‫‪1‬‬

‫پدرم نقش آفرین من‬
‫هر روزی که من از مدرسه میآمدم بعد از مدتی میدیدم که پدرم هم مثل من مشغول کار نقاشی است‪ .‬وی که در‬
‫آنموقع یک نایب اول شهربانی بود بعد از اینکه از کار خسته کننده پلیسی به خانه بر میگشت عوض استراحت‬
‫پابپای ما بچه مدرسه ایها که تکلیف و مشقمان را مینوشتیم به کار نقاشی مشغول بود‪ .‬او که مردی بسیاری مذهبی‬
‫و فرزند یک آیت ال بنام میرزا عبدالحسین افجه ای نقاشی بسیار ماهر با آب رنگ بود‪ .‬رنگهایی که او استفاده‬
‫میکرد همه آلمانی و درجه یک بودند‪ .‬گویا در میان زندانیان تعدای آلمانی مهندس و نقاش هم بودند که پدرم به‬
‫مناسبت اینکه مدیر زندان بود برای آنان رنگ و وسایل کار هم فراهم میکرد‪ .‬من‬
‫پدرم البته بیشتر روی کارهای مذهبی کار میکرد و چهره امامان و پیامبران را نقاشی میکرد و گویا از آیت ال‬
‫های آن زمان هم اجازه دریافت کرده بود که شمایل آنان را برای ترویج اسلم طراحی کند‪ .‬البته کار نقاشی یک‬
‫استعداد درونی میخواهدو مثل اگر به پدرم مختصات یک نفر را میدادید او میتوانست کسی شبیه به او بکشد‪.‬‬
‫روزی من مختصات معلم خود را به او دادم و او چیزی طراحی کرد بسیار شیبه به معلم من‪.‬‬
‫پلیس میتواند با گرفتن مختصات یک نفر شبیه او را طراحی کند‪ .‬همانطوریکه یک نویسنده میتواند حتی دورن‬
‫شخصی را هم به رشته تحریر بکشد یک نقاش هم میتواند کاری نظیر او انجام دهد پدرمن هم با مطالعه کتابها‬
‫توانسته بود که شکل افرادی که در تاریخ مختصات آنان را خوانده بود ترسیم کند‪.‬‬
‫پدرم از کودکی به نقاشی علقه مند بود و بیشتر این کارها را هم زمان کودکی نوجوانی و جوانی کشیده بود‪ .‬شاید‬
‫حدود یکصد تابلو زیبا نقاشی کرده بود که متاسفانه بسیاری از آنها پس از مرگش دست به دست میگردد و گم و‬
‫گور میشود‪ .‬باری هنگامیکه اورا میدیدم که روی تابلو هایش خم شده ودارد شکلهای چهره ها را به توانایی ترسیم‬
‫میکند‪.‬‬
‫او میگفت که میخواهد تابلوی تاجگذاری رضا شاه را بکشد در حالیکه دور تا دور او سایر پاشاهان مهم ایران قرار‬
‫دارند‪ .‬سالها در وقت بیکاری اداری اش به ترسیم و نقاشی این تابلو میپرداخت تا یک روز گفت که پسرم بیا و بیبن‬
‫که چه کشیده ام به نظر من او بهترین چهره ها را از پادشاهان ایران کشیده بود‪ .‬نمیدانم تا نظر شما چه باشد‪.‬‬
‫تابلوهای دیگری که وی کشیده فردوسی و پدر برزگانش مستوفی نوری ها و چهره حضرت محمد در جوانی در‬
‫زمانی که برای حضرت خدیجه کار میکرد و دوازده امام پنج پیامبر بزرگ یعنی حضرت عیسی موسی نوح‬
‫ابراهیم و حضرت محمد است‪ .‬وی بعد ها تابلو هایش را به طریق افست در ایران چاپ کرد و چند تای آنرا هم به‬
‫آلمان فرستاد تا در آنجا چاپ شود‪ .‬متاسفانه اصل آن تابلو ها به ایران برنگشت‪ .‬و نیز بسیاری از تابلوهایش گم و‬
‫گور شده است‪ .‬یک تابلوی دیگر او که انوشیروان نام دارد پادشاه ساسانی را ترسیم کرده است که در حال عبور‬
‫با اسب سفیدی است و همراهمان او هم در رکاب هستند‪.‬‬
‫برادرم میخواست که همه تابلو های او را به موزه بدهد ولی تا حال اینکار انجام نشده است‪ .‬بهر حال هر کسی که‬
‫تابلوهای پدرم را دارد امیدوارم که از آنان محافظت نماید‪ .‬حدود شاید سی عدد آنها چاپ افست رنگی شده است که‬
‫کم بیش در تهران وجود دارند‪ .‬و آن تابلوهایی هم که در آلمان چاپ شده گرچه اصل آن برگردانیده نشده است ولی‬
‫بقول پدرم باسمه یا چاپ رنگی آن برگردانیده شده‪ .‬پدرم خیلی میل داشت که همه تابلوهایش را بچاپ برساند و من‬
‫برای خاطر‪...‬‬
‫در تهران متولد شدم و به معلمی پرداختم پس از تمام کردن دانشگاه تهران در مدرسه ها ی ملی دبیر شدم و چون‬
‫زبان آلمانی میدانستم توسط استاد خودم آقای مهندس علیزاده به آقای داو مدیر مدرسه آلمانی تهران معرفی شدم و‬
‫آنان هم پس از مصاحبه مرا برای تدریس انتخاب کردند‪ .‬متاسفانه بعد از چند سالی آقایان پارتی دار توسط وزارت‬

‫‪2‬‬
‫آموزش و پرورش به آن مدرسه آمدند و مثل دبیران رسمی ما را که فارغ تحصیل دانشگاه بودیم نه دانشسرای‬
‫عالی کنار گذاردند و باگرفتن دو حقوق دولتی کامل و ملی کامل مارا که یک حقوق ملی تنها میگرفتیم کنار زدند تا‬
‫بتوانند فک و فامیل خود را هم به آن مدرسه بیاورند و دو حقوق بگیرند‪.‬‬
‫من بمدرسه انگلیسی رستم آبادیان رفتم و سپس برای تدریس به آلمان رفتم‪ .‬بعد از بازگشت و انقلب مدرسه آلمانی‬
‫تهران منحل شد و بجایش یک مدرسه دیگر بنام مدرسه سفارت آلمان تاسیس شد‪ .‬من به خدمت دعوت گردیدم و‬
‫دوباره معلم زبان آلمانی انگلیسی و هنر شدم و نیز در دانشگاه به تدریس زبان آلمانی پرداختم‪ .‬متاسفانه بعد از‬
‫انقلب اسلمی من از دانشگاه اخراج شدم چون به بهترین دوستم کمک مالی کرده بودم و او در عوض تشکر به‬
‫سوسه آمدن پرداخته بود‪ .‬من مجبور شدم که به آمریکا بروم و دردبیرستان اوویدو به تدریس زبان آلمان و لتینی‬
‫پرداختم و نیز در کالج سمینول کانتی به تدریس عربی و سیاست و زبان آلمان ادامه دادم‪.‬‬
‫من یک مدرسه شبانه روزی در اورلندو تاسیس کردم برای اینکه دانشجویان در آنجا هم کار کنند کشاورزی‬
‫مرغ داری و پرورش ماهی و هم زندگی کنند و هم درس بخوانند درسهای امتحان ورودی به دوره فوق لیسانس که‬
‫به جی آر ای معروف است را هم به دانشجویان خارجی ارائه میدهم‪ .‬و در بیشتر از هشت هکتار ورزش و‬
‫فعالیت نمایند‪ .‬من به دانشجو و همکار و شریک احتیاج دارم‪ .‬درب خانه من برای همه ایرانیان و دیگران باز‬
‫است‪ .‬امیدوارم که روزی خانه ایران و دیگران بشود‪.‬‬

‫طاهره فرشته قهرمان مادر فداکار من‬
‫دورود بهمه مادران قهرمان‬
‫من آرش هستم و در این داستان واقعی کوتاه میخواهم از مادر قهرمانم برایتان بگویم شاید که گفته های من برای‬
‫شما رهنمایی باشد‪ .‬و شاید شما اشتباهات مرا که در باره مادرم انجام دادم و اکنون پشیمان هستم ‪ .‬نکنید‪ .‬من ده‬
‫ساله بودم که پدرم را که یکسال نیم بیماری سرطان داشت و روز به روز رنجورتر و ضعیف تر میشد بالخره بعد‬
‫از یکسال ونیم زمان مبارزه با مرگ و بیماری سرطان از دست دادم هیچ باورم نمیشد که آن پدر ورزشکار و‬
‫قوی پنجه من اینطور آب شود و از بین برود‪ .‬دیگر نه از او صورتی باقی مانده بود و نه عضله ای یک پارچه‬
‫پوست و استخوان شده بود‪ .‬آخرین شبی که همان شب مرگ را در آغوش کشید من و مادر تا صبح بیدار و در‬
‫کنار تختش نشسته بودیم‪ .‬پدرم دوست نداشت که ما در کنارش باشیم وگریه وناله کنیم‪ .‬وقتیکه میدید من گریه‬
‫میکنم میگفت آخر آرش چرا گریه میکنی تو را چه میشود‪ .‬چته؟‬
‫نمیدانم نمیدانست که دیدن پدری که دارد مثل شمع آب میشود و بزودی خواهد مرد دردناک است؟ بالخره او هم‬
‫در نیمه های شب مرد و مارا تنها گذاشت‪ .‬و مادرم و من تا بامدادان بیدار نشستیم و فکر میکردیم که فردا چه‬
‫کنیم‪ .‬فردا شد و آفتاب که بیرون آمد‪ .‬مادرم به خانواده اش و سایرین تلفن کرد که بیایند و مراسمی برگذار کنند‪.‬‬
‫آن روز اولین روز یتیمی رسمی من بود گرچه یکسال نیم بود که پدر من زمین گیر شده بود و نمیتوانست براحتی‬

‫‪3‬‬
‫از خانه خارج شود و یا سر کار برود‪ .‬بیماری وحشتناک او را داشت می بلعید‪ .‬و بالخره آن شب هنگام بلعیده‬
‫شد و با خدا حافظی از ما رفت که رفت‪ .‬روزهای بعد من مدرسه ام را مجبور بودم که عوض کنم و به مدرسه‬
‫ای بروم که دور تر باشد و بچه ها موضوع مرگ پدرم را نفهمند‪ .‬مادر من دبیر فیزیک بود و چند روز بعد با‬
‫لباس سیاهی بمدرسه رفت‪ .‬ولی من علمت سیاهی به کتم نزدم زیرا مایل نبودم که بچه ها بدانند که پدرم درگذشته‬
‫است‪ .‬پدر من نزدیک به چهل سال داشت که رفت و مادرم هم در آن وقت یک زن سی ساله بود‪ .‬مدتی بعد‬
‫انقلب شد و مادرم هم بمناسبت بهایی بودن از تعلیم و تربیت کنار گذارده شد و برای همیشه از گرفتن خدمات‬
‫دولتی و کار در شرکتهای دولتی محروم شد‪ .‬پدرم هم که سابقه کاری زیادی نداشت که بتوان با حقوق وظیفه او‬
‫بخور و نمیری داشت‪ .‬ابتدا مادر به شرکتهای خصوصی سر میزد ولی آنان هم برای خوش رقصی و همدمی با‬
‫حکومت اسلمی بمحض اینکه میدانستند که او بهایی است از دادن شغل به او خود داری میکردند‪ .‬متاسفانه به‬
‫مادرم هم گفته بودند که بایست حقیقت رابنویسد و کتمان حقیقت و دین نکند‪ .‬و او هم هر جا که مینوشت بهایی به‬
‫بهانه ای عذرش را میخواستند‪ .‬به آموزشگاه های خصوصی هم مراجعه کرد و در آنجا هم ساعاتی تدریس میکرد‬
‫ولی اینکار ها کفاف مخارج و کرایه خانه و سایر کار ها را نمیکرد‪.‬‬
‫بعد ها شنیدم که حتی او به خانه های ثروتمندان رفت آمد میکند و در کار خانه و یا نگهداری کودکانشان و یا‬
‫تدریس خصوصی به آنان همکاری مینماید‪ .‬ولی خودتان میتوانید حدس بزنید که یک زن بسیار زیبای شوهر مرده‬
‫لیسانس فیزیک چه مشگلتی میتواند داشته باشد یا بایست از چشم های هرز آقایان فرار کند و یا خانم خانه از‬
‫ترس رابطه شوهرش با یک زن بسیار جوانتر و بسیار زیباتر وحشت میکرد و او را اخراج مینمود‪ .‬حتی اجاره‬
‫خانه هم برای ما که یک زن تنهای بدون شوهر بود همراه یک پسر بچه بسیار مشگل بود‪ .‬ولی بهر حال بود ما‬
‫طاقت آوردیم و مادر قهرمان من مخارج مرا به بهترین نحوی داد و حتی در دو سال آخر دبیرستان نام مرا در‬
‫مدارس بسیار خوب ملی نوشت تا معلومات خوبی داشته باشم و بتوانم در کنکور قبول شوم‪ .‬وقتی میدیدم که‬
‫مادرم تنها یک جفت کفش کهنه دارد و چند دست لباس قدیمی دارد میدانستم که تمامی پول پوشاک را وی برای‬
‫من مصرف میکند که در بین بچه فقیر نما نباشم و سر شکسته نشوم‪ .‬مادر پاکدامن و فرشته من هر چه میتوانست‬
‫کار میکرد تا بتواندمخارج مرا به نحو احسن بپردازد تا من هم احساس پدر مردگی نداشته باشم‪ .‬واقعا هم مثل یک‬
‫پدر نیرومند کار میکرد و هزینه را میپرداخت‪ .‬ما یک آپارتمان خوب در شمال تهران اجاره کرده بودیم و زندگی‬
‫خوبی داشتیم‪ .‬اگر مادر من اخراج نمیشد و دبیر رسمی باقی میماند که البته هم او و هم من بهتر و راحت تر‬
‫میتوانستیم زندگی کنیم ولی چه کنم اینهم هدیه دولت اسلمی بما بود که مادرم بایست اخراج شود و ما در مشگلت‬
‫دیگری غرق شویم‪.‬‬
‫هنگامیکه پدرم مریض بود ما برای کسر مخارج و مخارج بیمارستان و دکتر و دوای او حتی فرشهای و همه‬
‫اسباب خانه قیمتی را فروخته بودیم و آنچه باقی مانده بود دیگر خریداری نداشت‪ .‬و با اخراج مادرم برای مدتی هم‬
‫حتی ما گرسنه و نیمه گرسنه بودیم ولی مادر توانا و دانشمند من که با رتبه بسیار عالی درجه لیسانس فیزیک را‬
‫گرفته بود بعد از تلشهای بسیاری توانست گلیم ما را از آب بیرون بکشد‪ .‬من هم در کنکور دانشگاه قبول شدم و‬
‫در رشته شیمی شروع به تحصیل نمودم گرچه میدانستم که برای کاریابی هم بعد ها مشگل خواهم داشت‪ .‬سال‬
‫اول دانشگاه بودم که نامه ای برای من آمد که بعلت بهایی بودن اخراج میشوم‪ .‬من که نیمخواستم بیشتر از این‬
‫سربار مادرم باشم مشغول کارهایی شدم که بتوانم درآمدی داشته باشم و کمک مادرهم باشم‪ .‬بالخره یک روز‬
‫که شاید حدود ده سال از انقلب میگذشت مادر گفت آرش تو و من دیگر در این کشور آینده ای نداریم‪ .‬من که‬
‫مسن تر خواهم شد و شاید دیگر بمن کار و کمک کردن در خانه را ندهند‪ .‬تو را هم که از دانشگاه اخراج کرده اند‬
‫و تازه اگر میماندی و لیسانس هم میگرفتی مشگل استخدام با وجود ستون مذهب را داشتی بیا کاری کنیم که از‬
‫کشور خارج شویم‪ .‬هر دوی ما این برنامه خوب دیدیم و برای اجرای آن نقشه کشیدیم‪ .‬کم کم شروع به فروش‬
‫وسایلی که بعد از مرگ پدر خریده بودیم کردیم و نیز پولهایمان را پس انداز نمودیم تا بتوانیم مخارج خارج شدن‬
‫از مرز را بدهیم و به پاکستان برویم‪ .‬با زجر های بسیار من و مادرم همراه با قاچاق چیان همراه با موتور سواری‬
‫و شتر سواری از مرز ایران آن مرز پر گهر که حال فرزندانش آواره میشدند گذشتیم و به پاکستان رفتیم‪ .‬در آنجا‬
‫با کمک دوستان و با زندگی بسیار سخت تری از تهران مدتها ماندیم تا بما ویزای ورود به آمریکا را دادند‪.‬‬
‫اکنون من و مادربالی بیست سال و چهل سال بودیم که به آمریکا وارد میشدیم‪ .‬از همان بدو ورود هر دوی ما‬
‫بکار پرداختیم مادرم هم در کلس زبان اسم نویسی کرد تا زبان یاد بگیرد و بتواند در آمریکا معلم شود و من هم‬

‫‪4‬‬
‫در همان کلس زبان نام نوشتیم و با هم شروع به یادگیری کردیم‪ .‬مادرم توانست که فوق لیسانس بگیرد و در‬
‫مدرسه ای تدریس فیزیک کند من هم توانستم در عرض این پنج شش سال لیسانس خود را بگیرم و در یک شرکت‬
‫خوب کار نمایم‪ .‬من چون جوانتر بودم بهتر از مادرم میتوانستم استخدام شوم‪ .‬یکسال بعد مادرم را بجرم اینکه‬
‫زبان خیلی خوب نمیدانست و یا آکسنت داشت و یا شاید شرقی بود عذرش خواستند و او دوباره مجبور بود که در‬
‫مشاغل پایین کار کند‪ .‬شاگردان دبیرستانهای آمریکایی مثل ایرانی ها نیستند و معلمان شرقی را دوست ندارند و‬
‫تحویل نمیگیرند‪ .‬و آنقدر آنان را آزار میدهند که مدرسه برای خواست بچه ها و یا اشاره پدر و مادرانشان آنان را‬
‫اخراج نماید‪ .‬تازه اگر هیچ این چیز ها هم نباشد تا زمانی که معلم سفید آمریکای نداشته باشند شرقی و یا‬
‫خاورمیانه ای را استخدام میکنند ولی بمحض اینکه معلم سفید آمریکایی پیدا شد به بهانه ای اورا بیرون میکنند و‬
‫طبق قوانین آمریکا هیچ احتیاجی هم ندارند که علت اخراج را ذکر کنند‪.‬‬
‫مادرم خیلی دلش میخواست که من عروسی کنم مثل اینکه به او نوعی الهام شده بود که عمرش کوتاه است‪ .‬من‬
‫نمیدانم که او از یک بیماری رنج میبرد و یا فقط احساس دپرسیون میکرد‪ .‬سر درد میگرن داشت و یا مشگل‬
‫دیگر این مادر قهرمان تمامی نسخه های دکتر را از من پنهان میکرد که سر از بیماری که او را آزار میداد در‬
‫نیاورم‪ .‬مهر مادری به او اینکار ها را آموزش میداد که مرض و بیماری خود را از پسرش پنهان نگه دارد‪ .‬من‬
‫کم کم حالت افسردگی و رنج را در چشمان درشت و زیبا سبزش میخواندم‪ .‬شاید بی شوهری و دربدری و‬
‫مشگلت دیگر برای او خسته کننده شده بود اخراج از دبیرستانهای ایران برای بهایی بودن و با احترام بیرون‬
‫کردن در آمریکا شاید بعلت ایرانی بودن‪.‬آزار بچه های ابله و سیر و بی ادب آمریکایی و مادران و پدران بی‬
‫فرهنگشان‪ .‬تمسخر های اطرافیان و نداشتن دوست و هم صحبت خوب و شانزده سال زندگی بدون شوهر و در‬
‫تنهایی همه و همه دست در دست هم این قهرمان را داشتند از پا در میآورند‪ .‬متاسفانه مادر برای اینکه من‬
‫ناراحت نشوم مشگلت را با من در میان نمیگذاشت‪ .‬من هم در اثر کار زیاد با کامپیوتر و نخوابی و درس‬
‫خواندن های زیاد و شاید علل دیگری به چشم دردهای سختی دچار شده بودم و نمیدانم شاید این مشگل هم مادر من‬
‫را عذاب میداد‪ .‬یک روز که نزد یک چشم پزشگ مشهور رفته بودیم بمادرم گفت متاسفانه چشمان پسر شما رو‬
‫به نابینایی میرود‪ .‬و بایست بزودی جراحی شود و ما احتیاج به قرنیه و چشمان سالمی داریم که بتوانیم به چشمان‬
‫پسر شما پیوند بزنیم و بایست نوعی باشد که بدن پسرتان آنرا دفع نکند‪ .‬مادرم آنروز بمن چیزی نگفت ولی بعدها‬
‫من دانستم که با دکتر های مشورت میکند که آیا میتوانند که چشمان او را به چشمان من پیوند بزنند‪ .‬بعبارت دیگر‬
‫او کوری را برای خودش انتخاب میکرد تا پسرش بینا باقی بماند‪ .‬واقعا که بایست این مادر را سجده کرد و خاک‬
‫پایش را بچشمانم بکشم‪ .‬مادری که تمامی زیبایی وجوانی و نیروی کار و کوشش خود را بی محابا بپای من ریخته‬
‫بود تا من یک فرد لیق و تحصیکرده بشوم و حال میرفت که چشمهای زیبایش را بمن بدهد و خود در تاریکی‬
‫عشق بسرببرد‪.‬‬
‫من خیلی دلم میخواست که مادرم زود ازدواج میکرد و بارها هم به او پیشنهاد داده بودم که با یک مردی مناسب‬
‫ازدواج کند ولی سنتی بودن مادر و اینکه عاشق پدرم ومن بود مثل اینکه به او اجازه نمیداد که دوباره با کس‬
‫دیگری ازدواج کند و شاید هم اخراج های پی در پی در ایران بخاطر مذهب او را از ازدواج دوباره دور کرده‬
‫بود‪ .‬ولی بارها گلیه کرده بود که مردم با یک زن بیوه رفتاری مناسب ندارند و شاید هم بهمین علت بود که‬
‫همیشه حلقه و انگشتری ازدواجش را از انگشتان هنرمند وزیبایش بیرون نیآورد‪ .‬مادر من با آن هیکل صاف و‬
‫صورت گیرایش براحتی میتوانست دوباره ازدواج نماید ولی مسایلی که من حدس میزدم او را از ازدواج کنار زده‬
‫بود‪ .‬یک روز مادر موضوع را با من درمیان گذاشت و گفت که دکتر های گفته اند که میتوانند قرنیه و سایر‬
‫قسمتهای چشمان او را به چشمان من پیوند بزنند‪ .‬تا من بینا باقی بمانم‪ .‬من گفتم حال که تصمیم داری که اینکار‬
‫بکنی یک چشم برای من کافی است با لبخندی مادرانه گفت پسرم کدام دختری حاضر است که زن جوانی با یک‬
‫چشم بشود‪ .‬تو نتیجه عشق عمیق من به پدرت هستی و تو سرمایه من هستی ‪ .‬راستش بعد از مرگ پدرت من هیچ‬
‫علقه ای به زندگی نداشتم اگر دیدی ماندم فقط برای خاطر تو بود و بس‪ .‬حال چطور میتوانم که به پسر نابینایم‬
‫نگاه کنم‪ .‬این دادن برای من زندگی است عشق همین است دادن و از بین رفتن‪ .‬من اگر نتوانم بتو چشمانم را بدهم‬
‫بیشتر زجر خواهم کشید‪ .‬تو جوانی و آینده داری چطور ترا برای همه عمرت نابینا باقی بگذارم‪ .‬امیدوارم که‬
‫حرف مرا بفهمی ‪.‬‬

‫‪5‬‬
‫باری مادر فرشته ام با دادن چشمان زیبایش بمن مرا از کوری نجات داد ولی خودش کوری را با افتخار وغرور‬
‫پذیرفت هیچوقت در چهره او اثر غم دادن گوهرهای بینایش را ندیدم‪ .‬مثل اینکه دوست داشت که چشمان عزیز‬
‫خودش را تنها بمن بسپارد‪ .‬با توجه و اصرار مادرم من با یک دختر ایرانی ازدواج کردم وسال بعد اولین فرزند‬
‫پسر ما به دنیا آمد‪ .‬سهراب پسر ما یک پسر درشت و قوی بود مثل پدرم و مادرم با در آغوش کشیدن او مثل این‬
‫بود که روح پدرم را در آغوش دارد‪ .‬مادرم عاشقانه سهراب را در بغل میگرفت و میگفت که شما سرکار بروید و‬
‫من از بچه مواظبت میکنم‪ .‬ولی فرانک همسرم میگفت من به یک زن کور اطمینان ندارم که بچه را نزدش‬
‫بگذارم‪ .‬بهتر است که او را به مهد کودک بسپاریم و با این گفتار روح مادر قهرمان مرا آزرده میساخت‪ .‬یکسال‬
‫و اندی بعد دختر ما سولماز به دنیا آمد دیگر مادر من از خوشحالی میخواست برقصد و از شادابی همه سختیها را‬
‫فراموش کرده بود‪ .‬ما زندگی خوبی داشتیم هر دو ما کار خوبی داشتیم مادرم هم مقداری پول از بیمه ها میگرفت‬
‫و حتی بما هم کمک خرجی میکرد‪ .‬مادرم در آستانه پنجاه سالگی بود که آسم او شدت یافت‪ .‬هرهفته بیک آسم‬
‫شدید دچار میشد که بایست به بیمارستان برود و یکی دو روز در آنجا بماند تا حمله آسم برطرف شود‪ .‬من هم‬
‫بعضی وقت ها تا صبح نزدش در بیمارستان میماندم و از آنجا به سرکار میرفتم‪ .‬شاید در مدت یکسال مادرم شاید‬
‫حدود بیست بار در بیمارستان بستری شد‪ .‬آسم توام با خفگی بسیار دردناک است‪ .‬کم کم فرانک شروع به صحبت‬
‫کرد که مادرت بایست به خانه سالمندان و معلولین برود‪ .‬او سرجهازی من شده است‪ .‬همیشه بایست تو در‬
‫کارهایش به او کمک کنی یک زن کور مایه درد سر است دستهایش را به دیوار ها میکشد و دیوارها کثیف‬
‫میشوند‪ .‬او برای من هیچ کمکی که نیست بلکه باعث درد سر هم هست‪ .‬مرتب تو با او در راه بیمارستانی و بمن‬
‫نمیرسی‪ .‬اصل چرا با من ازدواج کردی تو با داشتن یک مادر کور بایست با او زندگی میکردی و از او مواظبت‬
‫میکردی چرا پای من را وسط کشیدی و چرا مرا بدبخت کردی؟‬
‫این صحبت روزها و ساعتها ادامه می یافت و مرتب فرانک بمن غر و نق میزد‪ .‬تا اینکه بالخره بگوش مادرم‬
‫هم رسید‪ .‬روزی بمن گفت آرش جان برای من یک اتاق اجاره کن مرا به آنجا ببر و خودت هم گاهی بمن سر بزن‬
‫و یا حتی تلفن بکن کافی است من هم خودم را با کارهایی که زیاد احتیاج به دیدن ندارند سرگرم میکنم تو هم با‬
‫زن جوانت و بچه های زیبایت خوش باش‪ .‬من فکر میکردم که مادرم واقعا دوست دارد که از ما جدا شود و از‬
‫دست زخم زبانهای فرانک و خانواده اش آسوده گردد‪ .‬این بود که یک اتاق خوب برایش اجاره کردم و با ماشین‬
‫خودم او را و وسایل جزیی اش را به آن اتاق بردم‪ .‬مادر هرچه داشت بمن بخشیده بود‪ .‬پدرمن در چهل سالگی‬
‫یکسال و نیم زمین گیر شد و مادرم در پنجاه سالگی سعی میکرد که به تنهایی آن هم با وجود داشتن آسم مهلک و‬
‫کوری زندگی کند‪ .‬این بود که من فکر کردم اگر مادرم تنها باشد شاید هم راحت تر بشود‪ .‬زیرا اکنون سر وصدا و‬
‫گریه ها و جیغ های دو بچه پر انرژی شاید برای مادرم دردناک بودند‪ .‬مادرم خط کورها را آموخته بود و از من‬
‫خواهش کرد که برایش مقداری کتاب ببرم که بتواند بخواند ومشغول باشد‪ .‬درست هفت ماه از جدایی من ومادرم‬
‫میگذشت که یک روز که در سر کار بودم مادرم بمن تلفن زد و گفت که حالش خوب نیست‪ .‬گفتم بعد از کار‬
‫پهلویت خواهم آمد‪.‬‬
‫گفت منتظر هستم بیا‪ .‬به فرانک تلفن کردم که من امروز پهلوی مادر میروم و با او غذا خواهم خورد با دلخوری‬
‫گفت بسیار خوب آقا‪ .‬بروید تشریفتان را ببرید‪ .‬نزدیک اتاق مادر ماشین را پارک کردم و به درب خانه مادرم‬
‫رفتم با کلیدی که داشتم درب را باز کردم و به اتاقش وارد شدم‪ .‬مادرم در تخت بود ولی مرده بود‪ .‬هیچ باورم‬
‫نمی شد که به این سرعت و به این راحتی مادرم بمیرد‪ .‬در دستهایش یک برگ کاغذ بود من کاغذ را گرفتم با‬
‫نابینایی نوشته بود پسرم آرشم‪ .‬آرش کمان گیر من من عاشق بیقرار تو بودم و از فراغ تو بی تاب بودم‪ .‬من در‬
‫حقیقت هفت ماه پیش که از تو جدا شدم مردم‪ .‬ولی من خود خواه نبودم نمیتوانستم ببینم که زندگی تو بخاطر من‬
‫دارد از هم میپاشد‪ .‬و همسرت ترا تهدید میکرد که اگر من نروم از تو جدا خواهد شد‪ .‬میدانم که امروز روز‬
‫آخرین من است‪ .‬و متاسفانه تو هم نتوانستی با تلفن من همان دقیقه بیایی من پی برده بودم که قلب من بدون عشق‬
‫پدرت و تو کار نخواهد کرد‪ .‬بمن الهام شده بود که امروز خواهم مرد و ترا و فرانک را از شر وجود کورم‬
‫راحت خواهم کرد‪ .‬ای تنها عشق من متاسفانه من بایست بروم ومتاسفم که بیشتر از این نمیتوانم بتو کمک مادی‬
‫ومعنوی کنم‪ .‬تمامی پس انداز من که با صرفه جویی برایت گذاشته ام مال تو است به فرانک هم تمامی وسایل مرا‬
‫همراه با نصف پولی که برایت در بانک ذخیره کرده ام بده‪ .‬امیدوارم که فرانک با تو مهربان باشد‪ .‬من مدتها‬
‫بودکه آسم داشتم و گلوله هایی هم در بدنم پیدا شده بود ولی عشق به تو مرا زنده نگه میداشت‪ .‬من امروز خواهم‬

‫‪6‬‬
‫مرد و برای همین هم بتو تلفن زده ام‪ .‬برایت غذا هم پخته ام و در آشپزخانه است و شاید هنوز هم گرم باشد و من‬
‫چراغ خوراک پزی را خاموش کرده ام‪ .‬امیدوارم که از پسر من وعشق من خوب نگه داری کنی و هم چنین از‬
‫کودکان خودت و نوه های من و مادر آنان فرانک برای همه شما دعای خیر میکنم‪ .‬از چشمان من که در وجود‬
‫توست هم خوب نگه داری کن‪ .‬همیشه نگران تو طاهره مادرت‪ .‬به امید روزهایی بهتر برای تو‪ .‬ایکاش من‬
‫بیشتر وبهتر به این مادر و این گوهر تابناک زندگی خود میرسیدم‪ .‬اگر میدانستم که او هفت ماه دیگر میمیرد‬
‫هیچوقت او را به آن خانه دیگر نمیبردم و ایکاش که هرگزازدواج نمیکردم تا مادرم را در تنهایی و تاریک رها‬
‫کنم‪ .‬تاریکی که برای خاطر من برای او بوجود آمده بود‪ .‬ولی من میدانم که عظمت روح بلند او مرا بخشوده‬
‫است‪.‬‬

‫قصه داریوش‬
‫دوست و شاگرد قدیمی من داریوش در روزگاری که در یک دبیرستان خصوصی در تهران در جنوب شهر‬
‫تدریس میکردم و هنوز هم در دانشگاه تهران در رشته زبان خارجی دانشجو بودم وهم عنوان حق تدریسی کار‬
‫میکردم‪ .‬یک روز استاد زبان آلمانی من آقای مهندس علیزاده بمن گفت که آیا من وقت اضافه دارم که به پسر‬
‫برادرش هم از لحاظ درسی کمک کنم‪ .‬گفتم بلی و روز بعد با یک پسر دبیرستانی که مادرش هم آلمانی بود در سر‬
‫میز در خانه ایشان به درس دادن بوی مشغول کار شدم‪.‬‬
‫چند ماه بعد شاگرد جدید من فارغ تحصیل شد و به آلمان برای درس خواندن دانشگاهی رفت‪ .‬آقای مهندس که از‬
‫تدریس من راضی بود و برادر زاده هم در امتحانات ششم دبیرستان موفق شده بود گفت میخواهی که در مدرسه‬

‫‪7‬‬
‫آلمانی تهران هم تدریس کنی‪ .‬من هم که زبانهای خارجی را دوست داشتم گفتم آری‪ .‬مرا به رییس مدرسه آلمانی‬
‫تهران به عنوان دانشجوی خوب و معلم خوب معرفی کرد و آنان هم پس از یک سری آزمایشات اولیه مرا به‬
‫استخدام مدرسه در آوردند‪.‬‬
‫دوره دبیرستان در آلمان برای مدارسی که شاگردان را برای ورور به دانشگاه تربیت میکند نه سال است از این‬
‫جهت من با دانش آموزان سال های آخر تنها یکی دوسال اختلف سن داشتم‪ .‬بطوریکه بیشتر اولیای شاگردان مرا‬
‫هم یکی از شاگردان دوره های بالی مدرسه میدانستند‪ .‬ولی بهر حال با شاگردان رابطه خوبی داشتم بکار خود هم‬
‫سخت علقه مند بودم‪.‬‬
‫حقوق مدرسه آلمانی که به معلمان محلی میداد گر چه خیلی کمتر از حقوقی بود که معلمان اعزامی از آلمان‬
‫میگرفتند ولی بهر حال حدود یک چهارم و یا یک پنجم حقوق معلمان آلمانی اعزامی از آلمان بودو با مقایسه با‬
‫حقوق معلمان فرهنگی ایران یک نیم برابر تا دو برابر بود‪ .‬دوسالی بهمین منوال گذشت تا معلمان مثل رسمی‬
‫ایرانی متوجه شدند که مدرسه آلمانی به معلمان خود حقوق خوبی پرداخت میکند‪ .‬این بود که تلشهایی صورت‬
‫گرفت و با مدرسه آلمانی مکاتبه هایی شد و بالخره وزارت فرهنگ یا آموزش و پرورش تصمیم گرفت که به‬
‫مدرسه آلمانی تهران معلم اعزام کند‪.‬‬
‫ما سه معلم ایرانی بودیم که توسط مدرسه آلمانی استخدام شده بودیم و هر سه نفر ما مثل مدرک تحصیلی آزاد‬
‫داشتیم یعنی از دانشسرای عالی فارغ تحصیل نبودیم‪ .‬ولی هر سه نفر ما زبان آلمانی میدانستیم‪ .‬حال این معلمان‬
‫رسمی میخواستند که به این مدرسه هجوم بیاورند چون برای آنان خیلی خوب بود هم حقوق دولتی خود را‬
‫میگرفتند و هم مسولن مدرسه را قانع کرده بودند که بایست یک حقوق معادل یا بیشتر از ما هم از مدرسه بگیرند‬
‫و خود را بهتر و ذیحق میدانستند که دو بار حقوق دریافت کنند‪ .‬و کارشان هم مثل قانونی بود یکبار از دولت علیه‬
‫ایران حقوق دریافت میکردند و یکبار هم از مدرسه آلمانی تهران‪ .‬مثل چیزی دو تا دو نیم برابر حقوق ما‪ .‬ولی کار‬
‫باینجا ختم نمیشد این معلمین تازه وارد که زبان آلمانی هم خوب نمیدانستند خود را جوری جا زده بودند که آنان‬
‫واقعا معلم هستند و ما تنها مدرک تحصیلی آزاد لیسانس داریم و معلم واقعی نیستیم‪.‬‬
‫این هم یکی از تبعیضات آن دوره است که متاسفانه همیشه هم وجود خواهد داشت که دو نفر برای انجام دادن یک‬
‫کار دو نوع و یا چند نوع مزد متفاوت دریافت میکنند‪ .‬ولی این حمله ادامه داشت و مرتب ما سه نفر را در فشار‬
‫میگذاشتند‪ .‬و در مرحله انتخاب کلس هم آنان اول کلسهایی که میخواستند میگرفتند و بما کلسهایی را محول‬
‫میکردند که علقه ای به تدریس در آنها را نداشتند‪ .‬آنان برای کنار گذاشتن ما و آوردن دوستان و فامیل خود براین‬
‫سفره از هیچ کاری رویگردان نبودند‪ .‬و یکی از ما سه نفر هم با آنان بیعت کرده بود و با خوش خدمتی به آنان که‬
‫حال مثل عنوان ریاست ایرانی مدرسه را هم یدک میکشیدند داشت جای خود را سفت میکرد‪.‬‬
‫آنان برای بیرون کردن ما و آوردن فک و فامیل و دوستان و آشنایان خود از هیچ اقدامی فرو گذار نمیکردند‪ .‬و‬
‫بالخره زمینه را طوری طرح ریزی کردند که مدرسه حاضر شد ما دو نفر را اخراج کند تا جای برای دوستان و‬
‫آشنایان آنان باز شود‪ .‬من و خانم همکار من که بدین وسیله پس از سالها تدریس در آن مدرسه اخراج شده بودیم‬
‫ناگزیر از مدرسه بیرون آمدیم و نامه نگاری ما به مسولین هم فایده ای نداشت نه ما را استخدام دولت میکردند و نه‬
‫معلمان دولتی را از مدرسه بیرون میکشیدند تا هر کدام از ما یک شغل داشته باشیم‪ .‬بدین ترتیب این آقایان و‬
‫خانمهای معلمان رسمی با حفظ تمامی حقوق و مزایای دولتی ایران یک حقوق کامل هم از مدرسه دریافت‬
‫میکردند‪ .‬و ما هم تنها حقوق خود را به نفع دوستان آنان از دست دادیم بعد این آقایان تمامی فک و فامیل خود را به‬
‫مدرسه آلمانی کشاندند و کل مدرسه را قبصه کردند‪ .‬من به مدرسه بریتانیا رفتم که حقوق ومزایایی نصف مدرسه‬
‫آلمانی داشت و از این جهت مورد علقه معلمان رسمی نبود‪.‬‬

‫‪8‬‬
‫در سالهایی که در مدرسه آلمانی تهران تدریس میکردم با شاگردان خود و پدر و مادرانشان بسیار دوست و نزدیک‬
‫شدم‪ .‬بیشتر این شاگردان دارای مادری خارجی و پدری ایرانی بودند که پدرانشان دانشجویان ایرانی بودند که در‬
‫خارج درس خوانده بودند و پس از تمام شدن درسشان با همسری فرنگی به ایران بازگشته بودند البته تعدادی هم‬
‫بودند که با مردان خارجی عروسی کرده و حال بچه هایشان به مدرسه آلمانی میرفتند‪.‬‬
‫داریوش یکی از آنان بود که بمن خیلی نزدیک شده بود‪ .‬وی که جوانی خوش سیما بود و مادری هم زیبا پدری‬
‫خوش تیپ داشت از دوستان نزدیک من گردید‪ .‬داریوش چشمانی سبز داشت و پوست وی سفید اروپایی شمالی و‬
‫موهایش بور و یا بلوند بود‪ .‬قدی کشیده و متناسب و چهره ای مهربان داشت‪ .‬درس وی هم خیلی خوب بود و در‬
‫آنزمان به زبانهای آلمان انگلیسی فرانسه و فارس مسلط بود و بهر چهار زبان انشا های خوبی مینوشت‪ .‬داریوش‬
‫توانست براحتی مدارج تحصیلی را طی کند و دکتری مهندسی مخابرات را از آلمان دریافت نمود‪ .‬و بعنوان‬
‫دانشیار در دانشگاه مشغول بکار شد‪ .‬من همیشه با او در تماس بودم و در اثر مرور زمان ما دو دوست شدیم‪.‬‬
‫دوستی بسیار نزدیک که داریوش همه زندگی خود را برای من میگفت‪ .‬داریوش با یک دختر آلمانی در آلمان‬
‫ازدواج کرد و با او بایران آمدند ولی پس از شلوغی های ایران داریوش به آلمان و سپس به آمریکا رفت و در یک‬
‫دانشگاه در فلوریدا به تدریس در دانشگاه مشغول شد‪ .‬داریوش سه فرزند داشت که بعد از طلق گرفتن همسرش‬
‫تقریبا آنان را از دست داد‪ .‬مادر بچه هاداریوش را که نیمه خارجی و نیمه ایرانی بود بعنوان ایرانی سرزنش‬
‫میکرد و رفتار او را نمیپسندید‪ .‬و به بچه اجازه نمیداد که با داریوش در تماس باشند‪ .‬و داریوش میگفت که بمن‬
‫مرتب سر کوفت ایرانی بودنم را میزند‪ .‬و بالخره هم به این بهانه که داریوش اخلق ایرانی دارد و ایرانی است از‬
‫او جدا شد‪ .‬حال داریوش تنها در آمریکا زندگی میکرد ‪ .‬من هم که به دلیل داشتن مادر بهایی از دانشگاه و تدریس‬
‫محروم شده بودم به ناچار به امریکا آمدم‪ .‬و در یک مهمانی بود که دوباره شاگرد قدیمی و دوست خودم را دیدم‪.‬‬
‫داریوش از دیدن من خیلی خوشحال شد‪ .‬و گفت که اکنون هشت سال است که از همسرش جدا شده و همسرش با‬
‫برداشتن تمای سرمایه او و بچه ها او را تنها رها کرده است و با یک جراج آلمانی دوست شده مثل دوست پسر‬
‫ولی با او ازدواج نکرده است‪ .‬داریوش میگفت که همسرش از او شش سال کوچکتر بوده است ولی اکنون این‬
‫جراج ثروتمند از همسر سابقش چند سالی هم جوانتر است‪ .‬وقتی که داریوش اینها را برای من تعریف میکرد‬
‫بغض گلویش را میفشرد و دستهایش میلرزید‪ .‬و چشمانش هم پراز اشگ بود‪ .‬میگفت یاد آن سالهای گذشته بخیر چه‬
‫خوب بود و چه زود گذشت‪ .‬باری هم پدرم در اثر تصادم و هم مادرم درگذشته اند و من تنها فرزند انها بودم‪ .‬و بعد‬
‫از ترک همسرم خیلی تنها تر شده ام‪.‬‬
‫هیلدگارد همسر داریوش زن بسیار زیبایی بود‪ .‬و سه فرزند خوب و درس خوان هم داشتند‪ .‬نمیدانم که چرا همسر‬
‫داریوش او را ترک کرده بود‪ .‬شاید یک تصمیم ابلهانه و شاید هم یک عشق جدید به جراح ثروتمند المانی که دل‬
‫دین هیلدگارد را برده بود‪ .‬و چون میدید که به داریوش بد کرده است و شاید بخاطر از دست ندادن بچه هایش از‬
‫داریوش کناره گرفته بود‪ .‬داریوش هم امید وار بود روزی که بچه هایش بزرگتر شدند بفهمند که مادرشان برای‬
‫یک عشق بی ریشه از پدرشان جدا شده بود‪.‬‬
‫راستی چطور میشود که همسر انسان با دیدن یک مرد جوانتر و پولدار تر همسرش را رها کند و دنبال کسی برود‬
‫که شاید در زندگی و نسبت به او جدی نمیباشد‪ .‬داریوش میگفت که هشت سال است که تنها زندگی میکند‪ .‬گفتم‬
‫بخانه ما بیا و همسر من آشنا شو او هم اهل برزیل است و خوب دوستی است‪ .‬داریوش قبول کرد و اغلب روزها‬
‫به دیدن ما میامد و ساعتهای خوبی با هم داشتیم‪ .‬دو سالی بود که داریوش یک دوست خیلی صمیمی داشت‪.‬‬
‫داریوش دوست داشت که در باره این دوست که دو سال با او خیلی قاطی شده بود با من صحبت کند‪ .‬میگفت که دو‬
‫سال پیش یک همکار از چین برایش آورند که او هم دکتری مخابرات از چین داشت و در دانشگاههای چین در‬
‫دوره دکتری و فوق لیسانس هم تدریس میکرد‪ .‬داریوش هم استاد ممتاز رشته مخابرات و کامپوتر بود‪ .‬هر دوی‬
‫آنان در رشته خودشان دانشمندان برجسته ای بودند‪ .‬داریوش دکتری مخابرات را از بهترین دانشگاههای آلمان‬
‫گرفته بود و سالها هم در ایران دانشیار بود ولی بعد از بسته شدن دانشگاه ها ایران داریوش برای مطالعه بیشتر به‬
‫آلمان رفته و سپس با دعوت از دانشگاه فلوریدا به این شهر آمده بود و استاد تمام وقت و ممتاز دانشگاه بود‪.‬‬

‫‪9‬‬

‫خانم همکار چینی وی هم که با هم کار میکردند و تحقیق مینمودند خودش یک اعجوبه علمی بود که دارای مدارک‬
‫بسیار و اختراعا ت کار های علمی سنگین بود‪ .‬بطوریکه دولت کمونیست چین یک بورسیه سه ساله بوی داده بود‬
‫که در آمریکا بماند و به معلومات خود بیفزاید‪ .‬نمیدانم که این چینی ها چه اعجوبه هایی هستند شاگردی داشتم که‬
‫اصل نمیتوانست زبان انگلیسی صحبت بکند و در کلس من زبان لتینی درس میدادم و همه مطالب را به انگلیسی‬
‫میگفتم و او نمره الف را براحتی میگرفت ولی همکلسهای آمریکایی او بزحمت نمره ث میگرفتند‪ .‬اینطور که‬
‫داریوش میگفت می اصل نمیتوانست انگلیسی بخوبی صحبت کند ولی با هوش خارق عاده اش میتوانست همه چیز‬
‫را بدرستی حدس بزند و بفهمد‪ .‬می زبان انگلیسی را در چین و بوسیله کتاب یاد گرفته بود و براحتی میتوانست‬
‫کتابهای کلفت انگلیسی علمی را بخواند و بفهمد‪ .‬داریوش میگفت که او عاشق تمام عیار این خانم چینی شده است‪.‬‬
‫و دو سال است که مرتب با هم هستند‪ .‬ساعتها با هم کار و تحقیق میکنند و می عاشق علم و دانش است و گویی از‬
‫کار کردن در آزمایشگاه ها خسته نمیشود‪.‬‬
‫واقعا هم اگر شما شب و روز با یک نفر کار کنید و با هم بسر برید و در ضمن هر دوی شما هم صاحب یک نوع‬
‫علم و دانش باشید و به آن دانش هم علقه کافی داشته باشید بعد همکار شما هم در آن رشته اطلعات وسیعی داشته‬
‫باشد و بتوانید همدیگر را از لحاظ علمی هم کامل کنید‪ .‬آنوقت یک رابطه بسیار پیچیده ایجاد خواهد شد‪.‬‬
‫حال من خواهی نخواهی شریک زندگی دوست قدیمی خود و شاگردی شدم که برای من در گذشته هم بسیار‬
‫محبوب بود‪ .‬یکروز داریوش تلفن کرد و گفت میخواهم ترا با دوستم می آشنا کنم‪ .‬من می را ندیده بودم ولی با‬
‫تعریفهایی که داریوش کرده بود بنظر خود یک دانشمند چینی را خواهم دید که سر در کتاب است‪ .‬و تنها از‬
‫مخابرات و علم حرف خواهد زد‪ .‬و یک زن معمولی است که مغزی پر از معلومات دارد‪ .‬دانشی که من از آن سر‬
‫در نمیاورم و این داریوش است که میفهمد که می چه میگوید‪ .‬خیلی دلم میخواست که این الهه علمی را از نزدیک‬
‫ببینم‪ .‬و تاحدی هم مشتاق دیدن این اعجوبه علم مخابرات بودم‪ .‬که در سن نسبتا کم استاد دوره دکتری دانشگاه چین‬
‫بود‪.‬‬
‫داریوش که پدرش از ثروتمندان ایران و تحصیکرده آلمان بود با دست خالی هم به آمریکانامده بود خانه بسیار‬
‫شیک و مجللی داشت که چشم را خیره میکرد و در آن شهر کوچک ساختمان وخانه او منحصر به فرد اگر نبود‬
‫بلکه بسیار نادر بود ‪ .‬اتاقها با فرشهای گرانبهای ایران فرش شده بودند‪ .‬مبلمان خانه بسیار اشرافی و از سنگ و‬
‫چوبهای آبنوس بود‪ .‬درب های خانه و اتاقها از چوب های گرانبها درست شده بود‪ .‬و دستگیره ها و یراقهای زیبا‬
‫داشتند‪.‬‬
‫چهل چراغهای زیبا و موزیک قشنگ که داریوش انتخاب کرده بود خانه را بسیار رویایی کرده بود همسر م و من‬
‫به دعوت داریوش وارد خانه اشرافی وی شدیم‪ .‬داریوش با یک کت و شلوار آبی سیر به پیشواز ما آمد و مارا به‬
‫اتاق برد‪ .‬در آنجا بود که همسر م و من مبهوت شدیم ‪ .‬زیرا زنی که به احترام ما از روی مبل بلند شد یک زن‬
‫دانشمند معمولی نبود‪ .‬یک الهه زیبایی بود که شکوه و عظمت بی نهایت داشت‪ .‬همسرم و من که خود را آماده‬
‫کرده بودیم با یک زن تحصیکرده استاد دانشگاه دانشمند روبرو شویم اکنون هر دوی ما خیره به این همه زیبایی‬
‫شده بودیم که مثل یک شاهکار نقاشی استادان ممتاز چین بود تا یک انسان حتی من که با خیلی از مانکن های زیبا‬
‫در محیط کاری آشنا بودم در هیچکدام آنان این همه زیبایی خیره کننده را ندیده بودم‪ .‬بیچاره داریوش که این همه‬
‫زیبایی را بعنوان تنها دوست و همکار در اختیار داشت نه همسر و معشوقه‪ .‬داریوش قبل بمن گفته بود که‬
‫همسرش از یک طبقه بسیار نخبه گان چین است تمامی خانواده می در چین دارای درجه استادی و دکتری هستند‪.‬‬
‫همه خواهر و برادران می یا پزشکان مشهوری در چین هستند و یا استادان علمی مهم‪ .‬مادر و پدرش هر دو‬
‫استادان ممتاز دانشگاه هستند‪ .‬من میدانستم که امشب با یک زن عالرتبه و دانشمند روبرو خواهم شد که دارای توان‬
‫علمی فوق العاده است ولی خودم را آماده نکرده بودم که با یک پری دریایی و یک الهه تمام عیار از زیبایی‬
‫روبرو گردم‪ .‬حتی همسر من هم از دیدن این همه زیبایی و شکوه خیره مانده بود‪ .‬بالخره ما خودمان را جمع و‬

‫‪10‬‬
‫جو کردیم و روی مبل نشستیم‪ .‬نمیدانم که می متوجه شد که ما هر دومحو زیبایی او شده ایم یا نه‪ .‬اندام بلند و صاف‬
‫او با صورتی بسیار زیبا آراسته شده بود‪ .‬چشمان بی نهایت قشنگ او لبان بسیار خوش تراشش و ساقهای بلند و‬
‫کشیده اش و کمر باریکش انسان را بیشتر بیاد یک تابلوی زیبای نقاشی میانداخت تا یک زن دانشمند‪ .‬وی که حدود‬
‫شاید چهل سال داشت بزحمت سی ساله مینمود ‪ .‬پوست لطیف و زرد رنگش چشمان زیبا و جادویش که مثل دو‬
‫یاقوت سیاه براق بودند دست های بلند و لطیف وی همه یک دنیا زیبایی بود که همراه با موهای بلند و پیچ در‬
‫پیچش دل هر زن و مردی را از لحاظ زیبایی میربود ‪.‬‬
‫بیاد خواهرم افتادم که ازدیدن دختران بلند خیلی خوشحال میشد‪ .‬این یک بت خوش تراش چینی بود که مثل یک‬
‫عروسک بزرگ از کشور چین وارد شده بود‪ .‬چطور دولت چین حاضر شده بود یک چنین گنجینه گرانبهای علمی‬
‫و زیبایی را برای مدت سه سال به کشور در آنطرف کره زمین بفرستد‪ .‬لبد به این گنجینه اطمینان داشت که بر‬
‫میگردد‪.‬‬
‫من که سالها معلم بودم و در دبیرستانها و دانشگاه ها تدریس کرده ام و شاگردان و دانشجویانی بسیار زیبا و‬
‫دلربایی داشته هیچکدام آنها نمیتوانستند با این عروسک چینی رقابت کنند‪ .‬زیبایی ها آنان با این بت عیار فرق‬
‫میکرد‪ .‬بیچاره داوران بین المللی ملکه زیبایی که اگر چنین لعبت زیبایی را میدیدند بسختی میتوانستند بکس دیگری‬
‫رای زیبایی دهند‪ .‬این جادوی چینی یک دنیا دانش و زیبایی با هم بود‪ .‬یادم میامد که مرضیه میخواند صورتگر‬
‫نقاش چین یا برکش صورتی این چنین یا ترک کن صورتگری‪ .‬این شاهکار که آن همه زیبایی را همراه با هوشی‬
‫سرشار با هم داشت و دل دین داریوش بینوا را ربوده بود‪.‬‬
‫من از می و اخلق او چیزی نمیدانستم ولی داریوش را میشناختم که اگر زنی و یا دختری را دوست داشته باشد‬
‫میخواهد با او ازدواج کند ولی می از ازدواج با او همیشه به بهانه ای طفره رفته بود خیلی دردناک است که انسان‬
‫با زنی به این زیبایی و با هوشی همیشه تنها باشد و با هم آن همه پروژه داشته و متصل با هم از لحاظ علمی و‬
‫کاری در گیر باشند و شب و روز با هم بسر برند ولی زن نخواهد با مرد ازدواج نماید‪ .‬داریوش هم که اهل رابطه‬
‫کوتاه نبود وشاید این موضوع را می میدانست و از این جهت چون نمیخواست با داریوش ازدواج کند از رابطه‬
‫عمیق تر از ماچ و بوس کنار با او خود داری میکرد‪.‬‬
‫بعبارت دیگر آنان با هم مثل عاشق معشوق های نوجوان بودند که تنها با بوس و کنار و با هم بودن را قناعت‬
‫میکردند و دل به دریای عشق کامل نمیدادند‪ .‬البته این می بود که بیشتر از یک عشق نوجوانی از داریوش طلب‬
‫نمیکرد و داریوش هم که نمیخواست عشق عمیق خود را به می تحمیل کند‪ .‬ولی داریوش امیدوار بود که این طلسم‬
‫جادویی را که دلبر فتان را به او پیوند نمیداد بشکند و برای همین سعی میکرد می را به ازدواج با خودش راضی‬
‫کند‪ .‬نمیدانم که عشق به چین و خدمت به کشور و میهن می باعث شده بود که داریوش نتواند می را بخود‬
‫اختصاص دهد و یا مشگلی دیگر در کار بود‪.‬‬
‫حتی داریوش به می گفته بود که حاضر است به چین بیاید و با او هر کجا که او برود خواهد آمد‪ .‬ولی می شاید‬
‫فکر میکرد که داریوش که این همه ثروت و کار داری چطور همه اینها را ول کند و دنبال او به چین بیاید‪.‬‬
‫داریوش که به می سخت دل بسته بود سعی میکرد هر طور شده می را بخود دل بسته کند ولی می گفت که او‬
‫داریوش را مثل دوست دوست دارد میل دوستی دو نو جوان و بیشتر مایل نیست‪ .‬ولی داریوش هنوز امیدش را از‬
‫دست نداده بود و فکر میکرد که دوسال در کنار این بت زیبا ممکن است تصمیم او را عوض کند‪ .‬آنشب ما شام‬
‫خوردیم و آنان مارا تا درب حیاط بدرقه کردند‪ .‬در حالیکه دست در دست هم داشتند با ما خدا حافظی و رو بوسی‬
‫کردند‪ .‬یک دم می به آغوش من آمد و از من خدا حافظی کرد‪ .‬داریوش هم با من دست داد و همسرم را نیز بوسید‪.‬‬

‫‪11‬‬
‫همسرم گفت که اینها چه زوج مناسبی میتوانند باشند هر دو زیبا و دانشمند هستند وهم رشته هم نیز میباشند‪ .‬گفتم‬
‫که این آرزوی داریوش است ولی می جواب منفی میدهد و داریوش هم نا امید نمیشود‪ .‬می از لحاظ مادی خیلی‬
‫فقیر تر از داریوش بود‪ .‬در حالیکه داریوش به تنهایی یک ساختمان مجلل هفت اتاق خوابه داشت همراه با مبلمان‬
‫گرانبها می در یک اتاق بسیار کوچک زندگی میکرد و با اینکه بارها داریوش از او خواسته بود که در خانه اش‬
‫اقامت کند ولی می نپذیرفته بود‪ .‬نمیدانم چرا‪ .‬گرچه تعضی شب ها چون دیر وقت میشد و آنها با هم کار علمی‬
‫میکردند در همان خانه و شاید هم در همان اتاق خواب داریوش میخوابید‪ .‬می یک اتاق کوچک در یک آپارتمان‬
‫فقیر اجاره کرده بود که همراه با دو دختر چینی دیگر با هم زندگی میکردند‪ .‬می وقتی بخانه داریوش میرفت تمامی‬
‫ساختمان اورا نظافت میکرد و برایش غذا میپخت‪ .‬لباسهایش را میشست و اتو میکرد‪ .‬بقول ما ایرانی ها خیلی‬
‫خاکی و متواضع بود‪ .‬از کار کردن ابایی نداشت داریوش میگفت حتی یک روز برای تعویض چرخ ماشین هم به‬
‫او کمک کرده است‪ .‬می شاید دو یا سه دست لباس و دو جفت کفش بیشتر نداشت ولی زیبایی بیش از حد وی هر‬
‫لباس ساده ای را بر تن خوش تراشش گرانبها جلوه میداد‪ .‬می تنها یک کیف صورتی داشت که بسیار کهنه و نخ نما‬
‫شده بود همسر من گفت چرا داریوش برایش یک کیف نمیخرد که او این کیف کهنه و نخ نما را بدست نگیرد‪.‬‬
‫داریوش قبل بمن گفته بود که می هیچ هدیه ای از او قبول نمیکند و دوست دارد که به داریوش هدیه بدهد تا هدیه‬
‫بگیرد‪.‬‬
‫بهر حال داشتن تمدنی دیگر و یا معیار های دیگر شاید باعث شده بود که می از داریوش هدیه ای نپذیرد‪ .‬نمیدانم‬
‫که در قلب کی چه میگذشت ولی می بمن گفته بود که نمیتواند با او ازدواج کند‪ .‬و امیدوار است روزی آنقدرعاشق‬
‫نشود که مجبور شود با او عروسی کند‪ .‬که این یک مشگل است که اگر او عاشق داریوش بشود‪ .‬می گفت که او‬
‫داریوش را خیلی دوست دارد ولی میترسد که او هم آنقدر عاشق وی شود که با این مشگل روبرو گشته با او‬
‫عروسی کند‪ .‬نمیدانم چرا از عروسی کردن با داریوش هراس داشت‪ .‬داریوش هم که پس از جدا شدن از خانواده‬
‫اش و مرگ و نیستی پدر و مادرش و دوری از فرزندانش تنها یک دلخوشی داشت و انهم می بود می که سعی‬
‫میکرد این فاصله جادو را نگه دارد و تسلیم عاشق بیقرار و دلباخته بینوایش نشود‪.‬‬
‫دوسال بود که داریوش دل در بند گیسوی این پریچهره چینی داشت‪ .‬معشوقه ای که دین و دل را ربوده بود و‬
‫عاشق بینوا را از وصال محروم میکرد‪ .‬داریوش در سوز و گداز عشق عمیق خود بود‪ .‬ولی من میدانم که داریوش‬
‫همیشه این امید را داشت که می تغییر عقیده بدهی و در کنا ر او باقی بماند‪ .‬بالخره یکسال دیگر هم گذشت و‬
‫داریوش برای شب آخر ماندن می در آمریکا یک مهمانی شام بزرگ تهیه دید‪.‬‬
‫من و همسرم هم جز دعوت شده گان بودیم ‪ .‬می چون یک تاووس مست و یک زیبای جادویی در آن آخرین‬
‫مهمانی داریوش شرکت کرد‪ .‬یک گودبای پارتی با شکوه به افتخار می‪ .‬که پس از سه سال میخواست به کشورش‬
‫برگردد‪ .‬داریوش باورش نمیشد که می اورا تنها رها کند و برود‪ .‬ومی هم گفته بود که میرود و لی شاید باز گردد‪.‬‬
‫و داریوش امید داشت که می باز گردد‪ .‬میهمانی شام مجلل که برای می برگزار کرد و در آن تمامی دوستان و‬
‫آشنایان شرکت داشتند‪ .‬هم چنین همکاران دانشگاهی می و داریوش‪ .‬آن شب می سنگ تمام گذاشت تمامی شب با‬
‫داریوش رقصید و سر بر شانه اش نهاده بود‪.‬‬
‫نمیدانم که اشکال کمونیست بودن چین مانع نزدیکی و ازدواج داریوش و می بود و یا دید های فرهنگی چینی وی و‬
‫یا معما ی دیگری در کار بود‪ .‬می به داریوش گفته بود که مرتب بوی تلفن میکند و برایش نامه میفرستد و ای میل‬
‫میفرستد می گفته بود عشق داریوش را هیچوقت فراموش نمیکند و سعی میکند دوباره برگردد‪ .‬نمیدانم که چرا این‬
‫معشوقه های چینی این چنین میشوند‪ .‬قبل هم یکی از دوستان من معشوقه چینی اش را از دست داده بود او هم به‬
‫دوست من گفته بود که برایش نامه مینویسد و به او تلفن میکند و لی پس از چند تلفن دیگر تماس را قطع کرده بود‬
‫و به نامه هایی که هر روز دوست من برایش مینوشت دیگر پاسخی نمیداد‪ .‬من نگران این بودم که معشوقه چینی‬
‫داریوش هم همین بل را سر داریوش بیاورد‪.‬‬

‫‪12‬‬
‫داریوش تمامی شب تا دیر وقت در آغوش محبوبه زیبا روی خود بود شاید دلش میخواست که هرگز روز نشود و‬
‫بازگشت می انجام نگردد‪ .‬ولی چه سود که زمان میگذرد‪ .‬می آنشب هم در منزل داریوش نماند و من او را به‬
‫آپارتمان محقرش رسانیدم و آن زیبای افسانه ای در یک خانه محقر خوابید‪ .‬فکر کنم که حدود ساعت دوازده بود‬
‫که داریوش به من زنگ زد که می میخواهد برود و بالخره رفتنی شده ‪ .‬من نمیتوانم اورا به فرودگاه برسانم‬
‫میتوانی عوض من اینکار را بکنی‪ .‬با او تا توی هواپیما برو شاید پشیمان شد و خواست برگردد‪ .‬میدانستم که‬
‫داریوش هنوز امیدوار است که می از خر شیطان پایین آمده و در آمریکا بماند و با او عروسی کند‪ .‬آخر آنهمه‬
‫عشق و علقه ای که می به داریوش ابراز میکرد مگر میتواند به یک جدایی بینجامد؟‬
‫با یاد آوری جدایی دوست دیگرم برای بردن می به فرودگاه به خانه اش رفتم‪ .‬تعجب کردم که لاقل چرا شب آخر‬
‫را در منزل داریوش نمانده است‪ .‬من میدانستم که بعضی از زنان بخصوص زیبا از مرد فقط سکس میخواهند زیرا‬
‫میخواهند با یک مرد ایده آل تر ازدواج کنند ولی داریوش یک مرد ایده آل بود با معلومات بود خوش تیپ بود‪.‬‬
‫ثروتمند بود همسرش هم که از او طلق گرفته بود او که همسر ش را طلق نداده بود پس چرا می او را رها‬
‫میکرد‪.‬‬
‫به خانه می رفتم درب را باز کرد‪ .‬یک کمی عصبی بود‪ .‬چمدانهایش را میبست‪ .‬و یک هدیه ویک نامه بمن داد که‬
‫به داریوش بدهم‪ .‬بالخره سوار شد و با هم بسوی فرودگاه رفتیم ‪ .‬چشمان زیبای می پر از اشگ بود‪ .‬گفت‬
‫امیدوارم که داریوش من را ببخشد و فراموش کند امیدوارم که به احساس نفرت نکند‪ .‬من دلم نمیخواهد که داریوش‬
‫از من که سه سال با او بوده ام متنفر باشد‪ .‬من در کنار او فراموش میکردم که یک زن چهل ساله ام خود را مثل‬
‫یک دختر بچه حس میکردم که عاشق یک پسر بچه است‪ .‬بهترین ساعات زندگی من در کنار او بوده است‪ .‬همیشه‬
‫میترسیدم که کاری کنم که او از من متنفر شود‪ .‬او دلش میخواست که من همسرش شوم و برایش بچه هایی بزایم‬
‫که غم دوری از فرزندانش و همسرش را فراموش کند‪ .‬او بمن میگفت که تمامی زندگیش هیچ زنی را بجز مادرش‬
‫باندازه من دوست نداشته است‪ .‬من برای او یک فرشته نجات بودم و یک امید نا متناهی‪ .‬او همه زندگی خودش را‬
‫در من میدید‪ .‬او تمامی گرفتاریها و تمامی افسردگی هایش را در کنار من فراموش میکرد‪ .‬او خودش را در وجود‬
‫من میدید‪ .‬میدانم که او سخت عاشق بیقرار من بود‪ .‬ولی من بایست به خانه ام برگردم به میهن خودم‪ .‬از اینکه از‬
‫او دور میشوم گریانم و برای همین است که گریه میکنم‪ .‬تمامی سه ساعتی که من با می بودم اشگ ریخت و گریه‬
‫کرد ولی داریوش را تنها گذاشت و رفت من که از این معما و از این معشوقه چینی سر در نیاوردم‪ .‬او هزگز با‬
‫داریوش نخوابید دوستی و عشق آنان به همان ماچ و بوسه و در آغوش هم بودن بود‪ .‬نمیدانم اگر داریوش با او‬
‫رابطه بیشتری داشت می حاضر بود که نزدش بماند‪ .‬ولی آیا سکس میتواند عشق را قوی تر بسازد یا نه‪.‬‬
‫نمیدانم اگر داریوش با او میخوابید و عمل زناشویی انجام میداد می پای بند میشد و نزد داریوش میماند‪ .‬هستند‬
‫زنانی که عمل زناشویی هم انجام میدهند و باز هم میروند‪ .‬بهرحال این بود داستان و قصه پر از غصه داریوش‪.‬‬
‫می رفت و با اشگ و آه و داریوش را تنها رها کرد‪ .‬او هم مثل زن دیگر چینی برای داریوش نامه ای ننوشت و‬
‫کل عشق بزرگ فراموش شد‪ .‬عشقی که سه سال با آن همه زیبایی ادامه داشت در بستر سرد زمان از بین رفت و‬
‫سوز های داریوش در دل می ننشست و و می رفت در دیار دیگری که دور بود می حتی شماره تلفن و آدرس خود‬
‫را هم به داریوش نداد مثل کسی که میمیرد و همه چیز تمام میشود‪ .‬متاسفانه مثل اینکه داریوش برای می مرده بود‪.‬‬
‫او رفت و او را فراموش کرد‪ .‬یک عشق پر از شور و سوز سه ساله‪.‬‬

‫‪13‬‬

‫داستان جلل‬
‫هنگامیکه در مدرسه سفارت آلمان به تدریس زبان انگلیسی و هنر مشغول بودم و در دانشگاه هم زبان آلمانی درس‬
‫میدادم یک دوست چندین چند ساله به منزل من آمد و در حالیکه به پهنای صورتش اشگ مریخت گفت که همسرش‬
‫در اثر بیماری سرطان درگذشته است و شش فرزند نو جوان برایش به یادگار گذارده است‪ .‬و نیز شرکت وی به‬
‫عنوان اینکه یک شریک سرتیپ فراری داشته است مصادره شده است و ساختمانش هم در بهجت آباد توسط مردم‬
‫اشغال گردیده و راهی بجایی فعل ندارد و تمام دوستانش هم به خارج از ایران رفته و هیچکس را دیگر ندارد که‬
‫کمکی برایش باشد‪.‬‬
‫میگفت نمیداند با این بچه های بی مادر چه کند و چطور مواظب درس و مشق آنان باشد وی که درسهای آنها را بلد‬
‫نیست و نمیتواند کمکی برای آنان باشد‪ .‬و هزار نوع دلیل و خواهش از من خواست که هفته ای یک یا دو بار به‬
‫آنان سری بزنم و مواظب درسی آنها باشم‪ .‬بمناسبت سابقه دوستی چندین و چند ساله و اینکه من هم درس دادن را‬
‫دوست داشتم قبول کردم و قرار شد که هفته ای دو بار بخانه آنان رفته و ضمن راهنمایی درسی با آنان اضافی هم‬
‫انگلیسی درس بدهم‪.‬‬
‫بچه ها با علقه مندی تمام درس میخواندند‪ .‬اینطور که یادم هست سه تا دختر و سه پسر او را من درس زبان‬
‫میدادم و اشکالت دیگرشان را کمکشان میکردم‪ .‬برای من این کار شبیه یک مدرسه خصوصی شده بود‪ .‬گیتا که‬
‫دوازده ساله بود با یک برادرش که سراج چهارده سال بو د در یک کلس بودند ‪ .‬و پس از تمام شدن یکساعت و‬
‫نیم و یا دوساعت به برادر دیگرش که شاید شانزده ساله بود و پاهایش هم فلج بود به تنهایی درس میدادم و پس از‬
‫دو ساعت دیگر خواهر دیگرشان که سیما شاید بیست ساله بود یکساعت همراه با بقیه زبان میخواندند‪.‬‬

‫‪14‬‬
‫سیما و بقیه با من هم زبان انگلیسی میخواندند و هم آلمانی زیرا خیال داشتند که برای ادامه تحصیل به آلمان بروند‬
‫شهاب هم که به تنهایی درس میخواند زیرا بمدرسه به علت معلول بودن نمیرفت و تقریبا این تنها سرگرمی او بود‪.‬‬
‫همه این شش نفر باضافه تعدادی دیگر از بچه های فامیل آنها که بعدا به کلس اضافه شدند شاگردان فوق العاده‬
‫خوبی بودند و همه درس ها و تمرین ها را به خوبی و دقت تمام حل میکردند و خوب و فعال کار میکردند‪ .‬و نتایج‬
‫برای من بسیار رضایت بخش بود‪ .‬پدرشان هم حق تدریس را گرچه دیر میپرداخت ولی میپرداخت و از این بابت‬
‫گله ای نمیتوانست در کار باشد‪ .‬کلسهای ما دو روز در هفته بود و هر بار شش ساعت طول میکشید و از ساعت‬
‫چهار تا ده و یا یازده شب ادامه داشت‪ .‬و با پذیرایی جانانه و شام مفصلی هم همراه بود‪.‬‬
‫بچه علوه بر اینکه با استعداد بودند بسیار کاری و درس خوان هم بودند و من امیدوار بودم که بتوانم برای آنها بعد‬
‫از تعلیم کافی پذیرشی هم از دانشکده های آلمان ویا آمریکا بگیرم‪ .‬شاید دو سه سالی بدین ترتیب گذشت و بچه ها‬
‫در درس و زبان بسیار پیشرفت کرده بودند بطوریکه شاگرد معلول شهاب براحتی میتوانست یک معلم خوب‬
‫انگلیسی باشد و حال او میخواست که زبان آلمانی هم یاد بگیرد و پدرش میگفت که این پسر چون معلول است‬
‫خوب است که خوب زبانهای خارجی بداند تا بتواند از این راه درآمدی خوب داشته باشد‪.‬‬
‫حال بچه ها آماده رفتن به خارج برای ادامه تحصیل بودم و من میخواستم که برایشان از طریق آشنایانم ویزا‬
‫بگیرم‪ .‬در این روز ها پدرشان هم توانسته بود که مستاجران ساختمان بهجت آباد را که به زور ساختمان را اشغال‬
‫کرده بودند از طریق پلیس قضایی و دادگستری بیرون کند‪ .‬روشن است که بیرون کردن ده ها خانواده مثل‬
‫مستضعف در آن دوره اول انقلب کار هر کسی نبود‪ .‬ساختمان وی شش طبقه بود و در هر طبقه هم چند دستگاه‬
‫آپارتمان بود‪ .‬ولی آنان که مجبور شده بودند ساختمانی را که مجانی نشسته بودند ترک کنند بسیار عصبانی بودند و‬
‫آپارتمانها را به ویرانه ای تبدیل کرده بودند‪ .‬مثل حتی درب ها و روشویی و ضرفشویها را هم کنده و با خود برده‬
‫بودند‪.‬‬
‫مرتضی که هر روز سحر از خانه بیرون میرفت شب هنگام در ساعت ده به خانه برمیگشت و معلوم بود که برای‬
‫تامین زندگی فرزندانش تلشی پی گیر مینماید‪ .‬هنگامیکه که او بخانه میرسید تقریبا درس ها هم تمام شده بود و‬
‫برای یک شام مفصل همه آماده بودند مرتضی سر شام هر روز از مشگلت و یا موفقیت هایش صحبت میکرد و‬
‫بالخره اینکه توانسته است مردم را از ساختمانهایش بیرون بریزد‪ .‬و اینکه حال احتیاج به یک سرمایه خوب داشت‬
‫که آنجا را تعمیر کند و رهن و یا اجاره بدهد‪ .‬که بتواند برای بچه ها خرج کند‪.‬‬
‫کم کم روی سخنش به من مایل شد که تو که با آلمانها کار میکنی و هر کدام آنها ماهی بیشتر از ده هزار مارک‬
‫حقوق مزایا دارند یک پنجاه و شصت هزار مارکی از آنان برای من دستی بگیر تا من بتوانم ساختمان را مرمت‬
‫کرده و تمیز کنم و رهن و یا اجاره داده و بیست روزه پول را پس بدهم‪ .‬بالخره اینقدر گفت و ناله کرد و اشگ‬
‫ریخت و التماس کرد که من هم با خواهش از دو سه نفر از آلمانها مبلغی که مرتضی میخواست دستی گرفتم و به‬
‫وی دادم‪.‬‬
‫یاد آنروزی افتادم که آمریکایی های که با من در شرکت مخابرات همکار بودند میبایست ایران را زود ترک‬
‫میکردند و آنان هم ماشین و خانه و اسبات و حتی پول نقد و طل و جواهرات خود را نزد من امانت گذاشته بودند و‬
‫همه آنها را حتی بدون هیچ کار مزدی برگردانیده بودم حتی گفته همسرم که میگفت بایست لاقل ده در صد حق‬
‫نگهداری برداری را ندیده گرفته بودم و روی همین اصل آلمانها و دیگران بمن اعتماد داشتند‪.‬‬
‫مرتضی در موقع گرفتن مارکها که میگفت در بازار میفروشد و بکار تعمیر ساختمان میپردازد بمن مطابق بهای‬
‫آن رسید و چک ریالی داده بود و چون قیمت مارک در آن روز همان بود من هم متوجه مشگل نشده بودم که در‬
‫صورت تاخیر و کاهش ارزش ریال من نمیتوانم که پول آلمانها را پس بدهم‪ .‬ولی از آنجاییکه رسید مرتضی بیست‬
‫روزه بود اینطور بنظر میرسید که در عرض بیست روز قیمت مارک آنقدر ها بال نخواهد رفت‪.‬‬

‫‪15‬‬

‫مرتضی سر بیست روز که پول را پس نداد هیچ بلکه تلفن کرد که متاسف است و بایست به او دو ماه دیگر هم‬
‫فرصت بدهم و من هم که بوی اطمینان کامل داشتم از آلمانها خواهش کردم که دوماه دیگر هم بوی فرصت دهند‪.‬‬
‫بعد از دو ماه دوباره وی تلفن کرد که بایست شش ماه دیگر هم به او وقت بدهم‪ .‬حال دیگر از پذیرایی بعد از کلس‬
‫هم خبری نبود و تقریبا با من با سرد رفتار میکردم زیرا که من مثل طلبکار بودم و آنان چشم دیدن طلبکار را‬
‫نداشتند‪.‬‬
‫و دیگر از دادن حق تدریس هم خبری نبود و من عمل مجانی تدریس میکردم‪ .‬ولی باز دلخوش بودم که اگر‬
‫مرتضی پول بدستش بیاید پول دریافتی از من را خواهد پرداخت‪ .‬آلمانها پس از شش ماه دیگر که گذشت حاضر‬
‫نبودند که صبر کنند و بمن گفتند که ما که مرتضی را نمیشناختیم و به تو و به اعتماد تو پول دادیم و حال هم بایست‬
‫پول مارا پس بدهی‪ .‬به ناچار من با فروش فرشها و سایر وسایل منزل و نیز دستی گرفتن از پدر زن و دیگر‬
‫دوستانم پول آلمانیها را پس دادم و زیر بار قرض سنگینی رفتم‪.‬‬
‫مرتضی بعد از شش ماه گفت که دوسال دیگر هم وقت میخواهد‪ .‬من که تا آن زمان کلی خسارت کرده بودم حال او‬
‫با بی تفاوتی و دل گشادی میگفت که بایست دو سال دیگر هم صبر کنم و مسلم است که پدر زن من حاضر نمیشد‬
‫سرمایه اش دو سال راکد بماند زیرا او هم یک تاجر بود و با توجه به کاهش ارزش ریال زیان های شدیدی میکرد‪.‬‬
‫ولی من هنوز هم به مرتضی خوشبین بودم و فکر میکردم که او در تلش است که مرا از این گرفتاری رهایی‬
‫بخشد‪ .‬او که سالیان دراز با من دوست بود و نمونه یک مرد زاهد و با تقوی و انسان خوب را بازی کرده بود‬
‫حالبا نهایت بی انصافی بمن میگفت که دوسال دیگر بایست صبر کنم‪.‬‬
‫بیادم آمد که بسیاری از دوستان من هم با اعتماد بیک زاهد و یک متقی همه سرمایه خود را از کف داده بودند و‬
‫حتی بعضی ها به زندان هم افتاده بودند‪ .‬مرتضی که یک دوست بسیار صمیمی خود را جا زده بود اکنون میرفت‬
‫که به یک هیولی غارتگر تبدیل شود‪ .‬در این دو سال من به سبب داشتن قرضهای هنگفت وضعی بسیار بد داشتم‬
‫و مرتب بایست سرکوفت دیگران را هم گوش کنم که آدم عاقل که به کسی پول قرض نمیدهد‪ .‬ولی من امیدوار بودم‬
‫که مرتضی محبت مرا فراموش نمیکند و هر طور شده مرا حمایت خواهد کرد‪.‬‬
‫یکروز که واقعا خیلی ناراحت بودم و بسیار گرفتار بسراغ وی رفتم و گفتم که چه شد آنهمه وعده ها‪ .‬گفت که‬
‫آپارتمانها را رهن و اجاره نمیکنند‪ .‬بیا در این مورد بمن کمک کن و آنها را برای من اجاره و یا رهن بده‪ .‬بعد هم‬
‫گفت من از آقایی بنام اصلنی نژاد مقدار زیادی طلبکارم اگر بتوانی که این پول را زنده کنی آنرا بتو میدهم‪.‬‬
‫مرتضی که واقعا یک انسان بی عاطفه شده بود تمامی توان و سرمایه و معنویت من را بغارت برده بود‪ .‬مبالغی که‬
‫او بابت رهن و اجاره آپارتمانها توسط من میخواست دو برابر مبلغی بود که خودش آنها را رهن میداد‪ .‬و واضح‬
‫است که هیچکس از من آنها را رهن و یا اجاره نمیکرد من چند بار هم به دیدار آقای اصلنی نژاد رفتم و ماجری‬
‫و مشگل را برایش توضیح دادم و ظاهرا او هم قول داد که مبلغ را بمن بدهد و از من رسید دریافت کند‪ .‬ولی بعد‬
‫ها بدون سر و صدا مبلغ را به خود مرتضی پرداخته بود‪ .‬و تمامی رفت آمد های من بمنزل این آقا هم بی فایده و‬
‫اتلف وقت من بود‪.‬‬
‫اکنون که بیش تر از دو سال دیگر هم از آخرین مهلت مرتضی گذشته بود بنظر میرسید که وی تصمیمی برای‬
‫پرداخت ندارد‪ .‬و از من برای پیشبرد اهداف خود سو استفاده کرده و دیگر هیچ احساسی برای درگیریهای من‬
‫وناراحتی های حاصله از این شیادی هایش نداشته بود‪ .‬یک روز هم آقای اصلنی نژاد بمن گفت که تو اکنون برای‬
‫مرتضی دیگر یک مهره سوخته ای زیرا او میداند که تو به وی دیگر هیچ گونه اعتمادی نداری و دیگر هیچوقت و‬
‫در هیچ شرایطی به او کمکی نخواهی کرد و تو را به عنوان یک دوست و یک منبع کمک و یا درآمد از دست داده‬
‫است‪ .‬و از این نظر برایش هیچ فرق نمیکند که تو در چه شرایطی هستی و او اکنون برای دام گذاردن برای‬
‫دیگران آماده است و نه بتو که زخمی شدید از او خورده ای و میدانی که چه هیولیی است‪.‬‬

‫‪16‬‬

‫مرتضی یک روز بمن تلفن کرد که به خانه اش بروم من خیال کردم که او میخواهد بدهی هایش را بپردازد و به‬
‫منزل او رفتم ‪ .‬او مثل همیشه در اتاق پذیرایی از من به سردی استقبال کرد و گفت که بایست قباله های خانه هایش‬
‫و باغش را در شهریار به وی پس بدهم ‪ .‬او قبل این مدارک را به همراه پاسپورتهای بچه هایش و نیز مقادیر‬
‫زیادی چک و سفته بمن بعنوان گروه گان داده بود و حال بدون دادن بدهی اش آنها را باز میخواست‪ .‬بوی گفتم که‬
‫شما تمامی زندگی مرا نابود کرده اید و مرا با این تورم سرسام آور بکلی از بین برده اید و اکنون بیشتر از چهار‬
‫سال است که امروز فردا میکنید و مرتب وعده به آینده میدهید‪ .‬حتی گفته اید که زیانهای ناشی از تورم را بمن باز‬
‫پس میدهید‪ .‬حال چطور بدون دادن هیچ یک از بدهی های خود از من گروه گانها را هم پس میخواهید‪.‬‬
‫آن مرد مهربان و آن دوست آنقدر صمیمی و زاهد و با تقوی که میگفت حاضر است که بمیرد و ناراحتی من را‬
‫نبییند‪ .‬و آنکس که همیشه از مذهب مادر من که بهایی بود با آن همه نیکی وخوبی یاد میکرد‪ .‬حال بدون دادن بدهی‬
‫هایش چگونه از من طلب گروه هانهایش را میکند‪ .‬او قبل هم به بهانه ای پاسپورت یکی از دخترانش را گرفته‬
‫بود‪ .‬زیرا من فکر میکردم که او واقعا میخواهد با من همکاری کند‪ .‬حال او را به آلمان فرستاده بود و بجای پس‬
‫دادن پول بمن قسمتی از آنرا خرج فرستادن سیما به آلمان کرده بود‪.‬‬
‫وی اضافه کرد که تو که باندازه کافی چک و سفته داری و میتوانی که به دادگاهها وکلنتریها شکایت کنی و دیگر‬
‫احتیاجی به سندهای خانه و باغ نداری‪ .‬حتی او قبل میخواست که باغ را بنام من کند و من دنبال کارهایش رفته‬
‫بودم ولی بعد جا زده و همکاری نکرده بود‪ .‬و گفته بود برو یک باغ دیگری بخر‪ .‬بهر حال برای او کامل معمولی‬
‫بود که قرض بگیرد و بعد بامبول در آورد و پس ندهد‪.‬‬
‫وی ادامه داد که تو میتوانی وکیل بگیری و از طریق دادگستری پول خود را از من مطالبه کنی‪ .‬گفتم آن روز که‬
‫شما با التماس و گریه تقاضای کمک و مساعدت میکردید و میگفتید که اگر بشما کمک نکنم از بین میروید گفتید که‬
‫اول بایست من به نزد وکیل بروم‪ .‬با نهایت بیشرمی گفت آن روز گذشته است و تاریخی شده و تمام شده است و آن‬
‫شرایط دیگر وجود ندارد‪ .‬بعد گفت اگر قباله ها و سایر اسناد را ندهی من از طریق قانونی از تو به زور دادگاه‬
‫خواهم گرفت و میدانی که من در دادگستری دست دارم و صد ها دوستان آذری و فارس مرا حمایت میکنند و دیدی‬
‫که چطور بهجت آباد را پس گرفتم و آنهمه لش و لوش ها و لتهای عربده کش را بیرون انداختم‪ .‬و باز میدانی که‬
‫مادرت بهایی است و این بتو در این ماجری ضربه خواهد زد‬
‫بدین ترتیب او یک چهره دیگری از خود به نمایش گذاشت و بطور کامل شفاف میگفت که برای ندادن پول همه‬
‫کاری خواهد کرد‪.‬‬
‫برای مدتی کوتاه بوی نگاه کردم و آن دوران را بیاد آوردم که چطور برای همراهی مدت گریه ها و التماس ها‬
‫میکرد و چطور به همه افکار من ظاهرا احترام میگذاشت و چطور از تلش من برای درس دادن به بچه هایش‬
‫تشکرات بیمانند میکرد و حال همان آدم مرا تهدید میکند که با توجه به اوضاع مرا از بین خواهد برد‪.‬‬
‫خنده ای تلخ برویش زدم و گفتم که ایکاش آنروز به شما رحم نمیکردم و اینطور خودم را گرفتار مشگلت‬
‫نمینمودم و اینطور مورد به احترامی شما قرار نمیگرفتم‪ .‬آیا سزای آن همه بردباریها و همکاریها و کمک های من‬
‫این است؟ شما اسم اینکار را چه میگذارید؟ شما که خود آنطور وال و ادیب و فهمیده و انسان دوست نشان میدادید‬
‫و بقول خودتان اینهمه کتاب خوانده بودید و خود را یک ایرانی وطن پرست معرفی میکردید که برای مردم زحمت‬
‫میکشید‪ .‬حال چطور شده که با من اینطور رفتار میکنید‪ .‬من که این همه برای شما سختی و زحمت کشیده ام و‬
‫هیچگاه بی تفاوت و بمن چه گویان برای درد های شما و اشگ های شما نبوده ام‪ .‬این است مزد من‪ .‬که در سرمای‬
‫زمستان و گرمای تابستان برای کمک و آموختن به بچه های شما که میگفتید که فرض کنم که بچه های خود من‬
‫هستند بخود رنج سفر را میدادم و سروقت به اینجا میآمدم و بچه های شما را درس میدادم‪.‬‬

‫‪17‬‬

‫مرتضی که دیگر جوابی نمیداد با خشم جلو آمد و پنجه هایش خودش را بچهره من کشید‪ .‬من هم که از دست این‬
‫نابکار روزگار آنهمه ظلم و جور کشیده بودم کشیده ای بر صورتش زدم و بعد هم با مشت های گره کرده ام بر‬
‫فرقش کوبیدم‪ .‬متاسفانه من تنها بودم و نمیدانستم که اینها همه نقشه است که او میخواسته با من درگیر شود و مرا با‬
‫دادگستری گیر بدهد و از حمایت دوستان مثل خودش برای از بین بردن من استفاده کند‪.‬‬
‫با صدای همهمه ما بچه هایش جلو آمدند و به حمایت از پدر ظالمشان مرا مورد هدف قرار دادند‪ .‬و من هم ناچار‬
‫از من با سر و صورت خون آلود بیرون آمدم‪ .‬از آنجا به خانه پسر برادرش رفتم که او هم در کلسهای من شرکت‬
‫میکرد و او مرا به خانه یک دکتر که قرار بود به دخترش درس بدهم رسانید‪ .‬ولی دکتر که دید وضع من خوب‬
‫نیست با ماشین خود مرا به خانه رسانید بعد از اینکه سر و وضع مرا مرتب کرد و زخمهایم را شست و باند پیچی‬
‫نمود‪.‬‬
‫به اتاق خواب رفتم و روی تخت خواب دراز کشیدم و به اوضاع فکر میکردم که درب خانه به صدا درآمد همسرم‬
‫برای باز کردن در به طرف درب رفت و آنرا باز کرد‪ .‬دو مامور پلیس بودند که برای بردن من به کلنتری آمده‬
‫بودند‪ .‬معلوم شد که پس از رفتن من مرتضی همسایه را جمع کرده و برگه ای پر کرده و به کلنتری محل در‬
‫تهران پارس برده و از من بعنوان حمله کننده شاکی شده است‪.‬‬
‫مرتضی که خوب به پیچ و خم دادگاه ها و کلنتریها و بازپرسیها وارد بود و خبره اینکار با این نیرنگ میخواست‬
‫علوه بر ندادن بدهی مرا هم مرعوب دستگاه خود کند‪ .‬مامورین اغوا شده که شیندم کل کلنتری را به چلوکباب‬
‫مهمان کرده بوده با سماجت از همسر من میخواستند که مرا همراه با آنان به کلنتری ببرند و البته نظرشان زدن‬
‫دست بند بمن بوده است که باحتمال مرتضی نقشه آنرا کشیده بوده بود‪.‬‬
‫بالخره مامورینی که همیشه بمن چه میگفتند اینبار چنان در گرو خدمت و انجام وظیفه بودند که به هیچ قیمتی‬
‫حاضر به رفتن با دست خالی نمیشدند‪ .‬بالخره نمیدانم چه شد که رفتند من هم بی خیال از شرایط اوضاع به‬
‫کلنتری مراجعه نمودم‪ .‬مرتضی که زمینه سازیهای لزم را انجام داده بود و یک مشت مامور دست بفرمان در‬
‫اختیارش بودند به اشاره او مرا روانه بازداشتگاه کردند‪.‬‬
‫دیگر نه بمن اجازه میدادند که با کسی تماس بگیرم و نه تلفنی در اختیار داشتم که به خانواده خود خبر بدهم که‬
‫گرفتارم کرده اند‪ .‬شب به نیمه که رسید و از بس من صدا کرده بودم یک سرباز به زندان آمد و گفت چه میخواهم‪.‬‬
‫مرتضی با این شگرد تصمیم داشت که قدرت خود را به نمایش بگذارد که در افتادن با او بیهوده است‪ .‬و مامورین‬
‫را خوب پخته بود که مرا بازداشت کنند و محل هم بمن نگذارند تا من تمامی شب را آنجا بمانم‪ .‬ولی بالخره مثل‬
‫اینکه پست افسر کشیک تمام شد و افسر دیگری که آمد سربازی را به پایین فرستاد تا ببیند که من چه میخواهم‪ .‬من‬
‫گفتم که میخواهم با خانواده ام صحبت کنم و گفتم که من در دانشگاه درس میدهم و بعد مدتی کلنجار رفتن حاضر‬
‫شدند که بمن اجازه صحبت کردن با تلفن را بدهند‪.‬‬
‫پدر زن من همراه با همسرم به کلنتری آمدند و با سپردن وثیقه شب من بخانه برگشتم و قرار شد صبح به کلنتری‬
‫مراجعه کنم‪ .‬مرتضی که کلنتری را با خود بنوعی موافق کرده بود در کش دادن و وقت بهدر دادن من استادی بی‬
‫نظیری از خود نشان داد بصورتیکه من هر روز مجبور بودم به کلنتری بروم ولی او اغلب نمیامد و من در‬
‫کلنتری علف میشدم‪.‬‬
‫مرتضی چند روز بعد به یک کلنتری دیگر رفته بود که درست در طرف دیگر شهر تهران بود و این بار شکایت‬
‫کرده بود که من با گرفتن قباله ها و پاسپورتهای بچه هایش از وی کلهبرداری کرده ام‪ .‬این بار هم یک گروه‬

‫‪18‬‬
‫سرباز وظیفه و افسر شهربانی را برعلیه من بسیج کرده بود‪ .‬و آنها هر روز بخانه من میامدند که مرا ببرند‪ .‬وقتی‬
‫من را به کلنتری دیگر بردند با ز وی حاضر نشد و من مجبور بودم که تمامی روز در کلنتری بمانم‪.‬‬
‫روز بعد به یک کلنتری دیگر رفت و این بار هم دوباره مامورین به سراغ من آمدند و من با آنها رفتم و آنها هم‬
‫بدستهای من دست بند گذاردند‪ .‬بعد از ساعتها انتظار یک باز پرس چاق و عینکی بنام صفریان شروع به بازجویی‬
‫از من کرد و با مهارت در جستجوی مطلبی بود که آنرا بهانه کند‪ .‬وی تمامی مطالب مرا نادیده انگاشت و به جرم‬
‫فحاشی و کلهبرداری مرا روانه زندان کرد‪.‬‬
‫مرتضی سرمست از به زندان کشانیدن من با خنده های طنز آلوده میگفت دیدی که چه کردم‪ .‬واقعا هم که کاری‬
‫عجیب بنظر میرسید او که از مهره های رژیم بود چگونه این همه طرفدار در رژیم جدید داشت‪ .‬باورم نمیشد‬
‫گویی که هیچ چیز تغییر نکرده است‪ .‬و او همان نفوذی را که در رژیم گذشته داشت گویا هنوز هم داشت‪ .‬باز این‬
‫بار هم پدر همسرم آمد و با دادن وثیقه مرا از زندان آزاد کرد تا اینکه دادگاه تشکیل گردد و به جرمهای من‬
‫رسیدگی کند‪ .‬دیگر مدت چندین سال اینکار من شده بود که هرروز بیک کلنتری و به یک بازپرسی احضار شوم‬
‫و جوابگوی تهمت های مرتضی باشم‪ .‬به شکایات من اصل رسیدگی نمیشد و مرتضی آنها را سیار کرده بود‬
‫بطوریکه در دسترس نباشد او با مراجعه به کلنتریهای مختلفه و بازپرسی های متفاوت هر روز مرا درگیر یک‬
‫کلنتری ویک بازپرسی کرده بود که باصطلح خودش مرا وا دار به تسلیم کند‪.‬‬
‫یک لشگر باز پرس و قاضی را بخدمت گرفته بود تا با کمک نیروی انتظامی مرا هر روز به یک طرف شهر‬
‫بخواهند‪ .‬شاید باور نکنید که از حدود شهر ری و تا شمیران برای من پرونده گشوده بود و بایست من هر روز به‬
‫این پرونده های واهی سر میزدم و بازپرسی پس میدادم و مثل یک باغبان که به گلهایش آب باید بدهد من هم مدت‬
‫هفت سال بایست به این گلها و پرونده ها آب میدادم ولی همانطوریکه گفتم شکایات من ضمیمه پرونده های او میشد‬
‫و هر روز یک بازپرس از یک گوشه شهر آنها را میخواست تا رسیدگی کند و بدین ترتیب با نقشه شوم وی و با‬
‫همکاریهای بی شایبه مامورین و قضات و بازپرسهای محترم همه آنان یک تیم علیه من شده بودم و این من بودم‬
‫که با فشار روز افزون تورم سرمایه از میان میرفت‪.‬‬
‫من که فکر میکردم که با نشان دادن اینکه من طلبکار هستم و از وی چک و سفته و برات و رسید و حتی گروه‬
‫گانهایی هم دارم و او بمن نوشته داده است که بیست روزه پول را پس میدهد و حال پس از هفت سال هنوز پولها‬
‫را پس نداده است و هر آدم معمولی و حتی یک قاضی ویا بازپرس کور هم میفهمد که من غارت شده ام ولی در‬
‫عمل اینطور نشد‪ .‬من که مدارکم را نشان میدادم میگفتند که بمن چه و بما ربطی ندارد چرا من بایست فسفر مغزم‬
‫را برای نوشته و مدارک شما هدر دهم‪ .‬ولی همین آقای بازپرس بنام قاسم خانیان با موشکافی مدارک مرتضی را‬
‫میخواند‪ .‬واقعا که حتی دل من بحال دادگستری سوخت که این همه قاضی و بازپرس و یک لشگر مامور همه با‬
‫اشاره یک شیاد هفت خط حرکت میکنند‪ .‬آیا آنها هم براستی همان طوریکه من در دام مرتضی افتاده بودم در دام‬
‫این شیاد حرفه ای گرفتار شده بودند و یا اینکه دست بریز وی آنان را به آن راه کشانیده بود‪ .‬واقعا هم چگونه یک‬
‫بازپرس گرسنه میتواند از حق دفاع کند؟‬
‫بالخره گروهی از این بازپرسها عوض شدند و یا وفات کردند و پس از هفت سال به شکایات من رسیدگی شد‪.‬‬
‫ولی در همین ایام مرتضی با ارسال نامه بهر کجا که میتوانست و با عنوان اینکه من جاسوس سفارت آلمان و‬
‫صیهونیست هستم و به دانشگاه نفوذ کرده ام تا فرزندان معصوم مسلمانان را از راه بدر کنم و حتی بوی بدهکار م‬
‫و بدهی خود را به او نمیپردازم باعث شد که من از دانشگاه اخراج شوم‪.‬‬
‫مرتضی که دید اوضاع کامل به نفع اوست اصل ادعای طلبکاری کرد که من به او بدهکارم ولی او بمن چک و‬
‫نوشته داده است که او بمن بدهکار است‪ .‬سیستم قضایی بالخره به نفع من رای داد ولی چه فایده که تورم همه‬
‫سرمایه مرا از بین برده بود‪ .‬زیرا که در اسلم ربا و سود حرام است و لی پس ندادن قرض به موقع آنهم با این‬

‫‪19‬‬
‫تورم اشکالی ندارد‪ .‬این هم یکنوع عدل و داد است که کسی را از هستی ساقط کنند و کس دیگری از غارت خود‬
‫فربه گردد‪.‬‬
‫با از دست دادن هفت سال از بهترین سالهای عمرم در دادگاهها و کلنتریها و بازپرسی ها و سپس با از دست دادن‬
‫شغل و سرمایه ام مجبور شدم که به مسافر کشی بپردازم‪ .‬یک روز معلم زبان آلمانی من میگفت که در اسراییل‬
‫استادان دانشگاه راننده تاکسی هم میشوند و بعنوان شوفر هم کار میکنند‪ .‬حال من هم که از دانشگاه اخراج شده‬
‫بودم از همتایان اسراییلی خود عقب نبودم من هم مسافر کشی میکردم‪.‬‬
‫در هنگامیکه در گیر با مرتضی بودم و او هر روز مرا سیاه کرده بود روزی به خانه دوستم جلل رفتم که از وی‬
‫کمک بگیرم‪ .‬زیرا مرتضی علوه بر غارت اموال من اکنون بمن تهمت هایی سنگین هم زده بود‪ .‬که بایست‬
‫جوابگوی آنان نیز باشم‪ .‬من به روزنامه ها و مقامات هم مراجعه میکردم که از آنان برای این بی عدالتی کمک‬
‫بگیرم‪.‬‬
‫جلل پس از گوش کردن به داستانم گفت میدانم که چه میگویی و دیدم که اشگ از چشمانش سرازیر شده است‪.‬‬
‫اول فکر کردم که وی برای ناملیماتی که بر من گذشته است اینطور احساساتی شده است‪ .‬ولی او گفت امیر گوش‬
‫کن تا من هم داستانم را برایت بگویم‪ .‬متاسفانه دو نوع انسان وجود دارند بی تفاوت ها و ظالم ها‪ .‬تو به دوستی که‬
‫آنقدر بتو مهربان بود اعتماد کردی و باین روز افتادی‪.‬‬
‫من این داستان را به دانشجویان خود در ایران هدیه میدهم که در دوران بسیار سختی که با مرتضی در گیری‬
‫داشتم به من کمک های معنوی زیادی کردند‪.‬‬
‫جلل گفت که سرنوشت ما نظیر هم است و شاید ده ها نفر دیگر هم پیدا شوند که سرنوشتی بشکل ما داشته باشند‪.‬‬
‫من هم شغل معلمی را انتخاب کردم نمیدانم چرا ولی به این شغل روی آوردم ‪ .‬هنگامیکه شانزده ساله بودم پدرم‬
‫بعد از مدتها بیماری و مبارزه با بیماری سرطان دیگر کامل زمین گیر شده بود و حتی نمیوانست از خانه خارج‬
‫شود‪ .‬پدر من در یک زمان دو همسر داشت یکی مادر من که بهایی بود مثل مادر تو و دیگری مسلمان و از‬
‫خانواده بسیار معروف‪ .‬پدرم نزدیک به یک سال بود که زمین گیر شده بود و دیگر بخانه ما نمیامد و من برای‬
‫دیدنش به خانه همسر اولش میرفتم‪.‬‬
‫همسر اول پدرم با من خیلی مهربان و دوست بود‪ .‬و نیز اکثر برادران من با من خیلی خوب بودند‪ .‬زیرا هم عمل‬
‫من تقصیری در ازدواج دوم پدرم نداشتم و نا خواسته پسر یک پدری شده بودم که دو زن داشت‪ .‬خواهرم که زنی‬
‫بسیار مهربان نسبت بمن بود و در هنگامیکه من هشت ساله بودم او که شاید بیست ساله بود و دختر خانه بمن نماز‬
‫به عربی یاد داده بود‪ .‬و من تنها کسی در مدرسه بودم که با وجود داشتن مادر بهایی میتوانستم بدرستی نماز را به‬
‫عربی بخوانم‪ .‬حتی بچه شیخ مدرسه مان که همکلس من بود نمیتوانست نماز را از بر مثل من بخواند من علوه‬
‫بر نماز با کمک خواهرم که زنی بسیار متدین و مذهبی بود انواع اقسام سلمها و اذان را هم یاد گرفته بودم‪.‬‬
‫یک روز هم خانم معلم ما به بچه ها گفت خوب است که شما خجالت بکشید که جلل اینهمه معلومات مذهبی دارد و‬
‫براحتی نماز و دعای های دیگر را میخواند و شما حتی نمیتوانید یک سوره از قرآن را بخوانید‪ .‬متاسفانه بعضی‬
‫وقت ها شرایط و اوضاع طوری میشد که پدر و مادرم با هم جر و بحث های طولنی و پر از ناراحتی و عصبی‬
‫داشتند‪ .‬پدرم اصرار داشت که مادرم به اسلم برگردد و مادرم قبول نمیکرد و این باعث مشاجرات سخت بین آنان‬
‫میشد‪ .‬و بصورتیکه پدرم با حالت قهر از خانه میرفت و مادرم را با حالت بهت و عصبیت در خانه رها میکرد‪.‬‬
‫بعضی وقتها مادرم آنقدر ناراحت بود که براحتی میتوانستم که درد و رنج را در چهره اش ببینم‪.‬‬

‫‪20‬‬
‫نمیدانم ایندو که آنقدر به مذهب دیگری متعقد بودند چرا اصل با هم ازدواج کرده بودند و اینهمه ناراحتی برای‬
‫خودشان خریده بودند‪ .‬یک روز به مادرم گفتم شما که اینقدر سر مذهب با هم درگیری دارید چرا شما مسلمان‬
‫نمیشوید که ماجری خاتمه پیدا کند‪ .‬مادرم در حالیکه اشگ در چشمانش حلقه زده بود گفت نمیشود زیرا باب از‬
‫جانب خدا آمده است و من نمیتوانم این را کتمان کنم‪ .‬این یک حقیقت است و او آمده است تا بشر را هدایت کند و‬
‫چگونه من میتوانم او را کنار بگذارم‪ .‬گفتم اگر اینطور است چرا این را به پدرم نمیگویید که او بهایی شود‪ .‬اگر‬
‫راست است پس چرا او باور ندارد‪ .‬باری این موضوع در فکر من بود که چرا این دو با هم اینقدر مشگل دارند و‬
‫میخواستم بدانم که فرق بین این دو دین چیست که باعث این همه مرافعه است‪.‬‬
‫من هم مثل سایر همکلسهایی های بهایی و نیمه بهایی مرتب مورد ظلم و جور بچه های مسلمان بودم و روزهای‬
‫تاسوعا و عاشورا و سایر اعیاد مذهبی مسلمانان خدا پرست بخانه ما حمله ور میشدند و با سنگ و چوب به درب و‬
‫پنجره های ما میکوبیدند و فریاد ال اکبر و بهایی نجس شان زمین و زمان را به لرزه در میاورد‪ .‬و این بچه ها و‬
‫مسلمانان با پاشیدن رنگ به خانه ما منظره خانه ما را بصورت هیول در میاوردند و کار خدایی ومذهبی خود را‬
‫برای رفتن به بهشت جاویدان و فرار از جنهم انجام میدادند‪ .‬زیرا بعقیده آنان ظلم به بهایی ها و سایر کافران‬
‫دربهای بهشت و همدمی حوریان بهشتی را آسان میکرد‪ .‬من که تحت تاثیر پدرم علقه عجیبی به اسلم پیدا کرده‬
‫بودم نیز سعی میکردم با خواندن نماز هایم بدون قضا شدن به بهشت بروم‪ .‬حتی پدرم یک عکس زیبای حضرت‬
‫امیر را بمن داده بود که حتی من آن عکس را باخودم به رختخواب میبردم و این عکس که باندازه سه کف دست‬
‫بود همیشه با من بود‪ .‬تصویری بود سیاه و سفید که زیر آن نوشته شده بود حضرت امیر مومنان علی بن ابی طالب‬
‫علیه السلم‪ .‬شاید شما باور نکیند که این عکس حزو زندگی من شده بود‪ .‬حتی هنگامیکه نماز میخواندم این عکس‬
‫را جلوی خود قرار میدادم‪.‬‬
‫پدرم بمن سفارش کرده بود که وقتی نماز میخوانم نبایست به هیچ چیز دیگری توجه داشته باشم و بهیچ نحوی نباید‬
‫نمازم را بشکنم حتی اگر احساس خطر میکنم زیرا من دارم با خدا مکالمه میکنم و اوخودش مواظب من است‪.‬‬
‫مادر م هم که یک بهایی بود با اینکار ها مخالفتی نمیکرد‪ .‬زیرا بهاییان بر عکس تبلیغات به اسلم معتقد هستند و‬
‫از آن دفاع هم میکنند‪ .‬بهر حال ما در ایام عزاداری و عاشورا تاسوعا همیشه در ناراحتی بسر میبردیم زیرا‬
‫مسلمانان برای رضای خدا و رفتن به بهشت همواره خانه ما را در این ایام سنگ سار میکردند‪ .‬و دربها و پنجره‬
‫ها را میشکستند‪ .‬بعضی وقت با از پاشنه در آورده درب حیاط به داخل منزل نیز خ هجوم میآوردند و با بردن‬
‫وسایل خانه دین خود را به دین کامل میکردند و حوریان بهشتی را خوشحال میکردند‪.‬‬
‫پدرم وقتی از امام حسین صحبت میکرد اشگ از دیدگانش روان میشد و خواهرم هم همراه با او گریه میکرد‪.‬‬
‫آنوقت پدرم از خواهرم میخواست که اشگ خود را به روی گونه هایش که آثاری از سرطان پوست داشت بمالد که‬
‫متعقد بود که این اشگ ها که برای خاطر امام حسین جاری شده است شفا بخش است و خاصیت دارویی دارد‪ .‬بدین‬
‫ترتیب تربیت مسلمانی او مرا هم چیزی نظیر خودش در آورده بود‪ .‬هنگامیکه یک معلم کمونیست و یا توده ای ما‬
‫بنام وقار در سر کلس مدام به اسلم بد میگفت و همه بدیها و زشتیها را به اسلم مچسبانید و تمام بچه های مسلمان‬
‫را بر ضد اسلم تحریک میکرد من همچنان در فکر بودم که جوابی دندان شکن به او بدهم‪ .‬زیرا تحت تاثیر‬
‫سخنان پدرم مسلمانان را تافته جدا بافته میدانستم‪ .‬آقای وقار بچه ها را طوری تحریک کرد که وقتی او میگوید‬
‫کثیف ترین بد ترین ابله ترین مردمان کیانند همه بچه ها با کور بگویند مسلمانان‪ .‬این معلم توده ای فکر میکرد که‬
‫لبد کمونیست ها بهترین هستند‪.‬‬
‫او شروع کردن به صفات بد شمردن و طوری کار را قبل تنظیم کرده بود که بچه های کلس دوم دبستان بگویند‬
‫مسلمانان‪ .‬در حالیکه همه این بچه غیر از من و یک بچه یهودی و دو سه بچه مسیحی بقیه همه دارای پدر و مادر‬
‫مسلمان بودند‪ .‬ولی هیچ اطلعی از اسلم نداشتند و تنها بعضی از آنان بر ضد بهایی ها شست و شوی مغزی داده‬
‫شده بودند‪ .‬بهر حال آقای وقار گفت که این مسلمانان کثیف دزد دروغگو فاسد و خاین هستند و بعد اضافه کرد بچه‬
‫ها بنظر شما کی دزد کثیف خاین فاسد دروغگو میباشد و بچه ها که قبل تعلیمات لزم را گرفته بودند همگی با هم‬

‫‪21‬‬
‫فریاد کردند مسلمانها‪ .‬تنها من بودم که در ردیف جلو نشسته بودم و با صدایی رسا داد زدم توده ای ها‪ .‬آقای وقار‬
‫هم در همانجا یک کشیده آبدار به گونه من زد ‪.‬‬
‫من که فکر میکردم دارم از مذهب پدرم دفاع میکنم با دردی جانفرسا روبرو شدم و گریه سر دادم ولی هیچ یک از‬
‫بچه ها با من همدردی نکرد‪ .‬و آقای وقار هم مرا از کلس اخراج کرد‪ .‬البته من این مطلب را هم به پدرم گفتم و او‬
‫مثل اینکه با خنده ای به من جواب داده بود‪ .‬بهر حال اکنون ایام سوگواری بود از سرور شهیدان و مردم به سر و‬
‫کله خود میزدند‪ .‬من از پدرم پرسیدم که چرا مردم گریه میکنند و به سر و سینه شان میزنند‪ .‬او گفت برای اینکه‬
‫حضرت امام حسین را در چنین روزی در کربل شهید کرده اند‪ .‬گفتم که چه کسی این کار را کرده است آیا‬
‫یهودیان اینکار را کرده اند گفت نه گفتم مسیحیان گفت نه گفتم بهاییان گفت نه من هیچ باورم نمیشد که بپرسم‬
‫مسلمانان زیرا آنان را خوب تصور میکردم و با آقای وقار هم سر همین موضوع بر خورد کرده بودم‪.‬‬
‫من ادامه دادم که مسلمانان که نمیتوانند خانواده پیامبر خود را شهید کنند و پدرم که نزدیک مادر م نشسته بود با‬
‫نوعی خجالت و شرمسار ی گفت که متاسفانه مسلمانان خانواده پیامبر خود را شهید کرده اند‪ .‬من با ناباوری‬
‫پرسیدم آیا اینکار ممکن است وی گفت که بله ممکن است و نیز انجام شده است‪ .‬من با ناراحتی گفتم پدر جون من‬
‫نمیخواهم مسلمان بشوم و جز گروهی باشم که امام خود را شهید کرده است‪ .‬من ارمنی میشوم‪ .‬پدرم گفت که‬
‫میتوانی مسلمانی خوب بشوی و به مردم خدمت کنی‪ .‬من هم تصمیم گرفتم که همیشه سروقت نماز بخوانم و پدرم‬
‫را که از بیماری سرطان پوست رنج میبرد سر نماز دعا کنم زیرا او گفته بود که دعای بچه ها زود اجابت میشود‪.‬‬
‫روز بعد که گویا شب ایام غریبان بود باز مسلمانان پاک نهاد برای ثواب به خانه و کاشانه ما سنگ پرتاب میکردند‬
‫و بالخره چند تن از جوانان پر زور سر رسیدند و درب خانه را از پاشنه کندند‪ .‬مادرم در آشپزخانه طرف دیگر‬
‫حیاط مشغول پخت و پز بود و من هم در اتاق نزدیک به درب حیاط نماز میخواندم‪ .‬درب حیاط به یک راهرو باز‬
‫میشد که در دو طرف این راهرودو اتاق تو در تو در هر طرف بود‪ .‬قبل هم بچه ها شیشه یکی از اتاقها را شکسته‬
‫بودند وسنگ به داخل اتاق آمده بود و یک کاسه را هم که روی میز بود در اثر اصابت با آن شکانیده بود‪ .‬من‬
‫همچنان سرگرم نماز و راز و نیاز بودم و از خدا سلمت پدر و دایی هم را آرزو میکردم که اصل متوجه آمدن‬
‫بچه های نیمه ولگرد و جوانان همراه آنان به داخل خانه نشدم ‪ .‬من همچنان کنار سجاده ایستاده بودم و نماز‬
‫میخواندم که آنها به اتاق وارد شدند و وقتی دیدند من دارم نماز میخوانم با تعجب در گوشه های اتاق پراکنده شدند و‬
‫بکار من خیره گردیدند‪.‬‬
‫برای آنان نماز خواندن یک بچه هشت ساله آنهم با آنهمه سر و صدا جالب بود و اینکه من بدون هیچ واهمه ای‬
‫بکار نماز و دعای خود همچنان مشغول بودم‪ .‬بدین ترتیب آنان دور من نشستند‪ .‬یکی از آنان گفت این جلل است و‬
‫پدرش یک مسلمان است و صورتی روحانی دارد‪ .‬یکی دیگر از بچه ها گفت که همان است که از آقای وقار سیلی‬
‫خورده است چونکه از مسلمانان دفاع کرده بود‪ .‬آنان با هم با حالتی نیمه شک و نیمه تعجب به من نگاه میکردند‪ .‬و‬
‫با نهایت دقت بمن گوش فرا داده بودند‪ .‬درست است که ما همه تشنه عشق و محبت هستیم و این نابکاران روزگار‬
‫هستند که تخم بدی و نفرت را در قلوب ما میکارند تا ثمره کینه و نفرت را درو کنند‪ .‬بعد از اینکه نماز تمام شد من‬
‫نشسته شروع به دعا خواندن کردم که ای خدا پدر ومادر ان مارا بیامرز و به مسلمین آبرو و حیثیت عطا فرما و‬
‫آثار خشم و کین را از دلهای صاف آنان بزدای‪ .‬به آنان عزت و سعادت عطا فرما مریض هایشان را شفا ده و‬
‫مستمندانشان را روزی بده‪ .‬نگذار که آنان ذلیل و بی خانمان گردند‪ .‬اکنون من هم از خود میپرسم که چطور من از‬
‫آمدن آن همه بچه تحریک شده و خشمگین به اتاقم وحشت زده و مضطرب نشدم‪.‬‬
‫شاید هم فکر کردم من که توانایی برخورد با این همه بچه ها را ندارم بهتر است که بقول مادرم به آنان محل‬
‫نگذارم و بکار خودم مشغول باشم‪ .‬بچه ها که اکثرشان برای بردن وغارت در را شکسته و به خانه ما آمده بودند‬
‫حال با کنجکاوی به کار من و نماز خواندن من مینگریستند‪ .‬بعد از خاتمه نماز و دعا دیدم که چشمان همه آنان پر‬
‫از اشگ است و باور نمیکنید که چطور آنان منقلب شده بودند و با شرمساری بمن نگاه میکردند‪ .‬و بالخره یکی از‬

‫‪22‬‬
‫آنان گفت که بما گقته بودند که شما بهاییان بچه های مسلمان را میدزدید و آنان را میکشید و بعد روغن آنان را‬
‫میگیرید و میفروشید ولی من اکنون میبینم که تو داری برای ما مسلمانان دعا خیر میکنی پس به ما دروغ گفته و‬
‫حقه زده بودند‪ .‬دیگری گفت که این همان جلل است که از دست آقای وقار سیلی خورد چون نخواست که بگوید‬
‫که مسلمانان بد و کثیف هستند‪ .‬همه آنان پس از عذر خواهی با چشمانی پراز اشگ خانه ما را ترک کردند و حتی‬
‫دو تن آنان رفته و وسایل نجاری آورده درب حیاط را هم تعمیر کردند‪.‬‬
‫نظر من داستانسرایی نیست بلکه میخواهم بگویم که چطور تحریک و تبلیغ میتواند باعث هرج و مرج گردد و‬
‫خون بیگناهانی بی دلیل ریخته شود‪ .‬اکنون که رسانه های ارتباط جمعی در دست حکامان است و آنان با داشتن‬
‫ثروتهای بی اندازه و در اختیار داشتن وسایل مخابراتی و روزنامه و ارتباط جمعی براحتی میتوانند میلیونها انسان‬
‫را شستشوی مغزی دهند و برای انجام دادن ماموریت های خود بسیج نمایند و براحتی از مویی کوهی بسازند و‬
‫جوانان ساده دل را مانند امواج شورشی بطرف دلخواه خود سوق دهند‪.‬‬
‫من هم مثل هزاران کودک دیگر محتاج محبت و دوست بودم و این تفرقه ها باعث میشد که نتوانم با بچه های‬
‫همسن خود دوست بشوم‪ .‬به عبارت دیگر من برای مسلمانان بهایی بودم و برای بهایی ها نوعی مسلمان که مرا‬
‫بطور کامل تحویل نمیگرفتند‪ .‬البته این موضوع کلیت نداشت ولی همانطوریکه میدانید هزار دوست کم است و یک‬
‫دشمن بسیار‪ .‬همان چند نفری که مرا بعنوان بهایی آزار میدادند و بطرفم سنگ پرتاب میکردند و یا همان چند‬
‫بهایی که مرا مسخره میکردند و بچه هایشان با من بی مهر بودند برای ناراحت کردن من کافی بود‪.‬‬
‫حال من که شانزده ساله بودم بدیدن پدری میرفتم که دی سن مسنی و نه پیری زمین گیر شده بود و دیگر‬
‫نمیتوانست بخانه ما بیاید‪ .‬مادرم هم مرا تشویق میکرد که به دیدار پدر بیمارم بروم و من میباید از شمیران به ناحیه‬
‫خیابان شاهپور میرفتم و این راه با اتوبوسهای آن زمان خیلی وقت گیر بود‪ .‬از شمال شهر تا حدود میدان راه آهن‬
‫تهران‪ .‬برادر دیگر من که با من همسن بود همیشه مرا تا لله زار همراهی میکرد که تنها نباشم و در آنجا هم وی‬
‫برای من خودش بستنی کیم میخرید و با میخوردیم‪ .‬بعد من سوار ماشین شمیران میشدم و بخانه بر میگشتم‪ .‬هر‬
‫دوی ما شانزده ساله بودیم او پسر آخر مادرش و من تنها پسر زنده مادرم بودم‪ .‬برادران دیگر من شاید بعلت اینکه‬
‫مادرم کار تمام وقت داشت همگی مرده بودند‪ .‬آنان در اثر سرماخوردگی از بین رفته بودند‪ .‬اکنون شاید برای ما‬
‫خنده آور است که کسی در اثر سرما خوردگی و یا زکام بمیرد‪ .‬ولی در گذشته بخصوص اگر کسی کار تمام وقت‬
‫داشت و صبح به مدرسه میرفت و شامگاه باز میگشت و بچه هم در اختیار کلفت بیسواد و یا پدر بزرگ نود ساله‬
‫بود واضح است که امکان از بین رفتن کودک زیاد است‪ .‬مادرانی که کار نمی کردند مسلم است که بیست و چهار‬
‫ساعت مواظب رفتار بچه های خودشان بودند و بچه تا مریض میشد او را به دکتر و دوا میرساندند‪.‬‬
‫ولی کلفت های بیسواد و یا پدر بزرگهای علیل به ناله و فریاد های کودکان بینوا توجهی آن چنان نمیکردند و‬
‫هنگامیکه مادر خسته و گرسنه بخانه میرسید شاید دیگر برای توجه به کودک دیگر دیر شده بود‪ .‬ولی مردن از‬
‫سینه پهلو و زکام و سرما خوردگی همه برادران و خواهران من را به دنیای دیگری کشانیده بود‪ .‬این بود که من‬
‫بسیار مورد توجه مادرم بودم و او هر روز مرا با خودش بمدرسه میبرد تا مواظب من باشد و مثل دیگر بچه هایش‬
‫از بین نروم‪.‬جمال الدین و رکن الدین و سالر الدین و قوام الدین جهار برادر من بودند که همه مرده بودند‪.‬‬
‫بهر حال با این اوضاع حال هم مریضی پدر هم به مشگلت اضافه شده بود‪ .‬اکنون برادر شانزده ساله دیگر من که‬
‫مرتب شاهد رنجور شدن پدرش میبود نیز بسیار حساس شده بود‪ .‬همسر پدرم با من خیلی خوب رفتار میکرد و هر‬
‫روز که درب خانه را برروز این مسافر خسته باز میکرد با خنده و خوشرویی همراه بود و بعد هم مرا در آغوش‬
‫میگرفت و خوش آمد میگفت‪ .‬و میگفت که اینجا خانه خودت هست هر وقت خواستی بیا‪ .‬و اضافه میکرد که من‬
‫تورا از سایر بچه هایم بیشتر دوست دارم‪ .‬بعد هم برادر من با من کمی گفتگو میکرد و کبوترهای زیبایش را‬
‫میاورد و با هم خوش بودیم‪.‬‬

‫‪23‬‬
‫پدرمان هم که دیگر زمین گیر شده بود و توانایی نداشت که حتی مدتی بنشیند‪ .‬وی روز به روز ضعیف تر و لغر‬
‫تر میشد‪ .‬سرطان مثل خوره داشت او را میخورد‪ .‬با وجود اینکه من به هیچ کلس درس اخلق که مخصوص بچه‬
‫های بهایی است نرفته بودم و هیچ معلومات بهایی نداشتم باز هم برادران دیگر من بمن بچشم کم و بیش یک بهایی‬
‫نگاه میکردند‪ .‬ولی از آنجا که من تمامی برادران خود را از طرف مادر از دست داده بودم داشتن یک برادر ولو‬
‫اینکه از مادر با من یکی نباشد خود نعمتی عظیم بود‪ .‬شاید برادر همسن من متوجه این موضوع نمیشد که من واقعا‬
‫از صمیم قلب برادران خود را دوست داشتم‪ .‬زیرا من برادر دیگری نداشتم که بتوانم به او ابراز محبت کنم‪ .‬و‬
‫دوستی و محبت من به آنان سیاست نبود‪ .‬نمیدانم شاید آنان متوجه این موضوع شده بودند که آنها شش برادر بودند‬
‫و من تنها و این مسلم است که من به آنان صمیمتی زیاد احساس میکردم‪ .‬شاید برای همین محبت زیاد و ابراز آن‬
‫از جانب من بود که آنها هم مرا بعنوان یکی از خودشان پذیرفته بودند و من حتی یکبار گفتم از اینکه مادر من با‬
‫پدرمان ازدواج کرده و به زندگی شما لطمه زده است من بی نهایت متاسفم و واقعا هم متاسف بودم زیرا اگر من‬
‫بودم هیچوقت نمیگذاشیم که مادر زن کسی بشود که زن و هفت تا بچه دارد‪.‬‬
‫با وجود این من بار های از مادرم گله کرده بودم که چرا زن یک شخص زن دار شده که باوی حتی مشگل مذهبی‬
‫هم داشته است‪ .‬مادرم هم در جواب میگفت که او اینقدر آمد و اینقدر گفت که ما را در رودرواسی قرار داد و این‬
‫قسمت من بود‪ .‬و چون طلق هم بد بوده است از این جهت با وی مادرم نظیر یک دوست رفتار کرده بود و چون‬
‫پدرم به مادرم خرجی نمیداده است او هم مجبور شده بود که تمام وقت کار کند‪ .‬بعبارت دیگر شانس مادر من بد‬
‫بوده است‪.‬‬
‫حال پدرم در بستر مرگ بود وهر روز امکان این داشت که این دنیای پر درد سر را رها کند‪ .‬آخرین روزی که‬
‫وی در قید حیات بود من در کنارش بودم با آهستگی بمن گفت جلل یک کم نزدیک تر بیا و من میخواهم با تو‬
‫صحبت کنم‪ .‬بشوخی گفتم که آقا جون من نماز خواندم‪ .‬زیرا این تکه کلم او بود و اولین سوال او از من این بود که‬
‫نمازت را خواندی و یا به کمرت زدی‪ .‬گفت میدانم بیا میخواهم در باره فروغ هم با تو صحبت کنم‪ .‬دستهای او‬
‫دیگر هیچ عضله ای نداشت تنها پوست و استخوان بود که براحتی رگهای آن هم دیده میشد‪ .‬وی گفت من امروز یا‬
‫فردا خواهم مرد و تورا با مادرت و خواهرت در این دنیا تنها میگذارم بایست بمن قول بدهی که از خواهرت مثل‬
‫دختر خودت مواظبت کنی‪ .‬در حالیکه صدایش میلرزید گفت بایست بمن قول بدهی که اینکار را خواهی کرد‪.‬‬
‫هنگامیکه به دست های او نگاه میکردم یاد آن بازوان قوی افتادم که در زمستانها یخ های حوض را میشکست و در‬
‫آب حوض صفر درجه مثل غسل میکرد‪ .‬حال همان دست ها دو استخوان بودند که به زحمت تکان میخوردند‪ .‬پدرم‬
‫با نگاه بی فروغش چشم در چشم من دوخت و گفت میدانم که بقولت عمل خواهی کرد‪ ..‬حال من میتوانم با خیال راحت‬
‫از این جهان بروم‪.‬‬

‫‪24‬‬

‫اهورا و اهریمن‬
‫برای فرزندان ایران که از تدریس به آنان محروم شده ام‪.‬‬

‫من از میان یک راه سنگلخ و یک جاده خاکی در شبی تاریک و راهی پر پیچ و خم میایم‪ .‬و اکنون بر آن شدم که‬
‫قسمتی از سرگذشت خود و دوستانم را بنویسم شاید که برای دیگران درسی و کمکی باشد‪.‬‬
‫خوبی انسان این است که میتواند بنویسد و دیگران را در دید و تجربه های خود شریک سازد وشاید از این رو‬
‫بتواند دیگران را زود تر به جاده هموار برساند‪.‬‬
‫من هنگامیکه در دبیرستان یک دانش آموز بودم و در کلس هشتم درس میخواندم کم کم متوجه مشگلت اطرافیانم‬
‫میشدم‪ .‬این بود که همان سال تصمیم گرفتم که به نوشتن بپردازم‪ .‬یک روز که ناخوشی بسر وقت من آمده بود و دو‬
‫سه روز بود که در رختخواب بودم و دیگر داشت حوصله ام سر میرفت‪ .‬هر روز از پنجره مشرف به باغ همسایه‬
‫به بیرون نگاه میکردم‪.‬‬
‫یک روز از همان دور دست ها لکه سفیدی دیدم که بسوی پنجره اتاق من نزدیک و نزدیک تر میشد‪ .‬تا بالخره‬
‫این لکه سفید تبدیل به کبوتری زیبا شد که در روی چهار چوب پنجره نشست و مستقیم به من نگاه میکرد‪ .‬گویا‬
‫انسانی دیگر بود‪.‬‬
‫شاید شما باور نکنید که این کبوتر مثل این بود که سالها دست آموز من بود و مرا بخوبی میشاخت من که در بستر‬
‫بیماری بودم و سه روز بود که از خانه بیرون نرفته بودم و تنها در آن اتاق دراز کشیده بودم و داشتم از بی‬
‫حوصلگی دیوانه میشدم دیدن یک میهمان و سر زدن وی برایم مثل موهبت عظیمی بود ‪.‬‬
‫کبوتر همچنان بمن نگاه میکرد و مثل این بود که به دیدار من آمده است و خیال پر کشیدن و رفتن هم را ندارد‪.‬‬
‫نمیدانم که او چگونه و چرا به اتاق من آمده بود و از کجا پرواز کرده بود‪ .‬آنچه میدانم این بود که او به دیدار و‬
‫ملقات من بیمار آمده است‪.‬‬
‫از تخت خواب پایین آمدم و بسوی وی رفتم فکر میکردم که اکنون پرواز خواهد کرد نه او پرواز نکرد و همچنان‬
‫در جایی که نشسته بود باقی ماند‪ .‬من تعجب کرده بودم ‪ .‬دستم را دراز کردم تا او را بگیرم حتی تکانی نخورد و‬
‫من او را گرفتم‪.‬‬
‫کبوتر زیبا بمن نگاه میکرد و مثل این بود که یک دوست چندین ساله من است‪ .‬برای من هنوز هم این معما حل‬
‫نشده است که او چرا به اتاق من آمده بود و از کجا آمده بود‪ .‬در تاقچه اتاقم جایی برایش درست کردم و او را آنجا‬

‫‪25‬‬
‫گذاشتم‪ .‬و یک روزنامه هم زیر پاهایش نهادم به هیچ مقاومتی همانجا نزدیک تخت من باقی ماند و مرا نگاه‬
‫میکرد‪.‬‬
‫من قبل هم کبوترانی داشته بودم و از وقتی که به این آپارتمان آمده بودیم و دیگر حیاطی نداشتیم من هم کبوتران‬
‫خود را به دوستان دیگری که حیاط داشتند سپرده بودم و اکنون شاید بعد یکسال بود که این کبوتر سفید به سراغ من‬
‫آمده بود‪.‬‬
‫اکنون شاید حدود چهل سال و یا بیشتر از آن زمان میگذرد‪ .‬و من هم در گوشه ای از آمریکا زندگی میکنم‪ .‬و‬
‫مسایل مهمتری در زندگی من بوجود آمده است‪ .‬ولی هنوز خاطره آن کبوتر زیبا در ذهن من زنده است‪ .‬کبوتری‬
‫که در هنگام بیماری من که تنها در خانه مجبور بودم بمانم به دیدار من آمده بود وسالها با من بسر برد تا مرگش‬
‫فرا رسید‪.‬‬
‫اکنون مسایل دیگری هستند که بایست به آنها فکر کنم‪ .‬یادم هست که هنگامیکه در سلسبیل و در ناحیه قصر دشت‬
‫زندگی میکردیم و من هر روز بایست به مدرسه مشگان میرفتم که در نزدیکی ما بود‪ .‬بچه های نیمه ولگرد دنبال‬
‫من روان بودند و با گفتن سگ بابی و عباس افندی و با پرتاب سنگ مرا هر روز به مدرسه بدرقه میکردند‪.‬‬
‫من هشت ساله از این مطلب چیزی سرم نمیشد‪ .‬و نمیدانستم که چرا آنها آنقدر فحش و ناسزا نصیب من میکنند‪ .‬چه‬
‫کسی آنان را تحریک میکرد و این مطالب را به آنان آموزش میداد‪ .‬دست نامریی پشت سر این بچه ها که بود‪ .‬این‬
‫همه کینه و نفرت را که به آنها آموخته بود‪ .‬فکر نمیکنم که معلمان مدرسه اینکار ها را کرده بودند‪.‬‬
‫راستی فراموش کردم که بگویم که مادر من یک معلم بود و پدرش بهایی شده بود‪ .‬پدرش از یک خانواده سرشناس‬
‫تاجر ماهوت فروش بود که وضع خوبی داشتند‪ .‬گویا آنها از کشوری دیگر به ایران آمده بودند و چون مدتی هم در‬
‫کربل بکار تجارت مشغول بودند بدین سبب او را بنام حاج حسین عرب میشاختند‪ .‬حاج حسین در یک خانواده‬
‫ثروتمند بدنیا آمده بود که بگفته دیگران از رم به کربل برای تجارت رفته بودند و سپس به ایران مهاجرت کرده‬
‫بودند‪.‬‬
‫پدر حاج حسین در کربل عاشق امام حسین میشود و مسلمان شیعه میگردد و ازنظر علقه ای که به آن سرور‬
‫شهیدان داشته است نام پسر خود را هم حسین میگذارد‪ .‬وی که تاجر ماهوت بوده دارایی ثروت بسیاری داشته بوده‬
‫و بدین ترتیب پسرش را هم زن داده و نزد خود نگه داشته بود‪ .‬حاج حسین در یک زندگی اشرافی بسر میبرده‬
‫است‪.‬‬
‫در هنگامیکه وی سی ساله بوده روزی در جاده گذر میکرده است که شنیده که امروز یک بابی را میخواهند در‬
‫مل عام گردن بزنند‪ .‬حاج حسین هم میرود که ماجری را تماشا کند‪ .‬وی میگوید که شخص بابی را روی زانونش‬
‫مینشانند و جلد با کارد میخواهد که سرش را ببرد وی دو کف دست خود را بزیر گردن خود میبرد‪ .‬و خون‬
‫خویش را در کف دستانش جمع میکند و هنگامیکه کف دستهایش از خون خودش پر میشود رو به مردمی که‬
‫اطرافش حلقه زده بودند میکند میگوید که ای مردم بحق همین خون من این باب درست و حقیقت است و او امام‬
‫دوازدهم است‪ .‬او از جانب خدا آمده است‪.‬‬
‫حاج حسین از این کار منقلب میشود و از همانجا به سراغ کسانی که بابی بودند میروند و پرس و جو میکند که این‬
‫بابی گری چیست‪ .‬باری بعد معلوماتی در باره این دین جدید بدست میاورد‪ .‬که سلیمان خان که حاکم بوده و بسب‬
‫بهایی یا بابی شدن مورد غضب واقع میشود و به دستور حکومت به شمع آجین شدن محکوم میگردد‪ .‬میگویند جلد‬
‫که میبایست بدن او را سوراخ سوراخ کند و در آن سوراخها شمعهای افروخته قرار دهد هنگام سوراخ کردن‬

‫‪26‬‬
‫گوشت سلیمان خان دست هایش میلرزیده است و اینکه سلیمان خان کارد نوک تیز را از دست او میگیرد و خودش‬
‫بدن و گوشت خود را سوراخ سوراخ میکند‪.‬‬
‫بعد از اینکه در سوراخ های بدن این حاکم معزول شمع های گداخته قرار میدهند او بدون توجه به سوزش‬
‫زخمهایش و ریختن اشگ شمع بدرون این زخمها شعر محبوب و معشوق خود را میخواهد‪ .‬آنکه هوس سوختن ما‬
‫میکرد کاش میآمد و از دور تماشا میکرد‪ .‬بعد هم سرگذشت شورانگیز طاهره قرت العین که زنی شیر زن و‬
‫دانشمند و شاعر گرانمایه بوده است که حتی ناصرالدین شاه از وی خواستگاری میکند و او در جواب میگوید که‬
‫تو و راه رسم سکندری و من و راه رسم قلندری‪ .‬و سرانجام به دست ناصر الدین شاه کشته میشود‪.‬‬
‫البته نظیر این اتفاق ها اخیرا هم پیش آمده است که مونا محمودی در شیراز بعلت اینکه معلم درس اخلق بچه های‬
‫بهایی بوده است با وجود اینکه تنها هفده ساله بوده به اعدام محکوم میشود و او با قدمهای آرام به طرف قتلگاه‬
‫میرود و طناب دار را میبوسد و بر گردن خود میاندازد‪.‬‬
‫حاج حسین بالخره بهایی میشود و مورد قهر پدر واقع میگردد‪ .‬وی به خانه پدر زن فرزندش میرود و میگوید که‬
‫فرزندش از دین خارج شده است این است که این دختر شما که من او را آورده ام و این هم شرمگینی من از عمل‬
‫پسرم و هر چقدر پول میخواهید من میدهم‪.‬‬
‫پدر دختر میگوید که فرزند من کال نبوده است که شما میخواهید بهایی درباره او بپردازند بروید‪ .‬بدین ترتیب حاج‬
‫حسین از خانه رانده شده و آواره کوچه های شهر میشود و تا اینکه در حجره یک تاجر بابی یا بهایی بوی کار‬
‫جزیی با درامدی جزیی میدهند‪.‬‬
‫بعد این حاجی بابی شده با یک زن مهاجر شوهر مرده بسیار جوان از یک خانواده اشرافی ازدواج میکند که آنان‬
‫نیز به سبب بهایی شدن از ثروت و کار خود میبایست که کنار روند‪ .‬بدین ترتیب حاجی ثروتمند تبدیل یک کارمند‬
‫نا چیز و کم در آمد میگردد‪ .‬ولی چون ریشه دار بودند بچه هایش همه تحصیکرده میگردند و بدین ترتیب مادر من‬
‫در زمانی که زنان اندکی بودند که نعمت سواد داشتند به تحصلت دسترسی پیدا میکند ودر مدرسه بهایی ها که‬
‫یک مدرسه خوب بنام مدرسه تربیت بوده است به تحصیلت خود ادامه میدهد و در هنگامیکه دختران ایرانی در‬
‫سن سیزده سالگی معمول ازدواج میکند مادر من تا سن بیست دو سالگی به درس میپردازد و بعد به ازدواج با‬
‫پدرم تن میدهد که گرچه نسبت فامیلی هم با هم داشته بودند ولی پدر من یک مسلمان سخت و سفت بوده بود‪.‬‬
‫من اکنون به این فکر فرو رفته ام که آیا نظریه آن استاد دانشگاه آلمان درست است که میگفت دستهایی در کار‬
‫هستند که با دامن زدن به اختلفات ملی و مذهبی و قومی کل دنیا را در آشوب فرو برند تا بتوانند که محصولت‬
‫مخرب خود را بازار یابی کنند‪ .‬وی میگفت که اگر درست ریشه یابی کنید میبینید که در پس هر مشگل مذهبی و یا‬
‫قومی و غیره دست های نا مریی وجود دارند که به آتش این اختلفات دامن میزنند‪.‬‬
‫بچه هایی که دنبال من میکردند و فحش های رکیک میدادند دارای معلوماتی بودند که من نمیدانستم‪ .‬مثل میگفتند‬
‫که فلن کردم به تابوت بلور‪ .‬یا عبدالبها دستم بگیر و فلنم بگیر‪ .‬و همه اینها را پشت سر من به شعر میخواندند‪ .‬و‬
‫یا فلن به گنبد طل‪ .‬ویا عباس افندی به فلنش گوجه فرنگی و اینها را با قافیه و شعر میخواندند‪ .‬که البته من هم‬
‫اکنون از گفتن کامل آنها شرم دارم‪ .‬بعد مادرم بمن گفت که حضرت عبدالبها در تابوتی بلورین دفن شده و گنبد‬
‫حضرت اعلی از طل و یا این عبدالبها دستم بگیر یک شعر است که مغرضین بر وزن آن یک شعر هجو ساخته‬
‫اند‪.‬‬

‫‪27‬‬
‫میبینید که پشت سر آن کودک نیمه ولگرد یک تحریک کننده قرار دارد و پشت آن تحریک کننده هم شخص دیگری‬
‫است و همین طور تا سر نخ به سیستمی میرسد که با پاشیدن تخم کینه و نفرت برای اجناس مرگ آفرین خود بازار‬
‫یابی میکنند‪.‬‬
‫یک کودک فلسطینی و یک کودک اسراییل چه خصومتی میتوانند با هم داشته باشند جز اینکه افراد حریص و‬
‫طماع برای آنان نقشه کشیده اند تا هر دوی آنان که حتی از یک قوم هستند و از لحاظ تاریخی پسر عم های هم‬
‫میباشند کمر به قتل و نیستی یکدیگر بنندند‪ .‬و سودا گران مرگ به هر دو طرف اسلحه بفروشند‪.‬‬
‫کشتن و آواره کردن چندین صد هزار بابی و بهایی چه فایده میتواند برای بشریت داشته باشد؟ بخاک و خون کشیدن‬
‫یهودیان و مسلمانان چه دردی را دوا خواهد کرد؟ تنها آنانی که ترک و فارس را برضد هم تحریک میکنند و‬
‫نیروی وحد ت آنان را از بین میبرند استفاده میکنند‪ .‬تحریک مذاهب ابراهیم علیه یکدیگر و تحریک اقوام خویش‬
‫بر ضد یک دیگر و بی حرمتی به باور های مذهبی و قومی باعث اینهمه مشگل شده است‪.‬‬
‫برندگان اصلی این اختلفات و این کشمکش ها همانا شرکت های عظیم مواد مخدر و مواد منفجره و شرکت های‬
‫غارتگر بیمه هستند که ثروتهای بیکران آنان روز به روز زیاد تر و فقر دیگران روز به روز بیشتر میشود‪ .‬مردم‬
‫با پرداختن مالیاتهای سنگین برای جنگ افروزان و دادن کودکان خود بدست مرگ آفرین آنان هم فقیر تر میشوند و‬
‫هم زندگانی فرزندان خود را از کف میدهند‪ .‬این داستان ادامه دارد‪.‬‬

‫بالخره ما هم صاحب خانه شدیم‬
‫یادم میآید در ایران دوستانم و من در آرزوی داشتن یک خانه از آن خود بودیم‪ .‬یکی از دوستانم بنام شهریار‬
‫میگفت که در اوایلی که کار میکردم مثل ماهی سه هزار تومان حقوق بعنوان یک مهندس میگرفتم و قیمت یک‬
‫خانه معمولی در آن روزگار ها ‪ 35000‬تومان بود و یک باغ با خانه شیک آن حدود ‪ 100000‬تومان قیمت‬
‫داشتند‪ .‬با خودم میگفتم که یکسال نیم اگر خوب پس انداز کنم و خوب صرفه جویی کنم پس از این مدت مبتوانم که‬
‫یک خانه معمولی بخرم و از خانه پدر و مادر بیرون بیایم‪ .‬من که تازه خدمت نظام را تمام کرده بودم با پدر و‬
‫مادرم در خانه آنها زندگی میکردم و پدرم میگفت که صدری جون حال که خدمت نظام را کردی یکی دو سالی‬
‫صرفه جویی کن و پول جمع کن و یک خانه بخر و بعد براحتی میتوانی ازدواج کنی و زیرا هم خانه داری و هم‬
‫انشاال ماشین خواهی داشت و هم که یک مهندس خوب هستی که در یک شرکت خارجی کار میکنی‪.‬‬
‫باری ما هم خوب کار کردیم و سر سال مبلغ سی پنج هرارتومان را در بانک پس انداز کرده بودم و با ذوق و‬
‫شوق پیش خودم گفتم که حال میروم وخانه سی پنچ هزار تومانی را که در خیابان دربند بود میخرم‪ .‬اسم کوچه اش‬
‫یادم نیست ولی با پای پیاده حدود ده د قیقه راه تا میدان تجریش بود‪ .‬یک خانه کوچک و قشنگ در نقطه ای خوش‬
‫آب و هوا‪ .‬این جریان مال سالهای هزار سیصد چهل یک است که قیمت ها و حقوق ها با هم همخوانی داشتند‪.‬‬
‫به سراغ دلل که در اول خیابان دربند بود رفتم و گفتم که آماده ام که خانه سی پنج هزار تومانی را که حدود‬
‫یکسال پییش بمن نشان دادید اکنون بخرم‪ .‬گفت کدام خانه را میگویی گفتم همان خانه بعد از پل دست چپ خیایان‬

‫‪28‬‬
‫دربند که در یک کوچه قرار دارد‪ .‬گفت اکنون آن خانه و نظیر آن حدود هفتاد هزار تومان است‪ .‬در آن زمان بانک‬
‫ها هم حد اکثر ده در صد قیمت خانه را وام میدادند و بدین ترتیب نمیشد که خانه را خرید‪ .‬پیش خود فکر کردم که‬
‫خوب یکسال دیگر هم صرفه جویی میکنم و سال آینده آن خانه یا نظیر آنرا میخرم‪.‬‬
‫یکسال بعد سراغ همان دلل رفتم و گفتم که اکنون من هفتاد هزار تومان نقد دارم و میتوانم ده هزارتومان هم از‬
‫بانک رهنی بگیرم و خانه را بخرم‪ .‬گفت ببخشید اکنون نظیر آن خانه آقای مهندس حدود صد و پنجاه هزار تومان‬
‫است‪ .‬تورم قیمت ها را روز به به روز بال برده است‪ .‬من دیدم که پس از حدود دو سال و نیم قیمت خانه حدود‬
‫چهار برابر شده است‪ .‬به دلل گفتم به این ترتیب که هر ساله قیمت خانه دو برابر میشود من هیچوقت نمیتوانم خانه‬
‫بخرم‪ .‬دلل با لبخندی معنا دار گفت بایست پول قرض کنی و گرنه همانطوریکه دیدید هر سال بهای خانه رو به‬
‫افزایش است و شما با پس انداز کردن هیچ وقت نمیتوانید خانه بخرید و صاحب خانه بشوید‪ .‬بعد گفت من یک آقایی‬
‫را میشانسم که پول قرض میدهد ولی برای هر هزار تومان بیست تومان بهره در ماه میخواهد‪ .‬بعد گفت اگر‬
‫میخواهی میتوانم که با این آقا صحبت کنم و برایت وقت بگیرم در ضمن بایست که اعتبار کاقی هم داشته باشی‪.‬‬
‫کارت کاریم را که نشان میداد که در شرکت زیمنس کار میکنم در آوردم و به او نشان دادم و گفتم که من در یک‬
‫شرکت بزرگ آلمان کار میکنم و مهندس مخابرات هستم و چون زبان آلمان و انگلیسی هم میدانم اکنون بمن ماهی‬
‫پنج هزار تومان حقوق و مزایا میدهند‪ .‬به این ترتیب میتوانم که برای هر هزار تومان بیست تومان بهره را ماهیانه‬
‫پرداخت کنم و خانه را هم میتوانم در گروی آن آقا بگذارم‪ .‬دلل گفت آقای مهندس برای حدود هفتاد هزار تومان که‬
‫وام میخواهی بایست ماهی ‪ 1400‬فقط بهره بدهی و اقل دو هزار تومان هم از اصل پول را بایست در بانک پس‬
‫انداز کنی تا سر سال بدهی خود را کمتر کنی‪ .‬قرار شد که روز بعد با هم به سراغ آقای مرتضی نسترن که وام‬
‫دهنده بود برویم‪ .‬در راه با خود میگفتم که میتوانم ماهی سه هزار تومان پس انداز کنم که میشود سالی حدود سی‬
‫شش هزار تومان و در عرض دو سال بدهی را میدهم و صاحب خانه میشوم‪.‬‬
‫به دفتر مرتضی رفتیم و او گفت که بمن با این شرایط بیشتر از بیست هزار تومان وام نمیتواند بدهد‪ .‬گفتم که آقای‬
‫نسترن قیمت خانه معمولی یکصد و پنجاه هزار تومان است و من تنها هفتاد هزار تومان دارم و با بیست هزار‬
‫تومان شما میشود نود هزار تومان ‪ .‬گفت خوب بروید خانه کوچکتر و ارزانتر پیدا کنید‪ .‬من بیشتر از بیست تا‬
‫نمیدهم‪ .‬با سر شکشتگی از دفتر وی بیرون آمدیم دلل گقت آقای مهندس من سعی میکنم که کس دیگری را هم پیدا‬
‫کنم‪ .‬شاید بتوانم برایتان صد و پنجاه هزار تومان را جور کنم و شما بتوانید یک خانه بخرید در ضمن من سعی‬
‫میکنم که خانه ای ارزانتر هم برایتان چستجو نمایم‪.‬‬
‫به بانک رهنی هم که مراجعه کردم گفتند که بیش از ده هزار تومان وام نمیدهند‪ .‬خلصه به هر دری که زدم نشد و‬
‫متاسفانه من هم زود از قید خانه خریدن منصرف شدم‪ .‬رفتم پولها را از بانک رهنی بیرون کشیدم و یک ماشین‬
‫تقریبا آخرین سیستم خریدم‪ .‬و ماشین حدود سی پنج هزار تومان شد و با بقیه پولها هم فرش و نقره و طل خریدم که‬
‫بخود میگفتم که اینها ترقی میکنند همه را بعد میفروشم و یک خانه میخرم‪.‬‬
‫بهر حال کم کم ازدواج کردم و دیگر از پس انداز خبری نبود و مخارج زندگی هم مرتب بال میرفت و بعد هم که‬
‫سال پنجاه هفت پیش آمد و من هم مثل خیلی دیگر از دوستان خودم بیکار شدیم و مجبور به مهاجرت به سرزمین‬
‫امکانات‪.‬‬
‫بهر حال این بار هرچه داشتم فروختم و بپول نقد تبدیل کردم اما نه برای خرید خانه در ایران بلکه برای مسافرت‬
‫خودم و همسر و چهار فرزندم به آمریکا‪ .‬بهرحال پس از هیجده سال کار در شرکتهای خارجی و کسب تجربه به‬
‫آمریکا آمدم‪ .‬من با فروش همه فرشها و نقره ها و سایر وسایل چیزی حدود دویست هزار دلر پول نقد داشتم که با‬
‫مقداری گرفتاری آن ها را به آمریکا فرستادم ‪ .‬خلصه پس از کسر مخارج وقتی به آمریکا رسیدم از دویست‬

‫‪29‬‬
‫هزار دلر تنها صد هزار دلر برایم مانده بود و بقیه از بین رفته بود‪ .‬یا توسط دللن و یا دوستان و فامیل نفله شده‬
‫بود‪.‬‬
‫بعد از حدود دو سال که در آمریکا کرایه نشینی کردیم به فکر افتادم که خانه ای بخرم و از کرایه نشینی راحت‬
‫شویم‪ .‬بر خلف ایران اینجا بعد از دوسال که سابقه کاریم را نشان دادم بانک براحتی هشتاد در صد قیمت خانه را‬
‫بمن به آسانی وام داد‪ .‬با دادن صد هزار دلر از آب و گل گذشته و از دست دللن و فامیل بیرون آمده یک خانه‬
‫آیده آل به پانصد هزار دلر خریدیم‪ .‬ولی این خانه عمل بیست در صدش مال من بود و بقیه به بانک تعلق داشت و‬
‫من بایست ماهی سه هزار دلر قسط بانک میدادم باضافه سالی ده هزار دلر مالیات و سه هزار دلر بیمه‪.‬‬
‫ولی این یک خانه بزرگ بود با حدود بیست هزار متر مربع زمین چیزی که داشتن آن در تهران و یا شمیران تنها‬
‫خواب و خیال است‪ .‬ولی مخارج خانه با برق و آب و گاز و غیره باز چیزی حدود پانصد دلر میشد‪ .‬و حدود‬
‫ماهی پنج هزار دلر بایست سر هر ماه به بانک بدهم‪.‬‬
‫حقوق من و همسرم که حال دیگر خانه دار نبود جمعا میشد چهار هزار دلر‪ .‬ما بایست دو اتاق را اجاره میدادیم تا‬
‫حدود هزار دلر بگیریم که بتواند تا حدی مخارج خانه را بپوشاند‪ .‬ولی خوشبختانه و یا بدبختانه قیمت خانه بزودی‬
‫بال رفت و هر روز حد اقل ده نفر تلفن میکردند که حاضرند وام بیشتری بدهند تا ما خانه را بهتر بسازیم‪ .‬وقتی‬
‫من و همسرم به بانک رفتیم بانک براحتی مبلغ دویست هزار دلر به ما وام خانه داد‪ .‬ما هم فکر کردیم که پول وام‬
‫باد آورده است و تمام نمیشود‪ .‬بانک بعد از مدتی که دید من خانه را بسیار آبادان کردم و درختکاری و دیوار کشی‬
‫کرده ام و تقریبا یک مرزعه کوچک است دوباره بمن صد هزار دلر وام داد و مرا بیشتر گرفتار قرض نمود‪.‬‬
‫حال قسط من بجای پنج هزار دلر شده بود هشت هزار دلر در ماه‪ .‬ولی در عوض یک خانه قشنگ و دلخواه‬
‫داشتم‪.‬‬
‫خوب با طوری مدیریت توانستیم که یکی ودو سالی دوام بیآوریم ولی حال قیمت های خانه بسرعت پایین میآمد و‬
‫ما دیگر نمیتوانستیم وامی بگیریم که کسری مخارج را بدهد‪ .‬این بود برای اینکه خانه را از دست ندهیم مجبور‬
‫شدیم که یک آپارتمان دو خوابه اجاره کنیم و خانه ایده آلمان را اجاره دهیم‪ .‬اگر تا چند ماه پیش مرتب تلفن میزدند‬
‫که بیا و وام بگیر حال حتی برای مخارج ضروری هم وام نمیدادند‪ .‬بزودی مستاجر هم گفت که پول ندارد که‬
‫کرایه را بدهد‪ .‬خوب بایست به دادگاه رفت و حدود یکصد صفحه پر کرد و پول پرداخت تا دادگاه تشکیل شود و‬
‫رای بدهد‪ .‬چون مستاجر پول نداشت خلصه دو ماهی هم کرایه نداد و چون برق و آب بنام من بود و چون او پول‬
‫نداد من هم که نداشتم پول برق را بدهم لجرم برق را قطع کردند‪ .‬مستاجر که حال در خانه مجانی زندگی میکرد‬
‫یک ژنراتور آورده بود و گذاشته بود که مصرف برق خود را تامین کند‪.‬‬
‫در دادگاه خانم رییس دادگاه گفت که چون من میبایست برق را میپرداختم و نپرداختم مستاجر میتواند سه ماه مجانی‬
‫در خانه بماند‪ .‬خلصه بعد از گرفتن حکم تخلیه مستاجر هر چه که توانسته بود خراب کرده بود و هرچه که‬
‫میخواست با خودشان برده بودند‪ .‬با این صدمه مالی که من خورده بودم نتوانستم که پول قسط و مالیات خانه را‬
‫بپردازم‪ .‬و خانه میرفت تا حراج شود‪ .‬حال هر روز یک شرکت تلفن میکند که حاضرند مرا کمک کنند و بهره‬
‫خانه را پایین بیاورند ولی آنان حدود سه هزار پانصد نود پنج دلر جلو میخواهند تا مشگل مرا مثل حل کنند قبل‬
‫هم یک شرکت دیگر بنام گراند کنفرانس از من یا هزار ترفند و نطق و مقاله نویسی که میتوانند برای من وام بدون‬
‫پرداخت بگیرند و یا وامی که تنها به اقلیت ها میدهند و یا وام با بهره پایین و غیره‪ .‬حال هم که دادگاه با بزرگواری‬
‫مستاجر را از پرداخت کرایه معاف کرده بود‪ .‬پلیس هم که دنبال وسایل سرقت شده من نمیرفت و شرکت بیمه‬
‫غارتگر هم که مخارج تعمیر خانه را پرداخت نمیکرد‪ .‬بعبارت دیگر مالیات میگیرند پول بیمه میسانند‪ .‬ولی نه‬
‫پلیس غیرت و همت دارد و بی تفاوت است و نه شرکتهای بیمه آمریکایی میخواهند نم پس بدهند همه آنان شرکت‬
‫های دریافت کنند پول هستند و نه شرکت بیمه و پلیس هم که فقط برای جریمه کردن آماده است و زاغ سیاه چوب‬
‫میزند نه برای کمک و مساعدت‪ .‬آنان دست دزدان وغارتگران را باز میگذارند‪.‬‬

‫‪30‬‬
‫به وضوح میدیدم که همه پس انداز عمر من به این راحتی توسط غارتگران آمریکایی و دزدان این مرز و بوم به‬
‫یغما میرود‪ .‬و ظاهرا هم قانونی است‪ .‬بانک حاضر است که خانه ای که برای من هشصد هزار دلر تهیه شده و‬
‫مخارج برداشته است براحتی به دیگران به چهار صد هزار دلر بفروشد یعنی به نصف قیمت ولی حاضر نیست‬
‫بهمان قیمت دوباره با توجه به شرایط اینکه خانه من مخروبه شده و دزد زده شده به من واگذار نماید‪ .‬اینجا نفر‬
‫سوم است که برنده مطلق میباشد یعنی خانه ای که هشصد هزار دلر میارزد به چهار صد هزار دلر بخرد و کلی‬
‫استفاده کند و نتیجه سالها عمر من که بصورت پول پس انداز شده بود به همین راحتی به حلقوم یک سرمایه دار‬
‫برود‪.‬‬
‫که براستی که کشور به در و دروازه ای است‪ .‬از یک طرف براحتی وام میدهند و از طرف دیگر نه پلیس کار‬
‫آمدی دارند و نه قوانین انسانی‪ .‬شرکت بیمه از من سالها پول بیمه گرفته است ولی حتی یکبار هم حاضر نیست که‬
‫برای خرابی های وارده کمک کند‪ .‬مالیات سنگینی بایست بپردازم ولی پلیس بی بو و بی خاصیت حاضر به تعقیب‬
‫دزدان نیست‪ .‬کرایه خانه ای که من بایست مالیات و قسطش را بپردازم دادگاه به مستاجر از کیسه خیلفه میبخشد‪.‬‬
‫چرا مالیات را بمن غارت شده نمیبخشند؟ از شرکت بیمه گرفته تا پلیس و دولت محلی همه دست بگیر دارند و لی‬
‫اهل کمک و مساعدت نیستند‪ .‬بهر خانه ای که یک عمر برای خریدش برنامه ریزی کرده بودم و سالها در‬
‫آرزویش بودم بهمین سادگی با قیمت پایین حراج شد‪ .‬و من دوباره کرایه نشین شدم‪ .‬ورویای خرید خانه من در‬
‫ایران به حقیقت تبدیل نشد و در آمریکا هم تمامی سرمایه من برای خرید خانه که پیش قسط داده بودم بهدر رفت و‬
‫در سن شصت سالگی بعد از حدود سی پنج سال کار کردن بعنوان مهندس حتی یک دلر هم پس انداز ندارم‪ .‬این‬
‫است برنامه ریزی غارتگران بین المللی که مارا بصورت برده برای تمامی عمر نگه میدارند‪ .‬و اگر شرایط با ما‬
‫موافق نباشد همیشه بازنده ایم اگر پول نقد داشته باشیم که تورم بی امان آنرا از بین میبرد و اگر حتی خانه داشته‬
‫باشیم قیمت آن اینقدر پایین میآید که همه پس انداز ما نابود میگردد‪.‬‬
‫راستی چه برنامه ریزی عالی که یک عده همیشه بایست در تکاپو باشند و با وجود داشتن مدارک تحصیلی علمی‬
‫و کار مداوم حتی از عهده خرید یک خانه برنیایند و اگر هم خانه ای بخرند با هزار ترفند از دستشان بدر آید‪ .‬آیا‬
‫شما فکر میکنید که تمامی این قصایا که برای دوست من شهریار پیش آمده اتفاقی است؟‬

‫آیا معاویه شمر و ابن ملجم‬
‫هم مسلمان بودند؟‬
‫آیا واقعا همه چیز درهم برهم شده است؟ آیا در دولت اسلمی اخلق تا این حد سقوط کرده است؟ اسلم معاویه و‬
‫اسلم شمر میگویند آنان هم مسلمان بودند؟‬
‫دولت اسلمی که با بیرون افتادن مشتی موی زنی فریادش به آسمان میرود و این همه در باره عفت و عصمت و‬
‫پاکی پوشش و حجاب سنگ به سینه میزند و میگوید که ما هم جنس باز نداریم و هم جنس باز ها را اعدام میکند‪.‬‬
‫آنوقت خودش در زندانها هم جنس بازی و مقاربت های اجباری را تشویق میفرماید؟‬
‫حکومت اسلمی بنام اسلم زنان و جوانان و دختران و پسران ما را از هر خوشی و شادی محروم مینماید آنان‬
‫اجازه دوستی های ساده با هم را ندارند چه برسد به عشق و عاشقی‪ .‬از رقصیدن و شادی و خوشی بایست پرهیز‬
‫کنند و تنها به نماز و مناجات بپردازند و راهب و راهبه شوند‪.‬‬
‫آنوقت همین دختران و پسران جوان که یک اعتراض میکنند به جان آنان میافتند و آنان را دستگیر میکنند و به‬
‫زندان میاندازند و به دختران و پسران ایران تجاوز جنسی میکنند علوه بر ضرب و شتم و کتک زدنهای بی‬

‫‪31‬‬
‫اندازه‪ .‬به نظر کی این کار ها میتواند درست باشد‪ .‬آیا مسولن کشور خود فرزند و دختر و پسری ندارند؟ آیا اگر‬
‫کس با بچه های آنان اینکارها را انجام دهد میتوانند آنان را ببخشند؟‬
‫شمر ابن ملجم معاویه و یزید و ابوسفیان هم میگفتند که مسلمان هستند آیا تنها اسم مسلمانی کافی است؟ آیا اگر بچه‬
‫ای و نوجوانی بنظر شما اشتباه کرد بایست او را داغ و درفش کرد برای از بین بردن همه آثار انسانی به او تجاوز‬
‫جنسی هم کرد؟ شما که اروپا و آمریکا را بدون اخلق میدانید آیا آنان تجاوز جنسی میکنند و میدانید که تجاوز‬
‫جنسی حتی در آمریکا هم یک عمل کیفری است و مجازاتی سنگین دارد‪.‬‬
‫آنهایی که جای پدران جامعه نشسته اند آیا بایست این اجازه را بدهند که نونهالن ایرانی برای جرمهایی که کرده‬
‫اند البته به نظر آنان بایست اینطور کشته و مجازات شوند؟ آیا این عدالت عدل علی است که میگفته اند؟‬
‫آیا اینها که این کار ها را میکنند اوصول به خدا و روز جزا ایمان دارند؟ اینقدر سکوت کنید تا این شتر درب خانه‬
‫شما هم بخوابد‪ .‬خیال نکنید که شما ایمن هستید اگر اخلق از جامعه ای جدا شود دیگر هیچ کس ایمن نیست‪.‬‬
‫ملتی که شما را از تبعید و زندان و بقول خودتان شکنجه نجات داد حال بایست فرزندان همان ملت را بی آبرو کنید‬
‫و علوه بر آزار جسمی به آنان آزار جنسی هم بدهید این است تشکر برای قدرت و شکوکتی که به شما داده شده‬
‫است؟ البته که سیستم حکومتی جهان از اینکار ها خوشحال خواهد شد زیرا آنان مرگ و نیستی و تفرقه میخواهند و‬
‫نفرت و دزدی و فساد‪ .‬ولی این آیا شایسته کسانی هست که جای بقول خودشان امامان نشسته اند و حکومت میکنند‪.‬‬
‫قربانی همیشه محترم است و بایست افتخار کند این ظالم و دزد است که بایست سرافکنده باشد‪ .‬دختران و پسرانی‬
‫که قربانی ظلم و آزار شده اند باعث افتخار هستند و نبایست سرافکنده باشند بایست افتخار کنند که برای شهامت و‬
‫سازندگی و ایستادن در برابر ظلم و فساد همه چیز خود و تمامی گوهران خود را از دست دادند ولی اگر آنان‬
‫گوهر جان و گوهر روان و گوهر عفت خود را به نامردان روزگار مجبور شدند که بدهند ولی گوهر تابناکتر‬
‫خواهند گرفت که آن گوهر آزادی خواهی آنان است همانطوریکه بابک خرم دین هیچوقت فراموش نمیشود آنان‬
‫نیز هیچوقت فراموش نخواهند شد‪.‬‬
‫دیوانه گان و حیوانات درنده ای که به آنان ظلم کردند و گوهر عفت و عصمت آنان و گوهر جانشان را بیرحمانه‬
‫ربودند بایست سرافکنده باشند و امیدوارم که دنیا و مردمهای جهان بیخبری و سکوت خود را بشکنند و این‬
‫حیوانان بی رحم و بی عاطفه را با دلیل و مدارک که دارند محاکمه عادلنه ای بکنند‪ .‬زیرا این ننگ بشریت است‬
‫که این چنین رفتار هایی از یک مشت دیوانه و محسور شده گان قدرت و ثروت و شهوت به مرحله اجرا برسد‪.‬‬
‫دنیا و سازمان ملل متحد نبایست به این رویداد ها بیتفاوت باشد‪ .‬همان شمر و همان یزید به امام زین العابدین بیمار‬
‫کار نداشت و او را آزار نداد و یا به اهل خانواده امام حسین تا آنجا که من میدانم بعد از اتمام جنگ دیگری با اسرا‬
‫بد رفتاری نکردند‪ .‬همان گارد شاهنشاهی هم شنیده ام که به زنان و دختران کاری نداشتند‪ .‬نمیدانم شاید من هم‬
‫اشتباه میکنم‪ .‬تا نظر علمی چه باشد و تا نظر کارشناسان خبره چه باشد‪ .‬من فقط از آنچه شنیده ام به بهت فرو رفتم‬
‫و متاثر شدم‪ .‬آیا نبایست با یک اسیر رفتاری انسانی داشت‪ .‬شنیده ام وقتی ابن ملجم را گرفتند حضرت علی‬
‫فرمودند او بمن یک ضربه زد و فقط اجازه دارید بعد از مرگ من به او تنها یک ضربه بزنید‪.‬‬
‫متاسفانه مسلمانان اسمی همه امامان خود را یا کشتند ویا سر به نیست و مسموم کردند‪ .‬ایا از مسلمانانی که امامان‬
‫خود را میکشند میشود توقعی بهتر داشت؟ بیخود نیست که شاعر گفته است که از دیو و دد ملولم و انسانم آرزو ست‪.‬‬

‫‪32‬‬

‫عشق ممنوع و گناه آلوده‬
‫عشق ممنوع و شهوت و سرانجامهای مهلک آن نظر من از نوشتن این داستانهای واقعی پیدا کردن راه حلی برای‬
‫بهبود وضع زندگی جوانان و مردم است‪ .‬میدانید که جوان از سن سیزده سالگی دچار هیجانهای جنسی و عشقی‬
‫میشود و من بارها شاهد بودم که بسبب نداشتن تجربه این جوانان به بدبختی و فلکت سقوط کرده اند‪ .‬حتی دختران‬
‫تحصیکرده و ثروتمند هم از سرانجامهای وحشتناک این عشق ها و شهوت ها مصون نبوده اند‪ .‬یا به فحشا کشیده‬
‫شده اند و یا معتاد و یا بیکاره و انگل اجتماع‪ .‬شاید در اروپا و آمریکا مشگل تا حدی حل شده باشد و حالت زار‬
‫خود را تا اندازه ای از دست داده باشد‪ .‬زیرا هم مردان ملحظه کار هستند و قانون هم از زنان دفاع میکنند و دیگر‬
‫داشتن پرده بکارت هم سرمایه مهم بحساب نمیاید‪ .‬این است که یک دختر عاشق آمریکایی که با معشوق همخوابگی‬
‫میکند زیاد زیر تازیانه اجتماع قرار نمیگیرد و چه بسا با ترک معشوق معشوق و همسر بهتری نصیب او میشود‪.‬‬
‫ولی بهر حال اگر زنان ودختران بسیار هشیار نباشند ممکن است که براحتی به دره سقوط کنند و با یک عمر‬
‫پشیمانی زندگی کنند‪ .‬و در زمانی که جوانان ما چه دختر و چه پسر بایست محرومیت ها ی زیادی را تحمل کنند و‬
‫با تجاوز و کتک زدنها کنار بیایند و یا در زندانها به آنها تجاوز به زور کنند‪ .‬نمیدانم نوشتن داستان همین جوانان‬
‫از بعدی دیگر میتواند آموزشی باشد یانه‪ .‬جوانانی که اکنون برای گرفتن آزادی سینه های بی کینه خود را سپر‬
‫بلهای کرده اند و هزاران نفر و شاید میلیونها نفر آنان جان عزیز خود را چه بنام بسیجی و چه بنام مجاهد و یا‬
‫کمونیست و یا ملی گرا و یا بابی و یا بهایی از دست داده اند‪.‬‬
‫بهر حال این هم روی یک سکه است که از مشگلت آنان حکایت میکند‪ .‬سمین آشنای دوست من همایون بود‪.‬‬
‫روزی همایون یک دفتر خاطرات عشقی را که از سمین قرض کرده بود به من داد تا بخوانم و با روحیه بعضی از‬
‫آنان و زندگی هایشان آشنا بشوم‪ .‬من داستان یکی از آنها را که خیلی برای جالب بودم خواندم و اکنون میخواهم‬
‫داستان را از زبان و قلم قهرمان داستان ونویسنده آن برایتان بازگو کنم و فکر میکنم که خیلی رهگشا باشد و شاید‬
‫هم آموزنده‪ .‬آتوسا دختری بود که سرو گوشش زیاد میجنبید و از همان سیزده سالگی دنبال هوی و هوس بود و‬
‫نمیتوانست خودش را کنترل کند‪ .‬فشار جنسی در او خیلی شدید بود و براحتی بی اختیار میشد‪ .‬و براحتی هر مردی‬
‫که کمی واردو خبره بود میتوانست او را به زانو در بیاورد‪ .‬آتوسا از همان نوجوانی درشت اندام بود و مثل اینکه‬
‫هورمونهای زنانگی او خیلی زیاد ترشح میشد‪ .‬در پارتی های آن زمان وی براحتی به آغوش مردان بزرگتر از‬
‫خود میرفت و براحتی بیقرار میشد‪ .‬و تقریبا تقاضای هم بستری میکرد‪ .‬به آسانی سینه ها و برجستگی های بدنش‬
‫و قسمت های حاد زنانگی خود را در اختیار مردانی که از او بیست سال بزرگتر بودند قرار میداد و از آنان تمنای‬
‫و التماس وصال و عشق بازی و نوازشهای جنسی داشت‪ .‬بچه های کوچه میگفتند که بارها آتوسا را دیده اند که در‬
‫کوچه پس کوچه تنگ و دور از چشم مردم مردان مسن تر از خود را با ولع و اشتیاق فراوان میبوسد و با دستهایش‬
‫مردانگی های محکم و سفت شده آنان را میگیرد و فشار میدهد‪ .‬با زبان مردم آن روزگار وی بسیار حشری و غیر‬
‫قابل کنترل بود‪ .‬تازه وی کلس هفت بود و به سال اول دبیرستان وارد شده بود که اینقدر بنده و زر خرید قسمت‬
‫های جنسی زنانگی و یا دخترانه خود بود‪ .‬پدر و مادر آتوسا برای اینکه دخترشان دسته گلی به آب ندهد او را‬
‫هنگامیکه در کلس هشت بود شوهر دادند‪.‬‬

‫‪33‬‬

‫در جشن عروسی بزرگی که گرفته بودند بسیاری از همکلسهای آتوسا هم دعوت شده بودند همه آنان مثل کودکان‬
‫معصومی بودند که از عروسی همان رقص و شیرینی خوردن آن را میدانستند و تعجب کرده بودند که چطور‬
‫همکلسی آنان به این زودی در نیمه کلس هشت عروس میشود‪ .‬تازه آنان میخواستند جبر را یاد بگیرند و در‬
‫عشق یاد گیری و حل مسایل مربوط به ریاضی بودند که آتوسا راهی خانه بخت شده بود‪ .‬آتوسا پدرش تاجر بود و‬
‫زندگی مرفه ای داشتند و شاید در زندگی مادی چیزی کم وکسر نداشت‪ .‬این دختر آتش پاره و لوند زن مردی شد‬
‫که از او بیش از بیست سال بزرگتر بود‪ .‬مردی خوش تیپ بود ولی معلوم بود که بین آتوسای چهارده ساله و یک‬
‫مرد سی چند ساله بزودی اختلفهایی بروز خواهد کرد‪ .‬بعد از عروسی شیک و مجللی که در باشگاه افسران‬
‫تهران گرفته بودند عروس و داماد را دست به دست دادند‪ .‬آتوسا اینقدر هول بود که میخواست هرچه زودتر‬
‫مهمانها بروند ومراسم تمام شود تا او رس آقای داماد را بکشد‪ .‬بدن سفید و بلند و هیکل خوش تراش و کودکانه‬
‫آتوسا که تازه مثل زن شده بود خیلی سکسی و تحریک کننده بود‪ .‬چشمان درشت او همراه با توالت عروس که به‬
‫این کودک تحمیل شده بود خیلی با شکوه بنظر میرسد‪ .‬آتوسا مثل کودکی که میخواهدهرچه زودتر بخانه برود و‬
‫عروسک جدیدش را ببیند بطور روشنی وانمود میکرد که التهاب دارد و میخواهد هرچه زودتر داماد را به آغوش‬
‫بکشد‪ .‬بوسه های طولنی که در آن شب از وی میگرفت همراه با نگاههای پراز برق شهوت آتوسا هر بیننده ای را‬
‫بخود جلب میکرد‪ .‬بالخره عروسی تمام شد و عروس و داماد با یک کادیلک سفید به خانه آقای داماد که مثل‬
‫اینکه او هم یک تاجر بود و در بازار کار میکرد رفتند‪ .‬آتوسا در دفتر خاطرات شب زفاف خود نوشته بود که من‬
‫گر کرفته بودم تمامی تنم میسوخت میخواستم هر چه زودتر به اتاق خواب بروم و با شهباز هم آغوش شوم دیدن‬
‫هیکل بزرگ او مرا هیجان زده میکرد‪ .‬هنگامیکه با او والس میرقصیدم خودم را به فشار میدادم و با رانم وسط دو‬
‫ران او را فشار میدادم‪ .‬مردانگی او بلند شده بود و خیلی سفت و دلپذیر بود میخواستم همان جا در باشگاه او را به‬
‫زمین بزنم و خودم هم رویش بیفتم و کار را تمام کنم‪ .‬انتظار برای من خیلی دردناک بود هر دقیقه مثل یکساعت‬
‫میگذشت مردم هم نمیرفتندو با هم خوش بش میکردند‪.‬‬
‫میخواستم سرشان فریاد بزنم که بروید من میخواهم با همسرم بخوابم‪ .‬ولی نگاههای تند پدرم مرا از این کار باز‬
‫میداشت‪ .‬تمام تنم آلو گرفته بود و در آتش هم آغوشی با او میسوختم‪ .‬آن روز که به آرایشگاه توالت عروس رفته‬
‫بودم از آنان خواستم که مرا کامل با موم پاک و تمیز کنند بطوریکه تمامی موهای بدن مرا از ریشه کنده بودند‪.‬‬
‫بدن من مثل بدن یک دختر هشت ساله بود‪ .‬تمیز بدون مو و آماده پذیرایی از شوهر‪ .‬به شهباز هم حالی کرده بودم‬
‫که خودش را کامل تمیز کند و با موم همه موهای اضافی را بکند‪ .‬شهباز بر خلف من یک مرد معمولی بود نه‬
‫یک مرد حشری ولی من امیدوار بودم که از عهده عشق بازی با من در بیاید‪ .‬دیگر تحمل من تمام شده بود دست او‬
‫را گرفتم و به اتاق خواب که بطور خوبی تزیین شده بود وهمه جا پراز گل و عطر بود رفتیم‪ .‬مادرم یک دست‬
‫رختخواب سفید و زیبا برای من تهیه کرده بود بقول شهباز جهاز تو کامل بود‪ .‬من دیگر حوصله حرف زدن نداشتم‬
‫میخواستم که هرچه زودتر به وصال برسم و اوکار را شروع کند‪ .‬ولی او خیلی به آرامی لباسهای مرا کند‪ .‬مرا در‬
‫آغوش گرفت و لبانم را در دهان خود گرفت و شروع به مکیدن آنان کرد‪ .‬من دیگر دیوانه شده بودم میخواستم‬
‫فریاد بزنم و التماس بکنم که کار اصلی را شروع بکند و این قدر حاشیه نرود‪ .‬ولی مثل اینکه او میخواست مرا‬
‫مجنون و دیوانه شهوت کند‪ .‬و مرا وحشی نماید‪ .‬تمامی عضله های بدنم میلرزیدند‪ .‬قدرت مقاومت من زیر صفر‬
‫رسیده بود و لی او ول نمیکرد عوض شروع کار مهم به بوسیدن لبهای من قانع بود‪ .‬او مرا به آرامی و متانت‬
‫روی تخت خوابانید فکر کردم که اکنون شروع میکند ولی او باز سینه بند مرا درآورد دو پستان هیجان زده من با‬
‫اشتیاق بیرون پریدند‪ .‬وی یکی از آنان را در مشت خود گرفت و با مشت گره شده اش آن را فشاری سخت میداد‪.‬‬
‫بعد هم نوک آنزا بین انگشتان خودگرفت میخواستم نعره بکشم که بس است شروع کن ولی باز بخود مسلط شدم‬
‫وگفتم خواهش میکنم التماس میکنم به من داخل شو‪ .‬به شیطان کوچولو دستور حمله به دژ خیس شده مرا بده که بی‬
‫تاب شده است‪.‬‬
‫ولی شهباز از بوسیدن وخوردن ومکیدن من بیشتر خوشش میآمدو نمیدانست که من بیچاره در حال از هم پاشیدن‬
‫هستم‪ .‬و خانم کوچولو بی صبر و طاقت من مرا کلفه کرده بود‪ .‬گفتم میخواهی که تنکه ام را خودم در بیاورم‬

‫‪34‬‬
‫اجازه بده که آقا کوچولو را داخل کنم‪ .‬تو که مرا کشتی‪ .‬در حالیکه خونسرد به نظر میآمد گفت کمی صبر کن‪ .‬در‬
‫حالیکه من خیس و هیجان زده بودم قسمت مردانگی او را در دست خود گرفتم خوب سفت و سخت و بلندشده بود‪.‬‬
‫بسیار میل داشتم که همه آنرا در خودم احساس بکنم‪ .‬ولی او آهسته جلو میرفت گفتم جیغ میزنم و گریه میکنم اگر‬
‫به من وارد نشوی‪ .‬او گفت صبر کن‪ .‬مرا آرام به پشت خوابانید‪ .‬تنکه مرا در آورد و خانم فرمانده مرا آزاد کرد‬
‫گویی که از زندان قصر بیرون پریده بود‪ .‬با دست خود آنرا گرفت و من فریاد خفیفی کشیده ام دیگر اختیاری از‬
‫خود نداشتم‪ .‬دست او را کنار زدم و مردانگی اش را به سمت خانم فرمانده نشانه رفتم بعد با فشار دو رانم به کمرم‬
‫او را به داخل فشار دادم‪ .‬او هم کمک کرد و همه مردانگی اش را که داغ و سفت و شق و رق بود به داخل من فرو‬
‫برد‪ .‬آخ که چه لذت بخش بود‪ .‬تمامی بدنم آتش گرفت‪ .‬همه وجود او را گرم و داغ در خودم ومیان رانهایم حس‬
‫میکردم گویی تا مغز استخوانهایم وارد من شده بود‪ .‬مثل اینکه یک فضای بسیار خالی حال پر شده بود‪ .‬تا‬
‫میتوانستم او را با رانها و دستهایم بخود فشردم‪ .‬تمامی وجود داغ او را درخودم حس میکردم‪ .‬ایکاش زودتر با‬
‫شهباز عروسی کرده بودم واینقدر محرومیت جنسی نمیکشیدم‪ .‬آن شب تا صبح ما با هم بارها و بارها عشق بازی‬
‫کردیم و من سیر نمیشدم هربار آتش من شدید تر از قبل بود‪ .‬آنچه بیاد دارم او را در تمامی شب برروی سینه های‬
‫خودم نگه داشته بودم‪ .‬و با دست ها و رانهایم محکم او را بخود میفشردم‪ .‬سال بعد برایش یک پسر زاییدم‪ .‬او از‬
‫اینکه دارای فرزندی شده بودیم خیلی خوشحال بود‪ .‬او برای اینکه ما خوب زندگی کنیم و احیتاجی نداشته بکسی‬
‫نداشته باشیم خیلی کار میکرد‪ .‬همه شب خسته و کوفته بخانه برمیگشت و بعد از دوسال دیگر حوصله عشقبازیهای‬
‫زیاد مثل سابق را نداشت‪ .‬من که در تمامی روز منتظر او بودم که بخانه بیاید و باهم عشقبازی کنیم‪ .‬وقتی میآمید‬
‫بسرعت غذا میخورد و میخوابید تا بتواند صبح زود دوباره سر کار برود‪ .‬من میخواستم و خیلی هم میخواستم ولی‬
‫او خسته بود‪.‬‬
‫زیاد کار کرده بود‪ .‬تنها چند ماچ و بوسه خشک خالی میکرد و ناگهان به خواب میرفت و مرا با شیطان‬
‫کوچولوی به تابم تنها رها میکرد‪ .‬شیطانی که او را تمنا و التماس میکرد ولی او در خوابی ناز و عمیق فرو رفته‬
‫بود و خانم کوچولوی دیوانه مرا بحال خود گذاشته بود‪ .‬کم کم حس میکردم که احتیاج به مرد دیگری دارم و او‬
‫نمیتواند مرا راضی کند‪ .‬گرچه میدانستم که اینکار خوب نیست ولی مثل اینکه چاره ای دیگر نداشتم‪ .‬با یکی از‬
‫دوستانم موضوع را در میان گذاشتم‪ .‬گفتم که میخواهم از او تلق بگیرم وزن کسی دیگری شوم که بمن بیشتر‬
‫توجه داشته باشد‪ .‬گفت مگر احمقی کی یک زن هیجده ساله با دو بچه را که تنهاهشت کلس سواد دارد و تلق هم‬
‫گرفته است میگیرد؟ با او بساز و سعی کن توجه اش را بیشرجلب کنی‪ .‬از عطر های خوب استفاده کن لباسهای‬
‫سکسی بپوس خوب توالت کن‪ .‬نوازشش کن‪ .‬شاید بتواند که به تو بیشتر برسد‪ .‬من فکر میکردم که فرزند سوم را‬
‫هم بار دارم‪ .‬و بزودی خانه ما شلوغتر خواهد شد‪ .‬خیلی سعی کردم ولی او که روزی ده ساعت حداقل کار میکرد‬
‫و سه ساعت هم رانندگی واقعا وقتی بخانه میرسید یک مرده متحرک بود‪ .‬نا نداشت که نفس بکشد چه برسد به‬
‫عشق بازیها آنهم ازآن فرم ها که من میخواستم‪ .‬شاید من هم مثل مردان قدیم که ده ها همسر داشتند من هم میبایست‬
‫چندین شوهر قبراق و محکم داشته باشم که مرتب آماده باشند به خانم فرمانده من سرویس بدهند و او را راضی‬
‫کنند‪ .‬مادرم میگفت که برایش زیاد تخم مرغ درست کنم و مربا عسل و کره همراه با داروهایی که برای حشری‬
‫شدن خوب است به او بدهم و برایش هر شب میگوی سرخ کرده آماده سازم‪ .‬ولی او یک مرد معمولی بود ونه یک‬
‫مرد حشری‪ .‬بیشتر میخواست مرا ببوسد و نوازش کند ولی مرد عمل نبود‪ .‬کم کم به بهانه اینکه حوصله ام سر‬
‫میرود میخواهم به درس در کلسهای شبانه ادامه بدهم میخواستم با مردانی آشنا بشوم‪ .‬او هم موافقت کرد قرار شد‬
‫که یک کلفت بگیریم تا او از سه بچه من مواظبت کند و من به کلس های شبانه بروم‪ .‬میخواستم انرژی خود را‬
‫اکنون روی درس خواندن متمرکز کنم‪ .‬بزودی با یک جوان شاید بیست ساله دوست شدم‪ .‬و چون درس او خیلی‬
‫خوب بود بهانه ای داشتم که او را بعنوان همکلسی به خانه دعوت کنم و با او درسها را مرور کنم و اشکلت خود‬
‫را رفع نمایم‪ .‬محمود یک جوان از جنوب بود که به تهران آمده بود تا دیپلم بگیرد و به دانشگاه برود‪ .‬وی بسیار‬
‫درس خوان وباهوش بود‪ .‬اکنون من نوزده ساله بودم و سه تا بچه هم داشتم و او بیست ساله و مثل یک کودک بود‪.‬‬
‫یک حسی عجیب به او داشتم مثل اینکه او هم فرزند من بود‪ .‬خیلی او را دوست میداشتم شاید تمامی کمبود های‬
‫مرا جبران میکرد‪ .‬و چون درسهایش بسیار خوب بود و خوب هم میتوانست بمن حالی کند من هم خیلی در درسها‬

‫‪35‬‬
‫پیشرفت کردم و بزودی جز بهترین شاگردها شدم زیرا من عاشق محمود شده بودم و برای همین عشق بود که‬
‫خیلی خوب درس میخواندم و میخواستم که از او عقب نباشم‪ .‬او همراه برادرش یک اتاق اجاره کرده بودند‬
‫برادرش مسعود هم بهمین ترتیب دیپلمش را گرفته بود و حال داشت در رشته مهندسی دانشگاه تحصیل میکرد‪.‬‬
‫فکر میکنم که مسعود چهار سال از وی بزرگتر بود‪ .‬وی علوه بر تحصیل در رشته مهندسی مکانیک در دانشکده‬
‫افسری هم نام نویسی کرده بود و از مزایای دانشجویی آنجا هم استفاده میکرد‪ .‬مثل اینکه بعضی شبها هم در‬
‫خوابگاهها آنجا میخوابید‪ .‬برای اینکه محمود میگفت که بعضی شبها تنها است‪ .‬شوهر من مردی مهربان و خوب‬
‫بود‪ .‬او محمود را بعنوان دوست وهمدم وهمکلسی من تحمل کرده بود‪ .‬مثل اینکه هیچگونه نظر منفی بدی هم‬
‫نسبت به او نداشت‪ .‬شوهر من هم از دیدن پیشرفتهای درسی من خوشحال بود و خیلی مرا تشویق میکرد که خوب‬
‫به درس خواندن ادامه بدهم‪ .‬من که عمل درگذشته بخاطر سکس و هم خوابگی درس را رها کرده بودم حال دوباره‬
‫به دامان تحصیل برگشته بودم‪ .‬و محمود خیلی کمک میکرد تا مثل او شوم ‪ .‬محمود پسر خوبی بود و نظری بمن‬
‫نداشت‪ .‬همین که او را بشام دعوت میکردم و با هم درس میخواندیم برایش کافی بود‪ .‬به شوهرم برای اینکه سو‬
‫ظن نبرد گفتم که ما بایست به محمود برای کمک درسی اش بمن پولی بدهیم تا مدیون او نباشیم‪ .‬او هم قبول کرده‬
‫بودم که برای هر ساعت کمک درسی او به وی مبلغی بدهیم تا کمک خرجی هم برای او باشد و باصطلح ما مرد‬
‫رندی نکرده باشیم و شوهرم هم قبول کرده بود‪ .‬اول محمود پول قبول نمیکرد ولی وقتی اصرار مرا و شوهر را‬
‫دید قبول کرد‪ .‬شوهرم هم گفت که ما اینطور راحت تر هستیم و به شما اجحاف نمیشود‪ .‬زیرا شما مثل یک معلم‬
‫خصوصی همسر مرا کمک میکنید‪ .‬وضع ما خیلی خوب بود و واقعا هیچ کم وکسری نداشتیم‪ .‬ایکاش که من اینقدر‬
‫حشری نبودم و اینقدر این دستگاه زنانه مرا آزار نمیداد و بمن و خانواده وبچه هایم رحم میکرد‪ .‬ولی او گوشش به‬
‫این حرفها بدهکار نبود‪ .‬او هرشب همدم میخواست و مرتب خودش را خیس میکرد‪ .‬خیلی وحشتناک بود خیلی دلم‬
‫میخواست او را به زنجیر بکشم و کنترلش کنم ولی مثل اینکه او داشت مرا در اختیار خودش میگرفت و مرا‬
‫کنترل میکرد‪.‬‬
‫سعی میکردم که حواسم را به درسها متوجه کنم و او را کم محلی کنم ولی متاسفانه او خیلی او من قوی تر و‬
‫بسیار ظالم بود‪ .‬او مرد میخواست و مرا وادار میکرد که دنبال یک مرد دیگر بروم‪ .‬کم کم مشگل خود را با محمود‬
‫در میان گذاشتم‪ .‬وی با تندی گفت که شما همسر و سه بچه دارید خوب نیست که برده خانم کوچولو خود باشید و‬
‫هرچه که او تمنا میکند انجام دهید‪ .‬دیدم بد نمیگوید بایست بیشتر درس بخوانم و بیشتر مطالعه کنم شاید دست از‬
‫سرم بردارد‪ .‬شهباز هم هفته یکبار بیشتر با من نبود‪ .‬و خانم کوچولو بایست تمامی هفته را صبر کند و به نق بزند‬
‫تا آقا کوچولی شهباز خان به دیدار کوتاهش بشتابد‪ .‬بخودم میگفتم که دختران اروپایی و آمریکایی چقدر خوشبخت‬
‫هستند با هرکه بخواهند ودوست داشته باشند میتوانندبدون ازدواج عشقبازی کنند و بعد هم سرفرصت ازدواج‬
‫نمایند‪ .‬اکنون من چهارمین فرزندم را در وجود خودم احساس میکردم و سه بچه کوچک هم دارم‪ .‬بیچاره شهباز که‬
‫بایست مرتب کار کند و خرج این بچه ها را بدهد‪ .‬روحانیون محل به شهباز گفتند که شما بایست به حج بروید زیرا‬
‫واجب حج هستید‪ .‬او گفت که من همسر جوان و چهار بچه دارم برای من سخت است که مدتی از آنان دور باشم‪.‬‬
‫ولی بالخره قانع شد که پس از زایمان چهارم من به حج برود‪ .‬باکمک محمود من توانستم با نمره ها و معدل بسیار‬
‫خوبی دیپلم خود را بگیرم‪ .‬حال محمود مرا مرتب تشویق میکرد که به کلسهای کنکور بروم وباز هم با هم به‬
‫درس خواندن ادامه بدهیم‪ .‬شوهرم از اینکه با معدل بسیار بالیی دیپلم متوسطه آنهم در رشته ریاضی را گرفته‬
‫بودم بسیار مغرور بود‪ .‬و خیلی بمن تبریک گفت و خیلی تشویقم کرد‪ .‬حال من با داشتن یک نوزاد دیگر بایست به‬
‫تحصیل برای امتحان ورودی دانشگاه آماده میشدم‪ .‬و محمود همچنان در ازای مبلغی بسیار ناچیز با جان و دل مرا‬
‫کمک میکرد‪ .‬من عاشق بیقرار او هم بودم و شاید همین عشق باعث شده بود که در درسهایم اینقدر پیشرفت کنم‪.‬‬
‫هنگامیکه شوهر م هنوز به حج نرفته بود مال هفته ای دوبار بیشتر با هم متحد نمیشدیم‪ .‬و بقیه شب ها تنها در کنار‬
‫هم مثل خواهر برادر میخوابیدیم‪ .‬و فقط در دو شب در هفته کوچولوها ی ما همدیگر را میدیدند و از دیدار هم لذت‬
‫میبردند‪ .‬ولی من هرشب میخواستم ولی او خسته بود و حوصله نداشت و مرا در پکری رها میکرد‪.‬‬
‫حال که او به حج رفته بود این دو شب در هفته هم رفته بودند‪ .‬این بود که من از محمود خواستم که هرشب به‬
‫منزل ما بیاید عصمت خانم کلفت ما غذاهای خوبی میپخت‪ .‬اوهم یک زن جوان همسن من بود‪ .‬که از روستا به‬
‫شهر آمده بود که تا درشهر کار کند‪ .‬گلوی او هم پیش محمود گیر کرده بود‪ .‬او هم مثل من تنها شش کلس سواد‬

‫‪36‬‬
‫داشت و محمود او را هم تشویق میکرد که درس بخواند‪ .‬حتما نبایست به کلس بروی من کتابهای کلس را بشما‬
‫میدهم و وقتی به خانم آتوسا کمک میکنم شما را هم کمک میکنم‪ .‬راستش من یک کمی حسودیم میشد که محمود به‬
‫او نظر دوستی دارد‪ .‬من میخواستم که محمود مال من تنها باشد‪ .‬مثل اینکه کم کم محمود هم دوستدار عشقی من‬
‫شده بود‪ .‬سالها با هم بودن و در کنا ر هم نشستن و باهم درس خواندن و با هم در باره مشگلت زندگی گفتگو‬
‫کردن ما را بیش از بیش بهم نزدیک کرده بود‪ .‬حال که سرخر هم رفته بود بایست طوری عصمت خانم را هم‬
‫شوت میکردم و دنبال نخود سیاه میفرستادم تا بتوانم بیشتر با محمود در خلوت باشم‪ .‬یک روز بی پروا به وی گفتم‬
‫که نمیخواهد به ده هشان برود و پدر و مادر خودش را ببیند‪ .‬من مخارج اضافی را میپردازم‪ .‬عصمت خانم که زن‬
‫باهوشی بود مثل اینکه فورا فهمید که من چه نظری دارم‪ .‬چرا تا بحال هیچوقت به او این چنین پیشنهادی نکرده‬
‫بودم و حال که مثل آقا به حج رفته است میخواهم او را دست به سر کنم وخانه را تنها و خلوت نمایم‪ .‬البته من‬
‫میتوانستم با محمود و بچه به مسافرت شمال هم برویم ولی شاید اینکار یک کمی خطرناک تر بود‪ .‬من تصمیم جدی‬
‫داشتم که هر طور هست به وصال محمود برسم ولو اینکه جانم را در این راه از دست بدهم‪ .‬من عاشق او بودم‪.‬‬
‫درست است که شوهر داشتم ولی اکنون شوهر بیشتر مثل یک پدر بود تا یک شوهر و یک معشوق‪ .‬محمود هم یک‬
‫جوان بود با یک دنیا شهوت وعشق او نمیتوانست که به یک زن دسترسی داشته باشد‪ .‬شهوت و عشق او را هم‬
‫مجنون و دیوانه کرده بود‪ .‬و براحتی میشد که او را هم تصاحب کرد‪ .‬حال که شوهرم هم در خانه نبود‪ .‬مگر انسان‬
‫تا چه حد میتواند به عشق و شهوت خود دهانه بند بزند‪ .‬نخیر من میتوانم محمود را تصاحب کنم و به وصالش برسم‬
‫و از آتش عشقم سیرابش نمایم‪ .‬و او مرا تسکین خواهد داد‪ .‬و امواج وحشی شهوانی مرا آرام خواهد کرد‪ .‬بالخره‬
‫با دادن پول و هدیه عصمت را راهی ده نمودم وخانه بود من و چهار بچه و از محمود هم خواستم که چون تنها‬
‫هستم و میترسم به خانه ما بیاید و در یکی از اتاقهای خواب ما بماند تا عصمت خانم از ده برگردد‪.‬‬
‫نمیدانم که محمود متوجه نقشه من شده بود یا نه‪ .‬بهر حال او قبول کرد و بخانه ما آمد‪ .‬میگفت برای در همسایه ها‬
‫خوب نیست که بدانند من در غیاب شوهرتان در منزلتان سکونت کردم‪ .‬گفتم که اینجا محله اعیان نشین است و‬
‫خانه ها بسیار بزرگ میباشند هیچ کس متوجه نخواهد شد که شما در اینجا مسکن کرده اید‪ .‬ما شاید حدود ده اتاق‬
‫خواب داریم‪ .‬و همه آنها خالی از مهمان است‪ .‬شب دومی که محمود در منزل ما مهمان بود در شب هنگام که بچه‬
‫ها را خواباندم کتاب خود را برداشتم و برای پرسیدن یک اشکال به اتاق محمود رفتم‪ .‬محمود در لباس خانه بود‪ .‬آه‬
‫محبوب من حال دیگر هر دوی ما تنها بودیم‪ .‬محمود با متانت اشکالهای درسی مرا رفع کرد‪ .‬من به او نزدیک شدم‬
‫تمام بدنم گر گرفته بود‪ .‬آتش در تنکه من بپا شده بود‪ .‬از من میخواست و من توانایی نه گفتن را نداشتم‪ .‬کم کم‬
‫محمود را در آغوش گرفتم و بعنوان تشکر او را بوسیدم‪ .‬هیچ مقاومتی نکرد‪ .‬من هم با سواستفاده از موقعیت لبهایم‬
‫را از روی گونه هایش به طرف لبانش سر دادم یک کمی مقاومت کرد و گفت شما شوهر دارید بد است‪ .‬خوب‬
‫نیست‪ .‬ولی وقتی من محکم لبانش را بوسیدم گویا مقاومت جوان در هم شکسته شده بود‪ .‬بهرحال او هم مرا دوست‬
‫داشت و نمیتوانست بیشتر از این مقاومت کند‪ .‬کم کم لبانش را مکیدم دیگر مقاومتی نمیکرد ولی او لبان مرا نمکید‪.‬‬
‫میخواست مقاومت کند‪ .‬ولی وقتی رانم را میان پاهایش بردم وبا رانم مردانگی وی را نوازش کردم آخرین سنگر‬
‫مقاومت وی هم درهم شکسته و تسلیم من گردید‪ .‬با غرور سینه هایم را به سینه هایش فشردم و با دستم شروع به‬
‫بازی کردن با بدن وی نمودم‪ .‬اوهم دیگر اعتراضی نمیکرد‪ .‬به آرامی بطوریکه وحشت نکند دستم را به زیر کش‬
‫پیژامایش بردم و باسن او را نوازش کردم و در همان حال او هم شروع به مکیدن لب های من کرد‪ .‬من اکنون‬
‫خبره بودم و میدانستم چطور یک جوان را میشود تصاحب کرد‪ .‬کم کم باسن او را بحال خود گذاشتم و به جلوگاه او‬
‫حمله ور شدم‪ .‬آن سفت و محکم و بلند شده و آماده کارزار بود‪ .‬با در دست گرفتن مردانگی او و فشردن و نوازش‬
‫آن بالخره محمود کامل تسلیم شد‪ .‬او هم شروع به نوازش کردن من کرد‪ .‬ابتدا شروع به فشردن لپ های باسن من‬
‫کرد و سپس به جلو متوجه شد و کم کم دستش را در تنکه من کرد و خانم کوچولو ملتهب من را نوازش نمود‪ .‬من‬
‫بی قرار و شل شده بودم دیگر نمیتوانستم سرپاهای خود بایستم‪ .‬محمود به آهستگی گفت که او هیچ تجربه ای در‬
‫عشقبازی ندارد و تاکنون با زنی معاشقه نکرده است‪ .‬خواهش میکنم مرا راهنمایی کن‪ .‬گفتم عیب ندارد محمود‬
‫جان خودم ترتیبت را میدهم و دوشیزگی ات را برمیدارم‪ .‬آرام اورا به کنار تخت بردم و خودم روی تخت دراز‬
‫کشیدم و شروع به در آوردن لباسهای محمود کردم‪ .‬گفتم تو هم میتوانی لباسهای مرا در بیاوری‪.‬‬

‫‪37‬‬
‫او هم همین کار را کرد‪ .‬بعد من رو به پشت خوابیدم و گفتم محمود حال میتوانی روی من بخوابی و وسط رانهای‬
‫من قرار بگیری‪ .‬او مثل یک سرباز به دستورات من اطاعت کردو در حالیکه من رانهایم را باز کرده بودم و خودم‬
‫را بشدت خیس کرده بودم او در روی من قرار گرفت‪ .‬با دست مردانگی اش را گرفتم و بسمت خودم هدایت کردم‬
‫و او با فشار تمام آنرا به داخل من فرستاد بطوریکه داغی آنرا حس کردم‪ .‬مثل اینکه تا اعماق وجودم فرو رفته‬
‫بودم و مثل اینکه اکنون تمامی بدن محمود در من فرورفته بود‪ .‬احساس لذت بخش تمامی وجودم را فرا گرفته بود‪.‬‬
‫اورا بشدت بخود میفشردو میبوسیدم‪ .‬او هم کامل خودش را فراموش کرده بود و یک پارچه عشق و شهوت شده‬
‫بود‪ .‬ساعت ما هر دو در حال عشقبازیهای متعدد بودیم محمود میگفت که این اولین باریست که دارد عشق و‬
‫شهوت را تواما امتحان میکند چقدر زیبا و لذت بخش است‪ .‬ما در آغوش هم فرو رفتیم و تا صبح در عشق و‬
‫شهوت غوطه ور بودیم تا بامدان روز بعد صدای گریه یکی از بچه هایم عشق من را قطع کرد و با سرعت لباس‬
‫پوشیده به سراغ اتاق بچه ها که کمی دورتر از اتاق محمود بود رفتم و محمود را تنها و خمار رها کردم تا به بچه‬
‫ها رسیدگی کنم‪ .‬به محمود سر ناشتایی گفتم که او را خیلی دوست دارم اگر از همسرم تلق بگیرم آیا با من ازدواج‬
‫میکند‪ .‬خنده ای کرد وگفت چرا که نه من که عاشق شما هستم‪ .‬ولی شما با چهار بچه ها چه خواهید کرد‪ .‬زندگی‬
‫همسرتان از هم پاشیده میشود و بچه ها سرگردان بین شما و همسرتان‪ .‬درست است که ما عاشق همدیگر شده ایم‬
‫ولی با عشق تنها که نمیشود زندگی کرد‪ .‬محمود که تا آن روز با زنی معاشقه نکرده بود دریایی از اسپرمهای خود‬
‫را بعد از شاید حدود ده باز عشقبازی به داخل من ریخته بود‪ .‬ما آنشب از هم خسته نشدیم و مرتب از دوباره‬
‫شروع کردیم‪ .‬و بیشتر از ده باز وی اسپرم های خود را به داده بود‪ .‬و من هم هیچوقت از وسایل ضد بارداری‬
‫استفاده نمیکردم‪ .‬حال بزودی بچه پنجم من هم این بار از محمود به دنیا میآمد‪ .‬من از حج شهباز و ایمان قرص و‬
‫محکمش به رفتن حج یک استفاده غیر مشروع ولی خیلی دلپذیر کرده بودم‪ .‬میبایست آب توبه بسر بریزم و دیگر‬
‫از این کار ها نکنم‪ .‬ولی خدا خودش میداند که من نتوانستم خود را کنترل کنم مثل گرسنه ای که بعد از سالها به‬
‫غذایی لذیذ رسیده باشد‪ .‬ما تا آمدن همسرم هرشب با هم هم بستر شدیم و بارها در هر شب با هم عشق بازیهای‬
‫مفصل کردیم و من دلی از عزا در آوردم‪ .‬میخواستم که توبه کنم و دیگر ادامه ندهم ولی نشد‪ .‬و نتوانستم‪ .‬به خودم‬
‫گفتم اکنون با سیر شدن جنسی شاید بهتر بتوانم همسرم را تحمل کنم و برایش زن بهتری باشم‪ .‬امیدوار بودم تا‬
‫مادامیکه محمود ازدواج نکرده است معشوق من باقی بماند تا من هم بتوانم با همسرم زندگی مشترکمان را داشته‬
‫باشیم‪ .‬اکنون من راضی بودم‪ .‬میدانستم که بزودی بچه پنجم من هم که این بار از محمود است به دنیا خواهد آمد‪.‬‬
‫تصمیم گرفتم با همسرم که به من این موهبت را داده است که یک عشقبازی عمیق نمایم بعد از آمدنش از حج خیلی‬
‫مهربان باشم‪ .‬امیدوارم که او هم مرا ببخشد‪ .‬و با بزرگواری از گناهی که مقصر آن خانم کوچولوی من در گذرد و‬
‫محمود هم هم چنان معشوق من باقی بماند‪ .‬شاید من بتوانم بعد از این همسر بهتری برای شهبازم باشم‪.‬‬

‫داستان تلخ شهر بلخ‬
‫نمیدانم که آیا شما نام آقای پرویز خطیبی را شنیده اید یا نه او یک سری داستانهای فکاهی سیاسی مینوشت بنام‬
‫شهر بلخ‪ .‬وی مثل آژدان شهر بلخ را به تصویر میکشید‪ .‬که مردی سیبیلو بد اخم و احتمال شیره ای و دست به‬
‫دهان و منتظر گرفتن پول از دست مردم و تیغ زدن مردم میباشد‪.‬‬

‫‪38‬‬
‫حال مثل اگر اکنون میبود در باره رییس جمهور شهر بلخو مینوشت‪ .‬مردی که هیچی حالیش نیست بو گند میدهد‬
‫بلد نیست که انگلیسی حرف بزند‪ .‬دست بوس و پابوس و چاکر و غلم بال دستی هاست ‪ .‬همه چیز شهر بلخو را‬
‫خراب کرده است‪ .‬همه مردم بیکار و گدا شده اند‪ .‬درآمد شهر بلخ را با تریلی از شهر خارج میکنند‪ .‬با دست بوسی‬
‫هایش اجازه میگیرد که اجناس خارج از رده و مسموم را برای مردم وارد شهر بلخو کند‪ .‬مردمان شهر اکثرا شیره‬
‫ای و متعاد هستند ویا کار ندارند و بیکاره شده اند‪ .‬در مدرسه ها فقط شکل اشیا را میکشند و نوشتن را یاد نمیدهند‪.‬‬
‫مردم را خرافه پرست کرده است‪ .‬هرکس بلند حرف بزند داروغه شهر یک گلوله به قلبش نشانه میرود ‪ .‬زنان و‬
‫دختران مردم را به بهانه های پوچ میگیرند و یا آنها را میکشند و یا بی آبرو میکنند و به آنها تجاوز میکنند‪.‬‬
‫همسایگان شهر بلخو بسیار راضی هستند و هر قرارداد ی را که دیکته کنند رییس جمهور بو گندو امضا میکند‪.‬‬
‫مال پدرش نیست که دلش بسوزد و میگوید جهنم بمن چه‪.‬‬
‫ضنایع شهر بلخو را داغون میکند و با وارد کردن اجناس بنجول همه صنایع شهر بلخو را به ورشکستگی میکشاند‬
‫و مردم مجبور میشوند که در کارخانه را تخته کنند‪ .‬کک آقای رییس جمهور هم نمیکزد‪ .‬او حتی زنان و پسران‬
‫شهر بلخو را برای درآمد بیشتر به ثروتمندان بادیه نشین میفروشد تا آنان کنیزبرای شهوت رانی و غلم دست‬
‫بسینه داشته باشند‪ .‬به یک سری از جوانان شهر بلخو پول و عده بهشت با حوریان بکارت دار میدهد و به آنان قمه‬
‫و تفنگ میدهد تا برادران خود را که اعتراض میکنند بکشند و کتک بزنند‪ .‬آقای رییس جمهور نماز هم میخواند و‬
‫سواد خوبی برای ترجمه ندارد‪ .‬او نمیتواند حتی عربی که زبان مادریش هست را خوب حرف بزند‪ .‬به گفته خودش‬
‫مادرش حوری بهشتی بوده است و برای همین دور سرش یک حلقه نور همیشه وجود دارد‪ .‬منتهی کسانی که به‬
‫حضرت آقا ایمان ندارند نمیتوانند این حلقه نور را ببینند‪ .‬تنها مومن ها میتوانند حلقه نور را ببینند‪.‬‬
‫در خراب کردن کشور استادی بی همتا است‪ .‬هیچ کس را قبول ندارد و میخواهد به تنهایی تمامی شهر را ویرانه‬
‫ای کند‪ .‬مردم از ترس جرات لب گشودن را ندارند‪ .‬هر که انتقادی کند فورا کشته میشود‪ .‬جوانان شهر که استخدام‬
‫در نیروهای ویژه نشده اند برای گدایی به شهر های دیگر میروند‪ .‬همه مردم را آواره کرده است‪.‬‬
‫براحتی دروغ میگوید و براحتی زیر حرفش میزند‪ .‬میگویند نمازش هیچوقت قضا نمیشود‪ .‬ولی در تقیه کردن‬
‫خیلی استاد است‪ .‬میگویند قبل رفتگر بوده است و سپوری میکرده است که ناگهان باز شاهی بر سرش مینشیند‪.‬‬
‫مردم خیلی خوشحال بودند که آنقدر آنان ترقی کرده اند که یک رفتگر رییس جمهور میشود‪ .‬ولی خیلی زود‬
‫فهمیدند که خوبی و بدی انسان ها به فقیر بودن و یا نبودن آنان بستگی ندارد‪.‬‬
‫شاید آن کسی که باز شاهی را چیز خور کرده است که روی سر رفتگر بنشیند برنامه ای داشته است‪ .‬آن برنامه‬
‫ویران کردن شهر بلخو بوده است‪ .‬بیشتر مردمش فقیر شده اند‪ .‬صنایع شهر از کار افتاده ‪ .‬ثروت شهر با تریلی ها‬
‫ی غول پیکر از شهر خارج میشوند مکتب ها را بسته اند و یا فقط دروس چاپلوسی در آنجا تدریس میشود‪ .‬بیشتر‬
‫طبقه فقیر جوانان از بیچارگی متعاد شده اند‪ .‬تعدادی از جوانان آواره شهر های دیگر شده اند و در آنجا به کارگری‬
‫ساده مشغول شده اند‪ .‬فحشا را رونق داده اند و از آنان مالیاتهای سنگین میگیرند تا سنگسارانشان نکنند‪.‬‬
‫جوانان را طبقه بندی کرده اند و آنان را بجان هم میاندازند‪ .‬کشور شهر بلخورا حراج کرده اند تا هر کسی که‬
‫میخواهد دزدی و فساد کند آزاد باشد‪ .‬بشرطی که حق داروغه ها را بدهد‪ .‬در شهر بلخو دروغ گفتن و غدعه کردن‬
‫و بیشرمی و بی حرمتی و ظلم هیچ عیب نیست بشرط آنکه در راه دین باشد و نماز آن کار خوانده شده باشد‪ .‬مثل‬
‫میشود لواط کرد بشرط اینکه نماز لواط خوانده شده بشود‪ .‬کارخانه ها بسته شده کارگران بیکار شده اند و به اعتیاد‬
‫پناه میبرند‪ .‬مکتب ها را بسته و یا خراب کرده اند و یا اجازه ورود به کسی را نمیدهند مبادا مردم بتوانند آ را از ب‬
‫شناسایی کنند‪ .‬جوانان که نه کار دارند و نه مکتب به دزدی و بدکاریها پرداخته اند و یا کشته شده و یا از شهر فرار‬
‫کرده و یا متعاد شده اند‪ .‬آن تعدادی هم که خواستند خوب و با انسانیت باشند به زندانها فرستاده میشوند‪ .‬و یا به آنان‬
‫تجاوز جنسی میکنند تا از رو بروند‪ .‬دین مردم شهر شیاطین پرستی است‪ .‬شیطان های ظلم کشتار و شیطان بد‬

‫‪39‬‬
‫جنسی و دزدی و تقیه و آزار رسانی و کشتن بی گناهان و شیطان پول پرستی و شهوت پرستی و حیوان پرستی از‬
‫بت های ارجمند آنان است‪ .‬آنان میخواهند که همه دنیا شیطان پرست بشوند‪.‬‬
‫ولی استاد های آنان نظری دیگر دارند آنان میخواهند سرمایه مردم کشور را به غارت ببرند و خودشان را برده‬
‫کنند و صنایع شهر بلخو را داغون کنند تا همیشه مردم شهر به آنان محتاج باشند‪ .‬و چون این چنین رییس جمهوری‬
‫مورد تایید آنهاست به او فحش میدهند بد میگویند ولی باز با او سر میز مذاکره مینشینند و او را بعنوان ریاست‬
‫معظم محترم مستطاب شهر بلخو قبول دارند‪ .‬زیرا هرچه که باو دیکته کنند او مینویسد و قبول میکند و امضا‬
‫مینماید‪ .‬به مردم میخواهند بقبولنند که عکس رییس جمهور در ماه است و او نظر کرده میباشد‪ .‬قدرت شیطانی‬
‫دارد‪ .‬همه بایست از او بهراسند‪ .‬به او چپ هم نگاه نکنند‪ .‬مردم بایست سر اینکه چهره او را در ماه دیدند و یا ندیده‬
‫اند با هم جنگ کنند‪ .‬تمامی دانشمندان شهر بلخو جمع شده و روزها مباحثه علمی کرده اند که چهره او را در قرص‬
‫ناقص ماه دیده اند‪ .‬بعضی از دانشمندان شهر بلخ فتوی داده اند که چهره او را در ماه ندیده اند و برخی اصرار‬
‫دارند که چهره او را در ماه تابان دیده اند‪ .‬هم در قرص کامل و هم در قرص ناقص‪ .‬علمای اعظم شهر بلخ روزها‬
‫وهفته ها در سر این موضوع بحث و جدل کرده و کتابها مرقوم فرموده اند و هر کدامشان هم مقلدان بسیاری دارند‪.‬‬
‫این علم عظیم آنان است که بتوانند و یا نتوانند ثابت کنند که چهره رییس جمهور در کره ماه قابل رویت هست و یا‬
‫نیست‪ .‬به نظر این فقها و دانشمندان این موضوع از رفتن به کره ماه هم مهم تر است که آیا چهره وی در ماه دیده‬
‫شده است و یا دیده نشده است‪ .‬قرار است یک دانشگاه بزرگ هم برای ادامه اینکار تاسیس کنند و بودجه خروار‬
‫دلری برایش در نظر گرفته اند و قرار است بهترین استادان این رشته که رویت ماه در حالت ناقص و کامل و‬
‫قرص و بریده ماه است را با حقوق های گران استخدام کنند تا این علوم را به دانشجویان تدریس کنند‪ .‬علمای شهر‬
‫بلخو قسم خورده اند که اگر واجب شود فتوی به کشته شدن آن دانشمندانی را میدهند که بگویند چهره رییس را در‬
‫ماه ندیده اند‪.‬‬
‫استادانی که دلقک و بزمجه خود را در اثر تبلیغات سر سام آوری به ریاست ابدی جمهوری و موروثی نشانده اند‬
‫از خوشحالی در پوست خود نمیگنجند که دست آموز آنان دارد کل شهر بلخو را ویرانه میکند و آشفتگی را بسر حد‬
‫جنون میرساند‪ .‬آنان ظاهرا با دست آموز خود جنگ زرگری میکنند ولی او را بعنوان رییس مردم میشناسند و همه‬
‫پولها را در اختیار او میگذارند تا همه را به باد دهد‪ .‬آنان میخواهند که شهر بلخو را به ماتم کده تبدیل کنند‪.‬‬
‫آنچه مورد نظر استادان دلقک بوده است همانا تفرقه بیانداز وحکومت بکن است که آقای رییس با همه بی خردی‬
‫این قسمت را خیلی خوب اجرا کرده است و رضایت استادان را بخود متوجه کرده است‪ .‬و فکر میکند تا دنیا دنیا‬
‫است وی رییس شهر بلخو باقی خواهد ماند‪ .‬آمین‪.‬‬

‫عشق با سکس و عشق بدون سکس و‪..‬‬
‫بیایید با عشق زندگی کنیم نه با شهوت و هوس و خودخواهی‪ .‬با عرض پوزش در زمانی که جوانان کشور ما‬
‫دربرابر مشگلت بسیارقرار دارند نمیدانم نوشتن داستان عشقی آنان کاری نیکو است یا نه؟ بهر حال این هم جزیی‬
‫از زندگی جوانانی است که خود را برای یک ایران آزاد و آباد آماده میکنند ‪ .‬درود به همه جوانان قهرمان ایران‬
‫زمین‪ .‬دوستان همیشه بمن نق میزنند که چرا مرتب از ناراحتی ها و درد سر های دوستانت و آشنایانت مینویسی‬

‫‪40‬‬
‫وغر غر میکنند که چرا از زیبایی ها و از عشقبازیها و از دوستی ها و از محبت ها سخن نمیگویی‪ .‬تو که رهبر‬
‫نیستی و تو که نمیتوانی که جامعه را بهتر کنی‪ .‬اصل بتو چه آیا تو سر پیازی یا ته پیاز‪ .‬تو یک معلم هستی و‬
‫بایست فقط به تدریس به پردازی‪ .‬حتی دیگر دوستان نادیده و آشنایان ناشناخته هم بمن ایراد میگیرند که چرا آنقدر‬
‫منفی بافی میکنی‪ .‬ولی من چطور میتوانم که چهره آن دخترک چهارده ساله را که به پهنای چهره اش اشگ‬
‫میریخت که چرا مادرمن بایست مرا در این سن کم تنها بگذارد و بمیرد‪.‬‬
‫فراموش کنم‪ .‬متاسفانه من بی تفاوت نبودم و شاید یکی از دلیل اینهمه درد سر هم همین بوده است که هی‬
‫میخواستم به دیگران تا آنجا که میتوانم کمک کنم‪ .‬ولی این بار میخواهم یک داستان عشقی برایتان بنویسم‪ .‬میدانید‬
‫که سلیقه ها متفاوت است و مردم عجول هستند و تحمل یکدیگر را ندارند‪ .‬شاید مثال مل نصرالدین و خر و پسرش‬
‫مثل خوبی باشد که همیشه عده ای از مردم ناراضی خواهند بود شاید هنر در این باشد که انسان بتواند اکثریت‬
‫مردم را از خود راضی کند و به ناراضی ها هم آزار نرساند‪ .‬میدانید که مل با خر و پسرش روان بودند که مردم‬
‫گفتند که اینها عجب ابله هستند خر به این خوبی دارند و هر دو پیاده به دنبال خر میروند‪ .‬مل سوار خر شد عده ای‬
‫گفتند عجب پدر بی انصافی است پسر بچه بیچاره دنبال خر روان است و او مرد قوی روی خر نشسته است‪ .‬این‬
‫بار پسر سوار خر شد‪ .‬باز عده ای گفتند عجب پسر بی ادبی پدر پیاده دنبال خر است و وی سواره‪...‬خوب مل و‬
‫پسرش و خرش بهیچ راهی نتوانستند که مردم را راضی کنند‪ .‬همه مردم را و همیشه عده ای غر زن و نق نق زن‬
‫داشتند‪ .‬همایون با من دوست بود و روز بمن گفت فلنی میخواهم با تو در باره چیزی مشورت کنم‪ .‬میدانم که تو‬
‫مرا مسخره نمیکنی و با دوستی که نسبت بمن داری مرا رهنمایی میکنی‪ .‬بهر حال عقل دو نفر بهتر از یک نفر‬
‫است‪ .‬همایون جوان خوش چهره ای بود‪ .‬یک سر زیبا و بسیار کره ای داشت چشمان سیاه و پوستی تیره وی به او‬
‫ظرافت خاصی میداد‪ .‬وی از بچه های درس خوان بود‪ .‬پدرش بیشتر به مسافرت برای کار میرفت و او تنها با‬
‫مادرش زندگی میکردند‪ .‬خانه آنان یک خانه شیک در شمال تهران بود و دارای دو طبقه مجزا‪ .‬یک طبقه را بیشتر‬
‫به دوستان و آشنان اجاره میدادند تا کمک خرجی شان باشد‪ .‬مادر همایون در یک اداره کار میکرد و مثل اینکه‬
‫لیسانس هنری داشت‪.‬‬
‫همایون هم که تازه مهندس شده بود و برای دولت کار میکرد‪ .‬همایون شاید حدود بیست پنج ساله بود و با داشتن‬
‫مدرک مهندسی میشد گفت که آینده ای خوب در انتظارش نشسته بود‪ .‬همایون گفت که طبقه هم کف منزلشان را به‬
‫یکی از دوستان قدیمی مادرش اجاره داده اند و وی همراه با شوهر ویک دخترش به اینجا موقتی آمده اند تا خانه‬
‫ای بخرند‪ .‬دختر وی شاید حدود سی ساله است که از شوهرش تلق گرفته و پهلوی پدر ومادرش برگشته است‪.‬‬
‫مثل اینکه از شوهر سابقش هم یک پسر دارد که با پدرش زندگی میکند‪ .‬همایون میگفت که دختر یا زن مطلقه‬
‫پوست سفید و صورتی زیبا دارد ولی کمی چاق است گویا در سن بیست سالگی ازدواج کرده و یکی دو سالی است‬
‫که تلق گرفته است‪ .‬دوستان مادرش به همایون هشدار داده ان که سمین راه آبش باز است مواظب باش برایت‬
‫نقشه ای نکشد‪ .‬مادر همایون هم که یک زن تحصیکرده بسیار سنتی بود به همایون گفته بود که مبادا به سمین به‬
‫چشم ناپاک نگاه کند که این گناهی عظیم است‪.‬‬
‫او بایست به او به چشم یک خواهر نگاه کند‪ .‬ولی مثل اینکه سمین نظری دیگر داشت به همایون خیلی محبت‬
‫میکرد برایش کیک میپخت برایش غذا ی خوب تهیه میکرد و از درب بین دو دستگاه ساختمان برایش میبرد‪.‬‬
‫برایش هدیه میخرید و برایش خیلی ناز میکرد‪ .‬گویا تصمیم داشت که این جوان را به دام عشق خود گرفتار کند‪.‬‬
‫سمین یک زن سی ساله دیپلمه بود که مدت ده سالی هم شوهر داری کرده بود‪ .‬مسلم است که خیلی بیشتر از‬
‫همایون که مثل پسر بود تجربه داشت و دارای دوستان زن زیادی هم بود که با هم تجربه های سکسی خود را‬
‫مبادله میکردند‪ .‬علوه بر اینها وی یک مشت فیلم های سکسی و آپارات سینمایی هم داشت که در دوره هایشان از‬
‫آن استفاده میکردند‪ .‬بالخره محبت های زیاد از حد سمین کار خودش را کرده بود و همایون به او علقه مند شده‬
‫بود و داشت خودش را راضی میکرد که با این زن روزی ازدواج نماید ولی باحتمال پدر و شاید حتی مادرش هم با‬
‫این ازدواج موافقت نداشتند‪ .‬حال همایون از من میخواست که به او نظر بدهم که چه کند‪ .‬من سمین را دیده بودم‬
‫صورتی بزرگ و زیبا و چشمانی درشت و قشنگ داشت پوستی لطیف و صاف داشت ولی هیکل وی لغر و‬

‫‪41‬‬
‫مدرن نبود و قدش هم بلند نبود بهر حال بد نبود ولی خوش هیکل و خوش فرم هم بحساب نمیآمد ولی در دلبری و‬
‫دام افکنی مهارتی کامل داشت بطوریکه همایون را تا حدی اسیر خودش کرده بود‪ .‬سمین به همایون گفته بود که‬
‫بیشتر قسمت های زنانه بدنش را پس از زایمان جراحی کرده است و آنها را خوشگل نموده است‪ .‬همایون تعریف‬
‫میکرد که چند بار او را به اتاق خواب خودش برده و برایش فیلم های سکسی سینمایی نشان داده است مثل‬
‫عشقبازی یک زن زیبای سیاه پوست با یک مرد جوان سفید پوست و یا سایر فیلم های سکسی تحریک کننده‪.‬‬
‫همایون میگفت که در موقع نمایش این فیلم ها سمین خیلی تحریک میشده و همایون هم سعی میکرده که خودش را‬
‫کنترل کند‪ .‬سمین به او نزدیک میشده تن و سینه های را به همایون می چسبانیده تا جوان را هم بیشتر تحریک کند‬
‫و از خود بیخود‪ .‬ولی همایون که یک تربیت سخت داشته می توانسته خودش را سخت کنترل کند‪.‬‬
‫همایون میگفت که سمین حتی شورتش را هم در میاورده و با نشان دادن قسمت های زنانگی بدنش و قسمت های‬
‫ممنوع و خطرناک میخواسته که وی را از خود بیخود کند‪ .‬سمین با غرور میگفته که ببین که قسمت های زنانه من‬
‫چقدر قشنگ هستند همه را جراجی کرده ام و آنرا خوشگل نموده ام برای تو ببین‪ .‬نشان دادن سینه های برهنه‬
‫سفیدش و نوک های برجسته قرمز آن مسلم است که برای همایون جذابیت فراوانی داشته بود ولی او میبایست دست‬
‫از پا خطا نکند‪ .‬فکر اینکه از سمین بچه دار شود و پدرش با ازدواج آنان موافقت نکند چه میشود مسلم است که‬
‫همایون از عاقبت این دیدار ها وحشت هم داشت‪ .‬ولی از طرف دیگر همایون هم یک مرد بود و در برابر یک زن‬
‫خبره با تجربه و زیبا و خوش پوش و سکسی نمیتوانست خیلی مقاوم باشد‪ .‬سمین همیشه منتظر میشد تا همایون از‬
‫سر کار بیاید خود را در سر راه او قرار میداد او را دعوت به اتاق خوابش میکرد و در آنجا برایش شربت و‬
‫شرینی و غذای لذید میآورد و با او خوش بش میکرد و سر بسر میگذاشت باحتمال او را میبوسید و سینه ها و شکم‬
‫و رانهایش را به او میمالید‪ .‬و یا یکی از رانهایش را میان پای همایون میبرد و قسمت مردانه گی برجسته شده او‬
‫را لمس میکرد و بیچاره همایون را آتش میزد‪ .‬همایون از یک زن طلق گرفته با این سکسی میترسید و اینکه‬
‫میدانست که وی تعداد زیادی فیلمهای سکسی دارد و در آن موقع ویدیو نبود و سمین همه را با آپارات بزرگ به او‬
‫نشان میداد که یک کمی شاید از پرده های سینمایی کوچکتر بود‪ .‬سمین برای همین منظور بزرگترین اتاق را که‬
‫شاید بیش از چهل متر مربع بود و در حقیقت سالن تجمع و پذیرایی بود برای خواب انتخاب کرده بود تا بتواند‬
‫دوستان زیادش را به آنجا دعوت کند و برایشان فیلم های سینمایی سکسی نمایش بدهد‪ .‬سمین که میدانست برجسته‬
‫گی های بدنش هیجان انگیز هستند همیشه با تردستی با آرامش مخصوص خودش لباسهایش را میکند و بطور لخت‬
‫مادر زاد نزد همایون قرار میگرفت و میگفت که اینطور آزاد تر میباشد‪.‬‬
‫برای همایون علوه بر نشان دادن فیلمهای سینمایی تحریک کننده دفتر خاطرات شب زفاب هم داشت که دوستان‬
‫زنش که ازدواج کرده بودند شرح کامل شب زفاف خود را برای سیمین با ذکر جزییات نوشته بودند و این بی‬
‫انصاف آنها را برای مردی جوان مجردی میخواند‪ .‬که دختران تازه ازدواج کرده شرح کامل عشقبازیهای خود‬
‫بطور دقیق نوشته بودند‪ .‬که مرد چه میکند و آنان چه التهاباتی داشتند‪ .‬یکروز هم همایون دفترچه خاطرات شب‬
‫زفاف سیمین را آورد و بمن نشان داد دیدم با خطی خوش و خوانا تمام حوادث شب عروسی را نو عروسان با دقت‬
‫و ظرافت نوشته بودند‪ .‬از شرح بلند شدن آقا کوچولوی شوهرشان تا خیس شدن خانم کوچولو خودشان و اتحاد این‬
‫دو شیطان کوچولو‪ .‬و نیز شرح دقیق و کامل مالش ها و خوردنها و مکیدن های پستانهایشان و دیگر جا های‬
‫بدنشان‪ .‬ولی همایون از ترس آینده و آبرو ریزی و قولی که بمادرش داده بود دست از پا خطا نکرده بود‪ .‬ولی‬
‫خیلی دلش میخواست که با سیمین ازدواج کند و شاید بیشتر قدرت سکس بود که همایون را برای ازدواج تشویق‬
‫میکرد نه قدرت دوستی وعشق‪ .‬از این جریان شاید شش ماهی میگذشت و سیمین در تلش به دام انداختن همایون‬
‫بود‪ .‬کم کم همایون به شک افتاده بود که این زن با این روحیه شهوانی و بالخره زیبایی چطور دوست مردی ندارد‬
‫و چرا به او بند کرده است‪ .‬مسلم است که یک زن آزاد مثل او یک دوشیزه نیست که از دست دادن بکارتش بترسد‪.‬‬
‫و اینکه وی همه اش در اطراف سکس مکالمه میکرد‪ .‬همایون تصمیم گرفت که به مکالمه های تلفنی سیمین‬
‫گوش بدهد شاید این بمب جنسی را بهتر بشناسد بخصوص که تصمیم گرفته بود با او عروسی بکند‪ .‬با راههای که‬
‫بلد بود و بقول مخابراتی ها نیم تاسه است به مکالمات او بخصوص به مکالمه های طولنی اش گوش فرا داد‪ .‬یک‬

‫‪42‬‬
‫روز دیدم که همایون عاشق یا در راه عاشق شدن به خانه ما آمد بسیار برافروخته و ناراحت بود‪ .‬شاید کمی هم‬
‫خشمگین‪ .‬میگفت امیر میدانی من چه شنیدم‪ .‬گفتم نه ‪ .‬گفت او پشت تلفن با دوستان حتی پدرش که برای دیدار‬
‫پدرش میآمدند رابطه جنسی برقرار کرده است‪ .‬و پشت تلفن از آنان تشکر میکند که چه کیفی کرده است‪ .‬و ساعت‬
‫ها با التهاب از کارهای مقاربتی و جنسی صحبت میکند‪ .‬من گفتم مدرک که نداری گفت آیا تو باور میکنی گفتم‬
‫مسلم است که من باور میکنم ولی تو که با او نامزد هم نیستی‪ .‬همایون گفت در حالیکه او بمن این قدر اظهار عشق‬
‫و دوستی میکند و در همان شب میرود و با مرد دیگری که دوست پدرش هم هست و زن و بچه هم دارد مقاربت‬
‫مینماید‪ .‬و تا صبح با وی عشق بازی مینماید‪ .‬دوست پدرش که شاید یک مرد پنجاه پنج ساله و یک تاجر ثروتمند‬
‫بود یک آپارتمان داشت که سیمین به آنجا میرفت و با او تا صبج روز بعد عشقبازی میکرد‪ .‬همایون ادامه داد خوب‬
‫شد که من فهمیدم وگرنه با همه سختی ها به او دل بسته بودم و میخواستم که با او ازدواج نمایم‪ .‬گفتم که شانس‬
‫آوردی که شوهر یک زن این چنین ارقه ای نشدی وگرنه تکه بزرگه بدنت گوش تو بود‪ .‬همایون همان شب به‬
‫سیمین میگوید تو که بمن اظهار عشق میکردی چطور با مرد دیگری میخوابیدی‪ .‬سیمین گفت من احتیاج به سکس‬
‫داشتم و تو که بمن نمیدادی او بمن هم سکس میداد و هم هرچه میخواستم برایم میخرید ولی بهر حال مرا ببخش من‬
‫نمی خواستم ترا عذاب بدهم‪ .‬میدانستم که بین ما اختلف سنی و علمی زیاد هست و شاید من تنها میخواستم با تو هم‬
‫بخوابم ولی خوب تو تنها میخواستی اول با من ازدواج کنی و بعد بخوابی‪ .‬من که نمی توانستم صبر کنم من سکس‬
‫میخواستم که تو بمن نمیدادی ‪.‬‬
‫ولی من واقعا ترا دوست دارم میدانم که تو یک پسر سالم و پاکی هستی که میشود بتو اعتماد کرد‪ .‬ولی من که یک‬
‫دختر نبودم‪ .‬من یک زن هستم که شوهر ندارم و احتیاج به سکس دارم‪ .‬بهرحال بسیار متاسفم‪ .‬امیدوارم که از من‬
‫تنفر نداشته باشی‪ .‬من زن بدی نیستم من دوست دارم که عشقبازی کنم‪ .‬من این دستگاه های زنانه را دارم و آنان از‬
‫من میخواهند من مثل تو نمیتوانم آنها را کنترل کنم‪ .‬سیمین در حالیکه چشمانش پر از اشگ شده بود به همایون‬
‫گفت اجازه میدهی که ترا ببوسم و ترا که این چنین پسر پاک و مهربانی هستی در آغوش بگیرم‪ .‬همایون که از دو‬
‫رویی او دلخور شده بود به او اجازه داد که او را ببوسد و در آغوش بگیرد‪ .‬چند روز بعد سیمین همراه پدر و‬
‫مادرش خانه همایون را ترک کردند و به آپارتمانی که مرد تاجر برایش خریده بود رفتند‪.‬‬

‫معشوقه زیبا و دلربای چینی من‬
‫سهراب میگفت که با می یک استاد زیبای چینی که برای تدریس مهندسی استخدام شده بود در دانشکده آشنا شده‬
‫است‪ .‬وی در رشته مهندسی مکانیک درجه دکتری داشت و در کشور خودشان در سطح دکتری و فوق لیسانس‬
‫تدریس میکرد‪ .‬وی علوه بر زیبایی خیره کننده اش دارای دانشی وسیع بود و از لحاظ فکری و هوشی هم یک‬
‫اعجوبه کامل بشمار میرفت‪ .‬با وجود اینکه انگلیسی را در چین و از روی کتاب خوانده بود از همان بدو ورودش‬
‫براحتی انگلیسی را میفهمید و حتی پاسخ هم میداد‪ .‬این زن زیبای بیست هشت ساله علوه بر هوش سرشار‬
‫تحصیلت عالی دارای یک هیکل صاف و بسیار خوش تراش و متناسب بود و قد او بلند و باریک و درست مثل‬
‫مانکن ها و مدلهای نقاشی تراشیده شده بود‪ .‬خالق متعال در این وجود هر گونه بذل و بخشش بی نهایتی را روا‬
‫داشته بود‪ .‬و یک چهره زیبا همراه با یک هیکل زیبا و یک دانش و هوش سرشار همه را خداوند متعال به وی‬
‫ارزانی داشته بود‪.‬‬

‫‪43‬‬
‫با داشتن معلومات و دانش وسیع بزودی یکی از استادان دلخواه دانشجویان شد وهمه دانشجویان فوق لیسانس و‬
‫دکتری سعی داشتند که این بت رعنا واین الهه زیبایی مدرس و استاد آنان باشد‪ .‬کلس درس وی بینهایت شلوغ و‬
‫همیشه پر از دانشجویان واله و شیدای وی بود‪ .‬وی با مهارت و بسیار عالی تدریس میکرد بطوریکه هیچ کس‬
‫ندانسته از کلس او خارج نمیشد‪ .‬با اینکه زبان انگلیسی زبان مادری وی نبود ولی وی در مدتی چنان کوتاه به این‬
‫زبان کامل مسلط شد و شاید بعد از دو ماه براحتی موضوعات سخت علمی و مهندسی را با نهایت دقت و ظرافت‬
‫برای دانشجویان خود تشریح و گسترده میکرد بطوریکه هیچ یک از دانشجویان از خارجی بودن وی گله ای‬
‫نداشت‪ .‬من هم که در همان رشته از آمریکا فارغ تحصیل شده بودم بعنوان همکار او برگزیده شدم ‪ .‬حتی‬
‫دانشجویان هم بمن میگفتند که خوش بحال شما که با این گنجینه علم و دانش میتوانید کار کنید‪.‬‬
‫می بدون اغراق یک الهه کامل زیبایی هوش مهربانی و اجتماعی بود‪ .‬همه او را دوست داشتند و شاید هم‬
‫میپرستیدند‪ .‬او شده بود چراغ دانشکده فنی مهندسی ما‪ .‬همه چون پروانه گرد این زیبای چینی میگردیدند‪ .‬و او با‬
‫متانت و استادی تمام پاسخ همه پرسش ها را میداد‪ .‬مثل اینکه دانش او پایانی نداشت هیچوقت نگفت نمیدانم همیشه‬
‫مطلب را در نظر داشت و پاسخ ها در آستینش بودند‪.‬‬
‫می حتی توالت هم نمیکرد‪ .‬ولی چشمان سیاه و بسیار درشت و زیبای او احتیاج به بزک دوزک نداشت‪ .‬مژه های‬
‫بلند و کلفت و برجسته اش حاجت مشاطه گری را نداشت و لبان چون یاقوت سرخش احتیاجی به رنگ و برق لب‬
‫نداشت‪ .‬صورت گیرا و صاف وی و پوست نرم و براق وشفافش گویی با صدها کرم و عطر تزیین شده بود‪.‬‬
‫نگاهش مرا کلفه میکرد و آنقدر لطف و زیبایی در نگاه این پری چهره بود که انسان نمیتوانست از نور خیره‬
‫چشمانش صرف نظر کند و به سمت دیگری نگاه نماید‪ .‬وی برای من یک خواهر یک همکار خوب و یک دوست‬
‫دانشمند و یک مصاحب زیبا بود و من تمامی خوبیها را در او میدیدم‪ .‬با او هرکجا که میرفتم سرها بسمت وی‬
‫گرایش داشت و مردم چه زنان و چه مردان میخواستند با این الهه زیبای و کمال دمخور شوند و با او آشنا گردند‪.‬‬
‫من که تازه همسرم را در اثر تصادف از دست داده بودم براحتی وی جای تمامی خانواده مرا پر کرد‪ .‬میگفت که‬
‫عاشق من است و دلش میخواهد با من روزی عروسی کند‪ .‬ولی اکنون حاضر نبود که ما با هم حتی نامزد شویم‪.‬‬
‫بهمان دوستی نوجوانانه راضی بود‪ .‬من خیلی دوست داشتم که ازاین الهه کمال صاحب فرزندانی شوم که از وی‬
‫هوش و زیبایی را به ارث ببرند‪ .‬ولی او تقاضاهای مکرر مرا جدی نمیگرفت‪ .‬من او را خیلی دوست داشتم و‬
‫حاضر بودم که هرکاری برای توجه بیشترش بکنم ولی او تنها میخواست یک دوست برای من باقی بماند و حتی‬
‫حاضر نبود معشوقه من بشود‪ .‬یا نامزد و یا زن من‪ .‬ولی رفتار همراه با دوستی ومحبتش و در آغوش کشیدنهایش‬
‫این امید را برای من زنده نگه داشته بود که بالخره روزی جواب بله را خواهد داد‪ .‬و من بایست صبر و حوصله‬
‫پیشه کنم‪ .‬میگفت که تمامی فامیلش استاد ان دانشگاه هستند‪ .‬پدر و مادرش هر دو از استادان نامی و بنام دانشگاه‬
‫هستند وبرادر و خواهرش هم درجه استادی ممتاز را دارا میباشند‪ .‬خوب داشتن فرزندی از این نابغه زیبا یک هدیه‬
‫آسمانی میتوانست باشد‪.‬‬
‫در زندگی زنانهایی هستند که از انسان تنها سکس میخواهند و نمیخواهند با آدم ازدواج کنند زیرا فکر میکنند‬
‫شوهران بهتری گیرشان خواهد آمد ولی فعل کاشی بعض هیچی و با جوانان خوبرو و ثروتمند دوست میشوند‬
‫ورابطه جنسی هم برقرار میکنند تا مادامیکه مرد ایده آل خود را پیدا کنند این است که خوابیدن با یک زن سطح‬
‫بال دلیل داشتن آن زن نمیشود‪ .‬ولی می تنها با بوسه ناز قانع بود و آرزو و تمنای وصال و هم آغوشی کامل را‬
‫نداشت وبه همان بوسه ها و نوازشهای بقول خودش دوره نوجوانی اش راضی میشد‪ .‬من که در آمریکا بزرگ شده‬
‫بودم یاد گرفته بودم که اگر زنی را خیلی دوست دارم ومیتوانم با او ازدواج کنم میتوانم با وی همخوابه هم بشوم‬
‫ولی می این را نمیخواست‪ .‬بعد از سه سال که ما باهم بودیم نتوانسته بودم مهر او را برای ازدواج بخود جلب کنم و‬
‫او تنها یک معشوقه در حد بوس و کنار و راز و نیاز بود‪ .‬او بمن خیلی مهربان بود وخیلی مرا دوست داشت ولی‬
‫نمیدانم چرا از ازدواج با من طفره میرفت‪ .‬میگفت که هیچوقت دوستی وعشق مرا بخودش فراموش نخواهد کرد‪.‬‬
‫ولی من هرکاری کردم نتوانستم که این بت عیار را به عقد خود در آورم‪ .‬مثل اینکه آزادی را خیلی دوست داشت و‬

‫‪44‬‬
‫یا یک مشگل دیگری او را آزار میداد‪ .‬آخرین باری که وی رسمی تقاضای ازدواج کردم با چشمانی پر از اشگ‬
‫سهراب من من تورا خیلی دوست دارم تو همه وجود من هستی هیچوقت مهر و عشق تو را فراموش نمیکنم‪ .‬تو‬
‫همیشه در قلب و فکر من جا داری‪ .‬من اکنون نمیتوانی زن توبشوم‪ .‬ایکاش میتوانستم‪ .‬آخر مگر میشود انسان سه‬
‫سال با کسی باشد و شب و روز را باهم بگذارنند و هر دوی آنان اعتراف کنند که عاشق هم هستند و مدتها همدیگر‬
‫را ببوسند و نوازش کنندو یکدیگر را در آغوش هم فشار دهند ولی باز با هم ازدواج نکنند‪ .‬من که نتوانستم بفهمم‬
‫چرا شاید دیگران متوجه بشوند‪ .‬من هرچه فکر کردم نتوانستم دلیل این عشق عمیق و سوزان بدون ازدواج را‬
‫درک کنم شاید شما بتوانید؟‬

Sign up to vote on this title
UsefulNot useful