‫عایشه همسر‪ ،‬همراه‬

‫و همراز پیامبر‬
‫تأليف‪:‬‬

‫رفیده الحبش‬
‫ترجمه و نگارش‪:‬‬
‫داود نارویی‬



‫شمار‬
‫ه‬

‫فهرست مطالب‬

‫‪ .1‬فهرست‬
‫‪ .2‬مقدمه مؤلف‬
‫‪ .3‬بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬
‫‪ .4‬خانواده عایشه‬
‫‪ .5‬پدر‬
‫‪ .6‬ابوبکر‪ :‬نخستین دعوتگر‬
‫‪ .7‬مادر‬
‫‪ .8‬خواستگاری مبارک‬
‫‪ .9‬مهاجر کوچک‬
‫‪ 1‬عروس جوان‬
‫‪.0‬‬

‫‪ 1‬عشق جاودان‬
‫‪.1‬‬

‫‪1‬‬
‫سایهسار غم‬
‫‌‬
‫‪.2‬‬

‫‪ 1‬هووها‬
‫‪.3‬‬

‫‪ 1‬عایشه در چشم و دل پیامبر‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪ 1‬حادثه افک‬
‫‪.5‬‬

‫‪1‬‬
‫لحظههای جدایی‬
‫‌‬
‫‪.6‬‬

‫‪ 1‬بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬
‫‪.7‬‬

‫‪ 1‬دوران ابوبکر صدیق و عمر فاروق؛ آرامش برای‬
‫‪ .8‬اندیشیدن‬
‫‪ 1‬آرامش برای اندیشیدن‬
‫‪.9‬‬

‫‪ 2‬دوران عثمان و علی؛ حرکت برای ماندن‬
‫‪.0‬‬

‫لرزههای سیاست‬
‫‌‬
‫‪ 2‬پس‌‬
‫‪.1‬‬

‫‪ 2‬بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬
‫‪.2‬‬

‫‪ 2‬شکوه عایشه‬
‫‪.3‬‬

‫‪ 2‬عایشه در عرصه پزشکی‬
‫‪.4‬‬

‫‪ 2‬عایشه در عرصه شعر‬
‫‪.5‬‬

‫‪4‬‬

‫اخلق اجتماعی برای همه‬

‫‪5‬‬

‫‪ 2‬تعهدات اخلقی زن مسئول‬
‫‪.6‬‬

‫‪ 2‬عایشه در عرصه دعوت و فعالیت دینی‬
‫‪.7‬‬

‫‪ 2‬مرحله نخست‪ :‬در حیات پیامبرصلى الله عليه و‬
‫‪ .8‬آله وسلم‬
‫‪ 2‬حفظ نمودن‬
‫‪.9‬‬

‫‪ 3‬پرسش و ژرف‌نگری در کسب علم‬
‫‪.0‬‬

‫‪ 3‬حضور در مجالس علمی پیامبر همراه با سایر‬
‫‪ .1‬زنان‬
‫‪ 3‬حضور در مناسبت‌های عمومی‬
‫‪.2‬‬

‫‪ 3‬امر به معروف و نهی از منکر‬
‫‪.3‬‬

‫‪ 3‬اجتهاد‬
‫‪.4‬‬

‫‪ 3‬مرحله دوم‪ :‬پس از پیامبرصلى الله عليه و آله‬
‫‪ .5‬وسلم‬
‫‪ 3‬تشریح اصول عبادات‬
‫‪.6‬‬

‫‪ 3‬ادبیات‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪ 3‬تفسیر قرآن‬
‫‪.8‬‬

‫‪ 3‬ناسخ و منسوخ‬
‫‪.9‬‬

‫‪ 4‬تاریخ‬
‫‪.0‬‬

‫‪6‬‬

‫مقدمه مؤلف‬
‫نقل است که‪ :‬جماعتی بر او )رابعه( در شدند و خواستند‬
‫فضیلتها بر سر‬
‫‌‬
‫که بر او سخنی بگیرند‪ .‬پس گفتند همه‬
‫کردهاند و تاج نبوت بر سر مردان نهاده‌اند و‬
‫‌‬
‫مردان نثار‬
‫بستهاند و هرگز پیغمبری بر‬
‫‌‬
‫کمر کرامت بر میان مردان‬
‫هیچ زنی نیامده است!‬
‫رابعه گفت‪ :‬این همه هست‪ ،‬ولکن منی و خودپرستی »…‬
‫انا ربکم العلی«‪ 1‬از گریبان هیچ زن برنیامده است و …‬
‫‪2‬‬
‫اینها در مردان وادید آمده‌اند‪.‬‬
‫‌‬

‫یشککماری بککر بشککر گذشککته‪ ،‬کککه زن‬
‫ههککای ب ‌‬
‫قرون و بلکککه هزار ‌‬
‫نتر از مرد داشته و از سطح فکری کمتری برخککوردار‬
‫پایگاهی پایی ‌‬
‫بوده است‪ .‬این انحطاط فکککری و ضککعف رفتککاری را چککه بککه جککبر‬
‫تاریخ و اجتمککاع برگردانیککم و چککه بککه زورگککویی و جککبروت مککردان‬
‫)مردسالری( مربوط بدانیم‪ ،‬بککه صککورت یککک پدیککده عینککی وجککود‬
‫هاند از‬
‫داشککته اسککت و بککه جکز زنکان نکادر و اسکتثنایی ککه توانسکت ‌‬
‫موقعیت و امکانککات خاصککی برخککوردار شککوند‪ ،‬ضککعف و انحطککاط‬
‫فکری زن به شکل یک قاعده مسلم‪ ،‬از طرف جامعه به رسککمیت‬
‫هاند ایککن‬
‫شناخته شده بوده است‪ .‬اما آن عده از زنان کککه توانسککت ‌‬
‫قاعکککده را بشککککنند‪ ،‬نیکککز در اثکککر عوامکککل گونکککاگون و شکککرایط‬
‫یای بکوده ککه در خکانواده و گکاه در جکامعه آنکان را دربکر‬
‫اسکتثنای ‌‬
‫گرفته است‪ .‬اما جریان قاعده‪ ،‬یک حالت ثابت و یکنواخت داشککته‬
‫فناپککذیر اسککت و تککا تاریککخ وجککود‬
‫یآمده کککه تخل ‌‬
‫و چنین به نظر م ‌‬
‫دارد و بشر هست‪ ،‬زنان محکوم آنند‪ .‬طبیعی اسککت کککه در چنیککن‬
‫ههایی‪ ،‬فاصککله عمیکق و ژرفکی میکان زن و‬
‫شرایط و در چنین دور ‌‬
‫شوهر وجود داشته اسککت‪ .‬بککه خصککوص در شککرایطی کککه مککرد از‬
‫چگککاه‬
‫های برخککوردار بککوده‪ ،‬زن و مککرد هی ‌‬
‫نبککوغ و اسککتعداد ویککژ ‌‬
‫هاند بککرای همککدیگر قابککل درک باشککند‪ .‬بککدین جهککت‪،‬‬
‫یتوانسککت ‌‬
‫نم ‌‬
‫یشده اسککت‪ .‬آنککان هرچنککد از‬
‫قتر و گودتر م ‌‬
‫هرفته فاصله عمی ‌‬
‫رفت ‌‬
‫هانککد و زیککر یککک سککقف بککه سککر‬
‫نظککر جسککمی بککا هککم نزدیککک بود ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫‪ .‬سوره نازعات )‪ ،(79‬آیه ‪.24‬‬‫‪.-‬تذکره الولیاء‪ ،‬ص ‪ ،75‬انتشارات منوچهری‪.1370 ،‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪8‬‬

‫هاند‪ ،‬اما از نظر روحی و فکری بیابان گسککترده ای آنککان را‬
‫یبرد ‌‬
‫م ‌‬
‫یکککرده اسککت‪ .‬داسککتان سککقراط و زنککش بککه‬
‫از همککدیگر جککدا م ‌‬
‫صراحت گویای شرایطی است که در آن زمان بر زن و مرد حاکم‬
‫بوده و بیانگر جوی است ککه آن دو از نظکر فککری در آن بکه سکر‬
‫یزنککد‬
‫هاند‪» .‬روزی زن سقراط با داد و فغان بر او فریاد م ‌‬
‫یبرد ‌‬
‫م ‌‬
‫یدهککد‪:‬‬
‫یکنی؟ سککقراط پاسککخ م ‌‬
‫که‪ :‬چرا بیکار نشسته و کاری نم ‌‬
‫یزند کککه‪ :‬آخککر مککرد!‬
‫یکنم‪ ...‬زن با عصبانیت فریاد م ‌‬
‫دارم فکر م ‌‬
‫یگوید‪ :‬آخر‪...‬‬
‫خجالت بکش‪ ،‬فکر کردن هم شد کار! سقراط م ‌‬
‫‪1‬‬
‫فکر کردن کار مرد است«‪.‬‬
‫در جوامع آن دوران‪ ،‬مشکلتی از این دست مدام میان مککردان‬
‫مفکر‪ ،‬که تنها به ظاهر خککود‬
‫برخوردار از نبوغ و زنان سطحی و ک ‌‬
‫یاندیشند و همه چیز را در آراستن جسم و چهککره خککود خلصککه‬
‫م ‌‬
‫یافتاده که زنی نککابغه و‬
‫هگاه نیز اتفاق م ‌‬
‫یدانند‪ ،‬وجود داشته‪ ،‬گ ‌‬
‫م ‌‬
‫یافتاده‪ ،‬کککه تنهککا در‬
‫یمسئولیت م ‌‬
‫یفکر و ب ‌‬
‫خلق به چنگ مردی ب ‌‬
‫سهای زودگذر خود بککوده و از زن‪ ،‬صککرفا ً بککرآوردن‬
‫پی ارضای هو ‌‬
‫یخواسته و از تمام وجود او‪ ،‬تنهککا بککا‬
‫شهوات و امیال خویش را م ‌‬
‫تهای روح و‬
‫جسککم ظریککف و نککازکش آشککنا بککوده و بککا حساسککی ‌‬
‫هاش هیککچ نزدیکککی و سککنخیتی نداشککته اسککت‪.‬‬
‫جهککای اندیشکک ‌‬
‫مو ‌‬
‫ههایی از این قبیککل را در جوامککع بسککته و سککنتی امککروزی بککه‬
‫نمون ‌‬
‫کثرت شاهده هستیم‪ :‬جوامعی که پدر‪ ،‬هم برای پسر و هم بککرای‬
‫یرسکد‪،‬‬
‫ینمایکد و چکون هنگکام ازدواج فکرا م ‌‬
‫دختر تعیین تکلیف م ‌‬
‫یکنککد و بککرای‬
‫یخواهککد‪ ،‬انتخککاب م ‌‬
‫برای پسر‪ ،‬دخککتری را کککه او م ‌‬
‫یگزینککد؛ بککدون‬
‫یدانککد‪ ،‬برم ‌‬
‫دختر نیز پسری را کککه وی مصککلحت م ‌‬
‫هها و‬
‫نکه بککه نظککر و علقککه ایککن دو اهمیککت بدهککد و بککه خواسککت ‌‬
‫ای ‌‬
‫نجا است که پسر یککا دخککتر را شککروع‬
‫آرزوهایشان تن در بدهد‪ .‬ای ‌‬
‫یکننکد‪ ،‬امکا ککدام زنکدگی؟ تنهکا چیکزی ککه در آن معنکی نکدارد‪،‬‬
‫م ‌‬
‫نجاسککت کککه دو نفککر )زوج(‪،‬‬
‫زنککدگی اسککت و اشککتراک نظککر از ای ‌‬
‫هانککد ک ک یککک جهنککم‬
‫هاند اما دل نداد ‌‬
‫زندگی خود را ک که بدان تن داد ‌‬
‫یسککوزند‬
‫یبینند که دو موجود متضاد و متنککاقض در آن م ‌‬
‫سوزان م ‌‬
‫و نهایت آن نیز یا جدایی است و سرنوشت و آینده مبهم فرزندان‬
‫‪1‬‬

‫مشناسی(‪ ،‬ص ‪.460‬‬
‫‪ .-‬مجموعه آثار دکتر علی شریعتی‪ ،‬ج ‪) 30‬اسل ‌‬

‫‪9‬‬

‫پیشگفتار‬

‫و یا تن دادن به زندگی است که سرانجام آن‪ ،‬فرسودن‪ ،‬له شککدن‬
‫و از پا درآمدن است‪.‬‬
‫***‬
‫یافتککاده کککه زن و‬
‫اما در همین جوامکع منحککط‪ ،‬گهگککاه اتفکاق م ‌‬
‫شوهز کامل ً متجانس و همگون ک که در بیشککتر مککوارد همککدیگر را‬
‫یکنند و با هم اشتراک نظر دارند ک خککود را در یککک زنککدگی‬
‫درک م ‌‬
‫هانککد‪ ،‬حکککم‬
‫هاند‪ .‬امککا ایککن مککوارد از بککس نککادر بود ‌‬
‫یدید ‌‬
‫مشترک م ‌‬
‫هاند‪ .‬گویی ایککن سرنوشککت بککوده کککه در ایککن مککورد‬
‫استثنا را داشت ‌‬
‫خاص دست به کار شده و این دو تا را در کنار هککم قککرار داده‪ ،‬تککا‬
‫همککدیگر را درک کننککد و بفهمنککد و چککرخ زنککدگی را بککه حرکککت‬
‫ههککایی عینککی از ایککن‬
‫درآورنککد‪ .‬در زنککدگی حضککرت محمککدص نمون ‌‬
‫دست وجود دارد‪ .‬هنگامی که نزول وحی آغاز شککد و محمککدص از‬
‫غاز حراء با مسئولیتی سنگین بیرون رفککت و پککا بککه خککانه خککدیجه‬
‫گذاشککت‪ ،‬او را کککامل ً در مسککئولیت خککود شککریک یککافت‪ .‬حضککرت‬
‫محمککدص و خککدیجهب در فکککر‪ ،‬اندیشککه و احسککاس کککامل ً بککا هککم‬
‫متجانس و همگون بودنککد‪ .‬بککه همیککن سککبب‪ ،‬سککالی کککه خککدیجهب‬
‫درگذشت‪ ،‬به »سال غم و اندوه« شهرت یافت‪ .‬حضرت محمدص‬
‫یخککورد‪ .‬امککا پککس از او‬
‫نیز تا پایان عمککر‪ ،‬حسککرت خککدیجهب را م ‌‬
‫عایشه صدیقهب با نبوغ و استعداد خاص خککود‪ ،‬توانسککت خلئی را‬
‫که مرگ خدیجهب پدید آورده بود‪ ،‬پر کند‪ .‬هرچند سککایر همسککران‬
‫پیامبر در این زمینه‪ ،‬با جان و دل‪ ،‬قککدم در راه حضککرت محمککدص‬
‫یگذاشتند‪ ،‬اما قدرت فهم و نبوغ سرشار و استثنایی و منحصککر‬
‫م ‌‬
‫به فرد عایشه صدیقه‪ ،‬غیرقابل انکار است‪.‬‬
‫جایگاه عایشهب نزد حضرت محمدص و اهمیت او برای پیککامبر‬
‫جای انکار ندارد‪ .‬محبتی که در دل پیامبر نسبت به عایشهب مککوج‬
‫یزد‪ ،‬نیز از کسی پوشیده نیست‪ .‬عایشه‪ ،‬تنها پناهگاهی بود کککه‬
‫م ‌‬
‫یکککرد‪ .‬او تنهککا زنککی بککود کککه در‬
‫بهتر از هککر زنککی پیککامبر را آرام م ‌‬
‫گرماگرم زندگی متلطم و پرجنب ‌وجوش پیامبر‪ ،‬مدام خستگی و‬
‫یزدود‪ .‬به گفته دکتر شریعتی‪» :‬محمد بککا‬
‫تنهایی را از زندگی او م ‌‬
‫یهای بسککیار‬
‫یها و خسککتگ ‌‬
‫دیککدار او )عایشککه ب( و بککا او‪ ،‬سککخت ‌‬
‫یداد‪ .‬هرگککاه کککه در زیککر فشککار‬
‫زنککدگی سیاسککیش را تسکککین م ‌‬
‫یآمککد و از‬
‫ههای بسککیار و تککأملت سککنگین‪ ،‬بککه سککتوه م ‌‬
‫اندیشکک ‌‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪10‬‬

‫یطککاقت‬
‫جهککای بلنککد افکککارش ب ‌‬
‫مهککای دشککوار روح و معرا ‌‬
‫تلط ‌‬
‫‪1‬‬
‫یخواند ‪«...‬‬
‫یشد‪ ،‬عایشه را م ‌‬
‫م ‌‬
‫***‬
‫عظمت عایشه در این است که او بککرخلف بسککیاری از زنککان و‬
‫ههای‬
‫یگریزنکد و خکود را از صککحن ‌‬
‫مدار ککه از مخکاطره م ‌‬
‫مردان نا ‌‬
‫یانککداخت‬
‫یدارند‪ ،‬همواره خود را به خطر م ‌‬
‫خطربار به دور نگه م ‌‬
‫ً‬
‫یرفککت‪ .‬مسککلما عظمککت در‬
‫ههای خطرناک فرو م ‌‬
‫و در عمق صحن ‌‬
‫این نیست که فرد‪ ،‬راه سکوت و انزوا را در پیککش بگیککرد و مککدام‬
‫تهای سککنگین بگریککزد؛ چککون در ایککن صککورت‪،‬‬
‫از پذیرش مسئولی ‌‬
‫ً‬
‫یآید‪ .‬قطعا اگر شخصی بدون مخککاطره و ریسککک‬
‫عظمتی پدید نم ‌‬
‫مدار و عظیم جلوه کند‪،‬‬
‫تهای سنگین‪ ،‬نا ‌‬
‫نمودن و پذیرش مسئولی ‌‬
‫یشود که توسککط برخککی‬
‫پوچ و یاوه خواهد بود و چنین استنباط م ‌‬
‫هواداران خود‪ ،‬در برابر عظمت دیگران‪ ،‬برای رفع عقککده حقککارت‬
‫های‬
‫خویش‪ ،‬بزرگ و عظیم نمایانده شده است‪ .‬کسی کشککف تککاز ‌‬
‫های گذاشککته باشککد‪:‬‬
‫یآورد‪ ،‬که قدم در میککدان ناشککناخت ‌‬
‫به دست م ‌‬
‫چکسی در آن پا نگذاشککته باشککد‪ .‬پیداسککت‬
‫میدانی که قبل از او هی ‌‬
‫که در چنین صورتی امکان اشتباه نیز وجود دارد‪ .‬کسی که دسککت‬
‫یکنککد‪ .‬دسککتی کککه حرکککت‬
‫چگککاه اشککتباه نم ‌‬
‫یزنککد‪ ،‬هی ‌‬
‫بککه کککاری نم ‌‬
‫یکند‪ ،‬سود و زیانی در بر ندارد‪ .‬اما کسی کککه دسککت بککه ککاری‬
‫نم ‌‬
‫ییابککد‪،‬‬
‫مچنان که به نتایککج و سککودهای هنگفککت دسککت م ‌‬
‫یزند‪ ،‬ه ‌‬
‫م ‌‬
‫گهگاه نیز ممکن است دچار اشتباه شککود‪ .‬امککا ایککن اشککتباه بککا آن‬
‫نتایج و سودها اصل ً قابل مقایسه نیست‪.‬‬
‫عظمککت عایشککهب نیککز در همیککن اسککت‪ .‬شخصککیت مسککتقل و‬
‫ییابد‪ .‬او در زندگی‬
‫هلی همین حوادث تبلور م ‌‬
‫مسئول او نیز در لب ‌‬
‫خود مخاطره نمود‪ ،‬اما این مخاطره بیش از آن که به شخصیتش‬
‫نگککونه خطککر‬
‫لطمه بزند‪ ،‬بککه او بزرگککی بخشککید‪ .‬علمککه اقبککال‪ ،‬ای ‌‬
‫یداند‪:‬‬
‫نمودن را‪ ،‬مترادف با حیات م ‌‬
‫از این پس در حرم گیرم‬
‫غزالی با غزالی درد دل‬
‫کنامی‬
‫گفت‬
‫به کام آهوان صبحی نه‬
‫به صحرا صیدبندان در‬
‫شامی‬
‫ناند‬
‫کمی ‌‬
‫‪1‬‬

‫مشناسی‪ ،‬ج ‪..30‬‬
‫‪ .-‬مجموعه آثار دکتر علی شریعتی‪ ،‬ج ‪ ،30‬اسل ‌‬

‫‪11‬‬

‫پیشگفتار‬

‫هی صیاد خواهم‬
‫امان از فتن ‌‬
‫هها آزاد خواهم‬
‫دلی زاندیش ‌‬
‫اگر خواهی حیات‪ ،‬اندر‬
‫رفیقش گفت‪ :‬ای یار‬
‫خطر زی‬
‫خردمند‬
‫زتیغ پاک گوهر تیزتر زی‬
‫دمادم خویش را بر فسان‬
‫زن‬
‫خطر تاب و توان را امتحان است‬
‫عیار ممکنات جسم و جان است‬
‫کلیات‪ ،‬ص ‪233‬‬

‫در زندگی وی ک به گفت عقاد ک یک معیار راستین برای سنجش‬
‫یشککود در هککر‬
‫حقوق زنان در عصر او وجود دارد‪ .‬با ایککن معیککار م ‌‬
‫عصری معیار راستین حقوق زنان را سنجید و ارزیابی نمود‪ .‬بدین‬
‫جهت است که شناختن عایشه و آگاهی از سیر حوادث زنککدگی او‬
‫ییابککد‪ .‬عایشککه در‬
‫در مراحل مختلف‪ ،‬بککرای زن معاصککر اهمیککت م ‌‬
‫ههای مختلف زندگی‪ ،‬قدم گذاشته و بککه ایفککای‬
‫زمان خود در صحن ‌‬
‫شآفرینکککی بکککه تناسکککب‬
‫نقکککش پرداختکککه اسکککت‪ .‬البتکککه‪ ،‬ایکککن نق ‌‬
‫بهای زمانی خاصی صورت گرفته اسککت‪ .‬زن امککروز نیککز‬
‫چهارچو ‌‬
‫ههای گوناگون زندگی قدم گذاشککته و دوشککادوش مککردان‬
‫در عرص ‌‬
‫شآفرینککی در‬
‫درصدد ایفای نقش است‪ .‬البته‪ ،‬پیداست که ایککن نق ‌‬
‫تهای گذشککته‬
‫شککرایط زمککانی متفککاوت بککا قککرون گذشککته و سککن ‌‬
‫هاند‪.‬‬
‫فهککای قککدیمی شکسککته شککد ‌‬
‫تها وعر ‌‬
‫یگیککرد‪ .‬سککن ‌‬
‫صورت م ‌‬
‫موانع و سدها در برابر امواج بککزرگ تمککدن جدیککد و دنیککای جدیککد‪،‬‬
‫نککه موانکع و سکدهای‬
‫یآ ‌‬
‫فرو ریخته اند‪ .‬بدین جهکت زن امکروز‪ ،‬ب ‌‬
‫یآن ککککه از‬
‫پیشکککین‪ ،‬پیکککش پکککای او وجکککود داشکککته باشکککند و ب ‌‬
‫مهککایی کککه در‬
‫تهای وجدانی و اخلقی رنککج بککبرد‪ ،‬در حری ‌‬
‫حساسی ‌‬
‫یشود‪.‬‬
‫هاند‪ ،‬داخل م ‌‬
‫گذشته برایش جزو مناطق ممنوعه بود ‌‬
‫در این میان‪ ،‬شاید زندگی پردامنه و پرفراز و نشیب عایشه که‬
‫شهای‬
‫جهای پرتکان و کش ‌‬
‫با وجود همه موانع قرون پیشین‪ ،‬از مو ‌‬
‫های برخوردار است‪ ،‬بتواند برای زن امککروز‪ ،‬الگککو قککرار‬
‫هکنند ‌‬
‫خیر ‌‬
‫تهای گذشککته و هککم دربرگیرنککده‬
‫گیرد‪ .‬الگویی که هم حککافظ سککن ‌‬
‫تحککولت بککزرگ کنککونی باشککد‪ .‬پککس بایککد عایشککه را شککناخت و‬
‫شناساند؛ چون وی در بستر سنت اسککلمی رشککد نمککوده و بالیککده‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪12‬‬

‫یبیننککد‪،‬‬
‫است‪ ،‬برای زنانی که نسبت به این سنت خود را متعهد م ‌‬
‫شناخت عایشه‪ ،‬بیش از یک ضرور است‪.‬‬
‫***‬
‫فانیگز است‪ ،‬این که به زبککان فارسککی‪ ،‬منککابع در‬
‫چیزی که تأس ‌‬
‫‪1‬‬
‫مککورد عایشککه بسککیار کککم وجککود دارد‪ .‬از ایککن رو فراهککم نمککودن‬
‫های کککه بتوانککد تمککام جککوانب زنککدگی وی را در بککر گیککرد و‬
‫نوشککت ‌‬
‫یزبانان بشناسککاند‪ ،‬یککک ضککرورت‬
‫یاش را به فارس ‌‬
‫شخصیت واقع ‌‬
‫های کککه در دسککت داریککد‪،‬‬
‫یشککود‪ .‬نوشککت ‌‬
‫بناپککذیر احسککاس م ‌‬
‫اجتنا ‌‬
‫گامی است در همین راستا که زیر نظر دکتر محمد حبش توسککط‬
‫بانو ُرَفیده حبش نوشته شده است‪ .‬هنگامی که دست بککه ترجمککه‬
‫شهایی به آن افزوده شککود‪ .‬بککه‬
‫کتاب زدم‪ ،‬احساس کردم باید بخ ‌‬
‫همین جهت صرفا ً به ترجمه کتاب بسنده نکردم‪ ،‬بلکه بخش هایی‬
‫ههککا بنککابر ضککروت و‬
‫یدیدم‪ ،‬به آن افککزودم‪ 2 .‬ایککن افزود ‌‬
‫که لزم م ‌‬
‫جهککت پربککار نمککودن و غنککای مطککالب منککدرج در کتککاب صککورت‬
‫عتری بکا شخصککیت‬
‫هاند‪ ،‬تا خوانندگان بتوانند بککه صککورت جککام ‌‬
‫گرفت ‌‬
‫شهککا‪،‬‬
‫عایشککهب آشککنا شککوند‪ .‬بککرای همیککن هککدف در برخککی بخ ‌‬
‫های‬
‫هاند‪ .‬بککه گککون ‌‬
‫ههای مترجم‪ ،‬از حجم بالیی برخوردار شد ‌‬
‫افزود ‌‬
‫‪ .- 1‬البته به زبان فاری چند نوشته وجود دارد‪:‬‬
‫مچنککان کککه از‬
‫الف‪ -‬عایشه در حیات محمد؛ نوشککته سککپهروز مولککودی‪ .‬امککا ه ‌‬
‫عنککوانش پیداسککت‪ ،‬در ایککن کتککاب زنککدگی عایشککه صککرفا ً در زمککان حیککات‬
‫محمدص بررسی شده است‪.‬‬
‫حاللککه‬
‫ب‪ -‬عایشککه بعککد از پیغمککبرص؛ نوشککته کککورت فیشککلتر و ترجمککه ذبی ‌‬
‫منصککوری‪ .‬ایککن کتککاب هرچنککد قطککور و پرحجککم اسککت‪ ،‬امککا تنهککا بککه درد‬
‫یتواند به عنوان یک منبع‬
‫یخورد و نم ‌‬
‫یهای فیشلر و منصوری م ‌‬
‫لپرداز ‌‬
‫خیا ‌‬
‫نگونه که هسککت معرفککی نمایککد‪ ،‬قککرار‬
‫تاریخی‪ ،‬که شخصیت خایشه‪ ‬را آ ‌‬
‫گیرد‪.‬‬
‫ج‪ -‬عایشککه‪ ،‬بککانوی دانشککمند اسککلم؛ توشککته عبدالحمیککد طهمککاز و ترجمککه‬
‫عبدالرحمن حریری‪ .‬این کتاب جزو منابع نویسنده بوده است‪.‬‬
‫د‪ -‬ام المؤمنین عایشه‪ ،‬نوشته محلتی‪.‬‬
‫هاند‪ ،‬عبارتند از ‪:‬‬
‫شهایی که توسط مترجم افزوده شد ‌‬
‫‪.- 2‬بخ ‌‬
‫‪ -1‬هووها ‪ -2‬عایشه در چشم و دل پیامبرص ‪ -3‬دوران ابوبکر صدیق و عمککر‬
‫فاروق؛ آرامککش بککرای اندیشککیدن ‪ -4‬دوران عثمککان و علککی؛ حرکککت بککرای‬
‫شها نیز‬
‫ههای سیاست ‪ -6‬ادبیات ‪ -7‬تربیت در برخی بخ ‌‬
‫سلرز ‌‬
‫ماندن ‪ -5‬پ ‌‬
‫ههایی صورت گرفت که عبارتند از‪:‬‬
‫افزود ‌‬
‫‪ -1‬مهاجر کوچک ‪ -2‬عروس جوان ‪ -3‬حادثه افلک‬

‫‪13‬‬

‫پیشگفتار‬

‫یدهنککد؛ بککه همیککن‬
‫که در مجموع‪ ،‬تقریبا ً نصف کتککاب را تشکککیل م ‌‬
‫سککبب‪ ،‬کتککاب شکککل ترجمککه و نگککارش بککه خککود گرفتککه اسککت‪.‬‬
‫دیککن خککود را نسککبت بککه‬
‫امیدوارم بکا ایکن نوشککته توانسککته باشکم‪َ ،‬‬
‫لها اندیشه و احساسم را به خککود مشککغول داشککته‪،‬‬
‫بانویی که سا ‌‬
‫گتریککن‬
‫ادا نموده باشم‪ .‬بانویی که به حق ک البته به نظر من ک بزر ‌‬
‫یرود‪.‬‬
‫عترین بانوی تاریخ اسلم به شمار م ‌‬
‫و شجا ‌‬
‫و ما توفیقی ال بالله علیه توکللت و الیه انیب‬
‫داود ناروئی‬
‫‪ 5‬شهریورماه ‪1379‬‬
‫یالول ‪1421‬‬
‫مصادف با ‪ 25‬جماد ‌‬

‫بخش یکم ‪:‬‬
‫با پیامبر‬
‫در عرصه زندگی و‬
‫مسئولیت‬

‫خانواده عایشه‬

‫ام المؤمنین عایشه بدرست چهارسال پککس از بعثککت پیککامبرص‬
‫یاش را غیرمسلمان بککه‬
‫در مکه به دنیا آمد‪ .‬او هیچ روزی از زندگ ‌‬
‫کترین انسان به قلب پیامبرص‪،‬‬
‫سر نبرده است‪ .‬وی در خانه نزدی ‌‬
‫ابوبکر صدیق‪ ،‬رشد نمککود و اسککتعدادها و مککواهبش بککرای زنککدگی‬
‫لهککا و‬
‫شکوفا شد‪ :‬یعنی درست در زمانی که شرک و جهل بر عق ‌‬
‫ههای سککران و رهککبران قریککش خیمککه زده بککود و نخسککتین‬
‫اندیش ک ‌‬
‫یها از طرف رهبران‬
‫هها و سخت ‌‬
‫خترین شکنج ‌‬
‫گروه مسلمانان با تل ‌‬
‫ههککای کفککر و دشککمنان اسککلم‪ ،‬دسککت و پنجککه نککرم‬
‫قدرتمنککد و پای ‌‬
‫یکردند‪.‬‬
‫م ‌‬
‫در آن زمان عایشه به دور از هیاهو و غوغای شککرکت و بککه دور‬
‫های به دنیا آمککد کککه عشککق و‬
‫از فشارهای شکنجه و سختی در خان ‌‬
‫خوشککبختی بککر آن خیمککه و ایمکان در پیرامککون آن حلقکه زده بکود‪.‬‬
‫مچنان که سخن خود عایشه بر این مطلب دللت دارد‪:‬‬
‫ه ‌‬
‫»من‪ ،‬زمانی صاحب عقل و درک شدم‪ ،‬که پککدر و مککادرم پیککرو‬
‫‪1‬‬
‫دین بودند«‪.‬‬

‫پدر‬

‫پدر عایشه‪ ،‬ابوبکر صککدیق اسککت‪ .‬نککامش عبککدالله‪ ،‬نککام پککدرش‬
‫یباشککد‪.‬‬
‫عثمان معروف به ابوقحافه پسر عامر از قبیله بنی تیم م ‌‬
‫ابککوبکر صککدیق‪ ،‬پیککش از مسککلمان شکدن بکه سکخاوت‪ ،‬شکجاعت‪،‬‬
‫شفکری‪ ،‬خککوش اخلقککی‪ ،‬همزیسککتی دوسککتانه و‬
‫امانتککداری‪ ،‬خککو ‌‬
‫نزد همککه بککود‪ .‬مککردان قککبیله نککزد او‬
‫زندگی پاکیزه‪ ،‬مشهور و زبککا ‌‬
‫یآمدند و به خاطر علم فراوان‪ ،‬آگاهی دقیق‪ ،‬همنشینی خوب و‬
‫م ‌‬
‫‪2‬‬
‫یگرفتند‪.‬‬
‫هاش با او انس م ‌‬
‫اخلق پسندید ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫‪ .‬صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪.331‬‬‫‪ -‬السیره النبویه از ابن کثیر‪ ،‬ج ‪ ،‬ص ‪437‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪16‬‬

‫بشناسککی نیککز از همککه مککاهرتر‬
‫او یک تاجر ثروتمند بود‪ .‬در نس ‌‬
‫بود‪ .‬همین امر سبب شده بود‪ ،‬کککه قریککش نسککبت بککه او مباهککات‬
‫قنظر دارنککد‬
‫خنگاران عککرب و مسککلمان اتفککا ‌‬
‫کند‪ .‬در این مورد تاری ‌‬
‫‪1‬‬
‫هتر بوده است‪.‬‬
‫که او در مورد نسب قریش از همه آگا ‌‬
‫علوه بر همه این خصوصیات‪ ،‬او تاج پیشی گرفتن به اسککلم را‬
‫‪2‬‬
‫نیز بککر سککر داشککت‪ .‬او نخسککتین مککردی بککود کککه مسککلمان شککد‪.‬‬
‫کتر بود‪ .‬تا جایی کککه‬
‫مچنین از بقیه مردم به قلب پیامبرص نزدی ‌‬
‫ه ‌‬
‫پیامبرص درباره او فرموده بود‪:‬‬
‫ً‬
‫یگرفتککم‪ ،‬مسککلما ابککوبکر را‬
‫»اگر از امتم کسی را به دوستی م ‌‬
‫‪3‬‬
‫یگزیدم«‪.‬‬
‫برم ‌‬
‫ایککن نیسککت جککز‪ ،‬بککه خککاطر ایمککان راسککتین‪ ،‬اخلص بککزرگ و‬
‫شهای مداوم وی و بخشکیدن دارایکی خکود بککه پیککامبرص‪ ،‬تککا‬
‫کوش ‌‬
‫جایی که پیامبرص درباره او گفته است‪:‬‬
‫»کسی ککه از همککه مککردم در همراهککی و دارایککی خککود بککر مکن‬
‫‪4‬‬
‫بیشتر منت دارد‪ ،‬ابوبکر است«‪.‬‬
‫ههککای‬
‫عایشه زیر سایه این پدر بزرگوار رشد کککرد و بالیککد‪ .‬از پل ‌‬
‫عشق و ایمان قدسی او بال رفت و با خصوصیات و امتیازات ایککن‬
‫پدر مهربان خو گرفت‪.‬‬

‫ابوبکر‪ :‬نخستین دعوتگر‬

‫ابوبکر صدیق ک ‪ ‬ک از زمانی که مسلمان شده بود و قلبش به‬
‫اسککلم آرام گرفتککه بککود و شککیرینی اسککلم را چشککیده بککود‪ ،‬همککه‬
‫یخوانککد‪ .‬در‬
‫کسانی را که مورد اعتمادش بودنککد بککه اسککلم فککرا م ‌‬
‫همان نخستین روزها در مکه بزرگان اصحاب ک ک ن ک ک بککه دسککت او‬
‫مچون عثمان‪ ،‬طلحککه‪ ،‬زبیککر‪ ،‬سککعد بککن‬
‫مسلمان شدند‪ :‬بزرگانی ه ‌‬
‫ابی وقاص‪ ،‬عبدالرحمن بن عوف‪ ،‬عثمککان بککن مظعککون‪ ،‬ابوعبیککده‬
‫‪5‬‬
‫بن جراح‪ ،‬ابوسلمه بن عبدالسد و ارقم بن ابی ارقم‪.‬‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬
‫‪4‬‬
‫‪5‬‬

‫ الصابه فی تمییز الصحابه‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪342‬‬‫‪.‬همان‬‫ صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،2‬صص ‪ 289‬و ‪331‬‬‫ صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪331‬‬‫‪ -‬ابن کثیر‪ ،‬السیره النبویه‪ ،‬ج ‪ ،1‬صص ‪437-439‬‬

‫‪17‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫هاش را در راه دعککوت‬
‫مچنین تمام سرمای ‌‬
‫ابوبکر صدیق ک ‪ ‬ک ه ‌‬
‫اسککلمی بککه مصککرف رسککاند‪ .‬او بککا سککخاوتمندی و بخشککندگی‬
‫یگوید‪:‬‬
‫ینمود‪ .‬ام المؤمنین عایشه م ‌‬
‫یمانندی انفاق م ‌‬
‫ب ‌‬
‫»پیامبر که مبعوث گردید‪ ،‬پدرم چهل هککزار سککرمایه داشککت‪ .‬او‬
‫ینمککود و از مسککلمانان‬
‫یخرید و آزاد م ‌‬
‫لها برده م ‌‬
‫مرتب با این پو ‌‬
‫یکرد‪ ،‬تا این که چون به مککدینه آمککد‪ ،‬تنهککا پنککج هککزار‬
‫سرپرستی م ‌‬
‫یکرد ‪ ...‬زمانی که درگذشت‪،‬‬
‫داشت‪ .‬در مدینه نیز همین کار را م ‌‬
‫‪1‬‬
‫هیچ درهم و دیناری از خود به جا نگذاشت«‪.‬‬
‫یدید که به سبب مسککلمان‬
‫ابوبکر چون بردگان مستضعف را م ‌‬
‫یشککوند‪ ،‬کنککترلش را از‬
‫شدن به وسککیله صککاحبان خککود شکککنجه م ‌‬
‫یداد؛ چککون سککخت بککه آنککان علقککه و محبککت داشککت‪.‬‬
‫دسککت م ‌‬
‫یخریکککد و در راه خکککدا آزاد‬
‫سکککرانجام بکککا پکککول خکککود آنکککان را م ‌‬
‫یساخت‪ .‬به همین صورت هفت برده را آزار نمود؛ بلل حبشی‪،‬‬
‫م ‌‬
‫عامر بککن فهیککره‪ ،‬زنیککره‪ ،‬نهککدیه و دخککترش کنیککز بککن مؤمککل و ام‬
‫‪2‬‬
‫عبیس‪.‬‬
‫مچنککان کککه ابککوبکر نخسککتین‬
‫یتککوانیم بگککوییم‪ :‬ه ‌‬
‫بککدین سککبب م ‌‬
‫مسلمان بود‪ ،‬نخستین دعوتگر نیز بود‪ .‬او برای برادرانککش از هیککچ‬
‫ینمود‪ .‬او دستان آنان را‬
‫نصیحت و خیرخواهی ارزشمندی دریغ نم ‌‬
‫یکشاند‪ .‬اموال و دارایی خود را در‬
‫یگرفت و به سوی هدایت م ‌‬
‫م ‌‬
‫یداد و در ایککن راه بککا روح و جسککم خککود انککواع‬
‫اختیار آنان قرار م ‌‬
‫نسان او همزمان‪ ،‬هم با‬
‫ینمود‪ .‬بدی ‌‬
‫ههای قریش را تحمل م ‌‬
‫شکنج ‌‬
‫یکرد و هم با جان و مال‪.‬‬
‫زبان جهاد م ‌‬
‫یشککمارند‪ .‬او را همیکن‬
‫مناقب ابوبکر صدیق بس شکککوهمند و ب ‌‬
‫هاش فرموده است‪:‬‬
‫بس که پیامبر دربار ‌‬
‫»اگر ایمان ابوبکر با ایمان دیگر مردمککان مقایسککه گککردد‪ ،‬کفککه‬
‫یشود«‪.‬‬
‫نتر م ‌‬
‫ایمان او سنگی ‌‬

‫مادر‬

‫مادر عایشه‪ ،‬ام رومان دختر عامر کنانی‪ ،‬از زنان بزرگ صحابه‬
‫است‪ .‬در دوران جاهلیت با عبدالله بن حارث اسککدی ازدواج نمککود‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ الصابه فی تمییز الصحابه‪ ،‬ج ‪ ،2‬صص ‪242-243‬‬‫‪ -‬ابن کثیرف السیره النبویه‪ ،‬ج ‪ ،1‬ص ‪493‬؛ الصابه‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪343‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪18‬‬

‫و برای او طفلی را به دنیککا آورد‪ ،‬امککا عبککدالله درگذشککت‪ .‬پککس از‬
‫مرومککان ازدواج نمککود‪ .‬ام رومککان‪ ،‬عایشککه و‬
‫عبککدالله‪ ،‬ابککوبکر بککا ا ‌‬
‫عبدالرحمن را برای ابوبکر به دنیا آورد‪ .‬پککس از آن ام رومککان بککه‬
‫مککدینه هجککرت نمککود و پککس از حککادثه افک‪ 1‬در حیککات پیککامبر‬
‫یداشت و به شکدت‬
‫درگذشت‪ .‬وی )ام رومان( پیامبر را دوست م ‌‬
‫یگذاشت‪ .‬پیامبرص به قبرش فرود آمککد و برایککش‬
‫به او احترام م ‌‬
‫آمرزش خواست و فرمود‪:‬‬
‫»خدایا! بر تو پوشیده اسککت کککه ام رومککان در راه تککو و در راه‬
‫‪2‬‬
‫یها دیده است«‪.‬‬
‫پیامبرت چه سخت ‌‬
‫ام رومککان همسککر ابککوبکر صککدیق و مککادر عایشککه اسککت‪ .‬او در‬
‫یها بککرای دخککترش مکادری مهربککان و خیرخکواه بککود‪.‬‬
‫زمکان سککخت ‌‬
‫ایمککان‪ ،‬امانتککداری‪ ،‬مهربککانی و خککوش اخلقککی از تمککام وجککودش‬
‫های که در آن دختری رشد کککرد و بالیککد‬
‫یبارید‪ .‬این است خانواد ‌‬
‫م ‌‬
‫که بعدها در دل پیامبرص آشیانه نمود‪.‬‬

‫خواستگاری مبارک‬

‫پیامبرص عادت داشت‪ ،‬که هر روز به خانه ابککوبکر صککدیق سککر‬
‫تها‬
‫بزند‪ .‬ابوبکر صدیق همراه و همراز باوفایی بود که در مسئولی ‌‬
‫یکککرد‬
‫و وظایف دعوت‪ ،‬شریک پیامبرص بود‪ .‬دردها را از او کم م ‌‬
‫ینمود‪.‬‬
‫یدید‪ ،‬سبک م ‌‬
‫و آزارهایی را که از کفار مکه م ‌‬
‫ینشست‪ .‬او در این‬
‫پیامبرص تا لحظات طولنی نزد دوستش م ‌‬
‫یکککرد‪ ،‬بککا شککادمانی خککود را‬
‫یدیککد کککه بککازی م ‌‬
‫میان دخترش را م ‌‬
‫یشد‪ .‬مسلما ً در ایککن‬
‫قزده م ‌‬
‫ینمود و از دیدن پیامبر ذو ‌‬
‫سرگرم م ‌‬
‫میان سیمای زیرک و هوشیاریی که از چهره عایشه پیدا بککود و در‬
‫یشککد‪ ،‬بککر پیککامبر پوشککیده‬
‫حرکات درست و عاقلنه اش نمودار م ‌‬
‫تزده شککد‪ .‬ایککن‬
‫یماند‪ .‬پیامبرص از خوابی که دید‪ ،‬سخت شگف ‌‬
‫نم ‌‬
‫مچنان که عایشه‪ ‬از پیامبرص نقل نمککوده از ایککن قککرار‬
‫خواب ه ‌‬
‫است‪:‬‬
‫های‬
‫»تککو را دوبککاره در خککواب دیککدم‪ .‬تککو را دیککدم کککه در پککارچ ‌‬
‫یگفککت‪ :‬ایککن زن تککو اسککت‪.‬‬
‫ابریشککمین بککودی‪ .‬فرشککته بککه مککن م ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ به زودی درباره حادثه افک سخن خواهیم گفت‪.‬‬‫‪ -‬تراجم سیدات بیت النبوه‪ ،‬ص ‪255‬‬

‫‪19‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫یگفتککم‪:‬‬
‫یدیدم تککویی‪ .‬بککا خککود م ‌‬
‫یکردم م ‌‬
‫هات را که ظاهر م ‌‬
‫چهر ‌‬
‫‪1‬‬
‫یشود«‪.‬‬
‫اگر از طرف خداوند باشد‪ ،‬حتما ً عملی م ‌‬
‫تزده شده بود‪ .‬آخککر چگککونه ایککن کککودک‬
‫پیامبرص سخت شگف ‌‬
‫همسر او خواهد شد! ولی در نهایت او قضیه را به خداوند واگککذار‬
‫یشود«‪.‬‬
‫نمود‪ ،‬فرمود‪» :‬اگر از طرف خداوند باشد‪ ،‬حتما ً عملی م ‌‬
‫یداشککت‪.‬‬
‫پیامبرص در قلب خود موضوع خواب عایشه را نهفتککه م ‌‬
‫یکرد‪ ،‬حضرت نزد ام‬
‫هرگاه عایشه از مادرش به پیامبر شکایت م ‌‬
‫یکرد‪ :‬ام رومککان! مگککر بککه تککو‬
‫یرفت و او را سرزنش م ‌‬
‫رومان م ‌‬
‫سفارش نکرده بودم در مورد عایشه سفارشککم را بککه یککاد داشککته‬
‫‪2‬‬
‫باش؟«‬
‫یگفکت‪» :‬او فلن ککار و فلن ککار را‬
‫ام رومان نیکز در پاسککخ م ‌‬
‫انجام داد و ابوبکر را بر ما عصبانی نمود«‪.‬‬
‫شهککای‬
‫پیامبرص نیز با قلبی آکنککده از محبککت و گذشککت از لغز ‌‬
‫یگفت‪:‬‬
‫کودک معصوم م ‌‬
‫»اگرچککه آن کککار را کککرده باشککد‪ ،‬بککاز هککم نبایککد او را سککرزنش‬
‫‪3‬‬
‫کنی«‪.‬‬
‫‪4‬‬
‫یرسکد‪ .‬پیکامبرص در یکک زمکان هکم عمکویش‪:‬‬
‫سال غم فرا م ‌‬
‫یدهککد‪.‬‬
‫یعنی ابوطالب و هم همسرش‪ :‬یعنی خدیجه را از دست م ‌‬
‫خدیجه نخستین همسر او بود‪ .‬زنی باوفا و راسکتین کککه هککم بککرای‬
‫خود پیامبر و هم برای اسلم بهترین یاور بود‪ .‬او سرمایه‪ ،‬مقککام و‬
‫یاش را در راه پیککامبرص صککرف نمککوده‬
‫نیروهای روحککی و جسککم ‌‬
‫بود‪.‬‬
‫این زن پاک و با ایمان به سوی خدای خویش شتافت؛ سرشککار‬
‫از رضایت و خشنودی کامل‪ .‬ولی دوست و همسککرش‪ ،‬محمککدص‪،‬‬
‫یکککس گذاشککت‪ .‬او‪ ،‬پککس از خککدیجه دیگککر‬
‫را پس از خود تنهککا و ب ‌‬
‫همسککری نداشککت کککه برایککش دلککش بسککزود و همککدمش باشککد‪.‬‬
‫مچنیککن چهککار دخککترش‪،‬‬
‫محمدص پس از خدیجه تنهای تنهکا بککود‪ .‬ه ‌‬
‫مادر خود را از دست دادند‪ :‬مککادری مهربککان و دلسککوز پککس از او‬
‫‪1‬‬

‫‪2‬‬
‫‪3‬‬
‫‪4‬‬

‫ صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪329‬؛ منتخککب کنزالعمککال‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪117‬؛ صککیح‬‫مسلم‪ ،‬حدیث شماره ‪2438‬‬
‫ منتخب کنزالعمال‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪118‬؛ الطبقات الکبری‪ ،‬ج ‪ ،8‬ص ‪78‬‬‫ سیره ابن هشام‪.‬‬‫‪» -‬عاام الحزن«‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪20‬‬

‫کسی نبود که دست سرشار از محبت مادرانه خود را بر سر آنان‬
‫بکشد‪ ،‬آنان تنهای تنها بودند‪.‬‬
‫تیار خککویش را از‬
‫با درگذشت خدیجه‪ ،‬پیککامبرص نخسککتین دس ک ‌‬
‫یکککرد‪ .‬وی‬
‫دست داد و به شدت جای خالی او )خدیجه( را حس م ‌‬
‫یدید که در میدان دعوت‪ ،‬جای خدیجه به شدت خالی اسککت‪ .‬از‬
‫م ‌‬
‫هوار از مسککلمانان دفکاع کنککد و بککا‬
‫این پس‪ ،‬کسی نیست که خدیج ‌‬
‫روح گرم خویش به کار و دعوت پیامبرص لطککافت بدهککد و زمینککه‬
‫را برای هرچه بیشتر کوشیدن و جستن افراد جدید‪ ،‬فراهم نماید‪.‬‬
‫یدید‪ ،‬از قلبککش‬
‫مهایی را که پیامبرص در راه دعوت م ‌‬
‫خدیجه غ ‌‬
‫یشست‪ ،‬اما پس از خدیجه کسی نبود که ایککن خل را پککر کنککد و‬
‫م ‌‬
‫تنهایی و سکوتی را که پس از خدیجه به وجود آمکده بکود‪ ،‬بزدایکد‪.‬‬
‫یدیککد‪ ،‬خککاطره‬
‫پیامبرص تمامی چیزهایی را که در پیرامون خود م ‌‬
‫ینمککود‪ .‬در چنیککن‬
‫خککدیجه و جهککاد و عشککق او را برایککش تککازه م ‌‬
‫یکرد با او در مورد ازدواج صککحبت کنککد‪.‬‬
‫وضعیتی کسی جرأت نم ‌‬
‫البته‪ ،‬زنان ک که به حکم فطرت خاص خود‪ ،‬بیشتر قدرت داشتند ک‬
‫در این مورد سر سخن را با او باز کردند‪ .‬خککوله دخککتر حکیککم‪ ،‬زن‬
‫ینمککود‪ .‬او‬
‫عثمان بن مظعون‪ ،‬این موضوع را به خوبی احساس م ‌‬
‫تصمیم گرفت تنهکایی و سککوت پیکامبرص را بشککند‪ .‬بنکابراین پکا‬
‫یبینککم بککا از دسککت دادن‬
‫پیش گذاشت و گفت‪ :‬ای پیککامبر خککدا! م ‌‬
‫یکنی‪.‬‬
‫خدیجه احساس تنهایی م ‌‬
‫پیامبر پاسککخ داد‪ :‬درسککت اسککت‪ ،‬او مککادر فرزنککدان و کککدبانوی‬
‫خانه بود‪.‬‬
‫یکنی؟‬
‫خوله گفت‪ :‬ازدواج نم ‌‬
‫پیامبرص فرمود‪ :‬با چه کسی؟‬
‫چگاه به ذهن پیامبر نگذشته بود‪ ،‬که بایککد بککرای خککدیجه‬
‫انگار هی ‌‬
‫جانشینی بیاورد‪ .‬خوله با شتاب پاسخ داد‪:‬‬
‫دختر یا بیوه؟‬
‫پیامبرص فرمود‪ :‬دختر کیست و بیوه کدام است؟‬
‫بترین مخلککوق نککزد تککو‪ ،‬عایشککه‪،‬‬
‫خوله گفت‪ :‬دختر‪ ،‬دختر محبو ‌‬
‫دختر ابوبکر و بیککوه‪ ،‬سککوده‪ ،‬دخککتر زمعککه اسککت‪ .‬او بککه تککو ایمککان‬
‫آورده و تو را باور نموده است‪.‬‬

‫‪21‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫پیککامبر بککا او مککوافقت نمککود و فرمککود‪ :‬بککرو و هککر دو را برایککم‬
‫‪1‬‬
‫خواستگاری کن‪.‬‬
‫همنککد بککود‪ ،‬تککا‬
‫پیککامبر خککداص بککرای ایککن بککه سککیده سککوده علق ‌‬
‫کدبانوی خانه و سرپرست دخترانش باشد‪ .‬به عایشه صککدیقه نیککز‬
‫بکرای ایکن مایکل بکود‪ ،‬تکا جانشکین خکدیجه باشکد و در راه تبلیکغ و‬
‫گسترش دعککوت‪ ،‬یککار و یککاور او باشککد‪ .‬پیککامبرص در نهککاد عایشککه‬
‫مچککون زیرکککی‪،‬‬
‫سککنی(‪ ،‬خصوصککیات بککارزی ه ‌‬
‫کوچککک )از نظککر ِ‬
‫قالعکاده و برخکورداری از یکک شخصکیت قدرتمنکد و‬
‫هوشکیاری فو ‌‬
‫مستقل را یافته بود‪ .‬او‪ ،‬با فراست خود‪ ،‬در عایشککه اسککتعدادهایی‬
‫یتوانسککتند از او یککک همسککر خککوب و‬
‫را کشککف نمککوده بککود کککه م ‌‬
‫کاردان برای پیامبرص بسازند‪.‬‬
‫جای تعجب هم نیست‪ .‬نبوغ‪ ،‬دارای مظککاهری اسککت کککه افککراد‬
‫یهککا‪ ،‬سککخنان‪ ،‬ادب و اخلق‬
‫یتوانند آنها را در باز ‌‬
‫آگاه و هوشیار م ‌‬
‫کودکان لمس نمایند‪.‬‬
‫خوله با یک مژده خوشحال کننده‪ ،‬به خانه ابوبکر رفت و بککه ام‬
‫یدانی که خداوند چه خیر و برکتی به شما ارزانی‬
‫رومان گفت‪ :‬نم ‌‬
‫نموده است! پیامبر خداص‪ ،‬عایشه را یاد نموده و او را برای خود‬
‫خواسته است‪.‬‬
‫ام رومان غرق در شادی شد و گفت‪ :‬این خکبر‪ ،‬از قلککب خکودم‬
‫یتر است‪ ،‬اما منتظر بمان تا ابوبکر بیاید‪.‬‬
‫برایم دوست داشتن ‌‬
‫ابوبکر صدیق که آمد‪ ،‬خوله موضوع را با او در میککان گذاشککت‪.‬‬
‫ابککوبکر گفککت‪ :‬مگککر عایشککه صککلحیت او را دارد‪ .‬آخککر بککرادرزاده‬
‫اوست؟ مگر نه این اسکت ککه اسکلم همکه مکردم را بکرادر دینکی‬
‫همدیگر قرار داده است؟‬
‫خکوله بازگشکت و موضکوع را بکه اطلع پیکامبر خکداص رسکاند‪.‬‬
‫پیامبرص فرمود‪ :‬به او بگو تو برادر دینی من و دخککترت صککلحیت‬
‫‪2‬‬
‫مرا دارد‪.‬‬
‫از سوی دیگر‪ ،‬ابوبکر صدیق به مطعم بن عدی وعده داده بود‪،‬‬
‫که عایشه را به عقد پسرش جکبیر درآورد‪ .‬عایشککه بکا وجکود سکن‬
‫‪1‬‬

‫‪2‬‬

‫ ابککن کککثیر‪ ،‬السککیره النبککویه‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪142‬؛ اعلم النسککاء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪10‬؛‬‫مچنین مسند احمد‪ ،‬ج ‪ ،6‬ص ‪211‬؛ الصابه‪.‬‬
‫ه ‌‬
‫‪ -‬سیره ابن کثیر‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪.142‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪22‬‬

‫اندکش‪ ،‬یک زن کامل بود‪ .‬از نظر جسککمی تنومنککد بککود و از سککن‬
‫مهای خواستگاران بککه‬
‫ینمود‪ .‬به همین خاطر‪ ،‬چش ‌‬
‫گتر م ‌‬
‫خود بزر ‌‬
‫او خیره شده بود‪ .‬همین امر نیز مطعککم را وادار کککرده بککود‪ ،‬او را‬
‫برای پسرش بخواهد‪.‬‬
‫ابوبکر صدیق‪ ‬کوشید از قول خککویش خککود را خلص گردانککد‪.‬‬
‫بنابراین به دیدن مطعم رفت و از او پرسید‪:‬‬
‫یگویی؟‬
‫در مورد موضوع این دخترک ک عایشه ک چه م ‌‬
‫زن مطعم به ابوبکر صدیق پاسخ داد‪:‬‬
‫یترسیم اگر عایشه را به عقد پسرمان دربیککاوریم‪ ،‬او‬
‫ابوبکر! م ‌‬
‫یدین کند و به دین تو درآورد‪.‬‬
‫را ب ‌‬
‫یگویی؟‬
‫ابوبکر نگاهی به مطعم انداخت و گفت‪ :‬تو چه م ‌‬
‫یگوید!!‬
‫یشنوی که زنم چه م ‌‬
‫مطعم گفت‪ :‬م ‌‬
‫خوشحالی و شادمانی ابوبکر صدیق‪ ،‬قابل وصف نیسکت؛ چکون‬
‫های را که بککه مطعککم داده بککود‪ ،‬بشکککند‪ .‬خککود بککه‬
‫مجبور نشد وعد ‌‬
‫هاش خارج دید‪ .‬حضککرت محمککدص‪ ،‬پیککامبر‬
‫خود‪ ،‬خویش را از وعد ‌‬
‫یزد‪.‬‬
‫خدا بود؛ او تنها کسی بود که قلب ابوبکر از محبتکش مکوج م ‌‬
‫یتر از وصکلت بکا پیککامبرص‬
‫تداشتن ‌‬
‫چچیز دوس ‌‬
‫برای او )ابوبکر( هی ‌‬
‫نبککود‪ :‬وصککلتی کککه بتوانککد دو خککانواده را بککا هککم پیونککد دهککد‪ ،‬ایککن‬
‫کترین چیزی است که ممکن است وجود اشته باشد؛ ازدواج‬
‫مبار ‌‬
‫دخترش عایشه‪ ،‬با محمدص‪ ،‬پیامبر خداص و سرور جهانیان‪.‬‬
‫هاش بازگشت‪ ،‬پیامبرص را خواست و عقد‬
‫ابوبکر صدیق به خان ‌‬
‫او را بککا عایشککه بسککت‪ .‬بککدین ترتیککب ایککن خواسککتگاری مبککارک و‬
‫های بککه مقککدار چهارصککد‬
‫میمون به پایان رسید‪ .‬پیامبر خداص مهری ‌‬
‫درهکم نقکره بکه عایشکه‪ ‬داد‪ .‬سکن عایشکه صکدیقه در آن زمکان‬
‫هاند‪ ،‬بنککابر نظککر‬
‫بهککای سککیره یکادآور شککد ‌‬
‫نطور که برخی از کتا ‌‬
‫آ ‌‬
‫ارجح‪ ،‬شش یا هفت سال بوده است‪ .‬این حادثه سه سال قبککل از‬
‫هجرت در ماه شوال رخ داده است‪.‬‬
‫نجا محل طرح موضوع تفاوت سن پیامبرص و عایشه در این‬
‫ای ‌‬
‫یکنیم کککه ایککن ازدواج در‬
‫ازدواج نیست‪ ،‬ولی به این نکته اشاره م ‌‬
‫مکان )محیط( و زمانی صورت گرفته که تفاوت سککن در عککروس‬
‫یشد که یک زن جککوان و‬
‫به کلی دارای اهمیت نبوده است‪ .‬گاه م ‌‬
‫مسن و سال‪ ،‬با یک مرد مسن ازدواج کند‪ .‬این ازدواج به معنککی‬
‫ک ‌‬

‫‪23‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫تها و رسوم آن زمان نیست؛ چککرا کککه قضککیه کککامل ً‬
‫شکستن سن ‌‬
‫یشد که یک مرد جوان بککا یککک‬
‫طبیعی و معمولی است‪ .‬گاه نیز م ‌‬
‫زن سالخورده ازدواج کند‪ .‬این قضیه نیز در محیط مردم قریککش‪،‬‬
‫رایج و شناخته شده بود‪.‬‬
‫پیامبرص در زمانی با خدیجه ازدواج کرد که سنش از بیسککت و‬
‫یکرد‪ ،‬در حالی که خدیجه‪ ،‬چهککل سککال سککن‬
‫پنج سال تجاوز نم ‌‬
‫داشت‪.‬‬
‫ً‬
‫مسککلما اگککر ایککن ازدواج بککه نسککبت پیککامبرص عیککب بککه شککمار‬
‫مچنان که دشمنان اسلم امروزه دوسککت دارنککد آن را‬
‫یرفت‪ ،‬ه ‌‬
‫م ‌‬
‫به عنوان یک عیب تلقی کنند‪ ،‬بدون تردید مشرکین آن زمان ک کککه‬
‫از هیچ کوششی برای جستن راهی برای انتقاد بککه پیککامبرص و یککا‬
‫عککاملی بککرای خککرده گرفتککن در رفتککار و عملکککرد او فروگککذار‬
‫یگرفتنککد‪ .‬ولککی در‬
‫یکردند ک در این موضوع نیککز بککر او خککرده م ‌‬
‫نم ‌‬
‫بهای تاریککخ نیامککده کککه کسککی ایککن ازدواج را بککر او‬
‫چیک از کتا ‌‬
‫هی ‌‬
‫خرده گرفته باشککد‪ .‬آخککر چگککونه بککر او خککرده بگیرنککد؟ قضککیه کککه‬
‫یآید؟ حارث بککن عککوف‬
‫برایشان طبیعی است و عیب به شمار نم ‌‬
‫مککری بککا وجککود سککن زیککادش در زمککان جنککگ عبککس و ذبیککان بککا‬
‫کترین دختر اوس بن حارث طائی ازدواج نمود‪ .‬این دخککتر بککا‬
‫کوچ ‌‬
‫وجود سن اندکش‪ ،‬او را به عنوان شککوهر پککذیرفت‪ .‬البتککه‪ ،‬نککاگفته‬
‫نماند که این دختر تنهکا زمکانی راضکی شککد بککا او ازدواج کنککد‪ ،‬ککه‬
‫حارث برای ایجاد صلح میان دو قبیله فعالیت نمککود و بککا هککرم بککن‬
‫‪1‬‬
‫هشدگان را متحمل گردید‪.‬‬
‫نبهای کشت ‌‬
‫سنان خو ‌‬
‫یتککوانیم از مرزهککا و ابعککاد زمککان و مکککان‬
‫در ایککن صککورت نم ‌‬
‫بگذریم و چندین سده را پشت سر بگذاریم و عینیت جککامعه آنککان‬
‫را با عینیت جامعه خودمان مقایسه نمککاییم‪ .‬میککان مککا و آنککان یککک‬
‫عامل زمانی به مدت چهارده قرن وجود دارد‪ .‬علوه بر این‪ ،‬غالبا ً‬
‫یکننککد و‬
‫زنان حجاز و مناطق گرمسیر از نظر جسمی زود رشد م ‌‬
‫یشککود آنککان پککس از بیسککت‬
‫یشوند‪ .‬همین پدیده سبب م ‌‬
‫بزرگ م ‌‬
‫‪2‬‬
‫سالگی با پیری روبرو شوند‪.‬‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ نساء انزل الله فیهم قرآنا ً‪.‬‬‫ تراجم سیدات بیککت النبککوه‪ ،‬ص ‪ 258‬برگرفتککه از کتککاب »الرسککول« اثککر‬‫دبولی‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪24‬‬

‫مسککأله دیگککر ایککن کککه‪ ،‬عایشککه قبککل از پیککامبرص بککرای فرزنککد‬
‫مطعم بن عدی خواستگاری شککده بککود‪ .‬ایککن موضککوع بیککانگر ایککن‬
‫نکته است که عایشه پککا بککه سککن ازدواج گذاشککته بککود‪ .‬عایشککه‪‬‬
‫زمانی که پیامبر خداص از او خواستگاری نمود‪ ،‬شش سککاله بککود‪.‬‬
‫این سککن‪ ،‬بیشککتر بککه سککن کودکککان نزدیککک اسککت‪ ،‬امکا او از نظککر‬
‫جسمی رشد کرده بود و بنککابراین یککک زن کامککل بککود‪ .‬زمککانی کککه‬
‫پیامبرص با او ازدواج ککرد‪ُ ،‬نکه سکاله بکود‪ .‬از نظکر جسکمی رشکد‬
‫کرده بود و به زیبکاترین شککلی ککه یکک دوشککیزه در دوره جککوانی‬
‫یکنیم ایککن ازدواج‪ ،‬نککوعی سککتم‬
‫یبالد‪ ،‬راستی‪ ،‬آیا گمان م ‌‬
‫بدان م ‌‬
‫یتوانست در آینده با‬
‫نکه عایشه م ‌‬
‫در حق عایشه بوده است‪ ،‬یا ای ‌‬
‫مردی بهتر از پیامبر خداص ازدواج کند؟‬
‫پیککامبر خککداص پنجککاه سککاله بککود‪ .‬بککا ایککن وجککود‪ ،‬او پیرمککری‬
‫سالخورده و فرتوت و از نظر جسمی ناتوان و به هم ریخته نبککود‪،‬‬
‫بلکه جسمی کامل ً با نشاط‪ ،‬قدرتمند و سرزنده داشت‪ .‬در صککحنه‬
‫ه‪ ،‬از شککجاعت‪ ،‬شککهامت و قککدرت بیشککتری‬
‫بککزرگ از همککه صککحاب ‌‬
‫کتکر بکود‪ .‬حکتی بکراء بکن‬
‫برخوردار بود و بکه دشکمن از همکه نزدی ‌‬
‫یشد‪،‬‬
‫عازب گفته است‪ :‬به خدا سوگند زمانی که تنور جنگ داغ م ‌‬
‫یبردیم‪ .‬در میان ما شجاع کسککی بککود‪ ،‬کککه‬
‫به پیامبر خداص پناه م ‌‬
‫در کنار پیامبرص باشد‪.‬‬
‫یگرفککت‬
‫از علی نیز نقل شده است‪» :‬زمانی که جنگ شدت م ‌‬
‫یگردیککد‪ ،‬خککود را در پنککاه پیککامبر خککداص حفککظ‬
‫و تنور جنگ داغ م ‌‬
‫‪1‬‬
‫کتر نبود«‪.‬‬
‫یکردیم‪ .‬هیچ یک از ما به دشمن از او نزدی ‌‬
‫م ‌‬
‫این ازدواج برای عایشه‪ ‬عزت‪ ،‬شرافت و خوشککبختی بککه بککار‬
‫آورد‪ .‬در شوهرش خصوصککیات مثبککت جسککمی و روحککی بککه طککور‬
‫عتر‪،‬‬
‫بها از همککه زیبککاتر‪ ،‬شککجا ‌‬
‫کامل وجود داشتند‪ .‬او در میان عر ‌‬
‫قدرتمندتر‪ ،‬سخاوتمندتر و از نظر خلق و خو از همه برتککر بککود‪ .‬از‬
‫بها و سرور همه فرزندان آدم و از ایکن‬
‫متر‪ ،‬او سرور عر ‌‬
‫همه مه ‌‬
‫متر او پیامبر خداص بود‪.‬‬
‫مه ‌‬
‫یکنم در جهان اسلم دختری وجود داشته باد‪ ،‬جز ایککن‬
‫تصور نم ‌‬
‫که آرزو کند ای کاش همسر محمدص‪ ،‬پیامبر خداص بککود‪ ،‬هرچنککد‬
‫تفاوت سنی میانشان زیاد باشد!‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬مناهل العرفان فی علوم القرآن‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪.371‬‬

‫‪25‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫مهاجر کوچک‬

‫خواستگاری تمام شد و عایشه بکه عقکد پیکامبرص درآمکد‪ .‬او از‬
‫این پس همسر عقد کرده پیامبرص بود‪ ،‬اما با این وجککود در خککانه‬
‫پدر باقی ماند‪ .‬در همین زمان‪ ،‬پیامبرص با سوده دختر زمعککه کککه‬
‫چندی پیش شوهرش‪ ،‬سکران بککن عمککرو‪ ،‬درگذشککته بککود‪ ،‬ازدواج‬
‫نمود‪.‬‬
‫یشدند‪ .‬عایشه در برابر چشککم و دل‬
‫روزها به سرعت سپری م ‌‬
‫یشد و قلب کوچکش در کنککار آیککات‬
‫گتر م ‌‬
‫محمدص‪ ،‬بزرگ و بزر ‌‬
‫مانداز ککه‬
‫یگردید‪ .‬این چشک ‌‬
‫هتر م ‌‬
‫ملکوتی غیب‪ ،‬گسترده و گسترد ‌‬
‫ههککای آلککوده مشککرکان در حککال‬
‫پیامبر را در کنککار کعبککه‪ ،‬زیککر چکم ‌‬
‫یداد‪ ،‬روح حساس عایشه را سخت آشککفته‬
‫شکنجه شدن نشان م ‌‬
‫هها بککود‬
‫یسککاخت‪ .‬در ایککن صککحن ‌‬
‫و پریشان‪ ،‬اما نیرومند و مقتدر م ‌‬
‫هپر عقل و احسککاس او بککه فراسککوهای دوردسککت ایمککانی و‬
‫که ش ‌‬
‫یآمد‪.‬‬
‫یگشود و به پرواز در م ‌‬
‫ههای دست نیافتنی غیب پر م ‌‬
‫کران ‌‬
‫یشککد‪ .‬از زمکان خواسککتگاری سککه‬
‫گتککر م ‌‬
‫عایشه‪ ‬بزرگ و بزر ‌‬
‫ههای مشککرکین‬
‫سال پیاپی گذشت‪ .‬در این مدت‪ ،‬آزارهککا و شکککنج ‌‬
‫به پیامبرص و مسلمانان بککه اوج سککختی و خشککونت رسککیده بککود‪.‬‬
‫های جز ترک خاک‪ ،‬خانه و سککرزمین خککود‬
‫سرانجام مسلمانان چار ‌‬
‫ندیدنککد‪ .‬بککه همیککن سککبب شککهر مککدینه کککه از چنککدی پیککش گککروه‬
‫یشماری از مردم آن مسلمان شده بودند و یار جککوان پیککامبرص‬
‫ب ‌‬
‫مصعب بن عمیر به عنوان معلم و راهنما نزد آنککان رفتککه بککود‪ ،‬بککه‬
‫مثابه مقصد هجرت تعیین گردید‪ .‬مسلمانان به صککورت گروهککی و‬
‫کتک‪ ،‬راه هجرت را در پیش گرفتنککد‪ .‬پککس از مککدتی تنهککا مقککدار‬
‫ت ‌‬
‫اندکی از مسلمانان در مکه باقی مانده بود‪ .‬در نهایت خداونککد بککه‬
‫هتوزانه‬
‫ههای کین ‌‬
‫پیامبرص نیز اجازه هجرت داد‪ .‬او در برابر دسیس ‌‬
‫مردم مکه‪ ،‬مجبور بککه تککرک خککانه و کاشککانه شککد‪ .‬ابککوبکر‪ ،‬پککدر‬
‫عایشه‪ ،‬دوست و برادر محمدص در این سفر خطرنککاک و در ایککن‬
‫تآور‪ ،‬در کنککار محمککدص اسککت‪ .‬تککدارکات سککفر را بککا‬
‫گریز وحشک ‌‬
‫یرسککد‪ .‬در‬
‫یکند‪ .‬لحظه میعککاد فککرا م ‌‬
‫مآوری تهیه م ‌‬
‫سرعت سرسا ‌‬
‫نیمه شب پیامبرص به اتفاق دوسککت خککود‪ ،‬ابککوبکر‪ ،‬مکککه را تککرک‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪26‬‬

‫یرساند و از آسککیب‬
‫یگوید و پس از چند روز خود را به مدینه م ‌‬
‫م ‌‬
‫یگردد‪.‬‬
‫دشمنان ایمن م ‌‬
‫همه این اتفاقات و رویدادها در برابر چشککمان کنجکککاو و بیککدار‬
‫یموقککع در‬
‫یدیککد کککه محمککدص ب ‌‬
‫یگرفت‪ .‬او م ‌‬
‫عایشه‪ ‬صورت م ‌‬
‫های کککه خورشککید از سککینه‬
‫ساعات سوزان گرما‪ ،‬درسککت در لحظ ‌‬
‫یسککوزاند‪ ،‬در خککانه ابککوبکر را‬
‫آسککمان‪ ،‬دل و دمککاغ آدمککی را م ‌‬
‫یدهککد‪ .‬او پککدر‬
‫یکوبد و فرا رسیدن زمان هجرت را به او خکبر م ‌‬
‫م ‌‬
‫یدیککد کککه چککون از مککاجرا اطلع یککافت‪ ،‬از خوشککحالی‬
‫خککود را م ‌‬
‫گریست؛ چکون پکی بکرد ککه در راه مکدینه‪ ،‬تنهکا رفیکق و همسکفر‬
‫یگفت‪:‬‬
‫پیامبرص خواهد بود‪ .‬بعدها م ‌‬
‫نکککه در آن‬
‫یگرید‪ ،‬تککا ای ‌‬
‫یدانستم کسی از خوشحالی نیز م ‌‬
‫»نم ‌‬
‫یگریست«‪.‬‬
‫روز ابوبکر را دیدم که م ‌‬
‫یکککرد و از‬
‫هها را با زیرکی اسکتثنایی خکود تماشکا م ‌‬
‫او این صحن ‌‬
‫یگرفککت‪ .‬او بککا مشککاهده ایککن‬
‫سهککا برم ‌‬
‫هاش در ‌‬
‫آنهککا بککرای آینککد ‌‬
‫یشککد و شخصککیت‬
‫ههایی هماننککد آن‪ ،‬آب دیککده م ‌‬
‫هها و صککحن ‌‬
‫صککحن ‌‬
‫یگردیککد و اسککتعدادهای‬
‫یکککرد و بککارور م ‌‬
‫خلق و بککدیعش رشککد م ‌‬
‫نسان یک شخصیت مستقل با یککک‬
‫یشدند‪ .‬بدی ‌‬
‫هاش شکوفا م ‌‬
‫نهفت ‌‬
‫یآمد‪.‬‬
‫هویت مستقل به بار م ‌‬
‫بامداد دوشنبه عایشککه کککه از خککواب بیککدار گردیککد‪ ،‬ایکن خککبر را‬
‫دریافت نمود که پدرش به اتفاق پیککامبرص دوسککت خککود و نککامزد‬
‫هانککد‪ .‬او‬
‫عزیز و ارزشمند وی )عایشه( راه مدینه را در پیککش گرفت ‌‬
‫شککب را در حککالی سککپری نمککود کککه تککرس‪ ،‬قلککب بککا احسککاس و‬
‫نکه سرانجام اطمینککان‬
‫یکرد‪ .‬تا ای ‌‬
‫یفشرد و پاره م ‌‬
‫کوچکش را م ‌‬
‫هاند و‬
‫یافت‪ ،‬آنان از میان گرگان هار قریش‪ ،‬سالم به مدینه رسید ‌‬
‫هاند‪ .‬در همیککن زمککان کککه ابککوبکر رفتککه بککود‪،‬‬
‫نجا مستقر شککد ‌‬
‫در آ ‌‬
‫پدرش ابوقحافه در خانه در حالی که افسرده بود‪ ،‬رو به اسککماء و‬
‫مچنککان ککه شککما را بککا‬
‫یکنم ابککوبکر ه ‌‬
‫عایشه کرد و گفت‪ :‬خیال م ‌‬
‫هرو کرده‪ ،‬مکالی هکم برایتکان نگذاشکته اسکت‪.‬‬
‫غم جدایی خود ر‌وب ‌‬
‫لهککا را‬
‫های که معمول ً پدرش پو ‌‬
‫شدستی کرد و در طاقچ ‌‬
‫اسماء پی ‌‬
‫گریزه ریخککت و روی‬
‫های مقککداری سککن ‌‬
‫یگذاشت‪ ،‬در کیسک ‌‬
‫نجا م ‌‬
‫آ ‌‬
‫نطککور‬
‫های کشید‪ .‬پس از آن بککه پککدربزرگ خککود گفککت‪ :‬ای ‌‬
‫آن پارچ ‌‬
‫نیست‪ .‬پدرم برایمان پول زیککاد گذاشککت‪ .‬دسککتش را گرفککت و بککه‬

‫‪27‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫لهککا بگککذارد‪.‬‬
‫سوی طککاقچه بککرد و گفککت‪ :‬پککدر! دسککتت را روی پو ‌‬
‫لهککا گذاشککت خوشککحال شککد و‬
‫ابوقحافه که دست خود را روی پو ‌‬
‫گفت‪ :‬اگر واقعا ً این مقدار پول گذاشته‪ ،‬پس اشکال ندارد‪ .‬او کار‬
‫خوبی کرده است«‪.‬‬
‫چند روز گذشت‪ :‬چند روزی که برای عایشه برابر با چنککد سککال‬
‫های سکنگین بکر‬
‫یشکدند‪ .‬انگکار وزن ‌‬
‫بود‪ .‬روزها بکه کنکدی سکپری م ‌‬
‫یداد بککا سککرعت بیشککتری‬
‫چرخ زمان آویزان شده بود و اجککازه نم ‌‬
‫هجککا‬
‫یتابید‪ .‬اما به کنککدی جاب ‌‬
‫حرکت کند‪ .‬خورشید در دل آسمان م ‌‬
‫یشککد‪ .‬سککرانجام پیککامبرص زیککد بککن حککارثه را بککه اتفککاق بککرده‬
‫م ‌‬
‫هاش را بککه مککدینه‬
‫هاش‪ ،‬ابورافع‪ ،‬به مکه فرستاد تا خککانواد ‌‬
‫آزا‌دشد ‌‬
‫‪1‬‬
‫بیاورد‪ .‬ابوبکر نیککز عبککدالله بککن اریقککط دیلی را بککا آنککان بککه مکککه‬
‫های به فرزندش عبدالله نوشت و از او خواست که‬
‫فرستاد‪ .‬او نام ‌‬
‫ام رومان‪ ،‬عایشه و خواهرش اسماء را به مدینه بفرستد‪.‬‬
‫همه از مکه خارج شدند‪ .‬جز آذوقه سفر‪ ،‬چیککز دیگککری بککا خککود‬
‫تزده آنان به کعبه دوخته شده بود که دستان‬
‫نداشتند‪ .‬چشمان به ‌‬
‫ستمگر و عصیانگری‪ ،‬آن را بازیچه خود قرار داده بودند و برای به‬
‫دست آوردن سرمایه و حفظ نام‪ ،‬نککان و شککرف خککویش‪ ،‬خککدایان‬
‫کهای دروغین‬
‫سنگی را در گرداگرد کعبه جمع نموده بودند‪ .‬با تیر ‌‬
‫نسان‪ ،‬تسلط و جبروت خککود را‬
‫یگرفتند و بدی ‌‬
‫برای مردم سهم م ‌‬
‫بککر خککانه سککاخته شککده بککا دسککتان توحیککدی ابراهیککم و اسککماعیل‪،‬‬
‫ینمودند‪.‬‬
‫تضمین م ‌‬
‫راه سککفر بککرای ایککن شککش زن )فککاطمه و ام کلثککوم دو دخککتر‬
‫پیامبر‪ ،‬سککوده همسککر پیککامبر‪ ،‬عایشککه نککامزدش‪ ،‬ام رومککان مککادر‬
‫عایشه و اسماء دختر ابوبکر‪ ،‬که از شککوهرش زبیککر بککن عککوام ن ُککه‬
‫تفرسککا و طککولنی بککود‪ .‬در‬
‫ماهه حامله عبدالله بککود( سککخت طاق ‌‬
‫میان راه‪ ،‬شککتر عایشککه و مککادرش رم کککرد‪ .‬مککادر بککرای دخککترش‬
‫ترسید‪ .‬برای همین فریاد زد‪:‬‬
‫ای وای دخترم! ای وای عروسم! اما سرانجام صدایی شنید که‬
‫‪2‬‬
‫یگفت‪» :‬مهارش را رها کن«‪ .‬مهار شتر را رها کرد‪ ،‬ایستاد‪.‬‬
‫م ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ او از بنی دیل بن بکر بوده است‪ .‬ندوی‪ ،‬السیره النبویه‪ ،‬ص ‪.139‬‬‫مچنین مجمککع الککزوائد‪ ،‬ج ‪،9‬‬
‫ طبرانی با سند حسن روایت نموده است‪ .‬ه ‌‬‫ص ‪228‬؛ السکککتیعاب‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪433‬؛ البکککدایه و النهکککایه‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪221‬؛‬
‫السیره الحلبیه‪ ،‬ج ‪.274 ،2‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪28‬‬

‫گویی توجه خاص خداوند‪ ،‬متککوجه عایشککه شککده بککود‪ ،‬تککا در راه‬
‫تفرسای هجرت از هرگونه آسککیبی در امککان باشککد‪.‬‬
‫سخت و طاق ‌‬
‫تفرسککا‪ ،‬ایککن کککاروان کوچککک در‬
‫پس از این سککفر دشککوار و طاق ‌‬
‫امنیککت و آرامککش کامککل بککه مککدینه رسککید‪ .‬عایشککه‪ ‬بککا مککادر و‬
‫خواهرش در کنار پدر خود ابوبکر صککدیق در محلککه سککنح در خککانه‬
‫یکی از پسران حکارث بکن خککزرج منککزل نمککود‪ .‬و بکه ایکن ترتیککب‪،‬‬
‫عایشه صدیقه که هنوز ُنه ساله نشککده بککود‪ ،‬راه پرفککراز و نشککیب‬
‫هجرت را طی نمود‪ .‬خانه و کاشانه خود را ترک نمود‪ ،‬تککا در دیککار‬
‫غربت از ایمان خود دفاع کند‪ .‬او هجرت کرد و عنوان مهاجر را به‬
‫دست آورد‪ :‬یک مهاجر کوچک در راه یک هدف بزرگ‪ .‬او در آینککده‬
‫یک مجاهد کوچک نیز خواهد بود‪ ،‬تککا در راه ایمککان بککزرگ خککود بککه‬
‫کتر‬
‫جهاد بپردازد‪ .‬در میککان همسککران پیککامبرص نیککز از همککه کککوچ ‌‬
‫های نککه‬
‫بود‪ :‬یک همسر کوچک برای یک مرد بزرگ‪ .‬امککا او در آینککد ‌‬
‫چندان دور‪ ،‬یک مهاجر بزرگ‪ ،‬یک مجاهد بزرگ و یک همسر بزرگ‬
‫خواهد شد‪.‬‬

‫عروس جوان‬

‫پیامبرص در مدینه استقرار یافته و مسجدش را ساخته بود‪ .‬در‬
‫کنار مسجد دو اتاق به عنککوان محککل سکککونت وجککود داشککت‪ .‬ایککن‬
‫محل سکونت‪ ،‬دیوارهایی کوتاه و حیاطی کوچک داشت‪ 1 .‬یکککی از‬
‫این دو اتاق به عایشه صدیقه اختصاص داشت‪ .‬این اتاق از خشت‬
‫و چککوب درخککت خرمککا سککاخته شککده بککود‪ .‬در درون اتککاق بسککتری‬
‫ساخته شده از پوست گذاشته شککده کککه از الیککاف پککر شککده بککود‪.‬‬
‫یکککرد‪ .‬در شکککاف در‬
‫حصککیری نیککز ایککن بسککتر را از زمیککن جککدا م ‌‬
‫‪2‬‬
‫های مویین آویخته شده بود‪.‬‬
‫پرد ‌‬
‫هاش همیکن بکود‪.‬‬
‫های که برای عروس آمکاده شککده بککود‪ ،‬هم ‌‬
‫خان ‌‬
‫یتوانست کاخی بزرگ و باشکوه باشد؛ چرا که حککاوی‬
‫این خانه نم ‌‬
‫زیککورآلت گرانبهککا نبککود‪ .‬البتککه‪ ،‬بککه حککد کککافی از فککروغ و تککابش‬
‫برخوردار بود‪ .‬صدها بار از وحی آسمانی اسککتقبال نمککود‪ .‬هککدایتی‬
‫ههای هستی را فرا گرفت‪ ،‬این خککانه بککه عنککوان مرکککز آن‬
‫که کران ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ السیره‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪.313‬‬‫‪ -‬تراجم سیدات بیت النبوه‪ ،‬ص ‪.270‬‬

‫‪29‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫یشککد‪ .‬ده سککال پککس از ایککن تاریککخ‪ ،‬ایککن خککانه پیکککر‬
‫محسککوب م ‌‬
‫عزیزترین فرزنککد آدم‪ ،‬محمککد بککن عبککدالله‪ ،‬را در خککود جککای داد و‬
‫سپس در آن بسته شد‪ ،‬تا بککرای همیشککه تاریککخ زیارتگککاه فرخنککده‬
‫همه مسلمانان از گوشه و کنار جهان باشد‪ .‬راستی کککه چککه خککانه‬
‫شگفتی اسککت! در زمککان حیککات پیککامبرص بککرای کلیککه نماینککدگان‬
‫نکه‬
‫اعزامی‪ ،‬محل گسترش نور و هدایت و دانش بود و پس از ای ‌‬
‫لانگیککز‬
‫درهایش همراه با پیکر محمدص بسته شککد‪ ،‬بککوی پککاک و د ‌‬
‫ینمود‪.‬‬
‫لهایشان را زنده م ‌‬
‫یپاشاند و د ‌‬
‫خود را بر زائران م ‌‬
‫پیامبرص در مدینه استقرار یافت‪ .‬مسجد خککود را سککاخت و در‬
‫های را نیککز بککه پایککان رسککاند‪.‬‬
‫پیرامون مسجد‪ ،‬ساختمان چنککد اتککاق ‌‬
‫یشککدند‪.‬‬
‫قهککا بککه طککرف حیککاط مسککجد بککاز م ‌‬
‫درهای همه ایککن اتا ‌‬
‫قهککا اسکککان داد‪ ،‬تککا بککه ککار‬
‫سوده بنت زمعه را در یکی از این اتا ‌‬
‫منککزل بپککردازد و شککؤون خککانه را کنککترل کنککد و جهککت آسککایش‬
‫پیامبرص و دو دخترش‪ ،‬ام کلثوم و فاطمه‪ ،‬بیداری بکشد‪.‬‬
‫در ماه شوال سال دوم هجرت‪ ،‬آن شب مبککارک و میمککون فککرا‬
‫گتریککن‬
‫رسککید‪ .‬شککبی کککه عایشککه بککه خککانه نبککوت وارد شککد و بزر ‌‬
‫شرفی را که ممکن است یکی از زنان جهان کسب کند‪ ،‬به دست‬
‫آورد‪ .‬او همسر محمدص و مادر همه مؤمنان گردید‪.‬‬
‫ام رومان دختر خوشبخت خود‪ ،‬عایشه‪ ،‬را بککه پیککامبرص تقککدیم‬
‫نمود‪ .‬عایشه تنها ُنه سال داشت‪ ،‬اما از نظر رشد جسمی یک زن‬
‫کامل بود و از عقل و ذهنی قوی و مسککتعد برخککوردار بککود‪ .‬روزی‬
‫عایشه روی ریسمانی که به دو درخت خرما بسته شده بود‪ ،‬تاب‬
‫یخورد‪ .‬ام رومان مادر عایشککه آمککد و او را از روی تککاب‪ ،‬پککایین‬
‫م ‌‬
‫آورد‪ .‬نخست صورت عایشککه را بککا آب شسککت؛ موهککای پرپشککت و‬
‫انبوه و به هم چسبیده سرش را صکاف و شکانه ککرد و سکپس او را‬
‫سزدن عایشککه تمککام‬
‫برد‪ ،‬تا به در خککانه رسککید‪ .‬ایسککتاد تککا نفککس نف ‌‬
‫شود‪ ،‬چون آرام گرفت‪ ،‬او را دربککاره جمعککی از زنککان انصککار داخککل‬
‫خانه برد‪ .‬زنان گفتند‪:‬‬
‫به خیر و برکت ‪!...‬‬
‫ام رومان دختر را به زنان سپرد‪ ،‬تا او را آرایش کنند و سپس بککه‬
‫پیامبرص بسپارند‪ .‬پیامبرص در عروسی خود بکا عایشکه‪ ،‬نکه شکتری‬
‫کشککت و نککه گوسککفندی سککر بریککد‪ .‬تنهککا سککعد بککن عبککاده‪ ،‬صککحابی‬
‫بزرگوار و سردار قبیله خزرج‪ ،‬طبق عادت همیشگی خود یک کاسککه‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪30‬‬

‫هاش فرستاد‪ .‬این کاسه را چهککار نفککر‬
‫بزرگ برای پیامبرص و خانواد ‌‬
‫یکردنکککد‪ .‬کاسکککه حکککاوی خکککوراک تریکککد و گوشکککت‬
‫مکککرد حمکککل م ‌‬
‫مچنیککن شککیر نوشککیدنی بککرای پیککامبرص‬
‫ندار بککود‪ .‬سککعد ه ‌‬
‫اسککتخوا ‌‬
‫‪1‬‬
‫فرستاد‪.‬‬
‫خوراک و آشامیدنی عروسی همیککن بککود و بککس‪ .‬در اوج سککادگی‬
‫گترین مرد برده شد‪ .‬دختر ابوبکر ‪‬‬
‫تترین زن به خانه بزر ‌‬
‫خوشبخ ‌‬
‫یکرد تا حامل علککوم و برکککات‬
‫از همان نخستین روز خود را آماده م ‌‬
‫نبوت باشد و در طول پنجاه و هفککت سککال پککس از ایککن مککاجرا‪ ،‬بککه‬
‫شهای خانه نبککوت را در میککان همککه مککردم‬
‫عنوان نخستین منبع‪ ،‬دان ‌‬
‫گسترش دهد‪.‬‬
‫عایشه در ماه شوال به خانه پیامبرص برده شد‪ .‬این ماه در تمام‬
‫زندگی برایش از ارزش و لطافت خاصی برخوردار بود‪ .‬ماه شوال‪،‬‬
‫ماه خاطرات بود‪ .‬به همین خککاطر از صککمیم قلککب دوسککت داشککت‪،‬‬
‫زنان فامیلش در همین ماه به خانه بخت بروند‪ .‬بککا مباهککات خاصککی‬
‫یگفت‪» :‬در ماه شوال پیامبرص مرا به عقد خود درآورد و همیککن‬
‫م ‌‬
‫مککاه بککا مککن زفککاف نمککود‪ .‬کککدام یککک از زنککانش بیشککتر از مککن‪،‬‬
‫‪2‬‬
‫ششانس بوده است؟«‬
‫خو ‌‬
‫***‬
‫عایشه به خانه پیامبرص رفت تا زندگی دیگککری را شککروع کنککد‪.‬‬
‫او با این ازدواج‪ ،‬تولکدی دوبکاره یککافت و انسککانی دیگکر شکد‪ .‬ایکن‬
‫هدار گردیککد‪.‬‬
‫ازدواج برای او منجر به عشقی پایدار‪ ،‬عمیککق و ریشک ‌‬
‫یشوند و منجککر بککه‬
‫هور م ‌‬
‫قهایی که ابتدا شعل ‌‬
‫درست برخلف عش ‌‬
‫یشککوند‪ .‬خککانه‬
‫یگردند‪ ،‬اما در آسککتانه حجلککه خککاموش م ‌‬
‫ازدواج م ‌‬
‫یککرد‪ .‬جبرئیکل بکا‬
‫های نامریی با آسمان متصل م ‌‬
‫پیامبرص را رشت ‌‬
‫یآمککد‪ .‬رسککالت خککدایی‬
‫پیام های خدایی‪ ،‬همواره نککزد پیککامبرص م ‌‬
‫ینمود‪ .‬در این فضککا‪ ،‬عایشککه‪ ‬در زیککر بککاران‬
‫مردم را مشخص م ‌‬
‫یشککد و ایمککانش‬
‫گتر م ‌‬
‫تند وحی قرار داشت‪ .‬روحش بزرگ و بزر ‌‬
‫ههای نککاب بککه‬
‫مکککم اندیش ک ‌‬
‫نجککا بککود کککه ک ‌‬
‫ییککافت‪ .‬از ای ‌‬
‫تکامککل م ‌‬

‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ السیره النبوه ک التراجم‪ ،‬ص ‪.270‬‬‫ مسککند امککام احمککد‪ ،‬ج ‪ ،6‬صککص ‪ 54‬و ‪206‬؛ مسککلم‪ ،‬شککماره ‪1423‬؛‬‫ترمذی‪ ،‬شماره ‪1093‬؛ نسائی‪ ،‬ج ‪ ،6‬صص ‪ 70‬و ‪130‬؛ ابن ماجه‪ ،‬شککماره‬
‫‪1900‬؛ ابن سعد‪ ،‬ج ‪ ،8‬ص ‪59‬؛ المصنف‪ ،‬ج ‪ ،6‬ص ‪) 190‬مترجم(‪.‬‬

‫‪31‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫یآوردند و مغز ککوچکش را زیکر حملت تنککد خکود‬
‫مغزش هجوم م ‌‬
‫یدادند تا در آینده از او شخصیتی قوی و مستقل بسازند‪.‬‬
‫قرار م ‌‬
‫پیامبر با فراست ایمانی خود دریافته بککود کککه در وجککود عایشککه‬
‫یشککود‪.‬‬
‫چیککزی وجککود دارد کککه بککه نککدرت در دیگککر زنککان یککافت م ‌‬
‫بنابراین با او ازدواج کرد و او را به خانه خککود آورد و بککه اصککلح و‬
‫تربیتش پرداخت‪ .‬درست مثل یک غنچه تکازه شکککفته یکا بکه ماننکد‬
‫یکرد‪ .‬گیاهان هرز را از‬
‫یک شاخه تازه جوانه زده‪ ،‬او را نوازش م ‌‬
‫یزدود تککا مبککادا مککانع رشککد و ترقککی او بشککوند‪.‬‬
‫دور و بککرش م ‌‬
‫نسان عایشه نوجوان در سککایه وحککی‪ ،‬تربیککت گردیککد‪ .‬سککیمای‬
‫بدی ‌‬
‫ببندی شد‪ .‬خطککوط خلقککی او مشککخص گردیککد و‬
‫شخصیتش‪ ،‬قال ‌‬
‫هاش شکل گرفت و هویت یافت‪.‬‬
‫فکر و اندیش ‌‬
‫هاش‬
‫رفته رفته این تکامل اوج گرفت و پیشرفت کرد و بر دامن ‌‬
‫ندهنککده و‬
‫افزوده شد‪ .‬در نهایت خداونککد بککا صککراحت در آیککتی تکا ‌‬
‫قاطع بیان داشت‪:‬‬

‫‪‬‬

‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪  ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬احزاب )‪(6 / (33‬‬
‫)‬
‫»پیککامبر از خککود مؤمنککان نسککبت بککه آنککان اولککویت دارد و‬
‫همسرانش مادران مؤمنانند«‪.‬‬

‫نجاست که عایشه در کنار دیگککر همسککران پیککامبرص »مککادر‬
‫ای ‌‬
‫یشود‪ .‬مؤمنان‪ ،‬آنانی هستند که باور و اعتقادشان بککه‬
‫مؤمنان« م ‌‬
‫بها فراتککر رفتککه و بککه‬
‫مبدأ هستی و یگانه مطلق‪ ،‬از مظاهر و قال ‌‬
‫ههککای دلشککان نفککوذ یککافته اسککت و‬
‫فتریککن لی ‌‬
‫یترین و ژر ‌‬
‫بککاطن ‌‬
‫عایشهب »مادر« چنین کسانی است‪.‬‬

‫عشق جاودان‬

‫عایشککه صککدیقهبدر ایککن سککن انککدک وارد خککانه یککامبرص شککد‪.‬‬
‫یاش را بککه‬
‫یشود که عایشه زندگ ‌‬
‫حکمت خداوند در این آشکار م ‌‬
‫عنوان یک همسر در چنین سنی آغاز نماید‪ ،‬تا در دامککان پیککامبرص‬
‫هاش‬
‫رشد کند و ببالد و شخصیتش تکوین و عقل و دانش و اندیش ‌‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪32‬‬

‫زیر نظر پیامبرص تکامل یابد‪ .‬پیامبرص به عایشه تککوجه و عنککایت‬
‫ینمود‪ .‬ایککن تککوجه درسککت از زمککانی شککروع شککد کککه او‬
‫خاصی م ‌‬
‫دخترکی پرناز و طناز بود و تا زمانی کککه بککه یککک زن کامککل مبککدل‬
‫های پخته شد و قککدرت کسککب‬
‫گردید و صاحب عقل کامل و اندیش ‌‬
‫دانش و گسترش آن را میان مردم بککه دسککت آورد‪ ،‬ادامککه یککافت‪.‬‬
‫شآموز نجیب و آرامککی بککود کککه‬
‫عایشه برای پیامبرص به سان دان ‌‬
‫یگرفککت‪ .‬تککا در آینککده بکه مثکابه‬
‫در محضر او کلیه علکوم را فکرا م ‌‬
‫گترین و برترین آموزگار مطرح شود‪.‬‬
‫بزر ‌‬
‫درست از زمانی که او قدمش را بککر آسککتانه ایککن خککانه مبککارک‬
‫یگذشککت بککه حککافظه خککود‬
‫نچککه را کککه در آن م ‌‬
‫گذاشککت‪ ،‬همککه آ ‌‬
‫یکند که چگونه در کنککار همسککن‬
‫چگاه فراموش نم ‌‬
‫یسپرد‪ .‬او هی ‌‬
‫م ‌‬
‫یکرد‪ .‬او لبخند زیبای پیککامبرص را‬
‫کها بازی م ‌‬
‫و سالنش با عروس ‌‬
‫که بازتابننده تمامی عشککق‪ ،‬عطککوفت و محبککتی بککود کککه در قلککب‬
‫یکککرد‪ .‬ایککن‬
‫یزد فرامککوش نم ‌‬
‫پیامبرص نسبت بککه عایشککه مککوج م ‌‬
‫لبخند زمککانی بککر لبککان پیککامبرص شکککفت کککه از عایشککه در مککورد‬
‫کهایش پرسید‪:‬‬
‫عروس ‌‬
‫این چیست؟‬
‫پاسخ داد‪ :‬یک اسب است‪.‬‬
‫لدار!‬
‫پیامبرص فرمود‪ :‬سبحان الله‪ ،‬اسب با ‌‬
‫عایشه با هوشیاری فطری خککود کککه حککاکی از شککهامت او بککود‪،‬‬
‫پاسخ داد‪:‬‬
‫لدار داشته است؟‬
‫های که سلیمان اسب با ‌‬
‫مگر نشنید ‌‬
‫یهای ظریف پیکامبر خکداص در کنکار‬
‫یها و شوخ ‌‬
‫شطبع ‌‬
‫این خو ‌‬
‫مزیستی مهربانانه و مهرورزانه او با عایشه سبب شده بود‪ ،‬کککه‬
‫ه ‌‬
‫عایشککه نسککبت بککه پیککامبرص عشککقی شکککوهمند در دل بپرورانککد‪.‬‬
‫یتککوانیم‬
‫عشقی کککه نظیککر آن را بسککیار کککم در دیگککر همسککران م ‌‬
‫ببینیم‪.‬‬
‫این عشق و دوستی باشکوه در طول زندگی در عایشه صکدیقه‬
‫یآموخت که در عشککق ورزیککدن بککه‬
‫یزد‪ .‬او به دیگر زنان م ‌‬
‫موج م ‌‬
‫همسران خویش و آرایش نمودن خود برای آنان‪ ،‬چگونه خلوص و‬
‫شفافیت داشته باشند‪ .‬او به زنی گفت‪» :‬اگککر شککوهری داشککتی و‬

‫‪33‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫یتوانستی دو چشمت را برایش دربیاوری و دو چشم زیبککاتر بککه‬
‫م ‌‬
‫‪1‬‬
‫جای آنها بگذاری‪ ،‬این کار را بکن«‪.‬‬
‫تدار پیککامبرص نباشککد‪ ،‬مگککر هککم او‬
‫آخر چگونه عاشککق و دوسک ‌‬
‫نبود که به وی چنان توجه و عنایتی نمود که حتی از پکدر خکود نیکز‬
‫یکنند که پیامبرص روزی با او درباره موضوعی‬
‫ندیده بود؟ نقل م ‌‬
‫مجادله نمود‪ ،‬اما عایشه خودداری کرد‪ .‬یامبرص به او گفت‪:‬‬
‫دوست داری چه کسی میان من و تو داوری کنککد؟ آیککا مککوافقی‬
‫که عمر‪ ‬داوری کند؟‬
‫عایشه گفت‪» :‬دوست ندارم عمر داور باشد«‪.‬‬
‫پیامبرص فرمود‪ :‬دوست داری پدرت باشد؟‬
‫گفت‪ :‬بله‪.‬‬
‫پیامبرص شخصی را دنبال ابوبکر صدیق فرسککتاد‪ .‬ابککوبکر آمککد‪.‬‬
‫پیامبرص به حرف آمد و فرمود‪ :‬این‪...‬‬
‫عایشه حرف پیامبرص را قطع کرد و گفکت‪ :‬از خکدا بکترس و بکه‬
‫جز حق چیزی نگو ‪...‬‬
‫ابوبکر سراسیمه شد‪ .‬آخککر چگککونه دخککترش بککه پیککامبر خککداص‬
‫یگویککد؟ ابککوبکر‬
‫چنین بگوید؟ مگر پیامبر جز حککق‪ ،‬چیککز دیگککری م ‌‬
‫صدیق دستش را بلند کرد و یک سککیلی بککر گککونه عایشککه نککواخت‪.‬‬
‫بهککایش‬
‫بینی عایشه زخمی شد و خون از آن جاری گردید و بککر ل ‌‬
‫ریخت‪ .‬عایشه از کنار پدر گریخت و به پیککامبر خککداص پنککاه بککرد و‬
‫نهککا‬
‫پشت سر او ایستاد‪ .‬پیامبرص برخاست و با دسککتان خککود خو ‌‬
‫را از لباسش شست و بککه ابککوبکر فرمککود‪» :‬تککو را بککه خککدا قسککم‬
‫برو ‪ ...‬ما که تو را برای این نخواسته بودیم ‪«...‬‬
‫ابوبکر صدیق که خارج شد‪ ،‬عایشه برخاست و خود را از پیامبر‬
‫خداص دور کرد‪ .‬پیامبرص به او گفت‪ :‬بیا کنار من ‪...‬‬
‫عایشه سر باز زد‪ ،‬پیامبرص لبخندی زد و گفت‪:‬‬
‫»چنککد لحظککه پیککش بککه سککختی خککود را پشککت سککر مککن پنهککان‬
‫‪2‬‬
‫یکردی«‪.‬‬
‫م ‌‬
‫یورزیکد تکا جکایی‬
‫ینهایت عشکق م ‌‬
‫عایشه صدیقه به پیامبرص ب ‌‬
‫یککرد و غیرتکش‬
‫که به وزیدن نسیم بکر پیکامبرص نیکز حسکادت م ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ ابن سعد‪ ،‬الطبقات الکبری‪ ،‬ج ‪ ،8‬ص ‪71‬؛ التراجم‪ ،‬ص ‪.271‬‬‫‪ -‬اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪15‬؛ منتخب کنزالعمال‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪.119‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪34‬‬

‫یدیککد بککرای‬
‫یجوشید‪ .‬نوازشی که صورت پیککامبرص از نسککیم م ‌‬
‫م ‌‬
‫عایشه‪ ‬سخت بود‪ .‬چون دوست داشت تنها با دستان او نوازش‬
‫یپرسککید‪ :‬عایشککه‪ ،‬تککو را چککه شککده‪.‬‬
‫شود‪ .‬هرگاه پیامبرص از او م ‌‬
‫های؟‬
‫غیرت کرد ‌‬
‫مچون تو دچککار‬
‫یداد‪ :‬چرا کسی مانند من برای کسی ه ‌‬
‫پاسخ م ‌‬
‫‪1‬‬
‫غیرت و حسادت نشود؟‬
‫یدانککد‬
‫آخر چرا نسبت به پیامبرص دچار غیککرت نشکود‪ ،‬او ککه م ‌‬
‫پیامبرص برترین انسان است! آخر چگککونه بککرای پیککامبرص دچککار‬
‫یورزد‪ ،‬کککه آرزو‬
‫حسادت نشود؟ او تا حدی به پیککامبرص عشککق م ‌‬
‫ههککای‬
‫یگذاشککت و مژ ‌‬
‫یکنککد کککاش او را روی چشککمان خککود م ‌‬
‫م ‌‬
‫ینمود تا دیگر هیچ کسی در پیککامبر بککا او‬
‫خویش را بر او آویزان م ‌‬
‫شریک نباشد!‬
‫راستی‪ ،‬او چگونه نسبت بککه پیککامبرص دچککار غیککرت و حسککادت‬
‫نشود‪ ،‬مگر نه این که پیامبرص با تقسیم عادلنه خود‪ ،‬به او ماننککد‬
‫یدهد؟ عاشق به عدالت بسنده‬
‫بقیه زنان تنها یک روز اختصاص م ‌‬
‫چکککس‬
‫یخواهد معشوق تمامکا ً از آن او باشککد و هی ‌‬
‫یکند‪ ،‬بلکه م ‌‬
‫نم ‌‬
‫جز او به معشوق دسترسی نداشته باشد‪.‬‬
‫ایککن عشککق باشکککوه عامککل غیککرت شککدید عایشککه نسککبت بککه‬
‫پیامبرص بود و سرانجام این عشق باشکوه عاملی اساسی بود تا‬
‫یگفککت بککه‬
‫یداد یککا م ‌‬
‫نچککه را کککه‪ ،‬دوسککت انجککام م ‌‬
‫عایشه همککه آ ‌‬
‫حککافظه خککود بسککپارد تککا در آینککده بککا قلککب‪ ،‬روح و عقککل خککود‬
‫هالمعارف زنده و سیار او باشد‪.‬‬
‫دایر ‌‬
‫یورزیککد‪ ،‬پیککامبرص‬
‫مچنان که او نسبت به پیککامبرص عشککق م ‌‬
‫ه ‌‬
‫یداد‪ .‬عایشه‪ ،‬زمان خردسالی در‬
‫نیز عشق او را با عشق پاسخ م ‌‬
‫خانه عزیزترین دوستش بود و پس از آن‪ ،‬زمانی که یک جوان بود‬
‫یکرد؛‬
‫چگاه خواسته او را رد نم ‌‬
‫یورزید‪ .‬پیامبرص هی ‌‬
‫به او عشق م ‌‬
‫هاش را‬
‫یپوشاند تککا او گککون ‌‬
‫یایستاد و با ردای خود او را م ‌‬
‫پیامبر م ‌‬
‫هپوسککتی بنگککرد کککه در‬
‫بر گونه پیامبرص بگذارد و بککه بردگککان سیا ‌‬
‫یشککد و‬
‫یکردنککد‪ .‬تککا خککود او خسککته نم ‌‬
‫مسککجد بککازی و تمریککن م ‌‬
‫‪2‬‬
‫یایستاد‪.‬‬
‫مچنان م ‌‬
‫یگشت‪ ،‬پیامبرص ه ‌‬
‫برنم ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.15‬‬‫‪ -‬صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.266‬‬

‫‪35‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫عککزت نفککس و خودبککاوری آزادانککه عایشککه بککرای پیککامبرص‬
‫یهای عایشککه صککدیقه‬
‫عگیر ‌‬
‫تداشککتنی و خوشکایند بکود‪ .‬موضک ‌‬
‫دوس ‌‬
‫مالمککؤمنین‬
‫تانگیز بودنککد‪ .‬نقککل شککده کککه‪ :‬ا ‌‬
‫برای پیککامبرص شککگف ‌‬
‫زینکب بنکت جحککش‪ ،‬هکووی عایشککه‪ ،‬روزی نککزد عایشککه آمککد و بکه‬
‫هگیری از عایشککه پرداخککت‪ .‬عایشککه‪ ‬سککاکت‬
‫فخرفروشی و خرد ‌‬
‫بود و با احترام و شکوه خاصی بککه چشککمان پیککامبر خککداص خیککره‬
‫یآیککد کککه‬
‫شده بککود‪ .‬همیککن کککه احسککاس کککرد پیککامبرص بککدش نم ‌‬
‫عایشه از خود دفاع کند‪ ،‬برخاست و پاسخ زینب را داد‪ .‬مرتککب بککا‬
‫نکککه سککرانجام زینککب را بککه‬
‫او حرف زد و از خود دفاع نمود‪ ،‬تا ای ‌‬
‫سکوت واداشت‪ .‬در این زمان پیامبر خداص با شگفتی به عایشککه‬
‫‪1‬‬
‫خیره شد و فرمود‪ :‬او‪ ،‬دختر ابوبکر است‪.‬‬
‫پیامبرص به خاطر عشقی کککه عایشککه نسککبت بککه او داشککت و‬
‫یکرد‪ ،‬بککه‬
‫احترامی که برای او قایل بود و قدرشناسی که از او م ‌‬
‫یگفککت‪ :‬پیککامبر ص کفشککش‬
‫ینمود‪ .‬عایشه صدیقه م ‌‬
‫او محبت م ‌‬
‫یریسککیدم‪ .‬بککه‬
‫یزد و مککن نشسککته بککودم و پشککم م ‌‬
‫را وصککله م ‌‬
‫یاش عککرق سککرازیر‬
‫پیامبرص نگاه کردم‪ .‬به ناگاه دیککدم از پیشککان ‌‬
‫یکننککد‪ .‬مککن مککات و‬
‫قها از خود نککور تولیککد م ‌‬
‫یشود و سپس عر ‌‬
‫م ‌‬
‫مبهوت شدم‪ .‬پیامبرص نگاهی به من کرد و فرمککود‪ :‬چککرا مککات و‬
‫های؟‬
‫مبهوت شد ‌‬
‫یات‬
‫یکککردم‪ .‬دیککدم پیشککان ‌‬
‫گفتم‪» :‬ای پیامبر خدا! به تو نگککاه م ‌‬
‫ً‬
‫یکننککد‪ .‬مسککلما اگککر‬
‫قهککا نککور تولیککد م ‌‬
‫یکنککد و سککپس عر ‌‬
‫عککرق م ‌‬
‫یدانسککت کککه تککو بککه شککعرش‬
‫یدیککد م ‌‬
‫ابوکککبیر هککذالی تککو را م ‌‬
‫سزاوارتری ‪«...‬‬
‫یگوید؟‬
‫پیامبرص فرمود‪ :‬مگر ابوکبیر هذلی چه م ‌‬
‫گفتم‪ :‬او این دو شعر را گفته است‪:‬‬
‫و مککبرأ مککن کککل و فسکککاد مرضکککعه‬
‫وداء مغیل‬
‫غبر حیضه‬
‫و اذا نظککرت الککی برقکککککت ککککککبرق‬
‫العارض المتهلل‬
‫أسره وجهه‬
‫یدهککد‬
‫»او از هرگونه زخم زمان قاعدگی و فسادزنی که شیر م ‌‬
‫یآید‬
‫و دردی که در اثر شیر دادن بچه در زمان بارداری به وجود م ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،8‬ص ‪.93‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪36‬‬

‫هاش بنگککری‪،‬‬
‫سککالم و تندرسککت اسککت‪ .‬هرگککاه بککه خطککوط چهککر ‌‬
‫یزند«‪.‬‬
‫یدرخشد و بوق م ‌‬
‫مچون ابر درخشنده و برق زننده‪ ،‬م ‌‬
‫ه ‌‬
‫یگوید‪ :‬پیامبر خککداص چیککزی را کککه در دسککت داشککت‬
‫عایشه م ‌‬
‫گذاشککت و برخاسککت و بککه سککوی مککن آمککد و میککان دو چشککمم را‬
‫بوسید و گفت‪:‬‬
‫نقککدر از خککودم خوشککحال‬
‫»عایشه‪ ،‬خدا به تو جزای خیر دهد‪ ،‬آ ‌‬
‫نشدم که از تو خوشحال شدم«‪.‬‬
‫بنابراین باتوجه به هوش و ذکاوت و طبیعت شککادی کککه خداونککد‬
‫به او داده بود و نیز با توجه به علقه شدید او به خشککنود سککاختن‬
‫شوهر‪ ،‬عایشه نزد پیامبرص نککه تنهککا از همککه زنککان‪ ،‬بلکککه از همککه‬
‫بتر بود‪ .‬در بخاری روایت شده که‪ :‬عمرو بن عاص ‪‬‬
‫مردم محبو ‌‬
‫گفته است‪» :‬گفتم‪ :‬ای رسککول خککدا! کککدام یککک از مککردم نککزد تککو‬
‫بتر است؟«‬
‫محبو ‌‬
‫فرمود‪ :‬عایشه‪.‬‬
‫گفتم‪ :‬از مردان؟‬
‫‪1‬‬
‫فرمود‪ :‬پدرش ‪...‬‬
‫تهای زیبایی کککه خداونککد در او‬
‫عایشه صدیقه‪ ‬به خاطر خصل ‌‬
‫قرار داده بود‪ ،‬برترین مقام را در قلب پیامبرص بککه دسککت آورده‬
‫مالمؤمنین خدیجه‪ ‬ک را استثناء کنیم‪.‬‬
‫بود ک البته اگر ا ‌‬
‫مسلما ً هرگاه خداوند بنای چیزی را بگککذارد‪ ،‬ابزارهککایش را نیککز‬
‫یکند‪ .‬خداوند برای عایشه صدیقه ایککن تصککمیم را گرفتککه‬
‫فراهم م ‌‬
‫بود که سرمشق و الگوی دیگر زنان مسلمان باشککد‪ .‬از پیککامبرص‬
‫دانش نبوت را فرا بگیرد و به دیگران بیاموزد‪.‬‬
‫مچککون‬
‫بککدین جهککت خداونککد بککه او اسککتعدادهای گونککاگونی ه ‌‬
‫هوشیاری‪ ،‬فصاحت‪ ،‬بلغت و حافظه قوی و زنده داده بککود‪ .‬علوه‬
‫بککر ایککن کککه بککه او توفیککق هککدایت‪ ،‬عبککادت و تقککوا نیککز داده بککود‪.‬‬
‫یباشککند‪ .‬مسککلما ً‬
‫نها از لطف و عنککایت خداونککد م ‌‬
‫یتردید همه ای ‌‬
‫ب ‌‬
‫یکند‪.‬‬
‫خداوند هرگونه که بخواهد‪ ،‬لطف م ‌‬

‫‪1‬‬

‫ صحیح بخاری؛ منتخب کنزالعمال؛ السیره النبویه‪ ،‬ابککن هشککام؛ الطبقککات‬‫الکبری‪ ،‬ج ‪ ،8‬ص ‪.67‬‬

‫‪37‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫همه این عنایات برای آن بود تا عایشه‪ ‬گنجینککه امککانتی باشککد‬
‫که همه علوم نبوت یا حداقل اکثر آنها را به حافظه خود بسپارد و‬
‫سپس آنها را برای جویندان علم طرح نماید‪.‬‬
‫آخر چگونه پیامبرص اورا دوسککت نداشککته باشککد‪ ،‬مگککر نککه ایککن‬
‫است که خداوند او را فراهم نموده تا در خوشی و ناخوشی‪ ،‬مایه‬
‫تسلی دل و آرامش خیککال پیککامبرص باشککد؟ چگککونه بککه او عشککق‬
‫بترین مردم نزد اوست؟ مگر‬
‫نکه او دختر محبو ‌‬
‫نورزد‪ ،‬مگر نه ای ‌‬
‫او پاره تن پدر خویش نیست؟‬
‫عایشه تنها نسب را از پدر خویش نگرفته بود‪ ،‬بلکه به اخلق او‬
‫نیز آراسته شده بود و هوشیاری‪ ،‬رسایی سخن‪ ،‬فصاحت و آگاهی‬
‫متککر عشککق پیککامبر‬
‫بهای اعککراب و از همککه مه ‌‬
‫از رویککدادها و نسک ‌‬
‫خداص را هم از او به ارث برده بود‪.‬‬
‫***‬
‫تهای زیبککایی کککه‬
‫پیککامبر عایشککه را بککه خککاطر مجمککوع خصککل ‌‬
‫یداشککت‪ .‬عشککق‬
‫شخصککیت وی را شکککل داده بودنککد‪ ،‬دوسککت م ‌‬
‫پیامبرص به عایشه بککرای ایککن نبککود کککه او در میککان زنککانش‪ ،‬تنهککا‬
‫یتوانسککت‬
‫های بود که با او ازدواج کرده بود‪ .‬این قضککیه نم ‌‬
‫دوشیز ‌‬
‫او را محبوب ترین زن در قلب پیامبرص قرار دهد‪ .‬پیامبرص پیش‬
‫یداشککت‪ ،‬بککا ایککن کککه‬
‫از این خدیجه را بیککش از عایشککه دوسککت م ‌‬
‫ینمککود‪:‬‬
‫دوشیزه نبود‪ .‬عایشه خود مدام به این حقیقت اعککتراف م ‌‬
‫هام از هیچ زنککی نسککبت بککه‬
‫نطور که از خدیجه دچار غیرت شد ‌‬
‫»آ ‌‬
‫هام‪ .‬آخککر پیککامبرص مککدام از او یککاد‬
‫پیککامبرص دچککار غیککرت نشککد ‌‬
‫‪1‬‬
‫یستود«‪.‬‬
‫یکرد و او را زیاد م ‌‬
‫م ‌‬
‫نقل شده که‪ :‬هاله خواهر خدیجه به مدینه آمد‪ .‬پیکامبرص پیکش‬
‫نکه او را ببیند از حیاط خانه صککدایش را شکنید‪ .‬صکدای او بکا‬
‫از ای ‌‬
‫صدای خدیجه شباهت زیادی داشت؛ بنابراین در حکالی ککه قلبککش‬
‫یتپید فریاد زد‪ :‬خدایا! هاله!‬
‫م ‌‬
‫عایشه صدیقه نتوانست خود را کنترل کند‪ .‬بککرای همیککن گفککت‪:‬‬
‫یکنککی‪ :‬پیرزنککی‬
‫چرا پیرزنی از پیرزنان قریککش را ایککن همککه یککاد م ‌‬
‫یدندان که دیرزمانی است هلک شده و خداوند کسی بهتر از او‬
‫ب ‌‬
‫را به تو داده است؟‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.265‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪38‬‬

‫پیامبرص عصبانی شد و فرمود‪» :‬نه به خدا‪ .‬خدا کسی بهککتر از‬
‫یورزیدنککد‪ ،‬او بککه‬
‫او را به من نداده است‪ .‬زمانی که مردم کفککر م ‌‬
‫مککن ایمککان آورد‪ ،‬زمککانی کککه مککردم مککرا تکککذیب مککی نمودنککد‪ ،‬او‬
‫هچیککز محککروم‬
‫تصککدیقم نمککود‪ .‬هنگککامی کککه مککردم مککرا از هم ‌‬
‫ینمود‪ .‬به علوه‪ ،‬خداونککد در میککان‬
‫یکردند‪ ،‬او با من همدردی م ‌‬
‫م ‌‬
‫‪1‬‬
‫بقیه زنان تنها از او به من فرزند داده است«‪.‬‬
‫تهای‬
‫مچنککان کککه خککدیجه را بککه خککاطر خصککل ‌‬
‫پیککامبر خککداص ه ‌‬
‫هانککد دوسککت‬
‫های از آنهککا در همیککن روایککت آمد ‌‬
‫بزرگککی کککه پککار ‌‬
‫تهای دیگککری از قبیککل‬
‫یداشت‪ ،‬عایشه را نیککز بککه خککاطر خصککل ‌‬
‫م ‌‬
‫یداشت‪.‬‬
‫هوشیاری‪ ،‬ایمان‪ ،‬عبادت‪ ،‬عقل و حلوت وی دوست م ‌‬
‫علت عشق و محبت پیامبرص به عایشه زیبایی کامککل او نبککود‪.‬‬
‫هرچند این که پیامبر زیبایی را دوست داشککته باشککد‪ ،‬عیککب و ننککگ‬
‫یشود؛ چرا که او نیز همانند دیگککر مککردم یککک انسککان‬
‫محسوب نم ‌‬
‫است‪ ،‬ولی در میان زنان پیامبرص عایشه تنهککا کسککی نبککود کککه از‬
‫زیبایی برخوردار بود‪ .‬ام سلمه‪ ‬از زیباترین زنان عرب به شککمار‬
‫یگویککد‪» :‬زمککانی کککه پیککامبر خککداص بککا ام‬
‫یرفککت‪ .‬عایشککه‪ ‬م ‌‬
‫م ‌‬
‫سلمه ازدواج نود‪ ،‬سخت اندوهگین و افسرده شدم‪ ،‬چون دربککاره‬
‫زیبایی او زیاد شنیده بککودم‪ .‬روزی زرنگککی بککه خککرج دادم تککا او را‬
‫نچه برایم گفته شده بود‪ ،‬او‬
‫ببینم‪ .‬چون او را دیدم‪ ،‬چند برابر از آ ‌‬
‫‪2‬‬
‫را زیباتر یافتم«‪.‬‬
‫مچنیککن زینککب بنککت جحککش همسککر پیککامبرص‪ ،‬جککوانی زیبککا و‬
‫ه ‌‬
‫اشرافی بود که در میککان مککردم بککه زیبککایی خککود شککهرت داشککت‪.‬‬
‫مچنککان کککه عایشککه‬
‫جویریه بنت حارث‪ ‬همسر دیگر پیککامبرص ه ‌‬
‫یدیکد‪،‬‬
‫خککود گفتککه‪ ،‬زنکی شکیرین و بانمکک بککود و تکا کسکی او را م ‌‬
‫یشد‪ .‬بنابراین عشق و محبت پیامبرص به عایشه بککه‬
‫هاش م ‌‬
‫شیفت ‌‬
‫سبب زیبایی او نبوده است؛ چرا که پیککامبرص زنککانی زیبککاتر از او‬
‫نیز داشته است‪.‬‬
‫‪1‬‬

‫‪2‬‬

‫ روایت فوق در صحیح بخاری آمده‪ ،‬اما قسمت اخیر آن که پیامبر عایشه‬‫یدهد‪ :‬نه به خدا‪ ،‬کسی بهتر از او را به من نداده‪،‬‬
‫را با این کلمات پاسخ م ‌‬
‫در بخککاری نیامککده اسککت‪ ،‬بلکککه ایکن قسکمت در روایککت امکام احمکد آمککده‬
‫است ‪ :‬ابن کثیر درباره سندش گفته ‪» :‬ل باس به«‪ .‬مترجم‬
‫‪ -‬تراجم سیدات بیت النبوه‪ ،‬ص ‪.319‬‬

‫‪39‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫عشق او به عایشه به سبب جوانی او هم نبود‪ .‬با این که بککدون‬
‫مسن و سال بود‪ ،‬ولی تنها او نبککود کککه ایککن‬
‫تردید عایشه جوانی ک ‌‬
‫خصلت را داشت‪ .‬پیامبر خداص با حفصککه‪ ‬زمککانی ازدواج نمککود‬
‫که او جوانی بود هیجده ساله و سرشار از سککرزندگی‪ ،‬شککادابی و‬
‫جوانی‪ .‬زینب بنت جحش نیز جوان بکود‪ .‬جککویریه بنککت حکارث نیکز‬
‫ی بکن اخطکب‪ ،‬زمکانی کککه پیککامبر‬
‫بیست ساله بود‪ .‬صفیه دختر ُ‬
‫حی َ ّ‬
‫خداص با او ازدواج نمود‪ ،‬بیش از هفده سال نداشت‪.‬‬
‫***‬
‫ً‬
‫بترین‬
‫م سال بککود‪ ،‬لزوم کا محبککو ‌‬
‫بنابراین عایشه چون جوانی ک ‌‬
‫بترین‬
‫مردم نزد پیکامبرص نبکود‪ .‬در نهکایت‪ ،‬چکون او دخکتر محبکو ‌‬
‫بترین و‬
‫یتوانسککت محبککو ‌‬
‫مککردم در قلککب پیککامبرص بککود‪ ،‬نیککز نم ‌‬
‫یترین زن باشد‪ .‬عایشه دختر ابوبکر صدیق بود و بککه‬
‫تداشتن ‌‬
‫دوس ‌‬
‫مچنککان کککه پیککامبر خککدا صککداقت ابککوبکر‬
‫حق دختر پککدرش بککود‪ .‬ه ‌‬
‫یداشت‪ ،‬صداقت و ایمککان راسککتین عایشککه را‬
‫صدیق را دوست م ‌‬
‫شها و از‬
‫مچنککککان کککککه بخشکککک ‌‬
‫یداشککککت‪ ،‬و ه ‌‬
‫نیککککز دوسککککت م ‌‬
‫یهای ابوبکر صدیق را در راه عشق و خککدمات پیککامبر‬
‫خودگذشتگ ‌‬
‫یهای‬
‫تهککا و فککداکار ‌‬
‫شها‪ ،‬محب ‌‬
‫یداشککت‪ ،‬بخشک ‌‬
‫خککداص دوسککت م ‌‬
‫یداشت‪.‬‬
‫عایشه را در راه رضایت پیامبر خداص دوست م ‌‬
‫نقل شده که‪ :‬چون آیه تخییککر‪ 1‬نکازل گردیککد‪ ،‬مبنککی بککر ایکن ککه‬
‫زنان پیامبرص مختار باشند زندگی دشوار با پیامبرص را برگزیننککد‬
‫یا طلق را‪ ،‬پیامبرص نزد عایشه صدیقه‪ ‬آمد و فرمود‪:‬‬
‫یگککذارم‪ ،‬تککا بککا پککدر و مککادرت‬
‫های را با تو در میککان م ‌‬
‫من مسأل ‌‬
‫مگیری عجلککه نکککن‪ .‬عایشککه صککدیقه‬
‫های در تصککمی ‌‬
‫مشککورت نکککرد ‌‬
‫گفت‪ :‬این مسأله چیست؟ پیامبر خداص این آیه را تلوت نمود‪:‬‬

‫‪  ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬تفسیر ابن کثیر‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.479‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪40‬‬

‫‪      ‬‬
‫‪        ‬‬
‫‪    ‬‬
‫‪    ‬‬
‫‪  ‬‬
‫‪    ‬‬
‫‪    ‬‬
‫‪‬‬
‫‪  ‬‬
‫‪  ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫)احزاب ‪(29-28 /‬‬
‫‪  ‬‬
‫تهککای آن را‬
‫»ای پیامبر! به زنانت بگو‪ :‬اگر شککما دنیککا و زین ‌‬
‫های مناسکب بکدهم و بککه‬
‫یخواهید‪ ،‬بیاییککد تکا بککه شککما هکدی ‌‬
‫م ‌‬
‫زیبایی رهایتان سازم و اگر خککدا‪ ،‬پیککامبر و سککرای آخککرت را‬
‫یخواهیککد‪ ،‬خداونککد بککرای نیکوکککاران شککما پککاداش بزرگککی‬
‫م ‌‬
‫تدارک دیده است«‪.‬‬

‫عایشه صککدیقه بککه سککرعت پاسککخ داد‪ :‬ای رسککول خککدا! آیککا در‬
‫یدانم پدر و مادرم به‬
‫مورد تو با پدر و مادرم مشورت کنم؟ من م ‌‬
‫یدهنککد از تککو جککدا شککوم ‪ ...‬مککن‪ ،‬خککدا‪ ،‬پیککامبرص و‬
‫من دستور نم ‌‬
‫یخواهم«‬
‫سرای آخرت را م ‌‬
‫های که به او داشککت و انککدوهی کککه‬
‫پیامبر خداص به خاطر علق ‌‬
‫یکرد‪ ،‬از عایشه صدیقه خواسککت پیککش از‬
‫از جدایی او احساس م ‌‬
‫پاسککخ عجککولنه‪ ،‬بککا پککدر و مککادر خککویش مشککورت نمایککد‪ .‬چککون‬
‫یدهنککد کنکار پیککامبرص‬
‫یدانست پککدر و مکادرش بکه او دسکتور م ‌‬
‫م ‌‬
‫بماند‪ .‬اما عایشککه بیشککتر علقمنککد بککود کنککار پیککامبرص بمانککد و از‬
‫یترسید‪.‬‬
‫جدایی او بیشتر م ‌‬
‫***‬
‫تهایی بود که سبب شده بککود‬
‫های از خصل ‌‬
‫نچه ذکر گردید پار ‌‬
‫آ ‌‬
‫عایشه صدیقه‪ ‬بیش از دیگر زنان پیامبرص‪ ،‬قلب او را بککه خککود‬
‫اختصاص دهد‪.‬‬
‫هاند یا از او و یا دربککاره او‬
‫همه کسانی که عایشه صدیقه را دید ‌‬
‫یدهنککد‪ .‬عککروه‬
‫هاند‪ ،‬به فضیلت و برتککری او شککهادت م ‌‬
‫چیزی شنید ‌‬
‫یگوید‪» :‬در مورد قرآن و احکامش و نیز درباره حلل و‬
‫بن زبیر م ‌‬

‫‪41‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫حرام و شعر و رویککدادهای اعککراب و انسککاب کسککی را از عایشککه‬
‫‪1‬‬
‫هام«‪.‬‬
‫داناتر ندید ‌‬
‫یگوید‪ :‬در زمینه سه رشککته از علککوم‪ ،‬عایشککه‬
‫ابن عبدالبر نیز م ‌‬
‫‪2‬‬
‫صدیقه‪ ،‬یگانه روزگار خود بود؛ فقه‪ ،‬پزشکی و شعر‪.‬‬
‫آخر چگککونه چنیککن نباشککد؟ معلککم و آموزگککار او محمککدص بککوده‬
‫است‪ .‬زمانی که به خانه پیامبرص آمد‪ ،‬دخترکی کککم سککن و سککال‬
‫بود؛ به فراگیری علوم و تطبیق دستورات دینی سخت علقمنککد و‬
‫نکه به جککر و بحککث بپککردازد‪ ،‬بککدون وقفککه سککئوال‬
‫یآ ‌‬
‫شیفته بود‪ .‬ب ‌‬
‫یکرد‪ .‬روزی از پیامبرص پرسید‪ :‬ای رسول خداص! به من بگککو‬
‫م ‌‬
‫اگر بدانم چه شبی شب قدر است‪ ،‬در آن چه بگویم؟‬
‫پیامبر فرمود بگو‪» :‬اللهم انک عفو کریم تحککت العفککو‬
‫فاعف عنی«‪ :‬خدایا! تو بخشنده و بزرگوار هستی و گذشت را‬
‫‪3‬‬
‫دوست داری‪ ،‬از من درگذر«‪.‬‬
‫علقه شدید عایشه به فراگیککری علککوم‪ ،‬سککخنوری و هوشککیاری‬
‫تها‪،‬‬
‫وی و عشق او نسبت بککه پیککامبرص‪ ،‬همککه و همککه ایککن خصککل ‌‬
‫تها جککوانی‪،‬‬
‫ینمککود‪ .‬بایککد بککه ایککن خصککل ‌‬
‫هاش م ‌‬
‫پیامبرص را شیفت ‌‬
‫مسن و سالی و مجالست شیرین و گرم او را نیککز افککزود‪ .‬تمککام‬
‫ک ‌‬
‫یرساند و هم این را کککه خداونککد‬
‫این خصوصیات هم کمال او را م ‌‬
‫به او لطف و عنایت خاصی داشته است‪.‬‬
‫یدانستند‪ .‬برای همین منتظککر‬
‫صحابه نیز ارزش این عشق را م ‌‬
‫روز نوبت عایشه بودند‪ ،‬تا هدایای خود را به سوی پیککامبر خککداص‬
‫سکرازیر کننکد ‪ ....‬بکه همیکن جهکت سکرانجام غیکرت زنکان پیکامبر‬
‫خککداص جوشککید‪ .‬روزی در خککانه ام سککلمه‪ ‬گککرد آمدنککد و بککه او‬
‫یدهنککد هککدایای خککود را روز نککوبت عایشککه‬
‫گفتند‪» :‬مردم ترجیح م ‌‬
‫بیاورند‪ .‬ولی ما هم مانند عایشه دوست داریم چیزی به ما برسککد‪.‬‬
‫بنابراین تو با پیامبر خداص حرف بکزن تکا بکه مکردم دسکتور دهکد‪،‬‬
‫هرکجا که بود‪ ،‬یا نوبت هر زنی که بود‪ ،‬هدایای خود را بیاورند«‪.‬‬
‫ام سکلمه موضکوع را بکا پیکامبر خکداص در میکان گذاشکت‪ .‬امکا‬
‫پیامبرص از او روی برگرداند‪ .‬ام سلمه دوباره حرف زد‪ ،‬پیامبرص‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬

‫ أعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.105‬‬‫ الستیعاب فی معرفه الصحاب‪.‬‬‫‪ -‬تفسیر ابن کثیر‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪.535‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪42‬‬

‫فرمود‪» :‬ام سلمه! در مورد قضککیه عایشککه آزارم مککده‪ .‬چککون بککه‬
‫‪1‬‬
‫خدا‪ ،‬در بستر کسی جز او‪ ،‬وحی بر من نازل نشده است«‪.‬‬
‫یکنککد کککه چککرا‬
‫گویی پیککامبر خککداص بککرای ام سککلمه تشککریح م ‌‬
‫یگویککد‪ :‬وحککی در بسککتر‬
‫عایشه را بیش از دیگران دوسککت دارد‪ .‬م ‌‬
‫یخواهککد بککه او بگویککد‪ :‬او‬
‫کسی جز او بر من نازل نشده‪ ،‬انگککار م ‌‬
‫نزد خدا هم از شما برتر است‪ .‬بنکابراین چگکونه نکزد مکن از شکما‬
‫برتر نباشد؟ اما زنان پیامبرص بککه انگیککزه غیککرت و حسککادت‪ ،‬بککاز‬
‫فاطمه‪ ‬را نزد پدر فرستادند‪ .‬فاطمه اجازه خواسککت‪ .‬پیککامبرص‬
‫در لحافی با عایشه خوابیککده بککود‪ .‬بککه فککاطمه اجککازه داد‪ .‬فککاطمه‬
‫هاند‪ .‬آنکان از‬
‫گفت‪» :‬ای پیامبر خداص! زنانت مرا نزد تکو فرسککتاد ‌‬
‫یخواهند در مورد دخککتر ابوقحککافه بککا آنککان بککه عککدالت رفتککار‬
‫تو م ‌‬
‫کنی«‪.‬‬
‫یگفککت‪ .‬پیککامبر‬
‫در ایککن میککان عایشککه سککاکت بککود و چیککزی نم ‌‬
‫خداص به فاطمه فرمود‪ :‬دخترکم! مگر کسی را کککه مککن دوسککت‬
‫دارم تو دوست نداری؟ گفت‪ :‬چرا‪ .‬پیامبرص فرمود‪ :‬پککس تککو هککم‬
‫‪2‬‬
‫او را دوست بدار‪.‬‬
‫یسککاخت‬
‫این عشق جاودان و متقابل‪ ،‬مدام آن دو را سیراب م ‌‬
‫ینمککود‪ .‬روزی‬
‫و در طول زنککدگی‪ ،‬آنککان را بککا نشککاط و سککرحال م ‌‬
‫عایشه صدیقه از پیامبرص پرسید‪ :‬عشق تو نسبت به من چگککونه‬
‫است؟ پاسخ داد‪ :‬مانند گره ریسککمان از آن پککس عایشککه مککدام از‬
‫یپرسککید‪ :‬ای پیککامبر خککداص! آن گککره چگککونه اسککت؟‬
‫پیامبرص م ‌‬
‫‪3‬‬
‫یفرمود‪ :‬بر همان حالت همیشگی است‪.‬‬
‫پیامبرص م ‌‬
‫عایشه در طول زندگی‪ ،‬یاور‪ ،‬رازدار و منبع شادمانی پیککامبرص‬
‫گها همراهش بود‪ .‬پیامبرص از حرف زدن بککا‬
‫بود‪ .‬در سفرها و جن ‌‬
‫یگرفککت‪ .‬هرگککاه عایشککه بککا او همککراه نبککود‪ ،‬چککون‬
‫او انککس م ‌‬
‫یکککرد‪ .‬روزی‬
‫یگشت به سککرعت مککاجرا را برایککش تعریککف م ‌‬
‫برم ‌‬
‫هاش‬
‫خوشحال و شادمان به خانه آمد‪ .‬از خوشحالی خطککوط چهککر ‌‬
‫های مککوقعی کککه مککرد مککدلجی‬
‫درخشید‪ .‬به عایشککه فرمککود‪ :‬شککنید ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪2‬‬
‫‪3‬‬

‫ صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪308‬؛ متخب کنزالعمککال‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪117‬؛ البککدایه‬‫و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،8‬ص ‪.93‬‬
‫ اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.13‬‬‫‪ -‬اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.15‬‬

‫‪43‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫پاهککای زیککد‪ 1‬و اسککامه را دیککد چککه گفککت؟ او گفککت‪ :‬ایککن پاهککا از‬
‫‪2‬‬
‫همدیگرند‪.‬‬
‫مدرد و شککریک پیککامبرص بککود‪.‬‬
‫یها ه ‌‬
‫مهککا و شککاد ‌‬
‫عایشککه در غ ‌‬
‫روزی از پیامبرص پرسید‪:‬‬
‫تتر از روز جنککگ احککد بککر تککو‬
‫ای رسول خداص! آیا روزی سککخ ‌‬
‫گذشته است؟‬
‫تتر‬
‫پیامبرص جواب داد‪ :‬بله ای عایشه! روز طککائف از آن سککخ ‌‬
‫بود‪ .‬زمانی کککه از مسککلمان شککدن کفککار قریککش نومیککد شککدم بککه‬
‫نجککا را دعککوت کنککم‪ .‬آنهککا بککه صککورت‬
‫طایف پناه بردم تککا مککردم آ ‌‬
‫زشت و ناخوشایندی مرا از خود راندنککد و کودکانشککان را بککر مککن‬
‫شهککایم پککر از‬
‫مسلط نمودند تا با سککنگ مککرا بزننککد‪ .‬سککرانجام کف ‌‬
‫‪3‬‬
‫خون شد ‪....‬‬
‫مچنککان‬
‫این عشق متقابل برای همیشه جککاودان بککاقی مانککد و ه ‌‬
‫رشد کرد و بالید‪ .‬درست به سان یک درخت تنومند کککه مرتککب در‬
‫حال رشد و شکوفایی است‪ .‬درخت عشق و دوستی آنها همککواره‬
‫نکککه از جهککان‬
‫یگشککودند‪ .‬تککا ای ‌‬
‫ههایش پککر م ‌‬
‫یزد و شککاخ ‌‬
‫جککوانه م ‌‬
‫زنکدگی بگذرنکد و بکه جهکان آخکرت قکدم بگذارنکد‪ .‬پیکامبرص آرزو‬
‫یاش بککوده در‬
‫مچنککان کککه عایشککه در دنیککا شککریک زنککدگ ‌‬
‫یکرد ه ‌‬
‫م ‌‬
‫یفرمککود‪ :‬عایشککه را در‬
‫آسککمان نیککز شککریک زنککدگی او باشککد‪ .‬م ‌‬
‫نسان مرگککم بککر مککن آسککان شککود‪ .‬انگککار دارم‬
‫بهشت دیدم تا بدی ‌‬
‫‪4‬‬
‫یبینم‪.‬‬
‫سفیدی دستانش را م ‌‬
‫لحظه جدایی فرا رسید‪ .‬پیامبرص به سوی دوست برتر خککویش‬
‫پرواز نمود‪ .‬عایشه‪ ‬در این دواع جانسوز‪ ،‬عشق پیککامبرص را در‬
‫دل خود پرورد و پس از او‪ ،‬از آن نگهداری نمود‪ .‬ایککن حراسککت از‬
‫ینمود و روح‬
‫شکوفه عشق در نهاد عایشه گرما و حرارت تولید م ‌‬
‫یبخشید‪ .‬عایشه با عشق محمدص و با امید‬
‫و روانش را زندگی م ‌‬
‫پیوستن به او‪ ،‬چهل و هشت سال پککس از پیککامبرص زیسککت‪ .‬تنهککا‬
‫ینمککود‪ ،‬آرزوی عمیککق‬
‫عاملی کککه ایککن زیسککتن را تککوأم بککا امیککد م ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬
‫‪4‬‬

‫ زید همان زید بن حارثه است‪ .‬اسامه نیز فرزند او )زید( است‪.‬‬‫ صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪.273‬‬‫ ابن کثیر‪ ،‬السیره النبویه‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪152‬؛ سیره ابن هشام‪.‬‬‫ ابن سعد‪ ،‬الطبقات الکککبری‪ ،‬ج ‪ ،8‬ص ‪66‬؛ منتخککب کنزالعمککال‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص‬‫‪117‬؛ البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،8‬ص ‪.92‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪44‬‬

‫نسبت به فردا بود‪ :‬فردای روز رستاخیز‪ .‬آن روز که به محمککد ص‬
‫بپیوندد و در بهشت برین در کنار او بمانککد‪ .‬هنگککامی کککه در دوران‬
‫تهککا‬
‫خلفت عمر بن خطاب‪ ‬و پس از او خیککرات‪ ،‬برکککات و ثرو ‌‬
‫به سوی مسلمانان سرازیر شد و مقادیر زیادی به عنوان سککهمیه‬
‫به عایشه رسید )دوازده هزار درهم(‪ .‬او همه آنهککا را صککدقه داد و‬
‫چچیز برای خود نگه نداشت‪.‬‬
‫هی ‌‬
‫تنها خواسته و آرزوی او این بود که در روز قیامت خداوند او را‬
‫با دوستش جمع کند‪ .‬برای همین دوست نداشت پس از پیککامبرص‬
‫همند شککود‪ .‬او مککدام در پیککش روی‬
‫تهای دنیا بهر ‌‬
‫تها و لذ ‌‬
‫از نعم ‌‬
‫یگذاشککت‪» :‬ای عایشککه! اگککر‬
‫خککود ایککن سککفارش پیککامبرص را م ‌‬
‫یخواهی به من بپیوندی‪ ،‬باید دنیا به اندازه آذوقککه یککک سککوارکار‬
‫م ‌‬
‫‪1‬‬
‫تو را کفایت کند«‪.‬‬
‫بنابراین بهره او از این دنیا همان مقدار بود کککه پیککامبرص او را‬
‫سککفارش کککرده بککود‪ ...‬سرشککار از امیککد دیککدار پیککامبرص در روز‬
‫شهای‬
‫ینمککود‪ .‬بککه کشک ‌‬
‫قیامت‪ ،‬روزهای سخت زندگی را سپری م ‌‬
‫قتککر و‬
‫ینهککاد‪ .‬چککون کششککی عمی ‌‬
‫زیبنده دنیککا و ثککروت‪ ،‬وقعککی نم ‌‬
‫گواراتر او را به خود جذب نموده بود‪ :‬کشش پایدار ایمان‪.‬‬

‫هسار غم‬
‫سای ‌‬

‫عایشککه صککدیقه در خککانه پیککامبرص برخککوردار از خوشککبختی و‬
‫یپایان بود‪ .‬مظهر این خوشبختی‪ ،‬آرامش روحی‬
‫سعادتی ابدی و ب ‌‬
‫یککرد و بکه‬
‫و روانی و امنیکتی بکود ککه در وجکود خکود احسکاس م ‌‬
‫یکککرد‪.‬‬
‫زندگی خشن و سختی که او را در بر گرفته بککود‪ ،‬تککوجه نم ‌‬
‫ینمککود‪ ،‬بککا ایککن وجککود‬
‫یهای فراوانی را تحمککل م ‌‬
‫جها و سخت ‌‬
‫او رن ‌‬
‫نسبت به سرنوشتی که خداوند برایش رقم زده بککود‪ ،‬خشککنودی و‬
‫یداد‪.‬‬
‫شکیبایی نشان م ‌‬
‫زمانی که به مدینه هجرت نمود‪ ،‬سخت بیمککار گردیککد‪ .‬او در آن‬
‫زمان که دختری کوچک بود‪ ،‬به »تب مککدینه« مبتل شککد‪ .‬تککب او را‬
‫نگیر کرد‪ .‬در آن زمان مدینه به بیماری واگیککردار وبککا مشککهور‬
‫زمی ‌‬
‫بود‪.‬‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬الطبقات الکبری‪ ،‬ج ‪ ،8‬ص ‪.76‬‬

‫‪45‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫هاش رفتم‪ .‬به ناگاه دیدم عایشککه‬
‫یگوید‪ :‬با ابوبکر به خان ‌‬
‫براء م ‌‬
‫ههایش را‬
‫به پهلو افتاده و تب دارد‪ .‬چشمم به پدرش افتاد که گون ‌‬
‫یگفت‪ :‬چطوری دختر عزیزم!‬
‫یبوسید و م ‌‬
‫م ‌‬
‫عایشه شکر خدا را به جای آورد و از او ستایش نمککود‪ .‬پککس از‬
‫ینهایت نککزار‬
‫نکه تب و دردش برطرف گردید‪ ،‬از نظر جسمی ب ‌‬
‫ای ‌‬
‫و تکیده شده بود‪ .‬مککادرش او را بککا خیککار چنککبر و خرمککای نککورس‬
‫یاش‬
‫درمان نمود‪ .‬سرانجام عایشه به طور کامل جککوانی و بهبککود ‌‬
‫را به دست آورد‪.‬‬
‫یشککود‪.‬‬
‫نها و سختی های فراوان دچار م ‌‬
‫عایشه صدیقه با بحرا ‌‬
‫نکککه‬
‫یآ ‌‬
‫یگیککرد‪ .‬امککا او ب ‌‬
‫از نظککر مککال و ثککروت در تنگنککا قککرار م ‌‬
‫افسککوس بخککورد و خشککمناک بشککود‪ ،‬شکککیبایی و چککالکی از خککود‬
‫یدهد‪.‬‬
‫نشان م ‌‬
‫او در زندگی خود با پیامبرص مانند زنان شاهان نبککود‪ ،‬در برابککر‬
‫یداد و روی حصککیر شککب را‬
‫فقر و گرسنگی و شکککیبایی نشککان م ‌‬
‫هام! به خدا خککانواده‬
‫ینمود‪ .‬به عروه گفته بود‪ :‬خواهرزاد ‌‬
‫سپری م ‌‬
‫ینمککود‪ ،‬امککا در خککانه پیککامبر خککداص‬
‫محمدص یک ماه را سپری م ‌‬
‫یشککد‪ .‬تنهککا دو چیککز زیککاد وجککود‬
‫آتشی )جهت تهیه غذا( روشککن نم ‌‬
‫نمان چند خانه و خککانواده‬
‫داشت‪ :‬آب و خرما‪ 1 .‬البته در در پیرامو ‌‬
‫از انصار بودند که خداوند به آنان جزای خیر دهد‪.‬‬
‫چگاه در پی متاع دنیا نبککود‪ .‬روزی پیککامبر‬
‫قلب عایشه صدیقه هی ‌‬
‫خداص پیش او آمککد‪ .‬دیککد سککخت شککیفته لبککاس جدیککد خککود شککده‬
‫است‪ .‬پیامبر از او روی گرداند‪ .‬عایشه شتابان به پیامبرص گفککت‪:‬‬
‫پدر و مادرم فدایت ای رسول خداص! چرا از من روی گرداندی؟‬
‫یگردان است‪ .‬آخر تککو‬
‫پیامبرص فرمود‪» :‬چون خداوند از تو رو ‌‬
‫های«‪.‬‬
‫شیفته لباست شد ‌‬
‫عایشه در همان لحظه لباس را از تنش درآورد و صدقه نمود‪.‬‬
‫یبککرد‬
‫برای او مادام که زیر یک سقف با پیامبر خداص به سر م ‌‬
‫و رضایت و خشنودی خداوند بر آنککان سککایه افکنککده بککود‪ ،‬اهمیککت‬
‫ههککایی‬
‫نکککه چکه پرد ‌‬
‫یخوابککد‪ ،‬یککا ای ‌‬
‫نداشت که روی چکه بسککتری م ‌‬
‫نسان حدود ده سککال در پنککاه و در‬
‫پیرامونش آویزان است‪ .‬او بدی ‌‬
‫یهای سککختی‬
‫کنار پیککامبرص زیسککت‪ .‬در ایککن مککدت او بککا دشککوار ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬مسند امام احمد بن حنبل‪ ،‬ج ‪ ،6‬ص ‪.108‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪46‬‬

‫یها حادثه افک بککود‪.‬‬
‫تترین این دشوار ‌‬
‫هرو گردید‪ .‬یکی از سخ ‌‬
‫روب ‌‬
‫های که در اثر آن مدینه منوره به مدت یک ماه کامککل آشککفته‬
‫حادث ‌‬
‫گردید و نهایتا ً به برائت عایشه انجامید‪.‬‬
‫یها‬
‫نسان‪ ،‬عایشه صدیقه در خانه پیامبرص در برابککر خوش ک ‌‬
‫بدی ‌‬
‫یداد‬
‫یها شکککیبایی نشککان م ‌‬
‫ینمود و در برابر سخت ‌‬
‫سپاسگذاری م ‌‬
‫تهککا و‬
‫تها‪ ،‬حکم ‌‬
‫یگشود تککا همککه هککدای ‌‬
‫و گوش و دل خویش را م ‌‬
‫یشککود‪ ،‬بککه خککاطر‬
‫رهنمودهایی را که بر زبککان پیککامبرص جککاری م ‌‬
‫بسپارد‪.‬‬

‫هووها )هم زلفها(‬
‫َ‬

‫جایگاه و منزلت عایشه نزد پیامبرص برای کسی پوشیده نبککود‪.‬‬
‫یدانستند که عایشه در دل محمککدص منککزل دارد‪ .‬اصککحاب‬
‫همه م ‌‬
‫یکوشیدند هدایای خود را در روز‬
‫یدانستند‪ ،‬م ‌‬
‫که این موضوع را م ‌‬
‫ً‬
‫نوبت عایشه برای پیامبرص بیاورند‪ .‬ظاهرا خود پیامبرص این جککو‬
‫را فراهم آورده بود‪ ،‬تا مردم برای عایشه حسابی خاص باز کننککد‪.‬‬
‫روزی یکککی از همسککایگان پیککامبرص غککذایی پخککت و از پیککامبرص‬
‫هاش برود‪ .‬پیامبرص اشاره به عایشه کککرد و‬
‫دعوت کرد که به خان ‌‬
‫گفت‪ :‬این یکی هم؟ مرد گفت‪ :‬نه‪ .‬پیامبرص گفت‪ :‬پککس مککن هککم‬
‫هاش بککرود‪ .‬بککاز‬
‫یآیم‪ .‬مرد دوباره از پیامبرص خواسککت بککه خککان ‌‬
‫نم ‌‬
‫هم پیامبرص با اشاره بککه عایشککه گفککت‪ :‬ایککن هککم؟ مککرد بککاز هککم‬
‫نپذیرفت‪ .‬پیامبرص نیز از رفتن خودداری ورزیککد‪ .‬بککرای بککار سککوم‬
‫مرد باز هم خواسته خود را تکرار کرد و پیامبرص موافقت خود را‬
‫مشروط به همراه بودن عایشه نمود‪ .‬مرد کک کککه بککه ظککاهر غککذای‬
‫اندکی تنها برای پیامبرص پخته بود کک بککه ناچککار مککوافقت کککرد کککه‬
‫عایشه هم در دعوت شرکت کند‪ .‬پیامبرص و عایشککه برخاسککتند و‬
‫های که گاه همدیگر‬
‫به سرعت به سوی خانه آن مرد رفتند‪ .‬به گون ‌‬
‫‪1‬‬
‫نکه سرانجام به خانه وی رسیدند‪.‬‬
‫یزدند‪ .،‬تا ای ‌‬
‫را شانه م ‌‬
‫یشد حسادت بقیه زنان پیامبرص‬
‫اما این قضیه‪ ،‬گهگاه سبب م ‌‬
‫یگذاشککت کککه‬
‫برانگیخته شود و زبان شکوه بگشایند‪ .‬اما دیری نم ‌‬
‫مچنککان کککه‬
‫یخوابیککد‪ .‬امککا ه ‌‬
‫با پا در میانی خود پیامبرص‪ ،‬هیککاهو م ‌‬
‫یدادنککد‪ ،‬سککایر‬
‫اصحاب به جایگاه عایشه نککزد پیککامبرص اهمیککت م ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬مسلم‪ ،‬حدیث شماره )‪.(2037‬‬

‫‪47‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫ینمودنککد‪ .‬عایشککه‬
‫همسران پیامبرص نیککز ناچککار بککه آن اعککتراف م ‌‬
‫یکوشید دل بقیه را به دست آورد‪.‬‬
‫خود نیز م ‌‬
‫تهای زنانه‪ ،‬گاه و بیگاه اوضاع را متشککنج و‬
‫با این وجود‪ ،‬حساد ‌‬
‫یشکد یکک نکوع دو‬
‫یداد سکبب م ‌‬
‫ینمود‪ .‬حوادثی که رخ م ‌‬
‫آشفته م ‌‬
‫یگویککد‪:‬‬
‫دستگی میان زنان به وجود آید‪ .‬عایشه خود با صککراحت م ‌‬
‫زنان پیامبرص دو حزب بودند‪ :‬یک حزب از عایشه‪ ،‬حفصه‪ ،‬صککفیه‬
‫یشککد و حککزب دیگککر را ام سککلمه و بقیککه زنککان‬
‫و سوده تشکیل م ‌‬
‫‪1‬‬
‫یدادند‪.‬‬
‫تشکیل م ‌‬
‫با این که عایشه توانسته بود بککا شخصککیت قککوی خککود در قلککب‬
‫یشد که تا پیامبرص در حق‬
‫پیامبرص جای بگیرد‪ ،‬اما این سبب نم ‌‬
‫زنان خود عدالت را رعایت نکند‪ .‬حقوق زنان از ناحیه پیامبرص به‬
‫یرسید‪ .‬عایشه‪ ‬به این حقیقککت اعککتراف دارد‬
‫صورت مساوی م ‌‬
‫‪2‬‬
‫یداد‪ .‬با ایککن وجککود‪،‬‬
‫که پیامبرص هیچ زنی را بر دیگری ترجیح نم ‌‬
‫یگرفککت و در نهککایت‬
‫یزد و با آنککان انککس م ‌‬
‫هر روز به همه سر م ‌‬
‫چگاه در نوبت یککک زن‪ ،‬شککب‬
‫یماند که نوبتش بود‪ .‬هی ‌‬
‫نزد کسی م ‌‬
‫یککرد‪ .‬تنهککا ایکن اواخکر‪ ،‬سکوده کککه پیککر و‬
‫را نزد دیگری سپری نم ‌‬
‫ناتوان شده بود‪ ،‬نوبت خود را به عایشککه بخشککیده بککود‪ .‬روی ایککن‬
‫ینمود‪.‬‬
‫حساب‪ ،‬پیامبرص نزد عایشه‪ ،‬دو شب را سپری م ‌‬
‫***‬
‫چگاه حاضککر نبودنککد‪ ،‬بپذیرنککد کککه وی نککزد‬
‫همسران پیامبرص هی ‌‬
‫‪3‬‬
‫نخاطر هرگاه متککوجه‬
‫یکی از آنان بیشتر رفت و آمد کند‪ .‬به همی ‌‬
‫یشدند که پیامبرص به یکککی از آنککان بیشککتر تککوجه دارد؛ یککا نککزد‬
‫م ‌‬
‫یشکدند تکا‬
‫یدرنگ در پی آن م ‌‬
‫یماند‪ ،‬ب ‌‬
‫یکی مدت زمان بیشتری م ‌‬
‫های که شده از آن کار منصرف کنند‪ .‬پیککامبرص‬
‫وی را به هر وسیل ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬

‫ صحیح بخاری‪.‬‬‫ بخاری‪ ،‬مسلم‪ ،‬ابوداود‪.‬‬‫ در صحیح بخاری از عایشه روایککت شککده کککه‪ :‬چککون ایککن آیککه نککازل شککد‪:‬‬‫»ترجی من تشاء ‪) «...‬سوره احککزاب )‪ ،339‬آیکه ‪ .51‬نککوبت هککر زنکی ککه‬
‫یگرفککت‪ .‬از‬
‫یخواسککت نککزد دیگککری بککرود از او اجککازه م ‌‬
‫بود‪ ،‬پیامبر اگککر م ‌‬
‫یگرفککت تکا نککزد دیگککری‬
‫عایشه پرسیده شد که هنگامی که از تکو اجکازه م ‌‬
‫یگفتم؛ یا رسول الله! اگر ایککن حککق‬
‫یگفتی؟ پاسخ داد‪ :‬به او م ‌‬
‫برود چه م ‌‬
‫یخککواهم کسکی را بکر تککو ترجیککح دهکم‪ .‬بخکاری‪ ،‬تفسکیر‬
‫من است‪ ،‬مککن نم ‌‬
‫سوره احزاب‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪48‬‬

‫عموما ً عادت داشت عصککرها بککه همککه همسککران خککود سککر بزنککد‪.‬‬
‫یکرد‪ ،‬امککا‬
‫یآمد که نزد یکی بیشتر مکث م ‌‬
‫گهگاه عواملی پیش م ‌‬
‫برای بقیه این قضیه قابل تحمل نبود‪ .‬برای همین بلفاصله به فکر‬
‫یافتادند‪ .‬زینب دختر جحش همسر و دختر عمه پیامبر کککه‬
‫چاره م ‌‬
‫یرفککت‪ ،‬از قککرب و‬
‫در حقیقت رقیککب اصککلی عایشککه بککه شککمار م ‌‬
‫منزلتی‪ ،‬نزدیک به عایشه برخوردار بود‪ .‬چون از یک نظر جککوان و‬
‫زیبا بود و از طرف دیگر خویشاوندی تنگاتنگی با پیامبرص داشت؛‬
‫چرا که دختر عم وی بود‪ .‬مدتی بود پیککامبرص عصککرها کککه نککزد او‬
‫یمانککد‪ .‬ایکن واقعکه سکبب شکد تکا سککایر‬
‫یرفت مدت بیشتری م ‌‬
‫م ‌‬
‫همسران پیامبرص به کنجکاوی بیفتند‪ .‬سرانجام کشف نمودند که‬
‫یدهد‪ .‬برای همین نزد او بیشککتر مکککث‬
‫زینب به پیامبرص عسل م ‌‬
‫یکند‪ .‬عایشه که ماجرا را کشف نموده بود‪ ،‬با دوسککت صککمیم و‬
‫م ‌‬
‫همراز همیشگی خود حفصککه موضککوع را در میککان گذاشککت‪ .‬آنککان‬
‫های کشککیدند‪.‬‬
‫نکه پیامبرص دست از این کار بکشککد‪ ،‬نقش ک ‌‬
‫برای ای ‌‬
‫موضوع از این قرار بود که پیامبرص از بوی بککد بککه شککدت متنفککر‬
‫یخورد‪ .‬حتی اگککر در غککذایی وجککود‬
‫بود‪ .‬برای همین سیر و پیاز نم ‌‬
‫یکککرد‪ .‬تصککمیم گرفتنککد از همیککن‬
‫داشت از خوردن آن خودداری م ‌‬
‫کانال وارد شوند‪ ،‬تا به مقصود خود دسکت یابنکد‪ .‬بنکابراین شکد تکا‬
‫نزد هر کدام که آمد به او بگوید‪:‬‬
‫یبینم«‪.‬‬
‫های‪ .‬در تو بوی مغافیر م ‌‬
‫»مغافیر خورد ‌‬
‫‬‫شمزه امککا بککدبو بککود‪ .‬آن روز نککوبت‬
‫مغککافیر نککوعی صککمغ خککو ‌‬
‫حفصککه بککود‪ .‬حفصککه طبککق نقشککه بککه پیککامبرص گفککت‪» :‬مغککافیر‬
‫یبینکم«‪ .‬پیکامبر ککه ایکن سکخن را‬
‫های‪ ،‬در تو بوی مغکافیر م ‌‬
‫خورد ‌‬
‫شنید فرمود‪:‬‬
‫هام و پس از این هرگز‬
‫»نه‪ ،‬من نزد زینب عسل خورد ‌‬
‫‬‫نخواهم خورد«‪.‬‬
‫نجا بود که این آیات نازل گردید‪:‬‬
‫ای ‌‬

‫‪  ‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬

‫‪49‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫‪    ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪   ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪  ‬‬
‫‪  ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪  ‬‬
‫‪   ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫)تحریم‪(4-1 /‬‬
‫‪ ‬‬
‫»ای پیامبر! چرا چیزی را که خداوندبر تو حلل کرده اسکت‪،‬‬
‫یکنککی؟‬
‫به خاطر راضی کردن همسرانت‪ ،‬بککر خککود حککرام م ‌‬
‫خداونککد آمرزگککار مهربککان اسککت * خداونککد حلل نمککودن‬
‫سککوگندهایتان را بککرای شککما مقککررا نمککوده اسککت‪ .‬خداونککد‬
‫دوست شماست و او دانا و فرزانه است * به یاد آور زمانی‬
‫را که پیامبر با یکی از همسرانش رازی را در میان گذاشککت‬
‫و او آن راز را افشککا نمککود و خداونککد پیککامبر خککود را از ایککن‬
‫عمکل آگکاه سکاخت‪ .‬پیکامبر برخکی از آن را بکازگو ککرد و از‬
‫برخی دیگر خودداری نمودو‪ .‬چون همسرش را از آن مطلککع‬
‫کرد او گفت‪ :‬این را چه کسی به تو خبر داده است؟ پیککامبر‬
‫فرمود‪ :‬خداوند دانا و آگاه مرا باخبر نموده اسککت * اگککر بککه‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪50‬‬

‫یپککذیرد(؛ چککرا کککه‬
‫سوی خدا برگردید و توبه کنید )خداوند م ‌‬
‫دلهایتان منحرف شده است و اگر بر ضد او همدست شوید‬
‫خداوند یاور اوسککت و جبرئیککل‪ ،‬مؤمنککان خککوب و فرشککتگان‬
‫پشتیبان او هستند«‪.‬‬

‫پیامبرص موقعی که خوردن عسل را بککر خککود تحریککم نمککود‪ ،‬از‬
‫حفصککه خواسککت موضککوع را پنهککان نگککه دارد‪ .‬امککا او بککه ایککن‬
‫یبند نماند و عایشه را اطلع داد‪ .‬هنگککامی کککه وحککی‬
‫درخواست پا ‌‬
‫نککازل گردیککد‪ ،‬پیککامبرص از تصککمیم خککود دایککر بککر تحریککم عسککل‪،‬‬
‫منصرف شد‪.‬‬
‫هاند و‬
‫یبینیم که یک طرف ماجرا حفصه و عایش ‌‬
‫در این ماجرا م ‌‬
‫در طرف دیگر آن زینب قرار دارد‪ .‬به ظکاهر مکاجرایی شکبیه ایکن‬
‫ماجرا اتفکاق افتکاده ککه یکک طکرف آن حفصکه و طکرف دیگکرش‬
‫یباشککند‪ .‬در آن مککاجرا عایشککه‪ ،‬سککوده و‬
‫عایشه‪ ،‬سوده و صفیه م ‌‬
‫یکنند تا پیامبرص را از مانککدن نککزد حفصککه‬
‫صفیه دست به یکی م ‌‬
‫ً‬
‫بازدارند‪ .‬شکل‪ ،‬مضمون و پایان دو ماجرا تقریبا یکسان است‪ .‬از‬
‫یکنیم‪.‬‬
‫نرو از ذکر آن خودداری م ‌‬
‫ای ‌‬
‫یدهند کککه همسککران پیککامبرص‬
‫این ماجراها و رویدادها نشان م ‌‬
‫چوجه حاضککر نبودنککد وی نککزد یکککی از آنککان بیشککتر بمانککد‪ .‬یککا‬
‫به هی ‌‬
‫نکه توجه خاصی به او بنماید‪ .‬البته‪ ،‬ایککن امککر یککک پدیککده کککامل ً‬
‫ای ‌‬
‫طکککبیعی اسکککت‪ .‬طکککبیعت مخصکککوص زنکککان‪ ،‬مقتضکککی چنیکککن‬
‫لهایی است‪ .‬به ویژه که چند زن نزد یککک مککرد باشککند‪،‬‬
‫سالعم ‌‬
‫عک ‌‬
‫هککر یککک دوسککت دارد بیشککتر از او برخککوردار شککود‪ .‬امککا بککه طککور‬
‫یدهند‪ .‬چون با خککود فکککر‬
‫های به وی نم ‌‬
‫طبیعی سایرین چنین اجاز ‌‬
‫یتوانند برخورداری بیشتری از او به دست آورنککد‪،‬‬
‫یکنند‪ ،‬اگر نم ‌‬
‫م ‌‬
‫حداقل به دیگری یا به دیگران اجازه ندهند چنین حقی بککرای خککود‬
‫های بککرای برخککورداری بیشککتر فراهککم‬
‫قایککل شککوند‪ ،‬یککا چنیککن زمین ‌‬
‫نمایند‪.‬‬
‫در یک سفر طبق قرعه عایشه و حفصه همراه پیامبرص بودند‪.‬‬
‫یرسککاند و بکا او‬
‫یشککد پیکامبرص خککود را بکه عایشکه م ‌‬
‫شب ککه م ‌‬
‫یدیککد روزی بککه‬
‫یزد‪ .‬حفصه که اوضاع را بککه نفکع خکود نم ‌‬
‫حرف م ‌‬
‫عایشه پیشنهاد کرد‪ :‬امشب تو شتر مرا سوار شو و من شککتر تککو‬
‫های ببینیم‪ .‬عایشه که غافککل از‬
‫ههای تاز ‌‬
‫یشوم تا منظر ‌‬
‫را سوار م ‌‬
‫همه چیز بود‪ ،‬پیشنهاد حفصککه را پککذیرفت‪ .‬شککب شککد‪ ،‬عایشککه بککر‬

‫‪51‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫شتر حفصه سوار شد و حفصه بککر شککتر عایشککه‪ .‬پیککامبرص طبککق‬
‫معمول خود را به شتر عایشه رساند‪ ،‬اما به ناگاه حفصه را در آن‬
‫نکککه سککرانجام‬
‫دید‪ .‬به او سلم کرد و در کنارش به راه افتاد‪ .‬تا ای ‌‬
‫نجککا‬
‫اتراق نمودند‪ .‬اما عایشه هرچه منتظر مانککد‪ ،‬خککبری نشککد‪ .‬ای ‌‬
‫بود که دانست از طرف حفصه نارو خورده است‪ .‬پاهایش را زیککر‬
‫بوته گیاهی نمود و گفت‪» :‬خدایا! مار یا عقربی بر من مسلط کن‬
‫‪1‬‬
‫تا مرا بگزد«‪.‬‬
‫شهای جککدی‬
‫شهککای تنککد و کشککمک ‌‬
‫تها گهگاه بککه واکن ‌‬
‫این رقاب ‌‬
‫سالعمککل فیزیکککی‬
‫های که در برخی مواقع به عک ‌‬
‫یکشید‪ .‬به گون ‌‬
‫م ‌‬
‫های موارد حرکککات دوسککتانه و نککرم‬
‫یشد‪ .‬البته‪ ،‬در پار ‌‬
‫نیز منجر م ‌‬
‫های دیگر‪ ،‬تند و خشن‪.‬‬
‫بودند و در پار ‌‬
‫روزی سککوده بککه خککانه عایشککه آمککد‪ .‬پیککامبرص میککان سککوده و‬
‫عایشه نشست‪ .‬یک پای خود را در دامن سوده و پککای دیگککرش را‬
‫در دامن عایشه گذاشت‪ .‬عایشککه غککذایی درسککت کککرد و بککه سککود‬
‫گفت بخککور‪ .‬سککوده از خککوردن خککودداری کککرد‪ .‬عایشککه گفککت‪ :‬یککا‬
‫یمالم!‬
‫هات م ‌‬
‫یخوری‪ ،‬یا این که به چهر ‌‬
‫م ‌‬
‫باز هککم سککوده خککودداری نمککود‪ .‬عایشککه کاسککه را گرفککت و بککه‬
‫های کککه چهککره سککوده آلککوده بککه غککذا شککد‪.‬‬
‫هاش مالید‪ .‬به گون ‌‬
‫چهر ‌‬
‫یزد‪ ،‬پککای خککود‬
‫یکرد و لبخنککد م ‌‬
‫پیامبرص که نشسته بود و نگاه م ‌‬
‫را از دامن سککوده برداشککت تککا در برابککر عایشککه بککه کمککک سککوده‬
‫بپردازد‪ .‬عایشه را نگه داشکت و بکه سکوده فرمککود‪ :‬بککه چهرهککاش‬
‫بمال‪.‬‬
‫سوده نیز کاسه را برداشت و به چهره عایشه مالید‪ .‬پیککامبرص‬
‫‪2‬‬
‫یزد‪.‬‬
‫یکرد و لبخند م ‌‬
‫نگاه م ‌‬
‫در مککاجرایی شککبیه بککه مککاجرای فککوق‪ ،‬یکککی از هککم همسککران‬
‫یدهککد‪.‬‬
‫یکند و به وی م ‌‬
‫پیامبرص زودتر از عایشه غذایی درست م ‌‬
‫یبیند یک نفر جلککوتر از او‬
‫یکند‪ ،‬م ‌‬
‫عایشه‪ ‬که غذایش را آماده م ‌‬
‫یشکککند‪.‬‬
‫یشککود و کاسککه را م ‌‬
‫غککذا درسککت کککرده‪ ،‬عصککبانی م ‌‬
‫یدهد‪.‬‬
‫یگیرد و به او م ‌‬
‫پیامبرص کاسه عایشه را م ‌‬
‫***‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ صحیح بخاری‪ ،‬کتاب النکاح‪.‬‬‫‪ -‬نسائی در عشره النساء‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪52‬‬

‫در خککانه پیککامبرص‪ ،‬عایشککه گککل سرسککبد مجلککس بککه شککمار‬
‫های حضککور داشککت‪ .‬شخصککیت حسککاس و‬
‫یرفککت‪ .‬در هککر حککادث ‌‬
‫م ‌‬
‫تهای ضککعیف‪،‬‬
‫یداد‪ .‬شخصککی ‌‬
‫پویککای وی‪ ،‬بککه او اجککازه سکککوت نم ‌‬
‫یکوشند دست به کاری نزنند کککه‬
‫یگریزند و م ‌‬
‫مدام از مخاطره م ‌‬
‫تهای قوی و نیرومنککد‪ ،‬مککدام خککود‬
‫های مبهم دارد‪ .‬اما شخصی ‌‬
‫نتیج ‌‬
‫یاندازنککد‪.‬‬
‫ههای سر به فلک کشککیده مخککاطرات م ‌‬
‫را در میان شعل ‌‬
‫از نتیجه هم هیچ باک و گریزی ندارند‪ .‬اگر نککتیجه خککوب بککود از آن‬
‫یدهنککد‪.‬‬
‫یکننککد و اگککر ناخوشککایند بککود نیککز بککه آن تککن م ‌‬
‫استقبال م ‌‬
‫عایشککه‪ ‬چنیککن شخصککی اسککت و از چنیککن شخصککیتی برخککوردار‬
‫یکند خود را در کککوران‬
‫یباشد‪ .‬شخصیت مقتدرش او را وادار م ‌‬
‫م ‌‬
‫حککوادث بینککدازد‪ .‬فکککر‪ ،‬اندیشککه و نبککوغ سرشککار بککه وی اجککازه‬
‫یدهد‪ .‬بدین جهت است که جامعه نیز به‬
‫یطرفی نم ‌‬
‫یتفاوتی و ب ‌‬
‫ب ‌‬
‫شخصککیت وی اعککتراف کککرده و تککن داده اسککت‪ .‬خککانه او مرکککز‬
‫یهاسککت‪ .‬زنککان و مککردان مککدینه و اطککراف بککرای حککل‬
‫مگیر ‌‬
‫تصمی ‌‬
‫ههککایی‬
‫یداننککد‪ .‬نمون ‌‬
‫مشکلت خویش‪ ،‬خانه او را کعبه آمال خود م ‌‬
‫هاند‪ ،‬بککه‬
‫از این قضیه یا قضایا که در خانه عایشه حل و فصل شککد ‌‬
‫یخککورد‪ .‬زنککان‬
‫نککدرت در خککانه سککایر زنککان پیککامبرص بککه چشککم م ‌‬
‫یترین مسکککائل خکککود را بکککا وی در میکککان‬
‫یآمدنکککد و خصوصککک ‌‬
‫م ‌‬
‫یگذاشتند تککا او واسککطه میککان آنککان و پیککامبرص باشککد‪ .‬دخککتری‬
‫م ‌‬
‫یگفت‪ :‬پککدرم بککه اجبکار مککرا بککه عقکد کسکی کککه او را‬
‫یآمد و م ‌‬
‫م ‌‬
‫یخواهم‪ ،‬درآورده تا بدین وسیله نقککص خککود را‬
‫دوست ندارم و نم ‌‬
‫یهککای جسککمی خککود‬
‫یآمککد و از بیمار ‌‬
‫برطککرف کنککد‪ .‬زنککی دیگککر م ‌‬
‫ینالید‪ .‬یک شب بیش از هفتاد زن به خانه پیککامبرص آمدنککد و از‬
‫م ‌‬
‫یزننککد‪ .‬صککبح پیککامبرص‬
‫شوهران خود شکایت کردند که آنککان را م ‌‬
‫سخنرانی کرد و به مردم گفت‪» :‬دیشب هفتاد زن به خانه محمککد‬
‫یکرد‪ .‬اینان که زنان خککود را‬
‫آمده‪ ،‬هر زنی از شوهرش شکایت م ‌‬
‫‪1‬‬
‫یزنند‪ ،‬خوبان شما نیستند«‪.‬‬
‫م ‌‬
‫گتریککن‬
‫یآمدنککد و بککا پیککامبرص در خصککوص بزر ‌‬
‫مککردان نیککز م ‌‬
‫یکردنککد و دربککاره سرنوشککت جککامعه و‬
‫قضایای حاکم مشککورت م ‌‬
‫مچنککان کککه از یککک‬
‫یگرفتنککد‪ .‬ایککن مسککائل ه ‌‬
‫آینده مردم تصککمیم م ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬ابن ماجه‪ ،‬شماره ‪.1985‬‬

‫‪53‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫یدهد‪ ،‬از طککرف دیگککر‬
‫طرف کانونی بودن خانه عایشه را نشان م ‌‬
‫یدهد‪.‬‬
‫محوریت شخصیت وی را نیز نشان م ‌‬
‫گذشته از این‪ ،‬همسران پیامبرص نیز به ناچککار شخصککیت قککوی‬
‫وی را قبککول داشککتند و بککه منزلککت و جایگککاه وی نککزد پیککامبرص‪،‬‬
‫معترف بودند‪ .‬بدین جهت آنان برای حل مشکلت خود‪ ،‬عایشککه را‬
‫یشککد‪،‬‬
‫ینمودند‪ .‬حتی اگر رابطه آنان با پیامبرص تیره م ‌‬
‫واسطه م ‌‬
‫ییافت تککا ایککن تیرگککی را بککه روشککنی مبککدل‬
‫عایشه‪ ‬مأموریت م ‌‬
‫های از صفیه قهر کرد‪ .‬صککفیه‬
‫کند‪ .‬یک بار پیامبرص‪ ،‬به خاطر قضی ‌‬
‫دست به دامن عایشه شد و به او گفت‪ :‬عایشککه! نککوبتم را بککه تککو‬
‫یکنی؟‬
‫یدهم‪ ،‬آیا پیامبر خداص را از من راضی م ‌‬
‫م ‌‬
‫عایشه گفت‪ :‬بله‪.‬‬
‫یدرنگ چارقدی زعفرانکی را آب زد تکا بکویش پخکش‬
‫پس از آن ب ‌‬
‫شود‪ .‬سپس کنار پیامبر خداص نشست‪ .‬پیامبرص فرمود‪:‬‬
‫»عایشه! از من دور شو‪ .‬امروز نوبتت نیست«‪.‬‬
‫‬‫عایشه‪ ‬گفت‪» :‬این لطف خداوند است‪ ،‬به هککر کسککی بخواهککد‬
‫یدهد«‪.‬‬
‫م ‌‬
‫سپس مککاجرا را بککه طککور مفصککل بککرای پیککامبرص تعریککف کککرد‪.‬‬
‫‪1‬‬
‫پیامبرص نیز از صفیه راضی گردید‪.‬‬
‫یدهد عایشه در قلب پیککامبرص چککه جایگککاهی‬
‫این ماجرا نشان م ‌‬
‫یشکود ککه‬
‫داشته اسکت‪ .‬بکه علوه از آن ایکن نکتکه نیکز اسکتنباط م ‌‬
‫تها‪ ،‬بککا سککایر همسککران پیککامبرص‬
‫عایشککه بککا وجککود همککه حسککاد ‌‬
‫های دوستانه و صمیمی و عمیق داشته است‪.‬‬
‫رابط ‌‬
‫***‬
‫یآمکد ککه عایشکه بکا برخکی از‬
‫در برخی مواقع‪ ،‬عکواملی پیکش م ‌‬
‫تهایی‬
‫یشد‪ .‬این رویارویی خود زاده حسککاد ‌‬
‫ه رو م ‌‬
‫هووهای خود روب ‌‬
‫ینمود‪ .‬روزی زینککب بنککت‬
‫بود که گاه و بیگاه در فضای خانه دندان م ‌‬
‫یشککود‪ .‬پیککامبرص هککم نشسککته‬
‫جحش ناگهککان وارد خککانه عایشککه م ‌‬
‫یآید که سکخت عصکبانی و آشکفته اسکت‪.‬‬
‫است‪ .‬از ظاهر زینب برم ‌‬
‫یگویند‪ :‬ای رسول خککداص! همیککن تککو را‬
‫یکند و م ‌‬
‫رو به پیامبرص م ‌‬
‫بس است که دخترک ابوبکر برایت آغوش باز کند؟‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬ابن ماجد‪ ،‬شماره ‪.1973‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪54‬‬

‫یگردانککد‪.‬‬
‫یکنککد‪ .‬عایشککه‪ ‬روی م ‌‬
‫پککس از ان رو بککه عایشککه م ‌‬
‫یگوید‪» :‬او را مگذار‪ ،‬از خودت دفاع کن!«‬
‫پیامبرص به عایشه م ‌‬
‫یکنککد‪ ،‬بککا زینککب‬
‫در این لحظه کککه از پیککامبرص مجککوز دریککافت م ‌‬
‫یزند که آب‬
‫نقدر حرف م ‌‬
‫یکند و آ ‌‬
‫یشود و از خود دفاع م ‌‬
‫هرو م ‌‬
‫روب ‌‬
‫یتواند پاسخ عایشه را بدهد‪ .‬چهککره‬
‫یشود و نم ‌‬
‫دهان زینب خشک م ‌‬
‫‪1‬‬
‫یکند‪.‬‬
‫پیامبرص از خوشحالی‪ ،‬شروع به درخشیدن م ‌‬
‫یآمد که عایشککه ناخواسککته خککود را بککا‬
‫موارد دیگری نیز پیش م ‌‬
‫یدید‪ .‬شککب نوبککتی هککر زنکی‬
‫هرو م ‌‬
‫زینب یا یکی دیگر از هووها روب ‌‬
‫یشکدند‪ .‬یککک شکب‬
‫هاش جمع م ‌‬
‫که بود‪ ،‬همه زنان پیامبرص در خان ‌‬
‫نوبت عایشه بود‪ .‬طبق معمول همه زنان در خانه او جمککع شککدند‪.‬‬
‫زینب نیز آمد‪ .‬پیامبرص دستش را به سوی او دراز کککرد‪ .‬احتمککال ً‬
‫یدانسته که چه کسککی اسککت‪.‬‬
‫چون خانه تاریک بوده‪ ،‬پیامبرص نم ‌‬
‫یدرنگ گفت‪» :‬او زینب است«‪.‬‬
‫عایشه‪ ‬که متوجه شد‪ ،‬ب ‌‬
‫یداد که‪ ،‬در این شککب کسککی دیگککر‬
‫نوبت عایشه بود و اجازه نم ‌‬
‫خککود را بککه پیککامبرص نزدیککک کنککد‪ .‬پیککامبرص دسککتش را کشککید‪.‬‬
‫مشاجره لفظی بین عایشه و زینب درگرفت‪ .‬صککدا بلنککد و صککداها‬
‫یخواسککت‬
‫درهم آمیخت‪ .‬هنگام نماز عشا فرا رسید‪ .‬ابوبکر کککه م ‌‬
‫به نماز برود از جلوی خانه رد شد‪ .‬صدای بلند زینککب و عایشککه را‬
‫شنید‪ .‬بلفاصله صککدایش را بلنککد کککرد و از پیککامبرص خواسککت بککه‬
‫نماز بیاید؛ چون مردم منتظر بودند و افزود‪» :‬توی دهانشان خککاک‬
‫بریز«‪.‬‬
‫پیامبرص خکارج شککد‪ .‬عایشککه کککه اوضکاع را بککرای خکود سککخت‬
‫یاش را چنیکن بیکان ککرد‪» .‬الن نمکاز‬
‫یدیکد‪ ،‬نگکران ‌‬
‫نکننکده م ‌‬
‫نگرا ‌‬
‫یآیککد و بککا مککن چنیککن و چنککان‬
‫یشککود و ابککوبکر م ‌‬
‫پیامبرص تمام م ‌‬
‫‪2‬‬
‫یکند«‪.‬‬
‫م ‌‬
‫***‬
‫یهککا زودگککذر بودنککد‪ .‬در همککان مجلککس چنککد‬
‫البتککه ایککن رویاروی ‌‬
‫های نسبت به‬
‫یشد و سپس دو طرف هیچ کین ‌‬
‫های رد و بدل م ‌‬
‫کلم ‌‬
‫یکردند‪ .‬با این وجککود‪ ،‬هنگککامی کککه پیککامبرص‬
‫همدیگر احساس نم ‌‬
‫یزد‪ ،‬بککاز دوبککاره آتککش عواطککف زنککانه‬
‫دست به ازدواج جدیککدی م ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ ابن ماجه‪ ،‬شماره ‪.1981‬‬‫‪ -‬صحیح مسلم‪ ،‬با نووی‪ ،‬ج ‪ ،9-10‬ص ‪.300‬‬

‫‪55‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫یشد‪ .‬زنان و به خصوص عایشککه بککا ایککن کککه ناچککار بککه‬
‫هور م ‌‬
‫شعل ‌‬
‫یکردنککد‪ ،‬امکا همکه از سککر ناچکاری‬
‫حضور عروس جدید اعتراف م ‌‬
‫بککود‪ ،‬وگرنککه در عمککق وجودشککان بککه هیککچ صککورت‪ ،‬حضککور وی را‬
‫یپذیرفتند‪ .‬پس از فتح خیبر پیامبرص با صفیه ازدواج کرد‪ .‬ایککن‬
‫نم ‌‬
‫ازدواج نرسیده به مدینه در مسیر حرکککت سککپاه صککورت گرفککت‪.‬‬
‫پیامبرص که به مدینه آمد‪ ،‬او را به خانه حارثه بن نعمککان انصککاری‬
‫نجکا او را منککزل داد‪ .‬مککردم مککدینه بککه اسککتقبال سککپاه‬
‫بککرد و در آ ‌‬
‫رزمنده شتافتند‪ .‬زنان خانه پیامبرص نیز خود را آمککاده کردنککد‪ ،‬تککا‬
‫هتر و به استقبال پیامبر بروند‪ .‬در این میککان‪ ،‬عایشککه‬
‫هرچه باشکو ‌‬
‫صدیقه همسر محبوب و جوان پیامبر‪ ،‬چون از مککاجرای ازدواج بککا‬
‫صفیه‪ ،‬دختر جوان و زیبای هفده ساله آگاه شد‪ ،‬غیرت و حسادت‬
‫زنانه بر سراپای وجودش خیمه زد‪ .‬عایشه صدیقه با احتیاط کامل‬
‫روبنده )نقاب( زد تا شککناخته نشککود و سککپس جهککت دیککدن هککووی‬
‫جدید و جوان خککود‪ ،‬از خککانه خککارج شککد و راه منککزل حککارثه را در‬
‫هاش خود را به موج بلند زنککان سککپرد‬
‫پیش گرفت‪ .‬عایشه با روبند ‌‬
‫و بککه هککووی تککازه از راه رسککیده خککود خیککره شککد‪ .‬عایشککه‪‬‬
‫یشناسد‪ .‬اما پیامبرص‪ ،‬تا چشمان نافذ‬
‫یپنداشت کسی او را نم ‌‬
‫م ‌‬
‫هاش را از میان روبنده دید؛ او را شناخت‪ .‬منتظرم اند‪.‬‬
‫تزد ‌‬
‫و حیر ‌‬
‫عایشه خارج شد؛ با دلی افسرده و روحی نگران‪ ،‬تنککد و هراسککان‬
‫یداشت‪ .‬پیامبرص نیز به دنبال او خانه را تککرک کککرد و در‬
‫گام برم ‌‬
‫میان شلوغی و هیاهوی مردم به عایشه رسید‪ .‬از پشت با لبخندی‬
‫معنادار از او پرسید‪ :‬عایشه‪ ،‬او را چگونه دیدی؟‬
‫عایشه کوشید در برابر عواطف خککود مقککاومت کنککد و غیککرت و‬
‫حسادت خود را زیرپا بگذارد‪ ،‬ولی به ناگاه گفت‪ :‬رهایم کن‪ .‬او را‬
‫مانند بقیه زنککان یهککودی یککافتم‪ 1 .‬پیککامبرص فرمککود‪ :‬ایککن حککرف را‬
‫‪2‬‬
‫نزن‪ .‬آخر او مسلمان شده است‪.‬‬
‫قصه ازدواج پیامبرص با جکویریه نیکز چنیکن اسکت‪ :‬او در غکزوه‬
‫بین مصطلق اسیر و سهم یکی از مسلمانان شده بود‪ .‬با صککاحب‬
‫خانه خود قرار گذاشته بود خود را از او بازخرید کند‪ .‬مقداری پول‬
‫یشککود‪ .‬امککا‬
‫یپردازد و آزاد م ‌‬
‫یکنند‪ ،‬م ‌‬
‫که دو طرف با هم توافق م ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ ابن ماجه‪ ،‬شماره ‪.1980‬‬‫‪ -‬طبقات ابن سعد‪ ،‬الصابه‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪.347‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪56‬‬

‫پولی که صاحب وی از او درخواست کرده بود‪ ،‬زیاد بود‪ .‬بککه خککانه‬
‫یاش کمککک خواسککت‪ .‬پیککامبرص در‬
‫پیامبرص آمد‪ .‬از او بککرای آزاد ‌‬
‫خانه نبود‪ .‬تا عایشه او را دید‪ ،‬دلش ریخت‪ .‬قلبش به تپککش افتککاد‪.‬‬
‫هاش‬
‫یدیککد شککیفت ‌‬
‫جویریه زنی بود زیبککا و جککذاب‪ ،‬هرکسککی او را م ‌‬
‫یگفت‪» :‬تا او را دم در خانه دیدم‪ ،‬از او چندشم‬
‫یشد‪ .‬عایشه م ‌‬
‫م ‌‬
‫شد‪ .‬دانستم که پیامبرص نیز در او همان چیزی را خواهد دیککد کککه‬
‫من دیده بودم«‪.‬‬
‫پیامبرص آمککد‪ .‬جککویریه از او درخواسککت کمککک کککرد‪ .‬پیککامبرص‬
‫یکنم«‪.‬‬
‫یپردازم و با تو ازدواج م ‌‬
‫یات را م ‌‬
‫فرمود‪» :‬پول آزاد ‌‬
‫حدس عایشه درست بود‪ .‬پیامبرص به جککویریه پیشککنهاد ازدواج‬
‫یترسککید‪ .‬او‬
‫کککرد‪ .‬جککویریه نیککز پککذیرفت‪ .‬عایشککه نیککز از همیککن م ‌‬
‫هاش‬
‫دوسککت نداشککت‪ ،‬پیککامبرص جککویریه را ببینککد؛ چککون شککیفت ‌‬
‫یکرد‪ .‬چون سککبب آزادی‬
‫یشود‪ .‬با این وجود از جویریه تمجید م ‌‬
‫م ‌‬
‫کتر از‬
‫هاش مبار ‌‬
‫یگفت‪» :‬زنی که برای قبیل ‌‬
‫هاش شده بود‪ ،‬م ‌‬
‫قبیل ‌‬
‫‪1‬‬
‫هام«‪.‬‬
‫جویریه باشد‪ ،‬ندید ‌‬
‫یتکافته‪ ،‬امکا چنیککن‬
‫با ایکن ککه وجککود هیکچ تکازه واردی را بککر نم ‌‬
‫یشود که قضاوت او را در مورد زنان‪ ،‬بککرای پیککامبرص‬
‫استنباط م ‌‬
‫از اهمیت خاصی برخوردار بوده است‪ .‬بدین جهککت مککدام نظککر او‬
‫یجسته است‪ .‬در قضیه صفیه دیدیم که پیککامبرص‬
‫نباره م ‌‬
‫را در ای ‌‬
‫چگونه از او نظرخواهی نمود‪ .‬گذشته از این‪ ،‬گهگاه کککه پیککامبرص‬
‫یفرسککتاد‪ ،‬تککا زن یککا دخککتر‬
‫یخواسککته ازدواج کنککد‪ ،‬عایشککه را م ‌‬
‫م ‌‬
‫یخواسته‬
‫یشود‪ :‬پیامبرص م ‌‬
‫موردنظر را ببیند و نظر دهد‪ .‬گفته م ‌‬
‫یفرسککتد تککا‬
‫با اشراف خواهر دحیه کلبی ازدواج کند‪ .‬عایشککه را م ‌‬
‫‪2‬‬
‫او را ببیند‪.‬‬
‫***‬
‫سهککای‬
‫هها و هو ‌‬
‫هها‪ ،‬وسوس ک ‌‬
‫باری‪ ،‬عایشه یک زن بود‪ .‬با اندیش ‌‬
‫یک زن‪ .‬بنابراین باید او را در این مقیاس سنجید‪ :‬یعنی نخست به‬
‫انسان بودن و زن بودن وی اعتراف نمود و به لوازم این اعککتراف‬
‫گردن نهاد‪ ،‬سپس به تحلیل و بررسککی شخصککیت وی پرداخککت‪ .‬او‬
‫مچنککان کککه از‬
‫انسانی است کککه در خککانه پیککامبرص بالیککده بککود‪ .‬ه ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ اسدالغابه‪ ،‬ج ‪ ، 6‬ص ‪.59‬‬‫‪ -‬ر‪ .‬ک ‪ :‬الصابه‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪.341‬‬

‫‪57‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫محیط این خانه تأثیر پذیرفته بود‪ ،‬خصوصککیات انسککانی خککویش را‬
‫نیز حفظ نموده بود‪ .‬منطقی نیست که خصوصککیات بشککری وی را‬
‫نادیککده بگیریککم‪ .‬ایککن هککم درسککت نیسککت کککه اثککرات جککو خککانه و‬
‫شخصیت پیامبرص را در وی فراموش نماییم‪ .‬به گفته بانو عایشه‬
‫هاند عایشککه را از خصوصککیات‬
‫بنککت الشککاطی‪ :‬آنککانی کککه کوشککید ‌‬
‫سهای حوا او را برتر قککرار دهنککد و از‬
‫انسانی مجرد نمایند‪ ،‬از هو ‌‬
‫هاند‪ ...‬عایشه‬
‫فطرت زنانه او را تبرئه کنند‪ ،‬سخت دچار توهم شد ‌‬
‫یک زن بود‪ :‬دارای فطککرت سککلیم یککک زن‪ .‬میککراث عککاطفه کککه از‬
‫نکه بککه تکلککف‬
‫یآ ‌‬
‫یخواند و او ب ‌‬
‫حواء داشت‪ ،‬او را به سوی خود م ‌‬
‫یگفککت ‪...‬‬
‫از خود نفاق و تظاهر نشان دهد‪ ،‬به این دعوت لبیک م ‌‬
‫غیرت مشتعل‪ ،‬گرم و خروشان وی‪ ،‬مظهر عشق عمیقی بود کککه‬
‫نسبت به تنها مرد خود داشت‪ .‬این غیرت‪ ،‬دلیل محکمی است بککر‬
‫پیوندی که او با پیامبرص داشککت و تمایککل غیرقابککل مقککاومتی کککه‬
‫جهت اختصاص دادن پیککامبرص بککه خککود‪ ،‬در عمککق وجککود خککویش‬
‫ینمود‪ ....‬ما هرگاه این غیرت را در او منتفی کنیککم بککه‬
‫احساس م ‌‬
‫مچککون‬
‫هایم‪ ...‬آخر چککرا شخصککی ه ‌‬
‫او و پیامبر عزیزمان ستم نمود ‌‬
‫‪1‬‬
‫مچون محمدص دچار غیرت نشود!‬
‫عایشه نسبت به شخصی ه ‌‬

‫عایشه در چشم و دل پیامبر‬

‫های برخککوردار‬
‫در میان همسران پیامبر‪ ،‬عایشککه از جایگککاه ویککژ ‌‬
‫یهای فکری عایشه سبب شده بککود تککا وی‬
‫بود‪ .‬استعدادها و توانای ‌‬
‫های بود که‬
‫هرچه بیشتر در قلب پیامبر جای بگیرد‪ ..‬او تنها دوشیز ‌‬
‫پیامبرص با او ازدواج کرده بککود‪ .‬بقیککه زنککان بیککوه بودنککد و برخککی‬
‫حتی چنککدین فرزنککد از شککوهر یککا شککوهران پیشککین خککود داشککتند‪.‬‬
‫عایشه مدام این قضیه را به رخ پیامبرص مککی کشککید‪ ،‬تککا بککه ایککن‬
‫ه و منزلت خود را نزد وی بالتر ببرد‪ ،‬یا حداقل حفظ‬
‫وسیله جایگا ‌‬
‫لهای‬
‫لهککای مختلککف و اسککتدل ‌‬
‫نمایککد‪ .‬گهگککاه بککا تشککبیهات و تمثی ‌‬
‫یکرد که‪ ،‬این حقیقت را بیشتر تثبیت کند‪ .‬روزی‬
‫گوناگون سعی م ‌‬
‫های‬
‫بککه پیککامبرص گفککت‪ :‬ای رسککول خککداص! اگککر زمککانی وارد در ‌‬
‫بشوی که در آن درختی وجود داشته باشد کککه قبل ً جککانوری از آن‬
‫خورده است‪ ،‬درخت دیگری هم وجود داشته باشد کککه جککانوری از‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬نساء النبی‪ ،‬صص ‪.110-111‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪58‬‬

‫یگککذاری؟‬
‫آن نخورده است‪ ،‬شترت را کنار کدام یک بککرای چککرا م ‌‬
‫پیککامبرص پاسککخ داد‪» :‬کنککار درخککتی کککه قبل ً هیککچ جککانوری از آن‬
‫‪1‬‬
‫نخورده است«‪.‬‬
‫منظور عایشه‪ ‬این بود که وی مانند درختی است که قبل ً هیچ‬
‫یاند که لمس‬
‫مچون درخت ‌‬
‫دستی آن را لمس نکرده و بقیه زنان ه ‌‬
‫های اسککت‬
‫هاند‪ .‬او تنهکا دوشککیز ‌‬
‫هاند و مورد استفاده قرار گرفت ‌‬
‫شد ‌‬
‫های بککه وی نخککورده‪ ،‬امککا‬
‫که قبل از پیامبرص دست هیچ مرد بیگان ‌‬
‫نطور نیستند‪ .‬چون قبل از پیامبرص یک یککا چنککد شککوهر‬
‫دیگران ای ‌‬
‫هاند‪.‬‬
‫داشت ‌‬
‫برای پیامبرص نیز این موضوع محککرز بککود‪ .‬امکا بکا ایکن وصککف‪،‬‬
‫مشککان را‬
‫نکککه حککق و سه ‌‬
‫یخواست دل بقیککه را برنجانککد‪ ،‬یککا ای ‌‬
‫نم ‌‬
‫یکرد و‬
‫زیرپا بگذارد‪ .‬در برخی مواقع‪ ،‬عایشه با پیامبرص محفل م ‌‬
‫یکرد‪ .‬قصککه ام زرع مشککهور اسککت‬
‫نهای قدیم تعریف م ‌‬
‫از داستا ‌‬
‫که عایشه بککرای پیککامبرص تعریککف نمککوده اسککت‪ .‬داسککتان از ایکن‬
‫یگذارنککد‬
‫یشککوند و قککرار م ‌‬
‫قرار است که‪ :‬روزی یازده زن جمع م ‌‬
‫یدانند برای همدیگر تعریف کننککد‪،‬‬
‫هر رازی که از شوهران خود م ‌‬
‫نکککه چیککزی را پنهککان کننککد‪ .‬هککر کککدام خصوصککیات اخلقککی و‬
‫یآ ‌‬
‫ب ‌‬
‫یکننککد‪ ،‬تککا ایککن کککه نککوبت بککه نفککر‬
‫رفتاری شوهر خککود را بککازگو م ‌‬
‫یگویککد‪» :‬شککوهرم‬
‫یرسد‪ .‬زنی به نکام ام زرع‪ .‬ام زرع م ‌‬
‫یازدهم م ‌‬
‫شهککایم را بککا زیککورآلت آراسککته اسککت‪ .‬بککازوانم را از‬
‫ابککوزرع‪ ،‬گو ‌‬
‫چربی سرشار نموده است‪ .‬او شادم کرده و من شککاد هسککتم )یککا‬
‫نکه او به من ارج نهاده و مککن دارای ارج و منزلککت هسککتم(‪ .‬او‬
‫ای ‌‬
‫هام یکافت ککه صکاحب گوسکفند بودنکد‪.‬‬
‫مرا در »شق« نزد خکانواد ‌‬
‫هکش‪ ،‬شککتر‬
‫بنککابراین مککرا نککزد خککود بککرد کککه صککاحب اسککب شککیه ‌‬
‫یکوبنککد و غککذاهای پککاک و الککک‬
‫صدادار‪ ،‬حیواناتی که مزرعککه را م ‌‬
‫شده بود‪ .‬موقعی که نککزد وی حکرف بزنککم‪ ،‬مککورد سککرزنش واقککع‬
‫یخکوابم‬
‫بها تکا چاشکت م ‌‬
‫یشود‪ .‬شک ‌‬
‫یشوم و حرفم پذیرفته م ‌‬
‫نم ‌‬
‫یدهنککد( و آن قککدر شککراب‬
‫)چون خدمتکارها‪ ،‬کارهککایم را انجککام م ‌‬
‫یماند‪ .‬اما ام زرع )منظور خککود وی اسککت(‬
‫ینوشم که اضافه م ‌‬
‫م ‌‬
‫گهای مخصوص غذا و ظروف کالهایش بزرگند و خکانه فراخکی‬
‫ُتن ‌‬
‫مچون شاخه خرما اسککت و بککا بککازوی‬
‫دارد‪ .‬بستر فرزند ابوزرع‪ ،‬ه ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬صحیح بخاری‪ ،‬کتاب النکاح‪.‬‬

‫‪59‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫یشود‪ .‬دختر ابوزرع‪ ،‬مطیع پدر و مادرش است‪ .‬او‬
‫بزغاله‪ ،‬سیر م ‌‬
‫یشود‪ .‬کنیز‬
‫هاش م ‌‬
‫چاق و فربه است و سبب خشم و کینه همسای ‌‬
‫یکند و غذاها و آذوقه ما را فاسد و تباه‬
‫ابوزرع‪ ،‬راز ما را برمل نم ‌‬
‫یکند«‪.‬‬
‫ینماید و خانه ما را از زباله و کثافت ُپر نم ‌‬
‫نم ‌‬
‫کهککا پککر از شککیر‬
‫ام زرع در ادامه گفت‪» :‬روزی در حالی که خی ‌‬
‫یشدند‪ ،‬ابوزرع از خککانه خککارج شککد‪ .‬او زنککی دیککد کککه دو فرزنککد‬
‫م ‌‬
‫یکردنککد‬
‫مچون ببر داشت کککه زیککر تهیگککاه او بککا دو انککار بککازی م ‌‬
‫ه ‌‬
‫ابککوزرع مککرا طلق داد و بککا او ازدواج کککرد‪ .‬پککس از او بککا مککرد‬
‫هاش را بککه‬
‫بزرگواری ازدواج کردم کککه بککر اسککب سککوار شککد‪ .‬نیککز ‌‬
‫دست گرفت و شب هنگام حیوانککات زیککادی نککزد مککن آورد‪ .‬از هککر‬
‫هات‬
‫نوع آنها جفتی به من داد و گفککت‪ :‬بخککور ام زرع و بککه خککانواد ‌‬
‫نچککه را کککه او بککه مککن داده بککود‪ ،‬جمککع‬
‫هککم بککده‪ .‬امککا اگککر همککه آ ‌‬
‫یرسیدند«‪.‬‬
‫کترین ظرف ابوزرع نم ‌‬
‫یکردم‪ ،‬به کوچ ‌‬
‫م ‌‬
‫هنگامی که داستان تمککام شککد‪ ،‬پیککامبرص رو بککه عایشککه گفککت‪:‬‬
‫‪1‬‬
‫هام«‪.‬‬
‫مچون ابوزرع برای ام زرع بود ‌‬
‫»من در حق تو‪ ،‬ه ‌‬
‫***‬
‫ینهککایت‬
‫یکککرد‪ ،‬ب ‌‬
‫پیوندی که عایشه و پیامبرص را با هم یکککی م ‌‬
‫حساس و لطیف بود‪ .‬به خاطر همیککن حساسککیت بککود کککه عایشککه‬
‫کترین تغییری را که در رفتار و برخککورد پیککامبرص بککا وی رخ‬
‫کوچ ‌‬
‫یدید‪ .‬گویی بر روحش سنگ‬
‫یداد‪ ،‬بر روح خود سخت سنگین م ‌‬
‫م ‌‬
‫یداد‪ .‬روح عایشه‪،‬‬
‫بزرگی نهاده شده بود که به او اجازه تنفس نم ‌‬
‫آیینه پاک و روشنی بود که رفتارها و برخوردهککای پیککامبرص در آن‬
‫ییافت‪.‬‬
‫انعکاس م ‌‬
‫های‬
‫سترین شیش ‌‬
‫به گفته دکتر علی شریعتی‪ :‬به نظر من‪ ،‬حسا ‌‬
‫فترین رنکگ مهکری را کککه‬
‫کترین موج عشق و حتی ضکعی ‌‬
‫که کوچ ‌‬
‫یکنککد‬
‫یآید در خود منعکککس م ‌‬
‫در عمق پنهانی قلب محمدج پدید م ‌‬
‫یدهککد‪ ،‬قلککب عایشککه‬
‫گتر و تندتر نشان م ‌‬
‫و آن را صدها برابر بزر ‌‬
‫‪2‬‬
‫است ‪....‬‬
‫یبینیککم کککه عایشککه ابتککدا از موضککوع آگککاه‬
‫در ماجرای »فک« م ‌‬
‫یکنککد‪ ،‬برخککورد‬
‫یشود‪ ،‬اما تنها چیزی کککه وی را دچککار تردیککد م ‌‬
‫نم ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ مسلم؛ فضائل الصحابه‪ ،‬بخاری‪ ،‬کتاب النکاح‪.‬‬‫مشناسی‪ ،‬مشهد(‪.‬‬
‫‪ -‬مجموعه آثار‪ ،‬ج ‪ ،30‬ص ‪) 533‬اسل ‌‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪60‬‬

‫سرد پیامبرص است‪ .‬پیامبرص برخلف عادت همیشگی که هرگاه‬
‫یداد و‬
‫یشد‪ ،‬وی را مورد لطککف و نککوازش قککرار م ‌‬
‫عایشه بیمار م ‌‬
‫یفرمککود‪ :‬ایشککان‬
‫یآمککد و م ‌‬
‫نبار صککرفا ً م ‌‬
‫یکرد‪ ،‬ای ‌‬
‫از او دلجویی م ‌‬
‫چطور است؟‬
‫این برخککورد سککرد‪ ،‬در روح عایشککه تردیککدهایی بککه وجککود آورده‬
‫بود‪ .‬اما نباید فراموش کککرد کککه ایککن پیونککد عمیککق و مسککتحکم تککا‬
‫اواخر عمر پیامبرص ادامه داشت‪ .‬به گفته خود عایشه؛ پیککامبرص‬
‫یگفته که سککبب‬
‫یشده چیزی م ‌‬
‫عموما ً که از جلوی خانه وی رد م ‌‬
‫یشکده اسکت‪ .‬امکا روزی از جلککوی خکانه رد‬
‫خوشککحالی عایشکه م ‌‬
‫یگوید‪ .‬بار دوم و سوم نیز همین حالت تکککرار‬
‫یشود و چیزی نم ‌‬
‫م ‌‬
‫یگویککد دم در‬
‫یشککود‪ .‬بککه کنیککز خککود م ‌‬
‫یشود‪ .‬عایشه ناراحت م ‌‬
‫م ‌‬
‫یپیچککد‪.‬‬
‫برایککش متکککایی بگککذارد و خککودش بانککدی بککه سککر خککود م ‌‬
‫یفرماید‪ :‬عایشه!‬
‫یبیند م ‌‬
‫پیامبرص که عایشه را در این وضعیت م ‌‬
‫چی شده است؟‬
‫یکند‪.‬‬
‫یگوید‪ :‬سرم درد م ‌‬
‫عایشه م ‌‬
‫‪1‬‬
‫یگوید‪ :‬من هم‪ ،‬ای وای سرم!‬
‫پیامبرص م ‌‬
‫این سردرد پیامبر‪ ،‬آغاز بیماریی بککود کککه سککرانجام وی را از پککا‬
‫درآورد‪ .‬پیامبرص از شککدت درد نتوانسککته بککود هنگککام رد شککدن از‬
‫کنار در‪ ،‬چیزی بگوید‪ .‬اما این موضوع برای عایشه‪ ‬قابل تحمککل‬
‫نبود‪ .‬بدین جهت کوشید توجه پیامبرص را به خود جلککب کنککد تککا از‬
‫حقیقت ماجرا اطلع یابد‪.‬‬
‫البتککه ایککن پییونککد عمیککق میککان عایشککه و پیککامبرص بککه صککورت‬
‫کترین تغییککر را در‬
‫مچنان که عایشه کککوچ ‌‬
‫متقابل و دوجانبه بود‪ .‬ه ‌‬
‫یداد‪،‬‬
‫یکرد و نسبت به آن واکنش نشان م ‌‬
‫رفتار پیامبرص حس م ‌‬
‫یبرد‬
‫پیامبرص نیز حتی از لحن گفتار و نحوه حرکات عایشه پی م ‌‬
‫یگذرد و چه آتشی در اعمال نهککان وجککود او‬
‫که در قلب وی چه م ‌‬
‫برپاسکککت‪ .‬آهنکککگ سککرد یککا تنکککدی کککه از تککار سککخنان عایشکککه‬
‫یآورد‪.‬‬
‫یکرد یا به وجککد م ‌‬
‫یخاست‪ ،‬قلب پیامبرص را آشفته م ‌‬
‫برم ‌‬
‫در زندگی مشترک پیامبرص و عایشه حوادث مختلفی وجککود دارد‬
‫مچککون آینککه در خککود بازتابانککده اسککت‪ .‬روزی‬
‫که این حقیقککت را ه ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬البدایه و النهایه‪.‬‬

‫‪61‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫یدانم چه زمانی از مککن راضککی‬
‫یفرماید‪ :‬من م ‌‬
‫پیامبر به عایشه م ‌‬
‫هستی و چه زمانی نسبت به من خشمناکی‪.‬‬
‫یدانی؟‬
‫یگوید‪ :‬از کجا این چیز را م ‌‬
‫عایشه با تعجب م ‌‬
‫یگویی‪ :‬نه به خککدای‬
‫یگوید‪» :‬هرگاه راضی باشی م ‌‬
‫پیامبرص م ‌‬
‫یگککویی ‪ :‬نککه بککه خککدای‬
‫محمککدص و هرگککاه خشککمناک باشککی م ‌‬
‫ابراهیم«‪.‬‬
‫یگوید‪» :‬درست است‪ .‬اما به خککدا‪ ،‬بککه جککز نککامت چیککز‬
‫عایشه م ‌‬
‫‪1‬‬
‫یکنم«‪.‬‬
‫دیگری را ترک نم ‌‬
‫عشق محمدص بر سراپای وجود عایشککه خیمککه زده بککود‪ .‬قلبککش‬
‫ضهککا وجککود‬
‫مالمال عشق محمدص بود‪ .‬جایی برای دیگر حب و بغ ‌‬
‫نداشککت‪ .‬در اوج خشککم و انککدوه‪ ،‬تنهککا بککه جککای نککام محمککدص‪ ،‬نککام‬
‫مچنان فرمانروای مطلکق و‬
‫یبرد‪ .‬اما عشق محمدص ه ‌‬
‫ابراهیم را م ‌‬
‫یچون و چرای قلکب عایشکه بکود‪ .‬تنهکا از ایکن فرمکان روا دسکتور‬
‫ب ‌‬
‫ً‬
‫ینهککاد‪.‬‬
‫ههای ایککن حککاکم گککردن م ‌‬
‫یگرفککت و صککرفا بککه خواسککت ‌‬
‫م ‌‬
‫یچون و چرا‪ ،‬در پس خود همیشکه ذخیکره نیرومنکدی‬
‫فرمانبرداری ب ‌‬
‫از عشق دارد‪:‬‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪  ‬‬

‫)آل عمران )‪(31 / (3‬‬

‫»بگککو‪ :‬اگککر واقعککا ً خککدا را دوسککت داریککد )و بککه وی عشککق‬
‫یورزید( فرمانبردار من باشکید تکا خکدا نیکز شکما را دوسکت‬
‫م ‌‬
‫بدارد«‪.‬‬

‫به هر میزان که از این ذخیره کاسته شکود‪ ،‬بکه همکان میکزان راه‬
‫ههای فککراوان و چکون و چراهکای فکراوان‬
‫لهای فراوان‪ ،‬توجی ‌‬
‫استدل ‌‬
‫یهای عقککل جککایی‬
‫یشود‪ .‬منتها الیه قلمرو عقککل و فضککول ‌‬
‫گشوده م ‌‬
‫های‬
‫یشککود‪ .‬از آخریککن نقط ‌‬
‫نجا سرزمین عشق آغاز م ‌‬
‫است که از آ ‌‬
‫یچون و چرا و پهنککه وسککیع‬
‫ییابد‪ ،‬قدرت ب ‌‬
‫که سرزمین عقل پایان م ‌‬
‫یشود‪ .‬در ماوراء این قسمت‪ ،‬هیچ مککرز‬
‫یمرز عشق تازه آغاز م ‌‬
‫وب ‌‬
‫نمنککدی مفهککوم‬
‫یشککوند‪ .‬کرا ‌‬
‫دیگری وجود ندارد‪ .‬مرزهککا شکسککته م ‌‬
‫یکران عشق‪ ،‬در امواج متلطم‬
‫یدهد‪ .‬اقیانوس ب ‌‬
‫خود را از دست م ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬بخاری‪ ،‬کتاب النکاح‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪62‬‬

‫یشکند و نابود میکند‪ .‬تنها زورقککی‬
‫قهای کوچک عقل را م ‌‬
‫خود‪ ،‬زور ‌‬
‫یتواند در این اقیانوس شناور شود‪ ،‬زورق عشق است و بککس‬
‫که م ‌‬
‫و ایککن چنیککن اسککت کککه محمککدص و عایشککه‪ ‬بککا زورق عشککق در‬
‫هاند‪.‬‬
‫یکران ایمان‪ ،‬شناور شد ‌‬
‫اقیانوس ب ‌‬
‫***‬
‫یرساند‪ .‬امککا‬
‫محمدص یک پیامبر بود‪ .‬پیام خداوند را به مردم م ‌‬
‫مچککون یککک‬
‫هاش در کنار خککانواده ه ‌‬
‫در زندگی خود‪ ،‬زیر سقف خان ‌‬
‫مهککای‬
‫ههای یککک انسککان را داشککت‪ .‬غ ‌‬
‫یبرد‪ .‬دغککدغ ‌‬
‫انسان به سر م ‌‬
‫یدادنککد‪ .‬امککا‬
‫یهای بشری‪ ،‬گاه و بیگاه به او دست م ‌‬
‫بشری و شاد ‌‬
‫یها در مسککیر‬
‫مهککا و شککاد ‌‬
‫تمککام کوشککش او ایککن بککودکه تککا ایککن غ ‌‬
‫نها و اهداف بلند وی قرار داشته باشند‪ .‬با همسران خود‪ ،‬در‬
‫آرما ‌‬
‫یزیسککت‪ .‬بککه کارهککای شخصککی و‬
‫مچککون یککک انسککان م ‌‬
‫هاش ه ‌‬
‫خان ‌‬
‫یکرد‪ .‬به‬
‫یکرد‪ .‬بند کفشش را درست م ‌‬
‫خانگی خود را مشغول م ‌‬
‫هاش بود‪ .‬شککوخی و خککوش طبعککی‬
‫یرسید و به فکر خانواد ‌‬
‫خانه م ‌‬
‫یاش وجود داشککت‪ .‬روزی بککه ییککک از همسککرانش لبککاس‬
‫در زندگ ‌‬
‫گشاد پوشاند و به او گفت‪ :‬بپوش و خدا را ستایش کککن و دامنککت‬
‫‪1‬‬
‫مچون دامان یک عروس‪ ،‬روی زمین بکشان‪.‬‬
‫را ه ‌‬
‫در سفری چند تن از همسککران پیککامبرص بککا وی همککراه بودنککد‪.‬‬
‫یکردند‪ .‬ساربانی بککه‬
‫آنان روی چند شتر جلوی پیامبرص حرکت م ‌‬
‫یخواند‪ ،‬تا هم مسافران خسته نشوند‬
‫نام انجشه برایشان شعر م ‌‬
‫و هم شتران نشاط داشته باشند‪ .‬پیککامبرص رو بککه انجشککه کککرد و‬
‫‪2‬‬
‫هها باش‪.‬‬
‫گفت‪ :‬انجشه! وای بر تو‪ ،‬مواظب شیش ‌‬
‫در اوایککل ازدواج‪ ،‬پیککامبرص بککه سککفر رفککت‪ .‬عایشککه نیککز بککا او‬
‫مجککان و‬
‫مسن و سال بود و هم ک ‌‬
‫همراه بود‪ .‬در این زمان او هم ک ‌‬
‫لغککر‪ .‬در اثنککای راه پیککامبرص از بقیککه افککراد خواسککت پیشککایش‬
‫حرکت کنند‪ .‬پس از آن به عایشه‪ ‬فرمود‪ :‬بیا تککا بککا تککو مسککابقه‬
‫بدهم‪.‬‬
‫مسککابقه دادنککد‪ ،‬امککا عایشککه از پیککامبرص جلککو زد و او را بککرد‪.‬‬
‫لها گذشککت‪ .‬امککا مککاجرای بککردن عایشککه‬
‫مسابقه تمککام شککد‪ .‬سککا ‌‬
‫مچنان در خاطر پیامبرص بود‪ .‬ولی عایشه ماجرا را از یاد بککرده‬
‫ه ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ ابن عساکر‪ ،‬کنز العمال؛ حیاه الصحابه‪ ،‬ج ‪3‬؛ ‪.114‬‬‫‪ -‬بخاری؛ مسلم؛ مسند احمد؛ بخاری در ادب المفرد با الفاظ متفاوت‪.‬‬

‫‪63‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫بود‪ .‬در این فاصله‪ ،‬عایشه از نظر جسمی گوشککت گرفتککه و چککاق‬
‫شده بود‪ .‬در سفری دیگر این دو نفککر کک پیککامبر و عایشککه کک بککا هککم‬
‫همراه شدند‪ .‬پیامبرص از مردم خواست جلوتر بروند‪ .‬پس از آن به‬
‫عایشه فرمود‪ :‬بیا تا مسابقه بدهیم‪.‬‬
‫مسابقه دادند‪ .‬اما برخلف انتظار‪ ،‬پیامبرص که پا به سن گذاشته‬
‫بود‪ ،‬برد و عایشه که در اوج نشاط و جوانی بککود‪ ،‬بککاخت‪ .‬پیککامبرص‬
‫‪1‬‬
‫خندید و فرمود‪ :‬این در عوض آن‪.‬‬
‫چگاه بر آن‬
‫این دوستی‪ ،‬همیشه وجود داشت‪ .‬گذر شب و روز‪ ،‬هی ‌‬
‫ینشاند‪ .‬گهگاه ممکن بود مقداری کککدورت میانشککان‬
‫گرد کهنگی نم ‌‬
‫یشد‪ .‬حل شدن قضیه نیز عمومککا ً‬
‫یدرنگ حل م ‌‬
‫به وجود بیاید‪ ،‬اما ب ‌‬
‫یگری یکک شکخص سکوم صکورت‬
‫به وسیله خکود طرفیکن یکا میکانج ‌‬
‫یگرفت‪ .‬گفته شده است‪ :‬روزی ابوبکر صدیق به خککانه پیککامبرص‬
‫م ‌‬
‫یزد‪ .‬وارد‬
‫آمد‪ .‬صدای بلند عایشه را شنید که بککا پیککامبرص حککرف م ‌‬
‫یخواسککت عایشککه را بزنککد‪ .‬امککا گفککت‪ :‬از ایککن پککس نککبینم و‬
‫شد‪ ،‬م ‌‬
‫نشنوم که صدایت را بر پیامبر خداص بلند کنی!‬
‫پیامبرص نگذاشت ابوبکر ادامه دهد‪ .‬ابوبکر‪ ‬خشککمناک از خککانه‬
‫خارج شد‪ .‬ابوبکر که بیرون شد‪ ،‬پیامبر رو به عایشه کککرد و فرمککود‪:‬‬
‫دیدی چگونه تو را از دست او نجات دادم!‬
‫چند روز گذشت‪ .‬پس از چندی باز ابوبکر به خانه پیککامبرص آمککد‪.‬‬
‫هاند‪ .‬خوشحال شد و گفککت‪:‬‬
‫دید که عایشه و پیامبر با هم آشتی کرد ‌‬
‫نطور که مرا شریک جنگ خود کردید‪ ،‬حککال در آشککتی خککود هککم‬
‫هما ‌‬
‫مرا شریک کنید‪.‬‬
‫‪2‬‬
‫پیامبرص فرمود‪» :‬نمودیم‪ ،‬تو را شریک نمودیم«‪.‬‬

‫حادثه افک‬

‫های اسککت کککه در زنککدگی عایشککه‬
‫گتریککن حککادث ‌‬
‫حادثه افک‪ 3‬بزر ‌‬
‫صدیقه‪ ‬رخ داده است‪ .‬اگر لطف خداوند شامل حال مسککلمانان‬
‫یگردید‪ ،‬احتمال داشت در پی آن وحدت و انسجام آنان از هککم‬
‫نم ‌‬
‫بپاشد‪ .‬اما این حادثه سککرانجام بککه بککرائت و پککاکی عایشککه منتهککی‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬

‫ مسند احمد‪.‬‬‫ ابوداود‪.‬‬‫‪ -‬افک ‪ :‬اوج دروغ و تهمت‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪64‬‬

‫گترین مفاخر و خصوصککیات او بککه شککمار‬
‫گردید‪ .‬برائتی که از بزر ‌‬
‫یرود‪.‬‬
‫م ‌‬
‫نجککا شککروع شککد کککه در سککال ششککم‬
‫مککاجرای »افککک« از آ ‌‬
‫‪1‬‬
‫)هجرت( در غزوه بنی مصطلق عایشه صککدیقه همککراه پیکامبرص‬
‫بود‪ 2 .‬در راه بازگشت به مدینه‪ ،‬سپاه در جایی نزدیک مدینه منزل‬
‫نمود‪ .‬عایشه صدیقه برای حاجت خود از میککان سککپاه برخاسککت و‬
‫هاش دسککتی کشککید و‬
‫از محدوده آن گذشت‪ .‬چون برگشت به سین ‌‬
‫نبندش نیسککت‪ .‬بنککابراین بککرای پیککدا کککردن آن دوبککاره‬
‫دید که گرد ‌‬
‫توجو‪ ،‬مککدتی او را بککه خککود سککرگرم نمککود؛ چککون‬
‫بازگشت‪ .‬جسک ‌‬
‫‪3‬‬
‫نرو دوسککت نداشککت گککم‬
‫ههککای ظفککار بککود‪ .‬از ای ‌‬
‫نبند از مهر ‌‬
‫گرد ‌‬
‫بشود‪ .‬سرانجام چون به محل اتککراق سککپاه بازگشککت‪ ،‬دیککد کسککی‬
‫نکه نبودن او را احساس کنند‪ ،‬محککل‬
‫نجا نیست‪ .‬همه سپاه بی آ ‌‬
‫آ ‌‬
‫ینشسککته‪،‬‬
‫را ترک نموده بودند؛ چون معمول ً عایشککه در کجککاوه م ‌‬
‫هانککد کککه هنگککام‬
‫افککراد مشخصککی از طککرف پیککامبرص مککأمور بود ‌‬
‫حرکت کجاوه را روی شتر بگذارند‪ .‬ایککن افککراد در لحظککه حرکککت‬
‫سپاه بدون آن که پی ببرنککد عایشککه در کجککاوه وجککود دارد یککا نککه‪،‬‬
‫یگذارنککد‪ .‬عایشککه در ایککن زمککان کوچککک و‬
‫کجککاوه را روی شککتر م ‌‬
‫مجان بوده و به این جهت از بس سککبک بککوده اسککت کککه‪ ،‬افککراد‬
‫ک ‌‬
‫یکنند‪ .‬بنابراین به امیککد ایککن کککه زمککانی‬
‫فقدان وی را احساس نم ‌‬
‫نبودن او را احساس کنند و به دنبککالش بازگردنککد‪ ،‬سککر جککای خککود‬
‫نشسککت‪ .‬از سککویی سککپاه نیککز راه خککود را ادامککه داد و کسککی بککه‬
‫فقدان او پی نبرد‪ .‬سرانجام سفوان بن معطل سلمی آمککد‪ .‬او بککه‬
‫عآوری چیزهایی که ممکن بود افراد‬
‫دستور پیامبر خداص جهت جم ‌‬
‫سککپاه فرامککوش کننککد یککا جککا بگذارنککد‪ ،‬پشککت سککر سککپاه حرکککت‬
‫یکرد‪ .‬به ناگاه عایشه را دید که تکیه داده است‪ .‬گفت‪:‬‬
‫م ‌‬
‫‪‬‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬

‫)بقره‪(156 /‬‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫‪3‬‬

‫یشود‪.‬‬
‫مَریسیع نیز نامیده م ‌‬
‫ این غزوه‪ُ ،‬‬‫ صککحیح بخککاری‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪7‬؛ البککدایه و النهککایه؛ ج ‪ ،4‬ص ‪160‬؛ السککیره‬‫النبویه؛ تفسیر ابن کثیر؛ تاریخ طبری‪.‬‬
‫نجا نسبت دارند‪.‬‬
‫هها به آ ‌‬
‫‪ -‬ظفار ‪ :‬شهری در یمن‪ .‬مهر ‌‬

‫‪65‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫عایشه با صدای صفوان بیککدار شککد‪ .‬صککفوان پرسککید‪ :‬همسککر و‬
‫های؟ خدا به تو رحم کند!‬
‫همسفر رسول خدا؟ چرا عقب ماند ‌‬
‫عایشه هیچ نگفت‪ .‬صفوان شتر را نزدیک نمود و خودش عقککب‬
‫رفت‪ .‬عایشه سوار شد‪ .‬صفوان مهار شتر را گرفت و به سرعت‬
‫نجککا‬
‫نکه سرانجام بککه سککپاه رسککیدند‪ .‬ای ‌‬
‫دنبال سپاه راه افتاد تا ای ‌‬
‫بککود کککه منافقککان اختیککار زبککان خککود را از دسککت دادنککد و هرچککه‬
‫خواستند در مورد عایشه گفتند و او را متهم به زنا نمودند‪.‬‬
‫***‬
‫سپاه تکان خککورد؛ گککویی طوفککانی برپککا گردیککده اسککت‪ .‬برخککی‬
‫ینمودند؛ نفاق سبب رسوایی این گروه گردیککد‪.‬‬
‫موضوع را تأیید م ‌‬
‫یکردند؛ ایمان‪ ،‬سبب حفاظت ایککن‬
‫برخی دیگر نیز آن را تکذیب م ‌‬
‫دسته شکده بکود‪ .‬سککران نفکاق‪ ،‬بکه همدسکتی و همکککاری تعکدادی‬
‫یاسککاس‬
‫هپراکنی زدند و ماجرای یک تهمت ب ‌‬
‫دیگر‪ ،‬دست به شایع ‌‬
‫را میان توده مردم پخش کردند‪ .‬در نهایت سپاه به مککدینه رسککید‪.‬‬
‫یدرنگ پس از بازگشت بیمار شد‪ .‬یککک مککاه تمککام‬
‫عایشه صدیقه ب ‌‬
‫بیمککاری ادامککه یککافت‪ .‬در ایککن مککدت او از موضککوع شککایعه هیککچ‬
‫اطلعی نداشت‪.‬‬
‫مچون سیل وارد جریان شککایعه »افککک« شککدند‪ ،‬امککا در‬
‫مردم ه ‌‬
‫یگوید‪:‬‬
‫یرسید‪ .‬خود او م ‌‬
‫این مورد به عایشه هیچ خبری نم ‌‬
‫به مدینه که آمدیم به مدت یک ماه تمام بیمار شککدم‪ .‬مککردم در‬
‫یشدند‪ .‬اما مککن هیککچ‬
‫توگو م ‌‬
‫هپراکنان وارد گف ‌‬
‫مورد سخنان شایع ‌‬
‫اطلعککی نداشککتم‪ .‬ولککی چیککزی کککه در ایککن بیمککاری دچککار تردیککدم‬
‫یهکایم از پیکامبرص‬
‫ینمود‪ ،‬ایکن ککه آن لطفکی ککه قبل ً در بیمار ‌‬
‫م ‌‬
‫ً‬
‫یشککد‪،‬‬
‫یدیدم‪ .‬پیامبرص صرفا وارد خککانه م ‌‬
‫یدیدم‪ ،‬این مرتبه نم ‌‬
‫م ‌‬
‫یفرمود‪ :‬ایشان چطور است؟ پککس از آن‬
‫یداد و م ‌‬
‫به من سلم م ‌‬
‫های‬
‫یشد‪ ،‬اما در مورد فتن ‌‬
‫یگشت‪ .‬همین چیز سبب تردیدم م ‌‬
‫بازم ‌‬
‫یرفتند هیچ اطلعی نداشتم‪.‬‬
‫که مردم در آن فرو م ‌‬
‫هام‪،‬‬
‫پس از آن که دوره نقاهت را سپری نمککودم‪ ،‬شککبی بککا خککال ‌‬
‫مادر مسطح بن اثککاثه‪ ،‬بیککرون رفتککم‪ .‬او از مککاجرای »افککک« خککبر‬
‫یرفیتم‪ .‬چون‬
‫بها بیرون م ‌‬
‫داشت‪ .‬ما برای قضای حاجت فقط ش ‌‬
‫تهای وسککیع‬
‫ههای وسیع پیرامون )دش ک ‌‬
‫دستشویی نداشتیم‪ ،‬به پهن ‌‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪66‬‬

‫یرفتیم‪ .‬پای مادر مسطح به دامنش گیککر کککرد و‬
‫اطراف( مدینه م ‌‬
‫لغزید‪ .‬به ناگاه گفت‪ :‬وای بر مسطح!‬
‫گفتم‪ :‬حرف بدی زدی‪ .‬کسی را کککه در جنککگ بککدر بککا پیککامبرص‬
‫یکنی؟‬
‫شرکت داشته‪ ،‬پرخاش م ‌‬
‫هانککد؟ و پککس از آن ریککز و‬
‫های کککه چککه گفت ‌‬
‫گفککت‪ :‬مگککر نشککنید ‌‬
‫درشت ماجرا را برایم تعریف کرد‪ .‬رنگ پریککده و گریککان بککه خککانه‬
‫بازگشتم‪ .‬از پیامبر خداص اجازه گرفتم که نزد پدر و مادرم بروم‪.‬‬
‫به من اجازه داد‪ .‬مدتی نزد آنان ماندم‪ .‬در این مدت نه اشکم بند‬
‫یربود‪.‬‬
‫یآمد و نه چشمانم را خواب م ‌‬
‫م ‌‬
‫یدانست چه کار کند‪.‬‬
‫یک ماه تمام وحی نیامد‪ .‬پیامبر خداص نم ‌‬
‫یکند‪:‬‬
‫مالمؤمنین عایشه صدیقه خود صحنه را چنین ترسیم م ‌‬
‫ا ‌‬
‫یک ماه تمام در همین وضعیت ماندم‪ .‬در این مککدت اشکککم بنککد‬
‫هام سکرانجام جگکرم‬
‫یککردم از بکس گریکه نمکود ‌‬
‫یآمد‪ .‬خیال م ‌‬
‫نم ‌‬
‫‪1‬‬
‫شکافته خواهد شد‪ .‬روزی رسول خدا نزد من آمد‪ .‬پککدر و مککادرم‬
‫یگریسککتم و او‬
‫نجا بودند‪ .‬یک زن انصار هم نزد مککن بککود‪ .‬مککن م ‌‬
‫آ ‌‬
‫نیز با من اشک مککی ریخککت‪ .‬پیککامبرص نشسککت‪ .‬خککدا را سککتایش‬
‫یدانککی کککه مککردم چککه‬
‫نمود و او را سککتود و گفککت‪ :‬عایشککه! تککو م ‌‬
‫های ککه مکردم‬
‫یگویند‪ .‬از خدا بکترس‪ .‬اگکر مرتککب گنکاهی شکد ‌‬
‫م ‌‬
‫یگویند توبه کن و به خدا بازگرد؛ چون خداوند توبه بنککدگانش را‬
‫م ‌‬
‫یپذیرد‪.‬‬
‫م ‌‬
‫به خدا‪ ،‬تا پیامبرص این حرف را زد‪ ،‬اشکم بند آمککد‪ .‬دیگککر هیککچ‬
‫یکردم‪ .‬منتظر ماندم تا پدر و مککادرم از جککانب‬
‫اشکی احساس نم ‌‬
‫من به پیامبر خداص جواب دهند‪ .‬اما آنککان چیککزی نگفتنککد‪ .‬امککا بککه‬
‫یدانسکتم ککه خداونکد در مکورد‬
‫کتر از آن م ‌‬
‫خدا من خودم را کوچ ‌‬
‫من آیاتی از قککرآن نککازل کنککد‪ ،‬کککه مککردم آنهککا را تلوت کننککد و در‬
‫نمازهای خود بخوانند‪ .‬البتککه‪ ،‬مککن امیککدوار بککودم کککه پیککامبرص در‬
‫خواب چیزی ببیند که خداوند در آن ایککن شککایعه را تکککذیب نمایککد‪،‬‬
‫‪1‬‬

‫یآید که عایشه ‪ ‬در این مدت سخت تحت فشار بوده است و‬
‫ چنین برم ‌‬‫یتوجهی قرار گرفته است‪ .‬در روایتی که انس‬
‫یمهری و ب ‌‬
‫به شدت مورد ب ‌‬
‫یگوید‪ :‬خویشاوند و بیگانه همه مرا طرد نمودنککد‪ .‬حککتی گریککه‬
‫نقل نموده م ‌‬
‫بها گرسککنه‬
‫یداد‪ .‬شک ‌‬
‫نیز رهایم کرد! کسی به من خوردنی و آشامیدنی نم ‌‬
‫یخوابیککدم‪ .‬روایککت از ابککن النجککار در تاریککخ بغککداد؛ سککیوطی در‬
‫و تشککنه م ‌‬
‫الدرالمنثور؛ به نقل از روح المعانی‪ ،‬ج ‪ ،18‬صص ‪) .132-3‬مترجم(‬

‫‪67‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫یدانسککت‪ .‬چککون دیککدم پککدر و مککادرم‬
‫چون او پککاکی و برائتککم را م ‌‬
‫یدهید؟‬
‫یزنند به آنان گفتم‪ :‬جواب پیامبر خداص را نم ‌‬
‫حرف نم ‌‬
‫یدانیم چه جواب دهیم!‬
‫گفتند‪ :‬به خدا سوگند ما نم ‌‬
‫نگیر خککانواده‬
‫یکنککم مصککیبتی کککه در آن روزهککا گریبککا ‌‬
‫فکککر نم ‌‬
‫ابوبکر شده بود‪ ،‬هیچ خانوادن دیگری دچار آن شککده باشککد‪ .‬چککون‬
‫آنها ساکت شدند‪ ،‬اشکم جاری شد و گریسککتم‪ .‬پککس از آن گفتککم‪:‬‬
‫یکنککم‪ .‬مککن‬
‫چگککاه تککوبه نم ‌‬
‫نچه گفککتی هی ‌‬
‫به خدا سوگند نسبت به آ ‌‬
‫یگویند‪ ،‬اعتراف کنم ک در حککالی کککه‬
‫نچه مردم م ‌‬
‫یدانم اگر به آ ‌‬
‫م ‌‬
‫یگنککاهم کک بککه چیککزی کککه نشککده اعککتراف‬
‫یداند من پاک و ب ‌‬
‫خدا م ‌‬
‫فهککایم‬
‫فهای مردم شوم شککما حر ‌‬
‫هام و اگر منکر صحت حر ‌‬
‫کرد ‌‬
‫یکنید‪.‬‬
‫را باور نم ‌‬
‫هام جسککتم‪ ،‬ولککی نیککافتم‪.‬‬
‫پککس از آن نککام یعقککوب را در حککافظ ‌‬
‫یگویم که پدر یوسف گفته بککود‪﴿ :‬‬
‫گفتم‪ :‬بنابراین همان چیزی را م ‌‬
‫جمي ٌ‬
‫ن﴾ صککبر نمککودن‬
‫صک ُ‬
‫ن َ‬
‫علککى مککا ت َ ِ‬
‫فو َ‬
‫سَتعا ُ‬
‫صب ٌْر َ‬
‫م ْ‬
‫ه ال ْ ُ‬
‫ل وَ الل ّ ُ‬
‫فَ َ‬
‫یگوییککد از خداونککد کمککک‬
‫نچککه شککما م ‌‬
‫زیباسککت و نسککبت بککه آ ‌‬
‫یخواهم‪.‬‬
‫م ‌‬
‫سرانجام خداوند به عایشککه و پیککامبر یکاری رسککاند؛ سککوره نککور‬
‫نازل گردید‪ .‬در این سوره ده آیه در مورد پاکی عایشه وجود دارد‪.‬‬
‫یاساس را شایع‬
‫مچنین در این آیات کسانی که سخنان دروغ و ب ‌‬
‫ه ‌‬
‫هاند‪ .‬خداونکد نککام »افککک« را بککر ایککن شککایعه‬
‫یکننکد‪ ،‬تهدیککد شککد ‌‬
‫م ‌‬
‫یگنککاه و آن شککخص مککؤمن‬
‫گذاشت؛ چون درحق عایشککه پککاک و ب ‌‬
‫یاسککاس بککود‪ :‬کسککی‬
‫یعنی صفوان بن معطل یک تهمککت دروغ و ب ‌‬
‫که جز خوبی چیز دیگری از او دیده نشده است‪.‬‬
‫نسان محنت »افک« سپری گردید‪ .‬عایشککه صککدیقه‪ ،‬پککاک و‬
‫بدی ‌‬
‫شکیبا از آن عبور کرد‪ .‬خداونککد پککاکی او را در قککرآن ابککدی نمککود‪:‬‬
‫یفرماید‪:‬‬
‫درست به ابدیت قرآن‪ .‬خداوند م ‌‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪  ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪68‬‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬

‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫)نور ‪(11 /‬‬
‫‪    ‬‬
‫هاند‪ ،‬گروهککی از‬
‫»کسانی که این تهمت بزرگ را سرهم کرد ‌‬
‫خود شما هستند‪ .‬اما گمان نکنید که ایککن واقعککه برایتککان بککد‬
‫است‪ ،‬بلکه برایتان خوب است‪ .‬هککر کککدام از آنککان بککه گنککاه‬
‫یشککود‪ .‬و کسککی کککه بخککش‬
‫کاری که کرده است‪ ،‬گرفتککار م ‌‬
‫عظیمی از آن را به عهده داشته‪ ،‬عذاب بزرگی دارد‪.«...‬‬

‫***‬
‫های که ساخته و پرداختککه شککده بککود‪ ،‬ماننککد آتشککی کککه در‬
‫شایع ‌‬
‫یسوزاند‪ .‬مسککلمانان پککاک و‬
‫خرمنی افتاده باشد‪ ،‬تر و خشک را م ‌‬
‫مؤمن‪ ،‬از این حادثه تلخ‪ ،‬بککه شککدت افسککرده و نگککران بودنککد‪ .‬بککه‬
‫یدانسککتند کککه ایککن اتهککام‪ ،‬در پککس خککود از هیککچ واقعیککتی‬
‫یقیککن م ‌‬
‫برخوردار نیست‪ ،‬اما راهی برای اثبات نظر خود نداشتند‪ .‬این بککود‬
‫نسککان‬
‫یقرار‪ ،‬در انتظار وحی بودند‪ .‬تککا مگککر بدی ‌‬
‫که مشتاقانه و ب ‌‬
‫غائله تمام شود و غوغا و هیاهوی ساختگی بخوابد‪.‬‬
‫روزی زن ابککو ایککوب انصککاری بککه او گفککت‪ :‬ابککو ایککوب! مگککر‬
‫یگویند؟‬
‫یشنوی مردم در مورد عایشه چه م ‌‬
‫نم ‌‬
‫هاش دروغ اسککت‪ .‬ام‬
‫یشککنوم‪ .‬امککا هم ‌‬
‫ابو ایککوب گفککت‪ :‬بلککه‪ ،‬م ‌‬
‫یکردی؟‬
‫ایوب! اگر تو بودی این کار را م ‌‬
‫یشدم‪.‬‬
‫چگاه مرتکب چنین عملی نم ‌‬
‫گفت‪ :‬نه به خدا سوگند هی ‌‬
‫‪1‬‬
‫ابو ایوب گفت‪ :‬مسلما ً عایشه از تو بهتر است!‬
‫مچون ابو ایوب انصاری که‬
‫یشود که کسانی ه ‌‬
‫چنین استنباط م ‌‬
‫از ایمان واقعی و پاکی برخوردار بودنککد‪ ،‬از ذکککر شککایعه‪ ،‬حککتی در‬
‫یکردنککد‪ .‬تککا‬
‫خککانه خککود بککا زن و فرزنککد خککویش نیککز خککودداری م ‌‬
‫نوسیله ایمان خود را از هرگونه تزلزل و فرسایشی نگهدارند‪،‬‬
‫بدی ‌‬
‫هرفتککه‪ ،‬حساسککیت قلککب را ضککعیف‬
‫چککون ذکککر چنیککن وقککایعی رفت ‌‬
‫یکند و به مرور زمان‪ ،‬هیجان و حککرارت ایمککان دچککار بککرودت و‬
‫م ‌‬
‫یشود‪.‬‬
‫مرنگی م ‌‬
‫ک ‌‬

‫‪1‬‬

‫‪ -‬ابن هشام‪ ،‬السیره النبویه ج ‪.315 : 3‬‬

‫‪69‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫یدیککد‪.‬‬
‫پیامبرص در این مدت‪ ،‬خککود را در تنگنککای وحشککتناکی م ‌‬
‫یکوشید به هر نحوی که شده‪ ،‬قضیه را حل کند‪ .‬بدین جهت‬
‫وی م ‌‬
‫به یک تحقیق گسترده پرداخت‪ .‬از همکه کسکانی ککه بکه نحکوی بکا‬
‫عایشه سروکار داشتند‪ ،‬اعم از زن و مرد و برده و آزاده‪ ،‬در ایککن‬
‫سوجککو کککرده و در مککورد وی )عایشککه( تحقیککق نمککود‪ .‬از‬
‫زمینه پر ‌‬
‫جمله کسانی که از وی در این زمینه کمک خواسککت‪ ،‬تککا پیشککینه و‬
‫های بککرای حککادثه‬
‫سابقه عایشه را به دست آورد و بدین سان قرین ‌‬
‫»افک« کسب کند‪ ،‬اسامه‪ ،‬برده آزاد شده و پسرخوانده پیامبرص‬
‫بککود‪ .‬اسککامه در پاسککخ بککه پرسککش پیککامبرص گفککت‪ :‬ای رسککول‬
‫خداص! او خانواده توست‪ .‬به خدا سوگند جز خککوبی چیککز دیگککری‬
‫یدانیم‪.‬‬
‫نباره نم ‌‬
‫در ای ‌‬
‫از علی بن ابیطالب نیز پرسید‪ .‬او پاسخ داد‪ :‬ای رسول خداص!‬
‫خداوند تو را در تنگنا قرار نداده‪ .‬زنان زیادی غیر از او وجود دارد‪،‬‬
‫اما از کنیزک در این زمینه بپرس تا به تو حقیقت را بگوید‪.‬‬
‫پیامبرص کنیزک را خواست و از او پرسید‪ :‬آیا در عایشه چیککزی‬
‫های که تو را دچار شک و تردید کند؟‬
‫دید ‌‬
‫گفت‪ :‬نه‪ ،‬قسم به خدایی کککه تککو را بککه حککق برانگیختککه اسککت‪،‬‬
‫مپوشی کنککم‪ .‬جککز ایککن کککه او دخککتری‬
‫هام که چش ‌‬
‫چیزی از او ندید ‌‬
‫یبککرد‪ .‬بنککابراین‬
‫مسککن و سککال اسککت‪ .‬در کنککار آرد خککوابش م ‌‬
‫ک ‌‬
‫یخورد‪.‬‬
‫یآمد و آرد را م ‌‬
‫گوسفند م ‌‬
‫از زینب همسر خود که نزد پیامبرص منزلتی نزدیک بککه عایشککه‬
‫های؟‬
‫یدانی‪ ،‬چه دید ‌‬
‫داشت‪ ،‬نیز پرسید‪ :‬زینب! چه م ‌‬
‫زینب پاسککخ داد‪ :‬ای رسککول خککداص! چشککم و گوشککم را حفککظ‬
‫هام‪.‬‬
‫یکنم‪ .‬به خدا سوگند به جز خوبی چیز دیگری از او ندید ‌‬
‫م ‌‬
‫از عمککر پرسککید‪ .‬پاسککخ داد‪ :‬خداونککد او را بککه عقککد تککو درآورده‬
‫یخواسته عیب او را ک اگر داشته ک از تو بپوشاند‪.‬‬
‫است‪ .‬مسلما ً نم ‌‬
‫تحقیقککات پیککامبرص کامککل شککد‪ .‬اکنککون مطمئن شککده بککود کککه‬
‫شککایعه هیککچ اساسککی نککدارد‪ .‬بککه مسککجد رفککت و در میککان انبککوه‬
‫جمعیت سخن گفت‪:‬‬
‫یآورد کککه‬
‫»چه کسی مرا در مککورد مککردی معککذور بککه شککمار م ‌‬
‫هام بککه‬
‫هام رسیده است‪ .‬به خدا سوگند از خانواد ‌‬
‫آزارش به خانواد ‌‬
‫هام‪ .‬ضمنا ً در مورد مردی این شایعه را‬
‫جز خوبی چیز دیگری ندید ‌‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪70‬‬

‫هاند که به جز خوبی چیز دیگری از او سراغ نککدارم‪ .‬او بککه جککز‬
‫گفت ‌‬
‫‪1‬‬
‫یآمد«‪.‬‬
‫هام نم ‌‬
‫همراه با من‪ ،‬به خان ‌‬
‫در اوج این تنگنا بود که وحی آمد و قضیه فیصله یافت‪ .‬قرآن با‬
‫هسازان و نیز کسانی را که ناآگاهانه تحت تککأثیر‬
‫صراحت‪ ،‬به شایع ‌‬
‫جو تبلیغاتی دشمن قرار گرفته بودند‪ ،‬هشدار داد‪:‬‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪   ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫)‬
‫‪)   ‬نور‬

‫‪(16 / (24‬‬

‫»چرا وقتی این شایعه را شنیدید نگفتید‪ :‬سزاوار مککا نیسککت‬
‫که زبان بککه ایککن تهمککت گشککاییم‪ .‬سککبحان اللککه! ایککن بهتککان‬
‫بزرگی است ‪.«...‬‬

‫در ادامه همین سلسله آیات آمده است‪:‬‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫)نور )‪(26 / (24‬‬
‫‪ ‬‬
‫»زنان ناپاک از آن مردان ناپاکند و مردان ناپاک از آن زنککان‬
‫ناپاکند و زنان پاک‪ ،‬متعلق بککه مککردان پاکنککد و مککردان پککاک‪،‬‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬صحیح بخاری‪ ،‬کتاب الشهادات‪.‬‬

‫‪71‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫تهککای نککاروا‪ ،‬پاکنککد‪.‬‬
‫متعلق به زنان پاکند‪ .‬اینککان از ایککن تهم ‌‬
‫اینان از مغفرت الهی برخوردار و دارای روزی ارزشمندند«‪.‬‬

‫نوریان مر نوریان ناریان مککر ناریککان‬
‫را جاذبند‬
‫را طالبن‬
‫کسانی که دست بککه اشککاعه چنیککن اراجیفککی زدنککد‪ ،‬بککا ایککن کککه‬
‫یدانستند دامان ناموس نبوت از این لکه واهککی پککاک و پیراسککته‬
‫م ‌‬
‫است‪ ،‬اما بکا شکیطنت و خبکائث‪ ،‬جکامعه مسکلمانان را در حیرتکی‬
‫ههککای سیاسککی و‬
‫یپایان و ابدی فککرو بردنککد؛ چککون دیدنککد در جبه ‌‬
‫ب ‌‬
‫خهککای باورهایشککان‪ ،‬مککدام‬
‫یخورنککد و کا ‌‬
‫رزمی‪ ،‬مرتب شکسککت م ‌‬
‫یریزنککد و‬
‫قآسای وحی‪ ،‬فرو م ‌‬
‫یکی پس از دیگری‪ ،‬زیر ضربات بر ‌‬
‫یشوند‪ ،‬دست به توطئه زدند و از مرزهای‬
‫به تلی از خاک تبدیل م ‌‬
‫های سخت محکم و هولناک کککه‬
‫اخلقی و روانی رخنه کردند؛ ضرب ‌‬
‫یسککاخت و دیککن و دل را بککه لککرزه در‬
‫روح و روان را آشککفته م ‌‬
‫یآورد‪.‬‬
‫م ‌‬
‫هگویان غافکل از ایکن بودنکد ککه‬
‫هسازان و یاو ‌‬
‫با این وجود‪ ،‬شایع ‌‬
‫ههککا‪ ،‬پککاک و‬
‫نگککونه پیرای ‌‬
‫ههای زنککدگی یککک پیککامبرص از ای ‌‬
‫عرصکک ‌‬
‫هتر از آن اسککت کککه‬
‫یباشد‪ .‬دامن یک پیککامبرص پیراسککت ‌‬
‫پیراسته م ‌‬
‫ههایی آن را آلوده سازد‪ .‬عایشه کسی اسککت کککه چککون‬
‫چنین پیرای ‌‬
‫یگردیککده‬
‫پیامبرص در بستر او قککرار داشککته‪ ،‬وحککی بککر او نککازل م ‌‬
‫‪1‬‬
‫است‪.‬‬
‫یگویککد‪» :‬شککما دربککاره پیغمککبر و نککاموس‬
‫مرتضککی مطهککری م ‌‬
‫یزنید؟ محکال و ممتنکع اسکت ککه چنیکن‬
‫پیغمبر دارید چه حرفی م ‌‬
‫یهایی در خاندان یک پیغمبر راه پیدا کند‪ .‬کفککر ممکککن اسککت‬
‫ناپاک ‌‬
‫در خاندان یک پیغمبر راه پیدا کند‪ ،‬یا پسر یک پیغمبر کککافر بشککود‪،‬‬
‫‪2‬‬
‫ولی فسق محال است«‪.‬‬
‫با این که پدید آمدن این شککایعه‪ ،‬پیککامبرص و خانککدان ابککوبکر را‬
‫ینهایت خوشککایند خککاتمه یککافت‪.‬‬
‫سخت تکان داد‪ ،‬اما با یک پیامد ب ‌‬
‫گتریککن‬
‫نازل شدن آیککات وحککی در خصککوص بککرائت عایشککه‪ ‬بزر ‌‬
‫پاداشککی بککود کککه در نککتیجه صککبر‪ ،‬شکککیبایی و تحمککل بککه او تعلککق‬
‫گرفت‪ .‬آیاتی که تا روز قیامت و تکا زمکانی ککه قککرآن وجکود دارد‪،‬‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ ر‪ .‬ک ‪ :‬سنن ترمذی‪ ،‬ابواب المناقب‪.‬‬‫‪ -‬ر‪ .‬ک ‪ :‬آشنایی با قرآن‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪ ،65‬انتشارات صدرا‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪72‬‬

‫یشود و آن خاطره تلخ را تککازه‬
‫یگردد و خوانده م ‌‬
‫زبان به زبان م ‌‬
‫یکند‪.‬‬
‫م ‌‬
‫با خوابیدن غائله این شایعه‪ ،‬اوضاع آرام شککد‪ .‬منافقککان در لک‬
‫متر شد‪ .‬حوادث‪ ،‬سککیر طککبیعی‬
‫تها کم و ک ‌‬
‫خود فرو رفتند‪ .‬شیطن ‌‬
‫هچیککز را در‬
‫و همیشککگی خککود را در پیککش گرفککت و زمککان کککه هم ‌‬
‫مشت خود دارد‪ ،‬حرکت مداوم خود را آغاز نمود‪.‬‬

‫ههای جدایی‬
‫لحظ ‌‬

‫مانگیککز »افککک« سککپری شککد‪ .‬گذشککت روزهککا آن را در‬
‫حککادثه غ ‌‬
‫هلی خود در هم پیچید‪ .‬صفا‪ ،‬امنیت و آرامش بار دیگر به خککانه‬
‫لب ‌‬
‫پیامبرص بازگشت‪ .‬روزها سپری شدند‪ .‬عایشه صککدیقه از زنککدگی‬
‫یکککرد‪ .‬هککر‬
‫ساده خود در کنار پیامبر خداص احساس خوشبختی م ‌‬
‫یکوشککید‬
‫ینمککود و م ‌‬
‫یتوانست از پیامبرص استفاده م ‌‬
‫اندازه که م ‌‬
‫طبککق رضککایت پیککامبرص عمککل کنککد‪ .‬امککا قطککار زنککدگی شککتابان‬
‫گذشت‪ .‬پیامبرص شصت و سه پاییز از عمر خود را سپری نمککود‪.‬‬
‫لهای سرخ شککگفته شککده‬
‫راستی که بهار این زندگی چه قدر از گ ‌‬
‫بود‪ ،‬تابستانش چه قدر پربار از میوه شککده بککود و زمسککتانش چککه‬
‫قدر لبریز از خیرات و برکات گردیده بود!‬
‫وظیفککه محمککدص بککه پایککان رسککید‪ .‬او بککه مککردم همککه چیککز را‬
‫بها را متحد و منسجم نمود و کلیککدهای جهککان را بککه‬
‫آموخت‪ .‬عر ‌‬
‫آنان سپرد‪ .‬اکنککون وظیفککه او روی زمیککن بککه پایککان رسککیده بککود و‬
‫یشد‪ .‬آنان بایککد مسککئولیت دعککوت را بککه‬
‫وظیفه اصحاب او آغاز م ‌‬
‫یکوشیدند و به سککان او بککا حکمککت و‬
‫یگرفتند‪ ،‬مانند او م ‌‬
‫دوش م ‌‬
‫یپرداختند‪.‬‬
‫فرزانگی به جهاد و مبارزه م ‌‬
‫بیماری راه خود را به سوی پیکر پیامبر خداص گشود‪ .‬پیامبر از‬
‫همسککرانش اجککازه گرفککت تککا در خککانه همسککر محبککوبش عایشککه‬
‫پرستاری شود‪ .‬زنککان بککه او اجککازه دادنککد‪ .‬سککرانجام پیککامبرص در‬
‫سهای خککود را در‬
‫خانه و کنار همسر عزیزش‪ ،‬عایشه‪ ،‬واپسین نف ‌‬
‫یگوید‪:‬‬
‫این جهان کشید‪ .‬عایشه صدیقه‪ ‬م ‌‬
‫پیامبر خداص در حالی درگذشت که در آغوشم بود‪ .‬شخصی از‬
‫بستگان ابوبکر در دست مسککواکی سککبز داشککت‪ ،‬وارد خککانه شککد‪.‬‬
‫پیامبرص به دستان او طوری خیره شد که من دریککافتم‪ ،‬مسککواک‬

‫‪73‬‬

‫بخش یکم ‪ :‬با پیامبر در عرصه زندگی و مسئولیت‬

‫یخواهککد‪ .‬مسککواک را از او گرفتککم‪ .‬نرمککش کککردم و بککه‬
‫او را م ‌‬
‫چگککاه‬
‫پیامبرص دادم‪ .‬پیامبرص با آن چنان شدید مسواک زد که هی ‌‬
‫قبل از آن ندیده بککودم‪ .‬مسککواک را زمیککن گذاشککت‪ .‬دیککدم پیککامبر‬
‫هاش را نگاه کککردم‪،‬‬
‫یشود‪ .‬تا چهر ‌‬
‫خداص در آغوش من سنگین م ‌‬
‫یگوید‪ :‬بلکککه‪ ،‬رفیککق برتککر را از‬
‫هاند و م ‌‬
‫دیدم چشمانش خیره شد ‌‬
‫یخواهم‪.‬‬
‫بهشت م ‌‬
‫پیامبر خداص درست در برابر چشمان عایشه و در دامان او بککا‬
‫جهان وداع نمود‪ .‬قبل ً وصیت کرده بود که هر کجا درگذشت همان‬
‫جا به خاک سپرده شککود‪ .‬اتککاق عایشککه برایککش آمککاده شککد‪ .‬در آن‬
‫کترین پیکککری کککه خورشککید بککر آن تابیککده‪ ،‬آرام گرفککت‪.‬‬
‫اتککاق پککا ‌‬
‫عایشه برای عزیز از دست رفته و همسر مهربککانش گریسککت‪ .‬او‬
‫هاش از همه بهتر بود اشک ریخت‪.‬‬
‫برای کسی که نسبت به خانواد ‌‬
‫او بککرای کسککی گریسککت کککه‪ ،‬آخریککن سفارشککش چنیککن بککود‪:‬‬
‫‪1‬‬
‫»سفارش مرا در مورد خوبی کردن با زنان بپذیرید«‪.‬‬
‫او برای کسی اشک ریخت که در حجککه الککوداع گفتککه بککود‪» :‬در‬
‫مورد رعایت حقوق زنان از خدا بترسید‪ .‬چون آنان نزد شما معلق‬
‫‪2‬‬
‫هستند‪ .‬و برای خود مالک چیزی نیستند«‪.‬‬
‫عایشه اندوه درد را فرو بلعید و در خانه قلب خود را ک که بککا از‬
‫دست دادن عزیزش زخمی و مجروح شده بککود کک بسککت‪ .‬عزیککزی‬
‫یتککابی‬
‫که او را در اعماق قلب خود جای داده بود؛ غبککار واویل و ب ‌‬
‫را از خککود دور نمککود‪ .‬بککه سککوی زنککدگی خیککز برداشککت و جهککت‬
‫هپککای‬
‫گسترش هدایت گامی فرا پیش نهاد‪ .‬او در مسیر دعوت‪ ،‬پاب ‌‬
‫یکککرد‪ .‬پیشککوای او در ایککن زمینککه پیککامبرص ‪:‬‬
‫پیککامبرص حرکککت م ‌‬
‫مهای خویش را ترسککیم‬
‫لها بود‪ .‬مسیر گا ‌‬
‫یعنی آموزگار بزرگ نس ‌‬
‫ینمککود‪ .‬تنهککا هککدف او در ایککن‬
‫ینمککود و از او کسککب هککدایت م ‌‬
‫م ‌‬
‫راستا‪ ،‬کسب رضایت خداوند و خدمت به دین او بود‪.‬‬

‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.257‬‬‫‪ -‬مسند امام احمد بن حنبل‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪.73‬‬

‫بخش دوم ‪:‬‬
‫پس از پیامبر‬

‫دوران ابوبکر صدیق و عمر فاروق؛‬
‫آرامش برای اندیشیدن‬

‫پیککامبرص درگذشککت‪ .‬پککس از او رویککدادهای مختلفککی رخ داد‪.‬‬
‫یدرنگ ابوبکر‪ ،‬پدر عایشه‪ ،‬را پس از پیککامبرص بککرای‬
‫مسلمانان ب ‌‬
‫خلفت انتخاب نمودند‪ .‬ابوبکر‪ ‬چیککزی بیککش از دو سککال خلفککت‬
‫کرد‪ .‬خلفککت ابککوبکر‪ ‬مصککادف بککا مراحککل آغککازین رویککارویی بککا‬
‫های از اعککراب‬
‫ایرانیان و رومیان بود‪ .‬با درگذشککت پیککامبرص‪ ،‬عککد ‌‬
‫شها را ک ک کککه مبنککای فکککری‬
‫مرتد شدند‪ .‬ابوبکر نخست‪ ،‬این شور ‌‬
‫شها در‬
‫داشتند ک خوابانککد‪ .‬سککپس )بعککد از خفککه کککردن ایککن شککور ‌‬
‫یدرنگ حملت مسلمانان به حوزه قدرت حکومت ایککران‬
‫نطفه(‪ ،‬ب ‌‬
‫ههای ایککن دو کشککور را ک ک کککه‬
‫ر ‌‬
‫و روم آغاز گردید‪ .‬نخست مسککتعم ‌‬
‫یشدند ک از یوغ‬
‫نواحی قابل توجهی از سوریه و عراق را شامل م ‌‬
‫این دو استعمارگر پیر و قدرتمند خککارج نمودنککد‪ .‬سککپس سککپاهیان‬
‫مسلمان به درون قلمرو این دو حکومت حملککه بردنککد‪ .‬در کککوران‬
‫یگوید‪:‬‬
‫گها‪ ،‬ابوبکر درگذشت‪ .‬عایشه م ‌‬
‫این جن ‌‬
‫نجککا شککروع شککد کککه در روز دوشککنبه هفتککم‬
‫بیماری ابککوبکر از آ ‌‬
‫جمادی الخر ک یک روز بسیار سرد ک غسل کرد‪ .‬پکانزده روز کامکل‬
‫یتوانست برای نماز برود‪ .‬این بککود کککه‬
‫بیمار شد‪ .‬در این مدت نم ‌‬
‫یکرد تا برای مردم نمککاز بگککذارد‪ .‬مککردم مرتککب بککه‬
‫به عمر امر م ‌‬
‫یشد‪ .‬در ایککن‬
‫یآمدند‪ ،‬اما هر روز مریضی وی بیشتر م ‌‬
‫عیادتش م ‌‬
‫یبرد که پیامبرص بککه وی داده بککود ک ک‬
‫های به سر م ‌‬
‫زمان او در خان ‌‬
‫که امروزه کنار خانه عثمان قککرار دارد ک ک در ایککن بیمککاری‪ ،‬عثمککان‬
‫هشنبه بیست و دوم جمادی‬
‫مدام در کنارش بود‪ .‬سرانجام شب س ‌‬
‫الخر در سال سیزدهم درگذشت‪ 1 ....‬در همان شب او را به خاک‬
‫سپردند‪.‬‬
‫‪1‬‬

‫ اسدالغابه‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪229‬؛ الطبقات الکبری؛ ابن سعد‪ ،‬ج ‪ ،3‬صص ‪-144‬‬‫‪.143‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪76‬‬

‫***‬
‫پس از ابوبکر‪ ،‬عمر‪ ‬سر کککار آمککد‪ .‬مککردی نیرومنککد‪ ،‬مقتککدر و‬
‫بااراده که از حساسیت و وسواس خاصی برخوردار بود‪ .‬عمر بککن‬
‫گهککا‬
‫خطاب به عنوان خلیفه انتخاب گردید‪ .‬در این زمککان مککوج جن ‌‬
‫به حرکت درآمده بود و او بر این موج سککوار شککد‪ .‬او بیککش از ده‬
‫سال خلفت کرد‪ .‬در این مدت‪ ،‬بیشترین قسمت ایران بککه دسککت‬
‫مسککلمانان افتککاد‪ .‬حکککومت روم‪ ،‬نخسککت در تنگنککا قککرار گرفککت‪.‬‬
‫یهککایی گذشککت کککه‬
‫دوران خلفککت عمککر در تککداوم همککان رویاروی ‌‬
‫زمان ابوبکر صدیق آغاز شده بود‪ .‬در اینمیان‪ ،‬عایشه با روح بلنککد‬
‫و روحیککه حسککاس خککود‪ ،‬بککه دقککت اوضککاع را زیرنظککر داشککت‪.‬‬
‫سرانجام عمر بن خطاب توسط فیروز مجوسی )ابولؤلککؤ( ‪ 1‬مککورد‬
‫سوء قصد قرار گرفت‪ .‬بامداد روز چهارشنبه بکود‪ .‬عمکر بکا مکردم‬
‫یخواند که در محکراب‪ ،‬فیکروز بکا یکک چکاقوی دو لبکه‬
‫نماز صبح م ‌‬
‫چند ضربه به او وارد نمود‪ .‬خلیفه را بککه خککانه بردنککد‪ .‬نوشککیدنی و‬
‫شیر به وی نوشاندند‪ .‬از محل زخم‪ ،‬خارج شد‪ .‬دانستند کککه زنککده‬
‫یآمدنککد‪ .‬سککخت از اوضککاع نگککران‬
‫نخواهد ماند‪ .‬مرد و زن همککه م ‌‬
‫بودند‪ .‬پرده سیاهی بر مدینه کشیده شده بود‪ .‬در آسککمان مککدینه‪،‬‬
‫یتابید‪ .‬حفصه با گروهی از زنان به خانه پککدر‬
‫هیچ ستاره امیدی نم ‌‬
‫های کنار پدر مجروح اشک ریخت‪ .‬عمر که دید زنده‬
‫آمد‪ .‬چند لحظ ‌‬
‫نخواهد ماند‪ ،‬پسرش‪ ،‬عبدالله‪ ،‬را خواست‪ .‬به او گفت ککه نکزد ام‬
‫یرسککاند‪،‬‬
‫المؤمنین عایشه برود و به او بگوید‪ :‬عمر به تو سککلم م ‌‬
‫اما نگوید امیرالمؤمنین‪ ،‬چئ اکنون دیگر امیرالمؤمنین نیست و از‬
‫یخواهد که کنار دو دستش دفن شود‪.‬‬
‫تو م ‌‬
‫عبدالله رفت‪ .‬سلم کرد و اجازه ورود خواست‪ .‬داخل که شککد‪،‬‬
‫یریککزد‪ .‬عبککدالله درخواسککت عمککر را‬
‫دید عایشه نشسته و اشک م ‌‬
‫مطرح نمود‪ .‬عایشه‪ ‬که پیام عمربن خطاب را شنید‪ ،‬گفت‪ :‬این‬
‫امکان را برای خودم در نظککر داشککتم‪ ،‬امککا اکنککون او را بککر خککودم‬
‫یدهم‪.‬‬
‫ترجیح م ‌‬
‫عبدالله برگشت‪ .‬عمربن خطاب که از بازگشت پسککرش بککاخبر‬
‫شد‪ ،‬گفت‪ :‬مرا بلند کنید‪.‬‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪.141‬‬

‫‪77‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫مردی او را به خود تکیه داد‪ .‬عمر رو به پسرش‪ ،‬عبدالله کرد و‬
‫گفت‪ :‬با خود چه داری؟‬
‫عبدالله گفت‪ :‬همان چیزی که دوست داری‪ .‬او اجازه داد‪.‬‬
‫چچیککز بیشککتر از ایککن موضککوع‬
‫عمر گفت‪ :‬خدا را شکر‪ .‬برایم هی ‌‬
‫نجکا ککه‬
‫اهمیت نداشت‪ .‬هرگاه فوت نمودم‪ ،‬مرا حمل کنیکد‪ .‬بکه آ ‌‬
‫رسیدید‪ ،‬عبدالله! به عایشککه سککلم بککده و بگککو‪ :‬عمککر بککن خطککاب‬
‫یخواهد‪ .‬اگر اجازه داد‪ ،‬مرا وارد نمایید و اگر اجککازه نککداد‬
‫اجازه م ‌‬
‫‪1‬‬
‫مرا به گورستان مسلمانان بازگردانید‪.‬‬
‫***‬
‫در نهایت عمر بن خطاب درگذشت‪ .‬مسلمانان او را در کنار دو‬
‫ینهککایت‬
‫دستش به خاک سپردند‪ .‬شخصککیت عمککر بککرای عایشککه ب ‌‬
‫یگذاشککت و بککه شخصککیت قککوی و‬
‫اهمیت داشت‪ .‬به او احککترام م ‌‬
‫یدیککد‪،‬‬
‫یگفککت‪ :‬هرکسککی عمککر را م ‌‬
‫بککااراده وی متعککرف بککود‪ .‬م ‌‬
‫ینیاز ساختن اسلم آفریده شککده اسککت‪.‬‬
‫یدانست که او جهت ب ‌‬
‫م ‌‬
‫به خدا سوگند او شخصی باکفایت و منحصر به فرد بود‪ .‬برای هککر‬
‫‪2‬‬
‫کاری متخصص آن کار را در اختیار داشت‪.‬‬
‫در زمککان عمککر و پککس از او حککوادث مختلفککی رخ داد‪ .‬در ایککن‬
‫شآفریککن‬
‫میان‪ ،‬عایشه در برخی از این حوادث‪ ،‬خککود بککازیگر و نق ‌‬
‫بود و در برخی دیگر‪ ،‬تماشاگر و ناظر‪ .‬با توجه بکه علکم و دانشکی‬
‫یرفککت‪ .‬در‬
‫که داشت‪ ،‬برای مککردم‪ ،‬یککک مرجککع مهککم بککه شککمار م ‌‬
‫بنظر در مسککائل‬
‫زمان ابوبکر وعمر‪ ،‬او به عنوان یککک فککرد صککاح ‌‬
‫یکردنککد و مشکککلت‬
‫یگردید‪ .‬مردم بککه او مراجعککه م ‌‬
‫دینی تلقی م ‌‬
‫ینمودند‪ .‬فهم عمیقی که او از متون و منابع دینی‬
‫خویش را حل م ‌‬
‫داشت‪ ،‬از او یک وزنه دینی ساخته بود‪ .‬عمککر بککن خطککاب شخصکا ً‬
‫یافتکاد‪ ،‬فککردی را نکزد عایشککه‪‬‬
‫اگر در برخی مسکائل در تنگنککا م ‌‬
‫ینمکود‪ .‬نظکر‬
‫نبسکت خکارج م ‌‬
‫نسان خکود را از ب ‌‬
‫یفرستاد و بدی ‌‬
‫م ‌‬
‫یشکد‪ .‬چکون او‬
‫عایشه بکه عنکوان اولیکن و آخریکن حکرف تلقکی م ‌‬
‫ینمککود‪ ،‬دلیککل گسککترده و‬
‫علوه بر این که نظر خککود را مطککرح م ‌‬
‫تهای‬
‫فنگری وی در منککابع دینککی و سککن ‌‬
‫عمیق آن را که زاییده ژر ‌‬
‫یکرد‪ .‬همراهی ممتککد‬
‫اجتماعی بودند‪ ،‬نیز با قاطعیت تمام ارائه م ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ اسد الغابه‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.672‬‬‫‪ -‬عیون الخبار‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪337‬؛ العقد الفرید‪ ،‬ج ‪ ،1‬ص ‪.53‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪78‬‬

‫با پیامبر و زیر باران تند وحی قرار گرفتن‪ ،‬این امکککان را بککرای او‬
‫فراهم نموده بود تا در هر موردی نظری خککاص و مسککتدل کسککب‬
‫کند‪ .‬در دوران حکومت ابوبکر صدیق و عمککر فککاروق بککا تککوجه بککه‬
‫یهای فکری عمیقی برخککوردار بککود‪ ،‬از وی‬
‫این که عایشه از ویژگ ‌‬
‫یک مرجع فتوا بکرای عمککوم مککردم‪ ،‬سککاخته شککده بکود‪ .‬ککاری ککه‬
‫یداد‪ ،‬عموما ً فکری و‬
‫عایشه در دوران خلفت این دو نفر انجام م ‌‬
‫فرهنگککی بککود‪ .‬در ایککن دو مقطککع زمککانی در شککرایط اجتمککاعی‪،‬‬
‫سیاسی و دینی جامعه هیچ تحولی پدید نیامده بود‪ .‬بککه ایککن جهککت‬
‫هیککچ تفککاوتی در عملکککرد عایشککه در ایککن دو مقطککع بککه چشککم‬
‫یخورد‪.‬‬
‫نم ‌‬

‫دوران عثمان و علی؛ حرکت برای ماندن‬

‫سککرانجام دوران خلفککت خلیفککه راشککد‪ ،‬عثمککان بککن عفکان فککرا‬
‫رسید‪ .‬عمربن خطاب که مجروح گردیککد‪ ،‬شککش نفککر را بککه عنککوان‬
‫نامزد خلفت به مردم معرفی نمود‪ .‬این شش نفر عبارت بودند از ‪:‬‬
‫یوقاص‪ ،‬زبیر‪ ،‬طلحه‬
‫علی بن ابیطالب‪ ،‬عثمان بن عفان‪ ،‬سعد بن اب ‌‬
‫و عبدالرحمن بن عوف‪ .‬عمر درگذشت‪ .‬به قولی خانه عایشه مرکز‬
‫رایزنی و مشورت بود‪ 1 .‬شش نفر نامزد خلفت در این خانه جمککع‬
‫شککدند و سککرانجام بککا نظککر مککردم‪ 2‬عثمککان را بککه خلفککت انتخککاب‬
‫نمودند‪.‬‬
‫ینمودند‪ .‬فتوحککات‬
‫در آغاز‪ ،‬جریانات سیر طبیعی خود را طی م ‌‬
‫در همان کانالی قرار داشت که در زمان شیخین )ابککوبکر و عمککر(‬
‫یشککد‪ .‬شککش‬
‫بود‪ .‬در مدینه نیز هیچ تغییر محسوسککی مشککاهده نم ‌‬
‫سککال‪ ،‬بککه همیککن منککوال گذشککت‪ .‬پککس از ایککن شککش سککال‪،‬‬
‫شهایی در نواحی مختلف حکومت اسککلمی صککورت گرفککت‪.‬‬
‫شور ‌‬
‫هرفتکه‪،‬‬
‫شها از مصکر زبکانه کشکید‪ .‬امکا رفت ‌‬
‫نخست آتش این شور ‌‬
‫شهای مزبککور کککه تبلککور‬
‫کککوفه و بصککره را نیککز درنوردیککد‪ .‬شککور ‌‬
‫ههای نهفته ایرانی و رومی بودند‪ ،‬به عنککوان تلشککی مککذبوحانه‬
‫کین ‌‬
‫تها و ناکککامی هککای سیاسککی کک نظککامی دو‬
‫برای انتقککام از شکسک ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ البداییه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪.150‬‬‫ برای تفصیل میزان دخالت و تأثیر مردم در انتخاب عثمان بن عفان ‪ ‬ر‪.‬‬‫ک ‪ :‬البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪ 150‬به بعد‪.‬‬

‫‪79‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫حکومت ایران و روم در مقابککل سککپاه سککراپا مسککلح بککه ایمککان و‬
‫ههایی که در امتککداد حکککومت ابککوبکر‬
‫یگرفتند‪ .‬کین ‌‬
‫اسلم‪ ،‬شکل م ‌‬
‫صدیق و عمر فاروق‪ ،‬زمینه ظهور نیافته بودند‪ ،‬اینک متفرق شدن‬
‫ههای مختلککف حکککومت پهنککاور‬
‫ارتککش اسککلم بککه نککواحی و گوش ک ‌‬
‫نجککا کککه‬
‫های بککرای نمککود و ظهککور یافتنککد‪ .‬از آ ‌‬
‫اسککلمی را روزن ‌‬
‫یمانند و نفوذ ناپذیر جککامعه اسککلمی مککانعی‬
‫انسجام و استحکام ب ‌‬
‫بککزرگ در برابککر بککه فعلیککت درآمککدن آرزوهککا و اهککداف شککوم‬
‫های دیگکر اسکتفاده‬
‫یشکد‪ ،‬ناچکار از تکوطئ ‌‬
‫هگران محسکوب م ‌‬
‫توطئ ‌‬
‫کردند‪.‬‬
‫ههککای دینککی موجککود در بککدنه‬
‫آنان به منظور جککذب برخککی از لی ‌‬
‫هلوحی خطربککاری‬
‫یگری و سککاد ‌‬
‫جککامعه اسککلمی کککه از قشکککر ‌‬
‫برخککوردار بودنککد‪ ،‬از جککانب سککران و بزرگککان و رهککبران فکککری‬
‫ههایی مبنی بر عدم رضککایت از حکککومت و کککارگزاران‬
‫جامعه‪ ،‬نام ‌‬
‫شهککای تککاریخی چنیککن‬
‫عثمان‪ ،‬ساخته و پرداختککه نمودنککد‪ .‬از گزار ‌‬
‫تهای مهم جککامعه‪ ،‬یکککی از‬
‫یآید که‪ ،‬جعل نامه به نام شخصی ‌‬
‫برم ‌‬
‫مهای مهم و کارآمد شورشیان بوده اسککت‪ .‬آنککان توسککط ایککن‬
‫اهر ‌‬
‫تهای مهم نوشته شده بودند‪ ،‬توانسککتند‬
‫هها که به زبان شخصی ‌‬
‫نام ‌‬
‫افراد زیادی را پیرامون خود جمع کنند‪ .‬با توجه به کمبود امکانککات‬
‫وسککایل ارتبککاطی در آن عصککر‪ ،‬ایککن عمککل توفیککق خاصککی حاصککل‬
‫یشککدند‪ ،‬از‬
‫مهای آنان نوشته م ‌‬
‫هها به نا ‌‬
‫نمود‪ .‬چون کسانی که نام ‌‬
‫ً‬
‫یشدند‪ ،‬امکان‬
‫یکردند و اگر فرضا نیز مطلع م ‌‬
‫نها اطلع پیدا نم ‌‬
‫آ ‌‬
‫هها و آگاه نمودن افکار عمومی وجود نداشت‪ .‬در رأس‬
‫تکذیب نام ‌‬
‫ههککای‬
‫یگردیککد‪ ،‬نام ‌‬
‫کسککانی کککه نککامه هککا بککه اسککم آنککان جعککل م ‌‬
‫یخورد‪.‬‬
‫مالمؤمنین عایشه‪ ،‬علی‪ ،‬طلحه و زبیر به چشم م ‌‬
‫ا ‌‬
‫هگران در شهرهای مختلف به صورت هماهنگ‪ ،‬افککرادی را‬
‫توطئ ‌‬
‫تها آنککان را‬
‫نگاه تا مککد ‌‬
‫یکردند‪ .‬آ ‌‬
‫تا چند روز از دید مردم پنهان م ‌‬
‫یدادند‪ .‬در نهایت این افراد‪ ،‬شب هنگککام از‬
‫در برابر آفتاب قرار م ‌‬
‫شهر خارج گشته و سپس در روز‪ ،‬در برابر دید مککردم‪ ،‬وارد شککهر‬
‫تهای کلیککدی‬
‫ههایی را که به نام بزرگان و شخصککی ‌‬
‫یشدند و نام ‌‬
‫م ‌‬
‫‪1‬‬
‫ههککا‬
‫یدادند‪ .‬ایککن نام ‌‬
‫و مهم جعل گردیده بودند‪ ،‬به مردم تحویل م ‌‬
‫هگیری از حکککومت عثمککان و کککارگزاران وی‬
‫سرشاز ار نقد و خرد ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬صادق عرجون )عثمان بن عفان(‪ ،‬صص ‪.132-133‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪80‬‬

‫های که به نام عایشه‪ ‬جعل کرده بودند‪ ،‬آمککده‬
‫بودند‪ .‬حتی در نام ‌‬
‫بود‪ :‬این کفتار پیر را بکشید‪.‬‬
‫ههکککا‬
‫یخکککبر در برابکککر تنکککدباد ایکککن نام ‌‬
‫هلوح و ب ‌‬
‫مکککرده سکککاد ‌‬
‫سالعملی جز نفرت و کینه نسککبت بککه عثمککان و کککارگزاران او‬
‫عک ‌‬
‫ههککا همککه‬
‫یدادند‪ ،‬اما سیر حوادث مشخص نمککود کککه نام ‌‬
‫نشان نم ‌‬
‫هاند‪.‬‬
‫جعلی بود ‌‬
‫روایت است که‪ :‬روزی عایشککه گفککت‪ :‬از تازیککانه خککوردن شککما‬
‫خشمناک شدم‪ .‬آیا از شمشیر خککوردن عثمککان خشککمناک نشککوم؟‬
‫نکه چککون قنککد تصککفیه شککده گردیککد‪.‬‬
‫نخست او را توبه دادید‪ ،‬تا ای ‌‬
‫مچککون‬
‫نکککه ه ‌‬
‫مچون ظرف او را با انگشتان خککود شسککتید‪ ،‬تککا ای ‌‬
‫ه ‌‬
‫لباس تمیز و بدون چرک شد‪ ،‬او را کشتید‪.‬‬
‫مسروق‪ ،‬تابعی بزرگ که از شککاگردان عایشککه بککود گفککت‪ :‬کککار‬
‫خودت بود‪ .‬به مردم نامه نوشتی و به آنان امر کردی تا بر عثمان‬
‫بشورند‪.‬‬
‫هانککد و‬
‫عایشه گفت‪ :‬نه به خدایی که مؤمنککان بککه او ایمککان آورد ‌‬
‫نجککا هسککتم‪ ،‬هیککچ‬
‫هاند تا همین حال کککه ای ‌‬
‫کافران به او کفر ورزید ‌‬
‫‪1‬‬
‫هام‪.‬‬
‫خط سیاهی روی صفحه سفیدی ننوشت ‌‬
‫تهای پشککت پککرده‬
‫گروهی از شورشیان ککه از تحرکککات و دسک ‌‬
‫اطلعی نداشتند‪ ،‬هنگامی که عدم تمایککل علککی را بککه همکککاری بککا‬
‫خود مشاهده نمودند‪ ،‬معترضانه گفتند‪:‬‬
‫پس چرا به ما نامه نوشتی؟‬
‫‬‫هام‪.‬‬
‫های به شما ننوشت ‌‬
‫علی پاسخ داد‪ :‬به خدا سوگند هیچ نام ‌‬
‫یداد از‬
‫شورشیان متعجبککانه بککه هککم نگککاه کردنککد‪ ،‬کککه نشککان م ‌‬
‫‪2‬‬
‫هاند‪.‬‬
‫ماجرا اطلع نداشت ‌‬
‫ً‬
‫مردمی کککه از شککهرهای گونککاگون و عمومکا از بصککره‪ ،‬کککوفه و‬
‫یشدند‪:‬‬
‫مصر به مدینه گرد آمده بودند‪ ،‬به دو دسته تقسیم م ‌‬
‫هگر و شورشی‪.‬‬
‫گروه توطئ ‌‬
‫‪-1‬‬
‫بخورده‪ ،‬اما مذهبی و قشری‪.‬‬
‫گروه فری ‌‬
‫‪-2‬‬
‫‪1‬‬

‫‪2‬‬

‫ البککدایه و النهککایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪ ،204‬بککرای تفصککیل بیشککتر ر‪ .‬ک ‪ :‬وثککائق‪،‬‬‫ههای حضرت ختمی مرتبت و خلفای راشککدین‪ ،‬تککألیف پرفسککور محمککد‬
‫نام ‌‬
‫حمیدالله‪ ،‬ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی‪ ،‬صص ‪.394-98‬‬
‫مچنیککن ر‪ .‬ک‪ :‬وثککائق تککألیف پرفسککور محمککد‬
‫ الطککبری‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪108‬؛ ه ‌‬‫حمیدالله‪.‬‬

‫‪81‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫شورشیان از بصره‪ ،‬کوفه و مصر در مدینه جمع شدند‪ .‬عثمککان‬
‫بن عفان‪ ،‬خلیفه مسلمانان‪ ،‬بککه هکر شککل ممکککن آنکان را راضکی‬
‫نمود تا به شهرها و ولیات خود برگردند‪ .‬شورشیان برگشتند‪ ،‬امککا‬
‫سرانشان در مککدینه ماندنککد‪ .‬شورشککیان مصککر‪ ،‬پککس از چنککدی بککا‬
‫های مبنی بر ایککن کککه عثمککان در آن نککامه بککه کککارگزار خککود در‬
‫نام ‌‬
‫مصر دستور داده که‪ :‬شورشیان را بلفاصککله بکه قتکل رسکاند‪ ،‬بککه‬
‫مدینه بازگشتند‪ .‬در همین اثنا‪ ،‬شورشیان بصره و کککوفه هککم خککود‬
‫های را‬
‫را به مدینه رساندند‪ .‬شورشیان مدعی بودن که عثمان نککام ‌‬
‫نوشککته و بککه بککرده خککود داده تککا آن را بککه کککارگزار وی در مصککر‬
‫تگیر و نککامه را کشککف‬
‫برسککاند‪ .‬امککا آنککان او را در میککان راه دسک ‌‬
‫ههای آنان را شنید گفت‪ :‬اگر مصریان نامه‬
‫هاند‪ .‬علی چون یاو ‌‬
‫کرد ‌‬
‫هاند‪ ،‬مردم بصره و کککوفه چککرا و چگککونه بککه مککدینه‬
‫را کشف نمود ‌‬
‫بازگشتند؟ بککه خککدا سککوگند ایککن موضککوع در مککدینه شکککل گرفتککه‬
‫‪1‬‬
‫است‪.‬‬
‫علی با این سککخن‪ ،‬بکه ایکن مطلککب اشککاره داشکت ککه‪ :‬سکران‬
‫هانککد و آنککان ایککن نمککایش را درسککت‬
‫شورشککیان در مککدینه ماند ‌‬
‫یخواهید فکر کنید‪ .‬مککا بککه ایککن‬
‫هاند‪ .‬آنان پاسخ دادند‪ :‬هرچه م ‌‬
‫کرد ‌‬
‫‪2‬‬
‫هگیری کند‪.‬‬
‫مرد )عثمان( نیازی نداریم‪ .‬باید از حکومت کنار ‌‬
‫شورشیان به مدینه هجوم آوردند و در کککوچه و بککازار و مسککجد‬
‫های از شککهر گروهککی از شورشککیان‬
‫ولو )پخش( شدند‪ .‬در هر ناحی ‌‬
‫وجککود داشککتند‪ .‬عرصککه بککر مککردم تنککگ شککده بککود‪ .‬خککانه عثمککان‬
‫محاصره شد‪ .‬به مردم اعلم گردید‪ :‬هر کسی دست نگه دارد‪ ،‬در‬
‫ههایشککان پنهککان شککدند‪ .‬شورشککیان بککه‬
‫امان اسککت‪ .‬مککردم در خان ‌‬
‫های؟‬
‫عثمان گفتند‪ :‬چرا نامه را نوشت ‌‬
‫هام و نککه از آن‬
‫هام‪ ،‬نه دسککتور داد ‌‬
‫گفت‪ :‬به خدا سوگند نه نوشت ‌‬
‫اطلع دارم‪ .‬علی و دیگر بزرگان صحابه که حضور داشتند‪ ،‬گفتند‪:‬‬
‫یگوید‪ 3 .‬اما شورشیان که تصمیم داشتند به هککر‬
‫»عثمان راست م ‌‬
‫قیمتی که شده عثمان را برکنار کننککد‪ ،‬قککانع نشککدند‪ .‬ایککن بککود کککه‬
‫گتر کردنککد‪ .‬در نهککایت او را از حضککور‬
‫گ و تن ‌‬
‫محاصره را بر وی تن ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬

‫ طبری‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.105‬‬‫مچنین ر‪ .‬ک ‪ :‬اتمام الوفاء فی سیره الخلفاء‪ ،‬ص ‪.195‬‬
‫ طبری؛ ه ‌‬‫‪ -‬اتمام الوفاء‪ ،‬صص ‪.195-96‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪82‬‬

‫در مسجد و نمازگزاردن بککا مککردم منککع کردنککد‪ .‬ایککن حککالت ادامککه‬
‫داشت‪ ،‬تا این که آب را از او نیز گرفتنککد‪ .‬در ایککن مککدت برخککی از‬
‫مالمککؤمنین‬
‫یکوشیدند‪ ،‬آب را رد خانه عثمان برسانند‪ .‬ا ‌‬
‫اصحاب م ‌‬
‫ام حبیبه سوار بر استر بود‪ .‬مشک آبی بککا خککود همککراه داشککت تککا‬
‫برای عثمان بککبرد‪ .‬شورشککیان بککر چهککره اسککترش زدنککد‪ .‬ام حککبیه‬
‫ههای بنی امیه پیش عثمان است‪ .‬دوست دارم از‬
‫تنام ‌‬
‫گفت‪ :‬وصی ‌‬
‫هزنان ضایع و تباه نگردد‪.‬‬
‫او بپرسم‪ ،‬تا سهم یتیمان و بیو ‌‬
‫یگوید‪ .‬سپس مهککار اسککتر را بریدنککد‪ .‬حیککوان رم‬
‫گفتند‪ :‬دروغ م ‌‬
‫ُ‬
‫کرد‪ .‬نزدیک بود ام حبیه از استر بیفتد که مردم او را گرفتند و بککه‬
‫‪1‬‬
‫هاش بردند‪ .‬چیزی نمانده بود که کشته شود‪.‬‬
‫خان ‌‬
‫نکننده دید‪ ،‬تصمیم گرفککت‬
‫عایشه صدیقه نیز که اوضاع را نگرا ‌‬
‫به حج برود‪ .‬مردم که از تصمیم وی اطلع یافتنککد‪ ،‬گفتنککد‪ :‬اگککر در‬
‫مدینه بمانی بهتر است‪ .‬شاید اینان از تو بترسند‪.‬‬
‫یترسم اگککر بککه آنککان پیشککنهادی بککدهم بککه مککن آسککیب‬
‫گفت‪ :‬م ‌‬
‫هام‬
‫مچنان که به ام حبیبه آسیب رساندند‪ .‬تصمیم گککرفت ‌‬
‫برسانند ه ‌‬
‫‪2‬‬
‫به حج بروم‪.‬‬
‫عایشه هنگام رفتن به حج از محمد بن ابوبکر‪ ،‬برادر خود که بککا‬
‫شورشیان مصر همدست شده بود خواسککت کککه همککراه او بککرود‪،‬‬
‫امککا محمککد نپککذیرفت‪ .‬عایشککه بککه او گفککت‪ :‬بککه خککدا سککوگند اگککر‬
‫نچککه کککه قصککد‬
‫یتوانستم کاری کنککم کککه خداونککد ایشککان را از آ ‌‬
‫م ‌‬
‫یکردم‪.‬‬
‫هاند محروم کند‪ ،‬م ‌‬
‫کرد ‌‬
‫حنظله کاتب نیز به محمککد بککن ابککوبکر گفککت‪ :‬ای محمککد! مککادر‬
‫یپککذیری‪ .‬در‬
‫یخواهد که همراهککش باشککی و تککو نم ‌‬
‫مؤمنان از تو م ‌‬
‫یخواننککد و تککو‬
‫حالی که گرگان عرب تککو را بکه ککاری نکاروا فکرا م ‌‬
‫هجویی تبککدیل‬
‫یتردید اگر مسأله خلفت به سلط ‌‬
‫یکنی؟ ب ‌‬
‫پیروی م ‌‬
‫‪3‬‬
‫شود‪ ،‬بنی عبد مناف بر تو چیره خواهند شد‪.‬‬
‫زمان‪ ،‬زمان حج بود‪ .‬مردم از هر طرف به سوی مکککه سککرازیر‬
‫بودند‪ .‬این گروه شورشی نیز ابتدا از شهرهای خود بککه بهککانه حککج‬
‫یدانستند که مردم در این ایام مشککغول‬
‫خارج شده بودند‪ ،‬چون م ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬

‫ نهایه الرب‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪81‬؛ طبری‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.417‬‬‫ البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪.196‬‬‫‪ -‬نهایه الرب‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪81‬؛ طبری‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.417‬‬

‫‪83‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫ادای مناسک حج هستند‪ ،‬مدینه و شهرهای دیگر خلوتند‪ .‬بنککابراین‪،‬‬
‫فرصت برای ارتکاب یک جنایت هولناک‪ ،‬بس اماده است‪ .‬عثمککان‬
‫یتوانسککت طبککق‬
‫به سختی در محاصره قککرار داشککت‪ .‬طبعکا ً او نم ‌‬
‫روال همیشگی‪ ،‬امسال با مردم حج بگذارد‪ .‬بککدین جهککت عبککدالله‬
‫بن عباس را به نمایندگی از طرف خود مأمور کرد‪ ،‬تا با مردم حج‬
‫مچنیککن نککامه بلنککدبالیی نوشککت و بککه‬
‫بگذارد‪ .‬عثمککان بککن عفککان ه ‌‬
‫عبدالله بن عباس داد تا در موسم حککج آن را بککرای مککردم قککرائت‬
‫کند‪ ،‬عثمککان در ایککن نککامه اوضککاع وخیککم خککود را بککه اطلع مککردم‬
‫یکردنککد‪ .‬ایککام‬
‫مکککم مناسککک حککج را تمککام م ‌‬
‫یرسککاند‪ 1 .‬مککردم ک ‌‬
‫م ‌‬
‫یدرنککگ بککه مککدینه‬
‫یشد‪ .‬حج که تمام شد‪ ،‬مردم ب ‌‬
‫داشت سپری م ‌‬
‫آمدند تا از خلیفه خود دفاع کنند‪ .‬شورشیان نیز از موضککوع اطلع‬
‫داشتند‪ .‬از طرفی دیگر‪ ،‬به شورشیان خبر رسککید کککه معککاویه بککن‬
‫ابوسفیان‪ ،‬حبیب بن مسلمه را در رأس یک سپاه‪ ،‬عبدالله بن ابی‬
‫سرح‪ ،‬معاویه بن خدیج را در رأس یک سپاه‪ ،‬مردم کککوفه قعقعکاع‬
‫بن عمرو و مردم بصککره مشککاجع را در رأس سککپاهیانی بککه سککوی‬
‫هاند‪ ،‬تا از حریککم خلفککت دفککاع کننککد‪ .‬شورشککیان‬
‫مکه گسیل داشت ‌‬
‫سخت نگران شدند‪ .‬بدین جهت با دستپاچگی و آشفتگی‪ ،‬به خککانه‬
‫عثمان حمله بردند‪ .‬تعدادی از فرزندان صحابه مشغول نگهبانی از‬
‫عثمان بودند‪ .‬شورشیان از پشت بام‪ ،‬خود را بککه عثمککان رسکاندند‬
‫یگناهش را در ماه حرام و در شهر حرام ریختنککد‪ .‬عثمککان‬
‫وخون ب ‌‬
‫در این لحظه روزه بود و مشغول تلوت قرآن بککود‪ .‬خککون عثمککان‬
‫روی این ایه قرآن ک که در بردارنده مفهو خاصی ک بود ریخته شد‪:‬‬

‫‪‬‬

‫‪ ‬‬
‫‪   ‬‬
‫‪)   ‬بقره )‪(137 / (2‬‬
‫»خداوند از طرف تو آنان را بسنده خواهد بککود و او شککنوا و‬
‫داناست«‪.‬‬

‫***‬
‫مالمؤمنین عایشه سرگرم ادای مناسککک حککج بککود‪ .‬بقیککه ازواج‬
‫ا ‌‬
‫پیامبر نیز چون اوضاع آشفته مدینه را دیده بودند‪ ،‬به بهانه حککج از‬
‫مدینه خارج شده بودند‪ .‬مناسک حج بککه پایککان رسککید‪ .‬عایشککه راه‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬این نامه مفصل را در اتمام الوفاء‪ ،‬صص ‪ 199-204‬بخوانید‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪84‬‬

‫مدینه را در پیش گرفت‪ .‬در مسکیر راه بکه ناگکاه بکا مکردی ککه از‬
‫یآمککد روبککرو شککد‪ .‬از او پرسککید کککه‪ ،‬در مککدینه چککه خککبر‬
‫مککدینه م ‌‬
‫است؟ پاسخ داد‪ :‬عثمان کشته شد‪ .‬مردم بر علی گرد آمدند و بککا‬
‫مچنان آشفته و به هم ریخته است‪.‬‬
‫او بیعت کردند‪ ،‬اما اوضاع ه ‌‬
‫عایشه گفت‪ :‬مرا بازگردانید‪.‬‬
‫به مکه که بازگشت‪ ،‬عبدالله بن عامر حضرمی‪ ،‬امیر شهر‪ ،‬نزد‬
‫مالمککؤمنین! چککرا بازگشککتی؟ گفککت‪ :‬عثمککان‬
‫وی آمد و گفککت‪ :‬یککا ا ‌‬
‫مظلومانه کشته شد‪ .‬به خاطر این برگشتم‪ .‬کارها راست نخواهککد‬
‫شد‪ .‬این اوباشان در پی مقصککدی هسککتند‪ .‬بککه خونخککواهی عثمککان‬
‫‪1‬‬
‫برخیزید‪ ،‬تا اسلم عزت بیابد‪.‬‬
‫مردم از هر طرف به سوی مکه سرازیر شدند‪ .‬بزرگان صحابه‬
‫به مکه آمدند‪ .‬طلحه و زبیر‪ ،‬که شورشککیان بکه زور از آنکان بیعککت‬
‫گرفته بودنکد نیککز بکه مککه آمدنککد‪ .‬یعلککی بکن امیکه‪ ،‬امیکر یمکن‪ ،‬بکا‬
‫یشککماری‬
‫ششصد شتر و ششصد هزار درهم به مکه آمد‪ .‬گروه ب ‌‬
‫از مردم در مکه جمککع شککدند‪ .‬تصککمیم گرفتککه شککد‪ ،‬کککه از قککاتلن‬
‫عثمککان انتقککام گرفتککه شککود‪ .‬عایشککه در مکککه در حجککر اسککماعیل‬
‫ینشست و برای مککردم سککخن مککی گفککت‪ .‬او مککردم را تشککویق‬
‫م ‌‬
‫یکرد که به خونخواهی عثمان برخیزند‪:‬‬
‫م ‌‬
‫هنشککین و‬
‫بهککای بادی ‌‬
‫ »ای مردم! اراذل و اوباش شهرها و عر ‌‬‫بردگان مردم مدینه بر این کسی که مظلومانه کشته شککده‪ ،‬جمککع‬
‫شدند و بهانه گرفتند که جوانان کم ‌سن و سککال را بککه کککارگزاری‬
‫منصوب کرده است‪ .‬در حالی که کسانی که پیش از او بودند‪ ،‬نیز‬
‫امثال آنکان را بکه ککارگزاری و فرمانکداری منصککوب کککرده بودنکد‪.‬‬
‫دیگر بهانه آنان این بود که بعضی از مناطق را ُقرق کککرده اسککت‪.‬‬
‫این عمل هم سککابقه داشککت و جککز آن صککلح نبککود‪ .‬بککا ایککن وجککود‬
‫عثمان از آنان پیروی کرد و برای این که آنان اصلح شککوند‪ ،‬از آن‬
‫کارها دست برداشت‪ .‬چون حجت و عذری نیافتند‪ ،‬منحرف شککدند‬
‫و به ستمگری پرداختند‪ .‬کردارشان از گفتارشان بککدتر شککد‪ .‬خککون‬
‫مردم را در ماه حرام و در حرم مککدینه ریختنککد و امککوال مککردم را‬
‫تصرف کردند‪ .‬به خدا سوگند یک انگشت عثمان از یک دنیا امثککال‬
‫‪1‬‬

‫ برای تفصیل چگونگی شککهادت عثمککان‪ ‬ر‪ .‬ک ‪ :‬البککدایه و النهککایه‪ ،‬ج ‪،7‬‬‫صص ‪.192-97‬‬

‫‪85‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫آنان بهتر است‪ .‬شما بر ضد آنان گرد هم آیید و نابودشان کنید‪ ،‬تککا‬
‫دیگران از آنان درس عبرت بگیرند‪ .‬به خدا قسم اگر چیزهایی که‬
‫بککه دسککتاویز آنهکا عثمکان را کشکتند‪ ،‬گنکاه بکود‪ ،‬از آنهکا پکاک شکد‪.‬‬
‫مچککون پککارچه و‬
‫یشککود و ه ‌‬
‫مچنککان کککه طل از آلککودگی پککاک م ‌‬
‫ه ‌‬
‫یشککود‪ ،‬او را هککم پککاک کردنککد و بککا‬
‫های کککه از چککرک پککاک م ‌‬
‫جککام ‌‬
‫یشککویند و‬
‫مچنککان کککه جککامه را بککا آب م ‌‬
‫انگشتان خود فشککردند‪ ،‬ه ‌‬
‫‪1‬‬
‫یفشرند«‪.‬‬
‫م ‌‬
‫هنگککامی کککه طلحککه و زبیککر از مککدینه آمدنککد‪ ،‬عایشککه‪ ‬از آنککان‬
‫پرسید‪ :‬با خود چه خبری دارید؟‬
‫گفتنکد‪ :‬از دسکت اوبکاش و اعکراب بکدوی‪ ،‬از مکدینه گریخکتیم‪ .‬از‬
‫یشناختند و نککه از‬
‫مردمی جدا شدیم که سرگردان بودند‪ ،‬نه حقی م ‌‬
‫یتوانستند از خود دفاع کنند‪.‬‬
‫یگردان بودند و نه م ‌‬
‫باطلی رو ‌‬
‫های‬
‫عایشککه‪ ‬گفککت‪ :‬بپاخیزیککد و بککر ضککد ایککن شورشککیان چککار ‌‬
‫‪2‬‬
‫بیندیشید‪.‬‬
‫یهکای فکراوان تصکمیم گرفتنکد بکه بصکره‬
‫سرانجام پس از رایزن ‌‬
‫بروند‪ .‬همسران پیامبر هم همراه عایشه‪ ‬بودند‪ .‬آنان همککه قصککد‬
‫برگشتن به مدینه داشتند‪ .‬چککون عایشککه تصککمیم گرفککت بککه بصککره‬
‫برود‪ ،‬از او جدا شدند‪ .‬در این میان‪ ،‬حفصه نخست موافقت کرد تا‬
‫همراه عایشه باشد‪ ،‬ولی بککرادرش عبککدالله بککن عمککر بککه او اجککازه‬
‫چنین کاری را نداد‪ .‬یعلی بن امیه‪ 3‬ششصککد شککتر و ششصککد هککزار‬
‫درهم را در اختیارشان گذاشت‪ .‬عبدالله بن عامر هم مال فراوانککی‬
‫به آنککان داد‪ .‬هنگککام حرکککت‪ ،‬منککادی عایشککه‪ ‬نککداد داد کککه‪ ،‬مککادر‬
‫مؤمنککان و طلحککه و زبیککر‪ ،‬آهنککگ رفتککن بککه بصککره دارنککد‪ .‬هرکککس‬
‫یخواهد اسلم را عزت دهد و با منحرفان از دین بجنگد و انتقککام‬
‫م ‌‬
‫مرکب و لوازم ندارد‪ ،‬بیاید‪ .‬ششصد نفککر را‬
‫خون عثمان را بگیرد و َ‬
‫بر ششصد شتر سوار کردنککد‪ .‬در مجمککوع ن ُککه صککد و یککا هککزار نفککر‬
‫بودند‪ ،‬همگی هم اهل مکه و مدینه‪ .‬چون حرکککت کردنککد‪ ،‬مردمککان‬
‫دیگری هم به آنان پیوسکتند ککه در مجمکوع سکه هکزار نفکر شکدند‪.‬‬
‫مالمؤمنین عایشه‪ ‬بر هودجی ک که روی شتری به نککام )عسکککر(‬
‫ا ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬

‫ نهایه الرب‪ ،‬ج ‪ ،5‬صص ‪115-116‬؛ طبری‪ ،‬ج ‪ ،‬ص ‪.468‬‬‫ نهایه الرب‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪.116‬‬‫‪ -‬یا‪ :‬یعلی بن منیه‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪86‬‬

‫یشد‪ .‬این شککتر را بککه قککولی هشککتاد و یککا بککه‬
‫قرار داشت ک حمل م ‌‬
‫های دویست دینار از مردی از قبیله عرینه خریده بودند‪ .‬عایشه‬
‫گفت ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪ ‬از مکه خارج شککد‪ .‬همسککران پیککامبرص تککا »ذات عککرق« او را‬
‫نجا همککه ازواج از عایشککه جککدا شککدند‪ .‬هنگککام‬
‫همراهی کردند‪ .‬از آ ‌‬
‫وداع همه گریستند‪ .‬مردم نیز اشککک ریختنککد‪ .‬سککپاه راه خککود را بککه‬
‫بهککای‬
‫یشککود‪ :‬چککون شککبانگاه بککه آ ‌‬
‫سوی بصره ادامه داد‪ .‬گفتککه م ‌‬
‫گها پارس نمودند‪ .‬عایشه پرسککید‪ :‬نککام ایککن آب‬
‫یعامر رسید‪ ،‬س ‌‬
‫بن ‌‬
‫چیست؟‬
‫گفتند‪ :‬آب حوأب است‪.‬‬
‫ً‬
‫یگردم‪ .‬چون شنیده بککود کککه‪،‬‬
‫عایشه گفت‪ :‬پس من حتما باز م ‌‬
‫یدانستم کدام‬
‫روزی پیامبرص خطاب به زنانش گفته بود‪ :‬کاش م ‌‬
‫یشود و سگان‬
‫یک از شما صاحب شتر پشمالود است که خارج م ‌‬
‫یکنند‪.‬‬
‫حوأب بر او پارس م ‌‬
‫یگککردی!‬
‫زبیر‪ ‬که دید عایشه بنای بازگشککتن دارد‪ ،‬گفککت‪ :‬برم ‌‬
‫‪2‬‬
‫امید است که خداوند توسط تو میان مردم صلح برقرار کند‪.‬‬
‫‪1‬‬

‫‪2‬‬

‫یها که در آن محککل‬
‫ نام جایی ده ده منزلی مکه قرار دارد و میقات عراق ‌‬‫یبندند‪.‬‬
‫برای حج احرام م ‌‬
‫هاند‪ .‬ابککن عربککی و‬
‫یاسککاس و جعلککی دانسککت ‌‬
‫ برخککی ایککن روایککت را ب ‌‬‫هانککد‪ .‬بککه همیککن جهککت دوسککت دارم در ایککن‬
‫بالدین خطیب از این جمل ‌‬
‫مح ‌‬
‫قسمت حقیقی را که علمه ناصرالدین البانی )رح( در مککورد روایککت فککوق‬
‫یگوید‪ :‬این حدیث را امککام احمککد در‬
‫نموده‪ ،‬به طور خلصه ذکر کنم‪ .‬وی م ‌‬
‫المسککند‪ ،‬ج ‪ ،5‬صککص ‪ 52‬و ‪ 97‬از یحیککی بککن سککعید و در‪ ،‬ج ‪ ،6‬ص ‪ 97‬از‬
‫مچنین ابواسحاق حربی در »غریب الحدیث‪ ،‬ج ‪ «5/78/1‬از عبککده‬
‫شعبه‪ ،‬ه ‌‬
‫و ابن حبان در صحیح خود )‪ (1831‬از طریق وکیع و علی بن مسهر و ابککن‬
‫عدی در »الکامل ‪ «/223‬و ابویعلی )‪ (4868‬از ابن فضککیل و حککاکم‪ ،‬ج ‪،3‬‬
‫ص ‪ 120‬از یعلی بککن عبیککد و بککزار )‪ (3275‬از ابومعککاویه‪ ،‬همککه از طریککق‬
‫هاند‪ .‬سند روایت کامل ً‬
‫اسماعیل بن خالد و قیس بن ابی حازم روایت نمود ‌‬
‫صککحیح اسککت‪ .‬رجککال آن ثقککه و مککورد اعتمککاد و از رجککال صککحاح سککته‬
‫یباشند‪.‬‬
‫م ‌‬
‫یگوید‪ :‬برایککن اسککاس‪ ،‬حککدیث‬
‫وی پس از بررسی درجه برخی از راویان م ‌‬
‫کامل ً صحیح اسککت‪ .‬بککدین جهککت ائمککه حککدیث در گذشککته و حککال بککه طککور‬
‫هاند‪:‬‬
‫پیوسته آن را تصحیح نمود ‌‬
‫یکم‪ :‬ابن حبان که در صحیح خود آن را تخریج نموده است‪.‬‬
‫دوم‪ :‬حاکم کککه در »المسککتدرک« آن را درج کککرده اسککت البتککه‪ ،‬در نسککخه‬
‫مچنیککن ذهککبی در مککورد تصککحیح آن وجککود‬
‫چاپی موجود‪ ،‬صراحت حاکم و ه ‌‬

‫‪87‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫***‬
‫یشککد‪.‬‬
‫مکککم بککه بصککره نزدیککک م ‌‬
‫سپاه شش هزار نفری مکه‪ ،‬ک ‌‬
‫عمیر بن عبککدالله تمیمککی نککزد عایشککه‪ ‬رفککت و گفککت‪ :‬ای مککادر‬
‫چکس را‬
‫یدهم که پیش مردمی که قبل ً هی ‌‬
‫مؤمنان! تو را سوگند م ‌‬
‫های‪ ،‬نروی‪ .‬اکنون پیشاپیش‪ ،‬عبدالله بن عامر را که‬
‫نجا نفرستاد ‌‬
‫آ ‌‬
‫تپروردگانی دارد‪ ،‬بفرست‪ .‬حتما ً هم او برود‪.‬‬
‫در بصره دس ‌‬
‫عایشه ابن عامر را فرستاد تا بککه مککردم بصککره‪ ،‬مقککدم خککود را‬
‫مچککون احنککف‬
‫ههایی برای بزرگان بصره ه ‌‬
‫مچنین نام ‌‬
‫اطلع دهد‪ .‬ه ‌‬
‫ندارد‪ .‬به ظاهر این قسمت توسط چاپ کننده یا کاتب افتاده است؛ چرا که‬
‫حافظ ابن حجر در فتح الباری ج ‪ ،13‬ص ‪ 45‬تصحیح حدیث را از حاکم نقل‬
‫نموده است‪.‬‬
‫سککوم‪ :‬ذهککبی‪ ،‬در کنککاب بککزرگ »سککیر أعلم النبلء‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪ «177‬در‬
‫یگوید‪ :‬این حدیث دارای سککند صککحیحی اسککت‪.‬‬
‫ینامه سیره عایشه م ‌‬
‫زندگ ‌‬
‫هاند‪.‬‬
‫اما ائمه آن را تخریج ننمود ‌‬
‫یگویککد‪ :‬ایککن‬
‫چهارم‪ :‬حافظ ابن کثیر در البککدایه و النهککایه‪ ،‬ج ‪ ،6‬ص ‪ 212‬م ‌‬
‫هاند‪.‬‬
‫سند مطابق با شرایط شیخین است‪ .‬اما ائمه آن را تخریج ننمود ‌‬
‫یگوید‪ :‬ابن حبان‪ ،‬و حاکم‪ ،‬حککدیث را‬
‫حالباری م ‌‬
‫پنجم‪ :‬حافظ بن حجر در فت ‌‬
‫هاند و سندش مطابق با شرایط شیخین است‪.‬‬
‫تصحیح نمود ‌‬
‫یباشد‪ ،‬و در متن آن نیز اشکالی‬
‫نکه‪ ،‬حدیث دارای سند صحیح م ‌‬
‫خلصه ای ‌‬
‫های که در آن وجود دارد‪ ،‬این کککه‪ ،‬عایشککه‪ ‬چککون‬
‫وجود ندارد‪ ....‬البته نکت ‌‬
‫یگشت‪ .‬اما از حککدیث‬
‫دانست که در محدوده »حوأب« است‪ ،‬بایستی بازم ‌‬
‫یاید که او چنین نکرده است‪ .‬بدیهی است که چنمین نسککبتی شایسککته‬
‫برم ‌‬
‫نهای کامل‬
‫نچه از انسا ‌‬
‫مالمؤمنین نیست؛ ولی پاسخ این است که تمام آ ‌‬
‫ا ‌‬
‫یگیرد‪ ،‬لزوما ً شایسته و برازنده آنان نیست‪ .‬چون معصوم کسی‬
‫صورت م ‌‬
‫است که خداوند او را مصککون داشککته اسککت‪ .‬مککا تردیککد نککداریم کککه خککروج‬
‫مالمؤمنین از اساس اشتباه بود‪ .‬برای همین هنگککامی کککه در کنککار حککوأب‬
‫ا ‌‬
‫شگویی پیامبر را تحقق یافته دید‪ ،‬تصمیم به بازگشت گرفت‪ .‬اما زبیر ‪‬‬
‫پی ‌‬
‫او را به عدم بازگشت قانع نمود و گفت‪ :‬امید است که خداوند توسککط تککو‬
‫یکند که ناچار بایکد بکه یککی از‬
‫میان مردم صلح برقرار نماید‪ .‬عقل حکم م ‌‬
‫دو طرف جنگ را‪ ،‬که صدها کشته برجای گذاشت‪ ،‬خطاکککار بککدانیم‪ .‬بککدون‬
‫یشککمار و دلیکل روشکنی ککه در دسکت هسککت‪،‬‬
‫تردید‪ ،‬به خکاطر عوامکل ب ‌‬
‫عایشه‪ ‬دچار اشتباه شده بود‪ .‬از جمله این دلیککل‪ ،‬پشککیمانی خککود وی از‬
‫این عمل است ‪. ...‬‬
‫بککرای تفصککیل بیشککتر ر‪ .‬ک ‪ :‬سلسککله الحککادیث الصککحیحه‪ ،‬المجلککد الول‪،‬‬
‫القسککم الثککانی‪ ،‬صککص ‪ 846-55‬حککدیث شککماره ‪ ،474‬مکتبککه المعککارف‪،‬‬
‫‪ 1995-1415‬م‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪88‬‬

‫بن قیس و ‪ ،...‬فرستاد و خود در حفیره‪ 1‬توقف کرد‪ .‬خبر در شهر‬
‫مچککون انفجککار بمککب تولیککد صککدا کککرد‪ .‬عثمککان بککن‬
‫بصره پیچید‪ .‬ه ‌‬
‫حنیف امیر شهر از طرف علککی‪ ،‬عمککران بککن حصککین و ابوالوسککد‬
‫دئلی را فراخواند و به آنان گفت‪ :‬پیش عایشه بروید و بپرسید که‬
‫هاند؟‬
‫یخواهند و برای چه آمد ‌‬
‫او همراهانش چه م ‌‬
‫آنککان رفتنککد‪ .‬چککون نککزد عایشککه رسککیدند‪ ،‬گفتنککد‪ :‬امیککر مککا را‬
‫فرستاده که از علت آمکدنت بپرسکیم‪ .‬آیکا علکت آمکدنت را بکه مکا‬
‫یگویی؟‬
‫م ‌‬
‫یرود‪.‬‬
‫های نم ‌‬
‫مچون من به کککار پوشککید ‌‬
‫عایشه ‪ ‬گفت‪ :‬کسی ه ‌‬
‫اوباش قبایل و شهرها به شهر و حرم رسول خداص حمله کردند‪.‬‬
‫هجویککان را پنککاه دادنککد و بککا ایککن کککار‬
‫هها را پدید آوردنککد‪ .‬حادث ‌‬
‫حادث ‌‬
‫مستوجب نفریککن خککدا و رسککولص شککدند‪ .‬پیشککوای مسککلمانان را‬
‫های در بیککن باشککد‪ ،‬کشککتند‪ .‬خککون حککرام را‬
‫نکه قصاص و بهان ‌‬
‫یآ ‌‬
‫ب ‌‬
‫حلل دانستند و ریختنککد‪ .‬مککالی را کککه بککر آنککان حککرام بککود‪ ،‬غککارت‬
‫کردند‪ .‬حرمت ماه حرام و شهر حککرام را رعککایت نکردنککد‪ .‬آبککروی‬
‫مردم را ریختند و آنان را مجروح ساختند‪ .‬اکنون هم بدون رضایت‬
‫یرسانند و هیککچ سککود‬
‫هاند‪ .‬زیان م ‌‬
‫ههایشان مقیم شد ‌‬
‫مردم در خان ‌‬
‫یتواننککد از خککود دفککاع کننککد و نککه در‬
‫های ندارند‪ .‬مردم نککه م ‌‬
‫و بهر ‌‬
‫هام تا محنت و دردی را کککه مککردم گرفتککار آننککد‪ ،‬اعلن‬
‫امانند‪ .‬آمد ‌‬
‫نچککه را کککه بککرای اصککلح ایککن قضککیه لزم اسککت گوشککزد‬
‫کنم و آ ‌‬
‫کنم ‪ ...‬و این آیه را تلوت کرد‪:‬‬

‫‪            ‬‬
‫‪  ‬‬
‫‪   ‬‬
‫‪‬‬
‫‪  ‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫)نساء )‪(114 / (4‬‬
‫‪   ‬‬
‫نککس ککه‬
‫»در بسیاری از نجواهایشان خیری نیست‪ ،‬مگکر آ ‌‬
‫به صدقه دادن امر کنککد‪ ،‬یککا امککر بککه معککروف کنککد‪ ،‬یککا میککان‬
‫مردم اصلح نماید«‪.‬‬
‫‪1‬‬

‫ حفیره ‪ :‬نام چاهی که ابوموسی اشککعری‪ ،‬میککان راه بصککره و مکککه حفککر‬‫کرده و آب آن بسیار گوارا و شیرین بوده است‪.‬‬

‫‪89‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫یخواهیم در مورد اجرای فرمان خدا و پیامبرص برای اصلح‪،‬‬
‫م ‌‬
‫کوچک و بزرگ و زن و مرد را برانگیزیککم‪ .‬کککار مککا ایککن اسککت کککه‬
‫شککما را بککه کککار پسککندیده فرابخککوانیم و بککه آن واداریککم و از کککار‬
‫ناپسندیده بازداریم و شما را به تغییر آن تشویق کنیم‪.‬‬
‫عمران و ابوالسود پس از آن نزد طلحه رفتنککد و گفتنککد‪ :‬بککرای‬
‫های؟‬
‫چه آمد ‌‬
‫گفت‪ :‬برای خونخواهی عثمان‪.‬‬
‫های؟‬
‫گفتند‪ :‬مگر با علی بیعت نکرد ‌‬
‫گفت‪ :‬چرا‪ ،‬امککا شمشککیر روی سککرم بککود‪ .‬اگککر علککی از قککاتلن‬
‫عثمککان قصککاص نگیککرد و میککان مککا و آنککان حککائل شککود‪ ،‬بیعککت او‬
‫ارزشی نخواهد داشت‪.‬‬
‫خهای طلحه‬
‫خهایی شبیه پاس ‌‬
‫هر دو نزد زبیر رفتند‪ .‬زبیر نیز پاس ‌‬
‫داد‪ .‬عمران و ابوالسود نزد عایشه برگشتند‪ ،‬تا بککا او خککداحافظی‬
‫کنند‪ .‬عایشه‪ ‬با عمران وداع کرد و به ابوالسود گفت‪:‬‬
‫ بپرهیز که هوی و هوس تو را به دوزخ نکشاند‪ .‬و این آیه را‬‫خواند‪:‬‬

‫‪    ‬‬
‫‪‬‬
‫‪)  ‬مائده )‪(8 / (5‬‬
‫مکنندگان باشید و به انصاف گواهی دهید«‪.‬‬
‫»برای خدا قیا ‌‬

‫دو نفر نزد عثمان بککن حنیککف برگشککتند‪ .‬ابوالسککود بککرای تشککریح‬
‫اوضاع این شعر را خواند‪:‬‬

‫یا ابکن الحنکف قکد و طککاعن القککوم و‬
‫جالد و اصبر‬
‫أتیت فانفر‬
‫و اخرج لهم مستلثما و شمر‬

‫»ای پسر احنف! غافلگیر شدی و دشمن به سراغت آمد‪ ،‬آماده‬
‫شو‪ .‬با قوم پیکار کن و چابک و پایککدار بککاش‪ .‬رویککارویی شککو‪ ،‬زره‬
‫بپوش و دامن به کمر بزن«‪.‬‬
‫عثمان بن حنیف انا الله و انا الیککه راجعککون گفککت و افککزود‪ :‬بککه‬
‫خدای کعبه سوگند که جنککگ میککان مسککلمانان آغککاز شککد‪ 1 .‬سککپس‬
‫‪1‬‬

‫ اشاره به حدیثی است که ابوداود در کتاب الفتن از ابککن مسککعود روایککت‬‫نموده ‪ :‬عن النبی ص قال ‪ :‬تدور رحی السلم بخمس و ثلثیککن‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪90‬‬

‫مردم بصره را دعوت نمود تا برای جنککگ آمککاده شککوند‪ .‬عایشککه‪‬‬
‫مرَبد‪ 2‬نزدیک بصره توقف نمودند‪.‬‬
‫هم با همراهان خود آمد و بالی ِ‬
‫عثمان بن حنیف هم با همراهان خود بیرون آمد‪ .‬هککر دو گککروه در‬
‫مربد ایستادند‪ .‬عایشه و همراهانش در طرف راست و عثمان بن‬
‫حنیف و همراهانش در سمت چپ مستقر شدند‪ .‬نخست طلحکه و‬
‫سپس زبیر سخنانی گفتند‪ .‬پککس از آن‪ ،‬عایشککه کککه صککدای بلنککدی‬
‫داشت به سخن گفتن پرداخت‪:‬‬
‫یکردنککد و بککر کککارگزاران او اعککتراض‬
‫مردم‪ ،‬عثمان را متهککم م ‌‬
‫یآمدنککد‪ .‬دربککاره اخبککاری کککه از‬
‫یگرفتند‪ .‬بککه مککدینه پیککش مککا م ‌‬
‫م ‌‬
‫یکردنککد و از مککا سککخنان‬
‫عککاملن او داشککتند بککا مککا مشککورت م ‌‬
‫یشککنیدند‪ .‬در ایککن میککان مکا‬
‫پسندیده درباره اصلح میککان مککردم م ‌‬
‫یگنککاه و پرهیزگککار و وفککادار و آنککان را‬
‫دقت کردیککم و عثمککان را ب ‌‬
‫هگر و دروغگو دیدیم‪ .‬آنان در پی چیککزی غیککر از‬
‫مردمی بدکار‪ ،‬حیل ‌‬
‫یکردند‪ ،‬بودند‪ .‬چون نیرومند شدند‪ ،‬عرصککه را بککر‬
‫آن چه اظهار م ‌‬
‫هاش ریختنککد و خککون و مککال حککرام و شککهر‬
‫او تنگ کردند‪ .‬بککه خککان ‌‬
‫های حلل دانسککتند‪ .‬پککس چیککزی کککه‬
‫حرام را بدون هیچ عذر و بهان ‌‬
‫شما باید انجام دهید و غیر از آن را انجککام ندهیککد‪ ،‬ایککن اسککت کککه‬
‫خون عثمان را از قاتلن او بگیریککد و احکککام قککرآن را اجککرا کنیککد‪.‬‬
‫سپس این آیه را خواند‪:‬‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪   ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬

‫‪2‬‬

‫او لست و ثلثیککن او سککبع و ثلثیککن ‪ ...‬معککالم السککنن‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص‬
‫‪.312‬‬
‫ههککای فککراوان‬
‫گترین محله بصککره کککه بازارهککای متعککدد و کوچ ‌‬
‫ مربد‪ ،‬بزر ‌‬‫داشته است‪.‬‬

‫‪91‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫)آل عمران ‪(23 /‬‬

‫های از کتککاب )تککورات(‬
‫یبینککی کسککانی را کککه بهککر ‌‬
‫»مگککر نم ‌‬
‫یشوند‪ ،‬تکا میکان آنکان داوری‬
‫هاند‪ ،‬به کتاب فراخوانده م ‌‬
‫یافت ‌‬
‫یکنند ‪.«...‬‬
‫یگردانند و پشت م ‌‬
‫کند‪ ،‬گروهی از آنان روی م ‌‬

‫در ایککن هنگککام همراهککان عثمککان بککن حنیککف دو گککروه شککدند‪.‬‬
‫یگویککد و بککرای کککار‬
‫گروهی گفتند‪ :‬به خدا سوگند عایشه راست م ‌‬
‫مچنککان بککا‬
‫نیک آمده است‪ .‬بنابراین به او پیوستند‪ .‬گروهی دیگککر ه ‌‬
‫ینظمککی پدیککد‬
‫جومککرج و ب ‌‬
‫عثمان باقی ماندند‪ .‬در سپاه عثمککان هر ‌‬
‫آمد‪ .‬طرفداران عثمان و عایشه شککروع بککه خککاک پاشککیدن و ریککگ‬
‫پرتاب کردن به سوی یکدیگر کردند‪ .‬عایشه چون اوضاع را چنیککن‬
‫دید‪ ،‬حرکت کرد‪ .‬مککردم هککم کککه در سککمت راسککت بودنککد حرکککت‬
‫کردند و در محله دباغان فرود آمدند‪ .‬یاران عثمان بککن حنیککف هککم‬
‫‪1‬‬
‫مچنان با یکدیگر بگومگو داشتند‪.‬‬
‫ه ‌‬
‫حکیم بن جبله که فرمانده سککوارکاران عثمککان بککن حنیککف بککود‪،‬‬
‫ههای خود را‬
‫پیش ‌آمدو جنگ را آغاز کرد‪ .‬طرفداران عایشهب نیز ‌‬
‫به دسککت گرفتنککد‪ ،‬امککا از جنگیککدن خککودداری کردنککد‪ .‬عایشککه نیککز‬
‫یخواست دست نگهدارند و از درگیککری خککودداری‬
‫مرتب از آنان م ‌‬
‫‪2‬‬
‫ً‬
‫کنند ودر صورت اجبار صرفا به دفاع بپردازند‪ .‬اما در دهانه یکککی‬
‫ههککا جنککگ درگرفککت‪ .‬حکیککم بککا افککراد خککود مرتککب حملککه‬
‫از کوچ ‌‬
‫تبام رفتند و هرکس به گروهی که‬
‫هها بر پش ‌‬
‫یکرد‪ .‬صاحبان خان ‌‬
‫م ‌‬
‫یکککرد‪ .‬در ایککن میککان عایشککه بککه‬
‫مخککالفش بککود‪ ،‬سککنگ پرتککاب م ‌‬
‫همراهان خود دستور داد که خککود را بککه سککمت راسککت بکشککانند‪.‬‬
‫همراهککان‪ ،‬خککود را بککه سککمت راسککت کشککاندند‪ ،‬تککا ایککن کککه بککه‬
‫یکشید تا‬
‫مچنان زبانه م ‌‬
‫گورستان بنی مازن رسیدند‪ .‬آتش جنگ ه ‌‬
‫این که شب فرا رسید و دو گروه دست از جنگ کشیدند‪.‬‬
‫تبردار نبود؛ چون‬
‫روز دوم تنور جنگ دوباره داغ شد‪ .‬حکیم دس ‌‬
‫یدانست که اگر شهر بککه تصککرف‬
‫وی از جمله شورشیان بود‪ 3‬و م ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫‪3‬‬

‫ نهایه الرب‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪.121‬‬‫ البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪243‬؛ اتمام الوفککاء‪ ،‬ص ‪216‬؛ نهککایه الرب‪ ،‬ج‬‫‪ ،5‬ص ‪.122‬‬
‫ حکیم اصالتا ً از عمان بککود‪ .‬او در شککرق همککراه سککپاهیان اسکلم بککود‪ .‬در‬‫کوششکی ککه زمکان عثمکان بکرای کشکف هنکد صکورت گرفکت‪ ،‬او حضکور‬
‫یگشککت و در ایککران بککه‬
‫یگشککتند‪ ،‬او برنم ‌‬
‫داشت‪ .‬زمانی کککه سککپاهیان برم ‌‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪92‬‬

‫نیروهای عایشه‪ ‬درآید‪ ،‬عاقبت وخیمی در انتظککار اوسککت‪ .‬بککدین‬
‫یکککرد‪ .‬در ایککن‬
‫هورتر م ‌‬
‫یتوانسککت آتککش جنککگ را شککعل ‌‬
‫جهککت تککا م ‌‬
‫میان‪ ،‬عثمان فرمانده شهر‪ ،‬چنککدان تمککایلی بککه درگیککری نداشککت‪.‬‬
‫های نوشکت ککه تکا‬
‫ننکام ‌‬
‫حتی به گفتکه یعقکوبی در همکان آغکاز پایا ‌‬
‫زمان ورود علی‪ ،‬دو طرف اقدام بککه جنککگ نکننککد و همککدیگر را در‬
‫ح َ‬
‫یدید‪ .‬صککبح‬
‫کیم این امر را به مصلحت خود نم ‌‬
‫امان بدانند‪ 1 .‬اما ُ‬
‫ح َ‬
‫مچنان ادامه‬
‫کیم آغاز گردید‪ .‬تا ظهر جنگ ه ‌‬
‫زود‪ ،‬جنگ به وسیله ُ‬
‫داشت ‪ُ .‬‬
‫متککر شککد‪ .‬شککمار فراوانککی از‬
‫ظهر )وسککط روز( جنککگ گر ‌‬
‫نیروهای حکیم کشککده شککدند‪ .‬گککروه زیککادی نیککز از هککر دو طککرف‬
‫یداد کککه‬
‫زخمی شدند‪ .‬منککادی عایشککه مرتککب مککردم را سککوگند م ‌‬
‫یداد‪ .‬سرانجام‪ ،‬پس از‬
‫دست از جنگ بردارند‪ ،‬اما کسی گوش نم ‌‬
‫این که بسیاری از مردم زیر نیککش جنککگ خککورد شککدند‪ ،‬دو طککرف‬
‫خواستار توقف جنگ و برقراری صلح شدند‪ .‬مقرر شد کککه فککردی‬
‫به مدینه بفرستند تا تحقیکق کنکد ککه‪ :‬آیکا طلحکه و زبیکر بکه اجبکار‬
‫هاند یا نه؟ کعب بن سور‪ ،‬قاضی بصره‪ ،‬مأمور شد راهی‬
‫بیعت داد ‌‬
‫مدینه شود‪ .‬روز جمعککه بککود ککه کعککب بککه مککدینه رسککید‪ .‬در میککان‬
‫مردم اعلم کرد‪:‬‬
‫هاند تا از شما بپرسم‪:‬‬
‫هام‪ .‬مرا فرستاد ‌‬
‫من فرستاده مردم بصر ‌‬
‫هاند یا به رضا و اختیار؟‬
‫آیا طلحه و زبیر به زور و اجبار بیعت داد ‌‬
‫کسی پاسخ نداد‪ .‬اسامه بن زید برخاست و گفت‪ :‬که آنان برای‬
‫هاند‪ .‬گروهککی از مککردم بککه سککوی اسککامه‬
‫بیعککت دادن مجبککور شککد ‌‬
‫مچون ‪ :‬صهیب‪ ،‬ابو‬
‫شتافتند‪ ،‬تا او را بزنند‪ .‬اما گروهی از صحابه ه ‌‬
‫ایوب ‪ ،‬محمد بن مسلمه و تعدادی دیگر به سوی اسامه جسککتند و‬
‫یگوید‪ .‬قاضککی بککه بصککره‬
‫نجاتش داند و گفتند که اسامه درست م ‌‬
‫های‬
‫بازگشت‪ .‬از سویی علی نیز که از ماجرا اطلع یافته بود‪ ،‬نککام ‌‬
‫برای عثمان فرمانده خود نوشته و از او خواسته بود که در مقابل‬
‫آنان بایستد‪ 2 .‬کعب که به بصره آمد‪ ،‬طلحه و زبیر‪ ،‬طبق قککرارداد‪،‬‬

‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫یداد‪ .‬هککرج و مککرج بککه وجککود‬
‫یپرداخت‪ .‬ذمیان را آزار م ‌‬
‫سعایت و فساد م ‌‬
‫یداد‪ .‬گروهککی از ذمیککان‬
‫یخواست‪ ،‬انجام م ‌‬
‫یآورد و هر کاری که دلش م ‌‬
‫م ‌‬
‫و مسلمانان از وی به عثمان شکایت کردند‪ .‬ر‪ .‬ک ‪ :‬طبری‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪.90‬‬
‫ ر‪ .‬ک ‪ :‬تاریخ یعقوبی‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪.79‬‬‫ نامه این چنین بود‪ :‬انهما لم یکرها علی فرقه و لکن أکرها علی جماعه و‬‫فضل‪ ،‬فأن کانا یریدان الخلع فل عذر لهما‪ ،‬و أن کانا یریدان غیر ذلک نظرا‬

‫‪93‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫از عثمان خواستار شدند که شهر را به آنان بسپارد‪ ،‬اما عثمان بککا‬
‫یاعتبککار دانسککت و گفککت‪:‬‬
‫تکیه بر نککامه علککی‪ ،‬قککرارداد قبلککی را ب ‌‬
‫‪1‬‬
‫هایم«‪.‬‬
‫نچه ما قبل ً قرار داد بست ‌‬
‫قضیه طوری دیگر شده غیر از آ ‌‬
‫زمینه درگیری دوباره فراهم شد‪ .‬عثمان قرارداد صلح را ملغککی‬
‫یدانست و طلحه و زبیر خواستار عملی شککدن آن بودنککد‪ .‬بککدین‬
‫م ‌‬
‫هرو شکدند‪ ،‬در شکبی‬
‫جهت چکون بکا امتنکاع عثمکان بکن حنیکف روب ‌‬
‫تاریککک و بککارانی مککردان را جمککع نمودنککد‪ .‬پککس از یککک درگیککری‬
‫مختصر‪ ،‬نیروهای عثمان شکست خوردند و خود وی دستگیر شککد‪،‬‬
‫اما به پیشنهاد عایشه‪ ،‬آزاد گردید‪ .‬از طرفی‪ ،‬حکیم بن جبله چککون‬
‫از ماجرا اطلع یافت‪ ،‬با افراد خود به یاری عثمان شککتافت‪ .‬جنککگ‬
‫سختی درگرفت‪ .‬در گرماگرم جنگ‪ ،‬حکیم و تعدادی از نزدیکککانش‬
‫کشککته شککدند‪ .‬کسککانی را کککه در شککورش مککدینه شککرکت داشککتند‬
‫گرفتند و همه را قصاص نمودند‪ .‬تنها حرقوص بن زهیر گریخککت و‬
‫هاش پناهنککده شککد‪ .‬ایککن حککادثه زمککانی اتفککاق افتککاد کککه از‬
‫به قککبیل ‌‬
‫‪2‬‬
‫عالثانی سال سی و ششم تنها پنج روز مانده بود‪.‬‬
‫ربی ‌‬
‫***‬
‫بصره تصرف شککد‪ .‬عایشککهب و همراهککانش در بصککره مانککدگار‬
‫یکرد و در بطن خود آبستن حوادث تلخککی‬
‫شدند‪ .‬زمان‪ ،‬حرکت م ‌‬
‫بود‪ .‬علی‪ ‬در مدینه بود و بنا داشت به شککام بککرود‪ .‬اطلع یککافته‬
‫بود که معککاویه درصککدد اسککت بککه خونخککواهی عثمککان برخیککزد‪ .‬در‬
‫یشککماری‬
‫همین اثنا خبر یافت که عایشه و طلحه و زبیر با گروه ب ‌‬
‫یدرنککگ بککه سککوی بصککره حرکککت کککرد‪.‬‬
‫هاند‪ .‬ب ‌‬
‫راهککی بصککره شککد ‌‬
‫فرمانده مدینه‪ ،‬تمام بن عباس و فرمانککده مکککه‪ ،‬قثککم بککن عبککاس‬
‫بود‪ .‬خود با نهصد نفر از مدینه خارج گردیککد‪ .‬بککه ربککذه کککه رسککید‪،‬‬

‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫و نظرنککا‪ .‬البککدایه و النهککایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬صککص ‪ .243-44‬از مفککاد نککامه چنیککن‬
‫هانککد‪ ،‬امککا بایککد‬
‫یآید که بککه نظککر علککی‪ ،‬هرچنککد آنککان بککه زور بیعککت داد ‌‬
‫برم ‌‬
‫اطاعت کنند‪ ،‬چون این اجبار در جهت وحدت و انسجام جامعه و به منظور‬
‫جلوگیری از اختلف و دودستگی صورت گرفته است‪ .‬اما طلحه و زبیر بککر‬
‫هاند‪ ،‬بنابراین نسککبت بککه آن هیککچ‬
‫این باور بودند که چون به اجبار بیعت داد ‌‬
‫تعهد و مسئولیتی نزد خدا و مردم ندارند‪.‬‬
‫ البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪.244‬‬‫بهای تاریخی نحوه حرکت سپاه‬
‫ نهایه الرب‪ ،‬ج ‪5‬؛ ص ‪ ،123‬در کلیه کتا ‌‬‫از مکه و تصرف بصره به همین شکل آمده‪ .‬البته‪ ،‬با اندکی تفاوت‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪94‬‬

‫افرادی را به کوفه فرستاد تا نیرو بیاورند‪ُ 1 .‬نه هزار نفککر از کککوفه‬
‫یقار که رسیدند‪،‬‬
‫نیروی امدادی رسید‪ .‬از ربذه حرکت کردند‪ .‬به ذ ‌‬
‫علی توقف نمود‪ .‬قعقاع بن عمککرو‪ 2‬را بککه بصککره فرسککتاد و بککه او‬
‫گفت‪ :‬برو و آنان را به الفت و وحدت دعککوت کککن و خطککر بککزرگ‬
‫تفرقه را به آنان گوشزد کن‪.‬‬
‫یدرنگ حرکت کرد‪ .‬بککه بصککره کککه رسککید‪ ،‬نخسککت نککزد‬
‫قعقاع ب ‌‬
‫عایشه رفککت‪ .‬سککلم کککرد و گفککت‪ :‬مادرجکان! چککرا بککه ایککن شکهر‬
‫های؟‬
‫آمد ‌‬
‫هام‪.‬‬
‫عایشهب گفت‪ :‬پسرکم! برای اصلح میان مردم آمد ‌‬
‫قعقاع گفت‪ :‬دنبال طلحه و زبیر بفرست‪ ،‬تا بیایند و تو نیز‪ ،‬هککم‬
‫سخنان مرا بشنوی و هم سخنان آنان را‪.‬‬
‫عایشهب کسی دنبال آن فرستاد‪ .‬آمدنککد‪ .‬قعقککاع گفککت‪ :‬مککن از‬
‫نجککا آمککده و او گفککت کککه بککرای‬
‫مالمؤمنین پرسیدم که چرا به ای ‌‬
‫ا ‌‬
‫یگوییکد؟ بکا او‬
‫اصلح میکان مکردم آمکده‪ ،‬امکا شکما دو نفکر چکه م ‌‬
‫موافقید یا مخالف؟‬
‫گفتند‪ :‬موافقیم‪.‬‬
‫قعقاع گفت‪ :‬به من بگویید که‪ :‬روش اصککلح چیسککت و بککه چککه‬
‫های اصلح ممکککن اسککت؟ بککه خککدا سککوگند اگککر آن را خککوب‬
‫وسیل ‌‬
‫یکنیم و اگر نادرست بککدانیم‪ ،‬بککا هککم آشککتی‬
‫بدانیم‪ ،‬با هم آشتی م ‌‬
‫یکنیم‪.‬‬
‫نم ‌‬
‫گفتند‪ :‬موضوع‪ ،‬قاتلن عثمان است؛ چون رهایی آنککان مسککاوی‬
‫با ترک دستورات قرآن است‪.‬‬
‫قعقاع گفت‪ :‬شما قاتلن عثمککان را کککه از مککردم بصککره بودنککد‪،‬‬
‫کشتید‪ .‬اما اوضاع شما قبل از کشتن آنان به نسککبت اکنککون بهککتر‬
‫بود‪ .‬ششصد تن را کشتید‪ .‬شککش هککزار نفککر برآشککفتند و از شککما‬
‫کناره گرفتند و از میان شما رفتند‪ .‬حرقککوص بککن زهیککر را تعقیککب‬
‫نمودید‪ .‬شش هزار نفر به حمایت او برخاست‪ .‬حال اگر حرقککوص‬
‫هاید‪ .‬اگر‬
‫را رها کنید‪ ،‬به قول خودتان دستورات قرآن را ترک نمود ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪2‬‬

‫یتوانید به کتککاب نهککایه الرب‪ ،‬ج ‪،5‬‬
‫ درباره این که در کوفه چه گذشت م ‌‬‫صص ‪ 126-36‬و البدایه والنهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬صص ‪ 245-48‬رجوع کنید‪.‬‬
‫نکه‬
‫ از شجاعان صحابه بود‪ .‬در قادسیه جانفشانی از خود نشان داد‪ .‬با ای ‌‬‫در سپاه علککی بککود‪ ،‬امککا صککمیمانه خواسککتار صککلح و آشککتی بککود‪ .‬در جمککل‬
‫یکند‪ ،‬اما ‪. ...‬‬
‫یبینیم که چقدر دو طرف را به صلح نزدیک م ‌‬
‫م ‌‬

‫‪95‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫هانکد‪ ،‬بجنگیکد و بکر شکما پیکروز‬
‫هم با آنان که از شکما کنکاره گرفت ‌‬
‫شوند‪ ،‬در آن صورت نتیجه کککار بککدتر از آن خواهککد بککود کککه از آن‬
‫مچنان که شما از گرفتن خون عثمان از حرقوص بن‬
‫یترسید‪ .‬ه ‌‬
‫م ‌‬
‫یکننککد‬
‫هاید‪ ،‬چون شش هزار نفر از او حمایت م ‌‬
‫زهیر درمانده شد ‌‬
‫یگذارند کشته شود‪ ،‬علی نیککز اکنککون در رهککا نمککودن قککاتلن‬
‫و نم ‌‬
‫عثمان‪ ،‬معذور است‪ .‬او کشتن قاتلن عثمان را به تأخیر انککداخته‪،‬‬
‫تا بتواند بر آنان دست بیابد؛ چون در همه شهرها اختلف به وجود‬
‫‪1‬‬
‫آمده است ‪. ...‬‬
‫یگویی؟‬
‫عایشهب گفت‪ :‬تو چه م ‌‬
‫گفککت‪ :‬مککن معتقککدم درمککان ایککن درد توسککط آرامککش صککورت‬
‫یگیرد؛ چون اگر آرامش به وجود بیاید‪ ،‬آنان تکان خواهند خورد‪.‬‬
‫م ‌‬
‫یتککوان‬
‫اگر شما با ما بیعت کنید ک که نشانه خیر و برکت است ک م ‌‬
‫انتقام خون عثمان را گرفککت‪ .‬اگککر از بیعککت خککودداری کنیککد و بککه‬
‫ستیز برخیزید نشانه شککر و بککدی خواهککد بککود و خککون عثمککان هککم‬
‫توجوی عافیت باشید‪ ،‬تا خداونککد شککما‬
‫پایمال خواهد شد‪ .‬در جس ‌‬
‫نطور ککه در گذشککته کلیککد خیکر و‬
‫همنککد گردانککد‪ .‬همکا ‌‬
‫را از آن بهر ‌‬
‫مچنان باشید‪ .‬ما را در معرض بل قرار‬
‫هاید‪ ،‬اکنون نیز ه ‌‬
‫برکت بود ‌‬
‫ندهید که خودتان هم گرفتار خواهید شد و خداوند ما و شما را بککه‬
‫یگویم‬
‫زمین خواهد زد‪ .‬به خدا سوگند به این دلیل این سخن را م ‌‬
‫یخوانم‪ ،‬که بیم دارم کککار بککه سککامان‬
‫و شما را به سوی آن فرا م ‌‬
‫نرسد و خداوند این امت را ک که کارش آشککفته شککد ک ک بککه محنککت‬
‫یشککود‬
‫های که پیش آمده بککس بککزرگ اسککت و نم ‌‬
‫اندازد‪ .‬این قضی ‌‬
‫سر و ته آن را‪ ،‬هم آورد‪ .‬چنان نیست که یک نفر کسککی را کشککته‬
‫های یک نفر را کشته باشند‪.‬‬
‫باشد یا گروه مشخصی یا قبیل ‌‬
‫گفتند‪ :‬راست گفتی‪ .‬برگرد که اگر علی هم همین عقیککده تککو را‬
‫‪2‬‬
‫داشته باشد‪ ،‬کار اصلح خواهد شد‪.‬‬
‫***‬
‫قعقاع نزد علککی‪ ‬برگشککت‪ .‬موضککوع را بککه او گککزارش داد‪ .‬او‬
‫پسندید‪ .‬مردم نیز غرق شادی شدند‪ .‬صککلح در شککرف وقککوع بککود‪.‬‬
‫عایشه نیز شخصی نزد علی فرستاد‪ ،‬تا به او اطلع دهد که صرفا ً‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬صص ‪.248-49‬‬‫‪ -‬البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬صص ‪248-49‬؛ نهایه الرب‪ ،‬ج ‪ ،5‬صص ‪.134-35‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪96‬‬

‫در پی صلح و آشتی اسککت‪ .‬مککردم خوشککحال شککدند‪ .‬علککی‪ ‬نیککز‬
‫های ایککراد نمککود‪ .‬نخسککت‬
‫خوشککحال گردیککد‪ .‬بککه پککا خاسککت و خطب ‌‬
‫یهای آن و‬
‫خداوند را ستایش نمود‪ .‬سپس دوره جککاهلیت و بککدبخت ‌‬
‫یهای آن را یادآور شد و افزود ککه خداونکد پکس از‬
‫اسلم و کامیاب ‌‬
‫پیامبرص‪ ،‬آنان را بر ابوبکر صدیق‪ ،‬پس از او بر عمربن خطککاب و‬
‫نگاه بر عثمان بن عفان جمع نمود‪ .‬اما این حادثه پیش آمد‪ .‬ایککن‬
‫آ ‌‬
‫توجوی دنیا بودند و نسبت به‬
‫حادثه را کسانی آفریدند که در جس ‌‬
‫قشان لطککف کککرده بککود‪ ،‬حسککادت ورزیدنککد‪.‬‬
‫آنان که خداوند در ح ‌‬
‫هچیککز را بکه عقککب برگرداننکد‪ ،‬امکا‬
‫یخواسکتند اسککلم و هم ‌‬
‫اینان م ‌‬
‫خداوند کار خودش را خواهد کرد‪ .‬سپس افزود‪ :‬من فککردا حرکککت‬
‫یکنم‪ ،‬شما هم حرکت کنید‪ .‬هرکس که به هر صورت در تحریک‬
‫م ‌‬
‫مردم بر عثمان و ریختن خون او دست داشته‪ ،‬نباید با مککا حرکککت‬
‫‪1‬‬
‫کند‪.‬‬
‫***‬
‫یقار بکود‪ .‬سکخنان او هیجکانی را پدیکد آورده‬
‫مچنان در ذ ‌‬
‫علی ه ‌‬
‫های دیگر مککرگ را در یککک قککدمی‬
‫بود‪ .‬گروهی شاد بودند‪ ،‬اما دست ‌‬
‫یدیدند‪ .‬این دسته کسانی جز شورشیان و قاتلن عثمان‬
‫خویش م ‌‬
‫یکردنککد علکی بکا آنککان همفککر اسککت‪ ،‬امکا‬
‫نبودند‪ .‬تکا حکال فکککر م ‌‬
‫سخنان پرگداز علی‪ ،‬پرده از حقیقت برداشت‪ .‬دیگککر دانسککتند کککه‬
‫علی با آنان نیست‪ .‬در مجموع حدود دوهزار و پانصککد نفککر بودنککد‪.‬‬
‫نشککان جمککع‬
‫نکاه در سپاه افتاده بودو‪ .‬سران و بزرگا ‌‬
‫های جا ‌‬
‫ولول ‌‬
‫شدند‪ .‬در این اندیشه بودند که چگونه خو را از ایککن مهلکککه خککارج‬
‫کنند‪ .‬رایزنی آغاز شد‪:‬‬
‫چاره چیست؟ این علی است که از همه خونخواهان عثمان بککه‬
‫یکنککد‪.‬‬
‫کتاب خدا داناتر است و از همه بیشتر به کتاب خدا عمل م ‌‬
‫اما شنیدید که چه گفت؟ فککردا مککردم علیککه شککما دسککت بککه یکککی‬
‫یکنند‪ .‬همه در پی شما هستند‪ .‬تعداد اندک شککما در جمککع انبککوه‬
‫م ‌‬
‫آنان با چه سرنوشتی دچار خواهد شد؟‬
‫هر یک از آنان نظری داد‪ .‬یکی گفت‪ :‬نظککر طلحککه و زبیککر را در‬
‫یدانستیم‪ .‬اما تا بککه امککروز از نظککر علککی دربککاره‬
‫مورد خودمان م ‌‬
‫خودمان اطلع نداشتیم‪ .‬اگر با آنان آشتی کند در واقع بککر ریختککن‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪.249‬‬

‫‪97‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫خون ما آشتی کرده است‪ .‬اگر قضیه از این قرار باشککد‪ ،‬او را بککه‬
‫یکنیم‪ .‬مردم نیز ناچار سکوت خواهند کرد‪.‬‬
‫عثمان ملحق م ‌‬
‫یقککار از‬
‫ایککن نظککر پککذیرفته نشککد؛ چککون تعککداد شورشککیان در ذ ‌‬
‫یکرد‪ .‬در حالی که تنهککا سککپاه بصککره‬
‫دوهزار و پانصد تن تجاوز نم ‌‬
‫یصککبری‬
‫یشد‪ .‬همه هم بککا ب ‌‬
‫از حدود پانزده هزار جنگجو تشکیل م ‌‬
‫یکنند‪ .‬کسی دیگر نظر‬
‫هشماری م ‌‬
‫برای کشتن قاتلن عثمان لحظ ‌‬
‫داد که‪ :‬کناره بگیرند و به جایی دیگر بروند‪ .‬این نظر هککم پککذیرفته‬
‫کجا جمککع بودنککد‪ .‬بنککابراین بککه‬
‫نشد؛ چون در این صورت همه در ی ‌‬
‫یشککدند‪ .‬نظککری دیگککر از ایککن قککرار‬
‫سادگی توسط دشمن نابود م ‌‬
‫بود‪» :‬مککردم! عککزت و پیککروزی شککما در هککرج و مککرج و آشککفتگی‬
‫هرو شدند‪ ،‬شککما آتککش جنککگ‬
‫مردم است‪ .‬فردا که مردم با هم روب ‌‬
‫هاندیشی مدهید‪،‬‬
‫را روشن کنید و به آنان فرصت فکر کردن و چار ‌‬
‫تا کسی که شما با او هستید‪ ،‬ناچار به شککما پنککاه بککرد و مقککاومت‬
‫نسان خداوند علی‪ ،‬طلحه‪ ،‬زبیر و همفکرانشان را از آن‬
‫کند و بدی ‌‬
‫‪1‬‬
‫چه دوست ندارید‪ ،‬بازدارد«‪.‬‬
‫این نظر از طرف همه پذیرفته شککد‪ .‬همککه پراکنککده شککدند‪ ،‬امککا‬
‫یقککار حرکککت‬
‫مردم هیچ اطلعی نداشتند‪ .‬علی صبح روز بعد از ذ ‌‬
‫نکککه‬
‫مچنککان پیککش رفککت تککا ای ‌‬
‫کرد‪ .‬مردم هم راه افتادند‪ .‬سککپاه ه ‌‬
‫نزدیک بصره رسید‪ .‬طلحه و زبیر نیز با همراهان خککود‪ ،‬در مقابککل‬
‫نجککا درنککگ کردنککد‪ .‬در ایککن‬
‫سککپاه علککی اردو زدنککد‪ .‬سککه روز در ای ‌‬
‫مچنککان‬
‫یآید ه ‌‬
‫یکردند‪ .‬به نظر م ‌‬
‫کها مرتب رفت و آمد م ‌‬
‫مدت‪ ،‬پی ‌‬
‫که در سپاه علی کسانی به صلح رضایت نداشتند‪ ،‬گروهی نیککز در‬
‫هروز که‬
‫سپاه بصره خواهان جنگ بودند‪ .‬در فاصله همین سه شبان ‌‬
‫دو سپاه در مقابل هم اردو زده بودند‪ ،‬کسانی مرتب بککه طلحککه و‬
‫یدادنککد‪ ،‬امککا آنهککا‬
‫زبیر پیشنهاد شککبیخون زدن بککه سککپاه علککی را م ‌‬
‫یدادند‪:‬‬
‫پاسخ م ‌‬
‫مکیش مککا هسککتند‪ .‬ایککن‬
‫یدانیم‪ ،‬اما آنان ه ‌‬
‫»ما امور جنگی را م ‌‬
‫های است که تاکنون سابقه نداشته است‪ .‬هرکسی بککه‬
‫موضوع تاز ‌‬
‫نباره عذری نداشته باشد‪ ،‬در روز قیامت‬
‫پیشگاه خدا برود و در ای ‌‬
‫معذور نخواهد بود‪ .‬وانگهی فرستاده ایشان با برقراری از پیش ما‬
‫‪1‬‬

‫ البککدایه و النهککایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬صککص ‪249-50‬؛ نهککایه الرب‪ ،‬ج ‪ ،5‬صککص ‪-38‬‬‫‪.137‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪98‬‬

‫رفته است‪ .‬امیدواریم که کار صککلح‪ ،‬سروسککامان بگیککرد‪ .‬بنککابراین‬
‫‪1‬‬
‫شدل باشید«‪.‬‬
‫شکیبایی کنید و خو ‌‬
‫یکوشککیدند‬
‫کها مداوم در آمککد و رفککت بودنککد‪ .‬کسککانی هککم م ‌‬
‫پی ‌‬
‫آتش جنگ را برافروزند‪ .‬اما هوشیاری رهککبران ایککن فرصککت را از‬
‫یگرفت‪ .‬در همین زمان شخصی از علی پرسید که‪ :‬چرا به‬
‫آنان م ‌‬
‫بصره آمککده؟ پاسککخ داد‪» :‬بککرای اصککلح و خککاموش سککاختن دائره‬
‫جنگ و این که شاید خداونککد جمککع ایککن امککت را پراکنککده نسکازد و‬
‫‪2‬‬
‫جنگ را از دوش آنان بردارد«‪.‬‬
‫ابوسلم والنی هم برخاست و گفت‪ :‬ای علی! اگر این جماعت‬
‫در مطککالبه خککون عثمککان‪ ،‬خککدا را در نظککر داشککته باشککند‪ ،‬معککذور‬
‫خواهند بود؟‬
‫گفت‪ :‬آری‪.‬‬
‫‪ ...‬پرسید‪ :‬اگر فردا گرفتار جنگ شدیم‪ ،‬حال ما و آنککان چگککونه‬
‫خواهد بود؟‬
‫گفت‪ :‬امیدوارم هرکسککی از مککا و آنککان کککه قلبککش را خالصککانه‬
‫برای خداوند پالوده و تصفیه نموده باشد و در جنککگ کشککته شککود‪،‬‬
‫‪3‬‬
‫خداوند او را وارد بهشت کند‪.‬‬
‫مچنین حکیم بن سلم و مالک بن حبیب را نککزد طلحککه و‬
‫علی ه ‌‬
‫زبیر فرستاد و پیام داد کککه‪ :‬اگککر بککر همککان سککخنی کککه بککا قعقککاع‬
‫هاید باقی هستید‪ ،‬دست از ما بدارید و بگذارید تا فککرود آییککم و‬
‫گفت ‌‬
‫در این قضیه بیندیشیم‪.‬‬
‫هایم؛ ما‬
‫پاسخ دادند‪ :‬ما بر همان نظری هستیم که به قعقاع گفت ‌‬
‫‪4‬‬
‫خواهان صلح میان مردم هستیم‪.‬‬
‫***‬
‫مردم آرام گرفتند‪ .‬صلح تنها چیزی بود کککه همککه خیرخواهککان و‬
‫کاندیشان دو طرف در پی آن بودند‪ .‬شککب هنگککام علککی دوبککاره‬
‫نی ‌‬
‫عبدالله بن عباس را نزد آنان فرستاد‪ .‬آنان نیز محمککد بککن طلیحککه‬
‫لانگیز را در‬
‫سجاد را نزد علی فرستادند‪ .‬مکردم شکبی آرام و خیکا ‌‬
‫پیش گرفتند‪ ،‬اما قاتلن عثمان‪ ،‬انگار پککا بککر آتککش گذاشککته بودنککد‪.‬‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬
‫‪4‬‬

‫‬‫‬‫‬‫‪-‬‬

‫نهایه الرب‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪.139‬‬
‫نهایه الرب‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪.140‬‬
‫البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪250‬؛ نهایه الرب‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪.140‬‬
‫البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪.250‬‬

‫‪99‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫آشفتگی و اضطراب بر تمام وجودشان خیمه زده بود‪ .‬نسککبت بککه‬
‫هبازی‬
‫آینده خود سخت نگران بودند‪ .‬شککب را بککا رایزنککی و دسیسک ‌‬
‫سکپری نمودنکد‪ .‬در نهکایت تصکمیم گرفتنکد از تکاریکی شکب سکوء‬
‫یداننکد اوضککاع از چکه قککرار‬
‫استفاده کننککد؛ هنگکامی کککه مککردم نم ‌‬
‫یخککبر در خککواب خوشککی‬
‫است‪ ،‬به آتش جنگ دامن بزنند‪ .‬مردم ب ‌‬
‫غنوده بودند‪ .‬هنوز سپیده ندمیده بود‪ .‬شورشیان بیش از دو هککزار‬
‫لآلککود کننککد‬
‫یخواستند آب را گ ‌‬
‫نفر درصدد آشفتن اوضاع بودند‪ .‬م ‌‬
‫کباره حملککه شککروع شککد‪.‬‬
‫تا ماهی بگیرند‪ ،‬یا خود را نجات دهند‪ .‬ی ‌‬
‫یگفتنککد‪ :‬کوفیککان‬
‫غوغا و هیاهو در دو سپاه برپا گردید‪ .‬بصککریان م ‌‬
‫یگفتند‪ :‬بصریان بر ما شککبیخون‬
‫هاند و کوفیان م ‌‬
‫بر ما شبیخون زد ‌‬
‫یدانسککت چککرا چنیککن شککده اسککت‪ .‬هککر گککروه‬
‫چکس نم ‌‬
‫هاند‪ .‬هی ‌‬
‫زد ‌‬
‫یکشککتند‬
‫یکرد‪ .‬در این میان‪ ،‬شورشیان م ‌‬
‫طرف مقابل را متهم م ‌‬
‫یشککد‪ .‬شورشککیان نیککز‬
‫غتر م ‌‬
‫غتر و دا ‌‬
‫یرفتند‪ .‬تنور جنگ دا ‌‬
‫و جلو م ‌‬
‫یانداختند‪ .‬انگار‪ ،‬خرمنی آتش گرفته بود و تککر‬
‫در این تنور هیزم م ‌‬
‫خککس و‬
‫و خشک را م ‌‬
‫یسوزاند‪ .‬سیلی بود که در مسککیر خککود هککر َ‬
‫یبرد‪ .‬سی هککزار سککپاه بصککره و بیسککت‬
‫خاشاک و ‪ ،...‬را با خود م ‌‬
‫هزار سپاه علی‪ .‬در ایککن میککان شورشککیان یککک نفککر را کنککار علککی‬
‫یخواهنککد‪ ،‬بککه او‬
‫نطککور کککه آنککان م ‌‬
‫گذاشته بودند تا اطلعککات را آ ‌‬
‫‪1‬‬
‫برساند‪.‬‬
‫یکردنککد و علککی‬
‫شورشیان مرتب مککردم را بککه جنککگ تحریککک م ‌‬
‫یآورد کککه‪ :‬دسککت برداریککد‪ ،‬تمککام کنیککد و آرام بگیریککد‪.‬‬
‫فریککاد بککرم ‌‬
‫چیزی که سکران سکپاه بکه آن عقیکده داشکتند‪ ،‬ایکن بکود ککه نبایکد‬
‫یخواسککتند‬
‫شروع به جنگ کنند تا طرف مقابل شروع کند؛ چون م ‌‬
‫مچنین متعهد شککده بودنککد‬
‫حجت را بر یکدیگر تمام کرده باشند‪ .‬ه ‌‬
‫یها را نکشند‪ .‬اموال را به غککارت نبرنککد و در‬
‫یها و زخم ‌‬
‫که‪ :‬فرار ‌‬
‫صورت فتح بصره‪ ،‬سلح‪ ،‬لباس‪ ،‬مرکب و کال‪ ،‬به غنیمت نگیرنککد‪.‬‬

‫‪2‬‬

‫حککدان در‬
‫داس جنککگ همککه را درو م ‌‬
‫یکککرد‪ .‬عایشککه در مسککجد ُ‬
‫یبرد‪ .‬کعب بن سور‪ ،‬قاضککی بصککره‪ ،‬نککزد‬
‫محله قبیله ازد به سر م ‌‬

‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ نهایه الرب‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪.145‬‬‫‪ -‬نهایه الرب‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪.145‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪100‬‬

‫مالمؤمنین! مککردم را دریککاب! شککاید خداونککد‬
‫وی آمد و گفت‪ :‬ای ا ‌‬
‫توسط تو میان مردم صلح برقرار کند‪.‬‬
‫عایشه‪ ‬در هودج روی شتر نشست‪ .‬بککر هککودج زره پوشککاندند‬
‫از شهر خارج شککد و سککوار بککر شککتر بککه جککایی رسککید کککه صککدای‬
‫یدید‪ .‬مردم سککخت‬
‫یشنید و حرکات مردم را م ‌‬
‫هیاهوی جنگ را م ‌‬
‫یشماری به وسیله جنککگ از بیککن رفتنککد‪.‬‬
‫درگیر جنگ بودند‪ .‬افراد ب ‌‬
‫راهی بککه پشککت سککر نبککود‪ .‬بایککد هرطککور کککه شککده کک خواسککته یککا‬
‫ناخواسته ک به پیش رفت‪ .‬دردمندان دو سپاه از شککدت غککم خککون‬
‫یگریستند‪ .‬علی رو به فرزنککدش‪ ،‬حسککن‪ ،‬کککرد و گفککت‪ :‬حسککن!‬
‫م ‌‬
‫کاش پدرت بیست سال پیش مرده بود!‬
‫حسن گفت‪ :‬پدر! تو را قبل ً از این وضع منع کردم‪.‬‬
‫‪1‬‬
‫نجا بکشد‪.‬‬
‫یکردم قضیه به ای ‌‬
‫علی گفت‪ :‬فکر نم ‌‬
‫زبیر در اوج گرمای جنگ صحنه را ترک کرد؛ علتش این بود کککه‬
‫یدهککم مگککر از پیککامبر‬
‫علی به او گفته بود‪ :‬تو را به خدا سککوگند م ‌‬
‫یجنگککی و ظکالم هکم‬
‫های‪ ،‬ککه گفتککه بکود‪ :‬تکو بکا مکن م ‌‬
‫خدا نشنید ‌‬
‫هستی؟‬
‫زبیر گفت‪ :‬آری‪ .‬آن را فرامککوش کککرده بککودم و همیککن حککال بککه‬
‫یادم آمد‪ .‬سپس دست از جنگ کشید و برگشت‪ 2 .‬شخصی به نککام‬
‫عمرو بن جرموز او را تعقیب کرد‪ .‬زیبر که به جایی به نام »وادی‬
‫السباع« رسید‪ ،‬برای استراحت خوابید‪ .‬ابککن جرمککوز در خککواب او‬
‫را کشت و شمشیر را نزد علی آورد‪ ،‬اما علی گفت‪ :‬این شمشیر‬
‫یها را از پیککامبر خکداص دور ککرده اسککت‪.‬‬
‫جهکا و دشکوار ‌‬
‫بارهککا رن ‌‬
‫پیامبرص فرموده است‪ :‬به قاتل فرزند صفیحه‪ ،‬زبیر‪ ،‬مژده آتککش‬
‫جهنم بده‪.‬‬
‫یجنگید‪ .‬در گرماگرم جنگ تیری ناشککناس بککه او‬
‫مچنان م ‌‬
‫طلحه ه ‌‬
‫خورد پایش را به پهلوی اسب دوخت‪ .‬صحنه جنگ را ترک نمود و به‬
‫‪3‬‬
‫نجا درگذشت‪.‬‬
‫بصره رفت‪،‬اما هم‌ا ‌‬
‫***‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪.251‬‬‫ روایککت را حککافظ ابککویعلی موصککلی و بیهقککی نقککل نمککوده انککد‪ .‬البککدایه و‬‫النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪252‬؛ علت دیگر انصراف زبیر از جنگ این بود کککه عمککار‬
‫هاش گفتککه بککود‪» :‬تقتلککک الفئه‬
‫پسر یاسر در سپاه علی بککود‪ .‬پیککامبر دربککار ‌‬
‫یترسید مبادا عمار کشته شود و او جزو باغیان قرار گیرد‪.‬‬
‫الباغیة« ‪ :‬م ‌‬

‫‪101‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫زبیر‪ ‬شهید شککد‪ .‬طلحککه هککم شککهید شککد‪ .‬نیروهککای بصککره دو‬
‫مکککم‬
‫فرمانده اصلی و کلیدی خود را از دست دادند‪ .‬سپاه بصره ک ‌‬
‫یداد‪ .‬شکسککت در سککپاه بصککره‬
‫داشت روحیه خککود را از دسککت م ‌‬
‫بنشککینی کردنککد‪.‬‬
‫یکککرد‪ .‬افککراد شککروع بککه عق ‌‬
‫داشککت رخنککه م ‌‬
‫یخواستند به بصره پناه ببرند‪ ،‬اما همین کککه شککتر عایشککه را در‬
‫م ‌‬
‫حله سواران دیدند‪ ،‬برگشتند و جنگ را از سککر گرفتنککد‪ .‬عایشککه‪‬‬
‫به کعب بن سور که افسار شترش را گرفتککه بککود‪ ،‬گفککت‪ :‬افسککار‬
‫شتر را رها کند‪ .‬قرآن به دست بگیککر و مککردم را بککه پیککروی از آن‬
‫فرابخوان‪.‬‬
‫از درون هودج قرآنی بککه او داد‪ .‬مککردم بککه قککرآن روی آوردنککد‪.‬‬
‫یکردنککد‪ ،‬ترسککیدند‬
‫شورشیان که پیشاپیش سپاه مهاجم حرکککت م ‌‬
‫که صلح شود‪ .‬بنابراین همگی کعب بککن سککر را تیربککاران کردنککد و‬
‫کشککتند‪ .‬هککودج عایشککه را هککم تیربککاران کردنککد‪ .‬عایشککه‪ ‬فریککاد‬
‫برآورد‪ :‬خدایا! خدایا! به یاد روز حساب باشید‪ .‬سپس دستانش را‬
‫بلند کرد و قاتلن عثمان را نفریککن نمککود‪ .‬ضککجه مککردم بلنککد شککد‪.‬‬
‫یکردنککد‪ .‬صککدای ضککجه بککه علککی‬
‫همککه قککاتلن عثمککان را نفریککن م ‌‬
‫رسید‪ .‬پرسید‪ :‬چیست؟‬
‫مالمؤمنین‪ ،‬عایشه‪ ،‬قککاتلن عثمککان و هککواداران آنککان را‬
‫گفتند‪ :‬ا ‌‬
‫یکند‪.‬‬
‫نفرین م ‌‬
‫علی نیز گفت‪ :‬خدایا! قاتلن عثمان را نفرین کن!‬
‫یکردند‪ ،‬تا این‬
‫مچنان هودج عایشه‪ ‬را تیرباران م ‌‬
‫شورشیان ه ‌‬
‫مچنککان مککردم را‬
‫هتیغی درآمککد‪ .‬امککا عایشککه ه ‌‬
‫کککه بککه شکککل جککوج ‌‬
‫یخواست که جلو مهاجمککان را بگیرنککد‪.‬‬
‫یکرد و از آنان م ‌‬
‫تحریک م ‌‬
‫نجا بود که حمیت )مردانگی( داغ سپاه بصککره نسککبت بککه حککرم‬
‫ای ‌‬
‫های از جنگ نبود‪ .‬مدافعان هودج به پیککش‬
‫پیامبرص برخاست‪ .‬چار ‌‬
‫ً‬
‫قراولن مهاجم ک که عموما از شورشیان بودند ک ک یککورش بردنککد و‬
‫بنشککینی کردنککد‪ .‬چیککزی‬
‫چنان بر آنان ضککربه زدنککد کککه نککاگزیر عق ‌‬
‫یطکالب‪ ‬برسکند‪ .‬دو سکپاه بیکن‬
‫نمانکده بکود ککه بکه علکی بکن اب ‌‬
‫پیروزی و شکسککت در نوسکان بودنکد‪ .‬گکاه سککپاه بصکره پیشکروی‬
‫تها و‬
‫یشماری کشته شدند‪ .‬دس ‌‬
‫یکرد و گاه سپاه علی‪ .‬تعداد ب ‌‬
‫م ‌‬
‫‪3‬‬

‫یشود‪ :‬کسی که تیر را به او زده‪ ،‬مروان بن حکم بوده اسککت‪ .‬ر‪.‬‬
‫ گفته م ‌‬‫یداند‪.‬‬
‫ک ‪ :‬البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪253‬؛ اما خداوند بهتر م ‌‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪102‬‬

‫مچنکان سکپاه را تحریککک‬
‫پاهای زیکادی نیکز قطکع شککدند‪ .‬عایشککه ه ‌‬
‫یکرد‪ ،‬تا قاتلن عثمان را ک که در پیشککاپیش سکپاه علکی حرکککت‬
‫م ‌‬
‫یگرفتنککد‬
‫یکردند ک نابود کنند‪ .‬شجاعان و دلیران مهار شککتر را م ‌‬
‫م ‌‬
‫یشککماری در همیککن حککال کشککته‬
‫یکردنککد‪ .‬گککروه ب ‌‬
‫و از آن دفاع م ‌‬
‫یدانستند مادام که شتر در صککحنه اسککت‪ ،‬افککراد‬
‫شدند‪ .‬بصریان م ‌‬
‫برای جنگیدن روحیه خواهند داشت‪ .‬اما همین که شتر از پا درآمد‬
‫یکردنککد‬
‫خود را خواهند باخت‪ .‬این بود که به سختی از آن دفککاع م ‌‬
‫یشکد‪ ،‬دیگکری‬
‫یمردنکد‪ .‬هرگکاه یککی کشکته م ‌‬
‫و جانانه به پایش م ‌‬
‫یگرفت‪ .‬پرچم و افسار مرتککب میککان شککجاعان و‬
‫افسار شتر را م ‌‬
‫یشد‪ .‬سپاه کوفه نیز پشت سککر هککم بککه‬
‫دلیران دست به دست م ‌‬
‫یکردند‪ .‬علی نیز که اوضاع را چنین دید گفککت‪ :‬شککتر‬
‫شتر حمله م ‌‬
‫هانککد‪،‬‬
‫یترسید تیرهایی که هودج را هککدف گرفت ‌‬
‫را پی کنید‪ .‬چون م ‌‬
‫مالمؤمنین اصابت کنند‪ .‬شتر را پی کردنککد‪ .‬شککتر کککه بککر‬
‫مبادا به ا ‌‬
‫زمین افتککاد‪،‬مککردم پیرامککونش متفککرق شککدند‪ .‬شکسککت بککر سککپاه‬
‫بصره سایه افکند‪ .‬مردم پا به فرار گذاشتند‪ .‬علی دسککتور داد کککه‬
‫ههکا داخکل‬
‫فراریان را تعقیب نکننکد‪ ،‬مجروحکان را نکشکند‪ ،‬بکه خان ‌‬
‫نشوند‪ .‬هم چنین دستور داد‪ :‬هودج ک که از بس تیرباران شده بککود‬
‫یمانست ک از میان کشتگان حمل شود‪ .‬به محمد‬
‫به جوجه تیغی م ‌‬
‫های به خواهرت رسیده است؟‬
‫بن ابوبکر گفت‪ :‬بنگر‪ ،‬آیا صدم ‌‬
‫ههای آهنککی هککودج‬
‫گفت‪ :‬بازویش در اثر تیری کککه از لی صککفح ‌‬
‫‪1‬‬
‫گذاشته‪ ،‬خراشی برداشته است‪.‬‬
‫های بزننککد‪.‬‬
‫به محمد بن ابوبکر و عمار دستور داد‪ :‬بککه هککودج قب ‌‬
‫عمار به عایشه سلم داد و گفت‪ :‬ای مادر! حالت چطور است؟‬
‫گفت‪ :‬من مادرت نیستم‪.‬‬
‫‪2‬‬
‫عمار گفت‪ :‬چرا‪ ،‬هرچند دوست نداشته باشی‪.‬‬
‫علککی نیککز آمککد‪ .‬بککه عایشککه‪ ‬سککلم داد و گفککت‪ :‬مادرجککان‬
‫چطوری؟‬
‫گفت‪ :‬سالمم‪.‬‬
‫علی گفت‪ :‬خداوند تو را بیامرزد!‬

‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ الخبار الطوال‪ ،‬ص ‪.188‬‬‫‪ -‬البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪.255‬‬

‫‪103‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬
‫‪3‬‬

‫عایشه هم گفت‪ :‬خداوند تو را هم بیامرزد!‬
‫سران و اعیان نیز نزد عایشه‪ ‬آمدند و به او سلم دادند‪ .‬علی‬
‫یرسککید‪ .‬عایشککه نیککز‬
‫پککس از جنککگ‪ ،‬تکیککده و آشککفته بککه نظککر م ‌‬
‫ینمود؛ چون هر دو صککمیمانه خواهککان صککلح‬
‫مآلود م ‌‬
‫اندوهگین و غ ‌‬
‫بودند‪ ،‬اما جنگ بر آنان تحمیل شد‪ .‬علی از بس افسرده بود‪ ،‬پس‬
‫یخواند‪.‬‬
‫یزد و این اشعار را م ‌‬
‫از این جنگ پرسه م ‌‬
‫الیک اشکو عجری و معشر نفسی علی‬
‫بصری‬
‫و بجری‬
‫شیفت نفسی و‬
‫قتلت منهم مضری‬
‫قتلت معشری‬
‫بمضری‬
‫یکنم و نیککز از‬
‫خدایا! از تمام غم و اندوه خودم به تو شکایت م ‌‬
‫این گروه که دنیا را در دیده من تیره و تار کردنککد‪ .‬مضککریان آنککان‬
‫را با مضریان خود کشتم‪ .‬دلکم آرام گرفکت‪ ،‬ولکی گکروه خکودم را‬
‫کشتم‪.‬‬
‫یزد‪ .‬هنگامی که جسد کعب‬
‫هها پرسه م ‌‬
‫در میان مردگان و لش ‌‬
‫یکردید نادانان با آنان‬
‫بن سور‪ ،‬قاضی بصره را دید گفت‪ :‬خیال م ‌‬
‫یبینیککد‪ .‬کنککار‬
‫هاند‪ .‬در حالی که ایککن مککرد دانشککمند را م ‌‬
‫بیرون شد ‌‬
‫کهککا را از‬
‫هاش نمایککان بککود‪ .‬خا ‌‬
‫طلحککه آمککد‪ .‬آثککار غککم در چهککر ‌‬
‫هاش سترد و گفت‪ :‬دریغا بر تو ابو محمد! انککا للککه و انککا الیککه‬
‫چهر ‌‬
‫راجعون‪ .‬به خدا سوگند دوست نداشتم قریش را مغلوب ببینم‪ .‬تو‬
‫همانند این سخن شاعر بودی‪:‬‬
‫اذا ما هو استغنی و‬
‫فتی کان درنیه‬
‫یبعده الفقر‬
‫الغنی من صدیقه‬
‫و افزود‪ :‬بر من دشککوار اسککت کککه تککو را افتککاده زیککر سککتارگان‬
‫آسمان ببینم‪.‬‬
‫ً‬
‫علی شخصا بر کشککتگان دو گککروه نمککاز گککزارد‪ .‬شککب کککه فککرا‬
‫رسید‪ ،‬محمد بن ابوبکر عایشه را به بصره برد و در خانه عبککدالله‬
‫بن خلف خزاعککی او را اسکککان داد‪ .‬ایککن عبککدالله در کنککار عایشککه‬
‫کشته شده بود‪ .‬در حککالی کککه بککرادرش عثمککان کنککار علککی کشککته‬
‫گتریککن خککانه بصککره بککود و صککفیه مککادر‬
‫شده بود‪ .‬ایککن خککانه‪ ،‬بزر ‌‬
‫یهککا نیککز خککود را بککه بصککره‬
‫یکککرد‪ .‬زخم ‌‬
‫عبککدالله در آن زنککدگی م ‌‬
‫‪3‬‬

‫‪ -‬البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪255‬؛ نهایه الرب‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪.152‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪104‬‬

‫رسککاندند‪ .‬امککوال و وسککایلی کککه در لشکککرگاه ریختککه شککده بککود‪،‬‬
‫عآوری و به مسجد بصره فرستاده شد‪ .‬علککی گفککت‪ :‬هرکسککی‬
‫جم ‌‬
‫یشناسد‪ ،‬بردارد‪.‬‬
‫اموال خود را م ‌‬
‫مچنان که در زمان‬
‫گروهی از شورشیان زبان طعنه گشودند‪ ،‬ه ‌‬
‫یزدنککد‪ .‬ایککن شورشککیان گفتنککد‪:‬‬
‫پیامبرص کسککانی بککه وی طعنککه م ‌‬
‫چگونه خونشان بر ما روا و اموالشان بر ما نارواست؟‬
‫سخن به گوش علی رسککید‪ .‬گفککت‪ :‬کککدام یککک از شککما دوسککت‬
‫مالمؤمنین سهمیه او بشود؟‬
‫دارد‪ ،‬ا ‌‬
‫‪1‬‬
‫همه شرمنده و ساکت شدند‪.‬‬
‫علی که در بصره مسککتقر شککد و اوضککاع آرام گردیککد‪ ،‬بککه خککانه‬
‫عبدالله بن خلف خزاعی به دیدن عایشه‪ ‬رفت‪ .‬بکه او سکلم داد‬
‫شآمد گفت‪ .‬بیرون که رفت مردی آمد و گفت‪ :‬دو نفر کنککار‬
‫و خو ‌‬
‫یگویند‪.‬‬
‫هاند و به عایشه ناسزا م ‌‬
‫در ایستاد ‌‬
‫یدهند؟‬
‫علی گفت‪ :‬یعنی به عایشه دشنام م ‌‬
‫گفت‪ :‬آری‪.‬‬
‫علی به قعقاع بن عمرو دستور داد هر دو نفر را برهنه کردند و‬
‫مالمککؤمنین عایشککه‪ ‬در مککورد‬
‫به هر یک صککد تازیککانه زدنککد‪ 2 .‬از ا ‌‬
‫کسانی که در دو لشکر کشته شده بودند‪ ،‬سئوال شد‪ .‬هککر کسککی‬
‫یگفت‪ :‬خدا او را بیامرزد!‬
‫یبردند‪ ،‬م ‌‬
‫از دو طرف را که نام م ‌‬
‫عایشه‪ ،‬چند روزی در بصره مانککد‪ .‬سککرانجام تصککمیم گرفککت‬
‫بصره را ترک گوید‪ .‬علی‪ ،‬خود وسایل حرککت او را فراهککم نمککود؛‬
‫مرکب و آذوقه سفر‪ .‬همراهککانش را نیککز آزاد گذاشککت؛ بماننککد یککا‬
‫بروند‪ .‬برای همراهکی عایشککه چهککل تککن از زنکان اصککیل و شککریف‬
‫بصره را انتخاب کرد و برادرش‪ ،‬محمد بکن ابکوبکر‪ ،‬را نیکز مکامور‬
‫کرد تا با او همراه شود‪ .‬سرانجام روز حرکت فرا رسید‪ .‬علی نزد‬
‫عایشه آمد و ایستاد‪ .‬مردم هم جمع شدند‪ .‬عایشه‪ ‬بیرون آمککد‪.‬‬
‫مککردم بککا او وداع کردنککد‪ .‬او نیککز بککا مککردم وداع کککرد و گفککت‪:‬‬
‫فرزندانم! مبادا همدیگر را سرزنش کنید‪ .‬به خدا سوگند میان من‬
‫و علی کدورتی جز آن چه میان زن و بستگان شوهرش پیش آمد‪،‬‬
‫نبوده است‪.‬‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪.256‬‬‫‪ -‬البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪257‬؛ نهایه الرب‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪.155‬‬

‫‪105‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫یگویککد؛ میککان مککن و او چیککزی جککز‬
‫علی‪ ‬نیز گفت‪ :‬درسککت م ‌‬
‫همیککن نبککوده اسککت و عایشککه در دنیککا و آخککرت‪ ،‬همسککر پیککامبر‬
‫‪1‬‬
‫شماست‪.‬‬
‫عایشه در روز شنبه اول ماه رجب سال سی و ششم از بصره‬
‫خارج شککد‪ .‬علککی چنککد کیلومککتر او را بککدرقه نمککود‪ .‬پککس از آن بککه‬
‫فرزندان خود دستور داد‪ ،‬که یک روز در طککول راه او را همراهککی‬
‫نجا ماند‪ .‬سپس‬
‫کنند‪ .‬عایشه‪ ،‬نخست به مکه رفت‪ .‬تا زمان حج آ ‌‬
‫‪2‬‬
‫به مدینه رفت‪.‬‬

‫ههای سیاست‬
‫سلرز ‌‬
‫پ ‌‬

‫جها و پیامدهای دردنککاکش‪ ،‬پایککان یککافت‪ .‬عایشککه‬
‫جنگ با همه رن ‌‬
‫مدینه را به عنوان محل سکونت خود برگزید‪ .‬با این وجود‪ ،‬پیوندی‬
‫مچنککان محکککم و‬
‫ینمککود‪ ،‬ه ‌‬
‫کککه او را بککا دیگککر مؤمنککان وابسککته م ‌‬
‫یهایش نتوانسککت رشککته‬
‫استوار باقی ماند‪ .‬جنگ جمل با همه تلخ ‌‬
‫ایمان را بگسلد‪ ،‬چون دو سوی جنگ در پی اصلح کار امت بودند‪.‬‬
‫لها را آلوده سازد‪ .‬زنگاری که پککس‬
‫بنابراین لوث کینه نتوانست د ‌‬
‫ینشکیند‪ ،‬ایکن بکار بکا‬
‫بهکا م ‌‬
‫تهای متعکارف بکر قل ‌‬
‫از همه خصکوم ‌‬
‫صیقل ایمان سترده شکد‪ .‬کسکی نکزد عمکار بکن یاسکر‪ ،‬عایشکه را‬
‫پرخاش نمود‪ .‬عمار گفت‪ :‬گم شو‪ ،‬خدا کند زشت و رانده شککوی!‬
‫‪3‬‬
‫یرسانی؟‬
‫محبوبه رسول خداص را آزار م ‌‬
‫یدانیم که عمار در جمل از عناصر مهم سپاه علی‪ ‬بککود‪ .‬بککا‬
‫م ‌‬
‫این وجود از اعتراف به حقیقت خودداری نکرد‪ .‬عایشه نیز متقاب ً‬
‫ل‬
‫یشککد‪.‬‬
‫به افرادی که در سپاه مقابل قرار داشتند‪ ،‬احککترام قایککل م ‌‬
‫حتی سخنانی را که پیککامبرص در مککورد برخککی از آنککان گفتککه بککود‬
‫یکککرد کککه‪:‬‬
‫یکککرد‪ .‬از جملککه عایشککه نقککل م ‌‬
‫بککرای دیگککران نقککل م ‌‬
‫چگاه میککان دو قضککیه‬
‫پیامبرص در مورد عمار گفته است‪ :‬عمار هی ‌‬
‫‪4‬‬
‫یگزیند‪.‬‬
‫تترین آنها را برم ‌‬
‫نکه درس ‌‬
‫یشود‪ ،‬مگر ای ‌‬
‫مخیر نم ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬
‫‪4‬‬

‫ همان‪.‬‬‫ همان‪.‬‬‫ ترمذی‪ ،‬ابواب المناقب‪ ،‬فضل عایشه‪.‬‬‫ ترمذی‪ ،‬کتاب المناقب‪ ،‬مناقب عمار بن یاسکر؛ ابکن مکاجه شکماره ‪148‬؛‬‫حاکم‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.388‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪106‬‬

‫رشته عمیق ایمان‪ ،‬گسستی نبود‪ .‬اصحاب با چنککگ و دنککدان بککه‬
‫یگذاشککتند کسککی آن را بگسککلد‪.‬‬
‫این رشته چسبیده بودند‪ .‬آنان نم ‌‬
‫مچنکان اسکتوار بکود‪ .‬عایشکه‪‬‬
‫جنگ که تمام شد رشکته ایمکانی ه ‌‬
‫پس از جنگ در مدینه ماندگار شد‪ ،‬اما برخلف تصککور عمککومی از‬
‫سیاست سرخورده نشد‪ .‬با این که مستقیما ً وارد عرصه سیاسککت‬
‫نبککاره‬
‫چگاه از اظهارنظر در ای ‌‬
‫یشد ک چنان که در جمل ک اما هی ‌‬
‫نم ‌‬
‫ینمککود‪ .‬او خککود را در قبککال امککت اسککلمی مسککئول‬
‫کوتککاهی نم ‌‬
‫های‬
‫ینمککود‪ .‬سرنوشککت امککت برایککش از اهمیککت ویککژ ‌‬
‫احسککاس م ‌‬
‫برخوردار بود‪ .‬این که زمام امت را چه کسی به دست گرفته و بر‬
‫ینهایت اهمیککت‬
‫یکند‪ ،‬برایش ب ‌‬
‫سرنوشت آن چه کسی حکومت م ‌‬
‫یداد و‬
‫داشت‪ .‬حوادثی که گاه و بیگاه در پهنه جهککان اسککلم رخ م ‌‬
‫یداشککت‪ .‬او‬
‫رنگ و بوی سیاسی داشت‪ ،‬او را بککه اظهککارنظر وا م ‌‬
‫پس از جمل‪ ،‬به این باور متمایل شده بود که اوضاع جهان اسککلم‬
‫رو به وخامت نهاده است‪ .‬بدین معنی که هر تلشی برای اصککلح‪،‬‬
‫پیامدی وخیم و ناخوشایند دارد‪ .‬پس باید اوضاع را به حالت عادی‬
‫گذاشت‪ ،‬تا جریانات‪ ،‬سیر طبیعی خود را طی نمایند‪ .‬هر تغییککری‪،‬‬
‫یکنکد و هکر کوششکی بکرای‬
‫بکه هکرج و مکرج و آشکفتگی کمکک م ‌‬
‫یانجامد‪ .‬پس باید احتیاط نمککود و جککانب‬
‫دگرگونی به نابسامانی م ‌‬
‫ً‬
‫حزم را در پیش گرفت‪ 1 .‬مسلما این دیدگاه محصول تجربیاتی بود‬
‫که وی از جمل آموخته بود‪ .‬حوادث آینده نیککز نشککان داد کککه نظککر‬
‫شهایی ککه در طکول‬
‫شها و کشکمک ‌‬
‫وی درست بوده است‪ .‬شککور ‌‬
‫دوران حکککومت امویککان در جهککان اسککلم صککورت گرفککت و بککه‬
‫های دست نیافت‪ ،‬بر این نظر صحه گذاشتند‪ .‬بدین سبب بککود‬
‫نتیج ‌‬
‫یکککرد‪ .‬امککا‬
‫که وی از حضور عملی در عرصه سیاست خودداری م ‌‬
‫چگککاه خککودداری‬
‫از اظهککارنظر و تککبیین دیککدگاه صککحیح خککود هی ‌‬
‫مهککای فرهنگککی بککر‬
‫یخواست بککا اسککتفاده از اهر ‌‬
‫یکرد‪ .‬انگار م ‌‬
‫نم ‌‬
‫جریانات سیاسی تأثیر بگذارد‪ .‬عایشه درباره اوضاع اجتماعی نیککز‬
‫چنین نظری داشت مثل ً در باب زنان معتقد بود که زنان نسبت به‬
‫هاند‪ .‬به همین جهت تصککور‬
‫یبندوبار شد ‌‬
‫زمان پیامبرص‪ ،‬مبتذل و ب ‌‬

‫‪1‬‬

‫ درباره قتل حجر گفته بود‪ :‬لول انا لم نغیر شککیئا قککط ال الککت بنککا المککور‬‫الی اشد مما کنا فیه لغیرنا قتل حجر‪ ...‬الغانی‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪.154‬‬

‫‪107‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫ینمود‪ ،‬زنان را از‬
‫یکرد که اگر پیامبر زمان کنونی را مشاهده م ‌‬
‫م ‌‬
‫یکرد‪.‬‬
‫حضور در مساجد منع م ‌‬
‫یخواند‪:‬‬
‫در برخی مواقع این شعر لبید را م ‌‬

‫ذهب الذین یعاش فی اکتافهم‬
‫و بقیت فی خلف کجلد الجرب‬

‫یشککد رفتنککد و در میککان‬
‫هشککان زیسککته م ‌‬
‫آنککان کککه در زیککر شان ‌‬
‫مچون پوست مبتل به گری هستند‪.‬‬
‫بازماندگانی ماندم که ه ‌‬
‫یگفت‪ :‬خدا لبید را رحمت کند! اگر مردمککی را کککه در‬
‫سپس م ‌‬
‫‪1‬‬
‫یگفت؟‬
‫یدید‪ ،‬چه م ‌‬
‫یبریم م ‌‬
‫میانشان به سر م ‌‬
‫یدهککد کککه او از اوضککاع موجککود رضککایت‬
‫این سخن وی نشان م ‌‬
‫ینمککوده‬
‫چنککدانی نداشککته اسککت و نسککبت بککه آن ابککراز نگرانککی م ‌‬
‫یخککورد‬
‫است‪ .‬در زندگی عایشه پس از جمل‪ ،‬حوادثی به خشککم م ‌‬
‫یهای صریح و آشکار وی نسبت بککه مسککائل‬
‫عگیر ‌‬
‫که نشانگر موض ‌‬
‫سیاسی است‪ .‬در سال پنجاه و یک هجری حجر بن عدی در عراق‬
‫مالمؤمنین عایشه کککه از‬
‫دستگیر و به سوی شام فرستاده شد‪ 2 .‬ا ‌‬
‫یدرنگ عبدالرحمن بن حارث را با نککامه ای‬
‫موضوع اطلع یافت‪ ،‬ب ‌‬
‫به شام نزد معاویه پسر ابوسفیان فرستاد‪ .‬در نامه آمده بود‪ :‬خدا‬
‫را‪ .‬خدا را! درباره حجر و دوستانش!‬
‫امککا عبککدالرحمن زمککانی بککه شککام رسککید کککه حجککر و برخککی از‬
‫مچنککان در حککافظه‬
‫دوستانش کشته شده بودند ‪ ،3‬ولککی موضککوع ه ‌‬
‫عایشهب باقی ماند‪ ،‬تا این که معککاویه پسککر ابوسککفیان بککرای حککج‬
‫یدرنککگ‬
‫نجا نککزد عایشککه رفککت‪ .‬عایشککهب تککا او را دیککد ب ‌‬
‫آمد‪ .‬از آ ‌‬
‫گفت‪ :‬معاویه! حجر را کشتی؟‬
‫گفککت‪ :‬حجککر را بکشککم‪ ،‬برایککم بهککتر از آن اسککت کککه همککراه او‬
‫‪4‬‬
‫صدهزار نفر را بکشم‪.‬‬
‫یشککود‪ :‬پاسککخ معککاویه چنیککن بککوده اسککت‪ :‬یککا‬
‫مچنیککن گفتککه م ‌‬
‫ه ‌‬
‫مالمؤمنین! من چنین دیدم که کشتن آنککان سککبب صککلح اسککت و‬
‫ا ‌‬
‫‪5‬‬
‫یشود‪.‬‬
‫باقی گذاشتن ایشان مایه فساد امت م ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬
‫‪4‬‬
‫‪5‬‬

‫‬‫‬‫‬‫‬‫‪-‬‬

‫الغانی‪ ،‬ج ‪ ،17‬ص ‪.65‬‬
‫برای تفصیل موضوع ر‪ .‬ک ‪ :‬اسدالغابه‪ ،‬ج ‪ ،1‬صص ‪.525-26‬‬
‫الغانی‪ ،‬ج ‪ ،7‬ص ‪154‬؛ اسدالغابه‪ ،‬ج ‪ ،1‬صص ‪.525-26‬‬
‫مختصر تاریخ دمشق‪ ،‬ج ‪ ،6‬ص ‪.241‬‬
‫همان‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪108‬‬

‫منظور معاویه ک که خلیفه وقت مسککلمانان بککود ک ک ایککن بککود کککه‬
‫یماند‪ ،‬با توجه به این که کسانی پیرامککونش‬
‫نچه حجر باقی م ‌‬
‫چنا ‌‬
‫گرد آمده و از شخصکیت وی در جهکت اهکداف سیاسکی و تحریکک‬
‫یکردند‪ ،‬جنگ و درگیککری و هککرج‬
‫عواطف عمومی سوء استفاده م ‌‬
‫یآمد‪ .‬بنابراین کشتن وی بهتر از مانککدن او بککود‪.‬‬
‫و مرج به وجود م ‌‬
‫مالمؤمنین به عنوان یک شخصیت مسککئول و مهککم در جککامعه‬
‫اما ا ‌‬
‫یداد‪ ،‬مسککئول و متعهککد‬
‫اسلمی خود را در قبال حوادثی کککه رخ م ‌‬
‫تدهککی ایککن حککوادث در راسککتای‬
‫یدید و بنابراین بایسککتی در جه ‌‬
‫م ‌‬
‫ینمود‪.‬‬
‫صلح و خوبی امت اقدام م ‌‬
‫مالمؤمنین نامه نوشت و از‬
‫یشود‪ :‬زمانی معاویه برای ا ‌‬
‫گفته م ‌‬
‫وی خواست تا او را هدایت و راهنمککایی کنککد‪ .‬عایشککهب در پاسککخ‬
‫چنین نوشت‪:‬‬
‫یفرمککود‪:‬‬
‫سلم بر تو‪ .‬باری‪ ،‬من از پیامبر خداص شککنیدم کککه م ‌‬
‫کسی که خشنودی خداوند را با ناخرسندی مککردم بجویککد‪ ،‬خداونککد‬
‫او را از رنج مردم کافی خواهد بود و هرکس که خشککنودی مککردم‬
‫را از طریق ناخرسندی خداوند بجویککد‪ ،‬خداونککد او را بککه مککردم وا‬
‫‪1‬‬
‫یگذارد و سلم بر تو!‬
‫م ‌‬
‫مچنان راه خود را ادامه می داد‪ .‬در طککول حیککات‬
‫مالمؤمنین ه ‌‬
‫ا ‌‬
‫یشککدند‪ .‬در اواخککر‬
‫یدادنککد و سککپری م ‌‬
‫وی‪ ،‬حوادث گوناگون رخ م ‌‬
‫روزهای زندگی وی‪ ،‬معاویه پسر ابوسککفیان از مسککلمانان منککاطق‬
‫مختلف خواست تا با فرزندش یزیککد بککه عنککوان جانشککین او بیعککت‬
‫کنند‪ .‬برخی از مسلمانان با این موضککوع مککوافقت و برخککی دیگککر‬
‫مخالفت نمودنککد‪ .‬در ایککن میککان سککند روشککن و مککوثقی در دسککت‬
‫نداریم که از موضع عایشه‪ ‬نسبت به موضوع آگاه شککویم‪ .‬البتککه‬
‫یخواسککت‬
‫روایتی در صحیح بخاری‪ 2‬وجود دارد که چون معککاویه م ‌‬
‫یزید را جانشین خود سککازد‪ ،‬از مککروان خواسککت تککا موضککع مککردم‬
‫مدینه را در این زمینه برای او روشککن کنککد‪ .‬مککروان بککن حکککم کککه‬
‫فرماندار مدینه بود در مسجد برای مردم به سخنرانی پرداخت‪.‬‬
‫در اثنای سخنرانی‪ ،‬موضوع جانشینی یزید را بکه میکان کشککید و‬
‫از مردم خواست تکا بکا او بیعککت کننکد‪ .‬عبکدالرحمن بکن ابکوبکر‪‬‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ ترمذی‪ ،‬کتاب الزهد‪.‬‬‫‪ -‬بخاری‪ ،‬کتاب التفسیر‪ ،‬تفسیر سوره احقاف‪.‬‬

‫‪109‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫یخواهیککد سککنت هرقککل و قیصککر را احیکا‬
‫برخاسککت و گفککت‪ :‬آیکا م ‌‬
‫نمایید؟‬
‫هاش‬
‫مروان گفت‪ :‬مگر تو همان کسی نیستی که خداوند دربککار ‌‬
‫گفته‪:‬‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫)احقاف ‪(17 /‬‬
‫‪ ‬‬
‫»کسی که به پدر و مادرش گفت‪ :‬اف بر شما!«‪.‬‬

‫پکککس از آن دسکککتور داد ککککه عبکککدالرحمن را دسکککتگیر کننکککد‪.‬‬
‫یدرنگ وارد خانه عایشه شد‪ .‬بنککابراین نتوانسککتند او‬
‫عبدالرحمن ب ‌‬
‫را بگیرنککد‪ .‬عایشککهب کککه سککخن مککروان را شککنید گفککت‪ :‬خداونککد‬
‫نچککه دربکاره بککرائت مکن‬
‫های از قککرآن بککه جککز آ ‌‬
‫درباره مککا هیککچ آی ‌‬
‫هست‪ ،‬نازل نکرده است‪.‬‬
‫مچنیککن گفتککه اسککت‪ :‬مککروان‬
‫طبق روایککت نسککائی‪ ،‬عایشککهب ه ‌‬
‫دروغ گفته‪ ،‬به خدا سوگند درباره عبدالرحمن نککازل نشککده اسککت‪.‬‬
‫یتوانم کسی را که درباره او نازل شده‪ ،‬نککام بککبرم‪.‬‬
‫اگر بخواهم م ‌‬
‫اما خداوند پدر مروان را زمانی که مروان به پشت او بود‪ ،‬نفریککن‬
‫های از نفرین خداوند است‪.‬‬
‫کرده است‪ .‬پس مروان قطع ‌‬
‫‪1‬‬
‫مروان که این سخنان را شنید‪ ،‬برگشت‪ .‬ایککن قضککیه تککا جککایی‬
‫های دیگککر کککه‬
‫که به عایشهب مربوط بود‪ ،‬تمام شد‪ .‬بککاز در صککحن ‌‬
‫یدرخشککد‪.‬‬
‫یبینیم اسککم عایشککه م ‌‬
‫سیاست چنگ و دندان نموده‪ ،‬م ‌‬
‫غالبا ً در سال چهل و نهم هجری‪ 2‬حسن بن علی‪ ‬هنگامی کککه در‬
‫حال نزع بود‪ ،‬از عایشه خواست در خانه او در کنککار پیککامبرص بککه‬
‫خاک سپرده شود‪ .‬حسن که موافقت عایشهب را مشاهده نمککود‪،‬‬
‫برادرش حسین را خواست و به او گفت‪:‬‬
‫هاش کنککار‬
‫مردم اجازه دهد در خان ‌‬
‫از عایشه خواستم که هرگاه ُ‬
‫پیامبر خداص بککه خککاک سککپرده شککوم‪ .‬او هککم مککوافقت کککرد‪ .‬امککا‬
‫یدانم شاید موافقت از روی شرم و حیا بککوده اسککت‪ .‬بنککابراین‬
‫نم ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ صحیح بخاری؛ سنن نسائی‪ ،‬سیرت عایشه ‪.164 :‬‬‫ چهل و شش و چهل و هفت هم گفته شده ر‪ .‬ک ‪ :‬الستیعاب فی معرفه‬‫مچنین پنجاه‪ ،‬پنجاه و یک‪ ،‬چهل و چهار و پنجاه‬
‫الصحاب‪ ،‬ج ‪ ،1‬ص ‪ .376‬ه ‌‬
‫و هشت نیز گفته شده‪ .‬ر‪ .‬ک ‪ :‬الصابه‪ ،‬ج ‪ ،1‬ص ‪.331‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪110‬‬

‫مردم دوباره از او این چیز را بخواه‪ .‬اگر قلبا ً موافقت کککرد‬
‫هرگاه ُ‬
‫یکنم که قوم )منظور قککوم‬
‫هاش دفن کن‪ .‬اما گمان نم ‌‬
‫مرا در خان ‌‬
‫یامیه است( به تو اجازه این کار را بدهند‪ .‬اگر ممانعت کردنککد‪،‬‬
‫بن ‌‬
‫با آنان در نیفت و مرا در بقیع دفن کن‪.‬‬
‫حسککن‪ ‬کککه درگذشککت‪ ،‬حسککین‪ ‬نککزد عایشککه‪ ‬آمککد و از او‬
‫هاش دفککن کنککد‪ .‬عایشککه‬
‫خواست اجککازه دهککد تککا حسککن را در خککان ‌‬
‫گفت‪ :‬باعث سربلندی است‪.‬‬
‫یدرنگ در مقابل حسککین ایسککتاد و‬
‫مروان از ماجرا باخبر شد‪ .‬ب ‌‬
‫‪1‬‬
‫یشککود‬
‫اجازه نککداد حسککن را در خککانه عایشککه دفککن کننککد گفتککه م ‌‬
‫عایشه‪ ‬تصمیم گرفت که خود عمل ً وارد صحنه شود و در مقابل‬
‫هاش‪ ،‬قاسم بن محمد‪ ،‬از او خواست‬
‫مروان بایستد‪ ،‬اما خواهرزاد ‌‬
‫‪2‬‬
‫این کار را نکند‪ .‬بنابراین منصرف شد‪.‬‬
‫سرانجام ناگزیر حسن را در بقیع کنار مادرش‪ ،‬فاطمهب‪ ،‬دفککن‬
‫نمودند‪.‬‬
‫***‬
‫گذشککته از مسککائل سیاسککی‪ ،‬عایشککهب از قضککایای مربککوط بککه‬
‫گهای زندگی وی مصادف‬
‫حوزه اندیشه نیز غافل نبود‪ .‬واپسین بر ‌‬
‫یکردند و‬
‫مکم داشتند رشد م ‌‬
‫ههای جدید ک ‌‬
‫با زمانی بود‪ ،‬که اندیش ‌‬
‫یگری در‬
‫یگری و خککارج ‌‬
‫ههایی نظیر جبر ‌‬
‫یگرفتند‪ .‬اندیش ‌‬
‫پروبال م ‌‬
‫زمان او پدید آمدند‪ .‬به ویژه نحله خوارج در اوج فعککالیت سیاسککی‬
‫او در زمککان علککی‪ ،‬پککس از جنککگ صککفین )‪ .37‬هککک( ظککاهر شککدند‪.‬‬
‫مگرایککی و‬
‫یشککناخت و از جز ‌‬
‫عایشه‪ ،‬تفکر خککوارج را بککه خککوبی م ‌‬
‫یکشید‪ .‬روزی زنی نککزد‬
‫طگرایانه آنان زجر م ‌‬
‫یهای افرا ‌‬
‫تگیر ‌‬
‫سخ ‌‬
‫عایشه آمد و از او پرسید‪ :‬آیا زن باید نمازهککای زمککان قاعککدگی را‬
‫قضا نماید؟‬
‫عایشه‪ ‬گفت‪» :‬مگر تو از حروراء هستی؟ ما زمان پیککامبرص‬
‫‪3‬‬
‫یشدیم‪.‬‬
‫به قضا نمودن نمازهای زمان قاعدگی امر نم ‌‬
‫حککروراء شککهری بککود نزدیککک کککوفه و مقککر خککوارج بککه شککمار‬
‫یرفت‪ .‬گروهی از خوارج معتقد بودند‪ ،‬بایککد زن نمازهککای زمککان‬
‫م ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬

‫ الستیعاب فی معرفه الصحاب )همراه با اصابه(‪ ،‬ج ‪ ،1‬صص ‪.376-77‬‬‫ ر‪ .‬ک ‪ :‬تاریخ یعقوبی‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪.155‬‬‫‪ -‬ترمذی‪ ،‬ابواب الطهاره‪.‬‬

‫‪111‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫مگرایککی و‬
‫قاعککدگی را قضککا نمایککد‪ .‬ایککن عقیککده ناشککی از جز ‌‬
‫مالمککؤمنین معترضککانه‬
‫یشد‪ .‬به خاطر همیککن ا ‌‬
‫طگرایی آنان م ‌‬
‫افرا ‌‬
‫یآید کککه‬
‫یپرسد که‪ :‬مگر تو از خوارج هستی؟ چنین بر م ‌‬
‫از زن م ‌‬
‫ههای زمککان خککود بککه خککوبی اطلع و آگککاهی‬
‫وی از افکار و اندیش ک ‌‬
‫داشته است‪ .‬آگاهی وی به افکار مطرح در مککدینه و مکککه خلصککه‬
‫ههایی بوده که در گوشککه و‬
‫نمی شده‪ ،‬بلکه مشتمل بر کلیه اندیش ‌‬
‫هاند‪ .‬وجود وی در مککدینه کککه در آغککاز‬
‫کنار جهان اسلم مطرح بود ‌‬
‫مرکز سیاسی و بعدها مرکز فکری مسلمانان بود‪ ،‬بککه وی امکککان‬
‫یداد تا از همه تحولت فکری جهان اسلم آگککاه شککود‪ .‬در مککورد‬
‫م ‌‬
‫ههککای موجککود آن‬
‫یهای تند خوارج و برخی دیگککر از فرق ‌‬
‫عگیر ‌‬
‫موض ‌‬
‫یگفت‪:‬‬
‫زمان با ناراحتی به عروه م ‌‬
‫ای خواهرزاده من! به آنان دستور داده شده که بککرای اصککحاب‬
‫‪2‬‬
‫یدهند‪.‬‬
‫پیامبرص آمرزش بخواهند‪ ،‬اما به آنان دشنام م ‌‬
‫یکننککد‪،‬‬
‫یشنید که مصریان بککه عثمککان پرخککاش م ‌‬
‫یدید و م ‌‬
‫او م ‌‬
‫یراه‬
‫یگوینکد و خکوارج بکه همکه بکد و ب ‌‬
‫شامیان بکه علکی ناسکزا م ‌‬
‫یگفت و بککا سککخن خککود ایککن آیککه را در‬
‫یگویند‪ .‬بنابراین چنین م ‌‬
‫م ‌‬
‫نظر داشت‪:‬‬

‫‪‬‬

‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫)حشر ‪(10 /‬‬
‫‪  ‬‬
‫یگوینککد‪ :‬خککدایا! مککا و‬
‫»و آنککان کککه پککس از آنککان آمدنککد‪ ،‬م ‌‬
‫هاند‪،‬‬
‫بککرادران مککا را کککه پیککش از مککا بککا ایمککان درگذشککت ‌‬
‫بیامرز‪.«...‬‬

‫***‬
‫عایشه حدود ده سال با پیامبرص زیست‪ .‬پیامبرص درگذشت و‬
‫عایشه نزدیک به پنجاه سال با خاطره وی به سککر بککرد‪ .‬سککرانجام‬
‫زمان مرگ یا شاید هنگامه پیوستن به دوست فرا رسککید‪ .‬عایشککه‬
‫‪2‬‬

‫‪ -‬صحیح مسلم‪ ،‬کتاب التفسیر )‪ (3022‬با شرح نووی‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪112‬‬

‫‪ ‬بیمار شد‪ .‬نزدیک به هفتککاد سککال سککن داشککت‪ .‬رمضککان سککال‬
‫پنجاه و هشت که ک شصت و شش سککاله بککود ک ک عککوارض بیمککاری‬
‫یکککرد کککه ابککن عبککاس‬
‫ظاهر گردید‪ .‬با مرگ دست و پنجککه نککرم م ‌‬
‫یترسم از من سککتایش‬
‫اجازه ورود خواست‪ .‬اجازن نداد‪ .‬گفت‪ :‬م ‌‬
‫کند‪.‬‬
‫با این حال گفته شد‪ :‬پسرعموی پیککامبرص و از بزرگککان اسککلم‬
‫است‪ ،‬اجازه داد‪ .‬ابن عباس گفت‪ :‬چه طوری؟‬
‫گفت‪ :‬خوبم‪.‬‬
‫ابن عباس گفت‪ :‬اگر خدا بخواهد خوب خواهی شد‪ .‬تککو همسککر‬
‫های دیگککر ازدواج نکککرده‬
‫پیامبر خداص هستی‪ ،‬به جز تو با دوشککیز ‌‬
‫است‪ .‬برائت تو نیز از آسمان نازل گردیده است‪.‬‬
‫هاش‪ ،‬ابن زبیر‪ ،‬آمد‪ .‬عایشه گفت‪:‬‬
‫ابن عباس رفت‪ .‬خواهرزاد ‌‬
‫ »ابن عباس آمد و از من سککتایش نمککود‪ ،‬امککا دوسککت دام کککه‬‫‪1‬‬
‫های بودم«‪.‬‬
‫یارزش فراموش شد ‌‬
‫من‪ ،‬چیز ب ‌‬
‫شب‪ ،‬چادر سیاه خود را بر شهر مدینه گسترانده بود‪ .‬تاریکی و‬
‫سکککوت مطلککق بککر همککه جککا سککایه افنککده بککود‪ .‬آن شککب یکککی از‬
‫بهای رمضان ‪ :‬یعنی شب هفدهم سال پنجاه و هشت بککود ککه‬
‫ش ‌‬
‫بهایی که بککا ذکککر و نیککایش و‬
‫عایشه چشم از جهان فرو بست‪ .‬ل ‌‬
‫نهککا‬
‫یجنبید‪ ،‬بسته شد‪ .‬چشککمانی کککه از آ ‌‬
‫آموزش دین به مردم م ‌‬
‫یدرخشید‪ ،‬روی هم گذاشککته شککدند‪ .‬جسککم از‬
‫برق ‌ایمان و نبوغ م ‌‬
‫لها در تقل و‬
‫تها و پاهککایی کککه سککا ‌‬
‫حرکککت ایسککتاده اسککت‪ .‬دس ک ‌‬
‫هانککد‪ ،‬آرام گرفتنککد‪ .‬انگککار هسککتی نیککز بککه احککترام او‬
‫کوشککش بود ‌‬
‫سکوت کرد‪ .‬گویی زمان از حرکت بازایستاد‪ ،‬تا به حرمت همسککر‬
‫عزیز پیامبرص در سوگ مدینه شریک شود‪ .‬عایشه درگذشککت‪ .‬او‬
‫یخواسککت‪،‬‬
‫برای کوچ نمودن به آن جهان‪ ،‬شب را برگزید‪ .‬شاید م ‌‬
‫فریاد مرگ او تنها صدایی باشد که آرامش زمان را آشفته سککازد‪.‬‬
‫هها ماه رمضان را انتخاب نمککود‪ :‬مککاهی کککه مککدینه بککه‬
‫در میان ما ‌‬
‫پاس حرمت آن ماه خدا‪ ،‬از خوردن‪ ،‬آشامیدن و لب تر کککردن بککه‬
‫یکنکد‪ .‬گکویی عایشکه‬
‫لهکا را برنجانکد‪ ،‬خکودداری م ‌‬
‫سکخنانی ککه د ‌‬
‫مچکون‬
‫یخواست زمانی به سوی دوست پرواز کند ککه قلبکش ه ‌‬
‫م ‌‬
‫مهای بدن وی از هر آلودگی و لوثی پاک و زلل باشککد و‬
‫سایر اندا ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬بخاری‪ ،‬احمد‪ ،‬حاکم‪ ،‬ابن سعد و ابونعیم‪.‬‬

‫‪113‬‬

‫بخش دوم ‪ :‬پس از پیامبر‬

‫شیشه قلبش تمام وجود وی را در خود‪ ،‬بی آن که هیچ گککردی بککر‬
‫آن نشسته باشد‪ ،‬منعکس نماید‪ .‬در سکوت مطلق و ابککدی شککب‪،‬‬
‫کهککای خککود را بککرای همیشککه تاریککخ روی هککم گذاشککت‪.‬‬
‫عایشه پل ‌‬
‫کسککپاری‬
‫سفارش کرده بود شب او را به خاک بسپارند‪ .‬گویی خا ‌‬
‫در شب‪ ،‬یک سنت عربی بود‪ .‬خبر مرگ عایشککه در مککدینه پیچیککد‪.‬‬
‫کباره برخاست و به سوی مسجد پیامبرص هجککوم بککرد‪.‬‬
‫شهر به ی ‌‬
‫زن‪ ،‬مککرد‪ ،‬کککودک و بککزرگ‪ ،‬همککه و همککه گککرد آمککده بودنککد‪ ،‬تککا در‬
‫سکوت ابدی عایشه اشک بریزند و پیکر او را به خککاک بسککپارند و‬
‫نگونه که با محمدص‬
‫برای واپسین بار با او وداع کنند‪ .‬درست هما ‌‬
‫و دیگر یاران او وداع کرده بودنککد‪ .‬وداع بککا عزیککزان‪ ،‬بککرای انصککار‬
‫مدینه که روزی با تمام وجود از آنان استقبال نموده بودند‪ ،‬به یککک‬
‫سنت تلخ و ناگزیر مبدل شده بود‪ .‬هککم مککردم جمککع شککده بودنککد‪.‬‬
‫یخواسککتند بککا‬
‫چکس در خانه خود نمانده بککود‪ .‬همککه فرزنککدان م ‌‬
‫هی ‌‬
‫مادر خویش وداع کننککد‪ .‬او را بککه بقیککع سککپردند‪ ،‬تککا در کنککار دیگککر‬
‫همرزمان خود‪ ،‬پس از یک زندگی سراسککر هیجککان و حرکککت آرام‬
‫ههایشان بازگشتند‪ .‬شب‪ ،‬شکسککت و بککه پایککان‬
‫گیرد‪ .‬مردم به خان ‌‬
‫نبار چشککمان عایشککه‪ ‬را در برابککر‬
‫رسید و خورشید برای نخستی ‌‬
‫خویش بسککته دیککد‪ .‬چشککمانی ککه همیشککه قبککل از خورشکید بیککدار‬
‫یشدند‪ ،‬این بار با گرمای خورشید هم بیدار نشدند‪.‬‬
‫م ‌‬

‫بخش سوم ‪:‬‬
‫در حوزه اندیشه و‬
‫حرکت‬

‫شکوه عایشه‬

‫در مورد خصوصیات ظککاهری عایشککه آن چککه بککه صککورت قطککع‬
‫یدانیم‪ ،‬این که وی زیبا و سفیدپوست بککوده؛ چککون پیککامبرص او‬
‫م ‌‬
‫را به »حمیراء« ملقب نموده بود‪ .‬از نظر قد متوسط و چهارشانه‬
‫هقد‬
‫و اندکی متمایل به درازی بوده است‪ .‬چون به کسانی که کوتا ‌‬
‫مچنان که در واقعه صفیه ک در کککودکی‪،‬‬
‫یگرفت ک ه ‌‬
‫بودند‪ ،‬خرده م ‌‬
‫لغراندام و تکیده بود‪ .‬حتی کسانی کککه هککودج وی را خککالی حمککل‬
‫یکردنککد او در آن قککرار دارد‪ .‬چندسککال بعککد‬
‫ینمودنککد‪ ،‬خیککال م ‌‬
‫م ‌‬
‫اندکی گوشت گرفت و چاق شد‪.‬‬
‫یبریککم ککه او یککک مرتبکه بیمککار‬
‫هلی سخنان خود او پکی م ‌‬
‫از لب ‌‬
‫های که موهایش ریزش نمودند‪ .‬از ماجرای جمل نیککز‬
‫شده‪ ،‬به گون ‌‬
‫یبریم ککه او دارای صککدایی بککم و بلنکد بکوده‪ ،‬تکا‬
‫به این نکته پی م ‌‬
‫ینموده و مککردم هککم بککه‬
‫جایی که از هودج خود به سپاه خطاب م ‌‬
‫هاند‪ .‬دارای طبیعککتی زیبککا و شککاد و‬
‫یشککنید ‌‬
‫راحککتی صککدایش را م ‌‬
‫جسککمی بانشککاط و فعککال بککوده اسککت‪ .‬پککدرش نیککز دارای چنیککن‬
‫‪1‬‬
‫طبیعتی بود‪.‬‬
‫مچنیککن انککدامی زیبککا و متناسککب داشککته اسککت‪ .‬لباسککی کککه‬
‫ه ‌‬
‫یافزوده است‪ .‬گهگککاه نیککز لبککاس نککو و‬
‫یپوشیده به زیبایی او م ‌‬
‫م ‌‬
‫یگوید‪:‬‬
‫یپوشید‪ .‬در بخاری آمده که ایمن م ‌‬
‫زیبا م ‌‬
‫های و درشت به قیمت پنککج درهککم‬
‫نزد عایشه رفتم‪ .‬پیراهنی پنب ‌‬
‫یگفکت‪» :‬چشککمت را بکه کنیکزک بینکداز و‬
‫پوشیده بکود‪ .‬بکه مکن م ‌‬
‫نگککاهش کککن‪ .‬از ایککن کککه آن پیراهککن را در خککانه بپوشککد بککه خککود‬
‫یبالد‪ .‬من در زمان پیامبرص پیراهنی داشتم کککه هرگککاه زنککی را‬
‫م ‌‬

‫‪1‬‬

‫ ر‪ .‬ک‪ :‬الصککدیقه بنککت الصککدیق‪ ،‬صککص ‪ 185-86‬در المجمککوعه الکککامله‪.‬‬‫عباس محمود عقاد‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪116‬‬

‫یفرسککتادند و از مککن عککاریه‬
‫یآراستند‪ ،‬دنبالش م ‌‬
‫برای عروسی م ‌‬
‫‪1‬‬
‫یگرفتند«‪.‬‬
‫م ‌‬
‫***‬
‫بخشی از صفات مهم و اساسی عایشه را که او به آنها متصف‬
‫بوده و خداوند با لطف و کرم خویش به او ارزانی داشککته‪ ،‬یککادآور‬
‫شککدیم‪ .‬پیککامبر خککداص نیککز بککه بزرگککی و عظمککت عایشککه‪ ‬ارج‬
‫ینهاد‪ .‬بدین جهت او را در قلب خود جای داده بود‪ .‬کسککی دیگککر‬
‫م ‌‬
‫منزلککت عایشککه را نککزد پیککامبر نداشککت‪ .‬خداونککد نیککز بککه سککبب او‬
‫یشماری به مسلمانان عنایت نمود‪.‬‬
‫خیرات و برکات ب ‌‬
‫یکند‪ :‬گردنبنککدی کککه از اسککماء بککه عککاریه گرفتککه‬
‫خود او نقل م ‌‬
‫بودم‪ ،‬در راه بازگشت از سفری که همراه پیامبرص رفته بککود‪ ،‬در‬
‫محلی به نام »ابواء« گم شد‪ .‬پیامبر خداص چنککد نفککر از اصککحاب‬
‫خود را برای پیدا کردن آن فرستاد‪ .‬سپاه نیککز از حرکککت خککود بککاز‬
‫ایستاد‪ ،‬تا آنان بازگردند‪.‬‬
‫توقف سپاه طولنی گشته‪ ،‬آب تمام شده و وقت نماز نیککز فککرا‬
‫رسید‪ .‬گردنبند هنوز پیدا نشده بود‪ .‬مردم از خستگی و درمانککدگی‬
‫خود به ابوبکر صدیق‪ ‬شکایت نمودند‪.‬‬
‫ابوبکر صدیق نزد عایشه رفت و او را سرزنش نمککود و از بککس‬
‫از دست او و گردنبندش خشمناک بود‪ ،‬تلنگککری بککه او زد‪ .‬عایشککه‬
‫یداد؛ چککون‬
‫مچنان ساکت بککود و هیککچ حرکککتی از خککود نشکان نم ‌‬
‫ه ‌‬
‫پیامبر خداص خواب بود و سرش را روی پای او گذاشته بود‪.‬‬
‫دیری نگذشت که پیامبر خداص بیدار گردیککد‪ .‬او تنگنککایی را کککه‬
‫هحککل‬
‫یدرنککگ را ‌‬
‫هرو بککود دیککد‪ .‬ب ‌‬
‫سپاه در اثککر کمبککود آب بککا آن روب ‌‬
‫موضککوع از آسککمان نککازل گردیککد‪ .‬آیککه جککواز تیمککم نککازل شککد‪.‬‬
‫مسلمانان بسیار شاد و خوشحال شدند و به حکمکت موضکوع پکی‬
‫ضیر از کنار عایشه رد شد و گفت‪ :‬این نخستین‬
‫ح َ‬
‫سید بن ُ‬
‫بردند‪ .‬ا ُ َ‬
‫برکت شما نیست ای آل ابوبکر! خداوند به شما جزای خیککر دهککد‪.‬‬
‫به خدا سوگند‪ ،‬هیچ موضوعی برای تو پیش نیامده‪ ،‬مگککر ایککن کککه‬
‫هحلی در نظر گرفتککه و آن را بککرای مسککلمانان‬
‫خداوند برای آن را ‌‬
‫‪2‬‬
‫مبارک نموده است‪.‬‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ بخاری‪ ،‬کتاب الهبه و فضلها‪.‬‬‫‪ -‬صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،2‬صص ‪.308-291‬‬

‫‪117‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫سرانجام سپاه آهنگ حرکت نمککود‪ .‬شککتر عایشککه برخاسککت‪ .‬بککه‬
‫ناگاه دیدند گردنبند زیر پای شتر اسککت‪ .‬تعییککن ایککن حکککم خککدایی‬
‫نعمت بزرگی از سوی خدا بود و در حق عایشه و خانواده ابککوبکر‪،‬‬
‫یآمد‪.‬‬
‫یک لطف بزرگ به شمار م ‌‬
‫یگفت‪ :‬به ده چیککز بککر‬
‫یفروخت و م ‌‬
‫او بر همسالن خود فخر م ‌‬
‫هام‪» : 1‬جبرئیل عکسککم را در کککف دسککت‬
‫دیگران برتری داده شد ‌‬
‫های جز من‬
‫خود نزد پیامبر خداص آورد تا او را نگاه کند‪ .‬با دوشیز ‌‬
‫ازدواج ننموده است‪ .‬هیچ زنی به جککز مککن پککدر و مککادرش مهککاجر‬
‫نیستند‪ .‬خداوند برائتم را از فراز آسمان نازل کرده است‪ .‬زمککانی‬
‫یشککد‪ .‬مککن و او از یککک‬
‫که پیامبرص با من بود‪ ،‬وحی بر او نازل م ‌‬
‫یکردیکم‪ .‬در حکالی ککه مکن جلکوی او دراز کشکیده‬
‫ظرف غسل م ‌‬
‫یخواند‪ .‬پیامبر روی سینه من در خانه من و در شب‬
‫بودم‪ ،‬نماز م ‌‬
‫نوبت من درگذشت و سرانجام در خانه من به خاک سپرده شد«‪.‬‬
‫این ده خصلتی است که عایشه در آنهککا بککر دیگککر زنککان برتککری‬
‫گتر از این ده خصلت دارد‪ .‬ایککن فضککیلت‬
‫دارد‪ .‬اما او فضیلتی بزر ‌‬
‫شهای مداوم و خستگی ناپککذیرش‬
‫به علم و دانش فراوان و کوش ‌‬
‫یگردد‪.‬‬
‫در راه دین اسلم برم ‌‬
‫گتریککن زن‬
‫یکران او را سزاوار لقب بزر ‌‬
‫این دانش فراوان و ب ‌‬
‫محدث در عصر خکود بکه گکواهی اصکحاب و تکابعین بکزرگ نمکوده‬
‫اسککت‪ .‬مسککروق گفتککه اسککت‪» :‬شککیوخ بککزرگ اصککحاب محمککد را‬
‫‪2‬‬
‫یکردند«‪.‬‬
‫یدیدم که در مورد فرایض از او سئوال م ‌‬
‫م ‌‬
‫یگفت‪»:‬بککه مککن حککدیث‬
‫یکرد‪ ،‬م ‌‬
‫مسروق هرگاه از او روایت م ‌‬
‫گفت‪ ،‬صدیقه دخککتر صککدیق‪ ،‬محبککوبه رسککول خککداص کککه از فککراز‬
‫هفت آسمان به عقد او درآمده است«‪.‬‬
‫یکنککد کککه پیککامبرص فرمککود‪» :‬ای‬
‫عایشککه صککدیقه خککود نقککل م ‌‬
‫یگوید‪ .‬مککن گفتککم‪ :‬بککر‬
‫عایشه! این جبرئیل است که به تو سلم م ‌‬
‫او نیککز سککلم و رحمککت و برکککات خداونککد بککاد‪ .‬امککا )ای پیککامبر!(‬
‫‪3‬‬
‫یبینم«‪.‬‬
‫یبینی که من نم ‌‬
‫چیزهایی م ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪2‬‬
‫‪3‬‬

‫ صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪ 94‬ک سیره ابن هشام‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪ 655‬ک ک منتخککب‬‫کنزالعمال‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪ 117‬ک الصابه ک الستیعاب‪.‬‬
‫ اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.105‬‬‫‪ -‬مسند امام احمد بن حنبل‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪118‬‬

‫در طبقات ابن سعد آمده که عایشه یک بککار جبرئیککل را دیککده و‬
‫یگویککد‪:‬‬
‫به خاطر همین بر دیگر زنان مباهات می نمککود‪ 1 .‬عککروه م ‌‬
‫کسککی را کککه بککه قککرآن‪ ،‬احکککام قککرآن‪ ،‬حلل و حککرام‪ ،‬شککعر‪،‬‬
‫‪2‬‬
‫هام‪.‬‬
‫رویدادهای عرب و انساب از عایشه داناتر باشد‪ ،‬ندید ‌‬
‫تابعی بزرگ‪ ،‬عطاء بن ربککاح در مککورد او گفتککه اسککت‪ :‬عایشککه‪،‬‬
‫مترین مککردم بککود و در مککورد مسککائل عمککومی از‬
‫هترین و عککال ‌‬
‫فقی ‌‬
‫‪3‬‬
‫همه نظر بهتری داشت‪.‬‬
‫امام زرکشی نیز در »المعتبر« گفته است‪ :‬عمککر بککن خطککاب و‬
‫یطالب ک ك ک ک در مککورد مسککائل گونککاگون فقهککی از او‬
‫علی بن اب ‌‬
‫‪4‬‬
‫یکردند‪.‬‬
‫سئوال م ‌‬
‫ینهایت فقیه بود‪ .‬حتی گفتککه‬
‫در فتح الباری نیز آمده‪» :‬عایشه ب ‌‬
‫‪5‬‬
‫شده‪ :‬ربع احکام شرعی از او نقل شده است«‪.‬‬
‫هتریککن زن امککت اسککت‪ .‬او‬
‫یگویککد‪ :‬عایشککه‪ ،‬فقی ‌‬
‫ذهککبی نیککز م ‌‬
‫فضیلت جهاد در راه خدا را نیز کسب کرده اسککت‪ .‬در غککزوات بککا‬
‫یکککرد‪.‬‬
‫گها خود شککرکت م ‌‬
‫یشد و در برخی جن ‌‬
‫پیامبرص همراه م ‌‬
‫یکنککد‬
‫در جنگ احد چون مسلمانان شکست خوردند‪ ،‬انککس نقککل م ‌‬
‫که‪ :‬عایشه و ام سلیم )مادر انس( را دیککدم کککه دامککن را بککال زده‬
‫کها‬
‫یشد‪ ،‬آنان مش ‌‬
‫بودند‪ ،‬به گونه ای که خلخال پاهایشان دیده م ‌‬
‫یآوردنککد و آب را در دهککان‬
‫یکردنککد و م ‌‬
‫را بر پشککت خککود حمککل م ‌‬
‫یگشککتند‪،‬‬
‫یریختنککد‪ .‬پککس از آن دوبککاره برم ‌‬
‫مککردم )مجروحیککن( م ‌‬
‫یآوردنککد و در دهککان مککردم‬
‫یکردنککد و م ‌‬
‫کها را از آب پککر م ‌‬
‫مشکک ‌‬
‫‪6‬‬
‫یریختند‪.‬‬
‫)مجروحین( م ‌‬
‫او زنککدگی خککود را در راه کوشککش و تحقیککق و جسککتن سککپری‬
‫نمککود‪ .‬حککافظ »مککزی« گفتککه اسککت‪» :‬او )عایشککه( هرگککاه چیککزی‬
‫یکرد تا آن‬
‫یگشت و تحقیق م ‌‬
‫یدانست‪ ،‬برم ‌‬
‫یشنید که آن را نم ‌‬
‫م ‌‬
‫یخاسککت و بککه مککردم ابلغ‬
‫یگرفککت‪ ،‬برم ‌‬
‫را یاد بگیرد‪ .‬چون یککاد م ‌‬
‫یکوشید«‪.‬‬
‫ینمود و در راه نشر آن م ‌‬
‫م ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬
‫‪4‬‬
‫‪5‬‬
‫‪6‬‬

‫‬‫‬‫‬‫‬‫‬‫‪-‬‬

‫الطبقات الکبری از ابن سعد ج ‪ ،8‬ص ‪ 67‬ک کنز العمال‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪.119‬‬
‫اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.105‬‬
‫همان‪ ،‬ص ‪.106‬‬
‫همان‪.‬‬
‫اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.106‬‬
‫اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.127‬‬

‫‪119‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫هداری‬
‫او )عایشه( زنککدگی خککود را صککرف عبککادت‪ ،‬تهجککد و روز ‌‬
‫یگرفت‪ .‬بککه جککز روزهککای عیککدفطر و عیککد‬
‫ینمود‪ .‬مدام روزه م ‌‬
‫م ‌‬
‫یایسککتاد و آن را در راز‬
‫یخورد‪ .‬شب را به نماز م ‌‬
‫قربان‪ ،‬روزه نم ‌‬
‫ینمود‪ .‬او از خداوند هیککچ‬
‫و نیاز و نیایش با خدای خویش سپری م ‌‬
‫گترین آرزوی او این بود کککه خداونککد‬
‫یخواست‪ .‬بزر ‌‬
‫چیز دنیوی نم ‌‬
‫یگفت‪» :‬اگر شب قدر را بیابم‪ ،‬به جککز گذشککت و‬
‫او را بیامرزد‪ .‬م ‌‬
‫یخواهم«‪.‬‬
‫سلمتی چیزی نم ‌‬
‫یکند که روزی نزد عایشه رفت‪ .‬ناگاه دیککد کککه بککه‬
‫عروه نقل م ‌‬
‫یکنککد و اشککک‬
‫یخوانککد‪ ،‬نیککایش م ‌‬
‫یگوید‪ ،‬م ‌‬
‫نماز ایستاده‪ ،‬تسبیح م ‌‬
‫نکه سرانجام از ایستادن خسته شککد‪.‬‬
‫یریزد‪ .‬عروه ایستاد‪ ،‬تا ای ‌‬
‫م ‌‬
‫در پی کاری که داشت به بازار رفت و دوباره برگشت‪ .‬باز دید که‬
‫یگرید‪.‬‬
‫مچنان به نماز ایستاده و م ‌‬
‫عایشه ه ‌‬
‫یداد‪ .‬نسککبت بککه فقیککران و‬
‫عایشککه صککدیقه‪ ‬صککدقه بسککیار م ‌‬
‫مهککا را پککرورش مککی داد و‬
‫بینوایککان مهربککان و دلسککوز بککود‪ .‬یتی ‌‬
‫ینمککود‪ .‬او‪ ،‬بککانو صککمیمه لیککثی را در دامککن خککود‬
‫برایشان انفاق م ‌‬
‫‪2‬‬
‫‪1‬‬
‫تربیت نموده بود که بعدها یکی از راویان حدیث گردید‪ .‬بریره و‬
‫سلمیه بنت مالک )ام قرفه الصغری(‪ 3‬را آزاد نموده بود‪.‬‬
‫هاش عبدالله بن زبیر حککرف‬
‫روزی سوگند خورد که با خواهرزاد ‌‬
‫نزند‪ .‬چون جدایی میان آنان طکولنی گردیکد‪ ،‬عبکدالله از مسکور و‬
‫یگری کننککد‪ .‬ایککن دو‬
‫عبدالرحمن خواست میان او و عایشه میککانج ‌‬
‫نکه سرانجام عایشککه‪ ‬بککا عبککدالله‬
‫نقدر اصرار کردند‪ ،‬تا ای ‌‬
‫نفر آ ‌‬
‫حرف زد و برای نذر خود چهککل بککرده را آزاد سککاخت‪ .‬بعککدها او از‬
‫‪4‬‬
‫یگریست‪.‬‬
‫یکرد و م ‌‬
‫این نذر خود یاد م ‌‬
‫سخاوت‪ ،‬بخشندگی و صدقه دادن مککداوم او بککه جککایی رسککیده‬
‫بود که روزی عبدالله بن زبیر در زمان امارت خود‪ ،‬صدهزار درهم‬
‫برایککش فرسککتاد‪ .‬عایشککه کککه در آن روز روزه بککود‪ ،‬یککک سککینی‬
‫مهککا را میککان مککردم توزیککع نمککود‪ .‬چککون شککب فککرا‬
‫خواست و دره ‌‬
‫یام را بیاور«‪.‬‬
‫رسید به کنیزش‪ ،‬ام ذره‪ ،‬گفت‪» :‬کنیز! افطار ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬
‫‪4‬‬

‫‬‫‬‫‬‫‪-‬‬

‫الصابه‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪.351‬‬
‫الصابه؛ تفسیر ابن کثیر‪ ،‬ج ‪ ،1‬ص ‪.474‬‬
‫الصابه‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪.332‬‬
‫اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.126‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪120‬‬

‫یتوانستی به وسککیله یککک‬
‫مالمؤمنین! مگر نم ‌‬
‫ام ذره گفت‪ :‬ای ا ‌‬
‫لهایی که انفاق نمودی مقدار گوشت بخککری تککا بککا آن‬
‫درهم از پو ‌‬
‫افطار کنی؟‬
‫یآوردی ایککن‬
‫عایشه‪ ‬گفت‪ :‬با من تندی مکن‪ .‬اگککر بککه یککادم م ‌‬
‫‪1‬‬
‫یکردم‪.‬‬
‫کار را م ‌‬

‫عایشه در عرصه پزشکی‬

‫یگوید‪ :‬عایشه‪ ‬در عرصه علککم پزشکککی‪ ،‬یگککانه‬
‫ابن عبدالبر م ‌‬
‫یگویککد‪» :‬مککادرم! از فقککاهت تککو تعجککب‬
‫روزگککارش بککود‪ .‬عککروه م ‌‬
‫یگککویم‪ :‬همسککر پیککامبر خککداص و دخککتر‬
‫یکنم؛ چون با خککودم م ‌‬
‫نم ‌‬
‫یات نسبت به شعر و رویککدادهای عککرب نیککز‬
‫ابوبکر است‪ .‬از آگاه ‌‬
‫یگویم‪ :‬او دختر ابوبکر اسککت کککه‬
‫یکنم؛ چون با خودم م ‌‬
‫تعجب نم ‌‬
‫هتر بککود‪ .‬ولککی چیککزی کککه مککرا بککه‬
‫از همه مردم در این زمینککه آگککا ‌‬
‫یدارد‪ ،‬آگاهی تو از علم طلب است‪ .‬آخککر چگککونه و از‬
‫تعجب وا م ‌‬
‫کجا؟«‬
‫عایشه‪ ‬روی شانه عروه زد و گفت‪ :‬ابککوعریه! پیککامبر خککداص‬
‫تهای عرب از هر طرف نزد‬
‫یشد‪ .‬هیأ ‌‬
‫در اواخر عمر خود بیمار م ‌‬
‫یکردند‪ .‬و مککن‬
‫ههای گوناگون تجویز م ‌‬
‫یآمدند و برای او نسخ ‌‬
‫او م ‌‬
‫نجککا نسککبت بککه طبککابت آگککاهی پیککدا‬
‫نیز او را درمککان کککردم‪ .‬از ای ‌‬
‫‪2‬‬
‫هام‪.‬‬
‫کرد ‌‬
‫او با هوشیاری و استعداد سرشار و حافظه نیرومندش‪ ،‬داروهککا‬
‫یکردنککد‪ ،‬بککه خککاطر‬
‫بها برای پیامبر تجککویز م ‌‬
‫و گیاهانی را که عر ‌‬
‫یگفت ک کککه‬
‫یسپرد‪ .‬چیزهایی را که پیامبرص در زمینه درمان م ‌‬
‫م ‌‬
‫نسککان او در‬
‫یکرد و بدی ‌‬
‫بعدها طب النبی نامیده شد ک نیز حفظ م ‌‬
‫زمینه پزشکی دانشمند گردید‪.‬‬
‫یخورد که مبککادا‬
‫عبدالله بن زبیر‪ ،‬خواهرزاده عایشه افسوس م ‌‬
‫یگویککد‪:‬‬
‫عایشه از دنیا برود و مردم این علم او را کسب نکننککد‪ .‬م ‌‬
‫یرفتنککد تککا در مککورد فقککه از او سککئوال کننککد‪.‬‬
‫مردم نزد عایشککه م ‌‬
‫یشککد کککه در زمینککه طبککابت از او‬
‫اشتغال به این موضوع سککبب م ‌‬
‫سئوال نکنند‪ .‬از جمله احادیثی که او در زمینه طب روایت نموده‪،‬‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪ 361‬و ج ‪ ،3‬ص ‪.126‬‬‫‪ -‬اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.105‬‬

‫‪121‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫یفرمککود‪:‬‬
‫یگویککد‪ :‬از پیککامبر خککداص شککنیدم کککه م ‌‬
‫این است که م ‌‬
‫»سیاه دانه )شونیز = الحبه السوداء(‪ ،‬بکه جکز مکرگ‪ ،‬درمکان هکر‬
‫‪1‬‬
‫دردی است«‪.‬‬

‫عایشه در عرصه شعر‬

‫هتر بککود‪ .‬هرچنکد او خکود‬
‫در زمینککه شکعر‪ ،‬او از همکه مکردم آگکا ‌‬
‫یکککرد و‬
‫شاعری نبود که شعر بسراید‪ ،‬ولی شککعر بسککیار حفککظ م ‌‬
‫یداد بککه مناسککبت آن‬
‫های کککه برایککش رخ م ‌‬
‫ینمود‪ .‬هر حادث ‌‬
‫نقل م ‌‬
‫‪2‬‬
‫یگفت‪.‬‬
‫شعری م ‌‬
‫یگویکد‪ :‬گهگکاه‪ ،‬عایشکه یکک چککامه را ککه از‬
‫محمد بن عمکر م ‌‬
‫‪3‬‬
‫یخواند‪.‬‬
‫یشد‪ ،‬م ‌‬
‫شصت یا صد بیت تشکیل م ‌‬
‫یگوید‪ :‬کسی از اصحاب رسول خداص را‬
‫مقداد بن اسود نیز م ‌‬
‫‪4‬‬
‫یشناسم‪.‬‬
‫که در زمینه شعر و احکام از عایشه داناتر باشد‪ ،‬نم ‌‬
‫یگفککت‪ :‬بککه فرزنککدانتان شککعر بیاموزیککد‪ ،‬تککا زبانشککان‬
‫خودش م ‌‬
‫‪5‬‬
‫شیرین شود‪.‬‬
‫گتریکن شکهادت‬
‫ینهایت فراواننکد‪ .‬شکاید بزر ‌‬
‫فضایل عایشه‪ ‬ب ‌‬
‫در مورد فضیلت او‪ ،‬ایککن سککخن پیککامبر باشککد‪» :‬از میککان مککردان‪،‬‬
‫کسان زیادی کامل شدند‪ ،‬اما از زنان به جز مریکم دخکتر عمکران‪،‬‬
‫خدیجه دختر خویلد و آسیه زن فرعون‪ ،‬کسی دیگر کمککال نیککافت‪.‬‬
‫مچککون برتکری غکذای‬
‫ولی فضل و برتری عایشه بر دیگکر زنکان‪ ،‬ه ‌‬
‫کها است«‪ 6.‬ترید‪ ،‬غذایی است کککه از گوشککت‬
‫ترید بر دیگر خورا ‌‬
‫بها بود‪.‬‬
‫و نان تشکیل شده و در آن زمان فاخرترین خوراک عر ‌‬
‫بککا همیککن حککدیث‪ ،‬بسککیاری از عالمککان‪ ،‬بککر فضککیلت عایشککه بککر‬
‫هاند‪ .‬به این مطلب بایککد علککم و‬
‫خدیجه و دیگر زنان استدلل نمود ‌‬
‫دانش فراوان او را ک که از پیامبر خداص آمککوخته بککود و در طککول‬
‫یآموخت ک نیز افزود‪.‬‬
‫زندگی خویش به دیگران م ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬
‫‪3‬‬
‫‪4‬‬
‫‪5‬‬
‫‪6‬‬

‫ صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪.10‬‬‫ الصابه‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪.360‬‬‫ اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.106‬‬‫ همان‪.‬‬‫ اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.120‬‬‫ صککحیح بخککاری‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪ 308‬ککک منتخککب کنزالعمککال ج ‪ ،5‬ص ‪ 117‬ککک‬‫الصابه‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪.360‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪122‬‬

‫در حالی که گروهی دیگر از عالمان بر این باورند که خدیجه بر‬
‫عایشه فضیلت دارد‪ ،‬چون امام احمد روایت نموده کککه عایشککه‪‬‬
‫نسبت به خدیجه‪ ‬دچار غیرت گردید‪ ،‬و به پیککامبر خککداص گفککت‪:‬‬
‫خداوند در عوض او کسی بهتر را به تو داده است‪ .‬پیککامبر خککداص‬
‫فرمود‪ :‬خداوند در عوض او کسی بهتر را به من نداده است‪.‬‬
‫در هر صورت این دو زن )خدیجه و عایشه(‪ ،‬جایگککاهی بککزرگ و‬
‫هاند‪ .‬آنککان هککر دو از زبککان‬
‫نقشککی مهککم در دعککوت اسککلمی داشککت ‌‬
‫یتکوانیم بکه‬
‫هانکد‪ ،‬ولکی نم ‌‬
‫جبرئیل‪ ،‬مکژده بهشکت را دریکافت نمود ‌‬
‫طور قطع بیان کنیم که یکی از دیگری برتر و بهتر است‪ .‬چون هر‬
‫یباشکند و تنهکا خداونکد در‬
‫یشکماری م ‌‬
‫یک از آنان دارای فضکایل ب ‌‬
‫این مورد آگاه است‪.‬‬
‫لها بککه گسککترش و‬
‫یبینیم کککه بککانو عایشککه در طککول نسک ‌‬
‫اگر م ‌‬
‫روایت علککومی پرداختککه کککه خککدیجه ننمککوده‪ ،‬بککرای آن اسککت کککه‬
‫عایشه پس از پیامبر خداص زندگی طولنی نمککوده‪ ،‬در حککالی کککه‬
‫بکانو خککدیجه در زمکان حیکات پیکامبرص درگذشککته اسکت‪ .‬امکا کککه‬
‫یزیسکت‪ ،‬بکه انکدازه‬
‫یداند؟ شاید اگر خدیجه به اندازه عایشه م ‌‬
‫م ‌‬
‫ینمود‪. ...‬‬
‫او یا شاید بیشتر از او‪ ،‬حدیث روایت م ‌‬

‫تعهدات اخلقی زن مسئول‬

‫عایشه صدیقه‪ ،‬پیش از آن که وارد خانه پیامبرص شود‪ ،‬عشککق‬
‫هدار‬
‫خداوند در قلب او جای گرفته بود؛ ایمکانش مسکتحکم و ریشک ‌‬
‫شده بود‪ .‬حقیقت در برابر چشککم بصککیرتش روشککن گشککته بککود و‬
‫یقین کرده بود که خداوند مردمان را برای هدفی بزرگ و متعککالی‬
‫یها و اموری که برای‬
‫آفریده است؛ آبادانی زمین با خیرات و خوب ‌‬
‫یکند‪ .‬ایککن آبککادانی زمیککن‪،‬‬
‫بشر سودمند هستند و آنان را اصلح م ‌‬
‫به طور عموم بایککد در اطککاعت و فرمککانبرداری از خداونککد‪ ،‬تجلککی‬
‫یابد‪.‬‬
‫او بککرای جسکتن و یککافتن الگککو و آموزگکار خکویش‪ ،‬رنککج زیکادی‬
‫کتککر بککود و در‬
‫متحمل نگشت؛ چون ایککن الگککو از همککه بککه او نزدی ‌‬
‫ههکای او و‬
‫بتر‪ .‬بنککابراین بکه جسککتجوی آموز ‌‬
‫قلبش از همکه محبکو ‌‬
‫عملی سککاختن دسککتوراتش پرداخککت ‪ . ...‬آخککر چگککونه ایککن چنیککن‬

‫‪123‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫نباشککد‪ .‬او کککه همسککر عزیککزش و فرسککتاده خداونککد بککود‪ .‬عایشککه‬
‫‪1‬‬
‫صدیقه از پیامبر شنیده بود‪» :‬عالم باش یا متعلم«‪.‬‬
‫بنابراین در حیات پیکامبرص زنککدگانی خکویش را بککه فراگیککری و‬
‫پس از درگذشت او‪ ،‬به آموزش دیگران متمرکککز نمککود‪ .‬او در هککر‬
‫یک از ادوار زندگی خود‪ ،‬از رهبران بارز میدان فککر و اندیشکه بکه‬
‫یرفککت‪ .‬و در اوج دعککوت اسککلمی قککرار داشککت‪ .‬تککا‬
‫شککمار م ‌‬
‫یتوانست همه توان خود را در راه فراگیری دین‪ ،‬بیان حقککایق و‬
‫م ‌‬
‫ینمود‪.‬‬
‫آموزش مردم صرف م ‌‬
‫مالمککؤمنین عایشککه بپردازیککم‪،‬‬
‫نکه بککه شککیوه دعککوت ا ‌‬
‫پیش از آ ‌‬
‫ناگزیر باید مطالبی دربککاره اخلق دعککوتگران درج کنیککم‪ .‬نخسککتین‬
‫خصلتی که انسککان دعککوتگر بایککد دارای آن باشککد‪ ،‬اخلق خککوب یککا‬
‫یتککوان گفککت کککه دیککن اسککلم در دو‬
‫خوش اخلقی است؛ چککون م ‌‬
‫ییابد؛ یکم‪ ،‬رابطه خوب با خداوند‪ :‬یعنی عبادت و‬
‫موضوع تجلی م ‌‬
‫خلوص نیت به خداوند‪ .‬دوم‪ ،‬رابطه خوب با مردم‪ :‬یعنککی برخککورد‬
‫نیک با بندگان خدا‪.‬‬
‫یخواند‪ ،‬مادام کککه‬
‫کسی که مردم را به سوی دین اسلم فرا م ‌‬
‫یاش بککه‬
‫این دو خصلت در او تجلی نیافته باشند و در تمککام زنککدگ ‌‬
‫صکککورت دو شکککاخص جدانشکککدنی و لینفکککک در نیامکککده باشکککند‪،‬‬
‫یتواند یک دعوتگر واقعی باشد‪.‬‬
‫نم ‌‬
‫عایشککه صککدیقه‪ ،‬آن بککانوی بککا ایمککانی کککه از زمککان کککودکی و‬
‫نوجوانی در سایه اطاعت و بنککدگی خداونکد‪ ،‬رشککد ککرده و بالیکده‬
‫بود‪ ،‬شایستگی آن را دارد که از خصککلت رابطککه خککوب بککا خداونککد‬
‫بترین مخلوق خداونککد بککه‬
‫برخوردار باشد‪ .‬او به این طریق‪ ،‬محبو ‌‬
‫مچنککان کککه پیککامبرص فرمککوده بککود‪» :‬از جملککه‬
‫یرفککت‪ .‬ه ‌‬
‫شمار م ‌‬
‫مسککن و سککال و‬
‫بترین مخلوقککات خداونککد‪ ،‬جککوانی اسککت ک ‌‬
‫محبو ‌‬
‫دارای صورتی زیبا‪ ،‬که جوانی و زیبایی خود را به خداوند و طاعت‬
‫او اختصاص داده است«‪.‬‬
‫ههککای‬
‫عایشه صدیقه‪ ،‬در خانه بهترین صحابه‪ :‬یعنی ابککوبکر از پل ‌‬
‫ایمان و عبادت بال رفت‪ .‬پس از آن به خانه بهترین انسان ‪ :‬یعنکی‬
‫چگککاه لککوث کفککر و شککرک او را‬
‫حضرت محمککدص منتقککل شککد‪ .‬هی ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬روایت دارمی‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪124‬‬

‫هاش‬
‫آلوده نساخت‪ .‬ایمانش به خداوند‪ ،‬زلل و شفاف بود و رابط ‌‬
‫هدار بود‪.‬‬
‫نیز با او مدام عمیق‪ ،‬نیرومند و ریش ‌‬
‫یپرداخککت‪.‬‬
‫هداری م ‌‬
‫هداری و روز ‌‬
‫بزند ‌‬
‫او همواره به عبادت و ش ‌‬
‫یگرفککت‪ .‬بککه نمککاز کککه‬
‫پیش از ایککن گفککتیم کککه او پیوسککته روزه م ‌‬
‫یگریسکت و نیککایش‬
‫یماند‪ ،‬مرتککب م ‌‬
‫تها ایستاده م ‌‬
‫یایستاد‪ ،‬مد ‌‬
‫م ‌‬
‫ینمککود‪.‬‬
‫یرسید‪ ،‬صککدقه م ‌‬
‫یکرد‪ .‬همه اموالی را که به دستش م ‌‬
‫م ‌‬
‫ینمود«‪.‬‬
‫یگوید‪» :‬عایشه را دیدم که هفتاد هزار صدقه م ‌‬
‫عروه م ‌‬
‫معاویه پسر ابوسفیان‪ ،‬زمانی که خلیفه بود یک سککینی طل کککه‬
‫مشتمل بر یک جوهر به ارزش صدهزار بود‪ ،‬برای عایشه فرستاد‪.‬‬
‫صدیقه همککه آنهککا را میککان همسککران پیککامبرص توزیککع نمککود‪ .‬او از‬
‫پیامبرص شنیده بود که خطاب بککه زنککان فرمککوده بککود‪» :‬جهککادکن‬
‫الحج« ‪:‬‬
‫‪1‬‬
‫»جهادتان حج است«‪.‬‬
‫یگککزارد‪ .‬عبکادات‬
‫بنککابراین بکه طککور تقریککبی همککه سککاله حکج م ‌‬
‫مداوم عایشه صدیقه‪ ،‬دللت بر رابطککه عمیککق او بککا خداونککد دارد‪.‬‬
‫برای همین پیامبر خداص او را شاد نمککوده و بککه او مککژده بهشککت‬
‫داده است‪:‬‬

‫»انه لیهون علی انی رأی بیاض کف عائشه فی الجنة«‬

‫هام‪ ،‬مرگ‬
‫»از این که سفیدی کف دست عایشه را در بهشت دید ‌‬
‫‪2‬‬
‫بر من آسان شده است«‪.‬‬
‫مالمؤمنین عایشککه‬
‫دومین خصلت‪ ،‬رابطه خوب با مردم است‪ .‬ا ‌‬
‫درست مانند پدر خود‪ ،‬همزیستی و معاشرت شیرینی داشت و از‬
‫های برخوردار بود‪.‬‬
‫روح بزرگواران ‌‬
‫نخستین جایی که ایککن خصککلت در آن تجلککی یککافت‪ ،‬اطککاعت از‬
‫شوهر‪ ،‬عشق ورزیدن به او و اظهار شادمانی کردن نزد وی بککود‪.‬‬
‫پس از آن این خصلت در تمککاس برقککرار نمککودن بککا خویشککاوندان‬
‫یآمد‪ ،‬به گرمی استقبال‬
‫ظهور یافت‪ .‬او از هر کسی که نزد وی م ‌‬
‫یداد و فضککل هیکچ کسکی را‬
‫ینمود‪ .‬وظیفه میزبککانی را انجکام م ‌‬
‫م ‌‬
‫یکرد‪.‬‬
‫انکار نم ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.127‬‬‫‪ -‬مسند امام احمد بن حنبل؛ البدایه و النهایه‪ ،‬ج ‪ ،8‬صص ‪.92-93‬‬

‫‪125‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫یگفککت‪ .‬از‬
‫تداری ویژه دعوتگران سخن م ‌‬
‫او با وسواس و امان ‌‬
‫یکککرد و بککه فضککل و‬
‫اقککوام و خویشککاوندان شککوهرش سککتایش م ‌‬
‫یداد‪ .‬در مککورد فککاطمه‪ ،‬دخککتر هککوویش‬
‫برتککری آنککان گککواهی م ‌‬
‫خدیجهب که بارها نسبت به او دچار غیرت و حسککادت شککده بککود‪،‬‬
‫یگفت‪» :‬ما رأیت قط افضل من فاطمه غیر أبیها«‬
‫م ‌‬
‫‪1‬‬
‫هام«‪.‬‬
‫»هرگز کسی بهتر از فاطمه به جز پدرش ندید ‌‬
‫یبینیم او به فاطمه پککس از پیککامبرص‪ ،‬در فضککیلت و برتککری‪،‬‬
‫م ‌‬
‫یدهکد‪ .‬گذشککته از ایکن‪ ،‬او‬
‫جایگاه نخست را به فاطمه اختصاص م ‌‬
‫مالمؤمنین خدیجه نیز سخن گفته و مطالبی در فضککیلت‬
‫در مورد ا ‌‬
‫و محبککت پیککامبرص نسککبت بککه او نقککل نمککوده کککه دیگککران نقککل‬
‫هاند‪ .‬با این که او نخستین هووی عایشه بوده و بارهککا نسککبت‬
‫نکرد ‌‬
‫به عشق پیامبرص به خدیجه دچار غیرت و حسادت شده اسککت و‬
‫یتوانسته کوشیده است قلب پیککامبرص را از خککدیجه منصککف‬
‫تا م ‌‬
‫کند و مجذوب زیبایی و جوانی خود گرداند‪.‬‬
‫یکند که خدیجه از او بهتر بوده است‪.‬‬
‫عایشه صدیقه اعتراف م ‌‬
‫او این موضوع را ک هرچند برایککش دردنکاک اسککت کک خکود از زبکان‬
‫پیامبرص نقل نموده است‪ ،‬اما امانتداری و ایمان زن مسئول‪ ،‬نزد‬
‫یگککذارد‪.‬‬
‫شهای نفککس‪ ،‬بککاقی نم ‌‬
‫سها و کش ک ‌‬
‫او جایگاهی برای هو ‌‬
‫مالمؤمنین عایشه مطلبی را که پیامبرص در مککورد خککدیجه گفتککه‬
‫ا ‌‬
‫یکند‪» :‬به خدا‪ ،‬خداوند کسی بهککتر از او را جککایگزین وی‬
‫روایت م ‌‬
‫ننمککوده اسککت‪ .‬زمککانی کککه مککردم کفککر ورزیدنککد او ایمککان آورد‪.‬‬
‫هنگامی که تکذیبم کردند‪ ،‬او باورم نمککود و چککون مککردم محرومککم‬
‫هاش با من همککدردی کککرد و خداونککد از میککان‬
‫ساختند‪ ،‬او با سرمای ‌‬
‫همسرانم تنها از او به من فرزند داده است«‪.‬‬
‫یکنککد‪ ،‬گککویی‬
‫عایشه صدیقه زمانی که ایککن حککدیث را روایککت م ‌‬
‫یکند‪ :‬درست است کککه مککن نسککبت بککه‬
‫برای عموم چنین اعلم م ‌‬
‫یشوم‪ ،‬اما این غیرت و حسککادت‬
‫خدیجه دچار غیرت و حسادت م ‌‬
‫مرا از گفتن این حقیقت که او از مککن بهککتر اسککت و مککال و جککان‬
‫خود را فدای پیامبرص نموده‪ ،‬او را تصدیق کرده و با او همککدردی‬
‫یدارد‪.‬‬
‫نموده باز نم ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬الصابه‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪.318‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪126‬‬

‫عظمت روح عایشه و اخلق خوب او‪ ،‬در روابطش بککا هووهککای‬
‫نجا درنگ کنککم تکا روان و‬
‫ییابد‪ .‬دوست دارم اندکی ای ‌‬
‫وی تجلی م ‌‬
‫اخلق عایشه را از نظرگاه خودمان ک نظرگککاه مککا زنککان کک بکککاوم‪.‬‬
‫یدهککم تککا ادعاهککای خاورشناسککان و‬
‫این عمل را برای آن انجککام م ‌‬
‫یکننککد‪ ،‬رد کنککم؛‬
‫دیگر نویسندگانی را که پا به پککای آنککان حرکککت م ‌‬
‫هانککد‪ ،‬کککه‬
‫چون این گروه عایشه را بککه صککورت زنککی ترسککیم نمود ‌‬
‫سهای خود است‪ .‬غیرت و حسادت او را به نارو و‬
‫صرفا ً دنبال هو ‌‬
‫نیرنگ زدن به هووهایش و خرده گرفتکن بککر آنکان و ضکایع نمککودن‬
‫یدارد‪ .‬تمام چیزی ککه در زنککدگی او وجککود دارد و‬
‫قشان وا م ‌‬
‫حقو ‌‬
‫تمام هم و غم او همین است و بس‪.‬‬
‫من هرگز منکر این حقیقت نیستم که او دچار غیرت و حسادت‬
‫شده است؛ چرا که غیرت و حسادت‪ ،‬قلککب جککوان و عاشککق او را‬
‫یگزید‪ .‬این یک پدیده طبیعی و بدیهی برای دخککتران‬
‫یفشرد و م ‌‬
‫م ‌‬
‫های‬
‫مچککون عایشککه کککه دارای عککاطف ‌‬
‫یباشککد‪ :‬دخککترانی ه ‌‬
‫حککوا م ‌‬
‫سرشکککار‪ ،‬احساسکککاتی لطیکککف و لکککبریز از نشکککاط‪ ،‬طکککراوت و‬
‫یباشککند‪ .‬گهگکاه همیکن حسکادت و عشکق نسککبت بککه‬
‫سرزندگی م ‌‬
‫یداشت‪.‬‬
‫پیامبرص او را به ارتکاب اشتباه وا م ‌‬
‫مالمکؤمنین حفصکه هماهنکگ نمکود تکا پیکامبرص را از‬
‫یک بار با ا ‌‬
‫نوشیدن عسل نزد زینب ک هوو و رقیککب عایشککه ک ک بککاز بدارنککد‪ ،‬تککا‬
‫‪1‬‬
‫بیش از دیگران نزد زینب نماند‪.‬‬
‫اما به راستی‪ ،‬آیا در زندگی و همراهی طولنی ایککن دو همسککر‬
‫ییابیم؟ اگر عایشککه‬
‫پیامبرص به جز داستان عسل‪ ،‬چیز دیگری نم ‌‬
‫صککدیقه‪ ‬یکککی دو روز پیککامبر را از نوشککیدن عسککل نککزد زینککب‬
‫محروم نموده‪ ،‬ولی بارها و بارهککا بککه فضککیلت زینککب گککواهی داده‬
‫است‪ ،‬در مورد او گفته است‪:‬‬
‫مچنیککن‬
‫ندارتر‪ ،‬باتقواتر و راستگوتر از زینب و ه ‌‬
‫»هرگز زنی دی ‌‬
‫کسککی کککه از او بیشککتر رابطککه خویشککاوندی را برقککرار نمایککد‪،‬‬
‫‪2‬‬
‫هام«‪.‬‬
‫تدارتر باشد و بیشتر صدقه دهد‪ ،‬ندید ‌‬
‫امان ‌‬

‫‪1‬‬

‫‪2‬‬

‫ صحیح البخاری‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪205‬؛ تفسیر القرآن العظیککم‪ ،‬ابککن کککثیر‪ ،‬ج ‪،4‬‬‫ص ‪.387‬‬
‫‪ -‬الطبقات الکبری‪ ،‬ج ‪ ،8‬ص ‪108‬؛ البدایه و النهایه‪ ،‬چ ‪ ،10‬ص ‪.104‬‬

‫‪127‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫مچنین روایکت نمککوده اسککت‪» :‬پیکامبرص فرمککوده‬
‫در مورد او ه ‌‬
‫یپیونککدد کککه دسککتش‬
‫است‪ :‬از میان شما کسککی زودتککر بککه مککن م ‌‬
‫درازتر باشد«‪ .‬پککس از درگذشککت پیککامبرص هرگککاه در خکانه یکککی‬
‫یکردیم‪،‬‬
‫تهایمان را پای دیوار دراز م ‌‬
‫یشدیم‪ ،‬دس ‌‬
‫کنار هم جمع م ‌‬
‫یکردیککم تکا‬
‫تا درازی آنها را مشخص کنیم‪ .‬ما مککدام ایکن ککار را م ‌‬
‫هقد بود و از مککا درازتککر نبککود‪.‬‬
‫این که زینب درگذشت‪ .‬او زنی کوتا ‌‬
‫در این زمان دانستیم ککه منظککور پیککامبرص از دراز بککودن دسککت‪،‬‬
‫یگرفککت‪.‬‬
‫صککدقه دادن اسککت‪ .‬او زنککی صککالح بککود‪ .‬مککدام روزه م ‌‬
‫تها را دباغی‬
‫یساخت‪ .‬پوس ‌‬
‫یماند‪ ،‬صنایع دستی م ‌‬
‫بها بیدار م ‌‬
‫ش ‌‬
‫یساخت و سپس همه آنها را در راه خدا صدقه‬
‫یکرد و مشک م ‌‬
‫م ‌‬
‫‪1‬‬
‫ینمود‪.‬‬
‫م ‌‬
‫مالمککؤمنین عایشککه صککدیقه در تصککویر احساسککات و‬
‫بنککابراین ا ‌‬
‫عواطف و ابراز غیرت خویش نسبت به زینب که بککا او همدوشککی‬
‫ینمککود‪ ،‬کککامل ً‬
‫همندی از پیامبرص بکا او رقککابت م ‌‬
‫یکرد و در بهر ‌‬
‫م ‌‬
‫صادق است‪.‬‬
‫مچنین در حق زینب صادق بود و زمانی‪ ،‬پس از مککرگ وی‬
‫او‪ ،‬ه ‌‬
‫)زینب( به فضیلت و تقوای او اعتراف نمود‪» :‬آن کسی کککه مککورد‬
‫یپرداخت‪ ،‬و پناهگککاه یتیمککان‬
‫ستایش مردم بود‪ ،‬مدام به عبادت م ‌‬
‫و بیوگان بود‪ ،‬رفت ‪.«...‬‬
‫نرو ما حق نداریم قصه غیککرت و حسککادت را ذکککر کنیککم و‬
‫از ای ‌‬
‫رشککته سککخن را در مککورد آن بککه درازا بکشککیم و در کنککار آن از‬
‫شهای عایشه نسبت به هووی خویش‪ ،‬چشم بپوشیم‪.‬‬
‫ستای ‌‬
‫بککا هککر زنککی‪ ،‬آتککش غیککرت و حسککادت مشککتعل شککده از عشککق‬
‫خالصککانه و پککاک و زلل نسککبت بککه شککوهر بککزرگ بککه کشککمکش‬
‫یپردازد‪ .‬اما او با اخلق ایمانی و داعیککانه خککود‪ ،‬بککه هککر صککاحب‬
‫م ‌‬
‫یدهد‪ .‬او نسبت بککه هککووی خککود دچککار غیککرت و‬
‫حقی‪ ،‬حقش را م ‌‬
‫یگککذرد کککه در قلبککش را بککرای او‬
‫یشود‪ ،‬امککا دیککری نم ‌‬
‫حسادت م ‌‬
‫هگر‬
‫یگشاید و برایکش بکه منزلکه یکک خکواهر و یکک همکراز جلکو ‌‬
‫م ‌‬
‫یشود‪ .‬با وجود تداوم یافتن غیرت و حسادت‪ ،‬خککوش اخلقککی و‬
‫م ‌‬
‫نسان بککه منککادی‬
‫ییابد و بدی ‌‬
‫هپای آن حرکت نمودن نیز تداوم م ‌‬
‫پاب ‌‬
‫یگوید‪.‬‬
‫ایمان‪ ،‬تزکیه‪ ،‬تطهیر و تعالی روح‪ ،‬لبیک م ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬الطبقات الکبری‪ ،‬ج ‪ ،8‬ص ‪.108‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪128‬‬

‫ینمککود‪،‬‬
‫هرگاه غیککرت و حسککادت او را از راسککتای راه خککارج م ‌‬
‫یشنید‬
‫یخواست‪ .‬از پیامبرص م ‌‬
‫یکرد و آمرزش م ‌‬
‫یدرنگ توبه م ‌‬
‫ب ‌‬
‫یستود‪ .‬روزی گفت‪ :‬در مورد صفیه همین تککو‬
‫که مدام صفیه را م ‌‬
‫را بس که قدکوتاه است‪.‬‬
‫پیامبر خداص خشمناک شد و فرمککود‪» :‬عایشککه! سککخنی گفککتی‬
‫‪1‬‬
‫یکند«‪.‬‬
‫که اگر در دریا انداخته شود‪ ،‬آن را آلوده و بدبو م ‌‬
‫عایشه گفت‪ :‬ای پیامبر خداص! من چیزی گفتم که در او وجود‬
‫دارد!‬
‫یگفتی کککه در او وجککود نداشککت‪،‬‬
‫پیامبرص فرمود‪ :‬اگر چیزی م ‌‬
‫در واقع به او تهمت زده بودی‪.‬‬
‫یکنککم‪ .‬برایککم‬
‫عایشه صدیقه گفت‪ :‬ای رسول خدا! مککن تککوبه م ‌‬
‫آمرزش بخواه‪.‬‬
‫یدانسککت کککه غیککرت و حسککادت عایشککه‪ ،‬چیککزی‬
‫پیککامبرص م ‌‬
‫نیرومنککدتر از اراده او اسککت‪ .‬بنککابراین او را معککذور بککه شککمار‬
‫یآورد؛ چککون خداونکد طککبیعت او را بککر همیکن اسکاس‪ ،‬سرشکته‬
‫م ‌‬
‫است‪.‬‬
‫روایت شده که‪ :‬شبی پیامبرص از خانه عایشه خارج شککد و بککه‬
‫بقیککع بککرای زیککارت قبرهککا رفککت‪ .‬عایشککه صککدیقه گمککان کککرد کککه‬
‫پیامبرص نزد یکی دیگر از همسران خود رفتککه اسککت‪ .‬بنککابراین او‬
‫را دنبال نمود‪ .‬چککون پیککامبر را کنککار قبرسککتان بقیککع دیککد از گمککان‬
‫نادرسککت خککود نسککبت بککه پیککامبرص پشککیمان شککد و گفککت‪» :‬ای‬
‫رسول خداص! پدر و مادرم فدایت‪ ،‬من دنبال حاجت خودم هستم‬
‫و تو در پی خواسته پروردگارت هستی«‪.‬‬
‫در همین حال یکی از اصحاب او را دید و رو به پیامبرص گفت‪:‬‬
‫»این عایشه است«‪.‬‬
‫یتوانسککت ایککن کککار را‬
‫پیامبر خککداص گفککت‪ :‬وای بککر او! اگککر م ‌‬
‫‪2‬‬
‫یکرد‪.‬‬
‫نم ‌‬
‫این جمله‪ ،‬نوعی تأیید است از سوی پیککامبرص‪ ،‬مبتنککی بککر ایککن‬
‫یزنککد‪ ،‬بککا‬
‫که غیرتی که به طککور ناگهککانی در قلککب عایشککه مککوج م ‌‬
‫قصد و اراده خود او نیست‪ ،‬بلکککه چیککزی فراتککر از اراده او اسککت‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ روایت ابوداود و ترمذی‪.‬‬‫‪ -‬مسند امام احمد بن حنبل‪.‬‬

‫‪129‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫یتوانککد آن را پککس‬
‫که خداوند در فطرت او نهاده و بنککابراین او نم ‌‬
‫بزند و از خود دور کند‪.‬‬
‫این تعادل شخصیت عایشه از یک سو میان غیرت و حسککادت و‬
‫از سوی دیگر میان ستایش و اعتراف به فضیلت دیگککران‪ ،‬صککرفا ً‬
‫در خصوص زینب نبود‪ ،‬بلکه نسبت به دیگر زنان پیامبرص جریککان‬
‫داشت‪.‬‬
‫بککه عنککوان نمککونه‪ ،‬جککویریه بنککت حککارث بککزرگ بککانوی »بنککی‬
‫یکند‪ ،‬تا از او کمککک مککالی‬
‫مصطلق« خود را به پیامبرص نزدیک م ‌‬
‫دریافت نماید و خود را از اسارت بردگی آزاد سازد‪ .‬اما تا عایشککه‬
‫یدهککد و از ایککن بککانوی زیبککا و‬
‫یبیند غیککرت بککه او دسککت م ‌‬
‫او را م ‌‬
‫عزیز‪ ،‬نسبت به پیککامبرص‪ ،‬دوسککت عزیککز و گرانبهککای خککود دچککار‬
‫یشود‪ .‬درباره جویریه می گوید‪» :‬او زنی ملیککح و‬
‫ترس و دلهره م ‌‬
‫یشککد‪ .‬روزی نککزد‬
‫هاش م ‌‬
‫یدید‪ ،‬شککیفت ‌‬
‫شیرین بود‪ .‬تا کسی او را م ‌‬
‫پیامبر خداص آمد‪ ،‬تا از او برای فدیه خود کمککک بخواهککد‪ .‬بککه خککدا‬
‫سوگند تا او را دم در اتاقم دیدم‪ ،‬از او چندشم آمد‪ .‬چون دانسککتم‬
‫پیککامبر خککداص در وجککود او همککان چیککزی را خواهککد دیککد کککه مککن‬
‫‪1‬‬
‫هام«‪.‬‬
‫دید ‌‬
‫مالمؤمنین عایشه‪ ،‬بیانگر اوج و نهایت اظهار تعککادل‬
‫این سخن ا ‌‬
‫ً‬
‫یسککتاید و بککا بیککانی بککدیع و‬
‫در روحیککه او اسککت؛ چککون اول او را م ‌‬
‫نسان صداقت خککود را‬
‫یکند‪ .‬بدی ‌‬
‫یاش را توصیف م ‌‬
‫لانگیز‪ ،‬زیبای ‌‬
‫د ‌‬
‫ً‬
‫یدهد‪ .‬ثانیا احساسکات و عواطککف خکود را‬
‫در حق جویریه نشان م ‌‬
‫یدارد کککه در غککم و انککدوه‬
‫یکند و اظهکار م ‌‬
‫نسبت به او نیز بیان م ‌‬
‫این کککه مبکادا پیککامبرص او را بککر عایشککه ترجیککح دهککد‪ ،‬از جککویریه‬
‫متنفککر شککده اسککت‪ .‬بنککابراین در حککق خککود نیککز صککداقت دارد‪ ،‬و‬
‫یگذرد که برای عموم مردم فضیلت‬
‫روراست است‪ .‬اما دیری نم ‌‬
‫یگویککد‪» :‬چککون پیککامبر بککا او‬
‫یکند و م ‌‬
‫و برکات جویریه را اعلم م ‌‬
‫ازدواج نمود ک او از بین مصطلق بککود ک ک مککردم اسککیرانی را کککه از‬
‫این قبیله در دست داشتند‪ ،‬آزاد نمودند‪ .‬خداوند به وسیله جککویریه‬
‫یشناسم که برای قککوم و‬
‫صد خانواده را آزاد نمود‪ .‬هیچ زنی را نم ‌‬
‫‪2‬‬
‫تتر باشد«‪.‬‬
‫هاش از او بابرک ‌‬
‫قبیل ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ تراجم سیدات بیت النبوه‪ ،‬ص ‪.355‬‬‫‪ -‬الستیعاب فی معرفه الصحاب؛ الصابه؛ سیره ابن هشام‪.‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪130‬‬

‫زنان پیامبرص نیز منزلت و جایگاهی را کککه عایشککه نککزد پیککامبر‬
‫داشت‪ ،‬دریافته بودند‪ .‬بدین جهت برخی به خاطر عشککق و علقککه‬
‫و احترامی که نسبت به پیککامبرص داشککتند و برخککی دیگککر از روی‬
‫اطاعت و فرمانبرداری‪ ،‬به این قضیه تن در داده بودند‪.‬‬
‫مالمککؤمنین سککوده بنککت زمعککه‪ ،‬هنگککامی کککه‬
‫به عنککوان مثککال‪ ،‬ا ‌‬
‫سالخورده شد و سنش بککال رفککت‪ ،‬شککب خککود را تنهککا بککه عایشککه‬
‫بخشید نه به دیگران‪ .‬عایشه خود نیککز از روحککی متعککالی و بککزرگ‬
‫برخوردار بود‪ .‬نسبت به محبت و دوستی سوده سپاسککگزار بککود و‬
‫یگفککت‪» :‬دوسککت‬
‫ینمککود و مککدام م ‌‬
‫به این کار خوب او اعتراف م ‌‬
‫ندارم روز قیامت در پوست کسی باشم )یعنی هنگککام حسککاب در‬
‫‪1‬‬
‫کنار او باشم( به جز سوده«‪.‬‬
‫یکند‪ .‬بنابراین دست به‬
‫روزی صفیه پیامبر خداص را عصبانی م ‌‬
‫یگویککد‪» :‬ممکککن‬
‫یبککرد و م ‌‬
‫یشککود و بککه او پنککاه م ‌‬
‫دامن عایشککه م ‌‬
‫است پیامبر را از من راضی کنی و در عککوض روزم )نککوبتم( مککال‬
‫تو باشد؟«‬
‫یگوید‪ :‬بله‪ .‬و پس از آن شککاد و خوشککحال راه‬
‫عایشه صدیقه م ‌‬
‫یشود تا ایککن شککب را بکا‬
‫هرو م ‌‬
‫یافتد و با دوست خود پیامبر روب ‌‬
‫م ‌‬
‫یکنککد کککه از پیککامبر بخواهککد از‬
‫او خوش باشد‪ .‬ولککی فرامککوش نم ‌‬
‫‪2‬‬
‫یدهد‪.‬‬
‫صفیه گذشت کند و پیامبر هم جواب مثبت م ‌‬
‫یبینیم که در بستر مککرگ قککرار‬
‫مالمؤمنین ام حبیبه را م ‌‬
‫اکنون ا ‌‬
‫دارد‪ .‬بککرای واپسککین دیککدار و آخریککن وداع‪ ،‬عایشککه صککدیقه را‬
‫یگویکد‪» :‬ام حکبیبه در لحظکه مکرگ مکرا‬
‫یخواهد‪ .‬عایشه خود م ‌‬
‫م ‌‬
‫فرا خواند و گفت‪ :‬ممکن است مسککائلی کککه معمککول ً بیککن هووهککا‬
‫یافتد میان ما هم اتفاق افتاده باشد‪ .‬بنابراین حللککم کککن‪.‬‬
‫اتفاق م ‌‬
‫من حللش کردم و برایش آمرزش خواستم‪ .‬به من گفکت‪ :‬شکادم‬
‫کردی‪ .‬خدا شادت کند! پککس از آن بککرای همیککن منظککور دنبککال ام‬
‫سلمه فرستاد«‪.‬‬
‫یبینیم که عایشه این طور نبوده که در زندگی هککم و‬
‫بنابراین م ‌‬
‫غمی جز حسککادت نداشککته باشککد‪ .‬او در عشککق ورزیککدن خککود‪ ،‬در‬
‫‪1‬‬

‫‪2‬‬

‫ الستیعاب فی معرفه الصحاب‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪ .324‬منظور عایشه این است‬‫های که گویی در پوسککت او‬
‫که سلوک و رفتار سوده را داشته باشد‪ ،‬به گون ‌‬
‫قرار دارد‪.‬‬
‫‪ -‬منتخب کنز العمال‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪.121‬‬

‫‪131‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫احساسات و عواطککف خککود و در غیککرت و حسککادت خککود یککک زن‬
‫یداد‪.‬‬
‫معیار بود و با هووهای خود یک خانواده را تشکیل م ‌‬
‫تما ‌‬
‫یکنککد کککه همککه زنککان پیککامبرص نزدیکککی جمککع‬
‫خککود او نقککل م ‌‬
‫یپرداختنککد‪ .‬پککس‬
‫بنشینی م ‌‬
‫یشدند و در کنار پیامبر با هم به ش ‌‬
‫م ‌‬
‫یرفتنککد و پیککامبر در کنککار کسککی کککه‬
‫ههایشککان م ‌‬
‫از آن همه به خان ‌‬
‫یماند‪.‬‬
‫شب نوبت او بود‪ ،‬باقی م ‌‬
‫آنان‪ ،‬همککه زنککانی نیککک‪ ،‬عابککد و پرهیزگککار بودنککد‪ .‬گککاه غیککرت و‬
‫یداشککت و گککاه نیککز مصککالح دیککن و‬
‫حسادت آنان را به حرکت وام ‌‬
‫نرو بود که گهگککاه‬
‫ینمود‪ .‬از ای ‌‬
‫دعوت آنان را به جستجو تحریک م ‌‬
‫یدادنککد و گهگککاه نیککز سککخنان و‬
‫همه در مورد روایککتی یککک نظککر م ‌‬
‫ینمودند‪.‬‬
‫روایات همدیگر را تصحیح م ‌‬
‫روایت شده که‪ :‬عبدالله بن زبیر پککس از نمککاز عصککر دو رکعککت‬
‫یخواند‪ .‬از او در ایککن مککورد سککئوال شککد‪ ،‬گفککت‪» :‬عایشککه‬
‫نماز م ‌‬
‫برایککم روایککت نمککوده کککه پیککامبر خککداص ایککن کککار را انجککام داده‬
‫است«‪ .‬کسانی که از عبدالله بن زبیککر سککئوال نمککوده بودنککد نککزد‬
‫عایشه رفتند و از او پرسیدند‪ .‬عایشه در جککواب گفککت‪ :‬ام سککلمه‬
‫چوقککت‬
‫نطور برایم روایت نمده اسککت‪ ،‬ولککی بککه خککدا مککن هی ‌‬
‫همی ‌‬
‫هام پیککامبر ایککن دو رکعککت را خوانککده باشککد‪ .‬بنککابراین نککزد ام‬
‫ندید ‌‬
‫سلمه رفتند و از او پرسیدند‪ .‬ام سککلمه چنیککن پاسککخ داد‪ :‬خککدا بککه‬
‫هام که پیامبر در آغاز این دو رکعت‬
‫عایشه رحم کند! من به او گفت ‌‬
‫یخواند‪ ،‬اما بعدا ً مردم را از آن منع نمود«‪.‬‬
‫را م ‌‬
‫تهای زیبککایی کککه شخصککیت او‬
‫بککدین سککال عایشککه‪ ‬بککا خصککل ‌‬
‫برخوردار بود‪ ،‬کانون توجه همسران پیامبرص بود‪ .‬آنان دیافتند که‬
‫چرا پیامبر خداص در قلب خود چنین جایگاه بلندی به او اختصاص‬
‫داده است‪.‬‬
‫صککحابه‪ ‬نیککز فضککیلت‪ ،‬اخلق و رسککایی و زیبککایی سککخن او را‬
‫یدادند هدایای خود را در نکوبت‬
‫شناختند‪ .‬به همین خاطر‪ ،‬ترجیح م ‌‬
‫عایشه برای پیامبرص بیاورند‪ .‬بیشتر کسانی که دوست داشتند در‬
‫مورد برخی از مسائل از پیامبرص سئوال کنند؛ چه مرد‪ ،‬چککه زن‪،‬‬
‫یآمدند‪ .‬آنان اگککر پیککامبر‬
‫به جای دیگران‪ ،‬به اتاق عایشه صدیقه م ‌‬
‫یگذاشتند و او با‬
‫ییافتند‪ ،‬مشکل خود را با عایشه در میان م ‌‬
‫را نم ‌‬
‫یگفت‪ :‬منتظر‬
‫یداد یا این که م ‌‬
‫یدانست و جواب م ‌‬
‫پاسخ آن را م ‌‬
‫باشید تا پیامبر بیاید‪. ...‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪132‬‬

‫نجا که او همسر پیامبر بککود و زنککدگی شککیرینی داشککت‪ ،‬در‬
‫از آ ‌‬
‫همه مناسبات میان زنان جایگاه خاصی داشککت و یککا شککاید جایگککاه‬
‫یبینیککم او در عروسککی فککارعه بککن‬
‫نخست به او اختصاص داشت‪ .‬م ‌‬
‫أبککی امککامه )اسککعد بککن زراره( بککر خککانواده عککروس مقککدم اسککت‪.‬‬
‫یگوید « »دختر یتیمی از انصککار را بککه خکانه شککوهر بردیککم‪ .‬چککون‬
‫م ‌‬
‫بازگشتیم پیامبر خداص گفت‪ :‬چه گفتید؟‬
‫گفتم‪ :‬او را تحویل دادیم و برگشتیم‪.‬‬
‫پیککامبرص فرمککود‪ :‬انصککار‪ ،‬مردمککانی شککیفته سککرگرمی و غککزل‬
‫هستند‪ .‬عایشه! چرا نگفتی )چرا ابیات زیر را نخواندی؟(‬

‫أتیناکم‬
‫أتیناکم‬
‫لول الذهب‬
‫الحمر‬
‫ولول الحنطه‬
‫السمراء‬

‫فحیونا نحییکم‬
‫ما حلت‬
‫بوادیکم‬
‫ما سنت‬
‫‪1‬‬
‫عذرایکم‬

‫هاش با خداوند‬
‫یبینیم که عایشه همزمان هم رابط ‌‬
‫بدین سان م ‌‬
‫هاش بککا مککردم خککوب و دوسککتانه‬
‫خوب و عمیق اسککت و هککم رابط ‌‬
‫است‪ .‬بنابراین او تجسم کامل یک زن مسئول است که با اعمککال‬
‫یدهد ‪. ...‬‬
‫و اخلق خود به مردم آموزش م ‌‬

‫عایشه در عرصه دعوت و فعالیت دینی‬

‫ینهککایت دوسککت داشککت‪ .‬دعککوت‬
‫عایشه صدیقه‪ ،‬پیککامبرص را ب ‌‬
‫مککردم بککه سککوی دیککن خککدا کککه بککه وسککیله پیککامبر خککداص انجککام‬
‫نرو آن را‬
‫تداشککتنی بککود‪ .‬از ای ‌‬
‫یگرفککت‪ ،‬بککرای او بسککی دوس ‌‬
‫م ‌‬
‫اساس زندگی خود قرار داد و در راه ابلغ و رساندن آن به مردم‪،‬‬
‫تمککام کوشککش خککود را صککرف نمککود‪ .‬دعککوت در زنککدگانی عایشککه‬
‫یشود‪:‬‬
‫صدیقه به دو مرحله تقسیم م ‌‬
‫مرحله یکم‪ :‬در حیات پیامبرص‬
‫مرحله دوم‪ :‬پس از درگذشت او‪.‬‬

‫‪1‬‬

‫ صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪253‬؛ الصابه‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪374‬؛ بیت دوم و سککوم‬‫را طبرانی در »الوسط« آورده است‪.‬‬

‫‪133‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫های‬
‫صها و خصوصککیات ویککژ ‌‬
‫هر یککک از ایککن دو مرحلککه از شککاخ ‌‬
‫برخوردار است‪.‬‬

‫مرحله نخست‪ :‬در حیات پیامبرص‬

‫این مرحله با کسککب علککم از پیککامبرص نسککبت بککه مرحلککه بعککد‬
‫یشود‪ .‬علم و دانش نککه تنهکا توشکه‪ ،‬بلککه عنصککر اصکلی‬
‫متمایز م ‌‬
‫یدهد‪ .‬بدین جهت عایشه صدیقه از چندین کال‬
‫دعوت را تشکیل م ‌‬
‫یپرداخت‪:‬‬
‫به کسب علم م ‌‬
‫‪ -1‬حفظ نمودن‬
‫یگفککت‪،‬‬
‫شآموز زیرک و زرنگ بود! هرچه پیامبرص م ‌‬
‫او یک دان ‌‬
‫یسپرد‪ .‬تا جایی کککه‬
‫یکرد و به خاطر خود م ‌‬
‫یداد‪ ،‬حفظ م ‌‬
‫انجام م ‌‬
‫یدرنگ سخن یا عمل پیامبر را بککه‬
‫یآمد‪ ،‬ب ‌‬
‫های پیش م ‌‬
‫هرگاه مسأل ‌‬
‫ینمککود‪.‬‬
‫یآورد‪ .‬او بعدها چیزهای زیادی را از حفظ روایککت م ‌‬
‫یاد م ‌‬
‫از پیامبرص )‪ (2210‬حدیث روایککت کککرده اسککت‪ .‬در مککورد قککرآن‬
‫یشککد‪،‬‬
‫گفته است‪» :‬چون یک آیه در زمان پیککامبر خککداص نککازل م ‌‬
‫یکردیم و خکود آن آیککه را‬
‫حلل و حرام و امر و نهی آن را حفظ م ‌‬
‫‪1‬‬
‫یکردیم«‪.‬‬
‫حفظ نم ‌‬
‫یشود که الفاظ و کلمات همه آیات را‬
‫از این سخن او روشن م ‌‬
‫یکرده‪ ،‬بکله مفککاهیم اساسککی آیکات و اهککداف مککوردنظر‬
‫حفظ نم ‌‬
‫یآمککده‪،‬‬
‫آنها و نیز احکککام و دسککتوراتی را کککه از آنهککا بککه دسککت م ‌‬
‫ینموده است‪.‬‬
‫حفظ م ‌‬
‫فنگری در کسب علم‬
‫‪ -2‬پرسش و ژر ‌‬
‫مالمؤمنین عایشه در مورد مطلبی که برایککش پوشککیده مانککده‬
‫ا ‌‬
‫یدانسککت از‬
‫یپرسککید‪ .‬بنککابراین هرگککاه چیککزی را نم ‌‬
‫بود‪ ،‬مرتککب م ‌‬
‫یکرد‪ .‬عشق بککه علککم و دانککش او را‬
‫جستن و پرسیدن کوتاهی نم ‌‬
‫شیفته خود نموده بود‪ .‬مدام در پی کسب میزان بیشککتری از علککم‬
‫یکنککد‪ :‬رسککول خککداص فرمککود‪ :‬کسککی کککه در روز‬
‫بککود‪ .‬روایککت م ‌‬
‫یگردد‪.‬‬
‫قیامت محاسبه شود‪ ،‬هلک م ‌‬
‫یگوید‪ :‬من گفتم‪:‬‬
‫عایشه صدیقه م ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬اعلم النساء‪ ،‬ج ‪3‬ريال ص ‪.106‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪134‬‬

‫یفرمایککد‪:‬‬
‫»ای رسول خداص! مگر نه این اسککت کککه خداونککد م ‌‬
‫انسان به زودی به آسانی محاسبه خواهد شد«‪.‬‬
‫پیککامبرص فرمککود‪ :‬عایشککه! ایککن عرضککه )ی اعمککال و گناهککان(‬
‫یتردیککد‬
‫است‪ ،‬اما کسی که در حساب مورد مناقشه قرار گیکرد‪ ،‬ب ‌‬
‫‪1‬‬
‫یشود‪.‬‬
‫هلک م ‌‬
‫یدانسککت کککه جسککتن و پرسککیدن چیزهککایی کککه انسککان‬
‫او م ‌‬
‫تهای زیبا و نیکوی انسان مسئول اسککت‪.‬‬
‫یداند‪ ،‬از جمله خصل ‌‬
‫نم ‌‬
‫یشکود ککه انسکان‬
‫جهالت و نادانی نیز یک عیب زشت محسوب م ‌‬
‫یتواند با جستن و فراگیری آن را از خود بزدایککد و پککاک کنککد‪ .‬او‬
‫م ‌‬
‫تترین عیب‪ ،‬این اسککت کککه انسککان از‬
‫یدانست که زش ‌‬
‫مچنین م ‌‬
‫ه ‌‬
‫جستن و پرسیدن‪ ،‬خجالت بکشد و بدین جهت در برابککر جهککالت و‬
‫مچنان جاهل و نککادان‬
‫نادانی خود در بزرگ غرو و تکبر را ببندد و ه ‌‬
‫نکه روزی جهالت او برای مردم برمل شود‪ .‬در اثر نیککز‬
‫بماند‪ ،‬تا ای ‌‬
‫یتوانککد علککم حاصککل کنککد‪ .‬بککه خککاطر‬
‫آمده‪ :‬آدم خجول و متکبر نم ‌‬
‫یگفت‪:‬‬
‫یستود و م ‌‬
‫همین زنان انصار را م ‌‬
‫خدا رحمت کند زنان انصار را‪ .‬حیا و شرم‪ ،‬آنککان را از تفقککه در‬
‫یداشت‪.‬‬
‫دین باز نم ‌‬
‫عایشه صدیقه‪ ‬در زمان نوجوانی به خانه پیامبرص داخل شد‪.‬‬
‫او در این زمان‪ ،‬هم از نظر سنی کوچک بود و هم از نظککر علمککی‬
‫در سطح پایینی قرار داشت‪ُ .‬نه سال با پیامبر به سر برد‪ .‬بککا ایککن‬
‫که در این ُنه سال از نظر سنی کوچک بود‪ ،‬باز هم چیزهای زیادی‬
‫متر‪ ،‬بککه فهککم و درک آنهککا‬
‫به خاطر سپرد و حفظ نمود و از آن مه ‌‬
‫کوشید‪ .‬پس از آن به لطف هوشیاری و آگاهی سرسختانه خککود و‬
‫یگیککر و مککداومش نسککبت بککه‬
‫یهای پ ‌‬
‫توجوگر ‌‬
‫نها و جسکک ‌‬
‫جسککت ‌‬
‫نچه را کککه پیککامبرص گفتککه بککود یککا‬
‫یدانست همه آ ‌‬
‫مطالبی که نم ‌‬
‫جلوی او انجام داده بود‪،‬به دیگران منتقل نمود‪.‬‬
‫یگوید‪ :‬زنی سالخورده به نام حسانه مزنی نزد پیامبرص آمد‪،‬‬
‫م ‌‬
‫پیامبر به او گفت‪ :‬تو که هستی؟‬
‫یام‪.‬‬
‫گفت‪ :‬من جثامه مزن ‌‬
‫های‪ .‬چطککوری؟ پککس از مککا چطککور‬
‫پیامبر گفککت‪ :‬نککه‪ ،‬تککو حسککان ‌‬
‫بودید؟‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬مسند امام احمد بن حنبل‪ ،‬ج ‪ ،6‬صص ‪.108-206‬‬

‫‪135‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫زن گفت‪ :‬خوبیم‪ .‬پدر و مادرم فدایت! ای رسول خداص!‬
‫چون زن خارج شد به پیامبرص گفتم‪ :‬چرا بککه یککک عجککوزه ایککن‬
‫یکنی؟‬
‫همه توجه م ‌‬
‫یآمد‪ .‬دوستی با آشنایان‬
‫پیامبر گفت‪ :‬زمان خدیجه او نزد من م ‌‬
‫‪1‬‬
‫قدیمی جزو ایمان است‪.‬‬
‫یکنککد کککه‪ :‬مککردی اجککازه ورود خواسککت‪،‬‬
‫مچنیککن روایککت م ‌‬
‫ه ‌‬
‫پیامبرص گفت‪ :‬اجازه دهید بیاید‪ .‬آدم بسککیار بککدی اسککت‪ .‬شککخص‬
‫چون وارد شد پیامبر به نرمی با او صحبت کرد‪ .‬چککون رفککت‪ ،‬مککن‬
‫فها را در مورد‬
‫به پیامبرص گفتم‪ :‬ای رسول خداص! ابتدا آن حر ‌‬
‫او زدی و پس از آن با این نرمی با او صحبت کردی!‬
‫پیامبر فرمود‪ :‬عایشه! کسی کککه مککردم او را از تککرس بککدزبانی‬
‫‪2‬‬
‫اش رها کرده باشند‪ ،‬نزد خداوند بدترین جایگاه را دارد‪.‬‬
‫یکککرد‪.‬‬
‫او در مورد تفسیر قرآن نیز از پیککامبر خککداص سککئوال م ‌‬
‫روزی گفت‪ :‬ای رسول خداص! در این آیه‪:‬‬

‫‪      ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪   ‬‬

‫)مؤمنون ‪(60 /‬‬

‫یدهنککد‪ ،‬در حککالی کککه‬
‫نچککه را م ‌‬
‫یدهنککد‪ ،‬آ ‌‬
‫»آنککانی کککه م ‌‬
‫دلهایشککان لککرزان و هراسککان اسککت از ایککن کککه بککه سککوی‬
‫یگردند«‪.‬‬
‫پروردگارشان باز م ‌‬

‫ای رسول خداص! آیا منظککور همککان شخصککی اسککت کککه دزدی‬
‫یخککورد‪ ،‬در حککالی کککه از خککدا‬
‫یکنککد شککراب م ‌‬
‫یکنککد‪ ،‬زنککا م ‌‬
‫م ‌‬
‫یترسد؟‬
‫م ‌‬

‫‪1‬‬

‫‪2‬‬

‫ منتخب کنزالعمال‪ ،‬ج ‪ ،5‬ص ‪116‬؛ الستیعاب فی معرفه الصحاب‪ ،‬ج ‪،4‬‬‫ص ‪.279‬‬
‫‪ -‬مسند امام محمد بن حنبل‪ ،‬ج ‪ ،6‬ص ‪.159‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪136‬‬

‫فرمود‪» :‬نه‪ ،‬دختر ابوبکر صدیق! او همککان شخصککی اسککت کککه‬
‫یگیکرد و بکاز هکم از خداونکد کک عزوجکل کک‬
‫یخوانکد‪ ،‬روزه م ‌‬
‫نماز م ‌‬
‫‪3‬‬
‫یترسد«‪.‬‬
‫م ‌‬
‫‪ -3‬حضور در مجالس علمی پیامبر همراه با سایر زنان‬
‫مالمکؤمنین عایشکه همکراه بکا سکایر زنکان بکه مجکالس علمکی‬
‫ا ‌‬
‫یکککرد و بککا‬
‫شهایشان اسککتفاده م ‌‬
‫یشد‪ .‬از پرس ‌‬
‫پیامبرص حاضر م ‌‬
‫یبخشککید‪.‬‬
‫خهای پیامبر خداص به فهم خککود‪ ،‬عمککق بیشککتری م ‌‬
‫پاس ‌‬
‫یگوید‪ :‬پیامبر خداص زنان مؤمنی را کککه بککه سککوی او مهککاجرت‬
‫م ‌‬
‫یداد‪:‬‬
‫یکردندن‪ ،‬با این آیه مورد آزمایش قرار م ‌‬
‫م ‌‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪   ‬‬
‫‪  ‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪    ‬‬
‫‪  ‬‬

‫)ممتحنه ‪(12 /‬‬
‫‪3‬‬

‫‪ -‬مسند امام احمد بن حنبل‪ ،‬ج ‪ ،6‬ص ‪.159‬‬

‫‪137‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫»ای پیامبر! هرگاه زنان مؤمن نزد تو آمدند تککا بککا تککو بیعککت‬
‫کنند که چیککزی را شککریک خککدا نسککازند و دزدی نکننککد و زنککا‬
‫نکنند و فرزندان خود را نکشند و به دروغ فرزنید را به خککود‬
‫و شوهر خود نسبت ندهنککد و در کککار نیکککی از تککو نافرمککانی‬
‫نکنند‪ ،‬پککس بککا آنککان بیعککت کککن و برایشککان از خککدا آمککرزش‬
‫بخواه که خدا آمرزنده مهربان است«‪.‬‬

‫یگوید‪ :‬هریک از زنان مؤمن که به این شرایط‬
‫عایشه صدیقه م ‌‬
‫یفرمود‪ :‬با تو بیعت کککردم‪.‬‬
‫یکرد‪ ،‬پیامبر خداص به او م ‌‬
‫اعتراف م ‌‬
‫ً‬
‫یگرفککت‪ ،‬امککا بککه خککدا‬
‫این عمل صرفا به وسیله سککخن صککورت م ‌‬
‫چوقت در هنگام بیعت گرفتن دست پیامبر با دسککت‬
‫سوگند که‪ ،‬هی ‌‬
‫زنی برخورد نکرده است‪ .‬پیامبرص تنها با این سخن خود بککا آنککان‬
‫‪1‬‬
‫ینمود‪» :‬بر این چیز با تو بیعت کردم«‪.‬‬
‫بیعت م ‌‬
‫یکنکد ککه‪ :‬هنکد دخکتر عتبکه زن‬
‫مچنیکن روایکت م ‌‬
‫مالمکؤمنین ه ‌‬
‫ا ‌‬
‫ابوسفیان نککزد پیککامبر خککداص آمککد و گفککت‪» :‬ای رسککول خککداص!‬
‫یدهد که مککن‬
‫نقدر خرجی به من نم ‌‬
‫ابوسفیان آدم بخیلی است‪ .‬آ ‌‬
‫و فرزندانم را کفایت کند‪ .‬اگر بککدون اطلع او مقککداری از پککول او‬
‫یشوم؟‬
‫را بردارم‪ ،‬آیا گناهکار م ‌‬
‫نقدر که تو و فرزندانت را ککافی باشکد‪،‬‬
‫پیامبر خداص فرمود‪ :‬آ ‌‬
‫‪2‬‬
‫از مال او بردار‪.‬‬
‫سیده عایشه به حکم زن بودن خود‪ ،‬در خصوص شناخت احکام‬
‫مخصککوص زنککان کککه بککه نککدرت ممکککن اسککت جلککوی مککردان از‬
‫پیامبرص در مورد آنها سککئوال شککود‪ ،‬بککه نسککبت سککایر صککحابه از‬
‫کتری برخوردار بود‪ .‬زنان به خککانه عایشککه‪‬‬
‫موقعیت برتر و نزدی ‌‬
‫یآمدنکککد و در مکککورد احککککام حیکککض و نفکککاس از پیکککامبرص‬
‫م ‌‬
‫یپرسیدند‪ .‬عایشه بکه هنگکام پرسکیدن حضکور داشکت‪ .‬بنکابراین‬
‫م ‌‬
‫یکند که‪ :‬روزی فاطمه بنککت‬
‫یسپرد‪ .‬روایت م ‌‬
‫پاسخ را به خاطر م ‌‬
‫أبی حبیش از پیامبر خداص پرسید‪:‬‬
‫یشوم‪.‬‬
‫یشوم و بنابراین پاک نم ‌‬
‫من زنی هستم که استحاضه م ‌‬
‫آیا نماز خواندن را رها کنم؟‬
‫‪1‬‬

‫‪2‬‬

‫ تفسیر القرآن العظیم‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪ 353‬از ابن کککثیر؛ صککحیح بخککاری‪ ،‬ج ‪،3‬‬‫ص ‪220‬؛ سیره ابن کثیر‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.604‬‬
‫‪ -‬سیره ابن کثیر‪ ،‬ج ‪ ،‬ص ‪ ،604‬البخاری‪ ،‬ج ‪ ،2‬ص ‪.316‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪138‬‬

‫پیامبر فرمود‪ :‬این خونریزی )در اثکر پکارگی یکک رگ( بکه وجکود‬
‫یآید‪ .‬بنابراین چیزی جککدای از خککود حیککض اسککت‪ .‬هرگککاه زمککان‬
‫م ‌‬
‫عادت ماهانه فرا رسید‪ ،‬نماز مخوان و چون بککه مقککدار آن‪ ،‬مککدت‬
‫‪1‬‬
‫زمان سپری گردید‪ ،‬خونها را شستشو بده و نماز بخوان‪.‬‬
‫یداد بککا زنککان بککه جزئیککات ایککن‬
‫گاه شرم به پیامبرص اجککازه نم ‌‬
‫نجککا بککود کککه سککیده عایشککه بککه صککحنه‬
‫قبیککل مسککائل بپککردازد‪ .‬ای ‌‬
‫یگرفت و مطلبی راکه خککودش‬
‫یآمد‪ ،‬مهار سخن را به دست م ‌‬
‫م ‌‬
‫با هوش و استعداد زیرکانه خود از سخنان پیامبرص دریککافته بککود‪،‬‬
‫یداد‪.‬‬
‫به صورت مفصل برای زن توضیح م ‌‬
‫زنی نزد پیامبرص آمد و در مورد قاعدگی از او پرسککید‪ :‬چگککونه‬
‫بعد از قاعدگی غسل کند؟ پیامبرص گفت‪ :‬یک قطعه پشم یا پنبککه‬
‫بازدارنده بگیر و با آن وضو بگیر‪.‬‬
‫زن گفت‪ :‬ای رسول خداص‪ ،‬چگونه با آن وضو بگیرم؟‬
‫فرمود‪ :‬با آن وضو بگیر‪.‬‬
‫زن دوباره گفت‪ :‬ای رسول خداص چگونه با آن وضو بگیرم؟‬
‫پیامبرص فرمود‪ :‬با آن وضو بگیر‪.‬‬
‫یگوید‪ :‬من به مقصود پیامبر پی بردم‪ ،‬بنابراین‬
‫عایشه صدیقه م ‌‬
‫‪2‬‬
‫آن زن را به سوی خود کشیدم و به او یاد دادم‪.‬‬
‫یآمدنککد و از‬
‫چگاه از زنککانی کککه م ‌‬
‫مالمؤمنین عایشه‪ ‬هی ‌‬
‫خانه ا ‌‬
‫یتردیککد‪ ،‬ایککن قضککیه بککه‬
‫یکردند‪ ،‬خککالی نبککود‪ .‬ب ‌‬
‫پیامبرص سئوال م ‌‬
‫جایگاه خاص عایشه نککزد زنکان دللککت دارد؛ چککون بککه جکای سککایر‬
‫یآمدند‪ .‬عایشه نیز از زنککان‬
‫همسران پیامبرص اغلب به خانه او م ‌‬
‫ینمود‪ .‬حتی گاه سرگرم آلت ریسندگی یا کککار دیگککری‬
‫استقبال م ‌‬
‫بود‪ .‬با این وجود‪ ،‬مشغولیت او را از پی بردن به سئوال یککا حفککظ‬
‫یکنککد کککه‬
‫یداشککت‪ .‬روایککت م ‌‬
‫پاسخ پیامبرص به آن شخص‪ ،‬باز نم ‌‬
‫خککوله دخککتر ثعلبککه زن اوس بکن صککامت بککه خککانه پیککامبرص آمککد‪.‬‬
‫عایشه مشککغول شسککتن یککک قسککمت سککر پیککامبرص بککود‪ .‬زن بککا‬
‫فرزندان خود آمد و گفت‪ :‬ای رسول خککداص‪ ،‬شککوهر مککن نابینککا و‬
‫فقیر است‪ .‬چیزی ندارد‪ .‬پس از آن به شکوه و گلیه از شککوهرش‬

‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،1‬ص ‪.65‬‬‫‪ -‬صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪.270‬‬

‫‪139‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫پرداخت و این که با او ظهار نموده است‪ 1 .‬در این لحظککه عایشککه‬
‫چرخید و به شستن قسمت دیگر سر پیککامبر مشککغول شککد‪ .‬خککوله‬
‫نیز چرخشی زد و داسکتان خکود را دوبکاره از سکر گرفکت‪ .‬پیکامبر‬
‫یدانم که بر‬
‫خداص سر خود را بلند کرد و گفت‪ :‬من تنها این را م ‌‬
‫های‪.‬‬
‫او حرام شد ‌‬
‫های که به من و فرزندانم رخ داده اسککت بککه‬
‫زن گفت‪ :‬از فاجع ‌‬
‫یکنم‪.‬‬
‫خداوند شکایت م ‌‬
‫در این زمان عایشه مشاهده نمود که چهره پیامبر دگرگون شد‬
‫و به زن گفت‪ :‬برو عقب‪ ،‬برو عقب‪.‬‬
‫یهوشی به سککر بککرد‪.‬‬
‫یحالی و ب ‌‬
‫زن دور شد‪ .‬پیامبر مدتی در ب ‌‬
‫چون وحی به پایان رسید‪ ،‬گفت‪ :‬عایشه‪ ،‬زن کجاست؟‬
‫عایشه زن را صدا زد‪ .‬پیامبر این آیه را بر او خواند‪:‬‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪  ‬‬
‫‪   ‬‬

‫)مجادله ‪(1 /‬‬

‫»محقق کا ً خداونککد سککخن آن زن را شککنید کککه بککا تککو دربککاره‬
‫ینمایککد و‬
‫یکنککد و بککه خککدا شکککایت م ‌‬
‫شککوهرش مجککادله م ‌‬
‫یشنود‪ .‬خداوند شنوا و بیناست«‪.‬‬
‫خداوند گفتگوی شما را م ‌‬

‫یکرد و آنککان‬
‫سیده عایشه در مجالس پیامبرص به زنان تأکید م ‌‬
‫یشککنوند‪ ،‬حفککظ‬
‫یداد که مطککالبی را کککه از پیککامبرص م ‌‬
‫را تذکر م ‌‬
‫‪2‬‬
‫یکنککد کککه‪ :‬نککزد‬
‫کنند و بفهمنککد‪ .‬حککبیبه دخککتر ابوسککفیان روایککت م ‌‬
‫عایشه بودم؛ پیامبرص آمد و فرمود‪ :‬هر زن و مرد مسککلمانی کککه‬
‫‪1‬‬

‫‪2‬‬

‫یگوید‪ :‬تو بککر مککن ماننککد پشککت‬
‫ ظهار‪ ،‬این است که شخص به زن خود م ‌‬‫یکنم‪.‬‬
‫مادرم حرام هستی‪ .‬بنابراین با تو مقاربت نم ‌‬
‫ این ابوسفیان غیر از ابوسفیان بن حرب است‪ .‬دخترش حبیبه نیز غیر از‬‫مالمؤمنین ام حبیبه است‪ .‬این حبیبه خدمتکار سیده عایشه بوده است‪.‬‬
‫ا ‌‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪140‬‬

‫یشود‪ :‬به بهشت وارد‬
‫سه کودک از آنان بمیرد‪ ،‬به کودکان گفته م ‌‬
‫یگویند‪ :‬باید پدر و مادرمان داخل شوند‪ .‬در مرتبککه سککوم‬
‫شوید‪ .‬م ‌‬
‫یشککود‪ :‬شککما و پککدرانتان داخککل شککوید‪ .‬عایشککه‬
‫یا چهککارم گفتککه م ‌‬
‫صدیقه به من گفت‪ :‬شنیدی؟‬
‫گفتم‪ :‬بله‪.‬‬
‫‪1‬‬
‫گفت‪ :‬پس آن را حفظ کن‪.‬‬
‫تهای عمومی‬
‫‪ -4‬حضور در مناسب ‌‬
‫مالمؤمنین عایشه در مدینه‪ ،‬مجاور مسجد و چسککبیده بککه‬
‫خانه ا ‌‬
‫آن بود‪ .‬از منبر پیامبرص فاصله چندانی نداشت‪ .‬این پدیده سککبب‬
‫شده بود از بیشتر رویدادها و حککوادث جککاری بککه آسککانی آگککاهی و‬
‫شناخت کسب کند؛ چون مسکجد پیکامبرص در آن روزگکار‪ ،‬صکحنه‬
‫یرفکت؛ قانونگککذاری و صکدور حکککم در‬
‫کلیه رویدادها بککه شککمار م ‌‬
‫تهککا و‬
‫یشککد‪ .‬هیأ ‌‬
‫نجککا نککازل م ‌‬
‫یگرفککت‪ .‬قککرآن در آ ‌‬
‫نجککا صککورت م ‌‬
‫آ ‌‬
‫یآمدند‪ .‬همککه ایککن مسککائل در برابککر دیککدگاه‬
‫نجا م ‌‬
‫نمایندگان قبایل به آ ‌‬
‫هاش بککا مسککجد‪ ،‬اسککتقرار خککود او در‬
‫عایشه قرار داشتند‪ .‬نزدیکی خککان ‌‬
‫ً‬
‫های‬
‫خانه به حکم حجاب‪ ،‬فرود آمدن جبرئیل غالبا در خانه او ک ک بککه گککون ‌‬
‫نها بککه او کمککک‬
‫یشد ک همه و همه ای ‌‬
‫هاش مهبط وحی نامیده م ‌‬
‫که خان ‌‬
‫کرد‪ ،‬تا بیشترین مقدار از علم و دانش را از پیامبر خداص دریافت کند‪.‬‬
‫حتی که بعدها نسبت به همه صحابه از پیامبرص مقدار بیشتری از علم‬
‫های بودنککد کککه از بقیککه‬
‫دریافت نموده بود‪ ،‬چون برخی از صحابه به گون ‌‬
‫ینمودند‪ .‬اما عایشه بککه نککدرت دسککت‬
‫یکردند‪ ،‬و روایت م ‌‬
‫علم کسب م ‌‬
‫یزد‪.‬‬
‫به چنین کاری م ‌‬
‫یافتادنککد‪ ،‬بایککد‬
‫در خصوص رویدادهایی کککه خککارج از مککدینه اتفککاق م ‌‬
‫گها اگر قرعه به نام او بلند‬
‫گفت که عایشه در بسیاری از سفرها و جن ‌‬
‫یشد‪ .‬به همین جهت او شاهد فتککح مکککه‪،‬‬
‫یشد‪ ،‬با پیامبرص همراه م ‌‬
‫م ‌‬
‫حجه الوداع و سایر حوادث بزرگ بوده است‪.‬‬
‫یبینیم که عایشه صدیقه پا به پای کلیه رویدادهای دعوت‪،‬‬
‫بنابراین م ‌‬
‫یکککرد‪،‬‬
‫شآفرینککی م ‌‬
‫یکککرده اسککت‪ .‬او‪ ،‬یککا عمل ً در حککوادث نق ‌‬
‫حرکت م ‌‬
‫هالوداع‪ ،‬یا این که از دور نککاظر بککر امککور بککود‪،‬‬
‫مچون غزوه احد و حج ‌‬
‫ه ‌‬
‫‪2‬‬
‫شهای حککوادثی کککه از‬
‫نکه حداقل گزار ‌‬
‫مچون غزوه خندق و یا ای ‌‬
‫ه ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ الصابه‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪.270‬‬‫‪ -‬تفسیر ابن کثیر‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.480‬‬

‫‪141‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫مچککون غککزوات بککدر‪ ،‬مککؤته و‬
‫یرسید‪ ،‬ه ‌‬
‫آنها فاصله داشت‪ ،‬به او م ‌‬
‫خیبر‪.‬‬
‫‪ -5‬امر به معروف و نهی از منکر‬
‫عایشه صدیقه‪ ‬در زمکان حیکات پیککامبرص بککه مقککوله امککر بککه‬
‫ییازیککد‪ .‬او کلیککه لککوازم از قبیککل‬
‫معروف و نهی از منکککر دسککت م ‌‬
‫یشناخت‪ .‬به‬
‫یدانست و م ‌‬
‫احکام حلل و حرام و نیکی و بدی را م ‌‬
‫همین جهت با خود عهد نموده بود‪ ،‬که آنها را به مردم برساند‪.‬‬
‫یگرفککت و سککاکت‬
‫چگککاه آرام نم ‌‬
‫یدیککد‪ ،‬هی ‌‬
‫او اگککر منکککری م ‌‬
‫یداد و او از‬
‫ینشست‪ .‬بلکه شتابان و سریع به آن فککرد تککذکر م ‌‬
‫نم ‌‬
‫یداشت‪ .‬روایت است که‪ :‬یک بار همراه با ام مسطح‬
‫کارش باز م ‌‬
‫بیرون رفت‪ .‬ام مسلح لغزید و گفت‪ :‬مرگ بر مسطح!‬
‫عایشه صدیقه‪ ‬گفت‪ :‬حرف بدی زدی‪ .‬مردی را کککه در جنککگ‬
‫‪1‬‬
‫یدهی!‬
‫بدر حاضر بوده‪ ،‬دشنام م ‌‬
‫روزی خنساء‪ ،‬شاعره معروف با موهایی که از جلککو‪ ،‬سککرزده و‬
‫ظاهر شده بودند‪ ،‬نزد عایشه‪ ‬آمد‪ .‬عایشه به او گفت‪:‬‬
‫‪2‬‬
‫ای خنساء‪ ،‬رسول خداص از این چیز نهی نموده است‪.‬‬

‫‪ - 1‬الصابه‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪.496‬‬
‫‪ - 2‬الصککابه‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪289‬؛ البتککه داسککتان از ایککن قککرار اسککت کککه ‪ :‬چککون‬
‫یدانستم‪ .‬امککا‬
‫مالمؤمنین عایشه به او این سخن را گفت‪ ،‬پاسخ داد که نم ‌‬
‫ا ‌‬
‫این عمککل سرگذشککتی دارد‪ .‬پککدرم مککرا بککه عقککد مککردی درآورد کککه هرچککه‬
‫یاش تمام شد‪ .‬نزد برادرم صخر‬
‫یداد‪ .‬دارای ‌‬
‫یکرد و بر باد م ‌‬
‫داشت تلف م ‌‬
‫لهایش را به دو قسمت تقسیم نمود و قسمت بهتر را بکه مککن‬
‫آمدم‪ .‬او پو ‌‬
‫داد‪ .‬باری دیگر شوهرم پول را به همان سرنوشت همیشککگی دچککار نمککود‪.‬‬
‫لهایش را با من قسمت نمود و قسککمت بهککتر را بککه مککن‬
‫دوباره برادرم پو ‌‬
‫داد‪ .‬زنش به او گفت‪ :‬این بس نیست که نصکف پککولت را بکه او بکدهی کککه‬
‫یدهی؟ صخر گفت‪:‬‬
‫قسمت بهتر را م ‌‬
‫وللله ل امنحها شرارها و هی التی ادحض عنی عارها‬
‫واتخذت من شعر صدارها‬
‫و لو هلکت خرقت خمارها‬
‫یدهم‪ ،‬در حالی که او لکه ننگ مال را از مککن‬
‫به خدا قسمت بدتر را به او نم ‌‬
‫یکنکد و قسکمتی از‬
‫شسته است‪ .‬اگر تباه شوم او خمار خکویش را پکاره م ‌‬
‫یدارد )به علمت عزا(‪.‬‬
‫موهایش را جلو نگه م ‌‬
‫بنابراین او به خاطر عزای برادرش‪ ،‬موهای سر خود را از جلو ظککاهر نمککوده‬
‫بود‪) .‬مترجم(‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪142‬‬

‫یداد کککه‬
‫مچنان که پیش از ایککن گذشککت‪ ،‬بککه حککبیبه دسککتور م ‌‬
‫ه ‌‬
‫احادیث پیامبرص را حفظ نماید‪ .‬راستی‪ ،‬چه معروفککی سککودمندتر‬
‫از حفظ احادیث پیامبرص و عمل به آنها است؟‬
‫‪ -6‬اجتهاد‬
‫مالمؤمنین در حضور پیامبر خداص با استناد به مطلبی کککه‬
‫گاه ا ‌‬
‫یدانسککت کککه‬
‫یپرداخککت‪ .‬او م ‌‬
‫از او فراگرفتککه بککود‪ ،‬بککه اجتهککاد م ‌‬
‫وظیفه زن در قبال شوهر‪ ،‬آرایش خویشتن اسککت‪ .‬بنککابراین‪ ،‬اگککر‬
‫یتوانککد تزییککن و آرایککش خککود را تککرک دهککد‪.‬‬
‫زنی شککوهر نککدارد‪ ،‬م ‌‬
‫یکند‪:‬‬
‫روایت م ‌‬
‫روزی خویله بنت حکیککم بککه خککانه آمککد‪ .‬پیککامبر خککداص فرمککود‪:‬‬
‫شکل و قیافه خویله چقدر نامرتب و ژولیده است؟‬
‫بها بککه‬
‫یگیککرد و شک ‌‬
‫یشوهر‪ .‬روزهککا روزه م ‌‬
‫گفتم‪ :‬زنی است ب ‌‬
‫های کهنککه و منککدرس‬
‫مچککون پککارچ ‌‬
‫یپککردازد‪ .‬بنککابراین او ه ‌‬
‫نمککاز م ‌‬
‫‪1‬‬
‫است‪.‬‬
‫یکند‪:‬‬
‫مالمؤمنین عایشه نقل م ‌‬
‫امام بخاری از ا ‌‬
‫رسول خداص به خانه آمد‪ ،‬دیگی روی آتش بککود‪ .‬مقککداری نککان و‬
‫خورشککت بککه او تقککدیم شککد )یعنککی غیککر از گوشککتی کککه در دیککگ‬
‫یجوشید(‪ .‬فرمود‪ :‬مگر در دیگ گوشت نبود؟‬
‫م ‌‬
‫سیده عایشه گفت‪ :‬مقککداری گوشککت‪ ،‬کسککی بککه بریککره صککدقه‬
‫داده و سپس او آنها را به ما هدیه داده است‪ .‬تککو هککم کککه صککدقه‬
‫یخوری‪.‬‬
‫نم ‌‬
‫‪2‬‬
‫فرمود‪ :‬برای او صدقه و برای ما هدیه است‪.‬‬
‫یدانست که گوشت به بریره صدقه شده اسککت‪،‬‬
‫مالمؤمنین م ‌‬
‫ا ‌‬
‫یخورد‪ .‬بنابراین گوشت را تقدیم پیکامبرص‬
‫پیامبرص هم صدقه نم ‌‬
‫ً‬
‫یکرد‪ ،‬گوشت کامل و برای همه صدقه است‪.‬‬
‫ننمود؛ چون گمان م ‌‬
‫یآمدند و مشکلت خککود‬
‫مالمؤمنین عایشه صدیقه م ‌‬
‫زنان‪ ،‬نزد ا ‌‬
‫ً‬
‫یگذاشکتند‪ .‬متقکابل او اگکر خکودش بکه موضکوع‬
‫را با او در میان م ‌‬
‫ینمککود وگرنککه منتظککر‬
‫آگاهی داشت‪ ،‬مشکل آن را حل و فصککل م ‌‬
‫یشد‪ .‬روزی حولء به خانه آمد و گفت‪:‬‬
‫پیامبر خداص م ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ الصابه‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪.291‬‬‫ صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪243‬؛ مسلم‪ ،‬ج ‪ ،9-10‬صص ‪ 401-402‬با شرح‬‫نووی‪.‬‬

‫‪143‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫یکنککم و‬
‫مالمؤمنین! من هر شب از خوشککبویی اسککتفاده م ‌‬
‫ای ا ‌‬
‫یشککود‪ ،‬خککودم را‬
‫مچون عروسی که به خانه شککوهر فرسککتاده م ‌‬
‫ه ‌‬
‫یشوم‪ .‬با این کار‪،‬‬
‫یآیم و داخل بستر شوهرم م ‌‬
‫یکنم‪ .‬م ‌‬
‫آرایش م ‌‬
‫هاش را از مککن‬
‫خواهان خشنودی پروردگککارم هسککتم‪ .‬امککا او چهککر ‌‬
‫یگردانککد‪.‬‬
‫یروم و او از مککن روی م ‌‬
‫یگرداند‪ .‬من بککه جلککوی او م ‌‬
‫م ‌‬
‫یکنم او از من نفرت و کینه دارد«‪.‬‬
‫فکر م ‌‬
‫عایشه صدیقه پاسخ داد‪ :‬سر جایت بمان تا پیامبر خداص بیابد‪.‬‬
‫پیککامبرص بککه محککض آمککدن فرمککود‪ :‬مککن بککوی حککولء را حککس‬
‫‪1‬‬
‫هاید؟‬
‫نجا آمده است؟ از او چیزی خرید ‌‬
‫یکنم‪ .‬ای ‌‬
‫م ‌‬
‫عایشه صدیقه گفت‪ :‬نه‪ ،‬ولی او آمده‪ ،‬تا از شککوهرش شکککایت‬
‫کند‪.‬‬
‫پیامبرص به او گفت‪ :‬چه شده حولء؟‬
‫مطالبی را که بککا عایشککه صککدیقه در میککان گذاشککته بککود‪ ،‬بککرای‬
‫پیامبرص تکرار کرد‪ .‬پیامبر ص فرمود‪ :‬برو زن‪ ،‬به حرف شوهرت‬
‫گوش کن و از او اطاعت نما‪.‬‬
‫یگیرد؟‬
‫حولء گفت‪ :‬آیا پاداشی به من تعلق م ‌‬
‫پیامبرص مطالبی درباره حقوق شکوهر بکر زن و حقکوق زن بکر‬
‫شوهر و پاداشی که به خاطر بارداری‪ ،‬زایمان و گرفتککن کککودک از‬
‫‪2‬‬
‫یگیرد بیان نمود‪.‬‬
‫شیر‪ ،‬به او تعلق م ‌‬
‫یکوشککید‬
‫ههککا‪ ،‬م ‌‬
‫بدین سان عایشه صدیقه با توسککل بککه همککه را ‌‬
‫نچه را از آموزگار نخستین خود‪ ،‬محمد حککبیب خککدا‪،‬‬
‫فرا بگیرد و آ ‌‬
‫فرا گرفته بود‪ ،‬به دیگران بیاموزد‪.‬‬

‫مرحله دوم‪ :‬پس از پیامبرص‬

‫عایشه صدیقه در این مرحله از زنککدگی خککود‪ ،‬نقککش خککویش را‬
‫در عرصه دعوت‪ ،‬نشان داد‪ .‬او کعبه آمال و میعادگککاه جوینککدگانی‬
‫یشککدند‪ .‬امککا او‬
‫های سرازیر م ‌‬
‫بود که برای کسب علم از هر گوش ‌‬
‫ینمود‪ .‬حافظه قککوی و نیرومنککدش‪،‬‬
‫چگاه علم را کتمان نم ‌‬
‫خود‪ ،‬هی ‌‬
‫یهای مناسککب پیککامبر‬
‫مگیر ‌‬
‫در امر یادآوری مطالبی که او از تصمی ‌‬
‫یداد‪ .‬راسککتی‪ ،‬او از پیککامبر‬
‫ص به خاطر سپرده بککود او را یککاری م ‌‬
‫یکرد؟‬
‫خداص چه مطالبی را روایت م ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ حولء‪ ،‬زنی مشکل فروش )عطار( بود‪.‬‬‫‪ -‬الصابه‪ ،‬ج ‪ ،4‬ص ‪.278‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪144‬‬

‫یتککوانیم کلیککه احککادیثی را کککه او روایککت نمککوده‪ ،‬یککا بککه‬
‫طبعا ً نم ‌‬
‫یتککوانیم از‬
‫نجککا ذکککر کنیککم‪ .‬البتککه ایککن قککدر م ‌‬
‫مردم آموخته‪ ،‬در ای ‌‬
‫ههایی برچینیکککم‪:‬‬
‫درخکککت تنومنکککد مجمکککوعه روایکککات او‪ ،‬خوشککک ‌‬
‫ههایی که فرزانگی‪ ،‬آگککاهی و خلککوص او را در راه گسککترش‬
‫خوش ‌‬
‫نچنان که از پیامبر خداص آمککوخته بککود‪ ،‬متبلککور‬
‫دعوت اسلمی‪ ،‬آ ‌‬
‫یسازد‪.‬‬
‫م ‌‬
‫‪ -1‬تشریح اصول عبادات‬
‫او با بیان چگونگی عمککل پیککامبرص روش عبککادات را بککه مککردم‬
‫یشککماری روایککت نمککوده‪ ،‬از‬
‫یآموخت‪ .‬در مورد نماز‪ ،‬احککادیث ب ‌‬
‫م ‌‬
‫جمله‪:‬‬
‫»پیامبر خداص نماز را با الله اکبر گفتن و خوانککدن الحمککد اللککه‬
‫یرفت‪ ،‬سرش را‬
‫ینمود‪ .‬هرگاه به رکوع م ‌‬
‫رب العالمین ‪ ...‬آغاز م ‌‬
‫یبرد و نه زیاد پایین‪ ،‬بلکه معتدل بککود‪ .‬چککون سککرش‬
‫نه زیاد بال م ‌‬
‫ینمود‪ ،‬تا هنگامی که راسککت نایسککتاده بککود )بککه‬
‫را از رکوع بلند م ‌‬
‫یرفککت ‪ .‬بعککد از هککر دو‬
‫ینمککود( بککه سککجده نم ‌‬
‫طور کامل قیام نم ‌‬
‫مچککون‬
‫یخوند‪ .‬دوسککت نداشککت بککازوان خککود را ه ‌‬
‫رکعت‪ ،‬تشهد م ‌‬
‫یگستراند و پای راستش را‬
‫درندگان بگستراند‪ .‬پای چپ خود را م ‌‬
‫های که در تشککهد‬
‫ینمود‪ .‬از نشستن روی پاشنه پا )به گون ‌‬
‫نصب م ‌‬
‫روی انگشتان پا بنشیند و در حدیث به عقب شککیطان تعککبیر شککده‬
‫‪1‬‬
‫یرساند«‪.‬‬
‫ینمود‪ .‬نماز را با سلم گفتن به پایان م ‌‬
‫است(‪ ،‬منع م ‌‬
‫در خصوص روزه‪ ،‬عایشه صککدیقه ثککابت نمککوده کککه بککرای روزه‬
‫نفلی )مستحب(‪ ،‬نیت کردن در شککب لزومککی نککدارد و فککردی کککه‬
‫یتوانککد آن را‬
‫روزه نفلی )مستحب( دارد‪ ،‬هر وقککت کککه بخواهککد م ‌‬
‫هام آمد و فرمککود‪ :‬آیککا‬
‫یگوید‪ :‬روزی پیامبر خداص به خان ‌‬
‫بخورد‪ .‬م ‌‬
‫نزد شما چیزی )خوردنی( هست؟‬
‫گفتیم‪ :‬نه‪.‬‬
‫هام‪.‬‬
‫فرمود‪ :‬در این صورت من روز ‌‬
‫روزی دیگر نککزد مککا آمککد‪ ،‬گفککتیم‪ :‬ای رسککول خککداص‪ ،‬مقککداری‬
‫خرمای روغنی به ما هدیه شککده‪ ،‬مقککداری از آن را بککرای تککو نگککه‬
‫هایم‪.‬‬
‫داشت ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬مسند امام احمد‪ ،‬ج ‪ ،6‬ص ‪.194‬‬

‫‪145‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫فرمود‪ :‬آن را نزدیک کن )برای خوردن(‪ .‬صبح نیککت روزه کککرده‬
‫‪1‬‬
‫بودم‪ .‬بنابراین از آن خورد‪.‬‬
‫در زمینه حج با روایت عملکرد رسول خداص و حضور خککود وی‬
‫یگفککت‪ :‬در حککالی کککه‬
‫یآموخت‪ .‬م ‌‬
‫در صحنه به مردم مناسک را م ‌‬
‫‪2‬‬
‫احرام بسته بودیم‪ ،‬با پیامبر خداص خارج شدیم‪.‬‬
‫ههای دیگککر روایککت‬
‫یشمار دیگری در این زمینه و زمین ‌‬
‫احادیث ب ‌‬
‫یآمد‪ ،‬اعم از تککابعین یککا صککحابه و‬
‫نموده است‪ .‬هر کسی نزد او م ‌‬
‫یکرد‪.‬‬
‫زن و مرد‪ ،‬برایشان حدیث روایت م ‌‬
‫‪ -2‬ادبیات‬
‫یسکرود‪ ،‬امکا در‬
‫عایشه یک ادیب کامل بکود‪ .‬بکه نکدرت شکعر م ‌‬
‫های از شککعر داشککت‪ .‬ایککن اشککعار متعلککق بککه‬
‫حککافظه خککود‪ ،‬گنجین ‌‬
‫شاعران بزرگ دوران جاهلیت بود‪ .‬تسلط کامل وی بککر شککعر‪ ،‬در‬
‫سخنوری به او استعداد خاصککی داده بککود‪ .‬هنگککامی کککه بککه سککخن‬
‫گترین شاعران و ادیبان عصککر‪ ،‬خککود را در‬
‫یپرداخت‪ ،‬بزر ‌‬
‫گفتن م ‌‬
‫یدیدنککد‪ .‬البتککه‪ ،‬ایککن امککر شککگفت نیسککت‪ ،‬چککون‬
‫برابرش کوچک م ‌‬
‫بستر زندگی عایشککه را در مراحککل مختلککف‪ ،‬ادیبککان بککزرگ شکککل‬
‫ههککای ادبککی را کسککب‬
‫هاند‪ .‬نخست در خانه پککدر‪ ،‬همککه زمین ‌‬
‫یداد ‌‬
‫م ‌‬
‫نمود‪ .‬پدر در اعککراب یککک تبارشککناس کامکل بکود‪ .‬بکر تاریککخ عکرب‬
‫یهای ادبی پدر‪ ،‬به طور کامککل بککه‬
‫تسلط خاصی داشت‪ .‬این ویژگ ‌‬
‫دختر منتقل شدند‪ .‬پس از آن که پککا بککه خککانه محمککدص گذاشککت‪،‬‬
‫این حرکت ادبی تداوم یککافت‪ .‬حضککرت محمککدص خککود یککک ادیککب‬
‫یگفت‪ ،‬اما زبانی رسا و بلیغ داشت‪ .‬در‬
‫کامل بود‪ .‬هرچند شعر نم ‌‬
‫ینمود )جوامع کلککم(‪ .‬عایشککه‬
‫جملتی کوتاه‪ ،‬مفاهیم بلند را بیان م ‌‬
‫یدید‪ .‬وانگهککی‪،‬‬
‫‪ ‬در خانه شوهر‪ ،‬خود را آماج یک حرکت ادبی م ‌‬
‫قرآن‪ ،‬کلم خداوند‪ ،‬صبحگاهان و شامگاهان‪ ،‬در خککانه و در بسککتر‬
‫گترین ادیبان در برابرش به کرنش‬
‫یامد‪ .‬کلمی که بزر ‌‬
‫او فرود م ‌‬
‫ینمودنکد‪.‬‬
‫یافتادنکد و ناچکار بکه عظمکت و اعجکاز آن اعکتراف م ‌‬
‫م ‌‬
‫گذشککته از ایککن‪ ،‬خککانه وی مرکککز تجمعککات و رفککت و آمککدها بککود‪.‬‬
‫یآمدنکد‪.‬‬
‫تهای اعراب از گوشه و کنکار عربسکتان بکه مکدینه م ‌‬
‫هیأ ‌‬
‫یتوانسککت سککخنانی‬
‫هاش بود و او به راحککتی م ‌‬
‫مسجد نیز کنار خان ‌‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ مسند امام احمد بن حنبل‪ ،‬ج ‪ ،6‬ص ‪.207‬‬‫‪ -‬مسند امام احمد بن حنبل‪ ،‬ج ‪ ،6‬ص ‪.207‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪146‬‬

‫مشد‪ ،‬بشنود و بککه خککاطر بسککپارد‪ .‬ایککن‬
‫را که در مسجد رد و بدل ‌‬
‫یآمدنککد‪ ،‬بککرای دیککدار حضککرت‬
‫تهککا هنگککامی کککه بککه مککدینه م ‌‬
‫هیأ ‌‬
‫یشتافتند‪ .‬مسلما ً در آغاز‪ ،‬سخنوران توانککای‬
‫محمدص به مسجد م ‌‬
‫هاند و میزان خلوص و فرمانبرداری‬
‫یپرداخت ‌‬
‫آنان به سخن گفتن م ‌‬
‫خود را نسبت به پیامبر در قالب سککخنانی شککورانگیز و رسکا بیککان‬
‫هاند‪ .‬عایشه نیز با حساسیت فراوان به این سخنان گوش‬
‫ینمود ‌‬
‫م ‌‬
‫یسپرده است‪.‬‬
‫یداده و آنها را به خاطر م ‌‬
‫فرا م ‌‬
‫یزیسککته‬
‫باید دانست‪ ،‬کککه عایشککه‪ ‬در یککک فرهنککگ شککفاهی م ‌‬
‫اسککت بککدین معنککی کککه کتککابت و خوانککدن در آن فرهنککگ‪ ،‬قککرب و‬
‫منزلتی نداشته و افراد باسواد از وجهه اجتماعی خاصی برخوردار‬
‫توگوهککا و‬
‫هاند‪ .‬در چنین فرهنگی‪ ،‬مغز مردم برای انتقککال گف ‌‬
‫نبود ‌‬
‫مکالمات روزمره به حافظه‪ ،‬از قککدرت شککایانی برخککوردار اسککت‪.‬‬
‫عایشه نیز در این سنت‪ ،‬گوی سبقت را از همه ربککوده اسککت‪ .‬بککه‬
‫یشککد ‪ ،‬یککا موضککوعی‬
‫ندرت از حافظه نیرومندش‪ ،‬مطلککبی گککم م ‌‬
‫یگردید‪.‬‬
‫فراموش م ‌‬
‫کهای‬
‫نبوغ و توانایی او در زمینه زبان و بلغت و احاطه بر سککب ‌‬
‫ههای‬
‫بیانی مختلف و تسککلط بککر ادبیککات دوران جککاهلیت در ‌عرص ک ‌‬
‫گوناگون شککعر‪ ،‬نککثر‪ ،‬خطککابه و امثککال آن از او یککک ادیککب صککاحب‬
‫سبک سکاخته بکود‪ .‬او زبکانی رسکا و گفتکاری نافکذ و بلیکغ داشکت‪.‬‬
‫یکرد‪ .‬بککر‬
‫ینمود‪ ،‬توجه مردم را به خود جلب م ‌‬
‫هرگاه سخنرانی م ‌‬
‫یتپیدنککد و‬
‫لها م ‌‬
‫یشدند‪ .‬د ‌‬
‫مها خیره م ‌‬
‫یانداخت‪ .‬چش ‌‬
‫لها چنگ م ‌‬
‫د ‌‬
‫یافتادند‪ .‬احنف بن قیس یککک ادیککب مشککهور‬
‫هها به جولن م ‌‬
‫اندیش ‌‬
‫یگوید‪:‬‬
‫است‪ .‬او م ‌‬
‫»سخنرانی ابوبکر‪ ،‬عمر بن خطاب‪ ،‬عثمان بن عفان‪ ،‬علککی بککن‬
‫هام‪ ،‬امکا سکخن هیککچ‬
‫یطالب و سایر خلفا را تا بکه امکروز شکنید ‌‬
‫اب ‌‬
‫مخلککوقی گیراتککر‪ ،‬رسککاتر و زیبککاتر از سککخنی نیسککت کککه از زبککان‬
‫‪1‬‬
‫یشد«‪.‬‬
‫عایشه خارج م ‌‬
‫هنگامی که معاویه پسر ابوسفیان در زمان خلفت خود نزد وی‬
‫آمد‪ ،‬برخاست‪ .‬خداوند را ستود‪ .‬از رسول خداص و ابوبکر و عمر‬
‫یاد نمود و سپس از معاویه خواست که به آنان اقتدا کنککد و پککا بککه‬
‫پای آنان حرکت نماید‪ .‬پس از آن خاموش شککد‪ ،‬امککا معککاویه پسککر‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.112‬‬

‫‪147‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫مچون او سخن بگویککد‪ ،‬از‬
‫ابوسفیان از ترس این که مبادا نتواند ه ‌‬
‫یالبککداهه و بککه صککورت‬
‫سخنرانی کککردن خککودداری نمککود‪ ،‬بلکککه ف ‌‬
‫ارتجالی‪ ،‬به سخن گفتن پرداخت‪ .‬چون از خانه خککارج شککد گفککت‪:‬‬
‫به خدا سوگند پس از رسول خداص تا به امروز سخنرانی رسککاتر‬
‫‪1‬‬
‫هام‪.‬‬
‫غتر از عایشه ندید ‌‬
‫و بلی ‌‬
‫زیاد بن ابیه از سخنوران مشهور بود‪ .‬روزی معاویه بککا تأکیککد از‬
‫غتککر و رسککاتر‬
‫او پرسید‪ :‬زیککاد‪ ،‬زبککان چککه کسککی از همککه مککردم بلی ‌‬
‫است؟‬
‫های‪ ،‬پس بدان که زبککان‬
‫زیاد گفت‪ :‬یا امیر! حال که سوگندم داد ‌‬
‫غتر و رساتر است‪.‬‬
‫مالمؤمنین عایشه دختر ابوبکر از همه بلی ‌‬
‫ا ‌‬
‫معاویه به عنوان تأیید نظر زیاد افزود‪ :‬درست است‪ ،‬به خدا هر‬
‫یبست‪ .‬و هککر‬
‫یخواست آن را ببندد م ‌‬
‫یگشود‪ ،‬اگر م ‌‬
‫دری را که م ‌‬
‫‪2‬‬
‫یگشود‪.‬‬
‫یخواست آن را بگشاید‪ ،‬م ‌‬
‫یبست اگر م ‌‬
‫دری را که م ‌‬
‫این سخنوری عایشه‪ ،‬به ویککژه در مککاجرای شککهادت عثمککان بککه‬
‫خوبی قابل مشاهده است‪ .‬ردپای این پدیده در صککدای بککم و بلنککد‬
‫یشود‪ .‬عایشککه در فککاجعه قتککل عثمککان‪ ،‬از ایککن امتیککاز‬
‫وی دیده م ‌‬
‫یهای وی در امککاکن‬
‫هبرداری نمود‪ .‬سخنران ‌‬
‫خدادادی‪ ،‬به خوبی بهر ‌‬
‫یآورد‪ .‬اما رد‬
‫و شرایط مختلف‪ ،‬در شنوندگان هیجانی گرم پدید م ‌‬
‫یتکوانیم بگیریکم‪ .‬در جکایی‬
‫این سخنوری را در جاهای دیگکر نیکز م ‌‬
‫پدرش را چنین توصیف نموده است‪:‬‬
‫هاند‪ ،‬تو دیککن‬
‫پدر! خدا به تو رحم کند! اگر دیگران به دنیا پرداخت ‌‬
‫ههککای دیککن سسککت‬
‫های‪ .‬به خصوص زمککانی کککه پای ‌‬
‫را استوار نمود ‌‬
‫ههایش لرزید و تککان خککورد‪.‬‬
‫فهایش فراخ گردید و کنار ‌‬
‫شد‪ ،‬شکا ‌‬
‫نچه دیگران بکدان متمایکل شکدند‪ ،‬تکو خکودداری نمکودی و بکه‬
‫از آ ‌‬
‫سوی آن چه دیگران سستی و درماندگی نشان دادند‪ ،‬آسککتین بککال‬
‫زدی‪ .‬از دنیا آن چه را که آنان بزرگ شمردند‪ ،‬تو کوچک شمردی‪.‬‬
‫دینت را بر دیگر چیزهککا ترجیککح دادی‪ .‬آنککان بککه سککوی مهککار امککور‬
‫سرکشککیدند و تکو بککر مرکککب احتیککاط نشسکتی‪ .‬بنککابراین دینکت را‬
‫نشکستی و فراموش ننمودی‪ .‬این بود که در مسابقه‪ ،‬تیر قمار تو‬

‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ اعلم النساء‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.123‬‬‫‪ -‬صفه الصفوه‪ ،‬به نقل از نساء اهل البیت‪ ،‬ص ‪.159‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪148‬‬

‫یکردند‪ ،‬سکبک‬
‫برنده شد‪ .‬تو از آن چه دیگران احساس سنگینی م ‌‬
‫‪1‬‬
‫دوش شدی‪.‬‬
‫باری دیگر کنار قبر پدر ایستاد و گفت‪:‬‬
‫شهای نیکت را بپذیرد! تککو بککا روی‬
‫»خدا تازه رویت کند و کوش ‌‬
‫برتافتن از دنیا‪ ،‬آن را خوار نمودی و با اقبال خویش به آخرت‪ ،‬بککه‬
‫گتریککن‬
‫آن عزت دادی‪ .‬اگر پککس از رسککول خککداص‪ ،‬در برابککر بزر ‌‬
‫تها نیستی‪ ،‬امککا‬
‫گترین مصیب ‌‬
‫رویدادها وجود نداری و در برابر بزر ‌‬
‫بدون تردید‪ ،‬کتککاب خداونککد مککایه تسککلی مککا و جککایگزین خککوب تککو‬
‫خواهککد بککود‪ .‬مککن بککا شکککیبایی نمککودن در فقککدان تککو‪ ،‬از خداونککد‬
‫هاش را عملی نماید و با دعا نمودن برای‬
‫یخواهم وعد ‌‬
‫صمیمانه م ‌‬
‫یتردید ما از آن خداییم و بککه‬
‫یطلبک‪ .‬ب ‌‬
‫تو از او جایگزینی برایت م ‌‬
‫سوی خدا خواهیم رفت‪ .‬سلم و رحمت خداوند بر تو بککاد! مککا بککه‬
‫خاطر از دست دادن تو هیچ نفرتککی نککداریم و تقککدیر را بککه خککاطر‬
‫‪2‬‬
‫یکنیم«‪.‬‬
‫فقدانت سرزنش نم ‌‬
‫عایشه انبوهی از واژگان را با خود به همراه داشککت‪ .‬ایککن گنجینککه‬
‫یهای خود را به هر صورت کککه‬
‫یداد‪ ،‬سخنران ‌‬
‫لغوی به او امکان م ‌‬
‫یخواهد‪ ،‬شکککل دهککد‪ .‬بککه خککاطر ایککن بککود کککه در برخککی مواقککع‬
‫م ‌‬
‫نانگیز و شورانگیز و در برخی مواقع آرام و‬
‫سخنانش سخت هیجا ‌‬
‫ینمایند‪ .‬در پدید آمدن این گنجینه لغککوی‪ ،‬اشککعار شککاعران‬
‫روان م ‌‬
‫های داشتند‪ .‬از لبید حدود هککزار بیککت شککعر‬
‫پیش از وی نقش عمد ‌‬
‫ً‬
‫حفظ داشت‪ .‬لبید تقریبا معاصر وی بود‪ .‬از شککاعران قبکل از لبیکد‬
‫هاش عککروه‬
‫نیککز اشککعار فراوانککی در حککافظه داشککت‪ .‬خککواهرزاد ‌‬
‫هاش شککعر‬
‫یافتککاد‪ ،‬عایشککه دربککار ‌‬
‫یگویککد‪ :‬هککر اتفککاقی کککه م ‌‬
‫م ‌‬
‫یگفت‪.‬‬
‫م ‌‬
‫یکرد به فرزندان خود شککعر بیاموزنککد‪ ،‬تککا‬
‫به مردم نیز سفارش م ‌‬
‫زبانشان شیرین بشود‪ .‬این نکته را نیز باید در نظر داشت‪ ،‬کککه او‬
‫یزیسککته اسککت‪ .‬در ایککن‬
‫در یک جامعه انقلبککی و سککراپا هیجککان م ‌‬
‫جککامعه یککک جنککگ روانککی مککداوم وجککود داشککته اسککت؛ دشککمنان‬
‫‪1‬‬

‫‪2‬‬

‫ عباس محد عقاد‪ ،‬الصدیقه‪ ،‬بن الصدیق در المجمکوعه الککامله‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص‬‫‪.194‬‬
‫ عباس محد عقاد‪ ،‬الصدیقه‪ ،‬بن الصدیق در المجمکوعه الککامله‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص‬‫‪.195‬‬

‫‪149‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫یسککرودند‪ .‬ایککن دشککمنان از‬
‫پیککامبرص مرتککب در هجککو او شککعر م ‌‬
‫گترین ادیبان زمککان خککود بودنککد‪ .‬از طرفککی پیککامبر در مقابککل‬
‫بزر ‌‬
‫یکردنککد‪ .‬خککود‬
‫آنان‪ ،‬شاعران بککه نککامی داشککت کککه از وی دفککاع م ‌‬
‫ینشسککت و ایککن شککاعران و بککه خصککوص‬
‫پیککامبرص در مسککجد م ‌‬
‫یایسککتادند و مشککرکان را هجککو‬
‫حسککان بککن ثککابت در کنککار وی م ‌‬
‫ینمودند‪ .‬مسلما ً عایشه از ایککن مککوقعیت بهککترین بهککره را بککرده‬
‫م ‌‬
‫است‪ .‬این نکته را نیز باید افزو‌د که در زبککان عربککی‪ ،‬وی از لهجککه‬
‫های که قرآن به آن نازل شده است‪.‬‬
‫قریش برخوردار بوده‪ :‬لهج ‌‬
‫‪ -3‬تفسیر قرآن‬
‫از جمله اصول مهم و کلیدی تفسککیر قککرآن‪ ،‬آشککنایی بککا ادبیککات‬
‫عرب و برخورداری از میککزان قابککل تککوجهی از واژگککان ایککن زبککان‬
‫یباشککد‪ .‬عایشککه‪ ،‬آشککنایی عمیقککی بککا ادبیککات عککرب داشککت‪ .‬در‬
‫م ‌‬
‫حافظه خود نیز انبوهی از واژگان زبان عربی را پنهان ساخته بود‪.‬‬
‫این آشنایی با ادبیات عرب و سخنوری ماهرانه‪ ،‬به عایشه در فهم‬
‫یرسککاند‪ .‬از او در مککورد ایککن آیککه‬
‫و تفسککیر آیککات قککرآن کمککک م ‌‬
‫پرسیدند‪:‬‬

‫‪   ‬‬
‫‪)    ‬نساء ‪(127 /‬‬
‫یپرسند«‪.‬‬
‫»و از تو در مورد زنان م ‌‬

‫روایت شده که گفت‪:‬‬
‫»منظور دختر یتیمی است که تحککت کفککالت مککردی قککرار دارد‪.‬‬
‫این دختر در اموال آن شخص شریک شده است‪ .‬فرد که ولککی او‬
‫هاش را بپککردازد‪ ،‬بککا او‬
‫یخواهد بککدون ایککن کککه مهککری ‌‬
‫نیز هست‪ ،‬م ‌‬
‫ازدواج نماید‪ .‬خداوند چنین کسانی را از ازدواج با چنین دخککترانی‪،‬‬
‫‪1‬‬
‫جز از طریق عدالت‪ ،‬منع نموده است«‪.‬‬
‫در مورد این آیه‪:‬‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫)نور ‪(31 /‬‬
‫‪  ‬‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬صحیح بخاری‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪249‬؛ تفسیر ابن کثیر‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.450‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪150‬‬

‫تهایشان را آشکار نکنند‪ ،‬جز آن چه خککود آشکککار‬
‫»زنان زین ‌‬
‫است«‪.‬‬

‫نچککه خککود آشکککار اسککت( چهککره و دو‬
‫گفته است‪ :‬منظککور )از آ ‌‬
‫‪1‬‬
‫دست است‪.‬‬
‫خهایی‬
‫یگرفککت‪ .‬پاسک ‌‬
‫عموما ً عایشه صدیقه مورد سئوال قرار م ‌‬
‫یداد‪.‬‬
‫یداد‪ ،‬استنباط شده از قرآن بودند‪ .‬نخست پاسککخ م ‌‬
‫که او م ‌‬
‫ینمود‪ .‬این استنباط با مهارت‬
‫سپس منبع استنباط پاسخ را ذکر م ‌‬
‫ههککای گونککاگون قککرآن‬
‫خاصی که مخصوص خود عایشککه بککود‪ ،‬از آی ‌‬
‫یگرفت‪ .‬روزی شخصی به نام سعد بککن هشککام نککزد وی‬
‫صورت م ‌‬
‫یخواهم از تو در مورد اخته کردن بپرسککم‪ .‬نظککرت‬
‫آمد و گفت‪ :‬م ‌‬
‫در این باره چیست؟‬
‫یدرنگ پاسخ داد‪ :‬این کار را مکن‪ .‬مگککر سککخن‬
‫عایشه صدیقه ب ‌‬
‫های؟‬
‫خداوند را نشنید ‌‬

‫‪  ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪  ‬‬

‫‪‬‬
‫)رعد ‪(38 /‬‬

‫هایم و برای آنان‪ ،‬همسککران و‬
‫»پیش از تو پیامبرانی فرستاد ‌‬
‫هایم«‪.‬‬
‫فرزندانی قرار داد ‌‬
‫‪2‬‬

‫پس اخته مکن‪.‬‬
‫یبود‪ ،‬پیککامبران‬
‫منظور وی این است که اگر اخته کردن جایز م ‌‬
‫یزدنککد؛ چککون اختککه کککردن بککا هککدف پرهیککز از‬
‫دست به این کار م ‌‬
‫تشکل خانواده و تقبل مسئولیت خانوادگی و پرداختککن مککداوم بککه‬
‫یگیککرد‪ .‬در ایکن میککان پیککامبران از همککه‬
‫عبادت خداونککد صککورت م ‌‬
‫همند بوده اند‪ .‬با این وجود مطابق فرمککوده‬
‫بیشتر به این کار علق ‌‬
‫یشککود کککه ایککن‬
‫هاند‪ .‬پککس اسککتنباط م ‌‬
‫قرآنی دست به این کار نزد ‌‬
‫عمل درست نیست‪.‬‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ تفسیر ابن کثیر‪ ،‬ج ‪ ،3‬ص ‪.283‬‬‫‪ -‬سنن نسائی‪ ،‬شماره ‪.3212‬‬

‫‪151‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫)نساء‪(6 /‬‬
‫‪ ‬‬
‫نکککه پککا بککه سککن ازدواج گذاشککتند‪،‬‬
‫»یتیمان را بیازمایید‪ .‬تا ای ‌‬
‫اگر در آنان رشد و آگاهی را احسککاس کردیککد‪ ،‬اموالشککان را‬
‫به آنان واگذار کنید«‪.‬‬

‫عایشه صدیقه گفته است‪ :‬پیککامبرص فرمککود‪ :‬قلککم از سککه نفککر‬
‫برداشته شده است‪ :‬کودک تا به سن بلوغ برسد‪ ،‬یا پککانزده سککال‬
‫او تکمیل شود‪ .‬فرد خوابیککده تککا بیککدار شککود و دیککوانه تککا هوشککیار‬
‫‪1‬‬
‫شود«‪.‬‬
‫عایشه در تفسیر قرآن از یک ویژگی مهم برخوردار بود؛ وی در‬
‫صحنه گرم حوادث و نزول مداوم قرآن حضور داشت‪ .‬بدین جهت‬
‫او از علت نزول آیات )شأن نککزول( بککه خککوبی آگککاهی داشککت‪ .‬از‬
‫جمله اصول مهم تفسیر قرآن یکی همین اسککت‪ .‬بککر ایککن اسککاس‬
‫یبینیککم کککه وی در مککورد زمککان و مکککان نککزول آیککات‪ ،‬از آگککاهی‬
‫م ‌‬
‫منحصر به فردی برخوردار است‪ .‬این آگاهی از جککو نککزول قککرآن‪،‬‬
‫به او در فهم آیات و برداشت درست از آنها کمک شککایان تککوجهی‬
‫ینمود‪ .‬در مورد این آیه‪:‬‬
‫م ‌‬

‫‪    ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪  ‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪‬‬
‫‪ ‬‬
‫‪)  ‬احزاب‪(10 /‬‬
‫بتان‬
‫»به یاد آورید آن زمان را )که دشمنان( از فراز و نشککی ‌‬
‫لها به گلو رسیدند«‪.‬‬
‫مها خیره شدند و د ‌‬
‫آمدند‪ .‬چش ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬ابن کثیر در تفسیر‪ ،‬ج ‪ ،1‬ص ‪.451‬‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪152‬‬

‫گفته است‪ :‬این امر در جنگ خندق به وجود آمد‪.‬‬
‫به این آیه نیز دقت کنید‪:‬‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪  ‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫)نساء‪(128 /‬‬
‫‪  ‬‬
‫»اگر زنی از شککوهرش ترسککید کککه بککه او جفککا کنککد یککا از او‬
‫اعراض نماید«‪.‬‬

‫عایشه صدیقه در مورد این آیه گفتککه اسککت‪ :‬ایککن آیککه در مککورد‬
‫زنی نازل شده که در کنار مردی بوده است‪ .‬همراهی ایککن زن بککا‬
‫یخواهد او را طلق دهککد‪.‬‬
‫یکشد‪ .‬بنابراین مرد م ‌‬
‫شوهر به درازا م ‌‬
‫یگوید طلقم مکده و نگکاهم بکدار‪ .‬تکو از نکاحیه مکن حللکی‪.‬‬
‫زن م ‌‬
‫‪1‬‬
‫بنابراین‪ ،‬این آیه نازل شد‪.‬‬
‫با این کککه وی از نظکر سکنی کوچکک بککود‪ ،‬امکا آیککاتی ککه زمکان‬
‫یشککدند‪ ،‬نیککز در حککافظه وی وجککود‬
‫کککودکی وی در مکککه نککازل م ‌‬
‫یدانست که چه زمانی و در چه شرایطی نازل شککده‬
‫داشتند‪ .‬او م ‌‬
‫یگوید‪:‬‬
‫م ‌‬
‫یکردم‪ ،‬بککر‬
‫در مکه زمانی که من دختری کوچک بودم و بازی م ‌‬
‫محمدص این آیات نازل شد‪:‬‬
‫‪‬‬

‫‪‬‬

‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫)قمر ‪(46 /‬‬
‫‪ ‬‬
‫ختر‬
‫تتر و تل ‌‬
‫»بلکه قیامت میعادگاه آنان است و قیامت سخ ‌‬
‫است«‪.‬‬

‫با این که ابن عباس بککه ترجمککان قککرآن مشککهور اسککت‪ ،‬امککا در‬
‫مواردی که عایشه درباره آیات اظهارنظر کرده‪ ،‬از دقککت و عمککق‬
‫های برخوردار است‪ .‬او در خانه پیامبر بود و از نزدیک حککوادث‬
‫ویژ ‌‬
‫یدیککد‪ .‬در حککالی کککه ابککن عبککاس در تفسککیر‪ ،‬از دیگککر صککحابه‬
‫را م ‌‬
‫یپرسید؛ چون زمان پیامبرص وی از نظر سنی کوچک بککود‪ ،‬امککا‬
‫م ‌‬
‫عایشه خود ناظر صحنه بود و در حوادث نقش داشت‪.‬‬
‫‪1‬‬

‫‪ -‬صحیح مسلم با شرح نووی‪ ،‬ج ‪ ،17-18‬ص ‪.364‬‬

‫‪153‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

‫‪ -4‬ناسخ و منسوخ‬
‫هاند‪،‬‬
‫عایشه صدیقه‪ ‬به مطالبی که در قرآن و سنت نسخ شد ‌‬
‫یگوید‪ :‬عاشورا )دهککم محککرم(‪ ،‬روزی‬
‫توجه خاصی نموده است‪ .‬م ‌‬
‫یگرفت‪.‬‬
‫بود که پیامبر خداص در زمان جاهلیت آن روز را روزه م ‌‬
‫یگرفتنککد؛ چککون‬
‫قریش نیککز در زمککان جککاهلیت در آن روز‪ ،‬روزه م ‌‬
‫یگرفککت و بککه مککردم‬
‫پیامبرص به مدینه آمد‪ ،‬در ایککن روز‪ ،‬روزه م ‌‬
‫ینمود تا روزه بگیرنککد‪ .‬امککا چککون حکککم مککاه رمضککان نککازل‬
‫امر م ‌‬
‫گردید‪ ،‬ماه رمضان به عنوان فریضه تلقی گردیککد و روزه عاشککورا‬
‫‪1‬‬
‫ترک داده شد‪.‬‬
‫‪ -5‬تاریخ‬
‫عایشه صدیقه در زمینه تاریخ دعوت اسلمی و دوران جککاهلیت‬
‫های مککوارد شککاهد صککحنه نبککوده‪ ،‬مطککالب‬
‫با این کککه خککود‪ ،‬در پککار ‌‬
‫فراوانککی نقککل نمککوده اسککت‪ .‬او بککدین وسککیله نقککش اسککلم را در‬
‫یکپارچه و منسجم نمودن اعراب زیر سایه یک پرچم تککبیین کککرده‬
‫است‪ .‬اعراب پیش از ایککن مجمککوعه قبایککل متخاصککمی بودنککد کککه‬
‫یگوید‪:‬‬
‫جنگ آنها را از پا درآورده بود‪ .‬م ‌‬
‫»خداوند چنین مقدر نموده بود که جنکگ بعکاث پیکش از رسکول‬
‫خداص‪ ،‬صورت بگیرد‪ .‬زمانی پیامبر خداص به مدینه آمد که تجمع‬
‫انصار از هم پاشیده بود و سرانشان کشته و زخمی شککده بودنککد‪.‬‬
‫خداوند مقررا نموده بود‪ ،‬تا بعککاث پیککش از آمککدن رسککول خککداص‬
‫‪2‬‬
‫صورت بگیرد و به این شکل سبب دخول آنان در اسلم بشود«‪.‬‬
‫آشنایی عایشککه بککا تاریککخ یککک امککر مسککلم اسککت‪ .‬او نککه تنهککا از‬
‫نها نیکز‬
‫گذشته اعراب آگاهی داشت‪ ،‬بلکه با تاریکخ سکایر سکرزمی ‌‬
‫آشککنا بککود‪ .‬او ایککن آشککنایی و آگککاهی خککود را مککدیون حککافظه و‬
‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ مسند امام احمد بن حنبل‪ ،‬ج ‪ ،6‬ص ‪.162‬‬‫های اسکت در‬
‫ طککبری؛ صککحیح بخکاری‪ ،‬ج ‪ ،2‬صکص ‪309-32‬؛ بعکاث‪ ،‬نقط ‌‬‫اطراف مدینه‪ ،‬آخرین و مشهرترین جنککگ میککان اوس و خککزرج در آنجککا رخ‬
‫داد‪ .‬این جنگ به تحریک یهودیان صورت گرفت‪ .‬چهل روز قبل از جنککگ بککه‬
‫نگاه جنگ شروع شد‪ .‬ابتدا ابتکار عمل بککه‬
‫تهیه و تدارک سلح پرداختند‪ .‬آ ‌‬
‫دست خزرج بود‪،‬اما سپس اوس بر آنان چیککره شککدند‪ .‬بسککیاری از آنککان را‬
‫ههایشککان را سککوزاندند‪ .‬ایککن جنککگ پنککج سککال قبککل از هجککرت‬
‫کشتند و خان ‌‬
‫صورت گرفت‪) .‬مترجم(‬

‫عایشه؛ همسر‪ ،‬همراه و همراز پیامبر‬

‫‪154‬‬

‫مککوقعیت خاصککی بککود کککه خداونککد بککه او داده بککود‪ .‬هککم از نبککوغ‬
‫های قککوی بککرای‬
‫سرشاری برخککوردار بککود و هککم خککانه پیککامبر زمین ‌‬
‫آگاهی او از تاریخ و رویدادهای دور و نزدیک جهان بود‪.‬‬
‫‪ -6‬اصلح خطاهای صحابه )استدراکات(‬
‫یشککنید‪ ،‬کککه از‬
‫یشد کککه او از یکککی از صککحابه مطلککبی م ‌‬
‫گاه م ‌‬
‫یکککرد‪ ،‬امککا نسککبت بککه موضککوع برداشککت‬
‫پیککامبر خککداص نقککل م ‌‬
‫یدرنککگ بککه تصککحیح و‬
‫ینمککود‪ .‬عایشککه صککدیقه ب ‌‬
‫نادرسککتی ارائه م ‌‬
‫یپرداخت‪.‬‬
‫اصلح آن م ‌‬
‫امام احمد در مسند خود از ابن عمر‪ ‬نقل نموده که‪ :‬میت در‬
‫یبیند‪ .‬عایشه صککدیقه‪ ‬گفتککه‬
‫اثر گریستن زندگان بر او‪ ،‬عذاب م ‌‬
‫است‪:‬‬
‫مچنککان کککه‬
‫»ابوعبدالرحمن )کنیه ابن عمر( دچار توهم شککده‪ ،‬ه ‌‬
‫در مورد چاه کهنه بدر دچار توهم شده بود‪ .‬پیامبر خداص در واقع‬
‫یبینککد‪ ،‬در حککالی کککه‬
‫چنیککن فرمککوده اسککت‪ :‬آن شککخص عککذاب م ‌‬
‫‪1‬‬
‫یگریند‪ .‬منظور او شخص کافر بود«‪.‬‬
‫هاش بر او م ‌‬
‫خانواد ‌‬
‫مچنین گفته اسککت‪ :‬فککرود آمککدن در محصککب )اسککم جککایی در‬
‫ه ‌‬
‫نجا فککرود آمککد تککا‬
‫مکه( سنت نیست‪ .‬پیامبر خداص برای این در آ ‌‬
‫‪2‬‬
‫نتر باشد‪.‬‬
‫نجا برایش آسا ‌‬
‫بیرون شدن از آ ‌‬
‫یکرد مبنککی بککر ایککن کککه آن چککه‬
‫یکی از صحابه حدیثی روایت م ‌‬
‫یشود‪ ،‬سگ‪ ،‬خر و زن است‪.‬‬
‫سبب قطع نماز م ‌‬

‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪‬‬
‫‪)    ‬السراء ‪(70 /‬‬
‫هايم«‪.‬‬
‫»به راستي ما فرزندان آدم را گرامي داشت ‌‬

‫‪1‬‬
‫‪2‬‬

‫ المسند‪ ،‬ج ‪ ،6‬صص ‪.107-209‬‬‫‪ -‬المسند‪ ،‬ج ‪ ،6‬ص ‪.107‬‬

‫‪155‬‬

‫‪3‬‬

‫‪3‬‬

‫‪-‬‬

‫بخش سوم ‪ :‬در حوزه اندیشه و حرکت‬

Sign up to vote on this title
UsefulNot useful