً وسيله رشد و هدايت‪ ،‬و‬
‫وسيله نجات آخرت بگرداند ‪ -‬اين دعا از من و از جمله جهان آمين باد ‪. -‬‬
‫جلد اول‬

‫‪6‬‬

‫حيات صحابه‬
‫شيخ الحديث مولنا محمدحسن جان‬
‫تقريظ شيخ الحديث مولوى محمدنعيم‬
‫‪1‬‬

‫َ‬
‫صله َوال َّ‬
‫ميْن َوال َّ‬
‫ه‬
‫ب العَال َ ِ‬
‫ص ْ‬
‫م َ‬
‫الحمدُلِل ّهِ َر ِّ‬
‫سل ُ‬
‫م عَلَى َ‬
‫ن تَبِعَ ُ‬
‫حبِهِ وَ َ‬
‫ح ّ‬
‫سي ِّدِنا ُ‬
‫مدٍ وَ آلهِ وَ َ‬
‫م ْ‬
‫ن اِلى يَوم ِ الدِّين‪.‬‬
‫بِاِح َ‬
‫سا ٍ‬
‫مد نعيم ولد شيخ الحديث والفقه والتفسير‬
‫بنده ضعيف و محتاج به خداوند غنى مح‬
‫ّ َّ‬
‫مد عظيم (رحمه الله) مىخواهم اذعان نمايم كه كتاب حيات‬
‫استاذ الساتذه مولنا مح ّ‬
‫صحابه يك كتاب متداول در همه ممالك اسلمى مىباشد‪ ،‬و مشتمل بر تمام احوال و‬
‫َ‬
‫ض َىالل ّ ُهعَنهُم اجمعين) است‪ ،‬و تلش و‬
‫افعال و كردار رسول خداص و صحابه كرام (َر ِ‬
‫َّ‬
‫مساعى آنها را به زبان‪ ،‬جان و مال در جهت اعلى كلمهالله به نمايش مىگذارد‪ .‬اين‬
‫مجموعه گرانبها كه خود سبب هدايت است‪ ،‬مىتواند به عنوان وسيله بهترى از طرف‬
‫داعيان به سوى حق مورد استفاده قرار گيرد‪ .‬از اين كه بعضى ممالك اسلمى از‬
‫مد حسن جان فرزند مولنا شيخ الحديث و جامع المنقول والمعقول ابوالحسن‬
‫‪ 1‬نام و نسب‪ :‬مح ّ‬
‫على اكبر جان فرزند مولنا الحاج حافظ جمالدين فرزند مولنا خيرالدين فرزند بختيار احمد فرزند‬
‫مد حسن قريشى پشاورى فارغ التحصيل مدينه منوره مىباشد‪ .‬جد محترم شان مولنا‬
‫مولنا مح ّ‬
‫محمدحسن قريشى در سلسله جهاد از قندهار به منطقه پشاور آمده بود و باز در علقه هشتنگر‬
‫چارسده مقام پژانگ سكونت اختيار فرمود و در همين جا در گذشت‪.‬‬
‫تولّد‪ :‬ايشان در روز دوشنبه يكم ذوالقعده ‪ 1358‬ه‪ .‬مطابق ‪ 8‬جنورى ‪1938‬م‪ ،‬در يك خانوادهاى كه‬
‫نسل در نسل دانشمند و دانش دوست تير شدهاند چشم به جهان گشود‪.‬‬
‫تعليم‪ :‬تعليم ابتدايى وى نزد والد بزرگوارش و عموهاى گرانقدر وى هر يك حضرت مولنا رحمان‬
‫مد اسماعيل صورت گرفت‪ ،‬و بعد در دارالعلوم نعمانيه‪ ،‬اتمان‬
‫الدين نقشبندى و مولنا الحافظ مح ّ‬
‫زى‪ ،‬و دارالعلوم اسلميه چارسده داخل گرديد‪ .‬سپس براى دوره حديث در جامعه اشرفيه لهور‬
‫ثبت نام نمود‪ .‬و در سال ‪ 1376‬ه‪ .‬از جامعه اشرفيه لهور سند فراغت و تحصيل را به درجه علياء‬
‫به دست آورد‪.‬‬
‫وى بعد از فراغت‪ ،‬در دوران تدريس كتابهاى دينى‪ ،‬در امتحان «فاضل دينيات» از جامعه اسلميه‬
‫اكوژه ختك‪ ،‬به درجه ممتاز‪ ،‬نيز نايل گرديد‪.‬‬
‫او همچنان‪ ،‬از دانشگاه پيشاور در امتحان «مولوى عالم»‪« ،‬مولوى فاضل» و «منشى فاضل»‬
‫درجه هايى‪ ،‬امتيازى‪ ،‬كامرانى و كاميابى را‪ ،‬به فضل خداوند (جل جلله) حاصل نمود‪.‬‬
‫و در سال ‪1382‬ه‪ .‬مطابق ‪1962‬م‪ ،‬وى در جامعه اسلمى مندينه منوره‪ ،‬در «كليه الشريعه» قبول‬
‫شد‪ ،‬و بعد از اتمام دوره ليسانس كه چهار سال را در بر گرفت موصوف در امتحانها از همهاى‬
‫شاگردان پيشى گرفته و درجه اوّل را به خود اختصاص داد‪ ،‬و سند فراغت را به درجه ممتاز و به‬
‫مرتبه ‪ -‬الشرف الولى ‪ -‬به دست آورد‪ .‬و وى در دوران اقامت خود‪ ،‬در مدينه منوره در مسجد نبوى‬
‫ على صاحبه الصله والسلم ‪ -‬قرآن كريم را نيز حفظ نمود‪.‬‬‫نام برده بعد از بازگشت از مدينه منوره‪ ،‬در سال ‪ 1386‬ه‪ ،‬در دارالعلوم نعمانيه چارسده‪ ،‬پستهاى‬
‫شيخ الحديثى و سرمعلمى را به عهده داشته و در همين جا به تدريس حديث شريف شروع نمود‪ ،‬و‬
‫در دوران تدريس‪ ،‬در امتحان ماسترى‪ ،‬در علوم اسلمى از دانشگاه پشاور به درجه ممتاز كامياب‬
‫گرديد‪ ،‬و از حكومت پاكستان مدال و جايزه بزرگ صدارتى را به طور انعام حاصل كرد‪ .‬و پس از‬
‫هفت سال تدريس در دارالعلوم نعمانيه اتمان زى‪ ،‬به دارالعلوم عربيه تل كوهات رفت و بعد از‬
‫گذرانيدن سه سال‪ ،‬به دارالعلوم حقانيه اكوژه ختك آمد و دو سال را در آنجا گذرانيد و بعد به اكبر‬
‫دارالعلوم مردان مقرر شد و پنج سال را در آن سپرى نمود‪ ،‬سپس به جامعه امداد العلوم‪ ،‬پشاور‬
‫صدر آمد‪ ،‬و تا به حال (‪ 1418‬ه‪ ).‬در همين جا به پستهاى شيخ الحديثى و سرمعلمى‪ ،‬ايفاى وظيفه‬
‫مىنمايد و در خدمت حديث شريف مشغول است‪.‬‬
‫نامبرده در ضمن مشغوليتهاى درسى توجه خود را از تاليف و تصنيف دور ننموده‪ ،‬بلكه با همه‬
‫اشتغالهاى خود‪ ،‬رساله هايى را درباره فهم قرآن و حديث و نظام اقتصادى و غيره امور به رشته‬
‫تحرير درآورده‪ ،‬كه بعضى از آنها چاپ و بعضى ديگر تحت چاپ مىباشد‪ ،‬كه از جمله رسالههاى وى‬
‫ميتوان از اينها نام برد‪« :‬بركه المغازى»‪« ،‬احسن الخبر فى مبادى علم الثر»‪« ،‬احسن البيان فى‬
‫مقدمه تفسير القرآن» و «النظم القتصاديه فى الدوله السلميه»‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪7‬‬

‫حيات صحابه‬
‫زبان عربى محروم هستند و در عين حال براى چنين كتابى نيازمندى شديدى در ميان‬
‫آنها احساس مىشود‪ ،‬روى همين انگيزه و به خاطر خدمت به فرهنگ اسلمى بود كه‬
‫مركز ترجمه تراث اسلمى تصميم گرفت تا اين كتاب را ترجمه و در دسترس عامه‬
‫مردم قرار دهد‪ .‬برادر محترم مجيبالرحمن «رحيمى» كه مسؤوليت ترجمه اين كتاب‬
‫را به عهده داشت‪ ،‬از عهده اين كار موفقانه به در آمده است‪ .‬من بنده ضعيف‬
‫ترجمه فارسى را ورق ورق‪ ،‬و كلمه به كلمه به اصل عربى تطبيق دادم‪ ،‬و به قدر‬
‫َ‬
‫طاقت ملحظه نمودم كه الحمدلل ّه والمنه مترجم‪ ،‬ترجمهاى عالى نموده است‪ ،‬واز‬
‫خداوند متعال التجامندم كه بهره اين ترجمه را به عام مسلمانان برساند‪ ،‬و تمام امت‬
‫مد ص را توفيق عنايت فرمايد تا براى مترجم كه تلش وافرى در انجام اين‬
‫مح ّ‬
‫خدمت نموده‪ ،‬دعاى خير نمايند‪.‬‬
‫شيخ الحديث‬
‫‪1‬‬
‫مد نعيم‬
‫مولوى مح ّ‬

‫مد عظيم در دهم ماه شعبان سال ‪ 1319‬ه‪.‬ش‬
‫مد نعيم فرزند مولنا مح ّ‬
‫‪ 1‬شيخ الحديث مولوى مح ّ‬
‫در وليت لوگر چشم به جهان گشوده است‪ .‬در سنين ابتدايى درسهاى خويش را چون قرآن كريم‪،‬‬
‫كتابهاى فارسى‪ ،‬صرف‪ ،‬نحو و اوائل فقه را از والده محترمه خود فراگرفته است‪ ،‬و كتابهاى بزرگ‬
‫علوم اسلمى چون ملجامى‪ ،‬غفورى‪ ،‬شرح ابن عقيل‪ ،‬منطق‪ ،‬فلسفه و معانى را نزد پدر‬
‫بزرگوارش خوانده است‪ .‬موصوف جهت فراگيرى كتابهاى بزرگتر عقائد‪ ،‬تفسير‪ ،‬بلغت و غيره به‬
‫وليتهاى مختلف افغانستان و پاكستان مسافرت نموده و نزد علماى جيد وكبار اين دو كشور درس‬
‫خوانده است‪ ،‬او به خاطر علقمندى وافرش به علم از پاكستان به دارالعلوم ديوبند در هندوستان‬
‫مسافرت مىكند‪ ،‬و با خواندن دوباره‪ ،‬كتب حديث و اصول آن در سال ‪ 1383‬ه‪.‬ق‪ ،‬مطابق ‪1341‬‬
‫ه‪.‬ش‪ ،‬از آنجا سند فراغت خود را به دست مىآورد‪.‬‬
‫بعد از فراغت در برخى مدارس پاكستانى و دارالعلوم حقانيه به عنوان استاد در رشته‪ ،‬عقليات و‬
‫ادب به مدت دو سال ايفاى وظيفه مىنمايد‪ .‬بعد از آندر وليت پكتياى افغانستان به مدت سه سال‬
‫تدريس فقه‪ ،‬تفسير‪ ،‬اصول حديث و علوم عقلى را به دوش مىگيرد‪ .‬سپس در وليت لوگر‪ ،‬بعد از‬
‫آن مدت ده سال ديگر در وليت پروان تدريس صحاح سته را به عهده مىگيرد‪ .‬او پس از تهاجم‬
‫نظامى روسها به افغانستان راه ديار هجرت را در پيش مىگيرد‪ ،‬و با يك تعهد مخلصانه به اسلم‪ ،‬باز‬
‫به مدت هشت سال در مدرسه عالى زرگرى كوهات به تدريس مسلم‪ ،‬ترمذى شريف‪ ،‬كتب تفسير‬
‫و معقولت اشتغال مىورزد‪ .‬بعد از آن در جامعه محمديه به عنوان استاد بعضى كتب حديث‪ ،‬فقه و‬
‫تفسير به مدت سه سال استخدام مىشود‪ .‬استاد گرانقدر كه همين حال مراجعه ترجمه درى‬
‫حياهالصحابه را به جبين گشاده به عهده گرفته‪ ،‬استاد تدريس صحاح سته در جامعه ضياءالمدارس‬
‫العربيه السلميه در پشاور پاكستان مىباشد‪ ،‬و اين پنجمين سال است كه اين وظيفه مقدس را به‬
‫استمرار به پيش مىبرد‪.‬‬
‫مد نعيم در ضمن مشغوليتهاى تدريس از جهان تاليف نيز‬
‫شيخ الحديث محترم مولوى صاحب مح ّ‬
‫غافل نبوده‪ ،‬و پس از هجرت‪ ،‬شرحى بر ترمذى شريف‪ ،‬و يك حاشيه ملخص العينى بر بخش اوّل‬
‫بخارى شريف همراه با بعضى رسالههاى ديگر نوشته است‪ ،‬كه هم اكنون در خدمت طالبان علم‬
‫قرار دارد‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪8‬‬

‫حيات صحابه‬
‫مقدّمه مترجم‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ت َو اِن ّما لِكذ ِّ‬
‫ما اْلَعَْما ُ‬
‫سولِهِ‪،‬‬
‫ل بِالنِيّا ِ‬
‫ن كانت ه ِ ْ‬
‫جرتُه اِلىاللهِ وَ َر ُ‬
‫مانَوى‪ ،‬فَ َ‬
‫ىء َ‬
‫اِن َّ َ‬
‫ل اِ ْ‬
‫مرِ ٍ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫حهَا‬
‫جَرتُه اِلى الدُّنيا ي ُ ِ‬
‫صيْبُها‪ ،‬ا َ ْو اِلَى اِمَرأه يَنْك ِ ُ‬
‫ت هِ ْ‬
‫فَهِ َ‬
‫جرتُه اِلىالل ّهِ َو َر ُ‬
‫من كان َ ْ‬
‫سولِه‪ ،‬وَ َ‬
‫جَر اِليهِ‪( .‬رواهالبخارى)‬
‫ه اِ‬
‫ما هَا َ‬
‫فَهِ ْ‬
‫لى َ‬
‫جَرت ُ ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫ا ِ َّ‬
‫من ُ‬
‫سنا و‬
‫شُرورِ ان ْ ُف ِ‬
‫ب اِليهِ وَ نَعُوْذ ُ بِاللهِ ِ‬
‫ح ِ‬
‫مدُه َو نَستَعِيْنُه وَنَستَغْفُِره َو نَتُوْ ُ‬
‫مدَلِلهِ ن َ ْ‬
‫ن ال َ‬
‫ح ْ‬
‫َ‬
‫ض َّ‬
‫ضلِل فَل هَادِىَ لَه‪َ ،‬و ن َ ْ‬
‫ن ل اله‬
‫م ِ‬
‫سي ِّئا ِ‬
‫شهَد ُ ا َ ْ‬
‫من ي ُ ْ‬
‫َ‬
‫ل لَه‪ ،‬وَ َ‬
‫ه فَل ُ‬
‫من يَهْدِهاِلل ّ َ‬
‫مالِنا َ‬
‫ت اَعْ َ‬
‫َّ‬
‫ُ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫سوله‪.‬‬
‫ر‬
‫و‬
‫ه‬
‫د‬
‫َب‬
‫ع‬
‫مدا‬
‫ح‬
‫م‬
‫ن‬
‫ا‬
‫د‬
‫ه‬
‫ش‬
‫ن‬
‫و‬
‫ه‪،‬‬
‫ل‬
‫ك‬
‫شري‬
‫ل‬
‫ه‬
‫د‬
‫ح‬
‫و‬
‫ه‬
‫آلل‬
‫ال‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ َ ُ‬
‫ُ ّ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ َ‬
‫نيازمندىهاى مبرم جامعه ما به فهم و درك اسلم از خلل مراجع معتمد آن‪ ،‬و قلت آن‬
‫و كمبود چنان ذخيرههاى گرانبها و پر ارج‪ ،‬از جمله ضرورتهاى مشهود مىباشد‪ .‬در اين‬
‫راستا گرچه تلش هايى صورت گرفته‪ ،‬و كتابهاى مفيد و ارزشمندى در دوران جهاد و‬
‫قبل از آن تاليف و يا ترجمه گرديده‪ ،‬كه تا حدّى اين مشكلت را حل نموده‪ ،‬ولى آن‬
‫هم به درجهاى نبوده كه پاسخگوى همه ضرورتهاى مردم باشد‪ .‬به اين لحاظ به‬
‫تلشها و مجاهدتهاى وسيع و فراگير خستگى ناپذيرى درين راه ضرورت است‪ .‬تا‬
‫بتوانيم در خلل آن‪ ،‬خلهاى موجود‪ ،‬و نقيصههاى دامن گير جامعه را‪ ،‬در چنين اوضاع‬
‫دشوار‪ ،‬كه در بحبوحه هجوم فرهنگى منحرف بيگانگان قرار داريم‪ ،‬برطرف گردانيده‪،‬‬
‫و راه را براى گسترش فرهنگ اصيل اسلمى و خودى بگشاييم‪.‬‬
‫به خاطر تحقق اين هدف و آرمان‪ ،‬مركز ترجمه تراث اسلمى تصميم گرفت‪ ،‬تا با‬
‫انتخاب كتابهاى معتمد كه بتوان از آنها به عنوان مرجع استفاده نمود‪ ،‬گامى درين‬
‫مسير بردارد‪ .‬همين بود كه به عنوان تلشى براى برآورده ساختن اين هدف ترجمه‬
‫كتاب گرانبهاى «حياه الصحابه» را انتخاب نمود‪ .‬اين كتاب‪ ،‬آيينه و تصوير گويايى از‬
‫زندگى داعيانه و مجاهدانه پيامبر خدا ص و ياران پاك طينتش مىباشد‪ ،‬و در رديف‬
‫صلترين و معتمدترين كتابهاى سيرت قرار دارد‪ ،‬و به گفته دانشمندى‪ ،‬انعكاس‬
‫مف ّ‬
‫مد ص‬
‫دهنده زندگى «نخستين مردانى است كه در دشوارترين شرايط به مح ّ‬
‫گرويدند‪ ،‬و در راه او از شكنجه‪ ،‬تبعيد‪ ،‬از دست دادن جان‪ ،‬مال و خانواده و سعادت‬
‫و آرامش زندگى دريغ نكردند‪.‬‬
‫و زندگىنامه‪ ،‬كسانى است كه اگر ظهور اسلم در تاريخ به بيدارى و كمال معنوى و‬
‫تمدّن و فرهنگ بشرى خدمتى بزرگ بوده است‪ ،‬اينان نه تنها به گردن مسلمانان بلكه‬
‫به گردن بشريّت و تمدّن و اخلق بشرى حقى بزرگ دارند‪ ،‬و شناخت اينان نه تنها ما‬
‫را در شناخت اسلم در سرچشمه زلل نخستينش كمك مىكند‪ ،‬بلكه سيماى راستين‬
‫مد ص را در چشمهاى اينان روشنتر مىتوان ديد»‪.‬‬
‫مح ّ‬
‫ّ‬
‫جه به اين نكته‪ ،‬كه كتاب مذكور توسط مؤلف گرانقدر از مراجع‬
‫با در نظر داشت و تو ّ‬
‫معتمد و مختلف جمع آورى شده‪ ،‬و مجموعهاى از نصوص را تشكيل مىدهد‪،‬‬
‫مشكلتى را در ترجمه فارسى با خود همراه داشت‪ .‬مترجم كه تلش نهايى خود را در‬
‫امر برگردانيدن اين كتاب به فارسى به خرج داده است‪ ،‬با اين همه براين باور است‬
‫كه شايد اشكالتى در كارش مشهود باشد‪ ،‬لذا اميدوار است با دريافت انتقادها و‬
‫پيشنهادهاى سالم و سازنده علماى كرام‪ ،‬دانشمندان و دانشجويان عزيز‪ ،‬در رفع اين‬
‫نقيصه خود تلش نمايد‪ ،‬و متمنّى است تا او را با ارسال نظريههاى خود‪ ،‬در چاپ‬
‫آينده كتاب مساعدت و يارى رسانيد‪.‬‬
‫مد حسن جان‪ ،‬علماى همكار‬
‫در پايان از عالم جليل القدر شيخ الحديث مولنا مح ّ‬
‫مد نعيم‪ ،‬و از‬
‫ايشان‪ ،‬و عالم سترگ‬
‫ومشهور كشور شيخ الحديث مولوى صاحب مح ّ‬
‫َّ‬
‫برادر مجاهد محترم عبدالله «صامت» رئيس مركز ترجمه‪ ،‬كه متن فارسى ترجمه را‬
‫مد يوسف عبّاس رئيس مكتب‬
‫با عربى آن تطبيق دادند‪ ،‬و از محترم شيخ مح ّ‬
‫جلد اول‬

‫‪9‬‬

‫حيات صحابه‬
‫الخدمات العالمى‪ ،‬كه همه با اصلحات و رهنمايىهاى عالمانه خويش ما را در انجام‬
‫اين مسؤوليت بزرگ باشوق و علقه يارى رسانيدند و از برادران هيئت مراجعه و‬
‫مد يوسف و‬
‫مد عوض‪،‬‬
‫قارى مح ّ‬
‫مد دين‪ ،‬مح ّ‬
‫تدقيق مركز ترجمه‪ ،‬محترم قارى مح ّ‬
‫َّ‬
‫مد‬
‫مسؤولين كمپيوتر‪ ،‬برادر محترم بيشرو عزالدين «رائد»‪ ،‬ذبيحالله «مومند»‪ ،‬مح ّ‬
‫على‪ ،‬كه از هيچ نوعى تلش و همكارى صادقانه در تصحيح و پيشبرد كارها دريغ‬
‫نكردند‪ ،‬و از بقيه برادرانى كه در اين عمل مقدّس سهيم شدند‪ ،‬قلبا ً اظهار امتنان و‬
‫سپاسگزارى نموده‪ ،‬و از خداوند منّان براى شان پاداش و اجر بزرگ خواستاريم‪.‬‬
‫تا اواخر سال ‪ 1995‬ميلدى‪ ،‬ترجمه كتاب ادامه داشت‪ .‬سال ‪ 1996‬ميلدى در‬
‫حقيقت با فرجام اندوهبار امور ترجمه‪ ،‬آغاز گرديد و كتاب از ترجمه باز ماند‪ .‬دفتر‬
‫ترجمه و طبع‪ ،‬به وسيله حكومت پاكستان بدون دليل توقيف شد‪ ،‬به دليل اين كه‬
‫نظام حاكم تحمل هضم بار تكاپوى معنوى و اعتقادى دفتر را نداشت‪ ،‬اجازه فعاليت‬
‫دوباره به دفتر داده نشد‪ .‬تهديد نمودن كاركنان دفتر به جرم پخش و ترويج تفكر ناب‬
‫اسلم از طرف رژيم آغاز شد‪ .‬تعقيب و تفتيش بىدليل ادامه يافت و بالخره بعضى به‬
‫زندان افكنده شدند‪ ،‬و بعضى از بيم جان فرارى شدند‪ ،‬بدين سان تسلسل ترجمه‬
‫كتاب مختل شد‪ .‬ولى با اين همه صبر و شكيبايى و استوارى و ثبات را در راستاى‬
‫تكميل كتاب از دست نداديم و با توكّل و اعتماد كامل به مدد و كمك پروردگار‪ ،‬در اين‬
‫مسير به پيش رفتيم‪ ،‬تا اين كه كمك و نصرت خداوند فرا رسيد و مسؤول قبلى‬
‫َ‬
‫دفتر‪ ،‬شيخ ابوالقاسم رها گرديد‪ ،‬و برادر مجاهد محترم عبدالل ّه «صامت» بار ديگر از‬
‫كشور مصر به پشاور تشريف آورد‪ ،‬و با سازمان دهى مجدد دفتر و كارها‪ ،‬امر چاپ و‬
‫توزيع كتاب را فراهم ساخت‪.‬‬
‫در مدّت مسدود شدن دفتر‪ ،‬كه براى جلب همكارى برادران فكر مىنمودم‪ ،‬چون‬
‫خودم به عنوان يك محصل از توانايى مادى كافى در اين بخش برخوردار نبودم‪ ،‬روزى‬
‫با برادر گرانقدر و محترم الحاج حبيب الدين «عزيزى»‪ ،‬يكى از تاجران مشهور‬
‫كشور‪ ،‬تماس گرفتم و موضوع را با وى در ميان گذاشتم‪ ،‬موصوف بدون درنگ در‬
‫حالى كه با من شناخت قبلى هم نداشت‪ ،‬از عمل انجام شده قدردانى نمود‪ ،‬و‬
‫آمادگى كاملش را در اكمال اين عمل بزرگ اعلم كرد‪ .‬همين بود كه دفتر ترجمهاى‬
‫را جنب مدرسه ضياء المدارس‪ ،‬كه مربوط به آنان است‪ ،‬با خريدارى همه وسايل‬
‫مورد ضرورت و فراهم آوردن زمينههاى لزم گشود‪ ،‬و ما توانستيم با كمكهاى‬
‫فياضانه وى و همكارىهاى مخلصانه و شبانهروزى برادرانش‪ ،‬به ويژه الحاج نورالدين‬
‫«عزيزى»‪ ،‬كه در واقع هميشه در خدمت قرار داشت‪ ،‬و با تشويق و همكارى و تعاون‬
‫برادرانهاش در برآورده شدن اين آرزو نقش حياتى را ايفا نمود‪ ،‬به كار پيگير خويش‬
‫جه و عنايت ايشان قلبا ً سپاس‬
‫ادامه دهيم‪ ،‬كه بر اين اساس از علم دوستى و تو ّ‬
‫گزارم‪ ،‬و از خداوند منّان براى همه آنان اجر جزيل و توفيق هر چه بيشتر در راه علم‬
‫و خدمت به فرهنگ اسلمى آرزو مىكنم‪ ،‬و اميدوارم كه مركز ترجمه ضياءالمدارس‬
‫بتواند‪ ،‬در آينده مصدر خدمات بهترى براى كشور گردد‪.‬‬
‫بخش مراجعه و تدقيق‪ :‬اين مسؤوليت بزرگ و سنگين را برادر محترم مولوى‬
‫مل همه مشكلت رسالت اسلمى و‬
‫محمدطاهر «عطايى» به عهده گرفت‪ ،‬و با تح ّ‬
‫علمى خود را به طور شايسته و قابل تقدير در مراجعه و تطبيق ترجمه فارسى با‬
‫اصل كتاب و تدقيق آن انجام داد‪ ،‬كه بنده از وى قلبا ً سپاسگزارم‪ ،‬و از خداوند تبارك‬
‫و تعالى برايشان اجر و پاداش مزيد توأم با موفقيتهاى بيشتر در خدمت علم و اسلم‬
‫مسئلت مىنمايم‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪10‬‬

‫حيات صحابه‬
‫مد نسيم «ريحان» و نور‬
‫بخش كامپيوتر و توليد‪ :‬اين بخش را برادران محترم مح ّ‬
‫احمد «تمكين» به عهده گرفتند‪ ،‬و با شوق‪ ،‬علقه‪ ،‬اخلص و روحى سرشار از محبّت‬
‫به اسلم و خدمت در راه علم‪ ،‬اين وظيفه مهم و ارزشمند را به پايه اكمال رسانيدند‪،‬‬
‫كه اگر زحمات شبانهروزى اين دو برادر به ويژه نور احمد «تمكين» نمىبود‪ ،‬برآورده‬
‫شدن اين آمال به اين زودىها متصوّر نبود‪ .‬بنده با اظهار امتنان و سپاس از ايشان از‬
‫خداوند تبارك و تعالى براى شان اجر و پاداش بى پايان آرزو مىكنم‪.‬‬
‫از پدر گرانقدرم الحاج عبدالرحيم خان‪ ،‬كه در يك دست سلح مبارزه عليه كفر و‬
‫الحاد و تجاوز گران روسى را حمل نمود‪ ،‬و با دست ديگر مرا پروراند‪ ،‬و در تربيت‬
‫اسلمى و دينى ام لحظهاى فروگزار نكرد‪ ،‬و از مادر مهربان و عزيزم كه در كنار‬
‫خدمت به جهاد مقدّس و كفر شكن ملّت افغان‪ ،‬دوشادوش پدر در رشد و تربيتام‬
‫نقش اساسى ايفا نمود‪ ،‬و در عين ضرورت‪ ،‬و نياز مندى شديد شان به من‪ ،‬اجازه‬
‫دادند تا در ديار هجرت در اكمال اين عمل مقدّس براى مدت چهار سال اقامت‬
‫جه و عنايت آنان توأم با‬
‫گزينم‪ ،‬قلبا ً اظهار امتنان مىكنم‪ ،‬و اذعان مىنمايم كه اگر تو ّ‬
‫دعاهاى مخلصانه شان نمىبود‪ ،‬و خداوند براى آنان و به من توفيق عنايت نمىفرمود‪،‬‬
‫اين آرزو هرگز برآورده نمىشد‪ .‬من در حالى كه برآورده شدن اين هدف را براى شان‬
‫مبارك باد عرض مىكنم‪ ،‬از خداوند قدّوس با دست نياز التجامندم‪ ،‬كه پاداش و اجر آن‬
‫همه صبر و شكيبايى و زحمتهاى فراموش ناشدنى شان را از طرف خود‪ ،‬طورى كه‬
‫مناسب خدايى اوست‪ ،‬عطا نمايد‪.‬‬
‫اوضاع و حالت حاكم بر زندگى ما‪ ،‬بدون ترديد براى نسل همين دوره قابل درك‬
‫است‪ ،‬چون خود در كورههاى آتش جنگ و استبداد روس و ايادى مزدورش و بعد در‬
‫جريان فتنه درگيرىهاى بين خود مسلمانان زير عناوين مختلف زندگى به سر بردهاند‪،‬‬
‫و درد آوارگىها و مهاجرتها و فقر و‪ ...‬را چه در داخل كشور و چه در كشورهاى‬
‫همسايه ديدهاند و احساس نمودهاند‪ ،‬و بر همين اساس اوضاع زيستى و زندگى‬
‫روزانه ما براىشان محسوس است‪ ،‬ولى شايد اين حالت و اوضاع براى نسلهاى‬
‫بعدى‪ ،‬اگر خدا بخواهد و تحول مثبتى به ميان بيايد‪ ،‬قابل درك نباشد‪ .‬در چنان‬
‫اوضاعى بدون ترديد‪ ،‬كار فرهنگى و علمى و حتّى درس و تعليم به صورت پديدههاى‬
‫مضحك و بى مفهومى درآمدهاند‪ ،‬و علّت هم تشتّت و بى ارزش شدن معيارها و‬
‫ارزشهاى اسلمى‪ ،‬اجتماعى‪ ،‬سياسى‪ ،‬اقتصادى و فرهنگى است كه اكثريت را به‬
‫سوى بيراهه و بىهدفى سوق مىدهد‪ ،‬و درزهاى اجتماعى شگفت انگيزى را در ميان‬
‫مردم به وجود آورده است‪ ،‬كه همه در يك كلمه به سوى جمع آورى دنيا و سرمايه در‬
‫حركتاند‪ .‬بنا بر اين تقدير و تمجيد ما از كسانى كه در انجام اين عمل با ما همكارى‬
‫نمودهاند‪ ،‬و تشويق كردهاند‪ ،‬مفهوم ويژهاى دارد‪ ،‬و همين كه عدّهاى ما را در انجام‬
‫اين عمل «ديوانه» خطاب نكردهاند‪ ،‬قابل تقدير اند‪ ،‬و من در اين راستا از همسرم‬
‫حميراء «رحيمى» كه از ابتداى ازدواج در چهار سال قبل تا حال شب و روزش را‬
‫بدون وقفه در خدمت و انجام اين رسالت اسلمى سپرى نموده اظهار امتنان مىكنم‪،‬‬
‫و اميدوارم خداوند به ايشان نيز اجر و پاداش جزيل عطا فرمايد‪.‬‬
‫بعد از انتشار جلد اوّل كتاب و مسدود شدن دفتر‪ ،‬كه ديگر موفّق نشديم جلدهاى‬
‫بعدى را طبق وعده به چاپ برسانيم‪ ،‬بنابر خواهش ما از برادران دانشمند و علم‬
‫دوست كه نظرها و انتقادات خويش را براى ما درباره كتاب بفرستند‪ ،‬تا در چاپ‬
‫بعدى و ترجمه جلدهاى بعدى از آن استفاده كنيم‪ ،‬عدّهاى از دوستان نظرات و‬
‫پيشنهادات خوبى را براى ما ارسال داشتند‪ ،‬كه در روشنايى آن و اندوختههاى‬
‫اول‪ ،‬در نوشته‪،‬‬
‫تجربهاى خودمان در خلل چهار سال كار بر كتاب‪ ،‬تغييراتى در جلد ّ‬
‫جلد اول‬

‫‪11‬‬

‫حيات صحابه‬
‫اصلح و يكنواخت سازى همه كتاب با افزودن و كاستىهاى لزم به عمل آورديم‪ ،‬كه‬
‫اميد است در رفع نقيصههاى قبلى مثمر ثمر باشد‪.‬‬
‫و همچنان از برداران پژوهشگر و علم دوست خواهانم‪ ،‬كه روند نقد و بررسىهاى‬
‫سالم علمى را در بخشهاى مختلف متوقف نسازند‪ ،‬و با نقد و بررسى علمى سازنده‬
‫و سالم خويش در بارور شدن سرمايههاى فرهنگى و علمى نقش به سزاى خويش‬
‫را ايفا نمايند‪ ،‬باشد تا نسل كنونى و نسلهاى بعدى در روشنايى و پرتو همين‬
‫رهنمودهاى سازنده شما گامهاى متينى در راه انكشاف و ترقى علم و فرهنگ و‬
‫سفم و سوگمندانه اعلم‬
‫شكوفايى ذخيرههاى علمى و فرهنگى بردارند‪ .‬بنده متأ ّ‬
‫مىكنم‪ ،‬كه از سال ‪ 1374‬ه‪.‬ش‪ ،‬كه جلد اوّل را براى ابراز نظرهاى شما چاپ نموديم‪،‬‬
‫و در دسترس قرار داديم‪ ،‬تا كنون فقط نامههاى انگشت شمارى در زمينه مطلوب‬
‫براى ما ارسال شده است‪ ،‬كه نبايد چنين مىبود‪.‬‬
‫جه خوانندگان عزيز را به نكات ذيل در كار ترجمه‬
‫قبل از اختتام سخن مىخواهم تو ّ‬
‫اين كتاب معطوف دارم‪:‬‬
‫ّ‬
‫‪ - 1‬به خاطر اين كه كتاب متشكل از نصوص است‪ ،‬در ترجمه آنها نهايت احتياط به‬
‫كار گرفته شده‪ ،‬تا ترجمه كلمات و در صورت عدم امكان مفهوم آن به صورت دقيق‬
‫نقل گردد‪.‬‬
‫مل واقع شدن كتاب و ترجمه‪ ،‬جز در‬
‫م ِ‬
‫‪ - 2‬به خاطر جلوگيرى از طولنى شدن‪ ،‬و ُ‬
‫مقدّمه كتاب‪ ،‬از نقل احاديث اجتناب شده‪ ،‬و طبق نقل از اصل كتاب ترجمه احاديث‬
‫در ميان گيومهها («») درج گرديده است‪.‬‬
‫ص بعضى دعاها توأم با ترجمه آنها نقل و نوشته شده‪ ،‬و‬
‫‪ - 3‬در جاهاى لزم‪ ،‬ن ّ‬
‫همچنين متن نامههاى پيامبر ص و اكثر نامههاى اصحاب به خاطر پرمحتوا بودن و‬
‫مفيد بودن آنها نقل شده‪ ،‬و بعد از آن ترجمه شدهاند‪.‬‬
‫‪ - 4‬در بعضى جاهاى لزم و ضرورى‪ ،‬با استفاده از پاورقى كه در اصل كتاب موجود‬
‫است و نيز از ديگر كتب‪ ،‬معلومات كوتاه و شرحهاى لزم به خاطر فهم موضوع‪ ،‬در‬
‫پاورقى ارائه گرديده است‪.‬‬
‫‪ - 5‬به خاطر حفظ نص كتاب از خلط شدن‪ ،‬و مراعات اصول و موازين ترجمه‪،‬‬
‫كلماتى كه براى توضيح و يا فهم و تسهيل در خواندن متن كتاب از طرف مترجم‬
‫اضافه گرديده‪ ،‬و همچنين بعضى اسم هايى كه در پاورقى براى توضيح مطلب نقل‬
‫گرديده‪ ،‬در داخل اين علمت [ ] گنجانده شده است‪.‬‬
‫مد‬
‫‪ - 6‬ترجمه فارسى اين كتاب چنان كه ذكر شده زير نظر شيخ الحديث مولنا مح ّ‬
‫حسن جان‪ ،‬علماى همكار ايشان‪ ،‬شيخ الحديث مولوى صاحب محمدنعيم‪ ،‬برادر‬
‫َ‬
‫مد طاهر «عطايى» و هيئت تدقيق مركز‬
‫عبدالل ّه «صامت»‪ ،‬محترم مولوى صاحب مح ّ‬
‫ترجمه تراث اسلمى و مراجعههاى مكّرر مترجم‪ ،‬انجام شده است‪.‬‬
‫‪ - 7‬در ترجمه آيات قرآن كريم‪ ،‬تفسير كابلى كه ترجمه تحت اللّفظىاش به فارسى‬
‫معتمد است‪ ،‬اساس قرار داده شده‪ ،‬و از تفاسير و تراجم ديگر نيز استفاده گرديده‪،‬‬
‫تا ترجمه سليس و روان بيايد‪.‬‬
‫‪ - 8‬به خاطر اين كه در كتاب بعضى اصطلحات حديث به كار رفته‪ ،‬جهت سهولت‬
‫فهم آن براى عامه خوانندگان در آخرين جلد كتاب‪ ،‬مصطلح الحديثى به فارسى تدوين‬
‫شده است‪.‬‬
‫‪ - 9‬ترجمه فارسى كتاب‪ ،‬از روى اصلى كه توسط دارالقلم در سال ‪ 1406‬ه‪.‬‬
‫مد على دوله‬
‫مصادف با ‪1986‬م چاپ گرديده‪ ،‬و مراجعه و تحقيق نايف عبّاس و مح ّ‬
‫را نيز با خود دارد‪ ،‬به خاطر بعضى ويژگىهاى آن نظر به چاپهاى ديگر‪ ،‬چون گذاردن‬
‫جلد اول‬

‫‪12‬‬

‫حيات صحابه‬
‫عناوين در متن كتاب كه در اصل هندى آن وجود ندارد و بعضى اصلحات لزم ديگر‪،‬‬
‫انتخاب گرديده است‪.‬‬
‫‪ - 10‬بعضى شعرهاى موجود در كتاب‪ ،‬كه ارتباط و پيوند نزديك با عبارت كتاب‬
‫داشتند‪ ،‬ترجمه گرديدند‪ ،‬و برخى ديگر آنها نقل شده و ترجمه نشدهاند‪.‬‬
‫‪ - 11‬مترجم در فهم معانى كلمات و جملت از اساتيد گرانقدر و قاموسها و كتب‬
‫مختلف يارى جسته‪ ،‬كه در آخرين جزء كتاب از آنها ياد خواهيم كرد‪.‬‬
‫در پايان سخن يك بار ديگر از همه برادران و دوستانى كه ما را در انجام اين عمل‬
‫يارى نمودند اظهار امتنان مىكنم و از خداوند براىشان اجر و پاداش خواهانم و‬
‫اميدوام خداوند همه ما را در جنات فردوس با هم يكجا سازد‪ ،‬و از خوانندگان محترم‬
‫خواهشمنديم‪ ،‬مترجم كتاب و برادرانى را كه در اين عمل مقدّس سهيم شدهاند‪ ،‬از‬
‫دعاى خير خويش محروم نسازند‪.‬‬
‫به اميد آن كه خداوند (جل جلله) اين عمل ناچيز را مورد قبول قرار داده‪ ،‬و‬
‫لغزشهايم را به فضل و كرم خود عفو نموده‪ ،‬و هموطنان عزيز‪ ،‬و دانش پژوهان‬
‫گرانقدر از آن بهرهمند شوند‪.‬‬
‫ك اَنَبْنَا وَ اِلَي ْ َ‬
‫ك تَوَكَّلنَا وَ اِلَي ْ َ‬
‫َربَّنَا عَلَي ْ َ‬
‫صير‪.‬‬
‫م ِ‬
‫ك ال ْ َ‬
‫مجيب الرحمن "رحيمى"‬
‫پاكستان‬
‫‪ 15‬ميزان ‪ 1376‬ه‪.‬ش‬
‫‪ 4‬جمادى الثانى ‪ 1418‬ه‪.‬ق‬
‫تقريظ به قلم عّلمه سيد ابوالحسن على الحسنى الندوى‬
‫َ‬
‫صله وَال َّ‬
‫ح َّ‬
‫ن‪ ،‬وَال َّ‬
‫مدٍ وَ عَلى آلهِ و‬
‫م َ‬
‫مدُلل ّهِ َر ِّ‬
‫اَل ْ َ‬
‫سل ُ‬
‫م عَلى َ‬
‫موَلنا ُ‬
‫سي ِّدِنا و َ‬
‫ح ْ‬
‫ب العالمي َ‬
‫ن اِلى يَوم ِ الدِّين‪.‬‬
‫حبِهِ ا َ ْ‬
‫ص ْ‬
‫معِين‪ ،‬وَ َ‬
‫ج َ‬
‫َ‬
‫ن تَبِعَهُم بِاِحسا ٍ‬
‫م ْ‬
‫ما بعد‪ :‬سيرت نبوى ص و اصحاب كرام ن و تاريخ آنها از قوىترين مصادر قوت‬
‫ا ّ‬
‫مت اسلمى و دعوتهاى دينى شعله ايمان را‬
‫ايمانى و عاطفه دينى است‪ ،‬كه تاكنون ا ّ‬
‫از آن اقتباس مىنمايند‪ ،‬و قلبهاى با آن روشن مىشوند‪ ،‬كه خاموشى آن در معرض‬
‫وزيدن تندبادهاى ماديت بسيار سريع وزود به نظر مىرسيد‪ ،‬و اگر خاموش گردد‪ ،‬در‬
‫مت قوت‪ ،‬مزيّت و تأثير خود را از دست داده و به صورت نعش‬
‫آن صورت اين ا ّ‬
‫بيجانى در خواهد آمد كه زندگى‪ ،‬آن را بر شانههاى خود حمل مىكند‪.‬‬
‫اين تاريخ مردانى است‪ ،‬كه دعوت اسلم براى شان آمد‪ ،‬و به آن ايمان آوردند‪ ،‬و‬
‫قلبهاى شان آن را تصديق نمود‪ ،‬و پاسخشان در هنگامى كه به طرف خدا (جل جلله)‬
‫منَادِياً‬
‫س ِ‬
‫و پيامبرش ص فراخوانده مىشدند‪ ،‬جز اين نبود كه مىگفتند‪( :‬رِبَّنَا اِنَنَا َ‬
‫معْنا ُ‬
‫منَّا)‪( .‬آل عمران‪)193 :‬‬
‫ن اَن آ ِ‬
‫منُوا بَِربِّكُم فَآ َ‬
‫يُنَادِى لِْلي ْ َ‬
‫ما ِ‬
‫ترجمه‪« :‬اى پروردگار ما‪ ،‬ما ندا كنندهاى را شنيديم كه به سوى ايمان فرا مىخواند‬
‫كه به پروردگارتان ايمان بياوريد‪ ،‬و ايمان آورديم‪».‬‬
‫آنها دستهاى خود را در دست پيامبر ص گذاشتند‪ ،‬و جانها‪ ،‬اموال و اقرباى شان درين‬
‫مسير براى شان ناچيز و اندك جلوه نمود‪ ،‬و تلخىها و رنجها را در راه دعوت به سوى‬
‫خداوند (جل جلله) خوب دانستند‪ ،‬و يقين آن در قلبهاى شان راه يافت و بر نفسها و‬
‫عقلهاى شان مستولى گرديده و از آنها شگفتىهاى ايمان به غيب‪ ،‬مانند دوستى خدا و‬
‫رسول‪ ،‬مهربانى بر مؤمنان و شدّت بر كافران‪ ،‬ترجيح دادن آخرت بر دنيا‪ ،‬برترى‬
‫دادن آجل بر عاجل‪ ،‬غيب به شهود‪ ،‬هدايت بر ضللت‪ ،‬حرص براى دعوت مردم‪،‬‬
‫جلد اول‬

‫‪13‬‬

‫حيات صحابه‬
‫نجات و رهايى خلق خدا از عبادت بندگان به سوى عبادت خداوند واحد‪ ،‬از جور اديان‬
‫به عدل اسلم‪ ،‬از تنگى دنيا به پهنايى و وسعت آن‪ ،‬حقير شمردن زينتهاى دنيا و متاع‬
‫علو‬
‫اندك و فناپذير آن‪ ،‬شوق به لقاى خداوند (جل جلله)‪ ،‬آرزومندى جنّت‪ ،‬بلندى و‬
‫ّ‬
‫همت‪ ،‬بعد نظر در نشر عطيه اسلم و خيرات آن در جهان‪ ،‬پخش شدن و انتشار آنها‬
‫براى تحقّق اين هدف در شرق و غرب زمين‪ ،‬در آسانىها و سختىهاى آن و در پستىها و‬
‫بلندىهاى آن‪ ،‬صادر گرديد‪ .‬آنها درين راه لذ ّتهاى خود را فراموش نموده‪ ،‬و راحتهاى‬
‫خود را ترك گفتند‪ ،‬و وطنهاى خود را ترك نموده‪ ،‬و درين راه چيزهاى خوب و اموال‬
‫زبده خود را مصرف كردند‪ ،‬تا اين كه دين استوار گرديد‪ ،‬و قلبها به طرف خداوند‬
‫(جل جلله) روى آورد‪ ،‬و نسيم ايمان‪ ،‬با قوّت توأم با پاكى و مباركى وزيد‪ ،‬و دولت‬
‫توحيد‪ ،‬ايمان‪ ،‬عبادت و تقوى بر پا گرديد‪ ،‬و بازار جنت بر پا شده رواج و رونق يافت‬
‫و هدايت در جهان منتشر گرديد‪ ،‬و مردم گروه گروه‪ ،‬به دين خدا (جل جلله) داخل‬
‫شدند‪ ،‬كه كتابهاى تاريخ‪ ،‬وقايع و حوادث آنها را در برگرفته‪ ،‬و خبرهاى شان را‬
‫ديوانهاى اسلم حفظ نموده است‪ ،‬و اين خود هميشه ماده تجديد و تحرك جديد در‬
‫مصلحين به‬
‫زندگى مسلمانان بوده است‪ ،‬و به اين لحاظ عنايت دعوتگران اسلم و ُ‬
‫متهاى مسلمين‬
‫اين حكايتها شديد و افزون بوده و از اين سرمايه معنوى در بيدارى ه ّ‬
‫و شعله ور ساختن قلبهاى آنان به انگيزه و اصل ايمان و حماسه دينى استفاده نموده‬
‫و اعانت جستهاند‪.‬‬
‫ولى بر مسلمانان زمانى فرارسيد‪ ،‬كه در آن از اين تاريخ روى گردانيده‪ ،‬و آن را‬
‫فراموش نمودند‪ ،‬و نويسندگان‪ ،‬مؤلّفان‪ ،‬و اعظان و دعوتگران آنها‪ ،‬با روى گردانيدن‬
‫خرين روى آوردند‪ ،‬و كتابها توأم با‬
‫از آن به خبرها و تاريخ زاهدان‪ ،‬مشايخ و اولياى متأ ّ‬
‫انجمنها از حكايتها و كرامتهاى آنها پر شد‪ ،‬و مردم به آن سخت تشويق و برانگيخته‬
‫شدند‪ ،‬و اين پديده‪ ،‬به اين صورت مجلسهاى وعظ‪ ،‬حلقات درسى و صفحات كتب را‬
‫به خود مشغول گردانيد‪.‬‬
‫و از جمله نخستين كسانى كه درين عصر ‪ -‬تا جايى كه ما مىدانيم ‪ -‬به اهميّت و‬
‫فضيلت اخبار و احوال صحابه ن در دعوت اسلمى و تربيت دينى‪ ،‬و به ارزش اين‬
‫ثروت اصلحى و تربيتى ‪ -‬پوشيده در اوراق ‪ -‬تأثير آن در قلبها پى برد‪ ،‬و خود از اوّلين‬
‫جه و رعايت انصاف به آن روى آورد‪ ،‬مصلح بزرگ و داعى‬
‫كسانى بود كه با عطف تو ّ‬
‫َّ‬
‫مد الياس كاندهلوى (رحمه الله) بود‪ ،‬كه در اين بخش به مطالعه‪،‬‬
‫مشهور شيخ مح ّ‬
‫تدريس‪ ،‬حكايت و تذكر آن به ديگران پرداخت‪ .‬من در وى محبّت و دلباختگى بزرگى‬
‫در ارتباط با سيرت نبوى و اخبار اصحاب ديدم‪ ،‬كه موصوف آن را با ياران و‬
‫شاگردانش تكرار مىنمود‪ ،‬و از سيرت پيامبر ص و اخبار اصحاب هر شب برايش‬
‫خوانده مىشد‪ ،‬و او آن را با رغبت و اشتياق فراوان مىشنيد‪ ،‬و احيا و نشر و تكرار و‬
‫مد زكريا كاندهلوى‪،‬‬
‫تذكار آن را دوست داشت‪ .‬برادر زادهاش محدّث بزرگ شيخ مح ّ‬
‫صاحب كتاب (أوجز المسالك الى مؤطأ المام مالك) كتاب متوسطى را به «اردو»‬
‫درباره اخبار صحابه ن نوشت‪ ،‬و آن را «حكايات الصحابه» نام گذاشت‪ ،‬شيخ با اين‬
‫كار بسيار خوشحال و مسرور گرديد‪ ،‬و مشغولين به دعوت و مسافرتها را درين جهت‬
‫به مطالعه و تدريس اين كتاب موظّف گردانيد‪ ،‬و آن كتاب ‪ -‬چنان كه اكنون نيز از‬
‫اهميّت ويژهاى برخوردار مىباشد ‪ -‬از جمله مهمترين كتابهاى مقّرر براى دعوتگران و‬
‫داوطلبان بود‪ ،‬و از جمله كتابهايى بود كه در ميان مجامع دينى از رواج و مقبوليت‬
‫وسيعى برخوردار گرديد‪.‬‬
‫مد الياس گرديد‪ ،‬و از پدرش‬
‫مد يوسف‪ ،‬جانشين پدر بزرگوارش شيخ مح ّ‬
‫شيخ مح ّ‬
‫جه و دلباختگى وى را‬
‫حمل مشكلت دعوت و امانت آن را‪ ،‬و همچنين ذوق‪ ،‬علقه‪ ،‬تو ّ‬
‫جلد اول‬

‫‪14‬‬

‫حيات صحابه‬
‫مد يوسف همان كسى بود كه اين‬
‫به سيرت و احوال اصحاب ن به ميراث برد‪ .‬مح ّ‬
‫حكايات و درسهاى سيرت و احوال اصحاب ن را در زندگى پدرش براى وى مىخواند‪،‬‬
‫و پس از در گذشت وى ‪ -‬در ضمن مشغوليت شديد به دعوت ‪ -‬به مطالعه كتابهاى‬
‫سيرت‪ ،‬تاريخ و طبقات صحابه ن پرداخت‪ ،‬و ما ‪ -‬در ميان كسانى كه مىشناسيم ‪ -‬از‬
‫وى وسيع بينتر در اخبار اصحاب ن‪ ،‬فهم باريكىهاى احوال شان‪ ،‬حضور ذهن در حفظ‬
‫آنها‪ ،‬و بهتر استشهاد آورنده‪ ،‬و بسيار بهتر اقتباس كننده از زندگى و سيرت آنها‪ ،‬و‬
‫زياد بيان كنندء آنها در خلل صحبتها و بياناتش‪ ،‬ديگر كسى را سراغ نداشته و‬
‫نمىشناسيم‪ ،‬و شايد مصدر قدرت كلمى و تأثير مولنا توأم با راز سحرانگيز بودن‬
‫بيانش و قرار گرفتن آن در دلها همين حكايتهاى تاريخى و قصههاى واقعى باشد‪ ،‬كه‬
‫مل‬
‫گروههاى بزرگى را به ايثار و قربانى‪ ،‬ناچيز شمردن خستگىها و مشكلت‪ ،‬و تح ّ‬
‫مشقّتها در راه خداوند (جل جلله) واداشت‪ .‬دعوت در زمان وى به كشورهاى عربى‪،‬‬
‫آمريكا‪ ،‬اروپا‪ ،‬جاپان و جزيرههاى اقيانوس هند رسيده بود‪ ،‬و در چنان شرايطى نياز به‬
‫كتاب بزرگى بود تا كسانى كه به امور دعوت مشغول اند‪ ،‬ودر سفرها به خاطر‬
‫دعوت بيرون مىشوند‪ ،‬آن را مطالعه نموده و بخوانند‪ ،‬و عقلها و قلبهاى شان را از آن‬
‫تغذيه نموده‪ ،‬و عواطف دينى خود را با آن شعلهور سازند‪ .‬تا انگيزهاى براى آنها در‬
‫الگوپذيرى‪ ،‬بذل جان و هر چيز قيمتى شان در راه دعوت‪ ،‬سير و گردش در جهان‪،‬‬
‫هجرت و نصرت و فضايل اعمال و مكارم اخلق باشد‪ ،‬و چون اين خبرها را بخوانند‬
‫نفسهاى شان در مقابل آن‪ ،‬چنان كه جويها در مقابل بحرها و مردان بلند قامت در‬
‫مقابل كوههاى بلند‪ ،‬كوچك و ناچيز مىنمايند‪ ،‬كوچك و ناچيز شود‪ .‬اينجاست كه آنها‬
‫پس از مطالعه اين حكايتها‪ ،‬به يقين خود اتهام وارد مىكنند‪ ،‬و اعمال خود را كوچك و‬
‫زندگى خود را حقير مىشمارند و به اين صورت اراده و همتشان بلند شده و‬
‫عزمهاىشان به حركت مىافتد‪.‬‬
‫مد يوسف‪ ،‬فضيلت تأليف اين موضوع‬
‫و خداوند تبارك و تعالى خواست تا شيخ مح ّ‬
‫بزرگ توأم با فضيلت دعوت را نصيب شود‪ ،‬در ضمن اين كه زندگى سراسر در حال‬
‫نقل و انتقال و توأم با سفرها‪ ،‬مهمانان‪ ،‬وفود و درسها چيز بسيار دور از زندگى‬
‫مت و قوّت اراده‬
‫تأليف و نوشتن است‪ ،‬ولى وى با توفيق و كمك الهى‪ ،‬و با بلندى ه ّ‬
‫عزم راسخش توانست تا به كار تأليف اشتغال ورزد‪ ،‬و دعوت و نويسندگى هر دو را ‪-‬‬
‫كه واقعا ً همراه نمودن شان كار دشواريست ‪ -‬در كنار هم انجام دهد‪ ،‬و با مدد الهى‬
‫توانست كه به شرح‪ ،‬شرح معانى الثار امام طحاوى اقدام كند‪ ،‬و همين بود كه كتاب‬
‫«امانى الخبار» را در جلدهاى بزرگى تاليف نمود‪ ،‬و توانست به مدد وقوت الهى‬
‫كتاب «حياه الصحابه» را در سه جلد ضخيم تاليف‪ ،‬و در آن چيزهايى را كه در كتابهاى‬
‫سيرت‪ ،‬تاريخ‪ ،‬و طبقات پراكنده بود‪ ،‬جمع كند‪ .‬وى در ابتدا در اين كتاب از خبرهاى‬
‫پيامبر بزرگوار اسلم ص شروع‪ ،‬و در قدم دوم حكايتها و قصههاى صحابه كرام ن را‬
‫ذكر مىنمايد‪ ،‬و مؤلّف در اين كتاب به جوانبى كه به دعوت و تربيت ارتباط دارد‪ ،‬و‬
‫جه مىكند‪ ،‬تا اين كتاب‬
‫براى دعوتگران و مّربيان به شكل ويژه داراى اهميّت است تو ّ‬
‫تذكرهاى براى دعوتگران‪ ،‬توشهاى براى عاملين‪ ،‬و مدرسه ايمان و يقين براى عامه‬
‫مسلمين باشد‪.‬‬
‫اين كتاب اخبار صحابه ن‪ ،‬سيرت‪ ،‬قصص‪ ،‬حكايتها و آنچه را كه وجود آن در يك كتاب‬
‫واحد كم نظير است جمع نموده‪ ،‬و به خاطر اين كه اين اثر از كتابهاى زيادى مانند‬
‫كتب حديث‪ ،‬مسانيد‪ ،‬تاريخ و طبقات اقتباس شده است‪ ،‬بناء در صورتى آمده كه آن‬
‫سم كند‪ ،‬و اين همه‬
‫عصر را تصوير‪ ،‬و زنگى صحابه ن را با ويژگيها و اخلق شان مج ّ‬
‫دقّت‪ ،‬تتبّع و زيادت روايتها‪ ،‬و قصص براى كتاب آن چنان تأثيرى بخشيده‪ ،‬كه آن تأثير‬
‫جلد اول‬

‫‪15‬‬

‫حيات صحابه‬
‫و ويژگى در كتابهاى ديگرى كه مبنى بر اجمال‪ ،‬اختصار و هدف اساسى قصه هستند‪،‬‬
‫سراغ نمىشود‪ ،‬به همين لحاظ خواننده اين كتاب در محيط ايمان و دعوت‪ ،‬قهرمانى‬
‫و فضيلت‪ ،‬اخلق و زهد زندگى مىكند‪.‬‬
‫ً‬
‫ّ‬
‫و چون ثابت گردد كه كتاب تصوير روانى و پارهاى از قلب مولف است‪ ،‬و طبعا تأثير‬
‫آن به همان اندازه كه مؤلّف آن را از عقيده و قناعت و تأثر و تأثير پذيرى مىنويسد‪ ،‬و‬
‫به همان اندازه كه خود در ماده و معناى آن زندگى مىكند‪ ،‬مؤثّر و قوى مىباشد ‪ -‬با‬
‫ثبوت اين اصل ‪ -‬من تأكيد مىكنم كه كتاب‪ ،‬مؤثّر و كامياب است‪ ،‬چون مؤلّف اين‬
‫كتاب را از عقيده و حماسه‪ ،‬و لذت و عاطفه خود نوشته‪ ،‬و محبّت صحابه ن با خون‬
‫و گوشت وى خلط شده‪ ،‬و بر مشاعر و تفكّرش مستولى بود‪ ،‬و او خود در اخبار و‬
‫احاديث آنها مدّت طولنى را به سر برده است‪ ،‬و اكنون پيوسته در آن زندگى به سر‬
‫مىبرد‪ ،‬و از سرچشمههاى آن سيراب مىگردد‪ ،‬خداوند (جل جلله) در مدّت و زمان‬
‫حيات وى زيادت عنايت فرموده‪ ،‬و در زندگيش بركت اندازد‪.‬‬
‫اگر چه اين كتاب به نوشتن ديباچه و يا تقريظ از طرف كسى مانند من ‪ -‬به خاطر‬
‫بزرگى و اخلق مؤلّفش ‪ -‬نيازى نداشت‪ ،‬چون وى ‪ -‬آن طور كه من مىپندارم و‬
‫مىدانم ‪ -‬موهبت الهى‪ ،‬نيكى اى از نيكىهاى زمان در قوّت ايمان‪ ،‬و قوّت دعوت و‬
‫بريدن از همه چيز و همنشين و همراه شدن با دعوت و فانى شدن در راه آن است‪،‬‬
‫كه امثال وى جز پس از مدّتهاى مديدى پيدا نمىشود‪ ،‬و او خود اكنون حركت و جنبش‬
‫دينى را رهبرى مىكند كه از قوىترين حركتها‪ ،‬و وسيعترين و پرنفوذترين آن در تأثير بر‬
‫نفسها مىباشد‪ ،‬ولى بدين خاطر بود تا مرا با اين عمل عّزت بخشد‪ ،‬و من نيز خواستم‬
‫كه در اين عمل بزرگ نصيب و سهمى داشته باشم‪ ،‬و اين كلمه را به اميد تقّرب به‬
‫خداوند (جل جلله) نوشتم‪ ،‬خداوند (جل جلله) خود اين كتاب را قبول و به بندگانش‬
‫آن نفع و بهره را برساند‪.‬‬
‫ابوالحسن على الحسنى الندوى‬
‫سهار نپور ‪ 2‬رجب ‪ 1378‬ه‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪16‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫مد يوسف كاندهلوى (رحمه الل ّه)‬
‫خلصهاى از شرح حال زندگى نامه مؤلّف عّلمه مح ّ‬
‫ترديدى نيست كه انعكاس تصوير همه جوانب و ابعاد شخصيت و زندگى ابر مردان‬
‫مد يوسف كاندهلوى عالم‪ ،‬محدّث و دعوتگر‬
‫بزرگ و عالى مقامى چون عّلمه مح ّ‬
‫بزرگ و سترگ جهان اسلم‪ ،‬در چنين خلصه هايى نمىگنجد و ممكن نيست‪ ،‬و خود‬
‫نيازمند كتاب جداگانهاى است‪ ،‬تا ويژگىهاى زندگى عالمانه و مجاهدانه وى را به‬
‫صل بيان نمايد‪ ،‬ولى با اين همه‪ ،‬طبق معمول چنان كه در ابتداى كتابها از‬
‫صورت مف ّ‬
‫زندگى مؤلّف ولو به صورت اجمال بايد ذكرى صورت گيرد‪ ،‬تلش خواهيم نمود‪ ،‬تا‬
‫خلصهاى از شرح حال و زندگى نامه مؤلّف را براىتان تقديم نماييم‪.‬‬
‫در غرب وليت شمالى هندوستان‪ ،‬در ولسوالى مظفرنك‪ ،‬دو قريه به نامهاى‬
‫جهنجهانه و كاندهله وجود دارند‪ ،‬كه از ساليان متمادى بدين سو يك فاميل متدّين و‬
‫داراى اصالت علمى‪ ،‬و ويژگىهاى بس درخشان ‪ -‬در رشد و پرورش بزرگترين علما و‬
‫مد اشرف نام دارد‪،‬‬
‫دانشمندان دينى ‪ -‬در آن سكونت دارد‪.‬جد بزرگ اين فاميل كه مح ّ‬
‫و از علماى برجسته زمان خود به حساب مىرود‪ ،‬در زمان شاه جهان پادشاه‬
‫هندوستان زندگى مىكرد‪ .‬به سلسله شاهكارهاى درخشان اين فاميل‪ ،‬بعد از جدّ‬
‫بزرگ وى مىتوان از الهى بخش‪ ،‬كه به فضيلت و ذكاوت خود مشهور مىباشد و يكى‬
‫َ‬
‫از زبدهترين شاگردان شيخ عبدالعزيز بن شيخ ولىالل ّه بود‪ ،‬و جانشينى شهيد سيداحمد‬
‫بريلوى را بعد از وى نيز به عهده داشت‪ ،‬نام برد‪ .‬او در جريان زندگى علمى خود در‬
‫كنار تدريس و دعوت و بقيه تلشهاى علمى‪ ،‬بيش از چهل كتاب را به زبانهاى عربى و‬
‫فارسى تأليف نمود‪ ،‬كه شرح قصيده مشهور «بانت سعاد» از جمله تأليفات وى‬
‫مىباشد‪ .‬گذشته از شيخ الهى بخش كه جهان فانى را در سال ‪ 1215‬ه‪.‬ق وداع گفت‪،‬‬
‫مد اسماعيل و سرانجام از‬
‫مىتوان از شيخ ابوالحسن‪ ،‬نورالحسن‪ ،‬مظفر حسن‪ ،‬مح ّ‬
‫مد الياس به عنوان شخصيتهاى برازنده علمى ‪ -‬كه از دست پروردههاى‬
‫شيخ مح ّ‬
‫همين فاميل نجيباند ‪ -‬نام برد‪.‬‬
‫تولّد مؤلّف‪:‬‬
‫مد الياس كه از همين خاندان مىباشد‪ ،‬روز چهارشنبه ‪25‬‬
‫مد يوسف فرزند مح ّ‬
‫شيخ مح ّ‬
‫جمادى الول ‪ 1335‬ه‪.‬ق‪ ،‬مصادف به ‪ 20‬مارچ ‪1917‬م‪ ،‬در دهلى ديده به جهان‬
‫مد يوسف گذاشت‪.‬‬
‫گشود‪ ،‬و پدر بزرگوارش نام وى را مح ّ‬
‫نشأت و رشد مؤلّف‪:‬‬
‫مد يوسف‪ ،‬در فاميلى چشم به جهان گشود‪ ،‬كه در ضمن داشتن علماى بزرگ‪،‬‬
‫مح ّ‬
‫زنان بس متديّن و متّقى را در دامن داشت‪ ،‬و او در همچون فضاى پاك و صافى كه‬
‫تقوى و علم بر آن چيره بود‪ ،‬در آغوش مادران مؤمن و صالح تحت عنايت و‬
‫سرپرستى بزرگان دين رشد و نمو كرد‪ ،‬و مراحل تكامل و بناى شخصيت وى‪ ،‬با‬
‫چيدن ميوههاى مثمر تربيتى و اخلقى در همان محيط فضيلت و پاكى پى ريزى شد‪.‬‬
‫درس و تحصيل‪:‬‬
‫او هنوز ده سال داشت كه قرآن كريم را حفظ نمود‪ ،‬و پس از فرا گرفتن درسهاى‬
‫ابتدايى‪ ،‬علم حديث را در مدرسه «مظاهر العلوم» واقع سهارنپور‪ ،‬نزد شيوخ علماى‬
‫بزرگ حديث چون‪ :‬شيخ عبداللطيف مدير اسبق مدرسه‪ ،‬شيخ منظور احمدخان‪ ،‬شيخ‬
‫مد زكريا كاندهلوى پسر عمويش به اتمام‬
‫عبدالرحمن كامل كافورى و شيخ مح ّ‬
‫رسانيد‪ ،‬و در سال ‪ 1354‬ه‪.‬ق سند فراغت خود را از مدرسه مذكور به دست آورد‪.‬‬
‫مؤلّف و سرگرمىهاى علمى‪:‬‬
‫مد يوسف از ابتداى عمر خود به علم و فراگيرى آن علقمندى زايدالوصفى‬
‫علّمه مح ّ‬
‫داشت‪ ،‬و اكثر اوقات خود را صرف مطالعه و خواندن مىنمود‪ ،‬قضيه تأليف و نوشتن‬
‫جلد اول‬

‫‪17‬‬

‫حيات صحابه‬
‫به عنوان يك امر مقدّس در همان مرحله تحصيل حديث براى وى مطرح گرديد‪ ،‬و او‬
‫مت گماشت‪ ،‬و به تأليف شرح «شرح‬
‫نيز با داشتن علقه و شوق بسيار‪ ،‬به اين كار ه ّ‬
‫معانى الثار للطحاوى» اقدام نمود‪ ،‬و آن را «أمانى الحبار» نام گذاشت‪ ،‬و تا آخر‬
‫عمر اين كار را دنبال و پيگيرى نمود‪.‬‬
‫بيعت و خلفت‪:‬‬
‫مد يوسف‪ ،‬ارتباط با شيوخ‪ ،‬و بيعت با آنها در ميان جامعه و علما‬
‫در هنگام تولّد مح ّ‬
‫رواج بسيار داشت‪ ،‬بنابراين اعضاى يك فاميل همه با مشايخ و مرشدين ارتباط پيدا‬
‫مد‬
‫كرده و با گرفتن علم از آنها همراه شان بيعت مىكردند‪ .‬درين راستا شيخ مح ّ‬
‫سس گروه «جماعه التبليغ»‪ ،‬كه داعى بزرگ و‬
‫مد الياس مؤ ّ‬
‫يوسف با پدرش شيخ مح ّ‬
‫مد يوسف) را در‬
‫مشهور زمان خود به حساب مىرفت بيعت نمود‪ ،‬و او‪ ،‬پسرش (مح ّ‬
‫‪ 21‬رجب ‪ 1362‬ه‪ .‬ق‪ .‬به عنوان جانشين و خليفه خود انتخاب كرد‪ ،‬و امانت دعوت و‬
‫تبليغ را به عهده وى سپرد‪ ،‬و خود به جوار رحمت الهى پيوست‪.‬‬
‫كار دعوت و تبليغ‪:‬‬
‫بعد از درگذشت پدرش‪ ،‬ديگر او به دنياى جديدى قدم گذاشته بود‪ ،‬و بايد كارهاى‬
‫دعوت را توأم با تنظيم و هم آهنگ ساختن دعوتگران و بقيه امور گروهى كه پدرش‬
‫بانى آن بود‪ ،‬به عهده مىگرفت و اين كار با افزودن به مشغوليتهاى وى‪ ،‬مسؤوليت و‬
‫تعهّدش را نيز دو چندان مىكرد‪ ،‬و بار سنگينى را به دوشش مىگذاشت‪ .‬ولى او با‬
‫داشتن علقمندى وافر به دعوت و امور آن‪ ،‬با جبين گشاده ازين مسؤوليّت جديد‬
‫استقبال نمود‪ ،‬و آن قدر به اين كار سرگرم گرديد‪ ،‬كه ديگر دعوت براى او همه چيز‬
‫شده بود‪ ،‬و شب و روز را با دادن بيانيهها‪ ،‬تشكيل و برگزارى مجالس‪ ،‬اعزام هيئتها و‬
‫گروههاى تبليغ و مسافرتها جهت دعوت سپرى مىكرد‪ .‬او ساعتها براى مردم بدون‬
‫اين كه احساس ناراحتى و خستگى نمايد صحبت مىنمود‪.‬‬
‫مد يوسف در ابتدا كارهاى خود را از هندوستان و پاكستان شروع نمود و‬
‫عّلمه مح ّ‬
‫در شهرها و قريههاى اين كشور مجالس و نشستهاى زيادى را ترتيب و تشكيل داد‪ ،‬و‬
‫سپس گروه هايى را جهت تبليغ به خارج از "دهلى" اعزام داشت‪ ،‬و دهلى در آن‬
‫موقع مركز فعاليتهاى وى به شمار مىرفت‪ .‬او به حدّى درين كارها مشغول بود كه‬
‫شايد در يك شب و روز دو و يا سه ساعت استراحت داشت و بس‪.‬‬
‫سفرهاى دعوت‪:‬‬
‫او به خاطر اداى فريضه دعوت و نشر و پخش آن براى عموم‪ ،‬سفرهاى زيادى‬
‫نموده‪ ،‬و مجالس و نشستهاى بىشمارى را در اين مسير برگزار نموده است‪ .‬وى در‬
‫زندگى عملى دعوت خود به سوى خدا و پيامبرش‪ ،‬كه بيش از بيست سال عمر وى‬
‫را در بر مىگيرد‪ 53 ،‬مجلس و اجتماع بزرگ را در شهرهاى بزرگ هندوستان برگزار و‬
‫به مسافرتهاى همهگيرى اقدام نموده است‪ .‬و بيش از ‪ 16‬بار به پاكستان و بنگلدش‬
‫پس از جدايى آنها سفر نمود‪ ،‬و در مجالسى بس بزرگ و مملوّ از تودههاى مردم‬
‫مشتاق به اسلم‪ ،‬و شنيدن پيام رهايىبخش آن كه در نوع خود بىمانند بودند‪ ،‬صحبت‬
‫هايى داشت‪ ،‬و بيانيههاى ارزشمندى ايراد نمود‪ .‬سفرهاى عّلمه به دهات و مناطق‬
‫دور افتاده اين سرزمين‪ ،‬و مجالس منعقده در آن از حساب بيرون مىباشد‪.‬‬
‫دعوت و تبليغ در حجاز و بقيه كشورهاى اسلمى‪:‬‬
‫مد يوسف علقمند بود‪ ،‬تا شاهد رونق و انتشار تبليغ و دعوت در مكّه و‬
‫عّلمه مح ّ‬
‫جهى را درين بخش ببيند‪ ،‬وى معتقد‬
‫مدينه باشد‪ ،‬و از طرف اهل حرمين عنايت و تو ّ‬
‫بود كه اگر دعوت ريشه خود را در اين ديار مقدّس كه حيثيّت مركز اسلم را دارد‬
‫محكم سازد‪ ،‬از طريق زائران خانه خدا به تدريج به هر گوشه و اكناف جهان انتقال‬
‫جلد اول‬

‫‪18‬‬

‫حيات صحابه‬
‫خواهد يافت‪ .‬به همين دليل وى سلسله فعاليتهاى ابتدايى خود را از بندر كراچى و‬
‫بمبئى كه مح ّ‬
‫ل اجتماع حجاج بود‪ ،‬آغاز نمود‪ ،‬و گروههاى تبليغ را جهت تنوير و‬
‫ّ‬
‫رسانيدن پيام تبليغ به حجاج و زائران خانه خدا مؤظف گردانيد‪ ،‬تا باشد كه تأثير‬
‫پذيرى اينها از دعوت‪ ،‬تأثيرى بر برادران عرب داشته باشد‪ ،‬و اينان بتوانند در جريان‬
‫اداى مراسم حج در مكّه و مدينه اين پيام را بدان جا منتقل سازند‪ ،‬تا به اين صورت‬
‫زمينه فعّاليّتهاى بعدى در امر توسعه و شروع كارهاى دعوت از آنجا آسان و فراهم‬
‫جاج ديدن‬
‫گردد‪ .‬او فقط به اين اكتفا نكرد‪ ،‬بلكه خودش در بندر كراچى از كشتىهاى ح ّ‬
‫نمود‪ ،‬و علما و گروههاى تبليغ را در ميانشان به تدريس و تعليم مؤظّف گردانيد‪ ،‬و در‬
‫حجاز نيز به زيارت شان شتافت‪ ،‬و حلقات درس و تعليم را در خود حرمين شريفين‬
‫آغاز نمود‪.‬‬
‫هنگامى كه سفرگروههاى تبليغ به حجاز افزايش يافت‪ ،‬و گروه هايى از بقيه‬
‫مد يوسف خواستند تا گروه‬
‫كشورهاى عربى با آن آشنايى پيدا كردند‪ ،‬از عّلمه مح ّ‬
‫هايى را جهت تبليغ به ديار آنها بفرستد‪ .‬وى نيز در پاسخ به درخواست آنها گروههاى‬
‫زيادى را به مركز كشورهاى مختلف عربى اعزام داشت‪ ،‬كه اوّلين دسته آنها را به‬
‫مصر‪ ،‬سپس به سودان و عراق ارسال نمود‪ .‬با گذشت اندك زمانى پايههاى اين كار‬
‫در آنجا مستحكم گرديد‪ ،‬و گروههاى مختلف مردم به آن علقمند گرديده و آشنايى‬
‫پيدا نمودند‪ ،‬تا اين كه شمار زيادى از علما و عامه مردم آن ديار به نظامالدّين ‪ -‬مركز‬
‫مد يوسف مشّرف گرديدند‪ .‬گذشته از اين‪ ،‬او‬
‫تبليغ در دهلى ‪ -‬به زيارت عّلمه مح ّ‬
‫گروههاى تبليغ را به بخشهاى مختلف آسيا‪ ،‬اروپا و بقيه كشورهاى عربى ارسال‬
‫نموده بود‪ ،‬كه با صحبتهاى مخلص و فيّاضانهاش‪ ،‬آن چنان روح فداكارى و ايثار را در‬
‫آنان پديد آورده بود‪ ،‬كه همه تكاليف و مصرف مسافرت را به كشورهاى دور دست‬
‫مل مىشدند‪ ،‬و نيازى به ديگران و مساعدت آنها نداشتند‪.‬‬
‫جهان‪ ،‬خود متح ّ‬
‫مؤلّف و به جاى آوردن فريضه حج‪:‬‬
‫مد يوسف در زندگى داعيانه خود توانست سه مرتبه به زيارت خانه خدا‬
‫شيخ مح ّ‬
‫مشّرف گردد‪ ،‬و فريضه حج را اداكند‪ ،‬و دو بار ديگر عمره ادا نمايد‪ .‬در مرتبه اوّل با‬
‫مد الياس در سال ‪ 1356‬ه‪ .‬ق‪ ،‬به حج رفت‪ ،‬و در مرتبه دوم با شيخ حسين‬
‫پدرش مح ّ‬
‫احمد مدنى در سال ‪ 1374‬ه‪.‬ق‪ ،‬به حج مشّرف گرديد‪ .‬وى درين بار توانست مجالس‬
‫ما حج‬
‫تبليغ را تشكيل دهد‪ ،‬و با شمارى از علما درباره كارهاى دعوت صحبت نمايد‪ .‬ا ّ‬
‫سوم و اخير وى در سال ‪ 1383‬ه‪.‬ق‪ ،‬صورت گرفت‪ ،‬كه يك سال قبل از وفاتش بود‪،‬‬
‫و او را در اين سفر مقدّس گروههاى زيادى از مردم همراهى مىكردند‪ .‬وى موفّق‬
‫شد در اين بار مجالس زيادى را در حجاز تشكيل دهد‪ ،‬و در قريهها و شهرهاى آن‬
‫بگردد‪ ،‬و با مردم از نزديك ديدار نمايد‪ ،‬چنان كه در همان سفر خود گروههاى زيادى‬
‫را به بخشهاى مختلف جهان ارسال نمود‪ ،‬و تعداد گروههاى ارسال اش به اروپا به ‪26‬‬
‫گروه مىرسيد‪ .‬درين مسافرت مردم خيلىها به كثرت به ديدار و استقبال از وى‬
‫شتافتند‪ ،‬و او بدون انقطاع از صبح تا بيگاه از علما و عموم مردم پذيرايى نموده و با‬
‫آنها صحبت مىكرد‪ .‬در جريان عمرههايش كه دو مرتبه انجام شد‪ ،‬نيز تعداد زيادى از‬
‫مردم وى را همراهى مىنمودند‪.‬‬
‫وفات‪:‬‬
‫مد يوسف‪ ،‬پس از يك سال از برگشت حج‪ ،‬مسافرت طولنى را در ‪10‬‬
‫عّلمه مح ّ‬
‫شوال ‪ 1384‬ه‪.‬ق‪ ،‬مصادف با ‪ 12‬فوريه ‪1965‬م شروع نمود‪ .‬او در اين مسافرت از‬
‫همه شهرهاى بزرگ پاكستان و بنگلدش ديدن به عمل آورد‪ ،‬و در اجتماعات بى‬
‫نظيرى از تودههاى مردم صحبت نمود‪ ،‬كه اين صحبتهاى مستمر و بلوقفه باعث تب‬
‫جلد اول‬

‫‪19‬‬

‫حيات صحابه‬
‫و سرفه برايش گرديد‪ ،‬ولى عّلمه در ضمن تكليف و مريضى به اداى واجب خود‬
‫ادامه داد‪ .‬در پايان وى در يك مجلس در "لهور" قبل از بازگشتش به هند بيانيهاى‬
‫ايراد نمود‪ ،‬كه پس از آن به شدّت مريض اش افزوده شد‪ ،‬و درد و تكليف بر وى‬
‫فشار آورد‪ .‬مردم با شتاب و عجله‪ ،‬بعد از دگرگونى وضع سلمتىاش خواستند او را به‬
‫مقّرش انتقال دهند‪ ،‬ولى قبل از رسيدن به آنجا بيهوش گرديد‪ ،‬و شب را توأم با درد‬
‫و تكليف مريضى خود سپرى نمود‪ .‬در روز بعد از آن ‪ -‬كه روز جمعه بود ‪ -‬به‬
‫بيمارستان انتقال داده شد‪ ،‬ولى قبل از رسيدن به آنجا‪ ،‬به رحمت الهى‪ ،‬و جوار حق‬
‫َ‬
‫پيوست‪ ،‬و طائر روحش به سوى جنان رحمان پرواز كرد انا لل ّه و انا اليه راجعون‪.‬‬
‫َ‬
‫َّ‬
‫ه‪ ،‬اِلحمدُلل ّه‬
‫وى قبل از درگذشت خود اين كلمات را زمزمه مىنمود‪( :‬ل اله ال الل‬
‫ُ‬
‫َّ َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ َ‬
‫َ‬
‫ل الل ّه‪،‬الل ّه اكبر‪،‬الل ّه اكبر‪ ،‬الحمدللهِ الذِى‬
‫سو‬
‫م َ‬
‫الذى اَن ْ َ‬
‫مد ً َّر ُ‬
‫ح ّ‬
‫جَز وَعْدَه‪ ،‬لاله الالل ّه ُ‬
‫حدَه‪ ،‬ل َ‬
‫ه َو ل شىءَ بَعْدَه‪ ،‬ل‬
‫اَن ْ َ‬
‫ب وَ ْ‬
‫حزا َ‬
‫م ال ْ‬
‫صَر عَبْدَه‪َ ،‬و هََز َ‬
‫ىءَ قَبْل َ ُ‬
‫جَز َوعْدَه‪ ،‬وَ ن َ َ‬
‫ش ْ‬
‫شىءَ قَبله و ل شىءَ بعده)‬
‫ترجمه‪« :‬معبودى جز خدا نيست‪ ،‬ستايش خدايى راست كه وعده خود را عملى نمود‪.‬‬
‫مد ص رسول خداست‪ .‬خدا بزرگ است‪ ،‬خدا بزرگ‬
‫معبودى جز خدا نيست‪ ،‬و مح ّ‬
‫است‪ .‬ستايش خدايى راست كه وعده خود را عملى ساخت‪ ،‬و بندهاش را كامياب‬
‫گردانيد‪ ،‬و احزاب را خود به تنهايى شكست داد‪ .‬نه چيزى قبل از وى است‪ ،‬و نه‬
‫چيزى بعد از وى‪ ،‬نه چيزى قبل از وى است‪ ،‬و نه چيزى بعد از وى»‪ .‬و در لحظات‬
‫جان دادن به جان آفرين كلمه طيبه و بقيه دعاهاى مأثور را تكرار مىكرد‪.‬‬
‫رسيدن به بيمارستان‪ ،‬پس از درگذشت وى در خلل راه بود‪ ،‬و پزشكان تلش زيادى‬
‫ما نتيجهاى نداشت‪ .‬خبر درگذشت آن جناب عاليمقام به سرعت در‬
‫به خرج دادند‪ ،‬ا ّ‬
‫ميان تودههاى مردم‪ ،‬و در سراسر كشور پخش گرديد‪ .‬غم و اندوه بر فضاى شهر و‬
‫ديار كشور سايه افكند‪ .‬همين بود كه در لهور دو مرتبه بر وى نماز جنازه خوانده‬
‫شد‪ ،‬و سپس جسد مباركش با هواپيما به دهلى منتقل گرديد‪ ،‬و در حدود هفتاد هزار‬
‫مد زكريا در نظامالدين‪ ،‬هنگام طلوع آفتاب بر وى نماز‬
‫مسلمان به امامت شيخ مح ّ‬
‫مد الياس در نظامالدين دهلى دفن خاك‬
‫خواندند و در جانب غربى آرامگاه پدرش مح ّ‬
‫گرديد‪.‬‬
‫خلقت و اخلق وى‪:‬‬
‫او مردى بود‪ ،‬داراى قامت متوسط و چهرهاى درخشان و روشن‪ .‬ريشش سياه بود‪ ،‬و‬
‫موى انبوه زيادى داشت‪ .‬جاذبه و درخششى در چشمانش هويدا بود‪ .‬سرش را با‬
‫دستمالى مىبست‪ ،‬و كله ساده هندى را استعمال مىنمود‪ .‬لباس عادى وى شلوار و‬
‫پيراهن بلند بود‪ ،‬و احيانا ً سروال ‪ -‬لباس عربى ‪ -‬نيز بر تن مىكرد‪.‬‬
‫هنگامى كه اوّلين بار وى را مىديدى‪ ،‬گمان مىكردى در فكر طويل و عميقى فرو‬
‫رفته‪ ،‬و شكوه و جللش با هيبت خاصى كه داشت‪ ،‬انسان را سخت تكان داده و تحت‬
‫تأثير قرار مىداد‪ .‬ولى به سرعت آن هيبت‪ ،‬جاى خود را به انس و محبّت مىداد‪ ،‬و هر‬
‫همنشينش مىپنداشت كه وى از ديگران برايش نزديك و محبوبتر است‪ .‬جز در امور‬
‫دين صحبت نمىكرد‪ ،‬و جز مسايل دينى ديگر چيزى را نمىشنيد‪ .‬ذهن صفايى داشت‪ ،‬و‬
‫قلب مصفّا و پاكش مملوّ از يقين و اخلص بود‪ .‬وى از علم و معرفت وسيعى‬
‫بهرهمند بود‪ .‬به ويژه درباره زمان پيامبر ص‪ ،‬اصحاب و تابعين خيلىها معلومات وافر‬
‫و كافى داشت‪ .‬هميشه تبسم بر لب داشت ولى قلبش غرق در روند كارهاى دعوت و‬
‫امور آن بود‪ .‬عّلمه گاهى آستين خود را مىپيچيد‪ ،‬و نفس طولنى از سينهاش بيرون‬
‫مىآورد‪ ،‬كه اين حالت به اضطراب و بىقرارى وى مىافزود‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪20‬‬

‫حيات صحابه‬
‫كسى كه شيخ را نديده باشد‪ ،‬درك حال و اخلق وى برايش مشكل است‪ ،‬و كسى كه‬
‫او را از نزديك ديده و با وى صحبت نموده‪ ،‬اين را به درستى مىداند كه وى آيتى از‬
‫آيات خداوندى در قرن حاضر بود‪ ،‬و پس از ديدن وى درك اخلق و صفات پيامبر خدا‬
‫ص براى انسان آسان مىشد‪.‬‬
‫ويژگىها و مميّزات‪:‬‬
‫خداوند (جل جلله) براى وى ويژگىها و مميّزات زيادى بخشيده بود‪ ،‬ترديدى نيست كه‬
‫سروكار هميشگى با زندگى پيامبر ص و اصحاب ن و مطالعه بخشهاى مختلف زندگى‬
‫آنها با بقيه مردان بزرگ تاريخ اسلم‪ ،‬و مطالعه و تدريس و تبليغ‪ ،‬برايش تأثيرى بس‬
‫فوق العاده بخشيده بود‪ ،‬كه نظير وى در تاريخ معاصر كم است‪ .‬قدرت نطق و ارائه‬
‫جه آنها‪ ،‬و كشانيدن‬
‫صورتهاى زنده از تاريخ اسلم براى حاضرين در مجلس و جلب تو ّ‬
‫مل مسؤوليّتهاى دعوت‪ ،‬و قربانى دادن در راه خدا و دعوت از ويژگىهاى‬
‫شان به تح ّ‬
‫شاخص و بارز وى به شمار مىرفت‪.‬‬
‫مت و‬
‫تأليفات گرانمايه و پر بهاى اين شخصيت عاليقدر‪ ،‬خود بيانگر منزلت و علوّ ه ّ‬
‫علم و دانش وسيع وى در ارتباط به قرآن‪ ،‬حديث و بقيه علوم اسلمى است‪ ،‬كه خود‬
‫برايش شخصيت و مقام بخشيده و او را در قطار مردان عالم و هميشه زنده تاريخ‬
‫جهان اسلم قرار مىدهد‪.‬‬
‫انديشهها و افكار مؤلّف‪:‬‬
‫در ارتباط با احياى مجدّد اسلم‪ ،‬اعاده خلفت اسلمى و كارهاى دعوت‪ ،‬وى بر اين‬
‫عقيده بود‪ ،‬كه تشكيل مجالس و خواندن و مطالعه كتب‪ ،‬نمىتواند به تنهايى خود‬
‫چيزى را تغيير دهد‪ ،‬و تحولى را به وجود آورده انگيزههاى محّرك ايمانى را در انسان‬
‫ايجاد نمايد‪ .‬به اين لحاظ وى معتقد بود‪ ،‬كه بايد تحوّل و دگرگونى در باطن ايجاد‬
‫گردد‪ ،‬و با تزكيه اخلق و اعمال و احترام علم و علما‪ ،‬يك انقلب دينى در همه ابعاد‬
‫نظام به وجود آيد‪ .‬و در اين راه با تقديم قربانيها تلش صورت بگيرد‪ ،‬و در راه‬
‫رسيدن و ارتباط به خداوند (جل جلله) كار شود‪ ،‬و با تلش پيگير و خستگىناپذير اين‬
‫كار دنبال گردد‪ ،‬و براى مبادى و اصول احترام صورت بگيرد‪ ،‬و با تشكيل گروههاى‬
‫تبليغ دينى‪ ،‬روابط و تماس با تودههاى مردم مستحكم شده‪ ،‬با هدايت آنها به سوى‬
‫اسلم و مبادى آن‪ ،‬راه براى بذل نفس و مال در راه خدا گشوده شود‪ ،‬و حلقات‬
‫درس و تعليم با مجالس شورا‪ ،‬و دعاهاى عمومى تشكيل گردد‪ .‬او خود كسى بود كه‬
‫اين مراحل را عمل ً طى نموده‪ ،‬و راه را براى ديگران گشود‪ ،‬تا باشد در ادامه راه وى‬
‫مت گمارند‪.‬‬
‫ه ّ‬
‫ّ‬
‫مؤلفات وى‪:‬‬
‫ّ‬
‫او به كتاب و تأليف چنان كه تذكر داده شد‪ ،‬علقمندى زيادى داشت‪ ،‬و على الرغم‬
‫همه مشغوليتهاى دعوت و مطالعه و تدريس‪« ،‬أمانى الحبار» را در جلدهاى ضخيمى‬
‫تأليف نمود‪ ،‬كه به عنوان سرمايه نادرى در جهان علم در دسترس و استفاده علما‬
‫قرار دارد‪ ،‬و در ذات خود بيانگر فهم و دانش وسيع و عميق وى به آثار‪ ،‬علم حديث و‬
‫فقه اسلمى مىباشد‪ .‬كتاب دومى وى همين كتاب حاضر «حياه الصحابه» است‪ ،‬كه‬
‫بدون ترديد و شك يك ذخيره نادر و كمياب و آيينهاى از زندگى داعيانه و مجاهدانه و‬
‫سلوك و اخلق پيامبر ص و اصحاب ن مىباشد‪.‬‬
‫اهل و اولد مؤلّف‪:‬‬
‫مد هارون مىباشد‪ ،‬او نيز‬
‫وى پس از خود پسرى به جاى گذاشت‪ ،‬كه نامش شيخ مح ّ‬
‫ما‬
‫مرد عالم و متدينى است‪ ،‬كه با تأ ّ‬
‫سى از پدرش نقش قدم او را تعقيب مىكند‪ ،‬ا ّ‬

‫جلد اول‬

‫‪21‬‬

‫حيات صحابه‬
‫مادر و همسرش بعد از پنج ماه از درگذشت وى به جوار رحمت الهى پيوستند‪ ،‬كه در‬
‫زمان خود الگو و نمونههاى واقعى از تقوى و زن مسلمان بودند‪.‬‬
‫اقتباس‪ ،‬ترجمه و نگارش ‪ -‬با دخل و تصرف ‪ -‬از نوشته استاد سعيد اعظمى ندوى‬
‫مد يوسف كاندهلوى‬
‫درباره زندگى عّلمه مح ّ‬
‫«مترجم»‬

‫جلد اول‬

‫‪22‬‬

‫حيات صحابه‬
‫مقدّمه كتاب‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬
‫‪4‬‬
‫‪5‬‬
‫‪6‬‬
‫‪7‬‬

‫‬‫‬‫‬‫‬‫‬‫‬‫‪-‬‬

‫جلد اول‬

‫(‬

‫‪.‬‬

‫)‬
‫‪.‬‬
‫‪.‬‬
‫‪.‬‬
‫‪.‬‬

‫‪.‬‬
‫‪.‬‬

‫‪23‬‬

‫حيات صحابه‬
‫‪ - 1‬آيات قرآنى در اطاعت از خداوند (جل جلله) و پيامبر ص‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن‪ .‬ايّاك نَعبُد ُ و اِيّاك نَستعين‪.‬‬
‫مال ِ ِ‬
‫(الحمدُلل ّهِ َر ِّ‬
‫ن الَّرحيم‪َ .‬‬
‫ب العلمين‪ .‬الَّرحم ِ‬
‫ك يوم ِ الدّي ِ‬
‫مستقِيم‪ .‬صرا َ‬
‫صرا َ‬
‫ب عَلَيهم و‬
‫اِهدِنَا ال ِّ‬
‫م غَيرِال َ‬
‫ت عليهِ ْ‬
‫ن أنعم َ‬
‫ط ال ُ‬
‫مغضو ِ‬
‫ط الذي َ‬
‫ضال ِّين)‪.‬‬
‫لَال ّ‬
‫‪( ...‬الفاتحه)‬
‫ترجمه‪« :‬همه ستايشها مر خدا راست‪ ،‬خدايى كه پروردگار عالميان است‪ ،‬بى اندازه‬
‫مهربان و نهايت با رحم است‪ ،‬صاحب روز جزاست‪ ،‬تنها تو را مىپرستيم و از تو يارى‬
‫مىخواهيم‪ ،‬ما را به راه راست هدايت كن‪ ،‬راه كسانى كه برايشان انعام كردهاى‪ ،‬نه‬
‫آنان كه برايشان غضب كرده شده و نه گمراهان‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) فرموده است‪:‬‬
‫َ‬
‫ٌ‬
‫ستَقِيم)‪( .‬آل عمران‪)51 :‬‬
‫ى وَ َربُّكُم فَاعْبُدُوْهُ هَذا ِ‬
‫م ْ‬
‫صراط ُ‬
‫ه َرب ِّ‬
‫(اِنّالل ّ َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ترجمه‪« :‬همانا الل ّه (جل جلله) پروردگار من و پروردگار شما است‪ .‬بنابراين او را‬
‫بپرستيد‪ ،‬اين است راه راست»‪ .‬و خداوند (جل جلله) فرموده است‪:‬‬
‫ً َ‬
‫ً‬
‫(قُ ْ َ‬
‫ن‬
‫ستَقِيْم دِيْنا ً قيَما ِ‬
‫صرا ٍ‬
‫ى هَدَانِى َرب ِّى اِلى ِ‬
‫ما كَا َ‬
‫م َ‬
‫م ْ‬
‫حنِيْفا‪ ،‬وَ َ‬
‫مل ّه اِب ََْراهِي ْ َ‬
‫ط ُ‬
‫ل اِن ّن ِ ْ‬
‫شرِكِيْن‪ .‬قُل ا ِ َّ‬
‫مين‪ .‬ل َ َ‬
‫م ْ‬
‫ه‬
‫ب العال َ ِ‬
‫ِ‬
‫م ْ‬
‫ى َو ن ُ ُ‬
‫شرِيْك ل َ ُ‬
‫منَال ْ ُ‬
‫م َ‬
‫اى و َ‬
‫ى وَ َ‬
‫ماتِى لِل ّهِ َر ِّ‬
‫ن َ‬
‫حي َ َ‬
‫سك ِ ْ‬
‫صلت ِ ْ‬
‫َ‬
‫و بِذَل ِ َ‬
‫ت وَ اَنَا َ آوَّ ُ‬
‫مين)‪( .‬النعام‪)161 – 163 :‬‬
‫سل ِ ِ‬
‫ك اُ ِ‬
‫م ْ‬
‫ل ال ْ ُ‬
‫مْر ُ‬
‫ترجمه‪« :‬بگو‪ :‬همانا پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده‪ ،‬آيين پا برجا و ضامن‬
‫سعادت دين و دنيا‪ ،‬آيين ابراهيم‪ .‬همان كسى كه از آيينهاى خرافى محيط خود روى‬
‫گردانيد و از مشركان نبود‪ .‬بگو‪ :‬نماز و تمام عبادات من و زندگى و مرگ من‪ ،‬همه‬
‫براى خداوند پروردگار جهانيان است‪ ،‬شريكى براى او نيست‪ ،‬و به همين امر شدهام‪،‬‬
‫و من نخستين مسلمانم»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) مهربانى نموده‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ت وَاْلَْرض‪ ،‬ل َ اِلهَ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫سولُاللَّهِ اِلَيْك ُ‬
‫ك ال َّ‬
‫مل ُ‬
‫(قُ ْ‬
‫ه‬
‫ميعا الذِى ل‬
‫ل يَا أيُهَّا ال ّنا‬
‫سموا ِ‬
‫ج ِ‬
‫س اِن ّ‬
‫م َ‬
‫ى َر ُ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫ِ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ن بِاللهِ وَ كَلِماتِهِ‬
‫ى الذِى يُؤْ ِ‬
‫ى ال ُ ِ‬
‫ت‪ ،‬فَآ ِ‬
‫ى وُ ي ُ ِ‬
‫ا ِ ّل هُوَ ي ُ ْ‬
‫منُوا بِاللهِ َو َر ُ‬
‫مي ْ ُ‬
‫ح َِ‬
‫م ُ‬
‫م ِّ‬
‫سوْلِهِ الن ّب ِ ِ ّ‬
‫م تَهْتَدُون)‪( .‬العراف‪)158 :‬‬
‫وَاَتَّبعَوُهُ لَعَل ّك ُ ْ‬
‫ترجمه‪« :‬بگو‪ :‬اى مردم! من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم‪ ،‬همان خدايى‬
‫كه حكومت آسمانها و زمين از آن اوست‪ ،‬معبودى جز او نيست‪ ،‬زنده مىكند و‬
‫مىميراند‪ ،‬پس ايمان بياوريد به خدا و فرستادهاش‪ ،‬آن پيامبر درس نخواندهاى كه‬
‫ايمان به خدا و كلماتش دارد و از او پيروى كنيد تا هدايت بيابيد»‪.‬‬
‫و خداوند تبارك و تعالى مىگويد‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫جاؤُوْكَ‬
‫سلْنا ِ‬
‫م َ‬
‫موا أن ْ ُف َ‬
‫من َر ُ‬
‫ما أْر َ‬
‫سهُ ْ‬
‫م اِذ ْ ظل ُ‬
‫ن اللهِ‪َ ،‬وَ لوْ أن ّهُ ْ‬
‫(و َ‬
‫ل ا ِ ّل لِيُطاعَ بِاِذ ْ ِ‬
‫سو ٍ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫حيما)‪( .‬النساء‪)64 :‬‬
‫واالل‬
‫د‬
‫ج‬
‫و‬
‫ل‬
‫ل‬
‫سو‬
‫ر‬
‫ال‬
‫م‬
‫ه‬
‫رل‬
‫ف‬
‫غ‬
‫ست‬
‫ا‬
‫و‬
‫ه‬
‫روالل‬
‫ف‬
‫غ‬
‫ست‬
‫فَا‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫ه تَوَّابا َّر ِ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ ُ ّ ْ‬
‫َ َ‬
‫ُ‬
‫ترجمه‪« :‬و هر پيامبرى را فرستادهايم‪ ،‬به خاطرى فرستادهايم كه از وى به حكم‬
‫خدا فرمان برده شود‪ ،‬و اگر ايشان آنگاه كه بر نفسهاى خويشتن ستم روا مىدارند‬
‫نزد تو بيايند و از خداوند مغفرت بخواهند‪ ،‬و پيامبر براى شان مغفرت بخواهد‪ ،‬بدون‬
‫ترديد‪ ،‬خداوند را توبهپذير و مهربان مىيابند»‪.‬‬
‫و گفته است‪:‬‬
‫َّ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫معْون)‪( .‬النفال‪)20 :‬‬
‫م تَ ْ‬
‫ه وَ َر ُ‬
‫س َ‬
‫ه وَ أنْت ُ ْ‬
‫ه وَ ل تَوَلوْا عَن ْ ُ‬
‫سوْل ُ‬
‫منُوا أطِيعُواالل َ‬
‫نآ َ‬
‫(يَا أيُّهَاال ّذِي ْ َ‬
‫ترجمه‪« :‬اى كسانى كه ايمان آوردهايد اطاعت خدا و پيامبرش را كنيد و از وى در‬
‫حالى كه شما مىشنويد سرپيچى ننماييد»‪.‬‬
‫و فرموده‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫سوْ َ‬
‫مون)‪( .‬آل عمران‪)132 :‬‬
‫م تُْر َ‬
‫ه و الَّر ُ‬
‫ح ُ‬
‫ل لعَلك ُ ْ‬
‫(و أطِيْعُواالل َ‬
‫َ‬
‫جلد اول‬

‫‪24‬‬

‫حيات صحابه‬
‫ترجمه‪« :‬و فرمان بريد خدا را و پيغمبر را تا بر شما رحم شود‪.».‬‬
‫و مىفرمايد‪:‬‬
‫َ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ه وَ ل تَنَاَزعُوا فَتَفْ َ‬
‫ب رِي ْ ُ‬
‫شلوا َو تَذْهَ َ‬
‫معَ‬
‫ه َو َر ُ‬
‫سوْل ُ‬
‫(و أطِيْعُواالل َ‬
‫ه َ‬
‫صبُِروا‪ ،‬اِنّالل َ‬
‫حك ْ‬
‫م وَا ْ‬
‫َ‬
‫ال َّ‬
‫صابِرِيْن)‪( .‬النفال‪)46 :‬‬
‫ترجمه‪« :‬و اطاعت خدا و پيامبرش را نماييد و نزاع (كشمكش) نكنيد تا سست‬
‫نشويد و قدرت (و شوكت و هيبت) شما از ميان نرود و استقامت نماييد كه خداوند‬
‫(جل جلله) با استقامت كنندگان است»‪.‬‬
‫و مىگويد‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سوْ َ‬
‫ى‬
‫مرِ ِ‬
‫منْكُم‪ ،‬فَا ِ ْ‬
‫ه َو أطِيْعُوا الَّر ُ‬
‫ل َوَ اُولِى اْل َ ْ‬
‫من ُ َوا أطِيْعُواالل ّ َ‬
‫نآ َ‬
‫(يَا أيّهُا َ ال ّذِي ْ َ‬
‫ن تَنَاَزعْتُم ِف ْ‬
‫خرِ‪ ،‬ذَل ِ َ‬
‫َ‬
‫ن‬
‫ك َ‬
‫ن بِالل ّهِ وَالْيَوْم ِ ال ِ‬
‫م تُؤ ِ‬
‫خيٌْر وَّ أ ْ‬
‫منُو َ‬
‫ل اِ ْ‬
‫ىء فَُردُّوْهُ اِلَىالل ّهِ وَالَّر ُ‬
‫ح َ‬
‫ن كُنْت ُ ْ‬
‫ش ٍ‬
‫سو ِ‬
‫س ُ‬
‫تَأوِيْلً) (النساء‪)59 :‬‬
‫ترجمه‪« :‬اى مؤمنان! از خداوند اطاعت كنيد و از پيغمبر و صاحبان امر اطاعت‬
‫نماييد‪ ،‬و اگر در چيزى اختلف نموديد آن را به خدا و پيغمبر برگردانيد‪ ،‬اگر به خدا و‬
‫روز رستاخير ايمان داريد‪ ،‬چون انجام اين كار بهتر و نيكوتر است»‪.‬‬
‫و خداوند تبارك و تعالى فرموده است‪:‬‬
‫َ‬
‫(اِن َّ‬
‫ُ‬
‫ن قَوْ َ‬
‫معْنَا َو‬
‫منِي‬
‫ل ال‬
‫س ِ‬
‫مؤ ِ‬
‫ما َ كَا َ َ‬
‫سولِهِ لِي َ ْ‬
‫ن اِذ َا دُعُوا اِلَىالل ّهِ و ر ُ‬
‫م أن يَقُولوا َ‬
‫َ‬
‫م بَيْنَهُ َْ‬
‫حك ُ َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ه َو يَتَّقْهِ فَأوُلِئ َ‬
‫أَطَعْنا‪ ،‬وَ أولئ ِ َ‬
‫خ َ‬
‫م‬
‫ه وَ ي َ ْ‬
‫مفْل ِ ُ‬
‫ه وَ َر ُ‬
‫ك هُ ُ‬
‫شالل ّ َ‬
‫سوْل َ ُ‬
‫ن يُطِعِالل ّ َ‬
‫حون‪َ .‬و َ‬
‫م ال ْ ُ‬
‫ك هُ ُ‬
‫م ْ‬
‫الفَائُِزون)‪( .‬النور‪)51- 52 :‬‬
‫ترجمه‪« :‬مؤمنان هنگامى كه به سوى خدا و رسولش دعوت شوند تا ميان آنان‬
‫داورى كند‪ ،‬سخنشان تنها اين است كه مىگويند‪ :‬شنيديم و اطاعت كرديم‪ .‬و هر كس‬
‫خدا و پيامبرش را اطاعت كند و از پروردگار بترسد و از مخالفت فرمانش بپرهيزد‬
‫آنها رستگارند»‪.‬‬
‫و فرموده‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫م َ‬
‫سوْ َ‬
‫ملتُم‪،‬‬
‫ح ِّ‬
‫ح ِّ‬
‫ما ُ‬
‫ما ُ‬
‫ل‪ ،‬فَا ِ ْ‬
‫ه وَ أطِيْعُوا الَّر ُ‬
‫(قُل أطِيعُواالل َ‬
‫م َ‬
‫ل و َ عَليْك ْ‬
‫ما عَليْهِ َ‬
‫ن ت َ َوَلوا فَاِن ّ َ‬
‫َ‬
‫منكُم و‬
‫مبِي‬
‫ن آمنوا ِ‬
‫ه ال ّذِي ْ‬
‫َو ا ِ ْ‬
‫ما عَلى الَّر ُ‬
‫ن‪ َ .‬وعَدَاَلل ّ ُ‬
‫ل ا ِ ّل البَلغُ ال ُ‬
‫ن تُطِيْعُوهُ تَهْتَدُوا‪ ،‬وَ َ‬
‫َ‬
‫سو ِ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ملُوا ال َّ‬
‫مك ّن َ َّ‬
‫ن لهُم‬
‫ست َ ْ‬
‫ست َ ْ‬
‫خل َ‬
‫من قَبْلِهِم‪َ ،‬ولي ُ ِ‬
‫ن ِ‬
‫صالحا ِ‬
‫عَ ِ‬
‫ما ا ْ‬
‫ت لِي َ ْ‬
‫ض كَ َ‬
‫ف الذِي َ‬
‫خلِفَن ّهُم فِى الر ِ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ى َليُشرِكُوْن بِى َ‬
‫شيْئاً‪،‬‬
‫من بَعدِ َ‬
‫دّلنَّهُم ِ‬
‫م‪ ،‬وَلَيُب َ ِ‬
‫خو ِفهِ ْ‬
‫م ال ّذِى اْرتَضى لَهُ ُ‬
‫دِيْنَهُ ُ‬
‫م أمنا‪ ،‬يَعْبُدُوْنَن ِ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ك فَأوُلئ ِ َ‬
‫ن كَفََر بَعْد َ ذل ِ َ‬
‫مو ال َّ‬
‫صَله و آتُوال ّزكَاَه وَ أطِيْعُوا‬
‫م الْفَا ِ‬
‫سقُوْ َ‬
‫ن‪َ .‬و أقِي ْ ُ‬
‫ك هُ ُ‬
‫َو َ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫سوْ َ‬
‫موْن)‪( .‬النور‪)54 – 56 :‬‬
‫م تُْر َ‬
‫الَّر ُ‬
‫ح ُ‬
‫ل لَعَل ّك ُ ْ‬
‫ترجمه‪« :‬بگو! اطاعت خدا و اطاعت پيامبرش را بكنيد‪ ،‬و اگر سرپيچى كنيد پيامبر‬
‫ما اگر از او اطاعت كنيد‪،‬‬
‫مسؤول اعمال خويش است و شما مسؤول اعمال خود‪ .‬ا ّ‬
‫هدايت خواهيد شد‪ ،‬و بر پيامبر چيزى جز ابلغ آشكارا نيست‪ .‬خداوند به كسانى كه از‬
‫شما ايمان آوردهاند و اعمال صالح انجام دادهاند وعده مىدهد كه آنها را قطعا ً خليفه‬
‫روى زمين خواهد كرد‪ ،‬همان گونه كه پيشينيان را خليفهى روى زمين نمود و دين و‬
‫آيينى را كه براى آنها پسنديده پابرجا و ريشه دار خواهد ساخت و خوف و ترس آنها‬
‫را به امنيت و آرامش مبدّل مىكند‪ ،‬آن چنان كه تنها مرا مىپرستند و چيزى را براى‬
‫من شريك نمىسازند‪ .‬و كسانى كه بعد از آن كافر شوند‪ ،‬فاسق اند‪ .‬و نماز را بر پا‬
‫داريد و زكات را بدهيد و رسول (خدا) را اطاعت كنيد تا مشمول رحمت (او) شويد»‪.‬‬
‫و همچنين گفته است‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫مالَكُم وَ يَغْفِْرلَكُم‬
‫نآ‬
‫صل ِ ْ‬
‫(يَا اَيُّهَاال ّذِي ْ‬
‫منُوا اَتَّقُواالل ّه وَ قُوْلُوا قَوْل ً َ‬
‫م أع ْ َ‬
‫ح لَك ُ ْ‬
‫َ‬
‫سدِيْدا ً ي ُ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ه فَقَد ْ فَاََز فَوْزا ً عظِيماً) (الحزاب‪)70- 71 :‬‬
‫ه و َر ُ‬
‫سوْل َ ُ‬
‫ن يُطِعِالل ّ َ‬
‫ذ ُنُوْبَكُم‪ ،‬وَ َ‬
‫م ْ‬

‫جلد اول‬

‫‪25‬‬

‫حيات صحابه‬
‫ترجمه‪« :‬اى مسلمانان از خدا بترسيد و سخن استوار بگوييد‪ ،‬تا كردارهاى شما را‬
‫برايتان اصلح سازد‪ ،‬و گناهان تان را براى شما بيامرزد‪ ،‬و هر كس كه از خدا و‬
‫پيامبرش اطاعت كند به كاميابى بزرگى دست يافته است»‪.‬‬
‫و خداوند تبارك و تعالى فرموده است‪:‬‬
‫َ‬
‫َ َّ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ه‬
‫ما ي ُ ْ‬
‫ه وَ لِلَّر ُ‬
‫منُوا ا ْ‬
‫جيْبُوا لِل ّ َ‬
‫ست ِ‬
‫نآ َ‬
‫ل اِذ َا دَعَاك ْ‬
‫م لِ َ‬
‫موا أنّالل َ‬
‫م َو اعْل ُ‬
‫حيِيْك ْ‬
‫سوْ ِ‬
‫(يَا اَيُّهَا ال ّذِي ْ َ‬
‫َ‬
‫حوْ ُ‬
‫ح َ‬
‫رون)‪( .‬النفال‪)24 :‬‬
‫ه اِلَيْهِ ت ُ ْ‬
‫يَ ُ‬
‫مْرءِ وَ قَلْبِهِ وَ أن َّ ُ‬
‫ن ال ْ َ‬
‫ش ُ ْ‬
‫ل بَي ْ َ‬
‫ترجمه‪« :‬اى كسانى كه ايمان آوردهايد‪ ،‬دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى‬
‫كه شما را به سوى چيزى مىخواند كه مايه حيات تان است‪ .‬و بدانيد كه خداوند ميان‬
‫انسان و قلب او حايل مىشود و اين كه همه شما نزد او (در قيامت) جمع خواهيد‬
‫شد»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) مىگويد‪:‬‬
‫َ‬
‫َّ‬
‫َّ‬
‫(قُ ْ َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫سوْ َ‬
‫ب الكافِرِيْن)‪( .‬آل عمران‪)32 :‬‬
‫ه لي ُ ِ‬
‫ح ّ‬
‫ل فَا ِ ْ‬
‫ه وَ الَّر ُ‬
‫ل أطِيْعُواالل ّ َ‬
‫ن تَوَلوا فاِنْالل َ‬
‫ترجمه‪« :‬بگو‪ :‬خدا و پيامبر را اطاعت كنيد‪ .‬اگر روى گردانيدند‪ ،‬خداوند كافران را‬
‫دوست نمىدارد»‪.‬‬
‫و فرموده است‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫سلنَا َ‬
‫سو َ‬
‫حفِيْظا)‪( .‬النساء‪:‬‬
‫م َ‬
‫ما أْر َ‬
‫ن يُطِِع الَّر ُ‬
‫ن تَوَلى فَ َ‬
‫ه‪ ،‬وَ َ‬
‫ل فَقَد ْ أطاعَ الل َ‬
‫( َ‬
‫ك عَليْهِ ْ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫‪)80‬‬
‫ترجمه‪« :‬كسى كه از پيغمبر اطاعت كند‪ ،‬اطاعت خدا را كرده‪ ،‬و هر كسى اعراض‬
‫كند‪ ،‬ما تو را بر آنان نگهبان نفرستادهايم»‪.‬‬
‫و فرموده است‪:‬‬
‫َّ‬
‫َّ‬
‫َّ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سوْ َ‬
‫صدِّيْقِيْن‬
‫ه عَليْه‬
‫مالل‬
‫ن يُطِعِالل‬
‫م‬
‫ل فَأولئ ِك‬
‫ن َوال ِّ‬
‫م ِ‬
‫ن انْعَ‬
‫ن الن ّبِيِّي ْ‬
‫معَ الذِي ْ‬
‫ه وَ الَّر ُ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫(و َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ِ‬
‫َّ‬
‫َّ‬
‫ُ‬
‫ً‬
‫ْ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ّ‬
‫ن اللهِ‪ ،‬وَ كفى بِاللهِ عَلِيْما)‪.‬‬
‫م‬
‫ل‬
‫َض‬
‫ف‬
‫ال‬
‫ك‬
‫ل‬
‫ذ‬
‫‪.‬‬
‫قا‬
‫ي‬
‫ف‬
‫ر‬
‫ك‬
‫لئ‬
‫أو‬
‫ن‬
‫س‬
‫ح‬
‫و‬
‫ن‪،‬‬
‫حي‬
‫ل‬
‫صا‬
‫ال‬
‫و‬
‫ء‬
‫َ‬
‫ا‬
‫د‬
‫ه‬
‫ش‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ ّ‬
‫َوال َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ ُ‬
‫َ‬
‫(النساء‪)69- 70 :‬‬
‫ترجمه‪« :‬هر كسى كه از خدا و پيامبر اطاعت نمايد‪ ،‬آنان با كسانى اند كه خداوند بر‬
‫آنان انعام كرده‪( ،‬و آنان عبارت اند) از‪ :‬پيامبران‪ ،‬صديقان‪ ،‬شهيدان و نيكوكاران‪ ،‬و‬
‫رفاقت آنان بهتر و نيكوست‪ ،‬اين فضلى است از جانب خدا‪ ،‬و خدا به عنوان عالم‬
‫كافى است»‪.‬‬
‫و خداوند مىفرمايد‪:‬‬
‫َّ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ن فِيْهَا‪ ،‬وَ ذل ِكَ‬
‫َ‬
‫سوْل‬
‫ن يُطِعِالل‬
‫حتِهَاالنَهارِ َ‬
‫ه يُد ْ ِ‬
‫جرِىْ ِ‬
‫جن ّا ٍ‬
‫ن تَ ْ‬
‫ت تَ ْ‬
‫ه َ‬
‫ه وَ َر ُ‬
‫خل ُ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫(وَ َ‬
‫خالِدِي ْ َ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ب‬
‫ه نَارا َ‬
‫حدُوْدَهُ يُد ْ ِ‬
‫ن يَعْ ِ‬
‫ه عَذ َا ٌ‬
‫ه َو يَتَعَد ّ ُ‬
‫ه وَ َر ُ‬
‫خالِدا فِيْهَا َو ل ُ‬
‫خل ُ‬
‫سوْل ُ‬
‫صالل َ‬
‫الْفَوُْز العَظِيْم‪ .‬وَ َ‬
‫م ْ‬
‫مهِيْن)‪( .‬النساء‪)13- 14 :‬‬
‫ُ‬
‫ترجمه‪« :‬و هر كسى حكم خدا و پيامبرش را اطاعت كند‪ ،‬وى را در باغهايى كه از‬
‫زير آن جوىها در جريان اند‪ ،‬داخل مىگرداند‪ ،‬و آنان در آنجا جاويدان مىباشند‪ ،‬و اين‬
‫است كاميابى بزرگ‪ .‬و كسى كه خدا و پيامبرش را نافرمانى كند و از حدود او تجاوز‬
‫كند او را در آتش مىاندازد‪ ،‬و او در آنجا جاويدان مىباشد‪ ،‬و برايش عذات ذلّت آور‬
‫است»‪.‬‬
‫و خداوند فرموده است‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سئَلُون َ َ‬
‫ل اْلَنْفَا ُ‬
‫صل ِ ُ‬
‫(ي َ ْ‬
‫ل لِل ّهِ وَ الَّر ُ‬
‫حوا ذ َاَت بَيْنِك ُ ْ‬
‫ل‪ ،‬فَاَتَّقَُوالل ّ َ‬
‫ه وَأ ْ‬
‫م‪ ،‬وَ‬
‫سوْ ِ‬
‫ن اْلَنْفَال‪ ،‬قُ ِ‬
‫ك عَ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫م‬
‫مؤْ ِ‬
‫مؤْ ِ‬
‫منُو َ‬
‫ه اِ ْ‬
‫ه وَ َر ُ‬
‫ت قلوْبُهُ ْ‬
‫جل ْ‬
‫ه وَ ِ‬
‫ن اَِذا ذ ُكَِرالل ُ‬
‫ما ال ُ‬
‫منِين‪ .‬اِن ّ َ‬
‫م ُ‬
‫ن كنْت ُ ْ‬
‫سوْل ُ‬
‫اَطِيْعُواالل َ‬
‫ن َالذِي ْ َ‬
‫م َّ‬
‫ن ال َّ‬
‫ما‬
‫صله وَ ِ‬
‫موْ َ‬
‫م يَتَوَك ّلُو َ‬
‫ن يُقِي ْ ُ‬
‫مانا ً وَ عَلى َربِّهِ ْ‬
‫م اِي ْ َ‬
‫ه َزادَتْهُ ْ‬
‫م آيات ُ ُ‬
‫ت عَلَيْهِ ْ‬
‫وَ اِذ َا تُلِي َ ْ‬
‫ن‪ .‬اَل ّذِي ْ َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫مغْفَِره وَ ِرْزقٌ‬
‫ت ِ‬
‫مؤْ ِ‬
‫م دََر َ‬
‫ن َ‬
‫منُوْ َ‬
‫م َو َ‬
‫عنْد َ َربِّهِ ْ‬
‫جا ٌ‬
‫حقا‪ ،‬لهُ ْ‬
‫م ال ُ‬
‫م يُنْفِقُون‪ .‬أوُلئ ِك هُ ُ‬
‫َرَزقْنَا هُ ْ‬
‫كَرِيْم) (النفال‪)1 – 4 :‬‬
‫جلد اول‬

‫‪26‬‬

‫حيات صحابه‬
‫ترجمه‪« :‬از تو درباره غنايم مىپرسند‪ ،‬بگو‪ :‬غنايم مخصوص خدا و پيامبر است‪،‬‬
‫بنابراين از خدا بترسيد و ميان برادرانى كه با هم ستيزه دارند‪ ،‬آشتى دهيد و از خدا و‬
‫پيامبرش اطاعات كنيد‪ ،‬اگر ايمان داريد‪ .‬مؤمنان تنها كسانى هستند كه هرگاه نام خدا‬
‫برده شود‪ ،‬دلهاى شان ترسان و هراسان مىگردد‪ ،‬و هنگامى كه آيات او بر آنان‬
‫خوانده شود‪ ،‬ايمان شان افزوده مىگردد‪ ،‬و تنها بر پروردگارشان توكّل دارند‪ .‬آنها كه‬
‫نماز را برپا مىدارند و از آنچه به آنها روزى دادهايم انفاق مىكنند‪ .‬اينان مؤمنان‬
‫حقيقى هستند‪ ،‬براى شان درجه هايى نزد پروردگار شان هست و براى آنها آمرزش و‬
‫روزى نيكو و با عّزت است»‪.‬‬
‫و گفته است‪:‬‬
‫َ‬
‫ن عَن ال ْ‬
‫منْكَرِ‪،‬‬
‫م ْعروُ ْ‬
‫منَا ِ‬
‫مؤْ ِ‬
‫مؤ ْ ِ‬
‫ف‪َ ،‬و يَنْهُوْ َ‬
‫رو َ‬
‫ت بَعْ ُ‬
‫منُوْ َ‬
‫ن بِال ْ َ‬
‫ض‪ َ ،‬يَأ ُ‬
‫ن وَ ال ْ ُ‬
‫(وَال ْ ُ‬
‫م ُ ْ‬
‫ضهُم أوْلِيَا ُء ب َ ْع ٍ‬
‫ِ َّ ُ َّ‬
‫ن ال َّ‬
‫ه‬
‫َو ي ُ ِ‬
‫سيَْر َ‬
‫صلَه‪ ،‬وَ يُؤْتُوْ َ‬
‫موْ َ‬
‫ه‪ ،‬اُولئِك َ‬
‫ه وَ َر ُ‬
‫ح ُ‬
‫سوْل ُ‬
‫ن الَّزكاه‪ ،‬وَ يُطِيْعُوْ َنالل ّ َ‬
‫قي ْ ُ‬
‫ه‪ ،‬ا ِ ّنالل َ‬
‫م الل ُ‬
‫مهُ ُ‬
‫حكِيْم)‪( .‬التوبه‪)71 :‬‬
‫عَزِيٌْز َ‬
‫ترجمه‪« :‬و مردان و زنان مؤمن ولى (و يار و ياور) يكديگراند‪ ،‬امر به معروف و نهى‬
‫از منكر مىكنند‪ ،‬نماز را برپا مىدارند و زكات را مىپردازند و خدا و رسولش را اطاعات‬
‫مىنمايند‪ ،‬خداوند به زودى آنها را مورد رحمت خويش قرار مىدهد‪ ،‬خداوند توانا و‬
‫حكيم است»‪.‬‬
‫و خداوند تبارك و تعالى مهربانى نموده‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫(قُ ْ‬
‫حيْم)‪.‬‬
‫ه غَفُوٌْر َر ِ‬
‫م تُ ِ‬
‫ه فَا ّتِبُعْوِنى ي ُ ْ‬
‫ل اِ ْ‬
‫م‪ ،‬وَالل ُ‬
‫م ذ ُنُوُبَك ُ ْ‬
‫ه وَ يَغْفِْرلك ُ ْ‬
‫مالل ُ‬
‫حبِبْك ُ ُ‬
‫حبُّوْنَالل ّ َ‬
‫ن كُنْت ُ ْ‬
‫(آل عمران‪)31 :‬‬
‫ترجمه‪« :‬بگو‪ :‬اگر خدا را دوست مىداريد‪ ،‬از من پيروى كنيد‪ ،‬تا خدا شما را دوست‬
‫بدارد و گناهان تان را بيامرزد‪ ،‬و خدا آمرزنده و مهربان است»‪.‬‬
‫و خداوند تبارك و تعالى مهربانى نموده است‪:‬‬
‫َّ‬
‫َ ُ‬
‫ْ‬
‫هّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫م ال ِ‬
‫ن يَْر ُ‬
‫ن كا َ‬
‫سوَه َ‬
‫(لَقَد ْ كا َ َ‬
‫ه َو اليَوْ َ‬
‫ح َ‬
‫سوْلِالل ّهِ أ ْ‬
‫م فِى َر ُ‬
‫جوْاالل َ‬
‫خَر وَ ذ َكرالل َ‬
‫سنَه ل ِ َ‬
‫ن لَك ُ ْ‬
‫م ْ‬
‫كَثَيْراً)‪(.‬الحزاب‪)21 :‬‬
‫ترجمه‪« :‬براى شما در زندگى‪ ،‬رسول خدا و تعليم وى سرمشق نيكويى است‪ ،‬البته‬
‫براى آنكه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارد‪ ،‬و خدا را بسيار ياد مىكند»‪.‬‬
‫و خداوند تبارك و تعالى گفته است‪:‬‬
‫سوْ َ‬
‫ه فَانْتَهُوا)‪( .‬الحشر‪)7 :‬‬
‫ل فَ ُ‬
‫م الَّر ُ‬
‫م عَن ْ ُ‬
‫مان َ َهاك ُ ْ‬
‫خذ ُوْهُ وَ َ‬
‫مآ اَتاك ُ ُ‬
‫(و َ‬
‫َ‬
‫ترجمه‪« :‬آنچه را پيامبر خدا براى شما آورده بگيريد و اجرا كنيد‪ ،‬و آنچه را از آن نهى‬
‫كرده خوددارى نماييد و باز ايستيد»‪.‬‬
‫‪ - 2‬احاديث در اطاعات و پيروى از پيامبر ص وخلفاى وى ن‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ل رسولُاللَّه ص‪( :‬م َ‬
‫قا َ َ‬
‫ه‪،‬‬
‫ِ‬
‫ن أطَاعَنِى فَقَد ْ أطَاعَ الل ّ َ‬
‫َ ْ‬
‫ل‪ :‬قا َ َ َ ُ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫م َ‬
‫َ َ‬
‫ميْرِى‬
‫ىأ ِ‬
‫ن أطَاَعَ أ ِ‬
‫ى‪ ،‬وَ َ‬
‫نع َ‬
‫م ْ‬
‫َ ْ‬
‫ص َ‬
‫ميْرِى فَقَد ْ أطاعَن ِ ْ‬

‫خارىُ عَ َ‬
‫خرِِج الْب ُ َ‬
‫أَ ْ‬
‫ى هَُريَْرهَ‬
‫ن أب ِ‬
‫ْ‬
‫ّ‬
‫ِ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ه‪َ .‬و‬
‫صى الل ّ َ‬
‫َو َ‬
‫ن عَ َ‬
‫صانِى فَقَد ْ عَ َ‬
‫م ْ‬
‫صانِى)‪.‬‬
‫فَقَد ْ عَ َ‬
‫بخارى از ابوهريره روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬هر كسى از‬
‫من اطاعت كند‪ ،‬خداوند را اطاعت كرده‪ ،‬و هر كس از من نافرمانى كند‪ ،‬خداوند را‬
‫نافرمانى نموده است‪ .‬و هر كس از اميرى كه من مقّرر نمودهام اطاعت نمايد‪ ،‬او‬
‫ازمن اطاعت نموده‪ ،‬و هر كس از امير من نافرمانى كند‪ ،‬او از من نافرمانى كرده‬
‫‪1‬‬
‫است»‪.‬‬
‫‪ 1‬بخاری (‪.)1738‬‬

‫جلد اول‬

‫‪27‬‬

‫حيات صحابه‬
‫خارىُ أَيْضا ً عَن أَبى هُري ْره مرفُوعاً‪( :‬ك ُ ُّ‬
‫ل أ ُ َّ‬
‫ن أبَى‪،‬‬
‫ى يَد ْ ُ‬
‫وَ أ َ ْ‬
‫ن ال ْ َ‬
‫خلُو َ‬
‫خَر َ‬
‫جنَّه اِّل َ‬
‫َ ْ ْ‬
‫م ْ‬
‫ْ ِ ْ َ َ‬
‫ج الْب ُ َ ِ ّ‬
‫مت ِ ْ‬
‫خ َ‬
‫صانى فَقَد أبَى)‪ .‬كذا فى (الجامع) (‪)233/2‬‬
‫ن أَطَاَعنِى د َ َ‬
‫ل ال َ‬
‫جنَّه وَ َ‬
‫َ‬
‫من عَ َ‬
‫م ْ‬
‫متم وارد‬
‫ا‬
‫«همه‬
‫است‪:‬‬
‫نموده‬
‫روايت‬
‫ابوهريره‬
‫از‬
‫مرفوع‬
‫شكل‬
‫به‬
‫همچنان‬
‫بخارى‬
‫ّ‬
‫جنّت مىشوند‪ ،‬مگر آن كس كه ابا ورزد‪ ،‬هر كس از من اطاعت نمايد داخل جنّت‬
‫مىشود‪ ،‬و هر كس از من نافرمانى كند ابا ورزيده است»‪ 1.‬اين چنين در (الجامع) (‪23‬‬
‫‪ )3/2‬آمده است‪.‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫جابِرٍ قَا َ‬
‫م فَقَالوا‪:‬‬
‫وَ أ ْ‬
‫ل‪َ ( :‬‬
‫ن َ‬
‫خَر َ‬
‫ملئِكه اِلى الن ّبِى ص َو هُوَ نَائ ِ ٌ‬
‫ت َ‬
‫جاءَ ْ‬
‫خارىُّ أيضا عَ ْ‬
‫ج الب ُ َ ِ‬
‫ا ِ َّ‬
‫ضهُم‪ :‬ا ِ َّ‬
‫مثَلً‪ :‬قَا َ‬
‫م وَ قَا َ‬
‫ن‬
‫صا ِ‬
‫ل بَعْ ُ‬
‫مثَل ً فَا ْ‬
‫ل بَعْ ُ‬
‫ه َ‬
‫ضرِبُوا ل َ ُ‬
‫حبَكُم هَذا َ‬
‫ضهُم‪ :‬اِنَّه نَائ ِ ٌ‬
‫ن لِ َ‬
‫ن العَي ْ َ‬
‫جعَ َ‬
‫ث‬
‫مأدُبَه‪ ،‬وَ بَعَ َ‬
‫ب يَقْظا ُ‬
‫مه وَ القَل َ‬
‫ل بَنَى دارا ً وَ َ‬
‫ل َر ُ‬
‫مثَل ُ ُ‬
‫ن‪ ،‬فَقَالوا‪َ :‬‬
‫نَائ ِ َ‬
‫ل فِيْهَا َ‬
‫ه كَ َ‬
‫ج ٍ‬
‫مث َ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫خل الدّار وَ أك َ‬
‫م‬
‫ب الدّاعى د َ َ‬
‫دَا ِ‬
‫ب الدّا ِ‬
‫ل ِ‬
‫جا َ‬
‫نا َ‬
‫عيا‪ ،‬ف َ‬
‫عى ل ْ‬
‫م يُ ِ‬
‫نل ْ‬
‫مأدُبَه‪ ،‬وَ َ‬
‫ن ال َ‬
‫ج ِ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫م َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫قهْهَا‪ ،‬قَا َ‬
‫ه يَفْ َ‬
‫م‪َ :‬و‬
‫يَد ْ ُ‬
‫م يَأكل ِ‬
‫ل بَعْ ُ‬
‫ضهُم‪ :‬اِن ّ ُ‬
‫مأدُبَه‪ ،‬فَقَالوا‪ :‬اوِّلوهَا ل ُ‬
‫ن ال َ‬
‫ل الدّاَر َو ل ْ‬
‫ه نائ ِ ٌ‬
‫م َ‬
‫خ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫قَا َ‬
‫من‬
‫جن ّه‪ ،‬والدّا ِ‬
‫ل بَعْ ُ‬
‫م َ‬
‫ن‪ ،‬فَقَالوا‪ :‬الدّاُر ال َ‬
‫ب يَقْظا ُ‬
‫مه َوالقَل ُ‬
‫ضهُم‪ :‬ا ِ ّ‬
‫مدٌ‪ ،‬فَ َ‬
‫ح ّ‬
‫عى ُ‬
‫ن نَاِئ َ َ‬
‫ن العَي ْ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ً‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ح َّ‬
‫ح َّ‬
‫ن‬
‫م َ‬
‫م َ‬
‫م َ‬
‫ه‪ ،‬وَ ُ‬
‫صى الل َ‬
‫صى ُ‬
‫ه‪ ،‬وَ َ‬
‫مدا فَقَد أطاعَ الل َ‬
‫ح ّ‬
‫أطَاع ُ‬
‫مدا فَقَد ْ عَ َ‬
‫ن عَ َ‬
‫مد فَْرقٌ بَي ْ َ‬
‫م ْ‬
‫النّاس)‪.‬‬
‫بخارى همچنان از جابر روايت نموده كه گفت‪« :‬در حالى فرشته هايى نزد پيامبر‬
‫ص آمدند كه وى در خواب بود‪ ،‬آنها گفتند‪ :‬اين دوست تان براى خود مثالى دارد‪ ،‬پس‬
‫برايش مثالى بزنيد‪ ،‬بعضى آنها گفتند‪ :‬وى خواب است‪ ،‬و عدّه‪ ،‬ديگرى از آنها گفتند‪:‬‬
‫چشم خواب‪ ،‬ولى قلب بيدار است‪ ،‬گفتند‪ :‬مثال وى مانند مردى است كه منزلى را‬
‫بنا نموده‪ ،‬و در آن مهمانى را ترتيب داده‪ ،‬و دعوت دهندهاى را فرستاده است‪ .‬هر‬
‫كس كه دعوت‪ ،‬دعوت دهنده را پذيرفت داخل منزل شده و از مهمانى خواهد خورد‪،‬‬
‫و كسى كه دعوت دعوتگر را نپذيرد نه داخل منزل شود‪ ،‬و نه هم از مهمانى خواهد‬
‫خورد‪ .‬ملئك گفتند‪ :‬اين را براى وى تأويل كنيد تا بداند‪ .‬بعضى آنها گفتند‪ :‬وى خواب‬
‫است‪ ،‬و بعضى ديگرشان اظهار داشتند‪ :‬چشم خواب‪ ،‬ولى قلب بيدار است‪.‬‬
‫فرمودند‪ :‬منزل جنت است [و صاحب آن خداوند] و دعوتگر محمد‪ ،‬بنابراين هر كس‬
‫مد اطاعت كند‪ ،‬از خداوند اطاعت نموده‪ ،‬و هر كس از محمد‪ ،‬نافرمانى كند‪ ،‬از‬
‫از مح ّ‬
‫‪3‬‬
‫‪2‬‬
‫خداوند نافرمانى نموده‪ ،‬و محمد‪ ،‬تمييز دهنده آشكارى در ميان مردم است»‪.‬‬
‫شى اين را‪ ،‬چنان كه درالمشكاه (ص ‪ )21‬آمده‪ ،‬با معنىاش‬
‫جَر ِ‬
‫دارمى از ربيعه ُ‬
‫روايت نموده است‪.‬‬
‫َ‬
‫ج ال َّ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫مث َ ُ‬
‫ن عن ابى موسى قال‪ :‬قَا َ‬
‫ما‬
‫شيخا ُ‬
‫َو أخَر َ‬
‫ل َ‬
‫مثَلِى وَ َ‬
‫ما َ‬
‫ل رسولاللهِ ص‪( :‬اِن ّ َ‬
‫َ‬
‫ى‪َ ،‬و اِنّى أنَاَ‬
‫ً‬
‫ل أتى قَوْما‪ ،‬فَقَا َ‬
‫مث َ‬
‫ش بِعَيْن َ َّ‬
‫ج‬
‫ت ال َ‬
‫ل َر ُ‬
‫ى َرأي ُ‬
‫ه بِهِ ك َ َ‬
‫بَعَثَنِىَالل ّ ُ‬
‫جي ْ َ‬
‫ل‪ :‬يَا قَوْم ِ اِن ّ ِ‬
‫ٍ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫جوا فَانْطَلَقُوا عَلى‬
‫ن قَو ِ‬
‫ه طَائِفَه ِ‬
‫مهِ فَأدْل َ ُ‬
‫جاءَ‪ ،‬فَالن َّ َ‬
‫ن‪ ،‬فَالن َّ َ‬
‫النَّذِيُر العُريا ُ‬
‫جاءَ‪ ،‬فَأطَاعَ ُ‬
‫م ْ‬
‫ش فَاَهْلَكَهُم‬
‫ت طَائِفَه ِ‬
‫م ال ْ َ‬
‫صب َّ َ‬
‫صب َ ُ‬
‫م فَن َ َ‬
‫حهُ ُ‬
‫حوا َ‬
‫جوا‪ ،‬و كَذَّب َ ْ‬
‫مهَلِهِ ْ‬
‫َ‬
‫جي ْ ُ‬
‫مكَانَهُم فَ َ‬
‫منْهُم فَا َ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ع‬
‫ن‬
‫م‬
‫ل‬
‫مث‬
‫و‬
‫ه‬
‫ب‬
‫ت‬
‫جئ‬
‫ما‬
‫ع‬
‫ب‬
‫ات‬
‫ف‬
‫ى‬
‫َن‬
‫ع‬
‫ا‬
‫أط‬
‫من‬
‫ل‬
‫مث‬
‫ك‬
‫ل‬
‫ذ‬
‫ف‬
‫م‪،‬‬
‫ه‬
‫ح‬
‫ا‬
‫جت‬
‫ا‬
‫ت‬
‫جئ‬
‫ما‬
‫ب‬
‫ذ‬
‫ك‬
‫و‬
‫ى‬
‫صان‬
‫َ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫َّ َ َ ِ ُ ِ ِ َ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ َ ِ ُ‬
‫َ‬
‫وَ ْ َ َ ُ‬
‫َ‬
‫َ ْ‬
‫ق)‪.‬‬
‫بِهِ ِ‬
‫ن ال ْ َ‬
‫ح ِّ‬
‫م َ‬
‫شيخان (بخارى و مسلم)‪ :‬از ابوموسى روايت نمودهاند كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص‬
‫فرمود‪« :‬مثال من و مثال آنچه خداوند مرا به آن مبعوث نموده چون مثال مردى‬
‫است كه نزد قومى آمده‪ ،‬و گفت‪ :‬اى قوم‪ ،‬من لشكر را به چشم خود ديدم‪ ،‬و من‬
‫‪ 1‬بخاری (‪.)7280‬‬

‫‪ 2‬يعنى بامبعوث شدن وى مردم به دو گروه تقسيم شدهاند‪ ،‬گروهى كه وى را پيروى مىكنند‬
‫َ‬
‫مسلمانان و حزب الل ّهاند‪ ،‬و گروهى كه از وى پيروى نمىكنند‪ ،‬كفّار و حزب شيطان مىباشند‪ ،‬و اين‬
‫خود تمييز واضح و آشكارى در ميان مردم است‪.‬‬
‫‪ 3‬بخاری (‪.)7281‬‬

‫جلد اول‬

‫‪28‬‬

‫حيات صحابه‬
‫بيم دهندهاى آشكار هستم‪ ،‬بنابراين درصدد نجات خود باشيد‪ ،‬درصدد نجات خود‬
‫باشيد‪ .‬گروهى از وى اطاعت نموده و در همان فرصت‪ ،‬شبانگاه به آهستگى به راه‬
‫افتاده و نجات يافتند‪ ،‬و گروه ديگرى از ايشان او را تكذيب نموده و شب را در همان‬
‫جاى شان روز نمودند‪ ،‬صبحگاهان لشكر بر آنها هجوم آورده آنها را به هلكت رسانيد‬
‫و ريشه كن نمود‪ ،‬اين مثال كسى است كه مرا اطاعت و از آنچه من با خود آوردم‪،‬‬
‫پيروى كند‪ ،‬و همچنان مثال كسى است كه از من نافرمانى و آن حق را كه با خود‬
‫‪1‬‬
‫آوردهام‪ ،‬تكذيب نمايد»‪.‬‬
‫َّ َّ‬
‫ُ َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫مذِ ُّ‬
‫ل‪ :‬قا َ‬
‫مرو (رضىالل ّه عنهما) قا َ‬
‫ه‬
‫وَ أ ْ‬
‫ج التِّْر ِ‬
‫خَر َ‬
‫صلىالل ُ‬
‫ى عَن عَبدِالل ّهِ بن عَ ْ‬
‫ل رسولاللهِ َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن عَلَى أ َّ‬
‫سل ّم‪( :‬لَيَأتِي َ َّ‬
‫سَرائِي َ‬
‫ن‬
‫ل َ‬
‫ل َ‬
‫حتَّى ا ِ ْ‬
‫عَلَيْهِ َو َ‬
‫ى اِ ْ‬
‫متِى ك َ َ‬
‫ل بِالنَّعْ ِ‬
‫حذ ْوَ النَّعْ ِ‬
‫ما أتى ُ عَلى بَن ِ ْ‬
‫َ‬
‫ك‪ ،‬وَ ا ِ َّ‬
‫صنَعْ ذل ِ َ‬
‫ى أ َّ‬
‫ن أتَى أ َّ‬
‫ت‬
‫ه عَلَنِيَه لَكَا َ‬
‫كَا َ‬
‫ى اِ ْ‬
‫ل َتَفََّر َقَ ْ‬
‫ى َ‬
‫م ُ‬
‫ن منْهُم َ‬
‫ن يَ ْ‬
‫سَراِئي ِ‬
‫م َ‬
‫م ْ‬
‫ن ب َ ُن ِ ْ‬
‫مت ِ ْ‬
‫ن فِ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫مل ّه وَ تَفْتَرِقُ ا ُ َّ‬
‫مل ّه‬
‫ى ثَل َ‬
‫ن ِ‬
‫ن ِ‬
‫م فِىالنَّارِ ا ِ ّل ِ‬
‫ث وَ َ‬
‫ن وَ َ‬
‫مل ّه كُل ّهُ ْ‬
‫متِى عَل َ ٍ‬
‫سبْعِي ْ َ‬
‫سبْعِي ْ َ‬
‫عَلى اِثْنَتَي ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ل الل ّهِ؟ قَا َ‬
‫سوْ َ‬
‫حابِى)‪.‬‬
‫وَا ِ‬
‫ص َ‬
‫ى يَا َر ُ‬
‫ل‪َ ( :‬‬
‫حده‪ )،‬قَالُوا‪َ :‬‬
‫ما أنَا عَلَيْهِ وَ أ ْ‬
‫مَ ْ‬
‫ن هِ َ‬
‫َّ‬
‫ّ‬
‫ترمذى از عبدالله بن عمرو (رضىالله عنهما) روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص‬
‫مت من نيز خواهد آمد‪ ،‬حتى اگر‬
‫فرمود‪ :‬آنچه بر بنى اسرائيل آمده بود عين آن بر ا ّ‬
‫مت من كسى خواهد بود كه اين‬
‫كسى از آنها با مادرش آشكار زنا نموده باشد‪ ،‬در ا ّ‬
‫مت من به‬
‫عمل را انجام مىدهد‪ ،‬و بنى اسرائيل به هفتاد و دو گروه تقسيم شدند‪ ،‬و ا ّ‬
‫هفتاد و سه گروه تقسيم مىشود‪ ،‬همه آنها در آتشاند به جز يك گروه‪ ،‬گفتند‪ :‬اى‬
‫‪2‬‬
‫پيامبر خدا اين گروه كدام است؟ گفت‪« :‬آنچه من و اصحابم بر آن هستيم»‪.‬‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ى َو أبوداود َ ‪َ -‬واللَّفْ ُ‬
‫مذِ ُّ‬
‫سارِيَه قَا َ‬
‫صل ّى بِنَا‬
‫وَ ا َ ْ‬
‫ج الِتّْر ِ‬
‫خَر َ‬
‫ن َ‬
‫ظ لَ ُ‬
‫ل‪َ :‬‬
‫ض بْ ِ‬
‫ه ‪ -‬عَ ِ‬
‫ن العِْربَا ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ت يَوْم ٍ ث ُ َّ‬
‫م أقْب َ َ‬
‫عظَه بَلِيْغَه‪،‬‬
‫موْ ِ‬
‫و ْ‬
‫ه عَلَيهِ وَ َ‬
‫َر ُ‬
‫م ذ َا َ‬
‫سل ّ ْ‬
‫صل ّىالل ّ ُ‬
‫جهِهِ‪ ،‬فَوَع ََظَنَا َ‬
‫سوْلُالل ّهِ َ‬
‫ل عَلَيْنَا ب ِ َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫عظهَ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سو َ‬
‫ج ٌ‬
‫ب‪ ،‬فَقا َ‬
‫مو ِ‬
‫ت ِ‬
‫ت ِ‬
‫منْهَا العُيُو ُ‬
‫ل َر ُ‬
‫منْهَا القُلو ُ‬
‫ل اللهِ! كأ ّ‬
‫ل‪ :‬يَا َر ُ‬
‫ذََرفَ ْ‬
‫جل ْ‬
‫ن َو َو ِ‬
‫ن هَذِهِ َ ْ‬
‫َّ‬
‫َّ‬
‫شيّا‪ً،‬‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ماذ َا تَعْهَد ُ اِليْنا؟ قا َ‬
‫حب َ ِ‬
‫ل‪( :‬اوْ ِ‬
‫ن عَبْدًا َ‬
‫مع وَالطاعَه‪ ،‬وَ ا ِ ْ‬
‫صيْكم بِتَقْوَىاللهِ وَال ّ‬
‫س ْ‬
‫موَدٍِّع‪ ،‬فَ َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫خلفَاءِ‬
‫و‬
‫ى‬
‫ت‬
‫سن‬
‫ب‬
‫م‬
‫ك‬
‫ي‬
‫ل‬
‫ع‬
‫ف‬
‫را‬
‫ي‬
‫ث‬
‫ك‬
‫ا‬
‫ف‬
‫ل‬
‫خت‬
‫ا‬
‫رى‬
‫سي‬
‫ف‬
‫ى‬
‫د‬
‫ع‬
‫ب‬
‫م‬
‫ك‬
‫من‬
‫ش‬
‫ع‬
‫ي‬
‫ن‬
‫م‬
‫ه‬
‫ن‬
‫ا‬
‫سن ّه ال ُ‬
‫ْ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ّ‬
‫ِ‬
‫ْ‬
‫ِ‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ ُ‬
‫ِ ُ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫فَ ُ َ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫م َّ‬
‫موْرِ‪،‬‬
‫حدَثَا ِ‬
‫الَّرا ِ‬
‫م ْ‬
‫سكوْا بِهَا وَ عَ ّ‬
‫ن‪ ،‬ت َ َ‬
‫ت ال ُ ُ‬
‫م وَ ُ‬
‫جذِ‪ ،‬وَ اِي ّاك ْ‬
‫ضوا عَليْهَا بِالن ّوا ِ‬
‫ن ال َ‬
‫مهْدِي ِّي ْ َ‬
‫شدِي ْ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫فَا ِ َّ‬
‫حدَثَه بِدْعَه َو ك ُ ّ‬
‫ن كُ ّ‬
‫ضلَله)‪.‬‬
‫ل بِدْعَه َ‬
‫م ْ‬
‫ل ُ‬
‫عرباض بن ساريه روايت نمودهاند‬
‫ترمذى و ابوداود ‪ -‬و لفظ از ابوداود است ‪ -‬از ِ‬
‫كه گفت‪ :‬پيامبر ص روزى براى ما نماز داد‪ ،‬بعد روى خود را به طرف ما گردانيد‪ ،‬و‬
‫آنچنان وعظ مؤثرى براى مان نمود‪ ،‬كه چشمها در آن اشك ريختند‪ ،‬و قلبها خوفناك و‬
‫هراسان شدند‪ .‬مردى گفت‪ :‬اى پيامبر خدا‪ ،‬گويى اين موعظه خداحافظى باشد‪ ،‬پس‬
‫‪3‬‬
‫براى ما چه سفارشى مىكنى؟ گفت‪« :‬شما را به ترس از خدا‪ ،‬شنيدن و طاعت‬
‫وصيت و سفارش مىكنم‪ ،‬اگر چه بنده حبشى هم باشد چون هر كسى كه از شما بعد‬
‫از من زندگى به سر برد‪ ،‬اختلفات زيادى را خواهد ديد‪ ،‬در آن صورت بايد به سنّت‬
‫من و سنّت خلفاى راشدين كه هدايت شدگانند عمل كنيد‪ .‬به آن چنگ زنيد‪ ،‬و آن را با‬
‫دندانهاى پسين خود محكم بگيريد‪ ،‬و از چيزهاى نو پديد [در دينتان] برحذر باشيد‪ ،‬زيرا‬
‫‪4‬‬
‫هر چيز نو پديدى‪ ،‬بدعت و هر بدعتى گمراهى است»‪.‬‬

‫‪ 1‬بخاری (‪ )6482( ، )2783‬و مسلم (‪.)5844‬‬
‫‪ 2‬ترمذی (‪ )2641‬ترمذی آن را «حسن غریب» دانسته است‪ .‬همچنین آلبانی آن را در صحیح ترمذی به شماره ی (‪ )2129‬آورده است‪ .‬حاکم نیز آن را‬
‫روایت کرده است (‪ ، )1/128‬و همینطور مروزی در «السنة» (صفحه ی ‪ ،)18‬در سند آن عبدالرحمن الفریقی است که ضعیف است اما حدیث شواهدی‬
‫شمارهی (‪.)204‬‬
‫‌‬
‫دارد‪ .‬نگا‪« :‬السلسلة الصحیحة» به‬

‫‪ 3‬هدف ازين اطاعت از اولو المر مىباشد‪ .‬م‪.‬‬
‫‪ 4‬صحیح‪ .‬ترمذی (‪ ، )2676‬و ابوداود (‪ ، )4607‬و ابن ماجه (‪ ، )44 ، 43 ، 42‬و ابن حبان (‪ -5‬احسان) ‪ ،‬و حاکم (‪ .)1/95‬ترمذی درباره‌ی آن می‬
‫گوید‪« :‬حسن صحیح» است‪ .‬حاکم نیز آن را صحیح دانسته است و ذهبی و آلبانی آن را موقوف دانسته اند‪ .‬نگا‪ :‬صحیح ترمذی (‪.)2157‬‬

‫جلد اول‬

‫‪29‬‬

‫حيات صحابه‬
‫خرج رزين عَن عُمر مرفُوعاً‪َ ( :‬‬
‫َ‬
‫ن بَعْدِى‪،‬‬
‫ص ِ‬
‫حابِى ِ‬
‫ن اختِل َ ِ‬
‫ت َرب ّ‬
‫َ‬
‫سأل ْ ُ‬
‫فأ ْ‬
‫م ْ‬
‫َ َ‬
‫ى عَ ْ‬
‫َ ْ ْ‬
‫وَ ا َ ْ َ َ َ ِ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫مدُ! ا ِ َّ‬
‫ن ال َّ‬
‫حاب َ َ‬
‫ح َّ‬
‫ن‬
‫فَأَوْحى اِل َ َّ‬
‫ك ِ‬
‫ض َها أقْوى ِ‬
‫جوْم ِ ِ‬
‫ما ِء بَعْ ُ‬
‫منْزِلَه الن ُّ َ‬
‫ص َ‬
‫م َ‬
‫س َ‬
‫عنْدِى ب ِ َ‬
‫ى‪ :‬يَا ُ‬
‫نأ ْ‬
‫م ْ‬
‫م َ‬
‫م َّ‬
‫خذ َ ب ِ َ‬
‫دى)‪َ .‬و‬
‫ن اَ َ‬
‫نا ْ‬
‫ختَِلفِهِم فَهُوَ ِ‬
‫ىء ِ‬
‫م عَلَيْهِ ِ‬
‫وٌر‪ ،‬فَ َ‬
‫ماهُ ْ‬
‫ش ٍ‬
‫م ْ‬
‫ل نُ ْ‬
‫ض‪َ ،‬و لِك ُ ٍ‬
‫عنْدِى عَلَى هُ ً‬
‫م ْ‬
‫بَعْ ٍ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫م) كذا فى جمع الفوائد (‪)201/2‬‬
‫حابِى كَالن ّ ُ‬
‫ص َ‬
‫م اِهْتَدَيْت ُ ْ‬
‫م اِقْتَدَيْت ُ ْ‬
‫جوم ِ بِأي ِّهِ ْ‬
‫قَاَل‪( :‬أ ْ‬
‫َ‬
‫رزين از عمر به شكل مرفوع روايت نموده كه رسولالل ّه ص فرمود‪« :‬از‬
‫پروردگارم درباره اختلف اصحابم بعد از خود پرسيدم‪ ،‬خداوند به من وحى فرستاد‪:‬‬
‫اى محمد‪ ،‬اصحاب نزد من به منزله ستارگان آسمان اند كه بعضى از ديگرى قوى‬
‫تراند‪ ،‬و همه آنان از نورى برخوردارند‪ ،‬و كسى كه به هر آنچه عمل نمايد كه صحابه‬
‫برآنند با وجود اختلف شان‪ ،‬او نزد من بر هدايت است»‪ ،1‬و گفت‪« :‬اصحابم چون‬
‫ستارگاناند به هر كدام شان اقتدا كنيد‪ ،‬هدايت شدهايد»‪ .2‬در جمع الفوائد (‪)201/2‬‬
‫اين چنين آمده‪.‬‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ْ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ن‬
‫حذ َيْفَه‬
‫وَ ا َ ْ‬
‫ج التِّْر ِ‬
‫ن ُ‬
‫خَر َ‬
‫َ‬
‫ى ل أدْرِىْ قدَْر بَقَائِى فِيْك ْ‬
‫م‪ ،‬فاقتُدوا بِالذِي ْ َ‬
‫مذِىّ عَ ْ‬
‫مْرفوعا‪( :‬اِن ِّ ْ‬
‫َ‬
‫ى عَ َّ‬
‫ن بَعْدِى ‪ -‬وَ ا َ َ‬
‫ما‬
‫ِ‬
‫مارٍ‪ ،‬وَ َ‬
‫شاَر اِلى أِبى بَكْرٍ وَ عُ َ‬
‫مَر) (رضىالل ّه عنهما) ‪ -‬وَ اهْتَدُوا بِهَد ِ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫صدِّقُوْه)‪.‬‬
‫َ‬
‫م ْ‬
‫ن َ‬
‫حد ّثَك ْ‬
‫سعُودٍ فَ َ‬
‫م اب ُ‬
‫َّ‬
‫ترمذى از حذيفه به شكل مرفوع روايت نموده كه رسولالله ص فرمود‪« :‬من‬
‫اندازه بقاى خود را در ميان شما نمىدانم‪ ،‬بنابراين به اين دو شخص كه بعد از من‬
‫َ‬
‫هستند‪ ،‬اقتدا كنيد ‪ -‬و به ابوبكر و عمر (رضىالل ّه عنهما) اشاره نمود ‪ -‬و از راهنمايى و‬
‫مار هدايت جوييد‪ ،‬و آنچه را ابن مسعود به شما مىگويد وى را تصديق‬
‫هدايت ع ّ‬
‫نماييد»‪.3‬‬
‫َ‬
‫خر َ‬
‫َ‬
‫ن أ َْ‬
‫ل‪ :‬قَا َ‬
‫ى قَا َ‬
‫سنَّه‬
‫لب‬
‫مَزن ِ‬
‫ن الحار ِ‬
‫وَ أ ْ َ َ‬
‫حيا ُ‬
‫ل َر ُ‬
‫سولُالل ّهِ ص‪َ ( :‬‬
‫ث ال ُ‬
‫م ْ‬
‫ج أيْضا ً عَن بِل ِ‬
‫ّ‬
‫ِ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ميْتَت بَعْدِى فَا ِ َّ‬
‫م َ‬
‫ص‬
‫ل بِهَا ِ‬
‫من عَ ِ‬
‫جرِ ِ‬
‫ه ِ‬
‫سنَّتِى قَد أ ِ‬
‫ِ‬
‫مثْل أ ُ‬
‫ن ال َ ْ‬
‫ن ُ‬
‫جوْرِ َ‬
‫ن لَ ُ‬
‫ن غَيْرِ أن يَنْقُ َ‬
‫م ْ‬
‫م َ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ذَل ِ َ‬
‫جوْرِهِم َ‬
‫ن‬
‫سولُه كَاَن عَلَيْهِ ِ‬
‫ك ِ‬
‫ضلَلَه َل يَر َ‬
‫من اِبْتَدَعَ بِدْعَه َ‬
‫نأ ُ‬
‫ه َو َر ُ‬
‫ضاهَاالل ّ ُ‬
‫شيْئاً‪َ ،‬و َ‬
‫م َ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫جه أيْضاً‬
‫ص ذ َل َ‬
‫م َ‬
‫مث ْ ُ‬
‫م َ‬
‫شيْئاً)‪ .‬وَ ا َ ْ‬
‫ك ِ‬
‫من عَ ِ‬
‫اْلِثْم ِ ِ‬
‫ما َ‬
‫خَر َ‬
‫ن َ‬
‫ن أوْ ِزار هِ ْ‬
‫ل آثام ِ َ‬
‫ل بَ ِ َها ل َ يَنْقُ ُ‬
‫ج اب ُ‬
‫م ْ‬
‫ّ‬
‫دّهِ‪.‬‬
‫ج ِ‬
‫نَ ْ‬
‫مرو عَن أِبيْهِ عَن َ‬
‫حوَهُ عَن كَثِيْرِ اب َ‬
‫ن عَ ْ ٍ‬
‫ن عبدِالله ب ِ‬
‫مَزنِى روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص فرمود‪:‬‬
‫وى همچنان از بلل بن حارِث ُ‬
‫«هر كسى سنّتى از سنّتهاى مرا كه پس از من از بين برده شده باشد زنده كند‪،‬‬
‫براى وى به اندازه اجر و پاداش آنان كه بدان عمل مىكنند اجر و پاداش است‪ ،‬بدون‬
‫اين كه اين‪ ،‬از پاداشهاى شان چيزى را بكاهد‪ .‬و كسى بدعت گمراه كننده را كه‬
‫خداوند و رسولش از آن راضى نباشند‪ ،‬ايجاد كند‪ ،‬بر وى گناهى به اندازه كناهان‬
‫آنانى كه بدان عمل مىكنند‪ ،‬مىباشد‪ ،‬و اين از گناهان شان چيزى را نمىكاهد»‪.4‬‬
‫َ‬
‫ابنماجه نيز مانند اين را از كثير ابن عبدالل ّه بن عمرو از پدرش از جدّش روايت نموده‬
‫است‪.‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سولُالل ّهِ ص‪( :‬ا ِ َّ‬
‫ل‪ :‬قَا َ‬
‫عوْف قَا َ‬
‫ن لَيَأرُِز‬
‫وَ أ َ ْ‬
‫ن ِ‬
‫ج التِّْر ِ‬
‫خَر َ‬
‫ل َر ُ‬
‫ن عَ ْ‬
‫ن الدِّي ْ َ‬
‫مذِىُّ أيْضا ً عَ ْ‬
‫مرِو ب ِ‬
‫حَرها‪َ ،‬و لِيَعْقِل َ َّ‬
‫معْقِ َ‬
‫من‬
‫ن ال ْ ِ‬
‫اِلَى ال ِ‬
‫ل الُْروِيَّه ِ‬
‫ن ِ‬
‫ح َ‬
‫ج ْ‬
‫ى ُ‬
‫ما َ تَأرُِز ال َ‬
‫جازِ َ‬
‫جاز ك َ‬
‫م َ‬
‫ن الدِّي ْ ُ‬
‫ح َ ِ‬
‫حيَّه اِل َ‬
‫‪ 1‬موضوع‪ .‬ابن عساکر (‪ ، )6/303/1‬و ابن بطه در «البانة الکبری» (‪ ، )4/11/2‬در سند آن عبدالرحمن بن زید العمی است که کذاب (بسیار دروغگو)‬
‫است‪ .‬آلبانی در «السلسلة الضعیفة» حکم به وضع (ساختگی بودن) آن داده است‪ .‬به شماره‌ی (‪.)1/81( )60‬‬
‫‪ 2‬موضوع‪ .‬ابن بطه در «البانة الکبری» (‪ ، )4/11/2‬و عبد بن حمید در «المنتخب» (‪ ، )1/86‬در سند آن حمزه بن ابی حمزه است که متروک است و به‬
‫وضع (ساختن حدیث) متهم شده است‪ .‬نگا‪ :‬السلسلة الضعیفة به شماره‌ی ‪)1/81( 61‬‬
‫‪ 3‬صحیح‪ .‬ترمذی (‪ ، )3779‬و احمد (‪ ، )402 ، 5/385‬و ابن ماجه (‪ ، )97‬ترمذی آن را حسن دانسته و آلبانی در «صحیح ترمذی» (‪ )2988‬آن را‬
‫صحیح دانسته است‪.‬‬
‫‪ 4‬ضعیف‪ .‬ترمذی (‪ ، )2688‬و ابن ماجه (‪ ، )23‬ترمذی آن را حسن دانسته است‪ .‬منذری در الترغیب (‪ )91‬در پی این سخن ترمذی چنین گفته است‪:‬‬
‫«بلکه کثیر بن عبدال متروک و واهی است‪ ،‬اما حدیث شواهد دیگری دارد»‪ .‬آلبانی نیز آن را در «ضعیف الترغیب» (‪ )42‬و «ضعیف الجامع» (‬
‫‪ )5359‬ضعیف دانسته است‬

‫جلد اول‬

‫‪30‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫ل‪ ،‬ا ِ َّ‬
‫ن‬
‫س ال َ‬
‫ن بَدَأ غَرِيْبا ً وَ َ‬
‫ما بَدَأ‪ ،‬فَطُوْبى لِلْغَُربَاِء وَ هُ ُ‬
‫سيَعُود ُ غَرِيْبا ً ك َ َ‬
‫جب َ ِ‬
‫ن الدِّي َ‬
‫م ال ّذِي ْ َ‬
‫رأ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سن ّتِى)‪.‬‬
‫ن بَعْدِى ِ‬
‫س ِ‬
‫حوْ َ‬
‫صل ِ ُ‬
‫ن ُ‬
‫ما أفْ َ‬
‫ن َ‬
‫يُ ْ‬
‫سد َ الن ّا ُ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫ترمذى همچنان از عمرو بن عوف روايت نموده كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص گفت‪:‬‬
‫«دين خود را به طرف حجاز خواهد كشيد‪ ،‬همچنانكه مار خود را به طرف غار خود‬
‫مىكشد‪ ،‬و دين در حجاز چنان پناه مىبرد‪ ،‬همچنان كه گوزن به سر كوه پناه مىبرد‪.‬‬
‫دين غريب شروع شده‪ ،‬و دوباره غريب خواهد گرديد‪ ،‬خوشا به حال غريبان‪ ،‬و آنها‬
‫‪1‬‬
‫كسانى اند كه آنچه را مردم از سنت من فاسد گردانيدهاند‪ ،‬اصلح مىكنند»‪.‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ل‪ :‬قَا َ‬
‫س قَا َ‬
‫سولُالل ّهِ ص‪( :‬يَا بُن َ َّ‬
‫وَ أ َ ْ‬
‫صب ِ َ‬
‫تأ ْ‬
‫ى‪ ،‬ا ِ ْ‬
‫خَر َ‬
‫ى َر ُ‬
‫ن قَدَْر َ‬
‫ن تُ ْ‬
‫ح وَ‬
‫ل لِ ْ‬
‫ج أيضا عَن أن ٍ‬
‫ى َو ذَل ِ َ‬
‫س فِى قَلْب ِ َ‬
‫ل‪ ،‬ث ُ َّ‬
‫ك ِغ ٌّ‬
‫م قَا َ‬
‫حدٍ فَافْعَ ْ‬
‫ن‬
‫ل‪ :‬يَا بُن َ َّ‬
‫ك ِ‬
‫م ِ‬
‫ش ِل َ َ‬
‫ن ُ‬
‫سنَّتِى‪ ،‬وَ َ‬
‫تُ ْ‬
‫ى َو لَي ْ َ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫س َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫جن ّه)‪.‬‬
‫معِى فِى ال َ‬
‫حبّنِى كا َ‬
‫نأ َ‬
‫سن ّتِى فَقَد ْ أ َ‬
‫ح ّ‬
‫أ َ‬
‫ب ُ‬
‫ن َ‬
‫حبّنِى وَ َ‬
‫م ْ‬
‫وى همچنان از انس روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر ص به من فرمود‪« :‬اى پسرم!‬
‫اگر مىتوانى كه روز و شب خود را بدون اين كه در قلبت درباره كسى كينهاى داشته‬
‫باشى سپرى كنى‪ ،‬اين كار را انجام بده‪ .‬بعد از آن گفت‪ :‬اى پسرم‪ ،‬و اين از سنّت‬
‫من است‪ ،‬و كسى كه سنّت مرا دوست داشته باشد يقينا ً كه مرا دوست دارد‪ ،‬و‬
‫‪2‬‬
‫كسى كه مرا دوست دارد‪ ،‬در جنّت با من مىباشد»‪.‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫م‬
‫مْرفُوْعا‪( :‬‬
‫س (رضىالل ّه عنهما)‬
‫ن عَبّا‬
‫ن اب‬
‫ج البَي ْ َهقِ ُّ‬
‫ى عَ‬
‫َو أ َ ْ‬
‫سن ّتِى ِ‬
‫ن تَ‬
‫عنْدَ‬
‫خَر َ‬
‫سك ب ِ ُ‬
‫م ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫ٍ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ه قَا َ‬
‫مائَه َ‬
‫ه‬
‫شهِيدٍ)‪َ .‬وَروَاهُ الط ّبَران ِ ُّ‬
‫جُر ِ‬
‫هأ ْ‬
‫فَ َ‬
‫ل‪« :‬فَل َ ُ‬
‫ن أبِى هَُريَْره ا ِ ّل أن َّ ُ‬
‫ساد َ أمتِّى فَل َ ُ‬
‫ى عَ ْ‬
‫جُر َ‬
‫شهِيْدٍ»‪ ،‬كذا فى الترغيب (‪.)44/1‬‬
‫اَ ْ‬
‫َّ‬
‫بيهقى از ابن عبّاس (رضىالله عنهما) به شكل مرفوع روايت نموده‪ ،‬كه رسولص‬
‫متم‪ ،‬چنگ زند‪ ،‬براى وى اجر و پاداش‬
‫فرمود‪« :‬كسى كه به سنّت من وقت فساد ا ّ‬
‫صد شهيد است»‪ .3‬اين را طبرانى از ابوهريره روايت نموده‪ ،‬مگر اين كه وى گفته‪:‬‬
‫«براى وى اجر شهيد است»‪ .‬اين چنين در الترغيب (‪ )44/1‬آمده است‪.‬‬
‫َ‬
‫س ُ‬
‫سا َد‬
‫ج الط ّبََراِن ُّ‬
‫َو أ َ ْ‬
‫سنَّتِى ِ‬
‫ى َو أبونُعَيْم ِفى ال ِ‬
‫م ِّ‬
‫خَر َ‬
‫عنْد َ فَ َ‬
‫ك بِ ُ‬
‫مت َ َ‬
‫حلْيَه عَن أِبى هَُريَْره (اَل ْ ُ‬
‫أ ُ َّ‬
‫جُر َ‬
‫شهِيْدٍ)‪.‬‬
‫هأ ْ‬
‫متِى ل َ ُ‬
‫طَبَرانى و ابونُعَيْم در الحليه از ابوهريره روايت نمودهاند‪« :‬براى چنگ زننده و‬
‫‪4‬‬
‫متم اجر و پاداش شهيد است»‪.‬‬
‫متم ّ‬
‫سك به سنّت من هنگام فساد ا ّ‬
‫ُ‬
‫ك بِ ُ َ‬
‫س ُ‬
‫ف أ َّ‬
‫مرِ)‪ .‬كذا‬
‫عنْد َ ا ِ ْ‬
‫َو ا َ ْ‬
‫ى ِ‬
‫م ِّ‬
‫ض عَلَى ال ْ َ‬
‫ختَل ِ‬
‫ج ال ْ َ‬
‫خَر َ‬
‫ج ْ‬
‫مت َ َ‬
‫ه‪( :‬ال ُ‬
‫م عَن ْ ُ‬
‫حكِي ْ ُ‬
‫ى كَالقَاب ِ َ‬
‫مت ِ ْ‬
‫سن ّت ِ ْ‬
‫فى كنز العمال (‪.)47/1‬‬
‫حكيم ترمذى‪ 5‬از ابوهريره روايت نموده‪« :‬چنگ زننده به سنت من وقت اختلف‬
‫متم چون در دست گيرنده پاره آتش است»‪ .6‬اين چنين در كنز العمال (‪ )47/1‬آمده‬
‫ا ّ‬
‫است‪.‬‬
‫‪ 1‬ضعیف جدا (بسیار ضعیف)‪ .‬ترمذی (‪ )5630‬و ابن عدی در الکامل (‪ )6/59‬ترمذی درباره‌ی آن گفته است «حسن صحیح»‪ .‬با وجود آنکه در سند آن‬
‫میگوید‪« :‬بسیار ضعیف است»‪.‬‬
‫میباشد‪ .‬بر این اساس آلبانی در «ضعیف الترمذی» درباره‌ی آن ‌‬
‫کثیر بن عبدال است که متروک ‌‬
‫‪ 2‬ضعیف‪ .‬ترمذی (‪ ، )2678‬در سند آن علی بن زید بن جدعان است که ضعیف می‌باشد‪ .‬آلبانی نیز آن را ضعیف دانسته است‪.‬‬
‫‪ 3‬این حدیث ابن عباس بسیار ضعیف است‪ .‬ابن عدی در «الکامل» (‪ ، )2/327‬و بیهقی در «الزهد الکبیر» (‪ ، )209‬در اسناد آن حسن بن قتیبه است که‬
‫دربارهی وی آمده است‪ .‬ذهبی چنین می‌گوید‪ .‬همچنین دارقطنی درباره‌ی وی‬
‫‌‬
‫هالک است (هلک شده) همچنانکه در «اللسان» به شماره‌ی (‪)2/305‬‬
‫میگوید‪ :‬متروک الحدیث است‪ .‬ابوحاتم وی را ضعیف دانسته و الزدی او را واهی دانسته است‪ .‬العقیلی وی را دچار وهم دانسته است‪ .‬در ضمن شیخ‬
‫‌‬
‫وی (یعنی شیخ حسن بن قتیبه) شناخته شده نیست‪ .‬آلبانی در «ضعیف الجامع» (‪ )30‬درباره‌ی این حدیث گفته ‪« :‬بسیارضعیف است»‪.‬‬
‫‪ 4‬ضعیف‪ .‬ابونعبم در «الحلیة» (‪ ، )8/200‬هیثمی در «مجمع الزوائد» آن را به طبرانی در «الوسط» ارجاع داده است‪ .‬وی گفته است‪ :‬در سند آن محمد‬
‫نیافتهام کسی وی را معرفی کرده باشد و بقیه رجال این سند ثقه اند‪.‬‬
‫‌‬
‫بن صالح العدوی موجود است که‬
‫آلبانی آن را در «ضعیف الجامع» (‪ )5913‬ضعیف دانسته است‪.‬‬

‫‪ 5‬وى حكيم ترمذى‪ ،‬صاحب «نوادر الصول فى الحديث» مىباشد‪ ،‬نه ترمذى مشهور صاحب‬
‫«السنن»‪.‬‬
‫‪ 6‬حسن‪ .‬حکیم ترمذی از ابن مسعود‪ .‬همچنین «الجامع الصغیر» (‪ ، )2/185‬و کنزالعمال (‪ ، )1/47‬و آلبانی آن را در «السلسلة الصحیحة» (‪ )957‬حسن‬
‫دانسته است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪31‬‬

‫حيات صحابه‬
‫خرج مسل ِم عَ َ‬
‫ن‬
‫س‬
‫منِّى) وَ أ َ ْ‬
‫سنَّت ِ‬
‫س ِ‬
‫ن أن َ‬
‫خَر َ‬
‫ن َرِغ َ‬
‫ن ُ‬
‫ج ُ‬
‫وَ ا َ ْ َ َ ُ ْ ٌ‬
‫مْرفُوْعاً‪َ ( :‬‬
‫َ‬
‫ى فَلَي ْ َ‬
‫ه اب ُ‬
‫ْ‬
‫ب عَ ْ‬
‫م ْ‬
‫ٍ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫خذ َ ب ِ ُ َ‬
‫منَّى)‪.‬‬
‫نأ َ‬
‫ى فَهْوَ ِ‬
‫عَ َ‬
‫مَر (رضىالل ّه عنهما) َوَزاد َ فِى أ َّولِهِ‪َ ( :‬‬
‫ن عُ َ‬
‫م ْ‬
‫ساكَِر عَ ْ‬
‫سن ّت ِ ْ‬
‫ن اب ِ‬
‫مسلم از انس به شكل مرفوع روايت نموده‪« :‬كسى كه از سنّت من روى گرداند‪،‬‬
‫َ‬
‫از من نيست»‪ .1‬و اين را ابن عساكر از ابن عمر (رضىالل ّه عنهما) روايت نموده‪ ،‬و در‬
‫اوّل افزوده‪« :‬كسى كه سنّت مرا بگيرد او از من است»‪.‬‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫س َ‬
‫م َّ‬
‫خ َ‬
‫ن عَائ ِ َ‬
‫جن ّه»‪.‬‬
‫ج الدَّاَر قُطْن ِ ُّ‬
‫سن ّه د َ َ‬
‫وَ أ َ ْ‬
‫ل ال َ‬
‫خَر َ‬
‫ك بِال ّ‬
‫ن تَ َ‬
‫مْرفُوْعا ً « َ‬
‫شه ن َ‬
‫ى عَ ْ‬
‫م ْ‬
‫سك‬
‫دارقطنى از عائشه ن به شكل مرفوع روايت نموده‪« :‬كسى كه به سنّت تم ّ‬
‫ورزد داخل جنّت مىشود»‪.2‬‬
‫خرج السجزىُ عَن أَنس مرفُوعاً‪( :‬من أ َحيا سنَتِى فَقَد أ َحبَن ِى و م َ‬
‫ن‬
‫َ ْ ْ َ ُ ّ‬
‫حبَّنِى كَا َ َ‬
‫نأ َ‬
‫وَ أ ْ َ َ‬
‫ْ َ ّ ْ َ َ ْ‬
‫َ ْ‬
‫ِّ ْ ِ ّ‬
‫ْ َ ٍ‬
‫جنَّه)‪.‬‬
‫ى فِى ال ْ َ‬
‫َ‬
‫م ِع ْ‬
‫جزى از انس به شكل مرفوع روايت نموده‪« :‬كسى كه سنّت مرا زنده كند يقيناً‬
‫ِ‬
‫س ْ‬
‫‪3‬‬
‫مرا دوست داشته است‪ ،‬و كسى كه مرا دوست دارد‪ ،‬در جنّت با من مىباشد»‪.‬‬
‫‪ - 3‬آيات قرآنى درباره پيامبر ص و اصحاب ن‬
‫خداوند تبارك و تعالى مىفرمايد‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ح َّ‬
‫ه بِك ُ ِّ‬
‫ل َ‬
‫ىء‬
‫سولَالل ّهِ َو َ‬
‫حدٍ ِ‬
‫ن ِر َ‬
‫مد ٌ أبَا أ َ‬
‫م َ‬
‫ن َر ُ‬
‫خات َ َ‬
‫ما كَاَن ُ‬
‫( َ‬
‫ن‪َ ،‬و كَا َنالل ّ ُ‬
‫م النَّبِيِّي ْ‬
‫جالِكُم‪ ،‬وَلك ِ ْ‬
‫م ْ‬
‫ش ٍْ‬
‫عَلِيْماً)‪( .‬الحزاب‪)40 :‬‬
‫مد پدر هيچ يك از مردان شما نيست‪ ،‬ولى پيامبر خدا و خاتم و آخرين‬
‫ترجمه‪« :‬مح ّ‬
‫پيامبران است‪ ،‬و خداوند بر هر چيز داناست»‪.‬‬
‫و مىفرمايد‪:‬‬
‫ً َ َّ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫ً‬
‫ً‬
‫ً‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫سلنَا َ‬
‫ك َ‬
‫منِيْرا)‪.‬‬
‫(يَا أَيُّها َ النَّب ِ ُّ‬
‫شرا وَ نَذِيْرا‪َ .‬و دَا ِ‬
‫مب َ ّ ِ‬
‫عيا اِلىاللهِ بِاِذ ْنِهِ وَ َ‬
‫ى اِن ّا أْر َ‬
‫سراجا ُ‬
‫شاهِدا وَ ُ‬
‫(الحزاب‪)45- 46 :‬‬
‫ترجمه‪« :‬اى پيامبر! ما تو را به عنوان گواه‪ ،‬بشارت دهنده و بيم دهنده فرستاديم و‬
‫دعوت كننده به سوى خدا‪ ،‬به حكم او‪ .‬و چراغى درخشان»‪.‬‬
‫و خداوند تبارك و تعالى مهربانى مىكند‪:‬‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫سلْنَا َ‬
‫شرا ً وَ نَذِيْراً‪ .‬لِتُؤْ ِ‬
‫مب َ ّ ِ‬
‫منُوا بِاللهِ وَ َر ُ‬
‫«اِنَّا أْر َ‬
‫ك شاهِدا ً وَ ُ‬
‫زُروْهُ‪ ،‬وَ تُوَقِّروُهْ وَ‬
‫سوْلِهِ وَ تُعَ ّ ِ‬
‫صيْلً)‪( .‬الفتح‪)8-9 :‬‬
‫حوْه بُكَْره َو أ ِ‬
‫سب ِّ ُ‬
‫تُ َ‬
‫ترجمه‪« :‬ما تو را به عنوان گواه و بشارت دهنده و بيم دهنده فرستادهايم‪ .‬تا به خدا‬
‫و رسول او ايمان بياوريد و از او دفاع كنيد‪ ،‬و او را بزرگ داريد و خدا را صبح و شام‬
‫به پاكى ياد كنيد»‪.‬‬
‫خداوند (جل جلله) فرموده است‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سلْنَا َ‬
‫سئ َ ُ‬
‫حيْمِ)‪( .‬البقره‪)119 :‬‬
‫ج ِ‬
‫ق بَ ِ‬
‫ب ال ْ َ‬
‫ص َ‬
‫ك بِال ْ َ‬
‫شيْرا ً وَ نَذِيْرا ً َو ل َ ت ُ ْ‬
‫(اِنَّا أْر َ‬
‫ح ِّ‬
‫حا ِ‬
‫نأ ْ‬
‫ل عَ ْ‬
‫ترجمه‪« :‬ما تو را به حق‪ ،‬مژده دهنده و بيم دهنده فرستادهايم‪ ،‬و از تو در مورد اهل‬
‫دوزخ پرسيده نمىشود»‪.‬‬
‫‪ 1‬مسلم (‪ ، )3343‬و احمد (‪ ، )3/41‬و بخاری در جاهایی از صحیح خود‪.‬‬
‫‪ 2‬ضعیف‪ .‬دارقطنی در «الفراد» همچنین سیوطی در «الجامع الصغیر» (‪ )2/169‬و به ضعف این روایت از عایشه رضی ال عنها از طریق عمر‬
‫مولی هشام اشاره کرده است‪ .‬همینطور ابن جوزی وی (عمر مولی هشام) را در «العلل المتناهیة» ضعیف دانسته است‪ .‬ابن حبان درباره‌ی وی‬
‫میگوید‪« :‬اخبار را جا به جا می‌کند و قابل احتجاج نیست» بر این اساس آلبانی این روایت را در «ضعیف الجامع» ضعیف دانسته است‪.‬‬
‫‌‬
‫‪ 3‬ضعیف‪ .‬سیوطی آن را در «الجامع الصغیر» (‪ )2/111‬به سجزی از انس نسبت داده و به ضعف آن اشاره کرده است‪ .‬مناوی در «الفیض» (‪)4916‬‬
‫می گوید‪ :‬در «المیزان» چنین آمده است‪ :‬در این سند خالد بن انس است که حالش شناخته شده نیست و حدیثش منکر است‪ .‬سپس این خبر را آورده و سپس‬
‫میگوید‪« :‬آن را بقیه از عاصم بن سعد روایت کرده در حالی که وی نسبت به او ناشناخته است»‪ .‬در «اللسان» آمده است‪« :‬این شخص را العقیلی در‬
‫‌‬
‫نمیشود و جز به وی شناخته نمی‌شود و راوی از وی‬
‫«الضعفاء» ذکر کرده است» و برای نمونه این حدیث وی را ذکر کرده و می‌گوید‪« :‬بر او متابعه ‌‬
‫عاصم مجهول است»‪.‬‬
‫آلبانی آن را در «ضعیف الجامع» (‪ ، )3560‬و «السلسلة الضعفة» (‪ )4538‬ضعیف دانسته است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪32‬‬

‫حيات صحابه‬
‫و مىفرمايد‪:‬‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫شيْرا َو نَذِيْرا)‪( .‬فاطر‪)24 :‬‬
‫قّ ب َ ِ‬
‫سلْنَاك بِال َ‬
‫(اِنَّا أْر َ‬
‫ح ِ‬
‫ترجمه‪« :‬ما تو را به دين راست مژده دهنده و ترساننده فرستادهايم»‪.‬‬
‫و خداوند تبارك و تعالى فرموده است‪:‬‬
‫ن أ ُ َّ‬
‫خَل فِي ْ َها نَذِيْر)‪( .‬فاطر‪)24 :‬‬
‫مه اِل َّ َ‬
‫ن ِ‬
‫(و ا ِ ْ‬
‫َ‬
‫م ْ‬
‫متى بيم دهنده گذشته است»‪.‬‬
‫ا‬
‫هر‬
‫در‬
‫«و‬
‫ترجمه‪:‬‬
‫ّ‬
‫و خداوند (جل جلله) مىگويد‪:‬‬
‫َّ‬
‫ْ َ َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫موْن)‪( .‬سبا‪)28 :‬‬
‫سلنَا‬
‫س بَ ِ‬
‫ما أْر َ‬
‫س ل يَعْل ُ‬
‫(وَ َ‬
‫شيْرا وَ نَذِيْرا وَلك ِ ّ‬
‫ن أكثَر الن ّا ِ‬
‫ك ا ِل كَافّه لِلنا ِ‬
‫ترجمه‪« :‬وما تو را براى همه مردم به عنوان مژده دهنده و بيم دهنده فرستادهايم‪،‬‬
‫ولى اكثر مردم نمىدانند»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) مىفرمايد‪:‬‬
‫َ َ َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫شرا ً َو نَذِيْرا)‪( .‬الفرقان‪)56 :‬‬
‫سلنْا‬
‫مب َ ّ ِ‬
‫ما أْر َ‬
‫ك ا ِ ّل ُ‬
‫(وَ َ‬
‫ترجمه‪« :‬و ما تو را فقط بشارت دهنده و بيم دهنده فرستادهايم»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) مىگويد‪:‬‬
‫َ َ َ‬
‫َ‬
‫ميْن)‪( .‬النبياء‪)107 :‬‬
‫سلنْا‬
‫مه لِلْعَال َ ِ‬
‫ك ا ِ ّل َر ْ‬
‫ما أْر َ‬
‫ح َ‬
‫(وَ َ‬
‫ترجمه‪« :‬و ما تو را رحمت براى جهانيان فرستادهايم»‪.‬‬
‫و مىفرمايد‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫س َ‬
‫ن ال َ‬
‫ل َر ُ‬
‫ى اَْر َ‬
‫ن كلِهِ وَ لوْكرِهَ‬
‫سوْل ُ‬
‫(هُوَ ال ّذِ ْ‬
‫حقَّ لِيُظهَِرهُ عَلى الدِّي ْ ِ‬
‫ه بِالهُدَى وَ دي ْ ِ‬
‫م ْ‬
‫ون)‪( .‬الصف‪)9 :‬‬
‫ال ُ‬
‫شرِك ُ ْ‬
‫ترجمه‪ :‬اوست آن كه پيغمبر خود را به هدايت و دين حق فرستاده است‪ ،‬تا آن را بر‬
‫همه اديان‪ ،‬اگر چه مشركان بد بدانند‪ ،‬غالب گرداند»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) گفته است‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ل أ ُ َّ‬
‫ْ‬
‫ث فِى ك ُ ِّ‬
‫جئنَا ب ِك َ‬
‫مه َ‬
‫م نَبْعَ ُ‬
‫ن أن ْ ُف ِ‬
‫شهِيْدا ً عَليْهِم ِ‬
‫(وَ يَوْ َ‬
‫سهِم‪ ،‬وَ ِ‬
‫شهِيْدا عَلى هؤُلءِ‪ ،‬وَ‬
‫م ْ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫مه وَ ب ُ ْ‬
‫ل َ‬
‫ميْن)‪( .‬النحل‪)89 :‬‬
‫سل ِ ِ‬
‫ىء وَ هُدًى َو َر ْ‬
‫نََّزلْنَا عَلي ْك الكِتَا َ‬
‫م ْ‬
‫شرى لِل ُ‬
‫ح َ‬
‫ب تِبْيَانا لِك ِ‬
‫ش ٍْ‬
‫مت گواهى را بر ايشان از خودشان برانگيزيم‪ ،‬و تو را‬
‫ترجمه‪« :‬و روزى كه در هر ا ّ‬
‫بر اين كافران‪ ،‬گواه بياوريم‪ ،‬و كتاب را بر تو‪ ،‬براى واضح بيان كردن هر چيز و براى‬
‫راه نمودن و بخشايش و مژده دادن براى مسلمانان فرود آورديم»‪.‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫و مىفرمايد‪( :‬وَكَذَل ِ َ‬
‫م أ ُ َّ‬
‫سوْ ُ‬
‫سطا ً لِتَكُوْنُوا ُ‬
‫ل‬
‫س وَ يَكُو َ‬
‫ك َ‬
‫ن الَّر ُ‬
‫مه وَ َ‬
‫جعَلْنَاك ُ ْ‬
‫شهَدَاء عَلى الن ّا ِ‬
‫م َ‬
‫شهِيْداً» (البقره ‪)142‬‬
‫عَلَيْك ُ ْ‬
‫ترجمه‪« :‬و همچنين شما را گروهى مختار و ميانه گردانديم تا بر مردمان گواه باشيد‬
‫و رسول بر شما گواه باشد»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) مىگويد‪:‬‬
‫َّ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ً‬
‫ملوا‬
‫ت لِي ُ ْ‬
‫ن آمنُوا َو عَ ِ‬
‫مبَيِّنَا ٍ‬
‫خرِ َ‬
‫م ذِكْراً‪َ .‬ر ُ‬
‫م ايَاتِاللهِ َ ُ‬
‫سوْل يَتْلوا عَليْك ْ‬
‫ه اِلَيْك ُ ُْ‬
‫(قَد ْ أنَْرلَالل ّ ُ‬
‫ج الذِي ْ َ‬
‫ال َّ‬
‫م ْ‬
‫ى‬
‫صالِحا ً يُد ْ ِ‬
‫جنَّا ٍ‬
‫ن بِالل ّهِ وَ يَعْ ِ‬
‫ن يُؤْ ِ‬
‫ما ِ‬
‫ت ِ‬
‫حا ِ‬
‫ت تَ ْ‬
‫ه َ‬
‫صال ِ َ‬
‫خل ْ ُ‬
‫ت اِلَى النُّوْرِ‪ ،‬وَ َ‬
‫ن الظ ّل ُ َ‬
‫ل َ‬
‫جرِ ْ‬
‫مَ ْ‬
‫م ْ‬
‫م َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ً‬
‫ْ‬
‫ه رِْزقا")‪( .‬الطلق‪)10-11 :‬‬
‫حتِهَا الَن ْ َهارِ َ‬
‫ِ‬
‫ن فِي ْ َها أبَدا‪ ،‬قَد ْ أ ْ‬
‫ن تَ ْ‬
‫ح َ‬
‫هل ُ‬
‫سنَالل ُ‬
‫خالِدَي ْ َ‬
‫م ْ‬
‫ترجمه‪« :‬خداوند براى شما نصيحت فرو فرستاده است‪ .‬پيامبرى فرستاده كه آيات‬
‫َ‬
‫روشنالل ّه را بر شما مىخواند‪ ،‬تا آنان را كه ايمان آوردهاند و عملهاى نيك انجام‬
‫َ‬
‫دادهاند از تاريكىها به سوى روشنى بيرون سازد‪ ،‬و هر كه بهالل ّه ايمان بياورد و عمل‬
‫نيكو بكند‪ ،‬خدا او را به بوستان هايى كه زير (قصرهاى) آنها جويها جارى اند‪ ،‬داخل‬
‫مىسازد‪ ،‬و اينان در آنجا براى هميشه جاودان مىباشند‪ ،‬و خداوند براى او روزى‬
‫نيكويى فراهم آورده است»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) مىفرمايد‪:‬‬
‫جلد اول‬

‫‪33‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫ث فيهم رسول ً م َ‬
‫م آيتِهِ وَ يَُزكِيّْهِم‬
‫ن أنْفُ ِ‬
‫مؤْ ِ‬
‫ن اِذ ْ بَعَ َ ِ ْ ِ ْ َ ُ‬
‫م يَتْلُوا عَلَيْهِ ْ‬
‫سهِ ْ‬
‫ه عَلَى ال ْ ُ‬
‫منّالل ّ ُ‬
‫(لَقَد ْ َ‬
‫ِ ْ‬
‫منِي ْ َ‬
‫ن قَب ْ ُ‬
‫مبِين)‪( .‬آل عمران‪)164 :‬‬
‫ب وَال ِ‬
‫ن كَانُوا ِ‬
‫مهُم الكِتَا َ‬
‫ل لَفِى َ‬
‫مه وَ ا ِ ْ‬
‫وَ يُعَل ِ ُ‬
‫حك ْ َ‬
‫ل ُ‬
‫ضل ٍ‬
‫م ْ‬
‫ترجمه‪« :‬خدا بر ايمان داران آنگاه كه ميان شان پيامبرى از خودشان برانگيخت‪،‬‬
‫احسان نمود‪ .‬او بر ايشان آيتهاى خدا را مىخواند‪ ،‬و آنان را از شرك و غيره پاك‬
‫مىسازد‪ ،‬و به آنان كتاب و حكمت مىآموزاند‪ ،‬در حالى كه قبل از اين در گمراهى‬
‫آشكار قرار داشتند»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) گفته است‪:‬‬
‫(ك َ َ‬
‫مه‬
‫ب وَال ِ‬
‫سوْل ً ِ‬
‫م الكِتَا َ‬
‫ما أْر َ‬
‫م َر ُ‬
‫َ‬
‫سلْنَا فِيْك ُ ْ‬
‫منْك ُ ْ‬
‫م يَتْلُوا عَلَيْك ُ ْ‬
‫م آياتِنَا َو يَُزكّيْك ُ ْ‬
‫م َو يُعَل ِ َ‬
‫مك ُ ُ‬
‫حك ْ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ل‬
‫مك‬
‫رك‬
‫ْك‬
‫ذ‬
‫أ‬
‫ى‬
‫رون‬
‫ْك‬
‫ذ‬
‫ا‬
‫ف‬
‫مون‪.‬‬
‫ل‬
‫ع‬
‫ت‬
‫وا‬
‫ن‬
‫و‬
‫ك‬
‫ت‬
‫م‬
‫مال‬
‫م‬
‫ى وَ َل َ تكْفُُروْن)‪( .‬البقره‪:‬‬
‫ل‬
‫ا‬
‫رو‬
‫شك‬
‫ا‬
‫و‬
‫م‬
‫ُ ِ‬
‫َ ُْ َْ ُ‬
‫َو يُعَ ِ َ ْ َ‬
‫ْ ْ َ‬
‫ُ ْ ِ ْ‬
‫‪)151- 152‬‬
‫ترجمه‪« :‬چنان كه در ميان شما رسولى از خود شما فرستاديم‪ ،‬او بر شما آيات ما‬
‫را مىخواند‪ ،‬و شما را پاك مىسازد و به شما كتاب و حكمت مىآموزاند‪ ،‬و به شما تعليم‬
‫مىدهد آنچه را كه نمىدانستيد‪ ،‬پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم و شكر مرا به جاى‬
‫آوريد و ناسپاسى نكنيد»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) مىفرمايد‪:‬‬
‫لم َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ف‬
‫ن َرؤُوْ ٌ‬
‫مؤ ِ‬
‫م َ‬
‫(لَقَد َ‬
‫ن أنْفِ ُ‬
‫م َر ُ‬
‫جاَءك ُ ْ‬
‫ما عَنِت ّ ْ‬
‫م عَزِيٌْز عَليْهِ َ‬
‫سك ُ ْ‬
‫م بِال ُ‬
‫ص عَليْك ُ ْ‬
‫حرِي ْ ٌ‬
‫سوْ ٌ ِ ْ‬
‫منِي ْ َ‬
‫حيْم)‪( .‬التوبه‪)128 :‬‬
‫َر ِ‬
‫ترجمه‪« :‬رسولى از خود شما به سوى تان آمده‪ ،‬كه رنج شما بر وى دشوار است‪ ،‬و‬
‫به هدايت شما اصرار دارد‪ ،‬و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است»‪.‬‬
‫و خداوند مىگويد‪:‬‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ف‬
‫م‬
‫ت فَظا غَلِي ْظ القَل‬
‫ت له‬
‫حوْل ِك‪ ،‬فَاعْ ُ‬
‫ضوا ِ‬
‫م َو لوْ كن ْ‬
‫منَالل ّهِ لِن ْ‬
‫مه ِ‬
‫ن َ‬
‫ب لنْفَ ّ‬
‫ما َر ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ح َ‬
‫(فَب ِ َ‬
‫ِ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫َّ‬
‫َّ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫بُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ت فَتَوَك ْ‬
‫ه يُ ِ‬
‫ح ّ‬
‫م‪ ،‬وَأ ْ‬
‫م فِى ال ْ‬
‫شاوْرهُ ْ‬
‫ل عَلى اللهِ‪ ،‬اِنّالل َ‬
‫م َ‬
‫مرِ‪ ،‬فَاِذ َا عََز ْ‬
‫ستَغْفِْرلهُ ْ‬
‫عَنْهُ ْ‬
‫م وَ َ ِ‬
‫ّ‬
‫وكِلِين)‪( .‬آل عمران‪)159 :‬‬
‫ال ْ ُ‬
‫مت َ َ‬
‫ترجمه‪« :‬به سبب رحمتى كه از جانب خداست بر ايشان نرم دل شدى‪ ،‬و اگر تندخو‬
‫و سخت دل مىبودى‪ ،‬از پيرامون تو پراكنده مىشدند‪ ،‬بنابراين از ايشان در گذر و براى‬
‫شان آمرزش خواه و در كار همراه شان مشورت كن‪ ،‬و وقتى عزم كردى بر خدا‬
‫توكل نما‪ ،‬چون خداوند توكل كنندگان را دوست مىدارد»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) مىفرمايد‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ما فِى الغَاِر‪ ،‬اِذ ْ يَقُوْ ُ‬
‫ل‬
‫ه اِذ ْ أ َ ْ‬
‫خَر َ‬
‫ن اِذ ْ هُ َ‬
‫جَ ُ‬
‫ص ََرهُالل ّ ُ‬
‫صُروْهُ فَقَد ْ ن َ َ‬
‫(اِل ّ تَن ْ ُ‬
‫ه الذِي ْ َ‬
‫ى اثْنَي ْ ِ‬
‫ن كفَُروا ثَان ِ َ َ‬
‫جعَ َ‬
‫مه‬
‫صا ِ‬
‫سكِيْنَت َ‬
‫م تََروْهَا َو َ‬
‫ه عَلَيْهِ َو أيَّدَهُ ب ِ ُ‬
‫حَز ْ‬
‫حبِهِ َل ت َ ْ‬
‫معَنَا‪ ،‬فَاَنَْزلَالل ّه َ‬
‫ل كَل ِ َ‬
‫جنُوْدٍ ل َ ْ‬
‫ه َ‬
‫ن اِنّالل ّ َ‬
‫لِ َ‬
‫ُ ْ ْ ُ َّ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫حكِيْم)‪( .‬التوبه‪)40 :‬‬
‫ه عََزيٌْز َ‬
‫ن كفَُروْا ال ّ‬
‫ى العُليا‪َ ،‬والل ُ‬
‫سفْلى‪َ ،‬و كل ِ َ‬
‫الَذِي ْ َ‬
‫مهاللهِ هِ َ َ‬
‫ترجمه‪« :‬اگر رسول را مدد نكنيد‪،‬الل ّه او را هنگامى كه كافران وى را بيرون كردند‪ ،‬و‬
‫دومين نفر بود‪ ،‬يارى و كمك نمود‪ .‬آنگاه كه هر دو در غار بودند‪ ،‬و آن گاه كه رسول‬
‫َ‬
‫َ‬
‫به رفيق خود گفت‪ :‬غمگين مشو كهالل ّه همراه ماست‪ ،‬درين موقعالل ّه تسكين خود را‬
‫بر وى فرود آورد‪ ،‬و او را با لشكرهايى كه نمىديديد تقويت نمود‪ ،‬و گفتار كافران را‬
‫َ‬
‫پايين قرار داد‪ ،‬و سخن الل ّه بلند و پيروز است‪ ،‬و خداوند غالب و با حكمت است»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) مىفرمايد‪:‬‬
‫َ‬
‫ُ َ‬
‫َ‬
‫جداً‬
‫س َّ‬
‫ح َّ‬
‫هأ ِ‬
‫شدَّاءُ عَلَى الك ُ َّفارِ ُر َ‬
‫م َ‬
‫ماءُ بَيْنَهُم‪ ،‬تََراهُم ُرك ّعا ً ُ‬
‫مد ٌ َر ُ‬
‫ح َ‬
‫معَ ُ‬
‫ن َ‬
‫( ُ‬
‫ل الل ّ َهِ‪ ،‬وَال ّذِي َ‬
‫سوْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ً‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫مثلهُم فِى‬
‫ضوَانا‪ِ ،‬‬
‫ضل ِ‬
‫س ُ‬
‫ما هُم فِى وُ ُ‬
‫منَاللهِ وَ رِ ْ‬
‫نف ْ‬
‫يَبْتَغُو َ‬
‫ن أثرِ ال ّ‬
‫جودْ‪ ،‬ذَل ِك َ‬
‫سي ْ َ‬
‫جوهِهِم م ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ج َ‬
‫سوْقِهِ‪،‬‬
‫جيْل كَزْرٍع أ ْ‬
‫خر َ‬
‫ستَوَى عَلى ُ‬
‫ستَغْلظ فا ْ‬
‫شطاهُ فآَزَرهُ فا ْ‬
‫مثَلهُم فِى الِن ْ ِ‬
‫التَّوْراه‪ ،‬وَ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ب الَّزرا ّع لِيَغِي ْ َ‬
‫ملُو ال َّ‬
‫مغْفَِره َو‬
‫ت ِ‬
‫حا ِ‬
‫منُوآ وَ عَ ِ‬
‫صال ِ َ‬
‫ج ُ‬
‫م َ‬
‫منْهُ ْ‬
‫نآ َ‬
‫م الكُفَّاَر‪َ ،‬وعَدَالل ّ ُ‬
‫ظ بِهِ ُ‬
‫يُعْ ِ‬
‫ه ال ّذِي ْ َ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫جرا عَظِيْما)‪( .‬الفتح‪)29 :‬‬
‫اَ ْ‬
‫جلد اول‬

‫‪34‬‬

‫حيات صحابه‬
‫مد ص فرستاده خدا (جل جلله) است و كسانى كه با او هستند در برابر‬
‫ترجمه‪« :‬مح ّ‬
‫كفّار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربان اند‪ ،‬پيوسته آنها را در حال ركوع و‬
‫سجود مىبينى‪ ،‬آنها همواره فضل خدا و رضاى او را مىطلبند‪ ،‬نشانه آنها در رخسار‬
‫شان از اثر سجده نمايان است‪ ،‬اين توصيف آنها در تورات است‪ ،‬و توصيف آنها در‬
‫انجيل‪ ،‬همانند زراعت است كه جوانههاى خود را خارج ساخته‪ ،‬سپس به تقويت آن‬
‫پرداخته‪ ،‬تا محكم شده‪ ،‬و بر پاى خود ايستاده است‪ ،‬و به قدرى نمو و رشد كرده كه‬
‫زارعان را به شگفتى وامى دارد‪ ،‬اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد‪،‬‬
‫خداوند (جل جلله) كسانى از آنها را كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند‬
‫وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) مىفرمايد‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سوْ َ‬
‫ه‬
‫ل النَّب ِ َّ‬
‫ل‪،‬‬
‫مكْتُوْبا ً ِ‬
‫جدُوُن َ‬
‫ى اْل ُ ِّ‬
‫مى اَل ّذِى ي َ‬
‫ن يَتَّبِعُو َ‬
‫(اَل ّذِي ْ‬
‫ن الَّر ُ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ِ‬
‫م ِفى التَّوَْراه وَاْلِن ْ ِ‬
‫عنْدَهُ ْ‬
‫َ‬
‫جي ْ ِ‬
‫َ‬
‫ح ُّ‬
‫ث َو‬
‫م‬
‫م ال ْ َ‬
‫منْكَرِ َو ي ُ ِ‬
‫خبَائ ِ َ‬
‫م الط ّيِّبَا ِ‬
‫ت َو ي ُ َ‬
‫معُْرو ِ‬
‫حّر ُ‬
‫يَأ ُ‬
‫م عَلَيْهِ ُ‬
‫ل لَهُ َ ُ‬
‫ن ال ْ ُ‬
‫م بِال ْ َ‬
‫مُرهُ ْ‬
‫ف وَيَنْهَا هُ ْ‬
‫عَ ِ‬
‫َ‬
‫م وَالَغَْل َ ّ‬
‫يَ َ‬
‫ضعَ عَنْهُ ْ‬
‫صُروْهُ‬
‫نآ َ‬
‫ى كَان َ ْ‬
‫ص ََرهُ ْ‬
‫م اِ ْ‬
‫منُوآ بِهِ وَ عََّزُروْهَ وَ ن َ َ‬
‫ت عَلَيْهِم‪ ،‬فَال ّذِي ْ َ‬
‫ل الت ِ ْ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫حون)‪( .‬العراف‪)157 :‬‬
‫مفْل ِ ُ‬
‫معَ ُ‬
‫وَات ّبَعُوا الن ّوَْر الذِى انَْزل َ‬
‫م ال ُ‬
‫ه اولئ ِك هُ ُ‬
‫مى است‪ ،‬پيروى مىكنند‪،‬‬
‫ىا ّ‬
‫ترجمه‪« :‬آنان كه (از روى صدق) آن پيغمبرى را كه نب ّ‬
‫كسى كه (صفات) او را نوشته نزد خويش در تورات و انجيل مىيابند‪ ،‬كسى كه ايشان‬
‫را به كار پسنديده امر مىكند و از ناپسنديده منع مىنمايد‪،‬و پاكيزهها را براى شان حلل‬
‫مىسازد و ناپاكيزهها را براى شان حرام مىگرداند‪ ،‬و بار سنگين و زنجيرهايى را كه بر‬
‫آنها بود‪( ،‬از دوش شان) بر مىدارد‪ ،‬و آنها كه به او ايمان آوردند و حمايتش كردند و‬
‫يارى اش نمودند و از نورى كه با او نازل شده پيروى كردند‪ ،‬آنان رستگاراند»‪.‬‬
‫‪ - 4‬كلم خداوند تبارك و تعالى درباره اصحاب پيامبر ص‬
‫خداوند (جل جلله) مىفرمايد ‪:‬‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ه عَلَى النَّب ِ َّ‬
‫ن بَعْدِ‬
‫سَره ِ‬
‫ساعَه العُ ْ‬
‫ن ات ّبَعذوهْ فِى َ‬
‫مهَا ِ‬
‫ى َوال ُ‬
‫(لَقَد ْ تَاَبالل ّ ُ‬
‫ن وَالن ْ َ‬
‫م ْ‬
‫صاَرالذِي ْ َ‬
‫جرِي ْ َ‬
‫م ث ُ َّ‬
‫حيْمِ‪َ .‬و عَلَى الثَّلثَه‬
‫ف َر ِ‬
‫م َرؤُوْ ٌ‬
‫ق ِ‬
‫م تَا َ‬
‫ما كَاد َ يَزِيْغُ قُلُوْ ُ‬
‫ب عَلَيْهِم‪ ،‬اِن َّ ُ‬
‫منْهُ ْ‬
‫َ‬
‫ه بِهِ ْ‬
‫ب فَرِي ْ ٍ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سهُم وَظن ّوا‬
‫ن ُ‬
‫حت ّى اِذ َا َ‬
‫خلفِوُا‪َ ،‬‬
‫ت َو َ‬
‫ما َر ُ‬
‫م أن ْ ُف َ‬
‫حب َ ْ‬
‫ت عَليْهُم الْرض ب ِ َ‬
‫ضاقَ ْ‬
‫ضاقَ ْ‬
‫ت عَليْهِ ْ‬
‫الذِي ْ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫ً‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ن اللهِ ا ِل اِليْهِ‪ ،‬ث ُ َّ‬
‫حيْم)‪( .‬التوبه‪:‬‬
‫ب الَّر ِ‬
‫ن َلَملجا ِ‬
‫م تَا َ‬
‫أ ْ‬
‫ه هُوَالت ّوَّا ُ‬
‫م لِيَتُوْبُوا‪ ،‬اِنّالل َ‬
‫ب عَليْهِ ْ‬
‫م َ‬
‫‪)117- 118‬‬
‫ترجمه‪« :‬خداوند رحمت خودش را شامل حال پيامبر‪ ،‬و مهاجرين و انصار كه در‬
‫زمان عسرت و تنگى از وى پيروى كردند‪ ،‬نمود‪ .‬آنگاه خداوند توبه آنان را پذيرفت‪ ،‬و‬
‫او نسبت به آنها مهربان و رحيم است‪ .‬همچنين آن سه نفر را كه بازماندند‪ ،‬تا آن حد‬
‫كه زمين‪ ،‬با همه وسعتش بر آنان تنگ شد‪ ،‬و نفسهاى شان بر ايشان تنگ گرديد‪ ،‬و‬
‫دانستند كه پناه گاهى از خدا جز به سوى او نيست‪ ،‬در آن هنگام خدا آنان را مشمول‬
‫رحمت خود ساخت‪ ،‬و خداوند توبه آنان را پذيرفت‪ ،‬و خدا توبهپذير و مهربان است»‪.‬‬
‫و خداوند (جلجلله) مىفرمايد ‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫م فَأنَْز َ‬
‫ت ال َ‬
‫ل‬
‫(لَقَد ْ َر ِ‬
‫مؤْ ِ‬
‫ش َ‬
‫ن اِذ ْ يُبَايِعُوْن َك ت َ ْ‬
‫ى قُلوْبِهِ ْ‬
‫م َ‬
‫جَره فَعَل ِ َ‬
‫ضىَالل ّ ُ‬
‫ح َ‬
‫ن ال ْ ُ‬
‫منِي ْ َ‬
‫ما فَ َْ‬
‫ه عَ َِ‬
‫ه عَزِيْزاً‬
‫ال َّ‬
‫م كَثِيْرهيَأ ُ‬
‫خذ ُوْنَهَا‪ ،‬وَ كَانَالل ّ ُ‬
‫مغَان ِ َ‬
‫م فَتْحا ً قَرِيْباً‪َ .‬و َ‬
‫م وَ أثَابَهُ ْ‬
‫سكْيِنَه عَلَيْهِ ْ‬
‫حكِيْماً)‪(.‬الفتح‪)18-19 :‬‬
‫َ‬
‫ترجمه‪« :‬خداوند از مؤمنانى كه زير آن درخت با تو بيعت كردند راضى و خشنود شد‪،‬‬
‫خدا آنچه را در درون قلبهاى آنان نهفته بود دانست‪ ،‬لذا آرامش را بر دلهاى آنان نازل‬
‫كرد‪ ،‬و فتح نزديكى‪ ،‬به عنوان پاداش‪ ،‬نصيب آنها فرمود‪ .‬و غنايم بسيارى كه آن را به‬
‫دست مىآورند‪ ،‬و خداوند عزيز و حكيم است»‪.‬‬
‫جلد اول‬

‫‪35‬‬

‫حيات صحابه‬
‫و خداوند مهربانى مىكند‪:‬‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫(وَال َّ‬
‫م‬
‫ن ِ‬
‫ن اْلَوَّلُوْ َ‬
‫سابِقُوْ َ‬
‫م بِا ِ ْ‬
‫ح َ‬
‫مهَا ِ‬
‫ن ال ُ‬
‫ن ات ّبَعُوْهُ ْ‬
‫ن َرضىِالل ُ‬
‫ه عَنْهُ ْ‬
‫ن وَالن ْ َ‬
‫صاَر وَالذِي ْ َ‬
‫جري ْ َ‬
‫م َ‬
‫سا ٍ‬
‫َ‬
‫ن فِيْهَا أبَداً‪ ،‬ذَل ِ َ‬
‫ك الْفَوُْز‬
‫حتَهَا اْلَنْهاُر َ‬
‫جنَّا ٍ‬
‫جرِىْ ت َ ْ‬
‫ت تَ ْ‬
‫م َ‬
‫وز رزضذوا عزنْهذ وَ أعَد َّ لَهُ ْ‬
‫خالِدِي ْ َ‬
‫الْعَظِيْم)‪( .‬التوبه‪)100 :‬‬
‫ترجمه‪« :‬خداوند از پيشگامان نخستين مهاجرين و انصار و آنهايى كه به نيكى از آنان‬
‫پيروى كردند‪ ،‬خشنود شده است‪ ،‬و آنها نيز از او خشنود شدهاند‪ ،‬و (خداوند) براى‬
‫آنان باغ هايى از بهشت فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جريان دارند‪ ،‬و اينان‬
‫در آن جا‪ ،‬جاودانه خواهند ماند‪ ،‬و اين پيروزى بزرگ است»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) مىفرمايد‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ضواناً‬
‫(لِلْفُقََراءِ‬
‫ن أُ ْ‬
‫ضل ً ِ‬
‫جوا ِ‬
‫منَالل ّهِ وَ رِ ْ‬
‫ن فَ ْ‬
‫م يَبْتَغُوْ َ‬
‫خرِ ُ‬
‫موَالِهِ ْ‬
‫م َوَ أ ْ‬
‫ن دِيَارِهِ ْ‬
‫مهَا ِ‬
‫ال ْ ُ‬
‫م ْ‬
‫ن ال ّذِي ْ َ‬
‫جرِي ْ َ‬
‫َ‬
‫ه‪ ،‬أولئ ِ َ‬
‫م‬
‫ن ِ‬
‫ما َ‬
‫ه وَ َر ُ‬
‫سوْل َ ُ‬
‫صُرونَالل ّ َ‬
‫ن قَبْلِهِ ْ‬
‫ن تَبَوَّؤُا الدَّاَر وَاْلِي َ َ‬
‫ك هُ ُ‬
‫وَ يَن ْ ُ‬
‫م ال ّ‬
‫م ْ‬
‫صادِقُوْن‪ .‬وَال ّذِي ْ َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن عَلى‬
‫يُ ِ‬
‫جه ِ‬
‫ما اوْتُوا وَ يُؤْثُِروْ َ‬
‫حا َ‬
‫م َ‬
‫جدُوْ َ‬
‫ن هَا َ‬
‫حبُّو َ‬
‫م ّ‬
‫صدُورِهِ ْ‬
‫جَر اِليْهِم‪ ،‬وَ ل ي َ ِ‬
‫ن َ‬
‫ن فِى ُ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن يُوْقَ ُ‬
‫حوُن)‪( .‬الحشر‪:‬‬
‫م َ‬
‫اَن ْ ُف ِ‬
‫ح نَفْ ِ‬
‫م َو لوْ كا َ‬
‫ش ّ‬
‫مفْل ِ ُ‬
‫سهِ ْ‬
‫صه‪ ،‬وَ َ‬
‫ن بِهَ ْ‬
‫م ال ُ‬
‫سهِ فَأوُلئ ِك هُ ُ‬
‫صا َ‬
‫خ َ‬
‫م ْ‬
‫‪)8-9‬‬
‫ترجمه‪« :‬اين اموال براى مهاجران فقيرى است كه از خانه و كاشانه و اموال خود‬
‫بيرون رانده شدهاند‪ ،‬آنها فضل الهى و رضاى او را مىطلبند‪ ،‬و خدا و رسولش را‬
‫يارى مىكنند‪ ،‬و آنها راستگويان اند‪ .‬و براى كسانى است كه در دارالهجره (مدينه) و‬
‫در خانه ايمان‪ ،‬قبل از مهاجران مسكن گزيدند‪ ،‬آنها كسانى را كه به سوى شان‬
‫هجرت كنند دوست مىدارند و در دل خود به آنچه به مهاجران داده شده احساس نياز‬
‫نمىكنند‪ ،‬و آنها را بر خود مقدّم مىدارند هر چند شديدا ً فقير باشند‪ .‬كسانى كه خداوند‬
‫آنها را از بخل و حرص نفس خويش بازداشته‪ ،‬رستگارند»‪.‬‬
‫و مىفرمايد‪:‬‬
‫َ‬
‫(اَلل َّه نَز َ َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫ْ‬
‫خ َ‬
‫ى تَقْ َ‬
‫مت َ َ‬
‫م‪،‬‬
‫شابِها‬
‫ث كِتَابا‬
‫س‬
‫ن يَ ْ‬
‫مثَان ِ‬
‫شعُِّر ِ‬
‫حدِي ْ ِ‬
‫شوْ َ‬
‫ه ُ‬
‫ن ال َ‬
‫لأ ْ‬
‫ُ َّ‬
‫ح َ‬
‫ن َربِّهُ ْ‬
‫من ْ ُ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫جلوْدُالذِي ْ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ث ُ َّ‬
‫ن يَ َ‬
‫ن‬
‫ن ُ‬
‫شاء‪ ،‬وَ َ‬
‫م وَ قُلوْبُهُم اِلى ذِكرِ اللهِ‪ ،‬ذ َلك هُدَىاللهِ يَهْدِى بِهِ َ‬
‫جلوْدَهُ ْ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫م تَلِي ْ َ ُ‬
‫ن هَادٍ)‪( .‬الزمر‪)23 :‬‬
‫ه ِ‬
‫يُ ْ‬
‫ضلِلِالل ّ ُ‬
‫ما ل َ ُ‬
‫ه فَ َ‬
‫م ْ‬
‫ترجمه‪« :‬خداوند بهترين سخن را نازل كرده‪ ،‬كتابى كه آياتش همانند همديگر است‪،‬‬
‫آياتى مكرر دارد‪ ،‬كه از شنيدن آياتش بر اندام كسانى كه از پروردگارشان مىترسند‬
‫جه ذكر خدا مىشود‪ ،‬اين هدايت‬
‫لرزه مىافتد‪ .‬سپس بيرون و درون شان نرم ومتو ّ‬
‫الهى است‪ ،‬كه هر كسى را بخواهد با آن راهنمايى مىكند‪ ،‬و هر كسى را خداوند‬
‫گمراه كند‪ ،‬برايش هدايت كنندهاى وجود ندارد»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) مىفرمايد‪:‬‬
‫َ‬
‫م لَ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ن اِذ َا ذُكُِروا بِهَا َ‬
‫ما يُؤْ ِ‬
‫حوا ب ِ َ‬
‫سب ِّ ُ‬
‫س ّ‬
‫جدا وَ َ‬
‫خ ّروا ُ‬
‫م وَ ه ُ ْ‬
‫مدِ َربِّهِ ْ‬
‫ح ْ‬
‫(اِن َّ َ‬
‫ن بِآيَاتِنَا ال ّذِي ْ َ‬
‫م ُ‬
‫م َّ‬
‫ما َرَزقْنَاهُم‬
‫م َ‬
‫معا ً وَ ِ‬
‫جافى ُ‬
‫رون‪ .‬تَت َ َ‬
‫جِع يَدْعُوْ َ‬
‫م َ‬
‫يَ ْ‬
‫خوْفا ً وَ ط َ َ‬
‫ن َربَّهُ ْ‬
‫ضا ِ‬
‫ن ال ْ َ‬
‫ستَكْب ِ ُ ْ‬
‫جنُوْبُهُم عُ ِ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ملوْن)‪( .‬السجده‪:‬‬
‫ما أ ْ‬
‫م ِ‬
‫ن َ‬
‫يُنْفِقُو َ‬
‫ما كانُوا يَعْ َ‬
‫جَزا ًء ب ِ َ‬
‫خفى لهُ ْ‬
‫س َ‬
‫ن‪ .‬فَل تَعْل ُ‬
‫م نَفْ ٌ‬
‫م ْ‬
‫ن قَُّره أعْي ُ ٍ‬
‫‪)15 – 17‬‬
‫ترجمه‪« :‬تنها كسانى به آيات ما ايمان مىآورند كه هر وقت اين آيات به آنها يادآورى‬
‫شود به سجده مىافتند و تسبيح و حمد پروردگارشان را به جاى مىآورند و تكبّر‬
‫نمىكنند‪ .‬پهلوهاى شان از بسترها در دل شب دور مىشود و پروردگار خود را با بيم و‬
‫اميد فرا مىخوانند‪ ،‬و از آنچه به آنها روزى دادهايم‪ ،‬انفاق مىكنند‪ .‬هيچ كسى نمىداند‬
‫چه پاداشهاى مهمى كه مايه روشنى چشمها مىگردد‪ ،‬براى آنها نهفته شده‪ ،‬اين جزاى‬
‫اعمالى است كه انجام مىدادند»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) مىگويد‪:‬‬
‫جلد اول‬

‫‪36‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫م‬
‫منُوا وَ عَل‬
‫نآ‬
‫عنْدَالل ّهِ َ‬
‫ما ِ‬
‫جتَنِبُوْ َ‬
‫ن يَ ْ‬
‫م يَتَوَك ّلُو َ‬
‫خيٌْر وَ أبْقى لِل ّذِي ْ‬
‫ى َربِّهِ ْ‬
‫َ‬
‫(وَ َ‬
‫ن‪ .‬وَال ّذِي ْ َ‬
‫َ‬
‫ن كَبَائَر الِث ْ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫صله َو‬
‫وَالْفَوَا ِ‬
‫ما غ ِ‬
‫ست َ َ‬
‫نا ْ‬
‫ش وَ اِذ َا َ‬
‫م َو أقَا ُ‬
‫جابُوا لَِربِّهِ ْ‬
‫ضبُوا هُ ْ‬
‫ح َ‬
‫موا ال َ‬
‫م يَغْ ِفُروْن‪َ .‬والذِي ْ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫صاَبَهُ ُ ْ‬
‫م َّ‬
‫م ُ‬
‫ن»‪.‬‬
‫م َو ِ‬
‫م يَنْت َ ِ‬
‫صُروْ َ‬
‫م يُنْفِقُوْ َ‬
‫أ ْ‬
‫مُرهُ ْ‬
‫شوْرى بَيْنَهُ ْ‬
‫ى هُ ْ‬
‫ما َرَزقْنَا هُ ْ‬
‫ن اِذ َا أ َ‬
‫ن‪َ .‬وال ّذِي ْ َ‬
‫م البَغْ ُ‬
‫(الشورى‪)36 – 39 :‬‬
‫ترجمه‪« :‬و آنچه نزد خداست براى كسانى كه ايمان آوردهاند و بر پروردگارشان‬
‫توكّل مىكنند‪ ،‬بهتر و پايدارتر است‪ .‬همان كسانى كه از گناهان كبيره و اعمال زشت‬
‫اجتناب مىورزند‪ ،‬و هنگامى كه خشمگين مىشوند‪ ،‬عفو مىكنند‪ .‬و آنها كه دعوت‬
‫پروردگارشان را اجابت كردهاند‪ ،‬نماز را برپا داشتهاند‪ ،‬و كارهاى شان در ميان شان‬
‫به طريق مشورت صورت مىگيرد‪ ،‬و از آنچه به آنان روزى دادهايم‪ ،‬انفاق مىكنند‪ .‬و‬
‫آنها كه هرگاه به آنان تعدّى و حمله برسد‪ ،‬انتقام مىكشند»‪.‬‬
‫و خداوند (جل جلله) مىفرمايد‪:‬‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫جا ٌ‬
‫ن‬
‫ه عَليْهِ‪ ،‬ف ِ‬
‫مؤْ ِ‬
‫( ِ‬
‫ه وَ ِ‬
‫نر َ‬
‫ن قضى ن َ ْ‬
‫ما َ عَاهَدُواالل َ‬
‫صدَقُوا َ‬
‫ن ال ْ ُ‬
‫حب َ ُ‬
‫م َ‬
‫منْهُ ْ‬
‫م َ‬
‫منْهُ ْ‬
‫ل َ‬
‫منِي ْ َ‬
‫م َ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫ْ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫شاءَ ا ْوَ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ن َ‬
‫ن بِ ِ‬
‫م َو يُعَذِّ َ‬
‫ما بَد ّلوا تَبْدِيْل‪ .‬لِي َ ْ‬
‫ن اِ ْ‬
‫ب ال ُ‬
‫صدْقِهِ ْ‬
‫جزِىَالل ُ‬
‫يَنْتَظِر‪ ،‬وَ َ‬
‫ه ال ّ‬
‫منَافِقِي ْ َ‬
‫صادِقِي ْ َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫حيْما)‪( .‬الحزاب‪)23-24 :‬‬
‫ه كان غَفُوْرا َر ِ‬
‫يَتُوْ َ‬
‫م‪ ،‬اِنّالل َ‬
‫ب عَلَيْهِ ْ‬
‫ترجمه‪« :‬در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستهاند صادقانه‬
‫ايستادهاند‪ ،‬بعضى پيمان خود را به انجام رسانيدند‪ ،‬و بعضى ديگر در انتظاراند‪ ،‬و‬
‫هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادهاند‪ .‬هدف اين است كه خداوند‬
‫صادقان را به خاطر صدق شان پاداش دهد‪ ،‬و منافقان را هر گاه كه بخواهد عذاب‬
‫كند‪ ،‬يا توبه آنان را بپذيرد‪ ،‬چرا كه خداوند غفور و رحيم است»‪.‬‬
‫و مىفرمايد‪:‬‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫(أ َ َّ‬
‫َ‬
‫ل هَلْ‬
‫مه َربِّهِ‪ ،‬قُ ْ‬
‫حذَُر ال ِ‬
‫جوا َر ْ‬
‫خَره وَ يَْر ُ‬
‫جدا و قائِما ي َ ْ‬
‫ل َ‬
‫ح َ‬
‫سا ِ‬
‫ن هُوَ َ قَان ِ ٌ‬
‫ت آنَاءاللي ْ َِ‬
‫م ْ‬
‫موْن)‪( .‬الزمر‪)9 :‬‬
‫مو َ‬
‫يَ ْ‬
‫ن َل يَعْل َ ُ‬
‫ن يَعْل َ ُ‬
‫ن وَال ّذِي ْ َ‬
‫ستَوِى اَل ّذِي ْ َ‬
‫ترجمه‪« :‬آيا كسى كه در ساعات شب به عبادت مشغول است و در سجده و قيام‬
‫قرار دارد و از آخرت مىترسد و به رحمت پروردگارش اميدوار است (با آن مشرك‬
‫ناسپاس برابر است؟) بگو‪ :‬آيا كسانى كه مىدانند با كسانى كه نمىدانند يكساناند؟»‪.‬‬
‫‪ - 5‬ذكر پيامبر ص و اصحاب وى ن در كتابهاى قبل از قرآن‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ه‬
‫ج أحمد ُ ع‬
‫اَ ْ‬
‫سار قال‪ :‬ل َ ِ‬
‫ن يَ‬
‫خَر َ‬
‫قي ُ‬
‫ص (َرض َى َالل ّ ُ‬
‫ن عَ ْ‬
‫ت عبدُالل ّهِ ب َ‬
‫ِ‬
‫َن عَطاِء ب ِ‬
‫ن العَا َ ِ‬
‫مرو ب ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ج ْ‬
‫ه‬
‫ت‪ :‬أ ْ‬
‫صفا ِ‬
‫سولِالل ّه ص فِى التَّوراه‪ ،‬فَقَال‪ :‬أ َ‬
‫ت َر ُ‬
‫ل‪ .‬وَالل ّهِ اِن َّ ُ‬
‫عَنْهَما) فَقُل ْ ُ‬
‫خبََر نِى عَن َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سلْنا َ‬
‫ك َ‬
‫ن‪( :‬يَا أيَّهَاَالنَّب ِ ُّ‬
‫صو ٌ‬
‫مب َ ّ ِ‬
‫ى اِنَّا أْر َ‬
‫شاهِداً‪ ،‬وَ ُ‬
‫لَ َ‬
‫صفِتِهِ ف ِ‬
‫ف فِى التَّوراه ب ِ َ‬
‫موْ ُ‬
‫شراً‪ ،‬وَ‬
‫ى القرآ ِ‬
‫ٌ‬
‫ك المتَوك ِ َّ‬
‫ل‪َ ،‬لَفَ ّ‬
‫ظ وَ َل غَلِي ْ ٌ‬
‫ميِت َ َ‬
‫س َّ‬
‫ظ وَ َل‬
‫نَذِيْراً‪ ،‬وَ حْرزا ً لِل ُ ِ‬
‫سوْلِى‪َ ،‬‬
‫ت عَبْدِى وَ َر ُ‬
‫ن‪ ،‬أن ْ َ‬
‫ُ َ‬
‫ميّي ِّ َ‬
‫َّ‬
‫ص َّ‬
‫سيِئَّه اِل َّ‬
‫ق‪َ ،‬و َل يَدْفَعُ بِال َّ‬
‫ه‬
‫ن يَقْب ِ َ‬
‫خا ٌ‬
‫ب فِى اْل َ ْ‬
‫ضهُالل ُ‬
‫َ‬
‫سيِّئَه َ َولَكِن يَعْفُو وَ يَغْفُِر‪َ ،‬و ل َ ْ‬
‫سوَا ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ما‪َ ،‬و‬
‫ه ا ِل‬
‫موال ِ‬
‫ه‪ ،‬يَفْت َ ُ‬
‫جا َء بِأ ْ‬
‫مله العَوْ َ‬
‫َ‬
‫ص ّ‬
‫ح بِهِ أعْيُنا عُ ْ‬
‫الل ُ‬
‫ن يَقُولوا ِ ل اِل َ‬
‫حت ّى يُقِي ْ ُ‬
‫ميا‪ ،‬وَ آذ َانا ُ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ْ‬
‫ً‬
‫ُ‬
‫خارِ ُّ‬
‫ى َروَايه‪:‬‬
‫ه الب ُ َ‬
‫قُلوْبا غُلفا)‪ .‬و أ ِ‬
‫ى نَ ْ‬
‫خْر َ‬
‫ن َ‬
‫ج ُ‬
‫حوَهُ عَن عَبدُاللهِ‪َ ،‬والبَيْهَقِى عَن اب َ‬
‫سلمٍ‪َ ،‬و فِ ْ‬
‫َ ْ َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ه‬
‫جاءَ)‪ .‬وَأ ْ‬
‫معْنَاهُ‪ .‬وَ أ ْ‬
‫ب ال ِ‬
‫م بِهِ ال ِ‬
‫خَر َ‬
‫خَر َ‬
‫و َ‬
‫( َ‬
‫ن اِ ْ‬
‫ج ُ‬
‫حبْا ِر ب ِ َ‬
‫ج ُ‬
‫حتَّى يُقِي ْ َ‬
‫ن كع ْ ِ‬
‫سحقَ عَ ْ‬
‫ه اب ُ‬
‫مله العَ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ً‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن عَاِئ ِ َ‬
‫ه تَعَالى أ ْوحى‬
‫البَيهَ ِق ُّ‬
‫م ْ‬
‫شه (َر ِ‬
‫صرا‪َ .‬و ذ َكَر وَهْ ُ‬
‫منَب ّهٍ‪ :‬أنّالل َ‬
‫ن ُ‬
‫ه عَنْهَا) ُ‬
‫ضىَالل ُ‬
‫خت َ َ‬
‫بب ُ‬
‫ى عَ ْ‬
‫ْ‬
‫صادِقاً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن بَعْد ِ َ‬
‫ح َّ‬
‫سيَأتِى ِ‬
‫م َ‬
‫هأ ْ‬
‫ىا ْ‬
‫ه َ‬
‫مد ُ َو ُ‬
‫ح َ‬
‫م ُ‬
‫س ُ‬
‫اِلى دَاوُد َ فِى ال ّزبُوْر‪( ،‬يَا دَاوُدُ‪ ،‬اِن ّ ُ‬
‫مد ٌ َ‬
‫م ْ‬
‫ك نَب ِ ٌ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ه قَب ْ َ‬
‫م‬
‫ن يَعْ ِ‬
‫ب عَلَيْهِ أبَدا ً َو َل ُ يُغْ ِ‬
‫لأ ْ‬
‫ض ُ‬
‫سيِدًا‪َ ،‬ل أغ ْ َ‬
‫ما تَقَد َّ َ‬
‫َ‬
‫صيَنِى َ‬
‫تل ُ‬
‫ضبُنِى أبَدا‪َ ،‬و قَد ْ غَفَْر ُ‬
‫من ذ َنبه و ما َ تأ َ‬
‫ل ما أ َ‬
‫مته مرحومه أ َ‬
‫خَر‪ ،‬و أ ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ت اْلَنِبَياءَ‪َ ،‬و‬
‫ي‬
‫ْط‬
‫ع‬
‫مث‬
‫ل‬
‫ف‬
‫وا‬
‫الن‬
‫ن‬
‫م‬
‫م‬
‫ه‬
‫ت‬
‫ي‬
‫ْط‬
‫ع‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ُُْ ِ َ ّ ِ‬
‫ْ ُ‬
‫َ‬
‫ِ ْ ْ ِ ِ َ َ َ ّ َ ّ ُ َُ َ ْ ُ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫مه َو‬
‫ا‬
‫ي‬
‫ق‬
‫ال‬
‫م‬
‫و‬
‫ي‬
‫ى‬
‫ون‬
‫أت‬
‫ي‬
‫ى‬
‫حت‬
‫ل‪،‬‬
‫س‬
‫ر‬
‫ال‬
‫و‬
‫ء‬
‫ا‬
‫ي‬
‫ب‬
‫ن‬
‫ال‬
‫ى‬
‫َل‬
‫ع‬
‫ت‬
‫ض‬
‫فََر ْ‬
‫َِِْ َ ّ ُ ِ َ ّ َ ُ ّ ِ َ ْ َ ِ َ َ‬
‫ض ال ّتِى افْتََر ْ ُ‬
‫ت عَلَيْهِ ُ‬
‫ض ُ‬
‫م الْفََرائ ِ َ‬

‫جلد اول‬

‫‪37‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ى فَ َّ‬
‫مدا ً وَ أ ُ َّ‬
‫ح َّ‬
‫ن قَا َ‬
‫مث ْ ُ‬
‫مم‬
‫نُوُْرهُم ِ‬
‫م َ‬
‫ل نُورِاْلَنْبِيَاءِ‪ ...‬اِلى أ ْ‬
‫مت َ ُ‬
‫ت ُ‬
‫ضل ْ ُ‬
‫ى ال ُ َ ِ‬
‫ه عَل َ‬
‫ل‪ :‬يَا داوُدُ‪ ،‬اِن ِّ ْ‬
‫َ‬
‫كُل ّهاَ)‪ .‬كذا فى البدايه (‪.)326/2‬‬
‫َ‬
‫احمد از عطاء بن يسار روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬با عبدالل ّه بن عمرو بن العاص‬
‫(ضىاللهعنهما) بر خوردم‪ ،‬گفتم‪ :‬مرا از صفتهاى پيامبر ص در تورات آگاه كن‪ ،‬گفت‪:‬‬
‫آرى‪ ،‬به خدا سوگند وى در تورات آن چنان صفت شده كه در قرآن موصوف است‪:‬‬
‫‪1‬‬
‫ميين‬
‫«اى نبى! ما تو را گواه‪ ،‬بشارت دهنده‪ ،‬بيم دهنده‪ ،‬و حفاظت كننده ا ّ‬
‫فرستاديم‪ ،‬تو بنده و پيامبر من هستى‪ ،‬تو را متوكّل نام گذاردم‪ ،‬نه ترش روى و نه‬
‫هم سخت طبيعت هستى‪ ،‬و نه اهل معركه و برپا كننده غوغا در بازارها‪ .‬و نه هم بدى‬
‫را به بدى پاسخ مىدهد‪ ،‬بلكه عفو و بخشش مىكند‪ ،‬و خداوند او را تا آن وقت كه ملّت‬
‫َ‬
‫كج را با گفتن ل اله الالل ّه راست نكنند‪ ،‬قبض نمىنمايد‪ .‬بسا چشمهاى كور‪ ،‬گوشهاى‬
‫‪2‬‬
‫كر‪ ،‬و قلبهاى بسته به واسطه وى باز مىشوند»‪.‬‬
‫َ‬
‫‪4‬‬
‫بخارى مانند اين را از عبدالل ّه‪ 3‬و بيهقى از ابن سلم روايت نمودهاند‪ ،‬و در روايتى‬
‫آمده‪« :‬تا اين كه ملّت كج را توسط وى راست كند»‪ .‬ابن اسحاق از كعب احبار به‬
‫َ‬
‫معنايى اين را روايت نموده است‪ .‬و اين را بيهقى به اختصار از عائشه (رضىالل ّه‬
‫عنها) روايت كرده‪ 5،‬و وهب بن منبه متذكر شده كه خداوند تبارك و تعالى براى داود‬
‫(عليه السلم) در زبور وحى فرستاده‪« :‬اى داود‪ ،‬پس از تو نبى اى خواهد آمد كه‬
‫مد است و او صادق و سردار است‪ ،‬من هرگز بر وى خشمگين‬
‫اسم وى احمد و مح ّ‬
‫نمىشوم‪ ،‬و او ابدا ً مرا به غضب نمىآورد‪ .‬گناهان گذشته و آينده وى را قبل از اين كه‬
‫متش مرحوم است‪ .‬به آنها آن قدر نوافل دادهام‬
‫نافرمانى مرا بكند‪ ،‬بخشيدهام‪ ،‬و ا ّ‬
‫كه به انبيا دادم‪ ،‬و بر آنها فرايضى را لزم ساختهام كه بر انبياء و رسل فرض‬
‫گردانيده بودم‪ .‬تا اينكه در قيامت در حالى نزدم بيايند كه نورشان چون نور انبيا‬
‫متها فضيلت‬
‫متش را بر همه ا ّ‬
‫مد و ا ّ‬
‫باشد‪ ...‬تا اين كه گفت‪ :‬اى داود! من مح ّ‬
‫‪6‬‬
‫دادهام»‪ .‬اين چنين در البدايه (‪ )326/2‬آمده است‪.‬‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫ل أ َّ‬
‫مرو‬
‫وَ أ َ ْ‬
‫ج أبونُعَيْم فِى ال ِ‬
‫خَر َ‬
‫حلْيَه (‪ )386/5‬عَن َ‬
‫ن عَ ْ‬
‫ن عَبْدَاللهِ ب َ‬
‫سعِيْدِ ابن أبى هِل ٍ‬
‫َ‬
‫جدُهُم فِى كِتَا ِباللَّهِ تَعَالى‪( :‬ا ِ َّ‬
‫مدٍ ص َو أ ُ َّ‬
‫ح َّ‬
‫قَا َ‬
‫ن‬
‫ب‪ :‬أ َ ْ‬
‫ن ِ‬
‫م َ‬
‫متِهِ قال‪ :‬أ ِ‬
‫صفَه َ ُ‬
‫ل لِكَعْ ٍ‬
‫خبََرنِى عَ ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ح َّ‬
‫مد َ وَ أ َّ‬
‫ه عَلى ك ُ ِّ‬
‫جل عَلى ك ُ ِّ‬
‫ل‬
‫ل َ‬
‫ه َ‬
‫أ ْ‬
‫ن يَ ْ‬
‫ماد ُ ْو َ‬
‫ه ع َ ّز َو َ‬
‫مت َ ُ‬
‫ح َ‬
‫خيْرٍ وَ شّرٍ‪ ،‬يُكَبِّروْنَالل َ‬
‫مدُوْنَالل َ‬
‫ح َ‬
‫َ‬
‫جوِّ ال َّ‬
‫ف‪ ،‬وَ ي ُ َّ‬
‫م دَوِ ٌّ‬
‫ى ك ُ ِّ‬
‫َ‬
‫صلتِهِم‬
‫م فِى َ‬
‫سب ُ ْ‬
‫شَر ٍ‬
‫سماءِ‪ ،‬لَهُ ْ‬
‫ل‪ ،‬نِدَاؤُهُ ْ‬
‫ل َ‬
‫حوَن آلل ّ َ‬
‫ى فِى َ‬
‫منْزِ ٍ‬
‫ه فِ ْ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ل عَلى ال َّ‬
‫ل‬
‫ص ْ‬
‫ن فِى ال ْ ِ‬
‫صفُو ِ‬
‫صفّوْ َ‬
‫ى الن ّ ْ‬
‫صفّوْ َ‬
‫ف ال ْ َ‬
‫خرِ‪ ،‬ي َ ُ‬
‫ملئِكَه‪َ ،‬و ي َ ُ‬
‫صله ك َ ُ‬
‫ن فى ال ّ‬
‫ح ِ‬
‫كَدَوِ ِ ّ‬
‫قتَا ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫م ِفى ال َّ‬
‫ن َ‬
‫خل ْ ِ‬
‫م َو ِ‬
‫سبِيْلالل ّهِ كَاَن ِ‬
‫صَله‪ .‬اِذ َا غََزوْا ِفى َ‬
‫ن أيْدِيْهِ ْ‬
‫ت ال ْ َ‬
‫صفُوفِهِ ْ‬
‫كَ ُ‬
‫مَلئِكَه بَي ْ َ‬
‫م ْ‬
‫فهِم بِرِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫لُ‬
‫ص َّ‬
‫ضُرو ال َّ‬
‫ما َ تُظ ِ ّ‬
‫مظِل ً ‪َ -‬و أ َ‬
‫ى ِ‬
‫ماٍح ِ‬
‫ح َ‬
‫شدَادٍ‪ .‬اِذ َا َ‬
‫شاَر بِيَدِهِ ‪ -‬ك َ‬
‫ه عَلَيْهِم ُ‬
‫سبي ِلالل ّهِ كَا َنالل ّ ُ‬
‫َ‬
‫ف فِ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ه‬
‫حو‬
‫ن‬
‫ب‬
‫ب‬
‫ع‬
‫ك‬
‫ن‬
‫ع‬
‫ر‬
‫خ‬
‫آ‬
‫د‬
‫ا‬
‫سن‬
‫ا‬
‫ب‬
‫ضا‬
‫ي‬
‫ا‬
‫ه‬
‫ج‬
‫ر‬
‫خ‬
‫أ‬
‫و‬
‫)‪.‬‬
‫دا‬
‫ب‬
‫أ‬
‫ًا‬
‫ف‬
‫ح‬
‫ز‬
‫ن‬
‫رو‬
‫خ‬
‫أ‬
‫ت‬
‫ي‬
‫ل‬
‫ا‪،‬‬
‫ه‬
‫ر‬
‫و‬
‫ك‬
‫و‬
‫َلى‬
‫ع‬
‫ر‬
‫سو‬
‫الن‬
‫َ ْ ِ َ‬
‫َ ْ َ َ ُ ْ‬
‫َ‬
‫ََ ّ ُ ْ َ َ ْ‬
‫ِِ ْ َ ٍ َ َ َ ْ ْ ٍ َِ ْ َ َ‬
‫ّ ُ َْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫ل َ‬
‫ف‪ُ ،‬رعَاه‬
‫وَ فِيْهِ (و أمت ُ‬
‫شَر ٍ‬
‫ل َ‬
‫ن يَ ْ‬
‫مادُوْ َ‬
‫ه ال َ‬
‫ل وَ يُكبُِّروْن َ ُ‬
‫مدُونَالل َ‬
‫ح َ‬
‫ح ّ‬
‫ىك ِ‬
‫حا ٍ‬
‫ه عَلى ك ِ‬
‫ه عَل َ‬
‫َ ّ ُ ُّ‬
‫ال َّ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ساطِهِم‬
‫ت ال َ‬
‫صلوَا ِ‬
‫سه‪ ،‬يَأتَزُِروْ َ‬
‫صلو َ‬
‫ى أو َ‬
‫ى كنَا َ‬
‫خ ْ‬
‫ش ْ‬
‫ن ال ّ‬
‫س‪ ،‬ي ُ َ‬
‫مس لِوَقت ِ ِه ّ‬
‫م ِ‬
‫ن عَل َ‬
‫ن وَ لوْ عَل َ‬
‫َ‬
‫مطَوَّلً‪.‬‬
‫سنَادٍ آ َ‬
‫ن أطَْراَفَهُم)‪ .‬وَ أ ْ‬
‫وَ يُوَ ِّ‬
‫خَر َ‬
‫ضئُو َ‬
‫ج أيضا ً بِا ِ ْ‬
‫ب ُ‬
‫ن كَعْ ٍ‬
‫خَر عَ ْ‬
‫َّ‬
‫حليه (‪ )386/5‬از سعيد بن ابى هلل روايت نموده‪ ،‬كه عبدالله بن عمرو‬
‫ابونُعَيْم در ال ِ‬
‫َّ‬
‫مت وى را برايم بيان كن‪ ،‬وى‬
‫مد صلىالله عليه وسلم و ا ّ‬
‫به كعب گفت‪ :‬صفت مح ّ‬
‫مت‬
‫گفت‪ :‬آنها را در كتاب خداوند تبارك و تعالى (تورات) اين طور مىيابم‪« :‬احمد و ا ّ‬
‫‪1‬‬

‫هدف از اميين عربهاى معاصر رسول خدا ص مىباشد‪.‬م‪.‬‬

‫‪ 2‬صحیح‪ .‬احمد (‪ ، )2/174‬و بیهقی در «الدلئل» (‪ ، )1/374‬شیخ احمد شاکر (رحمه ال) آن را صحیح دانسته است‪.‬‬
‫‪ 3‬بخاری در کتاب بیوع (‪ .)2125‬و همچنین در کتاب تفسیر باب (إنا أرسلناک شاهدا‪.)..‬‬
‫‪ 4‬صحیح‪ .‬بیهقی در «الدلئل» (‪.)1/376‬‬
‫‪ 5‬دلئل النبوة بیهقی (‪.)378 – 1/377‬‬
‫‪ 6‬بیهقی در «الدلئل» (‪ ، )1/380‬و ابن کثیر در «البدایة» (‪ ، )2/326‬وهب بن منبه به گرفتن اخبار از اهل کتاب مشهور است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪38‬‬

‫حيات صحابه‬
‫وى حمد گويان هستند‪ ،‬حمد خداوند عز و جل را در هر خير و شر مىگويند‪ ،‬خداوند را‬
‫در هر جاى بلندى به بزرگى ياد مىكنند‪ ،‬و او را در هر منزل به پاكى ياد مىنمايند‪ .‬نداى‬
‫(اذان) آنها در فضاى آسمان طنينانداز است‪ .‬در نمازهاى خود صدايى چون صداى‬
‫زنبور عسل بر سنگ دارند‪ .‬در نماز چون صفوف ملئك صف مىبندند‪ ،‬و در قتال و‬
‫جنگ چون صفوف شان در نماز صف مىبندند‪ .‬چون در راه خداوند جهاد نمايند‪ ،‬ملئكه‬
‫با داشتن نيزههاى سخت در پيش روى و عقب آنها مىباشند‪ ،‬و چون در صف فى‬
‫َ‬
‫سبيلالل ّه حضور پيدا مىكنند‪ ،‬خداوند (جل جلله) بر آنها خود سايه بان مىباشد ‪ -‬و به‬
‫دست خود اشاره نمود ‪ -‬چنانكه كركسها بر آشيانه خود سايه مىافكنند‪ ،‬آنها از رو‬
‫بروى دشمن در ميدان قتال گاهى هم فرار نمىكنند»‪ .‬او اين را همچنان به اسناد‬
‫مت وى حمدگويان هستند‪ ،‬حمد و‬
‫ديگرى از كعب روايت نموده و در آن آمده‪« :‬و ا ّ‬
‫ثناى خداوند (جل جلله) را در هر حالت به جاى مىآورند‪ ،‬و او را در هر جاى بلندى به‬
‫بزرگى ياد مىكنند‪( ،‬به خاطر نماز خود) مراقب آفتاب مىباشند‪ ،‬و نمازهاى پنجگانه را‬
‫در اوقات آنها ولو بر خاكروبه هم باشند به جاى مىآورند‪ .‬شلوارهاى خود را دور كمر‬
‫خود مىبندند‪ ،‬و دست و پاى خود را وقت وضو گرفتن به درستى مىشويند»‪ 1.‬اين‬
‫حديث همچنين به اسناد ديگرى به صورتى طولنىتر‪ ،‬از كعب روايت شده است‪.‬‬
‫‪ - 6‬احاديث در وصف پيامبر ص‬
‫َ‬
‫حافِ ُ‬
‫سوِ ُّ‬
‫ه عَن ْ ُهما) قَا َ‬
‫ل‪:‬‬
‫نب‬
‫س‬
‫بب‬
‫ظ عَ‬
‫أَ ْ‬
‫ن ِ‬
‫علِى (َر ِ‬
‫ن ال ْ َ‬
‫ى ال َ‬
‫سفيا َ‬
‫ج يَعْقو ُ‬
‫خَر َ‬
‫ح َ‬
‫ن الفَ َ‬
‫ن ُ‬
‫ض َىالل ّ ُ‬
‫ُ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫سأَل ْ‬
‫ن وَ َّ‬
‫سولاِللَّه ص َو أَنَا أ َ ْ‬
‫خالِى هِنْد َ ب‬
‫ن‬
‫ت َ‬
‫ن ِ‬
‫ن أبى هَالَه ‪َ -‬و كا َ‬
‫ى اَ ْ‬
‫َ‬
‫حلْيَه َر ُ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫صافَاً) عَ ْ‬
‫شتَهِ ْ‬
‫شيْئا ً أَتَعَلَّقَ بِهِ‪ ،‬فَقَا َ‬
‫من ْ َها َ‬
‫ل‪:‬‬
‫ى‬
‫ل‬
‫ف‬
‫ص‬
‫يَ ِ َ ِ ْ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫مر لَيْلَهالْبَدْرِ‪ ،‬أطْوَ َ‬
‫مْربُوِع‬
‫مفُ ُ‬
‫سولُالل ّهِ ص فَ ُ‬
‫ل ِ‬
‫خماً‪ ،‬يَتََل َل َو ْ‬
‫(كَا َ‬
‫ن َر ُ‬
‫خما ً َ‬
‫جهُ َ‬
‫ن ال ْ َ‬
‫م َ‬
‫ه تََللُؤ القَ َ ِ‬
‫َ‬
‫ه فََرقَ‪ ،‬وَ اِل ّ فََلَ‬
‫وَ أَقْ‬
‫ج َ‬
‫ل ال َ‬
‫شذ ّ‬
‫م َ‬
‫مه‪َ .‬ر‬
‫م اَلْهَا‬
‫ن ال‬
‫م‬
‫صَر ِ‬
‫ب‪ .‬عَظِي ْ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫صت َ ُ‬
‫شعْرِ‪ ،‬اِذا تَفََّرقَ ْ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫ت عَقِي ْ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ن‪ .‬أََز َّ‬
‫شعُْرهُ َ‬
‫جاوُِز َ‬
‫سوَابِغَ‬
‫ن‪ .‬وَا ِ‬
‫ج اَل ْ َ‬
‫سعَ ال ْ َ‬
‫ش ْ‬
‫يُ َ‬
‫ب‪َ ،‬‬
‫حوَا ِ‬
‫ح َ‬
‫ج ِ‬
‫مه أذ ُنَيْهِ اِذا وَ فََرهُ‪ .‬أْزهََر الل ّوْ ِ‬
‫جبِي ْ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫م‬
‫ما ِ‬
‫ه نُوٌْر يَعْلوْهُ‪ ،‬ي َ ْ‬
‫ض ُ‬
‫عْرقُ يُدِ ّرهُ الغَ َ‬
‫ح َ‬
‫نل ْ‬
‫ه َ‬
‫سب ُ ُ‬
‫ن‪ ،‬ل ُ‬
‫ن‪ ،‬بَيْنَهُ َ‬
‫فِ َ ِ‬
‫م ْ‬
‫ى غيْرِ قَر ٍ‬
‫ب‪ .‬أقنَى العِْرنِي ْ ِ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سهْ َ‬
‫مِ‪ ،‬أ ْ‬
‫هأ َ‬
‫ل ال َ‬
‫م‪ .‬ك ّ‬
‫مفَل َ‬
‫شن َ َ‬
‫ن‪َ .‬‬
‫ث الِل ْ‬
‫حيَه‪ .‬أدْعَ َ‬
‫ج ا لن ْ َ‬
‫ج‪َ .‬‬
‫ن‪ ،‬دَقِيقَ‬
‫ب‪ُ ،‬‬
‫ضلِيْعَ الفَ ّ‬
‫ش ّ‬
‫مل ُ‬
‫يَتَأ ّ‬
‫سا ِ‬
‫خد ّي ْ ِ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫معْتَد ِ َ‬
‫سوَاءُ‬
‫ل ال َ‬
‫ما ِ‬
‫صفَاءِ الفِ ّ‬
‫سُربَه‪ .‬كا َ‬
‫سكا‪َ .‬‬
‫م ْ‬
‫مت َ َ‬
‫ق‪ .‬بَادِنا ُ‬
‫ضه‪ُ .‬‬
‫جيْد ُ د ُ ْ‬
‫ه ِ‬
‫ن عُنُقَ ُ‬
‫ال ْ َ‬
‫ميَه فِى َ‬
‫خل ِ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ض ال َّ‬
‫ن َوال َّ‬
‫جَّردِ‪.‬‬
‫صد ْ ِر‪.‬‬
‫ض ْ‬
‫مت َ َ‬
‫ن‪َ .‬‬
‫م الكرادِيس‪ .‬أنْوَُر ال ُ‬
‫خ ُ‬
‫ن ال َ ْ‬
‫صدْرِ‪ .‬بُعَيْد ُ َ‬
‫عَرِي ْ ُ‬
‫ما بَي ْ َ‬
‫منِكبَي ْ ِ‬
‫البَط ِ‬
‫َ‬
‫ْ ْ‬
‫خ ّ‬
‫ن ال ّلبّه وَال ُّ‬
‫م َّ‬
‫صو ُ‬
‫سَره ب ِ َ‬
‫سوَى‬
‫جرِى كَال ْ َ‬
‫ما ِ‬
‫ن ِ‬
‫شعْرٍ ي َ ْ‬
‫َ‬
‫ل َ‬
‫موْ ُ‬
‫ط‪ .‬عَارِ َ‬
‫ما بَي ْ َ‬
‫ى الثِّدْيَيْن َوالبَط ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سب ْطُ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫حه‪.‬‬
‫را‬
‫ال‬
‫ب‬
‫ح‬
‫ر‬
‫ن‪.‬‬
‫ي‬
‫د‬
‫زن‬
‫ال‬
‫ل‬
‫ي‬
‫و‬
‫ط‬
‫‪.‬‬
‫ر‬
‫د‬
‫ص‬
‫ال‬
‫ى‬
‫ل‬
‫َا‬
‫ع‬
‫أ‬
‫و‬
‫ن‬
‫ي‬
‫ب‬
‫ك‬
‫من‬
‫ال‬
‫و‬
‫ن‬
‫َي‬
‫ع‬
‫را‬
‫ذ‬
‫ال‬
‫ر‬
‫ع‬
‫ش‬
‫أ‬
‫ك‪.‬‬
‫ل‬
‫ذ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ْ‬
‫ِ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ِ َ َ‬
‫ّ‬
‫ِ َ‬
‫ِ َ‬
‫ُ‬
‫ِ‬
‫ّ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سائ ِ ُ‬
‫ب‪َ .‬‬
‫ح‬
‫ن ال ْ‬
‫ف‪ُ .‬‬
‫م ِ‬
‫سي ُ‬
‫مصا ُ‬
‫ل الطرا ِ‬
‫ن‪َ .‬‬
‫ن‪َ .‬‬
‫خ َ‬
‫خ ْ‬
‫ن َو القَد َ َ‬
‫م َ‬
‫ص ِ‬
‫القَ َ‬
‫شث ْ ُ‬
‫صي ْ ِ‬
‫مي ْ ِ‬
‫ن الكَفّي ْ ِ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫ل َزا َ‬
‫ماءُ‪ .‬اِذا َزا َ‬
‫م ْ‬
‫شيَه‪،‬‬
‫ل قَل ًعا‪ .‬ي َ ْ‬
‫شى هَوْنا‪ .‬ذ َرِيْعُ ال ِ‬
‫م ِ‬
‫خطو تَكَفّؤا وَ ي َ ْ‬
‫ميْن‪ ،‬يَنْبُو عَنْهُما ُال َ‬
‫القَد َ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ح ّ‬
‫م َ‬
‫ف‪ ،‬نَظَُرهُ اِلى‬
‫ميْعاً‪َ ،‬‬
‫ط ِ‬
‫ج ِ‬
‫ض الط ّر ِ‬
‫ت َ‬
‫ما يَن ْ َ‬
‫ت اِلتَفَ َ‬
‫ب‪َ .‬و اِذ َا التَفَ َ‬
‫شى كَأن َّ َ‬
‫اِذ َا َ‬
‫خافِ ُ‬
‫صب َ ٍ‬
‫ن َ‬
‫م ْ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫من نَظَرِهِ اِلى ال َّ‬
‫ج ّ‬
‫ض أطوَ ُ‬
‫ن‬
‫سوْ ُ‬
‫ل ِ‬
‫ص َ‬
‫سماءِ‪ُ ،‬‬
‫ملحظَه‪ ،‬ي َ ُ‬
‫ه‪ ،‬وَ يَبْدَأ َ‬
‫حاب َ ُ‬
‫ل نَظَرِهِ ال ُ‬
‫قأ ْ‬
‫م ْ‬
‫الر ِ‬
‫ه بِال َّ‬
‫سَلم‪.‬‬
‫لَ ِ‬
‫قي َ ُ‬
‫َ‬
‫ه‪ ،‬قَا َ‬
‫متَواص َ‬
‫ت‬
‫ص ْ‬
‫ت‪ِ :‬‬
‫ل ال َ ْ‬
‫م الفِكَْره‪ .‬لَي ْ َ‬
‫س َْ‬
‫ن‪ .‬دَائ ِ َ‬
‫منْطِقَ ُ‬
‫ف لِى َ َ‬
‫قُل ْ ُ‬
‫ن َرسولُالل ّهِ ص ُ‬
‫حزا ِ‬
‫ل‪ :‬كَا ِ‬
‫َ‬
‫ل ال ُّ‬
‫ه بِأ ْ‬
‫م‬
‫م وَ ي َ ْ‬
‫سكُو ِ‬
‫ت‪ .‬يَفْتِت َ ُ‬
‫حا َ‬
‫ى غَيْر َ‬
‫ح الكََل َ‬
‫شدَاقِهِ‪ .‬يَتَكَل ّ ُ‬
‫م ُ‬
‫خت ِ ُ‬
‫ه َراحه‪ .‬لَيَتَكَل ّ ُ‬
‫لَ ُ‬
‫جه‪ .‬طَوِي ْ ِ‬
‫م فِ ْ‬
‫ضو َ‬
‫ص ٌ‬
‫ن‪،‬‬
‫م ٌ‬
‫صير‪ .‬د َ ِ‬
‫ل وَ َل تَقْ ِ‬
‫جوَا ِ‬
‫س بِال َ‬
‫ل ل فُ ُ‬
‫بِ َ‬
‫جافِى وَ َل ال ْ ُ‬
‫م ُ‬
‫معَ الكَلِمِ‪ .‬كََل ُ‬
‫ث‪ .‬لَي ْ َ‬
‫ه فَ ْ‬
‫مهِي ْ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫منْها َ‬
‫ض‬
‫م ِ‬
‫م لِغَ َ‬
‫شيْئا َو ل يَمد َ ُ‬
‫مه َو ا ِ ْ‬
‫حه‪ .‬وَ ل يقُو ُ‬
‫ت‪ ،‬ليَذ ُ ّ‬
‫ن دَقّ ْ‬
‫م النِّعْ َ‬
‫يُعَظ ِ ُ‬
‫ضبِه ‪ -‬اِذا تُعُّرِ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫حقّ ‪َ -‬‬
‫ض‬
‫ه‪ .‬وَ فِى روايه‪ :‬ل تُغْ ِ‬
‫حتّى يَنْت َ ِ‬
‫ما كا َ‬
‫ىء َ‬
‫لِل ْ َ‬
‫ه الد ّنيا َو َ‬
‫ضب ُ ُ‬
‫صَر ل ُ‬
‫ن لهَا‪ ،‬فَاذِا تُعِّر َ‬
‫ش ٌ‬
‫ضبِه َ‬
‫صُر‬
‫سهِ وَ ل َ يَنْت َ ِ‬
‫ب لِنَفْ ِ‬
‫حتَّى يَنْت َ ِ‬
‫ض ُ‬
‫صَر لَه‪ .‬ل َ يَغْ َ‬
‫شىءٌ َ‬
‫م يَقُم لِغَ َ‬
‫م يَعرِفْه اَحد ٌ َو ل َ ْ‬
‫قّ ل َ ْ‬
‫لِلح ِ‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬ابونعیم (‪ )5/386‬در سند آن برادرزاده‌ی کعب ناشناخته است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪39‬‬

‫حيات صحابه‬
‫شاَر بِكَفِّهِ كُل ِّهاَ‪ ،‬وَ اِذا تَعَ َّ‬
‫ص ُ‬
‫شاَر أ َ َ‬
‫لَهَا‪ ،‬اِذا أ َ َ‬
‫حد َّ َ‬
‫حتِهِ‬
‫ث يَ ِ‬
‫ب بِرا َ‬
‫ضرِ ُ‬
‫ل بِها ي َ ْ‬
‫ب قَلَبَهَا‪ ،‬وَ اِذا ت َ َ‬
‫ج َ‬
‫َ‬
‫ج ُّ‬
‫ح غَ َّ‬
‫ض وَ أ َ َ‬
‫ل‬
‫سرى‪ .‬وَ اِذا غَ ِ‬
‫ن اِبْهَا ِ‬
‫ه‪ُ ،‬‬
‫ح‪َ .‬و اِذا فَرِ ُ‬
‫شا َ َ‬
‫ض َ‬
‫مهِ الي ُ ْ‬
‫ض طَْرفَ ُ‬
‫الي ُ ْ‬
‫ب أعَْر َ‬
‫منى بَاط ِ َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫مامِ‪.‬‬
‫ِ‬
‫ل َ‬
‫ض ْ‬
‫حكِهِ الت ّب َ ّ‬
‫ب الغَ َ‬
‫م‪ ،‬يَفُتَُّر عَن َ‬
‫س ُ‬
‫ح ِّ‬
‫مث ْ ِ‬
‫هَ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫قَا َ‬
‫حد ّثْتُه فَوَ َ‬
‫م َ‬
‫ل ال َ‬
‫سبَقَنِى اِليْهِ‪ ،‬فَ َ‬
‫ه قَد َ‬
‫ح َ‬
‫سأل ُ‬
‫جدْت ُ ُ‬
‫مانا ث ُ ّ‬
‫ى َز َ‬
‫ن‪ :‬فَكت َ ْ‬
‫ن َب َ‬
‫متُهَا الحسي َ‬
‫س ُ‬
‫ن عَل ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫عَ َّ‬
‫سأ َ‬
‫سهِ َو َ‬
‫م يَدَعْ‬
‫م ْ‬
‫مد ْ َ‬
‫جل ِ ِ‬
‫م ْ‬
‫ه وَ وَ َ‬
‫ه قَد ْ َ‬
‫ما َ‬
‫شكلِهِ فَل ْ‬
‫جهِ َو َ‬
‫خَر ِ‬
‫خلِهِ َو َ‬
‫ل آبَاهُ عن َ‬
‫جدْت ُ ُ‬
‫ه عَن ْ ُ‬
‫سألت ُ ُ‬
‫شيْئا‪ً.‬‬
‫ه َ‬
‫ِ‬
‫من ْ ُ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫هَ‬
‫ً‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫قَا َ‬
‫خول َرسولِاللهِ ص فقال‪ :‬كَان د ُ ُ‬
‫ت أبى عَن د ُ ُ‬
‫ه لِنَفْ ِ‬
‫ل ال ُ‬
‫حسين‪َ :‬‬
‫مأذ ُونا ل ُ‬
‫سهِ َ‬
‫خول ُ‬
‫سأل ُ‬
‫خول َه ثََلثَه أجزاءٍ‪ :‬جزأللَّه‪ ،‬و جزأًِلَهله‪ ،‬و جزأً‬
‫َ‬
‫َ ُ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫منْزلِهِ َ‬
‫فِى ذلِك‪َ ،‬و كَا َ‬
‫جَّزأ د ُ ُ ْ ُ‬
‫ى اِلى َ‬
‫ن اِذا أوَ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫س فََرد َّ ذلِك عَلَى العَا َّ‬
‫سه‪ ،‬ث ُ َّ‬
‫خا َّ‬
‫خُر عَنْهُم‬
‫مه وَال َ‬
‫صه َليَد َّ ِ‬
‫لِنَف ِ‬
‫جَّزأ ُ‬
‫م َ‬
‫جزأهُ بَين َ ُ‬
‫ه َو بَي ْ َ‬
‫ن النا ِ‬
‫َ‬
‫ضلِهِم‬
‫ن ِ‬
‫ن ِ‬
‫ه عَلى قَد ْ ِر فَ ْ‬
‫ل الْفَ ْ‬
‫سيَْرتِه فِى ُ‬
‫شيْئاً‪ .‬وَ كَا َ‬
‫ل بِاِذ ْنِهِ َو قَ ْ‬
‫م َ‬
‫س ُ‬
‫جزءاِل ُ َ‬
‫ض ِ‬
‫مه اِيثاُر اَهْ ِ‬
‫م ْ‬
‫شاغَ ُ‬
‫حوَائِِج‪ ،‬فَيَت َ َ‬
‫م َو‬
‫ن‪َ ،‬و ِ‬
‫جه وَ ِ‬
‫ن‪ ،‬فَ ِ‬
‫فِىال ِ‬
‫منْهُم ذ ُوال َ‬
‫حا َ‬
‫منْهُم ذ ُوال َ‬
‫حا َ‬
‫منْهُم ذوُ ال َ‬
‫ل بِهِ ْ‬
‫جتَي ْ ِ‬
‫دّي ِ‬
‫َ‬
‫ار هِ ْ ّ‬
‫حهُم وَال ُ َّ‬
‫ى لَهُم وَيَقُو ُ‬
‫يُ ْ‬
‫ل‪:‬‬
‫سألِتِهِ عَنْهُم وَ ا ِ ْ‬
‫مه ِ‬
‫صل ِ َ‬
‫م ْ‬
‫ن َ‬
‫شغِلُهُم فِيْما ي ُ ْ‬
‫م ْ‬
‫خب َ ِ‬
‫م بِالذِىْ يَنْب َ ِغ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫«لَيَبْلُغَ ال ّ‬
‫ن أبْلَغَ‬
‫ستَطِيْعُ اِبلغَ َ‬
‫حا َ‬
‫ب‪ ،‬وَ أبْلِغُونِى َ‬
‫شاهِد َ الغَائ ِ َ‬
‫من ل َ ي َ ْ‬
‫ه َ‬
‫جتِهِ؛ فَاِن َّ ُ‬
‫حا ِ‬
‫جه َ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫عنده اِلَّ‬
‫جه ِ‬
‫سلطَانا ً حا َ َ‬
‫ميْهِ يَوْ َ‬
‫ن ل َ يَ ْ‬
‫ُ‬
‫مه‪ ،‬ل َ يُذ ْكَُر ِ ْ َ ُ‬
‫م القِيَا َ‬
‫ه قَد َ َ‬
‫ستَطِيْعَ اِبلغَهُا اِيَّاهُ ثَبَّتَالل ّ ُ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ذَل ِك‪ ،‬وَ ل يَقْب َ ُ‬
‫ق ‪ -‬وَ فِى‬
‫حدٍ غيَْره‪ ،‬يَد ْ ُ‬
‫خلون عَليْهِ ُروّادا وَ ل يَفْتَرِقو َ‬
‫نأ َ‬
‫ل َ‬
‫ن اِل عَ ْ‬
‫م ْ‬
‫ن ذ ًوا ٍ‬
‫َ َّ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫خيْرِ ‪) -‬‬
‫ن أدِله ‪ -‬يعنى عَلى ال َ‬
‫ق ‪ -‬وَ ي َ ْ‬
‫خُر ُ‬
‫َروَايه‪( :‬وَ َل يَتَفََّرقُوْ َ‬
‫جو ِ‬
‫ن اِل عَ ْ‬
‫ن ذ َْو ٍ‬
‫ُ َّ‬
‫َ‬
‫صنَعُ فِيْهِ؟ فَقَا َ‬
‫قَا َ‬
‫ه‬
‫م ْ‬
‫سوْلالله ص ي َ ْ‬
‫جهِ كَي ْ َ‬
‫ل‪( :‬كَا َ َ‬
‫ف كَا َ‬
‫خُز ُ‬
‫ن لِ َ‬
‫ن َر ُ‬
‫ل‪َ :‬و َ‬
‫سان َ ُ‬
‫خَر ِ‬
‫ن َ‬
‫سألْت ُ ُ‬
‫ن يَ ْ‬
‫ه عَ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫م ك ِّ‬
‫س‬
‫ما يَعْنِيْهِ‪ .‬وَ يُؤَل ِ ُ‬
‫ل قَوْم ٍ َو يُوَلِيْهِ عَلي ْ ِهم‪ .‬وَ ي ُ َ‬
‫فهُم وَل يُنَفُِّرهُم‪َ .‬و يُكرِ ُ‬
‫م كرِي ْ ُ‬
‫اِل ّ ب ِ َ‬
‫حذُِّر الن ّا َ‬
‫َ‬
‫م بِ ْ‬
‫ه‪َ ،‬و‬
‫شَرهُ وَ َل ُ‬
‫حدٍ ِ‬
‫م ِ‬
‫س ِ‬
‫ص َ‬
‫ن يَطْوِىَ عَلَى أ َ‬
‫ن غَيرِ أ ْ‬
‫َو ي َ ْ‬
‫حاب َ ُ‬
‫خلُقَ ُ‬
‫منْهُ ْ‬
‫منْهُ ْ‬
‫ه‪ .‬يَتَفَقَّد ُ أ ْ‬
‫حتَرِ ُ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫س عَ َّ‬
‫سأ ُ‬
‫معْتَدِ ُ‬
‫ل‬
‫ح ِّ‬
‫ح القَب ِّي ْ ُ‬
‫ن َو يُقَوّيْهِ‪َ ،‬و يُقْب ِّ ُ‬
‫ن ال َ‬
‫س‪ ،‬وَ ي ُ َ‬
‫يَ ْ‬
‫ح َ‬
‫ح وَ يُوَهِّيْهِ‪ُ .‬‬
‫ل الن ّا َ‬
‫س َ‬
‫س ُ‬
‫ما فِى الن ّا ِ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ميْلوا‪ .‬لِك ُ ّ‬
‫ف‪ .‬ل يَفْعَ ُ‬
‫صُر‬
‫م َ‬
‫م ْ‬
‫ل ِ‬
‫عنْدَهُ عَتَادٌ‪ .‬وَ ل َ يُقَ ِّ‬
‫أو ي َ ِ‬
‫ل َ‬
‫خافَه أ ْ‬
‫ختَل ِ ٍ‬
‫ل َ‬
‫مرِ غَيُْر ُ‬
‫ال َ ْ‬
‫حا ٍ‬
‫ن يَغْفَلوا ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫عنْدَهُ أعَ ُّ‬
‫حه‪َ ،‬و‬
‫س ِ‬
‫م ِ‬
‫ه ِ‬
‫م نَ ِ‬
‫خيَاُرهُم‪ ،‬أفْ َ‬
‫ق َو ل َ ي َ ُ‬
‫ن ال َ‬
‫صي ْ َ‬
‫ن يَلوْن َ ُ‬
‫ضلهُ ْ‬
‫ح ِّ‬
‫مهُ ْ‬
‫م َ‬
‫جوْزهُ‪ .‬الذِي ْ َ‬
‫ن الن ّا ِ‬
‫َعَ ِ‬
‫موَاَزَره‪.‬‬
‫مهُم ِ‬
‫منْزِلَه أ ْ‬
‫موَا َ‬
‫ح َ‬
‫ساه َو ُ‬
‫سنُهُم ُ‬
‫عنْدَهُ َ‬
‫أعْظ َ ُ‬
‫َ‬
‫ل‪( :‬كَان رسولُاللَّه ص ل َ يجل ِس و َل يقُوم اِلَّ‬
‫ن؟ فَقَا َ‬
‫قَا َ‬
‫سهِ كَي ْ َ‬
‫ِ‬
‫جل ِ ِ‬
‫َ ْ‬
‫ف كَا َ‬
‫م ْ‬
‫َ ْ ُ‬
‫ل‪ :‬فَ َ‬
‫ه عَن َ‬
‫سألْت ُ ُ‬
‫ُ َ‬
‫َ َ ُ ْ‬
‫ث‬
‫حي ْ ُ‬
‫س َ‬
‫ن اِيْطَانِهَا‪َ .‬و اِذ َا اِنْت َ َهى اِلى قَوْم ٍ َ‬
‫ن اْل َ َ‬
‫جل َ َ‬
‫ن َو يَنْهى عَ ْ‬
‫ماك ِ َ‬
‫ى ذِكْرٍ‪ .‬وَ َل يُوْط ِ ُ‬
‫عَل َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫حداً‬
‫ه أ َّ‬
‫مْر بِذل ِ َ‬
‫ى كُ ّ‬
‫سائِهِ ن َ ِ‬
‫نأ َ‬
‫ب َ‬
‫س ُ‬
‫ه‪َ ،‬ل َ ي َ ْ‬
‫ل ُ‬
‫م ْ‬
‫جلِي ْ ُ‬
‫ح َ‬
‫جل َ َ‬
‫س ُ‬
‫صيْب َ ُ‬
‫س وَ يَأ ُ‬
‫يَنْتَهِى بِهِ ال َ‬
‫جل ِ ُ‬
‫ك‪ .‬يُعْط ِ ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫حت َّ‬
‫صرِ َ‬
‫م عَلَيْهِ ِ‬
‫صابََرهُ َ‬
‫ن َ‬
‫ى يَكوْ َ‬
‫حا َ‬
‫ى َ‬
‫أكَْر َ‬
‫جال َ‬
‫س ُ‬
‫ه‪َ ،‬‬
‫من ْ ُ‬
‫ف عَن ْ ُ‬
‫ن هُوَال ُ‬
‫م ُ‬
‫ه أوْ قاوَ َ‬
‫من ْ َ‬
‫جه َ‬
‫هف ِ‬
‫م ْ‬
‫ه‪ ،‬وَ‬
‫س ِ‬
‫ل‪ .‬قَد ْ وَ ِ‬
‫سور ِ‬
‫حا َ‬
‫ه َ‬
‫ه بَ ْ‬
‫ن َ‬
‫سط ُ ُ‬
‫من ْ ُ‬
‫م يَُردَّهُ اِل ّ بِهَا أو ب ِ َ‬
‫جه ل َ ْ‬
‫سأل َ ُ‬
‫َ‬
‫سعَ النَّا َ‬
‫ه وَ‬
‫ن الْقَوْ ِ‬
‫م َ‬
‫م ْ‬
‫مي ْ ُ ٍ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫س ِ‬
‫صاُروْا ِ‬
‫حلم ٍ َو َ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫عنْدَهُ فِى ال َ‬
‫جل ِ ُ‬
‫قّ َ‬
‫ه َ‬
‫س ُ‬
‫خلقَ ُ‬
‫سوَاءَ‪َ .‬‬
‫صاَر لهُ ْ‬
‫حيَاءٍ َو َ‬
‫جل ِ ُ‬
‫م أبَا وَ َ‬
‫ه فَ َ‬
‫صبْرِ‬
‫ح ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن‬
‫ن فِيهِ ال ُ‬
‫حَر ُ‬
‫ه‪ُ .‬‬
‫م‪ ،‬وَ ل تُنْثى فَلتَات ُ ُ‬
‫صوَا ُ‬
‫َو أ َ‬
‫مانَه‪ ،‬ل تُْرفَعُ فِيْهِ ال ُ‬
‫متَعَادِلِي ْ َ‬
‫ت‪َ ،‬و ل تُؤْب َ ُ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ن فِيِه ال َّ‬
‫ن‬
‫متَوا ِ‬
‫صغِيَْر‪ ،‬يُؤُثُِروْ َ‬
‫موْ َ‬
‫ن فِيه الكبِيَْر َو يَْر َ‬
‫يَتَفَا َ‬
‫ن يُوَقُِروْ َ‬
‫ضلوْ َ‬
‫ح ُ‬
‫ن فِيْهِ بِالت ّقْوىَ‪ُ ،‬‬
‫ضعِي ْ َ‬
‫ُ‬
‫ب)‪.‬‬
‫ن الغَرِي ْ َ‬
‫حفَظوُ َ‬
‫جه َو ي َ ْ‬
‫حا َ‬
‫ذ َال َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫قَا َ‬
‫سهْ َ‬
‫م الب ِ ْ‬
‫ل‬
‫ن ِ‬
‫سائِهِ فَقَال‪( :‬كا َ‬
‫سيَْرتِهِ فِى ُ‬
‫شرِ‪َ ،‬‬
‫ن َر ُ‬
‫جل َ‬
‫ل‪ :‬فَ َ‬
‫سألت ُ ُ‬
‫سولاللهِ ص دَائ ِ ُ‬
‫ه عَ ْ‬
‫َ‬
‫ب‪َ ،‬و لَ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫س ّ‬
‫ال ُ‬
‫ظ‪َ ،‬و ل غَلِي ْ ٍ‬
‫س بِفَ ٍ‬
‫ب‪َ ،‬و ل فَ ّ‬
‫ن ال َ‬
‫ظ‪ ،‬وَ ل َ‬
‫جان ِ ِ‬
‫ش‪َ ،‬و ل عَي ّا ٍ‬
‫خا ٍ‬
‫ب‪ ،‬لي ْ َ‬
‫ق‪ ،‬لي ِّ َ‬
‫خل ِ‬
‫حا ٍ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ب فِيْهِ‪ ،‬قَد ْ تََر َ‬
‫ل عَ َّ‬
‫مَّزاٍح‪ ،‬يَتَغَافَ ُ‬
‫ما ل ي َ ْ‬
‫ن‬
‫جيَه‪َ ،‬و ل َ ي ُ َ‬
‫ه ِ‬
‫س ِ‬
‫خي ِّ ُ‬
‫ك نَفْ َ‬
‫س ُ‬
‫ه َرا ِ‬
‫من ْ ُ‬
‫َ‬
‫شتَهِى ‪ ،‬وَ ل يُؤي ِ ُ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫حدا ً َو لَ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ذ‬
‫ي‬
‫ل‬
‫ن‬
‫ا‬
‫ك‬
‫ث‪:‬‬
‫ل‬
‫ث‬
‫ن‬
‫م‬
‫س‬
‫ا‬
‫ن‬
‫ال‬
‫ك‬
‫ر‬
‫ت‬
‫و‬
‫‪.‬‬
‫ه‬
‫ي‬
‫ن‬
‫ع‬
‫ي‬
‫ل‬
‫ما‬
‫و‬
‫‪،‬‬
‫ار‬
‫ث‬
‫ك‬
‫ال‬
‫و‬
‫ِ‪،‬‬
‫ء‬
‫را‬
‫م‬
‫ال‬
‫ث‪:‬‬
‫ل‬
‫أ‬
‫م‬
‫ِ‬
‫ٍ‬
‫ثَ ٍ‬
‫َ ّ َ‬
‫ْ‬
‫َ ِ ِ َ َ‬
‫ّ َ ِ ْ‬
‫َ ْ َْ ِ َ َ َ‬
‫ِ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ساؤُهُ كَأنَّماَ‬
‫م أطَْر َ‬
‫ق ُ‬
‫م اِل ّ فِيْما يَْر ُ‬
‫جل َ َ‬
‫ه‪ .‬اِذا تَكَل ّ َ‬
‫جو ثَوَاب َ َ ُ‬
‫ه‪َ ،‬و َل َ يَتَكَل ّ ُ‬
‫ب َعَوَْرت َ ُ‬
‫يُعَيُِّرهَ‪َ ،‬و َل يَطْل ُ ِ‬
‫ح ُ‬
‫ك‬
‫ن ِ‬
‫ى ُرؤُوْ ِ‬
‫ض َ‬
‫عنْدَهُ‪ .‬ي َ ْ‬
‫موا‪َ ،‬و َل يَتَنَاَزعُوْ َ‬
‫سكَتُوا وَ اِذ َا َ‬
‫م َ‬
‫ت تَكَل ّ ُ‬
‫سك َ َ‬
‫م الط ّيُْر‪ ،‬فَاِذ َا تَكَل ّ َ‬
‫سهِ ُ‬
‫عَل َ‬
‫ما يَتَعَ َّ‬
‫ه‪ ،‬وَ يَتَعَ َّ‬
‫م َّ‬
‫م َّ‬
‫جفْوَه فِى‬
‫ن ِ‬
‫ب ِ‬
‫ن ِ‬
‫ِ‬
‫ب عَلَى ال ْ َ‬
‫جبُوْ َ‬
‫ج ُ‬
‫حكُوْ َ‬
‫ض َ‬
‫ما ي َ ْ‬
‫من ْ ُ‬
‫منْه‪ .‬وَ ي َ ْ‬
‫صبُِر لِلْغَرِي ْ ِ‬
‫َ‬
‫‪1‬‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫م‬
‫ست َ ْ‬
‫ص َ‬
‫ن كا َ‬
‫حتّى ا ِ ْ‬
‫سألِتِهِ َ‬
‫ه لي َ ْ‬
‫م ْ‬
‫ق‪ ،‬وَ يَقُوْل‪ :‬اِذ َا َرأيْت ُ ْ‬
‫حلِبُوْنَه فِى ال َ‬
‫حاب ُ ُ‬
‫منْطِقِهِ وَ َ‬
‫َ‬
‫نأ ْ‬
‫منْط ِ ِ‬
‫‪ 1‬اين چنين در البدايه آمده‪ ،‬ولى درست «ليستجلبونهم» مىباشد‪ ،‬چنانكه در الكنز (‪ )33/4‬و الشمائل‬
‫آمده‪ .‬مؤلف‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪40‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫َ‬
‫جه فَأْرفِدُوُهَ‪ .‬وَ َل يَقْب َ ُ‬
‫ه‬
‫صا ِ‬
‫ل الثَّنَا َء اِل ّ ِ‬
‫حدٍ َ‬
‫مكَافِىءٍ‪ ،‬وَ َل يَقْطَعُ عَلَى أ َ‬
‫حا َ‬
‫ب َ‬
‫ح َ‬
‫حدِيْث َ ُ‬
‫ن ُ‬
‫َ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫ى أوْ قِيَامٍ‪.‬‬
‫حتّى ي َ ُ‬
‫َ‬
‫جوَْر فَيَقْطعَ ُ‬
‫ه بِنَهْ ٍ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سكوْتُه؟ قَا َ‬
‫قَا َ‬
‫حذ َرِ‪،‬‬
‫ه عَلى أْربَِع‪ :‬ال ِ‬
‫ه كي ْ َ‬
‫حلمِ‪َ ،‬وال َ‬
‫ل‪( :‬كا َ‬
‫ف كا َ‬
‫ن ُ‬
‫ن ُ‬
‫ل‪ :‬فَ َ‬
‫سكوْت ُ ُ‬
‫سألت ُ ُ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سوِيَتِهِ الن ّظَر وَال ِ ْ‬
‫ى تَ ْ‬
‫ما تَذ َكُرهُ‬
‫س‪َ ،‬و أ ّ‬
‫ست َ َ‬
‫َوالتَّقْدِيْرِ‪َ ،‬والت ّفَكرِ؛ فَا ّ‬
‫ماعَ بَي ْ َ‬
‫ن النا ِ‬
‫ما تَقْدِيُْرهُ فَ ِف ْ‬
‫ُ‬
‫م وَال َّ‬
‫أو قَا َ‬
‫ه‬
‫معَ لَه ص ال ِ‬
‫ن ل يُغْ ِ‬
‫ج ِ‬
‫صبُْر فَكَا َ‬
‫ما يَبْقَى وَ يَفْنَى‪ .‬وَ ُ‬
‫ضب ُ ُ‬
‫حل ْ ُ‬
‫ل‪ :‬تَفَك ُّرهُ ‪ -‬فَفِي ْ َ‬
‫ ْ‬‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫حذَُر فِى أْربٍَع‪ :‬أ ْ‬
‫ج ِ‬
‫خذِهِ بِال ُ‬
‫معَ‬
‫ما َ‬
‫ه ال َ‬
‫ستَفِ ّزهُ‪ .‬وَ ُ‬
‫سنى‪ ،‬وَالقِيَا َ‬
‫ح ْ‬
‫شىءٌ وَ ل ي َ ْ‬
‫ج َ‬
‫م فِي ْ َ‬
‫م له ُ ْ‬
‫معَ ل ُ‬
‫ُ‬
‫خَره ص )‪.‬‬
‫م الد ّنْيَا و ال ِ‬
‫لَهُ ْ‬
‫َّ‬
‫مذِى فِى ال َّ‬
‫ى الله‬
‫ل ِ‬
‫حدِي ْ َ‬
‫ى (َر ِ‬
‫ث بِطُوْلِهِ التّْر ِ‬
‫ن ال ْ َ‬
‫ى هَذ َا ال َ‬
‫َو قَد ْ َروَ ِ‬
‫شمائ ِ ِ‬
‫ض َ‬
‫ن عَل ِ ٍ ّ‬
‫نب ِ‬
‫حس ِ‬
‫ع ِ‬
‫َ‬
‫عَن ْ ُهما) قَا َ‬
‫ن‬
‫ت َ‬
‫نأ ِ‬
‫خي ْ ِ‬
‫ه ال ُ‬
‫خالِى‪ ...‬فَذ َكََرهُ‪ ،‬وَ فِيْهِ َ‬
‫ح َ‬
‫ل‪َ :‬‬
‫حدِيْث ُ ُ‬
‫سأل ْ ُ‬
‫ن أبِيْهِ عَل ِ ِ‬
‫ن عَ ْ‬
‫ه عَ ْ‬
‫ىب ِ‬
‫سي ْ ِ‬
‫ن قَا َ‬
‫ل‪:‬‬
‫أبى طالب‪ .‬وَ قَد َروَاهُ البَيْهَ ِ‬
‫ن ال َ‬
‫ح َ‬
‫ن الحاكِم بِا ِ ْ‬
‫س ِ‬
‫سنَادِهِ عَ ِ‬
‫قى فِى الدَّلئِل عَ ِ‬
‫َ‬
‫ن كثيرٍ فى البَدَايَه (‪)33/6‬‬
‫ت َ‬
‫هالَه‪ ..‬فَذ َكََرهُ‪ ،‬كَذ َا ذ َكََر ال ِ‬
‫ن أبى َ‬
‫َ‬
‫سأل ْ ُ‬
‫خالِى هِنْد َ ب َ‬
‫حافِظ اب ِ‬
‫ْ‬
‫ل‪ ...‬فَذ َكَرَ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫م قا َ‬
‫حدِي ْ ِ‬
‫ستَدَْر ِ‬
‫ث ال َ‬
‫سنَاد َ هَذ َا ال َ‬
‫م ْ‬
‫ساقَ ا ِ ْ‬
‫ت‪ :‬وَ َ‬
‫ك (‪ )640/3‬ث ُ ّ‬
‫م فِى ال ُ‬
‫حاك ِ ُ‬
‫قُل ُ‬
‫َ‬
‫ما فِى كَنْزِ العُ َّ‬
‫ه أيْضا ً اَل ُّ َْ‬
‫ل(‬
‫ى وَالط ّبََران ِ ُّ‬
‫رويان ِ ُّ‬
‫ث بِطُوْلِهِ‪ .‬وَ أ ْ‬
‫حدِي َ‬
‫خَر َ‬
‫ال ْ َ‬
‫ن عَ َ‬
‫ساكَِر ك َ َ‬
‫ج ُ‬
‫ما ِ‬
‫ى َو اب ُ‬
‫ه‬
‫ما ذ ُكَِر فِى الْكَنْزِ فِى آ ِ‬
‫ج ِ‬
‫خرِهِ‪ :‬وَ ُ‬
‫معَ ل َ ُ‬
‫صابَه (‪ ،)611/3‬وَ فِي ْ َ‬
‫‪ )32/4‬وَالْبَغَوِىُّ ك َ َ‬
‫ما فِى ال ِ َ‬
‫جت ِ َهادِهِ الَّرأى‬
‫حذََر ِفى أَْربٍَع‪ :‬أ َ ْ‬
‫ك ال ْ ِ‬
‫ى عَنْه‪َ ،‬و ا ْ‬
‫سنَى لِيُقْتَدَى بِه‪ ،‬وَ تَْر ِ‬
‫خذِهِ بِال ْ ُ‬
‫ال َ‬
‫ح ْ‬
‫قبْيح لِيُتَنَاهِ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ح أ َّ‬
‫مِع‬
‫م الدُّنْيا َو ال َ‬
‫ه‪ ،‬وَ ال ْ ِ‬
‫م ْ‬
‫ما َ‬
‫صل َ َ‬
‫ج َ‬
‫خرِه‪َ .‬و هَكَذ َا ذ َكََرهُ فِى ال َ‬
‫معَ لَهُ ُ‬
‫ج َ‬
‫قيَام ِ فِي ْ َ‬
‫مت َ ُ‬
‫فِي ّ َ‬
‫ما أ ْ‬
‫ى‪.‬‬
‫ن الطّبََران ِ ِ‬
‫‪ )275/8‬عَ ِ‬
‫َّ‬
‫سوِى حافظ از حسن بن على (رضىالله عنهما) روايت نموده‪ ،‬كه‬
‫سفْيان فَ َ‬
‫يعقوب بن ُ‬
‫گفت‪ :‬از دايى ام هِنْد بن ابى هاله ‪ -‬كه توصيف كننده بود ‪ -‬از ويژگى و پيرايه رسول‬
‫خدا ص پرسيدم‪ ،‬و من علقمند بودم تا وى از وصف پيامبر ص چيزى براى من بيان‬
‫كند كه به آن چنگ زنم‪ ،‬وى گفت‪:‬‬
‫«پيامبر خدا ص خود بزرگوار بود‪ ،‬و در انظار نيز بزرگوار جلوه مىنمود‪ .‬چهرهاش‬
‫چون درخشش مهتاب در شب چهارده مىدرخشيد‪ .‬از انسان ميانه قد بلندتر و از‬
‫انسان دراز كوتاهتر بود‪ .‬سر بزرگى داشت‪ .‬موهاى اندك تابدار و مجعد داشت‪ .‬چون‬
‫موهايش پراكنده مىشد از وسط سر به دو طرف فرو آويخته مىشد‪ ،‬و اگر موهايش‬
‫را دراز مىگذاشت از نرمه گوشش تجاوز نمىنمود‪ .‬رنگش درخشنده و تابناك بود‪ .‬و‬
‫پيشانى فراخ و گشاده داشت‪ .‬ابروانش قوس دار‪ ،‬باريك و كشيده بود‪ ،‬به اندازه‬
‫كافى دراز ولى به هم پيوسته نبود‪ .‬در ميان آنها رگى قرار داشت كه خشم‪ ،‬آن را پر‬
‫از خون مىنمود‪ 1.‬استخوان بينى وى دراز و نوك بينىاش باريك بود و نور نمايانى‬
‫داشت‪ .‬كسى كه به وى درست تأمل نمىنمود‪ ،‬بينى او را بلند مىپنداشت‪ .‬ريشش‬
‫انبوه و بزرگ بود‪ .‬چشمانش سياه و گونه هايش از رويش بلند نبود‪ .‬دهن بزرگ‬
‫داشت‪ 2.‬دندان هايش همه آبدار و با رونق بود‪ ،‬و دندانهاى پيشين (ثناياى) وى از هم‬
‫فاصله داشتند‪ .‬خطى از موها از سينه تا ناف چون نخى كشيده شده و باريك بود‪.‬‬
‫گردنش در نيكويى چون گردن تصوير تراشيده شده‪ ،‬و در صفا چون نقره بود‪ ،‬و در‬
‫خلقت حالت ميانه و معتدلى داشت‪ .‬چاق معتدل بود (نه زياد و نه كم) و اندام سخت‬
‫و فشردهاى داشت‪ .‬شكم و سينهاش با هم برابر و موازى بود‪ ،‬سينهاش فراخ و پهن‬
‫بود‪ .‬در ميان شانه هايش فاصله وجود داشت و از هم قدرى دور بودند‪ .‬استخوانهاى‬
‫مفصلهايش بزرگ بود‪ .‬آن اعضاى بدنش كه موى نداشت با نور و پر درخشش بود‪ .‬با‬
‫خط باريكى از موى‪ ،‬سينهاش به نافش متصل شده بود‪ .‬غير از آن جاها بر سينه و‬
‫شكمس موى نداشت‪ .‬هر دو ساعد‪ ،‬شانهها و قسمتهاى بالى سينهاش موى داشت‪.‬‬
‫‪ 1‬يعنى هنگام خشم معلوم مىشد كه در آنجا رگى است كه غضب آن را ظاهر مىساخت‪.‬‬
‫‪ 2‬عربها دهن بزرگ را توصيف مىنمودند و دهن خرد را زيبا نمىپنداشتند‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪41‬‬

‫حيات صحابه‬
‫ساعدهايش دراز و كفهاى دستش گشاده و بزرگ بود‪ .‬استخوان هايى راست و‬
‫مستقيم داشت‪ .‬هر دو كف دست و پاهايش درشت بودند‪ .‬انگشتان دست و پايش‬
‫دراز با اعتدال و راست بود‪ .‬كف پاهايش خاليگاهى داشت (و با زمين تماس پيدا‬
‫نمىكرد)‪ ،‬قدمهاى وى هموار بود و هيچ پستى و بلندى نداشت حتى كه آب بر آن‬
‫توقف نمىنمود‪ .‬و چون گامهاى خود را از زمين بر مىداشت‪ ،‬آنها را با قوت مىكشيد‪ .‬و‬
‫به طرف جلو حركت مىنمود‪ ،‬و با فروتنى راه مىرفت‪ .‬در راه رفتن خود با وقار بود‪،‬‬
‫چون راه مىرفت گويى از فرازى رو به نشيب مىآيد‪ .‬و چون نگاه مىكرد با تمام بدن‬
‫برگشته نگاه مىكرد‪ .‬چشمانش فروهشته بود‪ ،‬و نگريستنش به طرف زمين زيادتر از‬
‫نگريستنش به طرف آسمان بود‪ ،‬اكثر ديدنش (در غير وقت حرف زدن) با گوشه‬
‫چشم بود‪ ،‬و به دنبال اصحابش حركت مىنمود‪ ،‬و با هر كس كه روبرو مىشد قبل از او‬
‫سلم مىداد»‪.‬‬
‫گفتم‪ :‬كيفيت سخن گفتن او را برايم بيان كن‪ ،‬گفت‪« :‬پيامبر ص هميشه غمگين بود‪.‬‬
‫و دائما ً فكر مىنمود‪ .‬گاهى هم براى خود راحتى نداشت‪ .‬در غير ضرورت حرف نمىزد‪.‬‬
‫سكوتش طولنى بود‪ .‬شروع و ختم سخن وى با باز شدن دهنش به اندازه متوسط و‬
‫بدون افراط و تفريط صورت مىگرفت‪ .‬كلم جامع مىگفت‪ .‬سخن وى از همديگر جدا‬
‫جدا و واضح بود‪ .‬صحبتش به قدر حاجت بود‪ ،‬نه زياد و نه كم‪ .‬وى حليم و نرمخوى‬
‫بود‪ .‬نه سخت دل بود و نه هم حقير و ذميم‪ .‬نعمت را اگر چه ناچيز و اندك بود‪ ،‬بزرگ‬
‫مىداشت‪ ،‬چيزى از آن را بد نگفته و مدح هم نمىكرد‪ .‬و در مقابل قهر و غضبش ‪-‬‬
‫هنگامى كه به حق تعّرضى صورت ميگرفت ‪ ،-‬تا اين كه آن حق را غالب نمىگردانيد‪،‬‬
‫لحظهاى از پاى نمىنشست‪ .‬و درروايتى آمده‪ :‬دنيا و آن چه مربوط به آن مىشود او را‬
‫غضبناك نمىساخت‪ ،‬ولى چون به حق تعرض صورت مىگرفت‪ ،‬هيچ كسى او را‬
‫نمىشناخت‪ ،‬و هيچ چيزى در مقابل خشم او تا اين كه حق را غالب نمىگردانيد‪،‬‬
‫نمىتوانست ايستادگى و مقاومت كند‪ .‬براى خود خشمگين نمىشد‪ ،‬و نه درصدد‬
‫انتقامگيرى آن برمىآمد‪ .‬و چون اشاره مىنمود‪ ،‬به همه كف دستش اشاره ميكرد‪ ،‬و‬
‫جب كف دستش را پشت و رو مىكرد‪ ،‬و در اثناى صحبت سخنش را با‬
‫هنگام تع ّ‬
‫حركت دستش همراه و هماهنگ مىكرد و باكف دست راستش بر باطن ابهام دست‬
‫چپش مىزد‪ .‬و چون خشمگين مىشد به صورت كامل روى برمىگردانيد‪ .‬و چون‬
‫شادمان مىشد چشمانش را پايين مىانداخت‪ .‬بلندترين خندهاش تبّسم بود‪ .‬وقتى كه‬
‫مىخنديد دندانهايش مانند ژاله (تگرگ) سفيد معلوم مىشد»‪.‬‬
‫حسن گويد‪ :‬اين را از حسين بن على براى مدّتى پوشيده نگه داشتم‪ ،‬بعد از آن اين‬
‫را برايش بيان نمودم‪ ،‬ديدم كه او قبل از من به طرف وى سبقت جسته‪ ،‬آنچه را من‬
‫پرسيدم او پرسيده است‪ ،‬و همچنان او را دريافتم‪ ،‬كه از داخل شدن‪ ،‬بيرون رفتن‪،‬‬
‫نشستن و چهره پدرش ص پرسيده‪ ،‬و هيچ چيزى را از وى باقى نگذاشته است‪.‬‬
‫حسين گفت‪ :‬از پدرم درباره داخل شدن پيامبر خدا ص پرسيدم‪ ،‬گفت‪« :‬در داخل‬
‫شدن (به منزل) براى ضرورتهاى خودش از طرف خداوند (جل جلله) اجازه داشت‪.‬‬
‫وى چون به منزل خود مىآمد‪ ،‬ورود و اقامتش را به سه بخش تقسيم مىنمود‪ :‬بخشى‬
‫براى خداوند‪ ،‬بخشى براى اهلش‪ ،‬و بخشى ديگر را به خودش اختصاص مىداد‪ ،‬و‬
‫سهم اش را ميان خود و مردم تقسيم مىنمود‪ ،‬و آن را در ميان عام و خاص گذرانيده‬
‫مت اين بود‪ ،‬كه با دادن‬
‫و چيزى را از آنها ذخيره نمىنمود‪ .‬و روش وى در بخش ا ّ‬
‫اجازه ورود به اهل فضيلت‪ ،‬آنها را بر ديگران ترجيح مىداد‪ ،‬و وقت را به مقدار‬
‫فضيلت آنها در دين براى شان مصرف مىكرد‪ .‬كسى از آنها يك كار‪ ،‬كسى دو و كسى‬
‫هم كارهايى مىداشت با آنها مشغول مىشد‪ ،‬و آنها را در كارهايى وا مىداشت‪ ،‬كه‬
‫جلد اول‬

‫‪42‬‬

‫حيات صحابه‬
‫مت را‪ ،‬به واسطه پرسش از آنها و دادن رهنمودهاى لزم براى شان در‬
‫اصلح آنها و ا ّ‬
‫برداشت‪ .‬به آنان مىگفت‪« :‬بايد حاضر به غير حاضر ابلغ نمايد‪ ،‬و ضرورت و حاجت‬
‫كسى را كه خودش نمىتواند آن را برساند‪ ،‬برسانيد‪ ،‬زيرا هر كس فرمانروايى را از‬
‫ضرورت كسى كه نمىتواند خودش آن را برساند‪ ،‬آگاه كند‪ ،‬خداوند قدمهاى او را روز‬
‫قيامت ثابت و استوارمى سازد»‪ ،‬جز اين نزد وى ديگر چيزى ياد نمىشد‪ ،‬و از هيچ‬
‫كس غير از آن نمىپذيرفت‪ 1‬مردم براى طلب خير نزدش مىآمدند‪ ،‬و بدون صرف غذا‬
‫بيرون نمىرفتند‪ 2‬و در روايتى آمده است‪ :‬بدون خوردن پراكنده نمىشدند و همه آنها‬
‫راهنمايان ‪ -‬به خير و نيكويى ‪ -‬بيرون مىرفتند»‪.‬‬
‫حسين گويد‪ :‬او را از بيرون رفتنش پرسيدم كه در آن حال چه مىكرد؟ گفت‪« :‬پيامبر‬
‫ميّت مىداشت‪ ،‬حفظ مىنمود‪ 3.‬در بين آنها در مقابل‬
‫ص زبان خود را جز از آنچه اه ّ‬
‫همديگر الفت ايجاد مىنمود‪،‬و باعث نفرت و انزجار شان نميگرديد‪ .‬بزرگ هر قوم را‬
‫عّزت مىنمود‪ ،‬و او را رئيس و فرمانده آنان مقرر مىنمود‪ .‬از مردم بدون اين كه از‬
‫بشاشت و اخلق نيكوى خود در برابر هيچ يكى بكاهد بر حذر بود‪ ،‬و احتياط را در‬
‫مورد ايشان رعايت مىكرد‪ ،‬از اصحاب و ياران خود بازجويى مىنمود‪ ،‬و از مردم آنچه‬
‫را كه در بين شان مىبود مىپرسيد‪ .‬خوبى را تحسين نموده و تقويتش مىنمود‪ ،‬و بدى‬
‫را بد گفته و تضعيفش مىكرد‪ .‬كارهاى وى معتدل و بدون تناقض بود‪ ،‬از هراس اين‬
‫كه مبادا مردم غافل شوند‪ ،‬و يا به چيز ديگرى روى آورند‪ ،‬گاهى هم غفلت نمىنمود‪.‬‬
‫براى هر حالتى نزد وى آمادگى وجود داشت‪ .‬از حق كوتاهى نمىنمود‪ ،‬و از آن هم‬
‫تجاوز نمىكرد‪ .‬كسانى كه از جمله مردم به وى نزديك بودند‪ ،‬بهترين آنها بودند‪ .‬بهتر و‬
‫افضل آنها نزد وى كسى بود كه در اخلص و اراده خير از ديگران سبقت داشت‪ ،‬و‬
‫بزرگترين آنها در مقام و منزلت نزد وى بهترين آنها در همدردى و تعاون بودند»‪.‬‬
‫حسين گويد‪ :‬او را از مجلس پيامبر ص پرسيدم كه چگونه بود؟ گفت‪« :‬نشستن و‬
‫ايستادن پيغمبر ص توأم با ذكر و ياد خدا (جل جلله) بود‪ .‬جايى را براى نشستن خود‬
‫اختصاص نمىداد و ديگران را نيز از اختصاص دادن جاهاى مخصوص براى خودشان‬
‫بازميداشت‪ .‬چون نزد قومى مىرفت در جايى مىنشست كه مجلس در آن ختم‬
‫مىشد‪ 4،‬و به اين كار امر مىكرد‪ .‬سهم و نصيب همه همنشينان خود رامى داد‪ ،‬هيچ‬
‫همنشينش گمان نمىكرد كه ديگر كسى از وى نزد او عزيزتر است‪ .‬كسى كه با وى‬
‫مىنشست و يا اين كه با او به خاطر كارى مىايستاد تا آن وقت با وى صبر مىنمود‪ ،‬كه‬
‫خود آن مرد از نزدش مىرفت‪ ،‬و اگر كسى از وى چيزى مىخواست او را بدون آن‬
‫چيزى كه خواسته بود‪ ،‬رد نمىكرد‪ ،‬و در غير آن او را به قول نيكو رخصت مىنمود‪.‬‬
‫گشادهرويى و خوش اخلقيش براى همه مردم بود‪ .‬به اين صورت او براى شان پدر‬
‫شده بود‪ ،‬و آنها همه ‪ -‬در حق ‪ -‬نزد وى برابر بودند‪ .‬مجلس وى‪ ،‬مجلس حلم‪ ،‬حياء‪،‬‬
‫صبر و امانت بود‪ .‬صداها در آن بلند نمىشد‪ ،‬و حرمتها در آن هتك نمىگرديد‪ ،‬و غلطىها‬
‫و لغزشها در آن واقع نمىشد‪ .‬همه در آن برابر بودند و به تقوى از هم تميز داده‬
‫مىشدند‪ .‬همه متواضع بودند‪ ،‬بزرگ را در آن وقار و عزت مىنمودند‪ ،‬و به كوچك رحم‬
‫مىكردند‪ .‬كمك به نيازمندان را ترجيح مىدادند و بيگانه را با خود نگه مىداشتند»‪.‬‬
‫‪ 1‬يعنى هميشه وقت در جهت منافع مردم صحبت مىنمود‪ ،‬و از مردم نيز سخنان عام المنفعه را‬
‫مىپذيرفت‪ ،‬و خلف آن را قبول نمىنمود‪ .‬م‪.‬‬
‫‪ 2‬پيامبر ص براى شان طعام مىداد‪ ،‬و آنها پس از صرف نمودن طعام متفرق مىشدند‪ .‬م‪.‬‬
‫‪ 3‬يعنى درباره چزهايى كه اهميت نداشت صحبت نمىكرد‪ .‬م‪.‬‬
‫‪ 4‬يعنى چون وارد مجلسى مىگرديد‪ ،‬در همان جايى مىنشست كه خالى مىبود‪ ،‬و مردم را از جاهاى‬
‫شان بيجاى نمىكرد‪ ،‬تا در جاى آنها بنشيند‪ ،‬بلكه در همانجايى كه مجلس اختتام يافته بود مىنشست‪.‬‬
‫م‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪43‬‬

‫حيات صحابه‬
‫حسين گويد‪ :‬درين راستا او را از سيرت پيامبر ص با اهل مجلسش پرسيدم‪ ،‬گفت‪:‬‬
‫«چهره پيامبر خدا ص هميشه ب ّ‬
‫شاش بود‪ .‬اخلق نيكويى داشت و بردبار بود‪ .‬وى نه‬
‫بد اخلق و نه هم زشت و درشت بود‪ .‬نه اهل هياهو بود‪ ،‬نه فحش گوينده‪ ،‬نه عيب‬
‫گير و نه هم مزاح كنند‪ .‬از آنچه نميخواست و دوست نداشت تغافل مىنمود‪ ،‬و‬
‫پوپندهاش را از آن مأيوس نمىگردانيد‪ ،‬و نه هم در آن نااميد مىكرد‪ .‬سه چيز را از‬
‫ميّت نداشت‪ .‬سه چيز را در‬
‫خود دور كرده بود‪ :‬جدال‪ ،‬پرگويى‪ ،‬و ترك آنچه نزدش اه ّ‬
‫مورد مردم ترك كرده بود‪ :‬هيچ كسى را بد نمىگفت‪ ،‬و او را طعنه نمىزد‪ ،‬و امور‬
‫پوشيده وى را جستجو نمىنمود‪ ،‬و جز در آنچه كه از آن اميد ثواب مىبود‪ ،‬در ديگر‬
‫چيزى صحبت نمىكرد‪ .‬چون صحبت مىنمود همنشينان وى آن چنان سكوت و آرامش‬
‫اختيار مىنمودند كه گويى بر سرهاى شان پرنده نشسته باشد‪ ،‬و چون صحبت مىنمود‬
‫همه خاموش مىشدند‪ ،‬و چون خاموش مىشد‪ ،‬صحبت مىنمودند‪ ،‬و در حضور وى نزاع‬
‫جب‬
‫جب مىنمودند‪ ،‬تع ّ‬
‫نمىكردند‪ .‬به آنچه آنها مىخنديدند‪ ،‬مىخنديد‪ ،‬و از آنچه آنها تع ّ‬
‫مىكرد‪ .‬و در مقابل بيگانه با وجود شدّت و خشونت كلم و سؤالش صبر مىنمود‪ ،‬حتى‬
‫كه اصحابش آمدن بيگانگان را به خاطر پرسيدن مسايل از رسول خدا ص تمنا‬
‫مىكردند‪ ،‬و پيامبر ص مىگفت‪ :‬چون نيازمندى را ديديد باوى همكارى نماييد‪ .‬ستايش و‬
‫مدح را جز از كسى كه به خاطر احسانى انجام مىداد‪ ،‬نمىپذيرفت‪ .‬صحبت و سخن‬
‫هيچ كسى را تا اين كه از حق منحرف نمىشد‪ ،‬قطع نمىنمود‪ ،‬و در صورت انحراف از‬
‫حق با نهى و يا برخاستن‪ ،‬آن صحبت را قطع مىساخت»‪.‬‬
‫حسين گويد‪ :‬از وى پرسيدم سكوتش چگونه بود؟ گفت «سكوت وى بر چهار نوع‬
‫بود‪ :‬حلم‪ ،‬احتياط‪ ،‬تقدير و تفكر‪ .‬تقدير وى عبارت بود از تساوى نظر و شنيدن در‬
‫ما تذكر وى ‪ -‬يا گفت‪ :‬تفكر وى ‪ -‬درباره آنچه بود كه باقى مىماند و يا‬
‫ميان مردم‪ ،‬و ا ّ‬
‫فانى مىشد‪ .‬صبر و بردبارى در وى جمع شده بودند‪ ،‬به اين صورت كه چيزى وى را‬
‫به غضب نمىآورد و حركتش نمىداد‪ .‬و احتياط در وى در چهار چيز جمع شده بود‪:‬‬
‫‪1‬‬
‫جه به امورى كه براى امتش جامع دنيا و آخرت باشد ص»‪.‬‬
‫گزيدن نيكى‪ ،‬و تو ّ‬
‫اين حديث را ترمذى به همين طولش در الشمائل از حسن بن على (رضىعنهما)‬
‫روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬از دايى ام پرسيدم‪ ...‬و اين را متذكّر شده است‪ ،‬و در آن‬
‫َ‬
‫حديثش از برادرش حسين بن على بن ابى طالب (رضىالل ّه عنهما) نيز آمده است‪ .‬و‬
‫اين را بيهقى در الدلئل از حاكم به اسنادش از حسن روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬دايى‬
‫ام هند بن ابى هاله را پرسيدم‪ ...‬و اين را متذكر شده‪ .‬همچنان اين را حافظ بن كثير‬
‫در البدايه (‪ )33/6‬ذكر كرده‪ .‬مىگويم (مؤلّف)‪ :‬اسناد اين حديث را حاكم در مستدرك‬
‫(‪ )640/3‬ذكر نموده و بعد گفته است‪ ...:‬وحديث را به همان درازى و طولش متذكر‬
‫شده‪ .‬اين را همچنان الرويانى‪ ،‬طبرانى و ابن عساكر‪ ،‬چنانكه در كنز العمال (‪)32/4‬‬
‫آمده‪ ،‬و بغوى‪ ،‬چنانكه در الصابه (‪ )611/3‬آمده‪ ،‬روايت نمودهاند‪ ،‬و در آنچه كه در‬
‫الكنز روايت شده در آخرش آمده‪ :‬احتياط براى وى در چهار چيز جمع شده بود‪ :‬عمل‬
‫به نيكى تا به وى اقتدا كرده شود‪،‬ترك بدى تا از آن اجتناب صورت پذيرد‪ ،‬اجتهادش‬
‫در نظرى كه براى اصلح امتش باشد‪ ،‬عمل و قيام بر آن كارهايى كه جامع دنيا و‬
‫آخرت براى آنها باشد‪ .‬همچنان اين را در المجمع (‪ )275/8‬از طبرانى ذكر نموده‬
‫است‪.‬‬

‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬ترمذی در «الشمائل» (‪ ، )7‬و بیهقی در «الدلئل» (‪ ، )1/286‬و ابن عدی در «الکامل» (‪ ، )7/134‬و ابن سعد در «الطبقات» (‪– 1/422‬‬
‫دربارهی وی می‌گوید‪« :‬مجهول است»‪ .‬و علت دوم‪:‬‬
‫‌‬
‫‪ ، )423‬سند این حدیث دو علت (یعنی دو اشکال) دارد نخست‪ :‬جهالت ابی عبدال التمیمی‪ .‬حافظ‬
‫جمیع بن عمیر است که ضعیف است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪44‬‬

‫حيات صحابه‬
‫‪ - 7‬روايتهاى وارده در وصف اصحاب پيامبر ص‬
‫ُ‬
‫ن ال ُّ‬
‫ت‬
‫ن أب‬
‫جرِيْرِ َو اب‬
‫ج اب‬
‫مه أ َ ْ‬
‫م َ‬
‫ى حاتِم ِ عَ‬
‫أَ ْ‬
‫ى فِ‬
‫خرِ َ‬
‫ن َ‬
‫خَر َ‬
‫ج ْ‬
‫خيَْر ُأ َ‬
‫ى َقَوْلِهِ تَعَالى‪( :‬كُنْت ُ ْ‬
‫سد ّ ِ‬
‫ِ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن قَا َ‬
‫ه لَقَا َ‬
‫ل‪ :‬قَا َ‬
‫س)‪ .‬قَا َ‬
‫ب ‪( :‬لَوْ َ‬
‫ل‪:‬‬
‫لِل ّنا‬
‫ن ال َ‬
‫ل‪« :‬أنْت ُ ْ‬
‫شاءَالل ّ ُ‬
‫ل عُ َ‬
‫خط ّا ِ‬
‫م‪ ،‬فَكُنَّا كُل ّنَا َولَك ِ ْ‬
‫مُر ب ُ‬
‫ِ‬
‫صه فى أ َ‬
‫خيَْر أ ُ َّ‬
‫ح َّ‬
‫مث ْ َ‬
‫ت‬
‫ل‬
‫ن‬
‫م‬
‫مدٍ ص و‬
‫ب‬
‫حا‬
‫مه أ ُ ْ‬
‫صنِيْعِهِم‪ ،‬كَانُوا َ‬
‫«كُنْتُم» َ‬
‫ع ِ‬
‫خرِ َ‬
‫صن َ َ‬
‫م َ‬
‫ص َ‬
‫ج ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ِ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫خا َّ ِ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ل‪ :‬ذ ُكَِر لَنَا أ َّ‬
‫ن قَتَادَه قَا َ‬
‫ه‬
‫ن ال َ‬
‫س)‪ .‬وَ ِ‬
‫ب قََرأ هَذ ِ ِ‬
‫عنْد َ ابن َ‬
‫ن عُ َ‬
‫خط ّا ِ‬
‫مَر ب َ‬
‫جرِيرٍ عَ ْ‬
‫لِلن ّا ِ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫س)‪( .‬ال عمران‪ ،)110 :‬ث ُ َّ‬
‫م قَا َ‬
‫ن‬
‫مه أ ْ‬
‫م َ‬
‫خرِ َ‬
‫س‪َ ،‬‬
‫ج ْ‬
‫خيَْر أ ّ‬
‫الَيه‪( :‬كُنْت ُ ْ‬
‫ل (يَا أيُّهاَالنَّا ُ‬
‫م ْ‬
‫ت لِلن ّا ِ‬
‫َ َّ‬
‫م اليَه فَلْيُؤَدِّ َ‬
‫من ْ َها)‪ .‬كذا فى كنزل العمال (‪.)238/1‬‬
‫ن ِ‬
‫شْرطاللهِ ِ‬
‫ن يَكُوْ َ‬
‫سَّرهُ أ ْ‬
‫َ‬
‫ن تِلْك ُ ُ‬
‫م ْ‬
‫دّى درباره اين كلم خداوند تبارك و تعالى‪( :‬كنتم خير‬
‫س ِ‬
‫ابن َ‬
‫جرِير و ابن ابى حاتم از ُ‬
‫أمه أخرجت للناس)‪.‬‬
‫ترجمه‪« :‬شما بهترين تمام امم بوديد كه براى مردم بيرون آورده شدهايد ‪ -‬انتخاب‬
‫شدهايد ‪ .»-‬روايت نمودهاند كه‪ :‬عمر بن الخطاب فرمود‪( :‬اگر خداوند مىخواست‬
‫م‪:‬‬
‫م‪ :‬شما) به اين صورت ما همه مان مىبوديم‪ ،‬ولى گفته است‪( :‬كُنْت ُ ْ‬
‫مىگفت (اَنْت ُ ْ‬
‫مت‬
‫مد ص و كسانى كه چون آنها عمل كنند‪ ،‬آنها بهترين ا ّ‬
‫بوديد) خاص براى ياران مح ّ‬
‫بودند‪ ،‬كه براى مردم برانگيخته شدند)‪.‬‬
‫و نزد ابن جرير از قتاده روايت است‪ ،‬كه گفت‪ :‬براى ما بيان گرديد كه عمر بن‬
‫الخطاب اين آيه را خواند‪ :‬ترجمه‪« :‬بوديد شما بهترين تمام امم كه براى مردم‬
‫بيرون آورده شدهايد»‪ ،1‬بعد از آن گفت‪( :‬اى مردم‪ ،‬كسى كه دوست مىدارد از جمله‬
‫آن كسانى باشد كه در آيه ذكر شدهاند‪ ،‬بايد شرط خداوندى (امر به معروف و نهى از‬
‫منكر) را در آن باره ادا نمايد)‪ 2.‬اين چنين در كنز العمال (‪ )238/1‬آمده است‪.‬‬
‫َ َ‬
‫ب‬
‫وَ أ َ ْ‬
‫خَرِج أبُونُعَيم فِى ال ِ‬
‫حلْيَه (‪ )375/1‬عن ابن مسعود قال‪( :‬ا ِ ّ‬
‫ن الل ّ َ‬
‫ه نَظََر ِفى قُلُو ِ‬
‫م نَظََر فِى قُلُو ِ َ‬
‫ح َّ‬
‫مهِ‪ .‬ث ُ َّ‬
‫العِبَاد فَا ْ‬
‫سالِتِهِ وَ انْت َ َ‬
‫ه بِعِل ْ ِ‬
‫م َ‬
‫ه بِرِ َ‬
‫ختَاَر ُ‬
‫س بَعْدَهُ‬
‫خب َ ُ‬
‫مدا ً ص فَبَعَث َ ُ‬
‫ب الن ّا ِ‬
‫َ‬
‫فَا ْ‬
‫مؤْ ِ‬
‫ص َ‬
‫حابًا‪ ،‬فَ َ‬
‫ن َ‬
‫منُوْ َ‬
‫ح َ‬
‫ه لَ ُ‬
‫ختَاَرالل ّ ُ‬
‫ما َراهُ ال ُ‬
‫صاَر دِيْنِهِ َوَ وَُزَرا َء نَبِيّهِ ص فَ َ‬
‫جعَلُهُ ْ‬
‫هأ ْ‬
‫م أن َ‬
‫سنا ً فَهُوَ‬
‫َ‬
‫س َّ‬
‫ن عَبْدالبَّرِ فِى‬
‫ح)‪ .‬وَ أ ْ‬
‫و ِ‬
‫مؤ ِ‬
‫خَر َ‬
‫َ‬
‫عنْدَالل ّهِ قَبِي ْ ُ‬
‫منُوْ َ‬
‫ح َ‬
‫ج ُ‬
‫ما َرآهُ ال ُ‬
‫ن وَ َ‬
‫ه اب ُ‬
‫ن قَبِيْحا ً فَهُ َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ن ‪ -‬الى‬
‫مؤ ِ‬
‫منُوْ َ‬
‫م ْ‬
‫ال ِ ْ‬
‫معْنَاهُ َو ل ْ‬
‫سعُوْدٍ ب ِ َ‬
‫ما َرآهُ ال ُ‬
‫م يَذ ْكر‪( :‬فَ َ‬
‫ن َ‬
‫ستِيْعَا ِ‬
‫ب (‪ )6/1‬ع ََن اب ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ّ‬
‫ث أبى نُعَيم‪.‬‬
‫س ُّ‬
‫آخره) وَ أ ْ‬
‫حدِي ْ ِ‬
‫ه الطيَالِي ْ ِ‬
‫حوَ َ‬
‫ى (ص ‪ )33‬أيْضا ن َ ْ‬
‫خَر َ‬
‫ج ُ‬
‫حليه (‪ )375/1‬از ابن مسعود روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪( :‬خداوند در‬
‫ابونُعَيْم در ال ِ‬
‫مد ص را برگزيد‪ ،‬و او را به رسالت خود‬
‫قلبهاى بندگان نظر نمود‪ ،‬و از آنها مح ّ‬
‫مبعوث گردانيد‪ ،‬و او را به علم خود انتخاب نمود‪ .‬بعد از آن به قلبهاى مردم پس از‬
‫وى نگاه نمود‪ ،‬و خداوند براى وى يارانى انتخاب كرد‪ ،‬و آنها را نصرت دهنده دين خود‬
‫و وزراى نبىاش گردانيد‪ .‬آنچه را مؤمنان خوب ديدند‪ ،‬آن خوب است‪ ،‬و آنچه را‬
‫مؤمنان بد ديدند‪ ،‬آن نزد خداوند ناپسند و بد است)‪.‬‬
‫اين را ابى عبدالبَّر در الستيعاب (‪ )6/1‬از ابن مسعود به معناى اين روايت نموده‪،‬‬
‫ولى وى اين بخش (آنچه را كه مؤمنان خوب ديدند‪ ...‬الى آخره) را متذكر نشده‬
‫است‪ ،‬و همچنان طَيَاليسى (ص ‪ )33‬مانند حديث ابونعيم را روايت نموده‪.‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ستَنّاً‬
‫ه عَنْهُما) قَا َ‬
‫وَ ا َ ْ‬
‫مَر (َر ِ‬
‫ن كا َ‬
‫خَر َ‬
‫م ْ‬
‫ن ُ‬
‫ل‪َ :‬‬
‫ضىَالل ّ ُ‬
‫ن عَبَدِالل ّه ابن عُ َ‬
‫م ْ‬
‫ج اَبُوْنُعَيم ِ اَيْضا ً عَ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ت‪ ،‬اُولئ ِ َ‬
‫خيَْر هَذِهِ ال ُ َّ‬
‫مه‪ ،‬أبََّرهَا قُلُوبْاً‪َ ،‬و‬
‫مدٍ ص كَانُوا َ‬
‫م َ‬
‫حا ُ‬
‫ص َ‬
‫فَلْي َ ْ‬
‫ح ّ‬
‫ب ُ‬
‫ما َ‬
‫ن قَد ْ َ‬
‫ستَّن ب ِ َ‬
‫كأ ْ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ل دِيْنِهِ‪ ،‬فَت َ َ‬
‫شبَّهُوا‬
‫حبَه نَب ِّيِهِ ص و نَقْ‬
‫م اَ ْ‬
‫أَعْ‬
‫مالل ّه ل ِ‬
‫ختَاَرهُ‬
‫مقَهَا ِ‬
‫ص ْ‬
‫علْماً‪ ،‬وَأقَل ّها تَكَل ّفاً‪ ،‬قَوْ ٌ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫خَلقهم و ط َرائِقهم؛ فَه َ‬
‫ب‬
‫بأ َ ْ‬
‫ستَقِيْم ِ َوالل ّه َر ِّ‬
‫م َ‬
‫حا ُ‬
‫ص َ‬
‫م ْ‬
‫مدٍ ص كَانُوا عَلَى الهُدَى ال ُ‬
‫ح ّ‬
‫ب ُ‬
‫ُ ْ‬
‫َ ِ ِ ُ‬
‫مأ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سعود قَا َ‬
‫م أَكْثَُر‬
‫حليه (‪ )305/1‬وَ أ َ ْ‬
‫الْكَعْبَه» كذا فِى ال ِ‬
‫خَر َ‬
‫م ْ‬
‫ل‪( :‬أنْت ُ ْ‬
‫ن َ‬
‫ج أيْضا عَ ْ‬
‫ن اب ِ‬
‫‪ 1‬ابن جریر در تفسیرش (‪)4/43‬‬
‫‪ 2‬ابن جریر در تفسیرش (‪)4/43‬‬

‫جلد اول‬

‫‪45‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫منْكُم!!‬
‫م كانُوا َ‬
‫خيْرا ً ِ‬
‫جتَهَادا ً ِ‬
‫حا َ‬
‫ص َ‬
‫صَله وَ أكْثَُر ا ِ ْ‬
‫ب َر ُ‬
‫سوْلالل ّهِ ص وَ هُ ْ‬
‫صياما ً وَ أكْثَُر َ‬
‫َ‬
‫نأ ْ‬
‫م ْ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫حمن‪ ،‬قا َ‬
‫خَره) كذ َا فِى‬
‫ب فِى ال ِ‬
‫م يَا أبا عَبدِال ّر ْ‬
‫م كانُوا أْزهَد َ فِى الد ّنْيا وَ أْرغ َ‬
‫قَالوا‪ :‬ل ِ َ‬
‫ل‪ :‬هُ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن أبى وَائِل قَا َ‬
‫جل ً يَقُول‪ :‬أيْن‬
‫حلْيَه (‪َ .)136/1‬و أ ْ‬
‫ال ِ‬
‫س ِ‬
‫معَ عَبْدُالل ّهِ َر ُ‬
‫خَر َ‬
‫ل‪َ :‬‬
‫ج أيْضا ً عَ ْ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫خره؟ فَقَا َ‬
‫جابَيه‪،‬‬
‫ن فِى ال ِ‬
‫ب ال َ‬
‫ص َ‬
‫ن فِى الد ّنيا الَّراِغبُو َ‬
‫الّزاهِدُو َ‬
‫حا ِ‬
‫ل عَبْدُاللهِ‪( :‬أوَلئك أ ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫شتََر َ‬
‫اِ ْ‬
‫سهُم َو لقُو‬
‫ط َ‬
‫سل ِ ِ‬
‫س مائه ِ‬
‫حتّى يُقْتَلوا‪ ،‬فَ َ‬
‫جعُوا َ‬
‫نأ ْ‬
‫حلقُوا ُرؤُوْ َ‬
‫م ْ‬
‫ن ل يَْر ِ‬
‫ن ال َ‬
‫خ ْ‬
‫م ُ‬
‫م َ‬
‫مي ْ ِ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ُ‬
‫حليه الولياء (‪.)135/1‬‬
‫م ْ‬
‫م) كذا فى ِ‬
‫الْعَدُوَّ فَقُتِلوا اِل ّ ُ‬
‫خبِرا عَنْهُ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ابونعيم همچنان از عبدالل ّه بن عمر (رضىالل ّه عنهما) روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪( :‬كسى‬
‫كه خواهان پيروى از كسى است‪ ،‬بايد از روش كسانى كه در گذشتهاند‪ ،‬پيروى نمايد‪،‬‬
‫مت بودند‪ .‬از همه داراى دلهاى پاكتر و علم‬
‫مد ص اند كه بهترين اين ا ّ‬
‫آنها ياران مح ّ‬
‫ّ‬
‫مت تكلف اندكى داشتند‪ .‬قومى بودند كه خداوند آنها را‬
‫عميقتر بودند‪ ،‬و درميان اين ا ّ‬
‫براى مصاحبت پيامبرش ص و انتقال دين خود انتخاب نمود‪ ،‬خود را به اخلق و‬
‫مدص اند‬
‫روشهاى آنها مشابه سازيد‪ .‬آرى سوگند به پروردگار كعبه كه آنها ياران مح ّ‬
‫كه بر راه و هدايت مستقيم قرار داشتند)‪ .‬اين چنين در الحليه (‪ )305/1‬آمده است‪.‬‬
‫وى همچنين از ابن مسعود روايت نموده كه گفت‪( :‬شما از اصحاب پيامبرص‬
‫زيادتر روزه مىگيريد‪ ،‬و زيادتر نماز مىگزاريد‪ ،‬و زيادتر تلش و كوشش به خرج‬
‫مىدهيد‪ ،‬ولى آنها از شما بهتر بودند!! گفتد‪ :‬اى ابوعبدالرحمن چرا؟ گفت‪ :‬آنها از دنيا‬
‫روى گردان و به آخرت علقمند بودند)‪ .‬اين چنين در الحليه (‪ )136/1‬آمده است‪.‬‬
‫َ‬
‫وى همچنان از ابووائل روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬عبدالل ّه از مردى شنيد كه مىگويد‪:‬‬
‫َ‬
‫روى گردانيدگان از دنيا‪ ،‬و علقمندان به آخرت كجايند؟ عبدالل ّه گفت‪( :‬آنها صاحب‬
‫جابيهاند‪ 1،‬پانصد تن از مسلمانان شرط گذاشتند‪ ،‬تا كشته نشوند‪ ،‬برنگردند‪ .‬بنابراين‬
‫سرهاى خود را تراشيدند‪ ،‬و با دشمن روبرو شدند‪ ،‬و همه آنها جز يك تن كه خبر شان‬
‫را آورد به قتل رسيدند‪ .‬اين چنين در حليه الولياء (‪ )135/1‬آمده است‪.‬‬
‫َّ‬
‫ه عَن ْ ُهما) أَن َّ‬
‫َ‬
‫جل ً يَقُوْ ُ‬
‫ن اب‬
‫ضىالل‬
‫ن ال ّزاهِدُوُن فى‬
‫ل‪ :‬أَي‬
‫ن عُ‬
‫ج أيضا ً عَ‬
‫وَ أ َ ْ‬
‫س ِ‬
‫مر (َر ِ‬
‫خَر َ‬
‫معَ َر ُ‬
‫ه َ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ه عَن ْ ُهما)‬
‫ن فِى ال ِ‬
‫مَر (َر ِ‬
‫الدُّنيا اَلَّراِغبُو َ‬
‫ضىَالل ّ ُ‬
‫ى ص وَ أبى بكرِ َو عُ َ‬
‫خره؟ فَأراهُ قَبْر النَّب ِ ِ‬
‫سأ ُ‬
‫فَقَا َ َ‬
‫حلْيَه (‪)307/1‬‬
‫ل‪( :‬عَ‬
‫ل)‪ .‬كَذ َا فِى ال ِ‬
‫ن هُؤلءِ ت َ ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫وى همچنين از ابن عمر (رضىالل ّه عنهما) روايت نموده كه وى از مردى شنيد كه‬
‫َ‬
‫ميگويد‪ :‬زاهدان در دنيا و علقمندان به آخرت كجايند؟ ابن عمر (رضىالل ّه عنهما) قبر‬
‫َ‬
‫پيامبر ص‪ ،‬ابوبكر و عمر (رضىالل ّه عنهما) را نشان داده گفت‪ :‬درباره اينها مىپرسى؟‬
‫در الحليه (‪ )307/1‬اين چنين آمده است‪.‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ما انْفَت َ َ‬
‫ن أبى أَراَكَه يَقُوْ ُ‬
‫ل‬
‫ى‬
‫وَ أ َ ْ‬
‫صله الفَ ْ‬
‫خَر َ‬
‫جرِ‪ ،‬فَل ّ‬
‫ت َ‬
‫صلي ْ َ‬
‫َ‬
‫ل‪َ :‬‬
‫ن أبِى الدُّنيا عَ ْ‬
‫ج اَب ُ‬
‫معَ عَل ِ ٍ ّ‬
‫حتَّى اِذ َا كانت ال َّ‬
‫ث كَأ َّ‬
‫مٍح‬
‫س عَل‬
‫مك َ َ‬
‫حائ ِ ِ‬
‫ن يَ ِ‬
‫ى َ‬
‫ن عَلَيْهِ كَآَبِه‪َ ،‬‬
‫م ْ‬
‫جدِ قِيْد َ ُر ْ‬
‫س ِ‬
‫ط ال َ‬
‫ش ْ‬
‫ميْنِهِ َ‬
‫م َ‬
‫عَ َ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ح َّ‬
‫ن ث ُ َّ‬
‫ب يَدَهُ فَقَا َ‬
‫م‬
‫م َ‬
‫حا َ‬
‫ص َ‬
‫م قَل َ‬
‫صل ّى َركْعَتَي ْ‬
‫ما أَرى اليَوْ َ‬
‫مدٍ ص فَ َ‬
‫ب ُ‬
‫ل‪( :‬وَاللهِ لقَد ْ َرأي ُ‬
‫تا ْ‬
‫َ‬
‫ِ‬
‫شعثًا غُبرا ً بين أ َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫م ْعَزى‪،‬‬
‫ال‬
‫ب‬
‫رك‬
‫ل‬
‫ا‬
‫مث‬
‫أ‬
‫ك‬
‫م‬
‫ه‬
‫ن‬
‫ْي‬
‫ع‬
‫ْرا‬
‫ف‬
‫ص‬
‫ن‬
‫حو‬
‫صب‬
‫ي‬
‫وا‬
‫ان‬
‫ك‬
‫د‬
‫ق‬
‫َ‬
‫ل‬
‫م!!‬
‫ه‬
‫ه‬
‫شب‬
‫ي‬
‫ئا‬
‫شي‬
‫ِ‬
‫ْ‬
‫ُُُ ْ‬
‫ْ ِ ُ ِ‬
‫ْ ُ ُ ْ ِ ُ ْ َ َ‬
‫َ ْ ُ َِ ُ ُ‬
‫ْ َْ َ‬
‫َ‬
‫س َّ‬
‫مهِم‪ ،‬فَاِذ َا‬
‫جبَاهِهِم وَ أقْدَا ِ‬
‫حوْ َ‬
‫ب الل ّهِ‪ ،‬يَتََراوَ ُ‬
‫ن كِتَا َ‬
‫قَد ْ بَاتُوالل ّهِ ُ‬
‫ن ِ‬
‫ن بَي ْ َ‬
‫جدا ً َو قِيَاماً‪ ،‬يَتْلُوْ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫لَ‬
‫َ‬
‫حتَّى تَب ُ ّ‬
‫ميْدُال ّ‬
‫جُر فِى يَوم الّرِيِْح وَ َ‬
‫ما ي َ ِ‬
‫ت أعْيُنُهُم َ‬
‫ش َ‬
‫صب َ ْ‬
‫مل َ ْ‬
‫ه َ‬
‫مادُواك َ َ‬
‫ه َ‬
‫حوا فَذ ََكَُروالل ّ َ‬
‫أ ْ‬
‫ح ُ‬
‫ى بَعْد َ ذَل ِ َ‬
‫ن!!) ث ُ َّ‬
‫حتَّى‬
‫ك َ‬
‫ض َ‬
‫مفْتَّرا ً ي َ ْ‬
‫ثِيَابَهُم‪ ،‬والل ّهِ لَكَا َ‬
‫ك ُ‬
‫م نَهَض فَ َ‬
‫ن الْقُوْم ِ بَاتُوا غَافِلِي ْ َ‬
‫ماُرئ ِ َ‬
‫‪ 1‬قريهاى است در حوران ‪ -‬از مناطق شام ‪ -‬در ميان جاسم و نوى‪ ،‬كه مركز ارتش اسلمى در‬
‫زمان عمر بود‪ ،‬چون عمر به طرف شام مىرفت‪ ،‬آنجا رفته و بيانيه ايراد مىنمود‪ ،‬اين منطقه‬
‫اكنون تخريب شده است‪ ،‬كه در نزديك آن تپه بزرگى با چشمه آبى قرار دارد‪ ،‬و حادثه (جابيه) در‬
‫َ‬
‫هنگام فتح مناطق شام اتفاق افتاد و عبدالل ّه بن مسعود از جمله كسانى بود كه در معارك مناطق‬
‫شام شركت داشتند‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪46‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫ه أَيضا ً أبو نُعَيْم ِ فِى‬
‫ق‪ .‬كَذ َا فِى البَدَايه (‪ .)6/8‬وَ أ ْ‬
‫جم ٍ عَدُوُّالل ّهِ الفَا ِ‬
‫خَر َ‬
‫مل ْ َ‬
‫ج ُ‬
‫ن ُ‬
‫قَتَل َ ُ‬
‫ه اب ُ‬
‫س ِ‬
‫ما فِى الْكنز (‪.)219/8‬‬
‫ال ْ ِ‬
‫ن عَ َ‬
‫حلْيَه (‪ )76/1‬وَالدِّينورِىُّ وَالعَ ْ‬
‫ساكَِر ك َ َ‬
‫سكَرِىُّ وَ اب ْ ُ‬
‫ابن ابى الدنيا از ابو اراكه روايت نموده كه ميگفت‪ :‬نماز فجر را با حضرت على به‬
‫جاى آوردم‪ ،‬چون وى به طرف راست خود روى گردانيد نشست‪ ،‬گويى بر وى‬
‫اندوهى مستولى بود‪ .‬چون آفتاب به ديوار مسجد به مقدار يك نيزه رسيد‪ ،‬دو ركعت‬
‫مد ص را ديدم‪،‬‬
‫نماز خواند بعد دست خود را گردانيده گفت‪( :‬به خدا سوگند ياران مح ّ‬
‫امروز چيزى را نمىبينم كه به آنها مشابهت داشته باشد!! آنها با چهرههاى زرد‪ ،‬موهاى‬
‫ژوليده و غبارآلود صبح مىنمودند‪ .‬در ميان چشمهاى شان [ در پيشانى آنها] چون‬
‫نشان زانوهاى بز اثراتى به چشم مىخورد‪ ،‬كه شب را در سجده و قيام سپرى نموده‬
‫بودند‪ .‬كتاب خداوند را تلوت نموده‪ ،‬و وقت تلوت آن‪ ،‬گاهى به پيشانى‪ ،‬و گاهى به‬
‫قدمهاى خود استراحت مىكردند‪ ،‬و چون صبح مىنمودند‪ ،‬خداوند را ياد مىكردند‪ ،‬و آن‬
‫چنان مىلرزيدند كه درخت در روز پرباد بر اثر وزش باد به حركت مىآيد‪ ،‬و چشمهاى‬
‫شان آنقدر اشك مىريخت كه لباسهاى شانتر مىشد‪ .‬به خدا سوگند‪ ،‬گويى قوم شب‬
‫خود را درغفلت سپرى نمودهاند!!) بعد از آن برخاست و ديگر تا اينكه ابن ملجم‬
‫دشمن خدا و فاسق‪ ،‬وى را به شهادت رسانيد در حال خنده ديده نشد‪ .‬اين چنين در‬
‫البدايه (‪ )6/8‬آمده است‪ .‬اين را همچنان ابونعيم در الحليه (‪ )76/1‬و دينورى و‬
‫عسكرى و ابن عساكر‪ ،‬چنان كه در الكنز (‪ )219/8‬آمده‪ ،‬روايت نمودهاند‪.‬‬
‫َ‬
‫خ َ‬
‫صالِِح قَا َ‬
‫ى عَلى‬
‫مَره الكِنَان ِ ُّ‬
‫وَ أ ْ‬
‫ل‪ :‬د َ َ‬
‫خَر َ‬
‫ن َ‬
‫ل َ‬
‫ض ْ‬
‫ى َ‬
‫ن أب ِ‬
‫ضراٌر ب ُ‬
‫ج أبونُعَيم (‪ )84/1‬أيضا ً عَ ْ‬
‫ً‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫عفَي َ َ‬
‫منين؟ قَا َ‬
‫ى عَلِيّا ً‪ ،‬فَقَا َ‬
‫م َعاوَيَه فَقَا َ‬
‫ك‪،‬‬
‫ل‪ :‬ل َ أ ِ‬
‫ص ْ‬
‫مؤ ِ‬
‫ل‪ :‬أ َو ت ُ ْع ِ‬
‫ه‪ِ :‬‬
‫فيْنِى يَا أميَْرال َ‬
‫ل لَ ُ‬
‫ُ‬
‫ف لِ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫حك ُُ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫قَ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ُو‬
‫ق‬
‫ي‬
‫ى‪،‬‬
‫ُو‬
‫ق‬
‫ال‬
‫د‬
‫ي‬
‫د‬
‫ش‬
‫ى‪،‬‬
‫د‬
‫م‬
‫ال‬
‫د‬
‫ي‬
‫ع‬
‫ب‬
‫‬‫ه‬
‫الل‬
‫و‬
‫‬‫ن‬
‫كا‬
‫ه‬
‫ن‬
‫ا‬
‫ف‬
‫؛‬
‫د‬
‫لب‬
‫ذ‬
‫ا‬
‫ما‬
‫(أ‬
‫ل‪:‬‬
‫ا‬
‫ف‬
‫ل‬
‫م‬
‫ي‬
‫و‬
‫صل‬
‫ّ ِ‬
‫ِْ ُ‬
‫َ ِ َِ ْ ُ َ َ‬
‫َ‬
‫ْ َ َ ْ‬
‫ُ ّ ِّ ُ‬
‫َ ْ‬
‫َ‬
‫عَدْلً‪ ،‬يَتَفَ َّ‬
‫ستَوُ ِ‬
‫ن نَوا ِ‬
‫جوَانِبِه‪ ،‬و تَنْطِقُ ال ْ ِ‬
‫ش ِ‬
‫مه ِ‬
‫م ِ‬
‫ن َ‬
‫حيْهِ‪ ،‬ي َ ْ‬
‫حك ْ َ‬
‫جُر العِل ْ ُ‬
‫ح ُ‬
‫ن الدُّنْيَا وَ‬
‫م َ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن ‪ -‬وَالل ّهِ ‪ -‬غَزِيَْر العَبَْره‪ ،‬طَوِي ْ َ‬
‫ب‬
‫ل الفِكَْره‪ ،‬يُقَل ِّ ُ‬
‫متِهِ‪ ،‬كا َ َ‬
‫َزهَْرتِهَا‪ ،‬وَ ي َ ْ‬
‫ل وَ ظُل ْ َ‬
‫ستَأن ِ ُ‬
‫س بِالل ّي ْ ِ‬
‫َ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ه وَ ي ُ َ‬
‫ه ِ‬
‫ن ‪ -‬وَاللهِ‬
‫ج ِ‬
‫صَر‪ ،‬وَ ِ‬
‫خاط ِ ُ‬
‫ب‪ ،‬كا َ‬
‫ش َ‬
‫ما َ‬
‫ب نَفْ َ‬
‫س َ‬
‫جب ُ ُ‬
‫ه‪ ،‬يُعْ ِ‬
‫س ُ‬
‫ن الطعَام ِ َ‬
‫كَفّ ُ‬
‫ما ق ُ‬
‫م َ‬
‫م َ‬
‫ن اللبَا َ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ه‬
‫معَ تَقَُّربِهِ اِلَيْنَا َو قُْربِهِ ِ‬
‫سألَناهُ‪َ ،‬و كَا َ‬
‫ كَأ َ‬‫جيْبُنَا اِذ َا َ‬
‫م ُ‬
‫منّا َل نُكَل ِّ ُ‬
‫ن َ‬
‫حدِنَا يُدْنِيْنَا اذ َا أتَيْنَاهُ‪ ،‬وَ ي ُ ِ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ح ُّ‬
‫ن تَب َ َّ‬
‫ن‪َ ،‬ل‬
‫ن‪ ،‬وَ ي ُ ِ‬
‫ن ِ‬
‫ه‪ ،‬فَا ِ ْ‬
‫م َ‬
‫ب ال َ‬
‫منْظُوْمِ‪ ،‬يُعَظ ّ ُ‬
‫ل الل ّؤْلُؤِال َ‬
‫س ُ‬
‫هَيْبَه ل َ ُ‬
‫م أه ْ ِ‬
‫مث ْ ِ‬
‫م فَعَ ْ‬
‫ساكِي ْ ِ‬
‫ل َالدِّي ْ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن عَدْلِهِ‪ ،‬فَأ ْ‬
‫ض‬
‫ضعِي ْ ُ‬
‫ف ِ‬
‫س ال َ‬
‫شهَد َ بِالل ّهِ لَقَد ْ َرأيْت ُ ُ‬
‫يَط ْ َ‬
‫معُ الْقَوِىُّ فِى بَاطِلِهِ‪َ َ ،‬و َل يَيْأ ُ‬
‫م ْ‬
‫ه فِى بِعْ ِ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ى الل ّي ْ ُ‬
‫مي ْ ُ‬
‫ى‬
‫موَاقِفِهِ ‪ -‬وَ قَد أْر ِ‬
‫ى ِ‬
‫ه ‪ -‬يَ ِ‬
‫ت نُ ُ‬
‫م ْ‬
‫ل ْ‬
‫ه وَ غَاَر ْ‬
‫سدُوْل َ ُ‬
‫م ُ‬
‫جوْ ُ‬
‫َ‬
‫خ َ‬
‫حرابِهِ قَابِضا عَل َ‬
‫ل فِ َ ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن وَ هُوَ يَقُوْ ُ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ع‬
‫م‬
‫س‬
‫ل‪ :‬يَا‬
‫أ‬
‫ى‬
‫ن‬
‫كأ‬
‫ف‬
‫ن‪،‬‬
‫ي‬
‫حز‬
‫َال‬
‫ء‬
‫ا‬
‫ك‬
‫ب‬
‫ى‬
‫ك‬
‫ب‬
‫ي‬
‫و‬
‫م‪،‬‬
‫ي‬
‫ل‬
‫س‬
‫ال‬
‫ل‬
‫م‬
‫مل‬
‫ت‬
‫ل‬
‫م‬
‫مل‬
‫ت‬
‫ي‬
‫‪،‬‬
‫ه‬
‫ت‬
‫حي‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫لِ‬
‫ّ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ِ‬
‫ه ال َ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ّ‬
‫ْ ْ َ ُ‬
‫َ ُ‬
‫َ َ‬
‫َ‬
‫ِ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ضَّرعُ اِليْه ث ُ َّ‬
‫م يَقُوْ ُ‬
‫ى تَ َ‬
‫ت؟! هَي ْ َهات هَي ْ َهات‪،‬‬
‫ت؟ اِل َّ‬
‫ل لِلد ّنيْا‪ :‬اِل َّ‬
‫شوَّفْ ِ‬
‫ى تَغََّرْر ِ‬
‫َرب ّنَا‪ ،‬يَا َرب ّنَا‪ ،‬يَت َ َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ن‬
‫حقِيٌْر‪ ،‬وَ َ‬
‫سيٌُر‪ ،‬آه‪ ،‬آه‪ِ ،‬‬
‫ك يَ ِ‬
‫ك قَ ِ‬
‫خطُر ِ‬
‫ك َ‬
‫س ِ‬
‫م ْ‬
‫مُر ِ‬
‫غُّرِىْ غَيْرِى‪ ،‬قَد ْ بَتَت ّ ِ‬
‫جل ِ ُ‬
‫صيٌْر وَ َ‬
‫ك ث َلثَا‪ .‬فَعُ ُ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫قِلَّه الَّزادِ وَ بَعُدْال َّ‬
‫ح َ‬
‫ملِكُهَا َو‬
‫م َعاوِيَه عَلَى ل ِ ْ‬
‫سفرِ وَ َو ْ‬
‫ما ي َ ْ‬
‫حيَتِهِ َ‬
‫موْعُ ُ‬
‫ت دُ ُ‬
‫ق!!) فَوَكَفَ ْ‬
‫شهالطرِي ْ ِ‬
‫م بِالبُكاءِ ‪ -‬فَقَا َ‬
‫جعَ َ‬
‫ه‬
‫ش ُ‬
‫ه ‪َ -‬و قَد ْ ا ْ‬
‫سن (َر ِ‬
‫م ِ‬
‫فهَا بِك ُ ِّ‬
‫ل يَن ْ ِ‬
‫ن أبوُال َ‬
‫ل‪( :‬كَذ َا كَا َ َ‬
‫َ‬
‫ختَنَقَ القَوْ ُ‬
‫ح َ‬
‫م ُ‬
‫ح َ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ي‬
‫ك‬
‫ه)‪،‬‬
‫الل‬
‫معَت ُُ َها‬
‫د‬
‫أ‬
‫ق‬
‫ر‬
‫لت‬
‫ا‪،‬‬
‫ه‬
‫جر‬
‫ح‬
‫ى‬
‫ف‬
‫ا‬
‫ه‬
‫د‬
‫ح‬
‫ا‬
‫و‬
‫ح‬
‫َب‬
‫ذ‬
‫ن‬
‫م‬
‫د‬
‫ج‬
‫و‬
‫ل‪:‬‬
‫ا‬
‫ق‬
‫ر؟)‬
‫را‬
‫ض‬
‫يا‬
‫ه‬
‫ي‬
‫َل‬
‫ع‬
‫ك‬
‫د‬
‫ج‬
‫و‬
‫ف‬
‫ِ ْ ِ َ‬
‫َ ْ ُ َ ْ ِ َ َ ِ ُ َ ِ‬
‫ْ ِ‬
‫ْ َ َ ْ ُ‬
‫َ ْ‬
‫ُ‬
‫َْ‬
‫ِ َ ُ‬
‫خرجه أ َ‬
‫خرج‪ .‬و أ َْ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ستِي ْ َعاب (‪)44/3‬‬
‫ال‬
‫ى‬
‫ف‬
‫ر‬
‫الب‬
‫د‬
‫َب‬
‫ع‬
‫ن‬
‫اب‬
‫ضا‬
‫ي‬
‫ف‬
‫م‬
‫ا‬
‫ق‬
‫م‬
‫ث‬
‫ا)‬
‫ه‬
‫ن‬
‫ز‬
‫ح‬
‫ن‬
‫سك‬
‫ي‬
‫ُ ْ ِ َ ِّ ِ‬
‫َ َ ُ ْ‬
‫ِ ْ‬
‫ّ‬
‫َو ل َ ْ ُ َ ْ ُ َ‬
‫َ َ َ َ َ‬
‫رار ال ُّ‬
‫معْنَاهَ‪.‬‬
‫ن ال ِ‬
‫مدان ‪ -‬عَن ِ‬
‫ل ِ‬
‫ى ‪َ -‬ر ُ‬
‫ى بِ َ‬
‫ن هَ ْ‬
‫حْر َ‬
‫مازِ ِ‬
‫م ْ‬
‫ج ٍ‬
‫ض َ ِ‬
‫صدائ ّ‬
‫عَ ِ‬
‫مره كنانى‬
‫ابونعيم همچنان (‪ )84/1‬از ابوصالح روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ِ :‬‬
‫ضرِار بن َ‬
‫ض ْ‬
‫نزد معاويه آمد‪ ،‬معاويه به او گفت‪ :‬على را برايم توصيف كن‪ ،‬ضرار گفت‪ :‬اى‬
‫اميرالمؤمنين‪ ،‬آيا مرا ازين معاف نميكنى؟ فرمود تو را معاف نمىكنم‪ .‬ضرار گفت‪:‬‬
‫(چون حتما ً بايد اين كار را بكنم‪ ،‬وى‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬دور نگر و پرقوت بود‪ .‬به حق‬
‫حرف مىزد‪ ،‬و فيصله كنندهاى بود و به عدالت حكم مىنمود‪ .‬علم از جوانب وى فواره‬
‫مىزد‪ ،‬حكمت و دانش از نواحى وى مشاهده مىشد‪ .‬از دنيا و رونق آن احساس‬
‫وحشت داشت‪ ،‬و به شب و تاريكى آن انس گرفته و آرام مىگرفت‪ .‬وى‪ ،‬به خدا‬
‫جلد اول‬

‫‪47‬‬

‫حيات صحابه‬
‫سوگند‪ ،‬اشك روان و زياد داشت‪ .‬بسيار فكر مىنمود‪ ،‬كف دست خود را گردانيده خود‬
‫را مخاطب قرار مىداد‪ ،‬و لباسهاى كوتاه را دوست مىداشت‪ ،‬و از طعام نوع درشت‬
‫را خوش داشت‪ .‬وى‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬چون يكى از ما بود‪ ،‬چون نزدش مىآمديم ما را‬
‫به خود نزديك مىساخت‪ ،‬و اگر از وى سئوال مىنموديم پاسخ مان را مىداد‪ .‬وى در‬
‫ضمن اينقدر نزديكى كه با ما داشت‪ ،‬و ما با وى داشتيم‪ ،‬به خاطر هيبتى كه داشت‬
‫سم [ دندانهايش] مينمود‪ ،‬چون مرواريد تار‬
‫همراهش نمىتوانستيم حرف بزنيم‪ .‬اگر تب ّ‬
‫شده مىنمود‪ .‬اهل دين را تعظيم مىكرد‪ ،‬و مسكينان را دوست مىداشت‪ .‬هيچ قدرتمند‬
‫و قوى در حكم وى باطل را انتظار نداشت‪ ،‬و ضعيف و ناتوان نيز از عدل وى نااميد‬
‫نمىشد‪ ،‬و من براى خدا گواهى مىدهم كه وى را در بعضى موقفهايش ‪ -‬كه شب‬
‫تاريكى خود را پهن كرده بود‪ ،‬و ستارگان غروب نموده بودند ‪ -‬ديدم كه در محراب‬
‫خود در حالى كه ريش خود را در دست گرفته بود‪ ،‬قرار داشت‪ ،‬و چون شخص‬
‫مارگزيده بى قرار و مضطرب بود‪ ،‬و همچون انسان غمگين گريه مىكرد‪ .‬گويى كه‬
‫من اكنون صداى وى را مىشنوم كه مىگويد‪ :‬اى پروردگار ما‪ ،‬اى پروردگار ما‪ ...‬به‬
‫طرف وى تضرع مىنمايد‪ ،‬بعد از آن به دنيا مىگويد‪ :‬مرا فريفته مىسازى؟! خود را به‬
‫من نشان مىدهى؟! دور است‪ ،‬دور است‪ ،‬غير از من را فريفته ساز‪ ،‬تو را سه طلق‬
‫ميّتت كم است‪ ،‬آه‪ ،‬آه‪ ،‬از كمى توشه و‬
‫دادم‪ ،‬عمر تو كوتاه‪ ،‬مجلست حقير‪ ،‬و اه ّ‬
‫دورى سفر و وحشت راه!!) اشكهاى معاويه بر ريشش بىاختيار مىريخت‪ ،‬و آن را با‬
‫آستين خود پاك مىنمود ‪ -‬و گريه گلوهاى همه مردم را فشرده بود ‪ -‬معاويه گفت‪:‬‬
‫َ‬
‫(آرى ابوالحسن رحمهالل ّه همين طور بود‪ ،‬اى ضرار غم و اندوه تو بر وى چگونه‬
‫است؟) گفت‪( :‬غم و اندوه زنى كه يگانه فرزندش در آغوشش ذبح شده باشد‪ ،‬كه نه‬
‫‪1‬‬
‫اشك وى قطع گردد‪ ،‬و نه هم حزن و اندوهش) بعد از آن برخاست و رفت‪.‬‬
‫حرمازى ‪ -‬مردى از همدان ‪ -‬از‬
‫اين را همچنان ابن عبدالبر در الستيعاب (‪ )44/3‬از ِ‬
‫‪2‬‬
‫ضرار صدائى به اين معنى روايت نموده است‪.‬‬
‫َ‬
‫خر َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سئ ِ َ‬
‫ن قَتَادَه قَا َ‬
‫ى‬
‫مَر (ر ِ‬
‫وَ أ ْ َ َ‬
‫حا ُ‬
‫ص َ‬
‫ما) هَل كَا َ‬
‫ل‪َ :‬‬
‫ه عَنُهُ َ‬
‫ضىَالل ّ ُ‬
‫ن عُ َ‬
‫نأ ْ‬
‫ل اب ُ‬
‫ج أبونُعَيْم عَ ْ‬
‫ب الن ّب ِ ِ ّ‬
‫ن؟ قَا َ‬
‫حلْيَه(‬
‫ل) كَذ َا فِى ال ِ‬
‫م ِ‬
‫ما َ‬
‫حكُو َ‬
‫ض َ‬
‫ص يَ ْ‬
‫م وَالي َ‬
‫ل‪( :‬نَعَ ْ‬
‫ن ال ِ‬
‫م أعْظ َ ُ‬
‫ى قُلُوبِهِ ْ‬
‫جبَا ِ‬
‫م َ‬
‫ن فِ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ل‬
‫مَر‬
‫‪ .)311/1‬وَ أ ْ‬
‫مَر القَُر ِ‬
‫ن عُ ِ‬
‫َرأى ُرفقَه ِ‬
‫ىأ ّ‬
‫خَر َ‬
‫ن َ‬
‫ن عُ َ‬
‫ن أ َهْ ِ‬
‫ج هَن ّاد ٌ عَ ْ‬
‫م ْ‬
‫ش ِّ‬
‫سعِيْدَِ ب ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫م فَقَا َ‬
‫ى َ‬
‫سولِاللهِ ص‬
‫ص َ‬
‫بأ ْ‬
‫ح ّ‬
‫نأ َ‬
‫نر َ‬
‫م الد ُ ُ‬
‫ب َر ُ‬
‫ل‪َ ( :‬‬
‫حالُهُ ُ‬
‫الي َ َ‬
‫حا ِ‬
‫شبَهٍ كانُوا بِأ ْ‬
‫م ْ‬
‫ن يَنْظَر اِل َ‬
‫م ِ‬
‫ُ‬
‫ى هؤُلءِ) كذا فى كنز العمال (‪.)163/7‬‬
‫فَلْيَنْظْر اِل‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ابونُعَيْم از قتاده روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬از ابن عمر (رضىالل ّه عنهما) پرسيده شد‪،‬‬
‫كه آيا اصحاب پيامبر ص مىخنديدند؟ گفت‪( :‬آرى‪ ،‬و ايمان در قلبهاى شان بزرگتر از‬
‫كوهها بود)‪ .‬اين چنين در الحليه (‪ )311/1‬آمده است‪.‬‬
‫و هنّاد از سعيد بن عمر قرشى روايت نموده كه‪ :‬عمر مجموعهاى از اهل يمن را‬
‫ديد كه اسباب سفرشان پوست بود‪ ،‬گفت‪( :‬كسى كه دوست دارد كسانى را كه به‬
‫اصحاب پيامبر ص مشابهت دارند‪ ،‬ببيند‪ ،‬بايد به اينان نگاه كند)‪ .‬اين چنين در كنز‬
‫العمال (‪ )163/7‬آمده است‪.‬‬
‫ىّ قَا َ‬
‫ن‬
‫وَ أ ْ‬
‫ستَدَْر ِ‬
‫ج ال َ‬
‫خَر َ‬
‫ن أبى َ‬
‫م ْ‬
‫ل‪ :‬ل َ َ‬
‫سعِيْدِ ال ُ‬
‫م فِى ال ُ‬
‫حاك ِ ُ‬
‫مقْبَرِ ِ‬
‫ك (‪ )264/3‬عَ ْ‬
‫ما طُعِ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ص ِّ‬
‫اَبُوْعُبَيْدَه قَا َ‬
‫جَّراِح‪،‬‬
‫ن ال َ‬
‫ما َ‬
‫م َ‬
‫س‪ ،‬ث ُ ّ‬
‫صلى ُ‬
‫ل‪ :‬يَا َ‬
‫س فَ َ‬
‫معَاذ َ‬
‫ت أبوُعُبَيْدَه ب ُ‬
‫معَاذ ٌ بِالن ّ َا ِ‬
‫ل بِالن ّا ِ‬
‫َ‬
‫صوْحا ً فَا ِ َّ‬
‫س فَقَا َ‬
‫ن‬
‫معَاذ فِى‬
‫س‪ ،‬تُوْبُوا اِلىَالل ّهِ ِ‬
‫فَقَا َ‬
‫ن ذ ُنُوْبِك ُ ْ‬
‫م ََ‬
‫م تَوْبَه ن َ ُ‬
‫ل‪( :‬يَا أي ُّ َهاالنَّا ُ‬
‫م ْ‬
‫النا ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫م أَيُّهاَ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫ّ‬
‫ه‪ .‬ث ُ َّ‬
‫م قَا َ‬
‫عَبْدَاللهِ ل َ يَلقَىالله تَائِبا ِ‬
‫حقّا عَلىاللهِ أ ْ‬
‫ن َ‬
‫ن ذ َنْبِهِ اِل ّ كَا َ‬
‫ل‪ :‬اِن ّك ُ ْ‬
‫ن يَغْفَِر ل ُ‬
‫م ْ‬
‫‪ 1‬بسیار ضعیف‪ .‬اگر موضوع نباشد! ابونعیم در «الحلیة» (‪ ، )1/84‬و ابن عبدالبر در «الستیعاب» (‪ ، )3/44‬در سند آن دو علت وجود دارد‪ :‬محمد بن‬
‫سائب کلبی که متهم به دروغ است و همچنین به رافضی‌گری متهم شده است‪ .‬و علت دوم‪ :‬ابوضالح باذام مولی ام هانی که ضعیف است‪.‬‬
‫‪ 2‬در سند آن حرماذی مذکور مجهول و ناشناخته است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪48‬‬

‫حيات صحابه‬
‫ً َ ٌّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ط أَقَ ُّ‬
‫مراً‪،‬‬
‫عبَادِالل ّهِ عَبْدا ق‬
‫من ِ‬
‫م أن ِّ‬
‫ت ِ‬
‫م بَِر ُ‬
‫ل ِغ ْ‬
‫ى َرأي ْ ُ‬
‫ما أْزعُ ُ‬
‫ل ‪ -‬وَالل ّهِ ‪َ -‬‬
‫جعْت ُ ْ‬
‫س‪ ،‬قَد ْ فُ ِ‬
‫النَّا ُ‬
‫ج ٍ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ح لِلْعَا َّ‬
‫صدْراً‪ ،‬وَ ل َ أبْعَد َ غَائِلَه‪ ،‬وَ َل أ َ‬
‫موْا‬
‫مه ِ‬
‫ه‪ ،‬فَتَُر ّ‬
‫ص َ‬
‫شد َّ ُ‬
‫ح ُ‬
‫من ْ ُ‬
‫حبّاًلِلْعَاقَبه‪ ،‬و ل أن ْ َ‬
‫َو َل أبرأ َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫م أَ‬
‫عَلَيْهِ ث ُ َّ‬
‫حروُا لِل َّ‬
‫ج‬
‫س وَ أ ْ‬
‫صلَه عَلَيْهِ فَوَالل ّه َل يَل ِ‬
‫ص ِ‬
‫ى عَلَيْكُم ِ‬
‫خرِ َ‬
‫ه أبَداً)‪ .‬فَا ْ‬
‫جت َ َ‬
‫مثْل ُ ُ‬
‫معَ النَّا َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫صل ّى عَلَيْهِ‪َ َ ،‬‬
‫خ َ‬
‫ل‬
‫أبُوعُبَيْدَه‬
‫ى وَ بِقَبْرِهِ د َ َ‬
‫ن َ‬
‫َو تَقَد َّ َ‬
‫ل قَبَْرهُ ُ‬
‫م ُ‬
‫معَاذ ٌ فَ َ‬
‫جب َ ِ‬
‫معَاذ ُ ب ُ‬
‫حت ّى اِذ َا أت ِ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ض َّ‬
‫ص وَ ال َّ‬
‫حا ُ‬
‫ن قَيْس‪ ،‬فَل َّ‬
‫جوا فَ َ‬
‫حدِهِ َو َ‬
‫شن ّوا عَليْهِ‬
‫خَر ُ‬
‫ضعُوْهُ فِى ل َ‬
‫ما َو َ‬
‫َو عَ ْ‬
‫كب ُ‬
‫مُرو اب ُ‬
‫ن العَا ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ن عَلَي ْ َ‬
‫ل‪( :‬يَا أبَا عُبَيْدَه َلثْنَي َّ‬
‫ك َو ل َ أقُو ُ‬
‫ن‬
‫ل بَاطِل ً أ َ‬
‫خا ُ‬
‫فأ ْ‬
‫ن َ‬
‫التَّرا َ َ‬
‫ب‪ ،‬فَقَاَل ُ‬
‫جب َ ٍ‬
‫م َعَاذ ُ ب ُ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن‬
‫ه كَثِيراً‪ ،‬وَ ِ‬
‫حقَنِى ب ِ َها ِ‬
‫ت ِ‬
‫يَل ْ َ‬
‫ن الذ ّاكِرِي َنالل ّ َ‬
‫ت ‪ -‬وَالل ّهِ ‪َ -‬‬
‫ت‪ :‬كُن ْ َ‬
‫مقْ ٌ‬
‫م َنالل ّهِ َ‬
‫م ُ‬
‫ما عَل ِ ْ‬
‫ن الذِي ْ َ‬
‫م َ‬
‫م َ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫م ُ‬
‫ن اِذ َا أنْفَقُوا‬
‫ض هَوْنا ً َو اِذا َ‬
‫ما‪ ،‬وَ ِ‬
‫شوْ َ‬
‫جاهِلُو َ‬
‫م ال َ‬
‫ن قَالُوا َ‬
‫يَ ْ‬
‫سل ً‬
‫خاطَبَهُ ُ‬
‫ن الذِي ْ َ‬
‫م َ‬
‫ن عَل َ‬
‫ى الَْر ِ‬
‫َّ‬
‫ن ذَل ِ َ‬
‫ن‪،‬‬
‫م ْ‬
‫متَوَا ِ‬
‫م يُ ِ‬
‫م يَقْتُُروا َو كا َ َ‬
‫ن‪ ،‬ال ُ‬
‫ن ال ُ‬
‫ك قَوَاماً‪َ ،‬و كُن ْ َ‬
‫سْرفُوْا وَ ل َ ْ‬
‫لَ َ ْ‬
‫ضعِي ْ َ‬
‫خبِتِي ْ َ‬
‫ن بَي ْ َ‬
‫ت واللهِ م ِ‬
‫متَكِّبِريْن)‪.‬‬
‫ن ال َ‬
‫م وَال ِ‬
‫مو َ‬
‫ن يَْر َ‬
‫ضوُ َ‬
‫ن وَ يُبْغِ ُ‬
‫م ْ‬
‫ن اليَتِي ْ َ‬
‫ح ُ‬
‫ن ال ُ‬
‫سكِي ْ َ‬
‫ال ّذِي ْ َ‬
‫خائِنِي ْ َ‬
‫مقْبُرى روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬هنگامى كه‬
‫حاكم در المستدرك (‪ )264/3‬از ابوسعيد َ‬
‫ابوعُبَيْده به مرض طاعون مبتل شد گفت‪ :‬اى معاذ براى مردم نماز را امامت بده‪.‬‬
‫بناء معاذ براى مردم امامت داد‪ ،‬بعد از آن ابوعبيده بن جراح وفات نمود‪ ،‬معاذ‬
‫درميان مردم ايستاده گفت‪( :‬اى مردم‪ ،‬از گناهان خود به خداوند توبه خالص و‬
‫صادقانه كنيد‪ ،‬چون بنده با خداوند در حالى كه از گناه خود توبه كرده باشد‪ ،‬ملقات‬
‫نمىنمايد‪ ،‬مگر اين كه بر خداوند حق مىباشد تا او را ببخشد‪ ،‬بعد از آن فرمود‪ :‬شما‪،‬‬
‫اى مردم! با مرگ مردى‪ ،‬دردمند و مبتل شدهايد كه‪ ،‬به خدا سوگند گمان مىكنم هرگز‬
‫از بندگان خداوند بندهاى را ديده باشم‪ ،‬كه از وى كم كينهتر‪ ،‬سينه پاكتر‪ ،‬از مكر و‬
‫فريب و تباهى دورتر‪ ،‬و براى آخرت فريفتهتر و نصيحت كنندهتر براى عموم مردم‬
‫باشد‪ .‬براى وى دعاى رحمت كنيد‪ ،‬و بعد از آن براى اداى نماز جنازه بر وى به صحرا‬
‫بيرون رويد‪ .‬به خدا سوگند مثل وى اميرى براى شما ابدا ً نخواهد آمد)‪ .‬مردم جمع‬
‫شدند و ابوعبيده بيرون آورده شد‪ ،‬معاذ پيش شده و بر وى نماز خواند‪ .‬وقتى كه‬
‫او به قبرش آورده شد‪ ،‬معاذ بن جبل‪ ،‬عمرو بن العاص و ضحاك بن قيس داخل قبر‬
‫وى گرديدند‪ .‬چون او را در لحدش گذاشتند‪ ،‬بيرون آمده بر وى خاك ريختند‪ ،‬آن وقت‬
‫معاذ به جبل گفت‪( :‬اى ابوعبيده‪ ،‬من تو را حتما ً ستايش و تعريف مىكنم‪ ،‬ولى حرف‬
‫نادرستى نخواهم گفت‪ ،‬زيرا مىترسم در صورت گفتن قول باطل عذابى از خداوند‬
‫برايم برسد‪ .‬تو‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬تا جايى كه من ميدانم‪ ،‬از كسانى بودى كه خداوند را‬
‫به كثرت ياد مىكنند‪ ،‬و از كسانى بودى كه در روى زمين به آهستگى و آرامش و وقار‬
‫راه مىروند‪ ،‬و چون جاهلن با ايشان روبرو شوند‪ ،‬با آنان طورى حرف مىزنند كه به‬
‫صلح و سلم بينجامد‪ .‬از كسانى بودى كه چون انفاق نمايند‪ ،‬اسراف نمىكنند‪ ،‬و تنگ‬
‫دستى هم نمىكنند بلكه ميان روى و اقتصاد را پيشه مىكنند‪ ،‬و تو به خدا سوگند‪ ،‬از‬
‫خاشعان و متواضعان بودى‪ ،‬آنان كه‪ ،‬بر يتيم و مسكين رحم مىكنند‪ ،‬بر خاينان و‬
‫متكبّران خشم مىگيرند‪.‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ش قَا َ‬
‫م َعاوِيَه ن‬
‫ج الط ّبََران ِ ُّ‬
‫وَ أ َ ْ‬
‫ن ِ‬
‫ستَأذ َ َ‬
‫خَر َ‬
‫ل‪ :‬ا ْ‬
‫س عَلَى ُ‬
‫ن عَبْدُالل ّهِ ب ُ‬
‫ى عَ ْ‬
‫ن عَبَّا ٍ‬
‫حَرا ٍ‬
‫ىب ِ‬
‫ن رِبْعِ ّ‬
‫َ‬
‫م َعاويَه‬
‫ت ِ‬
‫ن يَ ِ‬
‫ن العاص َ‬
‫عنْدَهُ بُطُوْ ُ‬
‫ش وَ َ‬
‫ما رآهُ ُ‬
‫ميْنِهِ‪ ،‬فَل َ َ‬
‫َو قَد ْ عَلِقَ ْ‬
‫جال ِ ٌ‬
‫س عَ ْ‬
‫سعِيْد ُ اب ُ‬
‫ن َ قَُري ْ ِ‬
‫قي َ َّ َ‬
‫جوَابِهَا‪ ،‬فَقَا َ‬
‫سائ ِ َ‬
‫سعِيْدٌ‪:‬‬
‫سعِيْد‪ ،‬وَالل ّه َلل ْ ِ‬
‫ل يَعْيَى ب ِ َ‬
‫ه َ‬
‫م َ‬
‫مقْبِل ً قال‪ :‬يَا َ‬
‫ل لَ ُ‬
‫س َ‬
‫ُ‬
‫ن عبّا ٍ‬
‫ن عَلى اِب ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫ى أبِى‬
‫ف‬
‫ل‬
‫ُو‬
‫ق‬
‫ت‬
‫ما‬
‫ه‪:‬‬
‫ي‬
‫او‬
‫ع‬
‫م‬
‫ه‬
‫ل‬
‫ل‬
‫ا‬
‫ق‬
‫س‬
‫جل‬
‫ما‬
‫ل‬
‫ف‬
‫ك‪،‬‬
‫ل‬
‫سائ‬
‫م‬
‫ب‬
‫ى‬
‫ي‬
‫ع‬
‫ي‬
‫س‬
‫ا‬
‫َب‬
‫ع‬
‫ن‬
‫اب‬
‫ل‬
‫مث‬
‫س‬
‫ي‬
‫ُ ّ ٍ َْ َ ِ َ َ ِِ‬
‫لَ ْ َ ِ‬
‫ُ ُ َ َِ‬
‫ّ َ‬
‫َ‬
‫َ َ ُ‬
‫ِ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ن‬
‫بَكرِ؟ قال‪َ( :‬ر ِ‬
‫ه أبابَكر‪ ،‬كَا َ‬
‫ن ال ْ َ‬
‫مالل ّ ُ‬
‫ح َ‬
‫ميْل ن َ َائياً‪ ،‬وَ عَ َ‬
‫ن ‪ -‬وَالل ّهِ ‪ -‬لِلْقُرا ِ‬
‫ن تَالِيا‪َ ،‬وَ عَ ِ‬
‫ً‬
‫ّ‬
‫ً‬
‫ّ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ح َ‬
‫منَاللهِ َ‬
‫منْكِرِ نَاهِيا‪ ،‬وَ بِدِيْنِهِ عَارِفا‪ِ ،‬‬
‫الْفَ ْ‬
‫شاءِ َ‬
‫ن ال َ‬
‫ل قائِما‪ ،‬وَ‬
‫خائِفا‪ ،‬وَ بِاللي ْ ِ‬
‫ساهيا‪ ،‬وَ عَ ِ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫مرا ً وَ اِلَيْهِ‬
‫فآ ِ‬
‫صائِماً‪ ،‬وَ ِ‬
‫معُرو ِ‬
‫ن دُنْيَاهُ َ‬
‫َازماً‪ ،‬وَ بِال ْ َ‬
‫هار َ‬
‫ى عَد ْ ِ‬
‫م ْ‬
‫ل الْبَرِيَّه ع ِ‬
‫بِالن َّ ِ‬
‫سالِما َوَ عَل َ‬
‫ل َ‬
‫صالِح قَاهِراً‪.‬‬
‫ى الْغُدُوِّ وَالَّروَاِح ذاكِراً‪َ ،‬و لِنَفْ ِ‬
‫صائِراً‪ ،‬وَ فِى ال َ ْ‬
‫سهِ بِال َ‬
‫م َ‬
‫شاكِراً‪َ ،‬و لل ّهِ ف ِ‬
‫َ‬
‫حوَا ِ‬

‫جلد اول‬

‫‪49‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫حيَاطَه وَ َزهَادَه وَ كَفَاءَه‪ ،‬فَأَعْقَبَالل ّه‬
‫عفَافا ً وَ بِّرا وَ ِ‬
‫ه وَ َرعا ً وَكَفَافاً‪ ،‬وَ ُزهْدا ً وَ ِ‬
‫ص َ‬
‫حاب َ َ ُ‬
‫فَاقَ أ ْ‬
‫مه)‪.‬‬
‫ى يَوْم ِ القِيَا َ‬
‫ن ثَلَب َ ُ‬
‫َ‬
‫ه الل ّعائ ِ َ‬
‫م ْ‬
‫ن اِل َ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ب؟ قا َ‬
‫ما تَقُوْ ُ‬
‫قَا َ‬
‫ن ‪َ -‬واللهِ ‪-‬‬
‫ن ال َ‬
‫ص‪ ،‬كا َ‬
‫ه أبا َ‬
‫ل‪َ( :‬ر َ‬
‫مالل ُ‬
‫ح َ‬
‫ل ف ِى ع ُ َ‬
‫معَاوِيَه‪ :‬فَ َ‬
‫ل ُ‬
‫خطا ِ‬
‫حفْ ٍ‬
‫مر ب ِ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ح ّ‬
‫حنَفَاء‪،‬‬
‫مأوى اليْتَامِ‪َ ،‬و م ِ‬
‫حلِي ْ َ‬
‫ل ال ُ‬
‫ملذ َ ال ّ‬
‫َ‬
‫ف ال ْ‬
‫ضعَفَاءِ‪ ،‬وَ َ‬
‫ن‪َ ،‬و َ‬
‫ل َالي ْ َ‬
‫سِلمِ‪ ،‬وَ َ‬
‫معْ َقِ ِ‬
‫ما ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫ّ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫ح‬
‫لِل َ‬
‫ق ِ‬
‫حت َ ِ‬
‫ن َو فَت َ َ‬
‫سبّا َ‬
‫م ْ‬
‫م بِ َ‬
‫س عَوْنا‪ ،‬قَا َ‬
‫ى أظهَرالل ُ‬
‫صابِرا ُ‬
‫حقِاللهِ َ‬
‫ح ْ‬
‫ه الدِّي ْ َ‬
‫حت ّ َ‬
‫صنا‪ ،‬وَ َ لِلن ّا ِ‬
‫خل ِ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫حى وَ البِقَاِع‪َ ،‬و‬
‫ضوا ِ‬
‫ى ال ّ‬
‫ار َو ال َ‬
‫الدِّيَاَر‪َ ،‬و ذُكَِرالل ُ‬
‫ل وَ ف ِ‬
‫ى التِّل َ ِ‬
‫ه فِى الَقْط ِ‬
‫منَاهِل َو عَل َ‬
‫ن ذ َكُوْرا‪ً،‬‬
‫ّ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫ى ك ُ ِّ‬
‫خا ِء َ‬
‫شده وَالَّر َ‬
‫عنْدال َ‬
‫ِ‬
‫ل وَقْ ٍ‬
‫خنَى وَ قُورا‪َ ،‬و فِى ال ّ ِ‬
‫أوا ٍ‬
‫ت َو َ‬
‫شكُورا‪ ،‬وَ لِله فِ ْ‬
‫َّ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫سرِه)‪.‬‬
‫ه اللعْنَه اِلى يَوْم ِ ال َ‬
‫ن يُبْغِ ُ‬
‫ح ْ‬
‫فأعْقَ َبالله َ‬
‫ض ُ‬
‫م ْ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن؟ قَا َ‬
‫ما تَقُوْ ُ‬
‫قَا َ َ‬
‫ن ‪َ -‬واللهِ‬
‫ح ِ‬
‫مرو‪ ،‬كا َ َ‬
‫ل‪َ( :‬ر َ‬
‫ن عَفّا َ‬
‫ما َ‬
‫ه أبا عُ ْ‬
‫مالل ّ ُ‬
‫ى عُث ْ َ‬
‫م َعاوَيَه ‪ :‬فَ َ‬
‫ل ُ‬
‫ن بِ ِ‬
‫ل ِف ْ‬
‫َ‬
‫صبََر الغَُزاه‪ ،‬هَ َّ‬
‫ص َ‬
‫موِْع ِ‬
‫م ال َ‬
‫عنْدَ‬
‫س َ‬
‫ أكَْر َ‬‫جادا ً بِال َ ْ‬
‫حارِ‪ ،‬كَثِيْراَلد ُّ ُ‬
‫ل البََرَره‪َ ،‬وَ أ ْ‬
‫حفَده‪ ،‬وَ أوْ َ‬
‫َ‬
‫ى اِلَى ك ُ ّ‬
‫ضا اِلى ك ُ ِّ‬
‫ما يَعْنِيهِ الل ّي ْ َ‬
‫ل‬
‫ل وَالْنَهَاَر‪ ،‬نَاهِ ً‬
‫مه‪ ،‬ي َ ْ‬
‫مكُْر َ‬
‫ل َ‬
‫م الفِكْرِ فِي ْ َ‬
‫ذ َكْرِالل ّهِ‪ ،‬دَائ ِ َ‬
‫سعَ ِ‬
‫م ْ َ‬
‫ن كُ ّ‬
‫ه‪،‬‬
‫ش وَ البِئْرِ‪ ،‬وَ َ‬
‫صا ِ‬
‫جيَه‪ ،‬فََّرارا ً ِ‬
‫من ْ ِ‬
‫ُ‬
‫ى عَلى ابْنَتَي ْ َ‬
‫ن ال ُ‬
‫ب ال ْ ِ‬
‫ل ُ‬
‫ح ِ‬
‫موْبِقَه‪ ،‬وَ َ‬
‫م ْ‬
‫خت َ َ‬
‫صطف َ‬
‫جي ِ‬
‫َّ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫مه)‪.‬‬
‫ن َ‬
‫مه اِلى يَوْم ٍ القِيَا َ‬
‫ه الن ّدَا َ‬
‫سب ّ ُ‬
‫ه َ‬
‫فَأعْقَبَالل ُ‬
‫م ْ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ب؟ قَا َ‬
‫ما تَقُوْ ُ‬
‫قَا َ‬
‫ن‬
‫ل‪َ( :‬ر ِ‬
‫ن كا َ‬
‫مالله أبَا ال َ‬
‫ح َ‬
‫ح َ‬
‫معَاوِيَه ‪ :‬فَ َ‬
‫ل ُ‬
‫ى بن أبى طال ِ ٍ‬
‫س ِ‬
‫ل فِى عَل ِ ِ ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫جى‪ ،‬وَ طوْد َ الب َ َهاءِ‪َ ،‬و نُوَْرال ُّ‬
‫ح ِّ‬
‫ى فِى‬
‫ل ال ِ‬
‫م ِ‬
‫م الهُدَى‪ ،‬وَ كَهْ َ‬
‫ح َ‬
‫ف الت ّقَى‪َ ،‬و َ‬
‫َوالل ّهِ ‪ -‬عَل ُ‬
‫سَر ِ‬
‫ف الُوْلَى‪ ،‬وَ قَائِماً‬
‫ح َّ‬
‫ما فِى ال ُّ‬
‫جى‪ ،‬دَا ِ‬
‫ح ِ‬
‫ص ُ‬
‫م َ‬
‫ظُلَم ِ الد ُّ َ‬
‫مى‪ ،‬عَالِماً‪ ،‬ب ِ َ‬
‫جه العُظ ْ َ‬
‫عيا ً اِلَى ال َ‬
‫ت‬
‫ن طُُرقَا ِ‬
‫ل وَ ال ِ‬
‫ى‪َ ،‬و َ‬
‫ب الْهُدَى‪ ،‬وَ تَارِكَا لِل ْ َ‬
‫متَعَلِقا ً بِأ ْ‬
‫ذّكَْرى‪ُ ،‬‬
‫جوْرِ وَ اَلذ ْ ِ‬
‫سبَا ِ‬
‫حائِدا ً عَ ْ‬
‫بالتَّأوِي ْ ِ‬
‫َ‬
‫ح َّ‬
‫ن تَقَ َّ‬
‫ى‪َ ،‬و‬
‫الَّردَى‪ ،‬وَ َ‬
‫ن َ‬
‫ى‪ ،‬وَ أفْ َ‬
‫ن وَ اَتَّقَى‪ ،‬وَ َ‬
‫ج وَ َ‬
‫سيّد َ َ‬
‫نآ َ‬
‫خيَْر َ‬
‫ضل َ‬
‫ص َو اَْرتَد َ ِ‬
‫م َ‬
‫م ْ‬
‫م َ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫س َع َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫م ْ َ‬
‫ن عَد َ َ‬
‫ب‬
‫سوَّى‪ ،‬وَ أ ْ‬
‫صا ِ‬
‫ح َ‬
‫خط َ َ‬
‫م َ‬
‫ل وَ َ‬
‫أ ْ‬
‫ل الدُّنْيَا اِل ّ الَنْبَيَاءَ َوالنَّبَّى ال ُ‬
‫ح َ‬
‫س َ‬
‫ى‪َ ،‬و َ‬
‫ب أه ْ ِ‬
‫م ْ‬
‫صطف َ‬
‫ساءِ وَ أبوَ ال ّ َ‬
‫َ‬
‫ن‪ ،‬فَهَ ُ‬
‫ج َ‬
‫موَ ِّ‬
‫متََر عَيْنِى ِ‬
‫حدٌ؟! وَ َزوْ ُ‬
‫خيْرِالن ِّ َ‬
‫مثْل َ ُ‬
‫ن‪ ،‬ل َ ْ‬
‫ل يُوَازِيْهِ ُ‬
‫ه وَ‬
‫سبْطي ْ ِ‬
‫القِبُلتَي ْ ِ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ّ‬
‫َ َ‬
‫مه)‪.‬‬
‫ى يَوْ َم ِ القِيَا َ‬
‫ن لَعَن َ ُ‬
‫مه وَ الل ِّقَاءِ‪َ ،‬‬
‫َلتََرى اِلَى يَوْم ِ القِيَا َ‬
‫م ْ‬
‫ه فَعَليْهِ لعْن َ َهاللهِ وَ العِبَادِ اِل َ‬
‫ّ‬
‫قَا َ‬
‫حه وَالُّزبَيْر؟ قَا َ‬
‫ما تَقُوْ ُ‬
‫ن‪،‬‬
‫ل‪َ( :‬ر ْ‬
‫ل فِى طَل ْ َ‬
‫ل‪ :‬فَ َ‬
‫ح َ‬
‫مهالل ّه عَلَي ْ ِه َ‬
‫ما‪ ،‬كَانَا ‪ َ -‬وَاللهِ ‪ -‬عَفِيْفَي ْ ٍ‬
‫مي ْن‪ ،‬طَاهَِري ْن‪َ ُ ،‬‬
‫ن‪َ ،‬‬
‫ن‬
‫ما ا ِ ْ‬
‫م ْ‬
‫ه غَافٌِر لَهُ َ‬
‫ن‪َ ،‬زلزله َوالل ّ ُ‬
‫ن‪ ،‬عَال ِ َ‬
‫ن‪ُ َ ،‬‬
‫مي ْ ِ‬
‫شهِيْدَي ْ ِ‬
‫متَطهَّري ْ ِ‬
‫ِ‬
‫سل ِ َ ِ‬
‫بََّري ْ ِ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫مه َوال ُّ‬
‫َ‬
‫ميْله)‪.‬‬
‫ج ِ‬
‫مه وَالفْعَال ال َ‬
‫ص ْ‬
‫حبَه القَدِي ْ َ‬
‫صَره القَدِي ْ َ‬
‫شاَءالل ُ‬
‫ه بِالن ّ ْ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫قَا َ‬
‫س؟ قَا َ‬
‫ما تَقُوْ ُ‬
‫صنْوَ أبِى‬
‫ل‪َ( :‬ر ِ‬
‫ن ‪ -‬وَاللهِ ‪ِ -‬‬
‫ل كا َ‬
‫ه أبَاالفَ ْ‬
‫ل ُ‬
‫م َعَاويَه‪ :‬فَ َ‬
‫مالل ُ‬
‫ح َ‬
‫ض ِ‬
‫ل فِى العَب ّا َ ِ‬
‫ّ‬
‫صراً‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫صفِىّاللهِ‪ ،‬كهْ َ‬
‫ف القْوَامِ‪َ ،‬و َ‬
‫َر ُ‬
‫سي ِّدِ العْ َ‬
‫ن َ‬
‫مامِ‪ ،‬وَ قَد ْ عَل ب َ َ‬
‫سوْلِاللهِ ص‪ ،‬وَ قَُّره عَي ْ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫م‪ ،‬قَد ْ ت َل َ‬
‫ت‬
‫ب ِ‬
‫ه ِ‬
‫ضيْلتِهِ‪ ،‬وَتَبَاعَد َ ِ‬
‫عنْد َ ذِكرِ فَ ِ‬
‫ش ِ‬
‫سا ُ‬
‫ت ال َ ْ‬
‫ح َ‬
‫عل ٌ‬
‫ب‪ .‬قَدَْزان َ ُ‬
‫بِاْل ُ ُ‬
‫موْ ِر َو نَظرا بِالعَوَاقِ ِ‬
‫ك! و قَد ساس َ‬
‫ب وَه َّ‬
‫ن د َ َّ‬
‫ب‬
‫عنْد َ فَ ْ‬
‫ب ِ‬
‫خَر عَ ِ‬
‫م ل َ يَكُوْ َ‬
‫سا ُ‬
‫ه أكَْر ُ‬
‫الَن ْ َ‬
‫م َ‬
‫شيَْرتِهِ‪َ ،‬و ل َ ْ‬
‫ن كَذَل ِ َ َ ْ َ َ ُ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ث‪ .‬قَا َ‬
‫م َ‬
‫ى(‬
‫م ُّ‬
‫ب‪ ،‬أفْ َ‬
‫حدِي ْ َ‬
‫ل الهَيْث ُ ِ‬
‫ى ِ‬
‫خُر ِ‬
‫ب؟!)‪ ...‬فَذ َكََر ال َ‬
‫ش وَ َرك َ َ‬
‫ن َ‬
‫عَبْدُال ُ‬
‫ش ِ‬
‫مطل ِ ِ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫ن قَُري ْ ِ‬
‫َ‬
‫م أعْرِفْهُم‪.‬‬
‫‪َ :)160/9‬روَاهُ الط ّبََران ِ ُّ‬
‫ى‪ ،‬وَ فِي ْ ِ‬
‫ن لَ ْ‬
‫ه َ‬
‫م ْ‬
‫َّ‬
‫طبرانى از ربعى بن حراش روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬عبدالله بن عبّاس جهت ورود‬
‫نزد معاويه اجازه خواست‪ ،‬در حالى كه طوائف قريش در اطرافش نشسته بودند‪،‬‬
‫و سعيد بن العاص در طرف راست وى نشسته بود‪ ،‬چون معاويه او را در حال‬
‫آمدن ديد‪ ،‬گفت‪ :‬اى سعيد‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬براى ابن عبّاس مسايلى را عرضه خواهم‬
‫نمود كه از پاسخ به آنها عاجز بماند‪ ،‬سعيد به او گفت‪ :‬شخصيتى مانند ابن عبّاس از‬
‫دادن پاسخ به سؤالها و مسايل تو عاجز نمىماند‪ .‬هنگامى كه ابن عبّاس نشست‪،‬‬
‫معاويه به وى گفت‪ :‬درباره ابوبكر چه مىگويى؟ گفت‪( :‬خداوند ابوبكر را رحمت‬
‫كند‪ ،‬وى به خدا سوگند‪ ،‬هميشه قرآن را تلوت مىنمود‪ ،‬از كجى دور و از فحشا بى‬
‫خبر و غافل بود‪ ،‬و نهى از منكر مىنمود‪ ،‬و از دين خود آگاه و باخبر بود‪ ،‬واز خدا‬
‫مىترسيد‪ ،‬و در شب قيام مىكرد‪ ،‬و روز روزه مىداشت‪ ،‬و از دنياى خود سالم و‬
‫محفوظ بود‪ ،‬و بر عدالت درباره اهل زمين عزم راسخ داشت‪ .‬به معروف و كارهاى‬
‫نيك امر مىنمود و به طرف آن روان بود‪ ،‬و در همه احوالت شاكر‪ ،‬و در صبح و بيگاه‬
‫جلد اول‬

‫‪50‬‬

‫حيات صحابه‬
‫به ياد خدا بود‪ ،‬و بر نفس خود در امورات اصلحى سخت گير و از ياران و اصحاب‬
‫خود درتقوى‪ ،‬نگه دارى نفس‪ ،‬زهد‪ ،‬عفت‪ ،‬نيكى‪ ،‬صيانت‪ ،‬پارسائى‪ ،‬و كفاءت برتر و‬
‫بلند بود‪ .‬كسى كه عيب و يانقصى را به وى ملحق گرداند‪ ،‬خداوند او را با نثار لعنتها تا‬
‫روز قيامت سزا و عقاب دهد!‬
‫حضرت معاويه گفت‪ :‬درباره عمر بن الخطاب چه مىگويى؟ فرمود‪( :‬خداوند‬
‫ابوحفص را رحمت كند‪ ،‬به خدا سوگند وى‪ ،‬ملزم و مددگار اسلم‪ ،‬مأوا و جايگاه‬
‫ايتام‪ ،‬محل ايمان‪ ،‬پناگاه ضعيفان‪ ،‬سنگر استوار روى گردانندگان از باطل به طرف‬
‫حق‪ ،‬قلعهاى براى مردم‪ ،‬و كمك كننده و ياور آنها بود‪ .‬وى براى اداى حق الهى قيام‬
‫نمود و درين راستا با صبر و اميد پاداش و ثواب از طرف خداوند تا آن وقت‬
‫ايستادگى نمود كه خداوند دين را غالب و شهرها را فتح نمود‪ ،‬و خداوند در اقليمها‪،‬‬
‫جاهاى آب نوشيدن در خلل راهها‪ ،‬پشتهها‪ ،‬اطراف و نواحى شهرها‪ ،‬و قطعههاى‬
‫زمين‪ ،‬ياد شد‪ .‬ذكر او به جاى آورده شد‪ ،‬وى هنگام قول فحش در برابرش با وقار و‬
‫باعزت‪ ،‬و در سختى و آرامى شاكر بود‪ ،‬و در هر وقت و لحظه به ياد و ذكر الهى‬
‫مشغول بود‪ ،‬خداوند بر كسى كه وى را بد مىبيند‪ ،‬تا روز حسرت و پشيمانى‪ ،‬لعنت‬
‫نازل فرمايد)‪.‬‬
‫معاويه گفت‪ :‬درباره عثمان چه مىگويى؟ گفت‪( :‬خداوند ابوعمرو را رحمت كند!‬
‫به خدا سوگند وى‪ ،‬بهترين خدمتگاران بود‪ ،‬و از همه نيكان در صله رحم نيكوتر بود‪.‬‬
‫جد مىخواند‪ .‬اشكهايش وقت ذكر خداوند به‬
‫مجاهد شكيبايى بود و در سحرگاهان ته ّ‬
‫كثرت روان مىبود‪ .‬در چيزهايى كه به وى ارتباط داشت در شب و روز فكر مىكرد‪ .‬به‬
‫طرف هر عزتى حركت نموده‪ ،‬و مىجست‪ .‬به طرف هر عمل نجات دهنده سعى‬
‫مىورزيد‪ ،‬و از هر فعل هلك كننده فرار مىنمود‪ .‬وى صاحب ارتش و چاه است‪ 1،‬و‬
‫داماد پيامبر ص بر دو دخترش‪ .‬خداوند بر كسى كه وى را دشنام دهد تا روز قيامت‬
‫ندامت و پشيمانى نازل فرمايد!)‬
‫معاويه گفت‪ :‬درباره على بن ابى طالب چه مىگويى؟ گفت‪( :‬خداوند ابوالحسن را‬
‫رحمت كند! به خدا سوگند وى‪ ،‬نشانه هدايت‪ ،‬غار تقوى‪ ،‬محل عقل‪ ،‬كوه حسن و نور‬
‫متحرك و روان در تاريكى شب بود‪ .‬وى دعوتگر به راه راست و بزرگ بود‪ ،‬و به آنچه‬
‫كه در صحيفههاى اوّل آمده بود عالم و دانا بود‪ .‬هميشه توأم با وعظ و نصيحت بود‪،‬‬
‫سك‪ ،‬و تارك جور و اذيت بود‪ .‬از راههاى خراب و پست روى‬
‫به اسباب هدايت متم ّ‬
‫گردان‪ ،‬و بهترين آنهايى بود كه ايمان آورده و تقوى پيشه نموده بودند‪ ،‬و سردار‬
‫آنهايى بود كه لباس بر تن نموده و چادر پوشيده بودند‪ ،‬و بهترين حج كنندگان و سعى‬
‫مد ص‬
‫كنندگان بود‪،‬و از هر عادل و با انصاف نرمتر و متسامحتر بود‪ .‬وى به جز از مح ّ‬
‫و بقيه انبياء از همه اهل دنيا خطيبتر بود‪ .‬وى در زمره اصحاب قبلتين است‪ .‬آيا‬
‫موحدى با وى برابرى مىكند؟! وى شوهر بهترين زنان‪ ،‬و پدر دو نواسه پيامبر ص‬
‫است‪ .‬چشمم مانند او را نديده است‪ ،‬و تا روز قيامت و لقا نخواهد ديد‪ .‬كسى كه وى‬
‫را لعنت كند‪ ،‬خداوند (جل جلله) و بندگان‪ ،‬او را تا قيامت لعنت نمايند)‪.‬‬
‫معاويه گفت‪ :‬درباره طلحه و زبير چه مىگويى؟ گفت‪( :‬رحمت خداوند (جل جلله)‬
‫بر آنها باشد‪ ،‬آنها به خدا سوگند‪ ،‬عفيف‪ ،‬نيكوكار‪ ،‬مسلمان‪ ،‬پاك‪ ،‬در حصول پاكى‬
‫مجتهد‪ ،‬شهيد و عالم بودند‪ .‬هر دو‪ ،‬يك لغزشى نمودند‪ ،‬و خداوند (جل جلله) اگر‬
‫‪ 1‬اشاره به آماده نمودن لشكر عسره در غزوه تبوك توسط عثمان با بخش اكثر از مالش است‪،‬‬
‫و همچنان اشاره است‪ ،‬به خريدارى چاه رومه از صاحب يهودى آن توسط عثمان كه چاه بزرگى‬
‫بود‪ ،‬و وقف نمودن آن براى مسلمانان‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪51‬‬

‫حيات صحابه‬
‫بخواهد به خاطر يارىهاى قديم‪ ،‬و صحبت قديم و افعال خوب شان با پيامبر ص ‪ ،‬آنها‬
‫را مىبخشد)‪.‬‬
‫معاويه گفت‪ :‬درباره عبّاس چه مىگويى؟ گفت‪( :‬خداوند (جل جلله) ابوالفضل را‬
‫رحمت كند‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬وى برادر اصلى پدر پيامبر خدا ص‪ ،‬و روشنى چشم‬
‫برگزيده خدا‪ ،‬پناه قومها‪ ،‬و سردار عموها بود‪ .‬وى از ديد و بصيرت عالى در امور و‬
‫آينده نگرى برخوردار بود‪ ،‬و علم وى را زينت بخشيده بود‪ .‬نسبها و ذكر فضيلتها‬
‫هنگام ذكر فضيلت وى هيچ مىشود‪ ،‬و اسباب و انگيزهها وقت ذكر شرافت و فضيلت‬
‫خانوادگى وى با ديگران از هم فاصله گرفته و دور مىشوند‪.‬‬
‫چرا چنين نباشد! چون وى از تربيت يافتگان بهترين شخص ميان موجودها و غايبها‬
‫يعنى عبدالمطّلب بود‪ ،‬و نسبت به هر پياده و سوار قريش معّززتر و بهتر بود؟!)‪ ...‬و‬
‫حديث را متذكّر شده است‪ 1.‬هيثمى (‪ )160/9‬مىگويد‪ :‬اين را طبرانى روايت نموده‪،‬‬
‫و در آن كسانى اند كه من آنها را نمىشناسم‪.‬‬

‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬چنانچه هیثمی در «المجمع» (‪ )9/160‬می‌گوید‪ :‬طبرانی آن را روایت نموده است‪ .‬هیثمی می‌گوید‪« :‬و در سند آن کسانی هستند که آنان را‬
‫نمیشناسم»‪.‬‬
‫‌‬

‫جلد اول‬

‫‪52‬‬

‫حيات صحابه‬
‫باب اول‬
‫دعوت به سوى خدا (جل جلله) و پيامبرش ص‬
‫(‬

‫)‬

‫!!‬
‫!!‬
‫!!‬
‫محبّت و دلباختگى به دعوت‬
‫حريض بودن پيامبر ص بر ايمان آوردن همه مردم‬
‫َ‬
‫م َ‬
‫ى‬
‫ق ٌّ‬
‫طبرانى از ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما) درباره قول خداوند (جل جلله) (فَ ِ‬
‫ش ِ‬
‫منْهُ ْ‬
‫سعِيد)‪( .‬هود‪ )105 :‬ترجمه‪« :‬بعضى از ايشان بدبخت و بعضى از آنان نيك بخت‬
‫َو َ‬
‫باشند»‪.‬‬
‫و مانند اين گونه آيات قرآن كريم روايت نموده‪ ،‬كه گفت پيامبرص خدا صلىعليه و‬
‫سلم) حريص بود تا همه مردم ايمان آورده‪ ،‬و با وى بر هدايت بيعت نمايند‪ .‬خداوند‬
‫(جل جلله) به وى خبر داد‪ ،‬جز آن كس كه سعادت از طرف خداوند (جل جلله) در‬
‫ابتدا و در روز ازل برايش نوشته شده‪ ،‬ديگر كسى ايمان نمىآورد‪ ،‬و جز آن كس كه‬
‫بدبختى در روز ازل برايش نوشته شده ديگرى گمراه نمىشود‪ .‬سپس خداوند (جل‬
‫جلله) خطاب به پيامبرش فرمود‪:‬‬
‫َ َ َّ‬
‫خع نفْس َ َ‬
‫ن ال َّ‬
‫(لَعَل َّ َ‬
‫شأ نُنَّزِ ْ‬
‫ن نَ َ‬
‫ت‬
‫ل ِ‬
‫عليْهِم ِ‬
‫مؤْ ِ‬
‫منِين‪ .‬ا ِ ْ‬
‫ك بِا ِ ٌ َ َ‬
‫ما ِء آيَه فظل ْ‬
‫س َ‬
‫ك أّل يَكُونُوا ُ‬
‫م َ‬
‫َ‬
‫ضعِين)‪( .‬الشعراء‪)3-4 :‬‬
‫م لَهَا َ‬
‫خا ِ‬
‫أعْنَاَقَهُ ْ‬
‫ترجمه‪« :‬انگار مىخواهى جان خود را از شدّت اندوه به خاطر اين كه آنها ايمان‬
‫نمىآورند از دست بدهى‪ .‬اگر ما اراده كنيم از آسمان بر آنها آيهاى نازل مىكنيم كه‬
‫‪1‬‬
‫گردنهاى شان در برابر آن خاضع گردد»‪.‬‬
‫هيثمى (‪ )85/7‬مىگويد‪ :‬رجال وى ثقه دانسته شدهاند جز اين كه گفته شده‪ ،‬على بن‬
‫َ‬
‫ابى طلحه از ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما) نشنيده است‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن قومش هنگام وفات ابوطالب‬
‫ابن جرير از ابن عبّاس روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬چون ابوطالب مريض شد‪ ،‬گروهى از‬
‫قريش كه ابوجهل نيز در ميان ايشان بود‪ ،‬نزد وى وارد شده گفتند‪ :‬برادر زاده ات‬
‫خدايان ما را دشنام مىدهد‪ ،‬و اين طور و آن طور نموده‪ ،‬و چنين و چنان مىگويد‪ ،‬اگر‬
‫كسى را دنبال وى فرستاده و او را ازين عملش باز دارى (بهتر خواهد شد)‪ .‬ابوطالب‬
‫كسى را دنبال پيامبر ص فرستاد و او تشريف آورده وارد خانه شد‪ ،‬در ميان آنها و‬
‫َّ‬
‫ابوطالب به اندازه نشستن يكتن جاى وجود داشت‪ ،‬راوى مىگويد‪ :‬ابوجهل ‪ -‬لعنهالله ‪-‬‬
‫ترسيد كه اگر پيامبر ص در پهلوى ابوطالب بنشيند شايد او روش نرمترى را در‬
‫مد ص عليه ابوجهل اتّخاذ نمايد‪ ،‬به اين خاطر از جاى خود بلند شد در آنجا‬
‫مقابل مح ّ‬
‫نشست‪ ،‬و پيامبر ص جايى براى نشستن نزديك عموى خود نيافت‪ ،‬و نزديك دروازه‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬طبرانی همچنین در «مجمع الزوائد»‪ )11/85( .‬علت (مشکل) آن انقطاع بین علی بن ابی طلحة و ابن عباس است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪53‬‬

‫حيات صحابه‬
‫نشست‪ .‬ابوطالب آن گاه گفت‪ :‬اى برادر زادهام‪ ،‬چرا قومت از تو شكايت مىكنند‪ ،‬و‬
‫ادّعا مينمايند كه تو خدايان آنها را دشنام مىدهى‪ ،‬و چنين و چنان مىگويى؟‬
‫َ‬
‫ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما) گويد‪ :‬قومش درباره وى چيزهاى زيادى گفته (و زبان به‬
‫شكوه گشودند)‪ ،‬پيامبر ص گفت‪« :‬اى عمو! من از آنها گفتن يك كلمه رامى خواهم‬
‫كه با گفتن و اقرار به آن همه عربها براى شان سر نهاده‪ ،‬و عجمها توسط آن كلمه‬
‫به آنان جزيه مىپردازند»‪ .‬آنان ازين كلمه و گفتار پيامبر ص هراسان شده (و شگفت‬
‫زده) پرسيدند‪ :‬يك كلمه!! آرى‪ ،‬سوگند به پدرت كه ما به ده كلمه حاضر هستيم‪ ،‬و‬
‫همه گفتند‪ :‬آن كدام است؟ ابوطالب نيز گفت‪ :‬اى برادر زادهام‪ ،‬آن كدام كلمه‬
‫َ‬
‫است؟ پيامبر ص فرمود‪( :‬ل اله ال الل ّه) آنها هراسان برخاستند‪ ،‬و لباسهاى خود را‬
‫تكان داده مىگفتند‪:‬‬
‫حدا ً ا ِ َّ‬
‫جعَ َ‬
‫ن هَذا ل َ َ‬
‫ىء عُجاب)‪( .‬ص‪)5 :‬‬
‫ل اْللِهَه اِلها ً وَا ِ‬
‫(أ َ‬
‫ش ْ‬
‫ترجمه‪« :‬آيا او به جاى اين همه خدايان‪ ،‬خداى واحدى قرار داده؟ اين راستى چيز‬
‫عجيبى است!»‪.‬‬
‫راوى مىگويد‪ :‬در اين ارتباط قرآن از همانجايى كه ذكر شد تا به اين قول خداوند (جل‬
‫ل ل َ َّ‬
‫جلله)‪( :‬ب َ ْ‬
‫ما يَذ ُوقُوا عَذ َاب)‪« .‬بلكه آنها هنوز عذاب الهى را نچشيدهاند»‪( .‬ص‪)8:‬‬
‫‪1‬‬
‫نازل گرديد‪.‬‬
‫همچنين اين را امام احمد ونسائى و ابن ابى حاتم و ابن جرير همه در تفاسير خود‬
‫روايت نمودهاند‪ .‬اين حديث را ترمذى نيز روايت نموده‪ ،‬و مىگويد‪ :‬حسن است‪ .‬اين‬
‫چنين در تفسير ابن كثير (‪ )28/4‬آمده‪ ،‬و آن را بيهقى نيز (‪ )188/9‬روايت نموده‪ ،‬و‬
‫حاكم اين حديث را در (‪ )432/2‬به اين معنى روايت نموده گفته است‪ :‬حديث از‬
‫اسناد صحيح برخوردار مىباشد‪ ،‬ولى بخارى و مسلم آن را روايت ننمودهاند‪ ،‬ذهبى نيز‬
‫مىگويد‪ :‬اين حديث صحيح است‪.‬‬
‫پيامبر ص و عنوان نمودن كلمه طيبه براى عمويش در هنگام وفات وى‬
‫َ‬
‫نزد ابن اسحاق از ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما) ‪ -‬چنان كه در البدايه (‪ )123/3‬آمده ‪-‬‬
‫روايت است كه گفت‪ :‬اشراف قوم ابوطالب به شمول عُتْبه بن ربيعه‪َ ،‬‬
‫شيبه بن‬
‫ربيعه‪ ،‬ابوجهل بن هِشام‪ ،‬ا ُ َّ‬
‫ميِه بن خلف و ابوسفيان بن حرب همراه جمعى از اشراف‬
‫ديگر قريش نزد ابوطالب رفته‪ ،‬وبه وى گفتند‪ :‬اى ابوطالب‪ ،‬تو خود منزلتت را در‬
‫ميان ما مىدانى‪ ،‬و آنچه را اكنون دامن گيرت شده است نيز مىبينى‪ ،‬و از انديشه و‬
‫ترس ما در قبال خود نيز آگاهى (چون شايد درين بيمارى ات وفات نمايى)‪ ،‬و آن چه‬
‫را ميان ما و برادرزادهات در جريان است‪ ،‬هم مىدانى‪ ،‬او را طلب كن‪ ،‬از وى براى‬
‫ما عهدى بگير‪ ،‬و از ما نيز براى وى عهدى بستان تا او از ما دست بردارد‪ ،‬و ما از او‬
‫دست بردار شويم‪ ،‬تا اين كه او ما را به حال خود و پيروى از دين خود بگذارد و ما‬
‫هم او را و دينش را واگذاريم‪.‬‬
‫ابوطالب كسى را دنبال پيامبر ص فرستاد و چون پيامبر ص به آنجا تشريف آورد‪،‬‬
‫ابوطالب به وى گفت‪ :‬اى برادر زادهام‪ ،‬اينها همه سران و اشراف قوم تواند‪ ،‬به‬
‫َّ‬
‫خاطر تو جمع شدهاند تا به تو چيزى بدهند و از تو چيزى بگيرند‪ .‬ابن عبّاس (رضىالله‬
‫عنهما) مىگويد‪ :‬پيامبر ص در پاسخ گفت‪« :‬آرى شما يك كلمه را بدهيد كه به واسطه‬
‫آن مالك همه عرب شويد و عجمها براى شما سر نهاده و زير فرمانتان درآيند»‪.‬‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬طبری در تفسیرش (‪ ، )23/125‬و احمد (‪ ، )1/362( ، )228‬و ترمذی (‪ ، )3232‬و حاکم نیشابوری (‪ ، )2/432‬حاکم آن را از طریق دیگری‬
‫از ابن عباس صحیح دانسته و ذهبی نیز با او موافقت نموده و گفته‪« :‬حسن صحیح است»‪ .‬در سند آن یحیی بن عماره است که جز ابن حبان کسی وی را‬
‫ثقه (مورد اطمینان در روایت) ندانسته است و ابن حبان در ثقه دانستن آسان‌گیر است‪ .‬نگا‪ :‬التهذیب (‪ ، )1/227‬و تحفة الحوذی (‪ )8/215‬علمه آلبانی‬
‫آن را ضعیف دانسته اما شیخ احمد شاکر آن را در مسند به شماره‌ی (‪ )2008‬صحیح دانسته و گفته‪« :‬یحیی بن عمارة‪ :‬ثقه است و ابن حبان وی را در‬
‫ثقات ذکر نموده است»‪ .‬بخاری یحی بن عماره را در تاریخ الکبیر (‪ )4/2/296‬معرفی و ترجمه نموده اما درباره‌ی وی هیچ جرحی (عیبی) ذکر نکرده‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪54‬‬

‫حيات صحابه‬
‫ابوجهل پاسخ داد‪ :‬آرى‪ ،‬سوگند به پدرت ما حاضريم‪ ،‬ده كلمه همانند آن بدهيم (و آن‬
‫َ‬
‫را بگوييم) پيامبر ص فرمود‪« :‬بگوييد‪ :‬ل اله الالل ّه و آنچه را غير از وى مىپرستيد كنار‬
‫بگذاريد»‪ .‬آنها دستهاى خود را به هم زده گفتند‪ :‬اى محمد‪ ،‬آيا مىخواهى خدايان متعدّد‬
‫َ‬
‫را يك خدا بگردانى؟ اين كار تو شگفت آور است!! ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما)‬
‫مىگويد‪ :‬بعد از آن بعضى آنها براى برخى ديگر گفتند‪ :‬اين مرد‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬چيزى‬
‫را هم از آن چه مىخواهيد‪ ،‬به شما نمىدهد‪ .‬به راه افتيد تا اين كه خداوند (جل جلله)‬
‫ميان شما و وى فيصله نمايد به همان دين آبايى خود ادامه دهيد‪ ،‬و از آنجا پراكنده و‬
‫متفرق شدند‪.‬‬
‫َّ‬
‫ابن عبّاس (رضىالله عنهما) گويد‪ :‬بعد از آن ابوطالب گفت‪ :‬به خدا سوگند‪ ،‬اى برادر‬
‫زادهام‪ ،‬من نديدم كه تو از ايشان چيزى بيرون از حد درخواست نموده باشى‪ .‬راوى‬
‫مىافزايد‪ :‬ازين سخن وى پيامبر ص اميدوار شد (كه شايد ايمان بياورد)‪ ،‬و شروع به‬
‫دعوت نمودنش نموده مىگفت‪« :‬اى عموى من‪ ،‬تو آن را بگو‪ ،‬كه من توسط آن‬
‫بتوانم تو را روز قيامت شفاعت كنم»‪ ،‬چون ابوطالب حرص پيامبر ص را درين كار‬
‫ملحظه نمود گفت‪ :‬اى برادر زادهام ‪،‬به خدا سوگند اگر خوف ننگ و دشنام بر توو بر‬
‫خاندان پدرت پس از درگذشتم نمىبود‪ ،‬وخوف اين را نمىداشتم كه قريش گمان برد‬
‫كه من اين را از ترس مرگ گفتهام‪ ،‬اين كلمه را حتما ً مىگفتم‪ ،‬و آن را جز براى‬
‫خشنودى تو نمىگويم‪ ...‬و حديث را متذكّر شده‪ ،‬و درين روايت يك رواى مبهم است‬
‫‪1‬‬
‫كه حال وى معلوم نمىباشد‪.‬‬
‫سيَّب از پدرش روايت است كه هنگام مرگ ابوطالب‬
‫م َ‬
‫و نزد بخارى از ابن ال ُ‬
‫فرارسيد‪ ،‬پيامبر ص نزد وى رفت‪ ،‬و ابوجهل نزد او بود‪ ،‬پيامبر ص به ابوطالب گفت‪:‬‬
‫َ‬
‫«اى عمو! بگو‪ :‬ل اله ال الل ّه‪ ،‬كلمهاى كه بتوانم از آن به عنوان حجتى در پيشگاه‬
‫َ‬
‫ميَّه گفتند‪ :‬اى ابوطالب‪،‬‬
‫خداوند درباره تو استفاده كنم»‪ ،‬ابوجهل و عبدالل ّه بن ابى ا ُ َ‬
‫آيا از ملّت (دين) عبدالمطّلب روى مىگردانى؟! آن دو‪ ،‬تا آن وقت باوى صحبت‬
‫نمودند كه آخرين كلمهاى كه ابوطالب گفت اين بود‪ :‬بر ملّت (دين) عبدالمطّلب‪.‬‬
‫پيامبر ص آنگاه فرمود‪« :‬تا آن وقت كه منع و نهى نشدهام‪ ،‬برايت مغفرت‬
‫مىخواهم»‪ ،‬اينجا بود كه اين آيه قرآن نازل گرديد‪:‬‬
‫َ‬
‫ماَ‬
‫َ‬
‫ما كَا َ َ‬
‫َ‬
‫م ْ‬
‫ن وَلوْ كانُوا أولِى قُْربى ِ‬
‫منُوا أ ْ‬
‫ن يَ ْ‬
‫ن بَعْدِ َ‬
‫ستَغْفُِروا لِل ُ‬
‫نآ َ‬
‫( َ‬
‫م ْ‬
‫شرِكِي ْ َ‬
‫ى وَال ّذِي ْ َ‬
‫ن لِلن ّب ِ ّ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫حيْم)‪( .‬التوبه‪)113 :‬‬
‫ج ِ‬
‫ب ال َ‬
‫حا ُ‬
‫ص َ‬
‫م أن ّهُ ْ‬
‫ن لهُ ْ‬
‫مأ ْ‬
‫تَبَّي َ َ‬
‫ترجمه‪« :‬براى پيامبر و مؤمنان شايسته نيست‪ ،‬كه براى مشركان طلب آمرزش كنند‪،‬‬
‫اگرچه از نزديكان شان باشند‪ ،‬البتّه بعد از اين كه براى آنها روشن گرديد‪ ،‬كه‬
‫مشركان اصحاب دوزخ اند»‪ .‬و همچنين اين آيه نازل شد‪:‬‬
‫ك َلتهدى م َ‬
‫(اِن َّ َ‬
‫ت)‪( .‬القصص‪)56:‬‬
‫نأ ْ‬
‫حبَب ْ َ‬
‫ْ ِ ْ َ ْ‬
‫‪2‬‬
‫ترجمه‪« :‬تو كسى را كه دوست دارى نمىتوانى به راه آورى»‪.‬‬
‫اين را مسلم نيز روايت نموده‪ ،‬بخارى و مسلم اين را از طريق ديگرى مانند اين‬
‫حديث از وى روايت نمودهاند‪ ،‬و در آن گفته است‪ :‬پيامبر ص كلمه را برايش مكرراً‬
‫عنوان مىنمود‪ ،‬و آنها همان سخن را برايش تكرار مىكردند‪ ،‬تا اين كه آخرين چيزى كه‬
‫َ‬
‫وى گفت اين بود‪ :‬بر ملّت (دين) عبدالمطّلب‪ .‬و از گفتن (ل اله ال الل ّه) امتناع ورزيد‪.‬‬
‫ما من تا آن وقت برايت مغفرت مىخواهم كه از‬
‫پيامبر ص پس از آن گفت‪« :‬ا ّ‬
‫مغفرت خواستن برايت نهى نشدهام»‪ ،‬اينجا بود كه خداوند (جل جلله) ‪ -‬يعنى بعد از‬
‫آن ‪ -‬اين را نازل فرمود‪ ...:‬و همان دو آيه را ذكر نموده‪.‬‬
‫سیرهی ابن هشام (‪ ، )45-2/44‬در سند آن یک شخص ناشناخته موجود است‪ .‬نگا‪ :‬البدایة و النهایة (‪.)3/123‬‬
‫‌‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬ابن اسحق‪ ،‬چنانکه در‬
‫‪ 2‬بخاری (‪ ، )1360‬مسلم (‪ ، )131‬و نسائی (‪.)4/90‬‬

‫جلد اول‬

‫‪55‬‬

‫حيات صحابه‬
‫و همچنين امام احمد‪ ،‬مسلم‪ ،‬نسائى و ترمذى از ابوهريره روايت نمودهاند كه‪:‬‬
‫هنگامى كه مرگ ابوطالب فرارسيد‪ ،‬پيامبر خدا ص نزدش آمد و گفت‪« :‬اى عموى‬
‫َ‬
‫من‪ ،‬بگو‪ :‬لالهالالل ّه‪ ،‬تا به آن در روز قيامت برايت گواهى دهم»‪ ،‬ابوطالب پاسخ داد‪:‬‬
‫اگر قريش به اين گفته خود مرا طعنه نمىزدند‪ ،‬كه چيزى ديگر وى را جز ترس مرگ‬
‫به اين كار وانداشت‪ ،‬حتما ً چشمت را به گفتن آن روشن مىساختم‪ ،‬و آن را جز به‬
‫خاطر خشنودى و روشنى چشم تو نمىگويم‪ ،‬آن گاه خداوند (جل جلله) اين را نازل‬
‫نمود‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫(اِن َّ َ‬
‫ن يَ َ‬
‫مهْتَدِيْن)‪( .‬القصص‪:‬‬
‫نأ ْ‬
‫م بِال ُ‬
‫شاءُ‪َ ،‬و هُوَ أعْل َ ُ‬
‫ه يَهْدِىْ َ‬
‫ت وَلكِنالل ّ َ‬
‫حبَب ْ َ‬
‫ك َل تَهْدِىْ َ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫‪)56‬‬
‫ترجمه‪« :‬توكسى را كه دوست دارى نمىتوانى به راه آورى‪ ،‬ولى خداوند كسى را كه‬
‫‪1‬‬
‫بخواهد هدايت مىكند‪ ،‬و او به كسانى كه هدايت اختيار مىكنند‪ ،‬داناتر است»‪.‬‬
‫اين چنين در البدايه (‪ )124/3‬آمده است‪.‬‬
‫امتناع پيامبر ص از ترك دعوت به سوى خدا (جل جلله)‬
‫طبرانى و بخارى در تاريخ از عقيل بن ابى طالب روايت نمودهاند كه گفت‪ :‬قريش‬
‫مل سختىها خواهد آمد متذكّر‬
‫نزد ابوطالب آمد‪ ...‬و حديث را چنان كه در باب تح ّ‬
‫شده‪ ،‬و در آن آمده‪ :‬ابوطالب به پيامبر ص گفت‪ :‬اى برادر زادهام‪ ،‬من بر اين باورم‬
‫كه حرف مرا شنيده و هميشه از من اطاعت كردهاى‪ ،‬اكنون قوم تو آمده و ادّعا‬
‫مىكنند كه تو نزد آنها در كعبه و مجلس شان آمده و براى آنان چيزهايى را مىگويى كه‬
‫باعث اذيّت و آزارشان مىگردد‪ ،‬اگر خواسته باشى ازين كار جلوگيرى كنى (بهتر‬
‫خواهد شد)‪ .‬پيامبر ص چشم خود را به طرف آسمان بلند نموده گفت‪« :‬به خدا‬
‫سوگند‪ ،‬من قدرت و توانايى ترك آنچه را كه به آن مبعوث شدهام‪ ،‬ندارم‪ ،‬چنان كه‬
‫يكى از شما قدرت روشن ساختن شعله آتش را از اين آفتاب ندارد»‪ 2.‬و نزد بيهقى‬
‫آمده‪ ،‬كه ابوطالب به وى گفت‪ :‬اى برادر زادهام‪ ،‬قوم تو نزد من آمده و به من چنين‬
‫و چنان گفتند‪ ،‬بر من و جان خودت رحم كن‪ ،‬و مرا به كارى مكشان كه نه من طاقت‬
‫مل آن را داشته باشم و نه تو‪ ،‬بنابراين از گفتن آن سخنانى كه بر قومت دشوار‬
‫تح ّ‬
‫است‪ ،‬و آن را بد مىبينند‪ ،‬خوددارى كن‪ .‬پيامبر ص گمان نمود كه در موقف عمويش‬
‫تحوّلى به وجود آمده‪ ،‬و نظر جديدى برايش پيدا شده‪ ،‬و عمويش او را تنها گذاشته و‬
‫به مشركين تسليم مىكند‪ ،‬و از قيام با وى عاجز آمده است‪ ،‬از اين رو پيامبر ص‬
‫فرمود‪« :‬اى عمو‪ ،‬اگر آفتاب در دست راستم گذاشته شود‪ ،‬ومهتاب در دست چپم‪،‬‬
‫من اين كار را تا آن وقت رها نمىكنم‪ ،‬كه خداوند آن را غالب گرداند و يا اين كه من‬
‫در طلب آن هلك شوم» سپس اشك بر چشمان پيامبر ص حلقه زد و گريست‪ 3‬و‪ ...‬و‬
‫حديث را چنانكه خواهد آمد متذكّر شده‪.‬‬
‫َّ‬
‫ميْد در مسند خود از ابن ابى شيبه به اسناد خود از جابر بن عبدالله (رضى‬
‫عَبْدبن ُ‬
‫ح َ‬
‫َ‬
‫الل ّه عنهما) روايت نموده كه‪ :‬قريش روزى جمع شده گفتند‪ :‬بهترين عالم تان را به‬
‫جادو‪ ،‬كهانت و شعر جستجو نماييد‪ ،‬تا نزد اين مردى كه جماعت ما را پراكنده‪ ،‬و كار‬
‫ما را پراكنده‪ ،‬و بر دين مان عيب گرفته است (برود و با وى) حرف بزند‪ ،‬و ببيند كه‬
‫به او چه پاسخى مىدهد‪ ،‬آنها گفتند‪:‬ما غير از عُتْبَه بن ربيعه ديگر كسى را مناسبتر‬
‫براى اين كار نمىشناسيم‪ ،‬بعد گفتند‪ :‬اى ابووليد تو نزد وى رفته اين ماموريت را‬
‫‪ 1‬مسلم (‪ ، )134‬ترمذی (‪ ، )3188‬و احمد (‪.)441 ،32‬‬
‫‪ 2‬حسن‪ .‬طبرانی در «الکبیر» (‪ ، )511‬و بخاری در «التاریخ الکبیر» (‪.)4/1/51‬‬
‫‪ 3‬حسن‪ .‬بیهقی در «الدلئل» (‪ ، )2/187‬و ابن اسحاق چنانچه در سیره ابن هشام آمده است (‪ ، )165 – 1/164‬هیثمی در «مجمع الزوائد» (‪ )6/15‬به‬
‫مانند آن را به ابی یعلی نسبت داده و درباره‌ی آن گفته‪« :‬رجال آن رجال صحیحند»‪ .‬نگا‪ :‬السلسلة الضعیفة (‪ ، )1/310( )909‬و الصحیحة (‪.)92‬‬

‫جلد اول‬

‫‪56‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫مد تو بهتر هستى يا عبدالل ّه؟‬
‫انجام ده‪ ،‬عتبه نزد پيامبر ص آمد و پرسيد‪ :‬اى مح ّ‬
‫پيامبر خدا ص خاموش ماند‪ .‬عتبه باز پرسيد‪ :‬تو بهتر هستى يا عبدالمطلب؟ پيامبر‬
‫خدا ص خاموش ماند‪ .‬عتبه گفت‪ :‬اگر بر اين باور باشى كه آنها از تو بهتر بودند‪ ،‬آنها‬
‫همان خدايانى را كه تو عيب گرفتى عبادت نمودند‪ ،‬و اگر برين باور باشى كه تو از‬
‫آنها بهتر هستى‪ ،‬پس حرف بزن تا قولت را بشنويم!! به خدا سوگند‪ ،‬ما هرگز فرزند‬
‫محبوبى را نزد والدين و قومش از تو شومتر براى قومش نديدهايم‪ ،‬جماعت ما را‬
‫پراكنده ساختى‪ ،‬و امر و كار ما را از هم فروپاشيدى‪ ،‬و دين ما را مورد عيب و ايراد‬
‫قرار دادى‪ ،‬و ما را در ميان عرب رسوا ساختى‪ ،‬حتّى ميان آنها شايع گرديده كه در‬
‫قريش جادوگرى است‪ ،‬و در قريش كاهنى است‪ .‬به خدا سوگند ما چون صداى زن‬
‫حامله انتظار مىكشيم‪ ،‬تا يكى بر روى ديگرى شمشير كشيده و يكديگر را نابود‬
‫سازيم!! اى مرد‪ ،‬اگر نيازمند هستى آن قدر مال برايت جمع خواهيم نمود كه غنىترين‬
‫مرد ميان قريش باشى‪ ،‬و اگر خواهان ازدواج هستى هر زنى را كه از قريش‬
‫مىخواهى انتخاب كن‪ ،‬تا به تو ده زن بدهيم‪.‬‬
‫پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬فارغ شدى؟» پاسخ داد‪ :‬بلى‪ ،‬آن گاه پيامبر خدا ص فرمود‪:‬‬
‫َ‬
‫ه قُرآناً‬
‫حيْمِ‪ ،‬حم‪ .‬تَنْزِي ْ ٌ‬
‫ن الَّر ِ‬
‫ن الَّر ِ‬
‫ب فُ ِّ‬
‫ل ِ‬
‫س ِ‬
‫حيمِ‪ .‬كِتَا ٌ‬
‫ن الَّر ْ‬
‫مالل ّهِ الَّر ْ‬
‫(ب ِ ْ‬
‫ت آيات ُ‬
‫صل َ ْ‬
‫م َ‬
‫حم ِ‬
‫حم ِ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫مون)‪( .‬فصلت‪)1-3 :‬‬
‫عََربِيّا لِقَوْم ٍ يَعْل ُ‬
‫ترجمه‪« :‬به نام خدايى كه بىاندازه مهربان و نهايت با رحم است‪ .‬حم‪ .‬از جانب‬
‫(خدايى كه) بىاندازه مهربان و نهايت با رحم است‪ ،‬فرو فرستاده شده است‪ .‬كتابى‬
‫كه آياتش هر مطلبى را در جاى خود بازگو كرده است‪ ،‬و قرآن عربى است براى‬
‫قومى كه مىدانند»‪.‬‬
‫تا اين كه به اينجا رسيد‪:‬‬
‫ُ‬
‫مث ْ َ‬
‫ضوا فَقُ ْ‬
‫مود)‪( .‬فصلت‪)13 :‬‬
‫صا ِ‬
‫صا ِ‬
‫عقه ِ‬
‫ن أعَْر ُ‬
‫(فَا ِ ْ‬
‫عقه عَادٍ وَ ث َ ُ‬
‫ل َ‬
‫ل أنْذَْرتُكم َ‬
‫ترجمه‪« :‬اگر آنها روى گردان شوند بگو‪ :‬من شما را به صاعقهاى همانند صاعقه عاد‬
‫و ثمود تهديد مىكنم!»‪.‬‬
‫عتبه گفت‪ :‬اين كافى است! غير از اين نزد خود چيزى ندارى؟ پيامبر ص پاسخ داد‪:‬‬
‫«نه» عتبه به طرف قريش برگشت‪ ،‬آنها پرسيدند‪ :‬با خود چه آوردى؟ گفت‪ :‬چيزى را‬
‫كه گمان مىكنم شما از وى مىخواستيد‪ ،‬بپرسيد و يا همراهش در ميان گذاريد‪ ،‬درباره‬
‫همه آنها با وى صحبت نمودم‪ .‬آنها پرسيدند‪ :‬آيا به تو جواب داد؟ پاسخ داد‪ :‬آرى‪ ،‬بعد‬
‫از آن گفت‪ :‬سوگند به خدايى كه كعبه را بنياد نهاده است از گفتههاى وى هيچ چزى را‬
‫ندانستم جز اين كه شما را از صاعقهاى مانند صاعقه عاد ثمود ترسانيد‪ .‬آنها گفتند‪:‬‬
‫واى بر تو‪ ،‬مردى (رسول خدا ص) با تو به عربى صحبت مىكند و تو نمىدانى كه چه‬
‫مىگفت؟! عتبه جواب داد‪ :‬نه به خدا سوگند من چيزى از گفتههاى وى را غير از ذكر‬
‫‪2‬‬
‫صاعقه ندانستم‪.‬‬
‫اين را بيهقى و غير وى نيز از حاكم روايت نمودهاند‪ ،‬وى افزوده‪ :‬و اگر خواهان‬
‫رياست باشى درفشهاى خود را براى تو برپا مىكنيم‪ ،‬و تو تا زنده هستى رئيس باشى‪.‬‬
‫ضوا فَقُ ْ‬
‫ل أنْذَْرتُكُم‬
‫ن أعَْر ُ‬
‫و نزد وى همچنان آمده‪ :‬چون پيامبر ص به اينجا رسيد‪( :‬فَا ِ ْ‬
‫موْد)‪.‬‬
‫صا َ ِ‬
‫صا ِ‬
‫عقَه ِ‬
‫عقِه عَادٍ َو ث َ ُ‬
‫مثْل َ‬
‫َ‬
‫ترجمه‪« :‬اگر آنها روى گردان شوند‪ ،‬بگو‪ :‬من شما را به صاعقهاى همانند صاعقه‪،‬‬
‫عاد و ثمود تهديد مىكنم!»‬
‫‪1‬‬

‫‪ 1‬هدفش پدر رسول خدا ص است‪ .‬م‪.‬‬
‫‪ 2‬حسن‪ .‬ابویعلی در «مسند» (‪ ، )1818‬و ابونعیم در «دلئل النبوة» (‪ ، )128‬و ابن ابی شیبه در «المصنف» (‪ ،)8/440‬و بیهقی در «الدلئل» (‪)2/204‬‬
‫و این روایت اخیر (روایت بیهقی ) مرسل است اما دیگر روایت ها به طور موصول از جابر روایت شده اند اما در سندشان اجلح کندی است که ضعیف‬
‫است اما این روایات شواهدی دارند‪ .‬نگا‪ :‬مجمع الزوائد (‪.)6/20‬‬

‫جلد اول‬

‫‪57‬‬

‫حيات صحابه‬
‫عتبه دهن پيامبر ص را محكم گرفت و وى را سوگند قرابت و رشته دارى داد‪ ،‬كه‬
‫ديگر از او دست برداشته و توقّف نمايد‪ .‬عتبه بعد از آن نزد اهلش بيرون نرفت و‬
‫خود را از آنها جدا نمود‪ .‬ابوجهل گفت‪ :‬به خدا سوگند‪ ،‬اى گروه قريش گمان مىكنم‬
‫مد خوشش آمده‪ ،‬و او اين كار را فقط‬
‫مد گرويده و از طعام مح ّ‬
‫كه عتبه به دين مح ّ‬
‫به خاطر ضرورتى‪ 1‬انجام داده كه برايش عايد گرديده است‪ ،‬بيائيد نزد وى برويم‪ .‬آنها‬
‫نزد عتبه آمدند‪ ،‬ابوجهل گفت‪ :‬اى عتبه به خدا سوگند‪ ،‬هدف از آمدن ما چيز ديگرى‬
‫نيست ما به خاطرى آمدهايم كه تو به دين محمد گرويدهاى و از دين او خوشت آمده‬
‫است‪ ،‬اگر نيازمندى برايت عايد شده باشد‪ ،‬از ما لمان آن قدر برايت جمع مىكنيم كه‬
‫مد مستغنى و بى نياز سازد‪ .‬عتبه غضبناك شده‪ ،‬و به خدا سوگند‬
‫تو را از طعام مح ّ‬
‫مد حرف نزند‪ ،‬و افزود‪ :‬همه شما مىدانيد كه من از همه‬
‫ياد نمود كه ديگر هرگز با مح ّ‬
‫قريش زيادتر مالدارم‪ ،‬ولى من نزد وى رفتم ‪ -‬و آن حكايت را براىشان بازگو نمود ‪-‬‬
‫و او مرا به چيزى جواب داد‪ ،‬كه به خدا سوگند نه سحر است‪ ،‬نه شعر و نه هم‬
‫كهانت‪ .‬بلكه چنين برايم خواند‪:‬‬
‫َ‬
‫حيْم‪ .‬حم تَنْزِي ْ ٌ‬
‫حيِم ‪ -‬تا اين كه به اينجا رسيد ‪-‬‬
‫حم‬
‫ن الَّر ِ‬
‫ن الَّر ِ‬
‫ل ِ‬
‫س ِ‬
‫ن الَّر ْ‬
‫مالل ّهِ الَّر ْ‬
‫(ب ِ ْ‬
‫م َ‬
‫حم ِ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫مود)‪.‬‬
‫صا ِ‬
‫صا ِ‬
‫عقَه ِ‬
‫ن أعَْر ُ‬
‫فَا ِ ْ‬
‫عقَه عَادٍ وَ ث َ ُ‬
‫مثْل َ‬
‫ضوْا فَقُل أنْذَْرتُكم َ‬
‫از دهن وى محكم گرفتم و او را به قرابت سوگند دادم كه بس كند و دست باز دارد‪،‬‬
‫مد چيزى گفت‪ ،‬دروغ نمىگويد!! ترسيدم كه عذاب بر‬
‫و همه شما مىدانيد كه اگر مح ّ‬
‫شما نازل گردد‪ 2.‬اين چنين در البدايه (‪ )62/3‬آمده است‪ .‬و اين را ابويعلى از جابر‬
‫ميْد روايت نموده و ابونُعَيْم در الدلئل (ص ‪ )75‬مثل اين را‬
‫مانند حديث عبد بن ُ‬
‫ح َ‬
‫معِين و غير وى او را‬
‫روايت كرده‪ ،‬هيثمى (‪ )20/6‬مىگويد‪ :‬در آن ا َ ْ‬
‫جلَح كِنْدِى كه ابن َ‬
‫ثقه دانسته‪ ،‬ونسائى و غير وى ضعيفش دانستهاند‪ ،‬آمده است‪ ،‬ولى بقيه رجال وى‬
‫ثقهاند‪.‬‬
‫َّ‬
‫ابونعيم در دلئل النبوه (ص ‪ )76‬از ابن عمر (رضىالله عنهما) روايت نموده كه‪:‬‬
‫قريش به خاطر پيامبر خدا ص گرد هم آمدند‪ ،‬و او در مسجد نشسته بود‪ ،‬عتبه بن‬
‫ربيعه به آنان گفت‪ :‬مرا بگذاريد تا نزد وى برخاسته و با او صحبت كنم‪ ،‬و شايد من‬
‫در صحبت خود با وى از شما نرمتر باشم‪ .‬به اين صورت عتبه برخاست تا اين كه نزد‬
‫پيامبر ص نشست و گفت‪ :‬اى برادر زادهام‪ ،‬من تو را از لحاظ خاندان در ميان خودها‬
‫از بهترين خانواده مىشمارم‪ ،‬و از لحاظ منزلت از همه ما بهتر و افضل هستى‪ ،‬ولى‬
‫تو ميان قومت چيزى را آوردهاى كه هيچ مردى مانند آن را در قوم خود نياورده‬
‫است!! اگر با اين گفتههاى خود خواهان مال باشى‪ ،‬اين حق تو بر قومت باشد‪ ،‬و آنها‬
‫برايت آن قدر مال جمع خواهند نمود كه از همه ما ثروتمندتر باشى‪ ،‬و اگر خواهان‬
‫بزرگى و سردارى هستى‪ ،‬تو را سردار خود انتخاب مىكنيم‪ ،‬تا اين كه هيچ يكى از قوم‬
‫تو از تو شريف و بلندتر نباشد‪ ،‬و هيچ كارى را بدون فيصله تو انجام نمىدهيم‪ ،‬و اگر‬
‫اين حالت در اثر جن زدگى برايت عارض مىشود كه از آن خود را نمىتوانى رهايى‬
‫بخشى‪ ،‬ما خزانههاى خود را در اين راه در خدمت تو مىگذاريم‪ ،‬تا اينكه براى بهبودى‬
‫از مريضىات معذور شناخته شويم و اگر خواهان پادشاهى باشى ما تو را پادشاه‬
‫مىگردانيم‪.‬‬
‫پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬اى ابووليد آيا فارغ شدى؟» عتبه پاسخ داد‪ :‬بلى‪ ،‬وى گويد‪:‬‬
‫آنگاه پيامبر ص حم سجده را برايش خواند‪ ،‬تا اين كه به آيه سجده رسيد و با تلوت‬
‫‪ 1‬هدف از ضرورت در اينجا نيازمندى به پول و طعام مىباشد‪ .‬م‪.‬‬
‫‪ 2‬ضعیف‪ .‬بیهقی در «الدلئل» (‪ ، )204-2/202‬و حاکم در مستدرک (‪ )254 – 2/253‬و آن را صحیح دانسته و ذهبی نیز با وی موافقت نموده با وجود‬
‫اینکه در این سند اجلح کندی وجود دارد که ضعیف است!‬

‫جلد اول‬

‫‪58‬‬

‫حيات صحابه‬
‫آن پيامبر ص سجده نمود‪ ،‬و عتبه در آن حالت دستهاى خود را پشت سر خود بر‬
‫زمين نهاده منتظر ماند‪ ،‬تا اين كه پيامبر ص از قرائت آن فارغ گرديد‪ .‬بعد از آن عتبه‬
‫برخاست و نمىدانست كه براى قوم خود در آن مجلس شان كه در انتظار وى قرار‬
‫داشتند چه بگويد‪ .‬هنگامى كه او را ديدند به طرف شان مىآيد‪ ،‬گفتند‪ :‬وى با چهرهاى‬
‫غير از آن چهرهاى كه از نزدتان برخاسته بود ميآيد‪ .‬او نزد آنها نشسته‪ ،‬و گفت‪ :‬اى‬
‫گروه قريش من با وى به همان چيزى كه شما مرا به آن مامور ساخته بوديد‪ ،‬صحبت‬
‫نمودم‪ ،‬تا اين كه از صحبت خود فارغ شدم‪ .‬وى با من به بيانى صحبت نمود كه به‬
‫خدا سوگند گوش هايم مثل آن را هرگز نشنيده بود‪ ،‬و ندانستم كه به وى چه بگويم!!‬
‫اى گروه قريش‪ ،‬امروز از من اطاعت كنيد‪ ،‬و در ماه بعد آن از من نافرمانى نماييد‪،‬‬
‫اين مرد را واگذاشته و از وى كنارهگيرى كنيد‪ .‬چون به خدا سوگند‪ ،‬وى آنچه را كه بر‬
‫آن است ترك نمىكند‪ ،‬و او را با ساير عربها واگذاريد و درين راه مزاحمش نشويد‪.‬‬
‫اگر وى بر عربها غالب آمد در آن صورت شرف وى شرف شما و عزت وى عزت‬
‫شماست‪ ،‬و اگر آنها بر وى غالب آمدند آشكار است كه شما از مصيبت وى توسط‬
‫ديگران رهايى يافتهايد‪ 1.‬آنها گفتند‪ :‬اى ابووليد تو از دين خود برگشتهاى‪ .‬همچنان اين‬
‫را ابن اسحاق به تفصيل‪ ،‬چنانكه در البدايه (‪ )63/3‬ذكر شده‪ ،‬روايت نموده است‪،‬‬
‫اين را بيهقى نيز از حديث عمر به اختصار روايت كرده‪ ،‬ابن كثير در البدايه (‪)64/3‬‬
‫مىگويد‪ :‬اين حديث ازين وجه بسيار غريب است‪.‬‬
‫اصرار پيامبر ص بر جهاد در راه دعوت به سوى خدا (جل جلله)‬
‫مه و مروان روايت نموده كه آن دو گفتند‪ :‬پيامبر ص در‬
‫م ْ‬
‫بخارى از ِ‬
‫م ْ‬
‫خَر َ‬
‫سوَر بن َ‬
‫زمان حديبيه بيرون شد‪ ...‬و حديث را به طول آن‪ ،‬چنان كه در باب اخلق مؤدى به‬
‫هدايت مردم‪ ،‬خواهد آمد ذكر نموده‪ ،‬و در آن آمده است‪ :‬در حالى كه آنها اين طور‬
‫خَزاعى درگروهى از قومش خزاعىها آمد ‪ -‬و آنها ياران صميمى‬
‫بودند‪ ،‬بُدَيل بن ورقاء ُ‬
‫پيامبر ص در اعطاى مشورت درست و حفظ اسرار وى از اهل تِهَامه به حساب‬
‫مىآمدند ‪ -‬بديل گفت‪ :‬من قبيلههاى كعب بن لؤى و عامر بن لؤى را در حالى پشت‬
‫سر گذاشتم كه همه به يكبارگى كوچك و بزرگ نزد آبهاى دائمى حديبيه پايين آمدهاند‪،‬‬
‫و آنها باتو مىجنگند و تو را از رفتن به خانه كعبه بازمى دارند‪ ،‬پيامبر ص فرمود‪« :‬ما‬
‫براى جنگ و قتال هيچ كسى نيامدهايم‪ ،‬بلكه به خاطر اداى عمره آمدهايم‪ .‬اگر جنگ‪،‬‬
‫آنها را به ستوه آورده است‪ ،‬و براى شان ضررهايى وارد نموده‪ ،‬اگر خواسته باشند‪،‬‬
‫تا مدتى همراهشان آتش بس و متاركه مىنمايم‪ ،‬كه در آن مدّت مرا با بقيه مردم‬
‫واگذارند‪ .‬اگر غالب شدم و آنها خواستند كه در آنچه مردم داخل شده است‪ ،‬داخل‬
‫شوند‪ ،‬داخل شوند‪ ،‬و در غير آن (يعنى در صورت شكستم در مقابل بقيه مردم) آنان‬
‫از من راحت خواهند شد‪ .‬ولى اگر آنان ازين هم ابا ورزيدند‪ ،‬سوگند به ذاتى كه جانم‬
‫در دست اوست‪ ،‬من حتما ً با ايشان به خاطر اين مأموريتم تا آن وقت مىجنگم كه‬
‫‪2‬‬
‫گردنم قطع شود و امر خداوند نافذ گردد»‪.‬‬
‫سوَر و مروان به شكل مرفوع روايت است‪« :‬اى واى بر قريش!‬
‫و نزد طبرانى از ِ‬
‫م ْ‬
‫جنگ آنها را خورده است‪ ،‬آنها را چه مىشود اگر مرا با ساير عربها واگذارند‪ .‬اگر آنها‬
‫بر من غالب شدند‪ ،‬اين همان هدفى است كه خواهان آن هستند‪ ،‬و اگر خداوند مرا‬
‫برايشان غالب نمود‪ ،‬در آن صورت همه وارد اسلم گردند‪ ،‬و اگر اين را قبول‬
‫ننمودند‪ ،‬بجنگند در حالى كه قوّت شان باقى است‪ .‬قريش چه گمان مىكند؟! به خدا‬
‫سوگند‪ ،‬تا آن وقت در راه آنچه كه خداوند مرا به آن مبعوث نموده است با ايشان‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬ابونعیم در «الدلئل» (‪ ، )76‬ابن کثیر در «البدایة و النهایة» (‪ )3/64‬می گوید‪« :‬از این وجه بسیار غریب است»‪ .‬نگا‪ :‬سیره‌ی ابن هشام (‬
‫‪ )183-1/181‬چاپ دار ابن رجب‪.‬‬
‫‪ 2‬بخاری (‪.)2732( ، )2731‬‬

‫جلد اول‬

‫‪59‬‬

‫حيات صحابه‬
‫خواهم جنگيد كه خداوند مرا كامياب و غالب گرداند و يا اين گردن جدا گردد»‪ 1.‬اين‬
‫رى روايت‬
‫چنين در كنز العمال (‪ )287/2‬آمده‪ ،‬و اين را ابن اسحاق نيز از طريق ُزهْ ِ‬
‫نموده و در حديث وى آمده‪« :‬قريش چه گمان مىكند؟! به خدا سوگند من با ايشان‬
‫بر اين چيزى كه خداوند مرا به آن مبعوث نموده است تا آن وقت جهاد و مبارزه‬
‫خواهم نمود‪ ،‬كه خداوند (جل جلله) آن را نصرت و غلبه دهد‪ ،‬و يا اين گردن جدا‬
‫گردد»‪ .‬اين چنين در البدايه (‪ )165/4‬آمده است‪.‬‬
‫در غزوه خيبر براى دعوت به اسلم‬
‫پيامبر ص و مأمور ساختن حضرت على‬
‫بخارى از سهل بن سعد روايت نموده كه‪ :‬پيامبر ص روز خيبر فرمود‪« :‬فردا اين‬
‫بيرق را براى مردى خواهم داد‪ ،‬كه خداوند به دستان وى فتح را نصيب مىكند‪ ،‬وى خدا‬
‫و پيامبرش را دوست مىدارد‪ ،‬و خدا و پيامبرش او را دوست مىدارند»‪ .‬راوى گويد‪:‬‬
‫مردم شب خود را درين فكر و گفتگو سپرى نمودند كه بيرق به كدام يك از آنها داده‬
‫خواهد شد‪ .‬چون مردم صبح نمودند همه نزد پيامبر ص رفتند و هر كسى اميدوار بود‬
‫كه بيرق به او داده خواهد شد‪ ،‬پيامبر ص پرسيد‪« :‬على بن ابى طالب كجاست؟»‪،‬‬
‫گفتند‪ :‬اى پيامبر خدا ص وى از چشمهاى خود شكايت دارد‪ .‬راوى گويد‪ :‬پيامبر ص‬
‫كسى را دنبال وى فرستاد و او آمد‪ ،‬پيامبر ص لعاب دهن خود را در چشمهاى وى‬
‫انداخت و برايش دعا نمود‪ ،‬چشمهاى وى بهبودى يافت‪ ،‬گويى كه هيچ دردى نداشت‪.‬‬
‫سپس پيامبر ص بيرق را به او سپرد‪ .‬حضرت على استفسار نمود‪ :‬اى پيامبر خدا‪،‬‬
‫با آنها تا آن وقت بجنگم كه چون ما گردند‪ ،‬پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬به آهستگى‬
‫حركت نما‪ ،‬تا اين كه در ميدان آنها فرود آيى‪ ،‬بعد از آن‪ ،‬آنها را به سوى اسلم دعوت‬
‫كن‪ ،‬و آنها را از حقوق خداوند تعالى كه در صورت اسلم آوردن برايشان واجب‬
‫مىگردد باخبر ساز‪ .‬به خدا سوگند‪ ،‬اين كه خداوند يك مرد را توسط تو هدايت نمايد‪،‬‬
‫از اين كه همه شترهاى سرخ رنگ‪ 2‬برايت باشد بهتر است»‪ 3.‬مسلم مانند اين را در (‪2‬‬
‫‪ )79/2‬روايت كرده است‪.‬‬
‫حكَم بن كيسان به اسلم‬
‫صبر پيامبر ص در دعوت نمودن َ‬
‫مقداد بن عمرو روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬من حكم بن كيسان را‬
‫ابن سعد (‪ )137/4‬از ِ‬
‫اسير گرفتم‪ .‬امير ما خواست تا گردن وى را بزند‪ ،‬من عرض نمودم‪ :‬وى را بگذار تا‬
‫با خود نزد پيامبر ص ببريم‪( ،‬اميرمان اين درخواست مرا پذيرفت‪ ،‬و ما او را با خود‬
‫نگه داشتيم) تا اين كه نزد پيامبر خدا ص آمديم‪ .‬پيامبر ص وى را به اسلم دعوت‬
‫نمود‪ ،‬و اين كار به طول كشيد‪ .‬عمر (كه ديگر از طول كشيدن دعوت و ايمان‬
‫نياوردن وى بى قرار شده بود) گفت‪ :‬اى پيامبر خدا‪ ،‬با اين مرد چه صحبتى مىكنى؟‬
‫به خدا سوگند اين مرد تا ابد اسلم نمىآورد‪ ،‬بگذار تا گردنش را بزنم و راهى‬
‫جايگاهش جهنّم گردد‪ .‬پيامبر ص ديگر تا اين كه حكم اسلم نياورد‪ ،‬به طرف عمر‬
‫متوجه نشد‪ .‬عمر مىگويد‪ :‬بعد ديدم وى اسلم آورده است‪ ،‬و آن عملهاى گذشته و‬
‫حال به يادم آمد و (با خود) گفتم‪ :‬چگونه امرى را بر پيامبر ص رد مىكنم كه او از من‬
‫به آن عالمتر است؟! بعد گفتم‪ :‬من به آن جز نصيحت براى خدا و پيامبرش ص ديگر‬
‫كدام هدفى نداشتم‪ .‬عمر مىافزايد‪ :‬وى به خدا سوگند‪ ،‬اسلم آورد‪ ،‬و اسلمش نيكو‬
‫‪ 1‬طبرانی در «الکبیر» (‪.)20/16‬‬

‫‪ 2‬شترهاى سرخ از بهترين اموال در نزد عربهاى آن زمان به حساب مىرفت‪ ،‬و آن را خيلىها دوست‬
‫داشتند‪ ،‬به اين لحاظ در اينجا از آنها نام برده شده است‪.‬‬
‫‪ 3‬بخاری (‪ ، )4210‬و مسلم (‪.)6106‬‬

‫جلد اول‬

‫‪60‬‬

‫حيات صحابه‬
‫و مستحكم گشت و در راه خدا جهاد نمود تا اين كه در بئر معونه‪ 1‬به شهادت رسيد‪ ،‬و‬
‫‪2‬‬
‫پيامبر خدا ص از وى راضى بود‪ ،‬و او به اين صورت وارد بهشت گرديد‪.‬‬
‫حكَم پرسيد‪ :‬اسلم‬
‫و نزد وى همچنين (‪ )138/4‬از ُزهرِى روايت است كه گفت‪ِ :‬‬
‫چيست؟ پيامبر ص فرمود‪« :‬خداوند (جل جلله) را به وحدانيتش كه براى خود‬
‫مد بنده و پيامبر اوست»‪ .‬حكم پاسخ‬
‫شريكى ندارد عبادت كن‪ ،‬و گواهى بده كه مح ّ‬
‫داد‪ :‬اسلم آوردم‪ ،‬پيامبر ص به اصحاب خود ملتفت شده و فرمود‪« :‬اگر درباره وى‬
‫‪3‬‬
‫اندكى قبل‪ ،‬از شما اطاعت مىنمودم و او را مىكشتم در آتش داخل مىشد»‪.‬‬
‫حكايت اسلم آوردن وحشى بن حرب‬
‫َ‬
‫طبرانى از ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما) روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر ص كسى را نزد‬
‫وحشى پسر حرب قاتل حمزه جهت دعوت وى به اسلم روان نمود وحشى براى‬
‫مد چگونه مرا دعوت مىكنى‪ ،‬در حالى كه خودت بر‬
‫پيامبر ص پيام فرستاد كه‪ :‬اى مح ّ‬
‫اين باور هستى كسى كه قتل نموده‪ ،‬شرك آورده‪ ،‬يا زنا نموده باشد جزاى گناه را‬
‫مىبيند‪ ،‬و روز قيامت عذاب وى دو چندان كرده مىشود‪ ،‬و با ذلّت و خوارى در آن براى‬
‫هميشه باقى مىماند‪ ،‬و من اين كار را انجام دادهام؟ آيا براى من رخصت و يا‬
‫درگذشتى مىبينى؟ اينجا بود كه خداوند (جل جلله) اين آيه را نازل فرمود‪:‬‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫صالِحا ً فَأُولئ ِ َ‬
‫ه‬
‫ن َو عَ ِ‬
‫سنَا ٍ‬
‫ن تَا َ‬
‫ت‪َ ،‬و كا َ‬
‫سيِئآتِهِم َ‬
‫ح َ‬
‫ه َ‬
‫ب َو آ َ‬
‫(اِّل َ‬
‫ن الل ُ‬
‫ك يُبَدِّلُالل ّ ُ‬
‫مل عَ َ‬
‫مل ً َ‬
‫م َ‬
‫م ْ‬
‫حيْماً)‪( .‬الفرقان‪)70 :‬‬
‫غَفُوْرا ً َر ِ‬
‫ترجمه‪« :‬مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد‪ ،‬كه خداوند‬
‫گناهان اين گروه را به حسنات تبديل مىكند‪ ،‬و خداوند آمرزنده ومهربان است»‪.‬‬
‫وحشى بعد از آن گفت‪ :‬اى محمد‪ ،‬اين شرط دشوار است‪:‬‬
‫م َ‬
‫صالِحاً)‪ .‬شايد من قادر به اين نباشم‪ ،‬پس خداوند‬
‫ن َو عَ ِ‬
‫ن تَا َ‬
‫ب َو آ َ‬
‫(اِّل َ‬
‫ل عَ َ‬
‫مل ً َ‬
‫م َ‬
‫م ْ‬
‫(جل جلله) اين را نازل فرمود‪:‬‬
‫َ‬
‫شَر َ‬
‫َ‬
‫ن يَ َ‬
‫ن يُ ْ‬
‫شاء)‪( .‬النساء‪.)48 :‬‬
‫ما دُوْ َ‬
‫ه َل يَغْفَِر أ ْ‬
‫ك بِهِ وَ يَغْفُِر َ‬
‫ن ذَل ِك ل ِ َ‬
‫(اِنّالل ّ َ‬
‫م ْ‬
‫ترجمه‪« :‬خداوند شرك به خود را نمىبخشد‪ ،‬و جز آن را براى كسى كه بخواهد‬
‫مىآمرزد»‪.‬‬
‫وحشى گفت‪ :‬اى محمد‪ ،‬اين آن چنان كه من مىپندارم و درك مىكنم بعد از مشيّت‬
‫الهى است‪ ،‬بنابراين نمىدانم كه آيا من بخشيده مىشوم يا خير‪ ،‬آيا غير ازين ديگر‬
‫راهى هست؟ آن گاه خداوند (جل جلله) اين آيه را نازل گردانيد‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ب‬
‫(يَا ِ‬
‫سَرفُوا عَلى أن ْ ُف ِ‬
‫ه يَغْ ِ‬
‫م ل تَقَنْطُوا ِ‬
‫فُر الذ ّنُوْ َ‬
‫ن َر ْ‬
‫نأ ْ‬
‫مهالل ّهِ‪ ،‬ا ِ ّنالل ّ َ‬
‫ح َ‬
‫سهِ ْ‬
‫م ْ‬
‫عبَادِىَ ال ّذِي ْ َ‬
‫حيْم)‪( .‬الزمر‪)53 :‬‬
‫ه هُوَالْغَفُوُر الَّر ِ‬
‫ج ِ‬
‫َ‬
‫ميْعاً‪ ،‬اِن َّ ُ‬
‫ترجمه‪« :‬اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كردهايد! از رحمت خداوند نااميد‬
‫نشويد‪ ،‬كه خدا همه گناهان را مىآمرزد‪ ،‬و او بخشاينده و مهربان است»‪.‬‬
‫ما اين را قبول دارم‪ ،‬و اسلم آورد‪ ،‬مردم عرض كردند‪ :‬اى‬
‫سپس وحشى گفت‪ :‬ا ّ‬
‫پيامبر خدا ص ما هم مانند عمل وى را انجام دادهايم‪ ،‬پيامبر ص فرمود‪« :‬اين براى‬
‫‪4‬‬
‫سفيان آمده‪ ،‬كه‬
‫همه مسلمانان عام است»‪ .‬هيثمى (‪ )100/7‬مىگويد‪ :‬درين اَبْيَن بن ُ‬
‫ذهبى وى را ضعيف دانسته است‪.‬‬
‫‪ 1‬بئر معونه مكانى است در نجد كه در آنجا هفتاد تن از مسلمانان (چنان كه در بخارى آمده) در ماه‬
‫صفر سال چهارم هجرت در اثر غدر «قبيلههاى رعل و ذكوان و عصيه» به شهادت رسيدند‪ ،‬و آنها را‬
‫«عامر بن طفيل» به اين غدر و خيانت كشانيده بود‪ ،‬و پيامبر ص بر مرگ اصحاب خود كه در اين جا‬
‫به شهادت رسيده بودند‪ ،‬خيلى ناراحت گرديد‪ ،‬و يك ماه بر خاينين دعا مىنمود‪.‬‬
‫‪ 2‬ضعیف‪ .‬ابن سعد در «الطبقات»‪.)4/137( .‬‬
‫‪ 3‬ضعیف‪ .‬ابن سعد (‪.)4/138‬‬

‫جلد اول‬

‫‪61‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫و نزد بخارى (‪ )710/2‬از ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما) روايت است كه گفت‪ :‬گروهى‬
‫از اهل شرك كه قتل كرده و درين كار افراط و زياده روى كرده بودند و زنا نموده‪ ،‬و‬
‫درين عمل كثرت نموده بودند‪ ،‬نزد پيامبر ص آمده گفتند‪ :‬چيزى را كه تو مىگويى و به‬
‫طرف آن دعوت ميكنى‪ ،‬چيز نيكو و پسنديدهاى است‪ ،‬ولى اگر ما را از كفّاره‪ ،‬آن‬
‫همه عملهاى كه انجام دادهايم آگاه سازى (بهتر خواهد شد كه آيا آن همه گناهان‬
‫براى خود كفّارهاى دارند يا خير؟) آن گاه اين آيه نازل گرديد‪:‬‬
‫َ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ق َو َل‬
‫م َعالل ّهِ اِلها ً آ َ‬
‫ه اِّل بِال ْ َ‬
‫ى َ‬
‫خَر وَ َل يَقْتُلُو َ‬
‫ن َل يَدْعُوْ َ‬
‫ح ِّ‬
‫مالل ّ ُ‬
‫حَّر َ‬
‫ن َ‬
‫ن اَل ّنْف َ‬
‫(وَال ّذِي ْ َ‬
‫س الت ِ ْ‬
‫ن)‪( .‬الفرقان‪)68 :‬‬
‫يَْزنُو َ‬
‫ترجمه‪« :‬و آنها كسانى هستند كه معبود ديگرى را با خداوند فرا نمىخوانند‪ ،‬و انسانى‬
‫را كه خداوند خونش را حرام گردانيده است جز به حق نمىكشند و زنا نمىكنند»‪.‬‬
‫و همچنين اين آيه نازل شد‪:‬‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫عبادى الَّذي َ‬
‫‪1‬‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫(قُ ْ‬
‫مه اللهِ)‪.‬‬
‫سهِم لتَقْنَطوا ِ‬
‫سَرفُوا عَلى أنْفُ ِ‬
‫ل يَا ِ َ ِ‬
‫ن َر ْ‬
‫نأ ْ‬
‫ح َ‬
‫م ْ‬
‫ِْ َ‬
‫اين را همچنين مسلم‪ )76/1( :‬و ابوداود (‪ )238/2‬و نسائى‪ ،‬چنان كه در العينى (‬
‫‪ )121/9‬آمده‪ ،‬روايت نمودهاند‪ ،‬و مانند اين را بيهقى (‪ )89/9‬نيز روايت كرده است‪.‬‬
‫َ‬
‫گريه نمودن فاطمه (رضىالل ّه عنها) بر تغيير رنگ پيامبر ص در راه جهاد به خاطر‬
‫اسلم‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫خ َ‬
‫شنِى روايت نمودهاند كه گفت‪:‬‬
‫حليَه و حاكم از ابوثَعْلبَه ُ‬
‫طَبََرانى و ابونُعَيْم در ال ِ‬
‫پيامبر ص از غزوهاى بازميگشت‪ ،‬داخل مسجد شده در آن دو ركعت نماز به جاى‬
‫آورد‪ - ،‬و او اين را مىپسنديد كه چون از سفر برگردد داخل مسجد گرديده در آن دو‬
‫ركعت نماز به جاى آورد‪ ،‬و سپس احوال فاطمه ن را جويا شده‪ ،‬بعد راهى احوال‬
‫پرسى همسران خود شود ‪ -‬يك مرتبه وى از سفر خود برمىگشت‪ ،‬نزد حضرت‬
‫فاطمه ن آمد‪ ،‬وقبل از اين كه به خانههاى همسران خود سرى بزند از وى شروع‬
‫نمود‪ ،‬حضرت فاطمه از وى در آستانه خانه استقبال نموده‪ ،‬و شروع به بوسيدن روى‬
‫مبارك ‪ -‬و در لفظى آمده دهنش ‪ -‬و چشم هايش نمود‪ ،‬و درين حالت گريه مىنمود‪،‬‬
‫پيامبر ص به او گفت‪« :‬چه چيز تو را به گريه وا داشته است؟» گفت‪ :‬اى پيامبر خدا‬
‫ص تو را مىبينم كه رنگت دگرگون شده‪ ،‬و لباس هايت كهنه و فرسوده گرديده است‪.‬‬
‫پيامبر خدا ص به وى گفت‪« :‬اى فاطمه گريه مكن‪ ،‬چون خداوند (جل جلله) پدرت را‬
‫‪2‬‬
‫به چنان كارى مبعوث نموده است كه در روى زمين خانهاى از گل‪ ،‬پشم و موى‬
‫باقى نخواهد ماند مگر اين كه خداوند (جل جلله) به واسطه اسلم در آن يا عّزت را‬
‫وارد مىكند و يا ذلّت را‪ ،‬حتّى (اين دين) به جايى خواهد رسيد كه شب به آنجا‬
‫مىرسد»‪ 3.‬اين چنين در كنز العمال (‪ )77/1‬آمده است‪ .‬و هيثمى (‪ )262/8‬مىگويد‪:‬‬
‫سنَان ابوفَْروَه آمده كه وى با ضعف‬
‫اين را طبرانى روايت نموده و در آن يزيد بن ِ‬
‫زيادى مقارب الحديث مىباشد‪ .‬و حاكم (‪ )155/3‬گفته‪ :‬اين حديث از اسناد صحيح بر‬
‫‪ 4‬ضعیف‪ .‬طبرانی در «الکبیر» (‪ ، )11480‬هیثمی در «المجمع» (‪ )7/100‬می گوید‪« :‬طبرانی آن را روایت نموده و در سند آن ابین بن سفیان است که‬
‫ضعیف است ‪ .‬ذهبی وی را تضعیف نموده است‪.‬‬
‫‪ 1‬بخاری (‪ ، )4810‬و مسلم (‪ ، )1/76‬و ابوداود (‪.)2/238‬‬

‫مدَر وَالوَبَر استعمال شده‪ ،‬بيت مدر‪ :‬خانه ايست كه از خاك و خشت ساخته شده‬
‫‪ 2‬در حديث بيت َ‬
‫ً‬
‫باشد‪ ،‬و اين لفظ بر شهرها و قريهها نيز اطلق مىگردد‪ ،‬چون بنيان آنها غالبا از خاك و خشت‬
‫ما اهل الوبر‪ ،‬عبارت است از باديه نشينان و‬
‫مىباشد‪ ،‬و اهل المدر‪ ،‬عبارت است از اهل شهرها‪ .‬ا ّ‬
‫كوچىها‪ ،‬به اين صورت اين كلمات حديث شامل اهل شهرها و قريهها و اطراف به صورت مجموعى‬
‫مىگردد‪.‬‬
‫‪ 3‬صحیح لغیره‪ .‬حاکم (‪ ،)3.155( ،)1/489‬در سند آن یزید بن سنان است که ضعیف است اما حدیث مقداد بن السود نزد امام احمد (‪ )6/4‬شاهد آن است‪.‬‬
‫همچنین طبرانی (‪ ، )601‬حاکم (‪ ، )4/430‬و بیهقی (‪ ، )9/181‬و ابن منده (‪ )1084‬و اسناد آن صحیح است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪62‬‬

‫حيات صحابه‬
‫خوردار است‪ ،‬ولى بخارى و مسلم آن را روايت ننمودهاند‪ .‬ذهبى اين قول وى را‬
‫رهاوى اى است‪ ،‬كه وى را احمد و غير وى‬
‫ترديد نموده مىگويد‪ :‬يزيد بن سنان‪ ،‬همان ُ ِ‬
‫ضعيف دانستهاند‪ ،‬و عُقْبَه (شيخ وى) شناخته نشده و غير معروف است‪ .‬عقبه در‬
‫اللسان ذكر شده‪ ،‬و مولّف اللسان گفته‪ :‬بخارى مىگويد‪ :‬در صحت وى نظر است‪،‬‬
‫ولى ابن حبان وى را از جمله ثقهها ذكر كرده است‪.‬‬
‫حديث تميم دارى دربارهء انتشار دعوت اسلم‬
‫احمد و طبرانى از تميم دارى روايت نمودهاند كه گفت‪ :‬از پيامبر خدا ص شنيدم كه‬
‫مىفرمود‪« :‬اين دين به جايى خواهد رسيد كه شب و روز به آنجا مىرسد‪ ،‬و خداوند‬
‫هيچ خانه گلى و پشمى را نخواهد گذاشت مگر اين كه اين دين را به عّزت نيكو و يا‬
‫ذلّت خوار كننده در آن داخل خواهد نمود‪ .‬عّزتى كه خداوند با آن اسلم و اهل آن را‬
‫عّزت مىبخشد‪ ،‬و ذلّت و خوارى اى كه خداوند به آن اهل كفر را خوار و ذليل‬
‫مىسازد‪ ».‬تميم دارى مىگفت‪ :‬اين را من از اهل بيت خود دانستم‪ ،‬آنهايى را كه از‬
‫اهل بيتم اسلم آورده بودند خير‪ ،‬عّزت و شرف نصيب شد و آنهايى را كه كافر بودند‬
‫ذلّت خوارى و جزيه پرداختن نصيب گرديد‪ .‬اين چنين در المجمع (‪ )14/6‬و (‪)262/8‬‬
‫آمده هيثمى (‪ )14/6‬مىگويد‪ :‬رجال احمد رجال صحيح اند‪ ،‬و مانند اين را طبرانى نيز‬
‫از مقداد روايت كرده است‪.‬‬
‫بر دعوت و برگشتن مرتدين به دين اسلم‬
‫حرص حضرت عمر‬
‫عبدالرزاق از انس روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬ابوموسى مرا به خاطر رسانيدن خبر‬
‫فتح شوشتر ‪ -‬بزرگترين شهر خوزستان ‪ -‬نزد حضرت عمر فرستاد‪ .‬عمر از من‬
‫پرسيد ‪ -‬آن وقت شش تن از اهل بَكر بن وائل از اسلم برگشته و با مرتد شدن به‬
‫مشركين پيوسته بودند ‪ -‬و گفت‪ :‬آن افراد مربوط به بكر بن وائل چه شدند؟ پاسخ‬
‫دادم‪ :‬اى اميرالمؤمنين! آنها مردمانى اند كه از اسلم مرتد شده و به مشركين‬
‫پيوستهاند‪ ،‬و راهى جز كشته شدن در پيش نداشتند‪ .‬آن گاه عمر فرمود‪ :‬اگر آنها را‬
‫به سلمت مىگرفتم برايم از طلوع آفتاب بر هر زرد و سفيد‪ 1‬بهتر و محبوبتر بود‪.‬‬
‫پرسيدم‪ :‬اى اميرالمؤمنين‪ ،‬اگر آنها را سلمت گرفتار مىنمودى با ايشان چه برخوردى‬
‫مىكردى؟ به من گفت‪ :‬همان دروازهاى را كه از آن بيرون رفته بودند‪ ،‬براىشان‬
‫عرضه مىنمودم تا در آن وارد شوند‪ .‬اگر اين كار را انجام مىدادند‪ ،‬از آنها مىپذيرفتم‪،‬‬
‫و اّل آنها را روانه زندان مىساختم‪ .‬اين چنين در الكنز (‪ )79/1‬آمده‪ ،‬و بيهقى (‬
‫‪ )207/8‬نيز آن را بالمعنى روايت كرده است‪.‬‬
‫و نزد مالك و شافعى و عبدالرزاق و ابوعُبَيد در الغريب و بيهقى (ص ‪ )207‬از‬
‫عبدالرحمن قارى روايت است كه گفت‪ :‬مردى از طرف ابوموسى نزد حضرت عمر‬
‫آمد‪ ،‬عمر وى را ازاحوال مردم پرسيد و او خبر آنها را به حضرت عمر رسانيد‪،‬‬
‫بعد از آن حضرت عمر پرسيد‪ :‬آيا خبر جديدى را از شهرهاى دور در دست داريد؟‬
‫پاسخ داد‪ :‬بلى‪ ،‬مردى پس از اسلم آوردنش كافر گرديد‪ ،‬عمر گفت‪ :‬با وى چه كار‬
‫كرديد؟ آن مرد پاسخ داد‪ :‬ما او را گرفتار نموده و گردنش را قطع كرديم‪ ،‬عمر‬
‫گفت‪ :‬چرا وى را سه روز حبس ننموديد و هر روز يك نان به او مىداديد‪ ،‬از وى طلب‬
‫توبه مىكرديد‪ ،‬شايد او توبه مىنمود‪ ،‬و به امر خداوند (جل جلله) بر مىگشت؟! بار‬
‫‪ 1‬هدف از زرد طل و از سفيد نقره است‪ ،‬يعنى به سلمت گرفتن و در صورت ممكن داخل شدن‬
‫دوباره آنها به اسلم از تعلق گرفتن همه طلها و نقرههاى دنيا برايم بهتر بود‪ .‬م‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪63‬‬

‫حيات صحابه‬
‫خدايا‪ ،‬من در آنجا حاضر نبودم‪ ،‬و به اين كار دستور ندادهام و از آن وقتى كه خبرش‬
‫به من رسيد اظهار رضايت مندى ننمودهام!‬
‫سدَّد و ابن عبدالحكم از عمرو بن شعيب از پدرش از پدر بزرگش روايت‬
‫م َ‬
‫و نزد ُ‬
‫است كه گفت‪ :‬عمرو بن العاص با نوشتن نامهاى براى حضرت عمر از وى در‬
‫قبال مردى طالب هدايت شد كه اسلم آورده بود‪ ،‬و بعد كافر شده‪ ،‬بعد از آن اسلم‬
‫آورده و باز كافر شده بود‪ ،‬حتى اين عمل را چندين مرتبه تكرار نموده بود‪ .‬آيا اسلم‬
‫وى را قبول كند و يا خير؟ عمر به او نوشت‪ ،‬كه اسلم وى را تا آن وقت كه خداوند‬
‫(جل جلله) از ايشان قبول مىكند بپذير‪ ،‬اسلم را به وى عرضه كن اگر آن را پذيرفت‬
‫او را رها كن‪ .‬وگرنه سرش را قطع نما‪ .‬اين چنين در الكنز (‪ )79/1‬آمده است‪.‬‬
‫گريه نمودن عمر بر تلش وكوشش يك راهب‬
‫جوْنى روايت نمودهاند كه گفت‪ :‬عمر بر‬
‫بيهقى و ابن المنذر و حاكم از ابوعمران َ‬
‫راهبى گذشت و در آنجا توقف نمود‪ ،‬راهب را صدا كردند و به او گفته شد‪:‬‬
‫اميرالمؤمنين (آمده) است‪ .‬وى بيرون آمد‪ ،‬انسانى بود كه مشكلت ترك دنيا و‬
‫كوشش هايش در چهره او به چشم مىخورد‪ .‬هنگامى كه حضرت عمر وى را ديد‬
‫گريست‪ ،‬به وى گفته شد‪ :‬او نصرانى است‪ ،‬حضرت عمر پاسخ داد‪ :‬اين را دانستم‬
‫ملَه‬
‫ولى من بر وى رحم نموده‪ ،‬و اين قول خداوند (جل جلله) را به ياد آوردم‪( :‬عَا ِ‬
‫ميَه)‪( .‬الغاشيه‪)3- 4 :‬‬
‫حا ِ‬
‫نَا ِ‬
‫صلى نَارا ً َ‬
‫صبَه ت َ ْ‬
‫ترجمه‪« :‬آنها كه پيوسته عمل كرده و خسته شدهاند‪ .‬در آتش سوزان وارد‬
‫مىگردند»‪ .‬و بر تلشها و خستگىهاى وى رحم نمودم‪ ،‬كه عليرغم همه اينها در آتش‬
‫مىباشد‪ .‬اين چنين در كنز العمال (‪ )175/1‬آمده است‪.‬‬
‫دعوت نمودن افراد و اشخاص‪ ،‬و دعوت نمودن پيامبرص ابوبكر صدّيق را‬
‫َ‬
‫حافظ ابوالحسن طرابلسى از عائشه (رضىالل ّه عنها) روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬ابوبكر‬
‫در جستجوى پيامبر ص بيرون رفت ‪ -‬وى در زمان جاهليت رفيق پيامبر ص بود ‪ -‬و‬
‫با وى ملقات نموده به وى گفت‪ :‬اى ابوالقاسم‪ ،‬در مجالس قومت حاضر نمىشوى‪ :‬و‬
‫آنها تو را به عيبگيرى پدران و مادران خود متهم نمودهاند‪ .‬رسول خدا ص فرمود‪:‬‬
‫«من پيامبر خدا هستم‪ ،‬و تو را به سوى خداوند فرا مىخوانم‪ ،‬چون از كلم خود فاغ‬
‫شد ابوبكر اسلم آورد‪ ،‬پيامبر ص در حالى از نزد وى جدا گرديد و به راه افتاد كه‬
‫خ َ‬
‫شبَيْن‪ 1‬خوشتر از پيامبر ص به اسلم آوردن ابوبكر وجود‬
‫هيچ كسى ميان كوههاى ا َ ْ‬
‫َّ‬
‫نداشت‪ .‬ابوبكر نيز حركت نموده‪ ،‬نزد عثمان بن عفان‪ ،‬طلحه بن عبيدالله‪ ،‬زبير بن‬
‫عوام و سعدبن ابى وقاص ن رفت‪ ،‬آنها همه به دين اسلم مشّرف شدند‪ .‬بعد از آن‬
‫فردا نزد عثمان بن مظعون و ابو عبيدبن جراح و عبدالرحمن بن عوف و ابوسلمه بن‬
‫عبدالسد و ارقم بن ابى الرقم ن آمد‪ ،‬و آنها هم درمجموع بر اثر دعوت وى به‬
‫اسلم م ّ‬
‫شرف گرديدند‪ .‬اين چنين در البدايه (‪ )29/3‬آمده است‪.‬‬
‫ابن اسحاق متذكّر شده‪ ،‬كه ابوبكر صدّيق با پيامبر ص ملقات نموده گفت ‪:‬اى‬
‫محمد‪ ،‬آيا چيزى كه قريش مىگويند‪ ،‬راست است‪ ،‬و توخدايان ما را ترك و عقلهاى ما‬
‫را زايل و پدرانمان را تكفير نمودهاى؟ پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬بلى‪ ،‬من پيامبر خدا و‬
‫نبى وى هستم‪ ،‬مرا مبعوث نموده است تا رسالت وى را ابلغ نمايم‪ ،‬تو را به حق به‬
‫سوى خداوند دعوت مىكنم و به خدا سوگند آن حق است‪ .‬اى ابوبكر تو را بسوى‬
‫‪ 1‬دو كوهيست محيط بر مكه‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪64‬‬

‫حيات صحابه‬
‫خداوند واحد و لشريك فرا مىخوانم‪ ،‬و غير از وى كسى را عبادت نكن‪ ،‬و بر طاعت‬
‫ما ابوبكر نه اقرار نمود و نه انكار‪.‬‬
‫وى ملزمت نما‪ ).‬و قرآن را بر وى تلوت نمود‪ ،‬ا ّ‬
‫بعد از آن‪ ،‬وى اسلم آورد‪ ،‬و كفر خود را به بتها اعلن داشت‪ ،‬و همه ضدها و‬
‫شريكهاى خداوند (جل جلله) را كنار گذاشت‪ ،‬و به راست و درستى اسلم اقرار‬
‫نمود‪ ،‬و ابوبكر در حالى برگشت كه مؤمنى صادق و راستكار بود‪ .‬ابن اسحاق‬
‫َ‬
‫مد بن عبد الرحمن بن عبدالل ّه بن حصين تميمى برايم حديث بيان داشت‬
‫مىگويد‪ :‬مح ّ‬
‫كه پيامبر خدا ص گفت‪ :‬هيچ كس را به اسلم دعوت ننمودم‪ ،‬مگر اينكه نزد وى تردد‬
‫و توقف و نظرى وجود داشت‪ ،‬به جز ابوبكر كه وقتى اسلم را به وى يادآور شدم‬
‫‪1‬‬
‫ديگر انتظار و ترديدى در (پذيرش) آن از خود نشان نداد»‪.‬‬
‫م يُنْكَر) «نه اقرار نمود ونه‬
‫م يُقَِّر وَ ل َ ْ‬
‫و اين قول را كه ابن اسحاق ذكر نموده (فَل َ ْ‬
‫انكار»‪ ،‬يك قول منكر است و قابل قبول نيست‪ ،‬چون خود ابن اسحاق و غير وى‬
‫متذكّر شدهاند‪ ،‬كه وى رفيق و همراه پيامبر ص قبل از بعثت بود‪ ،‬و صدق و امانت‪،‬‬
‫حسن صفات و كرم و اخلق پيامبر ص را به درستى مىدانست‪ .‬همه صفت هايى كه‬
‫پيامبر ص را حتّى از دروغ گفتن در مقابل خلق باز مىداشت‪ ،‬پس وى چگونه بر‬
‫خداوند (جل جلله) دروغ مىگفت؟ و به همين سبب است به محض اين كه پيامبر ص‬
‫متذكّر مىشود‪ ،‬كه خداوند (جل جلله) وى را فرستاده است‪ ،‬بدون درنگ و انتظار به‬
‫تصديق نمودن وى مبادرت مىورزد‪ ،‬و در صحيح بخارى از ابودرداء درحديثى كه‬
‫َ‬
‫ميان ابوبكر و عمر (رضىالل ّه عنهما) خصومتى وجود داشت‪ ،‬ثابت شده (كه اين قضيه‬
‫حت ندارد) و در آن حديث آمده‪ :‬پيامبر خدا ص فرموده‪« :‬خداوند (جل جلله) مرا‬
‫ص ّ‬
‫به طرف شما فرستاد‪ ،‬گفتيد‪ :‬دروغ گفتى‪ ،‬ولى ابوبكر گفت‪ :‬راست گفته است‪ .‬و با‬
‫جان ومالش بامن همكارى و مواسات نمود‪ .‬آيا اكنون هم شما رفيقم را مىگذاريد (با‬
‫وى مقاطعه مىكنيد)؟»‪ .‬اين را دو مرتبه تكرار نمود‪ ،‬و بعد از آن ابوبكر ديگر اذيت‬
‫و آزار داده نشد‪ .‬و اين مانند يك نص و دال بر اين است كه وى اوّلين كسى مىباشد‬
‫كه اسلم آورده است‪ .‬اين چنين در البدايه (‪ )26/3- 27‬آمده‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن عمربن الخطاب‬
‫َ‬
‫طبرانى از عبدالل ّه بن مسعود روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬بار‬
‫خدايا اسلم را به عمربن الخطاب و يا به ابوجهل بن هِشام عّزت بخش» خداوند (جل‬
‫جلله) دعاى پيامبرش را در ارتباط با عمر بن الخطاب مورد اجابت قرار داد‪ ،‬و‬
‫اسلم با ايمان آوردن وى تقويت يافت و بتها توسط وى منهدم گرديدند‪ .‬هيثمى (‬
‫‪ )61/9‬مىگويد‪ :‬رجال وى رجال صحيح اند غير مجالد بن سعيد كه‪ ،‬ثقه دانسته شده‬
‫است‪.‬‬
‫مل سختىها‬
‫و نزد طبرانى از حديث ثوبان‪ ...‬حديث را چنان كه در باب صحابه و تح ّ‬
‫درباره سعيد بن زيد و همسرش فاطمه خواهر عمر خواهد آمد‪ ،‬ذكر نموده‪ ،‬و در‬
‫آن آمده‪ :‬پيامبر خدا ص از بازوهاى عمر گرفته و او را تكان داده گفت‪« :‬چه‬
‫مىخواهى؟ و براى چه آمدهاى؟» عمر به وى عرض نمود‪ :‬آنچه را كه به سوى آن‬
‫دعوت مىكنى‪ ،‬برايم عرضه كن‪ ،‬پيامبر ص فرمود‪« :‬گواهى بده كه خداى جز يك‬

‫میگوید‪ :‬محمدبن‬
‫‪ 1‬ضعیف معضل‪ .‬بیهقی در «الدلئل» (‪ ، )1/164‬و ابن الثیر در «أسد الغابة» (‪ : )3/206‬هر دو روایت از طریق ابن اسحاق‪‌ .‬‬
‫عبدالرحمن بن عبدال بن الحصین التمیمی به من حدیث گفت که رسول ال صلی ال علیه وسلم فرمود‪ ...‬و حدیث فوق را ذکر کرد‪ .‬محمد بن عبدالرحمن‬
‫را ابن حبان موثق (ثقه) دانسته و بخاری وی را در «التاریخ» معرفی کرده اما درباره‌ی وی نه جرح و نه تعدیلی ذکر نکرده‪ .‬این محمد از صحابه‬
‫روایت نکرده است و بلکه از عوف بن الحارث از ام سلمة روایت می‌کند‪ .‬نگا‪ :‬سیره‌ی ابن هشام (‪ )1/160‬چاپ دارابن رجب‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪65‬‬

‫حيات صحابه‬
‫در‬

‫مد بنده و پيامبر اوست» عمر‬
‫معبود نيست‪ ،‬و او واحد و بى شريك است‪ ،‬و مح ّ‬
‫‪2‬‬
‫همانجا به اسلم مشّرف گرديده گفت‪ :‬بيرون‪ 1‬مىروم‪.‬‬
‫و نزد نُعَيم در الحليه (‪ )41/1‬از اسلم روايت است كه‪ :‬عمر به ما گفت‪ :‬آيا‬
‫دوست داريد تا داستان اسلم آوردنم را برايتان بازگو كنم؟ گفتيم‪ :‬بلى‪ ،‬وى فرمود‪:‬‬
‫من از جمله شديدترين و سرسختترين دشمنان پيامبر ص بودم‪ ،‬وى افزود‪ :‬در خانه‬
‫نزديك صفا نزد وى آمده‪ ،‬و در پيش رويش نشستم‪ .‬او گريبانم را گرفته گفت‪« :‬اى‬
‫فرزند خطاب مسلمان شو‪ ،‬بارخدايا وى را هدايت فرما»‪ ،‬مىگويد‪ :‬من گفتم‪ :‬گواهى‬
‫مىدهم كه معبود بر حقى جز يك خدا نيست‪ ،‬و گواهى مىدهم كه تو فرستاده خدا‬
‫هستى‪ .‬عمر افزود‪ :‬مسمانان به يكبارگى همه تكبير گفتند‪ ،‬كه صداى تكبير آنها در‬
‫كوچهها و راههاى مكّه شنيده شد‪ ...‬و حديث را متذكّر شده‪ .‬بزار اين را نيز به سياق‬
‫ديگرى چنان كه خواهد آمد روايت كرده است‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن عثمان بن عفان‬
‫مدائنى از عمرو بن عثمان روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬عثمان فرمود نزد خالهام ‪ -‬اروى‬
‫بنت عبدالمطلب ‪ -‬به خاطر عيادتش داخل شدم‪ .‬پيامبر خدا ص نيز به آنجا وارد شد‪،‬‬
‫و من به دقت به طرف وى نگاه كردم ‪ -‬اين هنگامى بود كه شأن وى در آن وقت تا‬
‫اندازهاى بال گرفته بود ‪ -‬او به طرف من روى گردانيده فرمود‪« :‬اى عثمان تو را چه‬
‫جب‬
‫شده؟» پاسخ دادم‪ :‬درباره تو و منزلتت در ميان ما و آنچه بر تو گفته مىشود‪ ،‬تع ّ‬
‫َ‬
‫مىكنم‪ .‬عثمان مىافزايد‪ :‬آن گاه پيامبر خدا ص گفت‪( :‬لاله ال الل ّه) ‪ -‬خدا مىداند كه‬
‫در آن موقع موهاى بدنم برخاست ‪ -‬و بعد از آن گفت‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫(وَفِى ال َّ‬
‫ب ال َّ‬
‫مث ْ َ‬
‫م‬
‫حقٌّ ِ‬
‫هل َ‬
‫س َ‬
‫ما أن ّك ُ ْ‬
‫ل َ‬
‫ض اِن ّ ُ‬
‫س َ‬
‫ماءِ ِرْزقُكُم َو َ‬
‫ما تُوْعَدُون‪ .‬فَوََر ِّ‬
‫ماءِ َوالَْر ِ‬
‫تَنْطِقُون)‪( .‬الذاريات‪)22-23 :‬‬
‫ترجمه‪« :‬روزى شما در آسمان است و آنچه به شما وعده داده مىشود‪ .‬سوگند به‬
‫پروردگار آسمان و زمين كه اين مطلب حق است‪ ،‬همان گونه كه شما سخن‬
‫مىگوييد»‪.‬‬
‫بعد از آن برخاست و بيرون رفت‪ ،‬من نيز به دنبالش بيرون رفتم‪ ،‬او را دريافته و‬
‫اسلم آوردم‪ .‬اين چنين در الستيعاب (‪ )225/4‬آمده است‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن على بن ابى طالب‬
‫ى بن ابى طالب در حالى آمد كه آنها ‪ -‬يعنى پيامبر‬
‫ابن اسحاق متذكّر‬
‫شده كه عل ّ‬
‫َّ‬
‫ص و خديجه (رضىالله عنها) ‪ -‬نماز مىخواندند‪ ،‬حضرت على پرسيد‪ :‬اى محمد‪ ،‬اين‬
‫چيست؟ پيامبر ص به وى پاسخ داد‪« :‬دين خداوند دينى كه آن را براى خود برگزيده و‬
‫پيامبرانش را به آن مبعوث نموده است‪ ،‬بنابراين من تو را به سوى خداوند واحد و‬
‫بى شريك‪ ،‬و به عبادت وى و به انكار نمودن لت و عزى دعوت مىكنم»‪ ،‬حضرت‬
‫على اظهار داشت‪ :‬اين چيزى است كه من آن را قبل از امروز نشنيده بودم‪ ،‬و من‬
‫در كارى تا آن وقت تصميم قاطع نمىگيرم كه ابوطالب را از آن آگاه نساخته باشم (و‬
‫همراهش صحبت نكنم)‪ ،‬اينجا بود كه پيامبر ص نپسنديد كه قبل از علنى نمودن‬
‫دعوتش راز وى افشا گردد‪ ،‬لذا به على فرمود‪« :‬اى على‪ ،‬اگر اسلم نمىآورى اين‬
‫‪ 1‬منظور آنست كه به سوى مردم بيرون مىروم و آنان را به خداى واحد دعوت مىكنم‪.‬‬
‫‪ 2‬داستان اسلم عمر و خواهر و شوهر خواهرش از تمام طرق آن ضعیف است‪ .‬این داستان از ثوبان و انس و اسلم مولی عمر از عمر و همچنین ابن‬
‫عباس از عمر روایت شده و هیچکدام از طرق آن خالی از راویان متروک یا ضعیف نیست‪ .‬ذهبی در «المیزان» (‪ )3/375‬حکم به منکر بودن آن داده‬
‫سیرهی ابن هشام (‪ )1/214‬چاپ دار ابن رجب‪.‬‬
‫‌‬
‫است‪ .‬نگا‪:‬‬

‫جلد اول‬

‫‪66‬‬

‫حيات صحابه‬
‫راز را پوشيده دار»‪ .‬حضرت على آن شب توقف نمود‪ ،‬بعد از آن‪ ،‬خداوند (جل جلله)‬
‫اسلم را در قلبش انداخت و صبحگاه همان شب به طرف پيامبر ص آمد تا اين كه‬
‫مد چه چيز را براى من عرضه نمودى؟‬
‫نزد رسول خدا ص رسيد و گفت‪ :‬اى مح ّ‬
‫پيامبر ص به او گفت‪« :‬گواهى بده كه معبودى جز يك خدا نيست‪ ،‬و او واحد و بى‬
‫شريك است‪ ،‬و لت و عزى را انكار كن و از شريكها و ضدهاى خداوند برائت حاصل‬
‫نما»‪ ،‬حضرت على اين عمل را انجام داده و اسلم آورد‪ .‬وى به صورت مخفى از‬
‫پدرش‪ ،‬ارتباط خود را با پيامبر ص ادامه داد‪ ،‬و اسلم خود را آشكار ننموده آن را‬
‫پنهان نگه داشت‪ 1.‬اين چنين در البدايه (‪ )24/3‬آمده است‪.‬‬
‫حبَّه عَُرنى روايت است كه گفت‪ :‬حضرت على را ديدم كه‬
‫و نزد احمد و غير وى از َ‬
‫بر منبر مىخنديد‪ ،‬و او را قبل ازين نديده بودم كه از آن زيادتر خنديده باشد‪ ،‬حتّى كه‬
‫داندانهاى پسينش در آن خنده نمايان گرديد‪ .‬بعد از آن فرمود‪ :‬قول ابوطالب را به ياد‬
‫آوردم‪ ،‬ابوطالب در حالى بر ما ظاهر گرديد‪ ،‬كه من با پيامبر خدا ص هر دوى ما در‬
‫بطن نخله‪ 2‬نماز مىخوانديم‪ .‬پرسيد‪ :‬اى برادر زادهام چه مىكنيد؟ پيامبر خدا ص او را‬
‫ما ابوطالب پاسخ داد‪ :‬اين عملى را كه شما انجام‬
‫به سوى اسلم دعوت نمود‪ ،‬ا ّ‬
‫مىدهيد در آن هيچ اشكالى وجود ندارد وليكن هرگز مرا به بلند كردن مقعدم وادار‬
‫جب به اين قول پدرش خنديد‪ ،‬و سپس فرمود‪ :‬بار خدايا‪،‬‬
‫نكنيد‪ 3.‬حضرت على با تع ّ‬
‫من هيچ بندهاى از اين امت را نمىشناسم كه تو را قبل از من غير از پيامبر تو عبادت‬
‫نموده باشد ‪ -‬اين گفته خود را سه مرتبه تكرار نمود ‪ -‬و من هفت روز‪ 4‬قبل از اين كه‬
‫مردم نماز بخوانند‪ ،‬نماز خواندم‪ .‬هيثمى (‪ )102/9‬مىگويد‪ :‬اين را احمد و ابويعلى به‬
‫اختصار روايت كردهاند‪ ،‬و بزار و طبرانى آن را در الوسط روايت نمودهاند و اسناد‬
‫آن حسن مىباشد‪.‬‬
‫سه‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن عمرو بن عَب َ َ‬
‫َ‬
‫احمد (‪ )112/4‬از شداد بن عبدالل ّه روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬ابو امامه فرمود‪ :‬اى‬
‫عمروبن عبسه روى چه انگيزهاى مدّعى مىشوى كه تو ربع ‪( -‬چهارم جزء) ‪ -‬اسلم‬
‫هستى؟‪ 5‬پاسخ داد‪ :‬من در جاهليت مردم را در گمراهى مىديدم و بتها را چيزى‬
‫نمىپنداشتم‪ ،‬سپس از مردى در مكّه شنيدم كه خبرهايى را توأم با احاديثى بيان‬
‫مىكند‪ ،‬بنابر آن بر شتر خود سوار شدم تا اين كه به مكّه آمدم‪ ،‬و رسول خدا ص را‬
‫دريافتم كه در خفاست‪ ،‬و قومش بر وى مسلّط هستند‪ .‬آنگاه من به آهستگى و‬
‫مخفيانه نزدش وارد شده به وى گفتم‪ :‬تو كيستى؟ در پاسخ به من فرمود‪« :‬من نبى‬
‫خدا هستم» بعد پرسيدم‪ :‬نبى خدا چيست؟ گفت‪« :‬فرستاده خدا» مىگويد‪ :‬پرسيدم‪:‬‬
‫آيا تو را خداوند فرستاده است؟ پاسخ داد‪« :‬بلى» گفتم‪ :‬خداوند (جل جلله) تو را به‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬ابن اسحاق آن را بدون سند آورده است‪ .‬بیهقی آن را با سند خود در «الدلئل» (‪ )2/161‬روایت کرده است‪ .‬ابن هشام این روایت را نه در‬
‫داستان اسلم خدیجه و نه در داستان اسلم علی ذکر نکرده است‪ .‬نگا‪ :‬السیرة النبویة (‪.)159-1/157‬‬

‫‪ 2‬نام جايى است در مكه‪.‬‬
‫‪ 3‬منظورش سجده است گويى كه اين را عيب پنداشت‪ ،‬زيرا در حالت سجده نمودن مقعد بلند‬
‫مىگردد‪.‬‬
‫‪ 4‬در حديث سبعا ً «هفت» به صورت مطلق ذكر شده‪ ،‬و هدف از آن دقيقا ً معلوم نمىباشد‪ ،‬كه هفت‬
‫روز است‪ ،‬هفت مرتبه است‪ ،‬و يا چيزى ديگرى‪ ،‬به هر صورت ما با مراجعه به علماء هفت روز را‬
‫َ‬
‫انتخاب نموديم‪ .‬م‪ .‬والل ّه اعلم‪.‬‬
‫‪ 5‬هدف از چهارم جزء اسلم در اينجا‪ ،‬چهارمين شخص در اسلم مىباشد‪ ،‬و عمرو بن عبسه اين را‬
‫به خاطرى ميگويد‪ ،‬كه هنگامى وى نزد رسول خدا ص داخل گرديد‪ ،‬او را نزد دو تن يافت ابوبكر‬
‫و آزاد كردهاش حضرت بلل و به اين صورت وى چهارم آنها گرديد‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪67‬‬

‫حيات صحابه‬
‫چه چيز فرستاده است؟ گفت‪« :‬به اينكه خداوند يكتا و يگانه شمرده شود‪ ،‬و چيزى‬
‫براى وى شريك قرار نگيرد‪ ،‬و بتها شكسته شود و صله رحم صورت بگيرد» از وى‬
‫جويا شدم‪ :‬در اين كار با تو كيست؟ فرمود‪« :‬يك آزاد ‪ -‬و يك غلم» ‪ -‬و يا غلم و آزاد‬
‫كه در آن موقع ابوبكر بن ابى قحافه و بلل آزاد كرده ابوبكر با وى بودند‪ .‬به او‬
‫گفتم‪ :‬من از تو پيروى مىكنم‪ ،‬پيامبر ص گفت‪« :‬تو اين كار را امروز نمىتوانى انجام‬
‫دهى‪ ،‬دوباره به سوى اهل خود برگرد و هرگاه شنيدى كه من غلبه يافتهام‪ ،‬آنگاه به‬
‫من بپيوند»‪ ،‬گويد‪ :‬در حالى كه اسلم آورده بودم‪ ،‬به اهل خود بازگشت نمودم‪.‬‬
‫بعد پيامبر خدا ص به طرف مدينه هجرت نمود‪ ،‬من اخبار وى را هميشه تعقيب‬
‫نموده و پيگيرى مىكردم تا اين كه قافله كوچكى از شتر سواران از مدينه آمدند‪ ،‬از‬
‫آنها پرسيدم‪ :‬آن مكّى كه نزدتان آمده چگونه است؟ گفتند‪ :‬قومش خواستند تا او را‬
‫به قتل رسانند‪ ،‬ولى از انجام اين كار عاجز شدند‪ ،‬و ميان او و ايشان حايلى واقع شد‬
‫(كه آنها را از انجام اين عمل باز داشت)‪ ،‬و ما مدينه را درحالى پشت سر گذاشتيم‪،‬‬
‫كه مردم به سرعت طرف وى مىشتافتند‪ ،‬عمروبن عبسه گويد‪ :‬من شتر خود را‬
‫سوار شدم تا اين كه به مدينه آمده‪ ،‬و نزدش وارد گرديده گفتم‪ :‬اى پيامبر خدا ص آيا‬
‫مرا مىشناسى؟ فرمود‪« :‬بلى آيا تو همان كسى نيستى كه در مكّه نزدم آمدى؟ وى‬
‫گويد‪ :‬جواب دادم بلى‪ ،‬بعد از آن عرض نمودم‪ :‬اى پيامبر خدا‪ ،‬آنچه را خداوند به تو‬
‫آموخته و من آن را نمىدانم‪ ،‬آن را به من بياموز‪ ...‬و حديث را مفصل متذكّر شده‪ 1.‬و‬
‫همچنين اين حديث را ابن سعد (‪ )158/4‬از عمرو بن عبسه به صورت طويلتر روايت‬
‫كرده‪ .‬احمد (‪ )111/4‬نيز اين حديث را از ابوامامه از عمروبن عبسه روايت نموده ‪...‬‬
‫و حديث را متذكّر شده و در آن آمده‪ :‬گفتم‪ :‬خداوند تو را به چه خاطر فرستاده‬
‫است؟ وى گفت‪« :‬به خاطر اين كه صله رحم ميان مردم احيا گردد‪ ،‬و از ريختن‬
‫خونها جلوگيرى به عمل آيد‪ ،‬و امنيّت راهها تأمين شود و بتها شكسته شود‪ ،‬و خداوند‬
‫به وحدانيتش عبادت شود‪ ،‬و با وى هيچ چيزى شريك گردانيده نشود» من به نوبه‬
‫خود عرض نمودم‪ :‬خداوند (جل جلله) تو را به چيز بهترى مبعوث گردانيده‪ ،‬و تو را‬
‫گواه مىگيرم كه به تو ايمان آوردم‪ ،‬و تو را تصديق نمودم‪ ،‬آيا با تو اينجا باشم و يا‬
‫هدايت ديگرى عنايت مىفرمايى؟ پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬بد بينى مردم را در مقابل‬
‫آنچه من به آن مبعوث شدهام خود مىبينى‪ ،‬در ميان اهل خود بمان‪ ،‬و چون شنيدى كه‬
‫من به جاى ديگرى (يعنى پناه گاه ديگرى) خارج شدهام آن وقت نزدم بيا»‪ 2.‬اين را‬
‫همچنان مسلم‪ 3‬و طبرانى و ابونعيم‪ ،‬چنان كه در الصابه (‪ )6/3‬آمده‪ ،‬روايت‬
‫نمودهاند‪ ،‬و ابن عبدالبر آن را در الستيعاب (‪ )500/2‬از طريق ابوامامه به طولش‬
‫روايت نموده‪ ،‬و ابونعيم اين حديث را در دلئل النبوه (ص‪ )86:‬نيز روايت كرده است‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن خالد بن سعيد بن العاص‬
‫َّ‬
‫مد بن عبدالله بن‬
‫مد بن خالد بن زبير از پدرش ‪ -‬و يا از مح ّ‬
‫بيهقى از جعفر بن مح ّ‬
‫عمرو بن عثمان ‪ -‬روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬خالدبن سعيد بن العاص در اسلم خيلى‬
‫سابقه داشت و پيش از همه برادران خود اسلم آورده بود‪ .‬ابتداى اسلمش چنين‬
‫بود‪ :‬وى در خواب ديد كه دركناره آتشى ايستاده شده است‪ - ...‬در وصف وسعتش‬
‫چنان مبالغه نمود كه خدا مىداند ‪ -‬در خواب مىبيند كه گويا پدرش او رادر آن آتش‬
‫مىاندازد‪ ،‬و پيامبر خداص را در حالى مىبيند كه از تهيگاه وى (جاى بستن ازار) گرفته‬
‫‪ 1‬صحیح‪ .‬احمد (‪ )4/112‬و ابن سعد (‪.)4/185‬‬
‫‪ 2‬صحیح‪ .‬احمد (‪.)4/11‬‬
‫‪ 3‬مسلم (‪.)1898‬‬

‫جلد اول‬

‫‪68‬‬

‫حيات صحابه‬
‫تا در آتش نيفتد‪ .‬از خواب خود با ترس و هراس برخاسته گفت‪ :‬به خدا سوگند ياد‬
‫مىكنم كه اين خواب حق است‪ .‬او با ابوبكر بن ابى قحافه برخورد و خواب خود را‬
‫برايش بازگو كرد‪ .‬ابوبكر به او گفت‪ :‬برايت اراده خير و خوبى شده است‪ .‬اين‬
‫پيامبر خداست‪ ،‬از وى پيروى كن‪ ،‬و تو او را به زودى پيروى مىنمايى و با وى به‬
‫ما پدرت در‬
‫اسلم مشّرف مىشوى‪ ،‬و اسلم‪ ،‬تو را از افتادن در آن آتش باز مىدارد‪ ،‬ا ّ‬
‫آن افتاده است (و از اهل آن آتش مىباشد)‪ ،‬وى پيامبر ص را در حالى ملقات نمود‬
‫‪1‬‬
‫مد تو براى چه دعوت مىكنى؟ پيامبر‬
‫كه در اجياد تشريف داشت‪ .‬خالد پرسيد‪ ،‬اى مح ّ‬
‫مد ص بنده و‬
‫ص فرمود‪« :‬من تو را به سوى خداوند واحد و ل شريك و اين كه مح ّ‬
‫فرستاده اوست دعوت مىكنم و تو را فرا مىخوانم تا از عبادت سنگى كه نه مىشنود‪،‬‬
‫نه ضرر مىرساند‪ ،‬نه مىبيند‪ ،‬نه نفع مىرساند و نه هم كسى را كه آن را عبادت نموده‬
‫از كسى كه وى را عبادت نمىكند‪ ،‬مىشناسد‪ ،‬اجتناب و خوددارى كنى»‪ .‬خالد گفت‪:‬‬
‫پس من گواهى مىدهم كه معبودى جز يك خدا وجود ندارد‪ ،‬و گواهى مىدهم كه تو‬
‫رسول خدا هستى‪ ،‬و پيامبر خدا ص به اسلم وى مسرور و شادمان گرديد‪.‬‬
‫خالد مدّتى ناپديد گرديد‪ ،‬و پدرش از موضوع اسلم آوردن او آگاه گرديد‪ ،‬به اين لحاظ‬
‫دنبال وى كسى را فرستاد‪ ،‬و خالد آورده شد‪ ،‬پدرش او را شديدا ً توبيخ و ملمت‬
‫نموده و با چوبى كه در دست داشت او را مورد ضرب و شتم قرار داد تا اين كه‬
‫همان چوب را بر سرش شكستاند و گفت به خدا سوگند‪ ،‬ديگر به تو نان نمىدهم‪.‬‬
‫حضرت خالد پاسخ داد‪ ،‬اگر تو به من نان ندهى خداوند (جل جلله) آن قدر روزى و‬
‫رزق مىدهد كه با آن زندگى كنم‪ ،‬و به سوى پيامبر خدا ص برگشت و هميشه ملزمت‬
‫پيامبر خدا ص را مىنمود و با وى همراهى مىكرد‪ 2.‬اين چنين در البدايه (‪ )32/3‬آمده‬
‫است‪.‬‬
‫‪3‬‬
‫مد بن‬
‫اين حديث را حاكم در المستدرك (‪ )248/3‬از طريق واقدى از جعفربن مح ّ‬
‫َ‬
‫مد بن عبدالل ّه بن عمروبن عثمان روايت نموده‪ ...‬حديث را متذكّر‬
‫خالد بن زبير از مح ّ‬
‫شده و در حديث وى آمده‪ :‬پدرش در جستجوى وى آن عده از فرزندانش را كه‬
‫اسلم نياورده بودند‪ ،‬با موليش رافع همراه نمود‪ ،‬و آنها خالد را دريافته نزد پدرش ‪-‬‬
‫حيْحزه ‪ -‬احضار نمودند پدرش او را توبيخ و ملمت نموده و با چوبى كه در دست‬
‫ابا ا ُ َ‬
‫داشت او را مورد ضرب و شتم قرار داد تا اين كه آن چوب را بر شكستاند‪ ،‬بعد از آن‬
‫مد را نمودى‪ ،‬درحالى كه خودت مخالفت قومش را با وى و آن همه‬
‫پرسيد‪ :‬پيروى مح ّ‬
‫عيبى را كه در قبال خدايان آنها و پدران و گذشتگان شان با خود آورده است‪،‬‬
‫مىبينى؟ خالد جواب داد‪ :‬به خدا سوگند‪ ،‬وى راست گفته است و من پيروى وى را‬
‫حه ‪ -‬غضبناك شده و او را دشنام داده گفت‪ :‬اى رذيل احمق‬
‫حي ْ َ‬
‫نمودهام‪ ،‬پدرش ‪ -‬ابوا ُ َ‬
‫هر جايى كه مىخواهى برو‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬ديگر به تو نان نمىدهم‪ .‬خالد فرمود‪ :‬اگر‬
‫تو به من ندادى‪ ،‬خداوند (جل جلله) به من آن قدر رزق مىدهد كه با آن زندگى كنم‪.‬‬
‫(به اين صورت) خالد را بيرون ساخته و به پسران خود دستور داد‪ :‬هيچ يكى از شما‬
‫با وى صحبت ننمايد‪ .‬اگر صحبت كرد با وى همان عملى را انجام مىدهم كه با خالد‬
‫انجام دادم‪ .‬خالد پس ازين واقعه به طرف پيامبر ص برگشت و هميشه ملزمت او را‬
‫‪4‬‬
‫نموده و با وى مىبود‪.‬‬
‫‪ 1‬نام جايى است در مكه‪.‬‬
‫‪ 2‬بیهقی در «الدلئل» (‪ .)173-2/172‬چاپ دار الریان‪.‬‬
‫‪ 3‬واقدی‪ :‬وی محمد بن عمر واقدی است که متروک است‪ .‬نگا‪ :‬التقریب (‪ )2/194‬در سند بیهقی واقدی وجود ندارد‪.‬‬
‫‪ 4‬بسیار ضعیف‪ .‬حاکم (‪ ، )3/248‬و ابن سعد در «الطبقات» (‪ ، )4/94‬و ابن عبدالبر در «الستیعاب» (‪ ، )1/401‬در سند همه‌ی اینها واقدی که متروک‬
‫است وجود دارد‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪69‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫مد بن عبدالل ّه مانند اين را به‬
‫مد از مح ّ‬
‫ابن سعد (‪ )94/4‬ازواقدى از جعفربن مح ّ‬
‫صورت طولنىترى روايت نموده‪ .‬و همچنين اين را در الستيعاب (‪ )401/1‬از طريق‬
‫واقدى ذكر نموده‪ ،‬و در آن افزوده است‪ :‬و از نزد پدرش در نواحى مكّه ناپديد گرديد‪،‬‬
‫تا اين كه اصحاب پيامبر ص به طرف سرزمين حبشه براى دومين بار هجرت كردند‪،‬‬
‫اولين كسى بود كه به آن طرف هجرت نمود‪.‬‬
‫و خالد ّ‬
‫و حاكم (‪ )349/3‬همچنان از خالد بن سعيد روايت نموده‪ ،‬كه سعيد بن العاص بن‬
‫اميّه مريض گرديد و گفت‪ :‬اگر خداوند مرا از اين مريضيم بلند نمود و شفا يافتم‪،‬‬
‫خداى ابن ابى كَب ْ َ‬
‫شه‪( 1‬بچه پدر قُوچ) در سرزمين مكّه ابدا ً ديگر عبادت نخواهد شد‪.‬‬
‫خالدبن سعيد در آن وقت فرمود‪ :‬بار خدايا‪ ،‬ديگر وى را از جايش بلند مكن‪ ،‬و او با‬
‫همان مريضيش مرد‪ .‬اين را بدين صورت ابن سعد نيز (‪ )95/4‬روايت كرده است‪.‬‬
‫ضماد‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن ِ‬
‫َّ‬
‫ضماد به مكهّ‬
‫مسلم و بيهقى از ابن عبّاس (رضىالله عنهما) روايت نمودهاند كه گفت‪ِ :‬‬
‫آمد ‪ -‬وى مردى است از اَزد ِ َ‬
‫شنُوءَه ‪ -‬وى بعضى بادها را دم مىانداخت‪ ،‬و از بى عقلن‬
‫مد ص ديوانه است‪ ،‬ضماد پرسيد‪ :‬اين مرد‬
‫و احمقان اهل مكّه شنيد كه مىگفتند‪ :‬مح ّ‬
‫مد ص‬
‫در كجاست؟ شايد خداوند وى را به دست من شفا بدهد‪ .‬وى مىافزايد با مح ّ‬
‫ملقات نموده به او گفتم‪ :‬من اين بادها را دم مىاندازم‪ ،‬و خداوند كسى را كه بخواهد‬
‫به دست من شفا مىدهد‪ ،‬پس عجله كن (كه تو را تداوى نمايم)‪ ،‬حضرت ص فرمود‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ض َّ‬
‫(ا ِ َّ‬
‫ضل ِ ْ‬
‫ه‪،‬‬
‫ح‬
‫م ِ‬
‫ن يَهْدِ ِ‬
‫ن يُ ْ‬
‫مدَلِل ّهِ ن َ ْ‬
‫ن ال َ‬
‫مدُهُ وَ ن َ ْ‬
‫ل فََل هَادِىَ ل َ ُ‬
‫ه وَ َ‬
‫ل لَ ُ‬
‫ه فََل ُ‬
‫هالل ّ ُ‬
‫ه‪َ ،‬‬
‫ستَعِيْن ُ ُ‬
‫َ‬
‫ح ْ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫أَ ْ‬
‫حدَهُ َل َ‬
‫ه)‪.‬‬
‫شهَد ُ أ ْ‬
‫ه َو ْ‬
‫ه اِّلالل ّ ُ‬
‫ن َل اِل َ‬
‫شرِيْك ل َ ُ‬
‫«حمد و ستايش همه براى خداوند (جل جلله) است‪ ،‬او را مىستاييم و از وى كمك و‬
‫استعانت مىجوييم‪ ،‬كسى را كه خداوند (جل جلله) هدايت نمايد‪ ،‬او را ديگر گمراه‬
‫كنندهاى نيست‪ ،‬و كسى را كه گمراه كند او را هدايت كنندهاى نيست‪ ،‬گواهى مىدهم‬
‫كه معبودى جز خداى واحد و ل شريك وجود ندارد»‪ .‬اين را پيامبر ص سه مرتبه تكرار‬
‫نمود‪ ،‬ضماد گفت‪ :‬به خدا سوگند‪ ،‬من قول كاهنان‪ ،‬ساحران و شعرا را شنيدهام‪،‬‬
‫ولى مثل اين كلمات را نشنيدم‪ .‬بيا دستت را بياور تا همراهت بر اسلم بيعت نمايم‪.‬‬
‫پيامبر ص همراهش بيعت نمود‪ ،‬و فرمود‪ :‬اين بيعت براى قوم تو نيز هست‪ ،‬ضماد‬
‫پاسخ داد‪ :‬آرى‪ ،‬براى قومم هم باشد‪( ،‬و من آن را قبول دارم‪ .‬مدّتى بعد) پيامبر خدا‬
‫ص ارتشى را فرستاد و آنها بر قوم ضماد عبور نمودند‪ .‬امير سريه براى افراد خود‬
‫گفت‪ :‬آيا ازين قوم چيزى را گرفتهايد؟ مردى از ميان آنها جواب داد‪ :‬من از آنها يك‬
‫مشك آب را با خود برداشتهام‪ ،‬امير ارتش دستور داد‪ :‬آن را دوباره مسترد كن‪ ،‬چون‬
‫آنها قوم ضماد هستند‪ .‬و در روايتى آمده‪ :‬ضماد به او گفت‪ :‬اين كلماتت را برايم‬
‫تكرار كن‪ ،‬چون آنها در نهايت درجه بلغت قرار دارند‪ 2.‬اين چنين در البدايه (‪)36/3‬‬
‫آمده است‪.‬‬
‫َ‬
‫سد ّد درمسند خود‪ ،‬چنان كه در الِصابه (‪)210/2‬‬
‫م َ‬
‫اين راهمچنان نسائى‪ ،‬بغوى و ُ‬
‫آمده‪ ،‬روايت نمودهاند‪ .‬و ابونُعَيم اين حديث را در دلئل النبوه (ص ‪ )77‬از طريق‬
‫سلِيْط از پدرش از عبدالرحمن عَدَوِى برايم حديث‬
‫مد بن َ‬
‫واقدى روايت كرده كه‪ :‬مح ّ‬
‫بيان نموده فرمود‪ :‬ضماد چنين حكايت نمود‪ :‬جهت اداى عمره وارد مكّه شدم‪ ،‬و در‬
‫ميَّه بن خلف نيز اشتراك‬
‫مجلسى نشستم كه در آن ابوجهل‪ ،‬عُتْبه بن ربيعه و ا ُ َ‬
‫‪ 1‬ابى كبشه نام شوهر حليمه سعديه مادر رضاعى پيامبر خدا ص بود‪ ،‬و مشركين به عنوان استهزاء‬
‫براى پيامبر خدا‪ ،‬ابن ابى كبشه مىگفتند‪ .‬م‪.‬‬
‫‪ 2‬مسلم در کتاب فضائل (‪ )2473‬و احمد (‪ ، )175-5/174‬و ابن ماجه (‪ ، )1893‬و نسائی (‪.)6/89‬‬

‫جلد اول‬

‫‪70‬‬

‫حيات صحابه‬
‫داشتند‪ .‬ابوجهل گفت‪ :‬اين همان مردى است كه وحدت ما را از هم گسست‪ :‬عقلهاى‬
‫ما را سبك خوانده‪ ،‬و گذشتههاى ما را گمراه ناميد‪ ،‬و بر خدايان ما عيب گرفت‪ .‬اميّه‬
‫به دنبال صحبت وى افزود‪ :‬اين مرد بدون هيچ ترديدى ديوانه است‪ .‬ضماد مىگويد‪:‬‬
‫سخن وى در قلب من نشست و با خود گفتم‪ :‬من مردى هستم كه باد زدگىها را‬
‫معالجه مىكنم‪ ،‬از آن مجلس برخاسته‪ ،‬و در طلب پيامبر خدا ص بيرون رفتم‪ ،‬اتّفاقاً‬
‫وى را در آن روز نيافتم‪ ،‬تا اين كه فردا شد‪ ،‬چون فرداى آن روز آمدم او را در پشت‬
‫مقام (ابراهيم عليه السلم) دريافتم كه نماز مىخواند‪ .‬آنجا نشستم تا اين كه از نماز‬
‫خود فارغ گرديد‪ .‬به او گفتم‪ :‬اى فرزند عبدالمطلب! او روى خود را به طرف من‬
‫گردانيده پرسيد‪« :‬چه مىخواهى؟»‪ ،‬گفتم‪ :‬من مبتليان به باد‪ 1‬را معالجه مىكنم اگر‬
‫خواسته باشى تو را نيز مداوا مىنمايم‪ ،‬و تو اين بيمارى خود را آنقدر بزرگ مپندار‪،‬‬
‫من آنهايى را كه مريضى شان از مريضى تو خيلى شديدتر بود معالجه نمودم و آنها‬
‫بر اثر تداوى من تندرست شدند‪ ،‬و از قومت شنيدم كه در ارتباط تو خصلتهاى بدى را‬
‫متذكّر مىشوند‪ ،‬چون سبك دانستن عقلهاى آنها‪ ،‬پراكنده ساختن جماعت شان‪ ،‬گمراه‬
‫دانستن مردگان آنها‪ ،‬و بالخره خردهگيرى و عيبجويى خدايانشان‪ .‬با شنيدن اين‬
‫خردهگيرىهايت نسبت به آنها گفتم‪ :‬اين كار را جز آن كسى كه جنزده يا ديوانه باشد‪،‬‬
‫مدُلِلهِ‬
‫ديگرى انجام نمىدهد‪ .‬بعد (از اتمام صحبتهاى وى) پيامبر خدا ص فرمود‪( :‬اَل ْ َ‬
‫ح ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ض َّ‬
‫ه فََلَ‬
‫ن بِهِ وَ أَتَوَك َّ ُ‬
‫م ِ‬
‫ه َو أؤْ ِ‬
‫ن يُ ْ‬
‫أ ْ‬
‫مدُهُ َو أ ْ‬
‫ضلِل ْ ُ‬
‫هو َ‬
‫ل لَ ُ‬
‫ه فل ُ‬
‫ن يَهْدِهِالل ّ ُ‬
‫ل عَلَيْهِ‪َ ،‬‬
‫ستَعِيْن ُ ُ‬
‫ح َ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫م ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫شهَد ُ ا َّ‬
‫شرِي ْ َ‬
‫ح ّّ‬
‫ه‪َ ،‬و أ ْ‬
‫ه‪ ،‬وَ أ ْ‬
‫حدَهُ ل َ َ‬
‫سوْله)‪.‬‬
‫م َ‬
‫شهَد ُ ا ْ‬
‫ه وَ ْ‬
‫مد ً عَبْدُهُ وَ َر ُ‬
‫ن ُ‬
‫ن لاِل َهاِل ّالل ُ‬
‫كل ُ‬
‫دى ل ُ‬
‫هَا ِ َ‬
‫ترجمه‪« :‬ستايش خاص براى خداوند (جل جلله) است‪ ،‬او را مىستايم و از وى كم و‬
‫استعانت مىجويم‪ ،‬و بر وى ايمان آوردهام‪ ،‬و بر تو توكّل مىكنم‪ ،‬كسى را كه خداوند‬
‫(جل جلله) هدايت و راهنمايى كند او را گمراه كنندهاى نيست‪ ،‬و كسى را كه خداوند‬
‫(جل جلله) گمراه نمايد‪ ،‬او را ديگر هدايتكنندهاى نمىباشد‪ ،‬و من گواهى مىدهم كه‬
‫مد ص بنده و‬
‫معبودى جز خداى واحد و ل شريك وجود ندارد و گواهى مىدهم كه مح ّ‬
‫فرستاده اوست»‪ .‬ضماد مىگويد‪ :‬كلمى را شنيدم كه بهتر از آن هرگز نشنيده بودم‪،‬‬
‫از وى خواستم تا آن را برايم تكرار نمايد‪ ،‬و پيامبر ص آن را دوباره برايم خواند‪ ،‬بعد‬
‫از آن پرسيدم‪ :‬تو به چه چيز دعوت مىكنى؟ پيامبر ص پاسخ داد‪« :‬به سوى اين كه به‬
‫خداوند واحد و ل شريك ايمان بياورى‪ ،‬و بتها را از گردنت بيرون اندازى‪ ،‬و گواهى‬
‫بدهى كه من پيامر خدا هستم»‪ .‬به او گفتم‪ :‬اگر من اين كار را انجام دهم در بدل آن‬
‫برايم چه پاداشى است؟ پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬براى تو جنّت است»‪ ،‬من آن گاه‬
‫گفتم‪ :‬گواهى مىدهم كه معبود بر حقى جز خداوند واحد و ل شريك وجود ندارد‪ ،‬و بتها‬
‫را از گردن خود كشيده و بيزاريم را از آنها اعلم مىكنم‪ ،‬و گواهى مىدهم كه تو بنده و‬
‫پيامبر خدا هستى‪ .‬بعد از آن مدّتى را با پيامبر ص سپرى نمودم‪ ،‬تا اين كه سورههاى‬
‫زيادى از قرآن فرا گرفتم‪ ،‬سپس به سوى قوم خود باَگشتم‪.‬‬
‫َ‬
‫عبدالل ّه بن عبدالرحمن عدوى مىگويد‪ :‬پيامبر ص سريهاى را تحت امارت على ابن‬
‫ابى طالب روان نمود‪ ،‬و آنها بيست شتر را از جايى با خود برداشتند‪ ،‬به على بن‬
‫ابى طالب خبر رسيد كه اين مردم از قوم ضماد هستند‪ ،‬در حال حضرت على‬
‫‪2‬‬
‫هدايت داده فرمود‪ :‬شترها را به آنان مسترد كنيد‪ ،‬و شترها دوباره برگردانده شدند‪.‬‬
‫َ‬
‫عمران (رضىالل ّه عنهما)‬
‫صيْن پدر ِ‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن ُ‬
‫ح َ‬
‫‪ 1‬هدف ازين گفته وى نوعى از ديوانگى است كه بر اثر جن زدگى و يا بعضي تأثيرات چون بادهاى‬
‫معمول و خللهاى دماغى به وجود مىآيد‪.‬‬
‫‪ 2‬بسیار ضعیف‪ .‬ابونعیم در «الدلئل» (‪ ، )77‬در سند آن واقدی که متروک است وجود دارد‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪71‬‬

‫حيات صحابه‬
‫مد بن عمران بن حصين روايت‬
‫ابن ُ‬
‫مه از ِ‬
‫عمران بن خالد بن طليق بن مح ّ‬
‫خَزي ْ َ‬
‫نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پدرم از پدرش و او از پدر بزرگش به من خبر داد كه‪ :‬قريش نزد‬
‫صين آمدند ‪ -‬آنها وى را تعظيم مىنمودند ‪ -‬به او گفتند‪ :‬از طرف ما با اين مرد ‪-‬‬
‫ُ‬
‫ح َ‬
‫(حضرت پيامبر ص) صحبت كن‪ ،‬چون وى خدايان ما را به بدى ياد نموده‪ ،‬آنها را‬
‫دشنام مىدهد‪ ،‬قريشىها با وى آمدند و نزديك دروازه پيامبر ص نشستند‪ .‬پيامبر خدا‬
‫ص هنگام تشريف آورى حصين فرمود‪« :‬براى شيخ جايى خالى كنيد» ‪ -‬پيامبر ص اين‬
‫صين) و بقيه اصحاب وى در كنارش حضور‬
‫را در حالى گفت‪ :‬كه عمران (پسر ُ‬
‫ح َ‬
‫داشتند ‪ -‬آن گاه حصين گفت‪ :‬اين چه خبر است كه از تو به ما مىرسد‪ ،‬خدايان ما را‬
‫دشنام داده آنها را به بدى ياد مىكنى‪ ،‬در حالى كه پدرت عاقل‪ ،‬متديّن به دين‬
‫صيْن‪ ،‬پدر من و پدر‬
‫گذشتگان و مرد خيرانديشى بود‪ .‬پيامبر ص در پاسخ گفت‪« :‬اى ُ‬
‫ح َ‬
‫تو در آتش هستند‪ .‬اى حصين تو چند خدا را عبادت ميكنى؟» حصين گفت‪ :‬هفت خدا‬
‫را در زمين و يك خدا را در آسمان‪ .‬پيامبر خدا ص پرسيد و چون ضررى به تو برسد‬
‫كدام آنها را فرا مىخوانى»؟ پاسخ داد‪ :‬همان خدايى را كه در آسمان است‪ .‬پيامبر ص‬
‫باز پرسيد‪« :‬چون مالت به هلكت رسد كدام آنها را فرا مىخوانى؟» پاسخ داد‪ :‬همان‬
‫خدايى را كه در آسمان است‪ ،‬پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬خدايى كه در آسمان است به‬
‫تنهاييش دعاى تو را اجابت مىكند‪ ،‬و تو آن خدايان ديگر را با وى شريك مىگردانى‪ ،‬آيا‬
‫تو به اين صورت وى را راضى ساختهاى‪ ،‬يا اين كه مىترسى بر تو غلبه نموده و قهر‬
‫شود؟» حصين گفت‪ :‬يكى ازين دو را هم احساس نمىكنم‪ .‬حصين مىگويد‪ :‬در اين‬
‫موقع دانستم كه با كسى چون وى (در فصاحت و بلغت و اقامه حجت) ديگر صحبت‬
‫ننمودهام‪ .‬پيامبر ص گفت‪« :‬اى حصين اسلم بياور تا سلمت باشى»‪ .‬حصين جواب‬
‫داد‪ :‬من قوم و قبيلهاى از خود دارم‪ ،‬اين را برايم بگو كه چه بگويم‪ ،‬پيمبر ص گفت‪:‬‬
‫«بار خدايا‪ ،‬از تو هدايت مىخواهم تا در كارى كه به صلحم است راه ياب شوم و‬
‫علمى را به من بيفزاى كه برايم سودمند باشد»‪ ،‬حصين اين را پس از پيامبر ص‬
‫تكرار نمود و از جاى خود برنخاسته بود كه اسلم آورد‪ .‬آنگاه عمران به طرف پدر‬
‫خود شتافته سر‪ ،‬دستان و پاهاى وى را بوسيد‪ .‬چون پيامبر ص اين حالت را مشاهده‬
‫نمود گريه نموده فرمود‪« :‬از عملكرد عمران گريه نمودم‪ ،‬چون حصين در حالى كه‬
‫كافر بود و به اينجا داخل شد عمران نه برايش ايستاد و نه هم به طرفش التفاتى‬
‫نمود‪ ،‬ولى وقتى اسلم آورد‪ ،‬وى حق پدرش را ادا نمود‪ ،‬ازين حالت رقتى به من‬
‫دست داد»‪ .‬هنگامى كه حصين خواست بيرون رود پيامبر ص به ياران خود دستور‬
‫داد‪« :‬برخيزيد و او را تا منزلش همراهى كنيد»‪ ،‬چون وى از زير در دروازه قدم‬
‫بيرون گذاشت‪ ،‬قريش وى را ديده گفتند‪ :‬بى دين شده است (اسلم آورده)!! و از‬
‫نزدش پراكنده شدند‪ 1.‬اين چنين در الصابه (‪ )337/1‬آمده‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت مردى كه نامش برده نشده است‬
‫جيْمى از مردى از قومش روايت نموده‪ ،‬كه وى نزد پيامبر خداص‬
‫احمد از ابوتميمه هُ َ‬
‫آمد ‪ -‬يا اين كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص را ديدم ‪ -‬كه مردى نزدش آمده پرسيد‪ :‬تو پيامبر‬
‫مد هستى؟ ‪ -‬پيامبر ص فرمود‪« :‬بلى»‪ ،‬پرسيد‪:‬‬
‫خدا هستى؟ ‪ -‬يا اين كه گفت‪ :‬تو مح ّ‬
‫تو كى را فرا مىخوانى؟ پيامبر ص پاسخ داد‪« :‬خداوند عزوجل را به تنهاييش فرا‬
‫مىخوانم‪ .‬ذاتى كه اگر برايت ضرر و مصيبتى رسيده باشد او را فراخوانى آن را از تو‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬ترمذی (‪ .)3483‬و گفته‪ :‬این حدیثی است غریب‪ .‬این حدیث از عمران بن حصین به غیر این صورت نیز وارد شده است‪ .‬آلبانی آن را در‬
‫ضعیف ترمذی (‪ )690‬ضعیف دانسته‪ .‬باید گفت در سند آن اشکالتی وجود دارد از جمله‪ :‬شبیب بن شیبه که گرچه صدوق (بسیار راستگو) است اما در‬
‫میشود‪ .‬همچنین حسن (بصری) از عمران بن حصین نشنیده است؛ بنابراین حدیث منقطع است‪ .‬از سوی دیگر حسن مدلس است (تدلیس‬
‫حدیث دچار وهم ‌‬
‫میکند) و این حدیث را به صیغه عنعنه روایت کرده (یعنی تصریح به شنیدن نکرده است)‪ .‬نگا‪« :‬إغاثة اللهفان» ابن قیم‪ .‬چاپ دارالغد الجدید (‪.)1/70‬‬
‫‌‬

‫جلد اول‬

‫‪72‬‬

‫حيات صحابه‬
‫دور كند‪ ،‬و كسى كه اگر قحط زده باشى و او را فراخوانى برايت غلّه روياند‪ .‬ذاتى كه‬
‫اگر در بيابان بى آب و علف سواريت را گم نمايى و او را فراخوانى آن را برايت‬
‫دوباره برگرداند»‪ .‬آن گاه آن مرد اسلم آورد‪ ،‬بعد از آن گفت‪ :‬اى پيامبر خدا ص مرا‬
‫نصيحت كن‪ ،‬پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬چيزى را دشنام مده» ‪ -‬يا اين كه گفت‬
‫حكَم درين دو قول شك وترديد نموده است ‪ -‬آن مرد مىگويد‪ :‬من پس‬
‫«هيچكس را»‪َ ،‬‬
‫از آن نصيحت پيامبر ص برايم‪ ،‬ديگر شتر و گوسفندى را دشنام ندادهام‪ .‬هيثمى (‬
‫ضيْل آمده‪ ،‬موصوف را ابوداود و غير وى ثقه‬
‫حكَم بن فُ َ‬
‫‪ )72/8‬مىگويد‪ :‬درين روايت َ‬
‫دانسته‪ ،‬ولى ابوزرعه و غير وى ضعيفش دانستهاند‪ ،‬و بقيه رجال وى رجال صحيح‬
‫مىباشند‪.‬‬
‫حيْدَه‬
‫معَاويه بن َ‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن ُ‬
‫حيْده قُ َ‬
‫شيرى روايت نموده‪ ،‬و آن را صحيح‬
‫ابن عبدالبر در الستيعاب از معاويه بن َ‬
‫دانسته‪ ،‬كه وى مىگويد‪ :‬نزد پيامبر خدا ص آمده به او گفتم‪ :‬اى پيامبر خدا‪ ،‬تا اين كه‬
‫زياده از عدد انگشتانم سوگند ياد نكردم ‪ -‬و كفهاى دست خود را روى هم گذاشت ‪-‬‬
‫ما در حالى نزدت آمدهام‬
‫تا نزدت نيايم‪ ،‬و به دينت هم داخل نشوم به اينجا نيامدم!! ا ّ‬
‫كه چيزى جز آنچه خداوند (جل جلله) به من آموخته است‪ ،‬نمىدانم‪ .‬من تو را به‬
‫خداوند بزرگ سوگند داده مىپرسم كه پروردگار ما تو را به چه چيزى نزد ما فرستاده‬
‫است؟ پيامبر خدا ص گفت‪« :‬به دين اسلم» معاويه بن حيده پرسيد‪ :‬دين اسلم‬
‫چيست؟ فرمود‪« :‬اين كه بگويى‪ :‬من خود را براى خداوند تسليم نموده و (از بت‬
‫پرستى و شرك) كناره گرفتم‪ .‬نماز را برپا دارى‪ ،‬و زكات را بپردازى‪ ،‬و هر چيز‬
‫مسلمان بر مسلمان ديگر حرام است‪ .‬آنها برادر و ناصر يكديگرند‪ ،‬و خداوند از كسى‬
‫كه بعد از اسلم آوردن خود‪ ،‬مرتكب شرك شود هيچ عملى را تا آن وقت قبول‬
‫نمىكند‪ ،‬كه خود را از مشركين دور ننموده و آنها را ترك نگويد‪ .‬مىدانيد كه من چرا از‬
‫كمرتان گرفته و شما را از آتش باز مىدارم؟! آرى‪ ،‬آگاه باشيد‪ ،‬كه پروردگارم مرا‬
‫خواسته و از من مىپرسد كه آيا به بندگانم رسانيدى و ابلغ نمودى؟ به او پاسخ‬
‫مىدهم‪ :‬آرى اى پروردگارم‪ ،‬من ابلغ نمودم‪ .‬شما آگاه باشيد‪ ،‬بايد حاضرتان اين را به‬
‫غايبتان برساند‪ .‬آگاه باشيد بعد از آن شما در حالى فراخوانده مىشويد‪ ،‬كه دهن‬
‫اولين چيزى كه درباره يكى شما خبر ميدهد همانا‪ ،‬ران‬
‫هايتان با پوزبند بسته مىباشد‪ّ .‬‬
‫و كف دستش مىباشد» وى مىگويد‪ :‬پرسيدم‪ :‬اى پيامبر خداص همين دين ماست؟‬
‫گفت‪« :‬اين دين توست و هر جاى كه نيكى كنى همان برايت كفايت مىكند»‪ ....1‬و‬
‫تمام حديث را متذكّر شده است‪.‬‬
‫حيْده‬
‫معَاويه بن َ‬
‫حديث فوق‪ ،‬صحيح السناد و ثابت شناخته شده است‪ ،‬مربوط به ُ‬
‫مىباشد‪ ،‬نه به حكيم بن ابى معاويه وحديث حكيم قبل ازين حديث روايت شده‪ ،‬و در‬
‫آن آمده كه گفت‪ :‬اى پيامبر خدا‪ ،‬پروردگارمان تو را براى چه فرستاده است؟‬
‫پيامبرص فرمود‪« :‬براى اين كه خداوند را عبادت كنى و به آن چيزى را شريك‬
‫نياورى‪ ،‬و نماز را برپا نموده و زكات را بپردازى‪ ،‬و همه چيز يك مسلمان براى‬
‫مسلمان ديگر حرام كرده شده‪ ،‬و اين دين توست و در هر جا كه باشى برايت كفايت‬
‫مه به اين صورت ذكر كرده است‪ ،‬و بر همين‬
‫مىكند»‪ ،‬اين چنين اين را ابن ابى َ‬
‫خيْث َ َ‬
‫اسناد درين واقعه اعتماد نموده در حالى كه آن يك اسناد ضعيف مىباشد‪ ،‬اين چنين در‬
‫الستيعاب (‪ )323/1‬آمده حافظ در الصابه (‪ )350/1‬گفته است‪ :‬اين احتمال وجود‬
‫دارد‪ ،‬كه اين واقعه ديگرى باشد‪ ،‬و اين دور نيست كه دو شخص از يك چيز سئوال‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬ابن عبدالبر در «الستیعاب» (‪.)1/323‬‬

‫جلد اول‬

‫‪73‬‬

‫حيات صحابه‬
‫نموده باشند و سئوالهاى شان با هم موافق شده باشد‪ ،‬به ويژه با تباين روايت كننده‪.‬‬
‫حدان ذكر نموده و حديث را از عبدالوهاب بن‬
‫اين روايت را ابن ابى عاصم در الوُ ْ‬
‫مه در روايت حديث است‪.‬‬
‫حوْطِى شيخ ابن ابى َ‬
‫نجده روايت كرده وى همان َ‬
‫خيْث َ َ‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن عَدِى بن حاتم‬
‫احمد از عدى بن حاتم روايت نموده‪ ،‬كه گويد‪ :‬هنگامى خبر بعثت پيامبر ص برايم‬
‫رسيد‪ ،‬ظهور وى را خيلىها بد ديدم و از آن نفرت و انزجار نمودم‪ ،‬به اين لحاظ از‬
‫منطقه خود بيرون رفته و در ناحيهاى از روم سكونت گزيدم ‪ -‬و در روايتى آمده‪ :‬تا‬
‫اين كه نزد قيصر رفتم ‪ -‬مىگويد‪ :‬بودنم در آنجا بدتر و ناخوشايندتر از خروج پيامبر ص‬
‫برايم جلوه نمود‪ .‬مىافزايد‪ ،‬با خود گفتم‪ :‬به خدا سوگند‪ ،‬چرا نزد اين مرد نروم‪ ،‬اگر‬
‫دروغگو باشد طبيعى است كه برايم ضررى نمىرساند‪ ،‬و اگر راستگو باشد اين را نيز‬
‫مىدانم‪ .‬مىگويد‪ :‬بدين خاطر نزد پيامبر ص آمدم‪ ،‬چون فرا رسيدم مردم گفتند‪ :‬عدى‬
‫بن حاتم‪ ،‬عدى بن حاتم!! مىافزايد‪ :‬بعد از آن نزد پيامبر خدا ص وارد شدم‪ ،‬وى‬
‫فرمود‪« :‬اى عدى بن حاتم‪ ،‬اسلم بياور تا سلمت باشى» ‪ -‬اين را سه مرتبه تكرار‬
‫نمود ‪ -‬وى گويد‪ :‬عرض كردم‪ :‬من نيز بر دينى هستم و براى خود آيينى دارم‪ ،‬پيامبر‬
‫ص به من فرمود‪« :‬من از تو نسبت به دينت عالمتر هستم» در جوابش گفتم‪ :‬تو از‬
‫من به دينم عالمتر هستى؟!‪ ،‬پاسخ داد‪« :‬بلى‪ ،‬آيا تو از اهل ركوسيه‪ 2‬و همان كسى‬
‫نيستى كه چهارم سهم غنيمت قومت را مىخورى؟» جواب دادم‪ :‬بلى‪ ،‬فرمود‪« :‬اين‬
‫كار در دينت براى تو حلل نمىباشد»‪ .‬مىافزايد‪ :‬پيامبر ص هنوز اين سخنانش را تمام‬
‫نكرده بود‪ ،‬كه در مقابل آن تابع شدم و برمن اثر كرد‪ ،‬آن گاه جنابش فرمود‪« :‬من‬
‫آن چيزى را كه تو را از اسلم آوردن بازمى داردمى دانم‪ ،‬تو مىگويى‪ :‬وى را مردمان‬
‫ضعيف پيروى نمودهاند‪ ،‬آنانى كه‪ ،‬هيچ قوّتى ندارند‪ ،‬و عربها آنها را راندهاند‪ .‬و تو‬
‫حيْره‪ 3‬را مىشناسى؟» گفتم‪ :‬من آن را نديدهام‪ ،‬ولى از آن شنيدهام‪ .‬پيامبر ص در‬
‫ِ‬
‫ادامه سخنان قبلى خود گفت‪« :‬سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست‪ ،‬خداوند‬
‫حتما ً اين دين را به اتمام مىرساند طورى كه زن از حيره سوار بر هودج خود خارج‬
‫شده و بدون حمايت هيچ كسى مىتواند خانه خدا را طواف نمايد‪ ،‬و حتما ً كنزهاى‬
‫كسرى بن هرمز فتح مىشود» وى مىگويد‪ :‬گفتم‪ :‬كسرى بن هرمز؟! پاسخ داد‪« :‬بلى‪،‬‬
‫كسرى بن هرمز‪ ،‬و آن قدر مال زياد شده و از طرف مردم بذل و عطا مىگردد‪ ،‬كه‬
‫كسى آن را قبول نمىكند»‪.‬‬
‫عدى بن حاتم مىگويد‪ :‬الحال زن سوار بر هودج از حيره بدون اين كه در حمايت‬
‫كسى باشد آمده و طواف كعبه را مىكند‪ ،‬و من خودم از جمله كسانى بودم كه‬
‫گنجهاى كسرى را گشودند‪ ،‬و سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست‪ ،‬سومى آن نيز‬
‫تحقق خواهد يافت‪ ،‬چون آن را پيامبر ص گفته است‪ 4.‬اين چنين در البدايه (‪)66/5‬‬
‫آمده‪ ،‬و بغوى نيز اين را با معنى در معجم خود‪ ،‬چنان كه در الصابه (‪ )468/2‬آمده‪،‬‬
‫روايت كرده است‪.‬‬
‫احمد همچنان از عدى بن حاتم روايت نموده كه گفت‪ :‬سواران پيامبر ص در حالى‬
‫مهام را با عدّه ديگرى با خود بردند‪ ،‬و‬
‫آمدند كه من در "عقرب" حضور داشتم‪ ،‬و ع ّ‬
‫‪1‬‬

‫‪ 1‬خبر بعثت پيامبر ص در اينجا مىتواند دو احتمال داشته باشد‪ ،‬يكى‪ :‬برانگيخته شدن جنابشان از‬
‫طرف خداوند (جل جلله)‪ .‬و دوم اين كه خبر فرستادن سريهاى از طرف پيامبر ص به سوى طيى‪،‬‬
‫قبيله عدى بن حاتم‪.‬‬
‫‪ 2‬دينى است كه در بين نصرانيت و دين صابئين قرار دارد‪.‬‬
‫‪ 3‬شهر قديمى است در نزديك كوفه‪.‬‬
‫‪ 4‬حسن‪ .‬احمد (‪ )378-4/377‬و حاکم (‪ ، )519-4/518‬و بیهقی در «الدلئل» (‪ ، )5/342‬و طبرانی در «الکبیر» (‪.)17/99‬‬

‫جلد اول‬

‫‪74‬‬

‫حيات صحابه‬
‫هنگامى كه آنها را نزد پيامبر خدا ص آوردند‪ ،‬وى مىگويد‪ :‬همه آنها در مقابل پيامبر‬
‫مهام گفت‪ :‬اى پيامبر خدا ص مددكار دور شده‪ ،‬و ارتباط‬
‫خدا ص صف بستند‪ ،‬ع ّ‬
‫پسرم نيز با من قطع گرديده‪ ،‬و خودم يك پيره زن بزرگ سالى هستم كه از من‬
‫خدمتى ساخته نيست‪ ،‬بنابراين بر من منّت گذار‪ ،‬خداوند بر تو منّت گذارد‪ .‬پيامبر خدا‬
‫ص پرسيد‪« :‬مددكار تو كيست؟»‪ ،‬گفت‪ :‬عدى بن حاتم‪ ،‬پيامبر ص فرمود‪« :‬همان‬
‫كسى كه از خدا و پيامبرش فرار نموده است؟»‪( .‬وى درخواست خود را تكرار نمود)‬
‫گفت‪ :‬تو بر من احسان كن‪ ،‬پيامبر ص براى كارى رفت و چون برگشت‪ ،‬مردى در‬
‫كنارش بود‪ - ،‬كه گمان مىكنم او حضرت على بود ‪ -‬وى گفت‪ :‬از پيامبر ص براى‬
‫خود سوارى نيز خواهش كن‪ .‬راوى گويد‪ :‬آن زن از وى اين خواهش را نمود‪ ،‬و پيامبر‬
‫ص برايش امر اعطاى يك مركب را داد‪ ،‬عدى مىگويد‪ :‬آن عمهام نزد من آمده گفت‪:‬‬
‫تو كارى را انجام دادهاى كه پدرت‪ 1‬آن را انجام نمىداد‪ ،‬و افزود‪ :‬به رغبت و يا به‬
‫خوف حتما ً نزد وى مىروى چون فلن و فلن نزدش آمدند و از جنابش بهره بردند‪.‬‬
‫عدى گويد‪ :‬من نزد وى آمدم‪ ،‬ديدم نزدش يك زن و دو طفل حضور داشتند ‪ -‬يا اين‬
‫كه طفلى ‪ ، -‬و قرابت آنها را پيامبر ص براى خود متذكّر شد‪ ،‬بعد دانستم كه اين‬
‫پادشاهى كسرى و قيصر نيست‪ .‬پيامبر ص به عدى گفت‪« :‬اى عدى بن حاتم‪ ،‬چه‬
‫باعث شد كه تو فرار كنى؟! آيا اين تو را به فرار واداشت كه گفته شود‪« :‬معبود بر‬
‫حقّى جز يك خدا نيست‪ ،‬و آيا معبودى جز يك خدا وجود دارد؟! چه چيز تو را به فرار‬
‫واداشت؟ تو را اين به فرار واداشت كه گفته شود‪ :‬خدا بزرگتر است‪ ،‬و آيا چيزى‬
‫وجود دارد كه از خداوند عّزوجل بزرگتر باشد؟»‪ ،‬عدى مىگويد‪ :‬اينجا بود كه من‬
‫اسلم آوردم‪ ،‬و چهره پيامبر ص را ديدم كه شادمان گرديده گفت‪« :‬آنهايى كه بر آنها‬
‫غضب خداوند شامل شده يهود هستند‪ ،‬و گمراهان‪ ،‬قوم نصارى مىباشند»‪.‬‬
‫وى مىافزايد‪ :‬بعد از آن بعضى آنها از پيامبر ص چيزى طلب نمودند‪ ،‬وى خداوند (جل‬
‫ما بعد‪ ،‬بر شماست اى مردم تا از‬
‫جلله) را ستوده و با نثار ثنا بر وى فرمود‪« :‬ا ّ‬
‫زيادت خود به ديگران بدهيد‪ ،‬هر كسى بايد به مقدار پيمانهاى‪ ،‬يا كمتر از پيمانه‪ ،‬به‬
‫مقدار قبضه و يا كمتر از يك قبضه انفاق نمايد و به ديگران بدهد ‪ -‬شعبه مىگويد (وى‬
‫يكى از راويان است) اكثر علم من بر آن است كه وى گفت‪ :‬خرمايى‪ ،‬و يا نصف‬
‫خرمايى ‪ ، -‬و هر يكى از شما با خداوند ملقات كردنى است و خداوند اين چيزهايى‬
‫را كه من مىگويم برايش گفتنى است كه‪ :‬آيا من تو را شنوا و بينا نگردانيدم؟ و آيا‬
‫من به تو مال و فرزند ندادم؟ تو چه تقديم نمودى؟ وى به پيش روى و عقب خود‪ ،‬و‬
‫ما چيزى را نمىيابد‪ ،‬سپس از آتش سپرى جز‬
‫به طرف راست و چپخود نگاه مىكند ا ّ‬
‫رويش نمىيابد (و از آن به روى خود استقبال مىكند)‪ ،‬بدين خاطر خود را از آتش‪،‬‬
‫اگرچه به نصف خرما هم باشد‪ ،‬نجات دهيد‪ ،‬و اگر آن را هم نيافتيد‪ ،‬خود را به سخنى‬
‫نرم و مليم نجات بخشيد‪ .‬من از فقر بر شما هراس ندارم‪ ،‬چون خداوند حتما ً شما را‬
‫نصرت داده و به شما عطا مىنمايد ‪ -‬يا اين كه فتح را نصيب شما مىكند ‪ -‬تا جايى كه‬
‫زن در هودج نشسته و ميان حيره و مدينه و يا دورتر از آن رفت و آمد مىنمايد‪ ،‬و از‬
‫دزدان بر هودج خود هراس و خوفى نداشته باشد»‪ 2.‬اين را ترمذى روايت كرده‬
‫مىگويد‪ :‬حسن غريب است‪ ،‬آن را جز از حديث سماك از ديگر طريقى نمىشناسيم‪ .‬و‬

‫‪ 1‬پدرش همان حاتم طائى مشهور به سخاوت است‪ ،‬كه حمايتهاى وى زبان زد عام و خاص مىباشد‪،‬‬
‫و او شب و روز خود را درين سپرى مىنمود‪ ،‬تا مسافران و مهمانان را به خانه خود راهنمايى نموده‬
‫و از آنها ميزبانى نمايد‪.‬م‪.‬‬
‫‪ 2‬حسن‪ .‬احمد (‪ ، )379-4/378‬و طبرانی در الکبیر (‪ ، )100-17/99‬و بیهقی در «الدلئل» (‪ ، )341-395‬نگا‪ :‬مجمع الزوائد (‪.)6/208‬‬

‫جلد اول‬

‫‪75‬‬

‫حيات صحابه‬
‫بيهقى چيزى از آخر اين حديث را روايت نموده‪ ،‬و همچنان اين حديث را به اختصار‬
‫بخارى‪ ،1‬چنان كه در البدايه (‪ )65/5‬آمده‪ ،‬روايت كرده است‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن ذى الجوشن ضبابى‬
‫طبرانى از ذى الجوشن ضبابى روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬بعد از اين كه پيامبر خداص از‬
‫حاء) گفته مىشد‪،‬‬
‫اهل بدر فارغ گرديد‪ ،‬با يك كَُّره اسبى كه داشتم و به مادرش (قَْر َ‬
‫نزد پيامبر ص آمدم‪ ،‬به وى گفتم‪ :‬اى محمد‪ ،‬بچه قرحاء را با خود برايت آوردم تا آن‬
‫را بگيرى‪ .‬پيامبر ص پاسخ داد‪« :‬من به آن نيازى ندارم‪ ،‬اگر خواسته باشى در بدل آن‬
‫از بهترين زرههاى‪ 2‬بدر را به تو مىدهم‪ ،‬و آن را قبول مىكنم»‪ .‬گفتم‪ :‬امروز من آن را‬
‫در بدل بهترين اسب هم عوض نخواهم كرد‪ ،‬پيامبر ص گفت‪« :‬من به آن احتياجى‬
‫اولين‬
‫ندارم»‪ ،‬بعد از آن فرمود‪« :‬اى ذى الجوشن‪ ،‬آيا اسلم نمىآورى كه از جمله ّ‬
‫كسان اين دين باشى؟»‪ ،‬پاسخ دادم‪ :‬نه‪ ،‬وى پرسيد‪« :‬چرا»؟‪ ،‬ذى الجوشن مىگويد‪:‬‬
‫گفتم‪ :‬چون قومت را ديدم كه تو را تكذيب (و تضعيف) نمودهاند‪ .‬پيامبر ص فرمود‪:‬‬
‫«چگونه از شكست آنها در بدر به تو خبر رسيد؟» گفتم‪ :‬آن خبر به من رسيد‪ ،‬افزود‪:‬‬
‫«ما برايت بيان مىكنيم»‪ .‬گفتم‪ :‬اگر بر كعبه غالب شده و در آنجا سكونت گزيدى (به‬
‫تو ايمان مىآورم)‪ ،‬پيامبر ص فرمود‪« :‬اگر زنده بودى آن را خواهى ديد»‪ ،‬بعد از آن‬
‫گفت‪« :‬اى بلل‪ ،‬توشه دان اين مرد را بگير و برايش از خرماهاى عجوه‪ 3‬توشه را‬
‫ما وى از بهترين‬
‫آماده كن» ذى الجوشن مىافزايد‪ :‬چون برگشتم پيامبر ص گفت‪« :‬ا ّ‬
‫سواركاران بنى عامر است» گويد‪ :‬من در فاميلم در غَوْر بودم كه سوار كارى آمد‪ ،‬از‬
‫مد بر كعبه غلبه نموده و‬
‫وى پرسيدم‪ :‬مردم چه كارى كردند؟ گفت‪ :‬به خدا قسم‪ ،‬مح ّ‬
‫در آن سكنى گزيده است‪ ،‬آن گاه گفتم‪ :‬مادرم مرا گم مىكرد‪ ،‬اگر آن روز اسلم‬
‫مىآوردم‪ ،‬و بعد از آن حيره (اسم جايى است) را از وى مىخواستم او آن را حتماً‬
‫‪4‬‬
‫برايم واگذار مىنمود!!‪.‬‬
‫و در روايتى آمده است كه‪ :‬پيامبر ص به او گفت‪« :‬تو را چه عاملى از آن باز‬
‫مىدارد؟» وى پاسخ داد‪ :‬چون قومت را ديدم كه تو را تكذيب نموده‪ ،‬اخراجت كردند و‬
‫همراهت دست به جنگ و قتال زدند‪ ،‬من منتظرم ببينم كه چه مىكنى؟ اگر بر آنها‬
‫غالب شدى به تو ايمان آورده و از تو پيروى مىكنم‪ ،‬ولى اگر آنها به تو غالب آمدند‪ ،‬تو‬
‫َ‬
‫را پيروى نمىنمايم‪ 5.‬هيثمى (‪ )162/2‬گفته است‪ :‬اين را عبدالل ّه بن احمد و پدرش ‪-‬‬
‫كه متن را به طور كامل ذكر ننموده ‪ -‬و همچنان طبرانى روايت كردهاند و رجال آنها‬
‫رجال صحيحاند‪ ،‬و ابوداود بعض آن را روايت نموده است‪.‬‬
‫صيه‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن بشيربن َ‬
‫صا ِ‬
‫خ َ‬
‫ابن عساكر از بشيربن خصاصيه روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬نزد پيامبر خدا ص آمدم و او‬
‫مرا به سوى اسلم دعوت نمود‪ ،‬بعد از آن به من فرمود‪« :‬نام تو چيست؟» گفتم‪:‬‬
‫صفَّه‪ 6‬نشاند‪،‬‬
‫نذير (بيم دهنده)‪ ،‬پيامبر ص گفت‪« :‬بلكه تو بشير هستى» و مرا در ُ‬
‫‪ 1‬بخاری در مناقب‪ ،‬باب «علمات النبوة فی السلم»‪.‬‬

‫‪ 2‬هدف از زرههاى بدر در اينجا زره هايى است كه در غزوه بدر به دست مسلمان افتاده بود‪ .‬م‪.‬‬
‫‪ 3‬عجوه‪ :‬نوعى از خرماهاى مدينه است‪.‬‬
‫‪ 4‬صحیح‪ .‬احمد (‪ ، )15907( ، )3/484‬ابوداود (‪ )21/27‬در کتاب جهاد‪ ،‬باب «حمل السلح إلی أرض العدو»‪.‬‬
‫‪ 5‬صحیح‪ .‬احمد (‪.)16588( ، )16587( ، )16586( )4/68‬‬

‫‪ 6‬صفّه اسم جايى است كه در مسجد نبوى در مدينه قرار داشت‪ ،‬و فقراى مهاجرين كه منزل و‬
‫جايى براى سكونت نداشتند‪ ،‬و قومى هم از ايشان در آنجا نبود در آن محل زندگى مىكردند‪ ،‬اهل‬
‫صفّه قرآن مىآموختند‪ ،‬و در هر غزوه با پيامبر ص بيرون مىرفتند‪ ،‬رسول خدا ص آنها را در وقت‬

‫جلد اول‬

‫‪76‬‬

‫حيات صحابه‬
‫چون هديهاى برايش مىآمد ما را در آن سهيم‪ ،‬و اگر صدقهاى‪ 1‬برايش مىآمد‪ ،‬آن را‬
‫براى ما مىفرستاد‪ .‬پيامبر ص شبى بيرون رفت‪ ،‬و من او را تعقيب نمودم‪ ،‬تا اين كه‬
‫به بقيع ‪ -‬قبرستان اهل مدينه ‪ -‬آمده و فرمود‪:‬‬
‫َ َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫(اَل َّ‬
‫م َل ِ‬
‫مؤ ِ‬
‫جعُوْن‪ ،‬لقَدْ‬
‫سل ُ‬
‫م داَر قَوْم ٍ ُ‬
‫م عَلَيْك ُ ْ‬
‫حقُوْن‪ ،‬اِن ّالِلهِ وَ اِن ّا اِليْهِ َرا ِ‬
‫منِيْن وَ اِنَّا بِك ُ ْ‬
‫َ‬
‫م َّ‬
‫شرا ً طَوِيْلً)‪.‬‬
‫م َ‬
‫جيْلً‪ ،‬وَ َ‬
‫سبَقْت ُ ْ‬
‫خيْرا ً ب َ ِ‬
‫صبْت ُ ْ‬
‫أ َ‬
‫«سلمتى باد بر شما اى منزل و جايگاه قوم مومنين‪ ،‬ما نيز به شما پيوستنى هستيم‪،‬‬
‫و ما براى خداييم‪ ،‬و به طرف وى باز مىگرديم‪ ،‬شما نيكويى بزرگ و وسيعى را نصيب‬
‫جه من شد‪،‬‬
‫شدهايد‪ ،‬و از شر طولنى و درازى سبقت جستهايد»‪ .‬بعد از آن متو ّ‬
‫پرسيد‪« :‬اين كيست؟»‪ ،‬در جواب عرض نمودم‪ :‬بشير‪ ،‬گفت‪« :‬آيا راضى نمىشوى كه‬
‫خداوند شنوايى‪ ،‬قلب و بيناييت را از ميان ربيعه الفرس ‪ -‬آنانى كه مىگويند‪ :‬اگر آنها‬
‫نباشند زمين با تمام اهلش دگرگون و منقلب مىشود ‪ -‬به طرف اسلم آورده است»‪.‬‬
‫گفتم‪ :‬چرا نه‪ ،‬اى پيامبر خدا‪ ،‬گفت‪« :‬اينجا چرا آمدى؟»‪ ،‬جواب دادم‪ :‬ترسيدم كه تو‬
‫را اذيت و آزارى برسد و يا حشرات مؤذى زمين تو را بگزند‪ 2.‬و همچنين در نزد وى و‬
‫طبرانى و بيهقى آمده‪« :‬اى بشير‪ ،‬آيا خداوندى را ستايش نمىكنى‪ ،‬كه تو را از‬
‫پيشانيت از ميان ربيعه ‪ -‬قومى كه مىپندارند‪ ،‬اگر آنها نباشند زمين توأم با همه‬
‫كسانى كه در روى آن هستند واژگون مىگردد ‪ -‬گرفته و به اسلم آورد»‪ 3.‬اين چنين‬
‫در المنتخب (‪ )146/5‬آمده است‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت مردى كه از وى نام برده نشده است‬
‫ْ‬
‫سرِيْج روايت نموده كه گفت‪ :‬مردى از بَلعَدَوِيَه به من خبر داده‬
‫ابويعلى از حرب بن ُ‬
‫گفت‪ :‬پدربزرگم به من خبر داد كه‪ :‬به مدينه رفته و در درهاى پايين شدم‪ ،‬ديدم كه دو‬
‫مرد يك بز را با خود دارند‪ ،‬و خريدار به فروشنده مىگويد‪ :‬در فروش اين همراهم‬
‫خوبى كن‪ ،‬مىگويد‪ :‬با خود گفتم‪ :‬همان هاشمى كه مردم را گمراه نموده آيا اين همان‬
‫جه شدم‪ ،‬كه داراى جسم نيكو‪ ،‬پيشانى بزرگ و گشاده‪ ،‬بينى‬
‫است؟ او مىافزايد‪ :‬متو ّ‬
‫باريك‪ ،‬ابروان قوسى و از بالترين نقطه سينهاش تا نافش چون تار سياهى از موى‬
‫سياه كشيده شده است‪ ،‬و دو تكّه لباس كهنه و فرسوده بر تن دارد‪ .‬گويد‪ :‬او به ما‬
‫نزديك شده گفت‪ :‬السلم عليكم‪ ،‬و ما جواب سلم وى را داديم اندك مدّتى درنگ‬
‫نكرده بودم كه مشترى صدا نموده گفت‪ :‬اى پيامبر خدا ص‪ ،‬به وى بگو كه در فروش‬
‫با من خوبى نمايد‪ ،‬پيامبر ص دست خود را بلند نموده فرمود‪« :‬شما خودتان مالك‬
‫اموال تان هستيد‪ ،‬من ميخواهم با خداوند روز قيامت در حالى ملقات نمايم‪ ،‬كه هيچ‬
‫يكى از شما مرا از ظلمى در مال‪ ،‬در خون‪ ،‬و در ناموس مگر به حقّش‪ ،‬كه در سهم‬
‫وى روا داشته باشم‪ ،‬مطالبه نكند‪ ،‬و خداوند رحمت كند مردى را كه در كار فروش‪،‬‬
‫خريد‪ ،‬گرفتن‪ ،‬دادن‪ ،‬به جاى آوردن قرض و طلب نمودن قرض سهولت و نرمى‬
‫دارد» و بعد از آن رفت‪.‬‬
‫گفتم‪ :‬به خدا سوگند‪ ،‬نزد وى خواهم رفت‪ ،‬چون سخنان بسيار نيكو گفت‪ ،‬دنبالش‬
‫رفتم گفتم‪ :‬اى محمد‪ ،‬وى به يكبارگى خود را به سوى من گردانيده پرسيد‪« :‬چه‬
‫طعام شب بر ياران خود تقسيم مىنمودو گروهى از ايشان با خود پيامبر خدا ص نان شب را صرف‬
‫مىكردند‪ ،‬تا اين كه خداوند (جل جلله) غنا و ثروتمندى را نصيب مسلمانان نمود‪ .‬صحابى مشهور‬
‫حضرت ابوهريره نيز از جمله همين اصحاب صفّه مىباشد‪.‬‬
‫‪ 1‬چون رسول خدا ص صدقه را نمىخورد‪ .‬م‪.‬‬
‫‪ 2‬صحیح‪ .‬ابونعیم در «الحلیة» (‪ ، )2/26‬و ابن عساکر در «تاریخ دمشق» (‪.)3058‬‬
‫‪ 3‬صحیح‪ .‬طبرانی در «الکبیر» (‪ ،)1236‬و در «الوسط» (‪ -116‬مجمع البحرین) ‪ ،‬و ابن عساکر (‪ ، )10/310‬هیثمی در «المجمع» می‌گوید‪« :‬رجال آن‬
‫همه ثقه (قابل اعتماد) هستند»‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪77‬‬

‫حيات صحابه‬
‫مىخواهى؟» به او گفتم‪ :‬تو همان كسى هستى كه مردم را گمراه نموده‪ ،‬آنها را هلك‬
‫گردانيده و از عبادت آنچه پدران شان پرستش مىكردند باز داشتهاى؟ گفت‪« :‬اين را‬
‫خداوند (نموده است)»‪ .‬به او افزودم‪ :‬تو براى چه دعوت مىكنى؟ گفت‪« :‬من بندگان‬
‫خداوند را به سوى خداوند فرا مىخوانم» مىگويد‪ :‬پرسيدم‪ :‬چه مىگويى؟ گفت‪:‬‬
‫مد پيامبر خدا هستم‪،‬‬
‫«گواهى بده كه معبود بر حقّى جز يك خدا وجود ندارد‪ ،‬و من مح ّ‬
‫و به آن چه بر من نازل فرموده است ايمان بياور‪ ،‬و به لت و عّزى كافر شو و نماز‬
‫را بر پا نما و زكات را بپرداز»‪ .‬مىگويد‪ ،‬پرسيدم‪ :‬زكات چيست؟ گفت «غنى ما براى‬
‫فقير ما مىپردازد»‪ ،‬مىگويد‪ ،‬گفتم‪ :‬به طرف چيزى بسيار بهتر دعوت مىنمايى‪ .‬و‬
‫مىافزايد‪ :‬در روى زمين از هر تنفس كننده او برايم بدتر و مبغوضتر بود‪ .‬درين حالت‬
‫اندكى نگذشت كه وى برايم از فرزندام و والدينم و همه مردم محبوبتر گرديد‪.‬‬
‫مىگويد‪ :‬عرض نمودم‪ :‬من دانستم‪ ،‬پيامبر ص فرمود‪« :‬دانستى؟» گفتم‪ :‬بلى‪ ،‬گفت‪:‬‬
‫مد فرستاده خدا هستم‪ ،‬و‬
‫«گواهى مىدهى كه معبودى جز خدا وجود ندارد‪ ،‬و من مح ّ‬
‫به آن چه به من نازل گرديده است ايمان مىآورى؟» گفتم‪ :‬بلى‪ ،‬اى پيامبر خدا ص‬
‫من اكنون بر آبى وارد مىشوم كه تعداد زيادى ازمردم بر آن زندگى مىكنند و من آنها‬
‫را به طرف آن چه كه تو مرا به سوى آن دعوت نمودى‪ ،‬دعوت مىكنم‪ ،‬و اميدوارم‬
‫آنها از تو پيروى و متابعت نمايند‪ .‬فرمود‪« :‬آرى‪ ،‬دعوت شان كن»‪ ،‬و بر اثر دعوت‬
‫وى مردان و زنان آن آب همه اسلم آوردند‪ ،‬بدين خاطر پيامبر خدا ص دستى بر سر‬
‫او كشيد‪ 1.‬هيثمى (‪ )18/9‬مىگويد‪ :‬درين روايت راويى اى است كه از وى نام برده‬
‫نشده‪ ،‬و بقيه رجال وى ثقه دانسته شدهاند‪.‬‬
‫و احمد از انس بن مالك روايت نموده كه‪ :‬پيامبر ص جهت عبادت نزد مردى از بنى‬
‫َ‬
‫نجار داخل گرديد‪ ،‬پيامبر خدا ص به او فرمود‪« :‬اى ماما (دايى)‪ 2‬بگو‪ :‬لالهالالل ّه» وى‬
‫گفت‪ :‬من دايى هستم و يا عمو؟ پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬نه بلكه دايى هستى» پيامبر‬
‫َ‬
‫ص به او گفت‪« :‬بگو‪ :‬لالهالالل ّه» آن مرد پرسيد‪ :‬آيا اين برايم بهتر و نيكوست؟‬
‫پيامبر ص گفت‪« :‬بلى»‪ 3.‬هيثمى (‪ )305/5‬گفته است‪ :‬اين را احمد روايت نموده و‬
‫رجال وى رجال صحيح اند‪.‬‬
‫بخارى و ابوداود از انس روايت نمودهاند كه‪ :‬يك پسر يهودى پيامبر ص را خدمت‬
‫مىنمود‪ ،‬جوان مريض شد‪ ،‬پيامبر ص جهت عيادت وى آمد و در نزديك سرش نشسته‬
‫جه‬
‫به او گفت‪« :‬اسلم بياور» او به طرف پدرش در حالى كه نزدش حاضر بود‪ ،‬متو ّ‬
‫شد‪ ،‬پدرش به وى گفت‪ :‬از ابوالقاسم اطاعت كن‪ ،‬و آن پسر به اين صورت اسلم‬
‫آورد‪ ،‬پيامبر ص در حالى بيرون رفت كه مىگفت‪« :‬ستايش و ثنا خدايى راست كه وى‬
‫را توسط من از آتش نجات داد»‪ 4.‬اين چنين درجمع الفوائد (‪ )124/1‬آمده است‪.‬‬
‫احمد و ابويعلى از انس روايت نمودهاند كه پيامبر ص به مردى گفت‪« :‬اسلم‬
‫بياور تا سلمت باشى»‪ ،‬وى گفت‪ :‬من قلبم را از اين عمل ناراضى مىيابم‪ ،‬پيامبرص‬
‫گفت‪« :‬اگر چه ناراضى باشى»‪ 5.‬هيثمى (‪ )305/5‬مىگويد‪ :‬رجال آنها رجال صحيحاند‪.‬‬

‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬ابی یعلی در «مسند» (‪ ،)6830‬در این سند جهالت مرد عدوی وجود دارد‪ .‬به این دلیل هیثمی این حدیث را در «مجمع الزوائد» معلل‬
‫(مشکلدار) دانسته است‪.‬‬
‫‌‬

‫‪ 2‬پيامبر ص به بنى نجار كه خزرج بودند‪ ،‬دايى مىگفت زيرا كه (سلمى) مادر پدر بزرگش‬
‫عبدالمطلب از آنها بود‪ ،‬و اين به خاطر مهربانى و نيكويى و پيوند نمودن رشته قرابت از طرف‬
‫پيامبر ص بود‪.‬‬
‫‪ 3‬صحیح‪ .‬احمد (‪ ،)154 ،3/152‬و ابویعلی (‪ . )3512‬هیثمی آن را در مجمع (‪ )5/305‬به احمد ارجاع داده و گفته‪ :‬رجال آن رجال صحیحند‪.‬‬
‫‪ 4‬صحیح‪ .‬بخاری (‪ ،)1356‬و ابوداود (‪.)3095‬‬
‫‪ 5‬صحیح‪ .‬احمد (‪ ،)181 – )3/109‬و ابویعلی (‪ ،)3879 ،3765‬هیثمی می‌گوید‪« :‬رجال این دو سند رجال صحیحند‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪78‬‬

‫حيات صحابه‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن ابوقحافه‬
‫َّ‬
‫طبرانى از اسماء بنت ابى بكر (رضىالله عنهما) روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬هنگام فتح‪،‬‬
‫پيامر خدا ص به ابوقحافه (پدر ابوبكر صديق گفت‪« :‬اسلم بياور تا در امان‬
‫باشى»‪ .‬هيثمى (‪ )305/5‬گفته‪ :‬رجال وى رجال صحيح اند‪.‬‬
‫َ‬
‫و در نزد ابن سعد (‪ )451/5‬از اسماء (رضىالل ّه عنها) روايت است كه گفت‪ :‬هنگامى‬
‫كه پيامبر خدا ص وارد مكّه شد‪ ،‬و پس از حصول اطمينان در مسجد نشست‪ ،‬ابوبكر‬
‫ابوقحافه را نزدش آورد‪ ،‬چون پيامبر ص وى را ديد فرمود‪« :‬اى ابوبكر‪ ،‬شيخ را در‬
‫همانجا چرا نگذاشتى كه من نزدش مىرفتم؟‪ ،‬ابوبكر پاسخ داد او مستحق اين است‬
‫كه نزد تو بيايد‪ ،‬از اين كه تو نزد وى بروى‪ .‬پيامبر خدا ص او را در پيش روى خود‬
‫نشانيد و دست خود را بر قلبش گذاشت‪ ،‬بعد از آن گفت‪« :‬اى ابوقحافه‪ ،‬اسلم بياور‬
‫تا در امان باشى»‪ 1‬وى مىگويد‪ :‬او اسلم آورد‪ ،‬و به كلمه حق گواهى داد‪ .‬اسماء‬
‫‪2‬‬
‫مىافزايد‪ :‬ابوقحافه در حالى نزد پيامبر ص آورده شد كه سر و ريشش چون ثَغَامه‬
‫ما به سياهى‬
‫سفيد گرديده بود‪ ،‬پيامبر ص گفت‪« :‬موىهاى سفيد وى را تغيير دهيد ا ّ‬
‫‪3‬‬
‫تبديلش نكنيد»‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن آن عده از افراد مشركين كه ايمان نياوردند‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن ابوجهل‬
‫مغِيْره بن ُ‬
‫اولين روزى كه من پيامبر ص را‬
‫بيهقى از ُ‬
‫شعْبَه روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ّ :‬‬
‫ّ‬
‫شناختم همان روزى بود كه با ابوجهل در بعضى كوچههاى مكه قدم مىزديم‪ ،‬كه‬
‫ناگهان با پيامر خدا ص برخورديم‪ .‬پيامبر ص به ابوجهل گفت‪« :‬اى ابوالحكم‪ ،‬بيا به‬
‫طرف خدا و پيامبرش و در اين كار عجله كن‪ ،‬و من تو را به طرف خدا دعوت‬
‫مىكنم»‪ ،‬ابوجهل در پاسخ گفت‪ :‬اى محمد‪ ،‬آيا تو از دشنام دادن خدايان ما اجتناب‬
‫نمىكنى؟! آيا غير از اين كه ما گواهى بدهيم تو (رسالتت) را ابلغ نمودى چيزى‬
‫ديگرى هم مىخواهى؟ ما گواهى مىدهيم كه تو ابلغ نمودى‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬اگر من‬
‫بدانم آن چه را تو مىگويى حق است از تو پيروى مىكردم‪.‬‬
‫پيامبر خدا ص منصرف گرديد‪ ،‬ابوجهل روى خود را به طرف من گردانيده گفت‪ :‬به‬
‫خدا سوگند‪ ،‬من مىدانم آن چه وى مىگويد حق است‪ ،‬ولى مرا يك چيز باز مىدارد‪ ،‬و‬
‫جابَت‪ 5‬خانه در ميان ماست‪،‬‬
‫صى (قوم رسول خدا)‪ ( 4‬گفتند‪ِ :‬‬
‫ح َ‬
‫آن اين كه‪ :‬بنى قُ َ‬
‫گفتيم‪ :‬بلى‪ ،‬بعد از آن گفتند‪ :‬آب دادن و سقايه‪ 6‬حجاج نيز براى ماست‪ ،‬گفتيم‪ :‬بلى‪،‬‬
‫‪ 1‬صحیح‪ .‬طبرانی در «الکبیر» (‪ )238‬همچنین نگا‪ :‬مجمع الزوائد (‪)5/305‬‬

‫‪ 2‬گياهى است داراى گل و ميوه سفيد‬
‫‪ 3‬صحیح‪ .‬ابن سعد (‪ )5/451‬و احمد (‪ ، )350 -6/349‬و طبرانی در «الکبیر» (‪ ، )236‬و حاکم (‪ )3/46‬و نگا‪ :‬مجمع الزوائد(‪.)174-6/173‬‬

‫‪4‬‬
‫صى جد چهارم رسول خدا ص است‪ ،‬و اين همان شخصيت است كه پس از متّحد ساختن قريش‬
‫قُ َ‬
‫و وحدت صفوف آن‪ ،‬سيادت مكّه را از سلطه خزاعه كشيد‪ ،‬و آن را به دست قريش سپرد‪ ،‬و‬
‫اساس عّزت و مطرح شدن قريش در تاريخ نيز از همين جا آغاز مىشود‪ ،‬اوّلين فرزند كعب بن لؤى‬
‫بود كه به پادشاهى و رياست قوم خود رسيد‪ ،‬و قومش از وى اطاعت نمودند‪ ،‬و به اين صورت كليد‬
‫دارى حرم‪ ،‬آب دادن حجاج‪ ،‬جمع آورى مالى كه قريش (در جاهليت) براى حاجيان نيازمند از اموال‬
‫خود بيرون مىآوردند تا براى آنان طعام و نوشيدنى بخرند‪ ،‬رياست شوراى قريش و بيرقجنگ براى‬
‫وى تعلّق داشت‪ ،‬و او در ميان قريش حائز مقام بزرگى بود‪.‬‬
‫‪ 5‬حجابت‪ :‬يعنى‪ ،‬كليد دارى خانه كعبه به شكلى كه هيچ كس بدون اجازه كليد دار داخل خانه شده‬
‫نمىتواند‪.‬‬
‫ّ‬
‫‪ 6‬سقايه‪ :‬يعنى آب دادن حجاج در موسم حج‪ ،‬كه به خاطر قلت آب در مكه اين وظيفه خيلى عمده و‬
‫مهم به شمار مىرفت‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪79‬‬

‫حيات صحابه‬
‫بعد گفتند‪ :‬نَدْوَه‪ 1‬هم براى ما و در ميان ماست‪ ،‬گفتيم‪ :‬بلى‪ ،‬بعد گفتند‪ :‬لواء‪ 2‬نيز در‬
‫تصّرف ماست‪ ،‬ما گفتيم‪ :‬بلى‪ ،‬بعد از آن‪ ،‬آنها طعام دادند‪ 3،‬و ما نيز طعام داديم تا‬
‫اين كه در طعام دادن ما نيز با بنى قصى مساوى و برابر شديم‪ ،‬آنها بعد گفتند‪ :‬پيامبر‬
‫نيز از ميان ماست‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬من اين را قبول نمىكنم!!‪ 5 4.‬اين چنين در البدايه‬
‫(‪ )64/3‬آمده است‪.‬‬
‫مانند اين را ابن ابى شيبه نيز‪ ،‬چنان كه در الكنز (‪ )129/7‬آمده‪ ،‬روايت كرده‪ ،‬و در‬
‫حديث وى آمده است‪« :‬اى ابوالحكم بيا به طرف خدا و پيامبرش و كتاب او‪ ،‬و من تو‬
‫‪6‬‬
‫را به سوى خداوند دعوت مىكنم»‪.‬‬
‫مغِيره‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن وليد بن ُ‬
‫َّ‬
‫اسحاق بن راهَوَيه از ابن عبّاس (رضىالله عنهما) روايت نموده كه‪ :‬وليد بن مغيره نزد‬
‫پيامبر خدا ص آمد‪ .‬رسول خدا ص قرآن را برايش تلوت نمود‪( ،‬قرآن بر وى تأثير‬
‫گذاشت)‪ ،‬و گويى كه وى در مقابل آن نرم گرديد‪ .‬اين خبر به گوش ابوجهل رسيد‪ ،‬و‬
‫او با شنيدن اين خبر نزد وليد بن مغيره آمده گفت‪ :‬اى عمو‪ ،‬قوم تو مىخواهند برايت‬
‫مال جمع نمايند‪ .‬وليد از ابوجهل پرسيد‪ :‬چرا؟ ابوجهل پاسخ داد‪ :‬تا آن را به تو بدهند‪،‬‬
‫مد به خاطر به دست آوردن مال رفته و تطميمع شدهاى‪ .‬وليد گفت‪:‬‬
‫چون نزد مح ّ‬
‫قريش مىداند كه من از همه آنان مالدارتر هستم‪ ،‬ابوجهل به او گفت‪ :‬پس درباره وى‬
‫چيزى بگو تا به قومت برسد و آنها بدانند كه تو اكنون هم‪ ،‬منكر وى هستى‪ .‬وليد‬
‫پرسيد‪ :‬چه بگويم؟ به خدا سوگند‪ ،‬در ميان شما هيچ كسى به اشعار‪ ،‬رجز و قصيده‬
‫آن و اشعار جن از من زيادتر عالم نيست‪ .‬به خدا قسم‪ ،‬چيزهايى كه وى مىگويد به‬
‫هيچ يكى از اينها شباهت ندارد‪ ،‬و به خدا سوگند‪ ،‬در سخنى كه مىگويد شرينى و‬
‫حلوتى وجود دارد‪ ،‬و آن سخنان از رونق و حسن ويژهاى برخوردار است‪ .‬ابتداى آن‬
‫ميوه دار‪ ،‬و پايانش گوارا و شيرين است‪ ،‬و سخنى است كه بلند مىشود‪ ،‬و چيزى‬
‫ديگرى بالتر و بلندتر از آن نمىتواند باشد و پايينتر ازخود را نابود مىسازد‪ .‬ابوجهل‬
‫گفت‪ :‬قومت تا آن وقت از تو راضى نمىشوند كه درباره وى چيزى نگويى‪ .‬وليد گفت‪:‬‬
‫مل و فكر نمود گفت‪ :‬اين به جز‬
‫اندكى صبر كن‪ ،‬تا درباره وى فكر كنم‪ ،‬چون تأ ّ‬
‫جادويى كه از ساحران نقل مىشود‪ ،‬ديگر چيزى نيست‪ ،‬و او (محمد) اين را از ديگرى‬
‫گرفته و بيان مىنمايد‪ ،‬آن گاه اين آيات قرآن نازل گرديد‪:‬‬
‫ً‬
‫ن ُ‬
‫شهُوْدا)‪( .‬المدثر‪)11-13 :‬‬
‫ن َ‬
‫ت وَ ِ‬
‫حيْداً‪ .‬وَ َ‬
‫خلَقْ ُ‬
‫ى َو َ‬
‫م ْ‬
‫مال ً َ‬
‫ه َ‬
‫ت لَ ُ‬
‫جعَل ْ ُ‬
‫مدُوْداً‪ .‬وَ بَنِي ْ َ‬
‫م ْ‬
‫(ذَْرن ِ ْ‬
‫ترجمه‪« :‬اى رسول! كار انتقام آن كس را كه تنها آفريدم به من واگذار‪ .‬و به او مال‬
‫فراوان و فرزندانى بسيار كه برايش حاضرند نصيب كردم»‪.‬‬

‫‪ 1‬ندوه‪ :‬يعنى جمع شدن براى مشوره و اظهار نظر‪ ،‬در دارالندوه‪ ،‬جايى كه آن را قصى تأسيس‬
‫نموده بود‪ ،‬و به مثابه مجلس شوراى قريش بود‪.‬‬
‫‪ 2‬لواء‪ :‬همان بيرق جنگ است كه آن را خود قصى حمل مىنمود‪ ،‬و يا براى كسى كه انتخاب مىكرد‬
‫تحويل مىداد‪.‬‬
‫‪ 3‬يعنى براى حجاج‪ ،‬چون قبائل عرب طعام حجاج و سقايه آنها را در موسم حج مايه شرف و عزت‬
‫خود شمرده و بر آن با يكديگر رقابت مىكردند‪ .‬م‪.‬‬
‫‪ 4‬ابوجهل با روشى پر از حسد و كينه مىگويد‪ ،‬همه اين منصبها بدون اين كه بر ما هيچ امتيازى داشته‬
‫باشند به آنها تعلّق دارد‪ ،‬همينكافى است‪ ،‬و حال نمىتوان مقام رسالت را نيز براى آنها قائل شد‪ .‬م‪.‬‬
‫‪ 5‬حسن‪ .‬بیهقی در «الدلئل» (‪.)2/207‬‬
‫‪ 6‬حسن‪ .‬ابن ابی شیبه در «المصنف» (‪.)8/336/97‬‬

‫جلد اول‬

‫‪80‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫‪1‬‬
‫مد صنعانى ساكن مكّه از اسحاق‬
‫اين چنين‪ ،‬اين را بيهقى از حاكم از عبدالل ّه بن مح ّ‬
‫روايت نموده‪ .‬اين حديث را حمادبن زيد از ايوب از عكرمه ‪ -‬به شكل مرسل ‪ -‬روايت‬
‫كرده‪ ،‬و در آن آمده‪ :‬پيامبر ص اين آيه قرآن را برايش تلوت نموده‪:‬‬
‫(انالل َّه يأ ْ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫ح َ‬
‫منْكَِر‬
‫ن الْفَ ْ‬
‫ل وَ اْل ِ ْ‬
‫مُر بِالعَد ْ‬
‫ح َ‬
‫شاِء وَال ُ‬
‫ُ‬
‫ِّ َ‬
‫سا ِ‬
‫ِ‬
‫ن وَ اِيْتَا ِء ذِى القُْربى‪ ،‬وَ يَنْهى عَ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫م تَذ َك ُّروْن)‪( .‬النحل‪.)90 :‬‬
‫ى‪ ،‬يَعِظك ُ ْ‬
‫م لعَلك ُ ْ‬
‫َوالْبَغْ ِ‬
‫ترجمه‪« :‬خداوند به انصاف و نيكوكارى و احسان كردن به خويشاوندان دستور‬
‫مىدهد‪ ،‬و از بى شرمى و كار ناپسند و تعدّى باز مىدارد‪ ،‬او به شما پند مىدهد تا شما‬
‫پندپذير شويد»‪.‬‬
‫همچنين در البدايه (‪ )60/3‬آمده اين را ابن جرير از عكرمه‪ ،‬چنان كه در تفسير ابن‬
‫كثير (‪ )443/4‬آمده‪ ،‬روايت كرده است‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن دو تن‬
‫سفْيان و هند‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن ابو ُ‬
‫ابن عساكر از معاويه روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬ابوسفيان در حالى كه هند (همسر‬
‫وى) در پشت سرش قرار داشت و هر دو بر يك مركب سوار بودند به طرف يكى از‬
‫جاهاى بيابانى و صحرايى خود در حركت بود‪ .‬من در حالى كه بچه خردسالى بودم‪،‬‬
‫سوار بر الغى كه داشتم در جلوى آنها حركت مىكردم‪ ،‬در طى اين مسير به پيامبر‬
‫‪2‬‬
‫مد سوار شود‪ ،‬من از الغ‬
‫خدا ص رسيديم‪ .‬ابوسفيان گفت‪ :‬اى معاويه پايين بيا تا مح ّ‬
‫خود پايين آمدم و پيامبر ص سوار شده‪ ،‬و پيشاپيش ما لحظه كوتاهى به حركت افتاد‪،‬‬
‫بعد از آن به طرف ما روى كرد و گفت‪« :‬اى ابوسفيان بن حرب‪ ،‬و اى هند بنت عتبه‬
‫به خدا سوگند‪ ،‬شما خواهيد مرد‪ ،‬و باز دوباره حتما ً بر انگيخته خواهيد شد‪ ،‬و بعد از‬
‫آن نيكوكار داخل جنّت شده و بدكار داخل آتش خواهد گرديد‪ ،‬و من برايتان به حق‬
‫مىگويم‪ ،‬و شما از اوّلين كسانى هستيد كه بيم داده شدهايد»‪ ،‬آن گاه پيامبر خدا ص‬
‫اين آيه را تلوت نمود‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫(حم‪ .‬تَنْزِي ْ ٌ‬
‫حيْم ِ ‪ -‬تا اين كه به اينجا رسيد ‪ -‬قالتَا أتَيْنا طائِعِيْن)‪.‬‬
‫ن الَّرحمنر ال ّر ِ‬
‫ل ِ‬
‫م َ‬
‫(فصلت‪)1-11 :‬‬
‫ترجمه‪« :‬حم‪ .‬از جانب (خدايى كه) بى اندازه مهربان و نهايت با رحم است فرو‬
‫فرستاده شده است‪ ...‬هر دو گفتند‪ :‬به خوشى و فرمانبردارانه آمديم»‪.‬‬
‫مد آيا فارغ شدى؟ پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬بلى»‪ ،‬و‬
‫بعد ابوسفيان به وى گفت‪ :‬اى مح ّ‬
‫از مركب پايين شد من آن را دوباره سوار شدم‪ .‬درين موقع هند به طرف ابوسفيان‬
‫روى نموده گفت‪ :‬آيا به خاطر اين جادوگر پسرم را پايين آوردى؟ ابوسفيان پاسخ داد‪:‬‬
‫نه‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬وى نه جادوگر است و نه هم دروغگو‪ .‬اين چنين در الكنز (‪)94/7‬‬
‫ميد بن‬
‫آمده‪ .‬و طبرانى نيز مانند آن را روايت كرده‪ ،‬هيثمى (‪ )20/6‬مىگويد‪ :‬من ُ‬
‫ح َ‬
‫منْهب را نشناختم‪ ،‬ولى بقيه رجال وى ثقهاند‪.‬‬
‫ُ‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن عثمان و طلحه‬
‫ابن سعد (‪ )55/3‬از يزيدبن رومان روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬عثمان بن عفّان و طلحه‬
‫َ‬
‫َ‬
‫بن عبيدالل ّه (رضىالل ّه عنهما) به تعقيب زبير بن عوام پرداخته نزد پيامبر خدا ص‬
‫آمدند‪ .‬پيامبر ص اسلم را به آنان عرضه نموده و قرآن را براى شان تلوت كرد‪ ،‬و‬
‫‪ 1‬صحیح‪ .‬بیهقی در «الدلئل» (‪ )199-2/198‬و حاکم (‪ )2/506‬و حاکم آن را صحیح دانسته و ذهبی نیز با وی موافق است‪.‬‬

‫‪ 2‬در نص كتاب سمعنا (شنيديم) آمده است‪ ،‬و در هيثمى لحقنا «رسيديم و يا پيوستيم»‪ ،‬كه ما به‬
‫خاطر قرابت معناى دومى آن را انتخاب نموديم‪ .‬م‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪81‬‬

‫حيات صحابه‬
‫آنها را از حقوق اسلم آگاه كرد‪ ،‬و از طرف خداوند (جل جلله) به آنان وعده عّزت و‬
‫كرامت داد‪ .‬آن دو ايمان آورده و وى را تصديق نمودند‪ .‬آن گاه حضرت عثمان‬
‫فرمود‪ :‬اى پيامبر خدا ص من در همين نزديكى از سرزمين شام آمدم‪،‬چون در ميان‬
‫معان وزرقاء رسيديم حالتى چون خواب گرفتگى بر ما مستولى شده بود كه ناگاه ندا‬
‫كنندهاى ما را ندا نمود‪ :‬اى خواب رفتگان‪ ،‬بيدار شويد! چون احمد در مكّه ظهور‬
‫َّ‬
‫نموده است‪ ،‬و هنگامى كه به اينجا رسيديم از تو شنيديم‪ .‬حضرت عثمان (رضى الله‬
‫عنه) سابق‪ ،‬و قبل از داخل شدن پيامبر خدا ص به دار ارقم‪ ،‬اسلم آورده بود‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن عمار و صهيب‬
‫مد بن عمار روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬عمار بن‬
‫ابن سعد (‪ )247/3‬از ابوعبيده بن مح ّ‬
‫َ‬
‫ياسر (رضىالل ّه عنهما) فرمود‪ :‬با صهيب بن سنان در دروازه دار ارقم روبرو شدم‪،‬‬
‫اين‪ ،‬در حالتى بود كه پيامبر خدا ص در منزل تشريف داشت‪ ،‬از وى پرسيدم چه‬
‫مد رفته سخنان‬
‫مىخواهى؟ گفت‪ :‬تو چه مىخواهى؟ جواب دادم‪ :‬خواستم تا نزد مح ّ‬
‫وى را بشنوم‪ .‬گفت‪ :‬من نيز اين را مىخواهم‪ .‬آن گاه هر دوى ما نزد پيامبر ص داخل‬
‫شديم و او اسلم را به ما عرضه نمود (ما دعوت وى را قبول نموده) اسلم آورديم‪،‬‬
‫بعد همان روز را تا بيگاه در آنجا توقف كرديم‪ ،‬و از شبانگاه به طور مخفيانه از آن جا‬
‫َ‬
‫بيرون رفتيم‪ .‬اسلم آوردن عمار و صهيب (رضىالل ّه عنهما) پس از اسلم آوردن سى‬
‫و چند تن مرد بود‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن اسعد بن ُزراره و ذكوان بن عبد قيس‬
‫خبَيُب بن عبدالرحمن روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬اسعد بن زراره و‬
‫ابن سعد (‪ )608/3‬از ُ‬
‫ذكوان بن عبد قيس جهت ح ّ‬
‫ل و فصل معضلى در بين آنها نزد عتبه بن ربيعه به مكه‬
‫آمدند‪ ،‬آنها از پيامبر ص آگاهى حاصل نموده نزد وى مشّرف شدند‪ .‬پيامبر اسلم را‬
‫براى شان مطرح نمود و قرآن را براى آنها تلوت كرد‪ .‬ايشان اسلم آوردند‪ ،‬و بدون‬
‫اين كه نزد عتبه روند از همانجا به مدينه برگشتند‪ ،‬و اوّلين كسانى بودند كه اسلم را‬
‫با خود به مدينه بردند‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن گروه و جماعت‬
‫جدال و احتجاج سران قريش با پيامبر ص در ارتباط با دعوت آنها به طرف اسلم و‬
‫پاسخ پيامبر ص‬
‫َّ‬
‫ابن جرير از ابن عبّاس (رضىالله عنهما) روايت نموده كه‪ :‬عُتْبَه و شيبه پسران ربيعه‪،‬‬
‫خترى از بنى السد‪ ،‬اسود بن‬
‫سفيان بن حرب‪ ،‬مردى از بنى عبدالدار‪ ،‬ابوالب َ ْ‬
‫ابو ُ‬
‫َّ‬
‫معه بن اسود‪ ،‬وليدبن مغيره‪ ،‬ابوجهل بن هشام‪ ،‬عبدالله بن‬
‫عبدالمطلب بن اسد‪َ ،‬ز ْ‬
‫منَبَّه پسران حجاج سهمى‪ ،‬همه ‪ -‬و‬
‫ابى اميه‪ ،‬ا ُ ِ‬
‫ميَه بن خلف‪ ،‬عاص بن وائل‪ ،‬و نُبَيْه و ُ‬
‫يا كسانى از ايشان ‪ -‬در پشت كعبه بعد از غروب آفتاب دور هم جمع شدند‪ .‬بعضى‬
‫مد بفرستيد و (با احضار نمودن وى در اينجا)‬
‫آنها به يكديگر گفتند‪ :‬كسى را نزد مح ّ‬
‫همراهش صحبت و مخاصمه نماييد‪ ،‬تا اين كه در ارتباط با وى معذور دانسته شويد‪.‬‬
‫بنابراين آنها كسى را دنبال وى فرستادند كه‪ :‬اشراف و بزرگان قومت به خاطر تو‬
‫جمع شده‪ ،‬و مىخواهند با تو صحبت نمايند‪ .‬پيامبر ص به سوى آنها به اين گمان كه در‬
‫ارتباط به كارهاى وى براى آنها نظر جديدى پيدا شده است‪ ،‬شتافت ‪ -‬چون پيامبر ص‬
‫به آنها علقهمند بود‪ ،‬و هدايت شان را دوست داشت‪ ،‬و مشقّت و فساد و هلك آنها‬
‫برايش گران تمام شده و رنجش مىداد ‪ -‬تا اين كه نزد آنها (رسيده و در كنارشان)‬
‫جلد اول‬

‫‪82‬‬

‫حيات صحابه‬
‫نشست‪ .‬آنان گفتند‪ :‬اى محمد‪ ،‬ما به دليلى كسى را دنبال تو فرستاده و تو را‬
‫خواستيم تا در ارتباط به تو معذور شناخته شويم‪ ،‬و ما ‪ -‬به خدا سوگند ‪ -‬هيچ مردى‬
‫از عرب را نمىشناسيم كه بر قوم خود آن چه را تو بر قومت داخل نمودهاى‪ ،‬داخل‬
‫كرده باشد!! پدران را دشنام دادى‪ ،‬دين را عيبجويى كردى‪ ،‬عقل را سبك شمردى‪ ،‬و‬
‫خدايان را ناسزا گفتى‪ ،‬و وحدت ما را از هم گسسته و متفّرق ساختى‪ .‬خلصه‪ ،‬آن‬
‫چه كار ناشايسته بود آن را در ميان ما و خودت انجام دادى‪ .‬اگر اين سخنها را به‬
‫خاطر طلب مال آورده باشى‪ ،‬برايت آن قدر مال جمع مىكنيم‪ ،‬تا از همه ما مالدارتر‬
‫باشى‪ .‬و اگر خواهان شرف و عّزت در ميان ما باشى‪ ،‬تو را سردار خود تعيين‬
‫مىنماييم‪ ،‬و اگر خواهان پادشاهى هستى‪ ،‬تو را پادشاه خود مىگردانيم‪ ،‬و اگر اين‬
‫چيزى كه برايت به وجود آمده بر اثر جنزدگى است‪ ،‬كه بر تو غالب شده و خودت از‬
‫دفع آن عاجز آمدهاى ‪ -‬و گاهى هم اين طور مىشود ‪ -‬ما اموال خود را براى معالجه‬
‫تو بذل مىكنيم‪ ،‬تا اين كه تو را از آن مرض تندرست بسازيم‪ ،‬يا اين كه (پس از بذل‬
‫آن همه سعى و تلش خود) در ارتباط با تو معذور شناخته شويم‪.‬‬
‫پيامبر خدا ص در پاسخ به آنها فرمود‪« :‬آن چه شما مىگوييد در من نيست‪ ،‬من به آن‬
‫چيزى كه با آن براى شما آمدهام‪ ،‬نه به خاطر درخواست مالتان آمدهام‪ ،‬و نه به‬
‫خاطر كسب شرف در ميان شما‪ ،‬و نه پادشاهى بر شما‪ ،‬بلكه خداوند مرا به سوى‬
‫شما به عنوان رسول فرستاده است‪ ،‬و بر من كتابى نازل نموده‪ ،‬و به من دستور‬
‫داده‪ ،‬تا براى شما بشارت دهنده و بيم دهنده باشم‪ .‬من با اقدام به اين عمل‪ ،‬پيام‬
‫پروردگارم را به شما ابلغ‪ ،‬و برايتان نصيحت نمودم‪ .‬اگر از من آنچه را برايتان‬
‫آوردهام قبول كنيد‪ ،‬بهره دنيا و آخرت از آن شماست‪ ،‬و اگر آن را بر من رد كنيد‪،‬‬
‫منتظر امر خدا مىباشم‪ ،‬تا در ميان من و شما فيصله نمايد»‪ .‬و يا چنان كه پيامبر خدا‬
‫ص گفت‪.‬‬
‫گفتند‪ :‬اى محمد‪ ،‬اگر آن چه را ما به تو پيشنهاد نموديم آن را از ما قبول نمىكنى‪ ،‬تو‬
‫خودت مىدانى‪ ،‬كه هيچ مردمى از ما كشور و جاى تنگتر‪ ،‬مال كمتر و زندگى مشكلتر‬
‫ندارد‪ ،‬بنابراين از پروردگارت كه تو را به آن چه ادّعا مىكنى برانگيخته است‪ ،‬بخواه تا‬
‫كوه هايى را كه جاى را بر ما تنگ نموده است (از اطراف شهر ما) دور كند‪ ،‬و شهر‬
‫و منطقه ما را گشاده و هموار سازد‪ ،‬و در آن نهرهايى چون شام و عراق جارى‬
‫سازد‪،‬و بايد پدران گذشته ما را براى مان دوباره زنده كند‪ ،‬و در ميان آنهايى كه‬
‫ى بن كلب» كه بزرگ مرد صادقى بود نيز وجود‬
‫دوباره برانگيخته مىشوند «قُ َ‬
‫ص ْ‬
‫داشته باشد‪ ،‬تا از آنها درباره آنچه تو مىگويى بپرسيم‪ ،‬كه آيا حق است يا باطل؟ اگر‬
‫اين چيزها را كه از تو خواستيم انجام دادى‪ ،‬و آنها تو را تصديق نمودند‪ ،‬ما نيز تو‬
‫راتصديق خواهيم كرد‪ ،‬و به اين عمل منزلت تو را در نزد خداوند نيز درك نموده و‬
‫مىدانيم كه وى تو را چنان كه خود مىگويى به عنوان پيامبر فرستاده است‪ .‬پيامبر خدا‬
‫ص به آنان فرمود‪« :‬من به اين كار مبعوث نشدهام‪ ،‬من از نزد خداوند براى شما با‬
‫آن چيزى آمدهام كه وى مرا به آن (دستور داده و) مبعوث نموده است‪ ،‬و به آنچه من‬
‫به آن فرستاده شده بودم به شما ابلغ نموده و رسانيدم‪ ،‬اگر آن را قبول مىكنيد‪،‬‬
‫همان بهره و نصيب شما در دنيا و آخرت است‪ ،‬و اگر آن را بر من رد مىكنيد‪ ،‬منتظر‬
‫امر خداوند مىباشم تا اين كه در ميان من و شما فيصله نمايد»‪.‬‬
‫گفتند‪ :‬اگر اين را براى ما انجام نمىدهى‪ ،‬پس براى خود بخواه و از پروردگارت طلب‬
‫نما‪ ،‬تا فرشتهاى را بفرستد و آن چه را كه تو مىگويى تصديق نمايد‪ ،‬و از طرف تو با‬
‫ما صحبت كند و جواب گويد‪ ،‬و از وى بخواه‪ ،‬تا براى تو باغها‪ ،‬گنجها و قصرهايى از‬
‫طل و نقره قرار دهد‪ ،‬و تو را به اين صورت‪ ،‬از آن چه ما تو را در طلب آن مىبينيم‪،‬‬
‫جلد اول‬

‫‪83‬‬

‫حيات صحابه‬
‫بى نياز سازد ‪ -‬چون تو در بازار مانند ما در طلب روزى و اسباب معيشت هستى ‪ -‬تا‬
‫ما فضيلت و منزلت تو را در نزد پروردگارت اگر پيامبر باشى‪ ،‬چنان كه خودت مدّعى‬
‫آن هستى‪ ،‬ببينيم‪ ،‬و به آن اعتراف كنيم‪ .‬پيامبر خدا ص به آنها فرمود‪« :‬من اين كار را‬
‫نمىكنم و من آن كسى نيستم كه از پروردگارش چنين چيزى را مىخواهد‪ ،‬و من براى‬
‫شما به اين كار مبعوث نشدهام‪ ،‬بلكه خداوند مرا بشارت دهنده و بيم دهنده فرستاده‬
‫است‪ .‬اگر شما آن چه را من با خود آوردهام قبول مىكنيد‪ ،‬همان‪ ،‬بهره و نصيب وافر‬
‫شما در دنيا و آخريت است‪ ،‬و اگر آن را بر من رد نموده‪ ،‬و قبول نمىكنيد‪ ،‬براى امر‬
‫خداوند منتظر مىباشم‪ ،‬تا اين كه در ميان من و شما فيصله نمايد»‪ .‬گفتند‪ :‬پس‬
‫آسمان را بر ما بينداز‪ ،‬چنان كه مىپندارى اگر پروردگارت بخواهد اين كار را انجام‬
‫مىدهد و ما به تو ايمان نمىآوريم تا وقتى كه اين عمل را انجام نداده باشى‪ ،‬پيامبر‬
‫خدا ص در پاسخ آنها فرمود‪« :‬اين به خداوند مربوط است‪ ،‬و اگر بخواهد آن را براى‬
‫شما انجام خواهد داد»‪ .‬گفتند‪ :‬اى محمد‪ ،‬آيا پروردگارت نمىدانست كه ما با تو‬
‫خواهيم نشست‪ ،‬و آن چه را از تو پرسيديم خواهيم پرسيد‪ ،‬و آنچه را مىخواهيم‬
‫درخواست خواهيم نمود؟ تا پيش از اين نزد تو آمده و برايت آنچه را كه بايد به ما‬
‫پاسخ مىدادى‪ ،‬مىآموخت‪ ،‬و تو را آگاه مىكرد كه در ارتباط با ما‪ ،‬اگر آنچه را تو با خود‬
‫آوردهاى قبول نكنيم چه عملى انجام خواهد داد‪ .‬چون مطلع شدهايم ما كه اين چيزها‬
‫را مردى كه در يمامه است‪ ،‬به او (رحمان) گفته مىشود‪ ،‬به تو ياد مىدهد‪ - ،‬به خدا‬
‫سوگند ‪ -‬ابدا ً و هرگز به رحمان ايمان نمىآوريم‪ .‬اى محمد‪ ،‬اكنون ما در مقابل تو با‬
‫ما به خدا سوگند‪ ،‬تو و آنچه را انجام‬
‫تقديم همه راههاى ممكن ديگر معذور شديم!! ا ّ‬
‫دادى رها نمىكنيم‪ ،‬تا اين كه يا ما تو را هلك گردانيم‪ ،‬و يا اين كه تو ما را هلك‬
‫گردانى‪ .‬يكى از آنها گفت‪ :‬ما ملئكه را كه دختران خداوند هستند عبادت مىكنيم‪ ،‬و‬
‫ديگرى گفت‪ :‬ما به تو ايمان نخواهيم آورد‪ ،‬تا زمانى كه خداوند و ملئكه را گروه‬
‫گروه از پى هم نياورى‪.‬‬
‫چون ايشان اين حرفها را گفتند و صحبت شان تمام شد‪ ،‬پيامبر خدا ص از نزد آنها‬
‫َ‬
‫َ‬
‫مغِيره بن عبدالل ّه بن عمر بن‬
‫ميَّه بن ُ‬
‫برخاست‪ ،‬و از جمله آنان عبدالل ّه بن ابى ا ُ َ‬
‫مه پيامبر ص (عاتكه) دختر عبدالمطّلب بود ‪ -‬برخاسته گفت‪ :‬اى‬
‫مخزوم ‪ -‬كه پسر ع ّ‬
‫محمد‪ ،‬قومت آنچه را كه ديدى به تو پيشنهاد نمودند‪ ،‬ولى تو آن را از ايشان قبول‬
‫ننمودى‪ .‬بعد از آن از تو چيزهايى براى خود خواستند تا با آن منزلتت رانزد خداوند‬
‫بدانند‪ ،‬آن را هم انجام ندادى‪ .‬بعد از آن از تو خواستند تا همان عذابى را كه آنها را از‬
‫آن مىترسانى براى شان به زودى بياورى (اين كار را هم نكردى)‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬من‬
‫هرگز به تو ايمان نمىآورم‪ ،‬تا اين كه نردبانى براى خود بگذارى و به آسمان بال روى‪،‬‬
‫و به آسمان برسى و من شاهد آن صحنه باشم‪ ،‬و از آسمان با خود يك صحيفه‬
‫سرگشادهاى را بيارى‪ ،‬كه چهار فرشته نيز با تو باشند‪ ،‬و بر اين گواهى دهند كه تو آن‬
‫چنان هستى كه خود مىگويى‪ .‬به خدا سوگند‪ ،‬اگر اين كار را هم انجام دهى‪ ،‬گمان‬
‫مىكنم كه تو را تصديق نخواهم كرد‪.‬‬
‫بعد از آن نزد پيامبر خدا ص برگشت و رسول خدا ص به خاطر به دست نياوردن‬
‫آنچه هنگام درخواست قومش در دل پرورانيده بود‪ ،‬و به خاطر فاصلهگيرى آنها از‬
‫وى‪ ،‬خيلى اندوهگين و افسرده خاطر‪ ،‬به طرف اهل خود برگشت‪ 1.‬و همچنين اين‬
‫َ‬
‫حديث را به اين صورت زياد بن عبدالل ّه البكائى از ابن اسحاق از برخى اهل علم از‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬ابن اسحاق‪ ،‬چنانکه ابن هشام آورده است (‪ )305-1/183‬طبری نیز از وی در تفسیرش (‪ )9/15/164‬روایت کرده است‪ .‬همچنین بیهقی در‬
‫«الدلئل»‪ .‬طبری فرد مبهم در سند را که از شیوخ ابن اسحاق است به نام محمد بن ابی محمد مولی آل زید بن ثابت ذکر کرده است‪ .‬این حدیث شواهدی‬
‫نیز دارد‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪84‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫سعيد بن جبير و عكرمه از ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما) روايت نموده‪ ...‬و مانند اين را‬
‫متذكّر شده‪ ،‬و اين چنين در تفسير ابن كثير (‪ )62/3‬و البدايه (‪ )50/3‬آمده است‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن ابوالحيسم و جوانانى از بنى عبدالشهل‬
‫ابونعيم از محمود بن لبيد كه از بنى عبدالشهل است روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬چون‬
‫ابوالحيسم انس بن رافع‪ 1‬به مكّه آمد ‪ -‬جوانانى از بنى عبدالشهل كه در ميان آنها‬
‫اياس ابن معاذ نيز بود او را همراهى مىكردند‪ ،‬تا از قريش بر ضد خزرجيان پيمانى به‬
‫دست آورند ‪ -‬پيامبر ص از آمدن آنها اطّلع يافت‪ ،‬نزدشان آمد و با آنها نشسته و به‬
‫آنان فرمود‪« :‬آيا چيز بهترى از آنچه دنبال آن آمدهايد‪ ،‬نمىخواهيد؟» آنها پرسيدند‪ :‬آن‬
‫چيست؟ پيامبر خدا ص گفت‪« :‬من پيامبر خدا هستم‪ ،‬خداوند مرا براى بندگان‬
‫فرستاده است‪ ،‬آنها را به سوى خداوند فرا مىخوانم‪ ،‬تا خداوند را عبادت نموده‪ ،‬و‬
‫چيزى را برايش شريك نياورند‪ ،‬و او برايم كتاب نازل نموده است»‪ .‬سپس اسلم را‬
‫براى آنها بيان و قرآن را براى شان تلوت نمود‪ .‬آن گاه اياس بن معاذ ‪ -‬كه نوجوانى‬
‫بود ‪ -‬گفت‪ :‬اى قوم‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬اين براىتان از چيزى كه دنبال آن آمدهايد‪ ،‬بهتر و‬
‫نيكوتر است‪ .‬ابوالحيسم انس بن رافع‪ ،‬مشتى از سنگريزههاى بطحاء را‪ 2‬گرفته و در‬
‫روى اياس بن معاذ زده گفت‪ :‬اين حرفها را كنار گذار‪ ،‬سوگند به جانم‪ ،‬براى چيزى‬
‫غير از اين آمدهايم‪ .‬اياس ساكت شد‪ ،‬و پيامبر خدا ص از ميان شان برخاست‪ ،‬و آنها‬
‫به مدينه برگشتند‪ .‬طولى نكشيد كه جنگ «بُعاث» ميان اوس و خزرج اتفاق افتاد‪ .‬بعد‬
‫از آن اياس بن معاذ جز اندكى درنگ ننموده بود كه وفات كرد‪ .‬محمود بن لبيد‬
‫مىگويد‪ :‬آن عده از قومم كه در وقت وفات وى نزدش حضور داشتند‪ ،‬به من گفتند‪:‬‬
‫َ‬
‫آنها از وى مىشنيدند كه لالهالالل ّه را با خود مكّررا ً زمزمه مينمود‪ ،‬و تا لحظه‬
‫َ‬
‫َ‬
‫وفاتشالل ّه اكبر‪ ،‬و سبحانالل ّه مىگفت‪ ،‬و در اين ترديدى نداشتند كه وى مسلمان در‬
‫گذشته است‪ ،‬چون اسلم را در همان مجلس هنگامى كه از پيامبر ص آن چيزها را‬
‫شنيد درك نموده بود‪ 3.‬اين چنين در كنز العمال (‪ )11/7‬آمده و اين را احمد و‬
‫طبرانى نيز روايت نمودهاند رجال آن‪ ،‬چنان كه هيثمى (‪ )36/6‬مىگويد‪ :‬ثقهاند‪ .‬و اين‬
‫را همچنين ابن اسحاق در مغازى از محمود بن لبيد همانند اين روايت كرده‪ ،‬و گروهى‬
‫آن را از ابن اسحاق روايت نمودهاند‪ ،‬و اين حديث چنان كه در الصابه (‪ )91/1‬آمده‪،‬‬
‫از جمله احاديث صحيح وى مىباشد‪.‬‬
‫دعوت نمودن پيامبر ص از گروهها و مجامع پيامبر ص و دعوت نمودن خويشاوندان‬
‫نزديكش و قبيلههاى قريش هنگام نزول آيه انذار‬
‫َ‬
‫ابن سعد از ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما) روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬هنگامى كه خداوند‬
‫شيَْرت َ َ‬
‫ك اْلَقَْربِيْن)‪( .‬الشعراء‪)214 :‬‬
‫(جل جلله) اين آيه را نازل نمود‪( :‬وَ أنْذِْر عَ ِ‬
‫ترجمه‪« :‬و قبيله نزديكتر خود را بترسان»‪.‬‬
‫پيامبر خدا ص بيرون رفت تا اين كه بر كوه مروه بال رفت و از آنجا گفت‪« :‬اى آل‬
‫فهر»! آن گاه قريش نزد وى آمدند‪ ،‬ابولهب بن عبدالمطّلب گفت‪ :‬اينها آل فهراند كه‬
‫در نزد تو گرد آمدهاند‪ ،‬بگو چه مىگويى؟ پيامبر ص صدا زد‪« :‬اى آل غالب»‪ ،‬به اين‬
‫‪ 1‬در (المجمع) آمده‪ :‬ابوالحيسر انس بن نافع‪ ،‬صحيح هم همين است و اين در اكثر مراجع آمده‬
‫است‪.‬‬
‫‪ 2‬سيل گاهى بزرگ و وسيع در مكه است‪.‬‬
‫‪ 3‬صحیح‪ .‬احمد (‪ )5/427‬و طبرانی در «الکبیر» (‪ )805‬و بیهقی در «الدلئل» (‪ )421-2/420‬و حاکم (‪ )181-3/180‬حاکم آن را به شرط مسلم صحیح‬
‫ادامه درمورد این سخن حاکم می‌گوید‪« :‬بلکه مرسل است» وی همچنین می‌گوید‪ :‬محمود بن لبید از صغار صحابه است؛ بر این‬
‫‌‬
‫دانسته است‪ .‬ذهبی در‬
‫اساس حدیث صحیح است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪85‬‬

‫حيات صحابه‬
‫گفته پيامبر خدا ص بنى محارب و بنى حارث فرزندان فهر برگشتند‪ .‬بعد پيامبر ص‬
‫گفت‪« :‬اى آل لؤى بن غالب»‪ ،‬اين بار‪ ،‬بنى تيم ادرم بن غالب برگشت‪ .‬بعد فرمود‪:‬‬
‫«اى آل كعب بن لؤى» آن گاه‪ ،‬بنى عامر بن لؤى برگشت‪ .‬سپس گفت‪« :‬اى آل مره‬
‫جمح بن عمرو بن هُصيص‬
‫بن كعب»‪ ،‬درين اثناء بنى عدى بن كعب و بنى سهم و بنى ُ‬
‫بنى كعب بن لؤى برگشتند بعد پيامبر ص فرمود‪« :‬اى آل كلب بن مره» اين بار بنى‬
‫مخزوم بن يقظه بن مره و بنى تميم بن مره برگشتند‪ .‬آن گاه پيامبر ص گفت‪« :‬اى‬
‫آل قصى»‪ ،‬درين مرتبه بنى زهره بن كلب برگشت‪ .‬سپس فرمود‪« :‬اى آل عبد‬
‫مناف»‪ ،‬اين بار بنى عبدالدار بن قصى و بنى اسدبن عبدالعزى بن قصى و بنى عبد‬
‫بن قصى برگشتند‪ .‬آن گاه ابولهب گفت‪ :‬اينها بنى عبد مناف هستند كه نزدت حضور‬
‫دارند آن چه مىخواهى بگو‪ :‬پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬خداوند مرا مأمور نموده است تا‬
‫خويشاوندان نزديكتر خود را بترسانم‪ ،‬و شما از ميان قريش براى من نزديكتر هستيد‪،‬‬
‫و من از خداوند براىتان مالك هيچ بهرهاى در دنيا و هيچ نصيبى در آخرت نيستم‪ ،‬مگر‬
‫َ‬
‫اين كه بگوييد‪( :‬لاله الالل ّه) تا من به آن براىتان نزد پروردگارتان گواهى دهم‪ ،‬و‬
‫عرب توسط آن براىتان سرنهاده و عجم براى شما ذليل گردد»‪.‬‬
‫ابولهب در پاسخ گفت‪ :‬واى بر تو‪ ،‬ما را به همين خاطر دعوت نمودى؟! آن گاه‬
‫َ‬
‫ى لَهَب)‪( .‬المسد‪)1:‬‬
‫خداوند (جل جلله) نازل فرمود‪( :‬تَب َّ ْ‬
‫ت يَدَا أب ِ ْ‬
‫مىگويد‪ :‬هر دو دست ابولهب هلك گرديدند‪ .‬اين چنين درالكنز (‪ )277/1‬آمده است‪.‬‬
‫َ‬
‫و احمد از ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما) روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬هنگامى خداوند (جل‬
‫‪1‬‬
‫شيَْرت َ َ‬
‫ك اْلَقَْربِيْن) پيامبر خدا ص به كوه صفا‬
‫جلله) اين آيه را نازل فرمود‪( :‬وأنذِْر عَ ِ‬
‫آمده بر آن بال رفته فرياد زد‪« :‬يا صباحاه»‪ 2،‬همه مردم در نزدش جمع شدند‪ .‬كسى‬
‫خودش مىآمد‪ ،‬و كسى هم نماينده خود را مىفرستاد‪ ،‬آن گاه پيامبر خدا ص فرمود‪:‬‬
‫«اى بنى عبدالمطلب‪ ،‬اى بنى فهر‪ ،‬اى بنى كعب‪ ،‬اگر من برايتان خبر بدهم كه سوار‬
‫كارانى در پايين اين كوه مىخواهند بر شما هجوم بياورند‪ ،‬آيا مرا تأييد و تصديق‬
‫مىكنيد؟» آنها همه پاسخ دادند‪ :‬بلى‪ ،‬آن گاه پيامبر خدا ص گفت‪« :‬من براى شما‬
‫پيش از آمدن عذاب شديد بيم دهنده هستم»‪ .‬ابولهب گفت‪ :‬همه روز بر تو تباهى و‬
‫هلك باد‪ ،‬آيا ما را فقط براى اين فرا خوانده بودى؟ آن گاه خداوند (جل جلله) اين‬
‫َ‬
‫ب وَ ت َ َّ‬
‫ب)‪ 3.‬بخارى و مسلم مانند اين را‪،‬‬
‫آيه قرآن را نازل فرمود‪( :‬تَب َّ ْ‬
‫ى لَهَ ٍ‬
‫ت يَدَا أب ِ ْ‬
‫چنان كه در البدايه (‪ )38/3‬آمده‪ ،‬روايت كردهاند‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن قبايل عرب در مراسم حج‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن بنى عامر و بنى محارب‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫ابونعيم در دلئل النبوه (ص ‪ )101‬از عبدالل ّه بن كعب بن مالك (رضىالله عنهما)‬
‫روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر ص مدّت سه سال بعد از بعثت خود مخفيانه زيست‬
‫كرد‪ ،‬و در سال چهارم دعوت خود را آشكارا نمود‪ .‬به مدت ده سال در موسمهاى حج‬
‫‪4‬‬
‫جاج در اقامت گاههاى آنان در عكاظ‪ ،‬مجنه و ذى المجاز‬
‫دعوت مىنمود‪ ،‬و به دنبال ح ّ‬
‫‪ 1‬صفا و مروه دو كوه كوچك در نزديكى كعبهاند‪ ،‬كه خداوند در ارتباط با آنها مىفرمايد‪( :‬ان الصفا‬
‫والمروه من شعائراللَّه‪ ،‬فمن حج البيت أو اعتمر فل جناح عليه أن يطوف بهما‪ ،‬و من تطوع خيراً‬
‫َ‬
‫فانالل ّه شاكر عليم)‪( .‬البقره‪)158 :‬‬
‫‪ 2‬كلمهاى است براى فرياد رسى در هنگام هجوم و يا غارت دشمن‪.‬‬
‫‪ 3‬صحیح‪ .‬بخاری (‪ )4801‬و مسلم (‪ )208‬و ترمذی (‪ )3336‬و احمد (‪.)1/281‬‬

‫‪ 4‬عكاظ‪ ،‬مجنه و ذى المجاز‪ ،‬از مشهورترين بازارهاى مكه بودند‪ ،‬عربها را عادت برين بود كه در اوّل‬
‫ماه ذى القعده الحرام بازار عكاظ را افتتاح مىنمودند‪ ،‬و مدّت بيست روز را در آنجا به سر مىبردند‪،‬‬
‫و پس از آن به بازار مجنه آمده و ده روز را در آنجا سپرى مىكردند و چون ماه ذوالحجه نو مىشد به‬

‫جلد اول‬

‫‪86‬‬

‫حيات صحابه‬
‫رفته آنها را فرا مىخواند تا از وى حمايت نمايند‪ ،‬تا باشد پيام پروردگارش را تبليغ‬
‫ما هيچ‬
‫نمايد‪ ،‬و براى آنها اذعان مىنمود كه پاداش اين نصرت براى آنها جنّت است‪ .‬ا ّ‬
‫كسى را نمىيافت تا وى را مدد و يارى دهد‪ ،‬حتّى از قبايل و جاهاى آنها جداگانه‬
‫مىپرسيد و آنها را دعوت مىكرد‪ ،‬تا اين كه به بنى عامر بن صعصعه رسيد‪ ،‬اذيت و‬
‫آزارى را كه از آنها ديد از هيچ كسى نديده بود‪ ،‬به حدّى كه او از نزد آنها بيرون رفته‬
‫بود‪ ،‬ولى با اين همه او را از پشت مىزدند‪ ،‬تا اين كه به بنى محارب بن خصفه رسيد‪،‬‬
‫در ميان آنها پيرمردى را يافت كه يك صدوبيست سال عمر داشت‪ ،‬پيامبر خدا ص با‬
‫وى صحبت نموده و او را به اسلم دعوت نمود‪ ،‬و از وى خواست تا از او حمايت‬
‫نمايد‪ ،‬تا پيام و رسالت پروردگارش را تبليغ نمايد‪ .‬آن پيرمرد پاسخ داد‪ :‬اى مرد‪،‬‬
‫قومت از احوال تو بهتر آگاهند‪ ،‬به خدا قسم كسى كه تو را به خانه خود ببرد‪ ،‬به اين‬
‫معناست كه بدترين چيزى را از «موسم» با خود برده است‪ .‬بنابراين خود را از ما‬
‫دور كن‪ ،‬ابولهب كه در اين حالت ايستاده بود و سخن محاربى را مىشنيد‪ ،‬نزدش‬
‫توقف نموده گفت‪ :‬اگر همه اهل «موسم» چون تو مىبودند‪ ،‬وى اين دينى را كه بر آن‬
‫است ترك مىنمود‪ ،‬او يك بى دين و دروغگوست‪ .‬محاربى پاسخ داد‪ :‬تو‪ ،‬به خدا سوگند‬
‫وى را از من خوبتر مىشناسى‪ ،‬چون وى برادر زاده و پاره گوشت توست‪ .‬بعد از آن‬
‫محاربى افزود‪ :‬شايد ‪ -‬اى ابوعبته ‪ -‬وى ديوانه شده باشد؟ و با ما مردى از قريه‬
‫است كه مىتواند او را علج نمايد‪ ،‬ابولهب ديگر به او پاسخى نداد‪ ،‬مگر اين كه چون‬
‫پيامبر ص را مىديد بر قبيله و يا اهل قريهاى از عرب ايستاده است‪ ،‬فرياد كشيده‬
‫مىگفت‪ :‬وى يك بى دين و دروغگوست‪ 1.‬در اسناد اين روايت واقدى نيز هست‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن بنى عبس‬
‫َّ‬
‫ابونعيم (ص ‪ )102‬همچنين از طريق واقدى از عبدالله بن وابصه عبسى از پدرش و‬
‫او از پدربزرگش روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر ص در اقامت گاههاى ما در منى آمد‬
‫ و ما‪ ،‬در اين موقع در جمره اولى كه نزديك مسجد خيف واقع است‪ ،‬اقامت‬‫داشتيم‪ ،‬او در حالى سوار بر شترش آمد كه زيد بن حارثه پشت سر وى سوار بود ‪-‬‬
‫و ما را به سوى اسلم دعوت نمود‪ .‬به خدا سوگند‪ ،‬دعوت وى را نپذيرفتيم‪ ،‬و در ما‬
‫آن گاه خيرى وجود نداشت‪ ،‬وى مىگويد‪ :‬ما از وى و از دعوتش در «موسم» شنيده‬
‫بوديم‪ ،‬او ما را دعوت كرد‪ ،‬ولى ما دعوتش را قبول ننموديم‪ ،‬در اين «موسم»‬
‫ميسره بن مسروق عبسى نيز با ما همراه بود‪ ،‬وى گفت‪ ،‬من به خدا سوگند ياد‬
‫مىكنم‪ ،‬كه اگر اين مرد را تصديق نماييم و او را به ديار خود ببريم‪ ،‬اين عمل نيكويى‬
‫خواهد بود‪ ،‬و من به خدا سوگند ياد مىكنم‪ ،‬كه دين و كار وى غالب و پيروز شدنى‬
‫است‪ ،‬و به همه جاها خواهد رسيد‪ .‬قوم در پاسخ گفتند‪ :‬ما را بگذار و قرار باش‪ ،‬و به‬
‫چيزى مكشان كه طاقت آن را نداشته باشيم‪ .‬پيامبر ص در ارتباط باميسره اميدوار‬
‫منورى دارى! ولى قومم‬
‫شده و با وى صحبت نمود‪ .‬ميسره گفت‪ :‬چقدر كلم خوب و‬
‫ّ‬
‫با من مخالفت مىكنند‪ ،‬و انسان وابسته به قوم خود است‪ ،‬كه اگر وى را يارى و مدد‬
‫نكنند‪ ،‬توقع يارى و مدد از دشمنان نيز خيلى بعيد است‪.‬‬
‫پيامبر خدا ص از آنجا منصرف شده و بيرون گرديد‪ ،‬و قوم نيز به طرف اهالى خود‬
‫حركت كردند‪ ،‬ميسره به آنها گفت‪ :‬بياييد به يهوديان ساكن فدك سرى بزنيم‪ ،‬و از‬
‫ذى المجاز مىآمدند و هشت شب را در آن جا مىماندند‪ ،‬و پس از آن به عرفات مىرفتند ومناسك حج‬
‫را به جاى مىآوردند‪ ،‬پيامبر خدا ص با استفاده ازين فرصت به هر يك ازين بازارها‪ ،‬در همان وقتهاى‬
‫معين تشريف مىبرد‪ ،‬و با سر زدن به اقامتگاههاى قبايل‪ ،‬تحفه گرانبهاى دعوت را به آنها عرضه‬
‫مىنمود‪ .‬م‪.‬‬
‫‪ 1‬بسیار ضعیف‪ .‬اونعیم در «الدلئل» (ص ‪ )101‬در اسناد آن واقدی که متروک است وجود دارد‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪87‬‬

‫حيات صحابه‬
‫آنها درباره اينمرد جستجو و تحقيق كنيم‪ ،‬آنها (با پذيرفتن درخواست وى) به طرف‬
‫يهود رفتند‪ .‬يهوديان كتابى را كه داشتند بيرون آورده‪ ،‬و آن را گذاشته بعد از آن به‬
‫مطالعه بخش تذكّر پيامبر خدا ص در آن پرداختند‪( ،‬كه در توصيف پيامبر آخر زمان‬
‫چنين آمده بود)‪ :‬نبى امى عربى‪ ،‬كه بر شتر سوار مىشود‪ ،‬و به معاش اندك كفايت‬
‫مىكند‪ ،‬نه دراز است و نه كوتاه‪ ،‬نه موهاى خيلىها پيچيده و مجعد دارد‪ ،‬و نه هموار‪ ،‬و‬
‫در چشمش سرخيست‪ ،‬و رنگ سفيد و مخلوط به سرخى دارد‪( .‬يهوديان براى مان‬
‫گفتند) اگر همين شخص كه صفاتش ذكر شد شما را دعوت نموده باشد‪ ،‬دعوت وى‬
‫ما ما با وى حسد ورزيده به او ايمان‬
‫را قبول كنيد‪ ،‬و به دين وى داخل شويد‪ ،‬ا ّ‬
‫نمىآوريم‪ ،‬و از طرف وى در بسا جاها براى ما مصيبتهاى بزرگى مىرسد‪ ،‬و هيچ كسى‬
‫از عرب باقى نمىماند مگر اين كه وى را پيروى مىكند و يا با وى مىجنگد‪ .‬بنابراين‬
‫شما از جمله كسانى باشيد كه وى را پيروى مىنمايند‪ .‬ميسره گفت‪ :‬اى قوم‪ ،‬اين‬
‫قضيه خيلى آشكار است‪ ،‬قومش گفتند‪ :‬چون به موسم حج آينده بازگشتيم وى را‬
‫ملقات مىكنيم‪ .‬به اين صورت آنها به طرف ديار خود برگشتند‪ ،‬و مردان ديارشان اين‬
‫امر را از ايشان نپذيرفتند‪ ،‬و هيچ يكى از آنها پيروى پيامبر ص را نكرد‪ ،‬و چون پيامبر‬
‫خدا ص به مدينه تشريف آورد و حجهالوداع را به جاى آورد‪ ،‬ميسره همراهش روبرو‬
‫گرديد و او را شناخت‪ .‬عرض كرد اى پيامبر خدا‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬من از همان روزى‬
‫كه شترت را براى ما جهت دعوت خوابانيدى بر پيروى تو حريص هستم‪ ،‬تا اين كه‬
‫آنچه اتّفاق افتاد‪ ،‬افتاد‪ ،‬و خداوند نخواست تا آن وقت به اسلم مشّرف شوم‪ ،‬و قضا‬
‫بر اين رفت تا اسلم آوردنم به تأخير افتد‪ ،‬و عامه كسانى كه با من بودند در گذشتند‪.‬‬
‫اى پيامبر خدا اين را به من بگو كه جايگاه آنها در كجاست؟ پيامبر خدا ص در جواب‬
‫فرمود‪« :‬هر كسى كه به غير از دين اسلم مرده باشد‪ ،‬وى در آتش است»‪ .‬ميسره‬
‫گفت‪ :‬ستايش خدايى راست كه مرا نجات داد‪ .‬به اين صورت اسلم آورده‪ ،‬و‬
‫اسلمش ثابت و نيكو گرديد‪ ،‬و در نزد ابوبكر از منزلت و جايگاه خوبى برخوردار‬
‫بود‪ .‬اين روايت در البدايه (‪ )145/3‬از واقدى و به اسناد وى به مانند اين ذكر شده‬
‫‪1‬‬
‫است‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن كِنْدَه‬
‫مد بن‬
‫ابونُعيم در الدلئل (ص ‪ )103‬همچنين از طريق واقدى روايت نموده كه‪ :‬مح ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫عبدالل ّه بن كثير بن صلت از ابن ُرومان و عبدالل ّه بن ابى بكر و غير آنها ن خبر داد كه‬
‫گفتند‪ :‬پيامبر خدا ص نزد كنده در اقامتگاههاى آنها در عُكاظ تشريف آورد‪ ،‬و مثل آنها‬
‫قبيله نرم و حليم عرب را قبل از آن ملقات نكرده بود‪ ،‬و چون نرمى آنها و قوت‬
‫منطق شان را در ارتباط با خود ملحظه نمود‪ ،‬با آنها به صحبت شروع نموده گفت‪:‬‬
‫«شما را به سوى خداوند واحد و ل شريك‪ ،‬دعوت مىكنم‪ ،‬و اين كه از من آن چنان كه‬
‫از نفسهاى خود حمايت مىكنيد‪ ،‬حمايت و پشتيبانى نماييد‪ ،‬اگر كامياب و غالب شوم‬
‫شما در آن وقت مخير هستيد»‪ ،‬عامه آنها گفتند‪ :‬چقدر سخن خوبى است! ولى ما آن‬
‫چه را پدران مان عبادت مىنمودند‪ ،‬عبادت مىكنيم‪ .‬فرد خردسالى از ميان آنها گفت‪:‬‬
‫اى قوم‪ ،‬قبل از اين كه ديگران اين مرد را پيروى نمايند‪ ،‬شما به پيروى از وى سبقت‬
‫جوييد به خدا سوگند‪ ،‬اهل كتاب صحبت از اين دارند كه نبى اى از حرم ظهور مىكند‪،‬‬
‫كه زمان ظهورش نزديك شده است‪ .‬درميان قوم يك انسان يك چشم نيز وجود‬
‫داشت‪ ،‬وى گفت‪ :‬خاموش باشيد تا من صحبت كنم‪ ،‬او را خويشاوندان و قومش‬
‫مل جنگ با همه عربها‬
‫بيرون راندهاند‪ ،‬و شما وى را پناه مىدهيد؟! آيا مىخواهيد متح ّ‬
‫‪ 1‬بسیار ضعیف‪ .‬ابونعیم در «الدلئل» (ص ‪ )102‬در اسناد آن واقدی که متروک است وجود دارد‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪88‬‬

‫حيات صحابه‬
‫شويد؟! نه‪ ،‬باز هم نه‪ .‬پيامبر خدا ص از نزد آنها اندوهگين برگشت‪ ،‬و آنها به طرف‬
‫قوم خود برگشته اين قضيه را براى ايشان نقل نمودند‪ .‬مردى از يهود گفت‪ :‬به خدا‬
‫سوگند‪ ،‬شما نصيب و سهم خود را از دست دادهايد‪( ،‬و راه خطايى را پيمودهايد)‪،‬‬
‫اگر به طرف اين مرد قبل از ديگران مىشتافتيد‪ ،‬سردار همه عربها مىگرديديد‪ ،‬و ما‬
‫صفت وى را در كتاب خود مىيابيم‪ .‬قوم هايى كه پيامبر ص را ديده بودند‪ ،‬با شنيدن‬
‫هر صفتى (از زبان همان يهودى كه از كتاب بيان مىنمود) آن را تصديق مىكردند كه‬
‫اين صفت در وى بود‪ ،‬بعد از آن همان يهودى افزود‪ :‬جاى ظهور وى را ما در مكّه‬
‫مىيابيم‪ ،‬و دار هجرتش را به يثرب (مدينه منوره)‪ .‬بنابراين قوم بر اين اتّفاق نمودند‬
‫كه در موسم حج سال آينده وى را ملقات نموده و به خواست هايش پاسخ مثبت‬
‫دهند‪ ،‬ولى آنها را يكى از سرداران شان از اداى حج در همان سال باز داشت‪ ،‬و هيچ‬
‫يكى از آنها نتوانست تا وى را در آن سال ببيند‪ .‬آن يهودى در گذشت‪ ،‬و هنگام مرگش‬
‫‪1‬‬
‫مد ص ايمان دارد و او را تصديق مىكند‪.‬‬
‫شنيده شد كه به مح ّ‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن بنى كعب‬
‫ابونُعيم در دلئل النبوه (ص ‪ )100‬از عبدالرحمن عامرى از شيخ هايى از قوم خود‬
‫روايت نموده‪ ،‬كه گفتند‪ :‬پيامبر ص نزد ما در حالى آمد‪ ،‬كه در بازار عُكاظ اقامت‬
‫صعَه‪.‬‬
‫صعْ َ‬
‫داشتيم‪ ،‬گفت‪« :‬اين قوم از كدام قبيله است؟» گفتيم‪ :‬از بنى عامر بن َ‬
‫پرسيد‪« :‬از كدام بخش بنى عامر؟» پاسخ داديم‪ :‬از بنو كعب بن ربيعه‪ .‬فرمود‪:‬‬
‫«قدرت حمايت تان (از كسى كه طالب حمايت شود) چطور است؟» گفتيم‪ :‬هيچ‬
‫كسى را مجال آن نيست تا چيزى را از پيش روى ما بردارد‪ ،‬و نه هم كسى خود را به‬
‫آتش ما گرم كرده مىتواند‪ 2.‬راوى گويد‪ :‬پيامبر خدا ص به آنان گفت‪« :‬من پيامبر خدا‬
‫هستم‪ ،‬اگر نزد شما بيايم‪ ،‬آيا از من حمايت مىكنيد‪ ،‬تا پيام پروردگارم را تبليغ نمايم؟‬
‫و هيچ يكى از شما را به چيزى مجبور نمىكنم»‪ .‬پرسيدند تو از كدام طايفه قريش‬
‫هستى؟ پيامبر ص گفت‪« :‬از بنى عبدالمطّلب»‪ .‬پرسيدند موضع بنى عبد مناف در‬
‫اولين كسانى بودند كه مرا تكذيب‬
‫مقابل تو چگونه است؟ پيامبر ص فرمود‪« :‬آنها ّ‬
‫ما‪ ،‬ما‪ ،‬نه تو را از خود مىرانيم‪ ،‬و نه به تو ايمان مىآوريم‪،‬‬
‫نموده و راندند»‪ .‬گفتند‪ :‬ا ّ‬
‫ولى از تو حمايت مىكنيم تا پيام پروردگارت را تبليغ كنى‪ .‬راوى مىافزايد‪ :‬پيامبر خدا‬
‫حَره بن فِراس‬
‫ص نزد ايشان آمد و آنها مشغول خريد و فروش بودند كه «بَي ْ َ‬
‫قشيرى» نزدشان آمده پرسيد‪ :‬اين مرد را كه نزد شما مىبينم‪ ،‬كيست؟ وى را‬
‫َ‬
‫مد بن عبدالل ّه قريشى است‪ .‬گفت‪ :‬شما با وى چه ارتباطى‬
‫نشناختم‪ ،‬گفتند‪ :‬او مح ّ‬
‫داريد؟ جواب دادند‪ :‬وى ادّعا مىكند كه پيامبر خداست‪ ،‬و ازما مىخواهد كه از وى‬
‫حمايت نماييم‪ ،‬تا پيام پروردگارش را ابلغ نمايد‪ .‬پرسيد‪ :‬شما چه جوابى به او داديد؟‬
‫گفتند‪ :‬به او خوش آمد گفته و از وى استقبال نموديم‪ ،‬كه ما تو را به ديار خود برده‪،‬‬
‫حَره‬
‫و از تو چنان كه از نفسهاى خود حمايت مىكنيم‪ ،‬حمايت و پشتيبانى مىنماييم‪ .‬بَي ْ َ‬
‫گفت‪ :‬گمان نمىكنم هيچ كسى از اهل اين بازار چيزى بدترى از شما با خود پس ببرد‪،‬‬
‫به كارى دست يازيدهايد كه بر اثر آن با مردم دشمنى اعلن نمودهايد‪ ،‬و عربها همه‬
‫شان شما را از يك كمان هدف قرار مىدهند‪ ،‬قومش به كار وى داناترند‪ ،‬اگر از وى‬
‫احساس خير مىنمودند‪ ،‬به وسيله وى از نيك بختترين مردم مىبودند‪ ،‬به احمق و سفيه‬
‫قومى روى آوردهايد كه قومش او را برون رانده و تكذيبش نمودهاند‪ ،‬و شما وى را‬
‫‪ 1‬بسیار ضعیف‪ .‬ابونعیم در «الدلئل» (ص ‪ )13‬در سند آن واقدی متروک است‪.‬‬

‫‪ 2‬يعنى كسى نمىتواند بر ما غلبه كند تا چيزى را كه در پيش روى ماست بگيرد‪ ،‬و كسى ما را از‬
‫اطراف آتش مان نمىتواند كنار بزند تا خود را با آن گرم كند‪ ،‬و اين اشارهاى است به قوّت وشوكت‬
‫آنها‪ .‬م‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪89‬‬

‫حيات صحابه‬
‫جاى داده و ياريش مىكنيد‪ ،‬اين نظر و رأى شما رأى بسيار بدى است!! بعد از آن به‬
‫طرف پيامبر ص برگشته گفت‪ :‬برخيز و به قوم خود بپيوند‪ ،‬به خدا سوگند اگر در‬
‫ميان قومم نمىبودى گردنت را قطع نموده بودم‪ .‬راوى گويد‪ :‬پيامبر خدا ص به طرف‬
‫حَره خبيث پهلوى شتر را به شدّت فشرد و‬
‫شتر خود برخاست و بر آن سوار گرديد‪ ،‬بَي ْ َ‬
‫شتر بى قرارى نموده پيامبر ص را از بالى خود بر زمين انداخت‪ .‬در اين هنگام‬
‫ضبَاعه دختر عامر بن قُْرط ‪ -‬وى از جمله زنانى بود كه در مكّه به پيامبر خدا ص‬
‫ُ‬
‫ايمان آورده بود ‪ -‬نزد بنى عامر تشريف داشت‪ ،‬كه براى زيارت پسر عموهايش‬
‫بدانجا آمده بود‪ ،‬فرياد كشيد‪ :‬اى آل عامر ‪ -‬آيا از شما كسى نيست ‪ -‬با پيامبر خدا ص‬
‫در ميان شما چنين عملى صورت مىگيرد‪ ،‬و هيچ يكى از شما از وى حمايت نمىكنيد؟!‬
‫حَره‬
‫حَره و دو تن ديگر به حمايت از بَي ْ َ‬
‫آنگاه سه تن از پسران عموهايش بر ضد بَي ْ َ‬
‫حَره و دو همراهش را گرفته بر زمين انداختند‪ ،‬و بعد از‬
‫برخاستند‪ ،‬هر يكى از آنها بَي ْ َ‬
‫آن بر سينههاى شان نشسته آنها را خوب كتك كارى نمودند‪ ،‬در اين حالت پيامبر خدا‬
‫ص فرمود‪« :‬بار خدايا‪ ،‬به اينها بركت نما‪ ،‬و بر اينها لعنت فرما»‪ .‬راوى گويد‪ :‬آن سه‬
‫تن كه پيامبر ص را يارى نمودند‪ ،‬اسلم آورده بعد به شهادت رسيدند‪ ،‬و آن دوى‬
‫حَره بن فراس را يارى نمودند‪،‬‬
‫ديگر‪ ،‬توأم با لعنت هلك گرديدند‪ .‬اسم آن دو تن كه بَي ْ َ‬
‫َ‬
‫ما آن سه تن كه پيامبر خدا ص را يارى‬
‫معاويه بن عُباده بود‪ ،‬و ا‬
‫حَزن بن عبدالل ّه و‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫َّ ‪1‬‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫كردند عبارت بودند از‪ِ :‬غطريف و غَطفَان پسران سهل و عُروه بن عبدالله‪ .‬اين را‬
‫حافظ سعيد بن يحيى بن سعيد اموى در مغازى خود از پدرش چنان كه در البدايه (‬
‫‪ )141/3‬آمده‪ ،‬روايت نموده است‪.‬‬
‫و در نزد ابن اسحاق از زهرى روايت است كه پيامبر خدا ص نزد بنى عامر بن‬
‫صعصعه آمد و آنها را به طرف خداوند (جل جلله) فرا خوانده‪ ،‬و خود را براى آنها‬
‫عرضه نمود‪ ،‬مردى از آنها ‪ -‬كه به او بحيره‪ 2‬بن فراس گفته مىشد ‪ -‬درباره پيامبر خدا‬
‫ص گفت‪ :‬به خدا سوگند‪ ،‬اگر من اين جوان را از قريش بستانم‪ ،‬عرب را توسط آن‬
‫خوردهام (يعنى آنها را در تحت فرمان خود خواهم آورد)‪ ،‬بعد از آن براى پيامبر خدا‬
‫ص گفت‪ :‬آيا با اين موافق هستى و اگر ما از تو اطاعت و پيروى نموديم‪ ،‬و تو را‬
‫خداوند بر مخالفينت كامياب گردانيد‪ ،‬اين امر و فرمانروايى را پس از خودت به ما‬
‫بسپارى؟ پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬امر مربوط خداست‪ ،‬و او هر جايى كه آن را‬
‫بخواهد قرار مىدهد»‪ .‬راوى ميگويد‪ :‬بعد از اين آن مرد براى پيامبر ص گفت‪ :‬آيا‬
‫درست است كه ما در دفاع از تو سينههاى خويش را هدف عربها قرار دهيم‪ ،‬و چون‬
‫تو راخداوند كامياب نمود‪ ،‬حكومت براى غير ما باشد؟! ما براى اين كار تو هيچ نيازى‬
‫نداريم‪ ،‬و به اين صورت از قبول نمودن دعوت و امر پيامبر خدا ص سرباز زدند‪ .‬چون‬
‫مردم به طرف ديار خود برگشتند‪ ،‬بنوعامر نزد يكى از پيرمردان خود كه بسيار‬
‫كهنسال شده بود‪ ،‬و حتّى قدرت شركت در مراسم حج را نداشت‪ ،‬رفتند‪ ،‬و عادت‬
‫آنها بر اين بود كه چون از حج بر مىگشتند او را از جريان آن «موسم» خبر مىداند‪.‬‬
‫هنگامى كه در همان سال نزد وى رفتند‪ ،‬او آنها را از آنچه در موسم حج شان اتفاق‬
‫افتاده بود‪ ،‬جويا شد‪ ،‬به وى گفتند‪ :‬جوانى از قريش و از خانواده عبدالمطّلب نزد ما‬
‫آمد‪ ،‬كه مدّعى پيامبرى و نبوّت بود و ما را فرا مىخواند‪ ،‬تا از وى حمايت نماييم‪ ،‬قرار‬
‫شد او را از آنجا به ديار خود بياوريم‪ .‬راوى مىگويد‪ :‬آن مرد سالمند دست خود را بر‬
‫سرش زده فرياد زد اى بنى عامر‪ ،‬آيا اين اشتباه شما مىتواند جبران شود؟ و آيا براى‬
‫جبران اين عملكرد شما راهى هست؟ سوگند به ذاتى كه نفس فلن در دست اوست‬
‫‪ 1‬بسیار ضعیف‪ .‬ابونعیم در «الدلئل» (ص ‪ )100‬در سند آن محمد بن سائب که همان کلبی است وجود دارد که متهم به دروغ است‪ .‬همچنین در این سند‬
‫میگوید‪ :‬این اثری است غریب که ما آن را به دلیل همین غرابت آورده‌ایم و ال اعلم‪.‬‬
‫علوه بر انقطاع‪ ،‬جهالت نیز وجود دارد‪ .‬ابن کثیر در «البدایة» ‌‬

‫‪ 2‬در سيرت ابن هشام و طبرى از وى به نام بيحره ياد شده است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪90‬‬

‫حيات صحابه‬
‫هيچ اسماعيليى‪ 1‬هرگز اين را از خود نمىسازد‪ ،‬و گفتههاى وى حق است‪ ،‬آن وقت‬
‫عقل شما در كجا بود؟‪ 2.‬اين چنين در البدايه (‪ )139/3‬آمده است‪.‬‬
‫اين روايت را حافظ ابونعيم (ص ‪ )100‬از ابن اسحاق از ُزهرى ازين قولش‪ :‬چون‬
‫مردم برگشتند بنوعامر به نزد يكى از شيخهاى خود رفتند‪ ،‬تا به آخرش روايت نموده‪.‬‬
‫ابن اسحاق همچنان از ُزهرى روايت كرده كه‪ :‬پيامبر ص در نزد كِنْده در اقامتگاههاى‬
‫ملَيح گفته مىشد حضور‬
‫شان آمد‪ ،‬و در ميان آنها يكى از سرداران شان كه به وى ُ‬
‫داشت و آنها را به طرف خداوند (جل جلله) دعوت نمود‪ ،‬و دعوت خود را به آنان‬
‫عرضه داشت تا از وى حمايت نمايند‪ ،‬ولى آنها از قبول اين درخواست سرباز زدند‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن بنى كَلْب‬
‫صين روايت است كه‪ :‬پيامبر ص نزد قبيله بنى كلب در‬
‫مد بن عبدالرحمن بن ُ‬
‫از مح ّ‬
‫ح َ‬
‫َّ‬
‫جاهاى آنها آمد و نزد طايفهاى از آنها موسوم به بنوعبدالله تشريف برد‪ ،‬و آنها را به‬
‫سوى اسلم فراخواند‪ ،‬دعوت خود را به آنها عرضه نمود تا از وى حمايت نمايند‪ ،‬حتّى‬
‫َ‬
‫به ايشان فرمود‪« :‬اى بنى عبدالل ّه‪ ،‬خداوند نام نيكويى براى پدرتان انتخاب نموده‬
‫‪3‬‬
‫است»‪ ،‬ولى آنها به رغم آن‪ ،‬دعوت پيامبر ص را قبول نكردند‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن بنى حنيفه‬
‫َ‬
‫از عبدالل ّه بن كعب بن مالك روايت است كه‪ :‬پيامبر ص نزد بنى حنيفه در‬
‫اقامتگاههاى شان تشريف آورد‪ ،‬و آنها را به سوى خداوند (جل جلله) دعوت نمود‪ ،‬و‬
‫خويشتن را به آنها عرضه نمود تا از وى حمايت كنند‪ ،‬ولى آنها با تندى پيامبر ص را‬
‫جواب دادند‪ ،‬كه در ميان عرب هيچ قبيلهاى به آن اندازه گستاخانه دعوت وى را رد‬
‫ننموده بود‪ .‬اين چنين در البدايه (‪ )139/3‬آمده است‪.‬‬
‫‪4‬‬

‫پيامبر ص و دعوت نمودن بكر‬
‫حافظ ابونُعيم از عبّاس روايت نموده كه مىگويد‪ :‬پيامبر خدا ص به من فرمود‪:‬‬
‫«من در تو و در برادرت قوتى براى حمايت خود چنان كه لزم است نمىبينم‪ ،‬آيا مرا‬
‫فردا به بازار مىبرى‪ ،‬تا در اقامتگاههاى قبايل مردم بياييم؟»‪ ،‬و آن وقت مجمع بزرگى‬
‫از عربها دور هم گرد مىآمدند‪ .‬عبّاس مىگويد‪ :‬گفتم‪ :‬اينها قبيله كِنْده و كسانىاند كه‬
‫در اطراف آنها گرد آمدهاند‪ ،‬و اين قبيله از بهترين قبايل است كه از يمن به حج‬
‫صعَه‬
‫صعْ َ‬
‫مىآيد‪ ،‬و اين اقامتگاههاى بكر بن وائل است‪ ،‬و اين اقامتگاههاى بنى عامر بن َ‬
‫مىباشد‪ ،‬يكى از اينها را براى خود انتخاب كن‪ .‬پيامبر خدا ص از كِنْدَه شروع نمود و‬
‫نزد آنها آمده پرسيد‪« :‬شما از كدام قوم هستيد؟» گفتند‪ :‬از اهل يمن‪ .‬پيامبر ص‬
‫پرسيد‪« :‬از كدام جاى يمن هستيد؟» پاسخ دادند‪ :‬از كنده‪ ،‬پيامبر ص پرسيد‪« :‬از‬
‫كدام گروه كنده هستيد؟» گفتند‪ :‬از بنى عمرو بن معاويه‪ .‬پيامبر ص فرمود‪« :‬آيا‬
‫خواهان خير و نيكويى هستيد؟» پرسيدند آن چيست؟ پيامبر ص گفت‪« :‬گواهى بدهيد‬
‫كه معبودى جز يك خدا وجود ندارد‪ ،‬نماز را برپا كنيد‪ ،‬و به آنچه از طرف خداوند آمده‬
‫َ‬
‫است ايمان بياوريد»‪ .‬عبدالل ّه بن اجلح ميگويد‪ :‬پدرم از بزرگان قوم خود برايم بيان‬
‫نمود كه‪ :‬كنده به پيامبر ص گفتند‪ :‬اگر تو كامياب شدى حكومت و پادشاهى را پس از‬
‫‪ 1‬يعنى هيچ كس از فرزندان اسماعيل (عليه السلم) به كذب ادّعاى نبوّت نمىكند‪.‬‬
‫‪2‬‬

‫ضعیف‪ .‬ابن اسحاق آن را بطور مرسل از زهری روایت کرده است‪ .‬نگا‪« :‬البدایة» (‪.)3/139‬‬
‫گفتهاند و در این سند ناشناخته‌ها‬
‫‌‬
‫‪ 3‬ضعیف‪ .‬ابن اسحاق آن را روایت کرده و گفته است‪ :‬بعضی از یاران ما از عبدال بن کعب بن مالک مرا اینچنین حدیث‬
‫و مجاهیلی وجود دارند‪ .‬نگا‪« :‬البدایة» (‪ )3/139‬بنوحنیفة اهل یمامه‌ و از قوم مسیلمه کذاب هستند که ادعای نبوت کرد‪.‬‬

‫‪ 4‬اينها اهل يمامه و اصحاب مسيلمه كذاب هستند‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪91‬‬

‫حيات صحابه‬
‫خودت براى ما مىسپارى؟ پيامبر خدا ص در پاسخ به آنها فرمود‪« :‬پادشاهى و‬
‫حكومت از آن خداوند است هر جايى كه خودش بخواهد آن را قرار مىدهد»‪ .‬آنها بعد‬
‫از شنيدن اين جواب گفتند‪ :‬ما به آن چه كه تو آوردهاى ضرورت و نيازى نداريم‪ .‬كلبى‬
‫مىگويد‪ :‬آنها در جواب پيامبر ص گفتند‪ :‬آيا تو براى اين آمدهاى تا ما را از خدايان مان‬
‫باز دارى‪ ،‬و با عربها دشمنى و اختلف كنيم؟ برو به قوم خود ملحق شو كه ما به تو‬
‫هيچ ضرورتى نداريم‪.‬‬
‫پيامبر خدا ص از نزد آنها برگشت‪ ،‬و نزد بكر بن وائل آمده پرسيد‪« :‬شما كدام قوم‬
‫هستيد؟» گفتند‪ :‬از بكر بن وائل‪ .‬پيامبر ص پرسيد‪« :‬از كدام گروه بكربن وائل؟»‬
‫پاسخ دادند‪ :‬از بنى قيس بن ثَعْلَبَه‪ .‬پيامبر ص فرمود‪« :‬تعدادتان چه قدر است؟»‬
‫گفتند‪ :‬در عدد مانند ريگ هستيم‪ .‬پيامبر ص پرسيد‪« :‬قدرت حمايت و پشتيبانى (تان‬
‫از ديگران) چطور است؟» گفتند‪ :‬ما اين قدرت را نداريم‪ ،‬چون در همجوارى فارس‬
‫زندگى مىكنيم‪ ،‬ما نمىتوانيم از آنها حمايت نكنيم و نمىتوانيم عليه آنها كسى را پناه‬
‫دهيم‪ .‬پيامبر ص فرمود‪« :‬آيا اين حق را از خداوند بر خود لزم مىگردانيد كه اگر شما‬
‫را باقى گذاشت‪ ،‬و در جاها و منازل آنها سكونت نموديد‪ ،‬و زنهاى شان را به نكاح‬
‫گرفتيد‪ ،‬و فرزندانشان را غلم خود گردانيديد‪ ،‬كه خداوند را سى و سه مرتبه‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سبحانالل ّه بگوييد‪ ،‬سى و سه بار الحمدلل ّه و سى و چهار بارالل ّه اكبر»‪ .‬آنها پرسيدند‪:‬‬
‫تو كيستى؟ گفت‪« :‬من پيامبر خدا هستم»‪ .‬و بعد از آن حركت نمود‪ ،‬چون از نزد آنها‬
‫دور شد‪ ،‬كلبى مىگويد‪ :‬عمويش ابولهب به دنبال وى بود و او را تعقيب نموده به‬
‫مردم مىگفت‪ :‬قول و گفته وى را قبول نكنيد‪ .‬ابولهب بر آنها مىگذشت‪ ،‬از او‬
‫پرسيدند‪ :‬آيا اين مرد را مىشناسى؟ گفت‪ :‬بلى‪ ،‬او بلندترين ماست‪ ،‬در چه ارتباط و‬
‫از كدام كار وى مىپرسيد؟ آنها وى را از آنچه پيامبر ص ايشان را به طرف آن‬
‫فراخوانده بود باخبر نموده گفتند‪ :‬وى ادّعا مىكند كه پيامبر خداست‪ .‬ابولهب گفت‪:‬‬
‫آگاه باشيد‪ ،‬كه به گفته وى باور نكنيد‪ ،‬چون او ديوانه است‪ ،‬و هر چه به ذهنش‬
‫مىرسد آن را مىگويد‪ .‬پاسخ دادند‪ :‬آرى‪ ،‬ما اين را وقتى كه چيزهايى درباره فارس‬
‫گفت‪ ،‬دانستيم (كه وى ديوانه است)‪ 1.‬اين چنين در البدايه (‪ )140/3‬آمده است‪.‬‬
‫منى‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن قبايل در ِ‬
‫عباد روايت نموده‪ ،‬كه مىگويد‪ :‬در آن هنگام من پسر‬
‫ابن اسحاق از ربيعه بن ِ‬
‫جوانى با پدرم در منى بودم‪ ،‬كه پيامبر خدا ص در اقامتگاههاى قبايل عرب حاضر‬
‫شده مىگفت‪« :‬اى بنى فلن‪ ،‬من فرستاده خدا به سوى شما هستم‪ ،‬شما را امر‬
‫مىكنم تا خداوند را عبادت كنيد‪ ،‬و چيزى را شريك او نسازيد‪ ،‬آن چيزهايى را كه غير‬
‫از وى به عنوان مثل و مانند‪ ،‬عبادت مىكنيد كنار بگذاريد‪ ،‬و به من ايمان آوريد‪ ،‬و مرا‬
‫تصديق نماييد‪ ،‬و از من‪ ،‬حمايت و پشتيبانى كنيد تا بتوانم از خداوند آنچه را مرا به آن‬
‫مبعوث نموده است بيان نمايم»‪ .‬ربيعه مىگويد‪ :‬در دنبال پيامبر ص مرد كج چشمى‬
‫كه صورت درخشان و دو گيسو داشت‪ ،‬و لباس عدنى بر تن نموده بود‪ ،‬قرار داشت‪،‬‬
‫و چون پيامبر خدا ص از صحبت و دعوت خود فارغ مىشد‪ ،‬آن مرد مىگفت‪ :‬اى بنى‬
‫فلن‪ ،‬اين مرد شما را به طرف اين فرا مىخواند كه شما از هم پيمانانتان از جنيان‬
‫بنى مالك بن اُقَيْش و از عبادت لت و عُّزى دست برداريد‪ ،‬و آنها را از گردنهاى تان‬
‫بيرون كشيد‪ ،‬و پيروى بدعت و گمراهيى را كه وى آورده است‪ ،‬نماييد‪ ،‬بنابراين از وى‬
‫اطاعت نكنيد و سخنانش را نشنويد‪ .‬وى مىگويد‪ :‬از پدرم پرسيدم اى پدر‪ ،‬اين مردى‬
‫كه وى را تعقيب نموده و گفتههايش را رد مىكند‪ ،‬كيست؟ پدرم گفت‪ :‬او عمويش‬
‫‪ 1‬بسیار ضعیف‪ .‬ابونعیم‪ ،‬و همچنین در «البدایة» (‪ .)3/140‬در سند آن کلبی وجود دارد که متهم به دروغ است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪92‬‬

‫حيات صحابه‬
‫ابولهب عبدالعزى بن عبدالمطلّب است‪ 1.‬اين چنين در البدايه (‪ )138/3‬آمده و اين را‬
‫َ‬
‫عبدالل ّه بن احمد‪ 2‬و طبرانى از ربيعه به اين معنا روايت كردهاند‪ .‬هيثمى (‪)36/6‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫مىگويد‪ :‬درين روايت حسين بن عبدالل ّه بن عبيدالل ّه آمده كه ضعيف مىباشد‪ ،‬و ابن‬
‫معين وى را در روايتى ثقه دانسته است‪ .‬مىگويم (مؤلف)‪ :‬در روايت ابن اسحاق‬
‫مردى آمده كه از وى نام برده نشده است‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن يك گروه در منى‬
‫مدرِك روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬من با پدرم حج نمودم‪ .‬هنگامى كه به منى‬
‫طبرانى از ُ‬
‫وارد شديم‪ ،‬با يك گروهى برخورديم‪ .‬از پدرم پرسيدم‪ :‬اين گروه كيست؟ گفت‪ :‬اين‬
‫يك بى دين است‪ ،‬در حالى كه من پيامبر خدا ص را ديدم كه مىگفت‪« :‬اى مردم‪،‬‬
‫َ‬
‫بگوييد‪ :‬لاله الالل ّه كامياب مىشويد»‪ 3.‬هيثمى (‪ )21/6‬مىگويد‪ :‬رجال وى همه ثقهاند‪.‬‬
‫بخارى در تاريخ و ابوزُرعه و بَغَوِى و ابن ابى عاصم و طَبََرانى از حارث بن حارث‬
‫غامدى‪ ،‬روايت نمودهاند كه (گفت) از پدرم در حالى كه در منى بوديم پرسيدم‪ :‬اين‬
‫گروه كيست؟ پاسخ داد‪ :‬اينها به دور يك بى دين كه در ميان شان هست گرد آمدهاند‪.‬‬
‫مىگويد‪ :‬من از جاى بلندى نگاه نموده ديدم‪ ،‬كه پيامبر خدا ص مردم را به طرف‬
‫وحدانيت خداوند دعوت مىكند‪ ،‬ولى آنها حرفهاى وى را رد مىكنند‪ 4.‬اين چنين در‬
‫الصابه (‪ )275/1‬آمده است‪.‬‬
‫و واقدى از حسان بن ثابت روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬هنگامى حج نمودم كه پيامبر‬
‫خدا ص مردم را به طرف اسلم دعوت مىنمود‪ ،‬و اصحابش شكنجه مىشدند‪ .‬من در‬
‫مؤَ َّ‬
‫مل را شكنجه مىنمود‪ ،‬بعد از آن‬
‫حالى نزد عمر توقف كردم كه كنيز بنى عمرو بن ُ‬
‫‪5‬‬
‫به جان زِنِّيْره افتاد و عين عمل را با وى انجام داد‪ .‬اين چنين در الصابه (‪)312/4‬‬
‫آمده است‪.‬‬
‫پيامبر ص‪ ،‬و دعوت نمودن بنى شيبان‬
‫َّ‬
‫ابونعيم در الدلئل (ص ‪ )96‬از ابن عبّاس (رضىالله عنهما) از على بن ابى طالب‬
‫روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬هنگامى كه خداوند (جل جلله) به نبى خود فرمان داد‪ ،‬تا‬
‫خويشتن را بر قبايل عرب عرضه نمايد‪ ،‬وى در حالى كه من و ابوبكر او را همراهى‬
‫مىكرديم به طرف منى بيرون رفت‪ ،‬تا اين كه به مجلسى از مجالس عرب رسيديم‪.‬‬
‫ابوبكر جلو رفته سلم داد ‪ -‬ابوبكر در هر كار خير از ديگران سبقت داشت‪ ،‬و به‬
‫علم انساب خوب دانا بود ‪ -‬پرسيد‪ :‬شما از كدام قوم هستيد؟ گفتند‪ :‬از ربيعه‪.‬‬
‫پرسيد‪ :‬شما از كدام طائفه ربيعه هستيد؟‪ ...‬و حديث را به طول آن يادآور شده و در‬
‫آن آمده كه گفت‪ :‬بعد از آن به مجلس ديگرى آمديم كه آرامش و وقار بر فضاى آن‬
‫حاكم بود‪ ،‬و آنها بزرگانى از خود داشتند كه از قدر و منزلت ويژهاى برخوردار بودند‪،‬‬
‫باز ابوبكر جلو رفته سلم داد‪ - ،‬على مىگويد‪ :‬ابوبكر در هر كار خير از ديگران‬
‫سبقت داشت ‪ -‬و از ايشان پرسيد از كدام قوم هستيد؟ گفتند‪ :‬ما بنى شيبان بن‬
‫جه شده گفت‪ :‬پدر و مادرم فدايت‪،‬‬
‫ثَعْلَبه هستيم‪ .‬ابوبكر به طرف پيامبر خدا ص متو ّ‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬بیهقی در «الدلئل» (‪ )2/186‬از طریق ابن اسحاق‪ .‬در سند آن یک مجهول وجود دارد‪.‬‬
‫‪ 2‬ضعیف‪ .‬احمد (‪ )3/493‬و طبرانی در «الکبیر» (‪ )4583‬در اسناد آن حسین بن عبدال بن عبیدال بن عباس است که ضعیف است‪ .‬نگا‪« :‬مجمع الزوائد»‬
‫(‪.)6/36‬‬
‫‪ 3‬صحیح‪ .‬به روایت طبرانی‪ .‬هیثمی می‌گوید‪ :‬رجال آن همه ثقه هستند (‪ )6/21‬همچنین نیز هست‪ .‬و احمد (‪،)16556( ،)15965( ،)18905( ،)23044‬‬
‫(‪.)23085‬‬
‫‪ 4‬صحیح‪ .‬طبرانی در «الکبیر» (‪.)373‬‬
‫‪ 5‬بسیار ضعیف‪ .‬واقدی متروک است‪ .‬نگا‪« :‬الصابة» (‪.)4/312‬‬

‫جلد اول‬

‫‪93‬‬

‫حيات صحابه‬
‫بعد از اينها ديگر كسى در ميان قوم شان با عّزتتر نيست‪ ،‬و در ميان قوم اشخاصى‬
‫مثَنَّى بن حارثه‪ ،‬و نُعمان بن شريك حضور‬
‫چون مفروق بن عمرو‪ ،‬هانى بن قبيصه‪ُ ،‬‬
‫داشتند‪ .‬در اين قوم مفروق بن عمرو به ابوبكر ازهمه نزديكتر بود و او بر همه آنها‬
‫در بيان و زبان ارجحيت داشت‪ ،‬و دو گيسو از موهايش بر سينهاش آويزان بود‪ .‬در‬
‫مجلس‪ ،‬مفروق در نزديكى ابوبكر قرار داشت‪ ،‬ابوبكر از او پرسيد‪ :‬تعداد شما‬
‫چقدر است؟ مفروق به وى گفت ما از هزار تن زيادتر هستيم‪ ،‬و هزار تن به خاطر‬
‫كمىاش مغلوب نخواهد شد‪ .‬پرسيد دفاع و حمايت از ديگران در ميان شما چطور‬
‫است؟ گفت‪ :‬ما در اين ارتباط سعى و تلش خود را مىكنيم‪ ،‬و هر قومى سهم و‬
‫نصيب خود را دارد‪.‬‬
‫پرسيد‪ :‬جنگ در ميان شما و دشمن تان چطور است؟ مفروق پاسخ داد‪ :‬در وقت‬
‫روبرو شدن به دشمن احساسات و خشم و غضب ما به شور مىآيد و چون غضبناك‬
‫شويم بسيار سرسخت و جدّى مىجنگيم‪ .‬ما اسبهاى خوب و تيزگام را بر اولد خود و‬
‫سلح را بر شتر شيرى ترجيح مىدهيم‪ .‬البتّه در ضمن همه اينها فتح و نصرت از جانب‬
‫خداوند است‪ ،‬گاهى ما را كامياب مىگرداند‪ ،‬و گاهى هم آنها را بر ما غالب مىسازد‪.‬‬
‫بعد ازين گفتهها گفت‪ :‬احتمال ً شما از قريش باشيد؟ ابوبكر گفت‪ :‬آرى‪ ،‬اگر خبرى‬
‫كه وى پيامبر خداست‪ ،‬به شما رسيده باشد‪ ،‬اين همان پيامبر است‪ .‬مفروق در جواب‬
‫گفت‪ :‬بلى‪ ،‬اين خبر به ما رسيده بود‪ ،‬كه وى اين چيز را بيان مىدارد‪.‬‬
‫جه شده پرسيد‪ :‬اى قريشى ‪،‬تو به طرف چه‬
‫بعد از آن به طرف پيامبر خدا ص متو ّ‬
‫دعوت مىكنى؟ پيامبر خدا ص پيش رفته و نشست‪ ،‬آن گاه ابوبكر برخاست و‬
‫پيامبر ص را با لباسش سايه مىنمود‪ .‬فرمود‪« :‬من شما را به گواهى دادن به اين كه‬
‫معبودى جز خداى واحد وجود ندارد‪ ،‬و اين كه من پيامبر خدا هستم‪ ،‬دعوت مىكنم‪ ،‬و‬
‫شما را فرا مىخوانم كه مرا در ميان خود جاى دهيد و از من حمايت كنيد‪ ،‬و مرا‬
‫نصرت دهيد‪ ،‬تا آنچه را خداوند مرا به آن مامور ساخته است‪ ،‬انجام دهم‪ ،‬چون‬
‫قريش به جنگ بر ضد دين خدا قيام و پيامبرش را تكذيب نموده و به باطل در عوض‬
‫حق اكتفا كرده است‪ ،‬و خداوند بى نياز و ستوده شده است» مفروق افزود‪ :‬اى‬
‫قريشى ديگر به طرف چه دعوت مىكنى؟ پيامبر ص اين بخش از قرآن را تلوت‬
‫نمود‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ْ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫(قُ ْ‬
‫شرِكوْا بِهِ َ‬
‫م‪ ،‬أل ت ُ ْ‬
‫سانا ‪ -‬تا به‬
‫ن اِ ْ‬
‫ما َ‬
‫ح ّر َ‬
‫ح َ‬
‫م عَليْك ْ‬
‫م َرب ّك ْ‬
‫ل تَعَالوْا أت ْل َ‬
‫شيْئا‪ ،‬وَ بِال َوَالِدَي ْ ِ‬
‫م وَ َّ‬
‫م تَتَّقُون)‪( .‬النعام‪:‬‬
‫ن َ‬
‫م بِهِ لَعَل ّك ُ ْ‬
‫صاك ُ ْ‬
‫سبِيْلِهِ‪ ،‬ذلِك ُ ْ‬
‫اين قول خداوند ‪ -‬فَتَفََّرقَ بِك ُ ْ‬
‫م عَ ْ‬
‫‪)151 – 153‬‬
‫ترجمه‪« :‬بگو‪ :‬بياييد آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده است براى تان بخوانم‪:‬‬
‫اين كه چيزى را شريك خداوند قرار ندهيد‪ ،‬و به پدر و مادر نيكى كنيد‪ ...‬كه شما را از‬
‫راه خدا دور مىسازد‪ ،‬اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مىكند تا‬
‫پرهيزگار شويد»‪.‬‬
‫باز هم مفروق از پيامبر ص پرسيد‪ :‬اى قريشى ديگر چه دعوت مىكنى؟ چون به خدا‬
‫سوگند‪ ،‬اين از كلم اهل زمين نيست‪ ،‬و اگر از كلم آنها مىبود آن را حتما ً مىدانستيم‪،‬‬
‫اين مرتبه پيامبر ص اين آيه را تلوت كرد‪:‬‬
‫َ َّ‬
‫(انالل َّ ْ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫م تَذ َكُروْن)‪( .‬النحل‪)90 :‬‬
‫ل وَال ِ ْ‬
‫ح َ‬
‫ن ‪ -‬تا به اين قول خداوند ‪ -‬لعَلك ْ‬
‫ه يَأ ُ‬
‫ِّ َ‬
‫سا ِ‬
‫مُر بِالْعَد ْ ِ‬
‫ترجمه‪« :‬خداوند به انصاف و نيكوكارى امر مىكند‪ ...‬تا باشد كه پندپذير شويد»‪.‬‬
‫مفروق به پيامبر خدا ص گفت‪ :‬اى قريشى‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬تو به مكارم اخلق و‬
‫خوبىهاى اعمال دعوت مىكنى‪ ،‬و قومى كه تو را تكذيب نمودهاند‪ ،‬و بر ضد تو قيام‬
‫كردهاند‪ ،‬بدون ترديد دروغ گفته و مرتكب افترا شدهاند‪ .‬و گويى كه وى خواست تا در‬
‫جلد اول‬

‫‪94‬‬

‫حيات صحابه‬
‫اين صحبت هانى بن قبيصه نيز باوى همراهى نمايد‪ ،‬بنابراين گفت‪ :‬و اين هم هانى‬
‫بن قبيصه كه يكى از بزرگان و پيشوايان ماست‪ .‬هانى به نوبه خود به پيامبر ص‬
‫گفت‪ :‬اى قريشى من سخنان تو را شنيدم‪ ،‬و قول تو را تصديق نمودم‪ ،‬ولى نظرم‬
‫اين است كه ترك نمودن دين مان‪ ،‬و پيروى از تو طبق احكام دينت در همين نشستى‬
‫كه با ما داشتى‪ ،‬كه اوّل و آخر براى خود ندارد و بدون كدام تفكر در مورد دعوت و‬
‫دين تو‪ ،‬و بدون نگرشى به عواقب و آينده آنچه ما را به طرف آن فرامىخوانى‪،‬‬
‫خطاى در راى و نارسايى در عقل و كوتاه نگرى به آينده باشد‪ ،‬چون خطا هميشه‬
‫زاده عجله و شتاب است‪ ،‬و ما در پشت سر خود اقوامى داريم كه در اينجا حضور‬
‫ندارند‪ ،‬و خوب نمىبينيم كه از طرف آنها پيمانى را ببنديم‪ ،‬و يا عهدى را بر آنها تحميل‬
‫كنيم‪ ،‬بناءً بهتر آن است كه تو هم برگردى و ما هم وهر دو درين باب فكر نماييم‪.‬‬
‫مثَنّى بن حارثه نيز اشتراك نمايد‪ ،‬بنابراين گفت‪:‬‬
‫اين مرد نيز خواست تا در صحبت‪ُ ،‬‬
‫اين هم مثنى يكى از بزرگان و مسؤول قضاياى جنگى ما‪ .‬آن گاه مثنى گفت‪ :‬من‬
‫گفته تو را شنيدم‪ ،‬اى قريشى نيكو پنداشته و آن را پسنديدم‪ ،‬و صحبت هايت در آن‬
‫ارتباط مرا مجذوب خود ساخته و خوشم آمد‪ .‬جواب همان جوابى است كه هانىء بن‬
‫قبيصه ارائه نمود‪ ،‬ولى ما در بين دو آب سكونت گزيدهايم‪ ،‬يكى يمامه و ديگر آن‬
‫سماوه است‪ .‬پيامبر خدا ص از وى پرسيد‪« :‬اين دو آب چيست؟» پاسخ داد‪ :‬يكى از‬
‫آنها تپهها و سرزمين عرب است و ديگر آن سرزمين فارس و نهرهاى كسرى است‪ ،‬و‬
‫ما با كسرى داخل پيمانى شدهايم‪ ،‬كه آن را وى از ما گرفته است‪ ،‬تا اين كه چيز‬
‫جديدى (فتنه) ايجاد نكنيم‪ ،‬و كسى را كه فتنه ايجاد مىكند جاى ندهيم و اين چيزى كه‬
‫تو ما را به آن فرا مىخوانى شايد از جمله چيزهايى باشد كه پادشاهان آن را بد‬
‫ما در ارتباط به سرزمين عرب‪ ،‬گناه گناهكار در آن بخشش‪ ،‬و عذر وى قابل‬
‫مىبينند‪ .‬ا ّ‬
‫قبول است‪ ،‬ولى در سرزمين فارس‪ ،‬گناه گناهكار قابل بخشش نبوده‪ ،‬و عذر مرتكب‬
‫آن قابل قبول نيست‪ .‬اگر خواسته باشى تا از تو در مقابل عربها حمايت نماييم‪ ،‬اين‬
‫‪1‬‬
‫كار را مىكنيم‪.‬‬
‫پيامبر خدا ص در پاسخ به آنها فرمود‪« :‬چون واقعيت را اظهار نموديد‪ ،‬خود به اين‬
‫معناست كه جواب بد نداديد‪ ،‬كسى كه به همه جوانب دين احاطه نداشته و از هر‬
‫طرف آن را حمايت نكند نمىتواند به دين خداوند قيام نمايد»‪ .‬بعد از آن پيامبر خدا ص‬
‫در حالى كه دست ابوبكر را گرفته بود‪ ،‬برخاست و به مجلس اوس و خزرج رفتيم‪،‬‬
‫از آنجا برنخاسته بوديم كه آنها با پيامبر خدا ص بيعت نمودند‪ .‬على مىگويد‪ :‬آنها‬
‫َ‬
‫مردمان صادق و صابرى بودند‪( .‬رضوانالل ّه عليهم اجمعين)‪ 2.‬اين چنين در دلئل النبوه‬
‫از ابونُعيم آمده‪ .‬و در البدايه (‪ )142/3‬مىگويد‪ :‬اين را ابونُعيم‪ ،‬حاكم و بيهقى كه‬
‫سياق آن از ابونُعيم است روايت نمودهاند‪ ....‬و حديث را آورده و در آن بعد ازين قول‬
‫پيامبر خدا ص‪« :‬كسى كه به همه جوانب دين خدا احاطه نداشته و از هر طرف آن را‬
‫حمايت نكند نمىتواند به دين خدا قيام نمايد‪ ،‬آمده‪ :‬بعد از آن پيامبر خدا ص گفت‪« :‬آيا‬
‫مىدانيد كه هنوز اندكى سپرى نخواهيد كرد كه خداوند ديار و اموال آنها را به شما‬
‫بخشد‪ ،‬و دخترهاى‪ 3‬شان را در خدمت شما قرار دهد‪ ،‬آيا در اين صورت خداوند را به‬
‫پاكى ياد مىكنيد‪ ،‬و او را مقدس مىداريد؟»‪ ،‬نُعمان بن شريك در جواب گفت‪ :‬بار‬
‫خدايا! آن براى تو باشد اى قريشى!! آن گاه پيامبر ص اين آيه را برايش تلوت نمود‪:‬‬
‫‪ 1‬يعنى‪ ،‬ما مىتوانيم از كسى كه در سرزمين عرب كارى انجام دهد و به ما پناه بياورد در مقابل‬
‫عربها از وى دفاع كنيم‪ ،‬ولى نمىتوانيم از كسى كه در سرزمين فارس كارى بكند و يا بر ضد آنها در‬
‫َ‬
‫سرزمين ما كارى انجام دهد‪ ،‬حمايت و پشتيبانى كنيم‪ .‬والل ّه اعلم‪ .‬م‪.‬‬
‫‪ 2‬حسن‪ .‬ابونعیم در «الدلئل» (‪ ،)96‬و بیهقی در «الدلئل»‪.)2/422:427( .‬‬

‫‪ 3‬يعنى يا به ازدواج تان در مىآيند و يا اين كه كنيز شما مىشوند‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪95‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سلْنَا َ‬
‫ك َ‬
‫منِيْراً)‪( .‬الحزاب‪:‬‬
‫شرا ً وَ نَذِيْراً‪ .‬وَ دَا ِ‬
‫عيا ً اِلَىالل ّهِ بِاِذ ْنِهِ وَ ِ‬
‫مب َ ّ ِ‬
‫(اِنّا أْر َ‬
‫سَراجا ً ُ‬
‫شاهِدا ً وَ ُ‬
‫‪)45-46‬‬
‫ترجمه‪« :‬ما تو را به عنوان گواه‪ ،‬بشارت دهنده و بيم دهنده فرستادهايم‪ ،‬وتو را به‬
‫عنوان دعوت كننده به سوى خدا به حكم او و چراغ درخشان روان كردهايم‪».‬‬
‫بعد از آن پيامبر خدا ص در حالى كه دستهاى ابوبكر را گرفته بود برخاست‪ .‬على‬
‫مىگويد‪ :‬بعد از آن پيامبر خدا ص به ما روى نموده گفت‪« :‬اى على عربها در جاهليت‬
‫چه اخلق نيكويى داشتهاند ‪ -‬چقدر عالى و بلند است؟! ‪ -‬توسط همين اخلق‬
‫نيكوست كه آنها در زندگى دنيا مردم را از درگيرى باز داشته و در ميان آنها فيصله‬
‫مىنمايند»‪ .‬على مىافزايد بعد از آن به مجلس اوس و خزرج آمديم‪ ،‬از آن مجلس‬
‫برنخاسته بوديم كه آنها با پيامبر ص بيعت كردند‪ .‬گويد‪ :‬به خدا سوگند آنها مردمان‬
‫راستين و صابرى بودند‪ ،‬و پيامبر خدا ص در آن مجلس از شناخت و معرفت ابوبكر‬
‫از نسبهاى آنها خوشحال و مسرور گرديد‪ .‬و اندكى نگذشته بود كه پيامبر ص نزد‬
‫اصحاب خود رفته و به آنها گفت‪« :‬خداوند را زياد ستايش كنيد‪ ،‬چون امروز فرزندان‬
‫ربيعه بر اهل فارس غلبه نمودند‪ ،‬پادشاهان آنان را كشتند و لشكرهاى آنها را تارومار‬
‫نموده و توسط من نصرت كرده شدند»‪ .‬ابن كثير در البدايه (‪ )145/3‬گفته‪ :‬اين‬
‫حديث بسيار غريب است‪ ،‬ولى به خاطرى كه دليلى از نبوت‪ ،‬محاسن اخلق و مكارم‬
‫و اوصاف و فصاحت عرب در آن وجود داشت ما آن را نقل نموديم‪.‬‬
‫اين حديث از طريق ديگرى نيز وارد گرديده‪ ،‬و در آن آمده‪ :‬چون آنها با اهل فارس‬
‫جنگيدند‪ ،‬و در قُراقِر ‪ -‬جايى در نزديكى فرات ‪ -‬با آنها روبرو گرديدند‪ ،‬شعار خود را‬
‫مد ص قرار دادند‪ ،‬و بنا بر آن بر فارس غلبه نمودند‪ ،‬و اين قوم بعد از آن به‬
‫نام مح ّ‬
‫اسلم مشّرف شد‪.‬‬
‫حافظ ابن حجر در فتح البارى (‪ )156/7‬مىگويد‪ :‬حاكم‪ ،‬ابونعيم و بيهقى در الدليل به‬
‫َ‬
‫اسناد حسن از ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما) روايت نمودهاند كه گفت‪ :‬على بن ابى‬
‫طالب براى من تعريف كرد و در آن چيزى از اين حديث را متذكّر شده است‪.‬‬
‫خْزَرج‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن اَوْس و َ‬
‫حباب از يحيى بن يعلى‬
‫ابونُعيم در الدليل (ص ‪ )105‬از طريق واقدى از اسحاق بن ُ‬
‫روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬على بن ابى طالب روزى ‪ -‬در حالى كه فضيلت و سابقه‬
‫انصار را بيان مىنمود ‪ -‬گفت‪ :‬كسى كه انصار را دوست نمىدارد و حقوق آنها را‬
‫نمىشناسد‪ ،‬مؤمن نيست‪ .‬به خدا سوگند‪ ،‬آنها اسلم را چنان كه يك كره اسب با‬
‫دست باز و عنايت كامل پروريده مىشود‪ ،‬با شمشيرها و زبان و سخاوت شان‬
‫پرورش دادند‪ .‬پيامبر خدا ص در موسم حج خارج مىشد و قبايل را دعوت مىنمود‪،‬‬
‫ولى هيچ يك از مردم به وى پاسخ مثبت نمىدادند‪ ،‬و دعوتش را نمىپذيرفتند‪ .‬او در نزد‬
‫جنَّه‪ ،‬عكاظ و منى مىآمد‪ ،‬حتّى سالى پس از سال ديگر مكررا ً نزد قبايل‬
‫م َ‬
‫قبايل در َ‬
‫رفته آنها را دعوت مىكرد‪ ،‬به حدّى كه بعضى از قبايل گفتند‪ :‬اكنون هم وقت آن‬
‫نرسيده است كه از ما مأيوس شوى؟ اين حرف را به خاطر كثرت مراجعه پيامبر‬
‫ص‪ ،‬و عرضه نمودن خودش به آنها مىگفتند‪ ،‬تا اين كه خداوند (جل جلله) اين قريه‬
‫انصار را انتخاب نمود‪ ،‬و پيامبر ص دعوت اسلم را به آنان عرضه داشت‪ ،‬و آنها‬
‫دعوت را پذيرفته‪ ،‬و در اين كار از خود عجله و شتاب به خرج دادند‪ .‬پيامبر خدا ص را‬
‫جاى داده‪ ،‬و او را مدد كردند‪ ،‬و با وى مواسات و همدردى نشان دادند ‪ -‬خداوند (جل‬
‫جلله) آنها را پاداش نيكو دهد ‪ -‬ما نزد آنها آمديم‪ ،‬و در منازل شان سكونت اختيار‬
‫نموديم‪ ،‬و در اين كه ما را با خود داشته باشند از خود حرص و علقهمندى نشان‬
‫جلد اول‬

‫‪96‬‬

‫حيات صحابه‬
‫دادند‪ ،‬حتّى در داشتن ما با خود قرعه كشى مىكردند‪ .‬گذشته از اين ما از اموال آنان‬
‫آن قدر مستفيد مىشديم كه خود آنان بهرهمند نمىشدند آن هم به خوشى و رضاى‬
‫ايشان‪ .‬وى افزود علوه بر اين آنها جانهاى خود را در حمايت از پيامبر خود قربان‬
‫‪1‬‬
‫نمودند‪ ،‬كه رحمت خدا بر همه آنها نازل باد‪.‬‬
‫ابونعيم همچنان در الدليل (ص ‪ )105‬از ام سعد بنت سعد بن ربيع (رضىعنهما) روايت‬
‫نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص درمكّه تا يك مدّتى توقّف نمود‪ ،‬و قبايل را به خداوند‬
‫عزوجل دعوت مىكرد‪ ،‬و درين راستا اذيت شده‪ ،‬به وى ناسزا گفته مىشد؛ تا اين كه‬
‫خداوند عزوجل خواست اين كرامت نصيب گروه انصار گردد‪ ،‬پيامبر خدا ص نزد چند‬
‫تن از آنها در عَقَبَه ‪ -‬جايى است در منى ‪ -‬در حالى كه سرهاى خود را مىتراشيدند‪،‬‬
‫تشريف آورد‪ ،‬پرسيدم‪ :‬اى مادر‪ ،‬آنها كى بودند؟ گفت‪ :‬شش و يا هفت تن بودند‪ ،‬سه‬
‫تن آنها از بنى نجار بود كه عبارتند از‪ :‬اسعد بن ُزراره و دو پسر عَفْراء‪ ،‬ولى بقيه آنها‬
‫را برايم نام نبرد‪ .‬آن زن افزود‪ :‬آن گاه پيامبر خدا ص نزدشان نشست‪ ،‬و آنها را‬
‫بهسوى خداوند عزوجل فرا خواند‪ ،‬و قرآن را براىشان تلوت نمود‪ ،‬و آنها دعوت خدا‬
‫(جل جلله) و پيامبرش ص را پذيرفتند‪ ،‬و در سال آينده نيز به زيارت وى شتافتند‪ ،‬كه‬
‫(همين آمدن دوم شان در سال بعدى) به نام بيعت عقبه اوّل ياد مىشود‪ ،‬كه بعد از‬
‫آن‪( ،‬بيعت) عقبه دوم اتفاق افتاد‪ .‬من از ام سعد پرسيدم‪ :‬پيامبر ص در مكّه چه‬
‫صرمه قيس بن ابى انس را نشنيدى؟‬
‫مدّت سكونت نمود؟ پاسخ داد‪ :‬آيا قول ابو ِ‬
‫گفتم‪ :‬نه‪ ،‬نمىدانم كه وى چه گفته است‪ ،‬آن زن گفته وى را برايم خواند‪:‬‬
‫ح َّ‬
‫ع عَ ْ‬
‫جه‬
‫شَره ِ‬
‫ض َ‬
‫ش بِ ْ‬
‫ثَوَ‬
‫ى ِفى قَُري ْ ٍ‬
‫َ‬
‫مواتِيا ً‬
‫صدِيْقا ً ُ‬
‫يُذ َك َّر لَوْ لقى َ‬
‫ترجمه‪« :‬او ده سال و اندى درميان قريش توأم با انجام دعوت و رسانيدن رسالت‬
‫الهى‪ ،‬به اين اميد زيست‪ ،‬تا باشد براى خود رفيق و هنوايى بيابد»‪.‬‬
‫و ابياتى را ذكر نمود‪ 2،‬چنان كه در باب نصرت و يارى رسانيدن‪ ،‬در حديث ابن عبّاس‬
‫َ‬
‫(رضىالل ّه عنهما) در ما بعد خواهد آمد‪.‬‬
‫ابونُعيم همچنان در الدلئل (ص ‪ )105‬از عَقِيل بن ابى طالب و ُزهرى روايت‬
‫نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬چون مشركين حالت دشوار و ناگوارى را بر پيامبر ص آوردند‪ ،‬وى‬
‫به عمويش عبّاس بن عبدالمطّلب گفت‪« :‬اى عمو‪ ،‬خداوند دين خود را توسط‬
‫قومى نصرت و يارى مىدهد كه ذليل ساختن قريش براى آنها به خاطر عزت دين خدا‬
‫كار ساده و آسان خواهد بود‪ .‬بيا با من تا به عُكاظ برويم و اقامتگاههاى قبايل عرب‬
‫را به من نشان بده‪ ،‬تا آنها را به سوى خداوند عزوجل دعوت كنم‪ ،‬تا باشد آنها از من‬
‫حمايت نموده و مرا جاى دهند كه ازين طريق آنچه را خداوند عزوجل مرا بدان مأمور‬
‫ساخته است‪ ،‬تبليغ نمايم»‪ .‬وى مىگويد‪ :‬عبّاس در جواب گفت‪ :‬اى برادرزادهام‪ ،‬بيا به‬
‫طرف عُكاظ حركت كنيم‪ ،‬من همراهت مىآيم تا اقامتگاههاى قبايل عرب را به تو‬
‫نشان دهم‪ .‬پيامبر خدا ص از قبيله ثقيف كار خود را شروع نمود‪ ،‬و بقيه قبايل را يكى‬
‫از پى ديگرى در همان سال ديدن نموده و آنها را دعوت كرد‪ ،‬و چون سال آينده‬
‫فرارسيد ‪ -‬و اين وقت هنگامى بود كه خداوند (جل جلله) به وى امر نموده بود تا‬
‫دعوت را آشكار نمايد ‪ -‬با شش تن از خزرجىها و اوسىها ملقات نمود كه آنها عبارت‬
‫َ‬
‫بودند از‪ :‬اسعد بن ُزراره‪ ،‬ابوهيثم بن تيهان‪ ،‬عبدالل ّه بن رواحه‪ ،‬سعد بن ربيع‪ ،‬نُعمان‬
‫بن حارثه و عُبَاده بن صامت‪ .‬پيامبر ص با آنها در روزهاى منى درنزديك جمره عقبه‬
‫در شبانگاه روبرو شد‪ ،‬و نزد شان نشسته آنها را به سوى خداوند عزوجل و عبادتش‬
‫‪ 1‬بسیار ضعیف‪ .‬ابونعیم در «الدلئل»‪( .‬ص ‪ ،)105‬در سند آن واقدی متروک است‪.‬‬
‫‪ 2‬بسیار ضعیف‪ .‬به دلیل واقدی که متروک است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪97‬‬

‫حيات صحابه‬
‫و كمك براى (برپا ساختن) دينش كه به آن انبياء و پيامبران را فرستاده است‪ ،‬دعوت‬
‫كرد‪ .‬در مقابل‪ ،‬آنها از پيامبر ص خواستند تا آنچه را برايش وحى شده است به آنها‬
‫تقديم نمايد‪ ،‬آن گاه پيامبر خدا ص سوره ابراهيم را تا آخر براىشان تلوت نمود‪:‬‬
‫(وَ اِذ ْ قَا َ‬
‫منا)‪( .‬ابراهيم‪)35 :‬‬
‫جعَل هَذا الْبَلَد َ آ ِ‬
‫با ْ‬
‫م َر ِّ‬
‫ل اِبْراهِي ُ‬
‫ترجمه‪« :‬و آن گاه كه ابراهيم گفت‪ :‬اى پروردگار من! اين شهر را جاى امن‬
‫بگردان»‪.‬‬
‫حالت شان از شنيدن قرآن دگرگون شده و نرمش و فروتنى از خود نشان داده‪،‬‬
‫دعوت پيامبر ص را پذيرفتند‪ .‬عبّاس بن عبدالمطّلب درحالى بر آنها گذشت كه پيامبر‬
‫ص با آنها صحبت مىكرد‪ ،‬و با هم گفتگو مىكردند‪ .‬وى صداى پيامبر ص را شناخته‬
‫گفت‪ :‬برادرزادهام‪ ،‬اينها كه نزد تواند كيستند؟ پيامبر ص فرمود‪« :‬اى عمو اينها‬
‫ساكنان يثرب هستند‪ ،‬اوس و خزرج‪ ،‬من آنها را بسوى آنچه ديگران را از قبايل عرب‬
‫دعوت نموده بودم دعوت كردم‪ ،‬دعوتم را اجابت نموده‪ ،‬و مرا تصديق نمودند و به‬
‫من يادآور شدند كه آنها مرا به ديار خود خواهند برد»‪ .‬عبّاس بن عبدالمطّلب پايين‬
‫عقال بر پاى شتر خود خطاب به آنها گفت‪ :‬اى گروه اوس و خزرج‪،‬‬
‫آمد و با بستن ِ‬
‫اين برادرزاده من است ‪ -‬كه از همه مردم او را زيادتر دوست دارم ‪ -‬اگر او را‬
‫تصديق نموده به او ايمان آورده و خواهان بردنش با خود هستيد‪ ،‬من ميخواهم از‬
‫شما در اين ارتباط پيمانى بگيرم تا روانم به آن آرام و اطمينان حاصل كند‪ ،‬و آن اين‬
‫كه وى را تنها نگذاشته و فريبش ندهيد‪ .‬چون همسايههاى شما يهود هستند‪ ،‬و آنها‬
‫دشمن وى مىباشند‪ ،‬و من از مكر آنها در ارتباط به وى مطمئن نيستم‪ .‬اسعد بن‬
‫زراره ‪ -‬در حالى كه سخنان اتهامآميز عبّاس بر وى و يارانش در ارتباط به پيامبر ص‬
‫گران تمام شده بود ‪ -‬گفت‪ :‬اى پيامبر خدا‪ ،‬براى ما اجازه است تا بدون گفتن چيزى‬
‫كه بر تو گران تمام شود‪ ،‬و بدون اشاره به نكاتى كه بد مىپندارى جوابش را بدهيم‪ ،‬و‬
‫اين جواب به جز تصديق و تاكيدى بر پذيرا شدن دعوت تان از طرف ما‪ ،‬و ايمانى از‬
‫ما به تو نخواهد بود‪ .‬پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬بدون اين كه متهم باشيد‪ 1‬جوابش را‬
‫بگوييد»‪ .‬آن گاه اسعد بن زراره ‪ -‬در حالى كه رويش را به طرف پيامبر خدا ص‬
‫گردانيده بود ‪ -‬گفت‪ :‬اى پيامبر خدا‪ ،‬هر دعوت براى خود راهى در پيش دارد‪ ،‬كه يا‬
‫نرمى است يا شدّت و سختى‪ .‬تو امروز ما را به سوى دعوتى فراخواندهاى كه براى‬
‫مردم ناپسند و دشوار است‪ ،‬ما را به ترك آيين و دين مان‪ ،‬و پيروى از خودت طبق‬
‫مبادى و تعاليم دينت دعوت كردى‪ ،‬كه در واقعيت امر اين يك كار بسيار سخت و‬
‫ما با اين وجود ما اين دعوتت را پذيرفتيم‪ .‬تو ما را به قطع روابط با‬
‫دشوار است‪ ،‬ا ّ‬
‫مردم‪ ،‬همسايه‪ ،‬ذوى الرحام هر دور و نزديك دعوت نمودى‪ ،‬پذيرفتن اين امر نيز‬
‫كارى است بس دشوار‪ ،‬ولى على رغم آن ما آن را از تو پذيرفته و قبول كرديم‪.‬‬
‫گذشته از اين در حالى كه ما يك گروه داراى عّزت و قدرت دفاع در يك سرزمين‬
‫مستقل هستيم‪ ،‬كه هيچ كسى در آن توقّع اين را ندارد‪ ،‬تا يك فرد ديگرى غير از ما‪،‬‬
‫كه قومش او را تنها گذاشته و عموهايش او را به ديگران تسليم نموده باشند‪ ،‬بيايد و‬
‫رياست ما را به عهده گيرد‪ ،‬ولى هنگامى كه تو ما را به قبول آن فرا خواندى‪ ،‬آن را‬
‫از تو پذيرفته و قبول نموديم‪ .‬اينها همه در نزد عامه مردم بد و ناپسند است‪ ،‬جز نزد‬
‫آنانى كه خداوند قلبهاى شان را به هدايت و رشد بارور گردانيده است‪ ،‬و آنان خير و‬
‫نيكى را در عاقبت و فرجام اين كارها در نظر گرفتهاند‪ ،‬ولى ما تو را و دعوتت را با‬
‫زبانها‪ ،‬قلبها و دستهاىمان قبول نموده‪ ،‬و به آن جواب مثبت داديم‪ .‬اينها همه بدون‬
‫ترديد به خاطر ايمان آوردن به آنچه بود كه تو آن را با خود آوردهاى‪ ،‬و به خاطر تأييد‬
‫‪ 1‬يعنى بدون اين كه من در ايمان و تصديق شما هيچ شك و اتّهامى داشته باشم‪ .‬م‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪98‬‬

‫حيات صحابه‬
‫و تصديق به همان معرفتى بود كه در قلبهاى مان ثابت شده است‪ .‬ما با تو‪ ،‬بر اين‬
‫بيعت مىنماييم‪ ،‬و با پروردگارت نيز بر اين بيعت مىكنيم‪ .‬دست خداوند بالى دستهاى‬
‫ماست‪ ،‬و ما با خونها و دستهاىمان بدون اين كه تو را به اين كار بكشانيم در حمايت‬
‫از تو آماده هستيم‪ .‬از تو چنان كه از جانهاى مان‪ ،‬پسران و زنان مان‪ ،‬حمايت مىكنيم‪،‬‬
‫حمايت و پشتيبانى مىنماييم‪ .‬اگر به اين گفتههاى خود وفا كنيم به اين معناست كه به‬
‫خداوند وفا مىكنيم‪ ،‬و اگر خيانت نماييم نيز در مقابل خداوند خيانت مىكنيم‪ ،‬كه در اين‬
‫صورت ما بدبخت و شقى هستيم‪ .‬اى پيامبر خدا! آنچه را گفتيم راست و صدق است‪،‬‬
‫و ما بر آن به صداقت به آن پايبند هستيم‪ ،‬و خداوند خود مددكار است‪.‬‬
‫بعد از آن به طرف عبّاس بن عبدالمطّلب (كه تا آن وقت مشرك بود) روى خود را‬
‫ما تو‪ ،‬اى اعتراض كننده بر ما قبل از پيامبر ص ‪ -‬خداوند خود بهتر‬
‫گردانيده گفت‪ :‬ا ّ‬
‫مىداند كه از آن گفته خود چه هدفى داشتى؟ ‪ -‬گفتى كه وى برادرزاده ات است و از‬
‫همه مردم برايت محبوبتر مىباشد‪ ،‬ولى ما با نزديك و دور‪ ،‬و رشته داران خود قطع‬
‫رابطه نمودهايم‪ ،‬و گواهى مىدهيم كه وى پيامبر خداست‪ ،‬و خداوند او را از نزدخود‬
‫فرستاده است‪ ،‬و دروغگو نيست و آنچه را با خود آورده به كلم بشر مشابهت ندارد‪،‬‬
‫گذشته از اين‪ ،‬در ارتباط به اين گفته ات كه تو درباره وى بر ما تا اين كه عهد و‬
‫پيمانى نگيرى اطمينان حاصل نمىكنى‪ ،‬اين خصلت و ويژگيى است كه آن را بر هيچ‬
‫كسى كه براى پيامبر خدا ص خواسته باشد‪ ،‬رد نمىكنيم‪ .‬آنچه را كه مىخواهى بگير‪،‬‬
‫بعد از آن به پيامبر خدا ص روى نموده گفت‪ :‬اى پيامبر خدا! آن چه را براى خودت‬
‫مىخواهى بگير‪ ،‬و آنچه را براى پروردگارت شرط مىگذارى‪ ،‬بگذار‪ .‬و حديث را به‬
‫طولش درباره بيعت آنها متذكّر شده است‪.‬‬
‫و احاديث بيعت‪ ،‬در بخش بيعت به نصرت‪ ،‬و احاديث اين باب‪ ،‬در باب نصرت در‬
‫َ‬
‫ابتداى كار انصار‪ ،‬انشاءالل ّه خواهد آمد‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن در بازار‬
‫پيامبر خدا ص و دعوت نمودن در بازار ذى المجاز‬
‫عباد از بنى ديَل ‪ -‬كه قبل ً مشترك بود و اسلم آورد ‪ -‬روايت نموده‪،‬‬
‫احمد از ربيعه بن ِ‬
‫‪1‬‬
‫كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص را در زمان جاهليت در بازار ذى المجاز ديدم كه مىگفت‪:‬‬
‫َ‬
‫«اى مردم بگوييد‪ :‬لاله الالل ّه كامياب و رستگار مىشويد» و مردم در اطراف وى گرد‬
‫آمده بودند‪ .‬از دنبالش مرد خوشچهره و كج چشمى كه دو گيسوى بافته شده داشت‬
‫در حركت بود‪ ،‬و مىگفت‪ :‬وى بى دين و دروغگوست‪ ،‬و هر جايى كه پيامبر ص‬
‫مىرفت‪ ،‬او وى را دنبال مىكرد‪ .‬پرسيدم‪ :‬اين كيست؟ گفتند‪ :‬اين عمويش ابولهب‬
‫‪2‬‬
‫است‪ 2.‬بيهقى مانند اين راروايت نموده‪ .‬اين چنين در البدايه (‪ )41/3‬آمده‪ ،‬و هيثمى (‬
‫‪ )2/6‬مىگويد‪ :‬اين را احمد و پسرش و طبرانى در الكبير همانند اين‪ ،‬و در الوسط به‬
‫َ‬
‫اختصار بسيار به اسنادهايى روايت نمودهاند‪ ،‬كه يكى از اسانيد عبدالل ّه بن احمد‬
‫رجال ثقه دارد‪ .‬حافظ در الفتح (‪ )156/7‬اين روايت را به بيهقى و احمد نسبت داده‪،‬‬
‫و گفته‪ :‬اين را ابن حبان صحيح دانسته است‪ .‬و هيثمى (‪ )22/6‬مىگويد‪ :‬در يك‬
‫روايت آمده كه‪ :‬پيامبر ص از وى فرار مىنمود‪ ،‬ولى او پيامبر ص را دنبال مىكرد‪ .‬و در‬
‫روايت ديگرى آمده كه‪ :‬مردم بر وى ازدحام بسيار شديد داشتند‪ ،‬و هيچ كسى را‬
‫‪ 1‬در ارتباط با بازار ذى المجاز‪ ،‬مجنه و عكاظ در پاورقى هاي قبل توضيحات لزم داده شده است‬
‫كه خوانندگان محترم ميتوانند در صورت لزوم از آن استفاده نمايند‪ .‬م‪.‬‬
‫‪ 2‬صحیح‪ .‬احمد (‪ )492 ،3/4‬عبدال بن احمد آن را در زیادات خود بر مسند روایت کرده است‪ ، )3/4( .‬و طبرانی در الکبیر (‪ )4587‬و بیهقی در‬
‫«الدلئل» (‪.)2/186‬‬

‫جلد اول‬

‫‪99‬‬

‫حيات صحابه‬
‫نديدم كه خاموش نشده باشد مگر ابولهب كه خاموش نمىشد‪ 1.‬و طريق ديگرى براى‬
‫اين روايت در بخش پيامبر ص و دعوت نمودن قبايل در ماقبل گذشت‪.‬‬
‫َ‬
‫طبرانى از طارق بن عبدالل ّه روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬من در بازار ذى المجاز بودم‪،‬‬
‫جوانى كه لباس سرخ (يمنى) بر تن داشت عبور مىكرد و مىگفت‪« :‬اى مردم‪ ،‬بگوييد‪:‬‬
‫َ‬
‫لاله الالل ّه‪ ،‬كامياب مىشويد»‪ ،‬مرد ديگرى به دنبال وى در حركت بود‪ ،‬و در حالى كه‬
‫پاشنههاى پايش و هر دو ساقش را خون آلود نموده بود ميگفت‪ :‬اى مردم‪ ،‬وى‬
‫دروغگوست‪ ،‬از وى اطاعت و پيروى نكنيد‪ .‬پرسيدم‪ :‬اين كيست؟ جواب شنيدم‪ :‬وى‬
‫بچه بنى هاشم‪ ،‬و همان كسى است كه ادعاى «پيامبرى خدا را» مىكند‪ ،‬و اين هم‬
‫عمويش عبدالعزى است‪ .‬و حديث را متذكر شده‪ 2.‬هيثمى (‪ )23/6‬مىگويد‪ :‬دراين‬
‫‪3‬‬
‫ما‬
‫روايت ابوحباب كلبى آمده‪ ،‬و مدلّس مىباشد‪ ،‬ولى ابن حبان وى را ثقه دانسته‪ ،‬ا ّ‬
‫بقيه رجال وى رجال صحيح اند‪.‬‬
‫و احمد از مردى از بنى مالك بن كنانه روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬من پيامبر خدا ص را‬
‫در بازار ذى المجاز در حالى ديدم كه در آن گشت زده مىگفت‪« :‬اى مردم‪ ،‬بگوييد‪:‬‬
‫َ‬
‫لاله الالل ّه كامياب مىشويد»‪ .‬مىگويد‪ :‬اين در حالى بود كه ابوجهل خاك را بر وى‬
‫پاشيده مىگفت‪ :‬اين‪ ،‬شما را از دين تان گمراه نكند‪ ،‬خواست وى اين است تا شما‬
‫جه‬
‫خدايان خود را ترك كنيد‪ ،‬و لت و عزى را كنار بگذاريد‪ ،‬ولى پيامبر ص به وى تو ّ‬
‫نمىكرد‪.‬‬
‫گفتم‪ :‬پيامبر ص را براى مان توصيف كن‪ ،‬گفت‪ :‬او در ميان دو لباس سرخ قرار‬
‫داشت‪ ،‬نه دراز بود نه كوتاه و قامت ميانه داشت‪ ،‬پرگوشت بود‪ ،‬چهره نيكو و خوبى‬
‫داشت‪ ،‬موهايش بسيار سياه‪ 4،‬و خودش بسيار سفيد بود‪ ،‬و موى انبوه داشت‪ .‬هيثمى‬
‫(‪ )21/6‬مىگويد‪ :‬اين را احمد روايت نموده و رجال وى رجال صحيح اند‪ .‬بيهقى‬
‫همچنان اين را به اين معنى روايت كرده‪ ،‬مگر وى صفت پيامبر ص را‪ ،‬چنان كه در‬
‫البدايه (‪ )139/3‬آمده ذكر نكرده و افزوده است‪ :‬در اين سياق (در بدل ابولهب)‬
‫ابوجهل ذكر شده‪ ،‬و شايد اين در اثر وهمى پيش آمده باشد‪ ،‬و اين احتمال نيز هست‬
‫كه بارى ابوجهل و بار ديگرى ابولهب بوده باشد‪ ،‬چون آنها اذيت پيامبر ص را با هم به‬
‫نوبت انجام مىدادند‪ .‬دعوت نمودن پيامبر ص در بازار عكاظ در بخش دعوت نمودن‬
‫قبايل در ماقبل گذشت‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن خويشاوندان نزديكش‬
‫گفتار پيامبر ص براى فاطمه و صفيه و غير آنها‬
‫َ‬
‫احمد از عائشه (رضىالل ّه عنها) روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬چون اين آيه قرآن نازل شد‪:‬‬
‫شيَْرتَك اْلَقْرِبَين)‪« ،‬اقارب نزديكات را بيم بده» پيامبر خدا ص برخاسته‬
‫(وَ أنْذِر عَ ِ‬
‫گفت‪« :‬اى فاطمه دختر محمد‪ ،‬اى صفيه دختر عبدالمطّلب‪ ،‬اى بنى عبدالمطّلب من‬
‫از جانب خداوند مالك هيچ چيزى براى شما نيستم‪ ،‬از مالم آنچه را از من مىخواهيد‪،‬‬
‫بخواهيد»‪ 5.‬مسلم اين را به تنهايى خود روايت كرده است‪.‬‬
‫‪ 1‬در اين عبارت اندك سكتگى وجود دارد‪ ،‬و با در نظر داشت يك احتمال ترجمه شده است‪ .‬م‪.‬‬
‫‪ 2‬صحیح لغیره‪ .‬طبرانی در «الکبیر» (‪ ،)8175‬در اسناد آن ابوجناب کلبی است که مدلس است‪.‬اما یزید بن زیاد بن ابی الحق وی را متابعه کرده است‬
‫کردهاند‪ .‬ابوجناب نیز به تحدیث (یعنی لفظ حدثنا) تصریح کرده است‪.‬‬
‫‌‬
‫چنانکه دارقطنی (‪ )3/44‬و حاکم (‪ )2/61‬و بیهقی در «الدلئل» (‪ )5/381‬روایت‬
‫همچنین ابن حبان (‪.)6562‬‬

‫‪ 3‬در بعضى كتب از جمله در تفسير ابن كثير (‪ )532/3‬و شرح حياه الصحابه (ابوجناب) ثبت شده‬
‫است‪.‬‬
‫‪ 4‬صحیح‪ .‬احمد (‪ )5/376‬و بیهقی در «الدلئل» (‪.)2/187‬‬
‫‪ 5‬صحیح‪ .‬مسلم (‪ )493‬و احمد (‪.)6/187‬‬

‫جلد اول‬

‫‪100‬‬

‫حيات صحابه‬
‫پيامبر ص و گرد آوردن خويشاوندان و اهل بيتش بر طعام جهت دعوت آنها به سوى‬
‫اسلم‬
‫احمد همچنين از على روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬چون اين آيه نازل شد‪( :‬وَ أنْذِر‬
‫شيَْرتَك اْلَقْرِبَين)پيامبر ص اهل بيت خود را جمع كرد‪ ،‬كه سى تن از آنها گرد آمدند‪،‬‬
‫عَ ِ‬
‫همه خوردند و نوشيدند‪ ،‬على مىگويد‪ :‬پيامبر ص به آنها گفت‪ :‬كى دينهاى مرا و‬
‫وعده هايم را به گردن مىگيرد و بعد از من سرپرستى اهلم را مىكند تا با من در جنّت‬
‫همنشين باشد؟» مردى گفت‪ :‬اى پيامبر خدا تو بحر بودى‪ ،‬و كى مىتواند به اين كار‬
‫اقدام نمايد؟ على مىگويد‪ :‬بعد از آن پيامبر ص اين گفته خود را ‪ -‬سه مرتبه ‪ -‬تكرار‬
‫نمود‪ .‬مىگويد‪ :‬پيامبر خدا ص آن را بار ديگر بر اهل بيت خود عرضه نمود‪ ،‬در اين‬
‫‪1‬‬
‫ميان على گفت‪ :‬من اين مسؤوليت را انجام مىدهم‪.‬‬
‫ّ‬
‫احمد همچنين از على روايت نموده كه‪ :‬پيامبر خدا ص بنى عبدالمطلب را كه يك‬
‫گروهى را تشكيل مىدادند‪ ،‬جمع ‪ -‬يا دعوت ‪ -‬نمود كه هر يك از آنها تقريبا ً يك بره‬
‫گوسفند و يا بز‪ ،‬و مقدار زيادى آب را به تنهايى خود مىنوشيد‪ ،‬آن گاه پيامبرص براى‬
‫آنها يك پيمانه طعام را پخت‪ ،‬آن را خوردند تا اين كه سير شدند‪ ،‬و طعام ‪ -‬گويى كه‬
‫به آن هيچ دست نرسيده باشد ‪ -‬به همان حالت خود باقى ماند‪ ،‬و بعد از آن جام‬
‫كوچكى را آورد و از آن نوشيدند تا اين كه سيراب شدند‪ ،‬و آن آب به همان صورت‬
‫قبلى خود باقى ماند‪ ،‬گويى كه نوشيده نشده و دست نخورده باشد‪ .‬پيامبرص بعد از‬
‫اين فرمود‪« :‬اى بنى عبد المطّلب‪ ،‬من براى شما به شكل خاص و براى بقيه مردم‬
‫به شكل عام فرستاده شدهام‪ ،‬و ازين واقعه‪ 2‬معجزهاى بزرگ را مشاهده نموديد‪.‬‬
‫اكنون كدام يك از شما با من بيعت مىكند تا برادر و رفيقم باشد؟» على ميگويد‪:‬‬
‫هيچ كس در پاسخ به گفته پيغمبر برنخاست‪ .‬وى مىافزايد‪ :‬من ‪ -‬كه كوچكترين قوم‬
‫بودم به طرف وى برخواستم‪ .‬حضرت على ميگويد‪ :‬پيامبرص به من گفت‪:‬‬
‫«بنشين» و بعد از آن او همان گفته خود را سه مرتبه تكرار نمود و در هر مرتبه من‬
‫در مقابلش بر مىخواستم و او به من مىگفت‪« :‬بنشين» تا اين كه در مرتبه سوم او‬
‫دست خود را در دست من نهاد‪ 3.‬اين چنين در تفسير ابن كثير (‪ )350/3‬آمده است‪.‬‬
‫شيَْرتَك اْلَقْرِبَين)‪.‬‬
‫بزار از على روايت نموده كه گفت‪ :‬چون آيه نازل شد‪( :‬وَ أنْذِر عَ ِ‬
‫پيامبر خداص گفت‪« :‬اى على از يك ران گوسفند با يك پيمانه گندم طعامى آماده‬
‫كن‪ ،‬و بنى هاشم را برايم جمع نما» ‪ -‬و آنها در آن روز چهل مرد‪ ،‬و يا چهل تن به جز‬
‫يك مرد (يعنى سه و نه تن) بودند‪ - .‬على مىگويد‪ :‬پيامبر خدا ص طعام را خواست و‬
‫آن را در ميان شان گذاشت‪ .‬از آن طعام خوردند تا كه سير گرديدند‪ .‬در ميان آنها‬
‫كسانى بود كه يك بز را با نانخورشش مىخورد (و سير نمىشد‪ ،‬ولى اين بار همه آنها‬
‫فقط از همان طعام اندك سير شدند)‪ .‬بعد از آن جام شير را به آنان تقديم داشت‪ ،‬از‬
‫آن نيز نوشيدند تا اين كه از نوشيدن باز مانده و سير شدند‪ .‬درين فرصت كسى از‬
‫آنها گفت چون اين جادو ديگر جادويى نديده بوديم ‪ -‬روايت مىكنند كه گوينده اين قول‬
‫ابولهب بود ‪ ، -‬بعد ازين روز باز پيامبر خدا ص گفت‪« :‬اى على‪ ،‬از پاى گوسفندى با‬
‫يك پيمانه (گندم) طعام آماده كن‪ ،‬و كاسه بزرگى از شير را نيز آماده بساز‪ ».‬على‬
‫مىگويد‪ :‬من اين كار را انجام دادم‪ .‬آنها از آن چون روز اوّل خوردند‪ ،‬و چنان كه در‬
‫مرتبه اوّل نوشيده بودند‪ ،‬نوشيدند‪ ،‬در اين بار نيز چون مرتبه اوّل اضافه ماند‪ .‬كسى‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬احمد (‪ )1/111‬در سند آن منهال بن عمرو و همچنین اسدی وجود دارد که ضعیف است نگا‪ :‬التقریب (‪.)1/352‬‬

‫‪ 2‬هدف از واقعه‪ ،‬بركت پيدا شدن در طعام و نوشيدنىداخل جام است كه نشانهاى از نبوّت و معجزه‬
‫را درين مقام ثابت مىكند‪ .‬م‬
‫میگوید‪ :‬رجال آن ثقه‌اند‪ .‬شیخ احمد شاکر آن را صحیح دانسته است‪.‬‬
‫‪ 3‬صحیح‪ .‬احمد (‪ ،)1/159‬هیثمی در «المجمع» (‪‌ )8/302‬‬

‫جلد اول‬

‫‪101‬‬

‫حيات صحابه‬
‫از آنها باز‪ ،‬گفت‪ :‬ما جادويى چون امروز نديديم‪ .‬پيامبر ص بار ديگر بعد ازين رويداد‬
‫فرمود‪« :‬اى على از پاى گوسفند و يك پيمانه (گندم) برايم طعام آماده كن‪ ،‬و كاسه‬
‫بزرگى از شير را نيز آماده كن» من اين كار را انجام دادم‪ .‬آن گاه پيامبر ص گفت‪:‬‬
‫«اى على‪ ،‬بنى هاشم را برايم جمع كن»‪ .‬من آنها را جمع نمودم و آنها از آن خوردند‬
‫و نوشيدند‪ ،‬آن گاه پيامبر خدا ص پيش از همه آنان گفت‪« :‬كدام يكى از شما دين‬
‫مرا مىپردازد»‪ .‬مىگويد‪ :‬خاموش باقى ماندم‪ ،‬و همه قوم نيز خاموش و ساكت بودند‪،‬‬
‫پيامبر خداص گفته خود را باز تكرار نمود‪ ،‬پاسخ دادم‪ :‬من اى پيامبر خدا! پيامبرص‬
‫فرمود‪« :‬تو اى على‪ ،‬تو اى على!»‪ 1.‬هيثمى (‪ )302/8‬مىگويد‪ :‬اين را بزار روايت‬
‫كرده و لفظ نيز از اوست‪ ،‬و احمد اين را به اختصار روايت نموده‪ ،‬چنان كه طبرانى‬
‫در الوسط به اختصار روايت كرده است‪ ،‬و رجال احمد و يكى از اسنادهاى بزار بدون‬
‫شريك كه ثقه مىباشد‪ ،‬رجال صحيح اند‪.‬‬
‫ابن ابى حاتم اين را نيز به اين معنى روايت نموده و در حديث وى آمده‪ :‬پيامبر ص‬
‫گفت‪« :‬كدام يكى از شما قرضدارى مرا از طرف من ادا مىكند‪ ،‬و خليفه و جانشينم‬
‫در اهلم مىباشد؟» على مىگويد‪ :‬همه خاموش شدند و عبّاس نيز از ترس اين كه‬
‫شايد با قبول نمودن آن تمام مالش در آن مصرف شود ساكت و خاموش ماند‪ ،‬بعد‬
‫از آن پيامبر خدا ص آن را بار دوم گفت‪ :‬عبّاس اين بار نيز خاموش ماند‪ ،‬چون من‬
‫اين حالت را مشاهده نمودم‪ ،‬گفتم‪ :‬اى پيامبر خدا‪ ،‬من‪ .‬على مىافزايد‪ :‬من در آن‬
‫روز از همه آنها بد حالتر بودم‪ ،‬چشمهايم درد مىكرد و از آنها آب مىرفت و شكمم‬
‫بزرگ بود‪ ،‬و ساقهايم خراشيده شده بودند‪ 2.‬اين چنين در تفسير ابن كثير (‪)351/3‬‬
‫آمده است‪ .‬اين روايت را بيهقى در الدليل و ابنجرير به سياق مبسوطترى از اين‬
‫سياق با زيادتهاى ديگر به اسناد ضعيف‪ ،‬چنان كه در تفسير ابن كثير (‪ )350/3‬و‬
‫َّ‬
‫البدايه (‪ )39/3‬آمده‪ ،‬روايت نمودهاند‪ .‬حديث به سياق ديگرى از ابن عبّاس (رضىالله‬
‫عنهما) در دعوت نمودن مجامع و گروهها در (ص ‪ )140‬ذكر گرديد‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن در حال سفر‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن در سفر هجرت‬
‫‪3‬‬
‫احمد (‪ )74/4‬از ابن سعد ‪ -‬اين همان سعد است كه براى پيامبر ص راه ركوبه را‬
‫(به طرف مدينه) راهنمايى نموده بود ‪ -‬و او از پدرش روايت نموده‪ ،‬كه مىگويد‪:‬‬
‫پيامبر خدا ص نزد ما تشريف آورد‪ ،‬و ابوبكر وى را همراهى مىنمود ‪ -‬ابوبكر در‬
‫آن فرصت دختر شير خوارى نزد ما داشت‪ ،‬و پيامبر ص خواسته بود تا راه را به‬
‫طرف مدينه كوتاهتر سازد ‪ -‬سعد به پيامبر خدا ص گفت‪ :‬اين سيل برد ركوبه است‬
‫ولى در آن دو دزد از قبيله اسلم مىباشند كه به آنها‪ ،‬مهانان گفته مىشود‪ ،‬اگر خواسته‬
‫باشيد از راهى كه آنها در آن جا قرار دارند‪ ،‬مىرويم‪( ،‬و در غير آن‪ ،‬راه ديگرى بايد‬
‫انتخاب كنيم)‪ .‬پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬ما را به همان راهى كه آنان هستند ببر»‪ .‬سعد‬
‫مىگويد‪ :‬ما از همان طريق بيرون رفتيم‪ ،‬تا اين كه براى آنها معلوم گرديديم‪ ،‬يكى از‬
‫آنها به ديگرى مىگفت‪ :‬اين يمانى است‪ .‬پيامبر خدا ص هر دوى آنها را خواست‪ ،‬و‬
‫اسلم را به آنان عرضه نمود‪،‬و هر دوى آنها اسلم آوردند‪ .‬بعد از آن پيامبر خدا ص‬
‫نامهاى شان را پرسيد‪ :‬آن دو جواب دادند‪ :‬ما مهانان (ذليل و خوارها) هستيم‪ .‬پيامبر‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬شریک بدحفظ است و در واقع از جهت حفظش ضعیف است اما مسلم از وی بصورت متابعه روایت کرده است‪.‬‬
‫‪ 2‬ضعیف‪ .‬ابن کثیر آن را در تفسیرش (‪ )3/363‬به ابن ابی حاتم نسبت داده است‪ .‬در اسناد آن منهال ابن عمرو که ضعیف است وجود دارد‪ .‬همچنین‬
‫عبدال به عبدالقدوس را ائمه‌ی جرح و تعدیل ضعیف دانسته‌اند‪ .‬یحیی می‌گوید‪ :‬او هیچ نیست بلکه رافضی خبیثی است‪ .‬نگا‪« :‬میزان العتدال» (‪.)2/457‬‬

‫‪ 3‬اين همان راه مشهورى است كه در ميان مكه و مدينه در نزديك عرج واقع است‪ ،‬كه پيامبر ص از‬
‫آنجا عبور نموده بود‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪102‬‬

‫حيات صحابه‬
‫خداص براى شان گفت‪« :‬نه‪ ،‬بلكه شما مكرمان (باعزتها) هستيد»‪ .‬و به آنها توصيه‬
‫كرد تا در مدينه نزد وى بيايند‪ .‬و حديث را متذكر شده است‪ .‬هيثمى (‪ )58/6‬مىگويد‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫اين را عبدالل ّه بن احمد روايت نموده و نام اين سعد عبدالل ّه ست‪ ،‬كه وى را‬
‫نشناختم‪ ،‬ولى بقيه رجال وى ثقهاند‪.‬‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن يك اعرابى در حالت سفر‬
‫َ‬
‫َ‬
‫حاكم ابوعبدالل ّه نيشابورى از ابن عمر (رضىالل ّه عنهما) روايت نموده كه گفت‪ :‬ما در‬
‫يك سفر با پيامبر ص همراه بوديم كه اعرابيى از پيش روى ما آمد‪ ،‬چون به پيامبرص‬
‫نزديك شد‪ ،‬پيامبر خدا ص از وى پرسيد‪« :‬كجا مىروى؟» گفت‪ :‬به طرف اهل و ديار‬
‫خود‪ ،‬پيامبر ص گفت‪« :‬آيا خواهان چيز بهتر و نيكويى هستى؟» اعرابى پرسيد‪ :‬آن‬
‫چيست؟ پيامبر ص فرمود‪« :‬گواهى بده كه معبودى جز خداى واحد و ل شريك وجود‬
‫مد بنده و پيامبر اوست»‪ .‬اعرابى گفت‪ :‬آيا بر صدق گفته تو هيچ شاهدى‬
‫ندارد‪ ،‬و مح ّ‬
‫وجود دارد؟ پيامبر ص فرمود‪( :‬آرى) «اين درخت»‪ .‬به اين صورت پيامبر خدا ص آن‬
‫درخت را كه در كنار دّرهاى قرار داشت طلب نمود‪ ،‬درخت درحالى كه زمين را پاره‬
‫مىكرد به طرف پيامبر ص روى آورد‪ 1‬تا اين كه در پيش رويش ايستاد‪ ،‬و پيامبر ص‬
‫سه مرتبه از آن شهادت و گواهى خواست‪ ،‬آن درخت گواهى داد كه او در گفته خود‬
‫صادق است‪ .‬و بعد به همانجا كه روييده بود برگشت‪ ،‬اعرابى به قوم خود برگشته‬
‫گفت‪ :‬اگر قومم از من اطاعت و پيروى نمودند آنها را برايت مىآورم‪ ،‬و اگر اين طور‬
‫ننمودند‪ ،‬خودم برگشته و با تو خواهم بود‪ .‬اين اسناد يك اسناد جيد است‪ ،‬ولى آنها‬
‫اين را روايت ننمودهاند‪ ،‬و نه هم امام احمد اين را روايت كرده است‪ ،‬اين چنين در‬
‫البدايه (‪ )125/6‬آمده‪ .‬هيثمى (‪ )292/8‬مىگويد‪ :‬اين حديث را طبرانى روايت‬
‫نموده‪ 2،‬و رجال وى رجال صحيح اند‪ ،‬ابويعلى و بزار نيز اين را روايت كردهاند‪.‬‬
‫صيْب و همراهانش‬
‫دعوت نمودن پيامبر ص در سفر هجرت از بَُريْدَه بن ُ‬
‫ح َ‬
‫ابن سعد (‪ )242/4‬ازعاصم اسلمى روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬هنگامى كه پيامبر خدا‬
‫صيْب نزدش‬
‫ص از مكه به طرف مدينه هجرت نمود‪ ،‬و به غميم‪ 3‬رسيد‪ ،‬بَُريْدَه بن ُ‬
‫ح َ‬
‫مشّرف گرديد‪ .‬پيامبر خدا ص وى را به اسلم دعوت نمود‪ ،‬او و همراهانش ‪ -‬كه در‬
‫حدود هشتاد خانه بودند ‪ -‬اسلم آوردند‪ ،‬پيامبر خدا ص با آنها نماز عشاء را به جاى‬
‫آورد‪ ،‬و آنها پشت سرش نماز خواندند‪.‬‬
‫پياده رفتن پيامبر ص براى دعوت‬
‫پياده بيرون رفتن پيامبر ص به طرف طائف‬
‫َ‬
‫طبرانى از عبدالل ّه بن جعفر روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬وقتى ابوطالب وفات نموده‬
‫بود‪ ،‬پيامبر خداص با پاى پياده به طرف طائف خارج شد تا آنها را به اسلم فرا‬
‫خواند‪ ،‬ولى آنها دعوتش را نپذيرفتند‪ ،‬بدين خاطر پيامبر خدا ص (كه آنها خيلىها اذيت‬
‫و آزارش كرده بودند) دو باره برگشت‪ ،‬و در سايه درختى آمده و با به جاى آوردن دو‬
‫َ‬
‫َ‬
‫شكُو اِلَي ْ َ‬
‫ركعت نماز چنين فرمود‪( :‬اَللّهُ َّ‬
‫ى أَ ْ‬
‫س‪،‬‬
‫ضعْ َ‬
‫ك َ‬
‫ى عَلى الن ّا ِ‬
‫ى‪ ،‬وَ هَوَ اِن ْ‬
‫ف قُوَّت ِ ْ‬
‫م اِن ِّ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ب‬
‫م الَّرا ِ‬
‫م الَّرا ِ‬
‫ح ِ‬
‫ح ِ‬
‫ن تَكِلْنى؟ اِلى عَد ُ ٍوّ يَت َ َ‬
‫ت اَْر َ‬
‫أْر َ‬
‫منِى ا َ ْ‬
‫جهَّ ُ‬
‫مين‪ ،‬اِلى َ‬
‫ح ُ‬
‫مين‪ ،‬أن ْ َ‬
‫ح َ‬
‫م اِلى قَرِي ْ ٍ‬
‫م ْ‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬عبدال بن احمد در زیاداتش بر مسند احمد (‪ .)4/74‬در سندش ابن سعد العرجی وجود دارد که مجهول است‪ .‬همینگونه هیثمی در «المجمع»‬
‫میگوید‪.)6/58( .‬‬
‫‌‬
‫‪ 2‬صحیح‪ .‬ابویعلی (‪ )5662‬و بیهقی در «الدلئل» (‪ )6/14،15‬و ابن حبان (‪ – 6505‬احسان) و طبرانی در «الکبیر» (‪ .)3582‬نگا‪« :‬معجزات النبی»‬
‫تالیف حافظ ابن کثیر‪ ،‬انتشارات دارغد الجدید‪.‬‬

‫‪ 3‬وادى است نزديك مكّه‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪103‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫ن عَافيت َ َ‬
‫ه اَ‬
‫ن لَ‬
‫ى فَل َ اُبَالِى‪ ،‬غَيَْر أ َ َّ‬
‫م تَك ُ‬
‫سعُ لِى‪ .‬أَعُوْذُ‬
‫ن عَل َ َّ‬
‫مل ّكْت َ‬
‫ِ ََ‬
‫مرِى؟ ا ِ ْ‬
‫ضبَا َ‬
‫ن غَ ْ‬
‫ك أو ْ َ‬
‫ْ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن يَنْزِ َ‬
‫جهِك الذِىْ أ ْ‬
‫ى‬
‫مُر الد ّنْيَا وَ ال ِ‬
‫صل َ‬
‫بِوَ ْ‬
‫خَره أ ِ ْ‬
‫ح عَليْهِ أ ْ‬
‫ما ُ‬
‫ه الظل َ‬
‫تل ُ‬
‫شَرق ْ‬
‫ت‪ ،‬وَ َ‬
‫ل بِ ْ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ح ّ‬
‫حت ّى تَْرضى َو ل قُوَّه ا ِل بِاالله)‪.‬‬
‫س َ‬
‫ضب ُك‪ ،‬أوْ ي َ ِ‬
‫خطك‪ ،‬لك العُتْبى َ‬
‫غَ َ‬
‫ى َ‬
‫ل بِ ْ‬
‫ترجمه‪« :‬بار خدايا‪ ،‬من از ضعف و ناتوانى خود‪ ،‬و از سبكىام بر مردم نزد تو شكوه و‬
‫شكايت ميكنم‪ .‬يا ارحم الراحمين‪ ،‬تو مهربانترين همه مهربانان هستى‪ ،‬تو مرا به كى‬
‫مىسپارى؟ به دشمنى كه با خشونت و ترش رويى با من برخورد مىكند‪ ،‬و يا به‬
‫نزديكى كه تو او را بر من قدرت داده و چيره ساختهاى؟ اگر بر من خشمگين نباشى‬
‫پروا ندارم‪ ،‬ولى يقين دارم كه عافيت و حمايت تو برايم وسيعتر است‪ .‬به آن وجه‬
‫مباركت كه پرده ظلمات و تاريكىها توسط آن دريده شده و به روشنى مبدّل شده و‬
‫به بركت آن امور دنيا و آخرت صلح يافته‪ ،‬پناه مىبرم‪ ،‬از اين كه بر من غضب و‬
‫قهرت نازل شود‪ .‬خدايا خشوع و نيايش براى توست تا اين كه راضى شوى‪ ،‬و جز‬
‫‪1‬‬
‫خدا ديگر كسى از نيرو و توانايى برخوردار نيست»‪.‬‬
‫هيثمى (‪ )35/6‬گفته است‪ :‬درين روايت ابن اسحاق آمده كه مدلّس ثقه مىباشد‪ ،‬ولى‬
‫بقيه رجال وى ثقهاند‪ .‬اين حديث از طريق زهرى و غير وى به شكل طولنىتر آن در‬
‫مل سختيها در راه دعوت به سوى خداوند (جل جلله) خواهد آمد‪.‬‬
‫بخش تح ّ‬
‫دعوت به سوى خدا هنگام قتال و جنگ‬
‫پيامبر ص با هيچ قومى قبل از دعوت آنها‪ ،‬نجنگيده است‬
‫َ‬
‫عبدالرزاق از ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما) روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر ص با هيچ‬
‫قومى قبل از دعوت آنها‪ ،‬نجنگيده است‪ 2.‬اين حديث را همچنين حاكم در مستدرك‬
‫روايت نموده گفته است‪ :‬حديث صحيح السناد است‪ ،‬ولى بخارى و مسلم آن را‬
‫روايت ننمودهاند‪ ،‬و اين را احمد در مسند خود‪ ،‬و طبرانى در معجمش روايت‬
‫كردهاند‪ .‬اين چنين در نصب الرايه (‪ )278/2‬آمده‪ ،‬هيثمى (‪ )304/5‬مىگويد‪ :‬و اين را‬
‫احمد و ابويعلى و طبرانى به اسنادهايى روايت نمودهاند‪ ،‬كه رجال يكى از آن سندها‬
‫رجال صحيح اند‪ .‬اين را ابن نجار نيز‪ ،‬چنان كه در كنزالعمال (‪ )298/2‬آمده‪ ،‬روايت‬
‫نموده و همچنان بيهقى آن را در سنن خود (‪ )107/9‬روايت كرده است‪.‬‬
‫پيامبر ص و مأمور ساختن گروههاى ارسالى به دعوت و دوستى در ميان مردم‬
‫مندَه و ابن عساكر از عبدالرحمن بن عائذ روايت نمودهاند كه گفت‪ :‬وقتى‬
‫ابن َ‬
‫پيامبر خدا ص گروهى را ارسال مينمود‪ ،‬مىگفت‪« :‬در ميان مردم الفت و اتّحاد ايجاد‬
‫كنيد‪ ،‬و تا آنها را دعوت نكردهايد‪ ،‬بر آنها حمله نكنيد‪ ،‬اگر همه خانههاى روى زمين را‬
‫اعم از خانههاى گلى و پشمى مسلمان برايم بياوريد بهتر از اين است كه مردان آنها‬
‫را كشته‪ ،‬اولد و زنانشان را برايم بياوريد»‪ 3.‬اين چنين در الكنز (‪ )294/2‬آمده است‪.‬‬
‫و اين را ابن شاهين و بغوى نيز‪ ،‬چنانكه در الصابه (‪ )152/3‬آمده‪ ،‬روايت كردهاند‪ ،‬و‬
‫ترمذى آن را در (‪ )195/1‬روايت نموده است‪.‬‬
‫سرِيَه" براى دعوت‬
‫پيامبر ص و هدايت دادن به امير " َ‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬این داستان را ابن اسحاق (‪ )1/262:260‬با سند صحیح از محمد بن کعب القرطبی بصورت مرسل روایت کرده است اما دعای «اللهم أشکوا‬
‫إلیک‪ »...‬را بدون سند آورده است‪ .‬همینگونه ابن جریر (‪ )1/80،81‬آن را از طریق او آورده است‪ .‬همچنین این داستان را طبرانی در «الکبیر» از‬
‫حدیث عبدال بن جعفر بصورت مختصر روایت کرده است‪ .‬نگا‪ :‬تخریج «فقه السیرة» آلبانی (ص ‪.)136 ،135‬‬
‫‪ 2‬صحیح‪ .‬همچنین‪ :‬نصب الرایة (‪ )3/378‬باب‪ :‬چگونگی نبرد (کیفیة قتال) همچنین در صحیحین و دیگر منابع حدیثی ثابت شده است که رسول ال صلی‬
‫ال علیه و سلم بنی مصطلق را بصورت ناگهانی به اسارت درآورد زیرا از قبل دعوت به آنان رسیده بود‪.‬‬
‫‪ 3‬ضعیف‪ .‬مرسل است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪104‬‬

‫حيات صحابه‬
‫ابوداود در (ص ‪ )358‬كه لفظ حديث نيز مربوط وى است‪،‬و مسلم (‪ )82/2‬و ابن‬
‫ماجه (ص ‪ )210‬و بيهقى (‪ )189/4‬از بَُريْدَه روايت نمودهاند‪ :‬كه گفت‪ :‬هنگامى‬
‫پيامبر ص كسى را به سمت امير سريه و يا لشكرى مىفرستاد او را به ترس از‬
‫خداوند (جل جلله) در نفس خودش‪ ،‬و به خير و نيكويى در ارتباط به مسلمانان‪،‬‬
‫سفارش كرده مىگفت‪« :‬هنگامى كه با دشمنت از كفّار برخوردى آنها را به قبول يكى‬
‫ازين سه چيز دعوت كن‪ ،‬و چون هر يكى از اين سه چيز را از تو پذيرفتند‪ ،‬آن را از‬
‫ايشان بپذير و دست از آنها باز دار‪ .‬آنها را به اسلم دعوت كن‪ ،‬اگر جواب مثبت داده‬
‫و آن را قبول نمودند‪ ،‬تو هم آن را از ايشان بهپذير و از آنها دست بردار‪ .‬بعد آنها را‬
‫به برگشت از منزل خودشان به طرف منزل مهاجرين فراخوان و براى شان بفهمان‬
‫كه اگر اين عمل را انجام دادند براى آنها همان امتيازى است كه براى مهاجرين‬
‫مىباشد‪ ،‬و بر آنها همان چيزى مىباشد كه بر مهاجرين است‪ .‬اگر ازين كار اجتناب‬
‫ورزيده‪ ،‬و جاى خود را انتخاب كردند‪ ،‬آگاه شان ساز كه مانند مسلمانان باديه نشين‬
‫مىباشند‪ ،‬و همان حكم خداوند بر آنها جارى مىشود كه بر مؤمنان جارى بود‪ ،‬و در‬
‫فىء و غنيمت حصه و نصيبى نخواهند داشت مگر اين كه همراه مسلمانان جهاد‬
‫نمايند‪ .‬اگر از اسلم آوردن ابا ورزيدند‪ ،‬آنها را به دادن جزيه فراخوان‪ .‬اگر اين‬
‫خواست را قبول نمودند‪ ،‬از ايشان پذيرفته و از قتال شان دست بازدار‪ .‬اگر اين را‬
‫هم ردنموده و از قبول آن سرباز زدند‪ ،‬آن گاه ازخداوند مدد خواسته و با ايشان به‬
‫جنگ‪ .‬و اگر اهل قلعهاى را محاصره نمودى‪ ،‬و از تو خواستند تا آنها را بر حكم خدا‬
‫پايين كنى‪ ،‬اين كار را نكن‪ ،‬چون شما نمىدانيد كه خداوند درباره ايشان چه حكم‬
‫مىكند‪ ،‬وليكن‪ ،‬آنها را به حكم خود همراه شان معامله كنيد‪ ،‬و بعد درباره ايشان هر‬
‫تصميمى را كه خواستيد اتخاذ نماييد»‪ 1.‬ترمذى مىگويد‪ :‬حديث بريده حديث حسن و‬
‫صحيح است‪.‬‬
‫و اين حديث را همچنان احمد‪ ،‬شافعى‪ ،‬دارمى‪ ،‬طحاوى‪ ،‬ابن حبان‪ ،‬ابن الجارود‪ ،‬و ابن‬
‫ابى شيبه و غير ايشان‪ ،‬چنان كه در كنز العمال (‪ )297/2‬آمده‪ ،‬روايت كردهاند‪.‬‬
‫دستور پيامبر ص براى حضرت على كه تا قومى را به اسلم دعوت ننموده همراه‬
‫شان دست به جنگ و قتال نبرد‬
‫طبرانى در الوسط از انس بن مالك روايت نموده‪ ،‬كه مىگويد‪ :‬پيامبر خدا ص‬
‫حضرت على را به جنگ و قتال با قومى روان نمود‪ ،‬بعد مردى را بسوى وى‬
‫فرستاده گفت‪« :‬او را از پشت صدا نزن‪ ،‬به او بگو‪ :‬تا اين كه آنها را دعوت ننمودهاى‬
‫همراه شان قتال مكن»‪ 2.‬هيثمى (‪ )305/5‬مىگويد‪ :‬رجال وى رجال صحيح اند‪ ،‬غير از‬
‫سانى كه ثقه مىباشد‪.‬‬
‫عثمان بن يحيى قَْرقَ َ‬
‫ابن راهَوَيه از على روايت نموده كه‪ :‬پيامبر ص او را به طرفى فرستاد بعد براى‬
‫مردى فرمود‪« :‬به على خود را برسان‪ ،‬و او را از دنبالش صدا مكن و به او بگو‪:‬‬
‫پيامبر ص توصيه مىكند تا منتظر وى باشى‪ ،‬و به وى بگو‪ :‬با قومى تا اين كه آنها را‬
‫دعوت نكردهاى جنگ مكن»‪ .‬اين چنين در كنز العمال (‪ )297/2‬آمده‪ .‬و نزد‬
‫عبدالرزاق از على روايت است كه‪ :‬پيامبر ص هنگامى كه او را فرستاد به او‬
‫فرمود‪« :‬با قومى تا اين كه آنها را دعوت ننمودهاى جنگ مكن»‪ .‬اين چنين در نصب‬
‫الرايه (‪ )378/2‬آمده‪.‬‬
‫‪ 1‬مسلم (‪ ،)1731‬ابوداود (‪ )2612‬و ابن ماجه (‪.)2858‬‬
‫‪ 2‬حسن‪ .‬طبرانی در «الوسط» هیثمی در «المجمع» (‪ )5/305‬می‌گوید‪ :‬رجال آن رجال صحیح است به جز عثمان بن یحیی القرقسانی که ثقه است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪105‬‬

‫حيات صحابه‬
‫و در (ص ‪ )101‬در حديث سهل بن سعد نزد بخارى و غير وى گذشت كه پيامبر ص‬
‫به على در روز خيبر توصيه نمود‪« :‬به آهستگى حركت نما‪ ،‬تا اين كه در ميدان آنها‬
‫پايين بيايى بعد از آن‪ ،‬آنها را به سوى اسلم دعوت كن‪ ،‬و آنها را از حقوق خداوند‬
‫تعالى كه در صورت اسلم آوردن برايشان واجب مىگردد با خبر ساز‪ .‬به خدا سوگند‪،‬‬
‫اين كه خداوند يك مرد را توسط تو هدايت نمايد‪ ،‬از اين كه همه شترهاى سرخ رنگ‬
‫‪1‬‬
‫برايت باشد‪ ،‬بهتر است»‪.‬‬
‫پيامبر ص و مأمور ساختن فَْروَه قُطَي ْ ِفى براى دعوت در قتال‬
‫ابن سعد‪ ،‬احمد‪ ،‬ابوداود‪ ،‬ترمذى (‪ )154/2‬كه آن را حسن دانسته‪ ،‬طبرانى و حاكم از‬
‫سيْك قُطَيْفِى روايت نمودهاند كه گفت‪ :‬نزد پيامبر ص آمده گفتم‪ :‬اى‬
‫م َ‬
‫فَْروَه بن ُ‬
‫پيامبر خدا‪ ،‬آيا بر ضد آن عده از قومم كه روى گردانيدهاند‪ ،‬توسط آنهايى كه روى‬
‫آوردهاند‪ ،‬بجنگم؟ پيامبر ص فرمود‪« :‬بلى بجنگ»‪ .‬بعد از آن نظر جديدى برايم پيدا‬
‫شد و عرض كردم‪ :‬اى پيامبر خدا‪ ،‬نه‪ ،‬بلكه آنها اهل سبأ هستند‪ ،‬و از نيرومندى و‬
‫قدرت زيادى برخوردارند‪ .‬آن گاه پيامبر ص مرا به قتال اهل سبأ مأمور ساخت و به‬
‫من اجازه داد‪ ،‬چون از نزدش بيرون شدم‪ ،‬خداوند آنچه را كه درباره سبأ نازل‬
‫فرموده است‪ ،‬نازل كرد‪ .‬سپس پيامبر خدا ص مىپرسد‪« :‬قُطَيْفِى چه كرده است؟» و‬
‫كسى را به منزلم فرستاد‪ ،‬او دريافت كه من حركت نمودهام‪ ،‬ولى مرا باز گردانيد‪ .‬و‬
‫هنگامى كه نزد پيامبر خدا ص آمدم‪ ،‬او را در حالى نشسته يافتم كه اصحابش در‬
‫اطرافش قرار داشتند‪( ،‬خطاب به من) فرمود‪« :‬قوم را دعوت كن‪ ،‬و كسى كه از‬
‫آنها جواب مثبت داد آن را قبول نما‪ ،‬وكسى كه ابا ورزيد‪ ،‬تا اين كه دربارهاش برايم‬
‫حكمى نيامده بر وى عجله و شتاب مكن»‪ .‬مردى از ميان قوم پرسيد‪ :‬اى پيامبر خدا‬
‫ص سبأ چيست‪ ،‬كدام سرزمين است يا زن؟ پيامبر ص پاسخ داد‪« :‬نه سرزمين است‬
‫ونه هم زن‪ ،‬بلكه مردى است پدر ده عرب‪ .‬شش تن آن در يمن سكونت كردند‪ ،‬و‬
‫ما كسانى كه در شام زندگى و سكونت اختيار نمودند‪،‬‬
‫چهار تن ديگر آنها در شام‪ ،‬ا ّ‬
‫ما كسانى كه در يمن سكونت گزيدند‬
‫عبارتند از‪ :‬ل َ ْ‬
‫خم‪ُ ،‬‬
‫جذ َام‪ ،‬غَ ّ‬
‫سان‪ ،‬و عامله‪ ،‬و ا ّ‬
‫ميَر‪ ،‬اشعريون‪ ،‬انمار و مذحج» آن مرد پرسيد‪ :‬اى پيامبر خدا‬
‫عبارتند از‪ :‬اَْزد‪ ،‬كِنْدَه‪ِ ،‬‬
‫ح ْ‬
‫جيله‬
‫انمار كيست؟ پيامبر ص پاسخ داد‪« :‬همان كسانى اند كه از جمله آنها َ‬
‫خثْعَم و ب َ ِ‬
‫مىباشند»‪ 2.‬اين چنين در كنزالعمال (‪ )260/1‬آمده است‪.‬‬
‫ميد از فَْروَه روايت است كه گفت‪ :‬نزد پيامبر خدا‬
‫و همچنين نزد احمد و عبد بن ُ‬
‫ح َ‬
‫ص آمده گفتم‪ :‬اى پيامبر خدا ص من با كسانى از قومم كه روى آوردهاند بر ضد‬
‫آنهايى كه روى گردانيدهاند مىجنگم؟ پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬بلى‪ ،‬با روى آورده‬
‫قومت بر ضد متمردان آن بجنگ»‪ .‬چون از نزدش برگشتم‪ ،‬مرا فراخوانده گفت‪« :‬با‬
‫آنها تا اين كه به اسلم دعوت نكردهاى نجنگ»‪ .‬بعد پرسيدم‪ :‬اى پيامبر خدا ص‬
‫درباره سبأ چه فكر ميكنى؟ اين نام كدام وادى يا كوه است؟ يا چيز ديگرى؟ پيامبر‬
‫خدا ص پاسخ داد‪« :‬نه‪ ،‬بلكه او مردى از عرب بوده كه ده فرزند داشت»‪ ....‬و حديث‬
‫را متذكر شده‪ .‬اين اسناد اگرچه در آن ابو حباب‪ 3‬كلبى است‪ ،‬و درباره وى چيزهايى‬
‫‪4‬‬
‫گفتهاند‪ ،‬يك اسناد حسن مىباشد‪ ،‬زيرا اين حديث را ابن جرير از ابوكَرِيب از عبقرى‬
‫از اسباط ابن نصر از يحيىبن هانى مرادى از عمويش و يا از پدرش كه اسباط در اين‬
‫‪ 1‬صحیح‪ .‬بخاری و دیگران‪ .‬تخریج آن گذشت‪.‬‬
‫‪ 2‬صحیح‪ .‬ترمذی (‪ )3222‬و احمد (‪ )3/451‬و ابوداود (‪ )3923‬و حاکم (‪ .)2/424‬آلبانی آن را صحیح دانسته است‪.‬‬

‫‪ 3‬در بعضى مآخذ (ابوجناب) ذكر شده‪ ،‬پاروقى صفحه ‪ 176‬همين جلد ملحظه شود‪.‬‬
‫‪ 4‬در شرح حياه الصحابه به عبقزى تصحيح شده است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪106‬‬

‫حيات صحابه‬
‫سيْك نزد پيامبر خدا ص پيش‬
‫م َ‬
‫مورد شك نموده ‪ -‬نيز روايت كرده و مىگويد‪ :‬فَْروَه بن ُ‬
‫شد‪ 1...‬و حديث را متذكر شده‪ ،‬اين چنين در تفسير ابن كثير (‪ )531/3‬آمده است‪.‬‬
‫پيامبر ص خالد بن سعيد را در وقت فرستادن به يمن مأمور به دعوت مىكند‬
‫طبرانى از خالد بن سعيد روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص مرا به طرف يمن‬
‫فرستاد و فرمود‪« :‬اگر با عرب هايى برخوردى كه اذان را از آنها شنيدى‪ ،‬به آنها‬
‫‪2‬‬
‫متعّرض نشوى‪ ،‬و از آنانى كه اذان را نشنيدى‪ ،‬آنها را به سوى اسلم دعوت كن»‪.‬‬
‫مانى آمده و ضعيف‬
‫هيثمى (‪ )307/5‬مىگويد‪ :‬درين روايت يحيى بن عبدالحميد ِ‬
‫ح ّ‬
‫مىباشد‪.‬‬
‫پيامبر ص و رها ساختن اسيرانى كه بدون دعوت در قتال به چنگ مسلمانان افتاده‬
‫بودند‬
‫‪3‬‬
‫ُ‬
‫بيهقى (‪ )107/9‬از ابَى بن كعب روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬اسيرانى از لت و عَّزى‬
‫نزد پيامبر خدا ص آورده شد‪ ،‬راوى گويد‪ :‬پيامبر خدا ص در وقت ديدن اسيران‬
‫پرسيد‪« :‬آيا اينها را به اسلم دعوت نموده بوديد؟» پاسخ دادند‪ :‬نه‪ ،‬آن گاه پيامبر ص‬
‫از اسيران پرسيد‪« :‬آيا اينها شما را به اسلم دعوت نمودند؟» گفتند‪ :‬خير‪ ،‬بنابراين‬
‫پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬اينها را رها كنيد تا دوباره به جاهاى امن خود برگردند»‪ ،‬بعد‬
‫اين دو آيه را تلوت نمود‪:‬‬
‫ً َ َ َّ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫سلْنَا َ‬
‫ك َ‬
‫منِيْرا)‪( .‬الحزاب‪:‬‬
‫شرا وَ نَذِيْرا‪َ .‬و دَا ِ‬
‫عيا الىاللهِ بِاذ ْنِهِ َو ِ‬
‫مب َ ّ ِ‬
‫(اِنَّا أْر َ‬
‫سَراجا ُ‬
‫شاهِدا ً وَ ُ‬
‫‪)46- 47‬‬
‫ترجمه‪« :‬ما تو را به عنوان گواه‪ ،‬بشارت دهنده و بيم دهنده فرستادهايم‪ .‬و تو را به‬
‫عنوان دعوت كننده به سوى خدا به حكم او و چراغ درخشان روان كردهايم»‪.‬‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ن أ َ َّ‬
‫م لَت َ ْ‬
‫خرى)‪.‬‬
‫(وَ أَوْحى اِل َّ‬
‫م َعالل ّهِ آلِهَه أ ْ‬
‫ن لِنُذ ْرِكُم ب ِ ِ‬
‫شهَدُو َ‬
‫ى هذا الْقُْرآ ُ‬
‫ن َ‬
‫ن بَلَغَ‪ ،‬أئِنَّك ُ ْ‬
‫ه وَ َ‬
‫م ْ‬
‫(النعام‪)19 :‬‬
‫ترجمه‪« :‬و اين قرآن بر من وحى شده تا شما و تمام كسانى را كه اين قرآن به آنها‬
‫مىرسد‪ ،‬انذار كنم‪ ،‬آيا به راستى شما گواهى مىدهيد كه معبودان ديگرى با‬
‫‪4‬‬
‫خداست؟»‬
‫و آيه را تا آخرش قرائت كرد‪ .‬بيهقى مىگويد‪َ :‬روْح بن مسافر ضعيف مىباشد‪ .‬و نزد‬
‫حارث از طريق واقدى‪ ،‬چنان كه در الكنز (‪ )297/2‬آمده‪ ،‬روايت است كه‪ :‬پيامبر ص‬
‫دستهاى از مجاهدين را به طرف لت و عزى فرستاد‪ ،‬آنها بر قريهاى از عربها هجوم‬
‫بردند‪ ،‬و افراد جنگى و اولد آنها را (به شكل دسته جمعى) به اسارت خود درآوردند‪،‬‬
‫اسير شدگان عرض نمودند‪ :‬اى پيامبر خدا‪ ،‬اينها بدون اين كه ما را دعوت كنند بر ما‬
‫هجوم آوردند‪ ،‬پيامبر ص اين قضيه را از اشتراك كنندگان در سريه جويا شد‪ ،‬و آنها‬
‫نيز گفتههاى اسيران را تأييد نمودند‪ ،‬پيامبر ص فرمود‪« :‬اينها را رها نموده و دوباره‬
‫‪5‬‬
‫به جاهاي امن شان برگردانيد و بعد ايشان را دعوت كنيد)‪.‬‬
‫پيامبر ص و فرستادن افراد براى دعوت به سوى خدا(جلجلله) و پيامبرش ص‬
‫زیادهروی در تدلیس وی را ضعیف‬
‫‌‬
‫‪ 1‬حسن لغیره‪ .‬آن را در مسند احمد نیافتم‪ .‬در سند آن ابوحباب کلبی است که ضعیف است‪ .‬حافظ می‌گوید‪ :‬به علت‬
‫دانستهاند‪ .‬اما این حدیث طریق دیگری نزد ابن جریر در تفسیرش (‪ )22/77‬داراست‪ .‬همچنین ابن کثیر برای این حدیث طرق دیگری در تفسیرش ذکر‬
‫‌‬
‫میکند‪.‬‬
‫‌‬
‫‪ 2‬ضعیف‪ .‬طبرانی در «الکبیر» (‪ )41116‬در سند آن الحمانی است که همانگونه که هیثمی می‌گوید ضعیف است‪.)5/307( .‬‬

‫‪ 3‬هدف قومى است كه در نزديك اين دو بت اقامت داشتند‪.‬‬
‫‪ 4‬ضعیف‪ .‬بیهقی در «الکبری» (‪ )9/107‬وی آن را به علت وجود روح بن مسافر ضعیف دانسته است‪.‬‬
‫‪ 5‬بسیار ضعیف‪ .‬واقدی متروک الحدیث است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪107‬‬

‫حيات صحابه‬
‫صعَب به طرف مدينه‬
‫پيامبر ص و فرستادن ُ‬
‫م ْ‬
‫َّ‬
‫حليه (‪ )107/1‬از عَْروه بن ُزبير (رضىالله عنهما) روايت نموده كه‪:‬‬
‫ابونُعيم در ال ِ‬
‫هنگامى انصار سخنان پيامبر خدا ص را شنيدند‪ ،‬و به آن يقين نموده و دلهاى شان به‬
‫دعوت وى اطمينان و آرامش حاصل كرد‪ ،‬و پيامبر ص را تصديق نموده و به وى‬
‫ايمان آوردند ‪ -‬اينها به اين عمل خود ترديدى نيست كه اسباب انگيزههاى خير بودند‪،‬‬
‫و در ابتداى ايمان آوردن براى پيامبرص به او وعده دادند كه سال آينده درموسم حج‬
‫نزد وى مشّرف شوند‪ ،‬و به اين صورت دوباره به طرف قوم خود برگشتند ‪( -‬بعد از‬
‫گذرانيدن مدّتى در مدينه) كسى را نزد پيامبر خدا ص فرستادند‪ ،‬كه يك تن را از‬
‫طرف خود براى مان بفرست تا مردم را به كتاب خداوند (جل جلله) دعوت نمايد‪.‬‬
‫چون احتمال زياد دارد كه دعوت وى پذيرفته شده و ازدين خدا پيروى شود‪ .‬پيامبر‬
‫مصعَب بن عُمير بنى عبدالدارى را با‬
‫خدا ص جهت انجام اين مأموريت حضرت ُ‬
‫ايشان فرستاد‪ ،‬و مصعب در ابتداى انجام مأموريت خود در بنى غنم نزد اسعد بن‬
‫ُزراره رفت‪ ،‬و براى آنها حديث و درس هايى از قرآن و حكايتهاى آن را شروع نمود‪.‬‬
‫مصعب در ادامه انجام اين مأموريت خودتا آن وقت نزد سعد بن معاذ باقى ماند‪ ،‬و به‬
‫دعوت خود ادامه داد‪ ،‬كه خداوند (جل جلله) به دست وى كسان زيادى را هدايت‬
‫نمود‪ ،‬به اندازهاى كه خانه كمى از انصار سراغ مىشد كه عدّهاى در آن ايمان نياورده‬
‫موح نيز‬
‫باشند‪ .‬بزرگان و اشراف آنها به اسلم گرويدند‪ ،‬و در اين راستا‪ ،‬عمروبن َ‬
‫ج ُ‬
‫اسلم آورد و بتهاىشان همه شكسته و نابود گرديدند‪ ،‬و مصعب در حالى به طرف‬
‫‪1‬‬
‫مقرىء» «معلم قرآن» لقب مىدادند‪.‬‬
‫پيامبر خدا ص برگشت كه وى را « ُ‬
‫اين حديث را طبرانى از عروه طولنىتر روايت نموده‪ ،‬و چگونگى دعوت وى را از‬
‫َ‬
‫انصار‪ ،‬چنان كه در ابتداى كارهاى انصار (رضىالل ّه عنهم) خواهد آمد‪ ،‬متذكر شده‬
‫است‪ ،‬و در آن آمده‪ :‬آن عده كسانى كه از انصار ايمان آورده بودند به طرف قوم‬
‫خود برگشتند‪ ،‬و آنها را مخفيانه دعوت نمودند‪ ،‬و از پيامبر خدا ص كه خداوند (جل‬
‫جلله) او را به دين حق فرستاده‪ ،‬آنان را با خبر ساختند‪ ،‬و براى شان قرآن را تلوت‬
‫نمودند‪ ،‬حتى معدود خانهاى از انصار باقى ماند‪ ،‬كه در آن عدّهاى ايمان نياورده‬
‫باشند‪ .‬بعد كسى را نزد پيامبر خدا ص فرستادند‪ ،‬كه مردى را از طرف خود نزد ما‬
‫بفرست‪ ،‬تا مردم را به كتاب خدا (جل جلله) دعوت نمايد‪ ،‬چون بسيار احتمال دارد‬
‫كه دعوت وى مورد قبول واقع شود و از دين خدا پيروى گردد‪ .‬بر اين اساس پيامبر‬
‫ميْر بنى عبدالدارى را به سوى آنها فرستاد‪ .‬وى در بنى غنم نزد‬
‫خدا ص ُ‬
‫صعَب بن عُ َ‬
‫م ْ‬
‫اسعد بن زراره رفت‪ ،‬شروع به دعوت نمودن مردم‪ ،‬و انتشار اسلم نمود‪ ،‬و بر اثر‬
‫دعوتهاى وى اهل اسلم رو به فزونى گذاشت ولى آنها درضمن اين‪ ،‬كارهاى دعوت را‬
‫مخفيانه پيش مىبردند‪ .‬بعد از اين دعوت نمودن‪ ،‬سعد بن معاذ را توسط مصعب و‬
‫اسلم آوردن وى را يا اسلم آوردن بنىعبد الشهل چنان كه در بخش دعوت مصعب‬
‫خواهد آمد‪ ،‬متذكّر گرديده‪ .‬بعد از اين مىگويد‪ :‬بنى نجار مصعب بن عمير را اخراج‬
‫نمودند‪ ،‬و بر اسعد بن زراره سختگيرى و شدّت روا داشتند‪ ،‬بنابراين مصعب بن عمير‬
‫از آنجا به نزد سعد بن معاذ نقل مكان نمود‪ ،‬و در آنجا تا آن وقت به دعوت خود ادامه‬
‫داد‪ ،‬و خداوند (جل جلله) مردم را توسط وى هدايت مىنمود كه كم و اندك خانهاى از‬
‫انصار باقى مانده بود كه در آن عدّهاى اسلم نياورده باشند‪ .‬اشراف و بزرگان آنها‬
‫مسلمان گرديدند‪ ،‬و در اين ميان عمرو بن جموح نيز اسلم آورد‪ ،‬و بتهاى شان‬
‫شكسته و منهدم گرديدند‪ ،‬به اين صورت مسلمانان از با عّزتترين اهل مدينه‬
‫محسوب مىشدند‪ ،‬و كارهاى شان رونق زيادى يافته بود‪.‬‬
‫‪ 1‬ضعیف مرسل‪ .‬ابونعیم در «الحلیة» (‪ )1/107‬در سند آن ابولهیعة است که ضعیف می‌باشد‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪108‬‬

‫حيات صحابه‬
‫مير در حالى به طرف پيامبر خدا ص‬
‫مصعب بن عُ َ‬
‫(پس از انجام اين مأموريت) ُ‬
‫‪1‬‬
‫مقرىء» لقب داده مىشد‪ .‬هيثمى (‪ )42/6‬ميگويد‪ :‬درين روايت‬
‫برگشت كه به وى « ُ‬
‫ابن لُهِيعَه آمده و ضعيف مىباشد‪ ،‬ولى در ضمن ضعف خود‪ ،‬حسن الحديث نيز هست‪،‬‬
‫گذشته از وى بقيه رجال او همه ثقهاند‪.‬‬
‫اين را همچنان ابونُعيم در الدلئل (ص ‪ )108‬به همين طولش روايت كرده و ابونعيم‬
‫در الحليه (‪ )107/1‬آن را از ُزهرى به معناى حديث عروه نزدش به اختصار روايت‬
‫نموده‪ ،‬و در حديث وى آمده‪ :‬آنها معاذ بن عَفراء و رافع بن مالك را نزد پيامبر خدا‬
‫ص فرستادند‪ ،‬كه براى ما از طرف خودت مردى را بفرست تا با كتاب خدا مردم را‬
‫مصعب بن‬
‫دعوت نمايد‪ ،‬چون مىسزد كه دين خدا پيروى شود‪ .‬بنابراين پيامبر خدا ص ُ‬
‫مير را نزد آنها فرستاد‪ ...‬و حديث را به مانند حديث قبل متذكّر شده است‪.‬‬
‫عُ َ‬
‫پيامبر ص و فرستادن ابواُمامه به سوى قومش باهله‬
‫طبرانى از ابواُمامه روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص مرا به طرف قومم‬
‫فرستاد‪ ،‬تا آنها را به سوى خداوند عزوجل دعوت نمايم‪ ،‬و شريعت اسلم را به آنان‬
‫عرضه كنم‪ .‬من در حالى نزد آنها آمدم كه شترهاى خود را آب داده‪ ،‬آنها را دوشيده‪،‬‬
‫صدى بن‬
‫و شيرشان را نوشيده بودند‪ ،‬چون چشم شان به من افتاد گفتند‪ :‬مرحبا به ُ‬
‫عَجلن‪ .‬و افزودند‪ ،‬به ما خبر رسيد كه تو نيز به دين اين مرد گرويدهاى‪ ،‬گفتم‪ :‬خير‪،‬‬
‫بلكه به خدا و پيامبرش ايمان آوردهام‪ ،‬و پيامبر خدا ص مرا به سوى شما فرستاده‬
‫است تا اسلم و شرايع آن را عرضه نمايم‪ .‬در حالى كه ما در اين گفتگو قرار‬
‫داشتيم‪ ،‬آنها كاسه خود را آورده گذاشتند‪ ،‬و همه در اطراف آن جمع شده شروع به‬
‫خوردن كردند‪ ،‬خطاب به من گفتند‪ :‬اى صدى بيا و با ما نان بخور‪ ،‬گفتم‪ :‬واى بر‬
‫شما!! من از نزد كسى آمدهام كه اين را براى شما حرام ميداند‪ 2‬مگر آن چه را ذبح‬
‫كنيد‪ ،‬آن هم به همان شكل و صورتى كه خداوند نازل فرموده است‪ .‬پرسيدند‪:‬‬
‫ميْتَه‬
‫خداوند در اين ارتباط چه گفته؟ گفتم‪ :‬اين آيه نازل شده است‪ُ ( :‬‬
‫ت عَلَيْكُم ال ْ َ‬
‫م ْ‬
‫حّرِ َ‬
‫َ‬
‫موْا بِالَْزَلمِ)‪.‬‬
‫م ال ِ‬
‫ستَقْ ِ‬
‫خنْزِيْرِ ‪ -‬تا به اين قول خداوند (جل جلله) َو أ ْ‬
‫م َول َ ْ‬
‫َوالد َّ ُ‬
‫ن تَ ْ‬
‫س ُ‬
‫ح ُ‬
‫(المائده‪)3 :‬‬
‫ترجمه‪« :‬حرام گردانيده شده بر شما حيوان مرده و خون و گوشت خوك‪ ...‬و قسمت‬
‫كردن به وسيله چوبههاى تير مخصوص بخت آزمايى»‪.‬‬
‫به اين صورت من آنها را به اسلم دعوت مىنمودم‪ ،‬و آنها ابا مىورزيدند‪ .‬گفتم‪ :‬واى بر‬
‫شما‪ ،‬برايم كمى آب بياوريد كه بسيار تشنه هستم‪ ،‬مىافزايد‪ :‬من بر سر خود دستارى‬
‫داشتم‪ .‬آنها گفتند‪ :‬خير‪ .‬بلكه تو را همين طور مىگذاريم تا از تشنگى بميرى‪ .‬مىگويد‪:‬‬
‫من دستارم را بسته و سر خود را در آن گذاشته در ريگستان و در همان گرماى‬
‫بسيار شديد و طاقت فرسا خوابيدم‪ ،‬كسى درخوابم با جامى از شيشه كه مردم‬
‫ديگر‪ ،‬بهتر از آن را نديدهاند‪ ،‬و در آن نوشيدنى اى بود كه ديگر مردم مرغوبتر از آن‬
‫را نديدهاند‪ ،‬نزدم آمد‪ ،‬آن را به من تقديم كرد‪ ،‬و من آن را نوشيدم‪ ،‬و چون از‬
‫نوشيدنم فارغ شدم از خواب بيدار شدم‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬ديگر بعد از آن نوشيدن نه‬
‫تشنه شدم‪ ،‬و نه هم تشنگى را دانستم‪ 3.‬هيثمى (‪ )387/9‬مىگويد‪ :‬در اين روايت‬
‫بشير بن شريح‪ 4‬آمده‪ ،‬كه ضعيف مىباشد‪ .‬ابن عساكر اين را به همين طولش و مانند‬
‫میگوید (‪.)6/42‬‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬به روایت طبرانی‪ .‬در سند آن ابن لهیعة است که در وی ضعف است همانگونه که هیثمی در «المجمع» ‌‬

‫‪ 2‬هدف دم مسفوح است‪ ،‬چون آنها بدون مراعات ذبح به صورت اسلمى و شرعى آن ذبيحه را‬
‫مورد استفاده قرار مىدادند‪.‬‬
‫گفتهی هیثمی در «المجمع» (‪ )9/387‬ضعیف است‪.‬‬
‫‌‬
‫‪ 3‬ضعیف‪ .‬به روایت طبرانی‪ .‬در سند آن بشیربن شریح است که بر اساس‬

‫سَريْج) تصحيح شده است‪.‬‬
‫‪ 4‬در شرح حياه الصحابه‪ ،‬به ( ُ‬

‫جلد اول‬

‫‪109‬‬

‫حيات صحابه‬
‫اين‪ ،‬چنان كه در كنزالعمال (‪ )94/7‬آمده‪ ،‬روايت كرده‪ .‬ابويعلى اين را به اختصار‬
‫روايت نموده و در آخرش افزوده است‪ :‬بعد از آن مردى از ميان آنها به آنان گفت‪:‬‬
‫مردى براى شما از بزرگان قوم خودتان آمده ولى به او هديه تقديم نمىكنيد؟ پس از‬
‫آن برايم شيرى آوردند‪ .‬گفتم‪ :‬ضرورتى به آن ندارم‪ ،‬و شكمم را به آنها نشان دادم‪،‬‬
‫چون آن را ديدند همه آنان اسلم آوردند‪ .‬بيهقى نيز اين را در الدليل روايت نموده و‬
‫در آن افزوده‪ :‬پيامبر ص وى را به سوى قومش باهله فرستاد‪ .‬اين چنين در الصابه (‬
‫‪ )182/2‬آمده است‪.‬‬
‫طبرانى نيز اين را به سياق ابويعلى و غير وى روايت نموده‪ .‬هيثمى (‪)387/9‬‬
‫مىگويد‪ :‬اين را طبرانى به دو اسناد روايت كرده‪ ،‬و اسناد اوّل آن حسن است و در آن‬
‫ابوغالب آمده‪ ،‬موصوف ثقه دانسته شده است‪ .‬اين حديث را حاكم نيز در المستدرك‬
‫(‪ )641/3‬روايت نموده‪ .‬و ذهبى مىگويد‪ :‬صدقه را ابن معين ضعيف دانسته است‪.‬‬
‫پيامبر ص و فرستادن مردى به بنى سعد‬
‫ابن ابى عاصم از احنف بن قيس روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬در حالى كه در زمان‬
‫عثمان در خانه كعبه طواف مىكردم‪ ،‬مردى از بنى ليث دستم را گرفته گفت‪ :‬آيا‬
‫مژده و خوش خبرى به تو ندهم؟ گفتم‪ :‬بلى‪ ،‬بده‪ .‬گفت‪ :‬آيا به خاطر دارى كه مرا‬
‫پيامبر ص به سوى قوم تو به خاطر دعوت به اسلم و فراخواندن آنها به سوى اين‬
‫دين فرستاده بود‪ ،‬و من ايشان را به طرف اسلم دعوت مىنمودم‪ ،‬و تو گفتى‪ :‬تو ما‬
‫را به سوى خير دعوت مىكنى‪ ،‬و به آن دستور مىدهى‪ ،‬و او ‪( -‬پيامبر ص) ‪ -‬نيز به‬
‫طرف خير و نيكويى دعوت مىكند‪ ،‬و اين حرف به پيامبر خدا ص رسيد و او گفت‪:‬‬
‫«بار خدايا‪ ،‬براى احنف مغفرت فرما و او را ببخش»‪ 1.‬احنف مىگفت‪ :‬هيچ عملى از‬
‫آن برايم اميد بخشتر نيست ‪ -‬يعنى از همان دعاى پيامبر خدا ص ‪ .-‬اين را على بن‬
‫زيد به تنهايى روايت كرده‪ ،‬و در وى ضعف مىباشد‪ .‬اين چنين در الصابه (‪)100/1‬‬
‫آمده‪ .‬و حاكم در المستدرك (‪ )614/3‬مانند اين را روايت كرده‪.‬‬
‫اين را همچنان احمد و طبرانى روايت نمودهاند و در حديث آنها آمده‪ :‬وقتى كه پيامبر‬
‫خدا ص مرا به سوى قومت بنى سعد فرستاد‪ ،‬و آنها را به اسلم دعوت مىنمودم‪ ،‬تو‬
‫گفتى‪ :‬به خدا سوگند‪ ،‬وى جز خير نگفته است ‪ -‬يا اين كه جز خوبى چيز ديگرى‬
‫نمىشنوم ‪ -‬من برگشته و اين سخن تو را به پيامبر خدا ص خبر دادم‪ ،‬گفت‪« :‬بار‬
‫خدايا براى احنف مغفرت نما و او را ببخش»‪ .‬احنف مىگويد‪ :‬چنان كه من به همان‬
‫دعا اميدوار هستم‪ ،‬به چيزى ديگرى از خود اميدوار نيستم‪ .‬هيثمى (‪ )2/10‬مىگويد‪:‬‬
‫رجال احمد غير على بن زيد كه حسن الحديث مىباشد‪ ،‬رجال صحيح اند‪.‬‬
‫پيامبر ص و فرستادن مردى نزد يكى از بزرگان جاهليت‬
‫ابويعلى از انس روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص يكى از اصحاب خود را نزد‬
‫يكى از بزرگان جاهليت جهت دعوت وى به سوى خداوند تبارك و تعالى فرستاد‪ ،‬آن‬
‫شخص گفت‪ :‬پروردگارت كه مرا به سوى آن دعوت مىكنى چيست؟ از آهن است‪ ،‬از‬
‫مس است‪ ،‬از نقره است يا از طل؟ (صحابى) نزد پيامبر خدا ص آمده او را از اين‬
‫سئوال آگاهانيد‪ ،‬پيامبر ص او را بار دوم فرستاد‪ ،‬آن مرد همان گفته قبلى خود را‬
‫تكرار نمود‪ ،‬صحابى برگشت و به پيامبر ص قضيه را خبر داد‪ ،‬باز پيامبر ص او را‬
‫براى سومين بار فرستاد‪ ،‬ولى آن مرد همان گفته قبلى خود را تكرار نمود‪ .‬صحابى‬
‫بازگشت و به پيامبر ص خبر داد‪ ،‬اين بار پيامبر ص خطاب به صحابى فرمود‪:‬‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬احمد (‪ )5/372‬و طبرانی در «الکبیر» (‪ )2785‬در سند آن علی بن زید است که همانگونه که در «التقریب» (‪ )2/37‬آمده ضعیف می‌باشد‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪110‬‬

‫حيات صحابه‬
‫«خداوند بر همان شخصى كه نزدش رفته بودى‪ ،‬صاعقهاى را نازل فرمود‪ ،‬و او را‬
‫سوزانيد»‪ .‬درين باره اين آيه نازل گرديد‪:‬‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫ل ال َّ‬
‫س ُ‬
‫ن يَ َ‬
‫ن فِىاللهِ َو هُوَ َ‬
‫حال)‪.‬‬
‫صوَا ِ‬
‫عقَ فَي ُ ِ‬
‫(وَ يُْر ِ‬
‫شدِيْد ُ ال ِ‬
‫صي ْ ُ‬
‫م َ‬
‫جادِلو َ‬
‫م يُ َ‬
‫ب بِهَا َ‬
‫شاءُ وَ هُ ْ‬
‫م ْ‬
‫(الرعد‪.)13 :‬‬
‫ترجمه‪« :‬و صاعقهها را مىفرستد‪ ،‬و هر كس را بخواهد گرفتار آن مىسازد درحالى كه‬
‫آنها درباره خدا مجادله مىكنند و گرفتن او سخت است»‪.‬‬
‫هيثمى (‪ )42/7‬مىگويد‪ :‬اين را ابويعلى روايت نموده‪ ،‬و بزار نيز مانند آن را روايت‬
‫كرده‪ ،‬جز اين كه گفته است‪ :‬به طرف مردى از فرعونهاى عرب‪ ،‬و صحابى در‬
‫ارتباط با وى گفت‪ :‬اى پيامبر خدا‪ ،‬او از اين‪ ،‬سركش و طاغىتر است‪ .‬راوى مىگويد‪:‬‬
‫براى بار سوم آن صحابى نزد وى رفت‪ ،‬مىافزايد‪ :‬آن مرد همان حرفهاى قبلى خود را‬
‫برايش باز تكرار نمود‪ .‬و درحالى كه آن صحابى با وى صحبت مىكرد‪ ،‬خداوند ابرى را‬
‫بالى سر وى فرستاده‪ ،‬آن ابر رعدى زد‪ ،‬و از آن صاعقهاى پديد آمد و كاسه سر آن‬
‫جاهلى را قطع كرد‪ .‬طبرانى مانند اين را در الوسط روايت نموده‪ ،‬و گفته است‪:‬‬
‫رعد داد و برقى زد‪ .‬رجال بزار غير از دَيْلَم بن غزوان كه ثقه مىباشد‪ ،‬رجال صحيح‬
‫اند‪ .‬و در رجال ابويعلى و طبرانى على بن ابى شاره‪ 1‬آمده‪ ،‬كه ضعيف مىباشد‪ .‬و‬
‫حديث خالدبن سعيد در بخش‪ ،‬دعوت به سوى خدا هنگام قتال در (ص ‪ )172‬گذشت‪،‬‬
‫كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص مرا به يمن فرستاد و فرمود‪« :‬اگر به عربهايى برخوردى كه‬
‫اذان را از آنها مىشنيدى به آنها متعّرض نشوى‪ ،‬و از آنانى كه اذان را نشنيدى آنها را‬
‫مره جهنى به طرف قومش از اين‬
‫به سوى اسلم دعوت كن»‪ .‬و فرستادن عمرو بن ُ‬
‫پس خواهد آمد‪.‬‬
‫پيامبر ص و فرستادن سريهها براى دعوت به سوى خداوند(جل جلله)‬
‫پيامبر ص و فرستادن‬
‫جنْدَل براى دعوت‬
‫مه ال ْ َ‬
‫عبدالرحمن بن عوف به دُوْ َ‬
‫َّ‬
‫دار قطنى از ابن عمر (رضىالله عنهما) روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر ص عبدالرحمن‬
‫بن عوف را فراخوانده فرمود‪« :‬خود را آماده كن چون تو را به سريهاى‬
‫مىفرستم»‪ ....‬حديث را متذكّر شده‪ ،‬و در آن آمده‪ :‬عبدالرحمن به اين صورت بيرون‬
‫رفت تا اين كه به ياران خود پيوست و تا رسيدن به دومه الجندل‪ 2‬به حركت خود‬
‫ادامه داد‪ .‬چون به آنجا داخل گرديد‪ ،‬آنها را سه روز به اسلم دعوت نمود‪ ،‬چون روز‬
‫سوم فرا رسيد اصبغ بن عمرو كلبى كه مرد نصرانى و رئيس آنها بود‪ ،‬اسلم آورد‪.‬‬
‫جهَيْنَه بود‪ ،‬و به او رافع بن‬
‫عبدالرحمن بن عوف اين قضيه را ‪ -‬به دست مردى كه از ُ‬
‫مكِيث گفته مىشد ‪ -‬براى پيامبر خدا ص گزارش داد‪ ،‬پيامبرص در جواب به وى‬
‫َ‬
‫نوشت‪ ،‬كه با دختر اصبغ ازدواج كن‪ ،‬به اينصورت عبدالرحمن با دختر وى ازدواج‬
‫ضر است كه بعد از آن ابوسلمه بن عبدالرحمن از وى به دنيا‬
‫ما ِ‬
‫نمود‪ ،‬نام اين دختر ت ُ َ‬
‫آمد‪ .‬اين چنين در الصابه (‪ )108/1‬آمده است‪.‬‬
‫ى‪ ،‬جهت بسيج آنها به سوى‬
‫پيامبر خدا ص و فرستادن عمروبن عاص به سوى بَل ِ ّ‬
‫اسلم‬
‫ابن اسحاق از محمدبن عبدالرحمن تميمى روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص‬
‫عمروبن العاص را جهت دعوت نمودن و بسيج ساختن اعراب به اسلم فرستاد‪ ،‬و از‬
‫اين كه مادر عاص بن وائل از بنى بلى بود‪ ،‬پيامبر خدا ص خواست تا با فرستادن وى‬
‫ساّره صحيح است‪.‬‬
‫‪ 1‬در شرح حياه الصحابه گفته است كه علىبن ابى َ‬
‫‪ 2‬قلعه و قريه هايى است در ميان شام و مدينه نزديك دو كوه طى‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪111‬‬

‫حيات صحابه‬
‫جذام است‪ ،‬و‬
‫به طرف آنها خاطرشان را جلب نمايد‪ .‬وقتى به آبى كه در سرزمين ُ‬
‫بدان السلسل گفته مىشود‪ ،‬رسيد ‪ -‬بر همين اساس است كه آن غزوه به نام ذات‬
‫السلسل شهرت مىيابد ‪ ،-‬راوى مىگويد‪ :‬هنگامى عمرو به آنجا رسيد و احساس خطر‬
‫نمود‪ ،‬كسى را نزد پيامبر خدا ص فرستاده خواهان كمك شد‪ ،‬پيامبر ص ابوعبيده بن‬
‫َ‬
‫جراح را با گروهى از مهاجرين اوايل كه ابوبكر و عمر (رضىالل ّه عنهما) نيز شامل آن‬
‫بودند به كمك وى فرستاد‪ 1...‬و حديث را چنان كه در باب امارت خواهد آمد‪ ،‬متذكر‬
‫شده است‪ .‬اين چنين در البدايه (‪ )273/4‬آمده است‪.‬‬
‫پيامبر ص و فرستادن خالد بن وليد به يمن‬
‫بيهقى از براء روايت نموده كه‪ :‬پيامبر خدا ص خالد بن وليد را به سوى اهل يمن‬
‫جهت دعوت آنها به اسلم روانه نمود‪ .‬براء مىگويند‪ :‬من نيز از جمله كسانى بودم كه‬
‫با خالد بن وليد بيرون رفته بودند‪ ،‬ما شش ماه در آنجا اقامت نموديم‪ ،‬و در تمام اين‬
‫مدّت خالد آنها را دعوت مىكرد‪ ،‬ولى آنها دعوتش را نپذيرفتند‪ ،‬پيامبر خدا ص بعد از‬
‫آن على بن ابى طالب را فرستاد‪ ،‬و به وى يادآور شد تا خالد را دوباره برگرداند ولى‬
‫اگر كسى از همراهان خالد خواست با على باقى بماند‪ ،‬مانعى ندارد‪ .‬براء مىگويد‪:‬‬
‫من باز هم از جمله كسانى بودم كه با على باقى مانديم‪ ،‬هنگامى ما به قوم نزديك‬
‫شديم‪ ،‬آنهابه طرف ما آمدند‪ ،‬بعد حضرت على پيش شده و براى ما نماز داد‪ ،‬و بعد‬
‫ما رادر يك صف منظم گردانيد‪ ،‬و خود پيش روى ما حاضر شد و نامه پيامبر خدا ص‬
‫را براى آنها قرائت نمود‪ ،‬و با قرائت آن همه همدان اسلم آوردند‪ .‬بعد از اسلم‬
‫آوردن آنها على براى پيامبر ص خبر اسلم آوردن آنها را نوشت‪ .‬هنگامى كه پيامبر‬
‫خدا ص آن نامه را قرائت نموده‪ ،‬به سجده افتاد و باز سر خود را بلند نموده گفت‪:‬‬
‫«سلم بر همدان‪ ،‬سلم بر همدان»‪ 2.‬بخارى اين حديث را به اختصا روايت كرده‪ ،‬اين‬
‫چنين در البدايه (‪ )105/5‬آمده است‪.‬‬
‫پيامبر ص و فرستادن خالد بن وليد به نجران‬
‫ابن اسحاق متذكّر شده‪ :‬پيامبر خدا ص خالد بن وليد را به بنى حارث بن كعب در‬
‫نجران فرستاد‪ ،‬و وى را امر نمود‪ ،‬قبل از اين كه با آنها جنگ كند سه روز ايشان را به‬
‫اسلم دعوت نمايد‪ ،‬اگر قبول نمودند‪ ،‬او نيز از ايشان بپذيرد‪ ،‬و اگر قبول نكردند با‬
‫ايشان بجنگند‪ .‬خالد بيرون رفت تا اين كه نزد آنها رسيد‪ ،‬بعد از رسيدن‪ ،‬خالد بن‬
‫وليد سواراكاران را به هر طرف نجران فرستاد‪ ،‬و آنها مردم را به سوى اسلم دعوت‬
‫نموده مىگفتند‪« :‬اى مردم‪ ،‬اسلم بياوريد تا در امان باشيد»‪ ،‬به اين صورت همه‬
‫مردم اسلم آوردند‪ ،‬و داخل آنچه شدند كه به سوى آن فراخوانده شده بودند‪ .‬خالد‬
‫بن وليد طبق توصيه پيامبر ص كه اگر آنها اسلم آوردند و نجنگيدند در ميان آنها مدتى‬
‫اقامت نمايد و به آنان اسلم‪ ،‬قرآن و سنت پيامبر را بياموزد عمل كرد‪ ،‬بعد خالد بن‬
‫وليد با نوشتن نامهاى به پيامبر ص او را از قضيه آگاهانيد‪.‬‬
‫نامه خالد بن وليد به پيامبر خداص‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫م عَلي ْ َ‬
‫خالِد بن الوَلِيد‪ :‬ال َّ‬
‫ك يَا‬
‫مدِالن ّب‬
‫ح‬
‫حم‬
‫ن َ‬
‫حيْم‪ ،‬ل ِ‬
‫ن الَّر ِ‬
‫سولِالله ِ‬
‫(بِس ِ‬
‫م َ‬
‫مالل ّهِ الَّر ْ‬
‫سل ُ‬
‫ى َر ُ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫ِ‬
‫م َْ‬
‫ّ‬
‫ِ‬
‫َ َ َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ه اِل هُو‪ .‬أما بعد‪ :‬يا‬
‫ىأ ْ‬
‫سوْلاللهِ وَ َر ْ‬
‫َر ُ‬
‫ه الذِى لاِل َ‬
‫مد ُ اِليْكالل َ‬
‫ح َ‬
‫مه اللهِ وَ بََركَات ُ ُ‬
‫ح َ‬
‫ه‪ ،‬فَاِن ّ ِ‬
‫‪ 1‬ضعیف مرسل‪ .‬ابن اسحاق‪ ،‬همانگونه که در «البدایة والنهایة» (‪ )4/273‬از محمد بن عبدالرحمن ابن عبدال بن الحصین التمیمی آمده است‪ .‬همچنین‬
‫بیهقی در «الدلئل» (‪ )4/399‬ابن هشام آن را در سیرت خود ذکر نموده (‪ )4/232‬و اصل حدیث در «صحیحین» است‪ :‬بخاری در کتاب مناقب‪ ،‬باب‪:‬‬
‫فضائل ابی بکر‪ ،‬و مسلم در کتاب فضائل صحابة‪ ،‬باب فضائل ابی بکر‪ .‬همچنین نگا‪« :‬الدلئل» (‪.)4/401‬‬
‫‪ 2‬صحیح‪ .‬بیهقی در «الدلئل» (‪.)5/396‬‬

‫جلد اول‬

‫‪112‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ك) فَاِن َّ َ‬
‫ه عَلَي ْ َ‬
‫م‬
‫حار ِ‬
‫َر ُ‬
‫ب وَ ا َ َ‬
‫ى اِذ َا َ آتَيْتُهُ ْ‬
‫صل ّى الل ّ ُ‬
‫ن كَعْ ٍ‬
‫سولَالل ّهِ( َ‬
‫ى اِلى بَنِى ال َ ِ‬
‫مْرتَن ِ ْ‬
‫ثب ِ‬
‫ك بَعَثْتَن ِ ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫متُهُم‬
‫ت ِ‬
‫اَ ْ‬
‫م ث َلثَه ايّام وَ ا ْ‬
‫سلمِ‪ ،‬فا ِ ْ‬
‫ن ادْعُوْهُم اِلى ال ِ ْ‬
‫نا ْ‬
‫ن ل اقاتِلهُ ُ‬
‫موا قبِل ُ‬
‫سل ُ‬
‫م َو عَل ْ‬
‫منْهُ ْ‬
‫َ‬
‫م‬
‫سنَّه نَبِيَّهِ‪ ،‬وَ ا ِ ْ‬
‫سلم وَكِتَابَالل ّهِ َو ُ‬
‫م اْل ِ ْ‬
‫م يُ ْ‬
‫َ‬
‫معَال ِ َ‬
‫ن لَ ْ‬
‫سل ِ ُ‬
‫ت عَلَيْهِ ْ‬
‫م ُ‬
‫م‪َ .‬و اِنِّى قَد ِ ْ‬
‫موا َقَاتَلْتُهُ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫م ُركْبَانا‪ً:‬‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سوْ ُ‬
‫م اِلى ال ِ ْ‬
‫مَرنِى َر ُ‬
‫فَدَعَوْتُهُ ْ‬
‫ت فِيْهِ ْ‬
‫ل اللهِ‪َ ،‬و بَعَث ْ ُ‬
‫ما ا َ‬
‫سلم ِ ث َلثَه ايّام ٍ ك َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫م‬
‫حارِ ِ‬
‫يَابَنِىال ْ َ‬
‫ث! ا ْ‬
‫موا! فَأ ْ‬
‫موْات َ ْ‬
‫مآ ُ‬
‫ر هِ ْ‬
‫مقِي ْ ٌ‬
‫م يُقَاتِلوا‪ ،‬وَ انَا ُ‬
‫موا وَ َ ل ْ‬
‫سل ُ‬
‫سل ِ ُ‬
‫مُرهُ ْ‬
‫سل ِ ُ‬
‫م بَي ْ َ‬
‫ن اظهُ ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سَلم َو ُ َ‬
‫م عَ َّ‬
‫ى‬
‫م ال ِ ْ‬
‫ما ا َ َ‬
‫بِ َ‬
‫مالل ّ ُ‬
‫مَرهُ ُ‬
‫ه بِهِ‪َ ،‬و آن ْ َهاهُ ْ‬
‫ه عَن ْ ُ‬
‫مالل ّ ُ‬
‫ما نَهَاهُ ُ‬
‫ه َو اُعَل ِّ ُ‬
‫م ََ‬
‫مهُ ْ‬
‫معَال ِ َ‬
‫سن ّه الن ّب ِ ِ ّ‬
‫ِ َّ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫م عَلي ْ َ‬
‫سوْلاللهِ‪ .‬وَ ال َّ‬
‫ه)‪.‬‬
‫ب اِل َّ‬
‫سوْلاللهِ َو َر ْ‬
‫حت ّى يَكْت ُ َ‬
‫ص َ‬
‫سل ُ‬
‫ك ‪ -‬يَا َر ُ‬
‫ى َر ُ‬
‫مه اللهِ وَ بََركات ُ ُ‬
‫ح َ‬
‫مد نبى و فرستاده خدا از خالد پسر وليد‪:‬‬
‫«به نام خداوند بخشاينده و مهربان‪ .‬به مح ّ‬
‫سلم و رحمت و بركت خدا بر تو اى رسول خدا‪ ،‬من خدا را كه جز او معبودى نيست‬
‫ما بعد‪ :‬اى پيامبر خدا ‪ -‬درود خدا بر تو ‪ -‬تو مرا به‬
‫براى تو حمد و ستايش مىكنم‪ .‬ا ّ‬
‫سوى بنى حارث بن كعب فرستادى و به من فرمان دادى كه چون نزد آنان روم‪ ،‬تا‬
‫سه روز با آنان به پيكار دست نيازم و ايشان را به اسلم فراخوانم و اگر اسلم‬
‫آوردند‪ ،‬در ميان شان بمانم و از ايشان بپذيرم و شعاير اسلم‪ ،‬كتاب خدا و سنّت‬
‫پيامبرش را به آنها بياموزم‪ ،‬و اگر اسلم نياوردند با آنان بجنگم‪ ،‬و من نزد آنان رفته و‬
‫همچنان كه رسول خدا ص مرا فرمود‪ :‬تا سه روز ايشان را به اسلم دعوت كردم و‬
‫در ميان شان سواران فرستادم كه‪ :‬اى بنى حارث‪،‬اسلم بياوريد تا سلمت بمانيد‪،‬‬
‫پس اسلم آوردند و به پيكار برنخاستند و من در ميان ايشان ماندهام‪ ،‬و ايشان را به‬
‫آنچه خدا امر شان كرده است امر مىكنم و از آنچه خدا نهى شان كرده است‪ ،‬نهى‬
‫ميكنم‪ ،‬و شعاير اسلم را و سنت پيغمبر ص را به آنان تعليم مىدهم تا اين كه‪ ،‬رسول‬
‫خدا به من (نامه) بنويسد (و درباره كارهاى بعديم راهنمايى كند)‪ .‬والسلم عليك ‪ -‬يا‬
‫َ‬
‫َ‬
‫رسولالل ّه و رحمه الل ّه بركاته»‪.‬‬
‫نامه پيامبر خدا ص به خالد بن وليد‬
‫پيامبر خدا ص در جواب به نامه خالد برايش نوشت‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ن الْوَلِيْدِ‪ :‬سلم عَلَي ْك!َ‬
‫ح َّ‬
‫سوْلِالل ّهِ اِلى َ‬
‫مالل ّهِ الَّرحمن الَّر ِ‬
‫حيْم‪ِ .‬‬
‫(بِس ِ‬
‫م َ‬
‫ى َر ُ‬
‫ن ُ‬
‫م ْ‬
‫خالِد ب ِ‬
‫مدٍ الن ّب ِ ِ ّ‬
‫َ َ َّ َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫نَ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫سوْل ِك ي ُ ْ‬
‫خبُِر ا ّ‬
‫ن كِتَاب َك َ‬
‫ما بَعْدُ‪ :‬فا ِ ّ‬
‫ىأ ْ‬
‫معَ َر ُ‬
‫جاءَنِى َ‬
‫ه اِل هُوَ‪ .‬ا ّ‬
‫ه الذِى ل اِل َ‬
‫مد ُ اِليْكالل َ‬
‫ح َ‬
‫فَاِن ِّ ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫موا قَب ْ َ‬
‫حارِ َ‬
‫م اِلَيْهِ‬
‫م‪ ،‬وَ أ َ‬
‫لأ ْ‬
‫بَنِى ال ْ َ‬
‫ب قَد ْ ا َ ْ‬
‫ما دَعَوْتَهُ ْ‬
‫جابُوا اِلى َ‬
‫ن تُقَاتِلَهُ ْ‬
‫سل َ ُ‬
‫ن كَعْ ِ‬
‫ثب ِ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ه َو ا َ َّ‬
‫ح َّ‬
‫سلمِ‪ ،‬وَ َ‬
‫ه‬
‫ن قَد ْ هَدَا هُ‬
‫ِ‬
‫ه‪َ ،‬و ا َ ْ‬
‫م َ‬
‫شهِدُوا ا َ ْ‬
‫مدا ً عَبْدُهُ وَ َر ُ‬
‫منَاْل ِ ْ‬
‫مالل ُ‬
‫سوْل ُ ُ‬
‫ن ُ‬
‫ن ل اِله اِل ّالل ّ ُ‬
‫ُ َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ل‪ ،‬وَليُقْب ِ ْ‬
‫م وَ أقب ِ ْ‬
‫مهاللهِ َو‬
‫بِهُدَاهُ‪ ،‬فَب َ ّ ِ‬
‫م عَلي ْك َو َر ْ‬
‫سل ُ‬
‫م‪َ .‬وال ّ‬
‫ح َ‬
‫معَك وَ فْدَهُ ْ‬
‫ل َ‬
‫م َو انْذِْرهُ ْ‬
‫شْرهُ ُ‬
‫ه)‪.‬‬
‫بََركَات ُ ُ‬
‫مد پيغمبر و فرستاده خدا‪ ،‬به خالد پسر‬
‫«به نام خداوند بخشاينده و مهربان‪ .‬از مح ّ‬
‫وليد‪ ،‬سلم بر تو! من خدا را كه جز او خدايى نيست براى تو حمد و ستايش مىكنم‪.‬‬
‫ما بعد‪ :‬نامه تو با قاصدت به من رسيد و خبر مىدهد كه بنى حارث بن كعب‪ ،‬پيش از‬
‫ا ّ‬
‫آن كه با آنان پيكار كنى‪ ،‬اسلم آوردهاند‪ .‬به آنچه از اسلم ايشان را دعوت كردهاى‬
‫َ‬
‫مد بنده خدا و‬
‫پاسخ گفتهاند‪ ،‬و شهادت دادهاند كه جزالل ّه خدايى نيست و اين كه مح ّ‬
‫فرستاده اوست‪ ،‬و خدا ايشان را به هدايت خويش هدايت كرده است‪ ،‬ايشان را اميد‬
‫و بيم ده و خود برگرد و وفد شان با تو همراه شود و بيايد‪ .‬والسلم عليك و رحمه‬
‫َ‬
‫الل ّه بركاته»‪.‬‬
‫برگشت خالد با وفد بنى حارث به طرف پيامبر خدا ص‬
‫خالد بن وليد در حالى به طرف پيامبر خدا ص برگشت كه وفد بنى حارث بن كعب‬
‫وى را همراهى مىنمود‪ ،‬و چون به طرف پيامبر ص مىآمدند‪ ،‬چشمش به ايشان افتاد‬
‫جلد اول‬

‫‪113‬‬

‫حيات صحابه‬
‫و پرسيد‪« :‬اين قوم كه به مردان هند ميمانند‪ ،‬كيستند؟» گفته شد‪ :‬اى پيامبر خدا‪،‬‬
‫اينها بنى حارث بن كعب اند‪ .‬و چون نزد پيامبر ص ايستادند‪ ،‬برايش سلم داده گفتند‪:‬‬
‫شهادت مىدهيم كه تو پيامبر خدا هستى و معبودى جز يك خدا نيست‪ .‬پيامبر ص‬
‫َ‬
‫گفت‪« :‬و من گواهى و شهادت مىدهم كه جزالل ّه معبودى نيست و اين كه من‬
‫فرستاده خدايم»‪ .‬سپس پرسيد‪« :‬شما كسانى هستيد كه چون عقب رانده شوند‪ ،‬به‬
‫پيش تازند» آنها خاموش ماندند و كسى پاسخ نگفت‪ ،‬پيامبر ص آن را بار دوم وسوم‬
‫پرسيد‪ ،‬ولى كسى از آنها به او جوابى نداد‪ ،‬چهارمين بار تكرار كرد‪ .‬آن گاه يزيد بن‬
‫عبدالمدان جواب داد‪ :‬آرى‪ ،‬اى پيامبر خدا‪ ،‬ما كسانى هستيم كه چون عقب رانده‬
‫شوند‪ ،‬به پيش تازند ‪ -‬و اين سخن را چهار بار تكرار كرد ‪ -‬پيغمبر ص گفت‪« :‬اگر‬
‫خالد ننوشته بود كه شما اسلم آوردهايد و نجنگيدهايد سرهاىتان را زير پاهاى تان‬
‫مىانداختم» يزيد بن عبدالمدان گفت‪ :‬به خدا سوگند‪ ،‬ما نه تو را مىستاييم و نه خالد‬
‫را‪ ،‬پيامبر ص پرسيد‪« :‬پس چه كسى را مىستاييد؟» گفتند‪ :‬ما خداى گرامى را‬
‫مىستاييم كه ما را به تو‪ ،‬اى پيامبر خدا ص هدايت كرد‪ ،‬پيامبر ص فرمود‪« :‬راست‬
‫گفتيد» بعد از آن پيامبر خدا ص از ايشان پرسيد‪« :‬در جاهليت توسط چه بر كسانى‬
‫كه با شما مىجنگيدند غلبه مىنموديد؟» آنها گفتند‪ :‬ما بر هيچ كس غلبه نمىنموديم‪.‬‬
‫پيامبر ص در پاسخ به آنها گفت‪« :‬نه اين طور نيست بلكه بر كسانى كه با شما‬
‫مىجنگيدند‪ ،‬غلبه مىنموديد»‪ .‬آنها به پيامبر ص جواب دادند‪ :‬اى پيامبر خدا ص‪ ،‬ما بر‬
‫كسانى كه بر ضد ما مىجنگيدند به اين دليل غلبه مىنموديم‪ ،‬كه ما با هم متّحد بوديم و‬
‫متفّرق و پراكنده نمىشديم‪ ،‬و بر هيچ كسى آغازگر ظلم نبوديم‪ .‬پيامبر ص گفت‪:‬‬
‫صين را بر آنها امير مقرر نمود‪ 1.‬اين چنين در‬
‫«راست گفتيد»‪ .‬و بعد از آن قيس بن ُ‬
‫ح َ‬
‫عكرمه بن‬
‫البدايه (‪ )98/5‬آمده‪ .‬و اين حديث را واقدى به اسناد از طريق ِ‬
‫عبدالرحمن بن حارث‪ ،‬چنان كه در الصابه (‪ )660/3‬آمده‪ ،‬روايت كرده است‪.‬‬
‫دعوت به فرايض‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن جرير به شهادتين و ايمان و فرايض‬
‫َ‬
‫بيهقى از جرير بن عبدالل ّه روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص كسى را نزدم‬
‫فرستاد‪( ،‬چون نزدش حضور يافتم) پرسيد‪« :‬اى جرير براى چه آمدهاى؟» گفتم‪:‬‬
‫آمدهام تا به دستهاى تو اى پيامبر خدا ايمان بياورم‪ .‬مىگويد‪ :‬پيامبر خدا ص بر من‬
‫جامه و يا عبايى را انداخت و بعد از آن روى خود را به طرف اصحاب خود گردانيده‬
‫فرمود‪« :‬چون بزرگ يك قوم نزدتان آمد‪ ،‬او را عّزت و اكرام كنيد»‪ .‬سپس گفت‪:‬‬
‫«اى جرير‪ ،‬من تو را به شهادت دادن به اينكه معبودى جز يك خدا نيست و من رسول‬
‫اويم دعوت مىكنم و تو را به اين فرا مىخوانم كه به خدا‪ ،‬روز آخرت و اندازه (تقدیر)‬
‫خير و شر ايمان بياورى‪ .‬نمازهاى فرضى را بخوانى‪ ،‬و ذكات فرض شده را اداء‬
‫كنى»‪ .‬من همه آنها را انجام دادم‪ ،‬بعد از آن هر وقت كه پيامبر خدا ص مرا مىديد به‬
‫سم مىكرد‪ 2.‬اين چنين در البدايه (‪ )78/5‬آمده‪ .‬اين را طَبََرانى و ابونُعَيم نيز از‬
‫رويم تب ّ‬
‫جرير به مانند اين چنان كه در كنز العمال (‪ )19/7‬آمده‪ ،‬روايت كردهاند‪.‬‬
‫تعليمات پيامبر خدا ص براى معاذ كه چگونه دريمن به فرايض اسلم دعوت نمايد‬
‫‪ 1‬ضعیف مرسل‪ .‬ابن اسحاق از عبدال بن ابی بکر چنانکه در تاریخ طبری (‪ )3/126‬آمده است‪ .‬همچنین بیهقی در «الدلئل» (‪ )412 ، 5/411‬از روایت‬
‫ابن اسحاق از عبدال بن ابی بکر نزد طبری و ابن هشام آن را در سیرت خود (‪ )404 – 4/402‬ذکر نموده است‪.‬‬
‫میگوید‪.‬‬
‫‪ 2‬بسیار ضعیف‪ .‬بیهقی در «الدلئل» (‪ )5/347‬در اسناد آن حصین بن عمرو است که متروک است چنانکه هیثمی در «مجمع الزوائد» (‪‌ )8/15‬‬
‫طبرانی نیز در «الوسط» این روایت را از طریق وی آورده است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪114‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫بخارى از ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما) روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص براى‬
‫معاذ بن حبل ‪ -‬هنگامى كه وى را به يمن فرستاد ‪ -‬فرمود‪« :‬تو نزد قومى خواهى‬
‫رفت كه اهل كتاب هستد‪ ،‬و چون نزد آنها رفتى ايشان را به اين دعوت كن تا شهادت‬
‫مد پيامبر خداست‪ .‬اگر آنها از تو اطاعت‬
‫بدهند كه معبودى جز يك خدا نيست‪ ،‬و مح ّ‬
‫نموده و اين را پذيرفتند‪ ،‬ايشان را خبر بده كه خداوند بر آنها در هر روز و شب پنج‬
‫نماز فرض گردانيده است‪ .‬اگر آنها اين را از تو قبول نموده و اطاعتت كردند‪ ،‬ايشان‬
‫را خبر بده كه خداوند برايشان صدقهاى را فرض نموده‪ ،‬كه از اغنياى آنها گرفته‬
‫مىشود و به فقراى شان پرداخته مىشود‪ .‬اگر آنها اين را هم ازتو پذيرفته و اطاعتت‬
‫نمودند‪ ،‬از گرفتن مالهاى خوب آنها اجتناب كن‪ ،‬و از دعاى مظلوم بترس‪ ،‬چون در‬
‫ميان دعاى وى و خداوند پرده و حجابى نيست»‪ 1.‬اين را بقيه جماعت نيز روايت‬
‫نمودهاند‪ .‬اين چنين در البدايه (‪ )100/5‬آمده است‪.‬‬
‫حو َ‬
‫شب ذى ظُلَيم به فرايض اسلم‬
‫پيامبر ص و دعوت نمودن َ‬
‫حوْ َ‬
‫مد ص را‬
‫ابو نعيم از َ‬
‫شب ذى ظُلَيْم روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬چون خداوند مح ّ‬
‫كامياب و پيروز گردانيد‪ ،‬من نيز به عنوان جواب مثبت در قبول دعوت وى‪ ،‬چهل‬
‫سوار را با عبد شر نزد وى فرستادم‪ .‬آنها با نامه من در مدينه نزدش رفتند‪ ،‬چون به‬
‫‪2‬‬
‫مد است؟ گفتند‪ :‬اين‪ .‬عبد شر‬
‫آنجا رسيدند (عبد شر) پرسيد‪ :‬كدام يكى از شما مح ّ‬
‫گفت‪ :‬تو براى ما چه آوردهاى؟ اگر آن حق باشد ما اطاعت و پيرويت را ميكنيم‪.‬‬
‫فرمود‪« :‬نماز را برپا مىكنيد‪ ،‬زكات را مىدهيد‪ ،‬از خونها جلوگيرى مىنماييد‪ ،‬مردم را به‬
‫نيكى امر مىكنيد و از بدى منع مىنماييد»‪ .‬عبدشر (چون اين گفتههاى پيامبر را شنيد)‬
‫گفت‪ :‬اين چيزهاى (كه تو به طرف آن فرا مىخوانى و با خود آوردهاى) چيزهاى خوب‬
‫و نيكويى است‪ ،‬دستت را دراز كن كه همراهت بيعت نمايم‪ .‬پيامبر خدا ص پرسيد‪:‬‬
‫«نامت چيست»؟ پاسخ داد‪ :‬عبد شر‪ ،‬پيامبر ص گفت‪« :‬نه‪ ،‬بلكه تو عبد خير هستى»‪.‬‬
‫(و با وى بر اسلم بيعت نمود)‪ 3‬و جواب نامه حوشب ذى ظليم را توسط وى برايش‬
‫نوشت‪ ،‬او نيز ايمان آورد‪ .‬اين چنين در كنزالعمال (‪ )325/5‬آمده و اين را همچنين‬
‫منْده و ابن عساكر‪ ،‬چنان كه در الكنز (‪ )84/1‬آمده‪ ،‬روايت نمودهاند‪ ،‬و ابن‬
‫ابن َ‬
‫سكَن مانند اين را‪ ،‬چنان كه در الصابه (‪ )382/1‬آمده‪ ،‬روايت كرده است‪.‬‬
‫َ‬
‫پيامبر ص ودعوت نمودن وفد عبدالقيس به فرايض اسلم‬
‫َ‬
‫بخارى از ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما) روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬وفد عبدالقيس نزد‬
‫پيامبر خدا ص آمد‪ ،‬پيامبر ص فرمود‪« :‬مرحبا به قوم‪ ،‬به دور از شرمندگى و‬
‫پشيمانى»‪ .‬آنها گفتند‪ :‬اى پيامبر خدا‪ ،‬در ميان ما و تو مشركين مضر موقعيت دارند‪،‬‬
‫و مانزد تو جز در ماه حرام‪ ،‬ديگر وقت رسيدگى نمىتوانيم بكنيم‪ ،‬بنابراين براى ما آن‬
‫عملهاى نيكو و شايسته را بيان كن‪ ،‬كه اگر به آن عمل نموديم داخل جنّت شويم‪ ،‬و‬
‫كسانى را كه در عقب ما هستند به طرف آن دعوت كنيم‪ .‬پيامبر ص گفت‪« :‬من شما‬
‫را به چهار چيز دستور مىدهم‪ ،‬و از چهار چيز ديگر منع مىكنم‪ ،‬شما را به ايمان به‬
‫خدا‪ ،‬و شهادت به اين كه معبودى جز يك خدا وجود ندارد‪ ،‬برپا داشتن نماز و دادن‬
‫زكات و روزه رمضان و اين كه از غنايم خمس آن را بپردازيد‪ ،‬امر مىكنم‪ .‬از چهار‬
‫‪ 1‬بخاری (‪ )1496‬و مسلم (‪ )121‬و احمد (‪ )1/233‬و ابوداود (‪ )1584‬و ترمذی (‪.)625‬‬

‫‪ 2‬به نقل از الصابه‪.‬‬
‫‪ 3‬به نقل از الصابه‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪115‬‬

‫حيات صحابه‬
‫مَزفَّت‪ 2 1».‬و‬
‫چيز ديگر شما را منع مىنمايم‪ :‬از استفاده كاسههاى دُبّاء‪ ،‬نقير‪َ ،‬‬
‫حنْتَم ُ‬
‫نزد طيالسى به مانند اين با اندك زيادى در آخرش آمده‪ ،‬كه آن چنين است‪« :‬اينها را‬
‫خود حفظ كنيد‪ ،‬و كسانى را كه در عقب شما هستند به آن دعوت نماييد»‪ .‬اين چنين‬
‫در البدايه (‪ )46/5‬آمده است‪.‬‬
‫حديث علقمه درباره حقيقت ايمان ودعوت به سوى ايمان و فرايض اسلم‬
‫حاكم از علقمه بن حارث روايت نموده كه مىگويد‪ :‬نزد پيامبر خدا ص ‪ -‬در حالى‬
‫آمدم كه شش تن ديگر از قومم با من بودند ‪ -‬به پيامبر خدا ص سلم داديم‪ ،‬و او‬
‫جواب سلم ما را داد‪ ،‬بعد از آن با وى صحبت نموديم‪ ،‬از صحبت ما خوشش آمد و‬
‫پرسيد‪« :‬شما چه هستيد؟» پاسخ داديم‪ :‬ما مؤمن هستيم‪ ،‬پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬هر‬
‫قول براى خود حقيقتى دارد‪ ،‬حقيقت ايمان شما چيست؟» در پاسخ گفتيم‪ :‬حقيقت‬
‫ايمان ما پانزده خصلت است‪ :‬به پنج خصلت تو ما را مأمور ساختهاى‪ ،‬به پنج ديگر آن‬
‫فرستاده هايت ما را هدايت دادهاند و پنج خصلت ديگر آن را از زمان جاهليت فرا‬
‫گرفتهايم‪ ،‬و تاكنون به آن عمل مىكنيم‪ .‬مگر در صورتى كهاى پيامبر خدا‪ ،‬تو ما را از‬
‫آن بازدارى‪ .‬پيامبر ص فرمود‪« :‬آن پنج خصلتى كه من شما را به آن حكم كردهام‬
‫كدام اند؟» گفتيم‪ :‬تو ما را امر نمودى‪ ،‬تا به خداوند‪ ،‬فرشتگان وى‪ ،‬كتابها و‬
‫پيامبرانش و به اندازه خير و شر‪ ،‬ايمان بياوريم‪ .‬پرسيد‪ :‬و آن پنج خصلتى كه‬
‫فرستادگانم شما را به آن امر نمودهاند كدام هاست؟» گفتيم‪ :‬فرستادگانت ما را امر‬
‫نمودند‪ ،‬تا شهادت دهيم كه معبودى جز خداى واحد و ل شريك نيست‪ ،‬و تو بنده و‬
‫رسول وى هستى‪ ،‬و نمازهاى فرضى را برپا كنيم‪ ،‬و زكات فرض شده را ادا نماييم‪ ،‬و‬
‫ماه رمضان را روزه بگيريم و در صورت داشتن امكانات به حج (خانه خدا) برويم‪.‬‬
‫سپس پيامبر ص پرسيد‪« :‬آن خصلت هايى را كه درجاهليت فرا گرفتهايد كدام اند؟»‬
‫گفتيم‪ :‬شكر در وقت آرامى و آسودگى‪ ،‬صبر در وقت مصيبت‪ ،‬صدق و راستى در‬
‫وقت روبرو شدن با دشمن‪ ،‬رضا بر جريان تقدير و ترك خوشى و سرور در صورت‬
‫رسيدن مصيبت بر دشمنان‪( .‬بعد از شنيدن اينها) پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬شما فقها و‬
‫اهل ادب هستيد‪ ،‬و نزديك است با اين خصلتها چون انبيا باشيد‪ ،‬چقدر خصلتهاى نيكو‬
‫سم نموده فرمود‪« :‬من شما را‬
‫و پاكيزهاى است!»‪( .‬با اين گفته خود) به طرف ما تب ّ‬
‫به پنج خصلت ديگر سفارش مىكنم‪ ،‬تا خداوند با آنها خصلتهاى نيكو و خيرتان را‬
‫تكميل نمايد‪ :‬چيزى را كه نمىخوريد جمع نكنيد‪ ،‬و خانهاى را كه در آن سكونت نمىكنيد‬
‫بنا ننماييد‪ ،‬و بر چيزى كه فردا آن را ترك نموده و وا مىگذاريد‪ ،‬مسابقه نكنيد‪ ،‬و از‬
‫خداوندى كه به طرف وى محشور مىشويد‪ ،‬و نزد وى حضور به هم مىرسانيد‪ ،‬بترسيد‬
‫و به طرف آنچه كه به سوى آن مىرويد‪ ،‬و در آن هميشه مىباشيد راغب و علقمند‬
‫باشيد»‪ 3.‬اين چنين در الكنز (‪ )69/1‬آمده است‪ .‬اين حديث را همچنين ابوسعيد‬
‫نيشابورى در شرف مصطفى از علقمه بن حارث روايت نموده‪ .‬عسكرى‪ُ ،‬رشاطى‬
‫سوَيد بن حارث روايت كردهاند‪ ،‬و ابن عساكر آن را با طولنى‬
‫و ابن عساكر اين را از ُ‬
‫بودنش متذكّر شده‪ ،‬اين روايت‪ ،‬چنان كه در الصابه (‪ )98/2‬هم آمده‪ ،‬مشهور است‪.‬‬
‫‪ 1‬كاسه هايى بودند كه عربها در جاهليت در ميان آنها شراب مىساختند‪.‬‬
‫‪ 2‬بخاری (‪ )53‬و مسلم (‪ )116‬و ابوداود (‪ )3692‬و ترمذی (‪.)1599‬‬
‫‪ 3‬ضعیف‪ .‬در «کنز المعمال» (‪ )1/275‬به حاکم ارجاع داده شده است‪ .‬و ابن قیم در «زاد المعاد» (‪ )673-3/672‬آن را به ابونعیم در کتاب «معرفة‬
‫میکند‪ :‬شنیدم اباسلیمان الدارانی گفت‪ :‬مرا علقمة بن یزید بن‬
‫الصحابة» ارجاع داده‪ .‬حافظ ابوموسی المدینی از حدیث احمد بن ابی الجوزی چنین روایت ‌‬
‫سوید الزدی چنین حدیث گفت‪ :‬مرا پدرم از جدم سوید بن الحارث‪ ،‬چنین حدیث گفت‪.‬‬
‫میگوید‪ :‬شناخته شده نیست و خبری منکر آورده است‪ .‬ابن حجر آن را در «الصابة» در ترجمه‌ی‬
‫در حالی که ذهبی در باره‌ علقمة بن یزید بن سوید ‌‬
‫سوید بن الحارث آورده است (‪)3/15‬‬

‫جلد اول‬

‫‪116‬‬

‫حيات صحابه‬
‫و ابونعيم در الحليه (‪ )279/9‬اين را از سويد بن حارث روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬با‬
‫شش تن از قومم نزد پيامبر خدا ص آمدم‪ ،‬هنگامى كه بر وى داخل شديم و‬
‫همراهش صحبت نموديم‪ ،‬عادات و لباس ما خوشش آمد‪ ،‬بنابراين پرسيد‪« :‬شما‬
‫چيستيد؟» گفتيم‪ :‬مؤمنان‪ ،‬پيامبر خدا ص تبسمى نموده فرمود‪« :‬هر قول براى خود‬
‫حقيقتى دارد‪ ،‬حقيقت قول و ايمان شما چيست؟» سويد مىگويد‪ :‬گفتيم‪( :‬حقيقت‬
‫ايمان ما در) پانزه خصلت (مضمر) است‪ :‬پنج خصلت آن را فرستاده هايت امر‬
‫نمودند تا به آنها ايمان بياوريم‪ ،‬و پنج خصلت ديگر را فرستادگانت به ما امر نمودند تا‬
‫به آن عمل كنيم‪ ،‬و پنج خصلت ديگر آن را از زمان جاهليت انتخاب نموده و‬
‫فراگرفتهايم‪ ،‬كه اكنون هم به آنها عمل مىكنيم‪ ،‬مگر در صورتى كه چيزى از آن را بد‬
‫بدانى‪ ....‬و حديث را به معناى همان حديث قبل يادآور شده‪ ،‬جز اين كه متذكّر شده‪:‬‬
‫زنده شدن پس از مرگ ‪ -‬به جاى اندازه خير و شر‪ ،‬و افزوده‪ :‬و صبر نمون در وقت‬
‫خوشحال شدن دشمنان بر مصيبت نازل شده بر ما ‪ -‬به جاى ترك خوشى بر مصيبت‬
‫‪1‬‬
‫نازل شده بر دشمنان‪.‬‬
‫پيش از اين در بخش دعوت نمودن پيامبر ص مردى را كه از وى نام برده نشده‬
‫است در (ص ‪ )127‬در حديث مردى از بَلْعَدَوِيَّه از جدش گذشت‪ ...‬و حديث را متذكر‬
‫شده و در آن آمده‪ :‬آن مرد از پيامبر خدا ص پرسيد‪ :‬تو به طرف چه دعوت مىكنى؟‬
‫پيامبر ص گفت‪« :‬من بندگان خداوند را به سوى خداوند فرا مىخوانم»‪ .‬مىگويد‪:‬‬
‫گفتم‪ :‬چه مىگويى؟ پيمبر خدا ص فرمود‪« :‬گواهى بده كه معبود بر حقى جز يك خدا‬
‫مد پيامبر خدا هستم و به آن چه بر من نازل فرموده است‬
‫وجود ندارد‪ ،‬و من مح ّ‬
‫ايمان بياور‪ ،‬و به لت و عُّزى كافر شو و نماز را بر پا نما و زكات را بپرداز‪».‬‬
‫نامههاى پيامبر ص به سران جهان و غير آنها توسط يارانش جهت دعوت آنها به سوى‬
‫خدا(جل جلله) و داخل شدن به اسلم‬
‫پيامبر ص و برانگيختن و تشويق يارانش در اداى دعوت وى‪ ،‬و عدم اختلف در آن‪ ،‬و‬
‫فرستادن آنها به اطراف جهان‬
‫خرمه روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر ص در ميان اصحاب‬
‫م ْ‬
‫طبرانى از ِ‬
‫مسوَر بن َ‬
‫خود آمده گفت‪« :‬خداوند مرا رحمت براى همه مردم جهان مبعوث كرده است‪،‬‬
‫بنابراين دعوت مرا براى ديگران برسانيد ‪ -‬خداوند رحمت تان كند ‪ -‬چنان كه حواريون‬
‫با عيسى (عليه السلم) مخالفت نمودند با من مخالفت نكنيد‪ ،‬او آنان را مانند اين‬
‫چيزى كه من شما را به طرف آن دعوت مىكنم‪ ،‬دعوت نموده بود‪ .‬كسى از آنها كه‬
‫راهش دور بود ناخشنودى مىكرد‪ ،‬عيسى بن مريم ازين حالت به خداوند عزوجل‬
‫شكايت برد‪ .‬چون صبح شد هر يكى از آنها به زبان همان قومى صحبت مىكرد كه به‬
‫طرف آن در انجام مأموريتى موظّف شده بود‪ .‬آن گاه عيسى به آنان فرمود‪ :‬اين‬
‫كارى است كه خداوند اراده نموده است تا شما آن را انجام دهيد‪ ،‬بنابراين در انجام‬
‫َ‬
‫اين عمل كوتاهى ننموده و آن را عملى كنيد»‪ .‬اصحاب (رضىالل ّه عنهم) در پاسخ به‬
‫پيامبر خدا ص گفتند‪ :‬اى پيمبر‪ ،‬ما اين مأموريت را از طرف تو انجام مىدهيم‪ ،‬هر‬
‫جايى كه مىخواهى و خواسته باشى ما را بفرست به اين صورت پيامبر خدا ص (افراد‬
‫ذيل را از اصحاب خود به سوى پادشاهان و سران جهان و بقيه سردمداران آن وقت)‬
‫َ‬
‫حذافه را به سوى كسرى‪ ،‬سليط بن عمرو را به سوى‬
‫ارسال نمود‪ :‬عبدالل ّه بن ُ‬
‫منذِر بن ساوى‬
‫هوذه بن على سردمدار يمامه‪ ،‬علء بن حضرمى را به سوى ُ‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬ابونعیم در «الحلیة» (‪ )9/279‬وی این حدیث را ضعیف دانسته و گفته‪ :‬تنها ابوسلیمان الدارانی آن را از احمد روایت کرده است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪117‬‬

‫حيات صحابه‬
‫جلُندى پادشاهان‬
‫جيْفر و عَبّاد پسران ُ‬
‫جر‪ ،‬عمروبن العاص را به طرف َ‬
‫سردمدار هَ َ‬
‫عمان‪ ،‬دِحيه كلبى را نزد قيصر‪ُ ،‬‬
‫منذِربن حارث‬
‫شجاع بن وهب اسدى را به سوى ُ‬
‫مرى را نزد نجاشى‪.‬‬
‫بن ابى ِ‬
‫ميه َ‬
‫شمر غَ ّ‬
‫ض ْ‬
‫سانى و عمروبن ا ُ َ‬
‫اينها همه قبل از درگذشت پيامبر ص دوباره برگشتند‪ .‬به جز علء بن حضرمى كه‬
‫هنگام وفات پيامبر ص در بحرين بود‪ 1.‬هيثمى مىگويد‪ :‬درين روايت محمدبن اسماعيل‬
‫بن عياش آمده و وى ضعيف مىباشد‪ .‬اين چنين در المجمع (‪ )306/5‬آمده است‪.‬‬
‫حافظ درالفتح (‪ )89/8‬مىگويد‪ :‬سيرت نويسان افزودهاند كه‪ :‬پيامبر خدا ص مهاجر‬
‫بن ابى اميه را به نزد حارث بن عبد كُلل‪ ،‬جرير را نزد ذى كلع‪ ،‬سائب را نزد‬
‫مقُوقِس فرستاد‪.‬‬
‫م َ‬
‫مه (كذاب)‪ ،‬و حاطب ابن ابى بَلْتَعَه را نزد َ‬
‫سيْل َ َ‬
‫ُ‬
‫َّ‬
‫مسلم از انس (رضى الله عنه) روايت نموده كه‪ :‬پيامبر خدا قبل از رحلت خود براى‬
‫كسرى‪ ،‬قيصر‪ ،‬نجاشى و هر جبار سركش نامه نوشت‪ ،‬كه در نامههاى خود آنها را به‬
‫طرف اسلم دعوت مىنمود‪ ،‬هدف از نجاشى در اينجا نجاشى اى نيست كه پيامبر ص‬
‫بر وى غايبانه نماز جنازه به جاى آورد‪ 2.‬اين چنين در البدايه (‪ )262/4‬آمده‪.‬‬
‫احمد و طبرانى از جابر روايت نمودهاند كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص قبل از درگذشت‬
‫خود به كسرى و قيصر و هر جبار و ستمگر نامه نوشت‪ 3.‬هيثمى (‪ )305/5‬گفته‬
‫است‪ :‬در اين ابن لهيعه آمده كه حديثش حسن است‪ ،‬ولى بقيه رجال وى رجال‬
‫صحيح مىباشند‪.‬‬
‫نامه پيامبر ص به نجاشى پادشاه حبشه‬
‫مرى‬
‫بيهقى از ابن اسحاق روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص عمرو بن اميه َ‬
‫ض ْ‬
‫را با نامه خود در ارتباط با جعفر بن ابى طالب و بقيه يارانش‪ ،‬به نزد نجاشى‬
‫فرستاد‪ ،‬كه در نامه چنين نوشته بود‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ح َّ‬
‫حب َ َ‬
‫شه‪،‬‬
‫مالل ّهِ الَّرحم‬
‫ن الَّر ِ‬
‫جا ِ‬
‫حيْمِ‪ِ .‬‬
‫(بِس ِ‬
‫ك ال َ‬
‫مل ِ ِ‬
‫ص َ‬
‫سوْلِاللهِ اِلى الن ّ َ‬
‫م َ‬
‫مدٍ َر ُ‬
‫حم ِ َ‬
‫نَ ُ‬
‫ى ال َ ْ‬
‫ش ِ‬
‫م ْ‬
‫ّ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫شهَد ُ أ َّ‬
‫مل ِ َ‬
‫ن َو أ ْ‬
‫عيْسى‬
‫ن ِ‬
‫مهَي ْ ِ‬
‫مؤْ ِ‬
‫م عَليْك! فَاِنِّى ا ْ‬
‫سَل ٌ‬
‫َ‬
‫ن ال ُ‬
‫س ال ُ‬
‫ه ال َ‬
‫مد ُ اِليْكَالل َ‬
‫ح َ‬
‫ك القُد ُّ َو َ‬
‫م َ‬
‫م َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫رو‬
‫ف‬
‫ه‪،‬‬
‫ن‬
‫صي‬
‫ح‬
‫ال‬
‫ه‬
‫ب‬
‫ي‬
‫الط‬
‫ره‬
‫ه‬
‫ا‬
‫الط‬
‫ل‬
‫و‬
‫ت‬
‫الب‬
‫م‬
‫ري‬
‫م‬
‫لى‬
‫ا‬
‫ا‬
‫ه‬
‫َا‬
‫ق‬
‫ل‬
‫ا‬
‫ه‬
‫مت‬
‫ل‬
‫ك‬
‫و‬
‫ه‬
‫حالل‬
‫ت بِعِيْسى‬
‫مل‬
‫ح‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫ِ‬
‫َ ِ َْ‬
‫ِّ َ‬
‫َ ُ ُ‬
‫ِ َ َ ُ ُ‬
‫َ َ َْ‬
‫ِ َ‬
‫َ ْ َ َ َُ ْ ِ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫رو‬
‫ن‬
‫م‬
‫ه‬
‫َ‬
‫ق‬
‫و‬
‫ه‬
‫الل‬
‫ى‬
‫ل‬
‫ا‬
‫ك‬
‫ُو‬
‫ع‬
‫د‬
‫أ‬
‫ى‬
‫ن‬
‫ا‬
‫و‬
‫‪،‬‬
‫ه‬
‫خ‬
‫ف‬
‫ْ‬
‫ن‬
‫و‬
‫ه‬
‫د‬
‫ي‬
‫ب‬
‫م‬
‫د‬
‫آ‬
‫ق‬
‫خل‬
‫ما‬
‫ك‬
‫ه‬
‫خت‬
‫ف‬
‫ْ‬
‫ن‬
‫و‬
‫ه‬
‫ح‬
‫حدَهُ َل‬
‫فَ َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ِ‬
‫َ َ َ ِ َ ِ ِ َ َ ِ ِ َ ِ ِّ‬
‫ِ َ ْ‬
‫خل َ ُ ِ ْ ُ ْ ِ ِ َ َ ِ ِ َ‬
‫ْ َ ْ‬
‫َ‬
‫ن ب ِى وَ بِال ّذِىْ َ َ‬
‫شرِي ْ َ‬
‫سوْ ُ‬
‫َ‬
‫ل‬
‫ن تَتَّبِعَنِى فَتُؤْ ِ‬
‫موَاله عَلى طَاعَتِهِ‪َ ،‬و ا َ ْ‬
‫ى َر ُ‬
‫ه‪ ،‬وَال َ‬
‫ك لَ ُ‬
‫ى‪ ،‬فَاِن ّ ْ‬
‫جاءن ِ ْ‬
‫م َ ْ‬
‫َ‬
‫جاؤوُ َ‬
‫ت اِلَي ْ َ‬
‫م‬
‫سل ِ ِ‬
‫ه نَفٌَر ِ‬
‫ن عَ ِّ‬
‫ن‪ ،‬فَاِذ َا َ‬
‫ى َ‬
‫م ْ‬
‫ك فَأقِرهِ ْ‬
‫ن ال ْ ُ‬
‫معَ ُ‬
‫جعْفَرا ً وَ َ َ‬
‫الل ّهِ‪ .‬وَ قَد ْ بَعَث ْ ُ‬
‫ك اِب ْ َ‬
‫مي َ‬
‫م َ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫جنُوْد َ َ‬
‫ى اَدْعُوْ َ‬
‫ت فَاقْبَلُوا‬
‫ك وَ ُ‬
‫ك اِلَىالل ّهِ عََّزوَ َ‬
‫وَ دَِع الت َّ َ‬
‫ص ْ‬
‫ح ُ‬
‫جل‪ ،‬وَ قَد ْ بل ّغْ ُ‬
‫ت وَ ن َ َ‬
‫جبَُّر‪ ،‬فَاِن ِّ ْ‬
‫حتِى‪ .‬وَال َّ‬
‫ن اتَّبَعَ الْهُدَى)‪.‬‬
‫نَ ِ‬
‫صي ْ َ‬
‫سَل ُ‬
‫م عَلى َ‬
‫م ِ‬
‫مد رسول خدا به نجاشى اصحم پادشاه‬
‫«به نام خداى بخشاينده مهربان‪ .‬از مح ّ‬
‫حبشه‪ :‬سلم بر تو! من خداوندى را كه پادشاه است‪ ،‬پاك است‪ ،‬نصرت دهنده‬
‫فرستادگان خود است و حاكم و مسيطر و نگهبان است براى تو حمد و ستايش‬
‫‪4‬‬
‫مىكنم‪ .‬و شهادت مىدهم كه عيسى روح خدا و كلمه اوست‪ ،‬كه آن را به مريم بتول‪،‬‬
‫پاك‪ ،‬نيك و پاكدامن القاءنمود‪ ،‬كه بر اثر آن حضرت مريم آبستن شد و عيسى در‬
‫شكمش پيدا گرديد‪ .‬خداوند او را از روح و دميدن خود خلق نمود‪ ،‬چنان كه آدم را به‬
‫دست خود خلق نمود‪ ،‬و از روح خود در وى دميد‪ .‬من تو را به سوى خداى واحد و ل‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬طبرانی در «الکبیر» (‪ )12‬در آن دو علت (مشکل) وجود دارد‪ :‬محمد بن اسماعیل بن عیاش ضعیف است‪ .‬نگا‪« :‬التقریب» (‪ )2/145‬و هیثمی‬
‫در «المجمع» (‪ .)5/306‬و دوم اینکه محمد بن اسحاق مدلس است و عنعنه کرده است‪.‬‬
‫‪ 2‬مسلم‪.)1774( .‬‬
‫‪ 3‬حسن لغیره‪ .‬احمد (‪ .)3/336‬و طبرانی در «الوسط» همچنانکه در «مجمع الزوائد» (‪ )5/305‬آمده است‪ .‬در آن ابن لهیعه است که ضعیف است‪ .‬نگا‪:‬‬
‫«التهذیب» (‪ )5/327‬اما حدیث انس نزد امام مسلم که قبل از آن گذشت شاهد آن است‪.‬‬

‫َ‬
‫‪ 4‬پارسا و همچنين زنى را گويند كه ازدواج نكرده‪ ،‬و لقب مريم و فاطمه (رضىالل ّه عنهما) است‪ .‬م‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪118‬‬

‫حيات صحابه‬
‫شريك فرا مىخوانم‪ ،‬و از تو مىخواهم كه در طاعت وى ملزمت و مواظبت نمايى‪ ،‬و‬
‫تو را به اين دعوت مىكنم كه از من پيروى كنى‪ ،‬به من و آنچه برايم آمده است ايمان‬
‫بياورى‪ ،‬چون من رسول خدا هستم‪ .‬پسر عمويم جعفر را با تنى چند از مسلمين‬
‫بسوى تو فرستادم‪ ،‬چون آنها نزدت آمدند‪ ،‬آنها را عزت نما و گردن كشى را كنار‬
‫بگذار‪ ،‬و من تو را و لشكرهايت را به سوى خداند عزوجل دعوت مىكنم‪ ،‬و من ابلغ‬
‫نمودم‪ ،‬و نصيحت كردم و نصيحت مرا قبول كنيد‪ .‬و سلمتى و درود بر كسى باد كه‬
‫از هدايت پيروى نمايد»‪.‬‬
‫نامه نجاشى به پيامبر خدا ص‬
‫نجاشى در جواب براى پيامبر صنوشت‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ح َّ‬
‫م‬
‫م‬
‫حيْمِ‪ .‬اِلى‬
‫حم‬
‫ن الَّر ِ‬
‫جا ِ‬
‫سولِالل ّهِ ِ‬
‫(بِس ِ‬
‫ن اَب ْ َ‬
‫ص َ‬
‫ن الن َّ َ‬
‫م َ‬
‫مالل ّهِ الَّر ْ‬
‫سل ٌ‬
‫جر‪َ :‬‬
‫مدٍ َّر ُ‬
‫ُ‬
‫ى ال َ ْ‬
‫َ‬
‫حم ِ اب ِ‬
‫ش ّ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫عَلي ْ َ‬
‫سلمِ‪ .‬فَقَد‬
‫ك يَا نَب ِ ّىالل ّهِ منالل ّه! وَ َر ْ‬
‫ه اِل ّ هُوَ ال ّذِىْ هَدَانِى اِلَى ال ِ ْ‬
‫ه‪ ،‬لَاِل َ‬
‫مهالل ّهِ وَبََركات ُ ُ‬
‫ح َ‬
‫َ‬
‫ماءِ وَ اْلَْرض ا ِ َّ‬
‫ب ال َّ‬
‫بَلَغَنِى كِتَاب ُ َ‬
‫ن‬
‫مرِ ِ‬
‫ت ِ‬
‫ك يَا َر ُ‬
‫س َ‬
‫من ا َ ْ‬
‫ما ذ َكَْر َ‬
‫سوْلَالل ّهِ فِي ْ َ‬
‫و َّر ِّ‬
‫عيْسى‪ ،‬فَ َ‬
‫ِ‬
‫م َ‬
‫ن عَ َّ‬
‫ِ‬
‫ما بَعَث ْ َ‬
‫ت‪ .‬وَ قَد ْ عََرفْنَا َ‬
‫ما ذ َكَْر َ َ‬
‫ما يَزِيْد ُ عَلى َ‬
‫عيْسى َ‬
‫ك وَ‬
‫ت بِهِ اِلَيْنَا ؛ وَ قََريْنَا اِب ْ َ‬
‫ً‬
‫ً‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ه‪ ،‬فا ْ‬
‫ص َ‬
‫شهَد ُ ان ّك َر ُ‬
‫ن عَ ّ‬
‫صدِقا وَ قد ْ بَايَعْتُك وَ َبَايَعْ ُ‬
‫صادِقا وَ ُ‬
‫حاب َ ُ‬
‫م َ‬
‫سوُلاللهِ َ‬
‫اَ ْ‬
‫مك وَ‬
‫ت اِب َ‬
‫ت عَلى يَدَيْهِ لِل ّ‬
‫ت اِلَي ْ َ‬
‫ن‬
‫ب الْعَال َ ِ‬
‫ص َ‬
‫ك ‪ -‬يَا نَبِىّالل ّهِ اَرِي ْ َ‬
‫اَ ْ‬
‫ن‪ .‬وَ قَد ْ بَعَث ْ ُ‬
‫م ُ‬
‫سل َ ْ‬
‫ن ال َ ْ‬
‫هِ َر ِّ‬
‫مي ْ َ‬
‫حم ِ ب ِ‬
‫حا ب ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ت يَا َر ُ َ ّ‬
‫شهَد ُ ا َ َّ‬
‫مل ِ ُ‬
‫ن آتِي َ َ‬
‫ى اَ ْ‬
‫ما‬
‫ن ِ‬
‫ك ا ِ ّل نَفْ ِ‬
‫سى وَ ا ِ ْ‬
‫اَب ْ َ‬
‫ت اَ ْ‬
‫ن َ‬
‫ى َل ا َ ْ‬
‫ك فَعَل ْ ُ‬
‫شئ ْ َ‬
‫جَر‪ ،‬فَاِن ّ ِ‬
‫سوْلاللهِ فَاِن ِّ ْ‬
‫تَقُو ُ‬
‫حقٌّ)‪.‬‬
‫ل َ‬
‫مد رسول خدا‪.‬‬
‫«به نام خداى بخشاينده مهربان‪ .‬از نجاشى اصحم ابن ابجر به مح ّ‬
‫سلم بر تو اى نبى خدا از طرف خدا‪ ،‬و رحمت خدا و بركتهاى وى بر تو‪ ،‬معبودى جز‬
‫نامهات و آنچه درباره عيسى‬
‫‌‬
‫اونيست‪ ،‬كه مرا به اسلم هدايت نمود‪ .‬اى پيامبر خدا‬
‫متذكّر شدهاى به من رسيد‪ ،‬به پروردگار آسمان و زمين سوگند‪ ،‬عيسى زياده از آن‬
‫چيزى كه تو آن را متذكّر شدهاى چيزى نمىگويد‪ 1.‬و آنچه را تو براى ما فرستاده بودى‬
‫دانستيم و پسر عمويت را با همراهانش عزت نموده و گرامى داشتيم‪ ،‬گواهى مىدهم‬
‫كه تو رسول خدا‪ ،‬صادق و تصديق شده هستى‪ ،‬و من با تو بيعت نمودم‪ ،‬و با پسر‬
‫عمويت بيعت نموده و به دستهاى وى به خدايى كه پروردگار جهانيان است‪ ،‬اسلم‬
‫آوردم‪ .‬واى نبى خدا‪ ،‬من اريحا‪ 2‬بن اصحم بن ابجر را نزدت فرستادم‪ ،‬من جز مالك‬
‫نفس خودم مالك چيز ديگرى نيستم و اگر خواسته باشى تا نزدت بيايم اى پيامبر‬
‫خدا‪ ،‬اين كار را مىكنم و من شهادت مىدهم كه آنچه تو مىگويى حق است‪ 3 .‬اين چنين‬
‫در البدايه (‪ )83/3‬آمده‪.‬‬
‫نامه پيامبر ص به قيصر پادشاه روم‬
‫حيه كلبى روايت نموده كه وى گفت‪ :‬پيامبر خدا ص مرا با نامهاى نزد‬
‫بزار از دِ ْ‬
‫قيصر فرستاد‪ ،‬نزد وى رفته آن نامه را برايش دادم‪ ،‬در آن اثناء يك برادر زادهاش كه‬
‫روى سرخ و چشمان كبود‪ ،‬موهاى نرم و فروهشته داشت‪ ،‬با وى بود‪ ،‬چون نامه را‬
‫َ‬
‫ح َّ‬
‫ب الُّروم‬
‫صا ِ‬
‫خواند‪ ،‬در آن چنين نوشته شده بود‪ِ :‬‬
‫م َ‬
‫مد َر ُ‬
‫ن ُ‬
‫ح ِ‬
‫سوْلِالل ّ ِهاِلى هَِرقْل َ‬
‫م ْ‬
‫مد فرستاده خدا به هرقل صاحب روم» راوى مىگويد‪ :‬برادرزادهاش نفس‬
‫«از مح ّ‬
‫بلندى از طريق بينى خود كشيده‪ ،‬گفت‪ :‬اين نامه امروز خوانده نمىشود‪ .‬قيصر به او‬
‫گفت‪ :‬چرا؟ برادرزادهاش جواب داد‪ :‬وى نامه را به نام خود شروع نموده و در عوض‬
‫‪ 1‬يعنى نمىگويد كه فرزند خداوند (جل جلله) و چنين و چنان هستم‪.‬م‪.‬‬
‫‪ 2‬در شرح حياه الصحابه‪ ،‬بيان داشته كه «ارها» صحيح است‪.‬‬
‫‪ 3‬ضعیف‪ .‬بیهقی در «الدلئل» (‪ )310 ، 309‬و نگا‪« :‬البدایة والنهایة» (‪.)84 ، 3/83‬‬

‫جلد اول‬

‫‪119‬‬

‫حيات صحابه‬
‫«پادشاه روم» نوشته است‪« :‬صاحب روم» قيصر گفت‪ :‬اين نامه را حتما ً بخوان‪ .‬وى‬
‫چون نامه را خواند و ديگران از نزد قيصر بيرون رفتند‪ ،‬قيصر مرا نزد خود فراخواند و‬
‫اسقف را طلب نمود تا آنجا حاضر شود ‪ -‬اسقف صاحب كار آنها بود و به آنان‬
‫مشورت مىداد ‪ -‬آنها اسقف را مطّلع ساختند‪ ،‬و قيصر (نيز) او را با خبر ساخته و‬
‫كتاب را برايش خواند‪ .‬اسقف به قيصر گفت‪ :‬اين همان كسى است كه ما انتظار وى‬
‫را مىكشيديم‪ ،‬و عيسى(عليهالسلم) ما را به آمدن او بشارت داده بود‪ .‬قيصر از‬
‫اسقف پرسيد‪ :‬پس به من چه امر مىكنى؟ اسقف خطاب به قيصر گفت‪ :‬من وى را‬
‫تصديق نموده و از او پيروى مىنمايم‪ :‬ولى قيصر گفت‪ :‬اگر من اين كار را بكنم‬
‫پادشاهىام از دست مىرود‪ .‬بعد از آن از نزد وى بيرون شديم‪ ،‬قيصر كسى را دنبال‬
‫ابوسفيان كه در آن روز (هنوز مشرك بود) و در سرزمين قيصر حضور داشت‪،‬‬
‫فرستاده و پرسيد‪ :‬از اين كسى كه در سرزمين شما ظهور نموده‪ ،‬صحبت كن كه وى‬
‫كيست؟ ابوسفيان گفت‪ :‬او يك جوان است‪ .‬قيصر پرسيد‪ :‬حسب و نسب وى در‬
‫ميان شما چطور است؟ گفت‪ :‬در حسب و نسب هيچ كس ما از وى افضل نيست‪.‬‬
‫قيصر گفت‪ :‬اين نشانه نبوّت است‪ .‬پرسيد‪ :‬صدق و راستگويى وى چطور است؟‬
‫گفت‪ :‬هرگز دروغ نگفته است‪ .‬قيصر باز گفت‪ :‬اين نشان نبوّت است‪ .‬قيصر در ادامه‬
‫پرسيد‪ :‬كسانى كه از شما بيرون شده و به طرف وى مىروند دوباره به طرف شما بر‬
‫مىگردند؟ گفت‪ :‬خير‪ ،‬قيصر گفت‪ :‬اى عّلمت نبوّت است‪ .‬و پرسيد‪ ،‬آيا وقتى كه يكجا‬
‫با اصحابش به جنگ بيرون مىشود‪ ،‬شكست هم مىخورد؟ ابوسفيان گفت‪ :‬قومى با‬
‫وى جنگيدند‪ ،‬و او آنها را شكست داد‪ ،‬و آنها نيز وى را شكست دادند‪ .‬قيصر گفت‪:‬‬
‫اين نشانه نبوّت است‪ .‬راوى ميگويد‪ :‬قيصر بار ديگر مرا خواست و گفت‪ :‬به رفيقت‬
‫بگو‪ ،‬من مىدانم كه وى نبى است‪ ،‬ولى با اين همه سلطنت و پادشاهيم را ترك‬
‫نمىكنم‪.‬‬
‫راوى مىگويد‪ :‬آنها هر روز يكشنبه به اطراف اسقف جمع مىشدند‪ ،‬او براى شان‬
‫ما اين بار چون روز يكشنبه فرا رسيد او‬
‫خارج شده‪ ،‬صحبت مىنمود‪ ،‬و وعظ مىكرد‪ ،‬ا ّ‬
‫بيرون نرفت و تا روز يكشنبه آينده در آنجا نشست‪ .‬من نزد وى مىرفتم و او با من‬
‫صحبت نموده و از من سئوال هايى مى كرد‪ .‬هنگامى كه يكشنبه آينده فرارسيد‪ ،‬آنها‬
‫براى وى انتظار كشيدند تا نزدشان بيرون شود ولى او نزد آنها بيرون نشد‪ ،‬و اين را‬
‫بهانه آورد كه مريض مىباشد‪ ،‬و اين عمل را بارها تكرار نمود‪.‬‬
‫آنها كسى را نزدش فرستادند‪ ،‬كه يا براى ما بيرون مىشوى‪ ،‬و يا اينكه بر تو داخل‬
‫شده و به قتلت مىرسانيم‪ ،‬چون ما تو را از ابتدايى كه همين عربى آمده است ناآشنا‬
‫و دگرگون احساس مىكنيم‪ .‬اسقف به من گفت‪ :‬اين نامه را گرفته و براى رفيقت‬
‫برده برايش از طرف من سلم بگو‪ ،‬و خبر بده كه من شهادت مىدهم‪ :‬معبودى جز‬
‫يك خدا نيست‪ ،‬و محمد رسول خداست‪ ،‬و من به وى ايمان آوردم‪ ،‬و او را تصديق‬
‫نمودم‪ ،‬و از وى پيروى نمودم‪ ،‬و اينها اين عمل مرا زشت پنداشتهاند‪ ،‬و تو آنچه را‬
‫مىبينى برايش برسان‪ .‬بعد از آن اسقف نزد آنها بيرون گرديد‪ ،‬و او را به قتل‬
‫رسانيدند‪ ...‬و حديث را متذكّر شده‪ 1.‬هيثمى (‪237‬و ‪ )236/8‬مىگويد‪ :‬در اين روايت‬
‫ابراهيم بن اسماعيل بن يحيى آمده كه ضعيف است‪.‬‬
‫اين حديث را همچنين طبرانى از حديث دِحيه به اختصار روايت نموده و در آن‬
‫مانى آمده‪ ،‬و وى‪ ،‬چنان كه هيثمى (‪ )306/5‬گفته‪ ،‬ضعيف‬
‫يحيى بن عبدالحميد ِ‬
‫ح ّ‬
‫مىباشد‪ 2.‬همچنين اين را ابونُعيم در الدلئل (ص ‪ )121‬به معناى آن به اختصار روايت‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬هیثمی در «مجمع الزوائد» (‪ )237 ، 8/236‬در آن ابراهیم بن اسماعیل است که ضعیف می‌باشد‪.‬‬
‫‪ 2‬همچنین ابن حجر وی را در «الفتح» (‪ )1/37‬ضعیف دانسته است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪120‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫مد مروزى نيز از عبدالل ّه بن شداد به مانند‬
‫نموده است‪ .‬اين حديث را عبدان بن مح ّ‬
‫اين و تمامتر از روايت قبلى روايت كرده‪ .‬وعبدان ازابن اسحاق از بعض اهل علم‬
‫روايت نموده كه هرقل براى دِحيه گفت‪ :‬واى بر تو! من به خدا سوگند‪ ،‬مىدانم كه‬
‫رفيق تو نبى مرسل است‪ ،‬و او همان كسى است كه ما انتظار وى را مىكشيديم و‬
‫او را در كتاب خود مىيابيم‪ ،‬وليكن من از رومىها بر جانخود ميترسم‪ ،‬و اگر اين هراس‬
‫ضغَاطِر اسقف برو‪ ،‬و او را از قضيه رفيقتان‬
‫نمىبود از او پيروى مىكردم‪ ،‬ولى تو نزد َ‬
‫آگاه كن‪ ،‬چون وى در روم از من بزرگتر است‪ ،‬و قول نافذ و پرتأثيرى دارد‪ .‬دحيه‬
‫بعد از آن نزد اسقف آمده و او را از قضيه با خبر ساخت‪ .‬اسقف گفت‪ :‬رفيق تو به‬
‫خدا سوگند نبى مرسل است‪ ،‬و ما او را به صفت و اسمش مىشناسيم‪ .‬بعد از آن‬
‫اسقف رفت لباسهاى خود را بيرون آورد و لباس سفيدى پوشيد‪ ،‬آنگاه نزد رومىها‬
‫بيرون گرديد‪ ،‬و براى شان شهادت حق را داد‪ ،‬آنها به جان وى افتاده و شهيدش‬
‫ساختند‪ 1.‬اين را يحيى بن سعيد اموى در المغازى و طبرى نيز از ابن اسحاق روايت‬
‫َ‬
‫كردهاند‪ ،‬اين چنين در الصابه (‪ )216/2‬آمده است‪.‬عبدالل ّه بن احمد و ابويعلى از‬
‫سعيد بن ابى راشد روايت نمودهاند كه گفت ‪ :‬من تنوخى ‪ -‬فرستاده هرقل براى‬
‫مص ديدم‪ ،‬او همسايهام بود‪ ،‬و به سن بزرگى و حد فنا‬
‫پيامبر خدا ص ‪ -‬را در ِ‬
‫ح ْ‬
‫رسيده بود ‪ -‬با اين كه قريب فنا شده بود ‪ -‬به او گفتم‪ :‬آيا مرا از رساله هَِرقل براى‬
‫پيامبر خدا ص و نامه پيغمبر خدا براى هرقل خبرميدهى؟ گفت‪ :‬آرى‪ ،‬به تو خبر‬
‫حيَه كلبى را نزد هَِرقل فرستاد‪ ،‬چون نامه‬
‫مىدهم‪ .‬پيامبر خدا وارد تبوك شد‪ ،‬و دِ ْ‬
‫سيسهاى روم واراكين حرب خود را جمع و دروازه را بر خود‬
‫پيامبر ص رسيد هرقل قِ ِّ‬
‫و آنها بسته نمود‪ .‬بعد از آن هرقل گفت‪ :‬از آمدن اين مرد به آنجا آگاهى داريد‪ ،‬وى‬
‫كسى را نزد من فرستاده‪ ،‬و مرا به قبول نمودن يكى ازين سه چيز دعوت مىكند‪:‬‬
‫مرا دعوت مىكند تا بر دين وى او را متابعت كنم‪ ،‬و يا اين كه مالمان را به او (به‬
‫عنوان جزيه) بپردازيم‪ ،‬و سرزمين مان از ما باشد‪ ،‬و يا اين كه با وى اعلن جنگ‬
‫بكنيم‪ .‬قيصر ادامه داده افزود‪ :‬شما از خلل خواندن كتابهاىتان به خوبى درك مىكنيد‪،‬‬
‫كه وى همين زير قدمهاى مرا خواهد گرفت‪ :‬پس بياييد از دين او پيروى كنيم و يا اين‬
‫كه به او با حفظ سرزمين خود جزيه بپردازيم‪ .‬اشتراك كنندگان در مجلس همه به‬
‫يكبارگى چون يك مرد صدا كشيدند‪ ،‬حتى كلههاى شان را از سر بدر نموده گفتند‪ :‬آيا‬
‫ما را به اين دعوت مىكنى كه نصرانيت را ترك كنيم‪ ،‬و يا اين كه غلم يك اعرابى كه‬
‫از حجاز آمده باشيم؟! چون قيصر اين حالت را ديد‪ ،‬چنين پنداشت كه اگر آنها بيرون‬
‫روند روابط شان با وى تغيير نموده و رفقاى خود را بر ضد وى تحريك مىكنند و‬
‫سلطنتش را خراب مىكنند‪ ،‬بدين خاطر گفت‪ :‬من اين را به دليلى براى شما گفتم تا‬
‫عزم و استوار بودن تان را بر كار (دين) تان بدانم‪.‬‬
‫بعد مردى از عرب را كه «تُجيب» نام داشت‪ ،‬و از مسيحيان عرب بود خواست و به‬
‫او گفت‪ :‬كسى را كه حافظهاش خوب باشد و زبان عربى را نيز بداند نزدم بياور‪ ،‬كه‬
‫او را با جواب نامهاش نزد اين مرد روانه كنم‪ .‬وى نزد من آمد‪ ،‬و هرقل با دادن‬
‫نامهاى كه در استخوانهاى سينه نوشته شده بود به من گفت‪ :‬اين نامه مرا براى اين‬
‫مرد ببر‪ ،‬و آنچه را از سخنانش شنيدى‪ ،‬از آن جمله سه چيز آن را حفظ كن‪ .‬متوجه‬
‫باش و ببين كه آيا در ارتباط با نامهاى كه به من نوشته بود چيزى مىگويد؟ و متوجه‬
‫باش كه چون نامه مرا خواند آيا شب را ياد مىكند؟ به پشتش نگاه كن‪ ،‬آيا در آن‬
‫چيزى هست كه تو را به شك بيندازد؟ (تنوخى مىگويد)‪ :‬من با نامه وى به راه افتادم‪،‬‬
‫تا اين كه به تبوك رسيدم‪ ،‬ديدم كه وى در ميان اصحابش بر آبى نشسته است‪،‬‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬طبری در تاریخ خود (‪ )2/650‬در سند آن مجهولنی وجود دارند‪ .‬نگا‪« :‬الصابة» (‪.)2/216‬‬

‫جلد اول‬

‫‪121‬‬

‫حيات صحابه‬
‫پرسيدم ‪ :‬رفيقتان كدام است؟ گفته شد‪ :‬او اين مرد است‪ .‬به طرفش رفته همچنان‬
‫پيش رفتم تا اين كه در پيش رويش نشستم‪ .‬بعد از آن نامه را به او دادم‪ ،‬و او آن را‬
‫در دامان خود نهاد و سپس فرمود‪« :‬تو از كدام قوم هستى؟» گفتم‪ :‬يك تن از‬
‫تنوخىها‪ ،‬پرسيد‪« :‬آيا تو را به دين پدرتان ابراهيم تمايلى هست؟» عرض كردم‪ :‬من‬
‫فرستاده و قاصد قومى هستم‪ ،‬و بر دين آن قوم ايمان دارم‪ ،‬و تا به طرف آنها‬
‫برنگردم از آن دينم برنمى گردم‪ .‬پيامبر ص فرمود ‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ك َل تهدى م َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫(اِن َّ َ‬
‫ن يَ َ‬
‫مهْتَديْن)‪( .‬القصص‪:‬‬
‫َْ ِ‬
‫نأ ْ‬
‫م بِال ُ‬
‫شاء‪ ،‬وَ هُوَ أعْل ُ‬
‫ه يَهْدِى َ‬
‫ت وَلَكِنّالل ّ َ‬
‫حبَب ْ َ‬
‫م ْ‬
‫َ ْ‬
‫‪)56‬‬
‫ترجمه‪« :‬تو كسى را كه دوست مىدارى نمىتوانى به راه بياورى‪ ،‬ولى خداوند كسى را‬
‫كه بخواهد هدايت مىكند‪ ،‬و او بر كسانى كه هدايت اختيار مىكنند داناتر است»‪.‬‬
‫«اى برادر تنوخى‪ ،‬من براى نجاشى هم نامه نوشتم‪ 1‬ولى او نامه مرا پاره نمود‪ ،‬و‬
‫ما‬
‫خداوند او را و پادشاهيش را پاره خواهد كرد‪ .‬و براى رفيق شما نيز نامه نوشتم‪ ،‬ا ّ‬
‫او آن را نگه داشت‪ ،‬ومردم از وى تا آن كه در زندگى خير مقدر است‪ ،‬احساس رعب‬
‫و خوف مىنمايند»‪ .‬تنوخى مىگويد‪ :‬گفتم‪ :‬اين يكى از همان سه چيزى است كه هرقل‬
‫مرا به آن سفارش نموده است‪ ،‬بدين خاطر تيرى را از جعبه خود بيرون آورده‪ ،‬و آن‬
‫را در غلف شمشيرم نوشتم‪ ،‬بعد پيامبر ص نامه را براى مردى كه در طرف چپش‬
‫ايستاده بود داد‪ ،‬پرسيدم‪ :‬اين كه نامه در دستش است و آن را براىتان مىخواند‬
‫كيست؟ گفتند‪ :‬معاويه‪ ،‬ديدم كه در كتاب رفيقم (هرقل) آمده‪ :‬مرا به طرف جنتى‬
‫فرا مىخوانى كه پهنايى آن چون آسمانها و زمين است‪ ،‬كه براى پرهيزگاران آماده‬
‫َ‬
‫شده است‪ ،‬پس آتش (جهنم) در كجا است؟ پيامبر خدا ص فرمود‪ :‬سبحان الل ّه!!‬
‫شب كه چون روز فرا رسد در كجاست؟ باز تيرى را از جعبه خود بيرون آورده و اين‬
‫را در غلف شمشيرم نوشتم‪ .‬هنگامى كه از خواندن نامه من فارغ گرديد گفت‪« :‬تو‬
‫براى خود حقى دارى‪ ،‬و تو قاصد هستى‪ ،‬اگر نزد ما جايزهاى پيدا مىشد‪ ،‬آن را حتماً‬
‫برايت تقديم مىنموديم‪ ،‬ولى اكنون ما مسافر هستيم‪ ،‬و توشه ما تمام شده است»‪.‬‬
‫تنوخى مىگويد‪ :‬مردى از ميان طايفهاى از مردم‪ ،‬پيامبر ص را صدا نمود كه من به او‬
‫عطيهاى تقديم مىكنم‪ ،‬وى بار خود را باز نمود‪ ،‬و يك دست لباس «صفوريه» را از آن‬
‫بيرون كشيد‪ ،‬و آن را آورده در دامانم گذاشت‪ .‬پرسيدم‪ :‬صاحب اين لباس كيست؟‬
‫گفته شد‪ :‬عثمان‪ .‬سپس پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬چه كسى اين مرد را مهمان‬
‫مىكند؟» در جواب جوانى از انصار پاسخ داد‪ :‬من‪ .‬آن انصارى برخاست و من‬
‫همراهش بلند شدم‪ .‬هنگامى كه از گوشه مجلس گذشتم پيامبر ص مرا صدا نموده‬
‫گفت‪« :‬اى برادر تنوخى»‪ .‬من به شتاب برگشتم‪ ،‬تا اين كه در همان جاى قبلى كه در‬
‫آن نشسته بودم در پيش رويش ايستادم‪ ،‬وى جامه خود را كه در اطرافش پيچيده بود‬
‫از پشتش دورنموده فرمود‪« :‬ها‪ ،‬اينجا را كه به آن مأمور شدهاى ببين»‪ ،‬من به‬
‫‪2‬‬
‫پشتش نگاه نمودم مهرى را در پشت شانه وى مانند تخم كبوتر ديدم‪.‬‬
‫َ‬
‫هيثمى (‪ )236-235/8‬مىگويد‪ :‬رجال ابويعلى ثقهاند‪ ،‬رجال عبدالل ّه بن احمد نيز‬
‫ثقهاند‪ .‬اين حديث را همچنين امام احمد‪ ،3‬چنان كه در البدايه (‪ )15/5‬آمده روايت‬
‫كرده‪ ،‬و صاحب البدايه گفته است‪ :‬اين حديث‪ ،‬حديث غريب است‪ ،‬در اسناد آن‬
‫اشكالى وجود ندارد‪ ،‬و امام احمد آن را به تنهايى روايت نموده است‪ .‬اين را يعقوب‬
‫بن سفيان‪ ،‬چنان كه در البدايه (‪ )27/6‬آمده‪ ،‬نيز روايت كرده است‪.‬‬
‫‪ 1‬اين نجاشى غير از آن نجاشى معروف است كه اسلم آورده بود‪.‬‬
‫‪ 2‬صحیح‪ .‬عبدل بن احمد و ابویعلی (‪ ، )1597‬هیثمی در «المجمع» (‪ )236 ، 8/235‬می‌گوید‪ :‬رجال ابویعلی همه ثقه هستند همچنین رجال عبدال بن‬
‫احمد‪.‬‬
‫‪ 3‬صحیح‪ .‬احمد (‪.)442 ، 3/441‬‬

‫جلد اول‬

‫‪122‬‬

‫حيات صحابه‬
‫گفتگوى ابوسفيان با هرقل پادشاه روم‬
‫َ‬
‫بخارى از ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما) روايت نموده كه‪ :‬ابوسفيان به او خبر داد كه‬
‫هرقل كسى را دنبال وى در حالى كه با گروهى از قريش بود فرستاد ‪ -‬اينها براى‬
‫تجارت به شام رفته بودند ‪ -‬و اين هنگامى اتفاق افتاده بود كه پيامبر ص با ابوسفيان‬
‫و كفّار قريش قرارداد آتش بس بسته بود‪( 1‬ابوسفيان مىافزايد) آنها در حالى كه در‬
‫ايليا (شهر قدس) اقامت داشتند نزد هرقل آمدند‪.‬‬
‫هرقل آنها را به مجلس خود فراخواند‪ ،‬و در اطرافش بزرگان روم قرار داشتند‪ ،‬بعد‬
‫آنها را نزديك خود خواست و مترجم را نيز طلب نموده گفت‪ :‬كدام يكى از شما با‬
‫اين مردى كه ادعاى نبوّت مىكند نسب نزديكتر دارد؟ ابوسفيان مىگويد‪ :‬گفتم من از‬
‫جمله اينها با وى نسب نزديكتر دارم‪ ،‬هرقل گفت‪ :‬او را به من نزديك سازيد‪ ،‬و‬
‫همراهانش را نيز نزديك ساخته و در پشت سر وى قرار دهيد‪ ،‬بعد از آن به مترجم‬
‫خود گفت‪ ،‬به اينها بگو‪ :‬من ازين مرد سئوال هايى مىكنم‪ ،‬اگر برايم دروغ گفت‪ ،‬شما‬
‫دروغ وى را رد نماييد‪( ،‬ابوسفيان مىافزايد) به خدا سوگند‪ ،‬اگر هراس اين نمىبود كه‬
‫آنها مرا به دروغگويى متهم مىنمايند‪ ،‬حتما ً درباره وى دروغ مىگفتم‪.‬‬
‫نخستين سئوال وى از من اين بود كه پرسيد‪ :‬نسب وى در ميان شما چطور است؟‬
‫گفتم‪ :‬او در ميان ما از نسب عالى برخوردار است‪ .‬پرسيد‪ :‬آيا اين قول (ادعاى‬
‫نبوت) را هيچ يكى از شما قبل از وى هرگز گفته است؟ گفتم‪ :‬خير‪ .‬گفت‪ :‬آيا هيچ‬
‫يكى از پدرانش پادشاه بود؟ گفتم‪ :‬خير‪ .‬پرسيد‪ :‬آيا اشراف مردم وى را پيروى نموده‬
‫و يا ضعفاى شان؟ گفتم‪ :‬بلكه ضعفاى آنها‪ .‬پرسيد‪ :‬آيا آنها زياد مىشوند يا كم؟ گفتم‪:‬‬
‫بلكه زياد مىشوند‪ .‬گفت‪ :‬آيا هيچ يكى از آنها به خاطر عدم رضايت از دينش بعد از‬
‫پيوستن به آن‪ ،‬بر ميگردد؟ گفتم‪ :‬خير‪ .‬گفت‪ :‬آيا وى را قبل از اينكه اين چيزها را‬
‫بگويد به كذب متهم مىنموديد؟ گفتم‪ :‬خير‪ .‬پرسيد‪ :‬آيا وى غدر و خيانت مىكند؟ گفتم‪:‬‬
‫خير‪ ،‬ولى اكنون ما با وى داخل پيمان و معاهدهاى شدهايم‪ ،‬كه نمىدانيم در آن ارتباط‬
‫چه مىكند ‪ -‬ابوسفيان مىگويد‪ :‬ديگر نتوانستم غير از اين كلمه چيزى به آن بيفزايم ‪-‬‬
‫هرقل پرسيد‪ :‬آيا با وى جنگ و قتال نمودهايد؟ گفتم‪ :‬بلى‪ ،‬پرسيد‪ :‬قتال تان با وى‬
‫چگونه بود؟ گفتم‪ :‬جنگ در ميان ما و او نوبتى است گاهى بر ما پيروز مىشود و گاهى‬
‫ما بر وى پيروز مىشويم‪ .‬هرقل پرسيد‪ :‬او شما را به چه امر مىكند؟ گفتم‪ :‬مىگويد‬
‫خداوند را به تنهايى عبادت كنيد و به او چيزى را شريك نياوريد‪ ،‬و آنچه را پدران تان‬
‫مىگويند‪ ،‬ترك كنيد و ما را به نماز‪ ،‬صدق‪ ،‬عفاف و صله رحم دستور ميدهد‪.‬‬
‫آنگاه به مترجم خود گفت‪ :‬به او بگو‪ :‬تو را از نسب وى پرسيدم‪ ،‬ادعا نمودى وى از‬
‫نسب عالى در ميان شما برخوردار است‪ ،‬همچنين پيامبران از ميان بهترين نسب‬
‫قوم خود مبعوث مىشوند‪ .‬از تو پرسيدم‪ :‬آيا اين قول را هيچ يكى از شما قبل از وى‬
‫گفته بود‪ ،‬متذكّر شدى؟ خير‪ .‬گفتم‪ :‬اگر اين قول را قبل از وى كسى گفته باشد‪ ،‬باز‬
‫هم مىتوانستم بگويم وى مردى است كه اين قول را به تأسى از همان قولى كه قبل‬
‫از وى گفته شده مىگويد‪ .‬از تو پرسيدم‪ :‬كه آيا هيچ يكى از پدرانش پادشاه بود‪ ،‬گفتى‬
‫خير اگر كسى از پدران وى پادشاه مىبود‪ ،‬مىگفتم‪ :‬وى مردى است كه پادشاهى‬
‫پدرش را مطالبه مىكند‪ ،‬از تو پرسيدم‪ :‬آيا وى را قبل از گفتن آنچه مىگويد‪ ،‬به‬
‫دروغگويى متهم مىنموديد‪ ،‬متذكر شدى‪ ،‬خير‪ .‬بنابر اين مىدانم‪ ،‬وى چنان نيست كه‬
‫دروغ بستن بر مردم را كنار بگذارد‪ ،‬و بر خداوند دروغ بندد‪ .‬از تو پرسيدم‪ :‬اشراف‬
‫‪ 1‬هدف مان آتش بس و متاركهيى است كه پيامبر ص آن را با قريش درهنگام انعقاد صلح حديبيه در‬
‫آخر سال ششم هجرى پذيرفت‪ ،‬كه بر ده سال آتش بس ميان مسلمانان و قريش تاكيد داشت‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪123‬‬

‫حيات صحابه‬
‫مردم از وى پيروى نمودهاند يا ضعفاى آنها‪ ،‬گفتى‪ :‬ضعفاى آنان وى را پيروى‬
‫نمودهاند‪ ،‬و همين ضعيفان پيروان پيامبران اند‪ .‬ازتو پرسيدم‪ :‬آيا آنها زياد مىشوند يا‬
‫كم‪ ،‬متذكر شدى‪ :‬آنها زياد مىشوند‪ ،‬و كار ايمان نيز همين طور است‪ ،‬تا اين كه تمام‬
‫شود‪ .‬از تو پرسيدم‪ :‬آيا يكى از آنها به خاطر عدم رضايت از دينش پس از گرويدن به‬
‫آن‪ ،‬دوباره بر مىگردد‪ ،‬گفتى خير‪ ،‬و ايمان چون بشاشت و نورش در قلبها داخل‬
‫گردد‪ ،‬مسلّما ً كه همين طور مىباشد‪ .‬از تو پرسيدم‪ :‬آيا وى غدر مىكند‪ ،‬گفتى خير‪ ،‬و‬
‫همچنين پيامران غدر و خيانت نمىكنند‪ .‬از تو پرسيدم‪ :‬شما را به چه دستور مىدهد؟‬
‫متذكر شدى كه وى شما را دستور مىدهد‪ ،‬تا خداوند را عبادت كنيد و به وى چيزى را‬
‫شريك نياوريد‪ ،‬و شما را از عبادت بتها باز مىدارد‪ ،‬و به نماز و صدق و عفاف دستور‬
‫مىدهد‪ .‬اگر اين چيزهايى را كه تومى گويى راست باشد او جاى همين دو قدمم را‬
‫مىگيرد‪ .‬مىدانستم كه وى ظهور مىكند‪ ،‬ولى گمان نمىبردم از ميان شما باشد‪ ،‬و اگر‬
‫مىدانستم كه من به وى مىرسم‪ ،‬براى ديدارش هر رنجى را تحمل مىنمودم‪ ،‬و اگر‬
‫نزدش مىبودم پاهايش را مىشستم‪.‬‬
‫صَرى فرستاده بود‪،‬‬
‫بعد از آن نامه پيامبر خدا ص را كه توسط دِ ْ‬
‫حيَه به بزرگ ب ُ ْ‬
‫طلب نمود‪ ،‬و او آن را به هرقل تقديم داشت كه در آن چنين نوشته بود‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ح َّ‬
‫سوْلِهِ اِلى هَِرقٌل عَظِيْم ِ ال ُّ‬
‫م‬
‫ن‬
‫م‬
‫مالل ّهِ الَّرحم‬
‫ن الَّرحيمِ‪ِ .‬‬
‫(بِس ِ‬
‫م َ‬
‫سل َ ٌ‬
‫روم‪َ ،‬‬
‫مد عَبْدِالل ّهِ َو َر ُ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫ْ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫جَر َ‬
‫ن ات ّبَعَ الهُدى‪ ،‬ا َّ‬
‫ك‬
‫هأ ْ‬
‫م تَ ْ‬
‫سلمِ‪ ،‬أ ْ‬
‫ما بَعْد‪ :‬فَاِنّى ادْعُوْك بِدَعَايَه ال ِْ ْ‬
‫م يُوْءتِكَالل ُ‬
‫سل ِ ْ‬
‫سل ِ ْ‬
‫عَلى َ‬
‫م ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ت فَا ِ َّ‬
‫ن عَلي ْ َ‬
‫سيِيْن‪َ .‬و (يَا أهْ َ‬
‫سوَاءٍ‬
‫م الَرِي ْ ِ‬
‫مَّرتَيْن‪ .‬فَا ِ ْ‬
‫مه َ‬
‫ب ت َ َعالوا اِلى كَل ِ َ‬
‫ك اِث ْ َ‬
‫ن تَوََلي ْ َ‬
‫َ‬
‫ل الكِتَا ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ن‬
‫و‬
‫د‬
‫ن‬
‫م‬
‫ابا‬
‫رب‬
‫ا‬
‫ضا‬
‫ع‬
‫ب‬
‫ا‬
‫ضن‬
‫ع‬
‫ب‬
‫ذ‬
‫خ‬
‫ت‬
‫ي‬
‫ل‬
‫و‬
‫‪،‬‬
‫ئا‬
‫شي‬
‫ه‬
‫ب‬
‫ك‬
‫شر‬
‫ن‬
‫ل‬
‫و‬
‫ه‪،‬‬
‫الل‬
‫ل‬
‫ا‬
‫د‬
‫ب‬
‫ع‬
‫ن‬
‫ل‬
‫ا‬
‫م‬
‫ك‬
‫ن‬
‫ي‬
‫ب‬
‫و‬
‫ا‬
‫ن‬
‫ن‬
‫ي‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ِ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ْ َ‬
‫َْ ُ َْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ْ ُ ُ‬
‫ِ‬
‫بَ ْ َ َ َ ْ ْ‬
‫ْ ُ ْ ِ‬
‫َ‬
‫َ َ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫ن تَوَل ّوا فَقَولُوا ا ْ‬
‫مون)‪.‬‬
‫الل ّهِ‪ ،‬فَا ِ ْ‬
‫م ْ‬
‫سل ِ ُ‬
‫شهَدُو ا بِاَنَّا ُ‬
‫مد بنده و رسول خدا به هرقل بزرگ روم‪،‬‬
‫«به نام خداى بخشاينده مهربان‪ .‬از مح ّ‬
‫سلم بر كسيكه از هدايت پيروى نمايد‪ ،‬اما بعد‪ :‬من تو را به دعايه اسلم دعوت‬
‫مىكنم‪ ،‬اسلم بياور تا در امان باشى‪ ،‬و خداوند اجرت را برايت دو برابر مىدهد‪ .‬ولى‬
‫سيِيْن است‪ 1‬و‪« :‬اى اهل كتاب! بياييد به سوى‬
‫اگر روى گردانيدى‪ ،‬بر تو گناه اَرِي ْ ِ‬
‫سخنى كه ميان ما و شما مشترك است‪ ،‬اين كه جز خداند يگانه را نپرستيم‪ ،‬و چيزى‬
‫را شريك او قرار ندهيم‪ ،‬و بعضى از ما بعضى ديگر را غير از خدا‪ ،‬پروردگار نگيرد‪،‬‬
‫‪2‬‬
‫اگر سر بر تابند‪ ،‬بگوييد‪ :‬گواه باشيد كه ما مسلمانانيم»‬
‫ابوسفيان مىگويد‪ :‬چون هرقل اين چيزها را گفت‪ ،‬و از خواندن نامه فارغ گرديد‪ ،‬شور‬
‫و هيجان نزدش زياد شد‪ ،‬صداها بلند شد و ما از آن مجلس بيرون كرده شديم‪ - ،‬بعد‬
‫از بيرون شدن ‪ -‬براى همراهانم گفتم‪ :‬كار ابن ابى كَب ْ َ‬
‫شه‪ 3‬به جايى رسيده كه پادشاه‬
‫بنى اصفر (پادشاه روم) از وى مىهراسد!! پس از آن من متيقن بودم كه وى حتماً‬
‫غالب شدنى است‪ ،‬تا اين كه خداوند (جل جلله) اسلم را در نهادم قرار داد (و‬
‫مسلمان شدم)‪.‬‬
‫ُ‬
‫سقُف‬
‫راوى مىافزايد‪ :‬ابن ناطور نگهبان (كه امير ايليا و رفيق هَِرقْل‪ ،‬و در عين حال ا ْ‬
‫نصاراى شام نيز بود‪ )،‬مىگويد‪ :‬هرقل وقتى به ايليا آمد‪ ،‬يك روز صبح بسيار غمگين و‬
‫رنجور از خواب برخاست‪ ،‬آنگاه بعض فرماندهان جنگى به او گفتند‪ :‬امروز ما چهره‬
‫تو را ناراحت و ملول احساس مىكنيم‪ .‬ابن ناطور مىگويد‪ :‬هرقل عالم به علم نجوم‬
‫َ‬
‫‪ 1‬نظر به قولى اينها فرقهاى هستند به نام اريسه از اتباع عبدالل ّه بن اريس‪ ،‬و نبييى را كه براى شان‬
‫آمده بود به قتل رسانيدند‪ .‬ولى هدف در اينجا‪ ،‬همكاران و خدمتكاران هرقل مىباشد‪.‬‬
‫‪ 2‬آل عمران ‪ ،64‬و ابتداى اين آيت چنين است‪ :‬قل يا اهل الكتاب‪...‬‬
‫‪ 3‬ابوكبشه نام شوهر حليمه سعديه مادر رضاعى پيامبر خدا ص است‪ ،‬و مشركين به عنوان استهزاء‬
‫براى پيامبر مىگفتند‪ :‬ابن ابى كبشه (پسر پدر قوچ)‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪124‬‬

‫حيات صحابه‬
‫بود‪ ،‬و به ستارهها نظر مىكرد‪ .‬هنگامى كه اين سئوال را از وى نمودند براى آنها‬
‫گفت‪ :‬من چون به ستارگان ديدم دانستم‪ ،‬پادشاهى كه ختنه كردن نزدش رايج است‬
‫ظهور نموده‪ ،‬آيا مىدانيد كه از اين قومها كى ختنه مىكند؟ به او گفتند‪ :‬جز يهود ديگر‬
‫كسى ختنه نمىكند‪ ،‬و شأن آنها تو را آنقدر به تشويش نسازد‪ .‬براى اميران شهرهاى‬
‫كشورت بنويس تا يهوديانى را كه در آنجاها سكونت دارند به قتل رسانند‪ .‬در حالى كه‬
‫آنها درين كار مشغول بودند مردى نزد هرقل آورده شد كه وى را پادشاه غَ َّ‬
‫سان‬
‫فرستاده بود‪ ،‬و به آنها خبر پيامبر خدا ص را رسانيد‪ .‬هنگامى كه هرقل اين خبر را از‬
‫وى شنيد به افراد خود گفت‪ :‬برويد ببينيد كه آيا وى ختنه شده هست يا خير؟ آنها اين‬
‫مرد را ديدند و براى هرقل خبر دادند كه وى ختنه شده است و او را از عرب پرسيد‪،‬‬
‫پاسخ داد‪ :‬آنها نيز ختنه مىكنند‪ .‬آنگاه هرقل گفت‪ :‬اين پادشاه همين امت است كه‬
‫ظهور نموده‪ .‬بعد هرقل براى يكى از دوستان خود كه در روميه قرار داشت ‪ -‬و چون‬
‫مص حركت نمود‪ ،‬هنوز به حمص‬
‫وى عالم بود ‪ -‬نامهاى نوشت‪ ،‬و خود به طرف ِ‬
‫ح ْ‬
‫نرسيده بود و يا از آن حركت نكرده بود كه نامه رفيقش رسيد‪ ،‬و با نظر هَِرقْل در‬
‫ظهور نبى موافق بود و بر اين تاكيد داشت كه همين شخص نوظهور نبى است‪.‬‬
‫مص جمع كرد‪،‬‬
‫هرقل به اين صورت بزرگان روم را در يكى از قصرهاى خود در ِ‬
‫ح ْ‬
‫سپس هدايت داد و دروازههاى آن بند گرديد‪ ،‬بعد خودش ظاهر شده گفت‪ :‬اى گروه‬
‫روميان‪ ،‬آيا رشد و فلح را مىخواهيد و خواهان اين هستيد كه پادشاهى و سرزمين‬
‫تان براى تان ثابت باقى ماند؟ اگر اين را مىخواهيد‪ ،‬از اين نبى پيروى كنيد‪ .‬حاضرين‬
‫ما دريافتند كه‬
‫در مجلس چون خران وحشى رميده به طرف دروازهها رو نهادند‪ ،‬ا ّ‬
‫دروازهها بسته است‪ .‬هنگامى كه هرقل نفرت ايشان را ملحظه نمود و از ايمان‬
‫آوردن شان مايوس گرديد‪ ،‬دستور داد‪ :‬اينها را به من بازگردانيد‪( .‬چون آنها‬
‫برگردانيده شدند) گفت‪ :‬اين را من به اين خاطر برايتان گفتم‪ ،‬تا شما را امتحان‬
‫نمايم كه استوار بودن و عزم تان در دين تان چقدر است؟ و حال آن را خود مشاهده‬
‫نمودم‪ ،‬اهل مجلس (و رميدگان لحظات قبل با شنيدن اين سخنان) راضى شده وبر‬
‫هرقل سجده كردند‪ .‬اين بود آخرين جريان كار هرقل‪ 1.‬اين حديث را بخارى درجاهاى‬
‫زيادى در صحيح خود به الفاظ مختلفى روايت نموده كه پىگيرى آن در اينجا به درازا‬
‫َ‬
‫مىكشد‪ .‬بقيه محدثين غير از ابن ماجه‪ ،‬اين حديث را نيز از طريق ُزهْرِى از عبيدالل ّه‬
‫َ‬
‫َ‬
‫بن عبدالل ّه بن عُتْبه بن مسعود از ابن عبّاس (رضىالل ّه عنهما) روايت نمودهاند‪ .‬اين‬
‫چنين درالبدايه (‪ )266/4‬آمده‪ .‬و اين حديث را اين اسحاق بن همين طولش‪ ،‬چنان كه‬
‫در البدايه (‪ )262/4‬ذكر نموده‪ ،‬روايت كرده‪ .‬و ابونُعَيم آن را در دلئل النبوه (ص‬
‫‪ )119‬از طريق ُزهْرِى به مانند اين همين طور طويل روايت نموده‪ ،‬و بيهقى (‬
‫‪ )178/9‬نيز اين را به همين اسناد و مانند اين به طرز طولنى روايت كرده است‪.‬‬
‫نامه پيامبر خدا ص براى كسرى پادشاه فارس‬
‫َّ‬
‫َّ‬
‫بخارى از حديث لَيْث از يونس از ُزهْرِى از عبيدالله بن عبدالله بن عُتْبَه از ابن عبّاس‬
‫َ‬
‫(رضىالل ّه عنهما) روايت نموده كه‪ :‬پيامبر ص نامه خود را توسط شخصى براى كسرى‬
‫فرستاد‪ ،‬و او را مأمور گردانيد تا آن نامه را به بزرگ بحرين تسليم نمايد‪ ،‬به اين‬
‫صورت بزرگ بحرين آن را براى كسرى تقديم داشت‪ ،‬چون كسرى نامه را خواند‪ ،‬آن‬
‫سيَّب گفت‪ :‬پيامبر خدا ص بر آنها دعا‬
‫م َ‬
‫را پاره نمود‪ .‬راوى مىگويد‪ :‬گمان مىكنم ابن ال ُ‬
‫‪2‬‬
‫نمود تا پاره پاره شوند‪.‬‬
‫‪ 1‬بخاری (‪ )7‬و همچنین در چند موضع دیگر آن را روایت کرده است‪ .‬مسلم (‪ )4527‬و ترمذی (‪.)2717‬‬
‫‪ 2‬بخاری (‪.)64‬‬

‫جلد اول‬

‫‪125‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫و عبدالل ّه بن وَهْب به نقل از يونس از زهرى گفته است‪ :‬عبدالرحمن بن عبدالقارى‬
‫به من گفت‪ ،‬كه‪ :‬پيامبر خدا ص روزى جهت خطابه به منبر بال رفت‪ ،‬خدا را ستود و‬
‫بر وى ثنا گفت‪ :‬و كلمه شهادت را بر زبان آورد‪ ،‬بعد فرمود‪« :‬مىخواهم بعضى شما را‬
‫نزد پادشاهان عجم بفرستم‪ ،‬بنابراين شما چنان كه بنى اسرائيل بر عيسى بن مريم‬
‫اختلف نمودند‪ ،‬بر من اختلف نكنيد»‪ .‬مهاجرين گفتند‪ :‬اى پيامبر خدا ص ما هرگز بر‬
‫چيزى بر تو مخالفت نمىكنيم ما را دستور بده و بفرست‪ .‬سپس پيامبر ص ُ‬
‫شجاع بن‬
‫وَهْب را به سوى كسرى فرستاد‪ ،‬كسرى دستور داد تا ايوانش را مزين كنند‪ ،‬بعد از‬
‫آن به بزرگان فارس اجازه ورود داد‪ ،‬و در عقب آنها به شجاع بن وهب اذن دخول‬
‫داده شد‪ .‬چون شجاع نزدش آمد‪ ،‬دستور داد تا نامه پيامبر ص از وى گرفته شود‪،‬‬
‫شجاع به وهب گفت‪ :‬خير‪ ،‬اين را چنان كه رسول خدا ص امر نموده است‪ ،‬من بايد‬
‫خودم آن را بدهم‪ .‬كسرى گفت‪ :‬نزديك شو‪ ،‬وى نزديك گرديد‪ ،‬و نامه را به او تقديم‬
‫حيَْره بود طلب نمود و او نامه را‬
‫داشت‪ ،‬بعد يكى از كاتبهاى خود را كه از اهل ِ‬
‫برايش قرائت كرد كه در آن چنين آمده بود‪:‬‬
‫َ‬
‫ح َّ‬
‫سرى عَظِيْم فَارس‬
‫ِ‬
‫م َ‬
‫سوْلِهِ اِلى ك َ ْ‬
‫مد بن عَبْدِالل ّهِ وَ َر ُ‬
‫ن ُ‬
‫م ْ‬
‫َّ‬
‫مد بن عبدالله و رسول خدا‪ ،‬براى كسرى بزرگ فارس»‪ ،‬راوى مىگويد‪ :‬از اين‬
‫«ازمح ّ‬
‫كه پيامبر ص نامه را به نام خود آغاز نموده بود‪ ،‬او را غضبناك ساخت‪ ،‬و فرياد كشيد‬
‫و قبل از اين كه محتواى نامه را بداند آن را پاره نمود‪ ،‬و دستور داد كه شجاع بن‬
‫وهب بيرون كرده شود‪ ،‬و او بيرون انداخته شد‪ .‬چون شجاع آن حالت را ديد‪ ،‬بر شتر‬
‫خود سوار شد و حركت نمود‪ ،‬بعد گفت‪ :‬من اكنون باكى ندارم كه بر كدام حالت‬
‫هستم‪( ،‬در اعزاز از طرف پادشاه يا در عتاب)‪ ،‬چون نامه پيامبر خدا را به جاى‬
‫مطلوب رسانيدم‪ .‬راوى مىگويد‪ :‬چون شدت غضب و خشم كسرى فرو نشست‪،‬‬
‫كسى را دنبال شجاع فرستاد تا نزد وى بيايد‪ .‬از وى جستجو به عمل آمد‪ ،‬ولى يافت‬
‫ما او از آن جاها گذشته بود‪ .‬وقتى كه شجاع‬
‫نشد‪ ،‬تا ِ‬
‫حيَْره هم او را دنبال نمودند‪ ،‬ا ّ‬
‫نزد پيامبر خدا ص آمد‪ ،‬او را از عملكرد كسرى و پاره نمودن نامهاش توسط وى‬
‫‪1‬‬
‫باخبر ساخت‪ .‬پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬كسرى پادشاهىخود را پاره نموده است»‪ .‬اين‬
‫چنين در البدايه (‪ )269/4‬آمده است‪.‬‬
‫رى از‬
‫و ابوسعيد نيشابورى در كتاب شرف المصطفى از طريق ابن اسحاق از ُزهْ ِ‬
‫مه بن عبدالرحمن روايت نموده كه‪ :‬چون نامه پيامبر خدا ص به كسرى رسيد‬
‫ابو َ‬
‫سل َ َ‬
‫‪2‬‬
‫و او آن را خواند و پاره نمود‪ ،‬براى باذان ‪ -‬كه كار دار وى در يمن بود ‪ -‬نوشت‪:‬‬
‫دنبال اين مرد كه در حجاز است دو مرد قوى را بفرست تا او را نزد من بياورند‪.‬‬
‫باذان در عملى نمودن دستور كسرى معاون خود را ‪ -‬كه اَبَاَنَوْه نام داشت و در زبان‬
‫فارسى كاتب ومحاسب نيز بود ‪ -‬به اين مأموريت گماشت‪ ،‬و مرد ديگرى از اهل‬
‫فارس را كه به وى (جد جميره) گفته مىشد با وى همراه نمود‪ ،‬و با آنها نامهاى به‬
‫پيامبر ص نوشت‪ ،‬كه در آن به پيامبر خدا ص دستور مىداد‪ ،‬تا با آنها به طرف كسرى‬
‫حركت كند‪ .‬وى به معاون خود گفت‪ :‬آن مرد را ببين كه كيست‪ ،‬و با وى صحبت نما و‬
‫‪ 1‬صحیح‪ .‬بیهقی در «الدلئل» (‪ )4/387،388‬وی ترجیح می دهد که این خبر مرسل است‪ .‬این روایت مرسل و همچنین روایت های موصول بر پاره‬
‫شدن نامه توسط کسری اتفاق دارند‪ .‬در این روایت رسول ال صلی ال علیه و سلم خبر از پاره شدن ملک کسری می دهد و در روایت قبل علیه آنها‬
‫نفرین می‌کند‪ .‬دو روایت در این که چه کسی نامه را به کسری تحویل داده است اختلف دارند اما روایت اول به دلیل آنکه موصول است اولویت دارد‬
‫وال اعلم‪.‬‬
‫عبدالرحمن بن عبدالقاری در مورد صحابه بودنش اختلف است نگا‪( :‬التقریب‪ .)1/490 :‬اگر صحابی باشد حدیث موصول است و اگر تابعی باشد (و‬
‫حدیث مرسل باشد) روایت قبل شاهد آن است‪.‬‬

‫‪ 2‬اين چنين درالصابه و درحاشيه البدايه (‪ )269/4‬آمده‪ ،‬در ابن جرير دربارء اين اسم اختلفى ديده‬
‫مىشود‪ ،‬و از وى به نامهاى باذام‪ .‬باذان‪ ،‬اباذويه‪ ،‬نابويه‪ ،‬خرخره‪ ،‬خرخسره و غير ذلك ياد شده‬
‫است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪126‬‬

‫حيات صحابه‬
‫خبرش را برايم بياور‪ .‬آن دو حركت نمودند تا اين كه به طائف رسيدند‪ ،‬در آنجا‬
‫بامردان تاجرى از قريش برخوردند‪ ،‬و از آنها درباره پيامبر خدا ص جويا شدند‪ .‬مردان‬
‫تاجر قريش پاسخ دادند‪ :‬وى در يثرب است‪ ،‬و از اين رخداد (تجار قريش) خوشحال‬
‫شده و به يكديگر بشارت دادند‪ .‬آنها افزودند‪ :‬كسرى اكنون درصدد نابودى او شده‬
‫است‪ .‬از شر اينمرد نجات يافتيد!! (چون توسط ديگران به هلت خواهد رسيد)‪ .‬اين‬
‫دو تن از آنجا به راه افتادند تا اين كه به مدينه رسيدند‪ ،‬ابانوه با پيامبر ص صحبت‬
‫نموده گفت‪ :‬كسرى به باذان نوشته است‪،‬تا كسى را دنبال تو بفرستد‪ ،‬كه تو را نزد‬
‫وى ببرد‪ ،‬و باذان مرا فرستاده است‪ ،‬تا با من حركت كنى‪ .‬پيامبر خدا ص فرمود‪:‬‬
‫«برگرديد و فردا نزد من بياييد»‪ .‬آنها بيرون رفتند و چون فردا نزد پيامبر خدا ص‬
‫برگشتند‪ ،‬پيامبر ص به آنها خبر داد كه خداوند كسرى را به قتل رسانيده‪ ،‬و پسرش‬
‫شيْروَيه» را در فلن شب و فلن ماه بروى مسلّط گردانيده است‪ .‬پرسيدند‪ :‬آيا‬
‫« ِ‬
‫آنچه را مىگويى به درستى مىدانى؟ و آيا ما اين را براى باذان بنويسيم؟ گفت‪ :‬بلى‪ ،‬و‬
‫به وى بگوييد‪« :‬اگر اسلم آوردى‪ ،‬آنچه را در زير دست توست‪ ،‬به تو مىهم»‪ .‬بعد از‬
‫آن براى (جدجميره) يك كمربند را كه قبلً؛ براى پيامبرص هديه شده و در آن طل و‬
‫نقره كار شده بود‪ ،‬اهداء نمود‪ .‬آنها برگشته و نزد باذان آمدند‪ ،‬و او را از قضيه خبر‬
‫دادند‪ ،‬باذان گفت‪ :‬به خدا سوگند‪ ،‬اين سخن يك پادشاه نيست‪ ،‬و ما بايد آنچه را گفته‬
‫شيْروَيه» به او رسيد و در آن چنين‬
‫است‪ ،‬ببينيم‪ .‬اندكى درنگ ننموده بود‪ ،‬كه نامه « ِ‬
‫ما بعد‪ :‬كسرى را به خاطر خشم و قهر فارس و انتقام آنها به قتل‬
‫آمده بود‪ :‬ا ّ‬
‫رسانيدم‪ ،‬اين بدين خاطر بود كه وى اشراف آنها را به قتل مىرسانيد‪ ،‬و تو از من‬
‫اطاعت كن و آن مردى را كه دربارهاش كسرى برايت نوشته بود‪ ،‬بد مگوى‪ .‬چون‬
‫باذان اين نامه را خواند گفت‪ :‬اين مرد مسلّما ً نبى مرسل است‪ ،‬و به اين صورت او‬
‫و پسران آل فارس كه در يمن حضور داشتند‪ ،‬همگى اسلم آوردند‪ 1.‬اين را همچنين‬
‫ابونُعَيم اصبهانى در الدلئل بدون اسناد از ابن اسحاق حكايت نموده‪ ،‬ولى او را خر‬
‫خسره ناميده‪ ،‬و در تسميه رفيقش ابانوه با وى هم نظر و متفق است‪ .‬اين چنين در‬
‫الصابه (‪ )259/1‬آمده است‪.‬‬
‫اين را همچنان ابن ابى الدنيا در دلئل النبوه از ابن اسحاق روايت نموده كه‪ :‬پيامبر‬
‫َ‬
‫حذافه را با نامهاش نزد كسرى فرستاد كه وى را به اسلم‬
‫خدا ص عبدالل ّه بن ُ‬
‫دعوت مىكرد‪ .‬هنگامى كه كسرى آن نامه را قرائت نمود‪ ،‬پارهاش كرد‪ ،‬و بعد براى‬
‫حاكمش در يمن باذان نوشت‪ ...‬و به معناى روايت قبلى‪ ،‬حديث را تذكر داده‪ ،‬و در‬
‫آن آمده‪ :‬بعد از آن فرستادههاى باذان به مدينه آمدند‪ ،‬و بِابْوَيْه با پيامبر ص صحبت‬
‫نموده گفت‪ :‬شاهنشاه كسرى‪ ،‬براى حاكم يمن باذان نوشته و او را دستور داده است‬
‫كه كسى را بفرستد تا تو را نزد وى ببرد‪ .‬اگر به اين خواست پاسخ مثبت دهى‪ ،‬با تو‬
‫براى وى چيزى خواهم نوشت كه برايت مفيد واقع گردد‪ ،‬و اگر ابا ورزى‪ ،‬مسلماً‬
‫كسرى تو را و قومت را هلك و شهرت را ويران خواهد نمود‪ .‬پيامبر خدا ص به آنها‬
‫گفت‪« :‬شما برگرديد و فردا نزدم بياييد»‪ ...‬و حديث را مانند آن متذكر شده‪ 2.‬و ابن‬
‫مقْبُرِى اين را بسار به اختصار روايت كرده اين چنين در الصابه (‬
‫ابى الدنيا از سعيد َ‬
‫‪ )169/1‬آمده است‪.‬‬
‫اين حديث را ابن جرير از طريق ابن اسحاق از زيد بن ابى حبيب روايت نموده‪ ،‬كه‬
‫َ‬
‫حذافه رانزد كسرى بن هرمز پادشاه فارس‬
‫گفت‪ :‬پيامبر خدا ص عبدالل ّه بن ُ‬
‫فرستاد‪ ،‬و با وى نوشت‪:‬‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬مرسل است‪.‬‬
‫‪ 2‬ضعیف‪ .‬معضل است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪127‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ح َّ‬
‫م عَلى‬
‫ن‬
‫م‬
‫حم‬
‫ن الَّر ِ‬
‫حيِم‪ِ .‬‬
‫س ِ‬
‫م َ‬
‫مالل ّهِ الَّر ْ‬
‫سَل ٌ‬
‫م فَارس‪َ .‬‬
‫سوْلِالل ّهِ اِلى ك َ ْ‬
‫مد َر ُ‬
‫(ب ِ ْ‬
‫سرى َ عَظِي ْ َ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫نَ‬
‫َ‬
‫حدَهُ ل َ‬
‫سوْلِه‪َ ،‬و َ‬
‫ه وَ ا ّ‬
‫ه َو ْ‬
‫شهِد َ ا ْ‬
‫ن بِاللهِ وَ َر ُ‬
‫شرِي ْك ل ُ‬
‫ه ا ِلالل َ ُ‬
‫ن ل اِل َ‬
‫ن ات ّبَعَ الهُدَى َو آ َ‬
‫َ‬
‫م َ‬
‫م ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ً‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫س كافَه لنْذُُر‬
‫م َ‬
‫ى انَا َر ُ‬
‫مدا عَبْدُهُ وَ َر ُ‬
‫سوْل ُ‬
‫ح ّ‬
‫ُ‬
‫سوْلاللهِ اِلى الن ّا ِ‬
‫ه َو ادْعُوْك بِدَعَاءِاللهِ‪ ،‬فَاِن ِّ ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫حقّ القَوْ َ‬
‫م‬
‫حي ّا َو ي َ ِ‬
‫ل عَلى الكافِرِيْن‪ .‬فَا ِ ْ‬
‫ن ك ان َ‬
‫م‪َ ،‬و ا ِ ْ‬
‫ت فَا ِ ّ‬
‫م تَ ْ‬
‫ن تُ ْ‬
‫سل ْ‬
‫سل ْ‬
‫َ‬
‫ن ابِي ْ َ‬
‫ن اِث ْ َ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫س عَلي ْك)‪.‬‬
‫م ُ‬
‫ال َ‬
‫جو ِ‬
‫َّ‬
‫مد رسولالله به كسرى بزرگ فارس‪ .‬سلم بر‬
‫«به نام خداى بخشاينده مهربان‪ .‬از مح ّ‬
‫كسى كه ازهدايت پيروى نمايد‪ ،‬و به خدا و رسولش ايمان آورد‪ ،‬و شهادت دهد كه‬
‫مد بنده و رسول اوست‪ ،‬و من‬
‫معبودى جز خداى واحد و ل شريك وجود ندارد‪ ،‬و مح ّ‬
‫تو را به دعوت خدا دعوت مىكنم‪ ،‬چون من بدون ترديدى رسول خدا براى همه‬
‫جهانيان هستم‪ ،‬تا كسانى را كه زندهاند بيم دهم و الزام حق بر كافران ثابت گردد‪.‬‬
‫اگر اسلم بياورى سلمت مىمانى‪ ،‬و اگر ابا ورزيدى‪ ،‬بر تو گناه آتش پرستان است»‪.‬‬
‫راوى مىگويد‪ :‬هنگامى كه كسرى اين نامه راخواند پارهاش نموده گفت‪ :‬اين را او در‬
‫حالى كه غلم من است‪ ،‬برايم مىنويسد!! راوى مىافزايد‪ :‬بعد از آن كسرى به باذام‬
‫نوشت‪ ....‬و آنچه را كه قبل ً از ابن اسحاق روايت شد متذكر شده‪ ،‬و در آن آمده‪ ،‬آن‬
‫دو تن نزد پيامبر خدا ص وارد شدند‪ ،‬و ريشهاى خود را تراشيده و سبيلهاى خود را‬
‫گذاشته بودند‪ ،‬پيامبر به طرف آنها نگاه كرده و آن را زشت دانسته‪ ،‬پرسيد‪« :‬واى بر‬
‫شما‪ ،‬كى شما را به اين امر نموده است؟ آن دو گفتند‪ :‬ما را سيدمان كسرى امر‬
‫نموده‪ ،‬فرمود‪« :‬وليكن پروردگارم مرا امر نموده است تا ريشم را بگذارم و سبيل‬
‫هايم را كوتاه نمايم»‪ 1.‬اين چنين در البدايه (‪ )269/4‬آمده‪.‬‬
‫و طبرانى ازابى بكره روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬هنگامى كه پيامبر خدا ص مبعوث‬
‫گرديد‪ ،‬كسرى براى حاكم خود در سرزمين يمن كه حاكميت عربهاى ساكن آن نواحى‬
‫را نيز به عهده داشت ‪ -‬و به او بادام گفته مىشد ‪ -‬نوشت‪ :‬برايم خبر رسيده كه مردى‬
‫از مناطق تو بروز نموده‪ ،‬و ادعاى نبوّت مىكند‪ ،‬به وى بگو‪ :‬بايد ازين كار دست‬
‫بردارد‪ ،‬و در غير اين صورت كسى را روانه خواهم نمود كه او و قومش را به قتل‬
‫برساند‪ .‬راوى مىگويد‪ :‬فرستاده بادام نزد پيامبر خدا ص آمده و اين پيام را به وى‬
‫رسانيد‪ .‬پيامبر خدا ص در پاسخ فرمود‪« :‬اگر اين چيزى مىبود كه من آن را از نزد‬
‫خود انجام ميدادم‪ ،‬باز مىايستادم ولى خداوند عزوجل مرا مبعوث نموده است»‬
‫فرستاده كسرى نزد پيامبر ص اقامت گزيد‪ ،‬پيامبر ص به او خبر داد‪« :‬پروردگارم‬
‫كسرى را به قتل رسانيده است‪ ،‬و بعد از امروز كسرايى نخواهد بود‪ ،‬پروردگارم‬
‫قيصر را به قتل رسانيده است‪ .‬و بعد از امروز قيصرى نخواهد بود»‪ .‬راوى مىگويد‪:‬‬
‫همان قاصد قول پيامبر ص را در همان ساعتى كه اين خبر را به او داد با روز و ماه‬
‫آن نوشت‪ .‬و بعد به طرف بادام برگشت‪ ،‬و دريافت كه كسرى مرده‪ ،‬و قيصر نيز به‬
‫قتل رسيده است‪ 2.‬هيثمى (‪ )287/8‬مىگويد رجاى وى‪ ،‬غير از كثيرابن زياد كه ثقه‬
‫مىباشد همه رجال صحيح اند‪ ،‬احمد و بزار بخشى ازين را روايت كردهاند‪.‬‬
‫حيَه كلبى روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬مرا پيامبر خدا ص با نامهاى به نزد‬
‫وبزار از دِ ْ‬
‫قيصر فرستاده‪ ....‬و حديث را چنان كه در نامه پيامبر ص به قيصر گذشت متذكر‬
‫شده‪ ،‬و در آخر آن آمده‪ :‬بعد از آن دحيه نزد پيامبر خدا ص برگشت و فرستادگان‬
‫حكام كسرى كه از طرف حاكمان وى بر صنعا‪ ،‬فرستاده شده بودند نزد پيامبر خدا‬
‫ص حضور داشتند‪ ،‬كسرى براى حاكم صنعاء با تهديد و خشم چنين نوشته بود‪ :‬مردى‬
‫‪ 1‬حسن‪ .‬ابن جریر (‪ )266 ،2/267‬از یزید بن ابی حبیب بطور مرسل‪ .‬همچنین ابن سعد در «الطبقات» (‪ )1/47‬از عبیدال بن عبدال بطور مرسل به سند‬
‫صحیح‪ .‬ابن روایت را ابن بشران در «المالی» از حدیث ابوهریره با سندی واهی وصل کرده است‪ .‬آلبانی آن را در «تحقیق فقه السیرة» حسن دانسته‬
‫است‪( .‬ص ‪)381‬‬
‫‪ 2‬صحیح‪ .‬طبرانی‪ .‬همچنین نگا‪« :‬مجمع الزوائد» (‪.)8/287‬‬

‫جلد اول‬

‫‪128‬‬

‫حيات صحابه‬
‫را كه از سرزمين تو ظهور كرده و مرا به دين خود و در صورت عدم قبول آن به‬
‫پرداختن جزيه دعوت مىكند‪ ،‬كارش را از طرف من تمام كن‪ ،‬در غير اين صورت تو را‬
‫خواهم كشت و با تو اين طور و آن طور خواهم نمود‪ .‬حاكم صنعا چون اين نامه را‬
‫دريافت‪ ،‬بيست و پنج تن را نزد پيامبر ص فرستاد‪ ،‬كه دحيه آنها را نزد پيامبر خدا ص‬
‫دريافت‪ .‬پيامبر ص چون پيام شان را دريافت‪ ،‬آنها را پانزده شب (بدون هيچ پاسخى)‬
‫ترك نمود و چون پانزده شب سپرى شد دوباره نزد پيامبر خدا ص آمدند‪ .‬هنگامى كه‬
‫پيامبر ص آنها را ديد‪ ،‬ايشان را فراخوانده فرموده‪« :‬نزد صاحبتان (بادام) رفته به او‬
‫بگوئيد‪ :‬پروردگارم‪ ،‬بزرگ او را امشب به قتل رسانيده است» آنها حركت نمودند و‬
‫بادام را از قضيهاى كه اتفاق افتاده بود خبر دادند‪ .‬بادام گفت‪ :‬امشب را به ياد داشته‬
‫باشيد‪ ،‬و پرسيد‪ :‬اين را به من بگوييد‪ :‬كه او را چگونه دريافتيد؟ گفتند‪ :‬هيچ پادشاه را‬
‫خوشبختتر از وى نديدهايم‪ ،‬در ميان آنها مىرود‪ ،‬از چيزى نمىترسد‪ ،‬محافظ و نگهبانى‬
‫با خود ندارد و آنها هم صداهاى خود را نزد وى بلند نمىكنند‪ .‬دحيه مىگويد‪ :‬بعد از آن‬
‫خبر آمد كه كسرى در همان شب به قتل رسيده است‪ 1.‬هيثمى (‪ )309/5‬مىگويد‪:‬‬
‫درين روايت ابراهيمبن اسماعيل كه از پدرش نقل نموده آمده‪ ،‬و هر دوى شان‬
‫ضعيف اند‪.‬‬
‫مقُوقِس پادشاه اسكندريه‬
‫نامه پيامبر ص َبه َ‬
‫حاطِب بن ابى‬
‫بيهقى از عبدالل ّه بن عبدالقارى روايت نموده كه‪ :‬پيامبر خدا ص َ‬
‫مقُوقِس پادشاه اسكندريه فرستاد‪ ،‬وى با نامه پيامبر خدا ص نزد‬
‫بَلْتَعَه را نزد َ‬
‫مقُوقِس رفت‪ ،‬مقوقس نامه پيامبر ص را بوسيد و حاطِب را عزت و احترام نمود‪ ،‬و‬
‫َ‬
‫از وى به درستى ميزبانى كرد‪ ،‬و هنگام مرخص نمودن حاطب‪ ،‬هدايايى را براى‬
‫پيامبرص ارسال داشت كه عبارت بودند از‪ :‬يك دست لباس‪ ،‬يك رأس قاطر با زينش‬
‫و دو كنيز‪ ،‬كه يكى از آنها ماريه‪ ،‬مادر ابراهيم (پسر پيامبر خدا) بود‪ ،‬و ديگرى را‬
‫‪2‬‬
‫پيامبر خدا ص‪ ،‬به محمدبن قيس عبدى بخشيد‪.‬‬
‫بيهقى همچنين از حاطب بن ابى بَلْتَعَه روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬پيامبر خدا ص مرا‬
‫نزد مقوقس پادشاه اسكندريه فرستاد‪ ،‬مىگويد‪ :‬من نامه پيامبر خدا ص را به او تقديم‬
‫داشتم‪ ،‬او مرا در منزل خود جاى داد‪( ،‬و مزبانى از من در آنجا صورت پذيرفت) و‬
‫نزد وى اقامت داشتم‪ ،‬سپس مقوقس در حالى كه فرماندهان ارتش خود را جمع‬
‫نموده بود‪ ،‬مرا طلب نموده گفت‪ :‬از تو سخنى مىپرسم‪ ،‬دوست دارم كه آن را‬
‫بفهمى‪ ،‬حاطب مىگويد‪ :‬گفتم‪ :‬بفرما‪ ،‬پرسيد‪ :‬مرا از رفيقت خبر بده كه آيا او نبى‬
‫نيست؟ گفتم‪ :‬بلكه وى رسول خداست‪ .‬مقوقس گفت‪ :‬در صورتى كه چنين باشد‪،‬‬
‫چرا بر قومش دعاى بد ننمود‪ ،‬چون قومش وى را از شهرش به جاى ديگرى بيرون‬
‫كردند؟ مىگويد‪ :‬پرسيدم‪ :‬آيا درباره عيسى بن مريم شهادت نمىدهى كه پيامبر‬
‫خداست؟ گفت‪ :‬درين ترديدى نيست كه وى پيامبر خداست‪ .‬گفتم‪ :‬پس چرا وى‪ ،‬در‬
‫حالى كه قومش او را گرفتند و خواستند تا به دارش بزنند‪ ،‬بر آنها دعاى بد ننمود تا‬
‫خداوند ايشان را هلك سازد‪ ،‬تا جايى كه (بدون هيچ دعايى) خداوند او را به آسمان‬
‫دنيا بلند نمود؟ مقوقس گفت‪ :‬تو حكيمى هستى كه از نزد حكيمى آمدهاى‪ .‬اين‬
‫مدص روانه مىكنم‪ .‬و عدهاى را مىفرستم براى‬
‫هدايايى است كه آنها را با تو براى مح ّ‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬هیثمی (‪ )5/309‬آن را به بزار ارجاع داده است‪ .‬وی می‌گوید‪ :‬در سند آن ابراهیم بن اسماعیل از پدرش روایت نموده که هر دوی آنها ضعیف‬
‫میباشند‪.‬‬
‫‌‬
‫‪ 2‬ضعیف‪ .‬بیهقی در «الدلئل» (‪ )4/395‬این در صورتی است که عبدال بن عبدالقارئ تابعی باشد و اگر صحابی باشد این سند صحیح خواهد بود‪ .‬قبل‬
‫میگوید‬
‫گذشت که در مورد صحابه بودن وی اختلف است و عجلی وی را در ثقات تابعین ذکر کرده است‪ .‬گفته‌ی واقدی در مورد وی مختلف است‪ .‬گاه ‌‬
‫صحابی است و گاه می‌گوید تابعی است‪ .‬نگا‪« :‬التقریب» (‪.)1029‬‬

‫جلد اول‬

‫‪129‬‬

‫حيات صحابه‬
‫اين كه از تو تا رسيدن به جاى امنت بدرقه نمايند‪ .‬راوى مىگويد‪ :‬او به پيامبر خدا ص‬
‫سه كنيز اهدا نمود‪ ،‬كه از جمله آنها مادر ابراهيم پسر پيامبر خدا ص مىباشد‪ ،‬و يكى‬
‫ديگر از آنها را رسول خدا ص به حسان بن ثابت انصارى بخشيد‪ ،‬و هداياى ديگرى را‬
‫نيز براى پيامبر ص ارسال داشت‪ 1.‬اين چنين در البدايه (‪ )272/4‬آمده‪ .‬و حديث‬
‫حاطب را ابن شاهين نيز‪ ،‬چنان كه در الصابه (‪ )300/1‬آمده‪ ،‬روايت كرده است‪.‬‬
‫نامه پيامبر خدا ص به اهل نجران‬
‫سوع از پدرش از جدش روايت نموده ‪-‬‬
‫بيهقى از يونس بن بُكَيْر از سلمه بن عَبد ي َ ُ‬
‫يونس مىگويد‪ :‬وى نصرانى بود و اسلم آورد ‪ -‬كه‪ :‬پيامبر خدا ص قبل از اين كه‬
‫(سوره نمل) طس سليمان طس سليمان (سوره نمل) نازل شود براى اهل نجران‬
‫چنين نوشت‪:‬‬
‫َّ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫جران َو‬
‫ب‪ِ .‬‬
‫ف نَ ْ‬
‫سقُ ِ‬
‫م َ‬
‫حاقَ َو يَعْقُوْ َ‬
‫س َ‬
‫سوْلِاللهِ اِلى ا ْ‬
‫ى َر ُ‬
‫م وَ ا ِ ْ‬
‫(بِا ِ ْ‬
‫ح ّ‬
‫ن ُ‬
‫سم ِ اِله اِبْراهِي ْ َ‬
‫م ْ‬
‫مدِ الن ّب ِ ّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ب‪ .‬ا َّ‬
‫ى‬
‫م‪ ،‬فَاِنِّى ا ْ‬
‫اَهْل ن َ ْ‬
‫حاقَ وَ يَعْقُو َ‬
‫س َ‬
‫جران‪َ :‬‬
‫م وَا ِ ْ‬
‫ح َ‬
‫سلِم انْت ُ َ ْ‬
‫م اِله اِبْراهِي ْ َ‬
‫مد ُ اِليْك ْ‬
‫ما بَعْدُ‪ :‬فَاِن ِّ ْ‬
‫َ‬
‫ن‬
‫ن ِ‬
‫م اِلى ِ‬
‫عبَادَهالل ّهِ ِ‬
‫م اِلى وََلَيه الل ّهِ ِ‬
‫ن وََلَيه الْعِبَاد‪ ،‬فَا ِ ْ‬
‫اَدْعُوْك ُ ْ‬
‫عبَادَه الْعِبَادِ‪َ ،‬واَدْعُوْك ُ ْ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫ب‪ .‬وَال َّ‬
‫سلم)‬
‫م فَال ْ َ‬
‫جزِيَه‪ ،‬فَا ِ ْ‬
‫م بِ َ‬
‫اَبِيْت ُ ْ‬
‫ن اَبِيْت ُ ْ‬
‫م فَقَد ْ آذ َنْتُك ُ ْ‬
‫حْر ِ‬
‫مد نبى و رسول خدا به اسقف‬
‫«به نام خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب‪ .‬از مح ّ‬
‫نجران و اهل نجران‪ :‬براى شما سلمتى و امان باد‪ ،‬من براى شما خداى ابراهيم‪،‬‬
‫ما بعد‪ :‬من شما را از عبادت بندگان به‬
‫اسحاق و َ يعقوب را حمد و ستايش مىكنم‪ ،‬ا ّ‬
‫عبادت آلل ّه دعوت مىنمايم‪ ،‬و شما را از قيموميت بندگان به قيموميت خداوند فرا‬
‫مىخوانم‪ ،‬اگر ابا ورزيديد‪ ،‬جزيه بپردازيد و اگر از آن هم ابا ورزيديد‪ ،‬با شما اعلم‬
‫جنگ است‪ .‬والسلم»‪.‬‬
‫چون نامه به اسقف رسيد و آن را مطالعه نمود‪ ،‬از آن به وحشت افتاد و بسيار‬
‫ترسيد‪ ،‬و دنبال مردى از نجران كه به او ُ‬
‫حبِيل بن وداعه گفته ميشد فرستاد‪ ،‬و او‬
‫شَر ْ‬
‫را خواست ‪ -‬شرحبيل ازاهل همدان بود‪ ،‬و چون معضلهاى پيش مىآمد قبل از وى هيچ‬
‫كسى‪ ،‬نه «أَيْهَم»‪ ،‬نه «سيد» و نه هم «عاقِب»‪ 2‬طلب نمىشد‪ ،‬بلكه جهت مشورت‬
‫قبل از همه او خواسته مىشد ‪ -‬اسقف نامه فرستاده خدا ص را به ُ‬
‫حبِيل داد و وى‬
‫شَر ْ‬
‫آن را خواند‪ .‬اسقف سپس پرسيد‪ :‬اى ابومريم نظرت درين باره چيست؟ ُ‬
‫حبِيل در‬
‫شَر ْ‬
‫پاسخ گفت‪ :‬خودت مىدانى كه خداوند براى ابراهيم در ذريه اسماعيل وعده نبوّت‬
‫داده است‪ ،‬پس چه مانعى وجود دارد كه اين مرد همان نبى موعود باشد‪ ،‬و در امر‬
‫نبوت‪ ،‬من راى و نظرى ندارم‪ ،‬و اگر كارى از كارهاى دنيا مىبود‪ ،‬حتما ً به تو مشورت‬
‫مىدادم‪ ،‬و نظرم را در ضمن تلش و كوششم ابراز مىداشتم‪ .‬آن گاه اسقف گفت‪:‬‬
‫كنار برو و بنشين‪ُ ،‬‬
‫حبِيل كنار رفت و در گوشهاى نشست‪ .‬اسقف دنبال مرد‬
‫شَر ْ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ديگرى از نجران كه به او عبدالله بن ُ‬
‫حبِيل گفته مىشد فرستاد‪ ،‬وى از جمله ذى‬
‫شَر ْ‬
‫ميَر بود‪ ،‬نامه را برايش خواند‪ ،‬ونظرش را درين باره جويا شد او نيز‬
‫اصبح از قبيله ِ‬
‫ح ْ‬
‫َّ‬
‫چون ُ‬
‫حبِيل پاسخ داد‪ .‬اسقف گفت‪ :‬كنار برو بنشين‪ .‬عبدالله كنار رفته و در كنجى‬
‫شَر ْ‬
‫نشست‪ .‬اسقف دنبال مردى از نجران كه به وى جبار بن فيض گفته مىشد‪ ،‬و از بنى‬
‫ماس بود فرستاد‪ ،‬نامه را برايش خواند و نظرش را‬
‫حارث بن كعب و يكى از بنى ال ِ‬
‫ح َ‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬بیهقی در «الدلئل» (‪ )396 ، 4/395‬در اسناد آن عبدالرحمن بن زید بن اسلم است که ضعیف است نگا‪« :‬التقریب» (‪.)1/480‬‬

‫‪ 2‬در نزد مسيحيان نجران در آن زمان «عاقب» به معناى امير و صاحب رأى بود و مقامش چنان بود‬
‫كه بدون مشورت و رأى او كارى انجام نمىدادند‪« .‬سيد» به معناى كشيش و بزرگ مجالس ايشان‬
‫بود‪ ،‬كه اسمش «ايهم» بود «اسقف» نيز سمت پيشواى روحانى جامعه آنها را به عهده داشت‪.‬‬
‫براى تفصيل بيشتر به سيرت ابن هشام‪ ،‬جلد اوّل (ص ‪ )380‬ترجمه سيدهاشم رسولى مراجعه‬
‫شود‪ .‬م‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪130‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫درين مورد جويا شد‪ ،‬وى نيز همان گفتههاى شرحبيل و عبدالل ّه را تكرار نمود‪ ،‬اسقف‬
‫به وى دستور داد‪ ،‬وى نيز كنار رفت و در گوشه نشست‪.‬‬
‫چون همه آنها يك نظر را ابراز داشتند‪ ،‬اسقف امر نمود و ناقوسها به صدا درآمد‪،‬‬
‫آتشها روشن و جامههاى مويى در صومعهها بلند كرده شد‪ ،‬چون رعب و هراسى در‬
‫روز براى شان مىرسيد همين عمل را انجام مىدادند‪ ،‬و اگر ترس شان در شب مىبود‬
‫ناقوسها را به صدا در آورده‪ ،‬و آتشها را در صوامع برافروخته و شعله ور مىكردند‪.‬‬
‫چون ناقوسها به صدا درآمد و جامههاى مويى بلند گرديد‪ ،‬همه اهل دره از بال تا پايين‬
‫آن‪ ،‬كه طول آن به مقدار يك روز حركت يك سوار كار سريع بود‪ ،‬و هفتاد و سه قريه‬
‫در آن وجودداشت‪ ،‬و يك صدو بيست هزار جنگجوى آماده به پيكار را در خود جاى‬
‫داده بود‪ ،‬جمع شدند‪ .‬اسقف نامه پيامبر خدا ص را براى آنها قرائت كرد‪ ،‬و نظرشان‬
‫را درباره آن جويا شد‪ .‬اهل رأى آنها نظر دادند كه بايد ُ‬
‫حبِيل بن وَدَاعه همدانى‪،‬‬
‫شَر ْ‬
‫عبداللَّه بن ُ‬
‫حى و جبار بن فيض حارثى را بفرستند و آنها خبر پيامبر خدا‬
‫صب َ ِ‬
‫شَر ْ‬
‫حبِيل ا َ ْ‬
‫ص را براى شان بياورند‪ .‬وفد به راه افتاد تا اين كه به مدينه رسيد‪ ،‬و چون به مدينه‬
‫رسيدند‪ ،‬لباسهاى سفر را از تن درآورده و نوع لباسهاى مجلل يمنى خود را با‬
‫انگشترهاى طليى به تن نمودند‪ .‬بعد حركت نمودند تا اين كه نزد پيامبر خدا ص‬
‫آمدند‪ ،‬به پيامبر ص سلم دادند ولى وى پاسخ سلم شان را نداد‪ ،‬و در طول روز‬
‫ما به خاطر‪ ،‬همان لباسهاى مجلل و انگشترهاى‬
‫انتظار صحبت پيامبر را كشيدند‪ ،‬ا ّ‬
‫طليى شان پيامبر ص با آنان حرف نزد‪ .‬ايشان حركت كرده درصدد يافتن عثمان بن‬
‫عفان و عبدالرحمن بن عوف كه آنها را مىشناختند‪ ،‬خارج شدند و آنها را در مجلسى‬
‫كه عدهاى از مهاجرين و انصار حضور داشتند‪ ،‬دريافته گفتند‪ :‬اى عثمان و‬
‫عبدالرحمن‪ ،‬پيامبر تان براى ما نامهاى نوشت‪ ،‬و ما در پاسخ به نامه وى اينجا آمديم‪،‬‬
‫ما جواب سلم ما را نداد‪ ،‬و روز دراز انتظار‬
‫نزدش رفته و به وى سلم داديم‪ ،‬ا ّ‬
‫صحبت وى را كشيديم‪ ،‬ولى با اين همه از صحبت با ما اجتناب ورزيد‪ ،‬شما در اين‬
‫مورد چه نظرى داريد؟ آيا اين را مناسب مىدانيد كه ما باز گرديم؟ حضرت عثمان و‬
‫عبدالرحمن از حضرت على ‪ -‬كه درميان قوم حضور داشت ‪ -‬پرسيدند‪ :‬اى ابوالحسن‬
‫َ‬
‫درباره اين قوم چه مىگويى؟ حضرت على به عثمان و عبدالرحمن (رضىالل ّه عنهما)‬
‫فرمود‪ :‬به نظر من اينها اين لباسهاىخود را با انگشترهاى شان كنار گذارند و لباسهاى‬
‫سفر خود را پوشيده دوباره نزد وى بروند‪ .‬آنان اين كار را نمودند‪ ،‬و به پيامبر ص‬
‫سلم دادند‪ ،‬او سلم شان را پاسخ داد‪ ،‬سپس گفت‪« :‬سوگند به ذاتى كه مرا به حق‬
‫مبعوث نموده وقتى اينها در مرتبه اوّل نزدم آمدند‪ ،‬ابليس همراه شان بود»‪ .‬بعد‬
‫پيامبر ص از ايشان سئوالتى نمود‪ ،‬ايشان نيز از پيامبر ص سئوال هايى كردند‪،‬‬
‫مناقشه اينها تا حدّى طول كشيد كه آنها از پيامبر ص پرسيدند‪ :‬درباره عيسى چه‬
‫مىگويى؟ چون ما نصارى هستيم و به طرف قوم خود بر مىگرديم ‪ -‬اگر پيامبر باشى ‪-‬‬
‫خوشحال خواهيم شد تا ازتو بشنويم كه درباره وى چه مىگويى‪ .‬پيامبر خدا ص‬
‫فرمود‪« :‬امروز من درباره وى چيزى با خود ندارم‪ ،‬شما اينجا اقامت كنيد تا شما را‬
‫از آنچه پروردگارم برايم درباره عيسى مىگويد‪ ،‬آگاه كنم»‪ .‬فرداى آن روز خداوند‬
‫(جل جلله) اين آيه را نازل كرد‪:‬‬
‫َ‬
‫(ان مثل عيسى عندالل ّه كمثل آدم ‪ -‬تا به اين قول خداوند ‪ -‬الكاذبين)‪( .‬آلعمران‪-61:‬‬
‫‪)59‬‬
‫ترجمه‪« :‬مثال عيسى نزد خدا مانند مثال آدم است ‪ -‬تا به اين قول خداوند ‪ -‬دروغ‬
‫گويان»‪.‬‬
‫ولى آنها از اقرار به اين قول ابا ورزيدند‪.‬‬
‫جلد اول‬

‫‪131‬‬

‫حيات صحابه‬
‫و فرداى آنروز‪ ،‬پس از خبر دادن اين آيه به آنها‪ ،‬پيامبر خدا ص به شمول حسن و‬
‫حسين كه در چادر پيامبر ص قرار داشتند و فاطمه به دنبال وى روان بود‪ ،‬براى‬
‫مباهله‪ 1‬بيرون رفتند و پيامبر ص در آن روز چندين زن داشت‪ .‬درين فرصت شرحبيل‬
‫به دو تن از همراهان خود گفت‪ :‬خود مىدانيد كه اگر بال و پايين دره جمع شوند جز بر‬
‫رأى من كارى را انجام نمىدهند‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬من كار دشوارى را ملحظه مىكنم‪،‬‬
‫به خدا قسم اگر اين مرد پيامبر باشد‪ ،‬اوّلين خارچشم وى از ميان عربها ما بودهايم‪،‬‬
‫و از جمله اوّلين كسانى مىباشيم كه دعوتش را رد كردهايم‪ ،‬و اين عمل كارى است‬
‫كه اثرش از سينه وى و يارانش درباره ما‪ ،‬تا اين كه مصيبتى به ما نرسانند بيرون‬
‫نخواهد رفت‪ .‬و ما در مقايسه با عربهاى ديگر‪ ،‬نزديكترين همسايگان اوييم‪ .‬و اگر اين‬
‫مرد نبى مرسل باشد‪ ،‬و ما با وى مباهله كنيم‪ ،‬بدون ترديد در روى زمين از ما موى و‬
‫ناخنى باقى نخواهد ماند و همه هلك خواهد شد‪ .‬آن دو تن همراهان شرحبيل گفتند‪:‬‬
‫‪2‬‬
‫اى ابومريم پس چه بايد كرد؟ شرحبيل گفت‪ :‬نظر من اين است كه وى را حكم‬
‫گردانيم‪ ،‬چون او را مردى مىبينم كه ابدا ً به ستم و بيدادگرى حكم نمىكند‪ .‬آن دو تن‬
‫گفتند‪ :‬تو مىدانى و او‪ .‬راوى ميگويد‪ :‬شرحبيل با پيامبر خدا ص ملقات نمود و به وى‬
‫گفت‪ :‬من چيزى بهتر از مباهله تو را انتخاب نمودهام‪ .‬پيامبر ص پرسيد‪« :‬آن‬
‫چيست؟» شرحبيل پاسخ داد‪ :‬فيصله و حكميت درباره ما از امروز تا شب و از شب‬
‫تا صبح‪ .‬هر داورى اى را كه درين مدت درباره ما بنمايى‪ ،‬آن را قبول داريم‪ .‬پيامبر‬
‫خدا ص در جواب به اين پيشنهاد وى فرمود‪« :‬شايد پشت سر تو كسى باشد كه تو را‬
‫ملمت نمايد»‪ .‬شرحبيل گفت‪ :‬ازين دو همراهم بپرس‪ ،‬پيامبر از آن دو پرسيد آنها‬
‫گفتند‪ :‬دره ما چيزى را بدون رأى شرحبيل رد و يا قبول نمىكند‪ .‬به اين صورت پيامبر‬
‫خدا ص بدون اين كه با آنها مباهله نمايد برگشت‪ ،‬تا اين كه فردا شد و آنها نزد پيامبر‬
‫ص آمدند‪ .‬و پيامبر ص اين نامه را براىشان نوشت‪:‬‬

‫‪ 1‬مباهله‪ :‬چنانكه از محتواى قصه وفد نصاراى نجران آشكار گرديد ‪،‬هنگامى كه آنها در ضمن ارائه‬
‫دليل قانع كننده در ارتباط با حضرت عيسى (عليه السلم) از طرف رسول خدا ص قانع نشدند‪،‬‬
‫خداوند (جل جلله) چنين حكم نمود‪( :‬فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع‬
‫َ‬
‫أبناء نا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنتالل ّه على الكاذبين)‪.‬‬
‫(ال عمران‪ )60 :‬ترجمه‪« :‬پس هر كه مخاصمه كند با تو در آن قصه (قصه حضرت عيسى) بعد از‬
‫آن كه رسيد تو را از دانش‪ ،‬پس بگو بياييد كه بخواهيم فرزندان خود را و فرزندان شما را و زنان‬
‫خود و زنان شما را و ذاتهاى خود و ذاتهاى شما را پس همه به زارى دعا كنيم پس بگردانيم لعنت‬
‫خدا را بر دروغگويان»‪ .‬و به اين شكل يك صورت مكمل براى مباهله از طرف خداوند تجويز گرديد‪،‬‬
‫كه هر دو جماعت به جان و خانواده خويش حاضر شوند و از صميم قلب دعا نمايند كه هر كه در‬
‫ميان ما دروغ مىگويد لعنت وعذاب خدا (جل جلله) بر وى بادا و اوّل كسى به اين كار اقدام نمايد‬
‫كه در حقانيت و صداقت خود بيشتر يقين دارد‪.‬‬
‫در قرآن كريم تصريح نشده است كه بعد از پيامبر ص مباهله نمايند‪ ،‬و يا چنانكه اثر آن درباره‬
‫پيامبر ص ظاهر شده هميشه چنان خواهد بود‪ ،‬ولى از طريق عمل سلف و از تصريحات فقه حنفى‬
‫معلوم مىشود كه مشروعيت مباهله اكنون نيز باقى است‪،‬آن هم در اشيايى كه ثبوت آن قطعى‬
‫ما حضور زنان و اطفال و ورود عذاب چنان كه در مباهله رسول خدا ص ظاهر مىشد‬
‫باشد‪ ،‬ا ّ‬
‫ضرورى نيست‪ ،‬و خود مباهله يك نوع اتمام حجت است كه به اين وسيله بحث تمام مىشود‪ ،‬ولى‬
‫مباهله با هر كاذبى لزم نيست مگر با كاذب معاند‪ .‬براى تفصيل موضوع به تفسير كابلى چاپ‬
‫چهارم‪ ،‬نشر احسان (‪ )327-328‬جلد اوّل طبع‪ 1370 :‬ه‪.‬ش‪ .‬در ذيل تفسير آيات فوق مراجعه شود‪.‬‬
‫م‪.‬‬
‫‪ 2‬در اصل چنين آمده‪« :‬با وى صحبت كنيم» ولى درست همان است كه ذكر نموديم‪ ،‬چنانكه در ابن‬
‫كثير آمده است‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪132‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ح َّ‬
‫ب ال ّنب ِ ُّ‬
‫م‬
‫ن الَّر ِ‬
‫س ِ‬
‫سوْلَالل ّه لِن َ ْ‬
‫م َ‬
‫ما كَت َ َ‬
‫مالل ّهِ الَّر ْ‬
‫ن كَا َ‬
‫جَران‪ - :‬ا ِ ْ‬
‫مد َر ُ‬
‫(ب ِ ْ‬
‫ى ُ‬
‫حيْمِ‪ .‬هَذ َا َ‬
‫ن عَلَيْه ْ‬
‫حم ِ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ل عَلَيْهِم‪َ ،‬و تَْرك ذل ِكَ‬
‫ىك ّ‬
‫ض ٌ‬
‫مَره وَ ك ّ‬
‫ِ‬
‫سوْدَاء وَ َرقِيْق فَا ِ‬
‫صفَْراء وَ بَي ْ َ‬
‫ضاء َو َ‬
‫حك ْ َ‬
‫ل ثَ َ‬
‫ل َ‬
‫مه ‪ -‬فِ ْ‬
‫ُ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ْ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ُ‬
‫ى ك ِّ‬
‫ى ك ِّ‬
‫حله)‪.‬‬
‫صفَرٍ ال َ‬
‫ب ال َ‬
‫ف ُ‬
‫ف ُ‬
‫ل َر َ‬
‫ى ُ‬
‫كل ُ‬
‫ه لهُ ْ‬
‫ل َ‬
‫ج ٍ‬
‫حله‪َ ،‬و فِ ْ‬
‫حله‪ :‬فِ ْ‬
‫م عَلى الفَ ْ‬
‫مد نبى و رسول خدا‬
‫ترجمه‪« :‬به نام خداى بخشاينده مهربان‪ .‬اين چيزى است كه مح ّ‬
‫براى اهل نجران نوشته ‪ -‬البته در صورتى كه حكم وى برايشان نافذ گردد ‪ -‬همه‬
‫ميوه‪ ،‬و هر زرد‪( ،‬طل) و سفيد (نقره) و سياه (خرما) غلم و كنيز را كه براى ايشان‬
‫اضافه است‪ ،‬در بدل پرداخت دوهزار لباس‪ ،‬به آنها واگذار نموده است‪ :‬در هر (ماه)‬
‫رجب يك هزار لباس بدهند‪ ،‬و در هر (ماه) صفر يك هزار ديگر‪.‬‬
‫و همه شرطها را متذكر شده‪ .‬اين چنين در تفسير ابن كثير (‪ )369/1‬آمده است‪ .‬و‬
‫در البدايه (‪ )55/5‬بعد ازين قولش ‪ -‬و همه شرطها را متذكر شده‪ ،‬افزوده است‪ :‬تا‬
‫مرو‪ ،‬مالك بن عوف از بنى نَصر‪ ،‬اَقَْرع بن‬
‫سفيان بن َ‬
‫اين كه ابو ُ‬
‫حْرب‪ ،‬غَيْلن بن عَ ْ‬
‫حابِس حنظلى و مغيره در آن به عنوان شاهدان ثبت شدند‪ ،‬و نامه نوشته شد‪ .‬وقتى‬
‫كه آنها نامه خود را گرفتند‪ ،‬به طرف نجران برگشتند و با اسقف يك برادر مادرىاش‬
‫بود‪ ،‬كه از لحاظ نسبت فرزند عمويش مىشد به او بشر بن معاويه مىگفتند و كنيه وى‬
‫ابوعلقمه بود‪ .‬وفد‪ ،‬نامه پيامبر خدا ص را براى اسقف سپرد‪ ،‬در جريان رفتن اسقف‬
‫آن نامه را مىخواند و ابوعلقمه در كنار وى قرار داشت‪ ،‬و هر دوى ايشان در حركت‬
‫بودند‪ ،‬كه ناگهان شتر بشر پايش به چيزى خورد و به روى رفت تا بيفتد‪ ،‬بشر صريحاً‬
‫با گرفتن نام پيامبر ص او را دعا نمود تا هلك گردد‪ .‬اسقف درين موقع‪ ،‬به او گفت‪:‬‬
‫به خدا سوگند‪ ،‬نبى مرسل را به نابودى و هلكت دعا نمودى‪ .‬بشر به وى گفت‪ :‬بدون‬
‫شك و ترديد‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬از شتر خود تا وقتى پايين نمىآيم و پالن آن را دور‬
‫نمىكنم كه نزد پيامبر خدا ص خود را نرسانيده باشم‪ .‬به اين صورت وى روى شتر‬
‫خود را به طرف مدينه گردانيد‪ ،‬اسقف نيز شتر خود را به طرف وى گردانيده گفت‪:‬‬
‫اين را از من خوب بشنو‪ ،‬آن را بدين خاطر گفتم تا آن سخن ازمن به عرب برسد و‬
‫آنها گمان نكنند كه ما چيزى از حق وى را كم نمودهايم‪ ،‬و يا اين كه گفته او را‬
‫پذيرفتهايم‪ ،‬و چنان به او سر نهادهايم كه عربها آن چنان گردن ننهادهاند‪ ،‬در حالى كه‬
‫ما از آنها قويتر و زيادتر هستيم‪.‬‬
‫ً‬
‫بشر به اسقف گفت‪ :‬نه به خدا سوگند آنچه را از سرت بيرون شد ابدا قبول نمىكنم‪،‬‬
‫ ودر حالى كه پشت خود را به طرف اسقف گردانيده بود ‪ -‬شتر خود را كوبيد‪ ،‬و‬‫چنين رجز مىخواند‪:‬‬
‫اِلَي ْ َ‬
‫ك تَغْدُو قَلَقا ً وضيُنُها‬
‫ً‬
‫جنِيْنُهَا‬
‫ى بَطْنِهَا َ‬
‫ُ‬
‫معْتَرِضا فِ ْ‬
‫َ‬
‫ً‬
‫صارى دِيْنُها‬
‫الن‬
‫ن‬
‫ي‬
‫د‬
‫فا‬
‫ل‬
‫خا‬
‫م‬
‫ُ َ ِ‬
‫ِْ َ ّ َ‬
‫ترجمه‪(« :‬شتر) درحالى به طرف تو مىرود كه تسمهاش تكان مىخورد‪ ،‬و پرواى جنين‬
‫يا بچهاش را كه در شكمش هست ندارد‪ ،‬و دينش نيز درين حالت مخالف دين نصارى‬
‫است»‪.‬‬
‫تا اين كه نزد پيامبر خدا ص آمد و اسلم آورد‪ ،‬و هميشه با پيامبر ص بود‪ ،‬تا اين كه‬
‫مر‬
‫بعد از آن به قتل رسيد‪ .‬راوى گويد‪ :‬وفد داخل نجران شد‪ ،‬و نزد راهب ابن ابى ِ‬
‫ش ْ‬
‫ُزبَيْدِى در حالى آمد‪ ،‬كه وى در بالى صومعه خود قرار داشت‪ ،‬و به او خبر داد كه‬
‫نبيى در تهامه مبعوث گرديده است ‪ -‬و براى وى قصه وفد نجران را با پيامبر ص‬
‫بازگو نمود‪ ،‬و اين را برايش متذكر شد كه پيامبر ص از آنها خواست تا مباهله نمايند‬
‫ولى آنها از انجام اين عمل ابا ورزيدند و بشر بن معاويه از ميان آنها به طرف وى‬
‫رفته و اسلم آورد ‪ -‬راهب گفت‪ :‬مرا پايين بياوريد‪ ،‬وگرنه خودم را ازين صومعه پايين‬
‫جلد اول‬

‫‪133‬‬

‫حيات صحابه‬
‫مىاندازم‪ .‬راوى مىگويد‪ :‬آن گاه او را پايين آوردند‪ ،‬و او هديهاى را با خود گرفته نزد‬
‫پيامبر خدا ص رفت‪ ،‬كه از آن هداياى وى يكى اين جامه است كه آن را خلفا‬
‫مىپوشند‪ ،‬و يك كاسه بزرگ و يك عصا‪ .‬وى براى مدتى نزد پيامبر خدا ص اقامت‬
‫داشت و وحى را مىشنيد‪ ،‬و بعد از آن بدون اين كه اسلم بياورد‪ ،‬دوباره به طرف‬
‫ما اين كار براى وى بار‬
‫قوم خود برگشت‪ ،‬و وعده سپرد كه به زودى برخواهد گشت ا ّ‬
‫ما اسقف ابوحارث بعد از آن‬
‫ديگر ميسر نگرديد تا اين كه پيامبر خدا ص درگذشت‪ .‬ا ّ‬
‫و درحالى كه او را «سيد» و «عاقب» و بقيه بزرگان قومش همراهى مىنمودند نزد‬
‫پيامبر خدا ص آمد و مدتى را نزد وى اقامت داشتند و آنچه را كه براى وى از طرف‬
‫خداوند (جل جلله) نازل مىشد مىشنيدند‪ ،‬و پيامبر ص بعد از آن اين نامه را براى‬
‫اسقف و بقيه اسقفهاى نجران نوشت‪.‬‬
‫نامه پيامبر ص به اسقف ابوحارث‬
‫َ‬
‫ح َّ‬
‫جران‪َ ،‬و‬
‫مدِ النَّب‬
‫ن‬
‫م‬
‫مالل ّهِ الَّرحم‬
‫ن الَّر ِ‬
‫حيمِ‪ِ .‬‬
‫(بِس ِ‬
‫ساقِفَه ن َ ْ‬
‫سقُف اَبى ال ْ َ‬
‫م َ‬
‫حارِث‪َ ،‬و ا ُ َ‬
‫ى لِْل ُ ْ‬
‫ِ‬
‫ُ‬
‫ْ‬
‫ّ‬
‫ِ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫كَهَنَتِهِم وَ ُرهْبَانِهِم‪ ،‬وَ ك ُ ّ‬
‫سوْلِهِ‪ ،‬ل َ يُغَيَُّر‬
‫ت أيْدِيْهم ِ‬
‫ل وَ كَثِيْر‪َ :‬‬
‫ما ت َ ْ‬
‫جوَارالل ّهِ وَ َر ُ‬
‫ح َ‬
‫ل َ‬
‫ن قَلِي ْ ٍ‬
‫م ْ‬
‫ن‬
‫سقُ ٌ‬
‫حقٌَ ِ‬
‫ن ِ‬
‫ب ِ‬
‫ن كَهَانَتِهِ‪ ،‬وَ َل يُغَيُِّر َ‬
‫سقُفَتِه وَ َل َ َراه ِ ٌ‬
‫ن اُ ْ‬
‫اُ ْ‬
‫ف ُ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫ن ُرهْبَانِيَتِهِ وَ َل كَاهِ ٌ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫ن ذل ِ َ‬
‫حوا‬
‫ما كَانُوا عَلَيْهِ ِ‬
‫صل َ ُ‬
‫ك‪َ .‬‬
‫ُ‬
‫جوَاَرالل ّهِ وَ َر ُ‬
‫م‪ ،‬وَ َل ُ‬
‫سوْلِهِ اَبدًا َ‬
‫سلْطَانِهِم وَ َل َ‬
‫حقُوْقِهِ ْ‬
‫ما ا َ ْ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ميْن)‪.‬‬
‫مبْتَلِيْن بِظلِم ِ َو ل ظال ِ ِ‬
‫ص ُ‬
‫م غيَْر ُ‬
‫حوا عَليْهِ ْ‬
‫َو ن َ َ‬
‫مد نبى براى اسقف ابوحارث‪ ،‬اسقفان نجران‪،‬‬
‫«به نام خداى بخشاينده مهربان‪ .‬از مح ّ‬
‫كاهنان آنجا‪ ،‬رهبانهاى شان و هر كم و زيادى كه در زير دستهاى آنها است‪ :‬اينها در‬
‫پناه خدا و رسول وىاند‪ ،‬هيچ اسقفى از اسقفيت خود‪ ،‬و راهبى از رهبانيت خود‪ ،‬و‬
‫كاهنى از كهانت خود‪ ،‬معزول نمى شود‪ ،‬و نه هم حقى از حقوق شان تغيير داده‬
‫مىشود‪ ،‬و نه هم قدرتمندى شان و چيزى كه آنها از آن بهرهمند بودند‪ .‬اينها هميشه در‬
‫پناه خدا و پيامبر وىاند‪ ،‬تا وقتى كه اصلح كردند و نصيحت نمودند‪ ،‬بدون اين كه به‬
‫‪1‬‬
‫ظلم مبتل شوند و يا ظلم روا دارند»‪.‬‬
‫و نامه را مغيره بن شعبه نوشته بود‪ .‬آنچه در البدايه (‪ )55/5‬بود پايان يافت‪.‬‬
‫نامه پيامبر ص به بكربن وائل‬
‫مْرثَد بن ظَبْيَان روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬نامهاى از پيامبر خدا ص به ما‬
‫احمد از َ‬
‫رسيد‪ ،‬كسى را نيافتيم كه آن را برايمان بخواند‪،‬تا اين كه مردى از ضبيعه آن را براى‬
‫ما قرائت نمود‪:‬‬
‫َ‬
‫موا)‬
‫( ِ‬
‫موا ت َ ْ‬
‫ن وَائِل‪ :‬ا َ ْ‬
‫ن َر ُ‬
‫سل ِ ُ‬
‫سل ِ ُ‬
‫سو ِلالل ّهِ اِلَى بَكْر ب ِ ْ‬
‫م ْ‬
‫‪2‬‬
‫«از رسول خدا به بكربن وائل‪ :‬اسلم بياوريد تا در امان باشيد»‪.‬‬
‫هيثمى (‪ )305/5‬مىگويد‪ :‬رجال وى رجال صحيح اند‪ .‬اين را همچنين بزار و ابويعلى و‬
‫طبرانى در الصغير از انس به اين معنى روايت نمودهاند‪ .‬هيثمى (‪ )305/5‬مىگويد‪:‬‬
‫رجال بزار و ابويعلى رجال صحيح اند‪.‬‬
‫نامه پيامبر خدا ص براى بنى جذامه‬
‫جذامى و او از پدرش روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬رفاعه بن زيد‬
‫مقبل ُ‬
‫ميربن ُ‬
‫طبرانى از عُ َ‬
‫جذامى نزد پيامبر خدا ص آمد‪ ،‬پيامبر ص برايش نامهاى نوشت كه در آن چنين آمده‬
‫بود‪:‬‬
‫‪ 1‬ضعیف‪ .‬بیهقی در «الدلئل» (‪ )391 :5/385‬در سند آن چند ناشناخته وجود دارند‪.‬‬
‫‪ 2‬ضعیف‪ .‬احمد (‪ )5/68‬و ابن اثیر در «أسد الغابة» (‪.)4/343‬‬

‫جلد اول‬

‫‪134‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫ح َّ‬
‫خ َ‬
‫ل فِيْهِم‪،‬‬
‫ن دَ َ‬
‫ه اِلى قَو ِ‬
‫ى بُعْثِت ْ‬
‫سولِالل ّهِ لَِرفَاعَه بن زيَد‪ :‬اِن ّ‬
‫( ِ‬
‫م َ‬
‫مد َر ُ‬
‫مه وَ َ‬
‫مهِ عَا َ‬
‫ُ‬
‫ن ُ‬
‫ِ‬
‫م ْ‬
‫م ْ‬
‫َ‬
‫َ‬
‫هَ‬
‫َ‬
‫ّ‬
‫ّ‬
‫حْزبِاللهِ َو ِ‬
‫ى ِ‬
‫حْز َ‬
‫ب َر ُ‬
‫ه و اِلى َر ُ‬
‫ن ادْبََر فَل ُ‬
‫سوْلِهِ‪َ ،‬و َ‬
‫نآ َ‬
‫سولِه‪ ،‬فَ َ‬
‫يَدْعُوْهُم اِلىالل َ‬
‫م ْ‬
‫م َ‬
‫م ْ‬
‫ن فَفِ ْ‬
‫ن َ‬
‫شهَْريْن)‪.‬‬
‫ما ُ‬
‫اَ َ‬
‫مد رسول خدا براى رفاعه بن زيد‪ :‬من وى را براى قومش به شكل عام‪ ،‬و‬
‫«از مح ّ‬
‫كسى كه شامل آنها مىشود فرستادم‪ ،‬او ايشان را به سوى خدا و به سوى رسولش‬
‫دعوت مىكند‪ ،‬كسى كه ايمان آورد‪ ،‬وى در حزب خدا و حزب رسول اوست‪ ،‬كسى كه‬
‫روى گردانيد‪ ،‬براى وى به مدت دو ماه امان است‪».‬‬
‫چون موصوف نزد قومش رفت‪ ،‬دعوت او را پذيرفتند‪ ....‬و حديث را متذكر شده‪.‬‬
‫هيثمى (‪ )310/5‬مىگويد‪ :‬طبرانى اين را به اين صورت متصل‪ ،‬و همچنان منقطع از‬
‫ابن اسحاق به اختصار روايت نموده‪ ،‬در سند متصل وى گروهى است كه من آنها را‬
‫نمىشناسم ولى اسناد هر دوى آنها تا ابن اسحاق جيد است‪.‬‬
‫اين حديث را اموى نيز درالمغازى از طريق ابن اسحاق از روايت عمير بن معبد بن‬
‫فلن جذامى از پدرش همانند اين‪ ،‬چنانكه در الصابه (‪ )441/3‬آمده‪ ،‬روايت كرده‬
‫است‪.‬‬
‫حكايت هايى از اخلق و اعمال پيامبر خدا ص كه سبب هدايت مردم گرديد‪.‬‬
‫سعنه عالم اسرائيلى‬
‫داستان اسلم آوردن زيدبن ُ‬
‫َ‬
‫طبرانى از عبدالل ّه بن سلم روايت نموده‪ ،‬كه گفت‪ :‬چون خداوند تبارك و تعالى‬
‫سعنه را هدايت نمايد‪ ،‬زيد گفت‪ :‬همه علمتهاى نبوّت را در روى‬
‫خواست زيد بن ُ‬
‫مد ص هنگامى كه به سويش نگاه كردم شناختم‪ ،‬مگر دو علمت آن را‪ ،‬كه از وى‬
‫مح ّ‬
‫ندانستم ‪.‬يكى اين كه بردبارى و گذشتش بر غضب وى سبقت داشته باشد و ديگرى‬
‫اين كه برخوردهاى جاهلنه مردم‪ ،‬جز بر حلم و بردباريش نيفزايد‪ .‬زيد بن سعنه‬
‫مىگويد‪ :‬روزى پيامبر خدا ص از حجره خود ‪ -‬كه حضرت على با وى همراه بود ‪-‬‬
‫بيرون آمد‪ ،‬مردى سوار بر شترش كه به روستايى مىماند نزدش آمده گفت‪ :‬اى‬
‫پيامبر خدا‪ ،‬من يك تعداد افرادى در قريه بنى فلن دارم‪ ،‬آنان اسلم آورده و به اين‬
‫دين داخل شدهاند‪ ،‬و براى شان گفته بودم كه اگر اسلم بياورند رزق به وسعت براى‬
‫شان مىآيد‪ .‬و اكنون آنها به خشك سالى و سختى و قحطى مواجهاند‪ ،‬و باران در آنجا‬
‫نمىبارد‪ ،‬و اى پيامبر خدا‪ ،‬من از اين هراس دارم كه آنها چنان كه در اسلم به طمع‬
‫داخل شده بودند‪ ،‬از آن به طمع برگردند‪ .‬اگر خواسته باشى كه براىشان چيزى جهت‬
‫فريادرسى و امداد بفرستى اين كار را بكن‪ .‬پيامبر خدا ص به طرف همان مردى كه‬
‫در پهلويش قرار داشت متوجه شد ‪ -‬گمان مىكنم وى على بود ‪ ،-‬او گفت‪ :‬اى پيامبر‬
‫خدا از آن چيزى باقى نمانده است‪ .‬زيد بن سعنه مىگويد‪ :‬من به وى نزديك شده‬
‫گفتم‪ :‬اى محمد‪ ،‬آيا براى من خرماى معينى را از بستان بنى فلن تا وقت معين به‬
‫فروش مىرسانى‪ .‬پيامبر ص گفت‪« :‬بستان (معينى را از) بنى فلن نام مبر»‪ ،‬گفتم‪:‬‬
‫درست است‪ ،‬به اين صورت او برايم فروخت و من كيسه كمر خود را گشوده و از‬
‫آن هشتاد مثقال طل برايش در بدل خرماى معينى و تا يك وقت مقرر دادم‪ ،‬آن گاه‬
‫او آن طلها را به آن مرد داده فرمود‪« :‬در ميان آنها عدالت را مراعات كن‪ ،‬و به‬
‫فرياد شان برس»‪.‬‬
‫زيد بن سعنه مىگويد‪ :‬دو يا سه روز به همان موعد باقى بود كه پيامبر خدا در حالى‬
‫َ‬
‫كه ابوبكر و عمر و عثمان‪ ،‬و گروهى از اصحابش (رضىالل ّه عنهم) او را همراهى‬
‫مىنمودند بيرون رفت‪ ،‬چون بر جنازه نماز خواند‪ ،‬به ديوار نزديك شد تا به آن بنشيند‪،‬‬
‫نزدش آمده‪ ،‬از گريبان و چادر وى گرفتم و با چهره زشت به وى نگاه نموده‪ ،‬به او‬
‫جلد اول‬

‫‪135‬‬

‫حيات صحابه‬
‫گفتم‪ :‬اى محمد‪ ،‬آيا حقم را به من نمىدهى؟ به خدا سوگند‪ ،‬شما بنى عبدالمطّلب به‬
‫تعلل و نپرداختن قرض مشهوريد‪ ،‬و من اين عادت شما را مىدانستم‪ .‬آن گاه به عمر‬
‫نگاه كردم كه چشمانش از فرط غضب در رويش چون چرخ دور مىزد‪ ،‬بعد از آن با‬
‫يك هجوم چشم به من گفت‪ :‬اى دشمن خدا‪ ،‬آيا چيزى را به پيامبر خدا مىگويى كه‬
‫من مىشنوم؟ و با وى عملى را انجام مىدهى كه مىبينم؟ سوگند به ذاتى كه جانم در‬
‫دست اوست اگر از فوت آن نمىترسيدم‪ 1‬هم اكنون سرت را با شمشيرم قطع‬
‫مىنمودم‪ .‬پيامبر خدا ص درين فرصت با سكون و آرامش خاصى به طرفم نگاه‬
‫مىكرد‪ .‬سپس زبان گشود و فرمود‪« :‬اى عمر ما و او به چيزى ديگرى غير ازين نياز‬
‫داشتيم و آن اين كه مرا به حسن ادا‪ ،‬و او را به نيكى در طلب امر كنى‪ .‬اى عمر او‬
‫را ببر و حقش را بده و بيست پيمانه خرما در بدل ترسانيدنت به او اضافه بپرداز»‪.‬‬
‫زيد مىگويد‪ :‬عمر مرا با خود برد‪ ،‬حقم را ادا نمود‪ ،‬و بيست پيمانه خرماى ديگر اضافه‬
‫به من داد‪ ،‬گفتم‪ :‬اى عمر اين زيادت چيست؟! گفت‪ :‬پيامبر ص مرا دستور داده‬
‫است تا در بدل اين كه تو را ترسانيدم اين را برايت زياد بدهم‪ .‬زيد مىافزايد‪:‬‬
‫پرسيدم‪ :‬اى عمر‪ ،‬مرا مىشناسى؟ گفت‪ :‬نخير‪ .‬گفتم‪ :‬من زيد بن سعنه هستم‪.‬‬
‫پرسيد‪ :‬عالم (يهودى)؟ گفتم‪ :‬بلى عالم (يهودى)‪ .‬گفت‪ :‬تو را چه واداشت تا آن عمل‬
‫را در مقابل پيامبر ص انجام دادى و آن چيزها را به او گفتى؟ گفتم‪ :‬اى عمر‪ ،‬من‬
‫همه علمتهاى نبوّت را هنگامى كه به روى وى نگاه نمودم دانستم‪ ،‬مگر دو چيز را‪،‬‬
‫كه آن دو را از وى نفهميدم يكى اين كه حلم و بردبارى اش بر غضبش سبقت داشته‬
‫باشد‪ ،‬و ديگرى اين كه شدت جهل مردم جز بر بردبارى وى نيفزايد‪ .‬ومن اين دو را‬
‫در وى امتحان نمودم‪ ،‬و اى عمر تو را شاهد مىگيرم‪ ،‬كه خدا را به عنوان پروردگار‬
‫مد ص را به عنوان نبى قبول‬
‫برگزيدم‪ ،‬و اسلم را به عنوان دين پذيرفتم‪ ،‬و مح ّ‬
‫مد مال زيادتر‬
‫نمودم‪ ،‬و تو را شاهد مىگيرم كه نصف مالم ‪ -‬چون من از همه امت مح ّ‬
‫مد ص صدقه است‪ .‬عمر گفت‪ :‬بهتر اين است كه بعضى امت‬
‫دارم ‪ -‬براى امت مح ّ‬
‫مد بگويى‪ ،‬چون تو توان همه آنها را ندارى‪ ،‬گفتم‪ :‬آرى‪ ،‬براى بعضى آنها‪ .‬سپس‬
‫مح ّ‬
‫عمر و زيد هر دوى شان نزد پيامبر خدا ص برگشتند‪ ،‬زيد گفت‪ :‬گواهى مىدهم كه‬
‫مد ص بنده و رسول اوست‪ .‬و به‬
‫معبودى جز يك خدا نيست‪ ،‬و گواهى مىدهم كه مح ّ‬
‫اين صورت وى به پيامبر خدا ص ايمان آورد‪ ،‬و او را تصديق نموده همراهش بيعت‬
‫كرد‪ ،‬و با وى در غزوههاى زيادى شركت ورزيد‪ ،‬تا اين كه در غزوه تبوك در حالى كه‬
‫پيش ميرفت‪ ،‬نه به عقب‪ ،‬وفات نمود‪ .‬خداوند زيد را رحمت كند‪ 2.‬هيثمى (‪)240/8‬‬
‫مىگويد‪ :‬اين را طبرانى روايت نموده‪ ،‬و رجال وى ثقهاند‪ ،‬و ابن ماجه بخشى از آن را‬
‫روايت كرده است‪.‬‬
‫اين را همچنان ابن حبان‪ ،‬حاكم ابوالشيخ در كتاب اخلق النبى و غير ايشان‪ ،‬چنان كه‬
‫در الصابه (‪ )566/1‬آمده‪ ،‬روايت نمودهاند‪ ،‬و در الصابه گفته است‪ :‬رجال اسناد ثقه‬
‫‪3‬‬
‫مد بن ابى‬
‫دانسته شدهاند‪ ،‬وليد هم در آن به تحديث تصريح نموده‪ ،‬و مدار آن بر مح ّ‬
‫سرى‪ ،‬راوى ازوليد مىباشد‪( .‬يعنى غير از ابى سرى‪ ،‬راوى ديگرى آن را از وليد‬
‫روايت نكرده است)‪ .‬ابن معين وى را ثقه دانسته‪ ،‬و ابوحاتم او را لين الحديث گفته‬
‫‪ 1‬آنچه كه عمر از فوت آن مىترسيد ممكن عدم ايمان آوردن زيد به پيامبر ص و بى بهره شدن او‬
‫از نعمتهاى ايمان باشد‪.‬‬
‫‪ 2‬حسن‪ .‬طبرانی در «الکبیر» (‪ )5147‬و حاکم (‪ )605 ،3/604‬و بیهقی در «الدلئل» (‪ )6/278‬در سند آن حمزة بن یوسف بن عبدال بن سلم است که‬
‫مجهول است ‪ .‬کسی جز ابن حبان وی را ثقه ندانسته است‪ .‬محمد بن أبی السری عسقلنی نیز صدوق اما دارای اوهام است‪ .‬ذهبی در تعقیب بر سخن‬
‫حاکم که آن را صحیح دانسته گفته است‪ :‬انکارش نمی‌کنم‪.‬‬
‫میگویم‪ :‬اما این حدیث متابعه شده است‪ .‬عبدالوهاب بن عدة الحوطی نزد طبرانی و أبی الشیخ آن را متابعه کرده‌اند‪ .‬همچنین یعقوب بن حمید کاسب نزد‬
‫‌ ‌‬
‫ابن ماجه‪ .‬نگا‪« :‬إرواء الغلیل» (‪ )1381‬آلبانی آن را حسن دانسته‪ .‬همچنین ابنحجر در «التهذیب» آن را حسن دانسته است‪.‬‬

‫‪ 3‬در روايت حدثنا‪ ...‬گفته است‪ .‬م‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪136‬‬

‫حيات صحابه‬
‫َ‬
‫مد كثيرالغلط است‪ .‬والل ّه اعلم‪ .‬من براى قصه وى‬
‫است‪ .‬و اين عدى مىگويد‪ :‬مح ّ‬
‫شاهدى از وجه ديگرى يافتم‪ ،‬وليكن در آن (از ابن سعنه) نام برده نشده‪ .‬ابن سعد‬
‫مىگويد‪ :‬يزيد براى مان حديث بيان داشت‪ ،‬جرير بن حازم به ما خبر داد‪ ،‬كسى كه از‬
‫زهرى شنيده بود‪ ،‬به من گفت‪ :‬كه وى مىگويد‪ :‬يك يهودى گفت‪ :‬من همه صفتهاى‬
‫مد ص را كه در تورات آمده بودم ديدم‪ ،‬مگر حلم و بردبارى را‪ ...‬و قصه را متذكر‬
‫مح ّ‬
‫شده‪ .‬ابونعيم نيز اين را در الدلئل (ص ‪ )23‬روايت كرده است‪.‬‬
‫حدَيْبِيَه‬
‫قصه صلح ُ‬
‫عكسالعمل قريش و بازداشتن پيامبر ص از زيارت كعبه‬
‫مه و مروان روايت نموده كه آن دو گفتند‪ :‬پيامبر خدا ص در‬
‫م ْ‬
‫بخارى از ِ‬
‫م ْ‬
‫خَر َ‬
‫سوَربن َ‬
‫زمان حديبيه بيرون رفتند‪ ،‬و هنگامى كه در جايى از راه قرار داشتند‪ ،‬پيامبر خدا ص‬
‫فرمود‪« :‬خالد بن وليد به عنوان پيشقراول قريش با اسب سواران خود در غميم‬
‫است‪ ،‬بنابراين شما به طرف راست حركت كنيد»‪ .‬به خدا سوگند‪ ،‬كه خالد از آنها‬
‫خبر نشد‪ ،‬تا اين كه غبار لشكر را ديد‪ ،‬آن گاه به سرعت به خاطر بيم دادن قريش به‬
‫راه افتاد‪.‬‬
‫پيامبر خدا ص حركت نمود تا اين كه به ثَنِيَه جايى كه بر آنهاوارد شد‪ ،‬رسيد‪ .‬در همين‬
‫حل (كلمهايى است كه براى شتر‬
‫حل‪َ ،‬‬
‫جا بود كه شتر پيامبر ص زانو زد‪ ،‬مردم گفتند‪َ :‬‬
‫در وقتى كه از حركت بماند گفته مىشود) ولى شتر در همان جا توقّف نمود‪ .‬گفتند‪:‬‬
‫صواء (نام شتر پيامبر) از حركت وامانده‪ ،‬رسول خدا ص فرمود‪« :‬قصواء وانمانده‬
‫قَ ْ‬
‫‪1‬‬
‫است‪ ،‬و اين عادت وى هم نيست‪ ،‬ولى آن كس كه فيل را از رفتن (به سوى مكه)‬
‫جلوگيرى كرد اين شتر را نيز از رفتن باز داشت»‪ .‬بعد از آن گفت‪« :‬سوگند به ذاتى‬
‫كه جانم در دست اوست‪ ،‬اگر اينها از من هر خواهشى نمايند كه در آن به حدود و‬
‫حرمات خداوند احترام بگذارند من آن را براى شان انجام خواهم داد»‪ ،‬بعد از آن بر‬
‫شتر خود بانگ زد و شتر از جاى خود برخاست و پيامبر قدرى از آنها پيشى گرفت تا‬
‫اين كه در طرف پايانى حديبيه بر آب اندكى كه ظاهر شده بود‪ ،‬پايين آمد‪ .‬و از آن آب‬
‫كم كم گرفته مىشد‪ ،‬اندكى نگذشت كه مردم آن را تمام نمودند‪ .‬و به پيامبر خدا ص‬
‫از تشنگى شكايت برده شد‪ ،‬وى تيرى را از تيردان خود بيرون آورده‪ ،‬بعد از آن به‬
‫آنها دستور داد تا آن را در همان جاى آب فرو برند‪ .‬به خدا سوگند‪ ،‬توأم با گذاشتن‬
‫تير آن قدر آب فوران نمود كه همه از آن سيراب شدند (و تا آن وقت به همان حالت‬
‫خود قرار داشت كه مسلمانان) از آنجا رفتند‪.‬‬
‫گفتگوى بديل با پيامبر ص‬
‫در حالى كه مسلمانان با پيامبر ص در چنان حالتى قرار داشتند بُدَيل بن ورقاء‬
‫خزاعه آمدند ‪ -‬آنها از جمله رفقا و اهل راز پيامبر ص‬
‫خزاعى با تنى چند از قومش از ُ‬
‫ُ‬
‫از ميان اهل تِهامه بودند ‪ -‬بُدَيل گفت‪ :‬من كعب بن لؤى ‪ ،‬و عامر بن لؤى را گذاشته‬
‫اين جا آمدم‪ ،‬آنها نزديك آب حديبيه پياده شدهاند‪ ،‬كه شتران شيرى و زنان و اولد‬
‫خود را نيز با خود همراه دارند‪ ،‬مىخواهند با تو بجنگند‪ ،‬وتو را از رفتن به خانه خدا باز‬
‫دارند‪.‬‬

‫‪ 1‬هدف‪ ،‬فيل لشكريان ابرهه است‪ ،‬كه در هجوم شان از يمن بالى كعبه‪ ،‬به خاطر منهدم ساختن آن‬
‫در اينجا توقف نمود و از رفتن به سوى مكه باز ايستاد‪ ،‬و لشكر ابرهه نيز توسط ابابيل كه قصه آن‬
‫در قرآن مذكور است‪ ،‬به هلكت رسيد‪ ،‬و پيامبر خدا ص نيز در همين سال متولد شد‪ .‬م‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪137‬‬

‫حيات صحابه‬
‫پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬ما براى جنگ با هيچ كسى نيامده ايم‪ ،‬بلكه به خاطر اداى‬
‫عمره آمدهايم‪ ،‬جنگ قريش را خورده است‪ ،‬به آنها ضرر رسانيده است‪ ،‬اگر خواسته‬
‫باشند‪ ،‬من يك مدّت همراه شان متاركه مىكنم‪ ،‬و مرا با مردم بگذارند‪ ،‬اگر كامياب‬
‫شدم‪ ،‬باز آنها اگر خواستند درآن چيزى كه مردم داخل شده داخل شوند‪ ،‬اين كار را‬
‫بكنند‪ ،‬در غير اين صورت (يعنى اگر در دينى كه مردم داخل شدهاند آنها داخل‬
‫نشدند) باز هم كثرت وجماعت شان باقيست‪ ،‬ولى اگر آنها ابا ورزيدند‪ ،‬سوگند به‬
‫خداوندى كه جانم دردست اوست‪ ،‬با آنها به خاطر دينم خواهم جنگيد‪ ،‬تا اين كه‬
‫گردنم جدا شود‪ ،‬و دين خداوند كامياب و غالب شدنى است»‪ .‬بُدَيل گفت‪ :‬من اين‬
‫گفته تو را به آنها خواهم رسانيد‪ ،‬وى حركت نمود تا اينكه نزد قريش آمده گفت‪ :‬ما‬
‫از نزد اين مرد برگشتيم و از وى شنيديم كه چيزى مىگويد‪ ،‬اگر خواسته باشيد كه آن‬
‫را براىتان عرضه نماييم‪ ،‬اين كار را مىكنيم‪ .‬جاهلن و سفيهان قريش گفتند‪ :‬ما‬
‫ضرورتى نمىبينيم كه از وى به ماخبر بدهى‪ .‬ولى صاحب نظران آنها گفتند‪ :‬بگو‪ ،‬از‬
‫وى چه شنيدى‪ .‬بديل گفت‪ :‬از وى شنيدم كه اين چنين و چنان مىگفت و گفتههاى‬
‫پيامبر خدا ص را براى شان بيان داشت‪.‬‬
‫گفتگوى عُْروَه بن مسعود با پيامبر ص‬
‫آن گاه عروه بن مسعود برخاست و گفت‪ :‬اى قوم‪ ،‬آيا شما پدران (من) نيستيد؟‬
‫گفتند‪ :‬بلى (هستيم)‪ .‬گفت‪ :‬آيا من فرزند (شما) نيستم؟ گفتند‪ :‬بلى‪( ،‬هستى)‪ .‬گفت‪:‬‬
‫آيا مرا به چيزى متهم مىكنيد؟ گفتند‪ :‬خير‪ .‬گفت‪ :‬آيا نمىدانيد كه من اهل عُكاظ را‬
‫براى نصرت شما بسيج نمودم‪ ،‬و چون آنها از بيرون آمدن با من خوددارى كردند پس‬
‫اهل خود‪ ،‬پسران وكسانى را كه از من اطاعت نمودند با خود آوردم؟ گفتند‪ :‬بلى (اين‬
‫را مىدانيم)‪ .‬عروه گفت‪ :‬اين مرد براىتان كار خوب و خيرى را پيشنهاد نموده است‪،‬‬
‫آن را قبول كنيد و مرا بگذاريد تا نزدش بروم‪ .‬آنها گفتند برو‪ .‬عروه نزد پيامبر خدا‬
‫آمد و با پيامبر صحبت نمود‪ ،‬پيامبر ص براى او همان گفتههاى خود براى بُدَيل را‬
‫مد آيا بر آن هستى تا قومت را ريشه كن‬
‫تكرار كرد‪ .‬عروه در اين موقع گفت‪ :‬اى مح ّ‬
‫سازى‪ ،‬و آيا از هيچ يك از اعراب شنيدهاى كه اهل خود را به يكبارگى هلك نموده‬
‫باشد؟ و اگر واقعه طور ديگرى شود‪ ،‬من چهرههاى شناخته شدهاى را‪ ،‬جز عده‬
‫مختلفى كه از مردم دور خود جمع كردهاى نمىبينم‪ ،‬و اينها در صورت بروز جنگ تو را‬
‫وا گذاشته و همه فرار خواهند نمود‪ .‬ابوبكر به او گفت‪ :‬امصص بظراللت (نوعى از‬
‫دشنامهاى ركيك است)‪ ،‬آيا ما از دور او فرار مىكنيم و او را رها مىكنيم؟! عروه‬
‫پرسيد اين مرد كيست؟ گفت‪ :‬ابوبكر‪ .‬گفت‪ :‬سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست‬
‫اگر احسانت به من نمىبود كه تا حال به آن وفا ننمودهام‪ ،‬جوابت را مىدادم‪ .‬راوى‬
‫مىگويد‪ :‬او با پيامبر ص داخل صحبت شد‪ ،‬و هر گاهى كه حرف مىزد ريش پيامبر ص‬
‫‪2‬‬
‫مغِيَْره بن ُ‬
‫شعْبه در اين هنگام در حالى كه شمشيرى به دست‬
‫را مىگرفت ‪ -‬و ُ‬
‫داشت‪ ،‬و كله آهنى كه جز چشمانش از آن پيدا نبود بر سر داشت‪ ،‬بالى سر پيامبر‬
‫‪1‬‬

‫‪ 1‬عروه يكى از زعماى ثقيف در طائف است و از اين كه مادرش قريشى و از بنى عبد شمس‬
‫مىباشد‪ ،‬گويى او قريشىها را پدران خود به حساب مىآورد‪.‬‬
‫‪ 2‬عربها عادت داشتند كه در هنگام صحبت با هم ريش يكديگر خود را به دست مىگرفتند و يا دست‬
‫خود را به ريش جانب مقابل خود مىبردند‪ ،‬ولى اين كار در صورتى به وقوع مىپيوست كه طرفهاى‬
‫صحبت با هم همتا و در عزت و شرف و مقام در يك درجه مساوى قرار مىداشتند‪ ،‬در اينجا چون‬
‫عروه اين عمل را انجام داد‪ ،‬اصحاب اين عمل وى را در مقابل پيامبر خدا ص عيب پنداشته و آن را‬
‫يك نوع جرأتى از طرف عروه در شأن پيامبر ص دانستند‪ ،‬بر همين اساس بود كه مغيره خواست‬
‫َ‬
‫تا جلو وى را بگيرد‪.‬الل ّه اعلم‪ .‬م‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪138‬‬

‫حيات صحابه‬
‫ص ايستاده بود ‪ -‬و هرگاهى كه عروه دست خود را به ريش پيامبر ص مىرسانيد‪،‬‬
‫مغِيَْره دست او را با دسته شمشير زده به او مىگفت‪ :‬دست خود را از ريش پيامبر‬
‫ُ‬
‫خدا ص دور كن‪ .‬عروه سر خود را بلند نموده پرسيد‪ :‬اين كيست؟ گفتند‪ :‬مغيره بن‬
‫شعبه!! عروه گفت‪ :‬اى خائن!! آيا من در پايان بخشيدن به خيانتت تلش نمىكنم؟ ‪-‬‬
‫مغيره بن شعبه در جاهليت با قومى بود‪ ،‬بعد از آن‪ ،‬آنها را به قتل رسانيد و اموال‬
‫ما اسلم‬
‫شان را گرفته نزد پيامبر ص آمد و اسلم آورد‪ ،‬پيامبر خداص گفت‪« :‬ا ّ‬
‫آوردنت را قبول مىكنم‪ ،‬ولى به مالت كارى ندارم»‪ -‬بعد از آن عروه به دقت متوجه‬
‫اصحاب پيامبر ص شد و آنها را با چشمانش نظاره مىكرد‪ .‬عروه ميگويد‪ :‬به خدا‬
‫سوگند‪ ،‬پيامبر ص آب بينى را نمىانداخت‪ ،‬مگر اين كه به دست مردى از آنها مىافتاد‪،‬‬
‫و او آن را به روى و پوستش مىماليد‪ ،‬و اگر ايشان را امر مىنمود‪ ،‬بر آن مبادرت‬
‫مىورزيدند‪ ،‬و چون وضو مىگرفت‪ ،‬نزديك بود بر آب وضوى وى با هم بجنگند‪ ،‬و چون‬
‫صحبت مىنمود‪ ،‬صداهاى خود را نزد وى پايين مىآوردند و به طرف وى به خاطر‬
‫تعظيم و احترامش به نظر تيز نگاه نمىنمودند‪ .‬عروه به طرف ياران خود برگشت و‬
‫گفت‪ :‬اى قوم‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬من در وفدهايى نزد پادشاهان رفتهام و نزد قيصر و‬
‫كسرى و نجاشى (در كشورهاى شان) رفتهام‪ ،‬به خدا سوگند‪ ،‬هيچ پادشاهى را هرگز‬
‫مد را‬
‫نديدم كه اصحابش او را چنان احترام و تعظيم نمايند كه اصحاب محمد‪ ،‬مح ّ‬
‫تعظيم و احترام مىكنند‪ .‬به خدا سوگند آب بينى را نمىاندازد مگر اين كه به دست‬
‫مردى از آنها بيفتد‪ .‬و او با آن روى و پوست خود را مىمالد‪ ،‬و چون آنها را امر كند‪ ،‬در‬
‫امتثالش مبادرت مىورزند‪ ،‬و اگر وضو بگيرد‪،‬نزديك است كه بر وضويش با هم‬
‫بجنگند‪ ،‬و چون صحبت نمايد صداهاىخود را نزد وى پايين مىآورند‪ ،‬و به خاطر احترام‬
‫به وى به چشم تيز به وى نگاه نمىكنند‪ ،‬و او براى شما چيز خوبى را پيشنهاد نموده‬
‫است‪ ،‬بنابراين آن را قبول كنيد‪.‬‬
‫گفتگوى مردى از بنى كنانه با پيامبر ص‬
‫آن گاه مردى از بنى كنانه گفت‪ :‬به من اجازه دهيد تا نزد وى بروم‪ .‬گفتند‪ :‬برو‪ .‬چون‬
‫اين مرد به سوى پيامبر ص و اصحابش رفت‪ ،‬پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬اين فلنى‬
‫است و از قومى است كه شتران قربانى را احترام و تعظيم مىكنند‪ ،‬بنابراين شترهاى‬
‫قربانى را به طرف وى بفرستيد»‪ .‬شترهاى قربانى به طرف وى روان شد‪ ،‬و مردم‬
‫از او در حالى استقبال نمودند كه تلبيه (لبيك اللهم لبيك‪ ،‬لبيك‪ )...‬مىگفتند‪ .‬چون وى‬
‫َ‬
‫اين حالت را مشاهده نمود گفت‪ :‬سبحان الل ّه‪ ،‬نمىسزد كه اينها از زيارت كعبه‬
‫بازداشته شوند!! و هنگامى كه به طرف اصحاب خود برگشت گفت‪ :‬من شتران‬
‫قربانى را ديدم كه به گردنهاىشان قلده انداخته شده ‪،‬و طرف راست كوهان آنها را‬
‫زخم نموده بودند (تا اين كه خون جارى شود و قربانى بودن شان دانسته شود) به‬
‫نظر من‪ ،‬آنها نبايد از زيارت خانه خدا منع شوند‪ .‬مردى از ميان آنها كه به او ‪-‬‬
‫حفْص ‪ -‬گفته مىشد گفت‪ :‬مرا بگذاريد تا نزد وى بروم‪ .‬آنها به وى گفتند‪:‬‬
‫ِ‬
‫مكَْرْزبن َ‬
‫برو‪ .‬چون اين مرد براى پيامبر ص و اصحابش ظاهر گرديد‪ ،‬پيامبر خدا ص فرمود‪:‬‬
‫«اين مكرز است و او مرد فاجريست»‪ .‬و در حالى كه مكرز با پيامبر ص صحبت‬
‫مىنمود‪ ،‬سهيل بن عمرو آمد‪.‬‬
‫گفتگوى سهيل بن عمرو با پيامبر ص و شروط صلح حديبيه‬
‫عكرمه به من خبر داد كه ‪:‬هنگامى سهيل بن عمرو آمد‪ ،‬پيامبر‬
‫مر مىگويد‪ :‬ايوب از ِ‬
‫معْ َ‬
‫َ‬
‫خدا ص فرمود‪« :‬اكنون كار شما براىتان آسان شده»‪ .‬معمر مىافزايد‪ :‬زهرى در‬

‫جلد اول‬

‫‪139‬‬

‫حيات صحابه‬
‫حديث خود گفته است‪( :‬آن گاه) سهيل آمده گفت‪ :‬بيا در ميان ما و خودتان پيمانى‬
‫بنويس‪ .‬پيامبر خدا ص كاتب را طلب نمود‪ ،‬و دستور داد كه‪ :‬اين طور بنويس‪:‬‬
‫حيمِ)‪ .‬سهيل گفت‪ :‬اما‪ ،‬رحمان را‪ ،‬به خدا سوگند نمىدانم كه او‬
‫ن الَّر ِ‬
‫(بِس ِ‬
‫مالَّرحم ِ‬
‫َّ‬
‫َ‬
‫م)‪ ،‬چنان كه در گذشتهها مىنوشتى مسلمانان با‬
‫س ِ‬
‫چيست؟ ولى بنويس‪( :‬بِا ِ ْ‬
‫مك اللهُ ّ‬
‫حيمِ) چيز ديگرى‬
‫ن الَّر ِ‬
‫ديدن اين حالت گفتند‪ :‬به خدا سوگند‪ ،‬ما جز (بِس ِ‬
‫مالَّرحم ِ‬
‫م َ‬
‫مد‬
‫س ِ‬
‫نمىنويسيم‪ .‬پيامبر ص گفت‪( :‬بِا ِ ْ‬
‫ك اللهم)‪ .‬بعد از آن فرمود‪« :‬اين است آنچه مح ّ‬
‫َ‬
‫رسولالل ّه به آن موافقت نموده است»‪ .‬سهيل گفت‪ :‬اگر ما مىدانستيم كه تو رسول‬
‫مد بن‬
‫خدا‬
‫هستى نه تو را از خانه باز مىداشتيم ونه با تو مىجنگيديم‪ ،‬ولى بنويس‪ :‬مح ّ‬
‫َّ‬
‫عبدالله‪ .‬پيامبر خدا ص فرمود‪« :‬به خدا سوگند‪ ،‬من در ضمن اين كه تكذيبم كنيد‬
‫َ‬
‫مد بن عبدالل ّه»‪ - .‬زهرى ميگويد‪ :‬اين به خاطر همان‬
‫رسول خدا هستم‪ ،‬بنويس‪ :‬مح ّ‬
‫فرموده پيامبرص انجام گرفت كه گفته بود‪« :‬اگر اينها از من هر خواهشى نمايند كه‬
‫در آن به حدود و حرمات خداوند احترام گذارند‪ ،‬من آن را براى شان انجام خواهم‬
‫داد» ‪ -‬پيامبرص به او گفت‪« :‬اين به شرطى است كه ما را بگذارند كه خانه خدا را‬
‫طواف كنيم»‪ .‬سهيل گفت‪ :‬نه‪ ،‬اين به خاطرى است كه عربها نگويند كه بر ما فشار‬
‫آورده شد‪( ،‬و شما به زور و فشار داخل كعبه شديد)‪ ،‬ولى شما در سال آينده بايد‬
‫بياييد‪ .‬و (به اين صورت عهدنامه را) نوشت‪ .‬سهيل گفت‪ :‬ديگر اين كه اگر كسى از‬
‫طرف ما براى تو آمد‪ ،‬اگر چه بر دين تو باشد او را براى ما پس مىگردانى‪.‬‬
‫َ‬
‫مسلمانان گفتند‪ :‬سبحانالل ّه او چگونه در حالى كه مسلمان شده و آمده باشد‪ ،‬به‬
‫مشركين مسترد شود؟!‬
‫جنْدَل‬
‫حكايت ابو َ‬
‫در حالى كه آنها درين حالت قرار داشتند‪ ،‬ابوجندل بن سهيل بن عمرو آمد‪ ،‬و همان‬
‫زنجيرهايى را كه به آن بسته شده بود با خود مىكشانيد‪ 1،‬و از پايين مكّه بيرون آمده‬
‫مد اين اوّلين كسى است كه از‬
‫و خود را ميان مسلمين رسانيد‪ .‬سهيل گفت‪ :‬اى مح ّ‬
‫تو مىخواهم او را دوباره به من مسترد كنى‪ .‬پيامبر ص فرمود‪« :‬ما تا كنون پيمان را‬
‫تمام ننمودهايم»‪ .‬سهيل گفت‪ :‬به خدا سوگند‪ ،‬با اين حال من با تو ابدا ً هيچ قرارداد‬
‫صلحى نمىبندم‪ .‬پيامبر ص فرمود‪« :‬او را به من واگذار كن»‪ ،‬سهيل گفت‪ :‬خير من او‬
‫ما سهيل‬
‫را به تو نمىگذارم‪ .‬پيامبر خدا ص باز هم فرمود‪« :‬بلكه اين كار را بكن»‪ .‬ا ّ‬
‫مكَْرز درين اثنا گفت‪ :‬ما او را به تو داديم‪( .‬درين‬
‫گفت‪ :‬خير من اين كار را نمىكنم‪ِ .‬‬
‫لحظات دشوار) ابوجندل گفت‪ :‬اى گروه مسلمانان‪ ،‬من در حالى كه مسلمان شده‬
‫آمدهام‪ ،‬دوباره براى مشركين برگردانيده مىشوم؟! آيا آنچه را من ديدم نمىدانيد ‪-‬‬
‫وى در راه خداوند (جل جلله) بسيار عذاب و اذيت شده بود ‪ -‬عمر مىگويد‪ :‬من‬
‫درين ميان نزد پيامبر خدا ص آمده گفتم‪ :‬آيا تو به حق‪ ،‬نبى خدا نيستى؟ گفت‪« :‬بلى‬
‫هستم»‪ .‬گفتم‪ :‬آيا ما بر حق و دشمن مان بر باطل نيست؟ گفت‪« :‬بلى هست»‪.‬‬
‫گفتم‪ :‬پس با اين وضع چرا ما خوارى و ذلّت را بر خود بخريم و در دين مان زير بار‬
‫ذلّت برويم؟ گفت‪« :‬من رسول خدا هستم‪ ،‬و هرگز نافرمانى او را نخواهم كرد‪ ،‬و او‬
‫نصرت دهنده من است»‪ .‬گفتم‪ :‬آيا تو به ما نمىگفتى كه به خانه خواهيم رفت و آن را‬
‫طواف خواهيم نمود؟ گفت‪« :‬بلى‪ ،‬ولى آيا من اين را به تو گفته بودم كه ما امسال‬
‫به طواف آن خواهيم آمد؟» گفتم‪ :‬نه‪ .‬پيامبر ص فرمود‪« :‬تو به آن آمدنى هستى و‬
‫آن را به طور حتمى طواف مىكنى»‪ .‬عمر ميگويد‪ :‬آن گاه نزد ابوبگر آمده گفتم‪:‬‬
‫اى ابوبكر‪ ،‬آيا اين به حق پيامبر خدا نيست؟ گفت‪ :‬بلى‪ .‬گفتم‪ :‬آيا ما بر حق ودشمن‬
‫‪ 1‬وى از زندان فرار كرده بود‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪140‬‬

‫حيات صحابه‬
‫مان بر باطل نيست؟ گفت‪ :‬بلى هست‪ .‬عمر مىگويد‪ :‬گفتم‪ :‬پس با اين وضع چرا ما‬
‫خوارى بر خود بخريم و دردين مان زير بار ذلّت برويم؟ ابوبكر گفت‪ :‬اى مرد‪ ،‬وى‬
‫پيامبر خداست‪ ،‬و نافرمانى پروردگارش را نمىكند‪ ،‬و پروردگارش ناصر و مددكار‬
‫اوست‪ ،‬به امر وى چنگ زن و مخالفتش را نكن‪ ،‬چون به خدا سوگند‪ ،‬وى بر حق‬
‫است‪ .‬گفتم‪ :‬آيا وى به مانمى گفت كه ما به خانه مىآييم و آن را طواف مىكنيم؟‬
‫گفت‪ :‬بلى‪ ،‬ولى آيا به تو گفته بود كه امسال به طواف آن خواهى آمد؟ گفتم‪ :‬خير‪.‬‬
‫ابوبكر گفت‪ :‬تو حتما ً به كعبه مىآيى‪ ،‬و آن را طواف مىكنى‪ .‬عمر مىگويد‪ :‬من به‬
‫(بعد از اين ماجرا) جهت تلفى اين ايرادها كارهاى انجام دادم‪ 1.‬راوى مىگويد‪:‬‬
‫هنگامى كه پيامبر خدا ص از عقد قرارداد صلح فارغ شد‪ ،‬به ياران خود گفت‪:‬‬
‫«برخيزيد قربانى كنيد و بعد از آن سرهاى خود را بتراشيد»‪ .‬راوى مىافزايد‪ :‬به خدا‬
‫سوگند‪ ،‬هيچ يك از آنها از جاى خود بر نخاستند‪ ،‬حتى پيامبرص سه مرتبه اين حرف‬
‫م سلمه‬
‫خود را تكرار نمود‪ 2‬هنگامى كه هيچ يك از آنها برنخاست پيامبر ص نزد ا ّ‬
‫َ‬
‫م سلمه‬
‫(رضىالل ّه عنها) وارد شد‪ ،‬و آنچه را از مردم ديده بود برايش متذكر گرديد‪ .‬ا ّ‬
‫َ‬
‫(رضىالل ّه عنها) گفت‪ :‬اى پيامبر خدا‪ ،‬آيا اين عمل را دوست مىدارى؟ (اگر دوست‬
‫مىدارى) پس بيرون شو‪ ،‬تا اين كه شتر قربانى خود را ذبح نكردهاى‪ ،‬و كسى كه‬
‫سرت را ميتراشد او را نخواستهاى و سرت را نتراشيده است‪ ،‬با هيچ يك از ايشان‬
‫حرف نزن‪ .‬آن گاه پيامبر خدا ص بيرون رفت و بدون اين كه با هيچ يك از ايشان‬
‫حرف بزند قربانى خود را ذبح كرد‪ ،‬و كسى كه سرش را مىتراشيد او را خواست و‬
‫سرش را تراشيد‪ .‬چون اصحاب اين عمل پيامبر خدا ص را ديدند‪ ،‬همه برخاستند و‬
‫ذبح كردند‪ ،‬و بعضى شان به تراشيدن سر ديگرى پرداختند‪ ،‬حتى كه از كثرت غم و‬
‫اندوه نزديك بود يكديگر خود را (در تراشيدن سر) زخمى و مجروح سازند‪ ،‬بعد از آن‬
‫عدهاى از زنان مومن (از مكه) آمدند و خداوند تبارك و تعالى درباره شان اين آيه را‬
‫نازل فرمود‪:‬‬
‫َ‬
‫َ‬
‫ُ‬
‫حنُوْهُ َّ‬
‫م‬
‫مت َ ِ‬
‫مؤْ ِ‬
‫ن ‪ -‬تا به اين جا ‪ -‬بَعْ ُ‬
‫منُوا اِذ َا َ‬
‫ضهُ ُ‬
‫ت فَا ْ‬
‫جَرا ٌ‬
‫م َها ِ‬
‫ت ُ‬
‫منَا ُ‬
‫م ال ُ‬
‫جاءك ُ‬
‫نآ َ‬
‫(يَااَيُّهَا ال ّذِي ْ َ‬
‫الْكَوَافَِر)‪( .‬الممتحنه‪)10 :‬‬
‫ترجمه‪« :‬اى مؤمنان هرگاه زنان مسلمان هجرت كنان نزد شما آيند‪ ،‬آنان را امتحان‬
‫كنيد‪ ...‬و هرگز همسران كافره را در همسرى خود نگه نداريد»‪.‬‬
‫در آن روز حضرت عمر دو زن خود را كه مشرك بودند طلق داد‪ ،‬معاويه بن ابى‬
‫سفيان با يكى از آنها ازدواج نمود و صفوان بن اميه با ديگرى‪.‬‬
‫حكايت ابوبصير با دو تن كه دنبال وى فرستاده شده بودند‬
‫پس از اتمام كارهاى صلح‪ ،‬پيامبر خدا ص به مدينه برگشت‪ ،‬ابوبصير ‪ -‬مردى از‬
‫قريش كه مسلمان بود ‪ -‬در مدينه نزدش آمد‪ ،‬مشركين در طلب وى دو تن را به‬
‫مدينه فرستادند‪ ،‬و از پيامبر ص خواستند تا به مفاد موافقتنامه صلح وفا نمايد‪ .‬بر‬
‫اين اساس پيامبر خدا ص ابوبصير را به آن دو مرد تحويل داد‪ ،‬آن دو تن ابوبصير را‬
‫حلَيْفه‪ 3‬رسيدند‪ ،‬در اينجا فرود آمدند و از خرمايى‬
‫گرفته بيرون رفتند تا اين كه به ذوال ُ‬
‫كه با خود داشتند‪ ،‬مىخوردند‪.‬‬
‫‪ 1‬در سيرت ابن هشام (‪ )317/2‬در تفسير اين جمله چنين آمده است‪ :‬عمر گويد‪ :‬از آن روز به بعد‬
‫مرتبا ً من صدقه دادم و روزه گرفتم و نماز خواندم و غلم آزاد كردم كه تلفى آن ايرادهايم بشود و‬
‫كفاره آن عملكرد و سخنانم باشد تا اين كه به اين باور شدم كه جبران و تلفىشده باشد‪.‬‬
‫‪ 2‬اين نافرمانى آنها در مقابل پيامبر خدا ص نبود‪ ،‬بلكه جريان صلح و شروط آن فضاى حيرت و‬
‫سرگشتگى را براى آنان پديد آورده بود‪ ،‬و آن حالت شديد و مدهوش كننده انگيزه اين عمل بود‪.‬‬
‫‪ 3‬قريهاى است نزديك مدينه‪ ،‬كه ميقات اهل مدينه نيز مىباشد‪ ،‬و اكنون به آن اببار على مىگويند‪.‬‬

‫جلد اول‬

‫‪141‬‬

‫حيات صحابه‬
‫ابوبصير به يكى از آن دو مرد گفت‪ :‬به خدا سوگند‪ ،‬اى فلن اين شمشيرت را بسيار‬
‫خوب مىبينم!! او آن را از نيام بيرون آورده گفت‪ :‬آرى به خدا‪ ،‬خيلى خوب است‪ ،‬و‬
‫من چندين بار اين را تجربه نمودهام‪ .‬ابوبصير گفت‪ :‬به من بده تا ببينمش‪ .‬ابوبصير‬
‫شمشير را از وى گرفت‪ ،‬و او را با آن شمشير زد و او مرد‪ ،‬دومى فرار نمود‪ ،‬تا اين‬
‫كه خود را به مدينه رسانيد و به شتاب داخل مسجد شد‪ ،‬پيامبر خدا ص چون‬
‫چشمش به وى افتاد گفت‪« :‬اين مرد منظر هولناكى را ديده است»‪ .‬چون نزد پيامبر‬
‫ص رسيد گفت‪ :‬به خدا سوگند‪ ،‬رفيقم كشته شد‪ ،‬و من نيز كشته مىشوم‪ .‬از دنبال‬
‫وى ابوبصير آمده گفت‪ :‬اى پيامبر خدا ص به خدا سوگند‪ ،‬خداوند (جل جلله) ذمه تو‬
‫را برآورده كرد‪ .‬مرا به ايشان تحويل دادى‪ ،‬و خداوند (جل جلله) دو باره مرا از‬
‫چنگال ايشان رهانيد‪ .‬پيامبر ص گفت‪« :‬واى بر مادرش‪ ،‬عجب آتش افروز جنگ است‬
‫اين مرد‪ ،‬اگر همدستى داشته باشد»‪.‬‬
‫چون ابوبصير اين سخن را شنيد‪ ،‬دانست كه (اگر وى در مدينه باشد) پيامبر ص وى‬
‫را (طبق قرارداد صلح) دوباره براى آنها مسترد مىكند‪ ،‬بدين خاطر از مدينه خارج شد‬
‫و خود را به ساحل دريا رسانيد‪.‬‬
‫پيوستن ابوجندل به ابوبصير و متعّرض شدن آنها به كاروانهاى قريش‬
‫راوى مىگويد‪ :‬ابوجندل بن سهيل بن عمرو از دست آنها نجات مىيابد‪ ،‬و خود را به‬
‫ابوبصير مىرساند‪ ،‬به اين صورت هر كسى كه از قريش ايمان مىآورد به ابوبصير‬
‫مىپيوست‪ ،‬تا اين كه آنها يك گروهى را تشكيل دادند‪ ،‬و هرگاه خبر خارج شدن قافله‬
‫قريش به طرف شام به آنان مىرسيد‪ ،‬بر آن هجوم آورده‪ ،‬مردان شامل در كاروان را‬
‫به قتل مىرسانيدند و اموالشان را مىگرفتند‪ .‬قريش وقتى از اين حالت به تنگ آمد‪،‬‬
‫كسى را نزد پيامبر خدا فرستاد‪ ،‬و او را به خدا و رحم سوگند داده‪ 1‬و از وى مطالبه‬
‫نمود تا كسى را نزد اين گروه بفرستد‪ ،‬و از ايشان بخواهد كه بدون هراس از‬
‫برگردانيدن آنها به قريش به طرف مدينه بيايند‪ ،‬چون هر كسى از آنها به مدينه رود‬
‫در امان خواهد بود‪ .‬پيامبر ص نيز دنبال آنها كسى را فرستاد‪ ،‬خداوند (جل جلله)‬
‫درين باره اين آيات قرآنى را نازل نمود‪( :‬وَ هُوَ الَّذِى ك َ َّ‬
‫م‬
‫م عَنْهُ ْ‬
‫م َو اَيْدِيَك ُ ْ‬
‫م عَنْك ُ ْ‬
‫ف اَيْدِيَهُ ْ‬
‫َ‬
‫ْ‬
‫ميَّه‬
‫مك ّه ِ‬
‫ح ِ‬
‫ح ِ‬
‫ن بَعْدِ ا َ ْ‬
‫ميَّه َ‬
‫م ‪ -‬تا اين كه به اينجا رسيد ‪ -‬ال َ‬
‫ن اَظْفََرك ُ ْ‬
‫م عَلَيْهِ ْ‬
‫ن َ‬
‫م ْ‬
‫بِبَط ِ‬
‫جاهِلَيَّه)‪( .‬الفتح‪)24 -26 :‬‬
‫ال ْ َ‬
‫ترجمه‪« :‬و او كسى است كه دستهاى كافران را از شما و دستهاى شما را از ايشان‬
‫در دل مكه بعد از اين كه شما را بر آنها پيروز كرد‪ ،‬بازداشت‪ ...‬خشم و نخوت‬
‫جاهليت»‪.‬‬
‫غيرت توأم با جاهليت آنان اين بود كه آنها اقرار به اين ننمودند كه وى نبى است و‬
‫َ‬
‫بسمالل ّهالرحمنالرحيم را نيز قبول نكردند‪ ،‬و او را از رسيدن به خانه كعبه باز داشتند‪.‬‬
‫ابن كثير در البدايه (‪ )177/4‬مىگويد‪ :‬اين سياق داراى زيادتها و فوايد نيكى است‪ ،‬كه‬
‫در روايت ابن اسحاق از زهرى نمىباشد‪ .‬و اين حديث را همچنين بيهقى (‪ )218/9‬به‬
‫همين طولش روايت كرده است‪.‬‬
‫حدَيْبِيَه‬
‫پيامبر ص و فرستادن عثمان به مكه پس از فرود آمدن در ُ‬
‫ابن عساكر و ابن ابى َ‬
‫شيْبَه از عُروه درباره استقرار پيامبر ص در حديبيه روايت‬
‫نمودهاند كه گفت‪ :‬قريش از فرود آمدن پيامبر ص در آنجا ترسيد‪ ،‬پيامبر ص مناسب‬
‫دانست تا مردى از اصحاب خود را نزد آنها بفرستد‪ ،‬به اين لحاظ حضرت عمر بن‬
‫‪ 1‬بخاری (‪ )2734‬و احمد (‪.)331 ، 4/238‬‬

‫جلد اول‬

‫‪142‬‬

‫حيات صحابه‬
‫الخطاب را طلب نمود‪ ،‬تا او را به اين مأموريت بگمارد‪ .‬عمر گفت‪ :‬اى پيامبر‬
‫خدا ص من آنها را لعنت مىكنم‪ ،‬و هيچ كسى از بنى كعب در مكه نيست كه در‬
‫صورت اذيت و آزارم (به دست مشركين) مورد خشم واقع شود (و از من دفاع كند)‪.‬‬
‫براى اين مأموريت‪ ،‬حضرت عثمان را بفرست‪ ،‬چون در مكه خويشاوندان وى زياد‬
‫است‪ ،‬واو آنچه را تو خواستهاى براى آنها مىرساند‪ .‬بنابر