C

SaS a
ashs
ach m
h dhehl
eckm
a sm
o jacae
b/-ak he
o uw
kkv
o gk ar
k daka
nsci- w
a arm
m
n
yalcm lh
h nm
aat
coa e
tatt
kt t
a
e
h
d

Persian words in Arabic
and

in the Holy Qur’an

‫الکلمات الفارسیه فی اللغة العربیة‬
‫و القران الکریم‬

‫فرهنگ لغات فارسی در زبان عربی‬
‫و قرآن کریم‬
‫دکتر محمود تجر‬: ‫به کاوشگری‬

‫و با همکاری حسن ساعی‬

‫به نام خدا‬

‫موضوع‪ :‬معرفی کتاب لغت جدید در فیلیپین و نویسنده آن‬
‫کتاب »فرهنگ لغات فارسی در زبان عربی و قرآن کریم )از تحقیقات زبانشناسی و ریشه یابی لغات(‪،‬توسط »پروفسور محمود طجر«‪،‬‬
‫استاد زبان و زبانشناسی مقیم فیلیپین ‪،‬در حال شکل گیری است ‪.‬پروفسور طجر بیش از ‪ 30‬سال زبان های فارسی و عربی را در دانشگاه‬
‫(تدریس کرده است ‪ .‬ایشان مولف ‪ 50‬کتاب به چهار زبان عربی‪،‬انگلیسی‪،‬‬
‫های مختلف فیلیپین ‪،‬از جمله دانشگاه دولتی این کشور )‬
‫فارسی و اسپانیایی است؛و سه بار هم قران را با ترجمه انگلیسی و تفسیر و تلفظ لتین چاپ و منتشر ساخته است‪ .‬لزم به یاد آوری است‬
‫‪.‬که استاد ‪،‬در حال حاضر پرفروشترین نویسنده کشور فیلیپین و یکی از پرکارترین محققین اسلم و شیعه است‬
‫تازه ترین اثر ایشان بازشناسی لغات فارسی در زبان عربی که قدمت چندین هزار ساله دارد‪،‬و همچنین وجود کلمات فارسی در قرآن کریم‬
‫‪.‬می باشد‬
‫در ضمن در این کتاب ‪،‬در باره لغات فارسی در انگلیسی)‪700‬لغت(و زبان های جنوب شرقی آسیا مثل‪:‬فیلیپینی‪،‬مالزیایی‪،‬چینی‪،‬تایلندی‬
‫‪.‬واندونزیایی هم فصل جداگانه ای وجود دارد‬
‫با توجه به اینکه استاد به ‪ 12‬زبان ‪،‬از جمله زبان عربی و عبری هم آشنایی دارند‪،‬تحقیقات زبان شناسی ایشان در شناسایی زیر بنای‬
‫‪.‬فرهنگ غنی ایران و آمیزش بنیادین آن با عربی ‪،‬حتی قبل از اسلم‪،‬و نقش ایرانیان در اسلم و تمدن اسلمی )و عربی؟(جالب توجه است‬
‫برای نمونه مقداری از فصل اول این کتاب را جهت توجه شما ارسال می داریم‪،‬تا شاید به خواست خدا و همکاری موسسه تحقیقاتی شما‪،‬این‬
‫‪.‬کار به نتیجه بهتری نایل‪ ،‬و جهت چاپ آن در ایران هم اقدام شود‬
‫من ال التوفیق‬

‫حرف آ‬
‫‪.‬جمع ابددر زبان عربی‪ ،‬به معنی همیشه باقی‪،‬بی پایان‪ ،‬ظاهرًا با کلمه آباده )آبادی( درزبان فارسی یک ریشه است‬
‫حرف»ا«در فارسی به معنی »غیر«یا »نا«آمده است‪.‬مثل »انیران« =غیر ایرانی‪/‬غیر آریایی‪ .‬و یا کلمه »ا‪+‬زمان‬
‫«یعنی »بدون زمان«یا همیشگی و ‪...‬به کار رفته است ‪.‬قابل توجه است که اولین پیامبر ایرانیان هم نامش »آباد« و یا »‬
‫مهاباد «بوده و کتاب آسمانی او نیز »دساتیر«)اصل کلمه اساطیر در قران مجید ؟(در مورد جزئیات این کلمات که خیلی‬
‫‪:‬مفصل است به فرهنگ های مختلف از جمله به‬

‫لذا امکان اینکه »ابد« به معنی »نا پایان« یعنی »ا« ‪»+‬بد« بده است بسیار زیاد است‪.‬در زبان پهلوی کلمه »آبده« به ‪.‬‬
‫‪.‬معنی بی آغاز هم به کار رفته است‬

‫نکته‪:‬فرقه »عبادیان‪/‬عبادیه در کشور عمان که مسلمان هستند‪ ،‬به احتمال قوی اسمشان را از »آبادیان « ‪،‬پیروان »آباد«‬
‫‪.‬اولین پیامبر ایرانی گرفته اند‬
‫آبک‪،‬سیماب‪،‬جیوه‪،‬در ضمن این کلمه که یک ماده شیمیایی فرار مثل جیوه است در فارسی و حتی عربی به معنی »بنده‬
‫فراری «هم به کار می رود‪.‬در قران مجید حضرت یونس پیغمبر را خداوند »آبق« به معنی بنده فراری خوانده‬
‫است‪.‬نگاه‪ :‬سوره صافات)‪ (37‬آیه ‪140‬‬
‫مسئول آتش‪/‬آتش انداز‪/‬تون تاب در حمام‪/‬سوخت انداز‪/‬کسیکه باید از آتش نگه داری کند‪.‬گلخن تاب هم گفته می شود‪.‬این‬
‫‪.‬واژه از طریق ترکی وارد عربی شده است‬
‫‪.‬آگر ‪/‬آگور‪/‬خشت پخته شده که در ساختمان به کار می رود‬
‫آگین‪/‬مخلوط‪/‬مختلط‪/‬قاطی شده‪ /‬به هم آمیخته‬
‫‪.‬انگلیسی گرفته شده است ‪ myrtle‬نوعی درخت شبیه اناراست ‪ .‬از همان آس فارسی و یامورد در‬
‫)پایتخت‪/‬مرکز‪/‬حکومت‪/‬قصر شاهی‪/‬عالی قاپو‪،‬باب عالی)به خصوص در استانبول در زمان عثمانی ها‬
‫نگا‪ :‬اسمانجونی‬
‫‪.‬ازهمان کلمه آفرین در زبان فارسی‪،‬به معنی به به ‪/‬شاد باش ‪/‬شاه باش‪/‬کلمِه تحسین و تشویق است‬
‫مثل آنه)پول سکه در هند و پاکستان وبنگلدش( به معنی سرب)مادِه فلزی(‪/‬این اسم ریشه آریایی )ایرانی‪-‬هندی(دارد‬
‫از ‪+‬آن )از آ» وقت یا زمان یا روز(‪/‬در عربی امروز به معنی آن وقننت آنننروز ‪/‬از آن‬
‫‪.Aana-is‬زمان به کار می رود‬

‫از آن زمان‪/‬از آن وقت‪/‬از آن روز‪/‬از آن گاه‬
‫حرف الف‬
‫بر خلف ملل عرب و عجم و ترک و دیلم‪،‬کلمات این دو کلمه در اصل فارسی پهلوی قدیمی هستند که بعد ها توسط‬

‫»تازیان«)شاهزادگان مهاجر ایرانی به سرزمین عربستان که آنروزها یک »ساتراپی« و استان امپراطوری ایران بود(به‬
‫‪.‬زبان عربی امروز وارد شده اند‬
‫‪Persian names /‬‬
‫‪.‬در مورد مهاجرت تازیان ایرانی نژاد به عربستان به فرهنگ»دهخدا«‪،‬کلمه تازی مراجعه شود‬
‫ل سوره یوسف)‪ (129‬آیه ‪78‬و بیش از‬
‫در قران کریم کلمه »اب« و مشتقات عربی شده آ» )‪ (117‬بار آمده است ‪.‬مث ً‬
‫صد آیه دیگر‬
‫ظاهرًا مخفف آبریز فارسی است‪/‬فلزی که آب شده و در قالب می ریزند‪.‬در عربی امروز به معنی طلی خالص‪/‬زر‬
‫ناب‪/‬جنس مرغوب به کار می رود‬
‫ابریشم فارسی است‪/‬نخ های ظریفی که از کرم ابریشم به دست می آید و از آن پارچه ها و دیگر وسایل تجملی یا صنعتی‬
‫‪.‬درست می کنند‬
‫معرب »آبریز«‪/‬آفتابه)آوتاوه‪/‬تابه(‪/‬ظرف سفالی لوله دار با دسته برای آب‪،‬شربت و غیره ‪ .‬جمع عربی آن اباریق است در‬
‫قرآن مجید هم در آیه ‪ 18‬سوره واقعه)‪ (56‬آمده است‬

‫جمع بزر فارسی‪.‬به معنی »دانه« بخصوص دانه های خوشبوی غذایی مثل »ادویه«‪.‬عجب آن است که اصل کلمِه عربی‬
‫شده ابزارهم فارسی ‪ ،‬یعنی »افزار« است که به معنی ادویه جات و دیگ افزارو مواد جوشانده در دیگ است‪).‬نگا‪.‬فرهنگ‬
‫)عمید‬
‫عربی شده آبزن یعنی تشت‪،‬ظرف بزرگ مسی و یا چینی برای شستشوی بدن‪.‬در فارسی آبشنگ هم گفته می شود)جمع‬
‫)عربی آن »ابازن« است‬
‫»نگا‪».‬بتر‬
‫ترنج‪،‬بالنگ )نگا‪ .‬فرهنگ عمید(در عربی اترنج هم آمده است‬

‫از همان »تون حمام« فارسی است ‪).‬جمع عربی آن»اتاتین«( امروزه در عربی به معنی »اجاق« ‪»،‬تنور« ‪» ،‬کوره« و‬
‫‪.‬جای آتش به کار می رود‬
‫ظاهرًا معرب »اگ« که یک لغت قدیم آریایی )سانسکریت(برای آتش است‪).‬در زبان های هندی و اردو هنوز هم »آگ«‬
‫‪).‬می گویند‬
‫از کلمه فارسی »آخور«‪/‬علفدان‪/‬جای علوفه جانوران‬
‫به خلف تصور عموم ‪،‬این کلمه که به ظاهر خیلی عربی به نظر می رسد ‪ ،‬اصلش فارسی پهلوی است‪،‬کلمه» اخ « از‬
‫»هخ« فارسی که »هخامنش «هم از آن ریشه است ‪،‬بدست آمده‪»).‬کاکا« یا» هاخا« به معنی برادر( در فارسی قدیم‬
‫حرف »ها« حرف تعریف بوده است مثل »همدان«»هاگمتان« »هااکباتان« والبرز که »هالبرز« بوده است اما به مرور‬
‫زمان حرف تعریف از فارسی افتاده )در زبان عبری هنوز هم »ها« به عنوان حرف تعریف است مثل‬
‫( یعنی سرزمین‪(.‬بنابراین »هخ« تبدیل شده به »اخ« که در اصل معنی آن ‪:‬‬

‫)‬

‫یار‪/‬یاور‪/‬کمک‪/‬همراه‪/‬پشتیبان‪/‬همگام و غیره بوده است و کم کم به معنی برادر امروزی تبدیل شده است )در قرآن مجید نیز‬
‫این کلمه و مشتقات آن ‪ 97‬بار تکرار شده است‪ .‬که معروف ترین آن در سوره یوسف)‪(12‬آیه ‪ 63‬است‪)(.‬رک نام های‬
‫)پارسی چاپ هند ص ‪156‬‬
‫مونث اخ‪/‬در فارسی به معنی »الفت ونزدیکی زیاد است« همدم‪/‬همخو‪/‬مونس‪.‬در عربی امروزی به معنی خواهر است‪.‬‬
‫))نگا‪ .‬اخ‬
‫این کلمه از طریق زبان ترکی وارد زبان عربی شده‪.‬در عربی امروز به معنی آبریز گاه‪،‬مستراح وتوالت به کار می رود‬
‫)جمع اریکه؛ در فارسی به معنی تخت پادشاهی است‪).‬نگا‪ .‬اریکه‬
‫‪.‬عربی شدِه ارمون‪،‬به معنی بیعانه‪،‬پیش بها‪،‬پولی که پیش از شروع به کار به کارگر و یا کارخانه و غیره میدهند‬
‫‪.‬عربی شده ارغوان ‪ ،‬به معنی زرشکی رنگ‪.‬در فارسی ارغوانی وارجوانی ‪)،‬تلفظ عربی آن( هم می گویند‬
‫از گردابه فارسی می آید‪.‬در عربی امروز بیشتر به معنی جای جمع شدن آب ‪/‬چاهک مستراح‪/‬چاه فاضلب و غیره به کار‬

‫‪.‬می رود‬
‫ظاهرًا با »ارزن« فارسی اشتراک اسمی و ریشه ای دارد در عربی امروز و حتی اسپانیایی و برخی زبان های دیگر دنیا‬
‫ارز)‬

‫( به برنج خوراکی گفته می شود‪.‬ولی اصل لغت و کشف اولیِه این دانه ارزشمند در ایران بوده است‪.‬بنا‬

‫براین اسم »ارز«و »ارزن« و غیره در همان رابطه بوده است‪).‬در انگلیسی‬

‫که همان تلفظ دیگر» ارز «است به کار‬

‫)می رود‬
‫از کلمه ارغنون فارسی که یکی از آلت معروف موسیقی است ‪،‬آمده است‪.‬ارگ نیز از همین کلمه گرفته شده است و مخفف‬
‫)آن می باشد‪).‬در انگلیسی‬

‫می گویند‬

‫)تلفظ عربی »ارغنون« است‪).‬نگا‪ .‬ارغن و ارغنون‬
‫از همان اریکه فارسی به معنی تخت پادشاهی است‪/.‬اورنگ‪/‬سریر‪/‬جایگاه سلطنتی‪/‬بلند گاه‪ .‬جمع اریکه در عربی‬
‫»ارائک« است که درقرآن مجژد نیزدر آیه ‪ 31‬سوره کهف)‪ (18‬آمده است‬
‫به وزن »زشت« از لغت فارسی »استو« )‬

‫ل بیشتر‬
‫( به معنی ‪:‬بدن‪،‬تن‪،‬جسم‪،‬حثه‪،‬جرثومه و ‪...‬است‪ .‬ولی فع ً‬

‫‪.‬به معنی »کپل« ‪»،‬نشیمنگاه«و »سرین«به کار می رود ‪ .‬در عربی امروز هم دقیقًا به همین معنا است‬

‫» حرف » ش‬
‫تناقضات مورد ادعا در مورد قرآن كريم‬

‫این گونه كه اضافه نمي شود )كه بیشتر از اصل مال باشد( ؟‪1-‬‬
‫سوره نساء آیات ‪ 11‬و ‪ 12‬و ‪ 176‬در مورد ارث مي گوید‪ ،‬وقتي مردي فوت كند و سه دختر از او باقي بماند‪ ،‬پدرو‬
‫مادر او هم زنده باشند وهمسرش نیز زنده باشد سهم هر ینك ‪ .....‬اسنت‪ 3/2 .‬مننال بنراي سنه دخنتر ‪ 3/1‬مننال بنراي‬
‫والدین )بر اساس آیه ‪ 11‬سوره نساء( و ‪ 8/1‬براي همسر )سوره نساء آیه ‪ (12‬كه جمع آن بیشتر از خننود منال منني‬
‫شود‪ .‬مثال دوم مردي فوت مي كند و مادر‪ ،‬همسر و دو خواهر او باقي مي مانند‪ ،‬در این صورت مادر ‪ 3/1‬دریننافتمي‬
‫كند )سوره نساء آیه ‪ (11‬همسر ‪ 4/1‬در یافت مي كند )سوره نساء آیننه ‪ (12‬و دو خنواهر ‪ 3/2‬در یننافت مني كنننند‬
‫‪).‬سوره نساء آیه ‪ (176‬كه در واقع ‪ 12/15‬مال مي شود كه بیشتر از كل مال است‬
‫چند فرشته با مریم صحبت كردند؟‪2-‬‬
‫وقتي قرآن در زمینه اعلم تولد عیسي با مریم قدیسه صحبت مي كند‪ ،‬در سوره آل عمران آیات ‪ 42‬و ‪ 45‬آمننده اسننت‬
‫"فرشتگان با مریم صحبت كردند" در حالي كه در سوره مریم آینات ‪ 17‬و ‪ 21‬صننحبت از یننك فرشننته بننه میننان آمننده‬
‫‪.‬است‬
‫‪:‬یك سري عدد هاي متناقض دیگر‪3-‬‬
‫آیا روز خداوند برابر یك هزار سال بشر است" )آیه ‪ 47‬سوره حج و سوره سجده آیه ‪ (5‬یا این كه پنجاه هننزار سننال"‬
‫است )سوره المعراج آیه ‪ (4‬و دیگر این كه چند باغ در بهشننت موجننود اسننت "یننك بنناغ" )سننوره هنناي زمننر آیننه ‪-73‬‬
‫صلت آیه ‪ -30‬حدید آیه ‪ -21‬نازعات آیه ‪ (41‬یا " چند باغ" )سوره هاي كهف آیه ‪ -31‬حج آینه ‪ -23‬فناطر آینه‬
‫ف ّ‬
‫‪ -33).‬النباء آیه ‪32‬‬
‫در سوره الواقعه آیه ‪ 7‬مردم به سه گروه در روز جزا تقسیم بندي شده اند اما در سوره هاي بلد آی ات ‪ 18‬و ‪ -19‬زلزله‬
‫آیات ‪ 6‬و ‪ 8‬به دو گروه تقسیم بندي شده اند‪ .‬از سوي دیگر نوعي تناقض در این رمینه وجود دارد كه چه كسي روح را‬
‫در هنگام مرگ مي گیرد؟ )سوره ‪..........‬آیه ‪ 11‬یك فرشته(‪ ،‬سوره محمد آیه ‪ 27‬و یا آن گونه كه گفته شده است این‬
‫ال است كه روح انسان ها را هنگام مرگ مي گیرد )سوره زمر آیه ‪ .(42‬در جایي گفته مي شود فرشتگان ‪ 3 ، 2‬یا ‪4‬‬
‫"پر" دارند )سوره فاطر آیه ‪ (1‬جبرئیل داراي ‪ 600‬پر مني باشند )صنحیح نجناري مجمنوعه ‪ 4‬كتناب ‪ ،54‬شنماره‬
‫‪455).‬‬
‫ال در چند روز مردم عاد را نابود كرد؟‪4-‬‬
‫صلت آیه ‪ -16‬سوره الحاقه ِآیات ‪ 6‬و ‪"7‬‬
‫)یك روز" )سوره قمر آیه ‪" ،(19‬چند روز" )سوره هاي ف ّ‬
‫آفرینش در شش روز یا هشت روز؟‪5-‬‬

‫در سوره هاي اعراف آیه ‪ ،54‬یونس آیه ‪ ،3‬هود آیه ‪ 7‬و فرقننان آیننه ‪ ........... 59‬واضننح آمننده اسننت‪" ،‬خداوننند‬
‫صلت آیات ‪ 9‬و ‪ 12‬مراحلنني را گفتننه اسنت كننه دو‬
‫آسمانها و زمین را در شش روز آفرید" در صورتي كه در سوره ف ّ‬
‫‪.‬روز به آنها اضافه مي شود و به هشت روز مي رسد‬
‫آفرینش دفعتًا یا تدریجي؟‪6-‬‬
‫در سوره اعراف آیه ‪ 54‬مي گوید "خداوند آسمان ها و زمین را در شش روز آفرید" و از آنجائیكه خیلنني از مسننلمانان‬
‫مایلند افرادي امروزي و علمي باشند مي گویند منظور شش دوره چند هزار ساله است اما در جائي دیگر قرآن مي گوینند‬
‫‪").‬باش و او مي شود" كه صحبت از آفرینش خلق الساعه است )سوره بقره آیه ‪117‬‬
‫آسمان ها یا زمین؟ كدام یك زودتر آفریده شدند؟‪7-‬‬
‫‪).‬نخست زمین و بعد آسمان" )سوره بقره آیه ‪ (29‬یا "اول آسمان و بعد زمین" )سوره النازعات آیات ‪ 27‬الي ‪"30‬‬
‫دعوت براي بودن با یكدیگر و یا جدائي؟‪8-‬‬
‫در آفرینش‪ ،‬آسمان و زمین نخست از هم جدا بودند و سپس فرمان یافتند با یكدیگر باشند" )سوره فصننلت آیننه ‪ (11‬در"‬
‫‪".‬حالي كه در سوره انبیاء آیه ‪ 30‬مي گوید "آسمان ها و زمین فرو بسته بودند آنگاه آن ها را باز كردیم‬
‫انسان از چه آفریده شده است؟‪9-‬‬
‫از خون بسته" )سوره العلق آیات ‪ 1‬و ‪،(2‬ن "از آب" )سوره هاي انبیاء آیه ‪ -30‬الّنور آیننه ‪ -45‬سننوره فرقننان آیننه"‬
‫‪" ،(26‬از خاك" )سوره هاي آل عمران آیه ‪ -59‬الّروم آیه ‪ -20‬فاطر آیه ‪" ،(11‬از هیچ" )سوره مریم آیه ‪– (67‬‬
‫متن این سوره در جاي دیگري تكذیب شده است )سوره الطور آیه ‪،(35‬ن "از زمین" )سوره هود آینه ‪،(61‬ن "از قطنره‬
‫‪).‬اي از مایع غلیظ )نطفه(" )سوره هاي النحل آیه ‪ -4‬القیامه آیه ‪37‬‬
‫حاوي همه جزئیات یا ناكامل؟ ‪10-‬‬
‫قرآن مدعي است كه همه چیز را گفته است و هیچ چیز باقي را غیر واضح نگذاشته است )سوره هاي انعام آیه هاي ‪38‬‬
‫و ‪ ،114‬یوسف آیه ‪ ،111‬النحل آیه ‪ 89‬و غیره( هنوز مطالب مهم زیادي وجود دارند كننه در قننرآن واضننح نیسننت و‬
‫‪.‬جزوه فعلي سخن از امور متناقضي كه در مورد شراب موجود است‬
‫پرسش یك خدا یا خدایان مختلف؟ ‪11-‬‬
‫در قرآن به محمد دستور داده مي شود‪" ،‬بگو هان اي كافران‪ ،‬من معبود شما را نمي پرستم و شما هنم پرسننتندگان معبننود‬
‫من نیستید" )سوره كافران آیه ‪ (3‬در حالي كه در دیگر سوره هاي قرآن به طور واضح آمده است "آن ها كه به پیننام او‬
‫‪".‬ایمان ندارند در واقع همان خدا یعني ال را مي پرستند‬
‫شفاعت و وساطت كردن یا نكردن؟ ‪12-‬‬
‫سوال این است‪ ،‬در قرآن بیانیه هاي متناقضي ارائه شده است كه در روز جنزا آیننا شننفاعت امكننان دارد یننا نننه؟ پاسننخ نننه‬
‫)سوره هاي بقره آیات ‪ 123 ،122‬و ‪ ،254‬انعام آیه ‪ ،51‬انفطار آیات ‪ 18‬و ‪ (19‬پاسخ آري )سوره هاي طه آیه‬
‫‪ ،109‬سبأ آیه ‪ ،23‬زخرف آیه ‪ ،86‬النجم آیه ‪ 26‬و غیره( در مننورد هننر یننك از مواضننع اتخنناذ شننده آري یننا نننه نیننز‬
‫‪.‬احادیثي وجود دارند كه آري یا نه را مورد تاكید قرار داده اند‬
‫ال و قلمرو خدایي او كجاست؟ ‪13-‬‬
‫ال نزدیك تر از رگ گردن است" )سوره ق آیه ‪،(16‬ن "او بر تخت است" )سننوره الحدینند آیننه ‪ ،(4‬ن "او بننر روي آب"‬
‫است" )سوره هود آیه ‪،(7‬ن "هم زمان آن قدر دور است كه بین هزار الي پنجاه هزار سال طول مي كشنند بننه او برسننیم"‬
‫‪)).‬سوره هاي سجده آیه ‪ 5‬و معاج آیه ‪4‬‬
‫بل از كجا مي آید؟ ‪14-‬‬

‫آیا شّر زندگي ما از شیطان است" )سوره ص آیه ‪ ،(41‬در خود ما است )سنوره نسناء آیننه ‪ (9‬یننا از سنوي الن اسنت"‬
‫‪)).‬سوره نساء آیه ‪78‬‬
‫رحمت ال به چه میزاني است؟ ‪15-‬‬
‫او خود نسبت به خویش رحمت دارد" )سوره انعام آیه ‪ (12‬و در جاي دیگر مي گوید "او برخي را راهنمایي نمي كند "‬
‫‪).‬اگر چه مي تواند این كار را انجام دهد" )سوره هاي انعام آیه ‪ 35‬و ابراهیم آیه ‪4‬‬
‫آیا پرس و جویي در بهشت هست؟ ‪16-‬‬
‫هرگز آن ها از یكدیگر نمي پرسند" )سوره مومنون آیه ‪ " ،(101‬اما كم و بیش برخي در سوالت متقابل درگیر مي "‬
‫طور آیه ‪ (25‬و " آن ها از هم مي پرسند" )سوره الصاافات آیه ‪27‬‬
‫‪).‬شوند" )سوره ال ّ‬
‫آیا ملئك یاور هستند؟ ‪17-‬‬
‫صلت آیننه ‪ 31‬منني گویند‪":‬‬
‫هیچ یاوري جز ال نیست" )سوره هاي بقره آیه ‪ 107‬و عنكبوت آیه ‪ ،(22‬اما در سوره ف ّ‬
‫"ما دوستداران شما در زندگي دنیا و آخرت هستیم" و همچنین در سوره هاي دیگري نقش آن ها را بننه عنننوان "ینناوران‬
‫‪).‬یاد مي كند" )سوره هاي الرعد آیه ‪ 11‬و ق آیات ‪17‬و ‪ (18‬و "نگهبان" )سوره انفطار آیه ‪10‬‬
‫آیا همه چیز تمام و كامل مطیع ال است؟ ‪18-‬‬
‫این مطلب در سوره روم آیه ‪ 26‬ادعا شده است اما آیات متعددي در زمینه سرپیچي مغرورانه شیطان مي گوید )سننوره‬
‫هاي اعراف آیه ‪ ،11‬حجر آیات ‪ 28‬و ‪ ،31‬اسراء آیه ‪ ،61‬طه آیه ‪ ،116‬ص آیننات ‪ ،71 -74‬كهننف آیننه ‪ (50‬و‬
‫‪.‬همچنین افراد مختلفي كه فرمان هاي خداوند و آیات او را نادیده مي گیرند‬
‫آیا ال شرك را مي بخشد؟ ‪19-‬‬
‫شرك بدترین گناه محسوب مي شود اما نویسنده قرآن به نطر مي رسد نتوانسته است تصمیم خود را بگیرد كه بالخره ال‬
‫شرك را مي بخشد یا خیر‪ .‬جواب خیر )سوره نساء آیات ‪ 48‬و ‪ ،(116‬جواب آري )سوره هاي نساء آیه ‪ ،153‬فرقان‬
‫آیات ‪ 68‬و ‪" ،(71‬ابراهیم گناه پرستش چند خدایي را مرتكب شد هنگامي كه ماه‪ ،‬خورشید و ستارگان را خداي خویش‬
‫‪.‬محسوب كرد" )سوره انعام آیات ‪ 76‬و ‪ (78‬و این در حالي است كه مسلمانان معتقدند همه پیامبران معصومند‬
‫واقعه پرستش گوساله طلئي ‪20-‬‬
‫بني اسرائیل از پرستش گوساله طلئي قبل از بازگشت عیسي از كوه طور توبه كرد ند" )سوره اعراف آیه ‪" (149‬و"‬
‫در عین حال از توبه امتناع كردند و ترجیح دادند تا آمدن موسیگوساله را پرستش كنند" )سوره طه آیه ‪ ،(91‬آیا هننارون‬
‫در گناه آنان شریك بود؟ پاسخ نه )سوره طه آیننات ‪ 85‬و ‪ ،(90‬پاسننخ آري )سنوره طننه آیننه ‪ 92‬و سننوره اعننراف آیننه‬
‫‪151).‬‬
‫آیا یونس به كناره بیابان پرتاب شد؟ ‪21-‬‬
‫آنگاه او را به كرانه بایر افكندیم و او بیمار بود" )سوره صافات آیه ‪ ،(145‬ن "اگر نعمننتي از جننانب پروردگننارش او را‬
‫‪).‬دستگیري نمي كرد‪ ،‬به كرانه )ي بي آب و عاف( افكنده شده بود و قابل ملمت بود"‪) .‬سوره قلم آیه ‪49‬‬
‫موسي و انجیل؟ ‪22-‬‬
‫عیسي بالغ بر یك هزار سال پس از موسي متولد شد اما در سوره اعراف آیه ‪ -157‬ال بننا موسنني در مننورد آن چننه در‬
‫‪).‬انجیل نوشته شده صحبت مي كند" )انجیل كتابي كه به عیسي داده شده است‬
‫آیا تهمت زنندگان به زنان پاكدامن آمرزیده مي شوند؟ ‪23-‬‬
‫‪).‬بله )سوره نور آیه ‪ ،(5‬خیر )سوره نور آیه ‪23‬‬
‫چگونه نامه اعمال خود را در روز قیامت دریافت مي كنیم؟ ‪24-‬‬

‫در روز جزا گمراهان نامه اعمال بدشان از پشت سر به آن ها داده مي شود" )سوره انشننقاق آیننه ‪،(10‬ن "یننا بننه دسننت"‬
‫‪ ...............).‬چپشان" )سوره‬
‫آیا فرشتگان مي توانند سرپیچي كنند؟ ‪25-‬‬
‫سوره نحل آیات ‪ 49‬و ‪ " ،(50‬و چنین بود كه به فرشتگان گفتیم بر آدم سجده برید‪ ،‬آن گاه همه سجده بردند جز ابلیس (‬
‫‪).‬كه سر كشید‪ ،‬كبر ورزید و از ‪........‬شد‪) ".‬سوره بقره آیه ‪34‬‬
‫سه تناقض موجود در سوره هاي بقره آیه ‪ 97‬و نحل آیات ‪ 101‬و ‪ ،103‬چه كسي وحي الن را از سننوي الن بننه محمنند ‪26-‬‬
‫آورد؟‬
‫جبرئیل" )سوره بقره آیه ‪ (97‬یا "روح القدس" )سوره نحل آیه ‪ ،(102‬آیا آیه جدید تائید كننده آیه قدیم است )بقره ایه"‬
‫‪ (97‬یا جانشین آن؟ )سوره نحل آیه ‪ ،(101‬ن "قرآن عربي شیوا و روشن است" )سننوره نحننل آیننه ‪ (103‬در حننالیكه‬
‫‪.‬كلمات متعدد غیر عربي در آن یافت مي شود‬
‫‪:‬مشكل بي نهایت پیچیده ‪27-‬‬
‫سوره شعر آیات ‪،192‬ن ‪ 195‬و ‪،(196‬ن "و آن ]قرآن[ فرو فرستاده پروردگنار جهانینان اسنت"‪ ،‬بنه زبنان عربني(‬
‫شیوا‪" ،‬و ]جز[ آن در صحف ]آسماني[ پیشینیان است"‪ .‬حال اینكه صحف قبل و به طور مثال انجیل و تورات است كه‬
‫به عبري و یوناني نوشته شده اند‪ ،‬چگونه دیگر كتب به زبان هاي دیگر مي تواند شامل قرآن عربي باشد؟ مضافًا این كننه‬
‫ل شامل آن ها مي شود‪ ،‬لذا این نوشته هاي پیشین دیگري باشند و‬
‫مي باید شامل تمام صفحات قرآن باشند زیرا قرآن احتما ً‬
‫‪.‬لذا ما با مشكل بي نهایت پیچیده اي بر خورد مي كنیم‪ ،‬كه نا معقول و پوچ است‬
‫آیا تورات شبیه به قرآن است؟ یا شبیه نیست؟ ‪28-‬‬
‫مسلمانان معتقدند كه تحریف كتاب مقدس باعث تناقض میان آیه ‪ 24‬سوره بقره و آیه ‪ 88‬سوره اسراء از یك سو و آیه‬
‫‪ 49.‬سوره القصص و از سوي دیگر آیه ‪ 10‬سوره ال‪ ...‬از سوي دیگر شده است‬
‫‪:‬پیرزن و مشخصه خداوند ‪29-‬‬
‫در مورد داستان لوط آمده است‪) ،‬سوره شعرا آیات ‪ 170‬و ‪" ،(171‬آن گاه او و خانواده اش همگي را رهاندیم‪ ،‬مگر‬
‫پیرزني زا كه از باز پس ماندگان بود"‪ .‬در جاي دیگري آمده است "آن گاه او و خانواده اش را نجات دادیم ‪ ،‬مگر زنننش‬
‫را كه از واپس ماندگان بود"‪) .‬سوره اعراف آیه ‪ (83‬یا این بخش داراي تناقض است یا این كه در واقع همسر لوط یك‬
‫فرد سوالي آور است كه پیررزن نامیده شده است‪ ،‬به این ترتینب اینن سنخنان نشنان مني دهنند كنه او احنترامي بنه عننوان‬
‫‪.‬همسر یك پیامبر نداشته است‬
‫‪:‬مشكلت دیگري در داستان لوط ‪30-‬‬
‫و پاسخ قوم او جز این نبود كه مي گفتند آنان را از شهرتان بیرون برانید كه ایشان مردماني مننّزه طلننب هسننتند"‪" .‬امننا"‬
‫پاسخ قوم او جز این نبود كه مي گفتند خاندان لوط را از شهر برانید كه ایشان مردمني مننّزه طلنب هسنتند" )سنوره هناي‬
‫اعراف آیه ‪ 82‬و النمل آیه ‪ .(56‬و در جناي دیگنري آمننده اسنت " امنا پاسنخ قنومش جنز اینن نبنود كنه گفتنند اگنر از‬
‫ل متفنناوت بننا‬
‫راستگویان هستي عذاب الهي را ]هم اكنون[ بر سر ما بیاور" )سوره عنكبوت آیه ‪ (29‬این پاسخ ها كننام ً‬
‫‪.‬یكدیگرند‬
‫دل بخواهي ال؟ ‪31-‬‬
‫آیا اقدام خداوند در تنبیه یا بخشش یا راهنمایي یا گمراه كردن‪ ،‬یك كار دل بخواهانه است )به آیه یا سننوره خاصنني اشنناره‬
‫‪).‬نشده است‪ .‬اما بهتر است در صورت ‪ ....‬یا ‪ .....‬در این زمینه نیز توضیحات كافي داده شود‬
‫آیا ابراهیم بت ها را در هم شكست؟ ‪32-‬‬

‫ذكر علت در سوره هاي مریم آیات ‪ 41‬و ‪ ،49‬انعام آیات ‪ 74‬و ‪ 83‬تا حدودي با ذكر علت در سوره انبیاء آیات ‪51‬‬
‫و ‪ 59‬تفاوت دارد و این در حالي است كه در سوره انبیاء ابراهبم با مردم خویش به شدت برخورد كرده و حتي بت هاي‬
‫آنان را ویران مي كند‪ .‬در سوره مریم‪ ،‬ابراهیم پس از آن كه پدرش او را تهدید مي كند كه اگر علیه بت ها سننخن بگوینند‬
‫او را سنگسار مي كند‪ ،‬ساكت مي شود و به نظر مي رسد نه تنها سساكت مي شنود بلكننه منطقنه را تننرك منني كننند )او از‬
‫‪).‬همگان روي گردانید‬
‫در مورد پسر نوح چه؟ ‪33-‬‬
‫بر طبق سوره انبیاء آیه ‪" ،76‬نوح و خانواده او از خطر سیل نجات یافتند" و در سوره صافات آیه ‪ 77‬آمده است "كه‬
‫‪.‬زاد و رود نوح نجات یافتند" ‪ .‬اما در سوره هود آیات ‪ 42‬و ‪ 43‬خبر اط غرق شدن فرزند نوح داده شده است‬
‫آیا نوح رانده شد؟ ‪34-‬‬
‫در سوره قمر آیه ‪ 9‬آمده است‪" ،‬پیش از آنان‪ ،‬قوم نوح انكار ‪ ....‬كردند و بنده ما را دروغ زن انگاشتند و گفتند دیننوانه‬
‫است و رانده شده بود یعني از سرزمین خویش رانده شده بود چگننونه او را در هنگننام سنناختن كشننتي بننه مسننخره گرفتننند‬
‫)سوره هود آیه ‪ ،(38‬و ")نوح( كشتي را مي ساخت و هر بار كه بزرگاني از قننومش بننر او منني گذشننتند اورا ریشننخند‬
‫مي كردند"‪ .‬چگونه او هم رانده شده بود و هم آنقدر نزدیك بود كه هر باري از نزدیك او مي گذشتنتد؟‬
‫ساحران فرعون‪ ،‬مسلمانان یا انكار كننده؟ آیا ایمان آوردند یا نیاوردند؟ ‪35-‬‬
‫آیا ساحران فرعون مصري جزو ایمان آورندگان به خداي موسي شدند"‪) .‬سننوره هنناي اعننراف آیننات ‪ 103‬و ‪"،126‬‬
‫طه آیات ‪ 56‬و ‪ ،73‬شوراء آیات ‪ 29‬و ‪ (51‬و یا اینكه تنها " بني اسرائیل به موسي ایمان آوردند" )سوره یونس ایه‬
‫‪83).‬‬
‫‪:‬توبه فرعون در رویارویي با مرگ ‪36-‬‬
‫بر طبق سوره یونس آیات ‪ 90‬و ‪" 92‬فرعون در رویارویي با مرگ توبه كرد و نجات یافت"‪ .‬اما در س‪.‬ره نساء آیه‬
‫‪ 18.‬مي گوید كه چنین چیزي امكان ندارد‬
‫نسخ؟ ‪37-‬‬
‫در سوره انعام ایه ‪ 115‬آمده است‪" ،‬و ‪] .....‬وعده[ پروردگارت به درستي و داد سر انجام پننذیرفته اسننت؟ كلمننات او‬
‫دگرگون كننده اي ندارد"‪ .‬همچنین در سوره انعام آیه ‪ 34‬و سوره یونس آیه ‪ 64‬نیز بر همیننن امننر تأكینند دارد امننا در‬
‫سوره هاي بقره آیه ‪ 106‬و نحل آیه ‪ 101‬خداوند )یا محمد؟( لزم مي داند كه برخي از سننوره هننا را بننا سننوره هنناي‬
‫‪.‬بهتري جایگزین كند و بر " مردم نادان جایز نیست خداوند را به خاطر چنین اقدامي مورد سؤال قرار دهند‬
‫‪:‬هدایت به سوي حقیقت ‪38-‬‬
‫برطبق سوره یونس آیه ‪،35‬ن "بگو خداوند به راه حق هدایت مي كند؛ آیا كسي كه بننه راه حننق هنندایت منني كننند سننزاوار‬
‫است"‪ .‬اما چه مقدار از این سزاواري مي ماند هنگامي كه در سوره ابراهیننم آیننه ‪ 4‬منني خننوانیم‪" ،‬خداوننند هننر كننس را‬
‫بخواهد بیراه مي گذارد و هر كس را بخواهد هدایت مي كند" سؤال این است چگننونه بنندانیم كننه در كنندام طبقننه بننندي الن‬
‫قرار مي گیریم كه رستگار شویم؟ و چگونه براي یك مسلمان این اطمینان حاصل مي شود كه مطعلننق بننه گروهنني اسننت‬
‫‪.‬كه رستگار مي شود نه گروهي كه گمراه مي شود‬
‫مجازات زنا چیست؟ ‪39-‬‬
‫در سوره نور آیه ‪ 2‬آمده است‪" ،‬زن و مرد زناكار را به هر یك از آنان یكصد تازیانه بزنید"‪ .‬در مورد سوره نساء آیننه‬
‫‪ 15‬براي زنان آمده است‪" ،‬آنان را در خانه ها محبوس نگه دارید‪ ،‬تا مرگ فرا گیردشان"‪) ،‬بازداشت خننانگي تننا آخننر‬
‫عمر( و براي مردان در سوره نساء آیه ‪ 16‬آمده است‪" ،‬آن گاه اگر توبه و درستكاري كردند‪ ،‬از آنان دست بردارینند"‪.‬‬
‫‪.‬این آیات با یكدیگر تناقض دارند زیرا در سوره نور آیه ‪ 2‬تنبیه زنان و مردان یكي است اما در سوره نساء تفاوت دارد‬

‫چه كسي نتیجه گناهان را مي بیند؟ ‪40-‬‬
‫قرآن اعلم كرده است كه "هر كسي مسئول اعمال خویش است" )سوره هاي السراء آیات ‪ 13‬و ‪ ،15‬النجم آیات ‪38‬‬
‫و ‪ .(42‬در حالي كه قرآن یهودیان زمان محمد را به خاطر گناهاني كه قریب به ‪ 2‬هزار سال پیش دیگر یهودیان انجام‬
‫‪.‬داده اند و آن پرستیدن گوساله طلئي است متهم مي شمارد‬
‫آیا مسیحیان به بهشت مي روند یا به جهنم؟ ‪41-‬‬
‫سوره هاي بقره آیه ‪ 62‬و مائده آیه ‪ 69‬مي گویند‪" ،‬بله" به بهشت مي روند‪ .‬اما در همان سوره مننائده سننه آیننه بننالتر‬
‫‪.‬یعني آیه ‪ 72‬و سوره آل عمران آیه ‪ 85‬جواب منفي است‬
‫خداوند به تنهایي یا همراه انسان؟ شیوا یا تراكم ناپذیر و كوچك نشدني؟ ‪42-‬‬
‫در سوره نحل آیه ‪ 103‬آمده است‪" ،‬زبان قرآن عربي شیوا و روشن است"‪ .‬در حالي كننه در سننوره آل عمننران آیننه ‪7‬‬
‫آمده است "حال آن كه تأویل آن را جز خداوند و راسخان در علم كه مي گویند به آن ایمان آوردیم‪ ،‬همه از پیشگاه خداوند‬
‫‪".‬است‪ -‬نمیدانند"؛ و در همان آیه در ادامه آمده است‪" ،‬جز خردمندان كسي پند نمي گیرد‬
‫آیا فرعون غرق شد یا نجات یافت هنگامي كه موسي و بني اسرائیل را تعقیب كرد؟ ‪43-‬‬
‫‪).‬نجات یافت" )سوره یونس آیه ‪ (92‬یا "غرق شد" )سوره هاي قصص آیه ‪ ،40‬السراء آیه ‪ ،103‬زخرف آیه ‪"55‬‬
‫چه زماني فرعون دستور كشتن فرزندان پسر را صادر كرد؟ ‪44-‬‬
‫در سوره غافر آیات ‪ 23‬و ‪ 25‬مي گوید "این دستور زماني صادر شد كه موسي به پیامبري برگزی نده شنند" و حقیقننت‬
‫خداوند را نزد فرعون برد‪ .‬یا بر اساس سوره طه آیات ‪ 38‬و ‪ ، 39‬دستور زماني صادر شنند كننه موسنني شننیر خننواره‬
‫‪.‬بود‬
‫چه هنگام و چگونه سرنوشت رغم مي خورد؟ ‪45-‬‬
‫در سوره قدر آیات ‪ ..‬آمده است‪" ،‬شب قدر بهتر از هزار ماه است‪ ،‬در آن شب فرشتگان و جبرئیل بننه اذن پروردگننار‬
‫براي انجام هر كار فرود مي آیننند"‪ .‬در سننوره النندخان آینات ‪ 3‬و ‪ 4‬آمننده اسننت‪ ،‬كننه "مننا آن را در شننبي فرخنننده فنرو‬
‫فرستادیم‪ ،‬كه ما هشدار دهنده بوده ایم"‪ .‬شب قدر براي مسلمانان‪ ،‬شبي پر بركت است كه در آن سرنوشت و هننر آن چننه‬
‫در رابطه با مرگ و زندگي و غیره است تعیین مي گردد‪ .‬هر چه در خلل یك سال رخ مي دهد مقنّرر منني گننردد‪ .‬گفتننه‬
‫شده است كه شب قدر‪ ،‬شبي است كه فرمان هاي خداوند براي سراسر سال به زمین خاكي آورده مني شنوند‪ ،‬بننه گفتننه اي‬
‫دیگر موضوعات و رخداد هاي یك سال قبل از آن تعین مي گرند‪ .‬این گفته با آنچه در سوره الحدیند آینه ‪ 22‬آمنده اسنت‬
‫تناقض دارد‪ ،‬آیه مذكور مي گوید‪" ،‬هیچ مصیبتي در زمین به جان هاي شما نرسد مگر آن كه پیش از آن كه آن را آفریده‬
‫باشیم در كتابي ثبت است"‪ .‬كه به این معنا است كه همه چیز در لننوح محفننوظ بننر اسنناس دانننش خداوننند قبننل از آفرینننش‬
‫تعیین شده است‪ .‬همه آن چه در بال گفته شد با آن چه در سوره اسراء آیننه ‪ 13‬آمننده اسننت در تننناقض منني باشنند در آیننه‬
‫مذكور آمده است‪" ،‬و سرنوشت هر انساني را به گردن خوداو پیوسته ایم"و لذا به این معناست كه انسان خود مسننئول آن‬
‫‪.‬چه است كه انجام مي دهد و مسئولیت آن چه براي او رخ مي دهد را بر عهده دارد‬
‫شراب خوب است یا بد؟ ‪46-‬‬
‫در سوره هاي مائده آیه ‪ 90‬و بقره آیه ‪ 219‬آمده است‪" ،‬اي مومنان شراب و ‪ ....‬از اعمال پلید شننیطان اسنت" و در‬
‫سوره بقره آیه ‪ 219‬نیز آمده است "از تو درباره شراب و ‪ ...‬بگو در آنها گناهي بزرگ" ‪ ......‬و این در حالي اسننت‬
‫كه در سوره هاي محمد آیه ‪ 15‬و المطففین آیات ‪ 22‬و ‪ 25‬سخن از جوي هاي روان شراب مي زند‪ ،‬سؤال این است‬
‫چگونه كار شیطان پلید در بهشت طاهر مي شود؟‬
‫‪:‬یشارت به شكنجه دردناك ‪47-‬‬

‫این امري واضح است كه سخن از عذاب و تحمل رنج و مصائب به هر كسي گفته شود خبر بدي است و نننه بشننارت‪ ،‬بننه‬
‫هر حال قرآن بشارت به عذاب دردناك مي دهد‪) .‬سوره هاي آل عمران آیه ‪ ،21‬نساء آیه ‪ ،138‬التوبه آیات ‪ 3‬و ‪،34‬‬
‫‪).‬لقمان آیه ‪ ،7‬الجاثیه آیه ‪ 8‬و النشقاق آیه ‪24‬‬
‫آیا همه مسلمانان به جهنم مي روند؟ ‪48-‬‬
‫بر طبق سوره مریم آیه ‪ 71‬آمده است‪" ،‬و هیچ كس از شما نیست مگر آن كه وارد آن خواهد شد"‪) ،‬حداقل براي مدت‬
‫‪.‬كمي( در حالي كه در جاي دیگر آمده است‪ ،‬آ« هایي كه در جهاد كشته مي شوند بلفاصله وارد بهشت مي گردند‬
‫آیا عیسي در جهنم به دنیا آمد؟ ‪49-‬‬
‫در سوره النساء آیه ‪ 158‬آمده است‪" ،‬خداوند او را به سوي خویش بر كشید" در سوره آل عمران آیه ‪ 45‬آمده اسنت‪،‬‬
‫"و خداوند تو را به كلمه خویش كه نامش مسیح بن عیسي است" و ‪ ...‬یعني كسیكه میلیون ها مسیحي او را مي پرسننتند‪،‬‬
‫در حالي كه در سوره انبیاء آیه ‪ 98‬آمده است‪" ،‬شننما و آنچننه بننه جنناي خداوننند منني پرسننتید هیننزم جهنمینند و شننما درآن‬
‫‪".‬خواهید شد‬
‫آیا اجنه و انسان براي پرستش خداوند آفریده شدند یا براي جهنم؟ ‪50-‬‬
‫بر طبق سوره الذاریات آیه ‪" 56‬آن ها آفریده شده اند تا در خدمت خداوند باشند"‪.‬و در سوره العراف آیه ‪ 179‬آمننده‬
‫‪".‬است‪" ،‬و به راستي بسیاري از جن و انس را براي دوزخ آفریده ایم‬
‫پدر عیسي كیست؟ ‪51-‬‬
‫‪).‬یك بحث پیچیده اي كه خلصه كردن آن در یك جمله مشكل است )در این بخش نام سوره یا آیه ذكر نشده است‬
‫در حال تكوین یا بي نیازي از دیگران؟ ‪52-‬‬
‫‪).‬یك امر متناقض با خود یا یك و‍اژه اشتباه‪) .‬در این بخش نام سوره یا آیه ذكر نشده است‬
‫آیا ال فرزند پسري دارد؟ ‪53-‬‬
‫‪.‬در سوره الّزمر آیه ‪ 4‬پاسخ مثبت است ‪ ،‬و در وسره النعام آیه ‪ 101‬پاسخ منفي است‬
‫آیا عیسي فوت كرده است؟ ‪54-‬‬
‫سوره آل عمران آیه ‪ 144‬مي گوید "همه پیامبران قبل ازمحمد در گذشته اند" اما در سوره نساء آینه ‪ 158‬ادعننا شننده‬
‫‪).‬است "عیسي به سوي خداوند رفت" )زنده؟‬
‫یك خالق یا جند خالق؟ ‪55-‬‬
‫قرآن دو بار واژه "ال بهترین خلق كنندگان است" به كار رفته است )سوره هاي مومنون آیه ‪ 14‬و صافات آیه ‪،(125‬‬
‫چه خالق دیگري در نظر است؟ به گفته دیگر بسیاري از سوره ها این امر را به وضوح بیان كرده اند كه الن خننالق همننه‬
‫‪.‬چیزاست )نمونه سوره زمر آیه ‪ (62‬لذا محلي براي این كه آفریده گاري دیگر باشد باقي نمي ماند‬
‫از میان همه امتها یا تنها از ذریه ابراهیم؟ ‪56-‬‬
‫سوره عنكبوت آیه ‪ 27‬میگوید‪" ،‬همه پیامبران از ذریه ابراهیم آمده اند"‪ .‬اما سوره نحل آیننه ‪ 36‬منندعي اسنت كننه الن‬
‫‪.‬پیامبران را از میان امت ها برانگیخته است‬
‫ازدواج با همسران پسر خواندگان؟ ‪57-‬‬
‫این امر مهمي است كه مسلمانان بتوانند با همسران مطلقه پسر خواندگان خود ازدواج كنند )سوره احزاب آیه ‪ (37‬و در‬
‫‪.‬عین حال بر طبق سوره الحزاب آیات ‪ 4‬و ‪ 5‬پذیرش پسر خواندگان منع شده است‬
‫پیامبران هرگز نفرستاده شدند مگر براي قوم خود؟ ‪58-‬‬
‫این امر در سوره هاي ابراهیم آیه ‪ 4‬و روم آیه ‪ 47‬آمده است‪ ،‬به هر حال در كتاب مقدس و قرآن و همچنین بر اسنناس‬
‫‪.‬آداب و سنن مورد قبول مسلمانان‪ ،‬یونس براي اّمت هاي مختلفي اعزام شد‬

‫آیا پیامبران در زمره اجنه هستند یا ملئكه؟ ‪59-‬‬
‫ال تنها پیامبران را از میان نوع بشربرگزید‪) .‬سوره هاي یوسنف آینه ‪ ،109‬انبیناء آینات ‪ 7‬و ‪ ،8‬فرقنان آینات ‪ 20‬و‬
‫‪ ،(21‬اما به نظر میرسد كه پیامبراني از میان اجنه و ملئك نیز برگزیده شده اند )سوره هاي انعام آیه ‪ ،130‬هود آیننات‬
‫‪ 69).‬و ‪ ،77‬الحج آیه ‪75‬‬
‫‪ :‬یازده مورد تناقض دیگر ‪60-‬‬
‫صي آورده نشده است و دائمًا گفته مي شود كه یازده مورد دیگر است بندون ذگننر هینچ‬
‫در این قسمت هیچ آیه یا مطلب خا ّ‬
‫‪.‬گونه شرحي‬

‫شمممممممممماد= از همممممممممممان شمممممممممماد فارسممممممممممي اسممممممممممت‪ ،‬ولممممممممممي در عربممممممممممي بيشممممممممممتر بممممممممممه معنممممممممممي ترانممممممممممه و‬
‫‪.‬آواز خواني و شادي و خوشي از راه موسيقي و مطربي است‪ .‬مشتقات زيادي در عربي دارد‪ ،‬از جمله شاديه يعني زن خواننده و غيره‬
‫‪).‬شاد= يعني » ساختن « يا ساختمان سازي‪ ،‬بنا و عمارت ) نگا‪ .‬شيد‬
‫شادر= همان چادر فارسي ) توجه‪ :‬چون در زبان عربي حرف » چ « وجود ندارد لذا به جمماي آن حممرف » ش « را بممه كممار مممي برنممد؛‬
‫تازه عرب ها به ما مي گويند عجم يعني گنگ يا بي زبان!( اين كلمه امروزه در عربي علوه بر چادر زنانه ايرانيممان‪ ،‬بممه خيمممه‪ ،‬انبممار و‬
‫‪.‬غيره نيز گفته مي شود‪ .‬جمع عربي آن شوادر است‬
‫شادروان=همان شادروان فارسي و يا » شادربان « )چادربان؟( به معني سمرا پمرده‪ ،‬پمرده بزرگمي كمه جلموي بارگماه يما ايموان مسماجد و‬
‫منازل و بازار و غيره ممي كشممند ) بممراي جلمموگيري از سممرما و يما گرمما و آفتمماب و غيممره (‪ .‬ضممنًا بممه فممرش گرانبهمما و بسماط هممم مممي‬
‫گويند‪.‬معني ديگر شادروان عبارت است از نوعي سد يا بند در جلوي رودخانه براي آبياري زمينهاي اطراف مثل كانالهاي كشمماورزي‪.‬در‬
‫عربي امروزه به معني اخير آن يعني »آبگير‪ /‬فواره آب‪ /‬آبدان متحرك« كه قابل نقل و تزئين شده‪ ،‬براي آبرساني به قصر ها‪ ،‬بمماغچه همما‬
‫‪).‬و غيره‪) .‬توجه‪ :‬اين شادروان با كلمه شادروان يعني روان شاد و يا مرحوم ويا آن جهاني نبايد اشتباه شود‬
‫شادوف=ظاهرًا از »شادروان« فارسي است كه نام يك اهرم براي آبكشي از چاه اسممت‪.‬شممايد معمّرب »چمماه‪+‬دول« يعنممي »دلممو چمماه آب«‬
‫‪:Shadoof/shaduf‬باشد‪ .‬در انگليسي هم مي‬

‫گويند‬

‫‪».‬شاديه= نگا‪».‬شاد‬

‫شافه= احتمالً از كلمه »شاخه« در فارسي اخذ شده است‪ .‬در عربي به معني »بريدن و دور انداختن« )شاخه؟( قطع كردن‪،‬نيست و نابود‬
‫‪.‬كردن )مثل هيزم؟( به كار مي رود‬
‫ل»مثلممه« كممرده انممد‪.‬جمممع آن »شمواكيش« اسمت‪.‬ضممنًا در‬
‫شاكوش=همان »چكش« فارسي است كه عرب ها با تلفظ خاص خود آنرا كمام ً‬
‫ابو شاكوش )داراي چكش‪ /‬چكشي( مي گويند‪).‬آيمما در قممديم اصممل چكممش‪ ،‬شمماه )‪ (hammer head‬زبان عربي‪ ،‬به ماهي كوسه چكشي‬
‫‪).‬كوش و يا شاه كش به معني »شاه ادوات كشنده« بوده است؟‬
‫شال= همان » شال« فارسي كه به گردن و يا كمر مي بندند‪ .‬نمموعي پممارچه گلممدار و يمما طممرح هندسممي دار )مثممل كردهمما و بلمموچ هماي‬
‫خودمان و كشميري هاي هندوستان‪ /‬يا ايران صغير‪ ،‬كه بعدها فلسطيني ها و عرب ها نيز و تممازگي هما اروپاييممان همم از آن اسمتفاده مممي‬
‫‪.‬فارسي را به كار مي برند‪ .‬جمع عربي آن شيلن است ‪ shawl‬كنند(‪ .‬در زبان انگليسي و ديگر زبان هاي غربي نيز همان كلمه شال‬
‫از كلمه فارسي پهلوي »شمال« به معني طمرف چمپ‪ /‬دسمت )‪ = levant‬شام=شهر شام‪ ،‬پايتخت سوريه و شامات )يعني سوريه و لبنان‬
‫چپ‪ /‬در حاليكه شخص به سوي خورشيد ايستاده در وقت طلوع آفتاب؛ منطقه شمالي )= دست چپ ايرانيان و سممرزمين ايممران در حماليكه‬
‫ايرانيان قديم در حال تماشا‪ /‬تحسين يا ستايش و پرستش »ميترا« خداي خورشيد بودنممد؟( نگمما‪» .‬نامهمماي پارسممي« چمماپ هنممد‪ /‬ص ‪.408‬‬
‫توجه‪ :‬در زبان عربي هم شمال به معني دست چپ و منطقه شمالي به كار مي رود‪ .‬مشتقات زيممادي در عربممي دارد مثممل شممامي‪،‬شممامات‪،‬‬
‫‪.‬شوام و غيره‪ .‬در قرآن مجيد هم آمده است نگاه سوره »كهف« )‪ (18‬آيه ‪17‬‬
‫شاه= همان شاه فارسي يعني »پادشاه‪ /‬دارا‪ /‬كيا‪ /‬كوا‪/‬كاوه‪ /‬جم‪ /‬يم‪ /‬اسكندر« ) كه عنوان است مثل شاهنشاه‪ ،‬نه اسممم شخصممي خمماص مثممل‬
‫‪.‬اسكندر مقدوني و غيره و لذا آنهمه اسكندرمتفاوت در تاريخ هست(‪ .‬نگا‪» .‬نامهاي پارسي« كلمه اسكندر‬
‫‪.‬شاه بلوط= همان شاه بلوط فارسي است‬
‫شاه مات= همان شاه مات فارسي است )يعني شاه را مات و متحير كردن‪ ،‬خشكش زدن‪ ،‬نه موت عربي يعني كشتن كه بعضي خيال كرده‬
‫اند( كه در بازي شطرنج يا »شاتارونگا‪ /‬چاتارونگا« در سانسكريت به كار مي برنممد‪ .‬در زبممان انگليسمي و سماير زبممان همماي غربمي نيممز‬
‫را به كار مي برند‪ .‬جالب اين است كه در زبان روسي خود بازي شطرنج‪ /‬شطرنگ را )‪ (= check mate‬همين كلمه فارسي شاه مات‬
‫‪.‬مي گويند ‪ shakkmat‬تمامًا‬

‫شاهاني= شاهي‪ ،‬شاهاني‪ ،‬شاهانه‪ ،‬آنچه مربوط به شاهان و يمما در خممور عظمممت شمماهان اسممت؛ دبممدبه و كبكبممه پادشمماهان و خممانواده همماي‬
‫‪.‬سلطنتي‬
‫شاهين= همان شاهين فارسي يا عقاب؛ باز شكاري‪ .‬ضمنًا در عربي هم مثل فارسي به »شاهين« ترازو و يا زبانه ترازو )ميله اي كممه بممه‬
‫‪.‬آن دو كفه ترازو را آويزان مي كنند( شاهين گفته مي شود‪ .‬جمع عربي آن شواهين است‬
‫ل از كلمه »شاه قورمه« )از قورمه كه يك كلمه تركي اسممت مثممل قممورمه سممبزي خودمممان( مختصممر شممده اسممت‪ .‬در حممال‬
‫شاورمه= احتما ً‬
‫حاضر در تمام خاور ميانه و حتي در كشور هاي ديگر‪،‬نوعي كباب كه در آن تكه هاي گوشت را روي هم به يك سمميخ ايسممتاده و يمما افقممي‬
‫مي گذارند و هر چه مي خواهند‪ ،‬به وسيله كارد از پهلوي آن به شكل »تكه هاي كوچك« بريده و به صورت سمماندويچ در داخممل نممان مممي‬
‫‪).‬است ‪ shawarma‬پيچند و مي خورند )در انگليسي هم‬
‫ل تركي است( يعني پيشرو كاروان‪ /‬جار زن كه اعلن رسيدن كاروان و يمما در وقممت‬
‫شاوش= از همان »چاوش« يا چاووش فارسي )اص ً‬
‫حركت‪ ،‬اعلن »بانگ رحيل« ‪ ......‬مي زند‪ .‬نوعي راهنما‪ /‬رهبر‪ /‬پادو كه نقش بزرگي در حركت كاروان هاي قديم‪ ،‬به خصمموص قممافله‬
‫هاي زيارتي و حج و غيره داشته است‪.‬در عربي امروزه كلمه چاوش را بيشتر به يك نفر ارتشممي كممه مسممئول اداره پادگممان نظممامي )قممافله‬
‫ل از طريق تركي عثماني )‪ adjudant‬نظاميان؟( و يا كمكيار فرمانده )آجودان‬
‫و يا »پادوي« مقام بالتر از خود است‪ ،‬مي گويند‪ .‬احتما ً‬
‫‪.‬وارد عربي هم شده است‪ /‬همانطور كه از تركي وارد فارسي هم شده است‬
‫‪.‬شبت= همان »شويد« فارسي و يا »شبت« كه نوعي سبزي خوردني معروف است‬
‫شبور= معرب »شيپور« يعني بوق اعلم )شاخ بزرگ‪ /‬كرنا و غيره( كه در عروسي و ساير اجتماعات نسبتًا بزرگ )جشمن‪ /‬سموگواري‪/‬‬
‫‪.‬تشريفات مذهبي( و غيره به كار مي رود‪ .‬جمع عربي آن شبابر است‬
‫شبوره= از كلمه »شب« فارسي يعني »شبانه« يعني آنچه مربوط به شمب اسمت‪ ،‬مثممل »شمب آو« = »شمب آب« يمما »شمبنم«‪ .‬در عربمي‬
‫‪.‬شابوره هم مي گويند كه همان معني »شبنم« را مي دهد‬
‫شبق= ظاهرًا از كلمه »شبك« در زبان پهلوي به معني شهوتران‪ ،‬آدم هوسباز‪ ،‬شهوت پرست‪ .‬به احتمال قوي از ريشممه اوسممتايي‪ /‬پهلمموي‬
‫‪.‬است‪ .‬گرچه در فرهنگ هاي فارسي آن را عربي دانسته اند‪ .‬تحقيقات بيشتر لزم است‬

‫شبين‪ /‬شبينه= به احتمال قوي با كلمه »شب« يا »شبينه« در فارسي مربوط است‪ ،‬كه معني »شبانه« مي دهد‪ ،‬آنچه كه منسوب به شب يمما‬
‫مربوط به شب است )مثل غذاي شب مانده‪ ،‬كارگران و يا محافظان شبانه‪ ،‬شبكاري و غيره( در عربممي و بممه خصمموص در بيممن مسمميحيان‬
‫مصر و لبنان و غيره به معني »ساغدوش« يا سماقدوش يما شماه بمال‪ ،‬يعنمي كسمي كمه هممراه عمروس و يما دامماد اسمت و در شمب زفماف‬
‫دستياريشان مي كند‪.‬ضمنًا به معني »پدر خوانده ديني« يا »مادر خوانده ديني« در بين مسيحيان هم به كار ميرود‪ .‬مشتقات عربي آن زياد‬
‫‪.‬است‪ ،‬مثل اشبين‪ ،‬اشبينه و جمع اشابين و شباين و غيره‬
‫‪».‬شبينه= نگا‪» .‬شبين‬
‫شت= ظاهرًا با كلمه فارسي »شت« يعني »حضرت‪ /‬محترم‪ /‬قديس و غيره« در ريشه يكي است‪ .‬اگر چه معني فعلي آن در عربي پخممش‬
‫ل در سوره‬
‫‪..............‬و پراكنده و در هم و بر هم است‪ .‬تحقيقات بيشتر لزم است‪ .‬در قرآن مجيد هم كلمه »شتي« بكار رفته است‪ .‬مث ً‬
‫ل به معني »انعام« يا مژده لق‪ ،‬مژده گاني بعممد از‬
‫ل با كلمه فارسي »شتل‪ /‬شتلي« در ريشه يكي است‪ .‬اگر چه در فارسي فع ً‬
‫شتل= احتما ً‬
‫برنده شدن در قمار‪ ،‬به كار مي رود‪) ،‬يعني تقسيم مقداري پول در بين دوستان بعممد از بممردن قمممار(‪ .‬در عربممي امممروزه بيشممتر بممه معنممي‬
‫‪».‬درختكاري« و پخش تخم در زمين و غيره است‪ .‬نياز به تحقيق بيشتري است‬
‫شحنه= ازهمان كلمه »شحنه« كه عربي شده »شهنه‪/‬شاهانه« فارسي است‪ ،‬يعني »مربوط به شاه‪ /‬از طرف شاه‪ /‬نماينده شاه‪ /‬سممفير شمماه‪/‬‬
‫‪.‬شهربان= شهر‪+‬رب‪+‬آن=ساتراپ‪ /‬رئيس پليس«‪ .‬نگا‪» .‬نامهاي پارسي« – ص ‪458‬‬
‫)شخ= نگا‪» .‬شخار« )كلمه بعدي‬
‫ل در عربممي بممه معنممي »ادرار‪/‬‬
‫شخار= ظاهرًا با شخار فارسي كه قليا باشد )ماده اصلي در صابون سازي( هممم ريشممه اسممت‪ .‬اگممر چممه فع ً‬
‫‪.‬بول« )اسيديوريك( به كار مي رود‬
‫‪.‬شخط= از شخيدن فارسي به معني »فرياد« بانگ بلند‪ /‬هوار كردن‪ /‬سوت زدن و ماق كشيدن‬
‫شخلل= در رابطه با كلمه فارسي »شخيدن« يعني »بانگ و آواز« و يك لغت ديگر فارسي يعني »شخيش« كه نممام پرنممده اي خمموش آواز‬
‫‪.‬است‪ .‬در عربي هم به معني آواز خواني و ترنم است‬
‫»شخليله= نگا‪» .‬شخلل‬

‫شد= )اصل كلمه »شديد« در عربي( ظاهرًا با كلمه پهلوي »شدن« رابطه ريشه اي دارد‪ ،‬يعني » محكم شدن« ‪» ،‬بسته شممدن« ‪» ،‬شممديد‬
‫‪.‬شدن« و غيره‬
‫شدا= به احتمال قوي با كلمه »شاد‪ /‬شادگونه«فارسي رابطه ريشه اي دارد كه هم به معني »شممادي« ‪ /‬مطربممي‪ /‬خواننممدگي‪ /‬آواز خممواني‪/‬‬
‫)"بازيگري و غيره است‪) .‬نگا‪" .‬فرهنگ عميد‬
‫شذر= ظاهرًا با كلمه پهلوي »شده« رابطه ريشه اي دارد چون هر دو به معني »اجزاء و تكه ها« )مثل نخ و غيره كممه بممر آن دانممه همماي‬
‫ياقوت و مرواريد كشيده باشند؛ گردنبند‪ ،‬جواهرات نخدار‪ ،‬تسبيح و غيره( ضمنًا تبممديل »دال« فارسممي بممه »ذال« در زبممان عربممي شمميوع‬
‫‪.‬بسيار قديمي دارد مثل استاد كه استاذ شده است و غيره و غيره‬
‫شراب= از ريشه فارسي »زرآب« = آب طلئي مي آيد)نگا‪" .‬نامهاي پارسي"‪ -‬ص ‪ (509‬و با توجه به اينكه شراب را بممراي اوليمن بمار‬
‫يكي از شاهان قديم ايران )يا در حقيقت كنيز او( كشف كرد‪» ،‬ونينكاسي« آبجو و ممماء الشممعير را در همممان منطقممه اي كممه مممرز ايممران و‬
‫عراق در دهانه خليج فارس است و قرنها خاك ايران بوده است‪ ،‬ساخت‪ ،‬چنين اسمي را با زبان فارسي پيوند تمماريخي مممي دهممد؛ نممه كلمممه‬
‫!»شرب = نوشيدن« در عربي كه خود آن هم از اصل پهلوي است‬
‫شرّاب= )با تشديد مثل »طلب«( = نوعي تلفظ عربي »جوراب« فارسي است )توجه‪ :‬عممرب همما در قممديم كفممش هممم نداشممتنند‪ -‬و بعضممي‬
‫)!هنوز هم ندارند‪ -‬تا بخواهند جوراب داشته باشند‬
‫‪»).‬شراس= از همان »سريش« فارسي كه به صورت عربي در آمده است )نگا‪» .‬سيراس‬
‫اسممت( ايممن كلمممه هممم مممي توانممد ‪ soup‬شربه= همان شورباي فارسي است كه گاه به آن »سوپ« مي گويند)در زبممان همماي اروپممايي همم‬
‫ل آريايي ايراني است‪ ،‬مثل »سوب«= »آب« )نگا‪" .‬فرهنگ عميد"( كه با تلفظ هاي تركي و چينممي و كممره‬
‫آريايي‪ -‬اروپايي باشد و يا اص ً‬
‫‪.‬اي »سو« )مثل فونگ‪-‬سوي‪ /‬چاپسوي‪ /‬سئول و غيره(رابطه ايراني‪-‬توراني دارد‬
‫‪.‬شربين= درختي از خانواده »سروها«؛ درختي است مثل صنوبر‪ /‬درخت نوش‪ /‬سرو كه از آن »كتيره« دارويي هم مي گيرند‬

‫شروال= همان »شلوار« فارسي يا تنبان‪ .‬سروال هم گفته مي شود‪ .‬جمع عربمي آن »شمراويل‪/‬سمراويل‪/‬سمرابيل« اسمت‪ .‬در زبمان هنمدي‪،‬‬
‫اردو‪ ،‬مالزيايي‪ ،‬فيليپيني و ديگر زبان هاي اروپاي شرقي و غربي از جمله اسپانيايي‪ ،‬همين كلمه فارسممي را بمما تغييممر لهجممه بممه كممار مممي‬
‫ل سوره نحل )‪ (16‬آيه ‪ 81‬و ديگران‬
‫‪.‬برند‪ .‬در قرآن مجيد هم سه بار به شكل جمع آن يعني »سرابيل« آمده است‪ ،‬مث ً‬
‫ششممخان= مخفممف »ششممخانه« فارسممي يعنممي تفنممگ »ششمملول« يمما شممش جمما گلمموله اي‪ .‬مشممتقات ديگممر آن در عربممي عبارتنممد از‬
‫ل از طريق تركي عثماني وارد عربي هم شده است‬
‫‪».‬ششخانه‪/‬مششخن« و غيره‪ .‬احتما ً‬
‫شيشم= از همان كلمه »شيشم« فارسي‪ ،‬نام نوعي گياه دارويي كه از »گرد« يا گرته آن داروي چشم ممي سمازند و بمه زبمان علممي آن را‬
‫‪.‬گويند‬

‫‪cassia absus‬‬

‫ل با كلمه »شاش« در فارسي ارتباط دارد‬
‫‪.‬ششمه= در عربي به معني »شاش خانه‪ /‬آبريز‪ /‬توالت« به كار مي رود‪ .‬احتما ً‬
‫شطرنج= از كلمه شترنگ فارسي معرب شده است كه آن هم از »چترانگا« در زبان سانسكريت اسمت )ولمي مگمر سانسمكريت يمك زبمان‬
‫آريايي يعني ايراني الصل نيست؟( ريشه اوليه ايممن كلمممه از »چهمار‪ +‬انگمما = انممدام« )يعنممي فيممل‪ /‬اسمب‪ /‬اراّده‪ /‬پيمماده( آمممده اسممت‪).‬نگمما‪.‬‬
‫"فرهنگ عميد"( در عربي آن را شطرنج مي گويند‪ .‬در زبان هاي ديگر‪ ،‬به خصوص روسي‪ ،‬كلمه شاه مات فارسي يعني مات و مبهمموت‬
‫مي گويند )با توجه به اينكه ‪ shakh-mat‬شدن شاه‪ ،‬را به عنوان اسم خود »شطرنج« به كار مي برند؛ يعني بازي شطرنج را به روسي‬
‫اين ايراني ها بودند كه بازي شطرنج و همچنين اعممداد هندسممي را متحممول كممرده و بممه دنيمماي غممرب رسمماندند‪ -‬توسممط خمموارزمي دانشمممند‬
‫معروف‪ ،‬لذا اثر فرهنگ فارسي بر همه جاي اين هنر و حتي برنامش هم مشاهده مي شود نگاه‪" .‬خممدمات متقابممل اسمملم و ايممران"‪ -‬اسممتاد‬
‫‪).‬مطهري‬
‫شعبذ‪/‬شعبذه= به احتمال قوي از كلمه قديم پهلوي‪ /‬آريايي »شاه ‪ +‬بذ« = شاه ‪ +‬باذ يا شاهباز به معنممي كسممي كممه بممازي شمماهانه = جممادو‪/‬‬
‫تردستي‪ /‬نيرنگ بازي‪ /‬سحر كاري‪ /‬چشم بندي و غيره انجام دهد و يا »شاه بازي ها« مثل شاهنامه = شاه نامه ها‪ /‬نامه شمماهان و غيممره‪.‬‬
‫خوانده مي شود يعني »كارمغان و عالمان زرتشممتي« ‪ magic‬با توجه به اينكه »جادو« در زبان انگليسي و ديگر زبان هاي اروپايي هم‬
‫و اينكه »جادوگران« دربار فراعنۀ ايراني الصل مصر هم از مناطق دهانه خليج فمارس )قسممتي از عمراق اممروزي( بودنممد‪،‬رابطمه ايمن‬
‫‪.‬كلمه با اصل »جادو« روشن تر مي شود‬

‫ضمنًا هنوز هم در هندوستان و پاكستان و بنگلدش و غيره به آدم زرنگ و موفق »شاباش« )=شاه باش؟‪/‬شاد باش = آفرين!( مي گوينممد‪.‬‬
‫نويسنده معتقد است كه همين كلمه هم از اصل "شاه بازه = شعبده به شكل امروزي )شاه باش!( در آمده است‪.‬تحقيقات بيشتر را به آينممدگان‬
‫‪.‬مي سپاريم‬
‫شغب= در عربي به معني فتنه انگيزي‪ ،‬شور و شر‪ ،‬غوغا و جنجال‪ ،‬ايجاد اختلل و هراسگري و غيممره اسممت‪ .‬احتمممال آن هسممت كممه از‬
‫كلمه »شخ« فارسي كه نوعي پياله شرابخواري )=شاخ؟( بود كه آرياييان قديم از آن شراب مي نوشيدند )نگا‪ .‬تاريخ ايران و يونممان قممديم(‬
‫مشتق شده باشد‪ .‬آن »جام« شرابخواري در واقع شاخ بزرگ حيوانات بود‪ ،‬و شخ در واقع تلفظ ديگر )قديمي( شمماخ اسممت‪.‬نگمما‪" .‬فرهنممگ‬
‫‪".‬عميد‬
‫شكاره= جمع عربي آن »شكائر«= تلفظ عربي و‍اژه ساك فارسممي يعنممي كيسممه‪ ،‬تمموبره‪ ،‬چنتممه‪ ،‬جمموال‪ ،‬گمموني و هممر نمموع »بسممته« اسممت‪.‬‬
‫)توجه‪ :‬كلمه عربي سقرلت‪ /‬سقرلط‪ /‬سقلتون و غيره‪ ،‬كه نام نوعي پارچه پشمي نفيس است‪ ،‬از همين كلمه فارسي ريشه گرفته انممد‪ .‬در‬
‫در زبمان ‪ sack-cloth‬مي گويند‪ .‬ضمممنًا سممقرلت در فارسممي و عربممي همممان ريشممه كلمممه ‪ sac/sack‬زبان هاي انگليسي و لتين هم‬
‫‪).‬انگليسي هم هست‬
‫شكس‪ /‬شكاسة= گر چه زياد روشن نيست ولي معاني آنها در عربي و تلفظشان هم شباهت زيادي با كلمات »چكسه« و »شكوخ« فارسممي‬
‫دارند‪ ،‬كه اولي در فارسي به معني »كوچك‪ /‬خرده‪ /‬فرومايه و غيره و دومي به معني لغزش«‪ .‬در عربي كلمات شكاسة و شكس به معنممي‬
‫‪.‬ناجنسي‪ ،‬پستي‪ ،‬لئامت‪ ،‬فرومايگي‪ ،‬نامردمي‪ ،‬بي تربيتي و غيره آمده است‬
‫ل و يمما بعضمًا نمماقص و معيمموب‬
‫شل= از همان شل فارسي به معني »دست مرده« »پا مرده« كسي كه دست و پممايش از كممار افتمماده‪ ،‬كممام ً‬
‫‪).‬است‪ .‬كسي كه دست و يا پايش بي حركت و يا غير معمولي است‪) .‬در عربي مشتقات آن زياد است‬
‫شمع= از همان شمع فارسي )نگا‪" .‬نام هاي پارسي" ص ‪ (408‬كه براي نور افشاني و يا تزئينات چراغاني )چه شادي و چه غم( به كممار‬
‫‪).‬مي رود‪) .‬مشتقات عربي آن بسيار است مثل شموع جمع شمع‪ ،‬شمعه‪ ،‬شمعي‪ ،‬مشّمع و غيره‬
‫‪.‬شمعدان= جاشمعي‪ ،‬جايي كه شمع را در آن مي گذارند تا بسوزد ولي نسوزاند‬

‫شمال= از همان شمال فارسي به معني‪» :‬طرف دست چپ كسي كه رو به مشرق ايستاده است« )مثل خورشمميد پرسممتان يمما ميتراپرسممتان‪/‬‬
‫مهر پرستان قديم آريايي‪ .‬نگا‪" .‬نامهاي فارسي"‪ -‬ص – ‪ ،(408‬شمال در مقابل جنوب‪ ،‬شمال )دست چپ( مقابل يمين )دست راسممت(‪ .‬در‬
‫ل در سوره كهف )‪ (18‬آيه ‪ 17‬و ديگران‪) .‬مشتقات عربي آن بسيار است‬
‫‪).‬قرآن مجيد هم ‪ 10‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫)"شمالي= )نگا‪" .‬شمال‬
‫‪.‬شمندر‪/‬شوندر= تلفظ عربي »چغندر« سفيد كه از آن شكر مي سازند‬
‫شنار= به معني ننگ و عار‪ ،‬عيب بزرگ‪ ،‬سرافكندگي و شرمندگي عميق‪ .‬در عربي نيز به همين معنا به كار مي رود )مشتقات عربي آن‬
‫‪»).‬شنر« و غيره است‬
‫ل گنبد يا قبه‪ /‬كپه خاك و غيره گقته مي شود‬
‫‪.‬شنب= در عربي به معني »سبيل« مردانه گفته شده است‪ .‬در فارسي به هر برآمدگي مث ً‬
‫شنتيان= ظاهرًا تثنيه كلمه »شنت« فارسي يا »چنته« است كه به معني توبره‪ ،‬كيسممه ويمما لبمماس كيسممه وار )مثممل ثمموب يمما جممامه عربممي و‬
‫‪.‬غيره(‪ .‬در عربي امروزه به معني نوعي شلوار‪ /‬تنبان گشاد زنانه به كار مي رود‬
‫شنج= احتمالً از همان كلمه »شنج« فارسي به معني دماغه كوه‪ ،‬زمين ناهموار‪ ،‬پستي و بلندي و ضمنًا كپل و سرين آدميممان و جممانوران‪.‬‬
‫در عربي به معني »برآمدگي‪ ،‬چروك‪ ،‬ناهمواري‪،‬آبرفتي لباس )كه باعث چروك و نمماهمواري آن مممي شممود( آمممده اسممت‪) .‬مشممتقات آن در‬
‫‪).‬عربي زياد است مثل‪ :‬تشنج‪ ،‬تشنجي‪ ،‬متشنج و غيره‬
‫شنطه= از همان كلمه »چنته« فارسي معرب شده‪ ،‬به معني كيسه‪ ،‬توبره‪ ،‬كيف‪ ،‬بسته‪ ،‬بقچه و غيره‪ .‬در عربي بيشتر به معني چمممدان )=‬
‫‪.‬جامه دان( و يا هر گونه جعبه اي كه براي حمل وسائل به كار مي رود‪ ،‬استعمال مي شود‬
‫شنغوبه= ظاهرًا از كلمه »شنگوبه‪ /‬شنگ« پهلوي قديم است به معني نوعي گياه بياباني كه با سركه مي خورندو ريشه اش داراي صمممغي‬
‫‪.‬است كه در معرض هوا سياه مي شود‪ .‬در عربي بيشتر به »خاروخسك« و هر گونه گياه خار دار مي گويند‬
‫شنف= ظاهرًا از »شنفتن« فارسي يعني »شنيدن« گرفته شده است‪ .‬در عربممي بممه معنممي »صممداي گوشممنواز« )برعكممس گمموش خممراش(‪،‬‬
‫‪).‬صداي دلپذير) يا گوش پذير(‪ ،‬خوش آهنگ‪ ،‬خوش طن و غيره است‪) .‬جمع عربي آن شنوف است‬

‫ل »سموپ« گفتمه ممي شمود‪ ،‬چكيمده‬
‫شوربه= از همان »شوربا« در فارسي گرفته شده به معني »آب شور‪ /‬يا آش‪ /‬غذاي بما نمممك« كمه فع ً‬
‫غمممذاي پختمممه كمممه آبكمممي اسمممت و احتيممماج بمممه جويمممدن نمممدارد‪ .‬ضممممنًا لغمممت »سممموب« )بممما حمممرف بممماء( در فارسمممي بمممه معنمممي‬
‫آب هم هست )نگا‪" .‬فرهنگ عميد"(‪ ،‬كه با كلمه »سو« )=آب( در زبان هاي »اورال‪-‬آلتائيك=تركي‪ ،‬چيني‪ ،‬كممره اي و غيممره هممم مربمموط‬
‫‪).‬است«‪) .‬مثل‪ :‬فونگ‪-‬سوي‪ /‬چپ‪-‬سوي‪ /‬سئول‪ ،‬پايتخت كره جنوبي و غيره‬
‫)شورمة= )نگا‪ .‬شاورما‪/‬قورمه‬
‫شوشبرك= نوعي شيريني كه از نان روغني و آرد همراه با گوشت و ادويه درست كممرده )= آردينممه( و همممراه بمما شممير و مممواد خمموراكي‬
‫‪.‬ديگر )در كشور مصر( استفاده مي كنند‬
‫شوك= در عربي به معني خارو خس )جمع آن اشواك است( ولي با توجه به لغات ديگممر شممبيه آن در فارسممي )مثممل شمموكران‪ ،‬نگمما‪ .‬كلمممه‬
‫‪.‬بعدي( بعيد نيست ريشه پهلوي داشته باشد‪ .‬تحقيقات بيشتر لزم است‪ .‬مشتقات عربي آن بسيار است‬
‫شوكران= از همان شوكران فارسي‪ ،‬كه گياهي است سمي )همان سمي كه با آن »ارستوي دانا« را در يونان مسممموم كردنممد( گرفتممه شممده‬
‫‪.‬است‪ .‬در فارسي شيكران هم تلفظ شده است‬
‫‪").‬شوندر= تلفظ عربي »چغندر« كه از آن قند و شكر مي سازند‪ .‬در عربي آن را »شمندر« هم تلفظ مي كنند‪).‬نگا‪" .‬شمندر‬
‫شيد= در عربي به معني »ساختمان« »ساختمان سازي« بنا و عمارت‪ ،‬رفو و تعميرات ساختماني‪ .‬در آخممر ريشممه اش بممر مممي گممردد بممه‬
‫كلمه قديم پهلوي »شيد« )مثل خور‪ +‬شيد( و ده ها پسوند فارسممي ديگركممه بممه معنممي »شمي« »چمي« يعنممي چيممزي وجممود‪ /‬موجممود‪ /‬چيمز‬
‫‪).‬مخلوق‪ /‬خلقت‪ /‬ساخته‪ ،‬آنچه شده است‪ ،‬آنچه شدني است و غيره‪) .‬نگا‪" .‬نامهاي پارسي" – ص و ص ‪416 -417‬‬
‫تصريفات اين كلمه در عربي بسيار است‪ .‬از ريشه »شي‪/‬چي‪ /‬چيز« )جمع آن اشياء است(‪ .‬حممدود ‪ 283‬بمار در قممرآن مجيممد آمممده اسممت‪.‬‬
‫ل سوره بقره )‪ (2‬آيه ‪ 20‬و ديگران‬
‫‪.‬مث ً‬
‫ل سوره حج ) ‪(22‬‬
‫و اما از كلمه تركيبي »شيد« )شد؟( يعني »شدن« ساخته شدن‪ /‬سازندگي و غيره به شكل »مشيد« دوبار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬آيه ‪ 45‬و سوره نساء )‪ (4‬آيه ‪78‬‬

‫شيرج= از كلمه »شيره« پارسي به معني »چكيده« يا »فشرده« يا »آبگرفته« يا عصاره هر چيز آبدار )مثممل ميمموه همما‪ ،‬سممبزيجات‪ ،‬دانممه‬
‫‪.‬هاي روغني و غيره(‪ .‬در عربي امروزه بيشتر به معني »روغن كنجد« به كار مي رود‬
‫جا دارد آن شعر عربي زيبا )كه شايد ايده اصلي آن هم مثل خيلي اشعار ضرب المثلي عربي ديگر‪ ،‬بقول جاحظ‪ ،‬اديب معروف عرب‪ ،‬از‬
‫‪:‬فرهنگ و زبان پارسي قديم باشد( در اينجا ترجمه كنيم‬
‫مردم‪ ،‬روغن كنجد را مي خورند و از آن لذت مي برند‪ /‬ولي به اينكه بر سر آن بيچاره كنجد‪ /‬كه زير سنگ له و لورده شد‪ /‬هرگز فكممر«‬
‫‪).‬نمي كنند! )كنايه از كار يك نويسنده و يا هنرمندي كه شب و روزش را به زحمت گذرانده تا دست رنجش را به نسل هاي آينده تقديم كند‬
‫شيره= از همان شيره فارسي به معني »آبميوه‪ /‬فشرده ميوه جات‪ /‬عصاره ميوه ها‪ /‬مربا و غيممره« كممه بمما جوشمماندن آب ميمموه همما درسممت‬
‫‪.‬شود‪ ،‬كمپوت وغيره‬
‫‪.‬آبنوس مي گويند =‪ ebony‬شيز= آبنوس‪ ،‬درخت آبنوس كه در زبان هاي آريايي ديگر مثل انگليسي نيز به آن‬
‫شيش= مخفف »شيشه« فارسي )جسمي شفاف كه از گداختن و ذوب شن سفيد و آهك و سولفات دو سديم و چند ماده معدني ديگر به دست‬
‫مي آيد(‪ .‬در عربي امروزه به معني چندين چيزي كه از اشياء »شفاف« و شيشه مانند )بلور و غيره( درسممت مممي كننممد‪ ،‬اطلق مممي شممود‬
‫‪)).‬نگاه شيشه‬
‫شيشة= از همان شيشه فارسي است كه براي ساختن وسائل مختلف‪ ،‬از ظروف شكستني گرفته تا شيشه درب و پنجره‪ ،‬بممه كممار مممي رود‪.‬‬
‫در عربي امروزه بيشتر به »شيشه قليان« )يعني همه قليان به اعتبار شيشه آن(كه از اختراعات تفريحي ايرانيان اسممت‪ ،‬اطلق مممي شممود‪.‬‬
‫‪.‬كه در زبان هاي اروپايي هم معروف است‪ ،‬مي خوانند ) ‪ ( hookah‬گاه آن را نارگيله‪ /‬هوكا‬
‫شيطان= اين موجود بد نام در تمام زبان ها )چه آريايي مثل فارسي‪ ،‬انگليسي‪ ،‬لتين و چه سامي مثل عربي‪ ،‬عبري و سرياني و آرامممي و‬
‫غيره( به همين اسم مشهور است‪ .‬اصل آن كلمه از »شيطا ‪ +‬آن‪ /‬شيتا ‪ +‬آن« در زبان پهلوي قديم است‪ ،‬كه معنممي اش = »آن ‪ +‬دشمممن‪/‬‬
‫آن ‪ +‬فتنه انگيز‪ /‬آن ‪ +‬تبه كار« و غيره مي باشد‪) .‬نگاه‪" .‬نامهاي پارسي" – ص – ‪ .(419‬در زبان پهلمموي )گممويش ديگممر آن( »شممي ‪+‬‬
‫در زبممان لتيممن يعنممي ‪ lucifer‬دا« هم آمده است ‪ ....‬كه به معني »درخشنده« يا »درخشان«‪ /‬آتشين اسممت كممه در آن صممورت بمما كلمممه‬
‫‪» webster‬روشني ‪ +‬آور« يا »روشنگر« به يك معني است‪ .‬نگا‪ .‬فرهنگ انگليسي‬

‫ل در سوره مائده )‪ (5‬آيه ‪ 91‬و ديگران‬
‫‪.‬در قرآن مجيد هم كلمه شيطان و مشتقات آن مجموعًا ‪ 88‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫شليم= ظاهرًا از كلمه »شلمك« فارسي گرفته شده‪ ،‬كه نوعي گياه با دانه هاي تلخ است؛ به آن گندم ديوانه هم مممي گوينممد‪ .‬در عربممي هممم‬
‫‪.‬دقيقًا به همين معنا است‬
‫شيمه= از همان »شيمه« پارسي كه معني »شيوه« يا كردار و اخلق و خصلت و خصوصيات يك نفر است‪ .‬خلق و خوي‪ ،‬طبيعت افراد‪،‬‬
‫‪).‬روش و عادات انسانها‪) .‬نگا‪" .‬نامهاي پارسي" ‪ -‬ص‪417 -‬‬
‫شين= به معني »ننگ و عار« رسوايي و خجالت‪ ،‬شرمندگي‪ ،‬بي آبرويي و غيره‪ .‬اصل اين لغت در زبان هاي آريايي است كه هنمموز هممم‬
‫در زبان انگليسي به آن‬

‫يعني آدم خجالتي و كمرو مي گويند‪) .‬توجه‪ :‬لغت »زين« هم كه =‪ shy‬يعني شرم‪ ،‬شرمندگي و »‪«shame‬‬

‫عكس »شين« است‪ ،‬يعني »افتخار« »عزت و احترام«‪ ،‬از كلمه فارسي پهلوي »زينت« آمده كه خممود از كلمممه آذيممن‪ /‬آدينممه‪ /‬آئينممه‪ /‬آئيممن‬
‫ريشه دارد‪ .‬حال معني حديث امام صادق )ع( را كه به پيروانش مي فرمود‪» :‬براي ما« زين‪ /‬افتخار باشيد‪ ،‬نمه »شمين‪/‬شمرمندگي« بمراي‬
‫!مان بهتر مفهوم مي شود‬

‫» حرف » ص‬

‫صابون= همان كلمه »صابون‪ /‬سابون؟« فارسي كه معرب شده است‪ ،‬و آن هممم يكممي از اختراعممات شمميمي دانممان ايرانممي اسممت‪ .‬در زبممان‬
‫يعني خراساني همما‪ /‬ايرانيممان( در آن كشممور و ديگممر ( ‪ saracen‬گويند كه تاثير مسلمانان ساراسين ‪ jabon‬يا‬

‫‪ savon‬اسپانيايي هم‬
‫‪.‬قسمت هاي اروپا است‬

‫‪).‬صابوني= از صابون‪ ،‬مربوط به صابون يا سابون‪) .‬نگاه صابون‬
‫صاج= تلفظ عربي شده »ساج« فارسي‪ ،‬همان ظرف آهنين كه بر روي آن نان پخته و يا مواد ديگر را سرخ مي كننممد‪ .‬ضمممنًا كلمممه سمماج‬
‫در فارسي به دو معني ديگر هم آمده است‪ (1 :‬نوعي درخت شبيه چنار ‪ (2‬نوعي لباس مثل طيلسان‪ /‬تيلسان‪ ،‬كه بالپوش فراخ )مثل لبمماده‬
‫‪.‬عالمان دين( و غيره است‬

‫صليب= عربي شمده »چليپما« در فارسمي يما »خماج« كمه از اختراعمات ديگممر ايرانيمان بمراي اعمدام مجرميممن بموده اسمت‪) .‬نگما‪ .‬شماپور‬
‫ذوالكتاف(‪ .‬بعد ها‪ ،‬روميان و ديگر كشور ها صليب را از ايران ي ها‪ ،‬ياد گرفتند‪ .‬مشتقات عربي »صليب« زياد است‪ .‬در قرآن مجيد هم‬
‫ل در سوره يوسف )‪ (12‬آيه ‪ 41‬و ديگران‬
‫‪.‬شش بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫صولجان= از كلمه »چوگان« فارسي به عربي تبديل شده است‪ ،‬كه معني همان »چوب چوگان« بازي را دارد و ضمنًا به معنممي عصمماي‬
‫‪).‬شاهان )نشان قدرت و اقتدار كياني(‪ ،‬چوبدستي افسران ارتش و شهرباني و مامورين ارشد سپاه است‪) .‬جمع عربي آن صوالجه است‬
‫صنارة= ظاهرًا از كلمه »زنار« فارسي به عربي تبديل شده است‪ .‬در فارسي به معنممي رشممته اي )طنممابي از پنبممه يمما حلقممه همماي طليممي‪/‬‬
‫نقره‪ /‬فلزي( كه كشيشان مسيحي به كمر مي بندند )= كه خود آن همم تقليممد ديگمري از ممذهب زرتشمت ايرانيمان اسمت‪ ،‬و آن را زرتشمتيها‬
‫كستي‪/‬كشتي مي نامند(‪ .‬ضمنًا زنار به معني رشته صليب دار)= چليپاي پارسي( كه مسيحيان به خصوص كشيشان به گردن مممي اندازنممد‪،‬‬
‫به عنوان كمر بستگي‪ /‬وابستگي به دين خدا‪ /‬خدمت و غلمي خدا و خلق او‪ .‬در عربي امروزه اين لغت بيشتر به معنممي قلب ممماهيگيري‬
‫‪)).‬همان وابستگي و گرفتاري( به كار مي رود‪) .‬جمع عربي آن صنانير است‬
‫صنوبر= گرچه فرهنگ عميد آن را عربي دانسته‪ ،‬ولي آهنگ اين لغت به فارسي بيشتر شباهت دارد‪ .‬به قول بزرگان ال م اعلممم‪ .‬تحقيقممات‬
‫‪.‬بيشتر را به نسل آينده مي سپاريم‬
‫صنج= از همان »سنج« فارسي است كه ظاهرًا اصلش »سنگ« بوده كه عبارت است از دو تكه فلزي به شكل بشقاب يا سيني كه بممه هممم‬
‫« همان سنگ معدني يعني »فلزات‪ /‬آهممن‪ /‬مممس« كممه از آنهمما‬
‫مي كوبند )در سينه زني‪ ،‬تظاهرات‪ ،‬جنگ و غيره(‪ .‬شايد منظور از »سنگ ‍‬
‫‪.‬سنج درست مي كردند‪ ،‬بوده است‬
‫صنجه= از همان »سنجه« فارسي است كه در زبان تركي عثماني تغيير شكل داده است‪ ،‬به معني »سنگك‪ /‬سنگچه‪ /‬سنگ كوچمك« يعنمي‬
‫تكه سنگ‪ .‬در حال حاضر معني آن در تركي و عربي به معني »سرنيزه« است! و با توجه به اينكه اولين نوع نيزه در تاريخ بشر‪ ،‬سنگ‬
‫‪").‬هاي كوچك سر تيز بوده اند‪ ،‬معني »سنگچه‪،‬سنگه و بالخره صنجه« روشن تر مي شود‪) .‬نگا‪" .‬سنجه‪ /‬سنگه‬
‫صنجيقه= سنجاقي‪ ،‬علوه بر معني سنجاق معمولي )براي لباس و پارچه( در عربي معني علم و لواء هم مي دهد )نگا‪" .‬سممنجاق"( ضمممنًا‬
‫‪.‬سنجق و سنجوق هم گفته شده‪ ،‬جمع عربي آن سناجق است‬

‫ل از‬
‫صندلي= از همان »سندل« فارسي كه نوعي چوب سبك و مقاوم است‪ ،‬ضمنًا به كفش چوبي هم صندل‪ /‬يا سندل مي گوينممد‪ ،‬چممون قب ً‬
‫در انگليسي كممه ريشممه فارسممي دارد( كممه توسممط كشممتي ‪ (= Barage‬آن چوب‪ ،‬كفش هم مي ساختند‪ .‬در عربي به نوعي باركش بزرگ‬
‫ل چوب سبك صندل را براي اين كار مصممرف مممي كممرده انممد( نگمما‪ .‬كلمممات‬
‫كوچك به دنبال كشيده مي شود‪ ،‬نيز صندل مي گويند )شايد قب ً‬
‫‪).‬كرجي‪/‬دوبه درفرهنگ هاي فارسي‬
‫صور= عربي شده »سورنا« يا »سرنا« كه عبارت است از ناي بلند موسيقي كمه در عروسمي و جشممن هما و اعلنمات عممومي و مراسمم‬
‫مذهبي‪ ،‬به كار مي رود‪ .‬سرنا يا »كرنا« و يا قره ني يكي از ادوات موسيقي قديم ايرانمي اسمت كمه هنموز همم در بيممن قبمائل بلموچ‪ ،‬كمرد‪،‬‬
‫تركمن و كولي ها و عشاير قشقايي و غيره مرسوم است‪ .‬اين كلمه )= صورنا‪/‬سرنا( در قرآن مجيد هم آمده است )= صور اسرافيل( نگاه‬
‫‪.‬سوره مومنون )‪ (32‬آيه ‪ 101‬و ديگران‬
‫صولجان= عربي شده »چوگان« كه در بازي چوگان )يكي ديگر از اختراعات ايرانيان( به كار مي رود؛ ضمنًا عصمماي سمملطنتي‪ ،‬چمموب‬
‫‪).‬خيزران رؤساي ارتش و نظاميان را هم مي گويند‪) .‬جمع آن در عربي صوالجة است‬

‫» حرف » ض‬

‫ضربخانه= تركیبي از »ضرب« عربي به معني زدن و »خانه« فارسي به معني »جا‪ /‬مكان« كه به ضرابخانه یا جایي كه سكه مي زنند‬
‫‪ =).‬بانك مركزي امروزي(‪ ،‬گفته مي شود‪ .‬ظاهرًا از طریق تركي عثماني وارد عربي هم شده است‬

‫» حرف » ط‬

‫طارم= معرب »تارم« یا تارمي كه در فارسي به معني گنبد‪ ،‬سراپرده‪ ،‬جلوي ایوان‪ ،‬نرده چوبي‪ ،‬چوب بست و غیره است‪ .‬در عربنني هننم‬
‫‪.‬بیشتر به معني كوشك‪ /‬كیوسك‪ /‬اتاقچه‪ /‬كابین و جایگاه به كار مي رود‬

‫‪".‬طازج= نگا‪" .‬طازه‬
‫‪).‬طازه= عربي شده »تازه« در فارسي یعني »نو«‪ ،‬شاداب‪ ،‬با طراوت‪ ،‬ضد كهنه )پلسیده‪ ،‬در سبزیجات و غیره‬
‫طاس= از همان »طاس‪ /‬تاس« فارسي به معني كاسه مسي كه در حمام و یا براي كارهاي دیگر به كار مي رود‪) .‬شاید از كلمه »تشننت«‬
‫‪.‬ریشه دارد(‪ .‬جاي آب‪ /‬طشتك‪ /‬تشتك‪ /‬طشت كوچك ولي گودتر‬
‫‪".‬طاسه= نگا‪" .‬طاس‬
‫طاق= از همان »طاق‪ /‬تاق« )= تاك؟( فارسي یعني سقف )اطاق‪ /‬اتاق( و غیره مي آید‪) .‬مثل تاق بستان‪ /‬تاق كسري در بغداد )= بننغ‬
‫داد= خداداد= بغ دت( كه یكي از چهار پایتخت ایران قدیم بود‪ .‬سننه پننایتخت دیگننر عبننارت بننود از‪ :‬پاسننارگاد )= پارسننه گننرد = شننهر‬
‫پارس ها = پرسپولیس‪ ،‬مثل دارابگرد‪ ،‬دستگرد‪ ،‬سوسنگرد‪ ،‬بروجرد و غیره( سومي شوش )= سوز= سوخته( شهر دانیننال نننبي )ع( و‬
‫چهارم )در واقع اولین پایتخت ماد ها( همدان )= ها‪ -‬مادان = شهر ماد ها‪ /‬هگمتانه‪ /‬اكباتان و غیره(‪ .‬در عربي جمع تنناق و یننا طنناق را‬
‫‪).‬طاقات و طیقان مي گویند )یعني اتاق ها‬
‫طباشیر= تلفظ عربي »تباشیر« فارسي كه نام داروئي سفید است كه از ني یا خیزران مي گیرند ‪ .‬ضمنًا تباشیر را به عنوان رنگ سفید در‬
‫‪.‬نقاشي و نگارش یا نویسندگي هم به كار مي برند‪ .‬در عربي امروزه به گچ تخته سیاه )در كلس درس( نیز تباشیر مي گویند‬
‫‪.‬طبر= از همان »تبر« فارسي‪ ،‬به معني وسیله برنده چوب و یا آلت رزمي جنگاوران و غیره‪ .‬طبرزین‪ /‬تبرزین‬
‫طبردار= در ارتش به سرباز حامل تبر یا كلنگ )گروه مهندسي ارتش( مي گویند‪ .‬ظاهرًا این كلمنه از طرینق تركني عثمناني وارد عربني‬
‫‪.‬شده است‬
‫طبشوره= شوره قلم )یعني سفید مثل شوره ‪ +‬قلم كه توسط آن تباشیر را به عنوان رنگ به كار مني برننند(‪ .‬ننوع دیگننري از تلفننظ تباشنیر‬
‫‪).‬فارسي )نگاه طباشیر‪ /‬تباشیر‬
‫طبطب= ظاهرًا از كلمه »تب تب‪ /‬تاپ تاپ« یعني »تپش« یا »تپانچه« گرفته شده است‪ .‬در عربي امروزه بیشتر بننه معننني »بننه نرمنني‬
‫‪.‬زدن« )بر پشت و یا بر دست( ابزار دوستي و گرمي و محبت با دیگران از طریق لمس یا مالش دست بر شانه و پشت آنها‬

‫طبق= معرب كلمه »تبك« فارسي = تبنك‪ /‬تبنگ = سبد‪ /‬خوان‪ /‬طبقه اي كه بر آن میننوه یننا شننیریني )عننروس و دامنناد و غیننره( را بننه‬
‫ل سنوره انشنقاق )‪ (48‬آیننه ‪ 19‬و دیگننران )نگنا‪.‬‬
‫شكل هرمي و رو به بال مي چینند‪ .‬كلمه طبق در قرآن مجید هم شش بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪".‬فرهنگ عمید"(‪ .‬مشتقات عربي طبق بسیار است‬
‫طابونه= ظاهرًا از »تابه« فارسي كه براي پختن یا سرخ كردن غذا استفاده مي شود‪ .‬در عربي امروزه بیشتر به معني »اجاق« غذا پزي‬
‫‪.‬به كار مي رود‬
‫طبان= در عربي به معني »چرخ‪ /‬چرخه‪ /‬تاب خور‪ /‬گردونه« است‪ .‬ظاهرًا از كلمه »تاب« )یعنني گنردش گنونه( یننا آنچنه »تنناب مني‬
‫‪ persian‬خورد« یا »تابان‪ /‬تبان« آمده است‪ .‬با توجه به اینكه »گردونه پارسي‪ /‬چرخ‪ /‬چرخه‪ /‬كرخه« در زبنان انگلیسني هنم بنه ننام‬
‫یعني »چرخه فارسي« كه از اختراعات قدیم ایرانیان براي آبیاري مداوم در كنار رودخانه ها بود‪ ،‬معني این كلمه روشن تر منني ‪wheel‬‬
‫را به كار ‪ persian wheel‬شود‪) .‬هنوز هم در مصر و بعضي رودخانه هاي دیگر دنیا مثل هند و پاكستان همین »چرخه پارسي« یا‬
‫مي برند‪ .‬ضمنًا كلمه »چكرا« در زبان سانسكریت كه به مهره هاي ستون فقرات انسان مي گویند‪ ،‬از همان كلمه »چرخه‪ /‬كرخه« آرینایي‬
‫‪).‬ایراني است‬
‫توجه‪ :‬اصل چرخ در جهان‪ ،‬چه چرخ چاه‪ ،‬چه گردونه و ارابه جنگي‪ ،‬دوچرخه و موتور و ماشننین و وسننائل صنننعتي مثننل »بلبرینننگ« و‬
‫‪.‬كه اختراع ایرانیان است‪ ،‬بر مي گردد ‪ persian wheel‬غیره‪ ،‬همه به همین »چرخ« فارسي‬
‫‪.‬طبنجه= معرب تپانچه كه نوعي سلح كوچك دستي یا هفت تیر است‬
‫طاجن= ظاهرًا معرب »ته چین« فارسي كه نوعي غذاي معروف در شمال آفریقا )یعني از بربرهنناي آسننیاي مركننزي كننه سنناكنان اصننلي‬
‫مراكش‪ ،‬تونس و لیبي و غیره بودند( مي باشد‪ .‬ضمنًا نام ظرفي كه در آن اینگونه غذا را مي پزند نیز »طاجن‪ /‬تننه چیننن« اسننت‪ .‬جمننع آن‬
‫‪.‬در عربي طواجن است‬
‫طري= معرب كلمه »تري« در فارسي یعني »تر« بودن )كنایه از تازه بودن‪ ،‬خیس بودن( سبزیجات و میوه ها كننه هنننوز خشنك نشننده و‬
‫لطافت اولیه خود را حفظ كرده اند‪ .‬ترو تازه‪ ،‬ملس و پرآب‪ ،‬آبدار‪) .‬نگا‪" .‬نامهاي پارسي" – ص – ‪ .(449‬مشتقات عربي آن زیاد است‬
‫‪.‬مثل طراوت و غیره‬

‫‪.‬در قرآن مجید هم دو بارآمده است‪ .‬مثل »لحمًا طریأ« )گوشت تازه‪ /‬ماهي كه تازه از آب گرفته شده(‪ .‬سوره نحل )‪ (16‬آیه ‪14‬‬
‫‪.‬لغت دیگر فارسي مترادف »طري« در زبان عربي‪ ،‬خود كلمه »طازج« یعني تازه است‬
‫طرخون= عربي شده »ترخون« فارسي‪ ،‬كه یكي از سبزي هاي معروف خوردني‪ ،‬با ساقه راست و برگ هاي دراز و باریك‪ ،‬مي باشنند و‬
‫را بننه كننار منني برننند‪ .‬جننالب ‪ Tarragon‬در پزشكي هم به عنوان دارو به كار مي رود‪) .‬در زبان انگلیسي نیز همان كلمه فارسي یعننني‬
‫مي نامند كه نام سردار معروف ایران باستان »آرتمیس« در جنننگ بننا یونننان بننوده‬

‫‪ Artimisia‬اینكه در زبان علمي گیاه شناسي آن را‬
‫‪).‬است‬

‫طرز= به معني نوع و جنس و گونه خاص‪ ،‬هم در عربي و هم در فارسي به كار مي رود‪ .‬ضمنًا طرز در عربي به معني »ملیلننه دوزي«‬
‫در لباس‪ ،‬جقه و گل بته دوزي و گلدوزي به طور عام‪ ،‬به كار مي رود‪ .‬همچنین‪ ،‬كلمه طرزي در زبان عربي به معني »مد« لبنناس و هنننر‬
‫به كار مي رود‪ .‬این لغت با كلمات دیگر فارسي‪ ،‬یعني»درز« )لباس( و »درزي« )‪ fashion‬پوشاك سازي )= دوزندگي هنرمندانه یا‬
‫)= خیاطي( شباهت بسیار نزدیك آوایي دارد‪ .‬احتمال نویسنده آن است كه »طرز‪ /‬طرزي« هم در عربي از اصل پهلوي »درز‪ /‬درزي«‬
‫‪).‬مایه گرفته باشد‪) .‬توجه‪ :‬در هند و پاكستان هنوز درزي به معني خیاط به كار مي برند‬
‫‪.‬نگا‪ .‬طرز )‪ (Fashion Designing‬طرزي= خیاطي‪ ،‬دوزندگي هنرمندانه‪ /‬پوشاك دوزي‬
‫طرشي= همان »ترشي« فارسي است كه شكل عربي به آن داده شده‪ ،‬بننه معننني »سننبزیجاتي كننه در سننركه بننار آمننده باشننند«؛ ترشننیجات‬
‫هننم كننه ترشنني»‪) kimchi‬خیار‪ ،‬سیر و پیاز‪ ،‬بانجان‪ ،‬موسیر‪ ،‬میوه نارس و غیننره كننه در سننركه خوابانننده شننوند(‪ .‬شنناید كلمننه »كیمچنني‬
‫معروف كشور كره است‪ ،‬با »ترشي« ایراني رابطه ریشه اي داشته باشد‪ .‬به خصنوص اگنر تنوجه كنینم كنه كنره اي هنا اصنالتًا از تركنان‬
‫‪.‬آسیاي مركزي هستند‬
‫طرق= از همان كلمه فارسي »َترّقه« )ماده منفجره( و ترق و توروق آمده است‪ .‬در عربي به معني تاق تاق‪ ،‬توق توق‪ ،‬تاق و توق هم بننه‬
‫‪).‬كار مي رود‪) .‬مشتقات عربي آن بسیار است‬

‫طزینه= از همان كلمه »دوجین« یعني»دو ‪ +‬ده« = دوازده تایي‪ ،‬یك دسته دوازده دانه اي‪ .‬اگر چه این كلمننه در زبننان هنناي لتیننن هننم‬
‫هست )مثل ایتالیایي‪ ،‬اسپانیایي و غیره( ولي با توجه به سابقه تجارت و بازار و معیارهاي تجاري و كاروان و كاروانسننرا و بانننك و چننك و‬
‫‪.‬سفته و برات و غیره كه همه در ایران شروع شد‪ ،‬احتمال آنكه این كلمه اصل فارسي داشته باشد تا ایتالیایي‪ ،‬بسیار زیادتر است‬
‫طست= از همان »تشت‪ /‬طشت« فارسي كه براي لباسشویي‪ ،‬ظرفشننویي‪ ،‬تننن شنویي و غیننره بنه كنار مني رود )جمننع عربني آن طسننوت‬
‫‪).‬است‬
‫ل پایتخت ازبكستان است‪ .‬اسم تاشننكند‪ /‬تاشننقند از‬
‫طشقند= تلفظ عربي »تاشكند«‪ ،‬شهر تاریخي ایران زمین‪ ،‬واقع در آسیاي مركزي كه فع ً‬
‫نام هاي تركي »تاش« به معني دوست‪ ،‬یار و همقدم و »كند« فارسي به معني »كننده‪ /‬كنندن‪ /‬خنندق« كنه سنابقًا دور شنهر هنا مني كندننند‬
‫)كانال هاي آبي و یا خیلي گود در اطراف شهر‪ ،‬كه عبور از آن ها مشكل مي شد( براي دفاع از حمله دشمن‪ .‬بعد ها كلمه »كننند« منترادف‬
‫‪.‬شد با »شهر = كند«‪ .‬لذا تاشكند یعني‪» :‬شهر دوستان« یا »شهر ‪ +‬یاران« = شهر صفا و محبت و برادري‬
‫طغار= به احتمال قوي همان تلفظ عربي »تغار« فارسي است‪ ،‬ظرف بزرگ سفالي كه در آن مایعات مثل ماست‪ ،‬شیر و غیره مي ریزند ‪.‬‬
‫در عربي امروزه‪ ،‬به خصوص در عراق )در بصره و مناطق هم مرز ایران( طغار را به وزن ‪ 1500‬تا ‪ 2000‬كیلننو )= ظننرف یننك‬
‫‪.‬وزن خاص؟( اطلق مي كنند‪ .‬ولي ریشه لغت فارسي است‬
‫طغراء= از همان »تغراء« در زبان فارسي به معني »امضاء شاهانه« مهر شاهانه كه به شكل خطوط منحني تو در تننو كن نده شننده اسننت؛‬
‫اسناد و قباله جات و اجازه نامه ها )= دیپلم هاي زمان ما( كه به خط زیبا و گلدار نوشته و توسنط شناه‪ ،‬یننا مقامننات دیگنر كشنور‪ ،‬رؤسناي‬
‫ادارات سجل و احوال و اسناد‪ ،‬رؤساي دانشگاه ها و دانشكده ها و مدارس‪ ،‬به عنوان مدرك تحصیل داده مي شوند)نگننا‪" .‬نامهنناي پارسنني"‬
‫‪ –.‬ص ‪ .(458-‬به شكل طغري هم نوشته مي شود‬
‫طغمه= از همان كلمه »تغمه« فارسي به معني »بند‪ /‬تسمه‪ /‬ریبون« و غیره كه براي احترام بننه شننخص و یننا نمننایش رتبننه و مقننام او در‬
‫از كلمننه‬

‫انگلیسني یعننني =‪ (metal‬جامعه )مثل افسران ارتش و شهرباني و غینره( بنه كنار منني رود‪ .‬تسننمه اي كننه بننر آن مندال‬

‫یعني »ماد« هاي ایران كه كاشف اولیه فلنزات در جهنان بنوده اننند‪ ،‬گرفتنه شننده اسنت‪» medes ،‬فلزات« كه ظاهرًا خود آن هم از اسم‬
‫‪).‬را جا مي دهند و یا آویزان مي كنند )در عربي مشتقات دیگر هم دارد‪ ،‬مثل »طغام« و غیره )‪). webster‬نگا‬

‫طیلسان= معّرب كلمه »تیلسان« در فارسي‪ ،‬به معني لباس گشاد و بلند كه در قدیم بر دوش مي انداختند )مثل سران قبیله هاي افغانسننتان و‬
‫آسیاي مركزي و یا شمال آفریقا كه بربرهاي آسیایي به تن مي كنند(؛ لباده‪ ،‬رداء‪ ،‬جامه مردانننه فننراخ‪ .‬طیلسننان مركننب از دو كلمننه فارسنني‬
‫است‪ (1 :‬تیل= رسن‪ ،‬نخ و چرخ بافندگي ‪ (2‬سان= مانند = شبیه‪ .‬بنابراین طیلسان عربي یعني »تیلسان= لباس بافته‪ ،‬بافته ني‪ ،‬لباس‬
‫پنبه‪ ،‬روپوش مردم قدیم )نگا‪" .‬فرهنگ عمید"‪ -‬تیل(‪ .‬ضمنًا تیل به معني »سرپوش‪ ،‬شال سر كردها‪ ،‬بلوچ ها‪ ،‬تركمننن هننا و فلسننطیني هننا‬
‫نیز هست‪ .‬نگا‪" .‬نامهاي پارسي" – ص – ‪) .442‬جمع عربي طیلسان‪ ،‬طیالسه است( توجه‪ :‬هنوز هننم در هندوسننتان و پاكسننتان »تیل‪/‬‬
‫‪.‬تیله« به معني پارچه لباس‪ ،‬قماش‪ ،‬پوشاك پنبه اي به كار مي رود‬
‫طلسم= معّرب »تلسم« فارسي به معني »جادو« »تعویذ« »سحركاري«‪ ،‬نوشننته هننایي بننه شننكل جنندول و غیننره بننر كاغننذ و یننا فلننز كننه‬
‫فالبینان توسط آنها در جسم و جان انسان ها و جن ها اثر )خوب یا بد ‌(مي گذارند‪.‬نوعي از علم »جفر« و اعداد و نظائر آن‪) .‬در زبان هاي‬
‫كه ظاهرًا فارسي سره است‪ ،‬مثل = آن ‪ +‬طلسم(‪ .‬جمننع عربنني آن ‪ Talisman‬اروپایي نیز همین كلمه فارسي را به كار مي برند یعني‬
‫‪.‬طلسم است‬
‫طل= در عربي به معني »روغن مالي« شفافكاري اجسام یا دیوار »مطلكردن« »رنگ و روغن زدن« و غیره‪ .‬ولي چننه از كلمننه طل‬
‫باشد و چه از »تیل« كه یك كلمه آریایي است به معني روغن )هنوز در هند و پاكستان به روغننن »تیننل« منني گویننند( در هننر دو صننورت‬
‫‪).‬اصل فارسي دارد‪) .‬مشتقات عربي آن زیاد است‬
‫طومار= عربي شده »تومار« فارسي‪ ،‬به معني »نامه بلند بال« »عریضه یا مكتننوبه« »منشننور« یننا اعلمیننه اي كننه شنناهان و بزرگننان‬
‫ملت براي آگاهي عمومي صادر مي كنند‪ ،‬و به صورت قانون و دستور است؛ غالبًا تومار به شكل »توپ پارچه یا قمنناش« در اطننراف یننك‬
‫‪).‬چوب عصا مانند پیچیده مي شود كه به هنگام خواندن بازش مي كنند )مثل كتاب هاي دیني یهودیان و غیره‬
‫طناب= گرچه فرهنگ عمید آن را عربي مي داند‪ ،‬ولي با توجه به تاریخ فرهنگ قدیم ایران در مقایسه با عرب هاي بیاباني و اینكه اصننو ً‬
‫ل‬
‫ل فارسنني اسننت‪ ،‬بعینند‬
‫بافندگي و »تنیدن« )= تناب( از اختراعات ایرانیان قدیم است‪ ،‬به علوه آن همه نمونه هنناي لغننات معننرب كننه اصن ً‬
‫‪).‬نیست كه طناب درعربي هم‪ ،‬از همان »تناب« فارسي آمده باشد‪) .‬تحقیقات بیشتر لزم است‬

‫طنبور= از همان »تنبور« فارسي كه نام یكي از ادوات موسیقي‪ ،‬شبیه »سه تنار« اسنت‪ ،‬مني آینند‪ .‬در زبنان فارسني بنه آن »دننبره« =‬
‫‪»).‬دنب بره« )به خاطر شكل آن و یا پوستي كه از آن درست شده( مي گویند‪) .‬در عربي طنبار نیز هست و جمع آن طنابیر است‬
‫‪.‬طنبوري= از تنبوري فارسي‪ ،‬یعني كسي كه تنبور مي نوازد‪ ،‬تنبورچي‬
‫طنبوشه= از همان تنبوشه فارسي یا »گنگ« )= لوله هنگ‪ /‬لولئین و غیره( كه براي جریان آب در زیر زمین و یا درون دیوار و غیننره‬
‫‪.‬كار مي گذارند‪ .‬لوله هاي سفالي قدیم آب و فاضلب‬
‫طنطنه= )=نواي موسیقي‪ ،‬آهنگ( از كلمه پهلوي »تنتن‪ /‬تنترا‪ /‬تنترانگ« كه اصل كلمه »ترانه« در فارسي امروزه هننم هسننت‪) .‬نگناه‬
‫نامهاي پارسي – چاپ هند‪ -‬ص‪ .(447 -‬گرچه مرحوم عمید‪ ،‬نویسنده فرهنگ عمید‪ ،‬مثل همه ایرانیان دیگري كه ‪ 1400‬سال از حقائق‬
‫فرهنگي خود بي خبر ماندند‪ ،‬این كلمه را )= طنطن( عربي مي خواند ولي حقیقت آن است كه »تنتن« هم مثل هزاران لغت پارسي‪ ،‬از ما‬
‫غارت گشته و به اسم فرهنگ غالب‪ ،‬به عرب و عجم و ترك و دیلم‪ ،‬به غلط تفهیم شد‪ .‬یادمان نرود كه عرب ها ادبیات خود را به ایننن مقفننع‬
‫)=روزبه( ایراني و ابونواس )= نواز‪ ،‬شاعر بزرگ اهوازي( و سیبویه و ابو علي فارسي مدیونند‪ .‬استادان اول موسننیقي عربنني نیننز دو‬
‫استاد ایراني جهاني بودند‪ ،‬به نام ابواسحاق موصلي )وقتي كه موصل هم ایراني بود( و شاگرد برجسننته اش شننادروان علنني زرینناب‪ ،‬اسننتاد‬
‫موسیقي لتین در جهان‪ ،‬كه به اسپانیا و كل اروپا در سالهاي ‪ 852‬میلدي‪ ،‬الفباي موسیقي امروزي را یاد دادند‪ .‬از همین جننا اصننل كلمننه‬
‫‪».‬تنتن« هم براي ما روشن مي شود‬
‫طنفسه= گرچه این كلمه به ظاهر عربي مي نماید ولي از معني آن به اصل فارسي »تن پوشه« مي تننوان پنني بنرد‪ .‬در عربنني امننروزه بننه‬
‫نوعي »مخمل كه از آن پرده و دكور دیواري« )به اصطلح قالي دیواري‪ /‬تزئیني( درست مي كنند‪ ،‬گفته مي شننود‪ .‬ولنني از آنجننا كننه منني‬
‫دانیم مخمل و ابریشم و تزئینات و غیره‪ ،‬در بیابان ها و شن زارهاي گرم عربستان نبود‪ ،‬بلكننه در كنناخ هنناي ساسنناني )مثننل طنناق كسننري و‬
‫تخت جمشید و غیره( شروع شد‪ ،‬كه حتي لباس و تن پوش و تزئین دیوارشان هم مخملي بود‪ ،‬آن گاه »طنفسه‪ /‬تن پوشه« بهننتر مفهننوم منني‬
‫‪.‬شود‬
‫طابونه= تلفظ عربي شده »تاوه« در فارسي؛ ظرفي كه در آن غذاها را بریان و یا سرخ مي كنند؛ چیزي مثل سناج‪ ،‬بننراي نننان پختننن و یننا‬
‫‪.‬كمي گودتر براي روغن پز كردن غذاها و حبوبات و غیره‬

‫طاس= تلفظ عربي همان »تاس« یعني »آبدان مسي« كه در حمام به كار مي رود‪ ،‬تشت‪ ،‬ظرف آب‪ ،‬آبگیر متوسط براي شستشننو )بنندن‪،‬‬
‫‪).‬لباس و غیره‬
‫‪).‬طاسه= )نگاه طاس‪ /‬تاس‬
‫‪).‬طوایه= تلفظ عربي »تاوه« )نگاه طابونه‬
‫طوب= ظاهرًا معرب »توب‪ /‬توبال« فارسي است‪ ،‬كه به معني تكه هاي آهن یا گدازه آهن و فلننزات دیگننر‪ ،‬هنگننام كوبینندن )بننر سننندان(‪،‬‬
‫براده‪ ،‬سنجاله‪ ،‬سونش و غیره هم گفته شده‪ .‬در عربي امروزه بیشتر به آجر و كاشي پخته مي گویند‪ .‬از آنجا كه خود آجر)= كاشي‪ /‬سننفال‬
‫و غیره( یكي از اختراعات اولیه بشر ایراني است )"هنر نزد ایرانیان است و بس" – شادروان فردوسي بزرگ( لذا احتمال آنكه "نننام" آن‬
‫ل ایراني باشد خیلي بیشتر از عربي بودن آن است )كه آجر را در زمان پیغمبر اكرم )ص( هم نمي شناختند‬
‫‪).‬هم اص ً‬
‫‪.‬تحقیقات بیشتري لزم است‪ .‬مشتقات عربي آن "طواب" و غیره است‬
‫طاق= تلفظ عربي "تاق" در زبان پهلوي‪ ،‬یعني "ایوان‪ /‬پیشخانه‪ /‬جلو خان" نیمه اتاقي كه در ورودي مساجد‪ ،‬حرم ها‪ ،‬مدرسه هاي دیننني‬
‫قدیم و خانه هاي اعیاني سابق درست مي كردند‪ .‬بهترین نمونه اش در تاریخ همان "تاق كسري"‪ /‬ایننوان منندائن )كننه خاقناني بنزرگ مرثیننه‬
‫اش را مي خواند!(‪ .‬تاق كسرا در شهر "تیسفون" )نزدیكي بغداد پایتخت تابستاني شاهان ایران( كه یكي از چهار پایتخت ایران شاهنشناهي‬
‫بود‪ ،‬واقع شده است )سه پایتخت دیگر شاهنشاهي عبارتند از‪ :‬دومي "همدان"‪ /‬ها‪ -‬ماد‪ -‬ان‪ /‬هگمتانه یا اكباتان كننه قنندیمي تریننن آنهننا بننود؛‬
‫‪").‬سومي شهر شوش دانیال نبي )ع( و بالخره معروفترین آنها شهر استخر یا تخت جمشید )به قول یونانیها "پرسپولیس‬
‫طاقه= جمع كلمه طاق در عربي "طیقان" است و مشتقات دیگر هم دارد‪ .‬طاق كوچك )=طاقچه( كه در عربي همان تلفظ و معننني تنناقچه‬
‫‪).‬فارسي را مي دهد‪) .‬نگاه طاق‪ /‬تاق‬
‫طوبي= از "توبا" و "توبگ" در زبان پهلوي به معني "سعادت" )مادي و معنوي( خوشبختي‪ ،‬دارایي )دنیوي و اخروي(‪ ،‬خوش قسننمتي‬
‫ل سنوره رعنند )‪(13‬‬
‫)خوش شانسي(‪ ،‬عاقبت به خیري )نگاه نامهاي پارسي‪ -‬ص‪ .(458 -‬در قرآن مجید هم به همین معنا آمده اسنت‪ ،‬مث ً‬
‫‪.‬آیه ‪29‬‬

‫طوبجي= تلفظ عربي "توپچي" یعني كسي كه مسئول آتش كردن و انداختن تننوپ نظننامي )انفجنناري( اسننت‪ .‬شخصنني نظننامي در توپخننانه‬
‫‪.‬ارتش كه وظیفه آتش توپ بر عهده اوست‪ .‬ظاهرًا از طریق تركي عثماني وارد عربي شده است‬
‫طود= از كلمه "طود‪ /‬تود‪ /‬تاود" كه در زبان پهلوي به معني "كوه بلند" كه در"یشت كتاب دیني زردتشت" هم آمده است )نگاه "نامهنناي‬
‫‪.‬پارسي"‪ -‬ص‪ .(458 -‬جمع عربي آن "اطواد" است‬
‫ل سوره شعراء )‪ (26‬آیه ‪ ") .63‬كالطود العظیم" = مانند كوه بلند‬
‫نگاه نامهاي ‪ = Tud-ha-skac‬در قرآن مجید هم آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪).‬پارسي – ص ‪458-‬‬
‫ل روشن نیسنت‪ .‬آنچننه مسنلم اسنت )بننه خلف تصننور عمنوم( ایننن كلمننه "عربني" نیسننت؛ یننا‬
‫طور= كوه "طور"‪ .‬ریشه زباني این نام فع ً‬
‫آفریقایي‪ -‬قبطي)مصري‪ -‬سامي( است و یا یهودي‪ /‬عبري )= سامي( است‪ .‬ولي احتمال پهلوي و آریائي بننودن آن هننم زینناد اسننت‪).‬نگننا‪.‬‬
‫"تور"‪ /‬توران به معني قوي‪ /‬نیرومند‪ /‬برتر و غیره‪ (.‬ضمنًا به معني مردم ترك نژاد و همچنین تور‪ /‬تننورج یكنني از سننه فرزننند فرینندون‪،‬‬
‫‪.‬پادشاه بزرگ ایران زمین‪ ،‬كه افسانه اش بي شباهت به حضرت نوح پییغمبر)ع( و سه فرزندان او‪ ،‬نیست‬
‫ضمنًا نام سوره ‪ 52‬از قرآن مجید هم هست و جالب آن است كه واژه "تین" یعني انجیر هم در همان سوره قرآني‪ ،‬از فارسني پهلنوي آمننده‬
‫‪").‬است‪) .‬نگا‪" .‬فرهنگ عمید‬
‫ل سوره بقره )‪ (2‬آیه ‪ 63‬و آیه ‪ 93‬و دیگران‬
‫‪.‬كلمه "طور" مجموعًا ‪ 10‬بار در قرآن مجید آمده است‪ .‬مث ً‬
‫طوراني= تلفظ عربي "توراني" یعني از مردم توران= ترك هاي آریایي نژاد آسیاي مركننزي‪ ،‬كننه بارهننا نامشننان در شنناهنامه بننه عنننوان‬
‫فعل بخشي از آن جزو چین سمونیسننت اسننت(‪ .‬در عربنني ایننن كلمننه بننه‬
‫رقباي آریایي هاي ایراني‪ ،‬آمده است‪ .‬ترك‪ ،‬از مردم تركستان )كه ً‬
‫‪.‬معني "مردم بربري‪ /‬بیاباني‪ /‬وحشي" )مثل بعضي قبائل ترك قدیم( آمده است‬
‫‪).‬طوري= در عربي به معني "وحشي" )نگا‪ .‬طوراني‬
‫طوس= در زبان عربي این كلمه به معني "آرایش" و تزئین آمده است؛ ولني بنا شنباهت عجینبي كنه بنه كلمنه "تنوس" فارسني )در اسنتان‬
‫‪).‬خراسان( دارد‪ ،‬احتمال آنكه ریشه هردو از پهلوي باشد‪ ،‬زیاد است )تحقیقات بیشتر را به آیندگان مي سپاریم‬

‫طوش= در عربي به معني "اخته" كردن‪ .‬ولي با توجه به شننباهت بسننیار نزدیننك آن بننا كلمننه "تننوش" در زبننان اوسننتایي )نگننا‪" .‬نامهنناي‬
‫پارسي"‪ -‬ص ‪ (461‬و سابقه دامداري در تاریخ ‪ 10‬هزار ساله ایران و موضوع اخته كردن انسان ها و حیوانات در فرهنگ قدیم ایران‍‪،‬‬
‫‪.‬این كلمه نیاز به كاوش بیشتر دارد‬
‫ل سننوره‬
‫طوفان= از همان "توفان" فارسي كه به معني گردباد است‪ ،‬چه صحرائي و چه دریایي آن؛ در قرآن مجید هم دوبار آمده است‪ ،‬مث ً‬
‫‪.‬اعراف )‪ (7‬آیه ‪133‬‬
‫بعضي تصور كرده اند كه واژه توفان چیني است؛ ولي فارسي بودن آن به مراتب قوي تر است‪ ،‬مثل واژه تفنگ و غیره كه فارسنني هسننتند‪.‬‬
‫‪)").‬نگا‪" .‬فرهنگ عمید‬
‫طومار= از همان "تومار" فارسي‪ ،‬به معني نامه طولني‪ ،‬اعلنیه بلند كه غالبًا فرمان پادشاهان و یا "دساتیر" دیننني )مثننل كتابهنناي دیننني‬
‫‪.‬زرتشتییان‪ /‬یهودیان و غیره( را شامل بود‬
‫طوي= از فارسي پهلوي به معني "دوآ‪ /‬دوتا‪ /‬دوبار" )نگا‪ .‬قرآن مجید با ترجمه انگلیسي پروفسور میننر احمنند علنني پاكسننتاني‪ ،‬همننراه بننا‬
‫‪. (National‬تفسننیر مرحننوم آیننت ال ن پویننا یننزدي )مقیننم پاكسننتان( و تلفننظ لتیننني اسننتاد صننادقي طجننر‪ -‬چنناپ سننوم‪ -‬مانیننل‪ -‬فیلیپیننن‬
‫‪.‬میلدي‪ -‬ص ‪bookstore) 2010 695‬‬
‫دوبار( به كار مي رود‪ .‬كلمه "طوي" در قرآن مجید هم امننده اسننت‪ Twice (=.‬در زبان هاي آریائي دیگر مثل انگلیسي نیز‪ ،‬همین كلمه‬
‫ل سوره طاها )‪ (20‬آیه ‪ .12‬مشتقات عربي آن بسیار است‬
‫‪.‬مث ً‬
‫طیبه= تلفظ عربي نام شهر باستاني در مصر‪ ،‬به احتمال زیاد با "تبس" )همنان تنون و تبننس كننه تننونس هنم از آن اسنت( اسننتان خراسنان‪،‬‬
‫كه ریشه آریائي این كلمه را نشان میدهنند‪ .‬بننا تننوجه بننه )‪ (=Thebes‬رابطه تاریخي و اسمي دارد‪ .‬نام شهري قدیمي در یونان هم هست‬
‫اینكه فرعونهاي مصر‪ ،‬از نژاد سامي ساكن ایران قدیم و از دهانه خلیج فارس به مصر مهاجرت كرده اند) نگا‪ .‬سهم ایران در تمدن جهان(‬
‫و اینكه یونانیها نیز مهاجران آریائي‪ ،‬یعني ایراني نژاد هستند‪ ،‬رابطه اسم ها روشن تر منني شنود‪ .‬معننني "تبننس" بنا كلمنه "تبسنت‪ /‬تبنناهي‪/‬‬
‫‪".‬ویراني" فارسي‪ ،‬رابطه ریشه اي دارد‪ .‬نگا‪" .‬فرهنگ عمید‬

‫طیلسان= تلفظ عربي "تیلسان" است كه از دو كلمه "تیل‪ /‬تیل" به معني "نخ‪ /‬رسن‪ /‬ریسمان‪ /‬رشته از پنبه" و پسوند "آن" یعني نسبت‪/‬‬
‫‪).‬منسوب بودن به پارچه پنبه و ریسندگي‪ ،‬مي آید‪) .‬هنوز در هند و پاكستان و بنگلدش و غیره‪" ،‬پارچه" و قماش را "تیل" مي گویند‬
‫طیلسان یا تیلسان عبارت است از نوعي لباس گشاد و بلند مردانه كه تمام بدن را مي پوشاند‪ ،‬از دوش تا سناق پنا )و گناه حنتي تنا سنر( مثنل‬
‫لباس سر تا پاي مردم شمال آفریقا )مراكش‪ ،‬تونس و غیره(‪ .‬لباسي شننبیه بننه "لّبنناده"‪ /‬قبننا‪ /‬عبننا و یننا لباسننهاي بلننند عربنني‪ ،‬بننه اضننافه یننك‬
‫‪".‬سرپوش" ‪ ،‬یا كله متصل به لباس‬

‫»حرف »ظ‬
‫ندارد‬
‫»حرف »ع‬
‫عبرود= تلفظ حجازي كلمه "ها‪ +‬بارود" یعني "تفنگ" و یا اسلحه گننرم بننارودي‪ .‬گرچننه در فرهنننگ هنناي فارسنني ندیننده ام ولنني حنندس‬
‫اینجانب است كه با كلمه "باروت" فارسي كه به عربي "بارود" تلفظ مني شنود‪ ،‬رابطنه دارد؛ یعننني آنچنه "بنارود"ي اسنت؛ اسنلحه آتشننین‬
‫‪)).‬تحقیقات بیشتر لزم است‬
‫ضمنًا یاد آوري مي شود كه "ها" یك حرف "تعریف" )مثننل الننف لم در عربنني( اسنت كننه در زبننان پهلننوي بننود و در زبننان دري‪/‬فارسني‬
‫امروزي‪ ،‬از بین رفته است )مثل ها= ماد‪ -‬ان= همدان‪ /‬هرات‪ /‬هرّپا در پاكستان‪ /‬هاخننامنش و غیننره‪ .‬در زبننان عننبري‪ /‬یهودیننان هنننوز‬
‫‪").‬ها" به كار مي رود مثل "ها آرتز= الرض= سرزمین‪ /‬كشور و غیره‬
‫عجب= از كلمه پهلوي "عجب" به معني "عجیب‪ /‬شگقت انگیز‪ /‬معجزه آسا و غیره" )نگا‪" .‬نامهاي پارسي"– ص ‪ -21‬كلمه عجب و‬
‫‪.‬مشتقات دیگر آن مجموعًا در قرآن مجید ‪ 27‬بار آمده است‪.‬نگا‪ .‬سوره كهف )‪ (18‬آیات ‪ 9‬و ‪ 63‬و دیگران‬
‫‪.‬مشتقات عربي این كلمه "الي ما شاء ال " زیاد است‬
‫عجین= به احتمال قوي معّرب كلمه "آگین" فارسي‪ ،‬به معني آمیختن‪ /‬آلودن‪ /‬مخلوط كردن‪ /‬قناطي كنردن دو ینا چنند چینز مختلنف بنا هنم‬
‫است؛ مثل‪ :‬زهرآگین‪ /‬مشگ آگین‪ /‬عنبر آگین و غیره‪ .‬در عربي نیز به همین معنا است‪ ،‬بننه خصننوص "خمیننر" )مخلننوطي ازآرد و آب و‬

‫به علوه رشته و یا خنوراك دیگنر بسنازند‪ .‬مشنتقات عربني آن عجیننه‪ cake)، ،‬غیره( كه از آن نان ‪ ،‬نان شیرین‪ ،‬كیك )= كاك فارسي‬
‫‪.‬معجن‪ ،‬معجون و غیره است‬
‫عربه= تلفظ عربي شده "اّرابه" در فارسي‪ ،‬یعني"گاري"‪ ،‬گردونه‪ ،‬سواري دوچرخه كه براي حمل بننار و مسننافر و گنناه در جنننگ توسننط‬
‫اسبان تیز پا‪ ،‬به كار مي رود )مثل اّرابه هاي جنگي كوروش‪ ،‬داریوش‪ ،‬خشایار شاه و غیره(‪ .‬با توجه به اینكه "چننرخ)= كرخننه‪ /‬چكننرا(‬
‫اینكه یك چنین وسیله مهمي اسمش هم فارسي باشد )و دیگران عنناریت )‪. Persian wheel‬یكي از اولین اختراعات ایرانیان بود )نگا‬
‫بگیرند( جاي هیچ شگفتي نیست‪ .‬هنوز هم مردم هند‪ ،‬پاكستان‪ ،‬بنگلدش )كه مهاجرین آریائي ایراني بودند( از گاري كه با گاو كشننیده منني‬
‫‪.‬شود‪ ،‬به مقدار زیادي استفاده مي كنند‬
‫در )‪" (charot/ cart/ car‬مي گویند؛ كلمات "كار" ‪" ،‬كارت" و "چاریوت )‪" (=car‬ضمنًا مردم شبه قاره هند به ماشین "گاري‬
‫‪).‬انگلیسي و دیگر زبان هاي آریائي‪ ،‬همه با كلمه "گاري" )= اّرابه( ایراني مربوط است) رجوع به فرهنگ هاي فارسي و انگلیسي شود‬
‫‪.‬عرفج= تلفظ عربي "غرفج" فارسي‪ ،‬نام گیاهي است بیاباني شبیه درمنه‪ ،‬كرفج هم گفته اند‬
‫عنبر= در زبان عربي امروزعنبر به دو معني به كار مي رود‪ ،‬یكي "شاهبو"یعني ماده خوشبویي كه از روده ماهي عنننبر یننا كاشننالوت بننه‬
‫مي گویند‪ .‬خیلي ها آن را عربي مي دانند‪ ،‬ولي شاید ریشه آریایي داشته باشنند ‪ Ambergis‬دست مي آورند‪ .‬در زبان هاي اروپایي به آن‬
‫‪)).‬تحقیقات بیشتر لزم است‬
‫ضمنًا عنبر در عربي به معني "انبار" هم هست‪ ،‬یعني تلفظ "انبار" فارسي )مثل شهر انبار در عراق كه غله گاه و سیلوي ساسانیان بود( و‬
‫‪.‬یا هر انبار دیگرتجاري و غیره را به عربي "عنبر" هم تلفظ مي كنند‪ .‬در این صورت در فارسي بودن آن هیچ شكي نیست‬
‫‪.‬عقعق= تلفظ عربي شده كلمه "عكعك" )= عكه( در فارسي كه نوعي پرنده‪ ،‬شبیه به كلغ است‬
‫عنتر= تلفظ عربي "انتر" در فارسي كه نوعي میمون باهوش است و انتر بازها از آن براي نمایش و ادا اطوار استفاده مي كنند‪ .‬در عربي‬
‫‪).‬اسم شخصي است كه قهرمان یك داستان افسانه و قهرماني بوده است )مشتقات عربي این واژه زیاد است‬
‫‪).‬نگا‪ .‬انمهاي پارسي"‪ -‬ص ‪" "Brazilwood" (32‬عندم= تلفظ عربي "اندام" نوعي درخت معروف به "درخت برازیلي‬

‫عیار= در عربي و فارسي به دو معني استعمال مي شود‪ (1 .‬عیار یعني محك‪ /‬معیار‪ /‬اندازه كه با آن خالصنني و ناخالصنني طل و دیگننر‬
‫‪).‬جواهرات را اندازه گیري مي كنند‪ .‬به این معني در عربي یا فارسي بودنش براي ما معلوم نیست )تحقیقات بیشتر لزم است‬
‫اما "عیار" به معني فتي‪ /‬اخي‪ /‬عیاران و جوانمردان‪ ،‬در آن صورت ریشه عیار از "ایار" فارسي است یعني "مددكار‪ /‬كمك كننار‪ /‬حننامي‬
‫‪).‬مظلومان‪ ،‬بي یاوران‪ ،‬بي كسان و مستمندان"‪،‬در آن صورت فارسي پهلوي است )نگا‪" .‬نامهاي پارسي"‪ -‬ص ‪60‬‬
‫»حرف»غ‬
‫مي گویند‪ .‬گرچه در فرهنگ هنناي دم دسننتم ندیننده ام ولنني از ‪ cashmere‬غاباني= نوعي پارجه خوب و مرغوب كه در انگلیس به آن‬
‫سوابق تاریخي پارچه بافي ایراني و صنعت ریسندگي به علوه صداي این واژه‪ ،‬احتمال پارسي بودن آن هست )تحقیقات بیشتر لزم است(‪.‬‬
‫‪.‬غباني هم تلفظ مي شود‬
‫غار= به احتمال زیاد‪ ،‬تلفظ عربي "غال" كه همان مغازه باشنند منني آینند و شنناید اصننلش پهلننوي باشنند )تحقیقننات بیشننتر لزم اسننت(‪ .‬نگننا‪.‬‬
‫‪".‬فرهنگ عمید "غال‬
‫‪).‬غت= در فارسي به معني نادان و كودن است )نگا‪ .‬فرهنگ عمید( در عربي به معاني مختلف آمده است )تحقیقات بیشتر لزم است‬
‫‪).‬غراف=عربي شده كلمه "ارغاف‪ /‬ارغاب" پارسي كه هر دو معني "جرعه آب‪ /‬كف آب"مي دهند )نگا‪ .‬غرف‪ /‬غرفه‬
‫یا "چرخ آب پارسي" گویند‪ ،‬كه یكي ‪ persian wheel‬معني امروزي غراق در عربي همان "چرخ آب" پارسي است كه هنوز به آن‬
‫از اولین اختراعات بشر )= ایرانیان( در كنار رودخانه براي آبرساني به كشتزارها بوده است‪) .‬كلمات "چرخ‪ /‬چكرا" در هندي‪ ،‬كننرخ و‬
‫‪).‬كرخه در بغداد عراق از همین "چرخ" پارسي است‬
‫‪.‬غربال= همان "غربال" فارسي یا "گربال" و "عزیزن" است‬
‫‪).‬غربل= )نگا‪ .‬غربال‬
‫‪.‬غرد= از همان زبان پهلوي به معني خانه تابستاني‪ ،‬در عربي خانه هاي از "ني" ساخته را مي گویند‬
‫غرغر‪ /‬غرغره= همان غرغره كردن‪ ،‬آبشویي دهان‪ ،‬شستشوي دهان با آب و غیره‪ .‬گرچننه فرهنننگ عمینند آن را عربنني گفتننه ولنني چننون‬
‫"حرف صدا" = غرغر‪ /‬غلغل و غیره است بنابراین مي تواند بین المللي و یا حداقل خاورمیانه اي باشنند‪) .‬بننه خصننوص كننه بننا تننوجه بننه‬

‫كلمات پیشین و پسین آن مثل "غرغره" نخ ریسي كه هر دو فارسي هستند توجه شود‪) .‬در زبان انگلیسي هم كنه ینك زبنان آریننایي‪ -‬ایراننني‬
‫‪).‬مي گویند‪ ،‬پس معلوم شد عربي تنها نیست ‪، Gargle‬است‬
‫غرف‪ /‬غرفه= )=آب كف دست براي نوشیدن( یك جرعه آب به احتمال قوي با كلمه "ارغاف‪ /‬ارغاب" در زبان پهلوي‪ ،‬به معني "جوي‬
‫آب" مربوط است )نگا‪" .‬نامهاي پارسي"‪-‬ص ‪ 466‬و همچنین "فرهنگ عمید" "ارغاب"(‪ .‬در قرآ« مجید هم واژه "غرفه" و مشتقات‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آیه ‪249‬‬
‫‪.‬آن‪ ،‬دو بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪).‬غرفه= یك كف آب‪ /‬جرعه آب )نگا‪ .‬غرف‬
‫‪.‬غرفنج= نگا‪ .‬عرفج= نوعي گیاه وحشي است‬
‫غرنوق= ظاهرًا تلفظ عربي "درنا" همان پرنده حلل گوشت كه داراي پاهاي دراز و گردن نازك و بلند است‪ .‬شباهت زیادي هننم بننه كلمننه‬
‫كه نام اروپایي و انگلیسي آن است دارد‪ .‬به هر حال امكان آریننایي بننودنش هسننت‪ .‬تحقیقننات بیشننتر لزم اسنت‪) .‬جمننع عربنني آن ‪crane‬‬
‫‪).‬غرانیق است‬
‫‪).‬غرنیق= غرنوق= درنا‪ ،‬پرنده معروف )نگا‪ .‬غرنوق‬
‫غرین= ظاهرًا با كلمه "غرن" فارسي رابطه ریشه اي داشته باشد‪ .‬در عربي به معني "خمیر خشك" و یننا "گننل خشننك" ‪ /‬كلننوخ و غیننره‬
‫‪.‬آمده است‬
‫‪.‬غساة= ظاهرًا از فارسي "غسا" به معني "غوره خرما"‪ /‬خرماي كال‪ /‬نارسیده در هر دو زبان‪ ،‬فارسي و عربي به یك معنا است‬
‫غلیظ= به معني پرمایه )مثل چاي و غیره( و در عربي بیشتر به معني "سفت‪ /‬زفت‪ /‬درشت‪ /‬بسته )مثل خون(‪ /‬لختننه‪ /‬سننتبر‪ /‬بننه خلف‬
‫نرم و یا آبكي‪ .‬به احتمال قوي اصل آن از واژه پهلوي "غلیژ‪ /‬غلیژن‪ /‬غریژ و غیره" مي آید‪ .‬ظنناهرًا كلمننه "خلیننج" هننم كننه غننالب مننردم‬
‫عربي مي دانند )ولي اصل عربي ندارد( نیز از همین كلمه "غلیژ‪ /‬غلیژن" یعني "خّره‪ /‬گل ولي ته خلیج آب" مشتق شده است‪) .‬مشتقات‬
‫‪).‬كلمه غلیظ در عربي بسیار است‬
‫ضمنًا كلمه "غلیظ" در عربي به معني "سختي‪ /‬تندي‪/‬‬

‫ل اصنلش‬
‫‪ /‬خشونت‪ /‬عذاب و غیره هم هست‪ .‬به این معني ایننن كلمننه )كننه احتمننا ً‬

‫ل سوره لقمان )‪ (31‬آیه ‪ 24‬و دیگران‬
‫‪.‬فارسي است( در قرآن مجید ‪ 13‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬

‫غلغل= صداي شور و غوغا‪ ،‬غلغله‪ ،‬غوغا‪ ،‬جوشیدن آب و یا مایعات دیگر‪ .‬از همان "غلغل‪ /‬غلغله" فارسي به معني‬
‫غلف= پوسته )مثل غلف شمشیر و غیره( گرچه مرحوم عمید و دیگران آن را عربي خوانده اند )مثل خیلي اشتباهات لغوي ما ایراني ها‬
‫درباره عربي( ولي چند خط بعد خود مرحوم عمید كلمه "غلفتي" فارسي را آورده كننه بننه معننني‪" :‬پوسننت گوسننفند و یننا حیننوان دیگننر كننه‬
‫‪).‬یكپارچه )= غلف وار( و به شكل خیك از بدن او جدا كنند"‪) .‬نگا‪" .‬فرهنگ عمید"‪ -‬ص ‪841‬‬
‫حال با توجه به اینكه اصل گوسفند و خود اهلي كردن "بزها" و سایر جانوران را مردم ایران در ده هزار سال پیش به بشریت آموختند‪ ،‬تننو‬
‫!خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل‬
‫‪).‬غلف= پوست‪ /‬پوسته )نگا‪ .‬غلف(‪) .‬مشتقات "غلف" و "غلف" در عربي بسیار است‬
‫عربجي= تلفظ عربي"عرابه جي‪/‬اّرابه چني" = گنناریچي‪ ،‬درشننكه چني‪ ،‬مسننئول راننندن اّرابننه‪ ،‬دو چنرخ جنگني و یننا درشننكه شننهري یننا‬
‫‪.‬كشاورزي و غیره‪ .‬ظاهرًا این كلمه از طریق زبان تركي عثماني وارد عربي هم شده است‬
‫عربخانه= یعني "خانه اّرابه"‪ ،‬اتاق درشكه‪ ،‬جائي كه مسافرین و یا درشكه چي قرار گرفته و سرپوش دار است؛ اتاقننك اّرابننه؛ ظنناهرًا ایننن‬
‫‪.‬كلمه هم از طریق تركي عثماني وارد عربي شده است‬
‫‪).‬عربیه= اّرابه‪ ،‬گاري‪ ،‬درشكه )نگا‪ .‬عربه‪ /‬اّرابه‬
‫عرش= از همان كلمه "عرش‪ /‬عرشیا‪ /‬آرش‪/‬ارشیا" در زبان اوستائي و پهلوي است‪ ،‬به معني "تخت پادشاهي"‪ /‬جایگاه‪ /‬جاي بال‪ ،‬مهننم‬
‫و با عظمت و غیره‪ .‬عرش الهي‪ ،‬جایگاه فرشتگان خدا‪ ،‬كه شاهنشاهي زمین ها و آسمان ها را مي گردانند؛ كرسي خداوند متعال و كّروبیان‬
‫‪.‬آسمان ها و ملئكه مقّربین‪ .‬كلمات عرمیش‪ ،‬عرائش و غیره از مشتقات عرش )ارش( فارسي هستند‬
‫ل سوره یوسف)‪ (12‬آیه ‪ 100‬و دیگران‬
‫‪.‬در قرآن مجید كلمه عرش )=ارش( و مشتقات آن مجموعًٌا ‪ 33‬بار به كار رفته است‪ ،‬مث ً‬
‫غرف‪/‬غرفه)= آب كف دست برراي نوشیدن( به احتمال قوي با كلمه "ارغاف‪ /‬ارغاب" در زبننان پهلننوي بننه معننني "جننوي آب" مربننوط‬
‫است )نگا‪" .‬نامهاي پارسي"‪ -‬ص ‪ /466‬همچنین فرهنگ عمید‪":‬ارغاب"( در قرآن مجید واژه "غرفه" و مشتقات آن دو بار آمده است‪.‬‬
‫ل سوره بقره )‪ (2‬ایه ‪249‬‬
‫‪.‬مث ً‬

‫عریان= در عربي به معني لخت و برهنه‪ ،‬و در فارسي نیز به همین معنا به كار مي رود؛ ضمنًا لغب "شاهنشه رباعیات عرفناني" اینران‪،‬‬
‫زنده یاد‪ ،‬بابا طاهر عریان همداني هم هست‪ .‬ولي از آنجا كه واژه "عور" در فارسي سره یعني لخت و برهنننه و پسننوند "آن" )= ضننمائر‬
‫اشناره سنوم شنخص( نینز قاعنده دیریننن فارسني اسنت )مثنل خاقنان‪ /‬ماهنان‪ /‬سنامان‪/‬دهگنان و غینره( اینجنانب گمنان دارد كنه "عرینان"‬
‫)="عور‪+‬آن"( و تمام كلمات مشتقه دیگرش مثل "عاري" و غیره‪ ،‬همه از یك اصل پهلوي مي آیند )تحقیقات بیشتر لزم است(‪ .‬تننوجه‪:‬‬
‫‪.‬براي تحقیقات اضافي درباره این موضوع لطفًا به كلمات "عور‪ /‬عورت‪ /‬رت" و غیره در فرهنگ عمید و دیگران رجوع شود‬
‫عطشجي= تلفظ عربي آن "آتشجي" یعني مسئولْتش سلح هاي جنگي در ارتش‪ .‬كسي كه فرمان آتش كردن )توپ‪ ،‬تانك و غیره( را مي‬
‫‪).‬دهد و یا خودش عمل مي كند‪) .‬ظاهرًا این واژه هم از طریق تركي عثماني وارد عربي شده است‬
‫عفریت‪ /‬عفریته= از كلمه "آفریده" در پارسنني قنندیم‪ ،‬بننه معننني "مخلننوق جّنني‪ /‬دیننو‪ /‬موجننود زشننت روي هیننولیي‪ /‬آل و غیننره"‪ .‬نگنا‪.‬‬
‫‪").‬نامهاي پارسي" – ص‪) .13 -‬مشتقات عربي آن زیاد است‬
‫ل در سوره نمل )‪ (27‬آیه ‪39‬‬
‫‪.‬در قرآن مجید هم ذكر شده است‪ .‬مث ً‬
‫عفاریم= تلفظ عربي شده "آفرین" در فارسي به معني "تحسین‪ /‬احسن!‪ /‬احسنت!‪ /‬به به! و غیره‪ ،‬جهت تشویق برندگان مسابقه و غیننره‪.‬‬
‫لفظ دیگر شبیه به آن در عربي واژه "ّبخ ّبخ" )كه عمر در غدیر به حضرت علني )ع( مبنارك بناد مني گفنت‍‪ ،‬و از كلمنه "بنه بنه" فارسني‬
‫معّرب شده است(‪ .‬امروزه در زبان هاي هندي‪ ،‬پاكستاني‪ ،‬بنگلدشي و غیره واژه "شاد بنناش= شناه بنناش!‪ /‬شناد بناش! و غینره از همیننن‬
‫‪".‬اصل و معني فارسي ‪ /‬آمده است‬
‫كلمه "عفاریم" بیشتر در بین عربهاي مصري رواج دارد‪ ،‬كه شاید از زمان فتح مصر توسط داریوش كبیر و حكننومت شاهنشنناهي ایراننني(‬
‫بر شمال آفریقننا‪ ،‬از جملننه مصننر حكننومت ‪= saracen‬مانده باشد‪ ،‬و یا هم بعد از اسلم كه حدودًا سي نفر از ایرانیان )= خراساني ها‬
‫داشتند‪ ،‬كه معروفترین آنها خانواده صلح الدین ایوبي‪ ،‬از كردان ایراني بود(‪ .‬ال اعلم‬
‫عمان= كشورك عمان واقع در قسمت دهانه خلیج فارس‪ ،‬كه یكي از "ساتراپي" ها )=حاكمان دسننت نشننانده(ي شاهنشنناهي ایننران قبننل از‬
‫‪= cube/‬اسلم بود‪ .‬جالب آن است كه نام عمان )و یا یكي از نامهایش در تاریخ( در آن زمان "كعبه" بود! )با توجه به اینكه واژه كعبه‬
‫یك كلمه آریایي است‪ ،‬نه عربي‪ ،‬به معني "خانه مكعب" كه شكل معابد ایرانیان قدیم= ایلمي‪ ،‬سومري و غیره بود‪ ،‬و با توجه ‪cubicle‬‬

‫به "كعبه زرتشت" در تخت جمشید و غیره‪ ،‬احتمال اینكه یك "معبد" پارسي و یا كعبه آریائي در عمان قبل از اسننلم هننم بننوده اسننت‪ ،‬زینناد‬
‫‪.‬است‬
‫ضمنًا مردم عمان یك روزگاري ‪ %50‬ایراني بودند و یا ایراني تبار‪ ،‬و هنوز هم ‪ %5‬یا بیشتر چنان هستند و به گفته "المقدسي" تاریننخ‬
‫نویس معروف‪ ،‬تا قرن نهم میلدي‪،‬یعني تقریبًا هزار و صد سال پیش مردم پایتخت عمان )= مسننقط= مسننك ات( بننه فارسنني مكننالمه منني‬
‫كردند؛ و هنوز هم سلطان عمان لباس و عمامه شاهان هخامنشي مي پوشد‪ ،‬و "خنجر" كمر او و دیگر عماني ها )و یمني ها و غیره( هنوز‬
‫همان خنجر ایرانیان باستان است‪ .‬علوه بر آن‪ ،‬اسم شاه عمان "قابوس= كابوس= از كاوه= كاوي= قباد= كي= كیا‪ /‬كیا= كیكاووس‬
‫‪).‬مي آید كه همه به معني "شاه‪ /‬شاهنشاه" در زبان پهلوي است‪) .‬نگا‪" .‬نامهاي پارسي"‪ -‬ص ‪220/219‬‬
‫و اما خود اسم عمان خیلي جالب است‪ .‬عمان كه در زبان عربي معني خاصي ندارد‪ ،‬به عقیده اینجانب از كلمننه فارسنني "هومننان‪ /‬هومننانه"‬
‫‪).‬گرفته شده‪ ،‬به معني "انسان خوب‪ /‬پاك اندیش‪ /‬نیك اندیش‪ /‬خیر خواه" )نگا‪" .‬نامهاي پارسي" – چاپ هند‪ -‬ص ‪173‬‬
‫قنات= همان كلمه "قنات" در فارسي است؛ گرچه فرهنگ عمید آن را عربي دانسته ولي به خاطر دلئل تاریخي و زبان شناسي‪ ،‬مي تننوان‬
‫در زبان هاي دیگر آریایي مثل انگلیسي و غیره مربوط است‪ .‬ضمنًا چون ‪ canal/ chanel‬گفت كه قنات با "كنات= كندن" فارسي و‬
‫مخترع قنات در جهان ایرانیان بوده اند )و عرب را با آب فاصله بسیار است!( لننذا منني تننوان حنندس علمنني قریننب بننه یقیننن زد كننه از لغننت‬
‫‪".‬كنات" به قنات تبدیل شده است )مثل خیلي كلمات دیگر‪ .‬تحقیقات بیشتر لزم است(‪ .‬مشتقات عربي آن بسیار است‬
‫قهرمان= همان قهرمان فارسي است‪ ،‬به معني پهلوان‪ ،‬دلیر‪ ،‬شجاع‪ ،‬رسننتم وار؛ در عربنني امننروزه ایننن كلمننه بیشننتر بننه معننني "خننادم" و‬
‫‪".‬خادمه" )= قهرمانه( كلفت خانه و دستیار خانه و غیره به كار مي رود‬
‫قهقه= از همان "قاه قاه" فارسي‪ ،‬یعني خنده بلند و پرصدا‪ ،‬خنده با آوا‪) .‬حال كدام یك از دیگري این لغننت را عنناریه كننرده اسننت؟ عنناقلن‬
‫‪).‬دانند‬
‫قوقاز= تلفظ عربي "قفقاز" ورودگاه آریاییان به ایران امروزي‪ .‬كوه هنناي "قنناف" در افسننانه هنناي آریننایي بننه خصننوص شنناهنامه‪ .‬كلمننه‬
‫‪.‬نیز از همین ریشه است "‪" "cave‬كهف" در عربي هم به همین لغت آریایي بر مي گردد‪ .‬در زبان هاي انگلیسي و غیره‬
‫‪.‬در قرآن مجید سوره كهف )‪ (18‬مشتقات این كلمه در قرآن‪ ،‬مجموعًا شش بار آمده است‬

‫ل از كلمات "قولون‪ +‬رنج" یعني درد "روده" یا كولنج‪ .‬ظاهرًا كلمه "كولون‬
‫یك واژه یوناني‪ /‬آریایي است )‪" (COLON‬قولنج= احتما ً‬
‫‪.‬كه همراه پسوند "رنج" یا درد فارسي كلمه قولنج را تشكیل داده است‬
‫وارد زبان عربي هم شده است‪ ،‬یعني رئیس سپاه‪ ،‬فرمانده ارتش‪ .‬از آنجا كه احتمال مي ‪ commandant‬قومندان= از كلمه فرانسوي‬
‫تلفظ مي شود‪ ،‬دوباره رابطننه ایرانننو‪ -‬اروپننایي ‪ cammande‬رود این كلمه آریایي از "كمان دار" فارسي آمده باشد كه در انگلیسي هم‬
‫‪.‬آن روشن مي شود‬
‫قونه= تلفظ عربي "گونه" یعني چهره‪ ،‬صورت‪ ،‬تمثال‪ ،‬تصویر‪ ،‬به خصوص عكس قدیسان و امامان‪ .‬در انگلیسي و یوناني و دیگننر زبنان‬
‫‪ "icon".‬هاي غربي نیز همین كلمه ایرانو‪ -‬اروپایي به كار مي رود یعني‬
‫قونیه= شهر معروف و تاریخي در كشور تركیه كه زیارتگاه عارف مطلق زنده یاد جلل الدین رومي اسنت‪ .‬بنه احتمنال قنوي "قنونیه" بنا‬
‫كلمه "قونه" = چهره مقدس‪ /‬مقدسین رابطه معنایي دارد‪) .‬همان طور كه شهر "آنكارا‪ /‬انقره" پننایتخت تركیننه از واژه "انگننوریه" یعننني‬
‫‪).‬انگورستان فارسي ریشه گرفته است‬
‫قوي= به خلف تصور عموم‪ ،‬كلمه "قوي‪ /‬قوت‪ /‬مقوي‪ /‬تقوي‪ /‬تقویت" و غیره عربي نیستند‪ ،‬بلكه از ریشه پهلوي وارد زبان عربنني هننم‬
‫‪).‬شده اند )نگا‪" .‬نام هاي پارسي" كلمات "كاوه‪ /‬كیا‪ /‬كاوي‪ /‬كاووس‪ /‬قابوس‪ /‬كیقباد" و غیره – ص ‪220‬‬
‫اصل این كلمات از "كیا و ‪ ....‬به معني شاه‪ /‬قدرتمند‪ /‬حاكم" است‪ .‬كیاباد به معني حكومت‪ ،‬سلطنت‪ ،‬قدرت‪ ،‬دولت؛ قنوي ینا كناوي‪ /‬كناوه‬
‫به معني "شاهي‪ /‬پادشاهي‪ /‬سلطنت‪ /‬سلطنتي‪ ،‬كیان به معني شاهان‪ /‬حاكمان‪ /‬قدرتمننندان‪ ،‬كینناني= شنناهانه‪ ،‬سننلطنتي؛ كننابوس‪ /‬قننابوس=‬
‫عظمت‪ ،‬قدرت‪ ،‬شاهي‪ ،‬سلطنت؛ كیكاووس= شاه با قدرت‪ /‬عظمت؛ كیقباد= شاه قوي و نیرومند و غیره‪) .‬ضمنًا تقنوا= تقنویت= قندرت‬
‫بر نفس‪ /‬حاكم بر خویش از كلمه كاوي‪ /‬قوي‪ /‬كاوه= شاه بر خویشتن خویش نننه "تننرس" آن طننور كننه بعضنني هننا ترجمننه منني كردننند در‬
‫‪.‬عرض ‪ 1400‬سال تاریخ اسلم(‪ .‬نگا‪" .‬نام هاي پارسي"‪ -‬ص ‪ 220‬و غیره‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آیه ‪ 63‬و دیگران‬
‫‪.‬در قرآن مجید كلمه "قوه‪ /‬قوي و مشتقات عربي آن ‪ 41‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬

‫قیتار= تلفظ "گیتار" فارسي كه از لغت "گیت‪ /‬گیتا" به معني "آهنگ‪ /‬نواختن" در زبان هاي آریایي )= ایرانو‪ -‬اروپنایي( مني آینند‪ .‬در‬
‫كتاب اوستاي زرتشت "گاتها" یعني اشعار مذهبي كه قدیمي ترین قسمت هاي اوستا هستند از همین كلمه "گیت‪ /‬گیتا" اسننت‪ .‬هنننوز هننم در‬
‫‪.‬زبان هاي هندي‪ ،‬اردو‪ ،‬پنجابي و غیره "گیتا‪ /‬گیتنا" به معني "نوازندگي‪ /‬ساز و آواز" است‬
‫قیر= گرچه فرهنگ عمید آن را عربي مي داند ولي به دلئل تاریخي و زبان شناسي‪ ،‬این كلمه نیز "معرب و مشتبه"به نظر مي رسد‪ .‬او ً‬
‫ل‬
‫قیر طبیعي و نفت در تاریخ براي اولین بار در ایران و مناطق خوزستان‪ ،‬آذربایجان و غیره كشف و استخراج شدند )بنا به گننزارش بني بني‬
‫سي جهاني اولین چاه نفتي جهان در منطقه مسجد سلیمان ایران‪ -‬چاه شماره ‪ 1‬در سال ‪ 1809‬میلدي انجام شد‪ .‬بي بي سي دسننامبر ‪20‬‬
‫‪2009 –).‬‬
‫ثانیًا تلفظ كلمه قیر آهنگ آریایي دارد تا سامي و این تلفظ عرب ها است كه به آن رنگ "عربي" مي دهد )مثل شهر "قیروان" درتونس كننه‬
‫‪.‬از كلمه "كاروان" فارسي مسخ شده است(‪ .‬نگا‪ .‬قیروان‬
‫قیراط= بنا به گفته فرهنگ عمید كلمه "عربي" است كه از یوناني مأخوذ است‪ ،‬به معني نیم دانگ‪ ،‬واحد سنجش وزن الماس و سایر سنگ‬
‫ل اگر یوناني است پس چرا "عربي" خوانده شده‪ ،‬در حالیكه عرب ها رابطه خاصي با یونان نداشتند چه قبل از اسننلم و چننه‬
‫هاي قیمتي‪ .‬او ً‬
‫بعد از اسلم‪ .‬ولي جنگ هاي ایران و یونان و روابط فرهنگي این دو كشننور قننرن هننا و هننزاران سننال پیننش در موقننع جنندایي آریننایي هننا و‬
‫‪.‬مهاجرت گروهي از آنان به اروپا و از جمله یونان بر مي گردد‬
‫ثانیًا همان طور كه خود كلمه "الماس" یك لغت فارسي است )=ماس= ماسه‪ ،‬نگا‪" .‬نننام هنناي پارسني" – ص ‪ (264‬و عنرب هننا طبننق‬
‫معمول با اضافه كردن "الف و با" آن را هم از ما گرفته اند‪ ،‬چه طور مي شود كه سنگش از ما باشد ولي نام سنجش آن عربي باشند؟ آن هنا‬
‫!كجا الماس را مي شناختند كه بتوانند وزنش را هم بكشند‬
‫تازه اگر هم ثابت شد كه یوناني است )پس عربي نیست( تازه مي پرسیم مگر یوناني ها از كجا آمده اند؟ مگننر آریننایي نیسننتند؟ و مگننر مهنند‬
‫آریایي ها= ایره آن ها= ایران نیست؟‬
‫قیروان= شهر معروف تاریخي تونس‪ ،‬در شمال آفریقا‪ ،‬كه از واژه "كاروان" مي آید‪ .‬این شهر تاریخي‪ -‬فرهنگي‪ -‬مننذهبي‪ ،‬داراي قنندیمي‬
‫ترین دانشگاه جهان )جامعة القیروانیة( است و به خاطر مهاجرت تعداد زیادي از ایرانیننان‪ ،‬بنه خصنوص از منناطق خراسنان )اصنل كلمننه‬

‫در زبان هاي اروپایي( و حكومت دویست ساله حدود ‪ 30‬خاندان خراساني به عنوان حاكمان شمال آفریقا و از جمله فاتحننان ‪saracen‬‬
‫اسپانیا )طارق بن زیاد و موسا بني نصیر و غیره( نام این شهر "قیروان" = كاروان‪ ،‬شد‪) .‬نگا‪" .‬خنندمات متقابننل اسننلم و ایننران" اسننتاد‬
‫‪).‬شهید مرتضي مطهري‪ -‬چاپ انتشارات اسلمي‪ -‬قم‪ -1365 -‬فصل آخر‬
‫قیس= از كلمه "قاس" عربي به معني "قیاس" یعني اندازه گیري‪ ،‬دو چیز را پیمانه كردن و برابري دادن )مثل ظننرف شننیر كننه بننا ظننرف‬
‫‪).‬دیگري‪ ،‬چه بزرگ تر و یا كوچكتر‪ ،‬پیمانه مي شود‪ -‬یك سنت قدیمي قبائل آریایي كه از شیر گوسفندان و گاوان زندگي مي كردند‬
‫خلصه قیاس در اصل یعني "پیمانه گیري‪ /‬اندازه گیري"‪ .‬بعد ها این لغت به شكل"اندازه" گرفتن‪ ،‬درآمد‪ .‬در فقه اسلمي توسط ابو حنیفننه‬
‫‪).‬ایراني كوفي‪" ،‬قیاس" به یك حاكم فقهي در آمد یعني دو مسئله فقهي را با هم" تشبیه كردن"‪ ،‬و حكم اسلمي دادن )فتوا‬
‫ولي آن چه از همه جالب تر است و متأسفانه هیچ كس به آن فكر نكرده است این است كه این كلمات "قیاس"‪" ،‬قیس" و غیره همه صرف و‬
‫صیغه بندي عرب ها از كلمه "قاس" است كه آن هم از واژه "كاز" ایراني و "كازه" و بالخره "كاس" و "كاسه" یعني "پیمانه" و ظرف‬
‫‪)").‬شیر‪ ،‬آب و غیره ( آمده است )نگا‪ .‬فرهنگ عمید كلمات "كاز و كازه‬
‫)مشتقات عربي "قاس" در عربي بسیار است از جمله مقیاس‪ /‬مقایسه‪ /‬مقاس یعني اندازه گیري و غیره‪ ،‬الي ما شاء ال(‬
‫قیسري= تلفظ دیگر "قیصري" آن چه مربوط به قیصر )= از كلمه كسري‪ ،‬لقب شاهنشاهان قدیم ایران( باشد؛ مثل مكان مجلل و بننزرگ‍‪،‬‬
‫‪.‬پذیرایي شاهانه‪ ،‬ظروف و لباس فاخر و گران قیمت و خلصه هر چیز خیلي شیك و اعلء‬
‫قیسریه= تلفظ دیگر "قیصریه" نام شننهري قنندیمي و بننندرگاه رومنني هنا واقننع در فلسننطین؛ كنناخ شناهانه و خسنرواني‪ ،‬قصننر )= كسنري‬
‫‪.‬سرا ‌(بزرگ امپراتوري‪ .‬مشتقات قیصر )= كسري( در عربي بسیار زیاد است‬
‫قیشاني= تلفظ دیگر عربي از "قاشاني" یعني "كاشاني" )ایراني(‪ .‬این كلمه مثل واژه "چیني" اسننت‪ ،‬بننه معننني "ظننروف سننفالي" جننام و‬
‫=تنننگ‪ ،‬كننوزه‪ /‬كننازه‪ /‬كاسننه گلنني و غیننره كننه اولیننن بننار توسننط ایرانیننان در منطقننه "سننیلك" كاشننان )=جنناي مننردم سننفید پوسننت‬
‫‪.‬قفقازي در زبان هاي غربي( اختراع شد =‪caucasion‬‬

‫همننه )‪= china‬جالب توجه است كه در زمان هاي باستان‪ ،‬مردم یونان و روم‪ ،‬ظروفي را كه امروز ما "چیني" مي نامیم )در انگلیسي‬
‫یعني ظروف "پارت ها" ایرانیان قدیم‪ ،‬مي نامند و این خود نشان از تمدن ‪ 9‬هزار ساله جیرفت‪ /‬چغازنبیننل‪ "parthian-ware" /‬را‬
‫‪.‬شهر سوخته‪ /‬ایلم‪ /‬كاشان و غیره مي باشد‬

‫»حرف »ك‬
‫كابل= تلفظ عربي "كاپول" )نگا‪" .‬نام هاي پارسي"‪ -‬ص ‪ .(216‬نام باستاني شهر كابل‪ ،‬پایتخت افغانستان امروزي‪ ،‬كه زماني از شننهر‬
‫ل از دو كلمه "كا" یعني "كیا= شاه‪ /‬كاوه" )نگا‪" .‬نام هاي پارسي"‪ -‬ص ‪ (220‬به‬
‫هاي مشهور و تاریخي ایران زمین بوده است‪ .‬احتما ً‬
‫‪".‬علوه "پل" یعني "پل آب"= یعني "شاه پل‪ /‬پل شاهي‪ /‬پل بزرگ‬
‫‪).‬كاپول )= كابلي( یكي از هفت زمین با بركتي كه اهورا مزدا ساخت" )نگا‪" .‬نامهاي پارسي"‪ -‬ص ‪"216‬‬
‫گویند؛ هم چنین "برنج ‪ mahogany‬كابلي= اهل كابل‪ ،‬كابل )= افغانستان(‪ ،‬ضمنًا به چوب درخت "ماهون" یا مغون كه در انگلیسي‬
‫‪.‬كابلي" و چند نوع دیگر خوراك قدیم ایراني و یا وسائل دیگر‪ ،‬گفته مي شود‬
‫كاخیه= در عربي له معني "نوكر‪ /‬خادم‪ /‬كلفت" و غیره‪ .‬ظاهرًا با كلمه "كاخ" فارسي یعني "قصر" كه آن هم از اصل "كسننرا" عنننوان‬
‫‪.‬شاهنشاهان ایران‪ ،‬گرفته شده‪ ،‬مربوط است‪ .‬تحقیقات بیشتر لزم است‬
‫كار= از همان كار فارسي به معني شغل و عمل و یا پیشه‪) .‬خدا را شكر این یكي را عرب ها به "قار" تبدیل نكرده اند!( حرفننه و فعننالیت‬
‫‪.‬روزمره هر كس كه وسیله درآمد و زندگي او است‬
‫ضمنًا رجوع كنید به كلمننات "ابنن كنار" یعنني پیشنه ور‪ /‬هنرمننند‪ /‬صننعت گننر؛ "اربنناب الكننار" یعننني صناحبان صننایع و حرفنه گنران‪( ،‬‬
‫‪).‬افزارمندان؛ "عداوة الكار" یعني حسادت هاي شغلي و اداري و غیره‬
‫كاري= همان لغت "كاري" آریایي است كه به "ادویه" معروف‪ ،‬چاشني تند و تیز‪ ،‬گرته یا گردي كه از "ادویه جات" تند درست مي كنند‬
‫براي غذاها‪ ،‬به خصوص در هند‪ ،‬پاكستان و بنگلدیش و غیره كه به آن "گرم مصالحه" یعني "ادویه گرم و تند" مي گویند‪ .‬در زبان هنناي‬
‫‪. Curry.‬اروپایي از جمله انگلیسي نیز همین اصطلح "كاري‪/‬كري" را به كار مي برند‪ .‬نگا‬

‫مي گویننند‪ .‬چننندین معننني مختلننف در فارسنني دارد )نگننا‪ .‬فرهنننگ ‪" gas‬كاز= تلفظ عربي كلمه "گاز" فارسي كه در انگلیسي نیز "گاز‬
‫عمید( ولي در اینجا به معني همان "بخار" یا "هوا" كه از تبخیر نفت طبیعي به شكل ماده سبك سوزان در منني آینند‪ .‬گنناز طننبیعي‪ ،‬سننوخت‬
‫‪.‬گاز‬
‫یعني "خانه كوچك" یا كوشك )=اصل واژه كیوسك اروپایي ‪ casino‬به معني خانه و =‪ casa‬كازینو= قمارخانه‪ .‬از ریشه اسپانیایي‬
‫در اسپانیایي خودش از لغت "كاز‪ /‬كازه" ‪" ،‬كاسه" ایراني است كه به معني "اتاق‪ /‬اتاقننك‪ /‬جننا‪ casa /‬و غیره(‪ .‬جالب آن است كه لغت‬
‫مفاره‪ /‬آغول جانوران‪ /‬به طور كلي ظرف یا جایگاه‪ ،‬كه واژه "كاسه‪ /‬كاس" در عربني هننم از آن جنا اسنت‪) .‬نگنا‪ .‬فرهننگ عمینند‪ -‬كنناز‪/‬‬
‫‪).‬كازه‬
‫‪ casa/ casino/‬كاس= تلفظ عربي واژه "كاز‪ /‬گازه" در فارسي به معني "جام"‪ ،‬ظرف‪ ،‬لیننوان‪ ،‬تنننگ‪ ،‬پنارچ آب و غیننره‪) .‬كلمننات‬
‫‪).‬و غیره در انگلیسي و اسپانیایي و دیگر لغات اروپایي از همین ریشه است ‪case‬‬
‫‪.‬مشتقات عربي "كاس" زیاد است مثل "كاسات" جمع كاسه‪ ،‬كئاس‪ ،‬كئوس و دیگران‬
‫كاغط= تلفظ عربي "كاغذ" فارسي به معني ورق كه برآن نوشته مي شود‪) .‬این كلمه بیشتر در مراكش معروف اسننت كننه شنناید از طریننق‬
‫‪".‬بربر" هاي آسیایي الصل به آن مناطق هم رسیده است‬
‫قنات= همان كلمه "قنات" در فارسي است؛ گرچه فرهنگ عمید آن را عربي دانسته ولي به خاطر دلئل تاریخي و زبان شناسي‪ ،‬مي تننوان‬
‫در زبان هاي دیگر آریایي مثل انگلیسي و غیره مربوط است‪ .‬ضمنًا چون ‪ canal/ chanel‬گفت كه قنات با "كنات= كندن" فارسي و‬
‫مخترع قنات در جهان ایرانیان بوده اند )و عرب را با آب فاصله بسیار است!( لننذا منني تننوان حنندس علمنني قریننب بننه یقیننن زد كننه از لغننت‬
‫‪".‬كنات" به قنات تبدیل شده است )مثل خیلي كلمات دیگر‪ .‬تحقیقات بیشتر لزم است(‪ .‬مشتقات عربي آن بسیار است‬
‫قهرمان= همان قهرمان فارسي است‪ ،‬به معني پهلوان‪ ،‬دلیر‪ ،‬شجاع‪ ،‬رسننتم وار؛ در عربنني امننروزه ایننن كلمننه بیشننتر بننه معننني "خننادم" و‬
‫‪".‬خادمه" )= قهرمانه( كلفت خانه و دستیار خانه و غیره به كار مي رود‬
‫قهقه= از همان "قاه قاه" فارسي‪ ،‬یعني خنده بلند و پرصدا‪ ،‬خنده با آوا‪) .‬حال كدام یك از دیگري این لغننت را عنناریه كننرده اسننت؟ عنناقلن‬
‫‪).‬دانند‬

‫قوقاز= تلفظ عربي "قفقاز" ورودگاه آریاییان به ایران امروزي‪ .‬كوه هنناي "قناف" در افسنانه هنناي آریننایي بننه خصنوص شنناهنامه‪ .‬كلمننه‬
‫‪.‬نیز از همین ریشه است "‪" "cave‬كهف" در عربي هم به همین لغت آریایي بر مي گردد‪ .‬در زبان هاي انگلیسي و غیره‬
‫‪.‬در قرآن مجید سوره كهف )‪ (18‬مشتقات این كلمه در قرآن‪ ،‬مجموعًا شش بار آمده است‬
‫ل از كلمات "قولون‪ +‬رنج" یعني درد "روده" یا كولنج‪ .‬ظاهرًا كلمه "كولون‬
‫یك واژه یوناني‪ /‬آریایي است )‪" (COLON‬قولنج= احتما ً‬
‫‪.‬كه همراه پسوند "رنج" یا درد فارسي كلمه قولنج را تشكیل داده است‬
‫وارد زبان عربي هم شده است‪ ،‬یعني رئیس سپاه‪ ،‬فرمانده ارتش‪ .‬از آنجا كه احتمال مي ‪ commandant‬قومندان= از كلمه فرانسوي‬
‫تلفظ مي شود‪ ،‬دوباره رابطننه ایرانننو‪ -‬اروپننایي ‪ cammande‬رود این كلمه آریایي از "كمان دار" فارسي آمده باشد كه در انگلیسي هم‬
‫‪.‬آن روشن مي شود‬
‫قونه= تلفظ عربي "گونه" یعني چهره‪ ،‬صورت‪ ،‬تمثال‪ ،‬تصویر‪ ،‬به خصوص عكس قدیسان و امامان‪ .‬در انگلیسي و یوناني و دیگنر زبنان‬
‫‪ "icon".‬هاي غربي نیز همین كلمه ایرانو‪ -‬اروپایي به كار مي رود یعني‬
‫قونیه= شهر معروف و تاریخي در كشور تركیه كه زیارتگاه عارف مطلق زنده یاد جلل الدین رومي اسنت‪ .‬بنه احتمنال قنوي "قنونیه" بنا‬
‫كلمه "قونه" = چهره مقدس‪ /‬مقدسین رابطه معنایي دارد‪) .‬همان طور كه شهر "آنكارا‪ /‬انقره" پننایتخت تركیننه از واژه "انگننوریه" یعننني‬
‫‪).‬انگورستان فارسي ریشه گرفته است‬
‫قوي= به خلف تصور عموم‪ ،‬كلمه "قوي‪ /‬قوت‪ /‬مقوي‪ /‬تقوي‪ /‬تقویت" و غیره عربي نیستند‪ ،‬بلكه از ریشه پهلوي وارد زبان عربنني هننم‬
‫‪).‬شده اند )نگا‪" .‬نام هاي پارسي" كلمات "كاوه‪ /‬كیا‪ /‬كاوي‪ /‬كاووس‪ /‬قابوس‪ /‬كیقباد" و غیره – ص ‪220‬‬
‫اصل این كلمات از "كیا و ‪ ....‬به معني شاه‪ /‬قدرتمند‪ /‬حاكم" است‪ .‬كیاباد به معني حكومت‪ ،‬سلطنت‪ ،‬قدرت‪ ،‬دولت؛ قنوي ینا كناوي‪ /‬كناوه‬
‫به معني "شاهي‪ /‬پادشاهي‪ /‬سلطنت‪ /‬سلطنتي‪ ،‬كیان به معني شاهان‪ /‬حاكمان‪ /‬قدرتمننندان‪ ،‬كینناني= شنناهانه‪ ،‬سننلطنتي؛ كننابوس‪ /‬قننابوس=‬
‫عظمت‪ ،‬قدرت‪ ،‬شاهي‪ ،‬سلطنت؛ كیكاووس= شاه با قدرت‪ /‬عظمت؛ كیقباد= شاه قوي و نیرومند و غیره‪) .‬ضمنًا تقنوا= تقنویت= قندرت‬
‫بر نفس‪ /‬حاكم بر خویش از كلمه كاوي‪ /‬قوي‪ /‬كاوه= شاه بر خویشتن خویش نننه "تننرس" آن طننور كننه بعضنني هننا ترجمننه منني كردننند در‬
‫‪.‬عرض ‪ 1400‬سال تاریخ اسلم(‪ .‬نگا‪" .‬نام هاي پارسي"‪ -‬ص ‪ 220‬و غیره‬

‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آیه ‪ 63‬و دیگران‬
‫‪.‬در قرآن مجید كلمه "قوه‪ /‬قوي و مشتقات عربي آن ‪ 41‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫قیتار= تلفظ "گیتار" فارسي كه از لغت "گیت‪ /‬گیتا" به معني "آهنگ‪ /‬نواختن" در زبان هاي آریایي )= ایرانو‪ -‬اروپنایي( مني آیند‪ .‬در‬
‫كتاب اوستاي زرتشت "گاتها" یعني اشعار مذهبي كه قدیمي ترین قسمت هاي اوستا هستند از همین كلمه "گیت‪ /‬گیتا" اسننت‪ .‬هنننوز هننم در‬
‫‪.‬زبان هاي هندي‪ ،‬اردو‪ ،‬پنجابي و غیره "گیتا‪ /‬گیتنا" به معني "نوازندگي‪ /‬ساز و آواز" است‬
‫قیر= گرچه فرهنگ عمید آن را عربي مي داند ولي به دلئل تاریخي و زبان شناسي‪ ،‬این كلمه نیز "معرب و مشتبه"به نظر مي رسد‪ .‬او ً‬
‫ل‬
‫قیر طبیعي و نفت در تاریخ براي اولین بار در ایران و مناطق خوزستان‪ ،‬آذربایجان و غیره كشف و استخراج شدند )بنا به گننزارش بني بني‬
‫سي جهاني اولین چاه نفتي جهان در منطقه مسجد سلیمان ایران‪ -‬چاه شماره ‪ 1‬در سال ‪ 1809‬میلدي انجام شد‪ .‬بي بي سي دسننامبر ‪20‬‬
‫‪2009 –).‬‬
‫ثانیًا تلفظ كلمه قیر آهنگ آریایي دارد تا سامي و این تلفظ عرب ها است كه به آن رنگ "عربي" مي دهد )مثل شهر "قیروان" درتونس كننه‬
‫‪.‬از كلمه "كاروان" فارسي مسخ شده است(‪ .‬نگا‪ .‬قیروان‬
‫قیراط= بنا به گفته فرهنگ عمید كلمه "عربي" است كه از یوناني مأخوذ است‪ ،‬به معني نیم دانگ‪ ،‬واحد سنجش وزن الماس و سایر سنگ‬
‫ل اگر یوناني است پس چرا "عربي" خوانده شده‪ ،‬در حالیكه عرب ها رابطه خاصي با یونان نداشتند چه قبل از اسننلم و چننه‬
‫هاي قیمتي‪ .‬او ً‬
‫بعد از اسلم‪ .‬ولي جنگ هاي ایران و یونان و روابط فرهنگي این دو كشننور قننرن هننا و هننزاران سننال پیننش در موقننع جنندایي آریننایي هننا و‬
‫‪.‬مهاجرت گروهي از آنان به اروپا و از جمله یونان بر مي گردد‬
‫ثانیًا همان طور كه خود كلمه "الماس" یك لغت فارسي است )=ماس= ماسه‪ ،‬نگننا‪" .‬نننام هنناي پارسنني" – ص ‪ (264‬و عننرب هننا طبننق‬
‫معمول با اضافه كردن "الف و با" آن را هم از ما گرفته اند‪ ،‬چه طور مي شود كه سنگش از ما باشد ولي نام سنجش آن عربي باشند؟ آن هنا‬
‫!كجا الماس را مي شناختند كه بتوانند وزنش را هم بكشند‬
‫تازه اگر هم ثابت شد كه یوناني است )پس عربي نیست( تازه مي پرسیم مگر یوناني ها از كجا آمده اند؟ مگننر آریننایي نیسننتند؟ و مگننر مهنند‬
‫آریایي ها= ایره آن ها= ایران نیست؟‬

‫قیروان= شهر معروف تاریخي تونس‪ ،‬در شمال آفریقا‪ ،‬كه از واژه "كاروان" مي آید‪ .‬این شهر تاریخي‪ -‬فرهنگي‪ -‬مننذهبي‪ ،‬داراي قنندیمي‬
‫ترین دانشگاه جهان )جامعة القیروانیة( است و به خاطر مهاجرت تعداد زیادي از ایرانیننان‪ ،‬بنه خصنوص از منناطق خراسنان )اصنل كلمننه‬
‫در زبان هاي اروپایي( و حكومت دویست ساله حدود ‪ 30‬خاندان خراساني به عنوان حاكمان شمال آفریقا و از جمله فاتحننان ‪saracen‬‬
‫اسپانیا )طارق بن زیاد و موسا بني نصیر و غیره( نام این شهر "قیروان" = كاروان‪ ،‬شد‪) .‬نگا‪" .‬خنندمات متقابننل اسننلم و ایننران" اسننتاد‬
‫‪).‬شهید مرتضي مطهري‪ -‬چاپ انتشارات اسلمي‪ -‬قم‪ -1365 -‬فصل آخر‬
‫قیس= از كلمه "قاس" عربي به معني "قیاس" یعني اندازه گیري‪ ،‬دو چیز را پیمانه كردن و برابري دادن )مثل ظننرف شننیر كننه بننا ظننرف‬
‫‪).‬دیگري‪ ،‬چه بزرگ تر و یا كوچكتر‪ ،‬پیمانه مي شود‪ -‬یك سنت قدیمي قبائل آریایي كه از شیر گوسفندان و گاوان زندگي مي كردند‬
‫خلصه قیاس در اصل یعني "پیمانه گیري‪ /‬اندازه گیري"‪ .‬بعد ها این لغت به شكل"اندازه" گرفتن‪ ،‬درآمد‪ .‬در فقه اسلمي توسط ابو حنیفننه‬
‫‪).‬ایراني كوفي‪" ،‬قیاس" به یك حاكم فقهي در آمد یعني دو مسئله فقهي را با هم" تشبیه كردن"‪ ،‬و حكم اسلمي دادن )فتوا‬
‫ولي آن چه از همه جالب تر است و متأسفانه هیچ كس به آن فكر نكرده است این است كه این كلمات "قیاس"‪" ،‬قیس" و غیره همه صرف و‬
‫صیغه بندي عرب ها از كلمه "قاس" است كه آن هم از واژه "كاز" ایراني و "كازه" و بالخره "كاس" و "كاسه" یعني "پیمانه" و ظرف‬
‫‪)").‬شیر‪ ،‬آب و غیره ( آمده است )نگا‪ .‬فرهنگ عمید كلمات "كاز و كازه‬
‫)مشتقات عربي "قاس" در عربي بسیار است از جمله مقیاس‪ /‬مقایسه‪ /‬مقاس یعني اندازه گیري و غیره‪ ،‬الي ما شاء ال(‬
‫قیسري= تلفظ دیگر "قیصري" آن چه مربوط به قیصر )= از كلمه كسري‪ ،‬لقب شاهنشاهان قدیم ایران( باشد؛ مثل مكان مجلل و بزرگ‍‪،‬‬
‫‪.‬پذیرایي شاهانه‪ ،‬ظروف و لباس فاخر و گران قیمت و خلصه هر چیز خیلي شیك و اعلء‬
‫قیسریه= تلفظ دیگر "قیصریه" نام شننهري قنندیمي و بننندرگاه رومنني هنا واقننع در فلسننطین؛ كنناخ شناهانه و خسنرواني‪ ،‬قصننر )= كسنري‬
‫‪.‬سرا ‌(بزرگ امپراتوري‪ .‬مشتقات قیصر )= كسري( در عربي بسیار زیاد است‬
‫قیشاني= تلفظ دیگر عربي از "قاشاني" یعني "كاشاني" )ایراني(‪ .‬این كلمه مثل واژه "چیني" اسننت‪ ،‬بننه معننني "ظننروف سننفالي" جننام و‬
‫=تنننگ‪ ،‬كننوزه‪ /‬كننازه‪ /‬كاسننه گلنني و غیننره كننه اولیننن بننار توسننط ایرانیننان در منطقننه "سننیلك" كاشننان )=جنناي مننردم سننفید پوسننت‬
‫‪.‬قفقازي در زبان هاي غربي( اختراع شد =‪caucasion‬‬

‫همننه )‪= china‬جالب توجه است كه در زمان هاي باستان‪ ،‬مردم یونان و روم‪ ،‬ظروفي را كه امروز ما "چیني" مي نامیم )در انگلیسي‬
‫یعني ظروف "پارت ها" ایرانیان قدیم‪ ،‬مي نامند و این خود نشان از تمدن ‪ 9‬هزار ساله جیرفت‪ /‬چغازنبیننل‪ "parthian-ware" /‬را‬
‫‪.‬شهر سوخته‪ /‬ایلم‪ /‬كاشان و غیره مي باشد‬

‫»حرف »ك‬
‫كابل= تلفظ عربي "كاپول" )نگا‪" .‬نام هاي پارسي"‪ -‬ص ‪ .(216‬نام باستاني شهر كابل‪ ،‬پایتخت افغانستان امروزي‪ ،‬كه زماني از شنهر‬
‫ل از دو كلمه "كا" یعني "كیا= شاه‪ /‬كاوه" )نگا‪" .‬نام هاي پارسي"‪ -‬ص ‪ (220‬به‬
‫هاي مشهور و تاریخي ایران زمین بوده است‪ .‬احتما ً‬
‫‪".‬علوه "پل" یعني "پل آب"= یعني "شاه پل‪ /‬پل شاهي‪ /‬پل بزرگ‬
‫‪).‬كاپول )= كابلي( یكي از هفت زمین با بركتي كه اهورا مزدا ساخت" )نگا‪" .‬نامهاي پارسي"‪ -‬ص ‪"216‬‬
‫گویند؛ هم چنین "برنج ‪ mahogany‬كابلي= اهل كابل‪ ،‬كابل )= افغانستان(‪ ،‬ضمنًا به چوب درخت "ماهون" یا مغون كه در انگلیسي‬
‫‪.‬كابلي" و چند نوع دیگر خوراك قدیم ایراني و یا وسائل دیگر‪ ،‬گفته مي شود‬
‫كاخیه= در عربي له معني "نوكر‪ /‬خادم‪ /‬كلفت" و غیره‪ .‬ظاهرًا با كلمه "كاخ" فارسي یعني "قصر" كه آن هم از اصل "كسننرا" عنننوان‬
‫‪.‬شاهنشاهان ایران‪ ،‬گرفته شده‪ ،‬مربوط است‪ .‬تحقیقات بیشتر لزم است‬
‫كار= از همان كار فارسي به معني شغل و عمل و یا پیشه‪) .‬خدا را شكر این یكي را عرب ها به "قار" تبدیل نكرده اند!( حرفننه و فعننالیت‬
‫‪.‬روزمره هر كس كه وسیله درآمد و زندگي او است‬
‫ضمنًا رجوع كنید به كلمنات "ابنن كنار" یعنني پیشنه ور‪ /‬هنرمننند‪ /‬صننعت گنر؛ "اربناب الكنار" یعنني صناحبان صننایع و حرفنه گنران‪(،‬‬
‫‪).‬افزارمندان؛ "عداوة الكار" یعني حسادت هاي شغلي و اداري و غیره‬
‫كاري= همان لغت "كاري" آریایي است كه به "ادویه" معروف‪ ،‬چاشني تند و تیز‪ ،‬گرته یا گردي كه از "ادویه جات" تند درست مي كنند‬
‫براي غذاها‪ ،‬به خصوص در هند‪ ،‬پاكستان و بنگلدیش و غیره كه به آن "گرم مصالحه" یعني "ادویه گرم و تند" مي گویند‪ .‬در زبان هنناي‬
‫‪. Curry.‬اروپایي از جمله انگلیسي نیز همین اصطلح "كاري‪/‬كري" را به كار مي برند‪ .‬نگا‬

‫مي گویننند‪ .‬چننندین معننني مختلننف در فارسنني دارد )نگننا‪ .‬فرهنننگ ‪" gas‬كاز= تلفظ عربي كلمه "گاز" فارسي كه در انگلیسي نیز "گاز‬
‫عمید( ولي در اینجا به معني همان "بخار" یا "هوا" كه از تبخیر نفت طبیعي به شكل ماده سبك سوزان در منني آینند‪ .‬گنناز طننبیعي‪ ،‬سننوخت‬
‫‪.‬گاز‬
‫یعني "خانه كوچك" یا كوشك )=اصل واژه كیوسك اروپایي ‪ casino‬به معني خانه و =‪ casa‬كازینو= قمارخانه‪ .‬از ریشه اسپانیایي‬
‫در اسپانیایي خودش از لغت "كاز‪ /‬كازه" ‪" ،‬كاسه" ایراني است كه به معني "اتاق‪ /‬اتاقننك‪ /‬جننا‪ casa /‬و غیره(‪ .‬جالب آن است كه لغت‬
‫مفاره‪ /‬آغول جانوران‪ /‬به طور كلي ظرف یا جایگاه‪ ،‬كه واژه "كاسه‪ /‬كاس" در عربنني هنم از آن جنا اسنت‪) .‬نگنا‪ .‬فرهننگ عمینند‪ -‬كناز‪/‬‬
‫‪).‬كازه‬
‫‪ casa/ casino/‬كاس= تلفظ عربي واژه "كاز‪ /‬گازه" در فارسي به معني "جام"‪ ،‬ظرف‪ ،‬لیننوان‪ ،‬تنننگ‪ ،‬پنارچ آب و غیننره‪) .‬كلمننات‬
‫‪).‬و غیره در انگلیسي و اسپانیایي و دیگر لغات اروپایي از همین ریشه است ‪case‬‬
‫‪.‬مشتقات عربي "كاس" زیاد است مثل "كاسات" جمع كاسه‪ ،‬كئاس‪ ،‬كئوس و دیگران‬
‫كاغط= تلفظ عربي "كاغذ" فارسي به معني ورق كه برآن نوشته مي شود‪) .‬این كلمه بیشتر در مراكش معروف اسننت كننه شنناید از طریننق‬
‫‪".‬بربر" هاي آسیایي الصل به آن مناطق هم رسیده است‬

‫قصر= به معني كاخ شاهان‪ ،‬كوشك سلطنتي‪ ،‬شاهسرا؛ اصل لغت از اسم "كسري" یا خسرو‪ ،‬لقب شاهان ایران اسننت كننه بننه شننكل عربنني‬
‫"قصر" تبدیل شده است‪ .‬بعدها همین كلمه توسط مسلمانان فاتح اندلس )اسپانیا( كه سرانشان "طارق ابن زیاد همداني و موسي ابننن نصننیر‪،‬‬
‫و از آنجا هم به زبان هاي دیگر اروپایي از جمله انگلیسنني داخننل شنند )‪ (= castilla‬هردو ایراني بودند‪ ،‬به زبان اسپانیایي هم وارد شد‬
‫‪.‬یعني "خراسانیها= ایرانیان" مراجعه شود ‪ carasen‬در مورد نفوذ ایرانیان در شمال آفریقا و اسپانیا به كلمه ‪(=castle).‬‬
‫ل در سوره حج )‪ (22‬آیه ‪ 45‬و دیگران‬
‫‪.‬جمع عربي آن "قصور" است‪ .‬كلمه قصر و قصور در قرآن مجید سه بار آمده است؛ مث ً‬

‫قطر= به معني مس گداخته‪ ،‬چكه چكه شده‪ ،‬قطره قطره شده‪ ،‬مایع‪ .‬گرچه همه آن را عربي مي گویند ولي گمان این نگارنده آن است كه بننا‬
‫سوابق تاریخي كه ایرانیان اولین مردمي بودند كه به ذوب فلزات دست یافته اند‪ ،‬احتمال "ایراني" بودن )چه آریایي و چه سامي( آن بسننیار‬
‫ل در سوره كهف )‪ (18‬آیه ‪96‬‬
‫‪.‬است‪ .‬در قرآن مجید هم دو بار آمده است‪ ،‬مث ً‬
‫قطران= به معني قطره و همچنین "كتیره" كه یك لغت پهلوي است‪ .‬در فارسي به آن "كتران" و "كتیران" هم مي گویننند‪ .‬ضننمنًا تخلننص‬
‫‪.‬شاعر معروف تبریز "قطران" زنده یاد هم هست‬
‫‪.‬قطر میز= تنگ آب‪ ،‬پارچ شیشه اي‪ ،‬آبدان شیشه اي‬
‫ل بننا كلمننه "كننتیرا" در زبننان پهلننوي ارتبنناط ریشننه اي داشننته‬
‫قطره= همان قطره معمولي یعني "چكه" تكه كوچك آب‪ ،‬پارهاي آب‪ .‬احتما ً‬
‫‪).‬باشد‪) .‬تحقیقات بیشتر لزم است‬
‫‪.‬قفص= تلفظ عربي "قفس" فارسي‬
‫قفطان= تلفظ عربي كلمه "خفتان" در فارسي‪ ،‬كه نما نوعي لباس گشاد سرتا پا است كه آن را با كمربند به اطراف كمر منني بندننند )چیننزي‬
‫شبیه لباس خواب‪ ،‬كیمونوي ژاپني ها و یا لباس روي شاهان كه با كمربند مي بندند(‪ .‬ظاهرًا از لغت "خفتن" به معني خوابینندن گرفتننه شننده‬
‫مثل ژاپني ها‪ .‬احتمال دیگر آن است كه "كفتان" از "كفت" یعني شانه كه تلفظ عربي اش "كتننف" شننده ‪ kimono‬یعني لباس خواب و یا‬
‫است)!(‪ .‬بنایراین "كفتان" یعني آنچه بر كفت یا كتف به قول عرب هنا‪ ،‬بني ندازننند‪ /‬چینزي مثنل عبنناي شناهانه یننا "شننل" در زبنان هناي‬
‫‪.‬اروپایي‬
‫‪.‬تلفظ مي كنند "‪ "caftan‬كفتان را در زبان هاي غربي از جمله انگلیسي به همان شكل فارسي‬
‫قفقاس= تلفظ عربي "قفقاز" یعني كوههاي "قاف" كه زادگاه ملت آریا و دیگر ایرانیان بوده است‪ .‬ایننن كلمننه ریشننه "كهننف" در عربنني و‬
‫ل در سننوره كهننف ) ‪cave‬‬
‫یعني غار در زیان هاي دیگر آریایي مثل انگلیسي هم هست‪ .‬كلمه كهف در قرآن مجید ‪ 6‬بار آمننده اسننت‪ .‬مث ً‬
‫‪ (18.‬آیه ‪ 9‬ئ دیگران‬
‫قلقله= تلفظ عربي "غلغله" به معني "شور"‪ ،‬هنگامه‪ ،‬شلوغي‪ ،‬جمعیننت پننر سنر وصنندا و صننداي آب در حننال جوشننیدن )= غلغننل( و ینا‬
‫‪.‬ریختن آن از جامي به جام دیگر‪ .‬مشتقات عربي مقلقل و غیره است‬

‫‪.‬قلندار= تلفظ عربي "قلندر" فارسي‪ ،‬به معني درویش‪ ،‬تارك دنیا‪ ،‬بي خیال‪ ،‬مرتاض‬
‫قلي)قلیا(= از قلیاي فارسي‪ ،‬به معني زاج سیاه‪ ،‬شخار كه از اشنان گرفته مي شود؛ كلیا هم تلفظ مي كنند‪ .‬در زبان هناي اروپننایي از جملننه‬
‫‪.‬مي گویند ‪" Alkaline‬انگلیسي نیز همین كلمه فارسي را منتها با "الف و لم" عربي "الكالین‬
‫قلیه‪ -‬ظاهرًا از كلمه فارسي "كلته‪ /‬كلت" به معني "قله سركوه"؛ دیننه كوچننك یننا حصناردر سننر كننوه‪ .‬درر عربنني بننه معننني "صنومعه‬
‫‪.‬راهبان"‪ ،‬خانقاه مسیحیان است‬
‫‪).‬قلیه= )نگا‪ .‬قلیه‬
‫‪.‬قنب= تلفظ عربي "كنف"‪ ،‬بته شاهدانه )اصل كلمه "قنبیت" و یا "كلم" از همین جاست(‪ .‬مشتقات عربي آن زیاد است‬
‫قنباز= از یك كلمه فارسي كه بیشتر به حالت جمع عربي "قنابیز‪ /‬قناویز" به كار مي رود‪ .‬نوعي لباس بلند و جلو باز كه با كمربند پننارچه‬
‫اي همراه است‪ ،‬مثل "كیمونو"هاي ژاپني‪ .‬لباس داخل خانه و حرمسرا؛ خفتان كه در انگلیسنني نیننز بننه همیننن كلمننه فارسنني را بننه كننار منني‬
‫‪").‬نگا‪ .‬فرهنگ انگلیسي "وبستر( ‪= caftan‬برند‬
‫قنبیط= تلفظ "قنبیت" كه قمي ها به خوردن آن معروفند؛ كلم یا گل كلم؛ اصل واژه از "قنب" یعننني معننرب "كنننف" اسننت كننه بننه انننواع و‬
‫‪.‬اقسام تلفظ ها تبدیل شده است‬
‫‪).‬قنجه= ظاهرًا از غنچه فارسي به عربي تبدیل شده است )تحقیقات بیشتر لزم است‬
‫قند= تلفظ عربي "كند" یعني شكر پیوسته‪ ،‬شكري كه به حالت بسته و قندوار در آمده است‪ .‬اصل این لغت آریایي است )مثل كلمه "شننكر"‬
‫به كار مي رود )كه البتننه "‪ "candy‬در زبان هاي ایرانو‪ -‬اروپایي( در زبان هاي غربي از جمله انگلیسي نیز همین كلمه "قند" به شكل‬
‫نبات و شیریني و شكلت را قصد مي كنند(‪ .‬قندوز= ویا قندوس از كلمه فارسي "كند" كندو‪ /‬كندي‪ ،‬كنت یعني شننهر‪ candy ،‬آن ها از‬
‫‪.‬آبادي مثل تاشكند‪ ،‬سمرقند و غیره‪ .‬مشتقات عربي قند بسیار است‬
‫قندیل= همان قندیل معروف یعني چراغ آویز‪ ،‬چلچراغ‪ ،‬چراغ سقفي و غیره ‪ .‬گرچه آن را فرهنگ عمید عربي دانسته ولي با توجه به تلفظ‬
‫یعني عین همین كلمه در زبانهاي آریایي مثل انگلیسي به "شمع" )= چراغ( كفته مي شود‪ ،‬نگارنده معتقد است ایننن ‪ candle‬آن و اینكه‬
‫‪).‬هم یكي از لغات ایراني است كه به عربي هم وارد شده است )تحقیقات بیشتر لزم است‬

‫به معني یك صدم )= وزن یك چیز و یا یك صدم پول خاص و غیره( نگا‪ .‬فرهنگ ‪ quintal/ centanery‬قنطار= از اصل آریایي‬
‫و ‪ cent‬بنابراین در عربي بودن این لغت شك است و آریایي )یعني ایراني الصل( بودن آن ثابت مي شود‪ .‬كلمه ‪ webster.‬انگلیسي‬
‫‪.‬مشتقات اروپایي آن از همان "صد" یا "سده" فارسي است‬
‫ل سوره آل عمران )‪ (3‬آیه ‪14‬‬
‫‪.‬كلمه "قنطار" به شكل جمع آن "قناطیر" و مشتقات آن در قرآن مجید هم دو بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫»حرف »ك‬
‫كافور= همان كافور فارسي كه غالبًا به اشتباه آن را عربي مي دانند )نگا‪" .‬نامهاي پارسنني"‪ -‬ص ‪ .(212‬داروینني اسننت سننفید رنننگ بننا‬
‫ل در سوره انسان )‪ (76‬آیه ‪) .5‬عجیب است كه در‬
‫بوي تند كه در امور پزشكي و غیره به كار مي رود‪ .‬در قرآن مجید هم آمده است‪ .‬مث ً‬
‫ل‪ :‬زمهریر= سرماي‬
‫همین سوره انسان كه راجع به نعمتهاي بهشتي شرح مي دهد‪ ،‬علوه بر "كافور" چند واژه دیگر فارسي هم هست مث ً‬
‫و چند واژه دیگر كه باید بازشناسي شوند‪ .‬با تننوجه بننه اینكننه )‪ (=mix‬شدید؛ حریر؛ زنجبیل؛ سندس؛ استبرق؛ شراب‪ ،‬آنیه‪ ،‬كاسا‪ ،‬منراج‬
‫كلمه فردوس در قرآن از "پردیس" آریایي است؛ و لغاتي مثل "دین"‪ ،‬عرش‪ ،‬السماء )آسمان(‪ ،‬ابریق )اباریق(‪ ،‬رمان‪ ،‬تین‪ ،‬اكواب و بیننش‬
‫از دویست واژه دیگر پهلوي و تعدادي نیز از زبان هاي قبطي‪ ،‬بابلي‪ ،‬اتیوپیایي‪ ،‬رومي و یوناني‪ ،‬كه قبننل از اسننلم وارد زبننان عربنني شننده‬
‫‪.‬اند‪ ،‬و در قرآن مجید هم طبعًا به كار رفته اند‪ ،‬مطالعات قرآن شناسي واقعي‪ ،‬هنوز بسیار نیاز به تحقیقات دارد‬
‫‪:campha.‬در زبان هاي اروپایي از جمله انگلیسي نیز همین كلمه فارسي را به كار مي برند‬
‫كاكنج= همان كاكنج فارسي یا "كاكنه"‪ ،‬نوعي گیاه با گلهاي سفید مایل به سرخي است كه در پزشنكي و دارو سنازي بننه كنار مني رود‪ .‬از‬
‫‪Al-kekngi).‬‬

‫"طریق زبان عربي وارد انگلیسي هم شده است‪) .‬نگا‪ .‬فرهنگ انگلیسي "وبستر‬

‫كالون= تلفظ عربي "گاله" در فارسي‪ ،‬كه نوعي جوال دهن گشاد است براي حمل كننود و دیگننر مننواد و محصننولت كشنناورزي‪ ،‬بننر شنت‬
‫قاطر‪ ،‬الغ و غیره‪ .‬در عربي به آن "خرج" )خرجین( و "زركننش" هننم منني گویننند‪) .‬نگننا‪ .‬فرهنننگ انگلیسنني‪ -‬عربنني "المننورد" نوشننته‬
‫‪ Galloon).‬م‪ -......‬بیروت ‪ -1980‬واژه‬
‫‪").‬در فارسي به آن "تاچه" هم گفته مي شود )نگا‪ .‬فرهنگ عمید‪ -‬لغت "گاله‬

‫كالون= از همان كلمه فارسي "كلون" یعني "چفت درب"‪ ،‬قفل چوبي كه با آن در هاي خانه و قلعه و یا باغ را "قفننل" منني كردننند‪) .‬جمننع‬
‫‪).‬عربي آن "كوالین" است‪ .‬مشتقات دیگرش "كوالیني" است یعني "قفل ساز" و آهنگر به طور عمومي‬
‫كامبودیا= تلفظ عربي "كامبوج" كشور جنوب شرقي آسیا‪ ،‬همسایه تایلند و لئوس‪ .‬بعضي از محققین معتقدند كه ساكنان قدیم این سننرزمین‬
‫و یا یك قبیله حاكم آنان از نواده هاي "كامبوجیه" شاهنشاه ایراني )فاتح مصر‪ 529 -‬پیش از میلد( كه به هند و چین هم لشگر كشي كرده‬
‫‪.‬است‪ ،‬مي باشند‬
‫كامخ= ظاهرًا تلفظ عربي "كام" به معني "سقف دهان" گلننو و ذائقننه و چشننایي‪ ،‬مثننل "شننیرین كننام" و غیننره )ضننمنًا معننني لننذت‪ ،‬عیننش‪،‬‬
‫‪).‬موفقیت‪ ،‬آرزومند‪ ،‬مثل جوان ناكام و غیره است‬
‫در عربي این كلمه را براي "چاشني غذا‪ /‬آچار )= عربي آن "عصاره"(‪ ،‬ترشي‪ ،‬سركه و "مزه جات" به طور كلي به كننار منني برننند؛ و‬
‫‪).‬رابطه "كام" با "مزه" بسیار روشن است‪) .‬كوامخ جمع عربي آن است‬
‫كامیرا= تلفظ "كمرا" در فارسي كه به معني "چهار دیواري" چهار تاق‪ ،‬تاق‪ ،‬گنبد‪ ،‬دیوار بلننند‪ ،‬طننویله چهارپایننان و بننالخره "اتنناق" بننه‬
‫‪).‬طور كلي است )نگا‪" .‬فرهنگ عمید" كمرا‬
‫در زبان هاي هندي‪ ،‬اردو‪ ،‬پنجابي و غیره نیز "كمره‪ /‬كمرا" به معني "اتناق" بنه كنار منني برننند‪ .‬در زبنان هناي دیگنر اروپنایي از جملننه‬
‫‪.‬استعمال مي كنند "‪ "chamber‬انگلیسي نیز همین كلمه فارسي را به شكل‬
‫علوه بر اتاق‪ ،‬كلمه "كمرا" براي "اتاق تاریك عكاسي" و بعد ها به طور كلي براي دوربین عكاسي )حتي بدون اتاق تاریك قدیمي( به كار‬
‫مي گویند )جالب این است كه اولین بار این واژه براي دوربین توسط دانشمند اسلمي و شاید ‪ camera‬رفت‪ .‬در انگلیسي نیز فعلً به آن‬
‫هم ایراني‪ ،‬یعني "ابن هیثم" كه اهل بصره‪ ،‬در مرز ایران و عراق فعلي زندگي مي كرد به كار رفت‪ .‬ابن هیثننم بصننري )‪976 -1052‬‬
‫میلدي( بزرگترین فیزیكدان اسلم و شاید دنیاست كه "تئوري حركت نور" او در اتاق تاریك )"كمرا" در فارسي( باعث اختراعات بعدي‬
‫‪.‬یا دوربین عكاسي امروز هم شد‪ .‬روانش شاد باد ‪ camera‬از جمله‬
‫‪.‬به كار مي رود "‪ "camera‬در زبان عربي امروز‪" ،‬كامیرا" به معني دوربین یا‬

‫كب= در عربي بع معني "سجده كردن" به سجود افتادن‪ ،‬رو به زمین نهادن‪ .‬در فارسي "كب" و یا "كپ" به معني "دهننان" اسننت )مثننل‬
‫پوزه برزمین گذاشتن!؟ اظهار خاكساري و كوچكي در مقابل بزرگتر و قویتر؟( اگر بعدها روشن شود كه این كلمنه هنم ریشننه پهلننوي دارد‪،‬‬
‫آن وقت كلمه "مّكب" در آیه ‪ 22‬از سوره الملك )‪ (68‬یعني "كسیكه را مي رود در حالي كه مثل جننانوران پننوزه اش‪ /‬دهننانش بننر روي‬
‫زمین و در حال چریدن و غاقل از چپ و راست است" )نگا‪ .‬تفسیر "ترجمان القرآن" استاد پاكستاني‪ ،‬ابوالعلي مودودي‪ -‬لهور ‪1989‬‬
‫‪).‬میلدي‪ -‬ص ‪1459‬‬
‫كباب= از همان كباب فارسي است‪ ،‬كه انواع و اقسام دارد‪ ،‬مثل كباب برگ‪ ،‬قیمه‪ ،‬ششلیك‪ ،‬كباب چیني‪ ،‬تركنني و غیننره و غیننره‪ .‬در زبننان‬
‫و غیره‪) .‬مشتقات عربي آن عبارت است از "كبیبه" ‪ kebab/ kebob‬هاي انگلیسي و غیره نیز همین كلمه فارسي را به كار مي برند‬
‫‪).‬و چند اصطلح دیگر‬
‫كبایه= از كلمه فارسي "كوب" كه جمع آن در عربي "اكواب" است به معني "جام"‪ ،‬كوزه آب‪ ،‬تنگ نوشیدن‪ ،‬پارچ‪ .‬در زبان هناي دیگننر‬
‫‪.‬به كار مي رود "‪ "cup‬آریایي مثل انگلیسي نیز همین واژه فارسي به شكل‬
‫ل در سننوره واقعننه )‪ (65‬آیننه ‪") 18‬اكننواب و‬
‫كلمه "كوب" به شكل جمع آن یعني "اكواب" در قرآن مجید هم چهار بننار آمننده اسننت‪ .‬مث ً‬
‫‪" ).‬اباریق"= یعني كوب ها و آبریزها= یعني "جامها و پارچها‬
‫كابوس= تلفظ عربي "قابوس" كه آن هم از اصل "كاوه‪ /‬كیا‪ /‬كیان‪ /‬كاوي‪ /‬كاوس به معني پادشاه‪ ،‬مثننل كیكنناووس‪ /‬كیقبنناد و غیننره )نگنا‪.‬‬
‫‪").‬نامهاي پارسي"‪ -‬ص ‪219‬‬
‫ل دینندار قینافه شناهان‬
‫ضمنًا كابوس در عربي هم )مثل فارسي( به معني "بختك" خفتك‪ ،‬خواب آشفته و ترسناك و غیره آمنده اسنت‪) .‬احتمنا ً‬
‫‪!).‬حتي در خواب هم وحشت آور بوده است‬
‫كبیكج= یا كبیكه یك واژه فارسي است به معني نوعي گیاه شبیه به گشنیز‪ ،‬با گلهاي زرد و بنفش كه خواص پزشكي و درماني هم دارد ‪ .‬در‬
‫‪.‬مي گویند ‪ Asian Crowfoot‬انگلیسي به آن‬
‫كتابخانه= یا كتبخانه از دو كلمه كتاب در عربي و خانه در فارسي به معني "خانه كتاب" كننه درعربنني هننم بننه معننني كتابخننانه )مطننالعه و‬
‫‪".‬تحقیق( است و هم به معني "كتاب فروشي‬

‫كتف= به خلف تصور عمومي ‪ ،‬كلمه "كتف" عربي نیست‪ ،‬بلكه تلفظ غلط "كغت" فارسي یعني "كت" كنول‪ ،‬سنفت و شنانه اسنت )نگنا‪.‬‬
‫‪"").‬فرهنگ عمید" واژه "كتف‬
‫نكته‪ :‬شاپور ذوالكتاف‪ ،‬یكي از پادشاهان ایران قدیم كه مجرمین و یاغیان عرب را به صلیب یا "چلیپا" مي كشید و یا "كفت‪ /‬كتف" آن ها‬
‫را مي بست و لذا به ذوالكتاف در عربي معروف شد‪ .‬بعد ها یونانیان و رومي ها روش صلیب را براي اعدام مجرمان‪ ،‬از ایران یاد گرفته‬
‫‪).‬و عمل مي كردند‬
‫)مشتقات كلمه "كفت‪ /‬كتف" در عرب بسیار است(‬
‫كتل= ظاهرًا از همان "كتل" فارسي كه به معني "تپه"‪ ،‬كپه خاك و غیره كه روي هم انباشنته و بنه شنكل تپنه ینا "تنل خناك‪ /‬خناكروبه" و‬
‫‪).‬غیره در مي آید‪ .‬در عربي هم دقیقًا به همین معنا است )مشتقات عربي آن زیاد است‬
‫كثیراء=تلفظ عربي واژه "كتیرا" در فارسي؛ صمغ؛ شیره اي كه از گیاهان و درختان مختلف بیرون مي آید و در امور صنعتي و داروینني‬
‫‪.‬به كار مي رود‪ .‬كتیره‪ ،‬شیره درختان‬
‫كح= سرفه كردن‪ ،‬صداي سرفه كه در فارسي آن را "كخ" تلفظ مي كنند‪ .‬در زبان هاي آریایي دیگر‪ ،‬از جمله انگلیسي به آن "كاف" منني‬
‫‪. Cough).‬گویند )نگا‬
‫‪).‬كحه= سرفه كردن )نگا‪ .‬كح‬
‫‪).‬كحكح= سرفه )نگا‪ .‬كح‬
‫كساء= از كلمه "كاز‪ /‬كازه‪ /‬كاسه" در پهلوي به معني "پوشش"‪ ،‬آنچه در اطراف جسمي قرار گیرد )نگا‪ .‬كاز‪ /‬كننازه‪ /‬كاسننه( بعنندها بننه‬
‫هر پوششي مثل "عباء"‪ ،‬رداء‪ ،‬ملحف‪ ،‬ازار‪ ،‬برد )ظاهرًا از پرده فارسي( چادر‪ ،‬لباس رویي و غیره گفته شد‪) ،‬مثل كساء یماني كه پیامبر‬
‫كسنناء = ‪ Cassock‬اكرم )ص( و خانواده اش در آن قرار گرفتند( در زبان هاي آریایي دیگر مثننل انگلیسنني‪ ،‬ایتالیننایي و غیننره بننه آن‬
‫از همیننن جننا ‪ Webster)،‬گویند كه به معني عباي راهبان و رداء درویشان‪ ،‬كاهنان معابد و مرتاضننان اسننت‪) .‬نگننا‪ .‬فرهنننگ انگلیسنني‬
‫‪.‬معلوم مي شود كه این واژه عربي و سامي نیست‪ ،‬بلكه ریشه آریایي )ایرانو‪ -‬اروپایي( دارد‬
‫‪).‬مشتقات عربي "كساء" بسیار زیاد است(‬

‫كش= ظاهرًا از كلمه "كش" فارسي به معني "كش آمدن" مثل لستیك‪ ،‬هر چینزي كنه بنا كشنیدن درازتنر شنود‪ ،‬مثنل پوسنت بندن‪ ،‬صنمغ‬
‫در انگلیسنني بننه معننني "‪ "Gum‬گیاهان )كه از آن لستیك خودرو مي سازند(‪ ،‬در فارسي انگوم‪ ،‬انگم و "ازدو" هم منني گویننند‪ .‬احتمننا ً‬
‫ل‬
‫‪. Webster).‬صمغ درختي و لستیك با واژه "انگم‪ /‬انگوم" دراصل ایرانو‪ -‬اروپایي‪ ،‬شریك هستند‪) .‬نگا‬
‫كشتبان= به معني "انگشتانه" خیاطان‪ .‬شاید اصل آن "انگشتبان" یعني "محافظ انگشت" بوده كه بعدها به علت "فصاحت عرب ها" )كننه‬
‫ما را "عجم و بي زبان و گنگ" مي خوانند( این كلمه فارسي هم مثل هزاران واژه دیگر ما "له و لورده" شده‪ ،‬به حّدي كنه دیگنر خودمنان‬
‫‪.‬هم آن را نمي شناسیم‬
‫» حرف » ش‬

‫شمممممممممماد= از همممممممممممان شمممممممممماد فارسممممممممممي اسممممممممممت‪ ،‬ولممممممممممي در عربممممممممممي بيشممممممممممتر بممممممممممه معنممممممممممي ترانممممممممممه و‬
‫‪.‬آواز خواني و شادي و خوشي از راه موسيقي و مطربي است‪ .‬مشتقات زيادي در عربي دارد‪ ،‬از جمله شاديه يعني زن خواننده و غيره‬
‫‪).‬شاد= يعني » ساختن « يا ساختمان سازي‪ ،‬بنا و عمارت ) نگاه شيد‬
‫شادر= همان چادر فارسي ) توجه‪ :‬چون در زبان عربي حرف » چ « وجود ندارد لذا به جمماي آن حممرف » ش « را بممه كممار مممي برنممد؛‬
‫تازه عرب ها به ما مي گويند عجم يعني گنگ يا بي زبان! اين كلمه امروزه در عربي علوه بممر چممادر زنممانه ايرانيممان بممه خيمممه‪ ،‬انبممار و‬
‫‪.‬غيره نيز گفته مي شود‪ .‬جمع عربي آن شوادر است‬
‫شادروان=همان شادروان فارسي و يا » شادربان « به معني سرا پرده‪ ،‬پرده بزرگي كه جلوي بارگاه يا ايوان مساجد و منممازل و بممازار و‬
‫غيره مي كشند ) براي جلوگيري از سرما و يا گرما و آفتاب و غيره (‪ .‬ضمنًا به فرش گرانبها و بساط هم مي گويند‪.‬معني ديگر شممادروان‬
‫عبارت است از نوعي سد يا بند در جلوي رودخانه براي آبياري زمينهاي اطراف مثممل كانالهمماي كشمماورزي‪.‬در عربممي امممروزه بممه معنممي‬
‫اخير آن يعني »آبگير‪ /‬فواره آب‪ /‬آبدان متحرك« كه قابل نقل و تزئين شده‪ ،‬براي آبرساني به قصممر هما‪ ،‬بماغچه هما و غيممره‪) .‬تمموجه‪ :‬ايممن‬
‫‪).‬شادروان با كلمه شادروان يعني روان شاد و يا مرحوم ويا آن جهاني نبايد اشتباه شود‬

‫شادوف=ظاهرًا از »شادروان« فارسي است كه نام يك اهرم براي ابكشي از چاه اسممت‪.‬شممايد معمّرب »چمماه‪+‬دول« يعنممي »دلممو چمماه آب«‬
‫‪:Shadoof/shaduf‬باشد‪ .‬در انگليسي هم مي‬

‫گويند‬

‫‪.‬شاديه= نگاه شاد‬
‫شافه= احتمالً از كلمه »شاخه« در فارسي اخذ شده است‪ .‬در عربي به معني »بريدن و دور انداختن« )شاخه؟( قطع كردن‪،‬نيست و نابود‬
‫‪.‬كردن )مثل هيزم؟( به كار مي رود‬
‫ل»مثلمه« كممرده انمد‪.‬جممع آن »شممواكيش« اسمت‪.‬ضمممنًا در‬
‫شاكوش=همان »چكش« فارسي است كه عرب ها با تلفظ خاص خود آنرا كمام ً‬
‫زبان عربي‪ ،‬به ماهي كوسه چكشي )‬

‫( ابو شاكوش )داراي چكش‪ /‬چكشي( مي گويند‪).‬آيا در قديم اصل چكش‪ ،‬شاه كوش و‬
‫‪).‬يا شاه كش بوده است؟‬

‫شال= همان » شال« فارسي كه به گردن و يا كمر مي بندند‪ .‬نمموعي پممارچه گلممدار و يمما طممرح هندسممي دار )مثممل كردهمما و بلمموچ همماي‬
‫خودمان و كشميري هاي هندوستان‪ /‬يا ايران صغير‪ ،‬كه بعدها فلسطيني ها و عرب ها نيز و تممازگي هما اروپاييممان همم از آن اسمتفاده مممي‬
‫‪.‬كنند(‪ .‬در زبان انگليسي و ديگر زبان هاي غربي نيز همان كلمه شال‬
‫شام=شهر شام‪ ،‬پايتخت سوريه و شامات )يعني سوريه و لبنان =‬

‫فارسي را به كار مي برند‪ .‬جمع عربي آن شيلن است‬
‫( از كلمه فارسي پهلوي »شمال« بممه معنممي طممرف چممپ‪ /‬دسممت‬

‫چپ‪ /‬در حاليكه شخص به سوي خورشيد ايستاده در وقت طلوع آفتاب! منطقه شمممالي )دسممت چممپ ايرانيممان و سممرزمين ايممران در حمماليكه‬
‫ايرانيان قديم در حال تماشا‪ /‬تحسين يا ستايش و پرستش »ميترا« خورشيد بودند؟( نگماه نامهمماي پارسمي چماپ هنمد‪ /‬ص ‪ .408‬تمموجه‪ :‬در‬
‫زبان عربي هم شمال به معني دست چپ و منطقه شمالي به كار مي رود‪ .‬مشتقات زيادي در عربي دارد مثل شامي‪،‬شامات‪،‬شوام و غيره‪.‬‬
‫‪...........‬در قرآن مجيد هم آمده است نگاه سوره »كهف« آيه‬
‫شاه= همان شاه فارسي يعني »پادشاه‪ /‬دارا‪ /‬كيا‪ /‬جم‪ /‬يم‪ /‬اسكندر« ) كه عنوان است مثممل شاهنشماه‪ ،‬نممه اسمم شخصمي خماص مثممل اسمكندر‬
‫‪.‬مقدوني و غيره و لذا آنچه اسكندرمتفاوت در تاريخ هست(‪ .‬نگاه نامهاي پارسي اسكندر‬
‫‪.‬شاه بلوط= همان شاه بلوط فارسي است‬

‫شاه مات= همان شاه مات فارسي است )يعني شاه را مات و متحير كردن‪ ،‬خشكش زدن‪ ،‬نه موت عربي يعني كشتن كه بعضي خيال كرده‬
‫اند( كه در بازي شطرنج يا »شاتارونگا‪ /‬چاتارونگا« در سانسكريت به كار مي برنممد‪ .‬در زبممان انگليسممي و سمماير زبمان همماي غربممي نيممز‬
‫همين كلمه فارسي شاه مات )=‬

‫( را به كار مي برند‪ .‬جالب اين است كممه در زبممان روسممي خممود بممازي شممطرنج‪ /‬شممطرنگ را‬
‫‪.‬تمامًا‬

‫مي گويند‬

‫شاهاني= شاهي‪ ،‬شاهاني‪ ،‬شاهانه‪ ،‬آنچه مربوط به شاهان و يمما در خممور عظمممت شمماهان اسممت؛ دبممدبه و كبكبممه پادشمماهان و خممانواده همماي‬
‫‪.‬سلطنتي‬
‫شاهين= همان شاهين فارسي يا عقاب؛ باز شكاري‪ .‬ضمنًا در عربي هم مثل فارسي به »شاهين« ترازو و يا زبانه ترازو )ميله اي كممه بممه‬
‫‪.‬آن دو كفه ترازو را آويزان مي كنند( شاهين گفته مي شود‪ .‬جمع عربي آن شواهين است‬
‫ل از كلمه »شاه قورمه« )از قورمه كه يك كلمه تركي اسممت مثممل قممورمه سممبزي خودمممان( مختصممر شممده اسممت‪ .‬در حممال‬
‫شاورمه= احتما ً‬
‫حاضر در تمام خاور ميانه و حتي در كشور هاي ديگر‪،‬نوعي كباب كه در آن تكه هاي گوشت را روي هم به يك سمميخ ايسممتاده و يمما افقممي‬
‫مي گذارند و هر چه مي خواهند‪ ،‬به وسيله كارد از پهلوي آن به شكل »تكه هاي كوچك« بريده و به صورت سمماندويچ در داخممل نممان مممي‬
‫‪).‬پيچند و مي خورند )در انگليسي هم‬

‫است‬

‫ل تركي است( يعني پيشرو كاروان‪ /‬جار زدن كه اعلن رسيدن كاروان و يا در وقممت‬
‫شاوش= از همان »چاوش« يا چاووش فارسي )اص ً‬
‫حركت اعلن »بانگ رحيل« ‪ ......‬مي زنند‪ .‬نوعي راهنما‪ /‬رهبر‪ /‬پادو كه نقش بزرگي در حركت كاروان هاي قديم‪ ،‬به خصمموص قممافله‬
‫هاي زيارتي و حج و غيره داشته است‪.‬در عربي امروزه كلمه چاوش را بيشتر به يك نفر ارتشممي كممه مسممئول اداره پادگممان نظممامي )قممافله‬
‫نظاميان( و يا كمكيار فرمانده )آجودان‬

‫ل از طريق تركي عثماني وارد‬
‫( و يا »پادوي« مقام بالتر از خود است‪ ،‬مي گويند‪ .‬احتما ً‬
‫‪.‬عربي هم شده است‪ /‬همانطور كه وارد فارسي هم شده است‬
‫‪.‬شبت= همان »شويد« فارسي و يا »شبت« كه نوعي سبزي خوردني معروف است‬

‫شبور= معرب »شيپور« يعني بوق اعلم )شاخ بزرگ‪ /‬كرنا و غيره( كه در عروسي و ساير اجتماعات نسبتًا بزرگ )جشمن‪ /‬سموگواري‪/‬‬
‫‪.‬تشريفات مذهبي( و غيره به كار مي رود‪ .‬جمع عربي آن شبابر است‬

‫شبوره= از كلمه »شب« فارسي يعني »شبانه« يعني آنچه مربوط به شمب اسمت‪ ،‬مثممل »شمب آو« = »شمب آب« يمما »شمبنم«‪ .‬در عربمي‬
‫‪.‬شابوره هم مي گويند كه همان معني »شبنم« را مي دهد‬
‫شبق= ظاهرًا از كلمه »شبك« در زبان پهلوي به معني شهوتران‪ ،‬آدم هوسباز‪ ،‬شهوت پرست‪ .‬به احتمال قوي از ريشممه اوسممتايي‪ /‬پهلمموي‬
‫‪.‬است‪ .‬گرچه در فرهنگ هاي فارسي آن را عربي دانسته اند‪ .‬تحقيقات بيشتر لزم است‬
‫شبين‪ /‬شبينه= به احتمال قوي با كلمه »شب« يا »شبينه« در فارسي مربوط است‪ ،‬كه معني »شبانه« مي دهد‪ ،‬آنچه كه منسوب به شب يمما‬
‫مربوط به شب است )مثل غذاي شب مانده‪ ،‬كارگران و يا محافظان شبانه‪ ،‬شبكاري و غيره( در عربممي و بممه خصمموص در بيممن مسمميحيان‬
‫مصر و لبنان و غيره به معني »ساغدوش« يا سماقدوش يما شماه بمال‪ ،‬يعنمي كسمي كمه هممراه عمروس و يما دامماد اسمت و در شمب زفماف‬
‫دستياريشان مي كند‪.‬ضمنًا به معني »پدر خوانده ديني« يا »مادر خوانده ديني« در بين مسيحيان هم به كار ميرود‪ .‬مشتقات عربي آن زياد‬
‫‪.‬است‪ ،‬مثل اشبين‪ ،‬اشبينه و جمع اشابين و شباين و غيره‬
‫شبينه= نگاه شبين‬
‫شت= ظاهرًا با كلمه فارسي »شت« يعني »حضرت‪ /‬محترم‪ /‬قديس و غيره« در ريشه يكي است‪ .‬اگر چه معني فعلي آن در عربي پخممش‬
‫‪.‬و پراكنده و در هم و بر هم است‪ .‬تحقيقات بيشتر لزم است‬
‫ل به معني »انعام« يا مژده لق‪ ،‬مژده گاني بعممد از‬
‫ل با كلمه فارسي »شتل‪ /‬شتلي« در ريشه يكي است‪ .‬اگر چه در فارسي فع ً‬
‫شتل= احتما ً‬
‫برنده شدن در قمار‪ ،‬به كار مي رود‪) ،‬يعني تقسيم مقداري پول در بين دوستان بعممد از بممردن قمممار(‪ .‬در عربممي امممروزه بيشممتر بممه معنممي‬
‫‪».‬درختكاري« و پخش تخم در زمين و غيره است‪ .‬نياز به تحقيق بيشتري است‬
‫شعنه= ازهمان كلمه »شحنه« كه عربي شده »شهنه‪/‬شاهانه« فارسي است‪ ،‬يعني »مربوط به شاه‪ /‬از طرف شاه‪ /‬نماينده شمماه‪ /‬سممفير شمماه‪/‬‬
‫‪.‬شهربان‪ /‬رئيس پليس«‪ .‬نگاه نامهاي پارسي – ص ‪458‬‬
‫)شخ= نگاه شخار )كلمه بعدي‬
‫ل در عربممي »ادرار‪ /‬بممول«‬
‫شخار= ظاهرًا با شخار فارسي كه قليا باشممد )ممماده اصمملي در صممابون سممازي( همم ريشممه اسممت‪ .‬اگممر چمه فع ً‬
‫‪).‬اسيديوريك( به كار مي رود‬

‫‪.‬شخط= از شخيدن فارسي به معني »فرياد« بانگ بلند‪ /‬هوار كردن‪ /‬سوت زدن و ماق كشيدن‬
‫شخلل= در رابطه با كلمه فارسي »شخيدن« يعني »بانگ و آواز« و يك لغت ديگر فارسي يعني »شخيش« كه نممام پرنممده اي خمموش آواز‬
‫‪.‬است‪ .‬در عربي هم به معني آواز خواني و ترنم است‬
‫شخليله= نگاه شخلل‬
‫شبد= )اصل كلمه »شديد« در عربي( ظاهرًا با كلمه پهلوي »شدن« رابطه ريشه اي دارد‪ ،‬يعني » محكم شدن« ‪» ،‬بسته شدن« ‪» ،‬شممديد‬
‫‪.‬شدن« و غيره‬
‫شدا= به احتمال قوي با كلمه »شاد‪ /‬شادگونه«فارسي رابطه ريشه اي دارد كه هم به معني »شممادي« ‪ /‬مطربممي‪ /‬خواننممدگي‪ /‬آواز خممواني‪/‬‬
‫)بازيگري و غيره است‪) .‬نگاه فرهنگ عميد‬
‫شذر= ظاهرًا با كلمه پهلوي »شده« رابطه ريشه اي دارد چون هر دو به معني »اجزاء و تكه ها« )مثل نخ و غيره كممه بممر آن دانممه همماي‬
‫ياقوت و مرواريد كشيده باشند‪ -‬گردنبند‪ ،‬جواهرات نخدار‪ ،‬تسبيح و غيره( ضمنًا تبممديل »دال« فارسممي بممه »ذال« در زبممان عربممي شمميوع‬
‫‪.‬بسيار قديمي دارد مثل استاد كه استاذ شده است و غيره و غيره‬
‫شراب= از ريشه فارسي »زرآب« = آب طلئي مي آيد)نگاه نامهاي پارسي ص ‪ (509‬و با توجه به اينكه شراب را براي اولين بار يكي‬
‫از شاهان قديم ايران )يا در حقيقت كنيز او( كشف كرد‪» ،‬ونينكاسي« آبجو و ماء الشعير را در همان منطقمه اي كممه مممرز ايمران و عمراق‬
‫در دهانه خليج فارس است و قرنها خاك ايران بوده اسمت‪ ،‬سماخت‪ ،‬چنيمن اسممي را بما زبمان فارسمي پيونمد ممي دهممد نمه كلممه »شمرب =‬
‫!نوشيدن« در عربي كه خود آن هم از اصل پهلوي است‬
‫شرّاب= )با تشديد مثل »طلب«( = نوعي تلفظ عربي »جوراب« فارسي است )توجه‪ :‬عممرب همما در قممديم كفممش هممم نداشممتنند‪ -‬و بعضممي‬
‫)!هنوز هم ندارند‪ -‬تا بخواهند جوراب داشته باشند‬
‫‪».‬شراس= از همان »سريش« فارسي كه به صورت عربي در آمده است )نگاه( »سيراس‬

‫شربه= همان شورباي فارسي است كه گاه به آن »سوپ« مي گويند)در زبان هاي اروپايي هم ‪......‬است( اين كلمه هممم مممي توانممد آريممايي‬
‫ل آريايي ايراني است مثل »سوب«= »آب« )نگاه فرهنگ عميد( كه با تلفظ هاي تركي و چينممي و كممره اي »سممو«‬
‫اروپايي باشد و يا اص ً‬
‫‪).‬مثل فونگ‪-‬سوي‪ /‬چاپسوي‪ /‬سئول و غيره(رابطه ايراني‪-‬توراني دارد‬
‫‪.‬شربين= درختي از خانواده »سروها« درختي است مثل صنوبر درخت نوش‪/‬سرو كه از آن »كتيره« دارويي هم مي گيرند‬
‫شروال= همان »شلوار« فارسي يا تنبان‪ .‬سروال هم گفته مي شود‪ .‬جممع عربممي ‪ .....‬بممه ترتيممب »شمراويل‪/‬سمراويل‪/‬سمرابيل« اسمت‪ .‬در‬
‫زبان هندي‪ ،‬اردو‪ ،‬مالزيايي‪ ،‬فيليپيني و ديگر زبان هاي اروپاي شرقي و غربي از جمله اسپانيايي‪ ،‬همين كلمه را بمما تغييممر لهجممه بممه كممار‬
‫ل سوره نحل )‪ (16‬آيه ‪ 81‬و ديگران‬
‫‪.‬مي برند‪ .‬در قرآن مجيد هر سه بار به شكل جمع آن يعني »سرابيل« آمده است‪ ،‬مث ً‬
‫ششممخان= مخفممف »ششممخانه« فارسممي يعنممي تفنممگ »ششمملول« يمما شممش جمما گلمموله اي‪ .‬مشممتقات ديگممر آن در عربممي عبارتنممد از‬
‫ل از طريق تركي عثماني وارد عربي هم شده است‬
‫‪».‬ششخانه‪/‬مششخن« و غيره‪ .‬احتما ً‬
‫شيشم= از همان كلمه »شيشم« فارسي‪ ،‬نام نوعي گياه دارويي كه از »گرد« يا گرتممه آن دواي چشمم مممي سمازند و بممه زبممان علمممي آن را‬
‫‪.‬گويند‬
‫ل با كلمه »شاش« در فارسي ارتباط دارد‬
‫‪.‬ششمه= در عربي به معني »شاش خانه‪ /‬آبريز‪ /‬توالت« به كار مي رود‪ .‬احتما ً‬
‫شطرنج= از كلمه شترنگ فارسي معرب شده است كه آن هم از »چترانگا« در زبان سانسكريت اسمت )ولمي مگمر سانسمكريت يمك زبمان‬
‫آريايي الصل نيست؟( ريشه اوليه اين كلمه از »چهار‪ +‬انگا = اندام« )يعني فيل‪ /‬اسب‪ /‬اراّده‪ /‬پياده( آمده است‪).‬نگمماه فرهنممگ عميممد( در‬
‫عربي آن را شطرنج مي گويند‪ .‬در زبان هاي ديگر به خصوص روسي‪ ،‬كلمه شماه ممات فارسمي يعنمي ممات و مبهمموت شممدن شماه‪ ،‬را بممه‬
‫عنوان اسم خود »شطرنج« به كار مي برند يعني بازي شطرنج را به روسي‬

‫مي گويند )با توجه به اينكه اين ايراني ها بودنممد‬

‫كه بازي شطرنج و همچنين اعداد هندسي را متحول كرده و به دنياي غرب رساندند‪ -‬توسط خوارزمي دانشمند مورف‪ ،‬لذا اثر فارسممي بممر‬
‫‪).‬همه جاي اين هنر و حتي برنامش هم مشاهده مي شود »نگاه« خدمات متقابل ايران و اسلم‪ -‬استاد مطهري‬
‫شعبذ‪/‬شعبذه= به احتمال قوي از كلمه قديم پهلوي‪ /‬آريايي »شاه ‪ +‬بذ« = شاه ‪ +‬باذ يا شاهباز به معنممي كسممي كممه بممازي شمماهانه = جممادو‪/‬‬
‫تردستي‪ /‬نيرنگ بازي‪ /‬سحر كاري‪ /‬چشم بندي و غيره انجام دهد و يا »شاه بازي ها« مثل شاهنامه = شاه نامه ها‪ /‬نامه شمماهان و غيممره‪.‬‬

‫با توجه به اينكه »جادو« در زبان انگليسي و ديگر زبان هاي اروپايي هم‬

‫خوانده مي شود يعني »كارمغان و عالمان زرتشمتي« و‬

‫اينكه »جادوگران« دربار فراعنه ايراني الصل مصر هم از مناطق دهانه خليج فارس )قسمتي از عراق امروزي( بودند‪،‬رابطه ايممن كلمممه‬
‫‪.‬با اصل »جادو« روشن تر مي شود‬
‫ضمنًا هنوز هم در هندوستان و پاكستان و بنگلدش و غيره به آدم زرنگ و موفق »شاباش« )=شاه باش؟‪/‬شاد باش = آفرين!( مي گوينممد‪.‬‬
‫نويسنده معتقد است كه همين كلمه هم از اصل "شاه بازه = شعبده به شكل امروزي )شاه باش!( در آمده است‪.‬تحقيقات بيشتر را به آينممدگان‬
‫‪.‬مي سپاريم‬
‫شغب= در عربي به معني فتنه انگيزي‪ ،‬شور و شر‪ ،‬غوغا و جنجال‪ ،‬ايجاد اختلل و هراسگري و غيممره اسممت‪ .‬احتمممال آن هسممت كممه از‬
‫كلمه »شخ« فارسي كه نوعي پياله شرابخواري )=شاخ؟( بود كه آرياييان قديم از آن شراب مي نوشيدند )نگاه تاريخ ايران و يونممان قممديم(‬
‫مشتق شده باشد‪ .‬آن »جام« شرابخواري در واقع شاخ بزرگ حيوانات بود‪ ،‬و شخ در واقع تلفظ ديگممر )قممديمي( شمماخ اسمت‪.‬نگمماه فرهنممگ‬
‫‪.‬عميد‬
‫شكاره= جمع عربي آن »شكائر« تلفظ عربي آن لفظ ساك فارسمي يعنممي كيسممه‪ ،‬تمموبره‪ ،‬چنتممه‪ ،‬جموال‪ ،‬گمموني و هممر نمموع »بسممته« اسممت‪.‬‬
‫)توجه‪ :‬كلمه عربي سقرلت‪ /‬سقرلط‪ /‬سقلتون و غيره‪ ،‬كه نام نوعي پارچه پشمي نفيس است‪ ،‬از همين كلمه فارسي ريشه گرفته انممد‪ .‬در‬
‫زبان هاي انگليسي و لتين هم‬

‫مي گويند‪ .‬ضمنًا سقرلت در فارسي و عربي همان ريشه كلمه‬

‫در زبان انگليسي هممم‬
‫‪.‬هست‬

‫شكس‪ /‬شكاسة= گر چه زياد روشن نيست ولي معاني آنها در عربي و تلفظشان هم شباهت زيادي با كلمات »چكسه« و »شكوخ« فارسممي‬
‫دارند‪ ،‬كه اولي در فارسي به معني »كوچك‪ /‬خرده‪ /‬فرومايه و غيره و دومي به معني لغزش«‪ .‬در عربي كلمات شكاسة و شكس به معنممي‬
‫‪.‬ناجنسي‪ ،‬پستي‪ ،‬لئامت‪ ،‬فرومايگي‪ ،‬نامردمي‪ ،‬بي تربيتي و غيره آمده است‬
‫ل و يمما بعضمًا نمماقص و معيمموب‬
‫شل= از همان شل فارسي به معني »دست مرده« »پا مرده« كسي كه دست و پممايش از كممار افتمماده‪ ،‬كممام ً‬
‫‪).‬است‪ .‬كسي كه دست و يا پايش بي حركت و يا غير معمولي است‪) .‬در عربي مشتقات آن زياد است‬

‫شمع= از همان شمع فارسي )نگاه نام هاي پارسي ص ‪ (408‬كه براي نور افشاني و يا تزئينات چراغاني )چه شمادي و چممه غمم( بممه كممار‬
‫‪).‬مي رود‪) .‬مشتقات عربي آن بسيار است مثل شموع جمع شمع‪ ،‬شمعه‪ ،‬شمعي‪ ،‬مشّمع و غيره‬
‫‪.‬شمعدان= جاشمعي‪ ،‬جايي كه شمع را در آن مي گذارند تا بسوزد ولي نسوزاند‬
‫شمال= از همان شمال فارسي به معني »طرف دست چپ كسي كه رئ به مشرق ايستاده است« )مثل خورشمميد پرسممتان يمما ميتراپرسممتان‪/‬‬
‫مهر پرستان قديم آريايي‪ .‬نگاه نامهاي فارسي‪ -‬ص – ‪ ،(408‬شمال در مقابل جنوب‪ ،‬شمال )دست چممپ( مقابممل يميممن )دسممت راسممت(‪ .‬در‬
‫ل در سوره كهف )‪ (18‬آيه ‪ 17‬و ديگران‪) .‬مشتقات عربي آن بسيار است‬
‫‪).‬قرآن مجيد هم ‪ 10‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫)شمالي= )نگاه شمال‬
‫‪.‬شمندر‪/‬شوندر= تلفظ عربي »چغندر« سفيد كه از آن شكر مي سازند‬
‫شنار= به معني ننگ و عار‪ ،‬عيب بزرگ‪ ،‬سرافكندگي و شرمندگي عميق‪ .‬در عربي نيز به همين معنا به كار مي رود )مشتقات عربي آن‬
‫‪»).‬شنر« و غيره است‬
‫ل گنبد يا قبه‪ /‬كپه خاك و غيره گقته مي شود‬
‫‪.‬شنب= در عربي به معني »سبيل« مردانه گفته شده است‪ .‬در فارسي به هر برآمدگي مث ً‬
‫شنتيان= ظاهرًا تثنيه كلمه »شنت« فارسي يا »چنته« است كه به معني توبره‪ ،‬كيسممه ويمما لبمماس كيسممه وار )مثممل ثمموب يمما جممامه عربممي و‬
‫‪.‬غيره(‪ .‬در عربي امروزه به معني نوعي شلوار‪ /‬تنبان گشاد زنانه به كار مي رود‬
‫ل از همان كلممه »شمنج« فارسمي كمه معنمي دمماغه كموه‪ ،‬زميمن نماهموار‪ ،‬پسمتي و بلنممدي و ضممنًا كپمل وو سمرين آدميمان و‬
‫شنج= احتما ً‬
‫جانوران‪ .‬در عربي به معني »برآمدگي‪ ،‬چروك‪ ،‬ناهمواري‪،‬آبرفتي لباس )كه باعث چروك و ناهمواري آن مي شود( آمده است‪) .‬مشممتقات‬
‫‪).‬آن در عربي زياد است مثل‪ :‬تشنج‪ ،‬تشنجي‪ ،‬متشنج و غيره‬
‫شنطه= از همان كلمه »چنته« فارسي معرب شده‪ ،‬به معني كيسه‪ ،‬توبره‪ ،‬كيف‪ ،‬بسته‪ ،‬بقچه و غيره‪ .‬در عربي بيشتر به معني چمممدان )=‬
‫‪.‬جامه دان( وو هر گونه جعبه اي كه براي حمل وسائل به كار مي رود‪ ،‬استعمال مي شود‬
‫شنغوبه= ظاهرًا از كلمه »شنگوبه‪ /‬شنگ« پهلوي قديم است به معني نوعي گياه بياباني كه با سركه مي خورندو ريشه اش داراي صمممغي‬
‫‪.‬است كه در هوا سياه مي شود‪ .‬در عربي بيشتر به »خاروخسك« و هر گونه گياه خار دار مي گويند‬

‫شنف= ظاهرًا از »شنفتن« فارسي يعني »شنيدن« گرفته شده است‪ .‬در عربمي بممه معنممي »صممداي گوشممنواز« )برعكممس گمموش خممراش(‪،‬‬
‫‪).‬صداي دلپذير) يا گوش پذير(‪ ،‬خوش آهنگ‪ ،‬خوش طن و غيره است‪) .‬جمع عربي آن شنوف است‬
‫ل »سموپ« گفتمه ممي شمود‪ ،‬چكيممده‬
‫شوربه= از همان »شوربا« در فارسي گرفته شده به معني »آب شور‪ /‬يا آش‪ /‬غذاي بما نمممك« كمه فع ً‬
‫غمممذاي پختمممه كمممه آبكمممي اسمممت و احتيممماج بمممه جويمممدن نمممدارد‪ .‬ضممممنًا لغمممت »سممموب« )بممما حمممرف بممماء( در فارسمممي بمممه معنمممي‬
‫آب هم هست )نگاه فرهنگ عميد(‪ ،‬كه با كلمه »سو« )=آب( در زبان هاي »اورال‪-‬آلتائيممك=تركممي‪ ،‬چينممي‪ ،‬كممره اي و غيممره هممم مربمموط‬
‫‪).‬است«‪) .‬مثل‪ :‬فونگ‪-‬سوي‪ /‬چپ‪-‬سوي‪ /‬سئول‪ ،‬پايتخت كره جنوبي و غيره‬
‫)شورمة= )نگاه شاورما‪/‬قورمه‬
‫شوشبرك= نوعي شيريني كه از نان روغني و آرد همراه با گوشت و ادويه درست كممرده )= آردينممه( و همممراه بمما شممير و مممواد خمموراكي‬
‫‪.‬ديگر )در مصر( استفاده مي كنند‬
‫شوك= در عربي به معني خارو خس )جمع آن اشواك است( ولي با توجه به لغات ديگممر شممبيه آن در فارسمي )مثممل شمموكران‪ ،‬نگمماه كممامه‬
‫‪.‬بعدي( بعيد نيست ريشه پهلوي داشته باشد‪ .‬تحقيقات بيشتر لزم است‪ .‬مشتقات عربي آن بسيار است‬
‫شوكران= از همان شوكران فارسي‪ ،‬كه گياهي است سمي )همان سمي كه با آن »ارستوي دانا« را در يونان مسممموم كردنممد( گرفتممه شممده‬
‫‪.‬است‪ .‬در فارسي شيكران هم تلفظ شده است‬
‫‪).‬شوندر= تلفظ عربي »چغندر« كه از آن قند و شكر مي سازند‪ .‬در عربي آن را »شمندر« هم تلفظ مي كنند‪).‬نگاه شمندر‬
‫شيد= در عربي به معني »ساختمان« »ساختمان سازي« بنا و عمارت‪ ،‬رفو و تعميرات ساختمماني‪ .‬در آخر ريشه اش بممر مممي گممردد بممه‬
‫كلمه قديم پهلوي »شيد« )مثل خور‪ +‬شيد( و ده ها پسوند فارسي ديگركه به معنممي »شممي« »چممي« يعنممي وجممود‪ /‬موجممود‪ /‬چيممز مخلمموق‪/‬‬
‫‪).‬خلقت‪ /‬ساخته‪ ،‬آنچه شده است‪ ،‬آنچه شدني است و غيره‪) .‬نگاه نامهاي پارسي – ص و ص ‪416 -417‬‬
‫تعريفات اين كلمه در عربي بسيار است‪ .‬از ريشه »شي‪/‬چي« )جمع آن اشياء است( حدود ‪ 283‬بار در قرآن مجيد آمده اسممت‪ .‬مثلً سمموذه‬
‫‪.‬بقره )‪ (2‬آيه ‪ 20‬و ديگران‬

‫ل سوره حج ) ‪(22‬‬
‫و اما از كلمه تركيبي »شيد« )شد؟( يعني »شدن« ساخته شدن‪ /‬سازندگي و غيره به شكل »مشيد« دوبار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬آيه ‪ 45‬و سوره نساء )‪ (4‬آيه ‪78‬‬
‫شيرج= از كلمه »شيره« پارسي به معني »چكيده« يا »فشرده« يا »آبگرفته« يا عصاره هر چيز آبدار )مثممل ميمموه همما‪ ،‬سممبزيجات‪ ،‬دانممه‬
‫‪.‬هاي روغني و غيره(‪ .‬در عربي امروزه بيشتر به معني »روغن كنجد« به كار مي رود‬
‫جا دارد آن شعر عربي زيبا )كه شايد ايده اصلي آن هم مثل خيلي اشعار ضرب المثلي عربي ديگر‪ ،‬بتول جاحظ‪ ،‬اديب معروف عرب‪ ،‬از‬
‫‪:‬فرهنگ و زبان پارسي قديم باشد( در اينجا ترجمه كنيم‬
‫مردم‪ ،‬روغن كنجد را مي خورند و از آن لذت مي برند‪ /‬ولي به اينكه بر سر آن بيچاره كنجد‪ /‬كه زير سنگ له و لورده شد‪ /‬هرگز نمممي«‬
‫‪).‬افتند! )كنايه از كار يك نويسنده و يا هنرمندي كه شب و روزش را به زحمت گذرانده تا دست رنجش را به نسل هاي آينده تقديم كند‬
‫شيره= از همان شيره فارسي به معني »آبميوه‪ /‬فشرده ميوه جات‪ /‬عصاره ميوه ها‪ /‬مربا و غيممره« كممه بمما جوشمماندن آب ميمموه همما درسممت‬
‫‪.‬شود‪ ،‬كمپوت وغيره‬
‫‪.‬شيز= آبنوس‪ ،‬درخت آبنوس كه در زبان هاي آريايي ديگر مثل انگليسي نيز به آن‬

‫= آبنوس مي گويند‬

‫شيش= مخفف »شيشه« فارسي )جسمي شفاف كه از گداختن و ذوب شن سفيد و آهك و سولفات دو سديم و چند ماده معدني ديگر به دست‬
‫مي آيد(‪ .‬در عربي امروزه به معني چندين چيزي كه از اشياء »شفاف« و شيشه مانند )بلور و غيره( درسممت مممي كننممد‪ ،‬اطلق مممي شممود‬
‫‪)).‬نگاه شيشه‬
‫شيشة= از همان شيشه فارسي است كه براي ساختن وسائل مختلف‪ ،‬از ظروف شكستني گرفته تا شيشه درب و پنجره‪ ،‬بممه كممار مممي رود‪.‬‬
‫در عرربي امروزه بيشتر به »شيشه قليان« )يعني همه قليان به اعتبار شيشه آن(كه از اختراعات تفريحي ايرانيان است‪ ،‬اطلق مي شممود‪.‬‬
‫‪.‬گاه آن را نارگيله‪ /‬هوكا )‬

‫( كه در زبان هاي اروپايي هم معروف است‪ ،‬مي خوانند‬

‫شيطان= اين وجود بد نام در تمام زبان ها )چه آريايي مثل فارسي‪ ،‬انگليسي‪ ،‬لتين و چه سامي مثل عربي‪ ،‬عممبري و سممرياني و آرامممي و‬
‫غيره( به همين اسم مشهور است‪ .‬اصل آن كلمه از »شيطا ‪ +‬آن‪ /‬شيتا ‪ +‬آن« در زبان پهلوي قديم است‪ ،‬كه معنممي اش = »آن ‪ +‬دشمممن‪/‬‬
‫آن ‪ +‬فتنه انگيز‪ /‬آن ‪ +‬تبه كار« و غيره مي باشد‪) .‬نگاه نامهاي پارسي – ص – ‪ .(419‬در زبان پهلوي )گويش ديگممر آن( »شممي ‪ +‬دا«‬

‫هم آمده است ‪ ....‬كه به معني »درخشنده« يا »درخشممان«‪ /‬آتشممين اسمت كممه در آن صممورت بمما كلمممه‬

‫در زبممان لتيممن يعنممي‬

‫»روشني ‪ +‬آور« يا »روشنگر« به يك معني است‪ .‬نگاه فرهنگ انگليسي‬
‫ل در سوره مائده )‪ (5‬آيه ‪ 91‬و ديگران‬
‫‪.‬در قرآن مجيد هم كلمه شيطان و مشتقات آن مجموعًا ‪ 88‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫شليم= ظاهرًا از كلمه »شلمك« فارسي گرفته شده‪ ،‬كه نوعي گياه با دانه هاي تلخ است؛ به آن گندم ديوانه هم مممي گوينممد‪ .‬در عربممي هممم‬
‫‪.‬دقيقًا به همين معنا است‬
‫شيمه= از همان »شيمه« پارسي كه معني »شيوه« يا كردار و اخلق و خصلت و خصوصيات يك نفر است‪ .‬خلق و خوي‪ ،‬طبيعت افراد‪،‬‬
‫‪).‬روش و عادات انسانها‪) .‬نگاه نامهاي پارسي ‪ -‬ص‪417 -‬‬
‫شين= به معني »ننگ و عار« رسوايي و خجالت‪ ،‬شرمندگي‪ ،‬بي آبرويي و غيره‪ .‬اصل اين لغت در زبان هاي آريايي است كه هنمموز هممم‬
‫در زبان انگليسي به آن‬

‫»‬

‫« يعني شرم‪ ،‬شرمندگي و‬

‫= يعني آدم خجالتي و كمرو مي گويند‪) .‬توجه‪ :‬لغممت »زيممن« هممم كممه‬

‫عكس »شين« است‪ ،‬يعني »افتخار« »عزت و احترام«‪ ،‬از كلمه فارسي پهلوي »زينت« آمده كه خممود از كلمممه آذيممن‪ /‬آدينممه‪ /‬آئينممه‪ /‬آئيممن‬
‫ريشه دارد‪ .‬حال معني حديث امام صادق )ع( را كه به پيروانش مي فرمود‪» :‬براي ما« زين‪ /‬افتخار باشيد‪ ،‬نمه »شمين‪/‬شمرمندگي« بمراي‬
‫!مان بهتر مفهوم مي شود‬

‫» حرف » ص‬

‫صابون= همان كلمه »صابون‪ /‬سابون؟« فارسي كه معرب شده است‪ ،‬و آن هممم يكممي از اختراعممات شمميمي دانممان ايرانممي اسممت‪ .‬در زبممان‬
‫اسپانيايي هم‬

‫يا‬

‫گويند كه تاثير مسلمانان ساراسين‬

‫) يعني خراساني ها‪ /‬ايرانيان( در آن كشممور و ديگممر قسمممت همماي‬
‫‪.‬اروپا است‬
‫‪).‬صابوني= از صابون‪ ،‬مربوط به صابون يا سابون‪) .‬نگاه صابون‬

‫صاج= تلفظ عربي شده »ساج« فارسي‪ ،‬همان ظرف آهنين كه بر روي آن نان پخته و يا مواد ديگر را سرخ مي كننممد‪ .‬ضمممنًا كلمممه سمماج‬
‫در فارسي به دو معني ديگر هم آمده است‪ (1 :‬نوعي درخت شبيه چنار ‪ (2‬نوعي لباس مثل طيلسان‪ /‬تيلسان‪ ،‬كه بالپوش فراخ )مثل لبمماده‬
‫‪.‬عالمان دين( و غيره است‬
‫صليب= عربي شمده »چليپما« در فارسمي يما »خماج« كمه از اختراعمات ديگممر ايرانيمان بمراي اعمدام مجرميممن بموده اسمت‪) .‬نگماه شماپور‬
‫ذوالكتاف( بعد ها‪ ،‬روميان و ديگر كشور ها صليب را از ايراني ها‪ ،‬ياد گرفتند‪ .‬مشتقات عربي »صليب« زياد است‪ .‬در قرآن مجيممد هممم‬
‫ل در سوره يوسف )‪ (12‬آيه ‪ 41‬و ديگران‬
‫‪.‬شش بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫صولجان= از كلمه »چوگان« فارسي به عربي تبديل شده است‪ ،‬كه معني همان »چوب چوگان« بازي را دارد و ضمنًا به معنممي عصمماي‬
‫‪).‬شاهان )نشان قدرت و اقتدار كياني(‪ ،‬چوبدستي افسران ارتش و شهرباني و مامورين ارشد سپاه است‪) .‬جمع عربي آن صوالجه است‬
‫صنارة= ظاهرًا از كلمه »زنار« فارسي به عربي تبديل شده است‪ .‬در فارسي به معنممي رشممته اي )طنممابي از پنبممه يمما حلقممه همماي طليممي‪/‬‬
‫نقره‪ /‬فلزي( كه كشيشان مسيحي به كمر مي بندند )= كه خود آن همم تقليمد ديگمري از ممذهب زرتشمت ايرانيمان اسمت‪ ،‬و آن را زرتشمتيها‬
‫كستي‪/‬كشتي مي نامند(‪ .‬ضمنًا زنار به معني رشته صليب دار)= چليپاي پارسي( كه مسيحيان به خصوص كشيشان به گردن مممي اندازنممد‪،‬‬
‫به عنوان كمر بستگي‪ /‬وابستگي به دين خدا‪ /‬خدمت و غلمي خدا و خلق او‪ .‬در عربي امروزه اين لغت بيشتر به معنممي قلب م ماهيگيري‬
‫‪)).‬همان وابستگي و گرفتاري( به كار مي رود‪) .‬جمع عربي آن صنانير است‬
‫صنوبر= گرچه فرهنگ عميد آن را عربي دانسته‪ ،‬ولي آهنگ اين لغت به فارسي بيشتر شباهت دارد‪ .‬به قول بزرگان ال م اعلممم‪ .‬تحقيقممات‬
‫‪.‬بيشتر را به نسل آينده مي سپاريم‬
‫صنج= از همان »سنج« فارسي است كه ظاهرًا اصلش »سنگ« بوده كه عبارت است از دو تكه فلزي به شكل بشقاب يا سيني كه بممه هممم‬
‫« همان سنگ معدني يعني »فلزات‪ /‬آهممن‪ /‬مممس« كممه از آنهمما‬
‫مي كوبند )در سينه زني‪ ،‬تظاهرات‪ ،‬جنگ و غيره(‪ .‬شايد منظور از »سنگ ‍‬
‫‪.‬سنج درست مي كردند‪ ،‬بوده است‬

‫صنجه= از همان »سنجه« فارسي است كه در زبان تركي عثماني تغيير شكل داده است‪ ،‬به معني »سنگك‪ /‬سنگچه‪ /‬سنگ كوچمك« يعنمي‬
‫تكه سنگ‪ .‬در حال حاضر معني آن در تركي و عربي به معني »سرنيزه« است! و با توجه به اينكه اولين نوع نيزه در تاريخ بشر‪ ،‬سنگ‬
‫‪).‬هاي كوچك سر تيز بوده اند‪ ،‬معني »سنگچه‪،‬سنگه و بالخره صنجه« روشن تر مي شود‪) .‬نگاه سنجه‪ /‬سنگه‬
‫صنجيقه= سنجاقي‪ ،‬علوه بر معني سنجاق معمولي )براي لباس و پارچه( در عربي معني علم و لواء هم مممي دهممد )نگمماه سممنجاق( ضمممنًا‬
‫‪.‬سنجق و سنجوق هم گفته شده‪ ،‬جمع عربي آن سنجاق است‬
‫ل از‬
‫صندلي= از همان »سندل« فارسي كه نوعي چوب سبك و مقاوم است‪ ،‬ضمنًا به كفش چوبي هم صندل‪ /‬يا سندل مي گوينممد‪ ،‬چممون قب ً‬
‫آن چوب كفش هم مي ساختند‪ .‬در عربي به نوعي باركش بزرگ )=‬

‫در انگليسي كه ريشه فارسي دارد( كممه توسممط كشممتي كوچممك‬

‫ل چموب سممبك صممندل را بممراي ايممن كممار مصمرف مممي كمرده انممد( نگمماه كلممات‬
‫به دنبال كشيده مي شود‪ ،‬نيممز صمندل ممي گوينممد )شمايد قب ً‬
‫)كرجي‪/‬دوبه درفرهنگ هاي فارسي‬
‫صور= عربي شده »سورنا« يا »سرنا« كه عبارت است از ناي بلند موسيقي كمه در عروسمي و جشممن هما و اعلنمات عممومي و مراسمم‬
‫مذهبي‪ ،‬به كار مي رود‪ .‬سرنا يا »كرنا« و يا قره ني يكي از ادوات موسيقي قديم ايرانمي اسمت كمه هنموز همم در بيمن قبمائل بلموچ‪ ،‬كمرد‪،‬‬
‫تركمن و كولي ها و عشاير قشقايي و غيره مرسوم است‪ .‬اين كلمه )= صورنا‪/‬سرنا( در قرآن مجيد هم آمده است )= صور اسرافيل( نگاه‬
‫‪.‬سوره مومنون )‪ (32‬آيه ‪ 101‬و ديگران‬
‫صولجان= عربي شده »چوگان« كه در بازي چوگان )يكي ديگر از اختراعات ايرانيان( به كار مي رود؛ ضمنًا عصمماي سمملطنتي‪ ،‬چمموب‬
‫‪).‬خيزران رؤساي ارتش و نظاميان را هم مي گويند‪) .‬جمع آن در عربي صوالجة است‬

‫» حرف » ض‬

‫ضربخانه= تركیبي از »ضرب« عربي به معني زدن و »خانه« فارسي به معني »جا‪ /‬مكان« كه به ضرابخانه یا جایي كه سكه مي زنند‬
‫‪ =).‬بانك مركزي امروزي(‪ ،‬گفته مي شود‪ .‬ظاهرًا از طریق تركي عثماني وارد عربي هم شده است‬

‫» حرف » ط‬

‫طارم= معرب »تارم« یا تارمي كه در فارسي به معني گنبد‪ ،‬سراپرده‪ ،‬جلوي ایوان‪ ،‬نرده چوبي‪ ،‬چوب بست و غیره است‪ .‬در عربنني هننم‬
‫‪.‬بیشتر به معني كوشك‪ /‬كیوسك‪ /‬اتاقچه‪ /‬كابین و جایگاه به كار مي رود‬
‫طازج= نگاه طازه‬
‫‪).‬طازه= عربي شده »تازه« در فارسي یعني »نو«‪ ،‬شاداب‪ ،‬با طراوت‪ ،‬ضد كهنه )پلسیده‪ ،‬در سبزیجات و غیره‬
‫طاس= از همان »طاس‪ /‬تاس« فارسي به معني كاسه مسي كه در حمام و یا براي كارهاي دیگر به كار مي رود‪) .‬شاید از كلمه »تشننت«‬
‫‪.‬ریشه دارد(‪ .‬جاي آب‪ /‬طشتك‪ /‬تشتك‪ /‬طشت كوچك ولي گودتر‬
‫طاسه= نگاه طاس‬
‫طاق= از همان »طاق‪ /‬تاق« )= تاك؟( فارسي یعني سقف )اطاق‪ /‬اتاق( و غیره مي آید‪) .‬مثل تاق بستان‪ /‬تاق كسري در بغداد )= بننغ‬
‫داد= خداداد= بغ دت( كه یكي از چهار پایتخت ایران قدیم بود‪ .‬سنه پننایتخت دیگننر عبننارت بننود از‪ :‬پاسنارگاد )= پارسننه گننرد = شننهر‬
‫پارس ها = پرسپولیس‪ ،‬مثل دارابگرد‪ ،‬دستگرد‪ ،‬سوسنگرد‪ ،‬بروجرد و غیره( سومي شننوش )= شنوش دانیننال نننبي )ع( ( و چهننارم )در‬
‫واقع اولین پایتخت ماد ها( همدان )= ها‪ -‬مادان = شهر ماد ها‪ /‬هگمتانه‪ /‬اكباتان و غیره(‪ .‬در عربنني جمننع تنناق و یننا طنناق را طاقننات و‬
‫‪).‬طیقان مي گویند )یعني اتاق ها‬
‫طباشیر= تلفظ عربي »تباشیر« فارسي كه نام داروي سفید است كه از ني یا خیزران مي گویند‪ .‬ضمنًا تباشیر را به عنوان رنننگ سنفید در‬
‫‪.‬نقاشي و نگارش یا نویسندگي هم به كار مي برند‪ .‬در عرب امروزه به گچ تخته سیاه )در كلس درس( نیز تباشیر مي گویند‬
‫‪.‬طبر= از همان »تبر« فارسي‪ ،‬به معني وسیله برنده چوب و یا آلت رزمي جنگاوران و غیره‪ .‬طبرزین‪ /‬تبرزین‬
‫طبردار= در ارتش به سرباز حامل تبر یا كلنگ )گروه مهندسي ارتش( مي گویند‪ .‬ظاهرًا این كلمنه از طرینق تركني عثمناني وارد عربني‬
‫‪.‬شده است‬

‫طبشوره= شوره قلم )یعني سفید مثل شوره ‪ +‬قلم كه توسط آن تباشیر را به عنوان رنگ به كار مني برننند(‪ .‬ننوع دیگننري از تلفننظ تباشنیر‬
‫‪).‬فارسي )نگاه طباشیر‪ /‬تباشیر‬
‫طبطب= ظاهرًا از كلمه »تب تب‪ /‬تاپ تاپ« یعني »تپش« یا »تپانچه« گرفته شده است‪ .‬در عربي امروزه بیشتر بننه معننني »بننه نرمنني‬
‫‪.‬زدن« )بر پشت و یا بر دست( ابزار دوستي و گرمي و محبت با دیگران از طریق لمس یا مالش دست بر شانه و پشت آنها‬
‫طبق= معرب كلمه »تبك« فارسي = تبنك‪ /‬تبنگ = سبد‪ /‬خوان‪ /‬طبقه اي كه بر آن میننوه یننا شننیریني )عننروس و دامنناد و غیننره( را بننه‬
‫ل سوره انشقاق )‪ (48‬آیه ‪ 19‬و دیگران )نگاه فرهنگ‬
‫شكل هرمي و رو به بال مي چینند ‪ .‬كلمه طبق در قرآن مجید هم شش آم ده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬عمید(‪ .‬مشتقات عربي طبق بسیار است‬
‫طابونه= ظاهرًا از »تابه« فارسي كه براي پختن یا سرخ كردن غذا استفاده مي شود‪ .‬در عربي امروزه بیشتر به معني »اجاق« غذا پزي‬
‫‪.‬به كار مي رود‬
‫طبان= در عربي به معني »چرخ‪ /‬چرخه‪ /‬تاب خور‪ /‬گردونه« است‪ .‬ظاهرًا از كلمه »تاب« )یعنني گنردش گنونه( یننا آنچنه »تنناب مني‬
‫خننورد« یننا »تابننان‪ /‬تبننان« آمننده اسننت‪ .‬بننا تننوجه بننه اینكننه »گردونننه پارسنني‪ /‬چننرخ‪ /‬چرخننه‪ /‬كرخننه« در زبننان انگلیسنني هننم بننه نننام‬
‫یعني »چرخه فارسي« كه از اختراعات قدیم ایرانیان براي آبیاري مداوم در كنار رودخانه ها بننود‪ ،‬معننني ایننن كلمننه روشننن تننر منني شننود‪.‬‬
‫)هنوز هم در مصر و بعضي رودخانه هاي دیگر دنیا هند و پاكستان همین »چرخه پارسي« یا‬

‫را به كار مي برند‪ .‬ضننمنًا كلمننه‬

‫‪»).‬چكرا« در زبان سانسكریت كه به مهره هاي ستون فقرات انسان مي گویند‪ ،‬از همان كلمه »چرخه‪ /‬كرخه« آریایي ایراني است‬
‫توجه‪ :‬اصل چرخ در جهان‪ ،‬چه چرخه چاه‪ ،‬چه گردونه ارابه جنگي‪ ،‬دوچرخننه و موتننور و ماشننین و وسننائل صنننعتي مثننل »بلبرینننگ« و‬
‫‪.‬غیره‪ ،‬همه به همین »چرخ« فارسي‪ ،‬كه اختراع ایرانیان است بر مي گردد‬
‫‪.‬طبنجه= معرب تپانچه كه نوعي سلح كوچك دستي یا هفت تیر است‬
‫طاجن= ظاهرًا معرب »ته چین« فارسي كه نوعي غذاي معروف در شمال آفریقا )یعني از بربرهنناي آسننیاي مركننزي كننه سنناكنان اصننلي‬
‫مراكش‪ ،‬تونس و لیبي و غیره بودند( مي باشد‪ .‬ضمنًا نام ظرفي كه در آن اینگونه غذا را مي پزند نیز »طاجن‪ /‬تننه چیننن« اسننت‪ .‬جمننع آن‬
‫‪.‬در عربي طواجن است‬

‫طري= معرب كلمه »تري« در فارسي یعني »تر« بودن )كنایه از تازه بودن‪ ،‬خیس بودن( سبزیجات و میوه ها كننه هنننوز خشنك نشننده و‬
‫لطافت اولیه خود را حفظ كرده اند‪ .‬ترو تازه‪ ،‬ملس و پرآب‪ ،‬آبدار‪) .‬نگاه نامهاي پارسنني – ص – ‪ .(449‬مشننتقات عربنني آن زینناد اسننت‬
‫‪.‬مثل طراوت و غیره‬
‫‪.‬در قرآن مجید هم دو بارآمده است‪ .‬مثل »لحمًا طریأ« )گوشت تازه‪ /‬ماهي كه تازه از آب گرفته شده(‪ .‬سوره نحل )‪ (16‬آیه ‪14‬‬
‫‪.‬لغت دیگر فارسي مترادف »طري« در زبان عربي‪ ،‬خود كلمه »طازج« یعني تازه است‬
‫طرخون= عربي شده »ترخون« فارسي‪ ،‬كه یكي از سبزي هاي معروف خوردني‪ ،‬با ساقه راست و برگ هاي دراز و باریك‪ ،‬مي باشنند و‬
‫در پزشكي هم به عنوان دارو به كار مي رود‪) .‬در زبان انگلیسي نیز همان كلمه فارسي یعني‬
‫‪).‬علمي گیاه شناسي آن را‬

‫را به كار مي برند‪ .‬جالب اینكه در زبننان‬

‫مي نامند كه نام سردار معروف ایران باستان »آرتمیس« در جنگ با یونان بوده است‬

‫طرز= به معني نوع و جنس و گونه خاص‪ ،‬هم در عربي و هم در فارسي به كار مي رود‪ .‬ضمنًا طرز در عربي به معني »ملیلننه دوزي«‬
‫در لباس‪ ،‬جقه و گل بته دوزي و گلدوزي به طور عام‪ ،‬به كار مي رود‪ .‬همچنین‪ ،‬كلمه طرزي در زبان عربي به معني »مد« لبنناس و هنننر‬
‫پوشاك سازي )= دوزندگي هنرمندانه یا‬

‫( به كار مي رود‪ .‬این لغت با كلمات دیگر فارسي‪ ،‬یعننني»درز« )لبنناس( و »دوزي« )=‬

‫خیاطي( شباهت بسیار نزدیك آوایي دارد‪ .‬احتمال نویسنده آن است كننه »طنرز‪ /‬طنرزي« هنم در عربنني از اصننل پهلننوي »درز‪ /‬درزي«‬
‫‪).‬مایه گرفته باشد‪) .‬توجه‪ :‬در هند و پاكستان هنوز درزي به كار مي برند‬
‫‪.‬طرزي= خیاطي‪ ،‬دوزندگي هنرمندانه‪ /‬پوشاك دوزي )‬

‫( نگاه طرز‬

‫طرشي= همان »ترشي« فارسي است كه شكل عربي به آن داده شنده‪ ،‬بنه معنني »سنبزیجاتي كنه در سنركه بنار آمنده باشنند«؛ ترشنیجات‬
‫)خیار‪ ،‬سیر و پیاز‪ ،‬بانجان‪ ،‬موسیر‪ ،‬میوه نارس و غیره كه در سركه خوابانده شوند(‪ .‬شاید كلمه »كیمچي‬

‫« كه ترشي معننروف كشننور‬

‫كره است‪ ،‬با »ترشي« ایراني رابطه ریشه اي داشته باشد‪ .‬به خصوص اگر تننوجه كنیننم كننه كننره اي هننا اصننالتًا از تركننان آسننیاي مركننزي‬
‫‪.‬هستند‬
‫طرق= از همان كلمه فارسي »ترقه« )ماده منفجره( و ترق و توروق آمده است‪ .‬در عربي به معني تاق تاق‪ ،‬توق توق‪ ،‬تاق و توق هم بننه‬
‫‪).‬كار مي رود‪) .‬مشتقات عربي آن بسیار است‬

‫طزینه= از همان كلمه »دوجین« یعني»دو ‪ +‬ده« = دوازده تایي‪ ،‬یك دسته دوازده دانه اي‪ .‬اگر چه این كلمننه در زبننان هنناي لتیننن هننم‬
‫هست )مثل ایتالیایي‪ ،‬اسپانیایي و غیره( ولي با توجه به سابقه تجارت و بازار و معیارهاي تجاري و كاروان و كاروانسننرا و بانننك و چننك و‬
‫‪.‬سفته و برات و غیره كه همه در ایران شروع شد‪ ،‬احتمال آنكه این كلمه اصل فارسي داشته باشد تا ایتالیایي‪ ،‬بسیار زیاد است‬
‫طست= از همان »تشت‪ /‬طشت« فارسي كه براي لباسشویي‪ ،‬ظرفشنویي‪ ،‬تنن شنویي و غینره بننه كنار مني رود )جمننع عربني آن طسننوت‬
‫‪).‬است‬
‫ل پایتخت ازبكستان است‪ .‬اسننم تاشننكند‪ /‬تاشننقند از نننام‬
‫طشقند= تلفظ عربي »تاشكند« شهر تاریخي ایران زمین كه در آسیاي مركزي و فع ً‬
‫هاي تركي »تاش« به معني دوست‪ ،‬یار و همقدم و »كند« فارسي به معني »كنده‪ /‬كندن‪ /‬خندق« كه سابقًا دور شهر ها منني كندننند )كانننال‬
‫هاي آبي و یا خیلي گود در اطراف شهر‪ ،‬كه عبور از آن ها مشكل مي شد( براي دفاع از حمله دشمن‪ .‬بعد ها كلمه »كنند« منترادف شند بنا‬
‫‪».‬شهر = كند«‪ .‬لذا تاشكند یعني‪» :‬شهر دوستان« یا »شهر ‪ +‬یاران« = شهر صفا و محبت و برادري‬
‫طغار= به احتمال قوي همان تلفظ عربي »تغار« فارسي است‪ ،‬ظرف بزرگ سفالي كه در آن مایعات مثل ماست‪ ،‬شیر و غیره مي ریزند ‪.‬‬
‫در عربي امروزه‪ ،‬به خصوص در عراق )در بصره و مناطق هم مرز ایران( طغار را به وزن ‪ 1500‬تا ‪ 2000‬كیلننو )= ظننرف یننك‬
‫‪.‬وزن خاص؟( اطلق مي كنند‪ .‬ولي ریشه لغت فارسي است‬
‫طغراء= از همان »تغراء« در زبان فارسي به معني »امضاء شاهانه« مهر شاهانه كه به شكل خطوط منحني تو در تننو كنننده شننده اسننت؛‬
‫اسناد و قباله جات و اجازه نامه ها )= دیپلم هاي زمان ما( كه به خط زیبا و گلدار نوشته و توسنط شناه‪ ،‬یننا مقامننات دیگنر كشنور‪ ،‬رؤسناي‬
‫ادارات سجل و احوال و اسناد‪ ،‬رؤساي دانشگاه ها و دانشكده ها و مدارس‪ ،‬به عنوان مدرك تحصیل داده مني شنوند)نگناه نامهناي پارسني –‬
‫‪.‬ص ‪ .(458-‬به شكل طغري هم نوشته مي شود‬
‫طغمه= از همان كلمه »تغمه« فارسي به معني »بند‪ /‬تسمه‪ /‬ریبون« و غیره كه براي احترام بننه شننخص و یننا نمننایش رتبننه و مقننام او در‬
‫جامعه )مثل افسران ارتش و شهرباني و غیره( به كار مي رود‪ .‬تسمه اي كه بر آن مدال )= از كلمنه‬
‫ظاهرًا خود آن هم از اسم‬

‫انگلیسني یعنني »فلنزات« كنه‬

‫یعني »ماد« هاي ایران كه كاشف اولیه فلزات در جهان بوده اند‪ ،‬گرفته شننده اسننت‪) .‬نگنناه‬

‫( را‬

‫‪).‬جا مي دهند و یا آویزان مي كنند )در عربي مشتقات دیگر هم دارد مثل »طغام« و غیره‬

‫طیلسان= معرب كلمه »تیلسان« در فارسي‪ ،‬به معني لباس گشاد و بلند كه در قدیم بر دوش مي انداختند )مثل سران قبیله هاي افغانسننتان و‬
‫آسیاي مركزي و یا شمال آفریقا كه بربرهاي آسیایي به تن مي كنند( به لباده‪ ،‬راداء‪ ،‬جامه مردانه فراخ‪ .‬طیلسان از دو كلمنه فارسني مركنب‬
‫است‪ (1 :‬تیل= رسن‪ ،‬نخ و چرخ بافندگي ‪ (2‬سان= مانند = شبیه‪ .‬بنابراین طیلسان عربي یعني »تیلسان= لباس بافته‪ ،‬بافته ني‪ ،‬لباس‬
‫پنبه‪ ،‬روپوش مردم قدیم )نگاه فرهنگ عمید‪ -‬تیل(‪ .‬ضمنًا تیل به معني »سرپوش‪ ،‬شال سر كردها‪ ،‬بلوچ ها‪ ،‬تركمن ها و فلسننطیني هننا نیننز‬
‫هست‪ .‬نگاه نامهاي پارسي – ص – ‪) .442‬جمع عربي طیلسان‪ ،‬طیالسه است( توجه‪ :‬هنوز هم در هندوستان و پاكستان »تیل‪ /‬تیله« به‬
‫‪.‬معني پارچه لباس‪ ،‬قماش‪ ،‬پوشاك پنبه اي به كار مي رود‬
‫طلسم= معرب »تلسم« فارسي به معني »جادو« »نعویذ« »سحركاري«‪ ،‬نوشننته هننایي بننه شننكل جنندول و غیننره بننر كاغننذ و یننا فلننز كننه‬
‫فالبینان توسط آنها در جسم و جان انسان ها و جن ها اثر )خوب یا بد ‌(مي گذارند‪.‬نوعي از علم »جفر« و اعننداد و ‪ ....‬آن‪) .‬در زبننان هنناي‬
‫اروپایي نیز همین كلمه فارسي را به كار مي برند یعني‬

‫كه ظاهرًا فارسي سننره اسننت‪ ،‬مثننل = آن ‪ +‬طلسننم(‪ .‬جمننع عربنني آن‬
‫‪.‬طلسم است‬

‫طل= در عربي به معني »روغن مالي« شفافكاري اجسام یا دیوار »مطلكردن« »رنگ و روغن زدن« و غیره‪ .‬ولي چننه از كلمننه طل‬
‫باشد و چه از »تیل« كه یك كلمه آریایي است به معني روغن )هنوز در هند و پاكستان به روغننن »تیننل« منني گویننند( در هننر دو صننورت‬
‫‪).‬اصل فارسي دارد‪) .‬مشتقات عربي آن زیاد است‬
‫طومار= عربي شده »تومار« فارسي‪ ،‬به معني »نامه بلند بال« »عریضه یا مكتننوبه« »منشننور« یننا اعلمیننه اي كننه شنناهان و بزرگننان‬
‫ملت براي آگاهي عمومي صادر مي كنند‪ ،‬و به صورت قانون و دستور است؛ غالبًا تومار به شكل »توپ پارچه یا قمنناش« در اطننراف یننك‬
‫‪).‬چوب عصا مانند پیچیده مي شود كه به هنگام خواندن بازش مي كنند )مثل كتاب هاي دیني یهودیان و غیره‬
‫طناب= گرچه فرهنگ عمید آن را عربي مي داند‪ ،‬ولي با توجه به تاریخ فرهنگ قدیم ایران در مقایسه با عرب هاي بیاباني و اینكه اصننو ً‬
‫ل‬
‫ل فارسنني اسننت‪ ،‬بعینند‬
‫بافندگي و »تنیدن« )= تناب( از اختراعات ایرانیان قدیم است‪ ،‬به علوه آن همه نمونه هنناي لغننات معننرب كننه اصن ً‬
‫‪).‬نیست كه طناب درعربي هم‪ ،‬از همان »تناب« فارسي آمده باشد‪) .‬تحقیقات بیشتر لزم است‬

‫طنبور= از همان »تنبور« فارسي كه نام یكي از ادوات موسیقي‪ ،‬شبیه »سه تنار« اسنت‪ ،‬مني آینند‪ .‬در زبنان فارسني بنه آن »دننبره« =‬
‫‪»).‬دنب بره« )به خاطر شكل آن و یا پوستي كه از آن درست شده( مي گویند‪) .‬در عربي طنبار نیز هست و جمع آن طنابیر است‬
‫‪.‬طنبوري= از تنبوري فارسي‪ ،‬یعني كسي كه تنبور مي نوازد‪ ،‬تنبورچي‬
‫طنبوشه= از همان تنبوشه فارسي یا »گنگ« )= لوله هنگ‪ /‬لولئین و غیره( كه براي جریان آب در زیر زمین و یا درون دیوار و غیننره‬
‫‪.‬كار مي گذارند‪ .‬لوله هاي سفالي قدیم آب و فاضلب‬
‫طنطنه= )=نواي موسیقي‪ ،‬آهنگ( از كلمه پهلوي »تنتن‪ /‬تنترا‪ /‬تنترانگ« كه اصل كلمه »ترانه« در فارسي امروزه هننم هسننت‪) .‬نگناه‬
‫نامهاي پارسي – چاپ هند‪ -‬ص‪ .(447 -‬گرچه مرحوم عمید‪ ،‬نویسنده فرهنگ عمید‪ ،‬مثل همه ایرانیان دیگري كه ‪ 1400‬سال از حقائق‬
‫فرهنگي خود بي خبر ماندند‪ ،‬این كلمه را )= طنطن( عربي مي خواند ولي حقیقت آن است كه »تنتن« هم مثل هزاران لغت پارسي‪ ،‬از ما‬
‫غارت گشته و به اسم فرهنگ غالب‪ ،‬به عرب و عجم و ترك و دیلم‪ ،‬به غلط تفهیم شد‪ .‬یادمان نرود كه عرب ها ادبیات خود را به ایننن مقفننع‬
‫)=روزبه( ایراني و ابونواس )= نواز‪ ،‬شاعر بزرگ اهوازي( و سیبویه و ابو علي فارسي مدیونند‪ .‬استادان اول موسننیقي عربنني نیننز دو‬
‫استاد ایراني جهاني بودند‪ ،‬به نام ابواسحاق موصلي )وقتي كه موصل هم ایراني بود( و شاگرد برجسننته اش شننادروان علنني زرینناب‪ ،‬اسننتاد‬
‫موسیقي لتین در جهان‪ ،‬كه به اسپانیا و كل اروپا در سالهاي ‪ 852‬میلدي‪ ،‬الفباي موسیقي امروزي را یاد دادند‪ .‬از همین جننا اصننل كلمننه‬
‫‪».‬تنتن« هم براي ما روشن مي شود‬
‫طنفسه= گرچه این كلمه به ظاهر عربي مي نماید ولي از معني آن به اصل فارسي »تن پوشه« مي تننوان پنني بننرد‪ .‬در عربنني امننروزه بننه‬
‫نوعي »مخمل كه از آن پرده و دكور دیواري« )به اصطلح قالي دیواري‪ /‬تزئیني( درست مي كنند‪ ،‬گفته مي شننود‪ .‬ولنني از آنجننا كننه منني‬
‫دانیم مخمل و ابریشم و تزئینات و غیره‪ ،‬در بیابان ها و شن زارهاي گرم عربستان نبود‪ ،‬بلكننه در كنناخ هنناي ساسنناني )مثننل طنناق كسننري و‬
‫تخت جمشید و غیره( شروع شد‪ ،‬كه حتي لباس و تن پوش و تزئین دیوارشان هم مخملي بود‪ ،‬آن گاه »طنفسه‪ /‬تن پوشه« بهننتر مفهننوم منني‬
‫‪.‬شود‬

‫لغیه= لغت پهلوي قدیم به معني "بیهوده" سخن باطل‪ ،‬مزخرف ویي‪ ،‬یاوه گویي‪ ،‬چرند و پرند‪ ،‬حرف مفت و بي پایه‪ .‬اصل ایننن كلمننه از‬
‫واژه "لغ" پارسي مي آید‪ ،‬كه به معني "شوخي"‪ ،‬مسخرگي‪ ،‬لودگي و بنازي اسنت‪ .‬در بعضني لهجنه هناي فارسني "لچ" هنم مني گوینند‬
‫‪)).‬نگا‪ .‬فرهنگ عمید‬
‫ل در سوره غاشیه )‪ (88‬آیه ‪11‬‬
‫‪.‬در قرآن مجید هم آمده است‪ .‬مث ً‬
‫لك= هم چنین "لوك" به معني "پرحرفي‪ /‬چرند و پرند‪ /‬پرچانگي" و غیره‪ .‬ظاهرًا با همان "لك لك‪ /‬حاجي لك لننك‪ /‬لقلقننه زبننان" )نگننا‪.‬‬
‫‪.‬این كلمات را( در زبان فارسي رابطه ریشه اي دارد‬
‫لغو= به خلف تصور عوام )و حتي بعضي "خواص"( واژه "لغو" عربي نیست بلكننه از ریشننه "لغ‪ /‬لغیننه" پهلننوي بننه معننني "حننرف‬
‫‪).‬بیهوده" سخن باطل و یاوه گویي آمده است )نگا‪ .‬لغیه‬
‫احتمال آن هم هست كه ریشه "لغو" مستعمل در غربي‪ ،‬از "لغ" پارسي به معني "بي حاصل" )مثل زمین بایر( "خشك و بي آب و علف"‬
‫)صحرا(‪ ،‬ضمنًا حرفي كه "ارزش" ندارد و نتیجه نمي دهد )نگا‪ .‬فرهنگ عمید كلمه "لغ"؛ همچنین كلمات "لغونه"‪ ،‬لغزیدن‪ /‬لغزش كه با‬
‫‪").‬لغو" رابطه ریشه اي دارند‬
‫ي آن از جمله "لغیه" مجموعًا ‪ 10‬بار آمده است‪ .‬مثل سوره واقعه )‪ (56‬آیه ‪ 25‬و دیگران‬
‫‪.‬در قرآن مجید كلمه "لغو" و مشتقات عرب ‍‬
‫لونجي= لونجي‪ ،‬به احتمال قوي مركبي از فارسي و تركي "لنگ‪ +‬چي" كسي كننه مسننئول لنننگ داري در حمننام اسننت‪ ،‬لنننگ دار‪ ،‬فننوته‬
‫‪.‬دار‪ /‬حوله دار‪ .‬در عربي علوه بر مسئول فوته و لنگ در حمام به معني پیشكار‪ /‬نوكر‪ /‬خادم هم به كار مي رود‬
‫)‪.‬لونجیه= )مونث لونجي‪ /‬لونجي نگا‬
‫لیف= در فارسي به معني "لیف" حمام و ضمنًا به شكل "لیفه" یا نیفه به معني "بند تنبان" نخ شلوار كه مثل كمربند منتها از داخل شننلوار‍‪،‬‬
‫به كار مي رود‪ .‬اصل لغت هم در عربي و هم در فارسي به معني "رشته‪ /‬الیاف درختان" مثل نارگیل و یا خرما و غیننره كننه از آن پننارچه‬
‫استعمال مني كنننند( و ینا ‪ canvas/ cannabis‬هاي زبر مثل گوني )= از كنف‪ /‬كاموا كه در انگلیسي نیز اصل فارسي آن را یعني‬
‫لیف حمام و غیره درست مي كنند‪ .‬حال این كه اصل ریشه آن عربي است یا فارسي‪ ،‬نیاز به تحقیق بیشننتر اسننت‪) .‬در زبننان هنناي اروپننایي‬
‫‪).‬مي گویند ‪) luffa‬آریایي( هم‬

‫)لیلج= )نگا‪ .‬لیلك‬
‫لیلك= تلفظ انگلیسي "نیلك" در فارسي كه وارد عربي هم شده است )و یا بالعكس( گل "نیلوفر‪ /‬نیلوپر" )مركب ازز نیلننو بننه معننني آبنني‪/‬‬
‫ارغواني رنگ و "پر" یعني "برگ"( گنل معنروف از خنانواده زنبنق هنا‪ /‬سوسنن هنا و غینره )نگنا‪ .‬فرهننگ عربني "المنورد" بینروت‪/‬‬
‫نام دیگر ‪ lilac).‬كه اصل فارسي بودن "لیلك از نیلك" را تایید كرده است‪ ،‬كلمه ‪ 1980 webster‬میلدي؛ همچنین فرهنگ انگلیسي‬
‫‪.‬است ‪ lily‬و هم چنین ‪" lotus‬لیلك‪ /‬نیلك" فارسي در زبان هاي اروپایي‬
‫لیمون= تلفظ اروپایي "لیمو" در فارسي‪ ،‬كه وارد عربي هم شده است )و یا بالعكس(‪ .‬یكي از میوه هاي معروف از خانواده مركبات )مثل‬
‫تلفظ ‪ limon‬پرتغال‪ ،‬نارنگي و غیره(‪ .‬یك نام ایرانو‪ -‬اروپایي )آریایي( كه در انگلیسي‪ ،‬اسپانیایي و غیره نیز همان كلمه فارسي به شكل‬
‫‪.‬مي شود‬
‫»حرف »م‬
‫ماجیستر= از لغت انگلیسي )آن هم از لتین( به معني "ارباب"‪ ،‬آقا‪ ،‬كار فرما‪ ،‬رئیس‪ ،‬بزرگ‪ ،‬مدیر مدرسننه و غیننره كننه وارد عربنني هننم‬
‫‪.‬شده است‬
‫یا "مغان" و "مغ" كه مرشدان زرتشتي و روحانیون ایننران ‪ magi‬در زبان لتین كه آن هم به ‪ magister‬اصل لغت بر مي گردد به‬
‫و ‪ magician/ magic/ magis/ magi/ magister‬كلمات ‪ webster‬قدیم باشند‪ ،‬مربوط مي شود )نگا‪ .‬فرهنگ انگلیسي‬
‫‪).‬دیگران‬
‫كه عنوان علماي زرتشتي قوم )‪ wise-men‬واژه "مغ" و مغان در ریشه به معني "هوشمند"‪ ،‬دانا‪ ،‬زیرك‪ ،‬شمن )در انگلیسي پیرپیران‬
‫"مادها" كه قدیمي ترین طائفه فارسي بودند‪ ،‬مي باشد ‪ .‬همین مردم "ماد" اولین كساني بودند كه شهر سازي را در جهان اختراع كردند؛ لذا‬
‫كلمه "مدین‪ /‬مدینه‪ /‬مدائن" همه با نام نیكبخت "ماد" ارتباط ریشننه اي دارننند "یعننني آن چننه قننوم "منناد" سنناخت"‪ .‬ولنني از همننه زیبنناتر و‬
‫گویاتر نام "همدان" است كه عبارت اسنت از "هنا‪ +‬منادان" یعنني "مادهنا"‪ ،‬اولینن پنایتخت شاهنشناهي اینران باسنتان‪) .‬همنندان فعلني را‬
‫‪").‬هگمتانه" و "اكباتان ‌"هم مي گفتند‬

‫در لتین یعني "هوشمند‪ /‬خردمند‪ /‬دانا( ‪" (=magister‬بر مي گردیم به واژه مغ )=هوشمند‪ /‬پیر‪ /‬مرشد‪ /‬دانا( كه در ریشه با "مزدا‬
‫یكي است‪ .‬ضمنًا اهورا مزدا )نام باستاني "خداي متعال" در كشور ایران( یعني "ایزد خردمننند" "خننداي خننرد وهننوش" "خننرد بننزرگ"‪.‬‬
‫‪)).‬نگا‪" .‬نام هاي پارسي" چاپ هند‪ -1994 /‬ص ‪18‬‬
‫ماخور= از همان واژه "ماخور" در پارسي به معني "شراب خانه‪ /‬قمار خانه‪ /‬فحشا خانه"‪ ،‬جاي عینش و ننوش و شنهوت پرسنتي‪ .‬جمنع‬
‫‪).‬عربي آن "مواخیر" است‪) .‬نگا‪ .‬فرهنگ عمید‬
‫مارستان= تلفظ عربي "بیمارستان" یعني "مریض خانه‪ /‬شفا خانه"‪ .‬در عربي امنروزه بیشنتر بنه معنني "تیمارسنتان" )یعنني بیمارسنتان‬
‫‪.‬رواني( به كار مي رود‬
‫ماس= تلفظ "الماس" فارسي كه عرب ها طبق معمول "الف و لم" تعریف به آن اضافه كرده اند‪ .‬در واقع تلفظ عرب ها بننه فارسنني قنندیم‬
‫نزدیك تر است‪ ،‬چون آن ها "ماس" و "ماسه" مي گویند كه سره و خالص است‪ ،‬در حالي كه ما خودمان آن را به شكل عربي شده ان یعنني‬
‫‪").‬الماس" تلفظ مي كنیم‪) .‬یعني ما از خود عرب ها عرب تر شده ایم! گاسه داغ تر از آش یعني این‬
‫كلمه "ماس" پارسي با واژه "ماسه" )از جنس شن و ماسه( رابطه اي ریشه اي دارد‪) .‬نگا‪" .‬نام هاي پارسي" ‪ /‬چاپ هند‪ -1994 /‬ص‬
‫‪264).‬‬
‫‪").‬ماسي= مثل الماس‪ /‬الماسي‪ /‬مربوط به الماس )نگا‪" .‬ماس‬
‫ماسوره= از همان ماسوره فارسي به معني "ني باریك" لووله كوتاه و باریك‪ ،‬قرقره اي كه نخ بر آن مي پیچند و در ماشین هاي بافندگي و‬
‫چرخ خیاطي و غیره به كار مي برند‪ .‬ضمنًا در توپ و تفنگ نیز نوعي از آن به كار مي رود‪ .‬تلفظ دیگر آن ماشوره است‪ .‬جمع عربنني آن‬
‫‪".‬مواسیر" است‬
‫‪.‬ماشك= تلفظ عربي "ماشه" فارسي به معني "ماشه تفنگ" كه توسط آن چاشني را آتش مي كنند‪ .‬انبر‬
‫مأمأ= تلفظ عربي "بع بع" گوسفندان‪ ،‬صداي بزغاله ها و بعضي حیوانات دیگر‪ .‬حال یكي اگر بگوید از كجا معلوم كه ما از عرب هنا ینناد‬
‫نگرفتیم صداي "بع بع" را‪ ،‬جوابش این است كه آن كساني كه اولین بار جانوران را اهلي كردند‪ ،‬طبعًا صدایش را هننم اولیننن بننار شنننیدند و‬
‫‪:‬اسم صدا را هم طبعًا ان ها ساختند‪ :‬بنا به تحقیق یك استاد آمریكایي‬

‫اولین جانور در جهان كه اهلي شد بز كوهي بود كه حدود ‪ 10000‬سال پیش توسط ایرانیان انجام گرفت"‪) .‬نگننا‪ .‬سننهم ایننران در تمنندن"‬
‫‪ manila bulletin mar 20/2005).‬جهان‪ -‬ص ‪ /280‬همچنین روزنامه‬
‫مانوي= دین و آئین ماني )‪ 216 -274‬میلدي( یكي از شش پیامبري كه از سرزمین ایران بر خواستند و صاحب كتاب و قننانون دیننني‬
‫بودند‪ .‬گرچه ماني در "بابل" )عراق فعلي( به دنیا آمد ولي عراق آن زمان یكي از ایالت هاي ایران بنزرگ بنود‪ .‬یعننني منناني "شناسنننامه"‬
‫‪.‬اش ایراني بود‬
‫‪".‬مانویه= مذهب و عقاید ماني‪ ،‬دین ماني پیامبر و یا به قول مخالفانش "ماني نقاش‬
‫مایه= اصل واژه "ماء" در عربي )جمع آن "میاة" است( و "ماي" به معني آب در زبان هاي سامي دیگر ‪ .‬در عربنني "مننویه" هننم گفتننه‬
‫مي شود‪ ،‬كه همه از كلمه "مایه" یعني "ریشه‪ /‬اصل‪ /‬ماده اولیه هر چیز"‪ .‬حال مي فهمیم كلم خدا را در قننرآن مجینند "و جعلنننا مننن المنناء‬
‫ي" )همه چیز را از آب زنده كردیم(‪ .‬در فارسي قدیم "ماي" به معني "شراب" )= زرآب‪ /‬آب طلیي( به كار منني رفتننه اسننت‬
‫كل شي ح ّ‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آیه ‪ 22‬و دیگران‬
‫‪).‬نگا‪ .‬نام هاي پارسي‪ -‬ص ‪ (268‬كلمه "ماء" در قرآن مجید ‪ 63‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫"‪ "matter‬همین واژه "مایه‪ /‬ماي‪ /‬ماء‪ /‬میاه" و مشتقات آن در نام "ارومیه= شهر آب‪ /‬شهر دریا" نیز به كار رفته است‪ .‬ضمنًا واژه‬
‫یعني "ماده‪ /‬مایه اصلي خلقت" در زبان هاي دیگر ایرانو‪ -‬اروپایي )=آریایي( مثنل انگلیسني‪ ،‬لتینن‪ ،‬یونناني و غینره نینز بنا همینن واژه‬
‫‪.‬پارسي "خویشاوند" است‬
‫مجوس= جمع لتیني "مغ" یعني مغان‪ ،‬روحانیون زرتشتي‪ ،‬مرشدان دین زرتشت‪ ،‬علماي پارسیان )در زبان هاي اروپایي نیز همین كلمننه‬
‫را یعني "مگوس" كه به خاطر نبودن حرف "گاف" در زبان هاي عربنني تبنندیل بننه "مجنوس" شنده اسنت‪ .‬ضنمنًارجوع شنود بنه فرهننگ‬
‫‪.‬و دیگران ‪ magic/ magician/ magus/ magi‬به كلمات ‪ webster‬انگلیسي‬
‫‪.‬در زبان انگلیسي ئ دیگر زبان هاي اروپایي )‪" (parsi‬مجوسي= زرتشتي‪ ،‬پیرو دین زرتشت‪" ،‬پارسي‬
‫‪ (parsi).‬مجوسیه= دین زرتشتیگري‪ ،‬دین زرتشت‪ ،‬دیانت پارسیان‬
‫‪).‬مدالیه= مدال )نگا‪ .‬مدالیون‬

‫"‪ "metal‬مدالیون= مأخوذ از واژه فرانسوي‪ /‬اسپانیایي "مدالیون" یعني "مدال بزرگ"‪ .‬اصل لغت بر مي گردد بننه "لتیننن" از ریشننه‬
‫یعني فلز‪ /‬آهن جات‪ /‬آهني ها‪ .‬ولي وقتي بیشتر و پیشتر مي رویم و به ریشه آریایي )ایرانو‪ -‬اروپایي( این لغت توجه مي كنیم بالخره منني‬
‫یعني قوم "ماد" كه قدیمي ترین قوم ایراني بودند؛ همین قننوم "فلننزات" معنندني )مثننل "‪ "media‬و "‪ "mede‬رسیم به ریشه آن كه از‬
‫ل هم گفتیم "‪= metal‬یا برنج( را كشف كردند ولذا "فلز ‪boronze‬‬
‫در زبان هاي آریایي به قوم "ماد" منسوب شد )همان طور كه قب ً‬
‫ل كلمه "شهر"یعني "مدین‪ /‬مدینه‪ /‬مدائن" هم ریشه اش بر مي گردد به "ماد"ها كه باني‪ /‬مخترع اولین شهر در جهان هستند )زنده باد‬
‫اص ً‬
‫‪".‬ها‪ -‬مادان" خودمان یعني شهر زیبا وتاریخي همدان‪ /‬هگمتانه‪ /‬اكباتان(‪ .‬نگا‪ .‬لغت بعدي در زیر‬
‫مدن= جمع عربي شده "مدینه" )شهر‪ /‬شهرك"‪ .‬اصل این دو لغننت یعننني "منندینه" و جمننع آن "منندن" و نننام "منندین" و "منندائن" )یعننني‬
‫"تیسفون" در عراق امروزي كه یكي از چهار پایتخت شاهنشاهي ایران بود(همه بر مي گنردد بنه "مناد" یعنني اولینن قنوم ایرانني و اولینن‬
‫مخترعین‪ /‬بانیان "شهر سازي" در جهان؛ و نام زیباي شهر تاریخي "همدان= ها‪ -‬مادان" بهترین یادبود زنده آنها است؛ ضننمنًا بننه خلف‬
‫تصور مرحوم استاد عمید و دیگر فرهنگ نویسان ایراني و عرب‪ ،‬كلمه "مدائن" جمع "مدینه‪ /‬مدن‪ /‬مدین" نیست بلكه "منندائن" یعننني "ام‬
‫‪.‬القراء" یا پایتخت‪ /‬مركز كشور‪ /‬شهر شهرها‬
‫در قرآن مجید كلمه "مدین" )= شهر‪ /‬شهر مركزي‪ /‬پایتخت‪ /‬ام القراء شهري كه به تنهایي مثل چند شهر است( و مشتقات دیگر آن یعننني‬
‫ل در سوره اعراف )‪ (7‬آیه ‪ 85‬و دیگران‬
‫‪.‬مدینه و مدائن مجموعًا ‪ 27‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫نكته قابل توجه در اینجا این است كه در زمان قدیم و در زبان پهلوي‪ /‬اوسنتایي "شنهر" بنه معنني "كشنور" = سنررزمین داراي "كنش‪(/‬‬
‫كیش یعني مرز" بود‪ ،‬مثل "ایرانشهر" یعني "كشور ایران‪ /‬ایران"‪ .‬در آن زمان "شهر" فعلي مننا را "كننوره‪ /‬خننوره= قریننه= قننراء" و‬
‫شهرك ها را "دهكده" مي گفتند كه بر آن یك "دهخدا‪ /‬دخو‪ /‬دهقننان= كدخنندا‪ /‬زمیننن دار بننزرگ" بننه نمایننندگي "شاهنشنناه" حكننومت منني‬
‫كرد(‪ .‬از این جا مي بینیم كه "ریشه یابي" لغات و شناسایي زمان و مكان استعمال آن ها به فهم درست "تاریخ‪ /‬حنندیث و قننرآن مجینند" هننم‬
‫‪.‬كمك شایان مي كند‬
‫مدینه= مصغر " مدین" به معني "شهرك‪ /‬شهر كوچك" در مقابل شهر بزرگ )پایتخت و یا ام القراء(‪ .‬اسم جدید " یننثرب" كننه بننه مدیننة‬
‫النبي )یعني شهر پیامبر خدا محمد ص( تبدیل شد بعد از مهاجرت پیامبر اكرم اسلم )ص( به آنجا‪) .‬ریشه "اوستایي‪ /‬پهلوي" بننر میگننردد‬

‫به همان كلمه "ماد" یعني اولین قوم ایراني كه "شهر سازي" را در جهان اختراع كرد )نگا‪" .‬منندن"‪" /‬منندائن"‪" /‬منناد" و هننا‪ +‬مننادان=‬
‫‪).‬همدان و دیگران‬
‫ل در سوره قصص )‪ (28‬آیه ‪ 15‬و دیگران‪) .‬مشتقات عربي مدینه مثل مدن‪ ،‬تمدن‪،‬‬
‫واژه "مدینه" در قرآن مجید ‪ 14‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪).‬متمدن‪ ،‬مدني و دیگران بسیار زیاد است‬
‫مرة= از مرور در عربي به معني "عبور" یا گذشتن از جایي است‪ .‬اصل این واژه بر مي گردد به لغت آریایي )ایرانو‪ -‬اروپایي( "مننار"‬
‫و "مارگا" به معني "راه" )نگا‪" .‬آناندا مارگا"= "راه راستي" در هندوستان و "شالیمار" یا "شاهلي مار" "راهننرو‪ /‬دالن شنناهي" در‬
‫‪).‬شهر لهور در هند سابق و پاكستان فعلي‬
‫مشتقات عربي آن بسیار زیاد است مثل "مر"‪ ،‬مار‪ ،‬مرور‪ ،‬استمرار و دیگران‪ .‬واژه "مّر" بننه معننني راه )=مننار(‪ ،‬عبننور و تكننرار عمننل‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آیه ‪ 259‬و دیگران‬
‫‪ =).‬عبور از همان راه( در قرآن مجید نیز ‪ 34‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫نكته‪ :‬شاید كلمه "مار" هم در فارسي براي آن جاندار معروف به خاطر شكل او است كه مثل "راه ‌"است‪ .‬تحقیقات بیشننتر لزم اسننت ولنني(‬
‫‪).‬این كه كلمه "مار" كه از آن "مرور" و "مار" و استمرار و غیره در عربي صرف شده است براي بنده روشن است‬
‫مرج= تلفظ عربي "مرغ= مرغزار" فارسي یعني "چمنزار" چراگاه حیوانات‪ ،‬صحراي پر علف‪ ،‬زمین سبز و پهناور‪ ،‬دشت خرم و پننر‬
‫گیاه‪ .‬جمع عربي آن "مروج" است‪ ،‬ولني اصنل لغنت "مننرغ" فارسني اسنت‪) .‬بننا تننوجه بنه سرسنبزي ایننران قنندیم و خشننكي صنحرا هناي‬
‫‪).‬عربستان‪ ،‬فهمیدن ریشه این واژه چندان مشكل نخواهد بود‬
‫مرجان= نوعي جانور دریایي‪ ،‬به شكل گیاهان‪ ،‬كه پس از خشك شدن به شكل چوب خشك و "سنگ" آهكي در مي آید و در جواهر سننازي‬
‫به كار مي رود‪ .‬در عربي علوه بر این معنا‪ ،‬به معني "مروارید" هم گفته مي شود‪ .‬اصل كلمه "مرجان" فارسي اسننت )نگننا‪" .‬تنناثیر پننند‬
‫‪).‬ارسي بر ادبیات عربي" نوشته دانشمند عرب زبان "عیسا العاكوب" ص ‪59‬‬
‫در زمان هاي قدیم و در ایران باستان‪ ،‬قبل از استعمار انگلیس‪ ،‬وقتي بحرین جزو خناك اینران بنود‪ ،‬مرواریند و مرجنان آن جنا "بنه عننوان‬
‫‪.‬حتي در كشور هاي غربي هم شناخته شده و معروف بود "‪pearl of the persian‬‬
‫ل در سوره الرحمن )‪ (55‬آیه ‪ 22‬و همچنین در آیه ‪58‬‬
‫‪.‬واژه "مرجان" فارسي در قرآن مجید هم دو بار آمده است‪ .‬مث ً‬

‫‪.‬مرجاني= آن چه از مرجان باشد‪ ،‬مثل جزائر كوچك مرجاني و یا جواهراتي كه از مرجان ساخته شده اند‪ ،‬رنگ مرجاني و دیگران‬
‫مرد) بر وزن "خورد"(= جمع عربي كمه معروف "امرد" یعني "بي ریش‪ /‬نوجوان‪ /‬نه "مرد"‪ .‬جالب این جا اسننت كننه ایننن واژه حنندود‬
‫"هزار سال" گمشده بود و همه خیال مي كردیم كه یك واژه عربي است و حتي شعراي "بچه باز" خودي و غریبه )عرب و عجننم( دربنناره‬
‫ل‪" :‬و جائز و طي غلم "المرد"‪ -‬للرجل مسافر مجرد" كه فتواي امام احمد حنبل ایراني براي پیروان سننني‬
‫"امرد" شعرها مي آفریند )مث ً‬
‫‪!).‬مذهب خود است‬
‫ولي حال به لطف خدایي فهمیدیم كه واژه "امرد" در عربي در واقع تللفظ غلط "ا‪+‬مرد" فارسي است یعني "نه‪ +‬مرد‪ /‬نوجوان‪ /‬بچه بنني‬
‫‪.‬ریش" درست مثل واژه ایران وضد آن یعني "انیتران" و یا "زمان" و "ا‪ +‬زمان" یعني بي زمان‪ /‬ابدي و غیره‬
‫این پیشاوند فارسي "ا" به معني "نه‪ /‬بدون‪ /‬بي‪ /‬غیر از" یكي از قدیمي ترین بخش هاي زبان هاي آریایي )ایراننو‪ -‬روپنایي( اسنت‪ .‬مثنل‬
‫ولي ‪ "apolitical".‬در مقابل "‪ "political‬ویا "‪ "abnormal‬در مقابل "‪ "normal‬و یا "‪ "amoral‬در مقابل "‪"moral‬‬
‫بهترین مثالش در فارسي همان واژه "ایننران و انیننران" یعنني غینر آریننایي‪ /‬غینر ایراننني‪ /‬خنارجي و غینره اسنت‪ .‬همچنینن كمننه اوسننتایي‬
‫"امرداد" یعني "نه مردي"= جاودانه= همیشگي‪) .‬نگا‪ .‬نام هاي پارسي‪ -‬چاپ هند‪ -‬ص ‪ (27‬در زبان هاي دیگر آریایي مثل انگللیسي‪،‬‬
‫‪. Webster.‬نگا "‪: "amaranth‬لتین‪ ،‬یوناني‪ ،‬هندي و غیره نیز همین كلمه اصل ایراني را به كار مي برند‪ ،‬یعني‬
‫‪.‬مردقوش= نگا‪ .‬مرزجوش‪ /‬مرزنجوش فارسي‬
‫مرزبان= كسي كه مرز هاي كشور را نگهباني مي كند‪ ،‬نوعي حاكم تام الختیار مثل فرماندار یا استاندار در ایران قدیم‪ ،‬كننه بننر یننك ایننالت‬
‫‪.‬حكومت كامل داشت و جوابگوي "شاهنشاه" در مركزكشور بود‪ .‬نوعي "شاه" كوچك در مقابل "شاه شاهان" یا شاهنشاه ایران باستان‬
‫در عربي هم "مرزبان" و جمع آن "مرازبه" است‪ .‬در زبان هاي اروپایي مثل انگلیسي و به خصوص یوناني "ساتراپ‪ /‬سنناتراپي" گویننند‬
‫‪ webster).‬كه آن هم از فارسي پهلوي آمده است‪) .‬نگا‪ .‬فرهنگ انگلیسي‬
‫جالب آن است كه لقب پدرژبزرگ امام ابوحنیفه‪ ،‬بزرگترین امام اسلم در مذهب اهل سنت نیز "مرزبان" مي باشد‪ ،‬یعني پندربزرگ او یننك‬
‫"ساتراپ" ایراني در زمان ساسانیان بود‪) .‬لقب كامل او "امام ابو حنیفه نعمان بن ثنابت بنن مرزبنان" اسنت(‪ .‬ابنو حنیفننه اهنل شنهر كننوفه‬
‫است‪ ،‬شهر مرزي ایران و عراق‍‪ ،‬كه آن روز خود عراق هم یكي از سنناتراپي هنناي ایننران بننود و پنناتیخت ساسننانیان در "تیسننفون‪ /‬منندائن"‬

‫نزدیك بغداد فعلي‪ ،‬یكي از چهار پایتخت شاهنشاهي ایران باستان بود‪) .‬اولین پایتخت همدان‪ ،‬دوم استخر یننا تخننت جمشننید و سننوم "شننوش"‬
‫‪).‬دانیال نزدیك دزفول كنوني‬
‫‪).‬مرزباني‪ /‬مرزبانیه= )= نگا‪ .‬مرزبان‬
‫مرزجوش= تلفظ دیگري از "مرزنجوش" فارسي كه نوعي گیاه خوش بو است‪ .‬داراي شاخه هایي بلند و برگ هایي مانند "گننوش مننوش"‬
‫‪.‬و لذا نام آن هم "مرزه گوش" یا به عربي "مرزجوش" شده است‬
‫‪.‬مرمر= از همان "مرمر" فارسي كه نام سنگ هاي معدني سخت و جل دار است و براي زیبایي در ساختمان ها به كار مي برند‬
‫‪).‬مرمري= صفت "مرمر" آ« چه از مرمر ساخته شده باشد‪ ،‬مربوط به مرمر )مثل رنگ و جلوه و سختي و غیره‬
‫مرو= شهر "مرو" كه نام تناریخي آن "مروگنان" یعنني "جناي منرو" اسنت‪ .‬ظناهرًا ننام ننوعي گیناه خوشنبو اسنت )نگنا‪ .‬عمیند "منرو‪/‬‬
‫ل جزو جمهوري تركمنستان است‬
‫‪.‬مروخوش(‪ .‬شهر باستاني ایران بزرگ در آسیاي مركزي كه فع ً‬
‫مروا= دعاي نیك‪ ،‬فال نیك )ضد آن "مرغوا" یعني نفرین و لعنت است(‪ .‬ضمنًا ریشه نام "مروان" كه وارد زبان عربي هم شده و هنننوز‬
‫‪.‬هم معروف است از همین جا است‪ ،‬یعني "خوش میمنت‪ /‬همایون" و غیره‬
‫‪.‬مروي= منسوب به شهر مرو‪ /‬نام خانوادگي بعضي از ایرانیان و مردم آسیاي مركزي‬
‫مزج=تلفظ عربي "مزگ" پارسي به معني "عسل‪ /‬انگبین" و هر چیزي كه از "مجموع‪ /‬مخوط" چند چیز دیگر تشكي یابد )= عسل كنه‬
‫‪).‬از شیره هزاران گل و گیاه بدست مي آید و غیره‬
‫نگا‪ .‬فرهنگ فارسي عمید‪ .‬در عربي و حتي در فارسي فعلي )= دري( نیز به معني "مخلوط‪ /‬آمیخته" بننه كننار منني رود‪ .‬در زبننان هنناي‬
‫"‪ "mix/ mixture/ mixage‬آریایي )ایرانو‪ -‬اروپایي( دیگر مثل انگلیسي‪ ،‬اسپانیایي‪ ،‬لتین و غیره نیز همین واژه ایراني به شكل‬
‫‪ webster.‬یا "مزج‪ /‬مزگ" به كار مي رود‪ .‬نگا‪ .‬فرهنگ انگلیسي‬
‫ل در سوره انسان )‪ (76‬آیه ‪ 50‬و ‪"= mixage‬كلمه "مزج" و مشتقات دیگر آن مثل "مزاج‬
‫در قرآن مجید هم سه بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬همچنین ‪ 7‬و دیگر‬
‫‪).‬مشتقات عربي مزج مثل مزاج‪ /‬امتزاج و غیره در عربي زیاد است(‬

‫لغیه= لغت پهلوي قدیم به معني "بیهوده" سخن باطل‪ ،‬مزخرف ویي‪ ،‬یاوه گویي‪ ،‬چرند و پرند‪ ،‬حرف مفت و بي پایه‪ .‬اصل ایننن كلمننه از‬
‫واژه "لغ" پارسي مي آید‪ ،‬كه به معني "شوخي"‪ ،‬مسخرگي‪ ،‬لودگي و بنازي اسنت‪ .‬در بعضني لهجنه هناي فارسني "لچ" هنم مني گوینند‬
‫‪)).‬نگا‪ .‬فرهنگ عمید‬
‫ل در سوره غاشیه )‪ (88‬آیه ‪11‬‬
‫‪.‬در قرآن مجید هم آمده است‪ .‬مث ً‬
‫لك= هم چنین "لوك" به معني "پرحرفي‪ /‬چرند و پرند‪ /‬پرچانگي" و غیره‪ .‬ظاهرًا با همان "لك لك‪ /‬حاجي لك لننك‪ /‬لقلقننه زبنان" )نگنا‪.‬‬
‫‪.‬این كلمات را( در زبان فارسي رابطه ریشه اي دارد‬
‫لغو= به خلف تصور عوام )و حتي بعضي "خواص"( واژه "لغو" عربي نیست بلكننه از ریشننه "لغ‪ /‬لغیننه" پهلننوي بننه معننني "حننرف‬
‫‪).‬بیهوده" سخن باطل و یاوه گویي آمده است )نگا‪ .‬لغیه‬
‫احتمال آن هم هست كه ریشه "لغو" مستعمل در غربي‪ ،‬از "لغ" پارسي به معني "بي حاصل" )مثل زمین بایر( "خشك و بي آب و علف"‬
‫)صحرا(‪ ،‬ضمنًا حرفي كه "ارزش" ندارد و نتیجه نمي دهد )نگا‪ .‬فرهنگ عمید كلمه "لغ"؛ همچنین كلمات "لغونه"‪ ،‬لغزیدن‪ /‬لغزش كه با‬
‫‪").‬لغو" رابطه ریشه اي دارند‬
‫ي آن از جمله "لغیه" مجموعًا ‪ 10‬بار آمده است‪ .‬مثل سوره واقعه )‪ (56‬آیه ‪ 25‬و دیگران‬
‫‪.‬در قرآن مجید كلمه "لغو" و مشتقات عرب ‍‬
‫مرة= از مرور در عربي به معني "عبور" یا گذشتن از جایي است‪ .‬اصل این واژه بر مي گردد به لغت آریایي )ایرانو‪ -‬اروپایي( "مننار"‬
‫و "مارگا" به معني "راه" )نگا‪" .‬آناندا مارگا"= "راه راستي" در هندوستان و "شالیمار" یا "شاهلي مار" "راهننرو‪ /‬دالن شنناهي" در‬
‫‪).‬شهر لهور در هند سابق و پاكستان فعلي‬
‫مشتقات عربي آن بسیار زیاد است مثل "مر"‪ ،‬مار‪ ،‬مرور‪ ،‬استمرار و دیگران‪ .‬واژه "مّر" بننه معننني راه )=مننار(‪ ،‬عبننور و تكننرار عمننل‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آیه ‪ 259‬و دیگران‬
‫‪ =).‬عبور از همان راه( در قرآن مجید نیز ‪ 34‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫نكته‪ :‬شاید كلمه "مار" هم در فارسي براي آن جاندار معروف به خاطر شكل او است كه مثل "راه ‌"است‪ .‬تحقیقات بیشننتر لزم اسننت ولنني(‬
‫‪).‬این كه كلمه "مار" كه از آن "مرور" و "مار" و استمرار و غیره در عربي صرف شده است براي بنده روشن است‬

‫مرجان= نوعي جانور دریایي‪ ،‬به شكل گیاهان‪ ،‬كه پس از خشك شدن به شكل چوب خشك و "سنگ" آهكي در مي آید و در جواهر سننازي‬
‫به كار مي رود‪ .‬در عربي علوه بر این معنا‪ ،‬به معني "مروارید" هم گفته مي شود‪ .‬اصل كلمه "مرجان" فارسي اسننت )نگننا‪" .‬تنناثیر پننند‬
‫‪).‬ارسي بر ادبیات عربي" نوشته دانشمند عرب زبان "عیسا العاكوب" ص ‪59‬‬
‫در زمان هاي قدیم و در ایران باستان‪ ،‬قبل از استعمار انگلیس‪ ،‬وقتي بحرین جزو خناك اینران بنود‪ ،‬مرواریند و مرجنان آن جنا "بنه عننوان‬
‫‪.‬حتي در كشور هاي غربي هم شناخته شده و معروف بود "‪pearl of the persian‬‬
‫ل در سوره الرحمن )‪ (55‬آیه ‪ 22‬و همچنین در آیه ‪58‬‬
‫‪.‬واژه "مرجان" فارسي در قرآن مجید هم دو بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫»حرف »ك‬
‫كافور= همان كافور فارسي كه غالبًا به اشتباه آن را عربي مي دانند )نگا‪" .‬نامهاي پارسنني"‪ -‬ص ‪ .(212‬داروینني اسننت سننفید رنننگ بننا‬
‫ل در سوره انسان )‪ (76‬آیه ‪) .5‬عجیب است كه در‬
‫بوي تند كه در امور پزشكي و غیره به كار مي رود‪ .‬در قرآن مجید هم آمده است‪ .‬مث ً‬
‫ل‪ :‬زمهریر= سرماي‬
‫همین سوره انسان كه راجع به نعمتهاي بهشتي شرح مي دهد‪ ،‬علوه بر "كافور" چند واژه دیگر فارسي هم هست مث ً‬
‫و چند واژه دیگر كه باید بازشناسي شوند‪ .‬با تننوجه بننه اینكننه )‪ (=mix‬شدید؛ حریر؛ زنجبیل؛ سندس؛ استبرق؛ شراب‪ ،‬آنیه‪ ،‬كاسا‪ ،‬منراج‬
‫كلمه فردوس در قرآن از "پردیس" آریایي است؛ و لغاتي مثل "دین"‪ ،‬عرش‪ ،‬السماء )آسمان(‪ ،‬ابریق )اباریق(‪ ،‬رمان‪ ،‬تین‪ ،‬اكواب و بیننش‬
‫از دویست واژه دیگر پهلوي و تعدادي نیز از زبان هاي قبطي‪ ،‬بابلي‪ ،‬اتیوپیایي‪ ،‬رومي و یوناني‪ ،‬كه قبننل از اسننلم وارد زبننان عربنني شننده‬
‫‪.‬اند‪ ،‬و در قرآن مجید هم طبعًا به كار رفته اند‪ ،‬مطالعات قرآن شناسي واقعي‪ ،‬هنوز بسیار نیاز به تحقیقات دارد‬
‫‪:campha.‬در زبان هاي اروپایي از جمله انگلیسي نیز همین كلمه فارسي را به كار مي برند‬
‫كاكنج= همان كاكنج فارسي یا "كاكنه"‪ ،‬نوعي گیاه با گلهاي سفید مایل به سرخي است كه در پزشنكي و دارو سنازي بننه كنار مني رود‪ .‬از‬
‫‪Al-kekngi).‬‬

‫"طریق زبان عربي وارد انگلیسي هم شده است‪) .‬نگا‪ .‬فرهنگ انگلیسي "وبستر‬

‫كالون= تلفظ عربي "گاله" در فارسي‪ ،‬كه نوعي جوال دهن گشاد است براي حمل كننود و دیگننر مننواد و محصننولت كشنناورزي‪ ،‬بننر شنت‬
‫قاطر‪ ،‬الغ و غیره‪ .‬در عربي به آن "خرج" )خرجین( و "زركننش" هننم منني گویننند‪) .‬نگننا‪ .‬فرهنننگ انگلیسنني‪ -‬عربنني "المننورد" نوشننته‬
‫‪ Galloon).‬م‪ -......‬بیروت ‪ -1980‬واژه‬

‫‪").‬در فارسي به آن "تاچه" هم گفته مي شود )نگا‪ .‬فرهنگ عمید‪ -‬لغت "گاله‬
‫كالون= از همان كلمه فارسي "كلون" یعني "چفت درب"‪ ،‬قفل چوبي كه با آن در هاي خانه و قلعه و یا باغ را "قفننل" منني كردننند‪) .‬جمننع‬
‫‪).‬عربي آن "كوالین" است‪ .‬مشتقات دیگرش "كوالیني" است یعني "قفل ساز" و آهنگر به طور عمومي‬
‫كامبودیا= تلفظ عربي "كامبوج" كشور جنوب شرقي آسیا‪ ،‬همسایه تایلند و لئوس‪ .‬بعضي از محققین معتقدند كه ساكنان قدیم این سننرزمین‬
‫و یا یك قبیله حاكم آنان از نواده هاي "كامبوجیه" شاهنشاه ایراني )فاتح مصر‪ 529 -‬پیش از میلد( كه به هند و چین هم لشگر كشي كرده‬
‫‪.‬است‪ ،‬مي باشند‬
‫كامخ= ظاهرًا تلفظ عربي "كام" به معني "سقف دهان" گلننو و ذائقننه و چشننایي‪ ،‬مثننل "شننیرین كننام" و غیننره )ضننمنًا معننني لننذت‪ ،‬عیننش‪،‬‬
‫‪).‬موفقیت‪ ،‬آرزومند‪ ،‬مثل جوان ناكام و غیره است‬
‫در عربي این كلمه را براي "چاشني غذا‪ /‬آچار )= عربي آن "عصاره"(‪ ،‬ترشي‪ ،‬سركه و "مزه جات" به طور كلي به كننار منني برننند؛ و‬
‫‪).‬رابطه "كام" با "مزه" بسیار روشن است‪) .‬كوامخ جمع عربي آن است‬
‫كامیرا= تلفظ "كمرا" در فارسي كه به معني "چهار دیواري" چهار تاق‪ ،‬تاق‪ ،‬گنبد‪ ،‬دیوار بلننند‪ ،‬طننویله چهارپایننان و بننالخره "اتنناق" بننه‬
‫‪).‬طور كلي است )نگا‪" .‬فرهنگ عمید" كمرا‬
‫در زبان هاي هندي‪ ،‬اردو‪ ،‬پنجابي و غیره نیز "كمره‪ /‬كمرا" به معني "اتناق" بنه كنار منني برننند‪ .‬در زبنان هناي دیگنر اروپنایي از جملننه‬
‫‪.‬استعمال مي كنند "‪ "chamber‬انگلیسي نیز همین كلمه فارسي را به شكل‬
‫علوه بر اتاق‪ ،‬كلمه "كمرا" براي "اتاق تاریك عكاسي" و بعد ها به طور كلي براي دوربین عكاسي )حننتي بنندون اتنناق تاریننك قنندیمي( بننه‬
‫مي گویند )جالب این است كه اولین بار این واژه براي دوربین توسط دانشمند اسننلمي و ‪ camera‬كار رفت‪ .‬در انگلیسي نیز فعلً به آن‬
‫شاید هم ایراني‪ ،‬یعني "ابن هیثم" كه اهل بصره‪ ،‬در مرز ایران و عراق فعلي زندگي مي كرد بننه كننار رفننت‪ .‬ابننن هیثننم بصننري )‪-1052‬‬
‫‪ 976‬میلدي( بزرگننترین فیزیكنندان اسننلم و شنناید دنیاسننت كننه "تئوري حركننت نننور" او در اتنناق تاریننك )"كمننرا" در فارسنني( بنناعث‬
‫‪.‬یا دوربین عكاسي امروز هم شد‪ .‬روانش شاد باد ‪ camera‬اختراعات بعدي از جمله‬
‫‪.‬به كار مي رود "‪ "camera‬در زبان عربي امروز‪" ،‬كامیرا" به معني دوربین یا‬

‫كب= در عربي بع معني "سجده كردن" به سجود افتادن‪ ،‬رو به زمین نهادن‪ .‬در فارسي "كب" و یا "كپ" به معني "دهننان" اسننت )مثننل‬
‫پوزه برزمین گذاشتن!؟ اظهار خاكساري و كوچكي در مقابل بزرگتر و قویتر؟( اگر بعدها روشن شود كه این كلمه هننم ریشننه پهلننوي دارد‪،‬‬
‫آن وقت كلمه "مّكب" در آیه ‪ 22‬از سوره الملك )‪ (68‬یعني "كسیكه را مي رود در حالي كه مثل جننانوران پننوزه اش‪ /‬دهننانش بننر روي‬
‫زمین و در حال چریدن و غاقل از چپ و راست است" )نگا‪ .‬تفسیر "ترجمان القرآن" استاد پاكستاني‪ ،‬ابوالعلي مودودي‪ -‬لهور ‪1989‬‬
‫‪).‬میلدي‪ -‬ص ‪1459‬‬
‫كباب= از همان كباب فارسي است‪ ،‬كه انواع و اقسام دارد‪ ،‬مثل كباب برگ‪ ،‬قیمه‪ ،‬ششلیك‪ ،‬كباب چیني‪ ،‬تركنني و غیننره و غیننره‪ .‬در زبننان‬
‫و غیره‪) .‬مشتقات عربي آن عبارت است از "كبیبه" ‪ kebab/ kebob‬هاي انگلیسي و غیره نیز همین كلمه فارسي را به كار مي برند‬
‫‪).‬و چند اصطلح دیگر‬
‫كبایه= از كلمه فارسي "كوب" كه جمع آن در عربي "اكواب" است به معني "جام"‪ ،‬كوزه آب‪ ،‬تنگ نوشیدن‪ ،‬پارچ‪ .‬در زبان هاي دیگننر‬
‫‪.‬به كار مي رود "‪ "cup‬آریایي مثل انگلیسي نیز همین واژه فارسي به شكل‬
‫ل در سنوره واقعننه )‪ (65‬آینه ‪") 18‬اكننواب و‬
‫كلمه "كوب" به شكل جمع آن یعني "اكواب" در قرآن مجید هم چهنار بننار آمنده اسنت‪ .‬مث ً‬
‫‪" ).‬اباریق"= یعني كوب ها و آبریزها= یعني "جامها و پارچها‬
‫كابوس= تلفظ عربي "قابوس" كه آن هم از اصل "كاوه‪ /‬كیا‪ /‬كیان‪ /‬كاوي‪ /‬كاوس به معني پادشاه‪ ،‬مثننل كیكنناووس‪ /‬كیقبنناد و غیننره )نگنا‪.‬‬
‫‪").‬نامهاي پارسي"‪ -‬ص ‪219‬‬
‫ل دینندار قینافه شناهان‬
‫ضمنًا كابوس در عربي هم )مثل فارسي( به معني "بختك" خفتك‪ ،‬خواب آشفته و ترسناك و غیره آمنده اسنت‪) .‬احتمنا ً‬
‫‪!).‬حتي در خواب هم وحشت آور بوده است‬
‫كبیكج= یا كبیكه یك واژه فارسي است به معني نوعي گیاه شبیه به گشنیز‪ ،‬با گلهاي زرد و بنفش كه خواص پزشكي و درماني هم دارد ‪ .‬در‬
‫‪.‬مي گویند ‪ Asian Crowfoot‬انگلیسي به آن‬
‫كتابخانه= یا كتبخانه از دو كلمه كتاب در عربي و خانه در فارسي به معني "خانه كتاب" كننه درعربنني هننم بننه معننني كتابخننانه )مطننالعه و‬
‫‪".‬تحقیق( است و هم به معني "كتاب فروشي‬

‫كتف= به خلف تصور عمومي ‪ ،‬كلمه "كتف" عربي نیست‪ ،‬بلكه تلفظ غلط "كغت" فارسي یعني "كت" كول‪ ،‬سننفت و شننانه اسننت )نگننا‪.‬‬
‫‪"").‬فرهنگ عمید" واژه "كتف‬
‫نكته‪ :‬شاپور ذوالكتاف‪ ،‬یكي از پادشاهان ایران قدیم كه مجرمین و یاغیان عرب را به صلیب یا "چلیپا" مي كشید و یا "كفت‪ /‬كتف" آن ها‬
‫را مي بست و لذا به ذوالكتاف در عربي معروف شد‪ .‬بعد ها یونانیان و رومي ها روش صلیب را براي اعدام مجرمان‪ ،‬از ایران یاد گرفته‬
‫‪).‬و عمل مي كردند‬
‫)مشتقات كلمه "كفت‪ /‬كتف" در عرب بسیار است(‬
‫كتل= ظاهرًا از همان "كتل" فارسي كه به معني "تپه"‪ ،‬كپه خاك و غیره كه روي هم انباشنته و بنه شنكل تپنه ینا "تنل خناك‪ /‬خناكروبه" و‬
‫‪).‬غیره در مي آید‪ .‬در عربي هم دقیقًا به همین معنا است )مشتقات عربي آن زیاد است‬
‫كثیراء=تلفظ عربي واژه "كتیرا" در فارسي؛ صمغ؛ شیره اي كه از گیاهان و درختان مختلف بیرون مي آید و در امور صنعتي و داروینني‬
‫‪.‬به كار مي رود‪ .‬كتیره‪ ،‬شیره درختان‬
‫كح= سرفه كردن‪ ،‬صداي سرفه كه در فارسي آن را "كخ" تلفظ مي كنند‪ .‬در زبان هاي آریایي دیگر‪ ،‬از جمله انگلیسي به آن "كاف" منني‬
‫‪. Cough).‬گویند )نگا‬
‫‪).‬كحه= سرفه كردن )نگا‪ .‬كح‬
‫‪).‬كحكح= سرفه )نگا‪ .‬كح‬
‫كساء= از كلمه "كاز‪ /‬كازه‪ /‬كاسه" در پهلوي به معني "پوشش"‪ ،‬آنچه در اطراف جسمي قرار گیرد )نگا‪ .‬كاز‪ /‬كننازه‪ /‬كاسننه( بعنندها بننه‬
‫هر پوششي مثل "عباء"‪ ،‬رداء‪ ،‬ملحف‪ ،‬ازار‪ ،‬برد )ظاهرًا از پرده فارسي( چادر‪ ،‬لباس رویي و غیره گفته شد‪) ،‬مثل كساء یماني كه پیامبر‬
‫كسنناء = ‪ Cassock‬اكرم )ص( و خانواده اش در آن قرار گرفتند( در زبان هاي آریایي دیگر مثننل انگلیسنني‪ ،‬ایتالیننایي و غیننره بننه آن‬
‫از همیننن جننا ‪ Webster)،‬گویند كه به معني عباي راهبان و رداء درویشان‪ ،‬كاهنان معابد و مرتاضننان اسننت‪) .‬نگننا‪ .‬فرهنننگ انگلیسنني‬
‫‪.‬معلوم مي شود كه این واژه عربي و سامي نیست‪ ،‬بلكه ریشه آریایي )ایرانو‪ -‬اروپایي( دارد‬
‫‪).‬مشتقات عربي "كساء" بسیار زیاد است(‬

‫كش= ظاهرًا از كلمه "كش" فارسي به معني "كش آمدن" مثل لستیك‪ ،‬هر چینزي كنه بنا كشنیدن درازتنر شنود‪ ،‬مثنل پوسنت بندن‪ ،‬صنمغ‬
‫در انگلیسنني بننه معننني "‪ "Gum‬گیاهان )كه از آن لستیك خودرو مي سازند(‪ ،‬در فارسي انگوم‪ ،‬انگم و "ازدو" هم منني گویننند‪ .‬احتمننا ً‬
‫ل‬
‫‪. Webster).‬صمغ درختي و لستیك با واژه "انگم‪ /‬انگوم" دراصل ایرانو‪ -‬اروپایي‪ ،‬شریك هستند‪) .‬نگا‬
‫كشتبان= به معني "انگشتانه" خیاطان‪ .‬شاید اصل آن "انگشتبان" یعني "محافظ انگشت" بوده كه بعدها به علت "فصاحت عرب ها" )كننه‬
‫ما را "عجم و بي زبان و گنگ" مي خوانند( این كلمه فارسي هم مثل هزاران واژه دیگر ما "له و لورده" شده‪ ،‬به حّدي كنه دیگننر خودمنان‬
‫‪.‬هم آن را نمي شناسیم‬

‫دنباله ‪4‬‬
‫‪).‬رایات= جمع »رايت« يعنی »پرچم«‪ /‬علم‪/‬بيرق در عربی )نگا‪ .‬رايت‬
‫رایت= در عربی بمعنی »پرچم« ‪/‬بيرق‪/‬علم‪/‬درفش )مثل درفش کاويانی‪/‬اختر کاويانی و غيره‪ .‬باحتمال قوی واژه‬
‫»رايت« در عربی از ريشه »رای« فارسی باستان که )علوه بر »راه«‪ /‬نظر‪ /‬عقيده و غيره( به عنوان لقب‬
‫‪.‬شاهان در زبانهای آريائی )ايرانو م هندی م اروپائی( است‪ ،‬يعنی »صاحب نظر«‪/‬رهبر‪/‬پادشاه و غيره‬
‫واژه های »راج« ‪/‬راجه در زبان آريائی هند از همينجاست‪ .‬در زبانهای اروپائی مثممل اسممپانيائی‪ ،‬پرتقممالی و غيممره‬
‫تلفظ ميشود )= شاه( بهمين دليل‪ ،‬يعنی آريائی بودن اصل واژه »رای‪/‬راج‪/‬راجممه« متمموجه ميشممويم کممه ‪ Rey‬نيز‬
‫عربی ‪/‬سامی نيست‪) .‬توجه واژه »رايزن« در فارسی بمعنی »مشاور«‪/‬صاحب نظر‪/‬متخصص فکری و غيره نيز‬
‫‪).‬از همين ريشه است‬

‫زرنب= از همان »زرنب« فارسی که وارد عربی نيز شده است؛ نوعی گياه با برگهای درشت و خوشبو که در‬
‫پزشکی برای تنگی نفس و »پادزهری« معده و پاکی خون و غيره بکار می رود‪ .‬در عربی بر »رزنب« فارسی‪،‬‬
‫‪.‬به آن »رجل الجراد« )يعنی‪ :‬پای ملخ( نيز می گويند‬
‫رخت= از همان »رخت« فارسی يعنی‪ :‬لباس‪/‬جامه‪/‬پوشاک و غيره‪ .‬در عربی اين واژه برای »پوشاک« اسب ها‬
‫ل در فارسی قديم نيز برای اسممب هميممن واژه را بکممار مممی‬
‫يعنی »زين« )= پالن اسب( بکار می رود )که احتما ً‬
‫برده ئند‪ ،‬و لذا وارد عربی نيز شده است‪ ،‬در حاليکه در فارسی فرامو ش کرده ييم(‪ .‬جمع واژه »رخت« در عربی‬
‫‪».‬رخوت« )تلفظ = روخوت( است‬
‫)رخوت = جمع واژه »رخت« فارسی که در زبان عربی هم وارد شده است‪) .‬نگا‪ .‬رخت‬
‫جیب = در عربی بمعنی گريبان ‪ /‬يخه پيراهن ‪ /‬کيسه لباس‪ .‬اصل واژه يک تلفظ غلط عربی از واژه » چين«‬
‫فارسممی يعنممی‪» :‬چممروک«‪/‬تمماه‪/‬درز‪/‬آژنممگ‪/‬کيسممه‪ /‬هممر چيممن و چروکممی کممه بشممکل »پمماکت«‪/‬جيممب‪/‬کيسممه اسممت‪.‬‬
‫‪)).‬نگا‪.‬فرهنگ فارسی م انگليسی م آريانپور م ص م ‪407‬‬
‫در زبانهممای ديگممر آريممائی )ايرانممو ممم اروپممائی( مثممل انگليسممی و لتيممن و غيممره نيممز هميممن واژه ايرانممی بشممکل‬
‫که از »جيب« عربی به اروپا رفته اسممت( بکممار مممی رود‪ .‬همممان واژه معممروف رياضممی کممه( ‪Sime/simuo‬‬
‫لوگمماريتم( سممازنده و پردازنممده آن بودنممد )نگمما‪» Algorithem (=.‬دانشمندان اسلمی ايران مثل »الخوارزمی‬
‫)‪ Webster/Simus/sime‬فرهنگ انگليسی‬
‫ل در سوره نمممل‬
‫واژه »جيب« )بمعنی کيسه‪/‬قسمت جيب‪/‬ميان تنه و غيره( در قرآن مجيد نيز ‪ 3‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪ (27).‬آيه ‪ 12‬و ديگران‬
‫ازار‪/‬ازاره= در عربی به معنی»چادر«‪/‬شلوار‪/‬زيرجامه‪/‬هرچه بدن را بپوشاند‪ /‬پوشاک بطور کلی‪ /‬لنگ ‪ /‬لنگی‪/‬‬
‫فوته )که در عربی فوطه شده است(‪/‬هوله‪/‬دستار و غيره است‪ .‬در عربی بمعنممی »پيممش بنممد« آشممپزی يمما آهنگممری‬

‫)مثل درخش کاويانی( نيز گفته ميشود‪ .‬معنی ديگر »ازار«‪/‬ازاره يعنی »پشت بند« ‪ /‬گچ کمماری يمما سمميمان کمماری‬
‫‪.‬قسمت پائين ديوار که آنرا محکم تر کند‪/‬ساروج پای ديوار و غيره‬
‫عربها بعدها از اين واژه فارسی صيغه بندی های زيادی کرده ئنممد و بمعنممی »پشممت و پنمماه«‪ /‬يممار و يمماور‪ /‬کمممک‬
‫کار‪ /‬مددکار ‪/‬معاون‪/‬دستيار و غيره نيز استفاده کرده ئند )مثل‪» :‬شدازره« و مشتقات عربی آن در قرآن مجيممد هممم‬
‫ل در سوره فتح )‪ (48‬آيه ‪/29‬سوره طاها )‪ (20‬آيه ‪31‬‬
‫‪.‬دوبار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬باحتمال قوی »ازار‪/‬ازاره« از تلفظ عربی »الچادر« )=الجادر‪/‬الجاذر( به معنی »ازار« مبدل شده است‬
‫سرداق= تلفظ عربی واژه »سردر« فارسی‪ ،‬که »فسطاط« نيز خوانده ميشود؛ در وازه شممهر‪ ،‬بارگمماه‪ ،‬زيارتگمماه‪،‬‬
‫کاخها‪ ،‬ميدانها‪ ،‬باغهای ملی و غيره که بشکل سايبان جلوی عمارات بزرگ و هتلها و غيره درست ميشود‪) .‬چيممزی‬
‫ميگويند‪) .‬نگا‪ .‬فرهنگ عربی م انگليسی المورد م بيروت ‪ Margnee 1/‬شبيه تاق نصرت( که به آن در فرانسه‬
‫‪/980).‬ص م ‪560‬‬
‫احتمال آنکه »سرادق« در عربی از »سردک« فارسی‪ ،‬يعنی سايبان و جائيکه در هوای گرم »سرد« اسممت‪ ،‬آمممده‬
‫‪.‬باشد‪ ،‬نيز هست‬
‫‪.‬واژه »سرادق« در قرآن مجيد نيز در سوره کهف )‪ (18‬آيه ‪ 29‬آمده است‬
‫سقف = ظاهرًا از تلفظ عربی »سغ« فارسی‪ ،‬بمعنی »سقف«‪/‬بام که با خشت يا آجر درسممت شممود‪ /‬پوشممش خممانه‬
‫)با توجه به تاريخ قديم خانه سازی در ايران باستان و اينکه » هوشنگ« اولين کسی بود که » خانه سازی« را‬
‫يعنی خانه از نام »هوشنگ« است‪ /‬و اينکه »مدينه« يعنی شممهر بمما ‪ House‬بمردم ياد داد‪/‬در انگليسی نيز واژه‬
‫نام »ماد«ها ارتباط دارد و غيره‪ ،‬فهم اينکممه »سممغ« ‪ /‬سممقف هممم از ايممران باشممد‪ ،‬آسممان تممر ميشممود‪ .‬در بيابانهممای‬
‫‪»).‬عربستان با هيمه و چادر‪ ،‬همه اينها غائب است(‪) .‬نگا‪ .‬فرهنگ عميد »سخ‬
‫سفسیر= تلفظ ديگر »سفسار« فارسی‪ ،‬يعنی‪» ،‬سمسار«‪/‬دلل‪/‬کسيکه واسطه معاملت است‪ /‬ميانجی خريدار و‬
‫‪.‬فروشنده‪/‬واسطه بين فروشنده و خريدار‬

‫سفیر= گرچه ديگران آنرا عربی ميدانند‪ ،‬بنظر نويسنده واژه »سفر« از ريشه فارسی » سفسير«‪ /‬سفسار‪ /‬سمسار‬
‫)نگا‪ ،‬عميد( آمده است که بمعنی »دلل«‪ /‬کارساز‪ /‬واسطه ‪ /‬ميانجی ‪ »=) /‬کارچاق کن«( در معاملت بين‬
‫‪.‬فروشنده و خريدار است‪ .‬کار سفيرها ميانجيگری بين دو کشور و حکومت است‬
‫سقلب ) = صقلب( = تلفظ عربی » سقلب«‪ /‬صقلب فارسی‪ ،‬نام يکی از قبائل آريائی در اطراف رودخانه‬
‫دانوب و قسمتهای ديگر اروپا جمع عربی آن سقالبه‪ /‬صقالبه است‪ .‬در فارسی »سممگلب« بممه سممگ آبممی نيممز گفتممه‬
‫‪.‬ميشود‬
‫صقلب = نگا‪ .‬سقلب‬
‫سسسسوق= در عربی بمعنی » حرکت دادن«‪ /‬راندن‪ /‬بسويی بردن‪/‬ظممماهرًا از واژه »سمممگ« فارسمممی يعنمممی‬
‫»تکان«‪/‬جنبش‪/‬وسيله تيزی که برای حرکت چهارپايان )=الغ و غيره( به بدن آنها فرو ميکنند ) نگا‪ .‬فرهنگ‬
‫‪.‬عميد‪/‬سک( مثل سک زدن‪/‬سيخ زدن و غيره‬
‫سکاری= جمع سکران در عربی‪ ،‬بمعنی »مست ها« )ظاهرًا » مست« از » مزدا« يعنی » اهورا مزدا« آمده‬
‫‪).‬است‪/‬يعنی »شيفته«‪/‬شيدا‪/‬از خودبيخود و غيره‬
‫ل هم گفته شد )= نگا‪ .‬سکر( همه اينها برمممی گممردد بممه واژه »شممکر« فارسممی؛ کممه در عربممی بممه‬
‫همانطور که قب ً‬
‫‪.‬تلفظ می شود ‪» Sugar‬سکر« تبديل شده و در انگليسی و ديگر زبانهای آريايی‬
‫ل در سمموره نسمماء )‪ (4‬آيه ‪ 43‬و‬
‫واژه »سکر« و مشتقات عربی آن مجموعًا ‪ 7‬بار در قرآن مجيد آمده اسممت‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬ديگران‬
‫سکباج= تلفظ عربی واژه »سبکا« يعنی »سرکه با«‪ /‬آتش سرکه‪/‬مثل شوربا و غيره‪ .‬مشتقات اين اصطلح در‬
‫‪.‬عربی بسيار است‬
‫سکرجه= از »سکرچه« فارسی بمعنی »جای شکر‪/‬ظرف کوچه سفالی‪/‬کاسه سفالی‪/‬ديزی و هر ظرف سفالی که‬
‫‪).‬برای پختن و يا خوردن غذا بکار برده شود« در فارسی »سکره« نيز می گويند )نگا‪ .‬عميد‪/‬سکره‬

‫سبستان = تلفظ عربی »سپستان« فارسی است؛ نام درختی است بلند‪ ،‬با برگهای نوک تيز و کلهای سفيد‪ ،‬که ميوه‬
‫‪.‬زرد رنگ آلو شکل دراد؛ در پزشکی بکار می رود‪ .‬تلفظ های ديگر آن »ساق بستان« و »سکبستان« است‬
‫‪).‬سنباذج= تلفظ عربی »سنباده« فارسی است )سنگ سمباده‪ /‬کاغذ سمباده‬
‫سنبک= تلفظ عربی »سم« فارسی‪ ،‬يعنی »ناخن« دست و پای جانوران؛ سم ستوران‪» .‬کفش طبيعی« چهارپايممان‬
‫‪.‬که در تمام عمر به پا دارند‪ .‬جمع عربی آن »سنابک« است‬
‫‪.‬سنبوق= تلفظ عربی »سنبک« فارسی است‪ ،‬که نوعی کشتی کوچک مسافری و باری است‬
‫سبلت = تلفظ عربی »سبيل« فارسی يعنی‪ ،‬موی لب بال در مردان‪ ،‬که به آن در فارسی »بروت« هم گفته ميشده‬
‫‪.‬است‪ .‬عربی آن »شارب « اسب‬
‫صفه= تلفظ عربی »سکو« در فارسی‪ ،‬بمعنی »شاهنشين«‪ /‬تختگاه‪/‬چيزی بشکل تخت که از سنگ و آجر درست‬
‫می کنند در جلوی خانه‪ ،‬داخل مسجد و يا تالرهای بزرگ برای نشستن شاه و مشاورانش و يمما جمممع صمموفيان در‬
‫خانقاه و غيره‪) .‬مثل اصحاب صفه در مسجد پيغمبر اسلم بممرای مسمملمانان مهمماجر کممه خممانه يممی نداشممتند‪ ،‬و داخممل‬
‫‪).‬مسجد‪ ،‬بر روی آن »صفه«‪/‬سکو می خوابيدند‬
‫ل در سمموره هممای طممور )‪ (52‬آيه ‪ / 20‬غاشيه )‪ (88‬آيه‬
‫واژه »صفه« در قرآن مجيد نيز دوبار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪15.‬‬
‫لسان الکلب= واژه عربی‪ ،‬که باحتمال قمموی ترجمممه واژه »سممگ زبممان« )مثممل گمماو زبممان و غيممره( از خممانواده‬
‫)گياهان دارويی است‪ =) .‬مثل انواع »چای ها« در چينی و ژاپنی و غيره‬
‫راس مال= واژه عربی‪ ،‬که بقول مرحوم جلل آل احمد‪ ،‬ترجمه لفظی »سرمايه« فارسی است‪ .‬در قرآن مجيد نيز‬
‫ل بقره )‪ (2‬آيه ‪279‬‬
‫‪.‬بشکل جمع آن يعنی »رئوس اموالکم« آمده است‪ .‬مث ً‬
‫شسسمعدان= از همان شمعدان فارسی‪ ،‬يعنی » جای شمع«‪ /‬قنديل گاه که در زبان انگليسی نيز بشکل‬
‫‪.‬بکار می رود ‪Candlabrum‬‬

‫‪.‬جاموس= تلفظ »گاوميش« فارسی که وارد عربی شده است‬
‫)رأسمال= تلفظ ديگر »رأس مال« )= سرمايه( )نگا‪ .‬راس مال‬
‫)رأسمالی = سرمايه يی‪/‬مربوس به سرمايه )نگا‪ .‬رأس مال‬
‫سرمق= تلفظ عربی »سرمک« فارسی ‪ /‬سلمه و غيره‪ ،‬که وار عربی نيز شده است‪ .‬نام نوعی سبزی )= گياه(‬
‫‪.‬مانند اسفناج که در پختن»آش ها«‪/‬بورانی و غذاهای« ديگر بکار می رود‬
‫سسسلمه= تلفظ ديگر واژه » سرمق« در عربی که آنهممم در آخممر بممه »سممرمک« فارسممی مربمموط ميشممود‪.‬‬
‫سلمه‪/‬سرمق‪/‬سرمک نام نوعی سبزی‪/‬گياه ه در پختن »آش ها« و بورانی بکار می رود )خيلی شبه اسفناج است(‪.‬‬
‫‪.‬ضمنًا »سلمه«‪/‬سرمق‪/‬سرمک را برای دباغی چرم و پوست خام جانوران بکار می برند‬
‫سم= بمعنی »نسب« يعنی ناخن دست و پای جانوران؛ يک واژه فارسی که در عربی » بشکل« » سنبک« وارد‬
‫‪).‬شده است )نگا‪ .‬فرهنگ عميد‪/‬سنبک‬
‫ضمنًا »سم« بمعنی »سوراخ« )مثل سوراخ سوزن و غيره( و گودال در زمين‪/‬آغل و غيره نيممز در فارسممی بکممار‬
‫می رود‪ .‬در عربی اين واژه فارسی دو معنی »سوراخ سورن« مشهور شده است‪ .‬بمماين معنمما در قممرآن مجي مد نيممز‬
‫ل در سوره اعراف )‪ (7‬آيه ‪40‬‬
‫‪».‬سهم الخياط« )= سوراخ سوزن( آمده است‪ .‬مث ً‬
‫سماخ= ظاهرًا از همان واژه »سم« فارسی که بمعنی »سوراخ« )سوراخ سوزن‪ /‬سوراخ گوش و غيره( است‪.‬‬
‫‪)»).‬نگا‪» ،‬سم‬
‫صماخ= تلفظ عربی ديگر » سماخ« که خود تلفظ عربی ديگری از » سم« فارسی بمعنی سوراخ )سمموراخ‬
‫‪».‬گوش‪/‬سوراخ سوزن و غيره( است‪ .‬نگا »سم‬
‫سمانی= تلفظ »سمانه« فارسی‪ ،‬يعنی »بلدرچين«‪ /‬ورتيج‪/‬کرک و غيره که نام نوعی پرنده بيابانی حلل گوشت‬
‫ن و سمملوی« بممرای‬
‫است‪ .‬در زبان عربی )و عبری‪/‬يهودی( »سلوی«‪/‬سلوا‪ /‬نيز می گويند‪) .‬که خدانممد بشممکل »م م ّ‬
‫‪).‬بين اسرائيل از آسمان فرستاد‬

‫سماوات = جمع »سماء« در عربی يعنی » آسمانها«‪ .‬همانطور که در جای خود گفته شد‪ ،‬واژه » سماء« در‬
‫عربی در واقع از واژه فارسی»سمان«‪/‬آسمان ميآيد)نگا‪ .‬نامهای فارسی م ص ‪ .(390‬تلفظ » السماء« در عربی‬
‫‪.‬شباهت آنرا با »آسمان« بخوبی نشان ميدهد‬
‫‪).‬سماوی = در عربی بمعنی‪ :‬آسمانی )نگا‪ .‬سماء‪/‬سماوات‬
‫سمت= )بکسر سين و فتح ميم( = يعنی »داغ«‪/‬علمت بر پوست انسان و يا جانوران که از زخم و يا داغ آهنی‬
‫ايجاد شود‪ /‬علمت شناسايی بر جانوران و بردگان در قديم که با سمموزاندن پوسممت آنهمما بمما آهممن داغ ايجمماد ميشممود‪.‬‬
‫‪.‬نشان‪/‬عنوان‪/‬مقام اداری و غيره‬
‫ولی جالب آنستکه اصل واژه »سمت« بر ميگردد به »اسم«‪/‬باسمه‪/‬باصمه‪/‬وسم‪/‬وسمه‪/‬چاپ‪/‬مهر‪/‬داغ‪/‬نشان و غيره‬
‫‪).‬که از ريشه فارسی پهلوی است‪) .‬نگا‪ .‬نامهای فارسی م ص ‪83‬‬
‫سنبل= از همان »سنبل« فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ) .‬نگا‪ .‬نامهای پارسی م ص ‪ (433 /‬بمعنی‬
‫»خوشه«‪/‬خوشه گندم‪/‬جممو و غيممره‪ .‬تلفممظ عربممی آن »سممنبله« اسممت‪) .‬يعنممی يممک دانممه سممنبل( و جمممع عربممی آن‬
‫‪».‬سنابل«‪ /‬سنبلت و غيره است‪ .‬ولی بدون شک واژه »سنبل« فارسی است‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آيه‬
‫در قرآن مجيد نيز بشکل عربی »سنبله«‪/‬سنابل‪/‬سنبلت مجموعًا ‪ 5‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪261.‬‬
‫‪»).‬سنبله= )نگا‪» .‬سنبل‬
‫‪»).‬سنبلت= جمع عربی »سنبله«)نگا‪» .‬سنبل‬
‫‪»).‬سنابل = جمع عربی »سنبله« )نگا‪» .‬سنبل‬
‫‪»).‬سنبل الطیب= نوعی گياه پزشکی است‪) .‬نگا‪» .‬سنبل‬
‫‪»).‬سنبل رومی= نام گياهی است که در داروسازی و پزشکی بکار می رود‪) .‬نگا‪» .‬سنبل‬

‫ناردین= نام نوعی گياه دارويی است‪ ،‬که به آن در عربی و فارسی »نردين« هم گفته ميشود؛ سنبل رومی‪) .‬نگممما‪.‬‬
‫‪).‬فرهنگ عميد‪ /‬سنبل رومی‬
‫نردین= تلفظ ديگر »ناردين« فارسی که وارد عربی نيز شده است نام ديگر آن » سنبل رومی« است‪ ) .‬نگا‪.‬‬
‫)فرهنگ عميد‪ /‬سنبل رومی‬
‫سنجه= از واژه »سنجه« فارسی وارد عربی نيز شده است؛ بمعنی »سنگ«‪/‬سنگ ترازو‪/‬پارسنگ‪ /‬وزنه يی که‬
‫‪.‬در ترازو ميگذارند برای‪»/‬سنجيدن‪/‬سنجش«‪/‬مثل کيلوگرم و غيره‬
‫کممه نمموعی درخممت تنمماور هماننممد )‪ (Sandal‬صندل= تلفظ عربی واژه آريائی )ايرانو م اروپائی م هندی( سندل‬
‫گردو است‪ .‬ازين درخت علوه بر ساير اشياء‪ ،‬کفش چوبی نيز درست ميکنند )مثل کفشهای گاندی و ديگران( در‬
‫می گويند‪ .‬تلفظ ديگر اين واژه در زمانهای مختلف و »‪ «Sandal‬زبانهای اروپائی به کفشهای بندی و روباز نيز‬
‫اقوام مختلف اينطور هم بوده است‪ :‬چندل‪/‬چندن‪/‬سندلک‪/‬سندله و ديگران‪) .‬شايد »سممندلی« در فارسممی‪/‬صممندلی نيممز‬
‫‪).‬در رابطه با همين چوب ناميده شده باشد‬
‫سنسن= تلفظ عربی واژه »سنسان« بمعنی »سردنده«‪/‬سرپره های چرخ ‪/‬سردنده های پهلوی انسان و جانوران‪.‬‬
‫)ضمنًا بعمنی کسيکه »زبان الکن«‪/‬غير فصيح‪/‬سخن نامفهوم نيز گفته شده است‪) .‬نگا‪ .‬فرهنگ عميد‪/‬سنسان‬
‫سنقر= از همان واژه »سنقر« فارسی )عميد‪ :‬ترکی؟( که مرغ شکاری است‪/‬بمماز شممکاری‪ /‬از خممانواده عقابممان‬
‫‪).‬شکارگر‪) .‬نگا‪ .‬نامهای فارسی م ص ‪433‬‬
‫قلم= از ريشه »کلما« که در زبانهای آريائی )= ايرانی م هندی م يونانی( بمعنی » نی«‪ /‬نی قلم ميباشد‪ ،‬وارد‬
‫در سانسممکريت ‪ Kalama‬در يونممانی و ‪ Kalamus‬عربممی نيممز شممده اسممت‪ .‬بعضممی همما اصممل ايممن واژه را‬
‫‪. Mdian Epi…,‬ميدانند)ولی مگر سانسکريت و يونانی شاخه هايی از آريائی ها يعنممی ايرانممی نيسممتند؟( )نگمما‬
‫برای تحقيقات بيشتر به هفته نامه »امرداد« نشريه زرتشممتيان ايممران شممماره )‪D.C. Sircar, Delhi,1965‬‬
‫‪/262.‬سال ‪/1390‬ماه مهر م ص م ‪ 5‬م مراجعه شود‬

‫ل در سوره قلم )‪ (68‬آيه يکم‪ .‬بعلوه خود » نام« سوره‬
‫واژه »قلم« در قرآن مجيد نيز چهار بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪»».‬قلم‬
‫ستوق= تلفظ عربی »ستو«‪ /‬سه تو‪ /‬سه تار‪ ،‬که يکی از آلت معروف موسيقی از خانواده » تار« است‪ .‬در‬
‫‪.‬می گويند‪ ،‬که تلفظ هندی »سه تار« اسممت‪) .‬نگمما ‪ Sitar‬زبانهای ديگر آريائی )= ايرانو م اروپائی م هندی( نيز‬
‫‪Webester).‬‬
‫صحیح= باحتمال قوی تلفظ عربی شده واژه قديم فارسی »سهی« يعنی »راست«‪/‬درست‪ /‬مستقيم‪ /‬کشيده‪/‬بلند )مثل‬
‫‪».‬سرو سهی«( نگا‪ .‬فرهنگ عميد‪/‬سهمی‬
‫ضمنًا در تاريخ ايران باستان »سهی« نام همسر »ايرج« يکممی از سممه فرزنممدان فريممدن شاهنشمماه ايممران )مثممل سممه‬
‫‪).‬پسران نوح؟( و ريشه ايرانيان فعلی‪ ،‬هم بوده است‪).‬نگا‪ .‬نامهای پارسی م ‪384‬‬
‫برسیان= تلفظ عربی »پرسيان« فارسی‪ ،‬نام نوعی گياه که در اطراف شهر کوفه )= کوپه ‪ /‬کّپه‪ّ /‬تل‪ /‬کوهپايه(‬
‫شهر مرزی ايران و عراق فعلی می رويد‪ .‬ديگر آن »سيان« ابرسيانا و غيره است‪ .‬در عربی به نوعی خرممما نيممز‬
‫‪.‬گفته ميشود‬
‫سیسبان = از همان »سيسبان« فارسی وارد عربی شده است؛ نوعی گياه داروئی که برای علج اسهال و ديگر‬
‫‪.‬بيماريها بکار می رود‬
‫سسسسیما= واژه عربی که گاهی » لسيما« هم تلفظ ميشود‪ ،‬بمعنی » بيمانند«‪ /‬بيمثال‪ /‬تک‪ /‬مخصوص‪/‬‬
‫ويژه‪/‬منحصر‪/‬خيلی مهم‪ .‬ظمماهر از دو واژه فارسممی »سممی« يعنی‪ :‬مانند‪ /‬مثل‪ /‬شبيه و غيره بعلوه » ما« يعنی‬
‫»مانند« يعنی »شبيه«‪/‬بسان‪ /‬همانند و غيره‪ .‬بنابر اين »سمی ‪ +‬مانند« يعنی »شبيه‪/‬مثال« است‪ .‬و اگر بگوييم‬
‫»لسيما« يعنی‪ :‬آنچه ندارد شبی‪/‬بيمانند‪/‬بيمثال‪/‬تک‪/‬ويژه و غيره‪ .‬سيميا = از واژه »سيميا« در فارسی که وارد‬
‫عربی نيز شده است‪ ،‬در عربی بيشتر بمعنی » علمت‪ /‬بهجت« و غيره می گويند‪ .‬در اصل فارسی آن بمعنی‬

‫»طلسم«‪/‬جادو‪/‬شعبده‪/‬نيرنگ ساحران است‪ .‬ريشه همه آنها برمی گردد به »سيم« در زبان فارسی بمعنی » نقره«‬
‫‪.‬و مواد معدنی ديگر که از طريق »کيمياگری« )= تلفظ ديگر سيمياگری( تبديل به »طل‪/‬نقره« ميشوند‬
‫واژه »شيمی« در زبانهای ديگر آريائی )ايرانو م اروپائی( مثل فرانسه‪ ،‬انگليسی‪ ،‬يونممانی و غيممره از هميممن ريشممه‬
‫در فرهنگهای انگليسی که تلفظ همين واژه باضافه الف و لم ‪. Al-Chemist/Al-Chemy‬فارسی است‪) .‬نگا‬
‫‪).‬تعريف در زبان عربی آمده است‬
‫واژه »سيميا« ی فارسی‪ ،‬بمعنی عربی شده آن »سيما« يعنی »بهجت‪/‬علمت‪/‬چهممره‪/‬صممورت« و غيممره در قممرآن‬
‫ل در سوره فتح )‪ (48‬آيه ‪29‬‬
‫‪.‬مجيد نيز آمده است‪ .‬مث ً‬
‫بنفسبح الکلب= از واژه »بنفشه« فارسی باضافه »گلب« عربی يعنی »سگها« = يعنی‪ » :‬بنفشه سگان« که‬
‫نام نوعی گياه دارويی است‪ .‬نامهای ديگر فارسی آن »شاهبانگ«‪/‬شابانج )تلفظ عربی کلمه اول(‪/‬شممابانک و غيممره‬
‫‪.‬است‬
‫شابانج= تلفظ عربی » شاهبانگ«‪ /‬شابانک‪ ،‬نوعی گياه داروئی که نام ديگر آن » بنفسبح الکلب« )= بنفشه‬
‫)سگها( است‪) .‬نگا‪ .‬بنفسبح الکلب‬
‫شاه= از همان »شاه« فارسی وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی »شهريار«‪/‬پادشاه‪/‬شاهنشاه‪/‬خسرو‪/‬کيا و غيره در‬
‫‪.‬طول تاريخ بلند ايرانزمين‬
‫اکلیل الملک= ترجمه »واژه بواژه« )= تحت اللفظی( » شاه افسر«‪ /‬شاه اسپر‪ /‬اسپرک‪ /‬اسفرک و غيره‪ ،‬در‬
‫‪.‬فارسی که وارد عربی شده است؛ نام نوعی گياه که در رنگرزی بکار ميرود‬
‫شاه بندر= از واژه فارسی »شاه بندر«‪/‬شاهبندر که وارد عربی نيز شده است؛ يعنی رئيس بندرگاه‪/‬رئيس بازرگان‬
‫که واردات و صادرات در بندرگاهها و بازار با آنهاست؛ يکی از مقامات قديم در شاهنشمماهی ايممران کممه هممم قممدرت‬
‫اقتصادی بود و هم سياسی و نظامی‪ .‬اين واژه نام خانوادگی بعضی افراد در کشممورهای غربممی نيممز شممده اسممت )از‬
‫‪).‬جمله »شاه بندر« که نام زن سابق يکی از رؤسای جمهوری عراق بود‬

‫شاهین= از واژه »شاهين« فارسی وارد عربی نيز شده است‪ ،‬همان شاه پرندگان مثل عقاب‪ /‬پرنده شکاری‪/‬‬
‫‪.‬بازشکاری جمع آن در عربی »شواهين«‪ /‬و شياهين است‬
‫شاهین= از واژه »شاهين« فارسی وارد عربی نيز شده است‪ ) .‬که علوه بممر آن پرنممده شممکاری( بمعنممی »زبممانه‬
‫‪.‬ترازو« )ميله يی که دو کّفه ترازو را به آن آويزان کنند( ‪ /‬شاهين ترازو‪ .‬جمع عربی آن شواهين‪/‬شياهين است‬
‫ل تلفظ عربی » چاک« فارسی است که وارد عربی نيز شده است؛ چاک شکاف‪ /‬شکافته‬
‫شسسق= احتما ً‬
‫‪/).‬تکه‪/‬پاره‪/‬نيمه يی از هر چيز‪) .‬مشتقات عربی »شق« بسيار است‬
‫ل در سوره عبس )‪(80‬‬
‫ق« و ديگر اقسام عربی شده آن مجموعًا در قرآن مجيد ‪ 28‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫واژه »ش ّ‬
‫‪.‬آيه ‪ 26‬و ديگران‬
‫)شقه= )نگا‪ ،‬شق‬
‫شیلم= تلفظ عربی »شلمک« فارسی‪ ،‬که به آن گندم ديوانه‪/‬گندم هرزه و غيره نيز گفته ميشود‪ .‬نوعی گياه تلخ‬
‫‪.‬دانه که در گندمزارها ميرويد‬
‫شماع= در عربی بمعنی »شمع فروش‪/‬شمع ريز‪/‬شمع ساز«‪ .‬اصل واژه » شمع« را غالبًا عربی ميدانند‪ ،‬ولی‬
‫‪.‬نويسنده کتاب نامهای فارسی آنرا فارسی ميداند )نگا‪ .‬نامهای فارسی م ص م ‪ (408‬تحقيقات بيشتری لزم است‬
‫شمع= همان »چراغک« طبيعی که از موم و يا » پی« همممراه بمما آهممک و اسمميد سممولفوريک ميسممازند‪ .‬غممالب‬
‫فرهنگها آنرا عربی گفته ئند ولی »نامهای فارسممی« آنممرا فارسممی ميدانممد‪) .‬نگمما‪ .‬نامهممای فارسممی م م ص م م ‪.(408‬‬
‫‪.‬تحقيقات بيشتر لزم است‬
‫در فارسی »شماله« هم تلفظ شده‪ ،‬که باحتمال قوی اصل واژه »شمع« عربی شممده امممروزی اسممت )نگمما‪ .‬فرهنممگ‬
‫)عميد م »شماله«‪/‬شمخال و غيره‬

‫شمس= در عربی بمعنی »خورشيد«؛ باحتمال قوی از واژه »شمسا‪/‬شمسه« در فارسی قديم وارد عربی نيز شده‬
‫است‪ ،‬که هر دو در فارسی قديم بمعنی »خورشمميد«‪/‬نممور‪/‬روشممنائی‪/‬پرتممو ممماه و خورشمميد يمما آتممش ميباشممند‪) .‬نگمما‪.‬‬
‫‪).‬فرهنگ عميد‪/‬شمسا‪/‬شمسه‪/‬همچنين »نامهای فارسی« ص ‪409‬‬
‫ل در سوره اعراف )‪ (7‬آيه ‪ 54‬و ديگران‬
‫‪.‬واژه »شمس« در قرآن مجيد نيز ‪ 33‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫شمله= در عربی به »عبا«‪/‬شال‪/‬چادری که بخود پيچند‪/‬لباس ندوخته که بشکل پارچه و يا شمد دور بدن به پيچيد‪.‬‬
‫ظاهرًا تلفظ عربی واژه »شمل« فارسی است؛ نوعی کفش چرمی که به پا به پيچند‪/‬کفشی که با تسمه و يا نخ به پمما‬
‫‪.‬بسته شود‪/‬چارق‪/‬شم نيز گفته ميشود‬
‫شموس= تلفظ عربی »چموش« فارسی؛ اسب چموش‪ /‬سرکش ‪ /‬نافرمان‪ »/‬شيطان« و غيره‪ ) .‬توجه‪ :‬چون در‬
‫عربی حرف »چ« نيست لذا آنرا به شمسوس تبديل کردند‪ .‬تازه آنها ما را »عجم« يعنی »زبان بسته«‪ /‬بی زبممان‪/‬‬
‫چس لل« ميگويند‬
‫‪ُ »).‬‬
‫شنجرف= تلفظ عربی »شنگرف« فارسی است؛ نوعی سنگ معدنی سرخ و يا قهوه يی که در نقاشی و ديگر‬
‫کارهای صنعتی بکار می رود‪ .‬در عربی به آن »زنجفر« نيز می گويند‪ .‬در فارسی علوه بر شنگرف‪ ،‬تلفظ هممای‬
‫‪.‬ديگر آن نشنجر‪/‬زنجرف و غيره است‬
‫‪.‬زنج = تلفظ عربی واژه »زنگ« زنگی يعنی »سياهپوست« آفريقائی‪ /‬سياه چرده‬
‫اساور= جمع عربی »سوار« )بروزن »شکار«( يعنی »زيور« بخصوص »دستبند« زنان‪ /‬دست برنجن ) نگا‪.‬‬
‫)سوار‬
‫اسوره= جمع »سوار« در عربی که ظاهرًا از »زيور« فارسی آمده است‪) .‬نگا‪ .‬سوار(‪ .‬در قرآن مجيد هم آمده‬
‫ل در سوره زخرف )‪ (43‬آيه ‪53‬‬
‫‪.‬است‪ .‬مث ً‬
‫سوار= بر وزن »شکار«‪ ،‬تلفظ عربی »زيور« فارسی‪ ،‬يعنی »زيورآلت«‪ /‬آرايش بدن با طل و جواهرات ‪/‬‬
‫آذين‪/‬آدين‪/‬آرايش با سنگهای گرانبها‪ ،‬طل و غيره‪ .‬واژه »سوار« بيشتر به معنی »دستبند« زنممان‪ /‬النگممو‪ /‬مممچ بنممد‬

‫طل و جواهر بکار می رود‪ .‬نام ديگر آن در فارسی »دست برنجن« است‪ .‬در زبان عربی واژه »سوار« فارسممی‬
‫‪.‬را جمع بسته و بشکل »اساور«‪/‬اسوره و غيره بکار برده ئند‬
‫ل در سوره انسان )‬
‫واژه »اساور«‪/‬اسوره )جمع عربی شده »سوار«( در قرآن مجيد نيممز ‪ 5‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪ (76.‬آيه ‪ .21‬و ديگران‬
‫سورنجان= از همان »سورنجان«‪/‬سورنگان فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬نوعی گياه با گلهای زرد‪ ،‬شبيه‬
‫‪.‬زنبق‪ ،‬که در پزشکی و داروسازی بکار می رود‬
‫سوس= ظاهرًا تلفظ عربی واژه »ساس« در فارسی است‪ ،‬نوعی حشره کوچک مثل » کنه«‪ /‬کيک و غيره که‬
‫داخل تشک و لحاف و پارچه ها جا می کند و آنها را می خورد‪ .‬نام ديگممر آن در فارسممی »بيممب«‪/‬بيممد‪/‬بيممو اسممت‪.‬‬
‫‪).‬اين واژه با »سوسک«‪/‬شوشک‪/‬شاشک و غيره مربوط است( سوسمار‬
‫)سوسه = تلفظ ديگر »عربی« سوس فارسی است )نگا‪ .‬سوس‬

‫‪.‬سداب شده است‬
‫ساذج = از همان واژه "ساده در فارسی‪ ،‬يعنممی بممی آليممش‪ ،‬خممالی از هرگممونه تشممريفات‪ ،‬ابتممدائی‪ ،‬بخلف لمموکس‪.‬‬
‫")‪).‬مشتقات ديگر آن در عربی سذاجه و غيره است‬
‫)سذاجه = يعنی "سادگی" ‪/‬بی آليشی )نگا‪ ،‬ساذج‬
‫سرب = بروزن "نسب" نوع ديگر تلفظ "سممرداب" فارسممی‪ ،‬يعنممی "تونممل و دهليممز زيرزمينممی‪ ،‬دالن زيرزمينممی؛‬
‫‪.‬گذرگاه زير کوه يا تپه و غيره )نکته‪ :‬سرب در فارسی پهلوی بمعنی"راه" بوده است‬
‫‪).‬نگا‪ ،‬فرهنگ‪" ،‬تاج السامی"‪/‬دانشگاه تهران‪/‬ص م ‪239‬‬
‫ل در سوره کهف )‪ (18‬آيه ‪ 61‬وغيره‬
‫‪.‬کلمه "سرب" در قرآن مجيد نيز دوبار آمده است‪ .‬مث ً‬

‫‪ / Pajama‬سربل = تلفظ عربی ديگر "شلوار" فارسی‪ ،‬يعنی "لباس" بطور کلی‪ ،‬سرتاپا‪ ،‬که در انگليسممی نيممر‬
‫‪.‬ميگويند‪). Pyjama /‬از همان "پاجامه" فارسی‪/‬يعنی لباس خانه الباس خواب و غيره =(‬
‫در زبانهای ديگر اروپائی نيز "سروال" گفته ميشممود‪ ،‬کممه اصممل فارسممی دارد‪ .‬در زبانهممای مالزيممائی و فيلممی پينممی‬
‫‪.‬بکار ميرود‪ .‬در زبان هندی و پاکستانی "شلوار م قميص" گفته ميشود "‪"Salawal‬‬
‫ل در سوره نحل )‪ (16‬آيه ‪ 18‬و ديگران‬
‫‪.‬در قرآن مجيد هم بشکل جمع‪ ،‬يعنی "سرابيل" بکار رفته است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬در عربی مشتقات آن زياد است؛ سربال‪/‬سرابيل‪/‬تسربل و غيره‬
‫سرجين = تلفظ عربی "سرگين" فارسی يعنی "تاپاله"‪/‬تپاله‪/‬تزک‪/‬مدفوع چهار پايان‬
‫فضله گاو‪ ،‬اسب‪ ،‬الغ‪ ،‬استر و غيره‪ .‬در عربی "سرقين" نيز می گويند کممه ظمماهرًا تلفممظ قممديم دو کلمممه "سممر" =‬
‫يعنی "سردرآوردن‪/‬بيرون آمدن‪/‬ابتدای هر چيز و غيره بعلوه" "قيممن" کممه تلفممظ باسممتانی )= لممری‪/‬کممردی( واژه‬
‫‪"".‬ک ‪ ...‬ن" يا مقصد است‪ .‬خلصه يعنی "آنچه از نشيمنگاه درآيد‬
‫سيرج = تلفظ عربی واژه "شيره" يعنی "آبميوه‪/‬آب شيرين ميوه ها‪/‬عصاره )که آنهم تلفظ عربی" "آچار" فارسی‬
‫‪.‬است( فشرده‪/‬آبگيره هر چيز‬
‫مسرجه = جای "سراج" که تلفظ عربی "چراغ" است‪ .‬جاچراغی‪/‬آباژور‪/‬مشکات )که واژه ديگر فارسی در زبان‬
‫‪).‬عربی است و در قرآن مجيد نيز آمده است؛ نگا‪ ،‬سوره نور )‪ (24‬آيه ‪35‬‬
‫ساروخ = تلفظ عربی "ساروخ‪/‬ساروخک" که در فارسممی بمعنممی "پشممه" اسممت‪ .‬در عربممی امممروز بيشممتر بمعنممی‬
‫‪".‬موشک" آتشين )چه در آتش بازی و چه جنگی( بکار می رود‬
‫سرداب = )بروزن گرداب( تلفظ عربی "سرداب" فارسی‪ ،‬يعنی زيرزمينی‪ ،‬تونل‪ ،‬دهليز و يمما دالن داخممل کمموه و‬
‫‪).‬تپه و غيره )مثل تونل کوهی برای رفت و آمد قطار و ماشين وغيره‬
‫سرقين = تلفظ ديگر عربی "سرگين" فارسممی؛ تپمماله چهممار پايممان‪/‬فضممله اسممب و گمماو‪ ،‬الغ‪ ،‬اسممتر و غيممره )نگمما‪،‬‬
‫‪).‬سرجين‬

‫سرمدی = از "سرمد" فارسی؛ "سرمت" = چيزی که "سرندارد"‪ ،‬چيزيکممه آنسممرش ناپيداسممت‪ ،‬ابممدی‪ ،‬هميشممگی‬
‫‪).‬در قرآن مجيد نيز بشکل "سرمد" دوبار آمده است‬
‫ل در سوره قصص )‪ (28‬آيات ‪ 71‬و همچنين ‪72‬‬
‫‪.‬مث ً‬
‫شروال = تلفظ ديگر "شلوار" فارسی است؛ در عربی بيشتر به "شلوار کيسه ئی" )مثل کردهمما‪ /‬بلوچهمما‪ /‬افعانهمما‪/‬‬
‫‪.‬پاکستانيها و بعضی مردم لبنان( گفته ميشود‬
‫سرايا = از واژه "سرا" در فارسی بمعنی "خانه‪/‬مکان بزرگ" مثل کاروانسرا‪ ،‬پاساژ‪ ،‬تيم‪/‬تيمچممه و غيممره ‪ ...‬در‬
‫عربی "سرايا" بيشتر بمعنی "کاخ‪/‬قصر" )از همان واژه "کسری" لقب شاهان ايممران باسممتان( بکممار مممی رود‪ .‬در‬
‫‪.‬عربی "سرايه" نيز گفته ميشود‬
‫‪).‬سرايه = "سرا‪/‬کاخ‪/‬قصر" )نگا‪ .‬سرايا‬
‫سريانی = تلفظ عربی واژه فارسی "سريانی" يعنی "سوريه يی" زبان مردم‬
‫سوريه )= آشور‪/‬آسور باستانی(‪ .‬واژه "سممور‪/‬سمموری‪/‬سممورين" يعنممی "سممرخ" در فارسممی قممديم )مثممل چهارشممنبه‬
‫سوری( که نام چند قبيله آريائی‪/‬افغانی و چندين قهرمان ايران باستان نيز هست‪ .‬ضمنًا زبممان "سممريانی" کممه سممامی‬
‫‪.‬تبار است در قديم يکی از سه يا چهار زبان رسمی شاهنشاهی ايران قديم نيز بوده است‬
‫سطن = يکی از واژه های ساختگی در عربممی کممه از ريشممه "اسممطوانه‪/‬اسممتوانه" فارسممی کممه از "اسممتوان" يعنممی‬
‫"استوار" ‪ /‬محکم‪/‬برقرار‪/‬پايدار‪/‬پابرجا‪ /‬و غيره آمده است‪ .‬ضمنًا استوانه يعنی "ستونی شکل" ‪ /‬مثل ستون )در‬
‫)هندسه = هندازه و اندازه فارسی‬
‫‪).‬اسطوانی = تلفظ عربی واژه فارسی "استوان‪/‬استوانه يی" )نگا‪ ،‬سطن و اسطوان‪/‬استوانه‬
‫سفتجه = تلفظ عربی "سفته" در فارسی؛ ورقه بدهی‪/‬بدهکاری؛ چيزی مثل "چک" و يا ورقممه وعممده پرداخممت کممه‬
‫‪.‬تجار برای بدهی آينده که در موعد معين و مقدار معين است‪ ،‬بجای پول نقد پرداخت می کنند‬

‫آبش = ظاهرًا تلفظ "آب کش" فارسممی‪ ،‬کسمميکه آب ميممآورد‪ ،‬پيشممخدمت در قهمموه خممانه‪/‬رسممتوران؛ مسممئول سممفره‪،‬‬
‫خدمتکار و غيره‪ .‬گارسن )در فرانسوی( سفرجی = تلفظ عربی "سفره چی"‪ ،‬يعنی مسئول "سفره" در مهمانخمممانه‬
‫‪).‬و رستوران‪ ،‬پيشخدمت قهوه خانه و غيره‪ .‬گارسن )در فرانسوی‬
‫سفاله = در عربی بمعنی " پستی‪ /‬بی ارزش‪ /‬پائين مقام ‪ /‬بيمايگی"‪ .‬ولی عجب آنستکه اين واژه با " سفال"‬
‫‪/‬سفاله ‪/‬سوفال‪/‬سوفار "در زبان فارسی يعنی "خاک‪/‬گل‪/‬زمين" که از آن ظروف سفالی )= خاکی‪ /‬بی ارزش در‬
‫‪.‬مقابل مواد معدنی ديگر مثل آهن و جواهرات و چينی و غيره( را ميسازند‪ ،‬رابطه ريشه يی دارد‬
‫مشتقات عربی اين واژه بسيار است‪ ،‬مثل سفلی‪/‬سافل‪/‬اسفل و ديگران( اين واژه در قممرآن مجيممد نيممز ‪ 10‬بار آمده‬
‫ل در سوره توبه )‪ (9‬آيه ‪ 40‬و ديگران‬
‫‪.‬است‪ .‬مث ً‬
‫صنغره = ظاهرًا تلفظ عربی "سنگ پاره‪/‬زنگ بره‪/‬سمباره" يعنی "سنباده‪/‬سمباده" فارسی است‪ .‬در عربممی بممه آن‬
‫‪".‬سنباذج )= سنباده فارسی(" نيز می گويند‬
‫سنباذج = تلفظ عربی "سنباده‪/‬سمباده" فارسی که برای شفافی و پاک کردن زنگار و يا پوسته خشن آهن‪ ،‬چمموب و‬
‫)غيره بکار می برند‪) .‬زنگ بره‪/‬سنگ پاره ‪....‬؟‬
‫)در عربی به آن "صنغره" نيز می گويند )نگا‪ ،‬صنغره‬
‫سکسونی = از "ساکسون" که نام قبائل آريائی ساکسون آلمان و انگلستان که در عربممی نيممز بممه هميممن شممکل تلفممظ‬
‫ميشود‪ .‬جالب آنستکه خود واژه "ساکسون‪/‬ساکسون" در واقع از واژه فارسی "سکستان ‪/‬سگيتان ‪/‬سبحسممتان" يعنممی‬
‫‪".‬سيستان" ايران که منطقه اصلی "سکاها" بود‪ ،‬آمده است‪ .‬در عربی "سجزی" هم گفته ميشود‬
‫سلخانه = تلفظ عربی "سلخ خانه" فارسی کممه از واژه "سمملخ" عربممی يعنممی "کشممتارگاه" بمعنممی "پوسممت کممن"‬
‫‪.‬حيوانات بعلوه "خانه" فارسی‪ ،‬ظاهرًا از طريق ترکی عثمانی وارد عربی هم شده است‬
‫سلقون = تلفظ عربی ديگری از "زرقون" در عربی که آنهم از واژه "زرگون" يعنی "طلگممون‪/‬زرگممون" يعنممی‬
‫‪.‬مثل طل‪ ،‬آمده است‬

‫سلقی = تلفظ ديگر "سلوکی" نام نوعی سنگ شکاری است؛ که در سالهای ‪ 1930‬ميلدی توسط يک ديپلمات‬
‫انگليسی از افغانستان )يکی از استانهای ايران باستان( به اروپا برد و از آنجا به آمريکا نيز رسيد‪ .‬در انگليسممی بممه‬
‫‪.‬نيز می گويند‪ .‬سگ مسابقاتی‪ .‬در عربی سلوقی نيز می گويند ‪ Greyhound‬آن‬
‫)سلوقی = سگ معروف آريائی‪/‬ايرانی )نگا‪ ،‬سلقی‬
‫سمور = همان سمور فارسی‪ ،‬که جانوری است مثل روبمماه ولممی کوچکممتر‪ ،‬کممه پوشممش را بممرای آسممتر لبمماس و يمما‬
‫‪.‬دستگش و غيره بکار می برند‬
‫سندان = از همان سندان فارسی‪ ،‬که پايه فلزی است برای آهنگيری و کوبيممدن آهممن بمما پتممک و شممکل دادن بممه آن‪.‬‬
‫‪.‬جمع عربی آن "سنادين" است‬
‫سندروس = از همان واژه سندروس فارسی که در عربی هم وارد شده است؛ نوعی صمغ زرد رنگ شبيه کهرباء‪،‬‬
‫‪.‬که از درخت کافور تراوش می کند‬
‫تلفممظ مممی کننممد‪ Sandarac .‬در زبانهای ديگر آريائی )= ايرانو م اروپائی( نيممز هميممن واژه فارسممی را بشممکل‬
‫))نگا‪ ،‬فرهنگ عربی المورد م چاپ بيروت ‪1980‬‬
‫‪.‬سنديان = از همان واژه "سنديان" فارسی يعنی درخت بلوط‪ .‬در عربی يکدانه سنديان را "سنديانه" می گويند‬
‫سندس = از ريشه "سندس" فارسی بمعنی پممارچه ابريشمممی زربفممت‪ ،‬حريممر ديبمما‪ ،‬لبمماس گرانبهممائی کممه از ابريشممم‬
‫‪ Sarancen‬مممی گوينممد‪ ،‬کممه از واژه ‪ Sarcenet‬دوخته شود‪ .‬جالب آنستکه در زبانهای اروپممائی نيممز بممه آن‬
‫است‪ ،‬يعنی "خراسانيها" ايرانيان شمال آفريقا و مهاجرين و فاتحان اسپانيا و بخشهای ديگر اروپا‪) .‬نگا‪ ،‬واژه هممای‬
‫‪Saracen).‬‬
‫ل در سوره دخان )‪ (44‬آيه ‪53‬‬
‫‪.‬واژه سندس در قرآن مجيد نيز سه بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫نکته قابل توجه ديگر اينکه واژه سندس در هر سه جای قرآن مجيد همممراه کلمممه "اسممتبرق" )= اسممتبره‪/‬سممتبره =‬
‫‪.‬ابريشم‪ /‬لباس ابريشمی( که آنهم از ريش فارسی ميباشد‪ ،‬آمده است‬

‫سنطير = تلفظ عربی "سنتور" فارسی که يکی از الت "ثار" دار موسيقی است‪ .‬نام ديگر آن "قانون" اسممت‪ ،‬کممه‬
‫‪.‬ظاهرًا توسط معلم ثانی‪ ،‬فارابی‪ ،‬دانشمند بزرگ ايران اختراع شده است‬
‫‪.‬سوج = تلفظ ديگر عربی واژه "ساج" فارسی‪ ،‬که درختی است شبيه چنار‪ .‬در عربی جمع آن "سيجان" است‬
‫ساجات = جمع "ساج" فارسی که به "سنج" دستی يا قاشقک گفته ميشود‪ .‬دو تکه قاشقک که به دو انگشممت دسممت‬
‫‪.‬بسته و بشکل سنج بهم ميزنند نوای موزيک و آهنگ و وزن موسيقی ايجاد می کنند‬
‫‪).‬صباح = تلفظ عربی واژه "سباء‪/‬ساباء" يعنی "صبحگاهان‪/‬بامداد" )نگا‪" ،‬نامهای فارسی" م ص ‪399‬‬
‫بخلف تصممور "هممزار سمماله عمموام و علممماء!" ايممن واژه عربممی نيسممت بلکممه "اوسممتائی‪/‬پهلمموی" اسممت‪) .‬کمماش‬
‫‪").‬دانشمندان" ما کمی تحقيق ميکردند‬
‫منطقه "سممبا" در يمممن و مممالزی نيممز اسمشممان را از هميممن واژه "اوسممتائی" دارنممد )نگمما‪"،‬نامهممای پارسممی" مم ص‬
‫)‪399.‬‬
‫ل صباح = در‬
‫بنابر اين واژه "صباح" و مشتقات آن و کلمه جمعًا در ‪ 43‬جای قرآن مجيد نيز بکار رفته شده‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬سوره صافات )‪ (37‬آيه ‪ 177‬و ديگران؛ و سباء در سوره سباء )‪ (34‬آيه ‪15‬‬
‫سواری = از همان "سممواری" فارسممی يعنممی "سوارشممدن"‪ ،‬بممرخلف پيمماده‪ .‬در زبممان عربممی‪ ،‬سممواری بيشممتر بممه‬
‫"سواره نظام" يعنی قسمت ارتش که ماشينی است و موتوری و يمما اسممب سمموار قممديم اسممت‪) .‬بخلف پيمماده نظممام(‪،‬‬
‫‪.‬بکار می رود‬
‫سوس = از همان "سوس" فارسی )نام گروهی از حشرات و جانداران مختلف از قبيل "سوسممک"‪/‬سمموس ‪ +‬مممار‬
‫‪ =.‬سوسمار ‪/‬سوسه‪/‬ساس و غيره( جانوران کوچک و بزرگ مثل "ساس‪/‬کنه‪/‬کيک‪/‬کک‪/‬بيب‪/‬بيد" و غيره‬
‫عجيب آنستکه واژه "سياست" در عربی "يعنی اداره کشوری" نيز با همين "سوس" رابطه ريشه يی دارد! )سوس‬
‫)!= سياستمدار‬
‫)سياست = از ريشه "ساس‪/‬سوس" فارسی يعنی "حشرات" موذی! )نگا‪ ،‬سوس‬

‫سياسممی = مربمموط بممه سياسممت‪ ،‬اداره کشممور‪ ،‬حکممومت و دولممت؛ سياسممتمدار‪ ،‬کسمميکه هممزش سياسممت باشممد )نگمما‪،‬‬
‫‪).‬سياست‬
‫سی = از واژه "سی" اوستائی‪/‬پهلوی بمعنی "همان‪/‬همانند‪/‬مانند‪/‬شممبيه‪/‬مثممل چيممز ديگممر" )نگمما‪" ،‬تمماج السممامی"‪/‬‬
‫‪).‬مرکز نشر دانشگاه تهران م ص ‪270‬‬
‫جالب آنستکه همين واژه ريشه بسياری لغات "عربی نما" نيز شده است از جمله "سّيما" يعنی "بخصوص"‪ /‬لسّيما‬
‫‪.‬يعنی "نه برابر"‪ /‬يعنی "خصوصًا"‪" ،‬سيان" يعنی دو چيز شبيه ‪/‬برابر‪ /‬مثل يکديگر و غيره‬
‫از جمله "سوی" در عربممی يعنممی "ماننممد‪/‬مثممل" شخصممی بممودن )= سمموی فلن = ای نحمموه(‪ .‬در عربممی "مکممان‬
‫سوی" يعنی "برابر‪/‬صاف‪/‬بی دست انداز"‪ .‬همچنيممن "مسممتوی" "اسممتوی" مثممل در جممای "محکممم" و برابممر قممرار‬
‫‪).‬گرفتن )= الرحمان علی العرش استوی" قرآن مجيد سوره طاها )‪ (20‬آيه ‪ ،5‬و ‪ 12‬جای ديگر قرآن‬
‫يعنممی = ‪ Same/Sami‬در زبانهای ديگر آريائی )ايرانو م اروپائی( نيز همين واژه "اوسممتائی‪/‬پهلمموی" بشممکل‬
‫" همان‪ /‬همانند‪ /‬برابر‪ /‬شبيه‪ /‬يکی بودن" و غيره بکار می رود‪ ) .‬که نشان ميدهد " سی‪ /‬سيان‪ /‬سيما‪/‬‬
‫لسيما‪/‬سمموی‪/‬سمموّيه‪/‬اسممتوی ‪/‬مسممتوی" و غيممره عربممی نيسممتند‪ ،‬بلکممه آريممائی تبممار هسممتند( نگمما‪ ،‬فرهنممگ انگليسممی‬
‫‪Webster.‬‬
‫مجموع کلمات بال که همه از ريشه "سی" فارسی يعنی "مانند‪/‬همان‪/‬برابر" ميباشند‪ ،‬در قرآن مجيد نيممز ‪ 84‬بار‬
‫ل در سوره قيامت )‪ (75‬آيه ‪ 38‬و ديگران‬
‫‪.‬آمده است‪ .‬مث ً‬
‫سياج = تلفظ عربی "ساج" همان درخت معروف شبيه چنار‪ ،‬که از شاخه ها و تنه آن " پرچين" و ديوارک باغ‪،‬‬
‫باغچه‪ ،‬حياط و غيره ميسازند؛ حصار باغی‪ ،‬مانع چوبی و الواری‪ ،‬ديوار و تقسيمات که از چوب و يا شمماخه هممای‬
‫‪.‬ساج درست شود‬
‫‪.‬گفته ميشود ‪ Sesban‬سيسبان = از همان واژه "سيسبان" فارسی‪ ،‬که نوعی درخت است‪ .‬در انگليسی نيز‬
‫"حرف "ش‬

‫شام = نام ديگر کشور سوريه )گاه همراه لبنان = شامات( از واژه "پهلوی" شام يعنی "چپ‪/‬دست چپ" )مخالف‬
‫"يمين" يعنی دست راست(‪) .‬نگا‪" ،‬نامهای پارسی" م ص ‪ .(408‬اين واژه با کلمات " شمال‪ /‬و مشئمه" که هر‬
‫‪.‬دو در قرآن مجيد نيز آمده ئند‪ ،‬رابطه ريشه يی دارد‬
‫ل شمال در سوره‬
‫واژه "شام" بشکل "شمائل‪/‬شمال" و "مشئمه" مجموعًا ‪ 13‬بار در قرآن مجيد بکار رفته ئند‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬کهف )‪ (18‬آيه ‪ 17‬و ديگران‪ .‬همچنين مشئمه در سوره واقعه )‪ (56‬آيه ‪ 9‬و ديگران‬
‫‪.‬شامی = از واژه "شام" پهلوی يعنی "چپ"‪/‬منطقه دست چپ کشور ايران و غيره‬
‫‪.‬در عربی بمعنی "اهل شام"‪ /‬چيزی که نسبت به شهر شام و کشور سوريه دارد‬
‫‪.‬شبت = از همان "شويد" فارسی‪ ،‬سبزی معروف که بشکل تازه و خشگه مصرف ميشود‬
‫شابوره = در عربی بمعنی "مه"‪ /‬دانه های آب که بصورت بخار و ابر مانند در نزديکی زمين جمممع و آنممرا تيممره‬
‫‪.‬رنگ می کنند؛ در عربی به آن "شبوره" نيز می گويند‬
‫)شبوره = "مه" )نگا‪ ،‬شابوره‬
‫‪.‬شبک = تلفظ عربی "چيق" )فارسی ‪/‬ترکی؟( که برای کشيدن تنباکو بکار می برند‬
‫‪.‬غليون = تلفظ عربی "غليان" همان وسيله کشيدن تنباکو‪ ،‬آمده است‬
‫شوبک = ظاهرًا تلفظ عربی "چوبک" فارسی ‪ /‬يعنی "چوب کوچک" که در عربی به "وردنه" يمما نممورد‪ ،‬چمموب‬
‫استوانه يی که با آن خمير را پهن می کنند بشممکل نممان‪ ،‬بممرای پختنممی در تنممور‪ .‬در عربممی دقيقمًا بهميممن معنمما بکممار‬
‫‪.‬ميرود‬
‫در انگليسممی‪ ،‬کممه خممود از واژه "سمماغری" فارسممی يعنممی "چممرم "‪ "Shageen‬شممجران = تلفممظ عربممی واژه‬
‫‪.‬ساغری" که از پوست اسب و الغ درست می کنند‪ ،‬ميأيد‬
‫شحنه = از همان "شحنه" فارسی يعنی "شهربان"‪/‬پاسبان‪/‬پليس‪/‬داروغممه‪/‬نيممروی امنيممت شممهر و يا کشور‪ ) .‬نگا‪،‬‬
‫‪").‬نامهای پارسی" م ص ‪405‬‬

‫‪.‬شخشخ = تلفظ ديگر عربی "خش خش‪/‬خشخشه" کردن؛ صدای حرکت در بين برگهای خشگ و يا کاغذ و غيره‬
‫شوربا = از همان "شوربا" در زبان فارسی يعنی "آبگوشت"‪/‬سوپ و آب هر غذا کممه پممس از جوشمميدن بممه حممالت‬
‫‪.‬رقيق و با مزه در آيد‬
‫شرابه = ظاهرًا از واژه "شرب" فارسی که نوعی کتان نازک و لطيف ميباشد‪ ،‬وارد زبان عربی نيممز شممده اسممت‪.‬‬
‫در حال حاضر "شرابه" هم در عربی و هم در فارسی بمعنی "منگوله" رشته های آويزان در اطممراف پممارچه همما‪،‬‬
‫‪.‬پرده ها‪ ،‬روتختی ها و غيره است‬
‫‪.‬شربين = از همان "شربين" فارسی‪ ،‬نوعی درخت از خانواده "سروها" )= تلفظ "شربين"( و صنوبر است‬
‫‪.‬شيرج = تلفظ عربی "شيره" فارسی‪ ،‬سيرخ هم تلفظ می شود‬
‫‪.‬سيرج= تلفظ عربی "شيره" فارسی‪ ،‬شيرج هم تلفظ می شود‬
‫شريعه = از واژه "شرع" يعنی "راه دين" )نگا‪"،‬تاج السممامی" م م ص ‪ .(282‬که آنهم از " شارع" ميآمد )=‬
‫شاهراه(‪ .‬جالب اينستکه تمممام واژه هممای مربمموطه‪ ،‬يعنممی "شممريعت‪/‬مشممروع‪/‬شممرايع" و غيممره ظمماهرًا تلفممظ عربممی‬
‫‪".‬شاهراه" فارسی هستند و معنی همه آنها نيز دقيقًا "راه‪ /‬راه دين‪/‬طريقه مذهبی" است‬
‫ل در سمموره جمماثيه )‪ (45‬آيه ‪18‬‬
‫واژه "شريعت" و مشتقات عربی آن مجموعًا پنج بار در قرآن مجيد آمده ئند‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬و ديگران‬
‫‪.‬ششم = ظاهرًا تلفظ عربی واژه "چشم" فارسی است‪ .‬در عربی بمعنی "سرمه چشم" يا کحل بکار می رود‬
‫ششمه = باحتما قوی تلفظ واژه "چشمه" فارسی يعنی "چشمه آب" است‪ .‬در عربی بيشتر بمعنی "آبريزگاه‪/‬توالت"‬
‫‪.‬بکار می رود‬
‫ششممنی = ظمماهرًا از تلفممظ عربممی واژه "چاشممنی" فارسممی يعنممی "مممزه" يمما "چيزيکممه" فقممط بانممدازه کممم و بممرای‬
‫چشيدن‪/‬نمونه باشممد‪ .‬در عربممی بيشمتر بمعنممی "نمممونه"‪/‬چشمميدنی‪/‬بانممدازه چشمميدن بکممار مممی رود‪ .‬در عربممی بممه آن‬
‫‪".‬نموذج" هم می گويند که تلفظ عربی "نمونه" فارسی است‬

‫‪.‬ششنجی = ظاهرًا تلفظ عربی "چاشنی چی" يعنی "نمونه شناس" نمونه گير‪ ،‬کسيکه عيارگير است‪ ،‬محک زن‬
‫شاطر = از همان "شاطر" فارسی )نگا‪" ،‬نامهای پارسی" م ص ‪ .(413‬بمعنی "آدم زرنگ" چالک‪ ،‬بی باک‪،‬‬
‫‪.‬شياد‪ ،‬کله بردار‪ .‬در عربی بمعنی "خبيث و بدجنس و شارلتان" بکار می رود‬
‫شطاره = فعل شاطر بودن‪ ،‬يعنی شيادی‪ ،‬کلهبرداری‪ ،‬شارلتانی‪ ،‬بدجنسی‪ ،‬حقه بممازی و غيممره )از ريشممه شمماطر‬
‫‪).‬فارسی است‬
‫انبوبه= از همان "انبوب" فارسی سرمعنی فرش‪ ،‬بساط‪ ،‬بستر و هرچيز گستردنی را گويند‪ .‬بوب و يوب نيز گفتممه‬
‫ئند‪ .‬در عربی بيشتر بمعنی "لوله" آب بکار می برند‪ .‬اين واژه در زبانهای ديگر آريائی )=ايرانو م اروپائی( نيمممز‬
‫‪.‬بکار می رود "‪ "Tube‬بشکل‬
‫شممغخانه = تلفممظ ديگممر"شممفاخانه" يعنممی مريضممخانه‪/‬بيمارسممتان‪ .‬در عربممی ايممن واژه بيشممتر بمعنممی "بيمارسممتان‬
‫‪.‬جانوران" بکار می رود‬
‫شنبر = تلفظ عربی "چنبر‪/‬چنبره" بمعنی "حلقه" اطراف عينک‪ ،‬دائره چوبی يا سيمی برای نگهداری شيشممه و يمما‬
‫‪.‬سنگ مرمر‪ ،‬جواهرات در جای خود و غيره حلقه اطراف گردن گاو يا سگ و غيره‬
‫شندی بندی = اصطلح عربی‪ ،‬بمعنی "بی بندوبار" ‪/‬بی قانون‪ /‬ال بختکی‪/‬بی حسمماب و کتمماب‪ ،‬الکممی‪ ،‬کممتره ای‪،‬‬
‫‪.‬بی ترتيب‪ ،‬همينطوری‪ ،‬بی نظم‪ ،‬بی داشتن هدف‬
‫شنار = ظاهرًا مختصر "شرم آر‪/‬شين آر" يعنی "عار"‪/‬تنگ‪ /‬بی آبروئی‪/‬هم در فارسی و هممم در عربممی بممه يممک‬
‫‪.‬معنا بکار می رود‬
‫شيکاره = ظاهرًا تلفظ عربی "سيخ‪/‬سيخدار" سيخ کبمماب کممه گوشممت را بممروی آن پهممن مممی کننممد و بممر آتممش مممی‬
‫‪.‬گذارند‬
‫فيلجه = تلفظ عربی "پيله" در فارسی )=پيلچه( يعنی پوسته کرم ابريشم که از لعاب دهان خود درست مممی کننممد‪.‬‬
‫‪.‬اين پوسته را بعدها با آب گرم عمل آورده و از آن ابريشم ميسازند‬

‫صنوبر = بخلف تصور عموم‪ ،‬واژه صنوبر يک واژه عربی نيست‪ ،‬بلکه آريممائی )ايرانممو م م اروپممائی( اسممت‪ .‬در‬
‫يعنی "آنچه بر‪/‬ميوه ئش گرد" است( نگا‪ ،‬فرهنگ =( ‪ Conifer‬زبانهای اروپائی نيز همين واژه فارسی بشکل‬
‫‪ Webster .‬انگيسی‬
‫صهريج = ظاهرًا تلفظ عربی "استخر" فارسممی اسممت‪ ،‬بهمممان معنممی "آبگيممر‪/‬آبممدان" طممبر = تلفممظ عربممی "تممبر"‬
‫‪.‬فارسی است‪ .‬در فارسی "تور" نيز گفته ميشود‬
‫‪.‬ظبنجه = تلفظ عربی "تپانچه" که دارای دو معنا در فارسی است‬
‫م "ته پنچه" يعنی پنجه آدم يا دست ‪/‬سيل زدن ‪2‬م تفنگچه = تفنگ کوچک يا هفت تير و غيره‪ .‬در عربی بمعنی ‪1‬‬
‫‪".‬تفنگچه" يعنی اسلحه کوچک بکار می برند‬
‫‪.‬طلمه = تلفظ عربی "تلمبه" فارسی‪ ،‬وسيله کشيدن آب از چاه توسط لوله که در داخل آب قرار داده شده است‬
‫)طرمبه = تلفظ ديگر "تلمبه" فارسی )نگا‪ ،‬طلمبه‬
‫طنبور = تلفظ عربی تنبور فارسی‪ ،‬يکی از آلت موسيقی که شبيه سه تار اسممت؛ نامهممای ديگممر آن بربممط اسممت و‬
‫‪.‬در زبانهای اروپائی نيز هست ‪ Lute‬عود‪ ،‬که ريشه واژه‬
‫طوبجی = تلفظ عربی "توپچی" که از واژه توپ فارسی و پسوند "جی‪/‬چی" ترکی ترکيب شده است‪ ،‬مسئول توپ‬
‫)طوبچه = بخش توپخانه ارتش )نگا‪ ،‬طوبجی‬
‫طنان = مشتق از "طنين" عربی که خود تلفظ "تنين" فارسی يعنی "زنگ" "آهنگ" صدای موسيقی )نگا‪ ،‬طنين(‬
‫‪.‬نگا‪" ،‬نامهای پارسی" م ص ‪447‬‬
‫طنين = تلفظ عربی واژه فارسی "تنين" يعنی صممدای موسمميقی‪/‬آهنممگ‪/‬زنممگ موسمميقی‪ .‬در زبانهممای ديگممر آريممائی‬
‫بکممار مممی برنممدم‪) .‬نگمما‪ ،‬فرهنممگ ‪) Tintinnabulation‬ايرانو م اروپائی( نيز همين واژه ايرانی را بشکل‬
‫)‪ Webster‬انگليسی‬

‫طاس = تلفظ ديگر "طاسه‪/‬طس" فارسی يعنی "طشت‪/‬تشت"‪/‬ظرف در عربی بيشممتر طمماس بمعنممی "کاسممه" )کممه‬
‫‪.‬آنهم از اصل "کازه" فارسی است( بکار ميرود‪ .‬جام‪/‬پياله‪/‬ساغر‪ /‬کاسه مسی و غيره‬
‫طاق = تلفظ عربی واژه "تاق" )= در رابطه با اتاق( که در واقع "نيمه آتاق" است؛ نمموعی سممقف قوسممی کممه در‬
‫جلوی خانه‪ ،‬يا در گاه‪ ،‬پل و غيره درست می کنند‪) .‬جمع عربی آن طاقات‪ ،‬طواق‪ ،‬طيقممان اسممت(‪ .‬تمماق نصممرت و‬
‫‪.‬غيره‬
‫‪.‬خوان = از همان "خوان" فارسی بمعنی "طبق غذا‪/‬ميوه‪/‬تحفه" و غيره‬
‫‪.‬تلفظ عربی ان "خوان" بر وزن "نشان"است‬
‫جوز بوا = تلفظ عربی "جوز بويا"‪/‬گاوزبويا‪ ،‬ميوه درختی شبيه بلوط که به آن جوزهندی ‪/‬جمموز الطيممب ني مز مممی‬
‫‪.‬گويند‪ ،‬و بيشتر در پزشکی و داروسازی بکار می رود‬
‫‪).‬جوزالطيب = )نگا‪ ،‬جوزبوا‬
‫زنجی = تلفظ عربی "زنگی" يعنی "اهل زنگبار" )در تانزانيای امروز(؛ سياهپوست؛ انسان سياهپوسممت آفريقممائی‬
‫‪.‬و يا سياهپوست بطور عموم‬
‫عسکر = تلفظ عربی "لشممکر" فارسممی يعنممی "ارتممش‪/‬نظاميممان"‪ .‬بمما تمموجه بممه اينکممه واژه ديگممر در عربممی يعنممی‬
‫"جند‪/‬جندی" نيز از واژه "گند‪/‬گندی" يعنی "نظامی ‪/‬ارتشی‪/‬سرباز" در زبان فارسی است؛ علوه براينکه اولين‬
‫امپراتور جهان‪ ،‬شاهنشاهی ايران بود‪ ،‬نه "بدويهای عربستان" )که فقط يکی از اسممتانهای دور افتمماده ايممران باسممتان‬
‫)بودند( رابطه عربی شدن واژه "عسکر‪/‬لشگر" روشن تر می شود‪ .‬عسکری = از لشکری فارسی )نگا‪ ،‬عسکر‬
‫صاره = از "آچاره" يعنی "آبميوه گير" شيره ميوجات گير‪ ،‬وسيله ئی کممه توسممط آن ميمموه جممات را لممه و لممورده‬
‫ع ّ‬
‫صاره" يعنی دستگاه شيره گيری در عربی بر وزن "کّفاره" است‬
‫)‪.‬کنند و آب‪/‬شيره آنها را بگيرند‪) .‬تلفظ "ع ّ‬
‫‪.‬خام = از همان خام فارسی يعنی "نارس"‪ ،‬نه نرسيده‪/‬نه پخته‪/‬ناآزموده حربی تجربه و غيره‬

‫فرس = بروزن "مگس" در عربی به "اسب‪/‬آشوا" در زبانهای آريائی‪/‬هندی و سانسکريت و غيره( گفتممه ميشممود‪.‬‬
‫ل معنمما نممدارد چممون خممود اسممب را ايراني مان اهلممی کردنممد )=تمموجه بممه‬
‫بخلف تصممور عممموم "اسممب عربممی" اص م ً‬
‫"جاماسب‪/‬تهماسب" و غيره که نام ايرانيان قديم است‪ .‬و همه اشاره به اسب که نام قبيله و پيشه خانوادگی آنان‬
‫‪).‬است اشاره مدينه‬
‫نيز از دو نوع اسب آسيای مرکزی توليد شده ولی چون بعد "‪ = Arabian Horse‬خود آن نوع "اسب عربی‬
‫از اسلم توسط ارتش اسلامی در شمال آفريقمما تمما اسممپانيا و اروپمما بکممار رفممت‪ ،‬مممردم عممرب کممه همممه مسمملمانان را‬
‫‪".‬عرب" ميدانند‪ ،‬اسب ايرانی هم "عربی" خواندند‬
‫اما خود "فرس" نيز با واژه "فارس‪/‬پارس‪/‬پارسی" رابطه دارد‪ ،‬که نشان ميدهد که عربها نيز "اسب" را بمما مممردم‬
‫‪").‬فارس" مربوط ميدانستند )نگا‪ ،‬به "سهم ايران در تمدن جهان "نوشته م‪.‬ص‪.‬طجر‬
‫فرس = بروزن "کورس" جمع عربی "فارس" يعنی "ايرانيان" است‪ .‬از ريشه "پارس" و پارسی که نممام "پممارت‬
‫ها‪/‬پارس ها" يکی از دو قبيله اصلی آريائی ايرانی بعلوه مادها )در "ها ‪ +‬مممادان" = همممدان( در غممرب ايممران‬
‫)اولين سازندگان "ماد = مدين = مدينه = مدائن يعنی" شهر" در تاريخ بشريت!( نگا‪ " ،‬سهم ايران در تمدن‬
‫)جهان" م‪.‬ص‪.‬طجر‬
‫فارس = پارس‪ /‬ايرانی در زبان عربی‬
‫فارس = ) بروزن شاخص( يعنی "اسب سوار‪/‬اسبدار" در زبان عربی است‪ .‬اصل لغت "َفَرس" در عربممی يعنممی‬
‫اسممب و فممارس يعنممی "ايرانممی" و فممارس "يعنممی اسممب سمموار‪/‬اسممبدار" همممه از واژه "پممارس‪/‬پارسممی" يعنممی‬
‫‪".‬پارتی‪/‬ايرانی" مشتق شده است‬
‫فراسه = در عربی يعنی "باهوشی" زيرکی )در فارسی مخلوط بممه عربممی "فراسممت" گفتممه ميشممود(‪ .‬ايممن واژه بمما‬
‫همان واژه "پارس‪/‬پارسی" يعنی ايرانی رابطه ريشه يی دارد‪ .‬ضمنًا "فرس" يعنممی اسممب در عربممی نيممز بمما هميممن‬
‫‪.‬واژه "پارس" رابطه دارد‬

‫فرمان = از همان "فرمان" فارسی يعنی "دستور" يک مقام بال؛ امر بالسران‪ ،‬حکم کارفرما و هرکسی که "نممان‬
‫‪".‬ميدهد و فرمان ميدهد‬
‫افرنج = تلفظ عربی واژه قديم پارسی "افرنگ‪/‬فرنگ" يعنی "فرانک‪/‬فرانسويان" و بطور عموم همه اروپائيان که‬
‫از زمان قديم )بخصوص در جنگهای صليبی بسرکردگی يک رهبر کرد ايرانی بنام صمملح الممدين ايمموبی( بمما مممردم‬
‫‪.‬شرق و بخصوص مسلمانان‪ ،‬روبرو بوند‬
‫)افرنجی = اروپائی‪/‬غربی )نگا‪ ،‬افرنج‬
‫‪.‬فستق = تلفظ عربی "پسته" فارسی‪ ،‬همان دانه خوشمزه که بعنوان آجيل جزو محصولت خشگبار ايران است‬
‫قرمز = ظاهرًا از تلفظ "قرمز‪/‬قرمذ" فارسی يعنی "سرخ"‪ .‬ضمنًا سنگ آهن معدنی )که سرخ رنگ است( و هممر‬
‫)چيزی که برای آرايش و رنگ ساختمان بکار رود )نگا‪" .‬تاج السامی"دانشگاه تهران ‪/1367‬ص ‪440‬‬
‫‪.‬تلفظ ديگر "قرمد"در عربی" قرميد" است‬
‫‪).‬قرميد = )نگا‪ ،‬قرمد‬
‫قرنفل = از همان "گل قرنفممل" صممورتی رنممگ‪ ،‬کممه بقممول بعضممی يونممانی اسممت‪ .‬در عربممی بيشممتر بمعنممی"رنممگ‬
‫‪).‬صورتی" )يعنی رنگ گل‪ ،‬نه خود گل( بکار می رود‪) .‬درباره اصل آن تحقيقات بيشتر لزم است‬
‫)قزنفلی = در عربی بمعنی "رنگ صورتی" است‪).‬نگا‪ ،‬قرنفل‬
‫قممزاز = در عربممی بمعممن"بطممری‪/‬شيشممه نوشمميدنيها" اسممت‪) .‬ظمماهرًا ريشممه آن از "قممز" فارسممی کممه دوبمماره تلفممظ‬
‫عربی"کره" يعنی" پيله ابريشم‪/‬ابريشم خام آمده است‪) .‬شايد درخشندگی شيشه و ابريشم باعث ايممن نامگممذاری شممده‬
‫‪).‬باشد‬
‫‪.‬قزان = تلفظ عربی "قزغان‪/‬قازقان" که خود از ريشه ترکی‪ ،‬بمعنی "پاتيل"‪/‬ديگ بزرگ فلزی است‬
‫قسومه = تلفظ "کشيشی" فارسی يعنی"هزکشيشی"‪/‬فعاليت کشيش که پدران روحانی کاتوليک هستند‪ .‬کلمات عربی‬
‫"قس" و "قسيس" نيز تلفظ ديگر همان واژه "کشيش" فارسی‪) .‬واژه "قسيسين" يعنی جمع کشش" در قرآن مجيد‬

‫ل در سوره مائده )‪ (5‬آيه ‪ ) .82‬نگا‪ ،‬قسطاس و قنسطار ( قسطار= کيسه دار‪ ،‬خزانه دار‪،‬‬
‫نيز آمده است‪ .‬مث ً‬
‫مسئول مالی‪ ،‬از واژه "کيسه‪/‬کاسه‪/‬کازه" فارسی‬
‫قسطاس= تلفظ عربممی واژه هممای "کاسممه ‪ +‬طمماس" )= هممر دو واژه فارسممی داخممل عربممی اسممت( يعنممی "پيمممانه‬
‫بزرگ" )که آريائيان قديم بعنوان پيمانه شير که خانواده های گله چران توسط آنها شير روزانه را پيممممانه )=وزن(‬
‫ميکردند‪ /‬و به همديگر قرض ميداند و غيره(‪ .‬بعممدها ايممن "پيمممانه" بممه تممرازو‪/‬ميممزان )=از مزنممای فارسممی يعنممی‬
‫‪.‬ترازو( هم گفته شد‬
‫ل قسطاس‬
‫واژه های "قسطاس"‪/‬کاسه‪/‬ميزان" )که هر سه ريشه پهلوی دارند( در قرآن مجيد نيز بکار رفته ئند‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬در سوره اسراء )‪ (17‬آيه ‪ 35‬و غيره‬
‫ضمنًا واژه "قسط" يعنی عدالت و دادخواهی در زبان عربی نيز از همين ريشه قسطاس )=کاسممه طمماس = پيمممانه‬
‫ل در سوره آل عمران )‪ (3‬آيه ‪ 18‬و‬
‫عدل( است و مجموعًا اين گونه کلمات ‪ 27‬بار در قرآن مجيد آمده ئند‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬ديگران‬
‫‪.‬راجع به واژه "قسطاس" به فرهنگ قديم "تاج السامی" نشر دانشگاه تهران ص م ‪ 445‬رجوع شود‬
‫قسطل = از ريشه "قسطاس" يعنی "پيمانه" در زبان فارسی است‪ .‬در عربی امروز قسطل را بيشممتر بمعنممی"لمموله‬
‫آب" )پيمانه آب؟( بکار می برند‪ .‬واژه "قسط" از کاسه فارسی يعنی "پيمانه که قبائل گله چران آريائی قديم با آن‬
‫‪.‬شيرهای چهارپايان را پيمانه گيری و داد و ستد ميکردند"‪ ،‬مشتق شده است‬
‫قانون = تلفظ عربی "کانون" فارسی يعنی "آتشدان" آتشممخانه‪ /‬کمموره‪ /‬انجمممن‪ /‬مرکممز‪ /‬و ضمممنًا "اصممل" ‪/‬اصممول‬
‫‪/‬پايه‪/‬قاعده‪/‬دستور‪ .‬جالب آنستکه چيزی را که هزار سال همه خيال ميکرديم عربی ميباشد‪ ،‬در واقع فارسی اسممت‪.‬‬
‫نويسنده فرهنگ قديمی "تاج السامی" علنًا مممی گويممد"ليممس عربممی!")نگمما‪ ،‬تمماج السممامی" نشممر دانشممگاه تهممران مم‬
‫)‪456‬‬

‫قان = در عربی بمعنی "سرخ"‪/‬رنگ خون‪ ،‬قرمز‪ .‬ظاهرًا از ترکی عثمانی "قان" )= خممون( کممه آنهممم از اصممل‬
‫‪".‬خون" در زبان پهلوی آمده است‬
‫قهقهه = تلفظ عربی "قاه قاه" در فارسی؛ البتممه ايممن اسممم صممدا در هممر دو زبممان عربممی و فارسممی هسممت‪ .‬حتمما در‬
‫موجود است‪ .‬تعيين اينکه از کجا شروع شده است را‪ ،‬بعهده محققان بعدی "‪ "He-He‬زبانهای اروپائی نيز بشکل‬
‫‪.‬می گذاريم‬
‫‪.‬قهوه جی = تلفظ عربی"قهوه چی" ترکی )؟( درست شده است‪ .‬در فارسی نيز "قهوه چی" گفته ميشود‬
‫قار = تلفظ عربی"قير" فارسی بمعنی "زفت"‪/‬نفت سياه و غليط‪ .‬در زبانها‪/‬ديگر آريائی )ايرانو ت اروپائی( مثمممل‬
‫‪.‬بکار می رود"‪ "Tar‬انگليسی نيز همين واژه فارسی بشکل‬
‫يعنی "قزاق" که مردم "قزاقسممتان" هسممتند‪ .‬در ايران به سربازان " روسی" ‪ Cassack‬قوزاق = تلفظ عربی‬
‫)‪.‬بطور کلی گفته ميشد‪) .‬ظاهرًا واژه قزاق از ترکی وارد فارسی و عربی هم شده است‬
‫قوس = بمعنی "کمان" يعنی دستگاه تيراندازی‪ .‬باحتمال قوی واژه قوس تلفظ عربی "کاز" فارسممی يعنممی "کممازه"‬
‫که بعدها به "کاس" و کاسه در عربی نيز تبديل شده است؛ ميباشد‪ .‬کاز و کازه يعنی "جا‪/‬ظرف‪/‬غار‪/‬حفره" که در‬
‫آن "صيادان پنهان ميشوند و بوسيله کازه صياد "شکار" می کنند‪) .‬نگا‪" ،‬تاج السامی" فرهنگ قديم ايرانی م نشممر‬
‫‪).‬دانشگاه تهران م ص م ‪446‬‬
‫در عرض هزاران سال تاريخ ايران باستان و تلفظ هزاران قبيله در مناطق مختلممف کشممور وسمميع فارسممی زبممان در‬
‫آسيای مرکزی و غيره تلفظ "کاز" و معانی آن تغييرات زيادی داشته است تا به "قمموس" عربممی هممم رسمميده اسممت‪.‬‬
‫شکل قوس که مانند "جام" و ظرف است و عمل "قواسی" يعنی تيراندازی‪/‬صيد و غيممره همممه شمماهد ايممن تغييممرات‬
‫در زبان انگليسی ‪ Cassetle/case/casino/caso‬است‪) .‬نگا‪ ،‬کاس‪/‬کاسه برای توضيحات بيشتر از جمله‬
‫‪).‬و اروپائی‬
‫ل در سوره نجم )‪ (53‬آيه ‪9‬‬
‫‪.‬واژه "قوس" در قرآن مجيد نيز آمده است‪ .‬مث ً‬

‫کتل = از همان "کتل" فارسی‪ ،‬بمغنی "تپه" ‪/‬تل‪/‬انبوه چيزی در يکجا‪/‬ضمنًا اسب يممدک را نيممز گفتممه ئنممد‪) .‬مثممل‬
‫‪).‬علم و کتل در عزای عاشوراء و غيره‬
‫)کتله = از همان "کتل" فارسی )نگا‪ ،‬کتل‬
‫‪.‬کردان = تلفظ عربی "گردن" فارسی است‪ .‬در عربی "کردان" را بمعنی"گردنبند" بکار می برند‬
‫‪.‬کراز = از همان "کراز" در فارسی قديم بمعنی "کوزه"‪/‬تنگ‪/‬آبدان و غيره‬
‫کراسه = از همان "کراسه" فارسممی کممه وارد عربممی هممم شممده اسممت‪ .‬کراسممه در فارسممی و عربمی هممر دو بمعنممی‬
‫‪".‬دفتر"‪/‬دفترچه‪/‬جزو است‪ .‬جمع عربی کراسه کراريس است‬
‫کرفس = تلفظ عربی"کرسب" فارسی‪ ،‬نوعی گياه شبيه ريواس‪ ،‬که برگهای آنرا جزو غذا پخته و مصرف می‬
‫‪.‬کنند‬
‫کرکون = تلفظ عربی "کرگون" فارسی‪ ،‬جانور بزرگی است مثل فيل با پوستی به کلفتی "آهن" و يک شاخ تيز‬
‫‪.‬بر "پوزه" و غالبًا در چشمه سارهای آفريقا يافت ميشود‬
‫کرکم = در عربی و فارسی هر دو بکار رفته است‪ .‬نمموعی گيمماه اسممتوائی از خممانواده "زنجبيممل" )=واژه ديگممر‬
‫فارسی در زبان عربی نگا‪ ،‬زنجبيل(‪ .‬در زبانهای ديگر آريائی )= ايرانو م اروپائی( مثل انگليسی نيممز هميممن واژه‬
‫‪.‬بکار می رود ‪Curcume‬‬

‫فارسی بشکل‬

‫کرو = در هر دو زبان فارسی و عربی بکار می روند‪ ،‬با معانی شبيه و مختلف ولی معنی مشترک در هر دو‬
‫‪.‬زبان "کندن‪/‬خندق" ايجاد حفره در زمين است‪ .‬ظاهرًا از ريشه آريائی "کار" و کردن و کندن آمده است‬
‫کروبيان ‪ = -‬يعنی فرشتگان در زبانهای سامی )عربی‪ ،‬بحری و غيره( و آريائی )ايرانی‪ ،‬هنممری‪ ،‬اروپممائی( همممه‬
‫بکممار ‪ Cherub/Cherubim‬واژه کروبی‪/‬کروبين بکار می رود‪ .‬در زبانهای اروپائی نيز هميممن واژه بشممکل‬
‫‪).‬می رود‪) .‬در مورد اصل کلمه تحقيقا بيشتر لزم است‬

‫کش = در فارسی و عربی هر دو بمعنی "کش اتساعی"‪/‬حالت لستيکی مثل بند شلوار و لباس يمما لسممتيک چممرخ‬
‫و خودرو‪ ،‬ماده يی" کشدار" که از شيره درختان استوائی بدست می آيد؛ کش آمدن )=دراز شدن و کوتاه شممدن بمما‬
‫‪).‬کشيده شدن‬
‫کشک = بروزن "خشگ" تلفظ عربی "کوشک" فارسی است که در زبانهای ديگر آريائی )ايرانو م اروپائی( مثممل‬
‫‪.‬بکار ميرود ‪ Kiqsk‬انگليسی و فرانسه نيز همين واژه فارسی بشکل‬
‫کشکش = ظاهرًا تلفظ عربی واژه "کشاکش" يعنی به اينطرف و آنطرف کشيدن و يا کشيده شدن‪ ،‬اختلف‪ ،‬نزاع و‬
‫دعوا و دفاع از منافع شخصی و غيره‪ .‬در عربی بيشتر به معنی "فممرار" از معرکممه‪ ،‬در رفتممن و غيممره بکممار مممی‬
‫‪.‬رود‬
‫کشکول = از همان کشکول فارسی وارد عربی نيز شده است‪ .‬جام چوبی که درويشان مثل "کيسه گدائی" و فقيممر‪،‬‬
‫‪.‬بدوش می کشند‬
‫کشمش = از همان کشمش"فارسی وارد عربی نيز شممده اسممت‪ .‬انگممور خشممگيده‪ ،‬مممؤثر‪ ،‬انگممور آبممدار کممه بعممد از‬
‫‪.‬پلسيده شدن تبديل به خشگبار شود‬
‫کشمير = از همان واژه "کشمير" آريممائی‪ ،‬کممه زيبمماترين ايممالت هندوسممتان و معممروف بممه "ايممران صممغير" يعنممی"‬
‫ايرانچه"‪/‬ايرانک ا ست‪ .‬ضمنًا واژه کشمير در عربی به "شال" نيز گفته ميشود که در ايالت کشمير درست ميشود؛‬
‫شال کشمير‪ ،‬ترمه‪ .‬در زبانهای ديگر آريائی )=ايرانو م اروپائی( مثممل انگليسممی‪ ،‬فرانسممه و غيممره نيممز هميممن واژه‬
‫‪.‬بکار می برند "‪ "Cashmere‬آريانی را بشکل‬
‫ل بخشی از ترکستان چين( و غيمممره‬
‫نکته قابل توجه درينجا اصل واژه "کش"‪/‬کاش‪/‬کاشی‪/‬کاشان‪/‬کاشمر‪/‬کاشغر )فع ً‬
‫است که همه از ايرانيان قديم "کاسها" آمده ئند‪ .‬واژه "کش‪/‬کاش" در آريائی بمعنی "سفيد پوست" است‪ .‬پس اصممل‬
‫‪".‬کشميريها و کاشمريها و کاشانيها و کاشغريها" يکی است‬
‫‪.‬کمر = از همان "کمر" فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ .‬در عربی "کمر" بمعنی "کمربند" بکار می رود‬

‫‪.‬کمرک= از همان "کمرک" فارسی که داخل زبان عربی نيز شده است‬
‫کمنجا = تلفظ عربی واژه "کمانچه" فارسی است‪ .‬کمانچه که از خانواده "تارها" يعنممی آلت موسمميقی معروفسممت‪،‬‬
‫کانممال تلويزيممون کممره جنمموبی مم ‪ 10‬سپتامبر ‪، Arirang 2010‬يکی از اختراعات ايرانيانباستان ميباشد‪) .‬نگمما‬
‫)ميلدی‬
‫کنار = از همان واژه کنار "فارسی وارد عربی نيز شده است‪ .‬در عربی بيشتر بمعنی "سجاف" يمما حاشمميه لبمماس‪،‬‬
‫‪.‬لبه پارچه در خياطی و غيره بکار می رود‬
‫کندر = از همان "کندر" فارسی وارد عربی نيز شده است‪ .‬نوعی صمغ‪/‬کتيرای خوشبو که وقممتی بسمموزانند دود و‬
‫‪.‬بوی خوش ميدهد و در جشنها و عزاداريها‪ ،‬جلسات عمومی و برای نيازهای پزشکی بکار می رود‬
‫‪.‬کانون = واژه فارسی که وارد عربی شده است‪ ،‬بمعنی "آتشدان"‪/‬کوره‪/‬آتشخانه‪/‬اجاق و غيره‬
‫)کهرمان = کهرباء )هر دو فارسی هستند که داخل زبان عربی هم شده ئند‪ .‬نگا‪ ،‬کهرباء‬
‫کوده = از واژه "کود" فارسی يعنی آشغال‪ ،‬خاکروبه‪ ،‬زباله‪ ،‬سرگين که برای "تقويت" کشممتزار بکممار مممی رود‪.‬‬
‫در فارسی و عربی واژه "کومه" نيز به همان معنی "کوده" يعنی "توده" خاک‪ ،‬کوفه‪ ،‬کّپممه خمماک‪ ،‬قبممه‪ ،‬گنبممد‪ ،‬تممل‬
‫‪.‬خاک و غيره در زمانهای مختلف و مکانهای گوناگون بکار رفته است‬
‫‪.‬کور م تلفظ عربی "کوره" بمعنی آتشخانه"‪/‬آتشدان آهنگران‪/‬کوره آجرسازی و يا کوره صنعتی و غيره‬
‫خممره"‬
‫کوره = از همان واژه "کوره" بمعنی "استان"‪/‬بخشی از کشور‪ ،‬فرمانداری و غيره ‪ .‬به اين معنی "خوره‪ُ /‬‬
‫و بالخره "قرنی‪/‬قريه" نيز تلفظ ميشود‪ .‬واژه کوره بشکل "قريه‪/‬قری‪/‬ام القری" و غيره در قممرآن مجيممد نيممز ‪56‬‬
‫ل در سوره انعام )‪ (6‬آيه ‪ 92‬و ديگران‬
‫‪.‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫کار = از همان وشره "کار" فارسی وارد عربی هم شده است‪ .‬در عربممی بيشممتر بمعنممی "هممز‪/‬حرفممه‪/‬يشممه‪/‬شممغل"‬
‫‪.‬افراد بکار می رود‪ .‬اره درآمد‪ ،‬ذريعه زندگی و اشتغال‬

‫کوزه = تلفظ عربی "کوزه" فارسی‪ ،‬يعنی "آبدن"‪/‬جام آب‪/‬چای آب )ريشه اين لغممت برمممی گممردد بممه "کمماز‪/‬کممازه‬
‫فارسی که بعدها فارسی که بعدها تبديل به "کاس‪/‬کاسه" شد در عربی و در ديگر زبانهممای آريممائی‪ ،‬مثممل انگليسممی‪،‬‬
‫‪.‬و غيره بکار می رود ‪ Caso/Casino/ Cassette / case‬اسپانيائی و غيره نيز همين واژه فارسی بشکل‬
‫ل در سوره صافات ) ‪ (37‬آيه ‪45‬‬
‫همين واژه "کوزه فارسی بشکل" کاس" در قرآن مجيد نيز ‪ 6‬بار آمده است؛ مث ً‬
‫‪.‬و ديگران‬
‫کوس = از همان "کوس" فارسی وارد زبان عربی نيز شده است‪ .‬کمموس يعنممی "دهممل" ‪ /‬طبممل بممزرگ ‪ /‬نقمماره و‬
‫غيره‪ .‬که از پوست چهارپايان درست کرده و در تظاهرات عمومی و جشنها و يا عممزای عمممومی و جنممگ و غيممره‬
‫‪.‬می نوازند‬
‫زاغ = نگا‪ ،‬زيخ‪/‬زيخ ص ‪8‬‬
‫زيغ = بمعنی کينه و نفرت )ريغ هم گفته شده است( بد دلی‪ ،‬احسمماس ناخوشممی نسممبت بممه ديگممر‪ ،‬نممارامتی قلممبی و‬
‫ل سوره آل‬
‫نفسانی از ريشه پهلوی قديم آمده است‪ .‬درقرآن مجيد زيغ و مشتقات آن مجموعًا ‪ 9‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪).‬عمران )‪ (3‬آيه ‪ 7‬و ديگران )نگا‪ ،‬فرهنگ عميد‬
‫)‪* zaagh (see zeegh‬‬
‫مشکاه = از کلمه "مشکو‪/‬مشکوی پهلوی بمعنی" معبد" کوشک شاهان حرمسرای شاهان‪" ،‬جائيکه در آن چراغ‬
‫گذارند"‪ .‬در عربی بيشتر بمعنی "چراغدان" بکار ميرود‪ .‬در قرآن کريم به همين معنی بکار رفته است‪ .‬نگا‪،‬‬
‫)سوره نور)‪ (24‬آيه ‪) .35‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد‬
‫فراش= پروانه‪ ،‬ظاهرًا معرب "پر‪+‬آتش" )= پردار‪/‬پرنده( و فرشتو )= پرستو‪ ،‬ابابيل‪ ،‬پرنده کوچک( می‬
‫‪.‬باشد‪ .‬در قرآن مجيد هم آمده‪ .‬نگا‪ ،‬سوره القارعه )‪ (101‬آيه ‪4‬‬

‫سوره = از "سوره" زبان پهلوی قديم يعنی "ديوار شهر" ص ‪ ،1‬مرز )در کشتزار و باغها( مترادف "کيش"‬
‫)مرز‪/‬فاصل کردوهای باغ‪/‬ديوار( کشور = کيش ‪ +‬ور سرزمينی که مرزهايش مشخص شده باشد‪ .‬کلمه سور و‬
‫‪.‬مشتقات آن ‪ 10‬بار در قرآن مجيد آمده است‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آيه ‪ 23‬و ديگران )کلمه سور يک لغت آريائی است که نام تعدادی از قبائل ايرانی‬
‫مث ً‬
‫)هنوزم در افغانستان و آکيای مرکزی هستند‪ .‬ضمنًا معانی مختلفی دارد از جمله سرخ = مثل سوری ‪ /‬چهارشنبه‬
‫‪).‬سوری و يا سور بمعنی جشن و سور و سات و غيره ‪ .‬نگا‪ ،‬نامهای پارسی م چاپ هند م ص ‪433‬‬
‫مروه = کلمه پهلوی بمعنی "دعای خير" فال نيک "خوش يمنی" "نيکوفال" خوش خبر‪) .‬نگا‪ ،‬عميد ت مروا( و‬
‫نامهای پارسی م ص ‪ .264‬در قرآن مجيد هم آمده است‪ .‬نگا‪ ،‬بقره )‪ (2‬آيه ‪) .158‬توجه‪ :‬از همين کلمه فارسی‬
‫‪).‬پهلوی لغات مرواريد و اسم مروان و غيره در عربی ميآيند‬
‫ل يک لغت پهلوی قديم است که‬
‫که = )نام قديم شهر مکه م نگا‪" ،‬نامهای ص" پارسی م ص ‪ .(74‬اين اسم اص ً‬
‫بّ‬
‫‪).‬از "بک = بغ = بگوان "بمعنی" خالق‪/‬آفريدگار=خدا" ميآيد‪) .‬نگا‪ ،‬نامهای پارسی ص ‪73‬‬
‫درآنصورت بکه يعنی "مکان خدا= مثل" بغستان = بيستون )در کرمانشاهان(‪ .‬در قرآن مجيد هم يکبار آمده‬
‫است‪ .‬نگا‪ ،‬سوره آل عمران )‪ (3‬آيه ‪) .96‬شايد کلمه بعلبک و دره "بکا‪/‬تعاع در لبنان هم به همين کلمه پهلوی‬
‫")مربوط باشد‬
‫که م اصلش پهلوی است )نگا‪ ،‬بکه(" در قرآن مجدی يکبار آمده است‪ .‬نگا‪ ،‬سوره فتح )‬
‫مکه )اسم جديدتر شهر "ب ّ‬
‫‪ (48.‬آيه ‪24‬‬
‫حاش‪/‬حاشا = از اصل پهلوی "ها ‪ +‬اشا" يعنی "آن ‪ +‬حقيقت‪/‬درستی‪/‬راستی"‪ .‬کلمه ها = الف لم تعريف مثل‬
‫"ال" در عربی و"ها" در زبان عربی )که هنوز بکار ميرود مثل ها ‪ +‬آرتز = يعنی‪ /‬الرض‪" /‬سرزمين‪/‬‬
‫کشور"‪ .‬در فارسی قديم هم بود مثل ها ماوران‪/‬ها ‪ +‬مادان = همدان‪/‬هاخامنش‪/‬هرات‪/‬ها را پا )در هند و‬
‫‪.‬پاکستان( و غيره‪ .‬خلصه "ها" در زمان پهلوی = با "آن" در زبان فارسی دری‬

‫برگرديم به "حاشا‪/‬يا" ها ‪ +‬شا "وقتی الف لم )= آن‪/‬ها( را برداريم ميماند" اشا" که در فارسی قديم و کلمات‬
‫زردشتی بمعنی‪ :‬راستی‪/‬حقيقت و درستی است‪) .‬نگا‪ ،‬نامهای پارسی ص م ‪ (47‬بنابر اين ترجمه دقيق هاشا در‬
‫فارسی امروز = آن ‪ +‬راستی! )رابگو!‪/‬دروغ نگو! حاشا نکن!( آن ‪ +‬دستی و حقيقت! )را فراموش نکن!( و‬
‫خلصه "راستی!" ضمنًا معنی ديگر "اشا" و يا ها‪+‬اشا در فرارس قدی اوستايی‪/‬زرتشتی "قداست‪/‬پاکی‪/‬معنويت"‬
‫نيز هست‪ .‬لذا امکان اينکه بگوييم در موقع گفتن حقيقت‪/‬قداست‪/‬خدائی بودن را بياد داشته باش! )دروغ نگو!( در‬
‫قرآن مجيد هم آمده است )نگا‪ ،‬سوره يوسف )‪ (12‬آيه ‪ (31‬آنجا که زنان مصری از زيبايی بيمثال يوسف پيامبر‬
‫شگفت زده ميشوند‪ ،‬دستهای خودشان را بريده و فرياد می زنند!‪" :‬خدايا! خدای من! اين بشرنيست!" )"حاش ل!‬
‫نگا‪ ،‬ترجمه انگليسی آيت اله پويا يزدی م کراجی پاکستان‪/‬با پرفسور ميراحمد علی پاکستانی‪/‬تلفظ لتين پرفسور‬
‫صادقی طبرم چاپ م مانيل فيلی پنی ‪ 2010‬ميلدی م ص ‪ 56‬م ‪ "(562‬چيز شبيه "سبحان ال! يا ترجمه فارسی‬
‫!آن" شايسته خداست‬
‫‪).‬تب )= نابودی‪/‬تب کشنده سوره لهب )‪ (111‬آيه يکم )نگا‪ ،‬تبت‬
‫تبت = از کلمه "تبيت" پهلوی بمعنی "آتشگاه ‪ /‬آتشدان" )نگا‪ ،‬ايران نامه نوشته پروفسور ناتاليا ايوانوا‪ ،‬نويسنده‬
‫)بلغاريايی م چاپ الهدی‪ 2006/‬ميلدی م ص ‪268‬‬
‫ظاهرًا ابولهب فقط "آتش افروز" نبود‪ ،‬بلکه "آتشگاهی" بشکل ايرانيان‪ ،‬برای رقابت با دين اسلم‪ ،‬هم بپاکرده بود‪.‬‬
‫))نگا‪ ،‬تفاسير مختلف‬
‫‪).‬ضمنًا کلمه تب در فارسی و "تابان" )مثل ماه( از همين ريشه ئند )نگا‪ ،‬پروفسور ايرانوا م مدرک بال‬
‫‪.‬در قرآن مجيد کلمه ثبت و مشتقات آن دوبار آمده است‪ .‬نگا‪ ،‬سوره لهب‪/‬تبت مسد)‪ (111‬آيه يکم‬
‫قبس = از کلمه "قوباس" پهلوی بمعنی "نورخوشيد‪/‬خورشيد‪/‬روشنائی‪/‬درخشنده گی )نگا‪ ،‬نامهای پارسی م ص‬
‫‪ ."(353‬در آيه قرآن‪/‬داستان "نوری که حضرت موسی )ع( در شاخ درخت ديده کلمه قبس و مشتقات آن‬
‫‪.‬مجموعًا ‪ 3‬بار در قرآن مجيد آمده است‪ ".‬نگا‪ ،‬سوره نمل )‪ (27‬آيه ‪ 7‬و ديگران‬

‫طوی = معرب کلمه پهلوی "دوا‪/‬دوتا‪/‬دوبار" )نگا‪ ،‬قرآن مجيد انگليسی‪ ،‬ترجمه پروفسور ميراحمد علی‬
‫پاکستانی‪/‬تفسير آيت ال پويا يزدی‪ /‬تلفظ لتينی پروفسور صادقی حجرام چاپ مانيل م فيليسن سال ‪ 2010‬ميلدی م‬
‫ص ‪ .(615‬در قرآن مجيد آمده است‪ .‬نگا‪ ،‬سوره طاها )‪ (20‬آيه ‪ .(12‬توجه‪ :‬در زبانهای آريائی ديگر مثل‬
‫‪.‬بکار ميرود ‪ Twice‬انگليسی نيز همين کلمه‬
‫وادی = يک کلمه آريايی است که بمعنی "رودخانه‪/‬دره آبگذر‪/‬دشت ميان دو کوه که در فصل باران سيل از آن‬
‫در هند و چنين و برمه ‪ qrra-wacli‬در انگليسی و "‪/Water‬ميگذرد" با کلمه "اپت‪/‬اود‪/‬آباد )=آبدار( آبادان‬
‫رابطه ريشه يی دارد‪) .‬نگا‪ ،‬نامهی فارسی م ص ‪ 35‬و همچنين ‪ .(59‬کلمه وادی و مشتقات آن در قرآن ‪ 8‬بار‬
‫ل در سوره طاها )‪ (25‬آيه ‪ 12‬و ديگران‬
‫‪.‬آمده است‪ .‬مث ً‬
‫طوبی = از کلمه "توبا" و "توبک" در زبان پهلوی بمعنی "سعادت مادی و معنوی" خوشبختی‪ ،‬دارايی )دنيوی و‬
‫اخروی( خوش قسمت )خوش سانسی(‪ ،‬عاقبت بخيری )نگا‪ ،‬نامهای پارسی م ص ‪ .(458‬در قرآن مجيد هم به‬
‫‪).‬همين معنا آمده است‪ ،‬نگا‪ ،‬سوره رعد )‪ (13‬آيه ‪29‬‬
‫طود= از همان "طود‪/‬تود‪/‬تاود" پهلوی بمعنی "کوه بلند" که در "پشت مذهب زردشت" هم ذکر شده است‪) .‬نگا‪،‬‬
‫نامهای پارسی ت ص ‪ (458‬در قرآن مجيد هم آمده است‪ .‬نگا‪ ،‬سوره شعراء )‪ (26‬آيه ‪) .63‬کالطودالعظيم =‬
‫‪).‬نگا‪ ،‬نامها‪/‬پارسی ‪ = Tud-ha- skae (458‬مانند کوه بلند‬
‫طور = همان کوه "طور" آنچه مسلم است آنستکه اين کلمه "عربی" نيست؛ يا آفريقايی مصری )= سامی( و يا‬
‫يهودی ‪ /‬عبری )= سامی( است‪ .‬ولی احتمال پهلوی و آريايی بودن آنهم هست‪ .‬طور و يا در واقع "تور" در‬
‫زبان پهلوی بمعنی "قوی‪/‬نيرومند‪/‬برتر"‪ .‬ضمنًا بمعنی مردم ترک نژاد و همچنين تور و تورج يکی از سه‬
‫فرزندان فريدون‪ ،‬پادشاه بزرگ ايران‪ ،‬که افسانه ش با حضرت نوح پيغمبر "ع" شباهت بسيار دارد )نگا‪ ،‬نامهای‬
‫‪).‬پارسی ص م ‪459‬‬

‫ضمنًا نام سوره ‪ 52‬از قرآن مجيد هم هست‪ .‬و جالب آنستکه واژه "تين" يعنی انجير هم در همان سوره از فارسی‬
‫پهلوی آمده است‪) .‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد( مجموعًا در قرآن مجيد کلمه "طور" ‪ 10‬بار آمده است‪ .‬نگا‪ ،‬سوره بقره )‬
‫‪ (2.‬آيات ‪ 63/93‬و ديگران‬
‫طوفان = تلفظ عربی همان "توفان" فارسی که بمعنی گردباد است‪ ،‬چه صحرايی و چه دريائی آن‪ .‬در قرآن مجيد‬
‫هم دوبار آمده است‪ .‬نگا‪ ،‬سوره اعراف )‪ (7‬آيه ‪ .133‬و ديگر در زبانهای انگليسی و غيره نيز همين واژه‬
‫بکار می برند‪ .‬بعضی تصور کرده ئند که اين کلمه چينی است؛ ولی ‪ Typhoon‬فارسی "توفان" را بشکل‬
‫‪.‬فارسی بودن آن بمراتب قوی تر است‪ .‬مثل تفنگ و لغات ديگر‬
‫تقوی = از ريشه "تقويت‪/‬قوه‪/‬نيرو" يعنی کنترل بر خود داشتن "سوار اسب نفس بودن" "شاه و حاکم خويش‬
‫بودن" )که از حکومت بر يک کشور هم مشکل تر است(‪ .‬غالبًا بمعنی "ترس از خدا" )که گاه معنا دارد ولی‬
‫خدای مهربان و بزرگ ما مثل "لولو خورخوره" خدايان دراکولی هندو نيست که تشنه بخون مردم باشد تا ازو‬
‫‪).‬بترسيم‪ ،‬بلکه احترام عظمت و قدرت بی انتهای او منظور است‬
‫اين کلمه تقوی هم با لغت "قوی" در زبان پهلوی ارتباط ريشه يی دارد‪) .‬نگا‪ ،‬قوی(‪ .‬که هر دو از واژه‬
‫"قوی‪/‬کاوی‪/‬کاو‪/‬کاووس‪/‬قباد‪/‬کيا‪/‬کی‪/‬کيان)جمع کی(‪/‬کايوس‪ /‬و غيره همه" يعنی نيرومند‪/‬توانا‪/‬شاه‪/‬حاکم‪/‬مسلط ‪/‬‬
‫)سلطان و غيره )نگا‪ ،‬نامهای پارسی م ص ‪220‬‬
‫پس تقوی يعنی "قدرت" برنفس‪ ،‬نه ضعف و ترس! کلمه تقوی و مشتقات آن در قرآن مجيد مجموعًا ‪ 258‬بار‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آيه ‪ 198‬و ديگران‬
‫‪.‬آمده است‪ .‬مث ً‬
‫)کأس = از همان "کاسه" فارسی بمعنی "ظرف" "ظروف" "مکان" و غيره‪) .‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد‬
‫ل سوره واقعه )‪ (56‬آيه ‪ 18‬و‬
‫کلمات "کاسه‪/‬کازه‪/‬کاز‪/‬و کوزه و غيره"(‪ .‬در قرآن مجيد شش بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬ديگران‬

‫ابراهيم )= تلفظ عربی "ابرهام" از دو کلمه پهلوی "اب" )= پدر( و "رهام" = مردم ‪/‬ملت‪/‬قبيله و غيره" يعنی‬
‫ل کلمه"‬
‫"پدر‪/‬ملت‪/‬ملتها" همين اسم پهلوی ريشه "ابراهام‪/‬براهيم و غيره در زبان عبری و اروپائی است‪ .‬احتما ً‬
‫برهمًا در زبان سانسکريت هم با اين اسم پهلوی رابطه ريشه يی دارد )تحقيقات پيشرفت لزم است( در قرآن مجيد‬
‫‪.‬آمده است‪ .‬نگا‪ ،‬سوره بقره )‪ (2‬ايه ‪124‬‬
‫برز = از "برز" فارسی بمعنی "قد‪/‬قامت‪/‬هيکل‪/‬نمايان شدن‪/‬ظاهر شده‪ /‬بيرون آمدن" غيره‪ .‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد(‬
‫‪.‬در قرآن مجيد ‪ 9‬بار آمده است‪ .‬نگا‪ ،‬آل عمران )‪ (3‬آيه ‪154‬و ديگران‬
‫عجب‪/‬عجبا = از کلمه پهلوی "عجب" بمعنی "عجيب‪/‬معجزه آسا‪/‬شگفت و غيره نگا‪ "،‬نامهای پارسی م ص ‪ 21‬م‬
‫کلمه عجيب و؟؟؟ آن در قرآن مجيد مجموعًا ‪ 27‬بار آمده است‪ .‬نگا‪ ،‬سوره کهف )‪ (18‬آيه ‪ 9‬و آيه ‪ 63‬و‬
‫‪.‬ديگران‬
‫کهف = تلفظ عربی واژه "قاف" )کمموه قمماف در شمماهنامه فردوسممی‪/‬کمموه قمماف باسممتانی در قفقمماز و غيممره( کممه در‬
‫‪.‬تلفظ ميشود ‪ Cave/ Cavo‬زبانهای آريائی ديگر مثل انگليسی و اسپانيائی نيز‬
‫در قرآن مجيد عنوان سوره ‪ 18‬آن "کهف" است‪ .‬علوه بر آن کلمه "کهف" در شش آيه قرآن هم آمده است‪ .‬مث ً‬
‫ل‬
‫‪.‬سوره کهف )‪ (18‬آيه ‪ 19‬و ديگران‬
‫ن" )يک واژه ديگر آريائی بمعنی " کشيش‪ /‬روحانی‪ /‬پير‪ /‬پيرپيران‪ /‬رئيس و‬
‫شَم ً‬
‫کهنه = جمع عربی کاهن بمعنی " َ‬
‫‪،‬رهممبر مممذهبی قممبيله هممای نخسممتين("‪ .‬بمعنممی "فممالگو"‪ ،‬سمماحر‪ ،‬جممادوگر‪ ،‬پيممامبر و غيممره نيممز آمممده اسممت )نگمما‬
‫‪ Webster).‬در فرهنگ ‪Shaman‬‬
‫اين لغت در زبان عبری )=يهودی( هم بشکل "کاهن" آمده است‪ .‬ولی شواهد و قرائن زيادی بممر آريممائی بممودن آن‬
‫‪).‬هست )نگا‪" ،‬نامهای پارسی"ص ‪212‬‬
‫ل در سمموره طممور )‪ (25‬آيه ‪ .29‬مشتقات عربی آن بسيار‬
‫واژه "کاهن" در قرآن مجيد هم دوبار آمده اسممت‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬است‬

‫کهنه = از همان "کهنه" فارسی بمعنی "پارچه فرسوده‪ ،‬ژنده‪ ،‬پاره پوره‪ ،‬ضدنو‪ ،‬بخصوص تکه قماش و يا بممافتنی‬
‫‪).‬که" "زهوار" در رفته و در حال چاک چاک شدن است‪") .‬کهنه حيض" در فارسی معروف است‬
‫کهنجی = تلفظ عربی "کهنه چی" در فارسی‪ ،‬يعنی کسيکه "کهنه چيز" جمع کنند‪ ،‬اسقاط خر‪ ،‬کسيکه "آشممغال" و‬
‫‪.‬اشياء کهنه را جمع می کند و ميفروشد‪ .‬کهنه فروش‪/‬اسقاط فروش‬
‫)کوالين = جمع کالون در عربی؛ گرفته از "گلون" فارسی بمعنی قفل پشت دروازه )نگا‪ ،‬الينی‬
‫کوالينی = تلفظ "کلون" فارسی بمعنی "قف ساز" کسيکه شغلش قفل و کليد سازی باشد‪ .‬از کلمه "کلممون" فارسممی‬
‫‪).‬نيويورک ‪ 1976‬ميلدی ‪ Hans Wehr‬مشتق شده است)نگا‪ ،‬فرهنگ عميد‪/‬همچنين فرهنگ عربی م انگليسی‬
‫‪.‬کوب = بمعنی "جام"‪ ،‬ظرف آب و غيره‪ .‬يکی از واژه های آريائی )ايرانو م اروپائی( است‬
‫بکار ميرود‪ .‬جمع عربی آن "اکواب" شده است‪ ،‬که در ‪ Cope/Cup‬که در زبان انگليسی‪ ،‬و اسپانيائی هم بشکل‬
‫ل در سوره واقعه )‪ (56‬آيه ‪ 18‬و ديگران‬
‫‪.‬قرآن مجيد هم چهار بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫صغر و معرب "کوت" فارسی و يمما "کممود" بمعنممی "تمموده" )خمماک‪ ،‬سممنگ( و غيممره‪ .‬مثممل "کّپممه"‬
‫کوّبه = تلفظ م ّ‬
‫)فارسی که آنهم ريشه "قبه" و "کويه‪/‬کوفه" در عربی است‬
‫کويت و يا "کوت" بمعنی مجازی برای "قلعه‪/‬کلت فارسممی" يعنممی بممار و يمما سمماختمان بممزرگ و يمما دژ نظممامی ‪/‬‬
‫‪.‬شاهی که بالی کوه ساخته شود‪ ،‬و در اطراف آن "تبعه‪/‬رعايای شهروندان" حکمران ساکن باشند‬
‫کوثه = ظاهرًا تلفظ عربی "کاوث" در فارسی )که ريشممه کلمممه "کمماووس‪/‬قممابوس" يعنممی "پادشمماه" نيممز از هميممن‬
‫جاست‪ .‬معنی "کوثه"و "کاوت‪/‬کاووس" در عربی و فارسی هر دو عبارتسممت "وفمموری زيمماده‪/‬فراوانممی" )چممه در‬
‫‪.‬قدرت مثل شاهان‪ ،‬چه در پول و فرزند و غيره( نگا‪" ،‬نامه های پارسی" چاپ هند م ص ‪219‬‬
‫کوثر = باحتمال قوی مشتق "کاوث" )=کاووس‪/‬قابوس(فارسی است )نگا‪"،‬کمموثه"( بمعنممی "فممراوان"‪ ،‬اسممم يممک‬
‫"رودخانه" در بهشت‪ ،‬عنوان يکی از سوره های قرآن مجيد و يکی از القاب فاطمه زهرا )س( نيز هست‪ ) .‬نگا‪،‬‬
‫ل در سوره "کوثر" )‪ (108‬آيه اول‬
‫‪".‬نامهای پارسی"ص ‪ (211‬در قرآن مجيد هم آمده است‪ .‬مث ً‬

‫کوخ = عکس واژه "کاخ" بمعنی "زاغه" خانه بی در و پنجره که پاليزبانممان در کشممتزارها موقتمماض درسممت مممی‬
‫کنند‪ .‬گرچه فرهنگ عميد آنرا عربی دانسته ولی شواهد ديگر نشممان ميدهممد کممه ايممن کلمممه ريشممه آريممائی )ايرانممو م م‬
‫‪.‬در زبان اوستائی ‪ /‬پهلوی ‪" Kata‬در زبان انگليسی و "کاتا ‪ Cate/Cottage‬اروپائی( دارد‪ ،‬مثل واژه‬
‫کود= از همان "کود" فارسی )=کوت نيز از همينجاست‪ ،‬نگا‪ ،‬کوت( بمعنی "کپه خاک" )=کوپه‪/‬کوفه‪/‬قبه( "ت ّ‬
‫ل‬
‫‪.‬خاک و يا خاکروبه"؛ خاکريز‪ ،‬آشغال گاه‬
‫کور )بروزن"خور"( = در عربی بمعنی "پيچيدن" لوله شدن‪ ،‬گرديدان‪ ،‬چرخ خوردن )مثل "خورشيد" که سمممبل‬
‫چرخش آن در بين اقوام آريائی همان "صليب شکسممته‪/‬چليپمما"( اسممت‪ ،‬کممه در انگليسممی و زبممان سانسممکريت هنممدی‬
‫‪(BBC-‬‬

‫)‪ Webster‬خوانممممده ميشممممود‪) .‬نگمممما‪ ،‬فرهنممممگ انگليسمممممی‬

‫‪ =) Swastika‬آريائی(‬

‫هم‬

‫)‪WOLD/FASTRACK NOV./S/2005‬‬
‫باين معنممی )= گردش خورشيد ‪ /‬يا انفجار آن در آخر دنيا که تکه های آن مثل " صليب شکسته‪ /‬چليپا" يا‬
‫ل در سوره "تکوير" )از ‪Swastika‬‬
‫در اطراف هسته مرکزی آن دوران دارند( در قرآن مجيد هم آمده است‪ .‬مث ً‬
‫ريشه "کور"( سوره ‪ 81‬قرآن مجيد‪ ،‬آيه اول )در مورد کلمه "خور" به فرهنگ " نامهای پارسممی" مم ص ‪229‬‬
‫‪).‬رجوع شود‬
‫‪ Haw‬کيران = تلفظ عربی "کوره" فارسی يا آتشدان است )نگا‪ ،‬فرهنگ عربممی مم انگليسممی دانشمممند فقيممد آلمممانی‬
‫‪).‬چاپ نيويورک ‪ 1979/‬ميلدی ‪wchr/‬‬
‫کورجه = ظاهرًا از تلفظ عربی "خرجين" باشد و يا در رابطه با "خرجيممن" فارسممی اسممت‪ .‬در عربممی امممروزه م م‬
‫نگا‪" ،‬کورجه" يا "الکورجه" بمعنی معامله "عمده فروشی"‪ ،‬عکس "خرده فروشی"‪ ،‬يکجا فروش‪ ،‬کلممی فروشممی‪،‬‬
‫‪.‬بکار می رود‬
‫کورة = تلفظ عربی "کوره" در زبممان پهلمموی يمما "خمموره" بمعنممی "اسممتان‪/‬شممهر‪/‬حصممه‪/‬بخشممی از کشممور" )نگمما‪،‬‬
‫)فرهنگ عميد‬

‫هميممن کلمممه پارسممی بعممدها در عربممی بشممکل "قريممه" و جمممع آن "قممراء" هم در آمد‪ .‬واژه قريه و قراء )=‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آيه ‪ 58‬و ديگران‬
‫‪.‬خوره‪/‬کوره( در قرآن مجيد مجموعًا ‪ 56‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫کوز = از همان "کوزه" فارسی‪ ،‬که "آبگير" يا "آبدان" کوچک است به نوعی پارچ سفالی که برای نگهداری آب‬
‫و مايعات ديگر بکار می رود‪ .‬ظرفی است کوچکتر از خم‪ ،‬يا خمره که عربی آنست و يا "خنب" که اصممل آريممانی‬
‫‪).‬آن است)نگا‪ ،‬فرهنگ عميد‬
‫ظاهرًا کلمه "کوزه" در فارسی‪ ،‬با کلمه "کاز‪/‬کازه‪/‬کاسه" آريائی قديم هم که بمعنی " ظرف ‪ /‬جا ‪ /‬مکان ‪ /‬مغاره‪/‬‬
‫اتاقک‪/‬آلونک‪/‬آلچيق" و غيره است همريشه ميباشد‪ .‬در زبانهای آريايی ديگر مثل انگليسی نيز همين کلمممه پارسممی‬
‫و غيره بکار می برند‪ ،‬که بمعنی "ظرف‪/‬جا‪/‬خانه‪/‬کاشانه" است‪) .‬همين کلمه کاشانه هم ‪ Case/Casa‬را بشکل‬
‫‪).‬در رابطه با "کاز‪/‬کازه‪/‬کاسه" است‬
‫ل در‬
‫کلمه "کاز‪/‬کازه" بشکل "کاسه" و "کاس" که تلفظ عربی آن باشد‪ ،‬در قرآن مجيد هم شش بار آمممده اسممت‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬سوره صافات )‪ (37‬آيه ‪45‬‬
‫)و همين کلمه بشکل "کساء" و "کسوت" )يعنی "پوشش"‪/‬ظممرف بممدن( کممه بمما کلمممات آريممائی )ايرانممو م م اروپممائی‬
‫ل در سوره ‪ Case‬يعنی "عبا‪/‬ردا" و ‪Cassock‬‬
‫رابطه ريشه يی دارند‪ ،‬در قرآن مجيد نيز ‪ 5‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬مائده )‪ (5‬آيه ‪89‬‬
‫کوسی = از همان "کوس" فارسی بمعنی "طبق بزرگ" دهل که در جشنها و عزادارئيها می زنند؛ يکی از وسايل‬
‫‪.‬معروف موسيقی و "نواگری" يا نوازندگی‬
‫‪.‬کوسج = ماخوذ‪" /‬کوسه" فارسی است؛ در عربی به "ارّه ماهی" کوسج گفته ميشود‬
‫کوفه = شهر کوفه در مرز قديم ايران م عراق‪ .‬اصل واژه از "کپه" ميآيممد يعنممی "تمموده خمماک"‪ ،‬تي مّه‪ ،‬؟؟ ‪ ،‬انبمموه‬
‫چيز و يا افراد که در يک جا جمع شوند‪ .‬کلمه "قّبه" يعنی گنبد نيز در عربی از تلفظ "کّپه" بوجود آمده اسممت‪ .‬در‬
‫‪.‬زمان ساسانيان يکی از شهرهای ايران بود‪ ،‬و بغداد يکی از چهار پايتخت شاهنشاهی بشمار ميرفت‬

‫ايرانيان بزرگی از بين شهر برخاستانند‪ ،‬که معروفترنيشان‪ ،‬امام اعظممم ابمموحنيفه‪ ،‬بزرگممترين امممام مسمملمانان سممنی‬
‫‪.‬مذهب جهان است‬
‫کوفی = هرچه مربوط به کوفه است )مثل مکتب فکری‪ ،‬نحوی‪ ،‬و غيره( ضمنًا نام نوعی خط معروف نيممز هسممت‬
‫‪=)).‬خط کوفی در قديم‬
‫ل زنی از کوفه و غيره(؛ ولی معروفترين استعمال اين لغت بممرای "روسممری" مردانممه‬
‫کوفيه = مؤنث کوفی )=مث ً‬
‫ی عربهاست که در اشکال هندسی چهار‪ ،‬گوش‪ ،‬گاه سرخ و گاه سممياه اسممت؛ روس مری معممرف "فلسممطينی همما" کممه‬
‫ل از کردهای آريائی است و اکنون بيشتر به شکل "شال گردن" در بين "انقلبيون" و تظاهرکنندگان غربی هممم‬
‫اص ً‬
‫‪.‬مرسوم شده است‬
‫خود مردم عراق "کوفّيه" را "چغّيه" تلفظ می کنند کممه نشممان نفمموذ فرهنگممی ايرانممی و يمما ترکممی عثمممانی در زبممان‬
‫‪.‬عربی است که حرف "چ" ندارد‬
‫‪).‬کوکب = از واژه پهلوی "کوکب" بمعنی ستاره آمده است‪) .‬نگا‪" ،‬نامهای پارسی" ص ‪219‬‬
‫‪.‬واژه کوکب بشکل "کوکبا" )= يک ستاره( و جمع آن‪" ،‬کواکب" در قرآن مجيد هم پنج بار آمده است‬
‫ل سوره نور )‪ (24‬آيه ‪ 35‬و ديگران‬
‫‪.‬مث ً‬
‫کوکبه = و شکل ديگر آن "کبکبه" از همان کلمه پهلوی "کوکب" يعنی ستاره‪ ،‬گروهی از ستارگان آسمان‪ ،‬جمعی‬
‫از مردم "بادنگ و فنگ" گروه تشريفات اعيان و اشراف‪ ،‬امممراء و شمماهان و غيممره‪ .‬دسممته يممی از سممواران همممراه‬
‫)دولتمردان و پادشاهان و رؤسای جمهور و غيره )نگا‪" ،‬نامهای پارسی" ص ‪219‬‬
‫ل خاک و سنگ و غيممره‪ ،‬بلنممدی کممه‬
‫کوم = در عربی بمعنی "کپه" خاک و خاشاک‪) ،‬مثل کوفه‪/‬نگا‪،‬کوفه( تپه يا ت ّ‬
‫بر اثر اجتماع ماسه‪ ،‬شن و غيره روی هم انباشته شود‪ .‬در فارسی واژه "کوم و کومه" علوه بر معنی بال‪ ،‬بمعنی‬
‫"آلچيق" يا سايبان پاليزبانان‪ ،‬شکارچيان و غيره نيز آمده است‪ .‬معروفست که نام شهر " قم" نيز از هميممن واژه‬
‫‪).‬ريشه گرفته است)تحقيقات بيشتر لزم است‬

‫‪.‬کومه ت )نگا‪ ،‬کوم( مشتقات عربی اين واژه بسيار است‬
‫ل هممم )‪ (Commendent‬کوماندان = در عربی امروز تلفظ آن شبيه تلفظ فرانسوی است‬
‫ولی همانطور کممه قب ً‬
‫گفتممه شممد‪ ،‬ظمماهرًٌا خممود کلمممه "کمانممدان" کممه در زبانهممای ديگممر آريممائی )ايرانممو م م اروپممايی( مثممل انگليسممی نيممز‬
‫است‪ ،‬از کلمه "کماندار" يعنی سردسته ارتشيان و مسئول پرتاب کمممان بسمموی دشمممن و غيممره ‪Commander‬‬
‫‪.‬آمده است‬
‫کيان = در عربی امروزی بمعنی "وجود" هرچيز‪ ،‬ماهّيت اشياء است )از ريشممه "کممان‪/‬کممائن‪/‬کممون و غيممره"( در‬
‫فارسی کيان جمع" کی‪/‬کيا" بمعنی "شاه‪/‬شاهان" است )تحقيقات بيشتر لزم دارد تا رابطه بين اين دو واژه روشن‬
‫‪.‬شود(‪ .‬ضمنًا کيان در فارسی خيمه‪ ،‬مرکز دائره‪ ،‬ستاره و غيره نيز آمده است‬
‫‪.‬کيس = در عربی بمعنی "کيسه" توبره‪ ،‬خرجين و غيره است‬
‫در فارسی همين لغت بمعنی "چين و چروک" در جامه‪ ،‬پارچه و لباس است )= مثل "کيسه" بمعنی جيب لباس(‪.‬‬
‫‪.‬ظاهرًا تلفظ عربی همان واژه فارسی "کيسه" است‬
‫کيکه = و جمع عربی آن کياکی بمعنی "تخم )مممرغ( ظمماهرًا از کلمممه "کاکيمما" در زبممان پهلمموی کممه بمعنممی "تخممم‬
‫‪)).‬دانه(" زعفران و گياهان خاصی است ريشه دارد )نگا‪" ،‬نامهای پارسی" م ص ‪213‬‬
‫کيلون = تلفظ عربی "کلون" فارسی بمعنی "چفت دروازه" قفل چوبی که در قممديم پشممت درب منممازل و يمما بمماغ و‬
‫‪.‬غيره بکار ميرفت‬
‫ل "شيمی" خوانده ميشممود‪.‬‬
‫کيميا = تلفظ عربی "سيميا" يعنی آنچه از "سيم" = نقره باشد؛ علم قديم "کيميا" که فع ً‬
‫براساس آن مواد معدنی‪/‬فلزی به مواد خالص تر و گرانتر آن يعنی نقره و طل‪ ،‬از طريق استعمال "تيزاب" و مواد‬
‫‪.‬مذاب گر شيميائی تبديل ميشد‬
‫در زبانهای ديگممر آريممائی )ايرانممو مم اروپممائی( مثممل يونممانی‪ ،‬اسممپانيائی‪ ،‬انگليسممی و غيممره نيممز هميممن واژه پارسممی‬
‫‪.‬بکار برده ميشود ‪ Chemistry،‬که معرب است و يا ‪" Alchemy‬سيمی‪/‬سيم = نقره" بشکل‬

‫‪.‬مشتقات عربی "کيميا" بسيار است‬
‫کينا = معرب "گنه گنه" در فارسی است‪ .‬در زبانهای آريائی )ايرانو م اروپائی( ديگر نيممز هميممن واژه فارسممی را‬
‫)‪ Webster‬بکار می برند‪) .‬نگا‪ ،‬فرهنگ ‪ Quimime‬بشکل‬
‫‪.‬کينين = از گنه گنه فارسی آمده است )نگا‪ ،‬کينا(‪ ،‬نوعی گياه دارويی است که برای علج مالريا بکار ميرود‬
‫‪.‬کيوان = يکی از سيارات آسمانی معروف به "ساتورن" که "زحل" نيز گفته ميشود‪ .‬ريشه واژه فارسی است‬
‫لدن = از همان گل "لدن" فارسی وارد عربی هم شده است‪ .‬گل خوشبو و زرد رنگ است‪ ،‬دارای بوته کوتمماه و‬
‫برگهای بزرگ‪ .‬در زبانهای ديگر آرائی )ايرانو م اروپائی( مثل انگليسی و لتين نيممز هميممن واژه پارسممی را بکممار‬
‫‪ Laudenum.‬می برند ولی بشکل‬
‫لزورد = تلفظ عربی "لجورد" که نوعی سنگ معدنی آبی رنگ است‪ ،‬در نقاشی و داروسازی از گرته و خاکه‬
‫‪ "Lazuli" Azure /Lapus‬آن استفاده ميشود‪ .‬در زبانهای لتين انگليسی نيممز هميممن واژه فارسممی را بشممکل‬
‫‪، Webster).‬بکار می برند‪) .‬نگا ‪Lazuli/‬‬
‫)"لزوردی = تلفظ عربی "لجوردی" )نگا‪"،‬لزورد‬
‫)"لزورديه = مؤنث "لزوردی" )نگا‪"،‬لزورد‬
‫‪.‬لجام = از لگام فارسی‪ ،‬بمعنی دهنه اسب‪ ،‬که به آن افسار را بسته و جانور را کنترل می کنند‬
‫‪.‬مشتقات عربی آن "لجم"‪ ،‬ملجوم و غيره است‬
‫لخلخ = از مصدر "لخشيدن" فارسی بمعنی "ليزخوردن‪/‬سرخوردن‪/‬لغزيدن‪/‬افتادن روی زمين بعلممت ليممزی" زميممن‬
‫‪.‬و غيره‪ .‬مشتقات ديگر آن "ملخلخ" و چند ترکيب ديگر است‬
‫لقالق = جمع عربی "لقلق" که همان "لک لک" فارسی معروف به "حاجی لک لک" پرنده برگ و پابلندی که در‬
‫‪.‬بج خانه ها و قلعه ها آشيانه می کند‬
‫)لقلق = تلفظ عربی "لک لک" فارسی‪ ،‬حاجی لک لک )نگا‪ ،‬لقالق‬

‫لقلقه = تلفظ عربی "لک لکی‪/‬لک لکه" يعنی صدای "لک لک" يمما حمماجی لممک لممک؛ لقلقممه زبممان يعنممی حرفهممای‬
‫بيهوده مثل "زبان لک لک"‪ .‬حاجی لک لک واژه‪ ،‬لک لک = تلفممظ عربممی "لک" کممه صمممغ سممرخرنگی اسممت‪،‬‬
‫حاصل از درختان نوعی؛ شيره درخت‪ .‬در زبانهای ديگر آريائی مثل سانسکريت هندی‪ ،‬انگليسی و غيره نيز همين‬
‫‪"Lac".‬کلمه ايرانو م اروپائی را بکار می برند‬
‫لهلق = تلفظ عربی "له له زدن )از تشنگی(‪ ،‬انسان يا جانور )بخصمموص سممگ(" کممه در حممال تشممنگی زبممانش را‬
‫‪.‬بيرون ميآورد‬
‫لوبيا = از همان "لوبيا" در زبان فارسی‪ ،‬که دارای انواع و اقسام و رنگهای مختلممف اسممتو همممراه نخممود و ديگممر‬
‫‪.‬دانه ها بعنوان غذا پخته و خورده ميشود‬
‫‪.‬لور = يعنی "چنگ" بربط در عربی؛ نوعی گيتار‪ ،‬کمانچه‪ ،‬از خانواده "کمان" در فارسی‬
‫ل هممم گفتممه ئيممم "‪ "Lyre‬بعضی آنرا يونانی گفته شد که در زبان انگليسی هم به‬
‫تبديل شده است‪ .‬ولی همچنانکه قب ًٌ‬
‫ل فرهنممگ يونممانی يممک شممعبه از فرهنممگ آريممائی )= ايرانو م اروپائی( است که باز هم ريشه " مانوان‬
‫او ً‬
‫‪.‬و ايرانی قديم را دارد "‪Manovan‬‬
‫ولی کلمه لور از اصل به مممردم "لمموری" = لممولی = کممولی‪ ،‬يعنممی "مممردم دوره گممردی کممه از طريممق موسمميقی‪،‬‬
‫لودگی‪ ،‬معرکه گيری" زندگی می کنند‪) .‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد( لور و يا چنگ و بربط و سيله قممديم موسميقی ايرانيممان‬
‫و ديگر آريائيها از جمله "لوری" ها بمموده و هنمموز هممم هسممت )نگمما‪ ،‬کممولی همما و کمموچی هممای اروپممای شممرقی کممه‬
‫‪.‬هستند و ظاهرًا کوليهای هندی )= آريائی( هستند ‪" Roma‬معروف به "روما‬
‫)ضمنًا در فارسی "لورک" به کمان حلجی و پنبه زنی هم گفته ميشود )نگا‪ ،‬فرهنگ عميد‬
‫و يممما بهمممتر ‪ "Logarithm‬لوغارتيممممات = يعنمممی "لوگممماريتم" در رياضممميات کمممه در زبانهمممای اروپمممائی بممه‬
‫معروف است‪ .‬ولی نکته يی که غالبًا آگاه نيستند اينست که اين کلمه که بظمماهر يونممانی )عربممی؟( "‪Algorithm‬‬

‫دانسته شده‪ ،‬در واقع از نام "الخوارزمی" بزرگترين رياضيدان قرون وسطا که از خوارزم ايران بزرگ بممود‪ ،‬آمممده‬
‫است‪ .‬حال بنظر شما اگر صاحب اسم ايرانی است‪ ،‬واژه نام او را کجائی بايد خواند؟‬
‫)بتاريخ ‪ 12‬نوامبر ‪ 2010‬ميلدی "‪ "H‬در مورد "الخوارزمی" رجوع شود به کانال تحقيقاتی(‬
‫ادامه کاف‬
‫لغيه = لغت پهلوی قديم بمعنی "حرف بيهوده" سخن باطل‪ ،‬مزخرف گوئی ياوه گوئی‪ ،‬چرند و پرند‪ ،‬حرف مفممت‬
‫و بی پايه‪ .‬اصل اين کلمه از واژه "لغ" پارسی ميآيد‪ .‬بمعنی "شوخی" مسخرگی‪ ،‬لودگی‪ ،‬بازی‪ .‬در بعضی لهجممه‬
‫)"های فارسی "لچ" هم می گويند )نگا‪" ،‬فرهنگ عميد‬
‫ل در سوره غاشيه )‪ (88‬آيه ‪11‬‬
‫‪.‬در قرآن مجيد هم آمده است‪ ،‬مث ً‬
‫لک = همچنين "لوک" بمعنی "پرحرفی‪/‬چرند و پرند‪/‬پرچانگی" و غيره‪ ،‬ظاهرًا با همان " لک لک‪ /‬حاجی لک‬
‫‪.‬لک‪/‬لقلقه زبان")نگا‪ ،‬اين کلمات را( در زبان فارسی ارتباط ريشه يی دارد‬
‫ص" واژه "لغو" عربی نيست‬
‫لغو = بخلف تصور عوام )و حتی بعضی "خوا ّ‬
‫‪...‬لغو‬
‫‪).‬بلکه از ريشه "لغ‪/‬لغيه" پهلوی بمعنی "حرف بيهوده" سخن باطل‪ ،‬و ياوه گوئی آمده است )نگا‪ ،‬لغيه‬
‫احتمال آنهم هست که ريشه "لغو" مسممتعمل در عربممی‪ ،‬از "لممغ" پارسممی بمعنممی "بممی حاصممل" )مثممل زميممن بمماير(‬
‫"خشک و بی آب و علف" )صحراء(؛ ضمنًا حرفی که "ارزش" ندارد و نتيجه نمی دهد )نگا‪ ،‬فرهنگ عميد کلمه‬
‫‪").‬لغ"؛ همچنين کلمات "لغونه" لغزيدن‪/‬لغزش که با "لغو" رابطه ريشه يی دارند‬
‫ل در سوره واقعه‬
‫در قرآن مجيد کلمه "لغو" و مشتقات عربی آن‪ ،‬از جمله "لغيه" مجموعًا ‪ 10‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪ (56).‬آيه ‪ 25‬و ديگران‬

‫لونجی = لونجی‪ ،‬باحتمال قوی مرکبی از فارسی و ترکی "لنممگ ‪ +‬چممی" کسمميکه مسممئول لنگ داری در حمام‬
‫است‪ ،‬لنگ دار‪/‬فوته دار‪/‬هوله دار‪ .‬در عربی علوه بر مسئول فوته و لنگ در حمام بمعنی پيشکار‪/‬نوکر‪/‬خممادم هممم‬
‫‪.‬بکار می رود‬
‫)لونيجيه = )مؤنت لنجی‪/‬لونجی نگا‬
‫ليف = در فارسی بمعنی "ليف" حمام و ضمنًا بشکل "ليفه" يا نيفه بمعنی "بند تنبان" نممخ شمملوار کممه مثممل کمربنممد‬
‫متنها از داخل شلوار‪ ،‬بکار می رود‪ .‬اصل لغت هم در عربی و هم در فارسی بمعنی "رشته‪/‬اليمماف درختممان" مثممل‬
‫نارگيل و يا خرما و غيره که از آن پارچه های زبر مثل گونی )=از کنف‪/‬کاموا که در انگليسی نيز اصممل فارسممی‬
‫استعمال می کنند( و يا ليف حمام و غيره درست می کنند‪ .‬حممال اينکممه اصممل ‪ Cannabis/Canvas‬آنرا يعنی‬
‫‪).‬گويند ‪ Luffa‬ريشه آن عربی است يا فارسی‪ ،‬نياز به تحقيق بيشتر است‪) .‬در زبانهای اروپائی )آريائی( هم‬
‫)ليکج = )نگا‪ ،‬ليک‬
‫ليلک = تلفظ انگليسی "نيلک" در فارسی که وارد عربی هم شده است )و يا بعکس( گل "نيلوفر‪ /‬نيلوپر" ) مرکب‬
‫از نيلو بمعنی آبی‪/‬ارغوانی رنگ و "پر" يعنی "برگ"( گل معروف از خانواده زنبق ها‪/‬سوسن ها و غيممره )نگمما‪،‬‬
‫کممه اصممل فارسممی ‪ Webster‬فرهنممگ عربممی "المممورد" بيممروت‪ 1980/‬ميلدی؛ همچنين فرهنگ انگليسی‬
‫نام ديگر "ليلک‪/‬نيلممک" فارسممی در زبانهممای اروپممائی ‪ Lilac) .‬بودن"ليلک از نيلک" را تاييد کرده است‪ ،‬کلمه‬
‫‪.‬است ‪ Lily‬و همچنين ‪Latus‬‬
‫ليمون = تلفظ اروپائی "ليمو" در فارسی‪ ،‬که وارد عربی هم شده است )و يا بالعکس( يکی از ميوه های معمممروف‬
‫از خانواده مرکبات )مثل پرتقال‪ ،‬نارنگ و غيره(‪ .‬يک نام ايرانو‬
‫ادامه کاف‬

‫کشک = تلفظ عربی "کوشک" فارسی بمعنی "کاخ"‪ ،‬قصر‪ ،‬عمارت زيبمما کممه غالب مًا در باغهممای بممزرگ و خممارج‬
‫‪ Kook‬شهر درست می کنند‪ .‬در زبانهای ديگر "ايرانو م اروپائی" مثل انگليسی نيز همين کلمممه پارسممی را بشممکل‬
‫‪.‬بکار می برند‬
‫کشک = از همان "کشک" فارسی؛ دری ماست کممه پممس از جوشمماندن دوغ‪ ،‬آبکممش شممده و بشممکل خشممک در مممی‬
‫‪.‬آورند‪ ،‬قروت‪ .‬در فارسی به آن "پينو" يا پينوک‪ ،‬ريخبين و کتنم و غيره هم می گويند‬
‫‪. (=To‬کشکش = در زبان عربی بمعنممی "خممش خممش)کممردن(" ‪ ،‬کممه عربهمما بممه آن "خشخشممة" هممم مممی گوينممد‬
‫‪.‬همان تلفظ عربی "خشخش")صدای کشيده شدن يک جسم( است ‪rustle).‬‬
‫‪.‬ضمنًا کلمه "کشکش" در عربی بمعنی "حاشيه لباس"‪ ،‬سجاف‪ ،‬درز‪ ،‬بخيه و غيره هم آمده است‬
‫کشکول = از همان "کشکول" درويشان فارسی است؛ ظاهرًا از دو کلمه "کشيدن" و "کول" يعنممی "دوش" کتممف‬
‫)که تلفظ عربی واژه "کتف‪/‬شانه‪/‬دوش‪/‬سردوش" فارسی است‪ .‬نگاه‪ ،‬عميد( يعنی آنچه به دوش کشيده شود‪ ،‬درست‬
‫‪.‬شده است‬
‫کشمش = همان "کشمش" فارسی يعنی "مويز" يا دانه هممای پلسمميده‪/‬پژمممرده‪ /‬خشممک انگممور )کممه اگممر در آفتمماب‬
‫)خشکش کنند سرخ رنگ و اگر در سايه خشک شود‪ ،‬سبزه رنگ‪/‬برنگ طبيعی انگور سبز است‬
‫کشمير = نام منطقه کوهستانی معروف در کشور هند‪ ،‬اين لغت اصل " ايرانو م اروپايی" و آريائی دارد‪ .‬مثل‬
‫)"کاشمر" خودمان و "کاشغر" در کشور چينی‪ ،‬که ايرانی الصل هستند‬
‫کلمه "کش" بمعنی "سفيد )پوست( و پاکی است )نگا‪" ،‬نامهای پارسی" ص م ‪ (218‬مثل " کاشان" " مردم سفيد‬
‫‪.‬يعنی قفقازی ‪ /‬سفيدپوست‪ ،‬آريائی ارتباط ريشه يی دارد ‪ Caucasian‬پوست‪/‬آريائی" و باحتمال قوی با کلمه‬
‫جالب آنستکه مردم هند و پاکستان و خود کشميريها‪ ،‬آن منطقه را "ايران صممغير" يعنممی "ايرانچممه‪/‬ايممران کوچممک"‬
‫ميدانند که نشان مهاجرت ايرانيان قديم آريائی است و بعدها نيز‪ ،‬پس از ورد اسلم به هند‪ ،‬مهاجرت عرفاء‪ ،‬علمممماء‬

‫و شعراء فارسی مثل "سيدعلی همدانی" که هنوز آرامگاهش زيارتگاه مردمان هند و پاکستان‪ ،‬بنگله ديش و کشمممير‬
‫‪.‬است‬
‫کشنی = تلفظ عربی واژ "کرسنا‪/‬کرسنه" در فارسی يعنممی "گمماودانه"‪ ،‬نمموعی دانممه بممه انممدازه ممماش يمما عممدس کممه‬
‫‪").‬بعنوان علوفه برای تغذيه جانوران مصرف ميشود‪) .‬نگا‪" ،‬عميد" "کرسنه‬
‫کعبمممه = يعنمممی "مکعمممب‪/‬چهمممارگوش"‪ .‬در زبانهمممای ديگمممر آريمممائی مثمممل انگليسمممی نيمممز هميمممن کلممممه بشمممکل‬
‫‪.‬بکار ميرود که نشان ميدهد اين لغت آريائی است نه سامی و عربی " ‪"cube/Cubic‬‬
‫در زمانهای قديم و قبل از اسلم‪ ،‬کشور عمان‪ ،‬وقتی که هنوز استانی اسممتانهای امپراتمموری ايممران بممود )مثممل خممود‬
‫عربستان و يمن و غيره( بنام "کعبه" خوانده ميشد‪ .‬ضمنًا "کعبه زردشت" در تخت جمشيد و غيره خودشان آنستکه‬
‫کلمه کعبه اصل "پهلوی" دارد بمعنی "مکعب‪/‬معبد‪/‬خانه خدا"‪) .‬بشکل معممابر و "زيگوراتهممای" آشمموری‪ ،‬بممابلی و‬
‫‪.‬ايلمی قديم‪ ،‬آنروز که مرزهای ايران و عراق‪ ،‬اينگونه نبود‬
‫ل در سوره مائده )‪ (5‬آيه ‪95‬‬
‫‪.‬کلمه پهلوی "کعبه" در قرآن مجيد هم دو بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫يعنی مکعب در عربی زيادست‪ .‬از جمله "کمماعب" يعنممی تمموپر‪/‬بممزرگ )مثممل "‪" "Cube‬مشتقات عربی "کعب(‬
‫پسممتان و غيممره( و جمممع آن "کممواعب" يعنممی حوريممان "نارپسممتان" در بهشممت )نگمما‪ ،‬فرهنممگ عربممی م م انگليسی‬
‫)‪SpolemLanguag Saric/Hans Wehr P.831-1979/Newyork‬‬
‫ل سوره نبأ )‪ (78‬آيه ‪34‬‬
‫‪.‬کلمه "کواکب" )حوريان نارپستان( در قرآن مجيد آمده است‪ .‬مث ً‬
‫کعبل = در عربی بمعنی "لغزش" هم بمعنی حقيقی آن يعنی "پايه سنگ" شدن و هم بمعنی مجازی آن يعنی اشتباه‬
‫‪.‬کردن‪ ،‬سهو‪ ،‬خطا و غيره‪ .‬باحتمال قوی با کلمه فارسی "کهبل" يعنی "نادان‪/‬لغزشکار‪/‬اشتباه کننده" مرتبط است‬
‫کعک = تلفظ عربی "کاک" )کوکه(‪ ،‬کلوچه‪ ،‬يعنی نممان شمميرينی فارسممی‪ ،‬بخصمموص نممان "کمموکی" کممه در فصممل‬
‫تلفظ ‪ Cake‬نوروز با شير و تخم مرغ و غيره درست می کنند‪ .‬در زبان انگليسی نيز همين کلمه فارسی را بشکل‬
‫)!می کنند )و بعد از اينکه از ما يادگرفتند‪ ،‬دوباره آنرا بخور خودمان ميدهند‬

‫ق دهان‪ ،‬و در جانوران بمعنی "پوزه" يادهان بيممرون‬
‫کعم = ظاهرًا تلفظ عربی شده "کام" فارسی بمعنی‪ ،‬دهان‪ ،‬س ّ‬
‫زده شان‪ .‬در عربی سممهم يعنممی "پمموزه‪/‬پمموزه بنممد" و در حممالت فعلممی يعنممی "لگممام‪/‬لجممام" زدن بممر دهممان يمما پمموز‪،‬‬
‫"جانوران‪ ،‬افسار کردن‪ ،‬بستن پوزه حيوانات )"تو خود حديث مفصل بخوان ازين مجمل‬
‫کف = ظاهرًا تلفظ عربی شده کلمه "کپ‪/‬کپه" در فارسی است که در زبانهای ديگر آريائی مثل انگليسی نيز به‬
‫يعنی فنجان )= عربی شده پنگان در فارسی( و هر چيزيکه مقداری فممرو رفتگممی دارد‪ ،‬مثممل "کممف" ‪CUP UT‬‬
‫دست و غيره‪ .‬از همين کلمه است "کوب" عربی که جمع آن "اکواب" يعنی "ظرفها‪/‬جامها" و در قممرآن مجيممد هممم‬
‫‪.‬بشکل "جمع اکواب و اباريق" )کپ ها و آبريزها( در سوره واقعه )‪ (56‬آيه ‪ 18‬آمده است‬
‫در فارسی "کپه" در حال حاضر به ظرف چوبی فرو رفته که در آن خاک و يا گل برای مصالح سمماختمانی‪ ،‬بکممار‬
‫‪.‬ميبرند‪ ،‬گفته ميشود‬
‫)کفه = يعنی کفه ترازو‪ ،‬باحتمال قوی از همان "کپه" فارسی معرب شده است )نگا‪ ،‬کف‬
‫کفت م در عربی بمعنی "قابلمه"‪ ،‬ديگ‪ ،‬نماجدان و هر ظرف غذاپزی بکار ميرود‪ .‬بمما تمموجه بممه کلمممه بعممدی يعنممی‬
‫‪").‬کفته" )=همان کوفته فارسی( حدس بنده آنست که اين واژه نيز اصل فارسی داشته باشد )نگا‪ ،‬کفته‬
‫کفته = تلفظ عربی "کوفته" خودمان که انواع و اقسام مممواد و مخلفممات را همممراه گوشممت در هممم کوبيممده و بشممکل‬
‫درست می )‪ Meat ball/Hemberger‬غذايی که همراه نان خورده شود‪ =) ،‬باصطلح اروپائيان هامبورگر‬
‫‪.‬کنند‬
‫کفی = تلفظ عربی "کفچه" در فارسی بمعنی "پيچيده‪/‬کج‪ /‬پيچ و شکن دار مثل می سر" در غربی بمعنممی کسمميکه‬
‫‪".‬ياجمبر" است‪ /‬پاچمبری‪/‬دارای پای کج و کمانی شکل‬
‫کفن = همان پارچه مردگان "مرده پيچ"‪ ،‬پارچه يی و با آن کرده را پوشانده و بخاک ميسممپارند‪ .‬اصممل ايممن واژه‬
‫)‪" (COFFIN‬نيز آريائی )ايرانو م اروپائی( است‪ .‬در زبانهای يونانی‪ ،‬لتينی و انگليسممی نيممز هميممن واژه "کفممن‬
‫ميآيد‪ .‬باحتمال قوی همانطور ‪ Kophinas‬لتين و آنهم از اصل يونانی ‪ Caphinus‬بکار می رود که از واژه‬

‫که فرهنگ و نژاد يونانی‪ ،‬شاخه يی از فرهنگ آريايی )=يعنی ايرانی( است‪ .‬بنابر اين اصممل آن واژه يونممانی کممه‬
‫نيممز از يممک کلمممه )‪ Coffin Webster‬در ريشه بمعنی "جعبه‪/‬زنبيل‪/‬سبد" است )نگا‪ ،‬فرهنگ انلگيسممی واژه‬
‫‪.‬ايرانی است‪ .‬حدس بنده آنستکه بالخره ريشه اين لغت برمی گردد‬
‫به واژه "کابک‪/‬کابوک")کابين در انگليسی( فارسی قديم بمعنی "آشيانه مرغ‪/‬زنبيلی کممه بممرای کبمموتران" از سقف‬
‫‪").‬آويزان می کنند‪) .‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد م کلمه "کابوک‬
‫بهرحال آنچه مهم تر از همه است اينستکه هزار و چهارصد سال همه مردم ما از عالم و عامی و زن و مممرد بمماور‬
‫‪.‬کرده بودند که "کفن" يک واژه عربی است؛ حال معلوم شد که ريشه ايرانو م اروپائی دارد‬
‫کلدانی = مردم "کلده"‪ ،‬ساکنان متمدن سرزمين "کلده و آشور" منطقممه فعلممی عممراق )کممه آنزمممان جممزو اپراتمموری‬
‫ايلمی ايران بود(‪ .‬واژه "کلده" تلفظ "کرد" يعنی "قوم کرد آريائی و پيش آريائی که از منطقه آسمميای مرکممزی بممه‬
‫"‪).‬سرزمين بين النهرين و عراق امروزی کوچ کردند)نگا‪ ،‬تاريخ کلديان‬
‫کلممک = از همممان کلممک فارسممی؛ نمموعی قممايق ابتممدايی و خيلممی سمماده کممه از "کلممک" )= نممی‪ ،‬چمموب نممی‪ ،‬نممی‬
‫خشک‪/‬خيزران و غيره( و گاه از چوب و خيک پر از هوا درست کرده و بممر روی آب سممفر مممی کننممد‪ .‬در عربممی‬
‫‪.‬همان کلک فارسی را بکار می برند‪ ،‬در فارسی فعلی علوه بر کلک به آن "ژاله" يا جاله هم می گويند‬
‫‪).‬کليه = ظاهرًا تلفظ عربی "قلوه‪/‬گرده" باشد که به اين شکل در آمده است‪) .‬تحقيقات بيشتر لزم است‬
‫کم = يعنی "کميت"‪ ،‬مقدار‪ ،‬اندازه )چه شمرده و چه سنجيده(‪ .‬اگر اشتباه نکنم اين واژه با واژه فارسی "کم" يعنی‬
‫‪).‬اندک در مقابل بسيار و يا بيش‪ ،‬رابطه ريشه يی دارد‪) .‬تحقيقات بيشتر لزم است‬
‫ل در سوره اسممراء )‪ (17‬آيه ‪ 17‬و‬
‫کلمه "کم" به معنی "مقدار"‪ ،‬اندازه در قرآن مجيد هم دهها بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬ديگران‬
‫کمان = تلفظ عربی "کمانچه"‪ ،‬همان آلت موسيقی گيتار مانند سر "سه تار" يا "چهارتممار" و سمميم آن نممواخته مممی‬
‫‪.‬شوند‬

‫‪.‬کمانجی = "کمانچه نواز" کسيکه کمانچه بازی می کند يا مينوازد‪ ،‬نوازنده کمانچه‬
‫ل از کلمه "کامه‪/‬کام" در فارسی يعنی "دهان‪ ،‬حلممق‪ ،‬چشمميدن غممذا‪/‬مثممل‬
‫کوامخ = )جمع کامخ در عربی( که احتما ً‬
‫"شيرين کام‪ ،‬تلخ کامی‪/‬ناکام و غيره‬
‫در عربی امروزه بيشتر بمعنی "مزه جممات" سرسممفره‪ ،‬آچممار‪=) ،‬عصمماره عربممی از آنجاسممت( چاشممنی و بممالخره‬
‫‪".‬ترشيجات" بکار ميرود‬
‫و چون غالب اين "بافته همما" بخصمموص ابريشممم )‪ (=Damask‬کمخا = در عربی بمعنی "پارچ ابريشم" است‬
‫)مثل ؟؟ و غيره( ريشه فارسی دارد‪ ،‬حدس بنده آنست که "کمخا" تلفظ عربی " کاموا" که خودش نيز از ريشه‬
‫"کنف" فارسی است‪ ،‬ميآيد‪ .‬در زبان انگليسی نيز همين کلمه آريائی )ايرانوم اروپائی( بکار می برند ولی را بشکل‬
‫يعنممی کنممف )در ‪ Cannabis‬بمعنی پوشش‪ ،‬سايبان پارچه يی و بالخره ‪ Canopy‬کرباس و = ‪Carvas‬‬
‫‪).‬عربی "قنب" تلفظ می شود‬
‫کمنجا = از همان "کمانچه" فارسی )=ويولن مانند( دستگاه موسيقی شبيه گيتار‪ ،‬که سه يا گاه چهار "تار" يا سمميم‬
‫‪).‬دارد و از اختراعات ايرانيان قديم است )نگا‪ ،‬کمان‬
‫کانون = از همان واژه "کانون" فارسی بمعنی "آتشدان" کوره‪ ،‬آتشخانه‪ ،‬ضمنًا بمعنای قانون و قاعده )= دستور(‬
‫‪.‬و همچنين مرکز هم هست‪ .‬در عربی به "اجاق" کانون می گويند‪ .‬جمع عربی آن "کوانين" است‬
‫کنار = از همان "کنار" فارسی بمعنی "حاشيه" لبه‪ ،‬سجاف‪ ،‬زه‪ ،‬دوره‪ ،‬منگله‪ ،‬ريشممه‪ ،‬چيممن لبمماس و غيممره بکممار‬
‫‪.‬ميرود‬
‫يکنوع خمموراکی )= نممان کممه بممالی آن خاويممار و پنيممر و غيممره گذاشممته و ‪ Campe،‬کنبه = از لغت فرانسوی‬
‫‪).‬است "‪ "Canapy‬ميخورند م خيلی شبيه به‬
‫‪.‬اما ريشه اين کلمه در لتين و يونانی )دو زبان ايرانو م اروپائی‪/‬آريائی( برمی گردد‬

‫ل تخت خواب شاهانه با روپوش‪/‬چتر بالسر‪ ،‬يا سرپوش است‬
‫اين لغت ‪" = Camopy‬به "شکل قارچی که مث ً‬
‫در اصل آريائی از "خانه ‪ +‬پوش‪/‬پوشيده" يا تخممت سممرپوش دار‪ ،‬کوشممک شمماهانه و غيممره ميأيممد‪) .‬نگمما‪ ،‬فرهنممگ‬
‫اروپممائی اسممت و همچنيممن کلمممات ‪ Kiosle‬و فرهنممگ عميممد لغممات "کوشممک" کممه ريشممه ‪ Webster‬انگليسممی‬
‫‪"").‬کاز‪/‬کازه‬
‫ل ريشه اصلی آن از "کينن‪/‬کينممه" فارسممی يعنممی "بممددلی" اسممت‪ .‬در‬
‫کنود = در عربی يعنی "ناسپاس" ولی احتما ً‬
‫‪.‬انصورت "واژه کنود" در قرآن مجيد هم آمده است‪ .‬نگا‪ ،‬سوره عاديات )‪ (100‬آيه ‪6‬‬
‫کندر = همان "کندر" فارسی‪ ،‬که نوعی صمغ و کتيرای خوشبوست جهت استفاده در مجممالس و مهمانيهمما و يمما در‬
‫‪.‬معابد و نمازخانه ها و حرمها؛ در پزشکی هم بخور آن مصرف زياد دارد‬
‫کندره = نوعی کفش در عربی‪ ،‬که باحتمال قوی با واژه "کنده" در فارسی يعنی "چوب درخت" ارتباط ريشه يمممی‬
‫‪).‬دارد‪) .‬توجه‪ :‬در قديم کفش ها را گاه از "کنده" درخت ميساختند‬
‫کننر = از همان "گنج" فارسی بمعنی "خزينه جواهرات" انبان زر و سيم‪ ،‬طل و نقره و ديگر سنگهای گرانبهمما و‬
‫معدنی‪ .‬جمع آن در عربی "کنوز" است‪ .‬در قرآن مجيد نيممز کلمممه کنممز و مشممتقات عربممی آن مجموعمماً ‪ 9‬بار آمد‬
‫ل در سوره هود )‪ (11‬آيه ‪ .12‬و ديگران‬
‫‪.‬است‪ .‬مث ً‬
‫کنف = در عربی بمعنی "پوشش" حفاظت‪ ،‬حمايت‪ ،‬نگهداری از خطرات و يا عوامل طبيعی باحتمال زياد با واژه‬
‫"کنف" که در زبانهای ايرانو م اروپائی رايج است و از آن "گونی" و لباس و يا فرش درست می کنند مربوط‬
‫است‪ .‬در فارسی به آن کنف و کند هم می گويند‪ .‬در عربی کلمه کنف فارسی به "قنب" هممم تبممديل شممده اسممت )!(‪.‬‬
‫کنف همان بوته شمماهدانه اسممت کممه از آن اليمماف کنممف و گممونی ميسممازند و بشممکل "قممماش" در ميآورنممد‪ .‬در زبممان‬
‫‪.‬يا "کانوا‪/‬کاموا" می گويند از همين ريشه کنف فارسی است ‪، Cannabis/Canvas‬انگليسی‬
‫‪.‬در انگليسی که از همان "کانوا‪/‬کاموا" و بالخره کنف پارسی است ‪ Canvas‬کنفاش = تلفظ عربی‬
‫‪.‬تلفظ می شود ‪ LIMON‬و اروپائی) آريائی( که در انگليسی‪ ،‬اسپانيائی و غيره نيزهمان کلمه فارسی بشکل‬

‫"حرف "م‬
‫ماجيستر= از لغت انگليسی )آنهم از لتين( بمعنی "ارباب"‪ ،‬آقا‪ ،‬کارفرما‪ ،‬رئيس‪ ،‬بزرگ‪ ،‬مممدير مدرسممه و غيممره‬
‫‪.‬که وارد عربی هم شده است‬
‫يا "مغان" و "مممغ" کممه مرشممدان زردشممتی و ‪ Magi‬در زبان لتين که آنهم به‬
‫کلممممممات‬

‫‪Mgist‬اصل لغت برميگردد به‬

‫‪ Weblte‬روحانيمممممان ايرانيمممممان قمممممديم باشمممممند‪ ،‬مربممممموط ميشمممممود )نگممممما‪ ،‬فرهنمممممگ انگليسمممممی‬
‫‪.‬و ديگران ‪Magilim/Magil/Magus/Magi/Magiste‬‬

‫کممه )‪/men wise-‬واژه "مغ" و مغان در ريشه به معنی "هوشمند" دانا‪ ،‬زيرک ؟؟ )در انگليسی پير‪/‬پيرپيممران‬
‫عنوان علمای زردشتی قوم "مادها" که قديمترين طائفه پارسی بودند‪ ،‬ميباشد‪ .‬همين مردم "ماد" اولين کسانی بودنممد‬
‫که شهرسازی را در جهان اختراع کردند؛ لذا کلمه "مدين‪/‬مدينه‪/‬مدائن" همه با نام نيکبخت "ممماد" ارتبمماط ريشممه ی‬
‫دارنممد "يعنممی آنچممه قمموم""ممماد""سمماخت"‪ .‬ولممی از همممه زيبمماتر و گويمما تممر نممام "همممدان" اسممت کممه عبارتسممت‬
‫از"هما‪+‬مادان" يعنی "مادها"‪ ،‬اولين پايتخته شاهنشاهی ايران باستان )همدان فعلی را هگمتانه و "اکباتان" هم مممی‬
‫‪).‬گفتند‬
‫در ليتممن( يعنممی ‪" (Magister‬برگرديممم بممه واژه مممغ )=هوشمممند‪/‬پيممر‪/‬مرشممد‪/‬دانمما( کممه در ريشممه بمما "مممزدا‬
‫"هوشمند‪/‬خردمند‪/‬دانا" يکی است‪ .‬ضمنًا اهورا مزدا )نام باستانی " خدای متعال" در کشور ايران( يعنی " ايزد‬
‫‪).‬خردمند" خدای خرد و هوش "خرد بزرگ"‪) .‬نگاه "نامهای پارس" چاپ هند‪1994/‬م ص ‪18‬‬
‫ماخوره از همان واژه "ماخور" در پارسی بمعنی "شرابخانه‪/‬قمارخانه‪/‬فحشمماخانه"‪ ،‬جممای عيممش و نمموش و شممهوت‬
‫)پرستی‪ .‬جمع عربی آن "مواخير" است‪) .‬نگاه فرهنگ عميد‬
‫مارستان = تلفظ عربی "بيمارسممتان" يعنممی "مريضممخانه‪/‬شممفاخانه"‪،‬در عربممی امممروز بيشممتر بمعنممی "بيمارسممتان"‬
‫‪).‬يعنی بيمارستان روانی( بکار ميرود‬
‫‪.‬ماس= تلفظ "الماس" فارسی که عربها طبق معمول "الف و لم" تعريف به آن اضافه کرده ئند‬

‫در واقع تلفظ عربی به فارسی قديم نزديک تر است‪ ،‬چون آنها "ماس" و "ماسه" می گويند که فارسی سره فارسممی‬
‫سره و خالص است‪ ،‬در حاليکه ما خودمان آنرا بشکل عربی شده آن يعنی "الممماس" تلفممظ مممی کنيممم‪) .‬يعنممی ممما از‬
‫‪).‬خود عربها عربتر شديم! کاسه داغتر از آتش يعنی اين‬
‫کلمه "ماس" پارسی واژه "ماسه" )از جنس شن و ماسممه( رابطممه ی ريشممه ی دارد‪) .‬نگمما "نامهممای پممارس"‪/‬چمماپ‬
‫‪).‬هند‪ 1994/‬م ص ‪264‬‬
‫‪").‬ماسی = مثل الماس‪/‬الماسی‪)/‬نگا‪"،‬ماس‬
‫ماسوره = از همان ماسوره فارسی بمعنی "نی باريک" لوله کوتاه و باريک‪ ،‬قرقره يی که نخ بر آن مممی پيچنممد و‬
‫در ماشينهای بافندگی و چرخ خياطی و غيره بکار می برند‪ .‬ضمنًا در توپ و تفنگ نيز نوعی از آن بکممار ميممرود‪.‬‬
‫‪.‬تلفظ ديگر آن با شوره است‪ .‬جمع عربی آن "مواسير" است‬
‫‪.‬ماشک= تلفظ عربی "ماشه" فارسی بمعنی "ماشه تفنگ" که توسط آن چاشنی را آتش می کنند‪ .‬انبر‬
‫مأمأ= تلفظ عربی "بع بع" گوسفندان‪ ،‬صدای بزغاله ها و بعضی حيوانممات ديگممر‪ .‬حممال اگممر يکممی بگويممد از کجمما‬
‫معلوم که ما از عربها يادنگرفتيم صدای "بممع بممع" را‪ ،‬جمموابش اينسممتکه آن کسممانيکه اوليممن بممار جممانوران را اهلممی‬
‫‪:‬کردند‪ ،‬طبعًا صدايش را هم اولين بار شنيدند و اسم صدا را هم طبعًا آنها ساختند‪ :‬بنا به تحقيق يک استاد آمريکايی‬
‫اولين جانور در جهان که اهلی شد بز کوهی بود که حدود ‪ 10000‬سال پيش توسط ايرانيان انجام گرفت" )نگا‪"،‬‬
‫)‪/Mamli Bulletin Mar.20/2005‬سهم ايران در تمدن جهان م ص ‪/280‬همچنين روزنامه‬
‫مممانوی = ديممن و آئيممن مممانی )‪274‬مم ‪ 216‬ميلدی( يکی از شش پيامبرانيکه از سرزمين ايران برخواستند و‬
‫صاحب کتاب و قانون دينی بودند‪ .‬گرچه مانی در "بابل" )عراق فعلی( بدنيا آمد ولی عراق آنزم مان يکممی از ايممالت‬
‫‪.‬های ايران بزرگ بود‪ .‬يعنی مانی "شناسنامه" نش ايرانی بود‬
‫"مانويه = مذهب و عقائد مانی‪ ،‬بدينی مانی پيامبر و يا بقول مخالفانش "مانی نقاش‬

‫مايه = اصل واژه "ماء" در عربی )جمع آن "مياه" اسممت( و "مممای" بمعنممی آ در زبانهممای نگمما سممامی ديگممر در‬
‫عربی "مويه" هم گفته می شود‪ ،‬که همه از کلمه "مايه" يعنی "ريشه‪/‬اصل‪/‬ممماده اوليممه هممر چيممز‪ .‬حممال مممی فهميممم‬
‫حی" )=همه چيز را از آب زنده کرديم" در فارسممی قممديم‬
‫ی ّ‬
‫کلم خدا را در قرآن مجيد" و جعلنا من الئماء "کل ش ُ‬
‫"مای" بمعنی"معراب" )=زرآب‪/‬آب ؟؟( بکار می رفته است‪) .‬نگا‪ ،‬نامهای پارسی" ص ‪ (268‬کلمه " ماء" در‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آيه م ‪ 22‬و ديگران‬
‫‪.‬قرآن مجيد ‪ 63‬بار بکار رفته است‪ .‬مث ً‬
‫همين واژه "مايه‪/‬مای‪/‬ماء‪/‬مياه و مشتقات آن در" اروميه = شهرآب‪/‬شهر دريا"نيز بکممار رفتممه اسممت‪ .‬ضمممنًا واژه‬
‫يعنی "ماده‪/‬مايه اصلی خلقت" در زبانهای ديگر ايرانو م اروپائی )=آريائی( مثممل انگليسممی‪ ،‬لتيممن‪،‬‬

‫‪ Math‬نام‬

‫‪.‬يونانی و غيره نيز با همين واژه پارسی "خويشاوند" است‬
‫مجوس= جمع لتينی "مغ" يعنی مغان‪ ،‬روحانيان زردشتی‪ ،‬مرشدان دين زردشممت‪ ،‬علمممای پارسمميان )در زبانهممای‬
‫اروپائی نيز همين کلمه را يعنی "مگوس" که بخاطر نبودن حرف "گاف" در زبان عربی تبديل بممه "محبمموس شممده‬
‫و ‪ Magic/Magicial/Magas/Magi‬به کلمات ‪ Webster‬است‪ ".‬ضمنًا رجوع شود به فرهنگ انگليسی‬
‫‪).‬ديگران‬
‫‪.‬در زبان انگليسی و ديگر زبانهای اروپائی )‪" (Parsi‬مجوس= زردشتی‪ ،‬پيرو دين زردشت‪" ،‬پارسی‬
‫)‪ (Parsia‬مجوسيه= دين زردشتيگيری‪ ،‬دين زردشت‪ ،‬ديانت پارسيان‬
‫)مداليه = مدال )نگا‪ ،‬مداليون‬
‫مداليون = مأخوذ از واژه فرانسوی اسپانيائی "مداليون" يعنی "مدال بزرگ"‪ ،‬اصل لغت برميگردد به "لتيممن" از‬
‫يعنی فلز‪/‬آهن جات‪ /‬آهنی ها‪ .‬ولممی وقممتی بيشممتر و پيشممتر ميرويممم و بممه ريشممه آريممائی )ايرانوم م "‪ "Metal‬ريشه‬
‫يعنی قوم "ماد" که "‪ "Media‬و "‪ "Mede‬اروپائی( اين لغت توجه می کنيم بالخره ميرسيم به منشأ آن که از‬
‫"يمما برنممج( را کشممف کردنممد و لممذا "فلممز ‪ Bornase‬قديمترين قوم ايرانی بودند؛ همی قوم "فلزات" معدنی )مثل‬
‫ل کلمممه( "شممهر" يعنی "‪"Metal‬‬
‫ل گفممتيم اصم ً‬
‫در زبانهای آريائی به قمموم "ممماد" منسمموب شممد )همممانطور کممه قب ً‬

‫"مدين‪/‬مدينه‪/‬مدائن" هم ريشه ئش برمی گردد به "ماد"ها که بانی‪ /‬مخترع اولين شهر در جهان هستند) زنده باد‬
‫‪".‬هاممادان" خودمان يعنی شهر زيبا و تاريخی همدان‪/‬هگمتانه‪/‬اکباتان(‪ .‬نگا‪ ،‬لغت بعدی در زير‬
‫مدن = جمع عربی شده "مدينه" )شهر‪/‬شهرک(‪ ،‬اصل اين دو لغت يعنی "مدينه و جمع آن" مدن" و نام "مدين" و‬
‫"مدائين" )يعنی "تيسفون" در عراق امروزی که يکی از چهار پايتخت شاهنشاهی ايران بود( همه برميگردد به‬
‫"ماد" يعنی اولين قوم ايرانی و اولين مخترعين‪/‬بانيان "شهرسازی" در جهان؛ و نام زيبای شهر تاريخی " همدان"‬
‫"= ها‪ +‬مادان "بهترين ياد بود زنده آنهاست‬
‫ضممممنًا بخلف تصمممور مرحممموم اسمممتاد عميمممد و ديگمممر فرهنگنويسمممان ايرانمممی و عمممرب‪ ،‬کلممممه "ممممدائين" جممممع‬
‫‪".‬مدينه‪/‬مدن‪/‬مدين" نيست‪ .‬بلکه "مدائن يعنی" "ام القراء" يا پايتخت‪/‬مرکز کشور‪/‬شهر‪ /‬شهرها‬
‫در قرآن مجيد کلمه "مدين" )= شهر‪/‬شهرمرکزی‪/‬پايتخت‪/‬ام القممراء‪/‬شممهريکه بممه تنهممايی مثممل چنممد شممهر اسممت( و‬
‫ل در سوره اعراف )‪ (7‬آيه ‪ 85‬و ديگران‬
‫‪.‬مشتقات ديگر آن يعنی مدينه و مدائن مجموعًا ‪ 27‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫نکته قابممل تمموجه درينجمما اينکممه در زمممان قممديم و در زبممان پهلمموی‪/‬اوسممتائی بمعنممی "کشممور" = سممرزمين دارای (‬
‫" کش‪ /‬کيش" يعنی مرز " بود‪ ،‬مثل" ايرانشهر" يعنممی "کشممور ايممران‪/‬ايممران" در آنزمممان "شممهر" فعلممی ممما را‬
‫"کوره‪/‬خوره = قريه‪/‬قراء" و شهرک ها را " دهکده" ميگفتند که برای يک " دهخدا‪ /‬دخو‪ /‬دهقان = کدخدا‬
‫‪/‬زميندار بزرگ" به نمايندگی "شاهنشاه" حکومت می کرد(‪ .‬ازينجا می بينيم که " ريشه يابی" لغات و شناسائی‬
‫‪.‬زمان و مکان استعمال آنها به فهم درست "تاريخ‪/‬حديث و قرآن مجيد" هم کمک شايان می کنيم‬
‫مدينه = مصغر "مدين" بمعنی "شهرک‪/‬شهرکوچک" در مقابل شهر بزرگ )پممايتخت و يمما ام القممراء(‪ .‬اسممم جديممد‬
‫"يثرب" که به مدينه النبی )يعنی شهر پيامبر خدا محمد)ص(( تبديل شد‪ .‬بعد از مهاجرت پيامبر اکرم )ص( بممه‬
‫آنجا‪) .‬ريشه "اوستائی‪/‬پهلوی" مدينه برميگردد به همان کلمه "ماد" يعنی اولين قوم ايرانممی کممه "شرسممازی" را در‬
‫‪).‬جهان اختراع کرد‪) .‬نگا‪" ،‬مدن" مدائن و "ماد" و ها‪ +‬مادان=همدان و ديگران‬

‫ل در سوره قصص )‪ (28‬آيه ‪ 15‬و ديگران )مشممتقات عربممی‬
‫واژه "مدينه" در قرآن مجيد ‪ 14‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫)مدينه مثل مدن‪ ،‬تمدن‪ ،‬مستمدن‪ ،‬مدنی و ديگران بسيار زياد است‬
‫مره = از مرور در عربی بمعنی "عبور" يا گذشممتن از جممائی اسممت‪ .‬اصممل ايممن واژه برميگممردد بممه لغممت آريممائی‬
‫)ايرانو م اروپائی( "مار" و "مارگا" بمعنی "راه" )نگا‪" ،‬آناندامارگا" = "راه راستی" در هندو ستان و "شاليمار"‬
‫‪).‬يا "شاهلی مار" "راهرو‪/‬دالن شاهی" در شهر لهور در هند سابقی و پاکستان فعلی‬
‫‪.‬مشتقات عربی آن بسيار زياد است مثل "مر"‪ ،‬مار‪ ،‬مرور‪ ،‬استمرار و ديگران‬
‫واژه "مّر" بمعنی راه )=مار(‪ ،‬عبور و تکرار عملی )=عبممور از همممان راه( در قممرآن مجيممد نيممز ‪ 34‬بار آمده‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آيه ‪ 259‬و ديگران‬
‫‪.‬است‪ .‬مث ً‬
‫نکته‪ :‬شايد کلمه "مار" هم در فارسی برای آن جاندار معروف شکل اوست که مثل "راه" است‪ .‬تحقيقات بيشتر(‬
‫لزم است‪ .‬ولی اينکه کلمه "مار" که از آن "مرور" و "مار" و استمرار و غيره در عربی صرف شده است برای‬
‫‪).‬بنده روشن است‬
‫مرجع = تلفظ عربی "مرغ = مرغزار" فارسی يعنی "چمنزار" چراگاه حيوانات‪ ،‬صحرا پر علف‪ ،‬زميممن سممبز و‬
‫پهناور‪ ،‬دشت خرم و پرگياه‪ .‬جمع عربی آن "مروج" است‪ ،‬ولی اصممل لغممت "مممرغ" پارسممی اسممت‪) .‬بمما تمموجه بممه‬
‫‪).‬سرسبزی ايران قديم و خشگی صحراهای عربستان‪ ،‬فهميدن ريشه اين واژه چندان مشکل نخواهد بود‬
‫مرجان= نوعی جانور دريائی‪ ،‬بشکل گياهان‪ ،‬که پس از خشک شممدن بشممکل چمموب خشممک و "سممنگ" آهکممی در‬
‫ميأيد و در جواهرسازی بکار می رود‪ .‬در عربی علوه بر اين معنا‪ ،‬بمعنی "مرواريد" هممم گفتممه مممی شممود‪ .‬اصممل‬
‫کلمه "مرجان" فارسی است )نگا‪" ،‬تأثير پند پارسی بر ادبيات عربی" نوشته دانشمند عممرب زبممان "عيسمماالعاکوب"‬
‫‪).‬ص ‪95‬‬
‫در زمانهای قديم و ايران باستان‪ ،‬قبل از استعمار انگليس‪ ،‬وقتی بحرين جزو خاک ايران بود‪ ،‬مرواريد و مرجان‬
‫‪.‬حتی در کشورهای غربی هم شناخته شده و معروف بود "‪Pearl of the Persian Gulf‬آنجا "بعنوان‬

‫ل در سوره الرحمان ) ‪ (55‬آيه ‪ 22‬و همچنين در آيه‬
‫واژه "مرجان" پارسی در قرآن مجيد هم دوبار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪58.‬‬
‫مرجانی = آنچه از مرجان باشد‪ ،‬مثل جزائر کوچک مرجانی و يا جواهراتيکه از مرجممان سمماخته شممده انممد‪ ،‬رنممگ‬
‫‪.‬مرجانی و ديگران‬
‫‪".‬مرد )بدون"خورد"( جمع عربی کلمه معروف "امرد" يعنی "بی ريش‪ /‬نوجوان‪ /‬نه "مرد‬
‫جالب اينجا است که اين واژه حدود "هزار سال" گمشده بود و همه خيال مممی کرديممم کممه يممک واژه عربممی اسممت و‬
‫ل "و جممائز و طممی‬
‫حتی شعرای "بچه باز" خودی و غريبه )عرب و عجم( درباره "امممرد" شممعرها ميآفريدنممد‪) .‬مث ً‬
‫)!غلم المرد" م للرجل مسافر مجّرد" که فتوای امام احمد حنبل ايرانی برای پيروان سنی مذهب خد است‬
‫ولی حال به لطف خدايی فهميممديم کممه واژه "امممرد" در عربممی در واقممع تلفممظ غلممط "ا‪+‬مممرد" فارسممی اسممت يعنممی‬
‫""نه‪+‬مرد‪/‬نوجوان‪/‬بچه بی ريش" درست مثل واژه "ايران" و ضد آن يعنی"انتيران‬
‫‪.‬و يا "زمان" و "ا‪+‬زمان" يعنی بی زمان‪/‬ابدی و غيره‬
‫اين پيشاوند فارسی "ا" بمعنی نه‪/‬بدون‪/‬بی‪/‬غير از يکی از قديمی ترين بخشهای زبانهای آريائی )ايرانو م اروپممائی(‬
‫"‪ "Political‬و يا "‪ "Abnomsl‬در مقابل "‪ "Normal‬و يا "‪ "Amercl‬در مقابل "‪ "Masl‬است‪ .‬مثل‬
‫ولممممی بهممممترين مثممممالش در فارسممممی همممممان واژه "ايممممران و اينممممتران" يعنممممی‬

‫‪ "Apolitical".‬در مقابممممل‬

‫غيرآريائی‪/‬غيرايرانی‪/‬خارجی و غيره است‪ .‬همچنين کلمه اوسممتائی "امممرداد" يعنممی "نممه مردنممی" = جمماوادانه =‬
‫هميشگی )نگا‪ ،‬نامهال پارسی‪ ،‬چاپ هند‪ ،‬ص ‪ (27‬در زبانهای ديگر آريائی مثل انگليسی‪ ،‬لتين‪ ،‬يونانی‪ ،‬هندی و‬
‫‪،‬نگا ‪، Webster‬نگا "‪"َAmarath‬غيره نيز‪ .‬نگا‪ ،‬همين کلمه اصلی ايرانی را بکار می برند‪ ،‬يعنی‬
‫)مرد قوش = نگا‪ ،‬مرز جوش‪/‬مرزبنحوش فارسی‬

‫مرزبان= کسيکه مرزهای کشور را نگهبانی می کند‪ ،‬نوعی حاکم تام الختيار مثل فرماندار يمما اسممتاندار در ايممران‬
‫قديم‪ ،‬که بر يک ايالت حکومت کامل داشت و جوابگوی "شاهنشاه" در مرکز کشور بود‪ .‬نوعی "شمماه کوچممک" در‬
‫‪.‬مقابل "شاه شاهان" يا شاهنشاه ايران باستان‬
‫در عربی هم " مرزبان" و جمع آن " مرازبه" است‪ .‬در زبانهای اروپائی مثل انگليس و بخصوص يونانی‬
‫)‪"Webster‬ساتراپ‪/‬ساتراپی" گويند که آنهم در فارسی پهلوی آمده است )نگا‪ ،‬فرهنگ انگليسی‬
‫جالب آنستکه لقب پدربزرگ امام ابوحنيفه‪ ،‬بزرگممترين امممام اسمملم در مممذهب اهممل سممنت "مرزبممان" ميباشممد‪ ،‬يعنممی‬
‫پدربرزرگ او يک "ساتراپ" ايرانی در زمان ساسانيان بود‪) .‬نام کام او"امام حنيفه نعمان بممن ثممابت بممن مرزبممان"‬
‫‪).‬است‬
‫ابوحنيفه اهل کوفه است شهر مرزی ايران وعراق‪ ،‬که آنروز خود عراق هم يکی از سممانترايی هممای ايممران بممود‪ ،‬و‬
‫پايتخت شاهنشاهی ايران با سمنان بود‪) .‬اولين پايتخت همدان‪ ،‬دوم استخر يا تخممت جمشمميد و سمموم "شمموش" دانيممال‬
‫)نزديک دزفول کنونی‬
‫)مرزبان‪/‬مرزبانيه )=نگا‪ ،‬مر زبان‬
‫مرزجوش = تلفظ ديگری از "مرزنجوش" فارسی که نوعی گياه خوشبو است‪ ،‬دارای شاخه های بلنممد و برگهممايی‬
‫"مانند "گوش موش" و لذا نام آنهم "مرزه گوش" يا بعربی "مرز جوش شده است‬
‫مرمر=از همان "مرمر" فارسی که نام سنگهای معدنی سخت و جلدار است و بممرای زيبممائی در سمماختمانها بکممار‬
‫‪.‬می برند‬
‫)مرمری = صنعت "مرمر" آنچه از مرمر ساخته شده باشد‪ ،‬مربوط به مرمر )مثل رنگ و جلوه و سختی و غيره‬
‫مرو = شهر "مرو" که نام تاريخی آن "مروگان" يعنی "جای مرو" اسممت‪ .‬ظمماهرًا نممام نمموعی گيمماه خوشممبو اسممت‬
‫ل جزو جمهوری ترکمنستان‬
‫)نگا‪ ،‬عميد "مرو‪/‬مروخوش"(‪ .‬شهر باستانی ايران بزرگ در آسيای مرکزی که فع ً‬
‫‪.‬است‬

‫مروا = دعای نيک‪ ،‬فال نيک )ضد آن "مرغوا" يعنی نفرين و لعنت است(‪ .‬ضمنًا ريشممه نممام "مممروان" کممه وارد‬
‫‪.‬زبان عربی هم شده و هنوز هم معروف است از هينجاست‪ ،‬يعنی "خوش مينمت‪/‬همايون" و غيره‬
‫‪.‬مروی = منسوب به شهر مرو‪/‬نام خانوادگی بعضی از ايرانيان و مردم آسيای مرکزی‬
‫مزج = تلفظ عربی "مزگ" پارسی بمعنی "عسل‪/‬انگبين" و هر چيزی که از "مجموع‪/‬مخلمموط" چنممد چيممز ديگممر‬
‫‪.‬تشکيل يابد )=عسل که از شيره هزاران گل و گياه بدست می آيد و غيره( )نگا‪ ،‬فرهنگ فارسی عميد‬
‫‪.‬در عربی و حتی در فارسی فعلی )=دری( نيز بمعنی "مخلوط‪/‬آمينی قه" بکار می رود‬
‫در زبانهای آريائی )ايرانو م اروپائی( ديگر بمثل انگليسی‪ ،‬اسپانيائی‪ ،‬لتيممن وغيممره نيممز هميممن واژه ايرانممی بشممکل‬
‫‪ Wester.‬يا "مزج‪/‬مزگ" بکار می رود‪ .‬نگا‪ ،‬فرهنگ انگليسی "‪"Mixage/Mistierl/Mix‬‬
‫ل در سوره انسان )‪ (76‬آيه ‪ 50‬و همچنين ‪ 7‬و‬
‫کلمه "مزج" و مشتقات ديگر آن در قرآن مجيد هم آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬ديگر‬
‫)مشتقات عربی مزج مثل مزاج‪/‬امتراج و غيره در عربی زياد است(‬

‫دنباله ‪5‬‬
‫بیدر= بروزن »حيدر« در عربی بمعنی »خرمنگاه«‪/‬خرمن‪/‬خرمن گندم يا جو و غيره‪ .‬گرچه بعضی آنرا عربی‬
‫‪.‬دانسته ئند‪ ،‬ولی بدلئل تاريخی و تلفظ اين واژه‪ ،‬حدس نويسنده آنستکه »بيدر« نيز واژه معّرب است‪ ،‬نه عربی‬
‫ببرق= تلفظ عربی »پياده« در فارسی است‪ ،‬که در شطرنج )= شتارونگا( يکی از مهره ها است‪ .‬ضمنًا در قممديم‬
‫»پياده‪/‬بيدق« بمعنی راهنما ‪/‬سفر )= »بيدق دار« بيرق دار؟ چاووش کاروان؟( نيز بکار می رفته است‪ .‬جمع‬
‫‪.‬عربی آن بيادق است‬
‫)بیادق= جمع »بيدق« در عربی است که از »پياده« فارسی آمده است‪) .‬نگا‪ .‬بيدق‬

‫بیرق= در عربی بمعنی »پرچم«‪/‬علم‪/‬درفش که پرچم راهنمای لشگر‪ ،‬گروه‪ ،‬جمعيت‪ ،‬کشور‪ ،‬حزب و تظاهرات‬
‫و غيره باشد‪ .‬ظاهرًا »بيرق« تلفظ عربی »بيدق« است‪ ،‬که خود تلفظ عربممی »پيمماده« اسممت‪) .‬در بممازی شممطرنج‬
‫يکی از مهره ها است( و در زمان قديم »بيدق‪/‬پياده« بمعنی »بيرقدار‪/‬چاووش‪/‬راهنمای کمماروان و مسممافران« کممه‬
‫‪).‬علم کاروان را بدوش می کشد‪ ،‬بکار می رفته است‪) .‬نگا‪ .‬بيرق‬
‫بیش = از همان »بيش« فارسی )ايرانی م هندی م آريائی( که نوعی گياه سمی است‪ ،‬وارد عربی نيز شده است‪.‬‬
‫‪)).‬نکته‪ :‬شايد واژه »بيشه« در فارسی يعنی درختستان نيز از همين ريشه است‬
‫بیکسسار = در عربی بمعنی » دامپزشک« ) يا بقول فرهنگ قديمی تاج السامی‪ » ،‬بجشک ستور« پزشک‬
‫)!چهارپايان‬
‫ظاهرًا اين واژه و تلفظ ديگر آن »بيطر« هر دو از واژه »بيتممار« فارسممی‪/‬پهلمموی آمممده اسممت‪ ،‬کممه دارای دو معنمما‬
‫است‪ (1 :‬بيتار در فارس قديم به کسيکه »با تار« يعنی نخ کار می کند‪ ،‬يعنی »خياط« و يا فارسی آن »درزی«‬
‫‪.‬گفته ميشود‪ (2 .‬معنی ديگر »بيتار« در فارسی همان دامپزشک است‬
‫بذج= تلفظ عربی »بز«‪/‬بزعاله‪/‬بّره‪/‬بچه گوسفند‪ .‬ضمنًا در عربی به آن » بذجان« هم می گويند )= بز ‪+‬آن‬
‫)فارسی يعنی اسم اشاره‬
‫)بذجان= تلفظ ديگر عربی »بز« )بزغاله‪/‬بّره )نگا‪ .‬بذج‬
‫بهرم = تلفظ ديگر عربی »بهرامن« فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی » ياقوت سرخ«‪ /‬نوعی پارچه‬
‫)ابريشم رنگارنگ‪/‬سرخاب بانوان‪ /‬غازه و غيره‪) .‬نگا‪ .‬بهرمان‬
‫بهرمان= تلفظ ديگر »بهرامن« فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی »ياقوت سرخ«‪ /‬نوعی پارچه ابريشم‬
‫‪).‬رنگارنگ‪/‬سرخاب بانوان‪ /‬غازه و غيره‪) .‬نگا‪ .‬بهرم‬

‫بهروج= تلفظ عربی واژه »بهروز« )= روزبه ‪/‬روزبهان( بمعنی روز خوش‪ /‬روز نيک‪/‬کسيکه خوشبخت و با‬
‫سعادت است‪ /‬نيک بخت‪/‬نيک روز‪ .‬ضمنًا به نوعی بلور کبود رنگ نيز بهممروج‪/‬بهروجممه در عربممی گفتممه ميشممود‪/‬‬
‫‪.‬کندر هندی و غيره‬
‫)بهروجه = تلفظ ديگر »بهروج« فارسی که وارد عربی نيز شده است‪) .‬نگا‪ .‬بهروج‬
‫بهق = تلفظ عربی واژه »بهک« فارسی است‪ ،‬نوعی لکه سفيد در پوست بدن‪ ،‬که با »برص« فرق دارد؛ نوعی‬
‫‪.‬بيماری پوستی مثل »گری« )= جرب( و غيره‬
‫بهمنجنه= تلفظ عربی »بهمنگان« فارسی‪ ،‬نام يکی از جشنهای ايران باستان )مثل مهرگان که در عربی مهرجان‬
‫‪ =.‬جشن‪/‬جشنواره تلفظ ميشود( که در روز دوم »بهمن ماه« برپا ميشود‬
‫بهنه= تلفظ عربی »بهنان« فارسی بشکل »مؤنث« آن ‪/‬زنانگی‪ ،‬که بمعنی »زن خوشبو«‪ /‬زن خوش تنفس‪ /‬زنی‬
‫که بوی دهانش خوب باشد‪ .‬در زبان فارسی )در بعضی مناطق ديگر ايران بزرگ( به نان سفيد‪ ،‬نان روغنممی‪ ،‬نممان‬
‫تازه و خوشبو نيز »بهنان‪/‬بهنانه« )= يعنی »زنان« ‪» +‬به« يعنی خوب = نان خمموب! بهنممان!( گفتممه ميشممود‪.‬‬
‫!خلصه اينکه يعنی بوی خوش‪ ،‬مثل بوی نان تازه پخت و تنوری‬
‫بهو= بروزن »محو« واژه فارسی قديم که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی » بال خانه«‪ /‬کوشک )= ريشه‬
‫کيوسک در انگليس( ‪/‬جلوخان‪/‬جلوخممانه‪/‬ايمموان جلمموی خممانه بممرای پممذيرائی از مهمممان و اسممتراحت و نشسممت هممای‬
‫)خانوادگی‪) .‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد‬
‫بهی= از همان واژه »به‪/‬بهتر« فارسی وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی » خوب«‪ /‬نيکی‪ /‬زيبائی‪ /‬ظريفی‪/‬‬
‫‪.‬روشنی‪/‬تابان‪/‬درخشنده و غيره‪) .‬نگا‪» .‬بها«( مؤنت‪/‬زنانگی آن در عربی »بهيه« است‬
‫‪»).‬بهیه = مؤنث‪/‬زنانگی واژه »بهی« و »بها« در عربی که در اصل فارسی‪/‬پهلوی هستند )نگا‪» .‬بهی‬
‫بهیسسج= خوش‪ /‬شاد‪ /‬نيک حال‪ /‬خرم‪ /‬سر و مر و گنده؛ از واژه » بهی« و » بها« در فارسی و بالخره از‬
‫ل در سوره حج )‪ (22‬آيه ‪ 5‬و ديگران‬
‫‪».‬به‪/‬بهتر« آمدها ست‪ .‬در قرآن مجيد نيز سه بار آمده است‪ .‬مث ً‬

‫بیسسداء= در عربی بمعنی » بيابان«؛ همريشه » باديه« است که بالخره برمی گردد به واژه فارسی‪ /‬پهلوی‬
‫»وادی‪/‬واد‪/‬باد«‪/‬جائی که باد ميوزد= بيابان ‪/‬صحرا‪/‬فلت‪/‬نجد‪) .‬راجع به واژه »واد« = يعين باد‪ /‬واتينه‪ /‬واتا و‬
‫غيره که همه تلفظ فارسی‪/‬پهلوی »باد« است به کتاب »نامهای پارسممی« نوشته » مانيکا گاندی«‪ /‬چاپ هند‪/‬ص‬
‫‪ .474).‬نگا شود‬
‫تراجک= جمع عربی » ترجمه«‪ /‬ترجمان که در اصل تلفظ عری واژه » ترزبان«‪ /‬در زبان فارسی بمعنی‬
‫‪».‬برگرداندن به زبان ديگر« يا ترجمه است‬
‫طراز = تلفظ عربی واژه »تراز« که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی »زر دوزی«‪/‬نقش و نگار جامه‪ ،‬پممارچه‬
‫‪.‬و غيره‪/‬آرايش و تزئين بطور کلی‪ ،‬بخصوص در لباس‪ ،‬قماش و غيره‬
‫ترنجبین= تلفظ عربی »ترنگبين‪/‬ترانگبين« که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬نام نوعی گياه دارويی با طعم شيرين و‬
‫‪.‬شکرين‪ ،‬شبيه ريزه نبات و شکرک‪ ،‬که برای انواع و اقسام داروها بکار می برند‬
‫طربان= تلفظ عربی واژه »تربال« فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی »مناره«‪/‬بنممای بلنممد‪/‬صممومعه )در‬
‫‪).‬سرکوه؟( صخره کوه که از آن بيرون زده باشد‪/‬صخره برآمده‪ /‬جمع عربی آن »طرابيل« است‬
‫)طرابیل= جمع »طربال« در عربی که از »تربال« فارسی آمده است )نگا‪ .‬طربال‬
‫طرخان= تلفظ عربی واژه »ترخان« فارسی که وارد عرب نيز شده است‪ ،‬بمعنی » سرخانه‪ /‬رئيس خانه‪ /‬پدر‬
‫خانه« و بطور کلی رئيس قبيله‪ ،‬جامعه‪ ،‬شرکت و غيره‪ .‬بزرگ قمموم‪ ،‬شخصمميت اجتممماعی‪ ،‬سياسممی و غيممره‪ .‬جمممع‬
‫‪.‬عربی آن »طراخنه« است‬
‫)طراخنه= جمع عربی »طرخان« که از اصل واژه »ترخان« فارسی است)نگا‪ .‬طرخان‬
‫‪.‬ترجمان= از ريشه »ترزبان« فارسی است)نگا‪ ،‬تراجم( »ترزمان« هم گفته ميشود‬
‫‪.‬ترجمه = از اصل »ترزبان« فارسی است‪) .‬نگا‪ .‬تراجم( »ترزفان هم در فارسی تلفظ شده است‬

‫طرخون= تلفظ عربی واژه »ترخون« فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬نوعی سبزی خوردنی معروف است‪.‬‬
‫‪.‬در فارسی »ترخان«‪/‬ترخ نيز گفته ميشود‬
‫اوج= تلفظ عربی واژه »اوگ« در فارسی‪ ،‬يا »اوج« يعنی »بلندی«‪/‬فراز‪/‬بال‪/‬برتر‪/‬بالترين نقطه ‪/‬قله هر چيمممز‬
‫‪.‬و غيره‬
‫اوزار= در فارسی بمعنی »ادوات«‪/‬آلت‪/‬وسائل و بالخره »ابزار«‪/‬دستگاهها که هنرکاران و پيشه وران برای‬
‫انجام کار استفاده می کنند‪ .‬در عربی واژه اوزار بمعنی »بارها« )= وسائل کار که بدوش کشند؟( و ضمنًا بمعنممی‬
‫گن ماه و سممنگينی بممر دوش و غيممره بکممار مممی رود‪) .‬در عربممی از جمممع فارسممی اوزار‪ ،‬واژه مفممرد »وزر« يعنممی‬
‫»بار‪/‬سنگينی‪/‬گناه« درست کرده ئند( کلمه »وزير« يعنی »بارکش« مسئوليتهای حاکمان و شاهان نيز از همين‬
‫‪.‬ريشه است‬
‫واژه »اوزار« )= وسايل‪/‬بارها( و مفرد آن يعنی »وزر« ‪ /‬و همچنين »وزير«در قرآن مجيد نز ‪ 27‬بار آمده‬
‫ل در سوره محمد ‪ 47‬آيه م ‪ 4‬و ديگران‬
‫‪.‬است‪ .‬مث ً‬
‫امغیلن= تلفظ عربی واژه »مغيلن« فارسی‪ ،‬که نوعی درخت بيابانی با خارهای بلند و تيز است‪ .‬در عربی به‬
‫آن »ام غيلن« هم می گويند و صمغ آنرا نيز بغلط صمغ »عربی« به دنيای غرب شناسانده ئند )مثل اسب عربمممی‬
‫که در واقع اسب ايرانی است و »شبهای عرب« که همان هزار و يک شب ايرانی و يا هزار داستان ساسانی است‬
‫‪).‬و غيره‬
‫‪.‬معروفترين مثال استعمال فارسی مغيلن شعر معروف حافظ است‬
‫»در بيابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم‪ /‬سرزنشها گر کند خار مغيلن غم مخور«‬
‫‪.‬افستا= تلفظ عربی واژه »اوستا« کتاب مقدس زرتشتيان‪ .‬تلفظ عربی ديگر»اوستا« »اوشيه« است‬
‫بندار= از همان »بندار« فارسی وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی » سرمايه دار«‪ /‬تاجر بازاری‪ /‬مالدار‪ /‬مايه‬
‫دار‪ .‬از واژه »بن« يعنی ريشه‪/‬تخم‪/‬مايه‪/‬سرمايه‪/‬پول برای خريد و فروش و شروع کار و کاسبی و غيره‪) .‬توجه‪:‬‬

‫همين واژه »يعنی مايه‪/‬بيخ‪/‬تخم‪/‬اصل‪/‬ريشه و غيره‪ ،‬واژه ما در کلمه »ابن‪/‬بن« در فارسی و عربممی نيممز هسممت!‬
‫ل »علی ابن ابيطالب« يعنی علی که ريشه از ابی طالب دارد؛ شاپور بن کيخسرو نيز به همين معنی است‬
‫‪).‬مث ً‬
‫بنیه = در عربی بمعنی »عناد«‪/‬وجود‪/‬ساختاربدنی‪ /‬فطرت‪/‬خلقت اندامی‪ ،‬انسممان و جممانوران و غيممره‪) .‬مثممل بنيممه‬
‫ضعيف‪/‬قوی و غيره(‪ .‬اين واژه از بنيان عربی يعنی »ساختار«‪/‬ساختمان‪/‬ساخت‪/‬بممدنه‪ ،‬آمممده اسممت‪ .‬واژه »بنيممان«‬
‫عربی بنوبت خود از »بنياد« فارسی يعنممی »بممن« = ريشممه‪ /‬اسمماس‪/‬پممايه‪ + /‬پسمموند »آن« يعنممی آنچممه براسمماس‬
‫‪.‬بپاشده است‪/‬برپا شده است‪ /‬برپابودن‪ /‬وجود داشتن و غيره‪ ،‬ميآيد‬
‫‪.‬ارندج = تلفظ عربی واژه »رنده« فارسی‪ ،‬دستگاه تراش و خرد کردن ميوه ها مثل هويچ‪/‬چغندر‪/‬خيار و غيره‬
‫افرند= تلفظ عربی واژه »پرند« يعنی برق و درخشش؛ جلی آهن و پولد که در شمشير و قمه ديگر آلت جنگی‬
‫‪.‬و صنعتی و غيره‪ ،‬ديده ميشود‬
‫صرم= تلفظ عربی »چرم« فارسی‪ ،‬يعنی پوست حيوانات که دباغی شده‪ ،‬و آمده استفاده صنعتی‪ ،‬تجاری و‬
‫‪.‬مشخص شود‬
‫بوریاء= تلفظ عربی »بوريا« در فارسی است که داخل عربی هم شده است‪ ،‬بمعنی حصير؛ فرشی که از نی بممافته‬
‫‪.‬ميشود‬
‫بوزه= از همان »بوزه« فارسی که وارد عربی هم شده است‪ ،‬بمعنی نوعی خوراکی که مممواد اصمملی آن »شممير و‬
‫‪.‬شکر« هستند؛ و همچنين نوعی شراب که از برنج و يا ارزن درست می کنند‬
‫‪.‬بها = در عربی بمعنی »روشنی«‪/‬رونق‪/‬زيبائی‪/‬درخشندگی‪/‬نيکوئی‪/‬قشنگی و غيره‬
‫‪.‬در فارسی نيز به همان معانی بالست؛ بعلوه اينکه در فارسی بمعنی »ارزش«‪/‬قيمت‪/‬نرخ‪/‬ارز و غيره نيز هست‬
‫باحتمممال قمموی »بهمما« در عربممی و فارسممی هممر دو از »بممه‪/‬بهممی‪/‬بهممتری« فارسممی قممديم يعنممی »خمموبی« ‪/‬نيکممی‬
‫‪/‬زيبائی‪/‬ارزش است‪ .‬واژه »بهی« در عربی نيز به همين ريشه مربوط است‪ .‬باين معانی‪ ،‬واژه » بها« و مشتقات‬

‫ل در سوره مائده )‪ (5‬آيه يکم‪،‬‬
‫عربی آن بشکل »بهيمه« »بهجه« و غيره در قرآن مجيد نيز ‪ 6‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬همچنين در سوره نمل )‪ (27‬آيه ‪ 60‬و ديگران‬
‫بهار= هم در عربی و هم در فارسی بکار رفته است‪ .‬در فارسی بمعنی فصل اول سال است‪ .‬ولی آنچه مشترک‬
‫بين فارسی و عربی هر دو ميباشد معنی بهار است‪ :‬زيبائی‪/‬جمال‪/‬نوعی گل زيبا و غيره‪ .‬راجع به اصل اين واژه‬
‫‪).‬يک سفر چند هزار ساله در تاريخ لزم است! )ضمنًا نگا‪» .‬بها« که يکی از معانی آن »زيبائی« است‬
‫بهز= ظاهرًا از »بهاز« فارسی وارد عربی هم شده است؛ در عربی اسم »مردانه« است‪ .‬در فارسی به » اسب‬
‫نر اصيل« که برای جفتگيری استفاده شود‪» ،‬بهاز« ميگويند‪) .‬بهز = نگا‪ .‬تاج السامی‪/‬چاپ دانشگاه تهران م ص‬
‫‪).‬م ‪/55‬بهاز‪ .‬نگا‪ .‬فرهنگ عميد‬
‫‪.‬بهرامج= تلفظ ديگر عربی واژه »بهرامه« در فارسی که يکی از نامهای »بيدمشگ« است‬
‫بهرامه= بيدمشک )نگا‪ .‬بهرامج(‪ .‬ضمنًا در عربی به نوعی » ابريشم« نيز همين واژه »بهرامممه« فارسممی گفتممه‬
‫‪.‬ميشود‬
‫بروه= تلفظ عربی واژه »پروه« در فارسی‪ ،‬بمعنی »غنيمت«‪ /‬آنچه در جنگ غارت کنند‪/‬تاراج اموال دشمن در‬
‫‪.‬جنگ‪/‬غنائم جنگی‬
‫فراش= در عربی بمعنی »بستر«‪/‬آنچه پهن کنند و روی آن بنشينند‪ /‬استراحت کنند و يا بخوابند‪/‬فرش‪ ،‬ملفه‪ ،‬پتو‪،‬‬
‫تشک‪ ،‬و غيره‪ .‬باحتمال قوی »فراش« تلفظ عربی واژه »پلس« فارسی يعنی گليم‪/‬قالی‪/‬فرش و زيممر انممداز قممديم‪،‬‬
‫‪.‬ميباشد‬
‫فلق= تلفظ عربی واژه »فلک« )= چوب فلک‪ /‬برای تأديب کودکان و يا سزای مجرمان و غيره(‪ .‬در عربی‬
‫‪».‬فلقه« نيز تلفظ ميشود‬
‫)فلقه= چوب فلک )نگا‪.‬فلق‬

‫فلفل= تلفظ عربی واژه »پلپل« فارسی‪ ،‬همان دانه تند معروف‪ ،‬که برای ادويممه و مممزه غممذاها بکممار مممی رود‪ .‬در‬
‫فارسی فعلی هم »فلفل« تلفظ ميشود‪ .‬در زبانهای ديگر آريائی )= ايرانو م اروپائی( نيز همين واژه فارسی بشمممکل‬
‫‪.‬بکار ميرود ‪Pepper‬‬
‫‪»/Philistia.‬فلسطین= تلفظ عربی »پلشت« آريائی‪ ،‬نام کشور کوچکی در منطقه فلسطين فعلی بنام » فيليستيا‬
‫بطور اهممانت بممه »مممردم بممی تمممدن‪ ،‬عقبمانممده‪ ،‬دهمماتی‪ Philistine ،‬در زبانهای عبری‪/‬يهودی و رومی‪/‬اروپائی‬
‫‪).‬بيفرهنگ« و غيره گفته ميشود‪ =) .‬چيزی شبيه »بربری« که در يونان و روم به قبائل عقبمانده ديگر می گفتند‬
‫با توجه به اصل واژه »پلشت« آريائی )ايرانو م اروپائی( يعنی »پليد‪ ،‬کثيف‪ ،‬چرک‪ ،‬چرکين« و غيره ) مثل » سه‬
‫پلشت« که اصطلح فارسی اس( آنگاه معنی اين واژه )بعنوان اهانت به يک اقليت نممژادی( و ضمممنًا اصممل فارسممی‬
‫‪.‬اين واژه بظاهر »عربی« مشخص ميشود‬
‫‪.‬فرسخ= تلفظ عربی واژه »فرسنگ«‪/‬پرسنگ فارسی است‪ ،‬بمعنی فاصله دو نقطه که حدود شش کيلومتر است‬
‫بوز= تلفظ عربی »پوز« فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی »قسمت جلوی صورت حيوانات«‪ /‬اطراف‬
‫‪.‬دهان‪/‬لب و دهان‪ ،‬آرواره و فک انسان و يا چهارپايان و غيره‬
‫فورنج = تلفظ عربی واژه »پونه«‪/‬پودينه در فارسی‪ ،‬گياه خوشبود که بعنوان چاشنی و ادويممه در غممذا بکممار مممی‬
‫‪.‬رود‪ ،‬چه تر و چه خشگ‪ .‬تلفظ ديگر عربی آن فوتنج است‬
‫)فوتنج= تلفظ ديگر عربی »فودنج« که همان »پونه‪/‬پودينه« فارسی است )نگا‪ .‬فودنج‬
‫تبار = درعربی يعنی »نابودی« هلکت ‪/‬دمار‪/‬مرگ و نيستی؛ ظاهرًا از »تباه« فارسی ريشه گرفته است‪ ،‬که‬
‫‪).‬آنهم در رباطه با واژه »تب« است )نگا‪» .‬تب« همچنين »تبيت« و غيره مثل »تبس«‪/‬تبست‬
‫ل در سوره نوح )‪ (71‬آيه ‪28‬‬
‫‪.‬تبار)=تباه( در قرآن مجيد نيز آمده است؛ مث ً‬

‫تدرج= تلفظ عربی واژه »تذرو« در زبان فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬نوعی پرنده حلل گوشت که نام‬
‫که »خزر« نيممز ‪ Caspian‬ترکی )فارسی نيز( آن »قرقاول« ميباشد‪ .‬اين پرنده بيشتر در اطراف دريای قزوين‬
‫‪.‬معروفست‪ ،‬لنه می کند‪ .‬در زبان عربی »تذرج« هم تلفظ می شود‬
‫‪).‬تذرج= تلفظ عربی واژه »تذرو« )نگا‪ .‬تدرج‬
‫‪).‬بیطر= تلفظ ديگر عربی »بيکار« )نگا‪ .‬بيکار‬
‫ینوس = در عربی بمعنی »نا اميد« ولی در فارسی »بيوس‪/‬بيوسيدن« يعنی اميدواری! حال کدام اصل است و‬
‫»کدام نقل‪ ،‬بقول سعدی شيرازی‪» :‬عاقلن دانند‬
‫بنظر نويسنده اين واژه از همان اصل »بيوس« فارسی‪ ،‬وارد عربی هم گرديده و فقط تلفظ آن عوض شده‪ ،‬و شايد‬
‫بطور طنز و طعنه‪ ،‬معنايش هم برگشته است از اميد به نا اميدی )ضمنًا فرهنگ شاد و خوشبينی در مقابل فرهنممگ‬
‫‪».‬نااميد و خشن بيابانی نيز مؤثر بوده است(‪ .‬نگا‪ .‬فرهنگ عميد م واژه »بيوس‬
‫‪.‬عربها از »بيوس« فارسی »يئوس«‪/‬يأس‪/‬مأيوس و دهها قالب ديگر درست کرده ئند‬
‫ل در سوره اسراء )‪ (17‬آيه ‪ 83‬و ديگران‬
‫‪.‬واژه »بيوس‪/‬يئوس« در قرآن مجيد نيز آمده است‪ .‬مث ً‬
‫تنک= بروزن »خنک« از واژه پارسی »تنکه« وارد عربی نيز شده است؛ زيرشلواری کوتاه مردانه و زنانه‪/‬‬
‫شممملوار کوتممماه قمممديمی ايرانيمممان و ديگمممر اقممموام آريمممائی )يونمممانی‪ ،‬روممممی و غيمممره( در زبانهمممای ديگمممر آريمممايی‬
‫‪.‬بکار می رود ‪=) Tunic‬ايرانوتاروپائی( مثل انگليسی نيز همين واژه فارسی وارد بشکل‬
‫فرفحین= تلفظ عربی »فرفهن« فارسی که وارد عربی نيز شده است؛ بمعنی خرفه‪ /‬بقله الزهراء ) که دشمنان آل‬
‫‪.‬محمد »ص« بقله الحمقاء خواندند(‪ ،‬نوعی گياه با خواص دارويی است‬
‫‪.‬فرفر= تلفظ عربی واژه »پرپره« فارسی‪ ،‬بمعنی »پولک«‪/‬پوسته نازک فلزات‪/‬پشيز‪/‬فلس و غيره‬
‫ترمس= بروزن »خربز« واژه فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬نوعی لوبيا که کوچکتر از »باقل« است‪ ،‬با‬
‫‪.‬طعم نسبتًا تلخ که به آن »باقلی مصری« هم ميگويند‪ .‬در فارسی »ترمش« هم تلفظ ميشود‬

‫ترنجان= تلفظ عربی »ترنگان« فارسی است؛ نوعی گياه خوشبو از تيره پودنه‪/‬پونه‪/‬پودينه‪ .‬در بعضی لهجه های‬
‫‪.‬فارسی و زمانهای مختلف »بارنگبوی«‪/‬بادرونه‪/‬بادرنجبويه و غيره تلفظ شده است‬
‫)بادرنجبویه= تلفظ عربی واژه »بادرنگبويه« يعنی »پونه«‪/‬پودنه‪/‬پودينه )نگا‪ .‬ترنجان‬
‫طسوج = تلفظ عربی »تسو« فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی »پاس«‪/‬ساعت‪ /‬شصت دقيقه‪ /‬يکی از‬
‫‪ 24‬قسمت شبانه روز‪ .‬ضمنًا به قاچ هندوانه و خربزه‪ ،‬حصه‪ /‬حبه‪ /‬تکه کوچک از يک جسم بزرگتر نيز گفته‬
‫‪.‬ميشود‬
‫تشمیزج = تلفظ عربی واژه »چشميزک«‪ ،‬نوعی دانه سياه کوچممک داروئی اسممت‪ .‬تلفممظ ديگممر آن »چشممميزج«‬
‫‪/.‬چشوم‪/‬چشخام‪/‬جاکشو‪ /‬وغيره‪ .‬ميباشد‪ .‬در زبان هندی به آن »چاکسو« می گويند‬
‫شسسموس= تلفظ عربی » چموش« فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی» اسب سرکش ‪ /‬شيطنت‬
‫‪.‬گر‪/‬لگدزن‪/‬نافرمان و غيره‪ .‬اسب »نيمه وحشی« يا تربيت نديده و غيره‬
‫تضریس= ظاهرًا تلفظ عربی »تز« فارسی که صيغه بندی عربی است‪ ،‬هم در عربی و هم فارسی هر دو واژه‬
‫يک معنا دارند‪» :‬دندانه«‪/‬پره‪ ،‬مثل دندانه کليد و يا هر دستگاه و يمما وسمميله چمموبی‪ ،‬آهنممی و غيممره‪ /‬برآمممدگی روی‬
‫ديوار و يا هر چيز دندانه شممکل ديگممر‪ .‬جمممع عربممی تضممريس‪ ،‬تضمماريس اسممت کممه هر دو برميگردند به » تز«‬
‫‪.‬فارسی‪/‬پهلوی‬
‫)‪» = Apple‬تفاح= تلفظ عربی واژه »توپاه پارسی« بمعنی »سيب« )که در انگليسی هم شبيه است‪ ») :‬پل‬
‫راجع به »توپاه« به کتاب »نامهای پارسی« چاپ هند‪/‬نوشته مانيکاگاندی‪/‬ص م ‪ 459‬نگاه شود‪) .‬شايد بهمين دليل‬
‫است که در قرآن مجيد‪ ،‬درباره ميوه های بهشتی »تفاح« نيست‪ / .‬چون عربها تمی دانستند‪ .‬در انجيل هسممت!( در‬
‫‪.‬زبان عربی‬

‫ل از "ورگ" در زبان پهلوی ريشه گرفته است‪ .‬در عربممی "ورق" يعنممی "بممرگ" درختممان و بممرگ‬
‫ورق= احتما ً‬
‫کاغذ )که از درخت و گياهممان مثممل "پمماپيروس" سمماخته ميشممود( در فارسممی بممه "بمموته‪/‬بتممه" همما و گ ياهممان خشممگ‬
‫صحرائی )اصل کاغذ؟ مثل پاپيروس؟( گفته ميشود‪ .‬درينمورد تحقيقات بيشتر لزم اسممت‪ .‬کلمممه ورق و مشممتقات آن‬
‫ل در سوره اعراف )‪ (7‬آيه ‪ 22‬و ديگران‬
‫‪ 4.‬بار در قرآن مجيد نيز آمده است‪ .‬مث ً‬
‫وزر= يکی از مشتقات کلمه "وزير" که ظاهرًا از کلمه "وزرگ‪/‬بزرگ" فارسی قديم‪ ،‬يعنممی "دانمما" پيممر‪ ،‬رهنممما‪،‬‬
‫رهبر و بالخره "نخست وزير" کشور )مثممل بزرگمهممر حکيممم‪ ،‬وزيممر انوشمميروان عممادل‪ ،‬و غيممره( نگمما‪" ،‬نامهممای‬
‫‪ Vozorg.‬پارسی" ص ‪ 475‬م کلمه‬
‫در عربی اين کلمه )= وزر( بيشتر بمعنی "بممار‪/‬بارمسممئوليت‪/‬گنمماه" ) که آنهم در عربی تبديل به " جناح" شده‬
‫است!( می آيد؛ ولی با توجه به اينکه بار مسئوليت همه شهروندان و شاه مملکت و غيره همه بممر دوش "وزيممر" و‬
‫‪.‬بخصوص‪ ،‬نخست وزير است‪ ،‬معنی کلمه روشن تر ميشود‬
‫ل در سوره انعام )‪ (6‬آيه ‪ 164‬و سوره‬
‫کلمه "وزر" و زيرمشتقات ديگر آن در قرآن مجيد ‪ 27‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬طاها )‪ (20‬آيه ‪ 29‬و ديگران‬
‫وزن = از ريشه کلمه "مزنا" در زبان پهلوی‪ ،‬بمعنی "ترازو" )نگا‪" ،‬فرهنگ عميد م ""مزنا"( همچنين "نامهای‬
‫‪.‬پارسی" چاپ هند م ص ‪ 276‬و ديگران‬
‫‪:‬در عربی از صرف اين کلمه پارسی‪ ،‬دهها لغت ديگر ساخته ئند‪ ،‬از جمله‬
‫وزنه‪/‬زنه‪/‬وزنی‪/‬وزان‪/‬وزين‪/‬ميزان‪/‬ميزانيه‪/‬موازنه‪/‬موازين‪/‬اتزان‪/‬وازن‪/‬موزون‪/‬اوزان‪/‬توازن‪/‬موازن‪/‬متوازن‪/‬متزن‪/‬‬
‫‪.‬وزی‪ /‬موازات‪/‬تواز‪/‬توازی‪/‬موازی‪/‬مواز‪/‬متواز‪/‬متوازی وديگران‬
‫ل در‬
‫در قرآن مجيد‪ ،‬کلمات "وزن"‪" ،‬منيزان" )=مزنا( و مشممتقات عربممی آنهمما مجموعمًا ‪ 23‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬سوره اعراف )‪ (7‬آيه ‪ .8‬و همچنين سوره انعام )‪ (6‬آيه ‪ 152‬و ديگران‬

‫حرف متفرقه‬
‫)توجه‪ :‬از اينجا حروف متفرقه شروع ميشود‪ ،‬لطفًا به ترتيب الفبائی وارد شود(‬
‫خان = از خممانه فارسممی؛ در عربممی بمعنممی "مسممافرخانه" بکممار مممی رود )مثممل خممان الخليلممی در قمماهره مصممر و‬
‫‪.‬ديگران( در زبان عربی "حان" بدون نقطه به مراکز هنر نيز می گويند‬
‫اتّون = تلفظ عربی "تون" )حمام(؛ گلخن‪ ،‬آتشدان‪ ،‬تنور بسيار بزرگ که برای داغ کردن آب حمممام و يمما کارخممانه‬
‫‪.‬های توليد صنعتی بکار ميرود‬
‫اجزاجی = تلفظ عربی "اجزا ‪ +‬چی" بمعنی "داروساز"؛ حکيم قديمی که انواع و اقسام گياهان را مخلوط ميکممرد‬
‫)و از آنها داروی مناسب را تهيه می کرد‪).‬ظاهرًا از طريق ترکی عثمانی وارد عربی هم شده است‬
‫اجممزا خممانه = داروخممانه‪ ،‬شممفاخانه )نگمما‪ ،‬اجزاجممی(‪ .‬شممايد اجممزا تلفممظ "ترکممی عثمممانی" و غلط " عاجز" يعنی‬
‫‪".‬بينوا‪/‬مريض‪/‬ضعيف" بوده که از طريق ترکی عثمانی وارد عربی هم شده است‬
‫م ارجوان = تلفظ عربی "ارغوان" نوعی درخت با گلهای سممرخرنگ کممه در اول بهممار گلهممايش ميرونممد؛ بمما طعممم‬
‫‪").‬شيرين و خوردنی هستند )رنگ ارغوان يا زرشکی از همان گلها آمده است‪ .‬نگا‪ ،‬ارجوانی‬
‫ارجوانی = تلفظ عربی "ارغوانی" يعنی رنگ گل ارغوان يمما زرشممکی‪ ،‬پممارچه ارغمموانی و نمموعی لبمماس فمماخر و‬
‫‪.‬سلطنتی را نيز ارغوانی گويند‬
‫)در انگليسی يعنی برنج‪) ،‬در اسپانيائی نيز "ارز" است ‪ Rice‬اّرز = )بروزن "خربز"( تلفظ کلمه‬
‫يکی از کلمات قديم آريائی )ايرانو م اروپائی( است‪ .‬از آنجاکه "کشف" برنج يکی از هزها‪ /‬ايرانيان قديم بود‪ ،‬نام‬
‫ل متروک( آن قابل پذيرش است‬
‫‪.‬آريائی )ولی فع ً‬
‫ارغن = تلفظ عربی واژه "ارگان"‪ ،‬نوعی آلت موسيقی‪ ،‬شبيه پيانو‪ .‬در زبممان فارسممی بممه آن "ارغنممون" و ارگ‬
‫‪.‬هم گفته ئند‬

‫ارغول‪ ،‬ظاهرًا تلفظ عربی غلط "ارغن‪/‬ارگان" فارسی که نوعی دستگاه موسمميقی اسممت )نظمما‪،‬ارغممن(‪ .‬در عربممی‬
‫اسممت‪ ،‬و آنهممم از اصممل آريممائی ‪ /‬ايرانممی ‪ Flute‬ارغول را به "فوتک" يا نی لبک می گوينممد‪ ،‬کممه در انگليسممی‬
‫)‪، Webster‬يا "عود" ميباشد‪) .‬نگا "‪" "LUTE‬فوت" کردن به‬
‫‪.‬اريکه در "ارک‪/‬ارگ" = قصر شاهی‪ ،‬قلعه حکومتی قرار دارد‬
‫ل در سمموره "ياسممين" )‬
‫کلمه "اريکه" به شکل جمع آن يعنی "ارائک" در قرآن مجيد نيز دوبار آمممده اسممت‪ .‬مث ً‬
‫‪ (36.‬آيه ‪56‬‬
‫احتمال آنکه اريکه از کلمه پهلوی "عرش" يعنی "تخت سمملطنتی" هممم مشممتق شممده باشممد هسممت‪ .‬کلمممه "عممرض"‬
‫بخلف تصور "بزرگان" عربی نيست‪ ،‬بلکه از واژه پهلوی " ارشيا" يعنی " تخت سلطنتی" آمده است‪ ) .‬نگا‪،‬‬
‫)"نامهای پارسی" ص ‪43‬‬
‫ل در سوره اعراف )‪ (7‬آيه‬
‫در قرآن مجيد نيز "عرش" يعنی "تخت سلطنت خداوندی" ‪ 33‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪ 54.‬و ديگران‬
‫اسطوانه = تلفظ عربی "استوانه" يعنی "ستونی" هر جسمی که بشکل ستون باشد مثل ميله ها‪ ،‬لوله ها و غيممره‪.‬‬
‫‪.‬در عربی جمع اسطوانه "اساطين‪/‬اساطنه" است‬
‫اسطوره = تلفظ عربی "استور" در فارسی که خود از "دستوره و دساتير" ميايد که نام کتاب دينی اولين پيمممامبر‬
‫ايرانی ميباشد‪ ،‬بنام "مهاباد" يا "آباد" و مذهب او را مذهب "آباديان" و عباديان )مثل عبادی ها‪ /‬عمان که ظاهرًا‬
‫اسمشان از آن ريشه است؛ و همچنيممن صمماحب بممن "عبمماد" وزيممر ايرانممی معممروف و ديگممر خممانواده هممای ايرانممی‬
‫"عبادی" يا "آبادی" و از همه جالبتر شهر تاريخی " آبادان" يا بقول عربها " عبادان" يعنی شهر پيروان‬
‫‪".‬عباد" يا آباد و يا مهاباد‪ ،‬پيغمبر باستانی ايرانزمين!( نگا‪" ،‬نامهای پارسی"‪،‬ص ‪1‬‬
‫بابونج= تلفظ عربی "بابونه" در فارسی‪ ،‬نوعی گياه خوشبو‪ ،‬دارای گلهای سفيد کممه در غممذاها بعنمموان ادويممه و در‬
‫‪.‬پزشکی بعنوان دارو بکار ميرود‬

‫‪.‬باس = تلفظ عربی "بوس‪/‬بوسه" فارسی‪ ،‬که در اينجا بشکل ماضی آن )= يعنی بوسيد‪/‬بوسه کرد( بکار ميرود‬
‫بمماش = يعنممی "رئيممس‪/‬بممزرگ" مسممئول يممک اداره و غيممره )مثممل "بمما شممکاتب = رئيممس نويسممندگان يمما بمما‬
‫شهمندس=رئيس مهندسين" اين کلمه "ترکی" است که از "باش‪ ،‬يعنی سر‪/‬کّله" ميأيممد‪ .‬ولممی وقممتی تمموجه کنيممم کممه‬
‫کلمه "پاشا" در ترکی )=باشا در عربی( از کلمه "پادشاه" يعنی شاه کوچک )در برابر شاهنشمماه = شمماه شمماهان(‬
‫ميآيد‪ ،‬آنوقت متوجه ميشويم که همان "باش" ترکی )=کله‪/‬سر‪/‬رئيس( در واقع از پادشاه به "باشا" و "باش" تبديل‬
‫‪.‬شده است‪ ،‬در اينصورت اصل آن پارسی است‪ ،‬با تغييراتی که در ترکی به آن داده شده است‬
‫باشتخته = بمعنی "ميز" تحريز يا ميز اداره و غيره‪ .‬متشکل از "باش" ترکی يعنممی "سممر‪ /‬قسمممت بممال" و غيممره‬
‫‪".‬تخته" فارسی‬
‫باشق = تلفظ عربی "باشه" در فارسی که نام يک نوع پرنده شکاری است‪ .‬نام ديگر آن در فارسی قرقی است‪.‬‬
‫)نکته‪" :‬باشه" تلفظ فارسی ديگری از "بازشکاری" يا "بازچه يا بازک" يعنی "باز" کوچک است) نگا‪ ،‬فرهنگ‬
‫‪).‬عميد‬
‫باميا = تلفظ عربی "باميه" در فارسی‪ ،‬نوعی سبزی پختنی که بعنوان غذا مصرف ميشود‪) .‬نکته‪ :‬اين باميه يعنمممی‬
‫‪).‬سبزی شباهت به آن باميه ديگر يعنی شيرينی دارد‬
‫ببر= از همان "ببر" فارسی‪ ،‬جانوری درنده از خانواده شيران‪ ،‬دارای خطهای‪/‬سياه برپوست طلئی رنگ )نکتممه‪:‬‬
‫نام "بابر" اولين پادشاه مغول هندوستان‪ ،‬متولد ‪ 1483‬ميلدی و متوفی ‪ ،1530‬از همين کلمه "ببر" می آيممد‪ .‬او‬
‫که از طرف پدر به تيمور و از طرف مادر به چنگيزخان ميرسيد‪ ،‬در واقع افغانی م ايرانی بود و استاد مسمملم شممعر‬
‫و ادبيات فارسی و ترکی در کتاب معروفش بنام "با برنامه" اين استاد بزرگ ادبيات و شعر فارسممی‪ ،‬حممدودًا ‪500‬‬
‫اسلوب شعر فارسی را ارزيابی کرده است که در عالم شعر‪ ،‬در همه زبانها و زمانها بيمثال و شگفت انگيز است‪.‬‬
‫به بين که شعر و ادبيات فارسی چطور مغول زادگان را به "شاهان عشق و ادبيات "تبديل ميکند! ايممن هممز "بممابر"‬
‫و پيروان "مغولی" او‪ ،‬باعث شد که فرهنگ پارسی دوباره هفتصد سال بر تمام شبه قاره هند )از جملممه پاکسممتان و‬

‫بنگلدش( نفوذ کند و زبان فارسی زبان رسمی امپراتوری هند )بعد از مهاجرت آريائيان ايرانی به هندوستان درسه‬
‫‪.‬هزار سال پيش( شود‪ ،‬که هنوز هم اثرات نيکش در انجاها باقی است‬
‫حدود ‪ 10000‬شاعر هندی پارسی گوی بوجود آمدند که گل سر سبد آنها "علمه دکتر مجيد اقبال لهوری" بود‪،‬‬
‫)که هميشه ميگفت‪" :‬گرچه هندی در غروبت شکر است‪/‬طرز گفتار)‪1938‬م ‪ 1878‬ميلدی‬
‫)!دری شيرين تر است‬
‫وقتی از اقبال سؤال شد چرا ‪ %70‬اشعار او فارسی است‪ ،‬نه اردو‪ ،‬استاد گفت‪" :‬نميدانم! من الهام شعری يم را‬
‫ل روح من پارسی است!" )ظاهرًا آباء و اجداد کشميری او ايرانی نژاد بودنممد و‬
‫بزبان فارسی دريافت می کنم! اص ً‬
‫‪).‬همين باعث عشق به فارسی و بالخره شيعه گری آنمرحوم نيز شد‬
‫در سممال ‪ 1908‬ميلدی وقتی دکتر اقبال تز دکترايش را در دانشگاه مونيخ آلمان گذراند عنوان تزش بود‪:‬‬
‫"پيشرفت فلسفه در ايران‬
‫بخاطر قدر دانی از اين"برهمن زاده" هندی ايرانپرست شيعه آل علی )ع( اين قسمت را با شعر معروف او خطاب‬
‫‪:‬به جوانان ايران به پايان ميرسانيم‬
‫"!ای جوانان عجم جان و من و جان شما"‬
‫بخت« = از همان »بخت« فارسی بمعنی »اقبال«‪ ،‬نصيب‪ ،‬بهره‪ ،‬شانس و غيره‪ .‬اصل ريشه آن با »به‪/‬به به««‬
‫‪.‬که در عربی »بخ بخ« شده است‪ .‬يعنی »سعادت« خوش نصيبی و خوش شانسی‪ ،‬ارتباط دارد‬
‫بختسر = يعنی »تبختسر« = فخر ورزيدن م غرور و خممود پسممندی‪ ،‬عجممب و خممود بينممی )ظمماهرًا از کلمممه بخممت‬
‫‪).‬فارسی صيغه بندی شده است‬
‫بخيت = يک واژه عربی که از کلمه »بخت« فارسی ساخته شده است يعنممی انسممان بخممت دار‪ /‬خوشممبخت‪ /‬خمموش‬
‫‪.‬شانس و غيره‬

‫بخس = در عربی بمعنی »کوچک شمردن«‪ ،‬بی اهميت‪/‬ناچيز‪/‬حقيممر‪/‬بممی بهمما و غيممره‪ .‬ظمماهرًا تلفممظ عربممی کلمممه‬
‫»بخشش‪/‬بخشيدن« يعنی از »چيزی چشم پوشيدن«‪ ،‬دور انداختن‪ ،‬به ديگران دادن‪ ،‬ول کردن‪ ،‬رها کردن‪ ،‬دست‬
‫‪.‬کشيدن و بالخره کم شمردن ميباشد‬
‫‪.‬به اين معنی»ناچيز« در قرآن مجيد بشکل »ثمن بخس« قيمت ناچيز در قرآن مجيد نيز ‪ 7‬بار آمده است‬
‫ل در سوره يوسف )‪ (12‬آيه نيز آمده است‬
‫‪.‬مث ً‬
‫‪ Bakhshish‬بخشش = يعنی»بخشيدن« = هديه کردن‪ ،‬انعام به کممارگر و غيممره دادن‪ .‬در زبممان انگليسممی نيممز‬
‫‪.‬ميگويند که شايد از طريق هندوستان وارد زبان انگليسيهای استعمارگر‪ ،‬شده است‬
‫)بخشش = تلفظ ديگر عربی از »بخشش« در فارسی‪).‬نگا‪،‬بخشش‬
‫بخشوانجی‪/‬بخشونجی = تلفظ عربی »باغچه بان« ‪ +‬چی در زبممان ترکممی‪ ،‬يعنممی »گلکممار« بمماغچه بممان‪ ،‬باغبممان‬
‫‪).‬خصوصی‪ ،‬رئيس باغبانان و غيره )شايد از طريق دربار عثمانی وارد عربی هم شده است‬
‫بّد = در عربی بمعنی »چاره«‪ ،‬راه فرار‪ ،‬راه و چاره‪ ،‬راه گريز‪ ،‬اميد خلصی‪ ،‬حل مغضله‪ ،‬رهائی از مشممکل و‬
‫غيره‪ .‬از همين کلمه »لّبد« را ساخته ئند که معنی »بممه ناچممار«‪ ،‬بممه ضممرورت و بهممر هممر طريممق معنممی ميدهممد‪.‬‬
‫ظاهرًا اصل کلمه »ّبد« برميگردد به واژه آريائی»پممت«‪» ،‬پممد« »بممد« کممه معنممی »خممدا«‪ ،‬سممرور‪ ،‬آقمما‪ ،‬دادرس‪،‬‬
‫فريادرس و غيره است‪) .‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد( در اينصورت »بد« يعنی »چاره سمماز«‪ ،‬منجممی‪ ،‬کمممک کممار‪ ،‬يممار و‬
‫‪.‬ياور و غيره‪ .‬باحتمال زياد کلمات آريائی »بودا« وبت نيز با همين واژه ارتباط ريشه يی دارند‬
‫‪.‬بدرون = يعنی»اندرون«‪ ،‬داخل خانه‪ ،‬در عربی بمعنی »حياط خلوت« و زيرزمينی بکار ميرود‬
‫باديه = تلفظ »واتيا« = »باديا« در زبان اوستائی‪ ،‬بمعنممی»بيابممان«‪ ،‬بممادخيز‪ ،‬جممائی کممه »بمماد ميممروزد« )نگمما‪،‬‬
‫»نامهای پارسی« م ‪ .(474‬از همين ريشه است »وادی« يعنی »دره‪ ،‬رودخانه يی که در تابستانها خشک ميشود‬
‫و جزو بيابان است‪ ،‬زمين بين دو رشته کوه وغيره‪ ،‬صحراء‪ .‬به اين معنممی‪ ،‬کلمممه« »وادی« )= بمماديه‪/‬واتيمما( در‬
‫ل در سوره نمل )‪ (27‬آيه ‪ 18‬و ديگران‬
‫‪.‬قرآن مجيد نيز هشت بار آدمه است‪ .‬مث ً‬

‫‪.‬بذخ = ظاهرًا تلفظ عربی »بزک« بمعنی آرايش‪ ،‬زيباکردن‪ ،‬لوکس و تشريفاتی‪ ،‬فاخرانه و غيره‬
‫بذ = در عربی بمعنی »بد‪/‬پست‪/‬چرک« و غيره‪ .‬ظاهرًا از اصل فارسی »بذ‪/‬بد« که مثل خيلی لغات ديگممر »دال‬
‫‪.‬به ذال« تبديل شده و بعکس‬
‫بذد = تلفظ عربی »بزر« فارسی‪ ،‬بمعنی »دانه«‪ ،‬تخمه‪ ،‬تخم پاش‪ ،‬ضمنًا بمعنی »ريخت و پمماس و اسممراف« هممم‬
‫آمده است‪) .‬نگا‪ ،‬در قرآن مجيد نيز »بذر و تبذير« و مشتقات آن بارآمده است‪ .‬نگا‪ ،‬سمموره »اسممراء«)‪ (17‬آيات‬
‫‪ 26.‬و همچنين ‪27‬‬
‫بربممخ = ظمماهرًا تلفممظ عربممی »آبراهممه‪/‬آبممراه« مجممرا‪/‬آب و فاضمملب‪ ،‬لممولهين حمممام و غيممره بممرای جريممان آب و‬
‫‪.‬فاضلب‬
‫بربر = از همان واژه »بربر« معروف که نممام »قبممائل بيابممانی شمممال آفريقاسممت« کممه اصممالتاض از اقمموام آسممياء‬
‫‪.‬مرکزی )=غيرعرب( هستند‪ ،‬که فعلً در الجزاير‪ ،‬مراکش توس و غيره اقامت دارند‬
‫اصل لغت بمعنی »بيرونی« يا خارج از مرز کشور متمدن‪ ،‬بيابانی‪ .‬اين اسم را اقوام آريائی )ايرانو م اروپممائی( از‬
‫جمله يونانيان )که مهاجران ايرانی نژاد هستند( به اقوام غير ايرانی = انيرانی و يا بيابممانگر مممی گفتنممد؛ يعنممی بممی‬
‫‪».‬تمدن‪ ،‬وحشی‪ ،‬صحراگرد‪ ،‬در مقابل شهرنشينی و بعبارت ديگر »کولی در مقابل پهلوی‬
‫يافا = نام شهر بندری فلسطينی )اشغالی(‪ .‬ريشه کلمه از نام »يافث« ‪/‬يافات پسر حضممرت نمموح اسممت‪ .‬يممک واژه‬
‫‪).‬پهلوی نژاد است بمعنی »زاده شدن‪/‬زياده شدن‪/‬اضافه شدن« )نگا‪» ،‬نامهای پارسی« م ص ‪492‬‬
‫يافطه = ظاهرًا تلفممظ عربممی کلمممه »يممافته« در فارسممی‪ ،‬يعنممی »پيممدا شممده« ميباشممد‪ .‬در عربممی »يممافطه« بمعنممی‬
‫»پلک« خانه‪ ،‬شماره منزل‪ ،‬علمت شناسائی‪ ،‬اسم و رسم صاحب خانه که بالی سر در نصب ميشود ) تا خانه و‬
‫‪»).‬صاحبخانه را »بيابند‬
‫)‪.‬ياقه = تلفظ عربی »يقه« فارسی )=يقه لباس( و يا »ينجه«‪ ،‬گريبان پوشاک )مثل يقه گردان وغيره‬

‫ياقوت = تلفظ عربی»ياکنممد« فارسممی کممه نمموعی سممنگ معممدنی گرانقيمممت بممه رنممگ قرمممز اسممت )نگمما‪» ،‬نامهممای‬
‫پارسی« ص م ‪ (493‬غالب فرهنگهای ايرانی اين کلمه »له و لورده شده« فارسی را به غلط عربی گفته ئند‪،‬‬
‫چون به عربی تلفظ ميشود‪ ،‬ولی اينطور نيست‪) ،‬عربها قبل از اسلم چه داشتند که جممواهرا )= معممرب»گمموهر«(‬
‫داشته باشند؟ و لذا غالب کلمات تجملی و لوکس بهشتی که در قرآن مجيد آمده فارسی هستند‪ ،‬مثل زنجبيل‪ ،‬زمهرير‪،‬‬
‫اکواب و اباريق‪ ،‬کاس‪ ،‬استبرق‪ ،‬کافور‪ ،‬رمان‪ ،‬تين‪ ،‬حممورا )اهممورا( مرجممان‪ ،‬شممراب )=زرآب( ذهممب )= ذهبمما(‬
‫نگا‪ ،‬نامهای پارسی( مثل کلمه »الماس« که از »ماس‪/‬ماسه« فارسی بود و عربها با اضممافه کممردن »الممف و لم«‬
‫!آنرا هم تصاحب کردند‬
‫ل در سوره الرحمان )‪ (55‬آيه ‪58‬‬
‫‪.‬کلمه »ياقوت« در قرآن مجيد هم آمده است‪ .‬مث ً‬
‫يانسون = از همان کلمه پهلوی»يانيسون« که بفارسی زمان ما )يعنی زبان دری( رازيانه می گويند‪ .‬در زمانهای‬
‫مختلف و بين اقوام ديگر ايرانی‪ ،‬باديانه‪/‬باديان‪/‬و غيره گفته شده است‪ .‬در زبانهای ديگر آريائی )ايرانو م اروپممائی(‬
‫‪ Webster.‬بکار ميرود‪ .‬نگا‪ ،‬فرهنگ انگليسی »‪ «Anise‬مثل انگليسی نيز همين واژه پهلوی يانسيون بشکل‬
‫ياور = از همان کلمه »ياور« فارسی يعنی »کمک کار‪/‬دستيار‪/‬معاون« و غيره‪ .‬که مخفف آن »يار« نيز هست‬
‫)= اصل واژه »عيار« = ای يار! که مددکاران قديم در ايران زمين بودند‪ ،‬داوطلبان کمک به مردم محروم‬
‫يمما ‪ Chevahier‬و ‪ Robin Hood‬جامعه در مقابل ستمگران و اربابان ظالم‪ .‬همين شيوه بعدها در اروپا بممه‬
‫‪.‬انجمنهای فتوت و اخّوت و برادری در جامعه رواج پيدا کرد‬
‫)در عربی امروز کلمه »ياور« فارسی را بيشتر بعنوان »معاون« نظامی )= معاون سرلشگر و غيممره و آجممودان‬
‫‪.‬بکار می برند )‪(=Adjodant‬‬
‫ميحار = ظاهر تلفظ عربی »مهار«‪/‬ماهار فارسی پهلوی است‪ ،‬يعنی »زمام‪/‬افسار‪/‬که برگردن جانوران انممداخته و‬
‫آنها را« »کنترل« می کنند‪ .‬ولی اصل لغت در قديم بمعنی »چوبی که در بينی شتر فرو می کردنممد و بمما ريسمممان‬
‫)آنرا تحت اراده می گرفتند« آمده است )نگا‪ ،‬فرهنگ عميد‬

‫از آنجا به چوب چوگان بازی و چوبدستی افسممران ارتممش‪ ،‬بمماتوم لشممگريان و امممرای ارتممش و شمماهان و غيممره نيممز‬
‫‪.‬اطلق شد‪ .‬در عربی امروزه بيشتر بمعنی »گرز‪/‬چماق« پاسبانان و شهربانان بکار می رود‬
‫يخنه = همان کلمه »يخنی« فارسی؛ که نوعی غذای پيش پخته برای استفاده بعدی )در سفر و يا زمستان و غيره(‬
‫است آبگوشت ساده که گوشت آنرا می پزند و بشکل »کنسرو« ظرفی )غالبًا کوزه های مخصوص گلين( ميگذارند‬
‫ل در زمستان وغيره( غذاهای پيش پختممه ژاپنممی و رشممته پيممش پختممه‪ ،‬همممه از هميممن يخنممی‬
‫برای استفاده بعدی )مث ً‬
‫‪.‬ايرانی الهام گرفته است‬
‫)يخنی = همان يخنی فارسی )نکا‪ ،‬يخنه‬
‫يزرجه = از واژه »يازرجه« فارسی )ترکی؛( است بمعنی »پيشه ستاره شناسی« حرفه ستاره شناسی )نگمما‪» ،‬يمما‬
‫)زرجه«(‪ .‬نويسنده »نامها پارسی« اين واژه را ترکی دانسته است)نگا‪ ،‬نامهای پارسی‬
‫يزول = تلفظ ديگر »يازول« که ظاهرًا تلفظ عربی شممده کلمممه »ياسممال« فارسممی اسممت‪ ،‬کممه بممه »گردنبنممد گممل«‪،‬‬
‫گفته ميشممود )نگمما‪» ،‬نامهممای پارسممی« ص ‪ .(496‬نام نوعی گل بيابانی )‪» Garland‬گلبند« )=درانگليسی‬
‫‪/.‬وحشی است‬
‫يسقجی = از »يساق‪/‬ياساق‪/‬ياسا‪/‬ياسه« پارسی )نگا‪ ،‬نامهای پارسی م ص ‪ (496‬بمعنی قانون‪ ،‬قاعده‪ ،‬سياست‪،‬‬
‫اداره کممردن‪ ،‬نظممم و امنيممت‪ ،‬پاسممداری و غيممره‪ .‬بعلوه »چممی« ترکممی کممه تبممديل بممه »جممی« شممده )چممون عربهمما‬
‫چ‪/‬پ‪/‬ژ‪/‬گ ندارند و تازه غير عربها و بخصوص ايرانيان را عجم = بی زبان و گنگ ميخوانند م ديممگ بممه قمموری‬
‫‪!».‬ميگه »سياهی‬
‫يسمين = تلفظ عربی ديگری از »ياس‪/‬ياسمين‪/‬ياسمن« فارسممی‪ ،‬گممل معممروف سممفيد و خوشممبو کممه در عطرسممازی‬
‫‪ Jamine‬بکار ميرود‪ .‬در زبانهای ديگر آريائی )ايرانو م اروپائی( مثممل انگليسممی نيممز هميممن واژه فارسممی بشممکل‬
‫‪ Jamine).‬در مورد پارسی بودن کلمه ‪ Webster‬بکار ميرود‪) .‬نگا‪ ،‬فرهنگ انگليسی‬

‫يشب = از همان واژه »يشب« فارسی‪/‬يشم‪،‬نوعی سنگ معدنی گرانبهمما برنگهممای سممبز‪ ،‬کبممود‪ ،‬سممفيد و غيممره‪ .‬در‬
‫فارسی »يشپ« هم گفته ميشود‪) .‬که ظاهرًا تلفظ اول کلمه قبل از عربی شممدن و تبممديل »پ« بممه »ب« ميباشممد(‪.‬‬
‫بکار می برند‪ Jasper .‬در زبانهای ديگر آريائی )ايرانو م اروپائی( مثل انگليسی نيز همين واژه فارسی را بشکل‬
‫‪ Webster‬نگا‪ ،‬فرهنگ انگليسی‬
‫مممی ‪ Jade‬يشم = يشپ سبز = يشب سبز رنگ )نگا‪ ،‬يشب( از همان ريشممه فارسممی اسممت‪ .‬در انگليسممی بممه آن‬
‫‪.‬گويند‬
‫يصب = تلفظ عربی ديگر از »يشپ‪/‬يشب« فارسی‪ ،‬سنگ معدنی گرانبها )نگا‪ ،‬يشب‬
‫‪).‬يفطه = تلفظ عربی ديگر »يافطه« = »يافته« در فارسی يعنی »پيدا کردن« )نگا‪ ،‬يافطه‬
‫شايد با واژه ديگر آريائی »پته« يعنی نشان ارتباط ريشه يی داشته باشد‪ .‬هنمموز در هندوسممتانی و اردو‪ ،‬پنجممابی و(‬
‫غيره »نشانی« را »پته« می گويند‪ .‬در فارسی کنونی »پته« يعنی »ورقه«‪ ،‬جواز و غيره‬
‫يلمق = از واژه »يلمه« در فارسی بمعنی »قبا«‪ ،‬لباده علممماء جممامه بلنممدی کممه تمما روی پمما ميرسممد)نگمما‪ ،‬فرهنممگ‬
‫‪.‬عميد( جمع عربی آن »يلمق« است‬
‫يلنجوج = تلفظ عربی»ايلنگ عود« = عود خوشبو‪ ،‬عود هندی‪ ،‬چوبی که ميسوزانند و از آن بوی خوش )برای‬
‫‪.‬زيارتگاهها‪ ،‬حرمها‪ ،‬معابد و يا جشنها و غيره( می گيرند‬
‫يم = تلفظ عربی کلمه »يما« در زبان پهلوی‪ ،‬بمعنی »دريا« رودخانه بزرگ )نکا‪ ،‬نامهای پارسی« ص ‪.(494‬‬
‫بمما کلمممه »يممم« = جممم = يعنممی »پادشمماه‪/‬بممزرگ ملممت« مثممل جمشمميد و غيممره نيممز رابطمه ريشممه يممی دارد )نگمما‪،‬‬
‫ل در سوره طاها )‪ (20‬آيه ‪39‬‬
‫»يمن‪/‬يمان«(‪ .‬کلمه يم بمعنی »دريا« در قرآن مجيد نيز هشت بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬و ديگران‬

‫يعنی»عربستان خوش« آب و هوا؟ در تاريخ اروپا( بعضی ها ‪ Arabia Felix‬يمن = کشور يمن )معروف به‬
‫معنی يمن را از »يمين« که در زبانهای عربی و عربی ‪/‬يهودی بمعنی دست راست‪/‬طرف راست« ميآيد‪ ،‬ميدانند‪.‬‬
‫‪.‬برخی فرهنگها يمن را از کلمه »يمن« بمعنی »خوشبختی« و سعادت گرفته ئند‬
‫نويسنده معتقد است که باحتمال قوی »يمن‪/‬يمان« با نام »يم« يعنممی »جممم« يعنممی پادشمماه در زبممان پهلمموی مربمموط‬
‫‪).‬است‪) .‬مثل»جمشيد« = جم = پادشاه ‪ +‬شيد = درخشنده‪ ،‬مثل خورشيد = پادشاه درخشنده‪/‬نورانی‬
‫بنابراين »يمان« )مثل برديمانی( از »جمان‪/‬جم ها = شمماهان« خممانواده سمملطنتی و شمماهزادگان و غيممره در زبممان‬
‫پهلوی ريشه گرفته است )نگا‪ ،‬نامهای فارسی‪ ،‬ص ‪ (494‬ضمنًا در زبان پهلوی »يم‪/‬يمان‪/‬يمانا« بمعنی »شکوه و‬
‫عظمت« نور و روشنائی‪/‬چراغان و همچنين»دريا« و رودخانه بزرگ )مثل »يامونا« در هند که از همان ريشه‬
‫‪.‬آريائی است( ميباشد‪ .‬در زبان »اوستائی« يمانا بمعنی »خانه« و اقامتگاه نيز هست‬
‫با توجه به اينکه قبل از اسلم کشور يمن و عمان و حتی عربستان بزرگ‪ ،‬جزو »ساتراپی« های شاهنش اهی ايران‬
‫بودند‪ ،‬و صدها کلمه فارسی از ين راه در زبان عربی هم راه يافت‪ ،‬لذا پذيرفتن اين مطالب آسانتر ميشود‪ .‬تحقيقممات‬
‫‪.‬بيشتر را به نسل آينده ميگذاريم‬
‫ينسبوت = از همان ينسبوت فارسی‪ ،‬نام يک گياه است از نوع خرنوب‪/‬خرنوب نبطی‪ ،‬کممه غالب مًا در پممای ديوارهمما‬
‫‪.‬ميرويد‬
‫ينسون = تلفظ ديگر عربی »يانسون‪/‬يانسيون« در زبان پهلوی‪ ،‬که در فارسی دری )فارسی حال( به آن »رازيانه‬
‫‪.‬گفته ميشود »‪«Anise‬ميگويند«)نگا‪ ،‬يانسون(‪ .‬در انگليسی‬
‫دنباله ‪4‬‬
‫ارکیله= معّرب بروزن »نارگيل« امروز در عربی بيشتر به معنی » غليان« ) قليان( شايد بخاطر اينکه جای‬
‫)‪.‬است ‪ Hoorah‬تنباکو شکل نارگيل دارد( و آنرا در عربی شيشه و حقه هم می گويند‪).‬در انگليسی هم‬
‫)!میزاب= راه آب = ناودان‪ ،‬آبراهه‪ ،‬جوی‪ ،‬رودچه )جمع آن در عربی موازيب و ميازيب است‬

‫ارمون= عربی شده »اربون« در فارسی قديم که بمعنی بيعانه و پيش بها است‪ .‬در عربی » عربون!« هم می‬
‫)!گويند‪) .‬که واقعًا عربی شده باشد‬
‫می ‪ Spinach‬اسبانخ= اسفناج = اسپناج = اسپانج در فارسی پهلوی )در زبان انگليسی و زبانهای اروپايی هم‬
‫‪).‬گويند‬
‫اسپیداج = اسفيداج = اسپيداب = سپيداب = سفيدآب )سرخاب‪/‬سفيداب( در زبان پهلوی قديم »سپتياک« هم گفته‬
‫‪.‬است‬
‫استاذ = از همان استاد فارسی بمعنی آموزگار‪ ،‬معلم‪ ،‬استاد دانشگاه و در عربی امروز بمعنی رهبر دينی و عالم‬
‫)‪.‬اسلمی هم بکار ميرود‪) .‬در عربی مژنث آن استاذه و جمع آن استاتذه و غيره است‬
‫‪.‬استاذیه= استادی‪ ،‬پروفسوری و خقوق و کرسی استادی دانشگاه هم هست‬
‫استبرق= زربفت‪ ،‬زردی و ذی شده‪ ،‬دبيت ابريشمی گلدار‪ ،‬طلدور‪ ،‬ديبا‪ ،‬ديبای ستبر و کلفت‪ ،‬پارچه دوزی‬
‫گرانبها و اعيانی‪ .‬اصل فارسی استبرق از کلمه »استبرک« يعنی ستبر و کلفت‪ ،‬ابريشممم کلفممت و قيمممتی آمدهاسممت‪.‬‬
‫در بعضی نقاط ايران قديم »ستبرک« هم می گوينممد‪ .‬در قممرآن مجيممد هممم آمممده اسممت‪) .‬سمموره الرحمممان )‪ (55‬آيه‬
‫‪54).‬‬
‫‪.‬اسرب = سرب‪ ،‬همان فلز سخت معروف‬
‫اسطبل= ايست گاه )اسبان = آغال اسب‪ ،‬آغول )توجه‪ :‬بعضی فرهنگ نگاران اسطبل را يونانی گفته ئند؛ ولی‬
‫يا »مانوی« و ‪ Mimoan‬بفرض هم که درست باشد‪ ،‬مگر يوناينها خودشان شعبه يی از آرياييهای مهاجر ايرانی‬
‫)غيره آن‪ ،‬نيستند؟‬
‫اسطرلب= استارلبه؛ ستاره بينی‪ ،‬ستاره جويی )توجه‪ :‬اصل کلمه اسطرلب يا بهتر بگوييم » استرلب« بمعنی‬
‫‪).‬لبه و خواهش و جستجوی ستارگان است‬

‫اسطوانه = رز استوانه فارسی )شکل هندسی خاص‪ .‬با توجه به اينکه خود کلمه هندسه در عربی از »هيندازه« و‬
‫‪).‬بالخره »اندازه )گيری(« فارسی مشتق شده است‪ ،‬رابطه با استوانه هم روشن تر ميشود‬
‫اساطیر = از کلمه اساتير فارسی معرب شده است‪ ،‬که امروزه بيشتر بمعنی »داستانهای قديمی« افسانه های ملل‬
‫گذشته و بالخره تاريخ نانوشته که سينه به سينه از پدران به فرزندان منتقل شده است‪) .‬توجه »دساتير« نممام کتمماب‬
‫آسمانی يکی از شش پيامبر ايران باستان‪ ،‬بنام »مهاباد« است‪ .‬گفته شده که اولين پيامبر بود که به ايرانيان فرستاده‬
‫‪.‬شد‬
‫‪ Story‬و در لغممات ديگممر آريممايی ‪ Histoy‬و در انگليسممی ‪ Estoria‬کلمه اساتير و يا دساتير در زبان يونممانی‬
‫‪.‬است‬
‫‪.‬س اسطوری= نگا‪ .‬اساطير‬
‫‪.‬س اسطی= استی = مخفف استاذ و يا استاد است‬
‫)س اسطوات= جمع اسطی )نگا‪ .‬اسطی‬
‫‪.‬اسفاناخ=اسفناج = اسپناج در زبان پهلوی قديم‬
‫اسفنج = اسپنج = اسپانج‪ ،‬همان جاندار نباتی شکل که در آب در يار رشد می کند و در شستشوی بدن و يا‬
‫‪.‬ظروف غذايی‪ ،‬بکار ميرود‬
‫اسفنجی= نگا اسفنج‬
‫اسفندان= اسپندان = افرا‪ ،‬چوب افرا‪ ،‬خممردل )در زبممان فارسممی بمعنممی نقمماط ايممران و در زمانهممای مختلممف آنممرا‬
‫‪).‬فاترشين‪ ،‬آهوری و غيره هم می گفته ئند‬
‫)اسفیداج= سفيداب = سپيداب )همان ماده سرخاب ‪ /‬سفيداب‬

‫اسمانجونی = از کلمه »آسمان گونه« يا رنگ آسمان آمده است؛ آبی آسمانی )توجه‪ :‬اگر اينرا بپممذيريم کممه کلمممه‬
‫»سماء« در عربی از همان کلمه »سمان« و »آسمان« پهلوی آمده است‪ ،‬مطلب روشن تر ميشود‪ .‬در قرآن مجيد‬
‫‪).‬بيش از صدبار سماء و مشتقات آن آمده است‬
‫اشنان= چوبک اشنان‪ ،‬آذربو‪ ،‬آذربويه که از خاکستر گياهش »شخار«که نوعی ماده شور شيميايی است‪ ،‬بدست‬
‫)‪ Saluwort/potash‬ميآيد‪ .‬در انگليسی‬
‫‪.‬اشنه= خزه‪ ،‬جل وزغ‪ ،‬آشناب‪ ،‬سبزه آبی‬
‫اصطبل= نگا اسطبل‬
‫ف= اوف‪/‬اوخ‪ ،‬صدای ناراحتی‪ ،‬افسوس و يا انزجار و درد و شکايت‬
‫‪.‬ا ّ‬
‫افرنسسج= افرنگ = اورنگ = دبدبه و کبکبه‪ ،‬تخت و تاج شاهان‪ ،‬شکوه جلل‪ ،‬زرق و برق مادی ) بمعنی‬
‫‪).‬فرنگستان و اروپا هم آمده است‬
‫افشین= افسين = افسون = جادو = ورد‪/‬دکر‪/‬دعا‪/‬خواهش دينی‪ .‬بمعنی »منترا« )که يک کلمه آريايی است( و‬
‫‪.‬کلمه تکراری و حاجت خواهانه‪ ،‬و تأثير عاجلنه و مصّرانه‪ ،‬عجز و لبه برای قضای حاجات‬
‫افندی = لغت معروف ترکی‪ ،‬با اصل فارسی »فنديدن« بمعنی بزرگی‪ ،‬آقايی‪ ،‬سيادت و سيطره‪ ،‬افندی امروزه‬
‫‪.‬بکار ميرود )‪ Sir‬بيشتر بمعنی آقا )در انگليسی‬
‫کلمات فارسی در زبان عربی‬
‫الکلمات الفارسیه فی اللغه العربیه‬
‫‪Persian words in Arabi language‬‬
‫‪).‬افیون= اپيون‪ ،‬ترياک‪ ،‬شيره خشخاش )هپيون هم گفته شده‬
‫اکسیر= اکزير‪ ،‬کيميا )=سيميا = سيم = نقره( ماده شيميايی کيمياگران قديم که فلزات عادی را به طل و نقره‬
‫‪.‬تبديل می کرده است‬

‫ميباشد( و »بتا« يعنی ‪» HA‬البته= از دو کلمه »ال« )= حرف تعريف عربی که مترادف قديم اوستايی آن »ها‬
‫ل و غيره بکممار ميممرود‪) .‬نگمما‪،‬‬
‫»بهل« يا بگذار؛ گذاشتن‪ ،‬اجازه دادن‪ .‬در عربی و فارسی فعلی به معنی حتمًا‪ ،‬کام ً‬
‫)فرهنگ عميد م کلمه بتائيدن‬
‫‪ Persian Name,‬الماس= عربی شده کلمه » ماس« فارسی بعلوه »ال« تعريف در زبان عربی؛ ) نگا‬
‫ل کلمه » ماسه« در فارسی که )‪P.264‬‬
‫نام همان سنگ معدنی معروف که سخت ترين مواد جهان است‪ .‬احتما ً‬
‫‪.‬بمعنی شن نرم است به همان کلمه »ماس« رابطه ريشه يی دارد‬
‫امبیق= از »انبيق« فارسی = انبيک در زبان پهلوی‪ .‬آلت تقطير مايعات و عرقيگيری که در آزمايشگاه و‬
‫ميگوين مد‪ ،‬چممون ايممن کلمممه از ‪ Alembic‬داروسازی و صنايع شيميايی مصرف ميشود )در زبانهای اروپممايی هممم‬
‫‪).‬طريق مسلمانان عرب زبان شنيده شده و نه مستقيمًا از ايران قديم‬
‫امیر = از »مير« فارسی = شاه )در مقايسه با شاهنشاه( حاکم‪ ،‬سردار‪ ،‬فرماندار‪ ،‬فرمانده ارتش‪ ،‬سرپرست‪،‬‬
‫‪.‬متصدی و غيره‬
‫)امیره= )مؤنث امير‪ ،‬نگا امير‬
‫‪.‬امیری= مربوط به دولت‪ ،‬دولتی‪ ،‬حکومتی‪ ،‬کشوری )نه شخصی و خصوصی( اداری و غيره‬
‫انبار= از همان انبار فارسی‪ ،‬خزانه‪ ،‬جای ذخيره و انباشتن کالها و غيره‪ ) .‬همچنان شهر معروف » انبار« در‬
‫عراق و صدها شهر و شهرک آن کشور که همه اسم فارسی دارند؛ و مهمترين آنها همان »بغداد« اسممت کممه از دو‬
‫کلمه فارسی قديم »بغ« )= خدا‪ ،‬مثل بگهوان هنديها( و »داد« )= دادن( ترکيب شده است‪ .‬و معنی آن » شهر‬
‫‪»).‬خداداد« است‪) .‬بعضی گفته ئند »باغ داد و عدالت انوشيروان‬
‫انابر)وانابیر(= جمع انبار‬
‫)‪ Alembic‬انبیق= نگا »امبيق« )در زبانهای عربی‬
‫ل از طريق ترکان عثمانی وارد عربی هم شده است‬
‫)انتیکخانه = موزه‪ ،‬جايگاه آثار باستانی )احتما ً‬

‫اناس= جمع کلمه »ناس« فارسی قديم‪ .‬از اصل »ناسو« در زبان پهلوی بمعنی جسم‪ ،‬جسد‪ ،‬تن‪ ،‬بدن‪ ،‬مردم‪،‬‬
‫‪ Persian Name. p318).‬موجودات آسمان )فرشتگان و هم ديوان( نگا‪» .‬نامهای پارسی« چاپ هند‬
‫ن(‪ ،‬ناس که مفرد اناس است و حّتا انسان و نساء و غيره بسيار است‪(.‬‬
‫مشتقات عربی آن مثل »انس« )در مقابل ج ّ‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آيه ‪ 60‬و بسيار آيات ديگر‬
‫‪).‬در قرآن مجيد بيش از صدبار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫انقره= آنکاره = از »انگوريه« فارسی )= انگورستان‪/‬باغهای انگور( آمده است‪ .‬پايتخت فعلی ترکيه است‬
‫)»در سهم ايران در تمدن جهان«‪ ،‬نگارنده حدودًا پايتخت ده کشور جهان را نيز که اصل فارسممی نممام هسممتند بممرده‬
‫‪).‬است‪ ،‬مثل اسلم آباد‪ ،‬مسکو‪ ،‬مسقط‪ ،‬دمشق‪ ،‬باکو‪ ،‬ايروان و غيره‬
‫‪).‬اهلیلج= هليله )گياه دارويی معروف که رنگ سياه و گاه زرد دارد و تلخ مزه است‬
‫‪.‬اهلیلجی= )هليله شکل( = بعضی شکل‪ ،‬تخم مرغی‪ ،‬شکل هندسی معروف‬
‫‪.‬اوج= اوگ = اوچ در زبان پهلوی‪ ،‬بمعنی بالترين‪ ،‬بلندترين‪ ،‬برتری‪ ،‬فراز‪ ،‬قّله‪ ،‬سرکوه و غيره‬
‫اوشیه= از کلمه » اوستا« = وستا‪ ،‬کتاب مذهبی زرتشت و دعاهای آن‪ .‬در عربی امروزه‪ ،‬بخصوصی در‬
‫‪.‬کليساهای مسيحيان عرب بمعنی »ادعيه« و »اوراد« بکار ميرود‬
‫اوراجه= آوارچه = اواره = اياره = دفتر حساب ديوانی و دولتی‪ ،‬حساب و کتاب‪ ،‬شمارش اموال دولتی )معادل‬
‫‪).‬وزارت دارايی امروز‬
‫اوار= از دو کلمه فارسی »آو« يعنی آب »‪ +‬آر« يعنی بيار = آب بيا! آب برسان! = فرياد العطش! =‬
‫‪.‬تشنگی شديد و احساس حرارت زياد را معنی ميدهد‬
‫اوام= از دو کلمه فارسی »آو ‪ +‬ام« = آبم! در عربی امروز بمعنی »فرياد آب«‪ ،‬تشنگی شديد و نياز به آب‬
‫‪).‬شديد‪ ،‬بکار ميرود‪) .‬از اصطلحات و محاورات فعلی در کشورهای عربی است‬
‫‪.‬ایوان= همان ايوان فارسی‪ ،‬يعنی پيش اتاق‪ ،‬پيش ساختمان‪ ،‬ورودی عمارت و بنياد مسکونی‬

‫ایر= از کلمه فارسی »اير« بمعنی آلت مردی‪ ،‬که در عربی خممالص »ذکممر« گفتممه ميشممود‪) .‬باحتمممال قمموی کلمممه‬
‫‪»).‬اير« با کلمه ديگر فارسی آن که با »کاف« شروع ميشود مربوط است‬
‫ب‬
‫بابا= از همان بابای فارسی که اصلش »پاپا« )از زبان پهلوی و آريايی( بوده ولی بعلت نبودن حرف »پ« در‬
‫عربی تلفظش به »بابا« تبديل شده است‪ .‬در عربی امروز علوه بر پدر و يا »احترام« بممرای پيرمردهمما‪ ،‬بممه پمماپ‬
‫کاتوليکها هم »بابا« می گويند‪ .‬در فارسممی »بمماب« و »بابممک« )پممدر کوچممک( هممم مممی گوينممد‪ .‬بممابوی = پمماپی‪،‬‬
‫‪).‬مربوط به کليسا )نگا‪ .‬بابا‬
‫بؤبؤ = از پوپو در فارسی بمعنی کاکل مرغان و پرندگان‪ .‬در عربی امروز بمعنی ريشه و اساس و مرکز و اصل‬
‫‪.‬هر چيزی‪ ،‬بکار ميرود‬
‫‪.‬بابوج= از کلمه پاپوش فارسی = کفش‪ ،‬دمپايی‪ ،‬پوشش پا‬
‫بابور = از کلمه »بابر« يا » ببر« فارسی ) جانور درنده از خانواده شير و پلنگ(‪ .‬در عربی امروز بمعنی‬
‫لوکوموتيو قطار‪ ،‬موتور متحرک ماشينها‪ ،‬کشتی بخاری و غيره بکار ميرود‪) .‬در شمماهنامه فردوسممی زنممده يمماد هممم‬
‫‪»).‬ببربيان«‪ ،‬زره معروف رستم که از پوست ببر درست شده بود‪ ،‬نشان همين معنی است‬
‫‪.‬بابونج = بابونک = بابونه‪ ،‬نوعی گياه خوشبوی دارويی‪ ،‬با گلهای سفيد که وسط آن زرد است‬
‫)‪» (Batt‬بات= نگا‪» .‬بت‬
‫باخس= نگا‪ .‬بخس‬
‫‪.‬باذنجان= از همان بادنجان فارسی يا بادنگان )سبزی معروف خوراکی که حاصلش بنفش مايل به سياهرنگ است‬
‫ل آنچه در يک جلسه و يا‬
‫بارنامج = )يابرنامج( از همان برنامه فارسی بمعنی »طرح کار« يا »دستوری« )مث ً‬
‫‪).‬فعاليت مرتب يک ايستگاه راديو و تلوزيون وغيره‪ ،‬دنبال شود‬
‫»بار= نگا »برد‬

‫بازه= از کلمه »پاره« فارسی بمعنی تکه‪ ،‬خورده‪ ،‬قسمت‪ ،‬بخش‪ :‬همچنين در عربی بمعنی رشوه‪ ،‬پول زيرميزی‪،‬‬
‫بمعنی پول بطور عموم بکار ميممرود‪ «Pera» .‬پول خورد و يا سکه بکار ميرود‪) .‬توجه‪ :‬در زبان فيليپينيها کلمه‬
‫هممم ريشممه فارسممی داشممته ‪ Pera‬با توجه به وجود کلمات ديگر فارسی در زبانهای ماليی و فيليپينی‪ ،‬احتمال اينکه‬
‫‪).‬باشد زيادست‬
‫)باخ= )نگا‪ .‬بوخ‬
‫)بار= )نگا‪ .‬بور‬
‫‪.‬باز= از همان باز فارسی‪ ،‬پرنده يی از خانواده شاهين و عقاب‪ ،‬شاه پرندگان‬
‫باغه= از همان پسوند »قورباغه« می آيد بمعنی »پوسته« »صدف« »قشر« )مثل پوشه لکپشت و غيره؛ ضمنًا‬
‫‪).‬به معنی ورم و آماس پوست بدن هم بکار ميرود‬
‫)باذنجان = )نگا‪ .‬بيذنجان‬
‫)باس= )نگا‪ .‬بوس‬
‫)باش= )نگا‪ .‬بوش‬
‫‪.‬بقچه= از همان بقچه فارسی يعنی بسته پارچه يی که در آن لباس و يا وسائل ديگر را حمل می کنند‬
‫بقشیش= تلفظ عربی کلمه »بخشش« فارسی که در عربی بمعنی »انعام« به خدمتکار و يا کارگران رستوران‪ ،‬و‬
‫مممی ‪ Bakhshish‬غيره بکار ميرود‪) .‬در انگليسی و ديگر زبانهای غربممی و هنممدی وارد و نيممز همممان بخشمميش‬
‫‪).‬گويند‬
‫‪.‬بق= از کلمه »بک« فارسی »وزک«‪ ،‬وزغ‪ ،‬غوک‪ ،‬قورباغه و چند جانور و حشره ديگر اطلق ميشود‬
‫بقع= در عربی بمعنی دانه‪ ،‬سياهی‪ ،‬لکه‪ ،‬پيه‪ .‬باحتمال قوی با کلمه »بق« )نگمما‪» .‬بممق«( فارسممی مربمموط اسممت‪،‬‬
‫‪.‬ولی تلفظ آن بر اثر قرنها فاصله زمانی و مکانی و فرهنگی تبديل شده است‬
‫‪.‬بقلوه= از همان کلمه باقلوا‪/‬باقلدوا در فارسی که نام شيرينی معروف است‪ ،‬ميآيد‬

‫بقی‪/‬بقیه‪/‬باقی= در زبان عربی معنی بجاماندن‪ ،‬بودن در يکجا‪ ،‬تکان نخوردن‪ ،‬ادامه داشتن و غيممره ميدهممد‪ .‬ولممی‬
‫»به احتمال قوی همه اين کلمات دوباره به همان »بق« فارسی برمی گردد‪ .‬نگا »بق« و »بقع‬
‫‪.‬می گويند ‪ Brazil wood‬بقم= از کلمه بقم و يا »بکم« فارسی‪ ،‬نام درختی است که آن را در انگليسی‬
‫ل مخفف کلمه » بهل« در فارسی است بمعنی‪ :‬بگذار‬
‫بل= بمعنی بلکه‪ ،‬آری‪ ،‬باشد‪ ،‬بشود‪ ،‬حرف ايجاب )احتما ً‬
‫)!بشود! باشد! چنينی باشد‬
‫بلیله= ميوه درختی است مثل هليله که آنرا بليلج هم می گويند‪ .‬در عربی امروزه به نوعی غذا که از شکر و‬
‫‪.‬ذرت درست می کنند‪ ،‬گفته ميشود‬
‫باغه= )مثل »غورباغه«( بمعنی ورم‪ ،‬برآمده گی کوچک سل های پوستی در بدن‪ ،‬غده‪ ،‬باد کممردن گوشممت بممدن‪.‬‬
‫در عربی اين کلمه را برای پوسته لکپشت‪/‬سنگ پشت‪ ،‬و يا برآمده گی پشت جانورانی مثل غورباغه و غيره بکممار‬
‫می برند )باحتمال قوی کلمه غورباغه هم از دو کلمه غور ‪ +‬باغه جور شده است( در فارسی »بمماغره« هممم گفتممه‬
‫‪.‬شده بمعنی غده پوستی‬
‫‪.‬بامیه‪/‬بامیه= از همان باميه فارسی که سبزی معروفی است و بطور پخته بعنوان غذا مصرف ميشود‬
‫ببر= از همان ببر فارسی که جانوری است درنده از خانواده شير و پلنگ‪) .‬ضمنًا با ببر که تلفظ افغانی » ببر«‬
‫باشد‪ ،‬نام شاه معروف نيمه ايرانی م نيمه مغولی که بنيانگذار خاندان مغول در شبه قمماره هنممد اسممت‪ ،‬نيممز هسممت‪ .‬او‬
‫مردی بسيار شجاع و عجيب آنکه استاد بزرگ ادبيات فارسی م م ترکممی و شممعر و هنممر نيممز بممود‪ .‬يکممی از کتابهممای‬
‫‪.‬معروفش »با برنامه« است‪ (.‬نگا‪ .‬بابور‬
‫گذشتن‪ ،‬رهمما کممردن‪ ،‬بهممل بشممو )اصممل لغممت »بلبشممو«( ول کممردن چيممزی‪ ،‬دسممت شسممتن از يممک =)‪ (Batt‬ب ّ‬
‫ت‬
‫ت« از مصدر فارسی »بتائيدن« و »بّتا« بمعنی بگذار بشود‪ ،‬بهممل‪ ،‬ول کممن و غيممره آمممده‬
‫موضوع‪ .‬ريشه کلمه »ب ّ‬
‫‪.‬است‪ .‬در عربی امروز بمعنی بريدن‪ ،‬قطع کردن‪ ،‬تمام کردن و غيره بکار ميرود‬

‫ت« )ضمنًا کلمه »البته« در عربی هم از حرف تعريف عربی ال ‪ +‬بّته فارسی ترکيممب شممده اسممت‪.‬‬
‫بّته= نگا »ب ّ‬
‫‪»).‬بمعنی »قطعًا‪ ،‬طبعًا‪ ،‬يقينًا‬
‫»بّتی = نگا‪» .‬ب ّ‬
‫ت‬
‫بتیه= بمعنی تغار چوبی‪ ،‬تغار رختشوئی‪ ،‬تنشور‪ ،‬وان حمام‪ ،‬طشت يا تشت‪ ) .‬توجه‪ :‬در زبانهای ماليی مثل‬
‫)بمعنی تشت لباسشوئی است ‪ Batxa‬فيليپينی هم‬
‫ت و »البته« )توجه‪ :‬کلمه »تبتيت هم در عربی« از همين ريشه است‬
‫‪).‬بتاتا= نگا‪ .‬ب ّ‬
‫بتر= از بتائيدن و بتا = رها کردن‪ ،‬ول کردن‪ ،‬دست کشيدن‪ ،‬دست شستن‪ ،‬از خيرش گذشتن‪ ،‬قطع اميد کردن و‬
‫‪.‬غيره‪ .‬در عربی امروز بمعنی بريدن‪ ،‬جدا کردن‬
‫‪.‬بلرج= لکلک‪ ،‬حاجی لکلک‪ ،‬پرنده سفيد معرو که در برجهای خانه ها و قطعه ها آشيانه می کند‬
‫بهلوان )با حرف »ب«= تلفظ عربی همان پهلوان فارسی بمعنی شخص زورمند‪ ،‬توانا‪ ،‬دلور‪ ،‬دلير ) ضمنًا‬
‫پهلوان و اساسًا کلمه پهلوی منسوب است به »پهلو« يعنی شهری‪ ،‬با فرهنگ در مقابل دهاتی‪ .‬همچنين نام گروهمممی‬
‫از جنگاوران و نجبای آريايی که به هندوستان و چند منطقممه ديگممر جهممان کمموچ کرده و سکونت گزيندند و در آن‬
‫)‪.‬مناطق به طائفه »پالوا« يا »پهلوا« معروف هستند‬
‫=پهلوانیات‬
‫لد« )اصل تلفظ فارسی بلور‪ ،‬قبل از عربی شدن آن( بمعنی شيشه‪ ،‬سنگ معدنی که از آن‬
‫بلّور= از کلمه »ب ّ‬
‫‪).‬شيشه ميسازند )مشتقات عربی آن بسيار است‬
‫بلوک= از همان کلمه بلوک فارسی بمعنی ناحيه‪ ،‬منطقه و يمما بخشممی کممه شممامل چنممد دهممات‪ ،‬يمما شممهر و يمما کشممور‬
‫‪.‬ميشود‬
‫بم= از همان بم در زبان فارسی که صدای پر و درشت سيم تار و ساير آلت موسيقی را می گويند؛ بعکس‬
‫‪).‬صدای »زير« )جمع عربی آن »بموم« است‬

‫بمباغ‪/‬بمباغه= باحتمال قوی از دو کلمه فارسی »بن« = ريشه ‪ +‬باغه = برجسممتگی‪ ،‬بمعنممی کممراوات کوچممک‬
‫ل سنت و اختراع مردم کروآت‬
‫)=کراواتچه( يا »پاپيون« است‪) .‬با توجه به اينکه خود کلمه کراوات هم اص ً‬
‫‪» Bowtie).‬بالکان است‪ ،‬که مهاجرين قديم ايرانی هستند‪ ،‬رابطه اين دو کلمه روشن تر ميشود )در انگليسی‬
‫بنج= از همان کلمه بنگ فارسی که از آن چرس و ديگر مواد مخدر درسممت ميشممود‪ .‬گممردی کممه از بممرگ درخممت‬
‫‪.‬شاهدانه بدست می آيد‬
‫قطع کردن و غیره= )توجه‪ :‬کلمه ابتر در قرآن؛ سوره کوثر )‪ (108‬آيه ‪ 3‬بمعنی » دمبريده« و مقطوع‪ ،‬هم‬
‫)‪.‬ازين ريشه است‬
‫مشتقات ديگر »بتر« علوه بر ابتر‪ ،‬تبار‪ ،‬متبور‪/‬بتک‪ ،‬بتل و غيره که صيغه بندی عربی اين کلمه است‪ ،‬بسيار(‬
‫‪).‬است‬
‫بتول= از ريشه »بتائيدن« فارسی بمعنی »رها کردن«‪ .‬بعبارت ديگر »از دنيا بريده و به خدا پيوسته« ) لقب‬
‫ت و بّتا‬
‫)حضرت مريم و حضرت زهراء( دختريکه ازدواج نکرده و باکره مانده‪ ،‬کنار کشيده از لذات دنيا‪) .‬نگا‪ .‬ب ّ‬
‫ت= باحتمال قوی از همان ريشه »بتائيدن« فارسی است که عربی شممده اسممت‪ .‬معنممی آن در عربممی عبارتسممت از‬
‫ب ّ‬
‫‪).‬پخش کردن‪ ،‬توسعه دادن‪ ،‬پراکنده‪ ،‬بازکردن )پتو‪ ،‬قالی و غيره‬
‫بثور= نگا‪ .‬ب ّ‬
‫ت‬
‫بثق= نگا‪ .‬بث‬
‫خ هم می گويند« بمعنی»شادباش!« مبارک باد!مثل بخ‬
‫خبّ‬
‫بحبوح= از کلمه »به به« فارسی )سرگاه در عربی »ب ّ‬
‫بخ عمر به حضرت علی پس از اعلم وليت در غممدير!( ايممن کلمممه در عربممی امممروز بمعنممی شممادمانی‪ ،‬خوشممی‪،‬‬
‫‪.‬شعف و عيش و نوش است‬
‫بحبوحه= از همان کلمه بحبوح در بال )نگا‪ .‬بحبوح( بمعنی اظهار شادمانی و خوشی‪ ) .‬مشتقات اين کلمه در‬
‫‪).‬عربی زيادست‬

‫بحر= در رابطه با کلمه »به فارسی« )= خوشحال‪ ،‬سادتمند( و در عربی بمعنی »گوشتالو« » چاق« خپل )در‬
‫)‪.‬واقع »خرسند«‪ ،‬شاد‪ ،‬دماغ چاق و کسيکه زندگی راحت و آسوده يی دارد‬
‫بحری= نگا‪ .‬بحتر‬
‫‪).‬بحثر= نگا »بث« از ريشه »بتائيدن« فارسی آمده است )بحثره‪ ،‬مبحثر و ديگر‬
‫!ّبخ ّبخ = از اصطلح به به ! فارسی )= خوب‪ ،‬عالی و بحر( بمعنی آفرين! شاه باش! شادباش! حسن‬
‫بخ= خرخر کردن )در حال خواب( با کلمات فارسی » بختو« و » بختک« ) کابوس که در حالت خواب دست‬
‫‪.‬ميدهد( هم مربوط است‬
‫ل تلفظ عربی »بنگر« فارسی است که بمعنی چغندر ميباشد‬
‫‪.‬بنجر= احتما ً‬
‫‪.‬بند= از همان کلمه »بند« فرسی بمعنی قسمتی از جمله‪) ،‬بند اول و دوم غيره جمع عربی آن »بنود« است‬
‫‪.‬بندر= از کلمه بنر فارسی بمعنی »بندرگاه« يا ايستگاه کشتی و محل حملو نقل دريايی‬
‫بندق= از کلمه فارسی فندق )= آجيل معروف(‪ .‬در عربی بندق بمعنی گلوله است‪ =) .‬شکل فندق(‪ .‬کلمات‬
‫)‪.‬بنادق )= جمع بندق(‪ ،‬بندقيهه‪ ،‬بندقی و بندقچی و ديگران همه همين ريشه ئند‬
‫که يک لغت اسپانيائی است بمعنی »پرچم« ولی اصل لغت از زبان فارسی قديم به ‪ Bandera‬بندیره= از کلمه‬
‫‪ Gebraltar‬زبان اسپانيايی رفته است‪) .‬فراموش نشود که »طارق بن زياد« فاتح اسپانيا که اسممم جبممل الطممارق‬
‫هم ازوست‪ ،‬يک سردار ايرانی مسلمان و از اهل همممدان بممود! و بزرگممترين موسمميقيدان انممدلس اسممپانيا نيممز »علممی‬
‫زرياب« شاگرد ابواسحاق موصلی بود که هر دو از اهالی شيراز ايران بودنممد! بنممابر ايممن ورود لغممات فارسممی بممه‬
‫يعنممی خراسممانی = ايرانممی و =‪ Saracin‬اسپانيائی مثل »رقص سرابندان« و »رقممص خيتممان« و يمما معممماری‬
‫)‪ Shiraz (Cherry‬که »شيرازيهای« مهاجر به اسپانيا بودند و کلمه شراب شيراز‬

‫‪ Xerez‬بالخره و کلمه‬

‫‪).‬همه نشانی از نفوذ فرهنگ ايرانی در اسپانياست‬

‫لر« فارسی است‪ ،‬آمده که معنی » ليوان« را در زبان عربممی‬
‫بنور= از کلمه »بلور« که خودش معرب »ب ّ‬
‫‪.‬امروز‪ ،‬ميدهد‬
‫‪.‬در زبان انگليسی از همان »پادزهر« فارسی بمعنی ترياق يا ترياک در پزشکی است )‪= (Bazar‬بنزهیر‬
‫‪.‬بنفسج= از همان کلمه بنفشه فارسی‪ ،‬گل معروف دارويی بزبان عربی منتقل شده است‬
‫‪.‬بنفسجی= بنفشه يی‪ ،‬رنگ بنفش‪ ،‬برنگ بنفش‬
‫‪).‬می گويند ‪ Anethyst‬بنفش= ياقوت ارغوانی‪ ،‬نوعی سنگ معدنی گرانبها )در زبانهای اروپايی‬
‫بنگ= بانگ‪ ،‬پولخانه‪ ،‬مرکز پول و اوراق ارزی )لغت بانک و »بنکدار« از جمله لغات قديم پهلوی هستند که‬
‫بعدها به اروپا رفته و بشکل ديگری به خودمان بازگردانده شممدند‪ .‬درسممت مثممل کيممک کممه از »کمماک« و »کمموکه«‬
‫‪!).‬برگشت »‪Cake‬خودمان به غرب رفت و بشکل »کيک‬
‫ل معنی » ساختمان«‬
‫بنیان‪/‬بناء = از اصل فارسی »بنياد« گرفته شده و بعدها صرف عربی به آن داده ئند و فع ًٌ‬
‫‪.‬ميدهد‬
‫بهجه= باحتمال قوی از ريشه »به« فارسی بمعنی »نيکو« و خرسند‪ ،‬شادمان‪ ،‬زيبامنظر ) مثل باغ و بوستان(‪.‬‬
‫شايد هم از »بهچه« )که در عربی حرف چ نيست و لذا به ج تبديل شممده اسممت( و يمما حتمما »بمماغچه«‪ ،‬مشممتق شممده‬
‫‪).‬باشد‪) .‬اين کلمه مشتقات زيادی در عربی دارد‬
‫ل با کلمات فارسی » به ‪ +‬دل« و يا » بد ‪ +‬ل« مربوط است‪ .‬معنی امروزی آن در عربی‬
‫بهسسدل= احتما ً‬
‫‪.‬عبارتست از بددل شدن‪ ،‬ناراحتی‪ ،‬اذيت و آزار شدن‪ ،‬رنج کشيدن‪ ،‬دل رنجی و غيره‬
‫بهر‪/‬ابهر= )و مشتقات با هرومبهور و ديگران( ظاهرًا از اصل فارسی »بهار« مشتق شده ئند‪ .‬در عربی امروز‬
‫‪).‬بمعنی »روشنی« »درخشش« و غيره آمده است‪) .‬مثل بهار شاد و روشن در مقابل زمستان تيره و تاريک‬
‫)بخافه = نگابخ )مستقات ديگر عربی آن عبارتند از‪ :‬بخينه‪ ،‬مبخه و ديگران‬
‫‪.‬بخت = سرنوشت‪ ،‬طالع‪ ،‬نصيب‪ ،‬شانس‪ ،‬قسمت‬

‫)بخیت= نگا‪ ،‬بخت )مشتقات عربی ديگر دارد مثل منجوت و غيره‬
‫بختر= خراميدن‪ ،‬جفتک زدن‪ ،‬سنگدل و شادمان بودن ) ظاهرًا با کلمات » بختور« و » بخته« فارسی مربوط‬
‫‪.‬است‬
‫بخس= از فارسی بخسيدن = پژمردن‪ ،‬کم شدن‪ ،‬بی ارزش شدن‪ ،‬کم بهاء شممدن )بمما کلمممات‪ :‬بخسممانيدن و بخسمميده‬
‫‪).‬مربوط است(‪ .‬در قرآن مجيد هم هفت بار آمده است‪ .‬رک سوره يوسف )‪ (2‬آيه ‪ 20‬و غيره‬
‫بخشیش= از همان بخشش فارسی بمعنی عطا کردن‪ ،‬انعام دادن‪ ،‬فيض رساندن و غيره‪ .‬در عربی امروز بمعنی‬
‫‪.‬ميگويند ‪» Bakhshish‬انعام« به کارگران )مثل رستوران و غيره(‪ .‬در زبان انگليسی و اروپائی ديگر هم‬
‫مثل »لّبد« يعنی ناگزير‪ ،‬ناچار‪ ،‬بايسته‪/‬بايست‪ ،‬واجب‪ ،‬لزم‪ ،‬ضروری و غيره‪ .‬از کلمه »بّتا« )‪= (Badda‬بّد‬
‫و »بتائيدن« فارسی مشتق شده است )نگا‪ ،‬بتائيدن( مشتقات ديگر اين کلمه در عربی عبارتند از‪ :‬تبديد‪ ،‬ابا ديد‪ ،‬مبّدد‬
‫‪.‬و غيره‬
‫‪.‬بداری‪/‬بدآر= بادآر!‪ ،‬بادوار‪ ،‬مثل باد‪ ،‬زود‪ ،‬با عجله‪ ،‬سريع‪ ،‬تند‬
‫)‪.‬بیدر= زمين خرمين کوبی )جمع عربی آن بيادر است‬
‫‪،‬بدرون )= بدروم(= سرداب‪ ،‬پائين خانه‪ ،‬زيراتاقی‪ ،‬اطاق خلوت‬
‫بیدق= معرب کلمه »پياده«‪ ،‬شخص غيرسوار‪ ،‬راهنمای مسافران در کاروان و غيره‪ ،‬سرکاروان‪ ،‬سمماربان )شممايد‬
‫بيدق تلفظ عربی »بيرق« باشد که معنی »علم« پرچم است که راهنمايان کاروان يمما چاووشممان بممه دوش خممود مممی‬
‫)‪.‬کشند‬
‫‪.‬بیروزج= تلفظ عربی »فيروزه« يا پيروزه‪ ،‬همان سنگ معدنی آبی رنگ معروف که در جواهرات بکار ميرود‬
‫"ادامه "م‬
‫‪.‬ماش = از همان ماش فارسی‪ ،‬که دانه های ريز سبز رنگ است و پس از پختن بشکل غذا مصرف می شود‬
‫ل آبگوشت‪ ،‬چای‪ ،‬قهوه و غيره‬
‫)مزمز= تلفظ عربی "مزمز" يعنی "مزه‪ ،‬مزه" = چشيدن )مث ً‬

‫ماشک = از همان واژه "ماشه" در فارسی بمعنی "انبر" جزئی در تفنگ که چاشنی را آتش می کند‪ ،‬آلتی در‬
‫‪.‬سلح گرم که چاشنی را منفجر می کند‬
‫مائی = عربی بمعنی "آبی ‪ /‬آبزی‪/‬آنچه به آب مربوط است‪ .‬ولی اصل ماء‪/‬مياء به کلمممه پهلمموی "مممايه" کممه ممماده‬
‫)اوليه خلقت است برمی گردد‪) .‬نگا‪ ،‬مايه‬
‫مداليون = يعنی مدال بزرگ‪ ،‬از کلمات اروپائی وارد عربی شده اسممت‪ .‬ولممی اصممل همممه آنهمما بعلوه مممدال برمممی‬
‫يعنی قوم "ماد" ايرانی که اوليممن کاشممف و مخممترع "‪ "Meder‬يعنی "فلز" و بالخره به "‪ "Metral‬گردد‪ .‬به‬
‫‪، Medal).‬فلز است در جهان بودند‪) .‬نگا‪ ،‬مدال‬
‫مسک = تلفظ عربممی کلمممه "مشممگ" در فارسممی؛ ممماده خوشممبو کممه ازنمماف "آهمموی مشممگ" گرفتممه و در صممنعت‬
‫عطرسازی و بخورات )بخصوص در حرمها و زيارتگاهها‪ ،‬معابر بممودائی و هنممدی و غيممره( بکممار مممی برنممد‪ .‬در‬
‫‪ MWK‬زبانهای آريائی )ايرانو م اروپائی( ديگر مثل انگليسی‪ ،‬لتين و غيره نيز از همين کلمممه پارسممی بصممورت‬
‫‪.‬استفاده می شود‬
‫و مسممقط )پممايتخت )‪ Mask-va‬جالب اينجاست که نامهای "مسکو" )پايتخت روسيه که "ماسکوا" تلفظ می شممود‬
‫هر سه با اين کلمه پارسی "مشممگ " ‪ Demascus‬عمان‪/‬يکی از ايالت قديم ايران بزرگ( و شهر "دمشق يا‬
‫چيزی )‪ Muscat‬در واژه ‪ Webster‬يا مسک" در عربی و زبانهای ديگر رابطه دارند)نگا‪ ،‬فرهنگ انگليسی‬
‫‪.‬شبيه "مشگين شهر" خودمان و يا "انديمشگ" و ديگران‬
‫ل در سوره "مطفقين" )‪ (83‬آيه ‪26‬‬
‫‪.‬کلمه "مسگ" در قرآن مجيد هم آمده است‪ .‬مث ً‬
‫مسکاتی = آنچه از "مسک = مشگ خوشبو" درست شود؛ نام نمموعی "شممراب" )= زرآب ‪ ،‬آب طليممی( کممه از‬
‫ميگوينممد‪ ،‬کممه از همممان ‪ Muscatel‬انگور خوشبويی بنام "انگور مشک" ميسازند‪ .‬در زبانهای اروپائی نيز آنرا‬
‫‪.‬ريشه "مسک = مشگ" فارسی است‬

‫مسوره = تلفظ ديگری در عربی از کلمه "ماسوره" فارسی؛ نی بمماريکی کممه در کارهممای ريسممندگی از آن اسممتفاده‬
‫‪.‬ميشود‪ .‬لوله باريک و کوتاهی که نخ را بدور آن می پيچند‪ ،‬نوعی "قرقره" برای نخ پيچی‬
‫مشمش = ظاهرًا تلفظ عربی "کشمممش" اسممت‪ ،‬اممما در عربممی بمعنممی "زردآلممو" بکممار مممی رود؛ ولممی ريشممه کلم‬
‫است‪ .‬که از عربی "ال – برقوق" آمده است ولی "‪ "Apricot‬فارسی است )توجه‪ :‬زردآلو در زبانهای اروپائی‬
‫‪).‬آخرش برميگردد به "برقوق‪/‬برکوک" فارسی )نگا‪ ،‬نامهای پارسی م چاپ هند م ص ‪81‬‬
‫‪.‬است ‪ Prunus Armeniaca‬جالب آنستکه نام "علمی ‪/‬گياهشناسی" مشمش در لتين و زبانهای غربی‬
‫يعنی "گوجه ارمنستانی" و با توجه به اينکه ارمنستان يکی از قديمی ترين استانهای ايران بزرگ و تمماريخی اسممت‪،‬‬
‫‪.‬فهم ريشه اين کلمه آسانتر ميشود‬
‫ل بيشتر به "‪ = Mithren‬مطران = تلفظ عربی "ميترين‬
‫در پارسی‪ ،‬يعنی رئيس کاهنان معابد؛ مؤبد موبدان؛ فع ً‬
‫سر کشيش مسيحيان اطلق ميشود)=چيزی مثل "آيت ال" در شيعه(‪ .‬اممما جممالب اصممل ايممن لغممت اسممت کممه خيلممی‬
‫قممممديمتر از مسمممميحيت و اسمممملم اسممممت‪ .‬اصممممل "مطممممران‪/‬ميممممتران" از "مممممتيراء الهممممه آريممممائی‪ ،‬مسممممئول"‬
‫پيمان‪/‬عهد‪/‬قرار‪/‬عشق‪/‬نور‪/‬محبت" و غيممره اسممت‪ .‬از آن بممه بعممد هرکسممی کممه "الهممی‪/‬خممدائی‪.‬مممذهبی‪/‬دينممی" بممود‬
‫يعنی "الهی‪/‬خدائی" نزديک به خدای آسمانها و غيره لقب يافت )نگا‪" ،‬نامهممای پارسممی م م ‪"" Mithren‬ميتربن‬
‫واژه ‪ Webster‬يعنممی ميممترائی‪/‬خممدائی‪/‬دينممی"(‪ .‬نگمما فرهنممگ انگليسممی ‪ Mithren‬چاپ هندم ص ‪ 276‬واژه‬
‫‪.‬و ديگران ‪Miter‬‬
‫)مشتقات عربی "مطران" زيادست از جمله مطرنه‪/‬مطرانيه‪/‬مطارنه و غيره(‬
‫مغنممة = چمموب "ممماهو‪/‬بمماهو‪/‬ممماهون‪/‬مغممون" کممه در زبانهممای اروپممائی نيممز هميممن کلمممه قممديم پارسممی را بشممکل‬
‫بکار می برند؛ نوعی چوب سخت و پر دوام که در عصا‪ ،‬باتون‪ ،‬چوبدستی پاسبانان و ارتشيان ‪Mahgogamy‬‬
‫‪.‬و همچنين در ميز و صندلی و مبلمان سازی و يا سقف و کف ساختمان بکار ميرود‬

‫مغنممی = چمموب "ممماهو" )نگمما‪ ،‬مغنممة(‪ .‬در زبانهممای اروپممائی نيممز هميممن کلمممه پارسممی قممديمی را بصممورت‬
‫‪.‬بکار می برند ‪Mehogany‬‬
‫که" است که در قرآن مجيد نيز به همان‬
‫مکه = شهر "مکه"‪ ،‬مرکز اسلم؛ شهر پيدايش اسلم؛ تلفظ ديگر آن "ب ّ‬
‫‪).‬شکل "بکة" آمده است )نگا‪ ،‬آل عمران)‪(3‬آيه ‪96‬‬
‫ک" يا "بممغ" مممی آيممد يعنممی "خممدا"‬
‫کة" )و بهمان دليل "مکة"( از کلمه پهلوی "ب ّ‬
‫جالب اينجاست که اصل واژه "ب ّ‬
‫)مثل "بگوان" که هنوز هنديها می گويند و "بغ ‪ +‬داد = بغداد" يا شهر خداداد‪ ،‬و در زبانهممای ديگممر آريممايی م م‬
‫اسلوی مثل روسی و لهستان و غيرنيز "بغ" است‪.‬در ترکممی و مغممولی "بيممگ‪/‬بيممک" تلفممظ ميشممود‪ .‬نگمما‪ ،‬نامهممای‬
‫"پارسی "چاپ هند م ص ‪73‬‬
‫بنابر اين "بکه" ‪ /‬مکه" يعنی "شهر خدا‪/‬جای خدا‪/‬بيت ال" درست مثل شهر "بعلبک" در لبنممان مرکممب از "بعممل‬
‫= يکی از خدايان سممامی و ‪ +‬يممک = خممالق‪ /‬خممدا" يعنممی "جممائی کممه خممدا‪/‬خممالق آن بعممل" اسممت‪" .‬معبممدبعل"‪،‬‬
‫‪.‬پرستشگاه خدای "بعل"‪) .‬نگا‪" ،‬نامهای پارسی" م ص ‪75‬‬
‫مکوک = تلفظ عربی "ماکو‪/‬ماکوب" فارسی؛ آلتی مثل "تير کوچک" که در بافندگی برای رفت و آمممد نممخ بکممار‬
‫می رود‪ ،‬در چرخ خياطی نيز برای رساندن نخ استفاده ميشود‪) .‬جمع عربی آن‪ :‬مکاکيک است( در فارسی "مکو"‬
‫‪.‬هم تلفظ می شود‬
‫مکوک = ظاهرًا از ريشه "مکيدن" در فارسی بمعنی "جام" "نعلبکی" و ظرف آشاميدن است‪ .‬چيز شبيه "اکممواب‬
‫و اباريق" که جمع عربی "کاب" و "ابريق = آبريز" فارسی يعنی "جام نوشيدنی ها" که در قرآن مجيد هم بشکل‬
‫‪").‬اکواب و اباديق" آمده است‪) .‬نگا‪ ،‬سوره واقعه )‪ (56‬آيه ‪ ،18‬در چهار سوره قرآن مجيد آمده است‬
‫يا "کاپ" استفاده "‪ "CUP‬جالب آنستکه در زبانهای ديگر آريائی )ايرانو م اروپائی( نيز همين واژه فارسی بشکل‬
‫‪.‬می شود‬

‫ملس = از همان "ملس" فارسی بمعنی "ميخوش"‪ ،‬ترش و شيرين‪ ،‬مزه خوش که نه زياد شيرين ونممه زيمماد تممرش‬
‫است‪ ،‬ميانه؛ ضمنًا "ملوس" هم بمعنی نرم‪ ،‬قشنگ‪ ،‬زيبا‪ ،‬خوشگل و غيره‪ ،‬از همين ريشه است‪ .‬در عربممی علوه‬
‫‪.‬بر هجای "ملس" بشکل "ملص" نيز آمده که دقيقًا به همين معنای بالست‬
‫‪".‬ملص = نگا‪" ،‬ملس‬
‫ملک = در عربی بمعنی پادشاه است و مؤنث آن ملکه است‪ .‬در زبان پهلمموی "شاهنشمماه" را "ملکممان ملممک" مممی‬
‫گفته ئند يعنی "شاه شاهان")نگا‪ ،‬نامهای پارسی م م ص ‪ (258‬با توجه به اينکه شاهنشاهی ايران از ‪ 27‬مليت‬
‫مختلف تشکيل شده بود و زمانی هم زبان آرامی )= سامی( يکی از زبانهای رسمی و خط سازی يکی از خطهممای‬
‫‪.‬رسمی ايران بود‪ ،‬بايد ديد که واژه "ملک" بمعنی پادشاه از کدام زبانهای شاهنشاهی ايران باستان بوده است‬
‫)ملکه = "شهبانو" )نگا‪ ،‬ملک‬
‫مناخ = از واژه "مناخ" درپهلوی بمعنی "جا"‪ ،‬مکان‪ ،‬ظرفيت‪ ،‬بمعنی "خانه" و محل سکونت هم آمده است )نگا‪،‬‬
‫‪.‬عميد(‪ .‬در فارسی "منا" هم گفته ميشود‬
‫منجنيق = تلفظ عربی "منجينک" پارسی؛ نوعی وسيله جنگی که با آن سنگهای بزرگ‪ ،‬قلوه سنگ و يا آتممش پمماره‬
‫بسوی دشمن و يا داخل فلسفه محاصره شده‪ ،‬مياندازند‪ .‬ظاهرًا از دو کلمه "من" يعنی وزنممه معممروف )معمممولً سممه‬
‫"کيلو( و "جن‪/‬زن = زننده‪/‬پرتاب کنند‬
‫در اروپممای( ‪" Melesqvic‬بعلوه پسوند "يک" آريائی بمعنی "نسبت ‪/‬دارنده‪ /‬کننده" مثل " ايرانيک‪ /‬ايرانيکا‬
‫شرقی‪ ،‬يوگسلوی و غيره( و يا "ايچ" در "نيما يوشيج" شاعر معروف ايرانی "نيما" کممه اهممل "يمموش" مازنممدران‬
‫بو‪ ،‬يعنی "يوشی" )بنيانگذار شعر نو در ايران‪ ،‬که نام اصليش علی اسفندياری بممود(‪ .‬بن مابر ايممن منجنممق در عربممی‬
‫‪.‬بمعنی منجينک فارسی = آنچه وزنه يک "من" اندازد يا "سنگ انداز" آتش انداز و غيره‬
‫مندل خط دائره يی که "چله نشينان" و جادوگران بدور خود می کشند و در داخل آن دعا و جادو می کند "دائره‬
‫‪.‬حرز و تعذيه خوانی" حفظ جادوئی و کاهنی سر "شمن" ها در درون آن "حله" می نشيندند‪ .‬مندله هم گفته ميشود‬

‫در هندی و ديگممر زبانهممای آريممائی از هميممن ريشممه پارسممی اسممت‪) .‬نگمما "نامهممای ‪ Mandel‬يا ‪ Mantra‬کلمه‬
‫)پارسی" م چاپ هند م ص ‪160‬‬
‫مندله = نگا‪ ،‬مندل‬
‫بنابر اين منجنيق در عربی يعنی منجينک فارسی = آنچه وزنه يک "من" انممدازد يمما "سممنگ انممداز" آتممش انممداز و‬
‫‪.‬غيره‬
‫مهردار= مسئول "مهر" دولتی )در کاخ و يا وزارت خانه و غيره(‪ ،‬متشکل از کلمه يعنممی مهممره کممه نممام و نشممان‬
‫‪.‬فرد يا اداره بر آن نقش بسته‬
‫مهر بعلوه "دار" فارسی يعنی "دارنده داشتن"‪ .‬ظاهرًا اين کلمه هم از طريق ترکی عثمانی وارد زبان عربی شممده‬
‫‪.‬است‬
‫مهرجان = از مهرگان پارسی يعنی ماه مهر"آنچه به خورشيد" )مهر‪ ،‬ميتر = خدای خورشيد ايرانيان( مربوط‬
‫"است‬
‫جشن پائيزی ايرانيان قديم‪ .‬در عربی امروزی به هر جشن ملی‪ ،‬جشنواره هنری و فرهنگی‪" ،‬مهرجان" می گويند‪.‬‬
‫‪)).‬نگا‪ ،‬نامهای پارسی‪ ،‬چاپ هند‪/‬ص ‪ ،271‬همچنين فرهنگ عميد وديگران‬
‫مهين = در عربی بمعنی "اهانت شده"‪ ،‬بی ارزش‪ ،‬منفور‪ ،‬نکبت‪ ،‬خوار و غيره‪ .‬در فارسی بعکس بمعنی بزرگ‪،‬‬
‫بزرگوار‪ ،‬برتر‪ ،‬محترتر‪ .‬ولی اينگونه "ضديت معنا" در اصل قضيه چندان فممرق نمممی کنممد‪ ،‬همممانطور کممه بعممد از‬
‫جدائی و اختلف آرائيان ايرانی و هندی تمام خدايان "خوب" ايرانی در ميان آريائيان هندی "بده" شممدند و بعکممس‪.‬‬
‫برای نمونه "ديو" در ايران بداست در حاليکه در هد "خدای خوب" است؛ همچنين "آسورا‪/‬آشورا‪ )/‬عاشورا(" که‬
‫‪.‬برای گروهی از آريائيان محترم و برای گروه مخالف منفور است و غيره‬
‫ريشممه لغممت "ميهممن" حممتی بممه زبانهممای مالزيممائی‪/‬فيليپسممين هممم کشمميده کممه در آنجمما "مهينممه" بمعنممی "ضممعيف‪/‬بممی‬
‫‪.‬خاصيت‪/‬بدرد نخور" و غيره است‬

‫ل در سوره زخرف )‪ (43‬آيه ‪ 52‬و ديگران‬
‫‪.‬به اين معنی‪ ،‬در قرآن مجيد هم "مهيمن" چهار بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫)تحقيقات بيشتر در مورد ريشه کلمه "مهيمن" لزم است(‬
‫مور = ريشه کلمه "مار" در عربی بمعنی "مررو" عبور‪ ،‬حرکت‪ ،‬رفت و آمد و غيره اسممت‪ .‬ولممی همممانطور کممه‬
‫ل هم درباره "مار" که در زبانهای آريائی )ايرانو م اروپای م هندی( بمعنممی "راه" اسممت توضمميح داديممم‪ ،‬احتمممال‬
‫قب ً‬
‫زياد است که اينهم يکی از واژه های عاريه در عربی )باصطلح لغت "عجمه"( است که بعدها با تعريممف عربممی‪،‬‬
‫‪.‬شاخ و برگ پيدا کره و حتی برای خودمان هم ناشناس شده است‬
‫در رابطه با "مار" آريائی و "مرور" عربی شده آن‪ ،‬لغت "مروه" و "ثمور" در عربی است و "مّر" که در قرآن‬
‫ل سوره نمل )‪ (27‬آيه ‪ 88‬و ديگران‬
‫مجيد هم ‪ 35‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫تلفظ ميشود‪ .‬راجع "‪/Mus-kua‬موسکو= تلفظ عربی "مسکو" )پايتخت روسيه( که به خود زبان روسی "مسکو‬
‫به اصل آريائی اين واژه در چند جا توضيح داده ييم‪ .‬اصل "مسکوا" از "مسک" يعنی " مشک" فارسی که ماده‬
‫‪ Webster‬خوشبوی ناف آهو است‪ ،‬ميآيد‪ .‬بنابر اين مسکو يعنی شهر "مشک" و عنبر )نگا‪ ،‬فرهنممگ انگليسممی‬
‫‪ Musk).‬واژه‬
‫و "مسقط" پايتخت عمممان )کممه يکممی از اسممتانهای قممديم "‪ "De-Mascuo‬ضمنًا شهر دمشق )پايتخت سوريه( يا‬
‫برمی گردند به همين کلمه مشک فارسی )اضافه کنيد‪ :‬مشگين شهر‪ ،‬انديمشک ‪ Muscat‬شاهنشاهی ايران بود( يا‬
‫‪).‬و بالخره اين مسکويه دانشمند بزرگ اسلمی ايران را‬
‫موم = تفاله عسل‪ ،‬جايگاه عسل که بشکل نيمه سفت )بحالت صممابونی( در ميآيممد و بممرای اس متفاده هممای صممنعتی و‬
‫موميايی مردگان )مثل موميائی فراعنممه مصممر( بکممار ميممرود‪ .‬در زمممان انگليسممی و ديگممر زبانهممای اروپممائی کلمممه‬
‫‪.‬بکار ميرود ‪" Mummy‬موميائی" از همين واژه پارسی بشکل‬
‫بکممار برده ‪ Mummy‬مومياء = ِاموميائی فارسی که در زبانهای اروپائی نيز همان کلمه فارسی موميائی بشکل‬
‫‪.‬ميشود‬

‫"موميه = جمع "مومياء‬
‫ميد = کلمه "ميدان" فارسی که در عربی هم يعنی "حرکت‪/‬جولن‪/‬زميممن وسمميع بممرای اسممب دوانممی و غيممره‪/‬ولممی‬
‫اصل همه آنها روبروميگردد‪ .‬به "ماد" يعنی قوم ماد که ها‪+‬مممادان ريشممه )=همممدان( پممايتخت آنهمما بممود‪ .‬مممدينه و‬
‫‪ Mede/Medes‬مدائن و مدين نيز از کلمه "ماد" ريشه دارند‪ .‬در زبانهای ديگر آريائی )ايرانو م اروپائی( نيمممز‬
‫‪.‬يعنی "ماد" می گويند‬
‫‪.‬مشتقات اين کلمه فارسی )=ميدان( در عربی بسيار است‪ .‬نگا فرهنگ لغات‬
‫ف "اميری" در عبی يعنی "دولتی"‪ ،‬مربوط بممه دولممت و يمما "ملممی"‪ ،‬حکومممتی و کشمموری و غيممره‪.‬‬
‫ميری = مخف ّ‬
‫اصل آن برمی گردد به واژه "مير" فارسی يعنی "حاکم‪/‬شاه‪/‬شاهزاده‪/‬سرلشک و غيره‪) .‬مثممل ميممره = خممواجه =‬
‫)بزرگ = کدخدا؛‪/‬همچنين ميرزاده‪ ،‬ميرشب يعنی پليس‪ ،‬ميرشکار‪ ،‬ميرغضب و ديگران‬
‫ميز = همان "ميز" فارسی‪ ،‬وسيله يی که برای نوشتن و يا کارهممای ديگممر در خممانه و اداره قممرار داده و روی آن‬
‫‪.‬از کتاب و دفتر و اشياء ديگر را استفاده می کنيم‬
‫ميزاب = از همان "ميزاب" فارسی يعنی ناودان‪ ،‬آبرا‪ ،‬لوله و يا نميه لوله که توسط آن آب از پشت بممام بممه زميممن‬
‫‪.‬ميآيد‪ .‬جمع عربی آن "مآذيب‪/‬موازيب و ميازيب" است‬
‫‪".‬ميزر = از همان کلمه قديم فارسی "ميرز" بمعنی "عمامه‪ ،‬دستار‪ ،‬شال کمر و يا سرو غيره‬
‫"حرف "ن‬
‫نارجيل = تلفظ عربممی "نارگيممل" فارسممی‪ ،‬کممه نمموعی ميمموه درخممتی اسممت دارای پوسممته سممخت و اليمماف زيمماد‪ ،‬بمما‬
‫"نوشابه" نيمه شيرين که در مناطق استوائی مثل هند و پاکستان‪ ،‬و جنوب آسيا می رود؛ جوزهندی نيز گفته‬
‫‪،‬ميشممود‪) .‬ظمماهرًا نارگيممل از د لفممظ "انممار" و "گيممل‪/‬گممل" بمعنممی آنممار گيلن يمما "انممار زميممن" آمممده اسممت‪) .‬نگمما‬
‫)‪P.318,Persian, Name‬‬

‫نارجيله = تلفظ "نارگيله" در فارسی‪ ،‬بمعنی "عليان" که با آن تنباکو را با آتش و گذار از آب کمموزه آن‪ ،‬مصممرف‬
‫و ‪ Haedeach‬يعنی "لوله آبی‪/‬غليان پارسی" و يا ‪ Persian water Pipe‬می کنند‪ .‬در انگليسی به آن‬
‫‪.‬هم می گويند ‪Shidiah‬‬
‫‪.‬نارنج = تلفظ عربی "نارنگ" )=نارنگ و ترنگ( نوعی پرتقال تلخ را می گويند‬
‫ناس = از کلمه پهلوی "ناسو" بمعنی "انسان" مردم‪ ،‬آدمها؛ بمعنی جد هم آمده است‪) .‬نگا‪" ،‬نامهای پارسی"چمماپ‬
‫)‪.‬هند م ص ‪321‬‬
‫ناسوت = يعنی "ناسی" آنچه مربوط به انسانيت است‪ ،‬انسانی )در مقابل لهوت يعنی "الهی‪ /‬خدائی"( و ملکوت‬
‫‪".‬يعنی مربوط به ملئکه و فرشتگان(‪ .‬از کلمه "ناسو" در پهلوی م نگا "ناس‬
‫"ناموس = بمعنی "راز‪ ،‬سر و پوشيدنی‪ ،‬شرف و عزت؛ بگفته مرحوم عميد اصل آن يونانی است‬
‫ل گفته ييم‪ ،‬يونان و هند شاخه هايی از قوم آريا‪ ،‬يعنی در اصل ايرانی هستند‪ (.‬حدث بنده(‬
‫ولی همانطور که قب ً‬
‫آنست که ناموس با واژه آريائی "نام" يعنی اسم و هر سهم رابطه ريشه يی دارد‪ .‬تحقيقات بيشتر لزم اسممت؛ )ولممی‬
‫‪).‬آنچه مسلم است عربی نيست که خيلی ها فکر می کردند‬
‫‪.‬نای = از کلمه "نای" در فارسی بمعنی "لوله" = لولهين حمام‪ ،‬آب و فاضلب و غيره‬
‫از همين ريشه است "اناء" و آينه بمعنی "ظرف" کاسه آب‪ ،‬جام و غيره که با واژه "آيين" و "انين" پهلمموی يعنممی‬
‫در )"‪" Khumb Mela‬خمره" خم آب و مايعات ديگر يا "خنب" در زبانهای آريائی ديگر )= مثل "خنب مث ً‬
‫ل‬
‫‪).‬هندی و غيره‪ ،‬رابطه ريشه يی دارد‪) .‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد م "آئين" انين‬
‫ل در‬
‫به اين معنی )ظرف‪/‬جام‪/‬آبدان( در قرآن مجيد واژه "آينه" و مشتقات ديگممر عربممی آن ‪ 5‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬سوره انسان )‪ (76‬آيه ‪ 15‬و ديگران‬
‫نای = همان "نای"فارسی يا "نی" که بعنوان وسيله موسيقی توسط چوپانان )=تلفظ عربيش = شوبان ‪/‬شمممبان( و‬
‫‪.‬در بزم های عيش و نوش نواخته ميشود‪ .‬نی لبک؛ فلوت‬

‫نبيذ= يعنی "شراب" )=زرآب‪/‬آب طلئی؛ اصل کلمه فارسی پهلوی است( گرچه غالب فرهنگ ها آنرا "عربمممی"‬
‫ميدانند ولی با توجه به حقايق تمماريخی و اينکممه "شممراب )= زرآب( اوليممن بممار در ايممران کشممف و اخممتراع شممد و‬
‫شمممباهت عجيمممب ايمممن لغمممت بممما کلممممه "نبيمممد" در زبمممان پهلممموی )=نويمممد در زبمممان دری اممممروزی( بمعنمممی‬
‫"خوشخبری‪/‬بشارت")نگا‪" ،‬نامهای پارسی" چاپ هند م ص ‪ (311‬گمان نزديک به يقين بنده آنست که اين لغت‬
‫‪).‬نيز مثل هزاران واژه ديگر فارسی داخل عربی هم شده است )يعنی باصطلح "عجمه" است‬
‫نبر = ريشه کلمه "انبار" در عربی که همان "تعريف" عربها از واژه "انبار" فارسی اسممت‪ ،‬يعنممی جممائيکه خيلممی‬
‫چيز "انباشته" شود‪ ،‬رويهم گذاشته و جمع آوری شود‪ ،‬مخزن يا خزينه )=معرب "گنجينه"( مقدار زيادی از اشياء‬
‫مثل غلت‪ ،‬ادوات تجاری و صنعتی و غيممره‪" .‬انبممان" خيلممی خيلممی بممزرگ‪) .‬ضمممنًا نممام شممهر تمماريخی در عممراق‬
‫امروزی است که مرکز "انبار" غلت و اغذيه و توشه ارتش شاهان ساسانی ايران بود‪ ،‬آنروز که "بغممداد" )=بممغ‬
‫‪ +‬داد( بغ‪+‬دت = شهرخداداد( يکی از چهار پايتخت شاهنشاهی ايران بحساب ميآمد؛ چقدر دنيا عوض شده است؛‬
‫‪").‬بيخود نبود که فردوسی روانشاد "گله" ميکرد از دست "چرخ گردن‬
‫‪.‬جمع عربی "انبار" انابر‪ ،‬انابير است‬
‫نبق = نام نوعی گياه از خممانواده "نيلمموفر" و زنبممق همما اسممت‪ .‬ضمممنًا بمما کلمممه فارسممی "انممبيق = انبيممک" کممه در‬
‫گويند‪ ،‬رابطه ريشه يی دارد‪).‬شايد بخاطر شممکل کمموزه انممبيق کممه در داروسممازی "‪ "Alembic‬زبانهای ديگر هم‬
‫‪.‬برای تقطير مايعات بکار می رود(‪ .‬نگا‪ ،‬انبيق‬
‫نخ = از همان "نخ" فارسی که برای ريسمان و تنمماب و بافنممدگی اسممتفاده مممی شممود‪ .‬در فارسممی و عربممی هممر دو‬
‫‪.‬بمعنی "زيلو" گليم‪ ،‬فرش نخی بکار می رود‪ .‬جمع عربی آن "انخاخ" است‬
‫نرجس = تلفظ عربی "نرگس" گل نرگس‪ ،‬نسترن‪ ،‬در عربی به يکدانه آن "نرجسه" می گويند‪ .‬ضمممنًا نممام بممانوان‬
‫)در فارسی و عربی از جمله نام مبارک مادر امام زمان )عج‬
‫نرجسه = نگا‪ ،‬نرجس‬

‫‪ Back‬نممرد = همممان بممازی معممروف "نممرد" ايرانيممان کممه بممی شممباهت بممه شممترنج نيسممت در انگليسممی بممه آن‬
‫در انگليسممی نيممز از هممان "تمماس" فارسممی آمممده اسممت کممه دو مهممره مکعممب ‪ Dice‬گويند و کلمه ‪gamppon‬‬
‫‪.‬استخوانی برای بازی نرد هستند )‪(cube‬‬
‫نردين = تلفظ عربی "نرد" که يک واژه آريائی )ايرانو م اروپائی( و سانسکريت )يعنی آريائی‪/‬ايرانی( اسممت کممه‬
‫‪.‬نوعی گياه خوشبوی داروئی است‪ ،‬که روغن آنرا برای بخور و شفا مصرف می کنند‬
‫‪.‬نرنج = تلفظ عربی "نارنج‪/‬نارنگ" فارسی‪ ،‬که نوعی ميوه مايل به تلخی‪ ،‬از خانواده "نارنگ" )پرتقال( است‬
‫نزک = فعل "نيزه زدن" )= چاقوزدن‪/‬فروکردن قمه يا اسلحه فلزی به بدن کسی(‪ .‬ايممن لغممت را عربهمما از کلمممه‬
‫)‪"،‬نيزه" فارسی صيغه بندی کرده و تبديل به فعل هم کرده اند‪) .‬نگا‬
‫‪).‬نيزک = نيزه و جمع آن "نيازک" در عربی‬
‫نساء = در عربی امروز بمعنی "طول عمر" زندگی با برکت و غيره‪ ،‬ولی در فارسی "اوستائی" اين واژه تاريخ‬
‫طولنی دارد؛ نام چندين "محل خوش آب و هوا است"‪ ،‬اسم تعدادی از شهرهای آسمميائی مرکممزی کممه از آنهمما يکممی‬
‫"نسائی" معروف در حديث و فقه اسلمی و غيره برخاسته است‪ .‬شهر معروف نيشابور ) آرمگاه ابدی حکيم‬
‫عمرخيام( نيز از "نساپور" يعنی "شهر نساء" يا خوش آب هوا ميآيد‪) .‬نگا "نامهای پارسی"ص ‪ .(327‬نساء در‬
‫‪.‬فارسی بمعنی "سايه‪ ،‬سايبان" و غيره هم آمده است‬
‫نساء = جمع عربی بمعنی "زنان‪/‬زنها" ولی ريشه آن از واژه "ناس" عربی است کممه خممود آنهممم از واژه "ناسممو"‬
‫‪).‬در زبان پهلوی بمعنی "انسان" آمده است‪).‬نگا‪" ،‬نامهای پارسی" ص ‪318‬‬
‫نناس = در غالب فرهنگها آنرا عربی دانسته ئند ولی همانطور که در مورد "نمماس‪/‬ناسممو" گفممتيم‪ ،‬ريشممه ايممن لغممت‬
‫برميگردد به "ناسو" در زبان پهلوی بمعنی "انسان" )نگا‪" ،‬نامهای پارسممی"‪ ،‬ص ‪ .(318‬نناس نوعی جانوران‬
‫مهيب افسانه ی بودند‪ ،‬مثل بوزينه‪ ،‬که قبل از آدميان در روی زمين ميزيستند‪ .‬جممانوران اينسممان شممکل و عجيممب و‬
‫‪.‬غريب‬

‫نسوه = جمع "امرأه" در عربی است يعنی زنان )که البته اشتباه است‪ ،‬چون نسو‪ ،‬و نسمموان و نسمماء همممه بمما کلمممه‬
‫"ناسو"‪ ،‬يعنی "ناس‪/‬انسان" که اصلش از زبان پهلوی است‪ ،‬رابطه ريشه يی دارند( نگمما‪" ،‬نامهممای پارسممی"ص‬
‫‪318.‬‬
‫نسوی = نسائی يعنی زنانه در زبان عربی‪ .‬ولی اصل آنها همه برمی گردد به کلمه "ناسو" در زبان پهلوی بمعنی‬
‫‪").‬انسان" نگاء‪" ،‬نامهای پارسی" م ص ‪318‬‬
‫‪.‬مشتقات ديگر عربی آن "نسائيه" نسوانيه و غيره است‬
‫نشادر = يا نوشادر‪ ،‬از همان کلمه "نشادر" فارسی‪ ،‬که نوعی ماده معدنی است و در کارهای صنعتی و پزشکی و‬
‫‪.‬غيره مثل لحيم کاری استفاده می شود‬
‫‪.‬نشان = از همان کلمه "نشان" فارسی يعنی علمت‪ ،‬هدف در تيراندازی و نشان افتخار يا مدال ارتشی و غيره‬
‫)نشانجی = تلفظ عربی "نشانچی" يعنی نشانه گير و يا تيرانداز‪ ،‬کماندار )مثل آرش کمانگير قهرمان ايران باستان‬
‫‪.‬در عربی "نشنجی" هم می گويند‬
‫نشاء = تلفظ عربی "نشاسته" که نوعی گرته است که از خشک کردن گندم و يا سيب زمينی بدست ميآيد و در‬
‫خوراکيها و برای آهار پارچه و لباس استفاده ميشود‪) .‬مستقات ديگر آن در عربی عبارت است از نشمموی‪ ،‬نشممويات‬
‫)و غيره‬
‫نشل = در عربی بمعنی "ربودن" قاپيدن‪ ،‬دزديدن‪ ،‬جيب به ظمماهرًا بمما کلمممه فارسممی نشممل کممه بمعنممی چنممگ زدن‪،‬‬
‫‪).‬درآويختن و همچنين "قلب ماهيگيری" است‪ ،‬رابطه ريشه يی دارد‪).‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد "نشليدن" و نشل‬
‫‪.‬در عربی مشتقات ديگر هم دارد از جمله "نشال" يعنی جيب بر‪ ،‬جيب زن و غيره‬
‫‪).‬نشنجی = تلفظ عربی "نشانه چی" يا تيرانداز‪ ،‬کماندار )نگا‪ ،‬نشانجی‬
‫نشنکاه = با حرف کاف‪ ،‬تلفظ عربی "نشانگاه" يعنممی "جممای نشممان يمما هممدف" در تيرانممدازی‪ ،‬خممالی و يمما نقطممه و‬
‫‪.‬تصوير يا هرچيزی که بسوی آن تير مياندازند‬

‫نفج = در عربی بمعنی "پريدن"؛ ضمنًا بمعنی "بممادنجود کممردن" بمماد بممه غبغممب انممداختن‪ ،‬غممرور و خودسممتائی و‬
‫غيره‪ .‬در فارسی به "کاغممذ" نوشممتنی‪ ،‬قرطمماس‪ ،‬مممواديکه از چمموب تبممديل بممه کاغممذ ميشممود بممرای نوشممتن‪" ،‬نفممج"‬
‫‪.‬ميگويند‪ .‬در رابطه با ريشه اين دو‪ ،‬تحقيقات بيشتری لزم است‬
‫نفير = از همان "نفير" فارسی بمعنی "شيپور"‪ ،‬سرنا‪ ،‬کرنا‪ ،‬بمموق‪ ،‬جمممع آن در عربممی "انگممار" "انفممار" اسممت‪.‬‬
‫‪.‬مشتقات ديگر آن "انفره" و غيره است‬
‫نفط = تلفظ عربی "نفت" پارسی که اولين چاه آن در خاور ميانه در ايران‪ ،‬در سال ‪ 1909‬ميلدی در مسحد‬
‫بکممار مممی برنممد‪) .‬راجممع بممه "‪ "Naphtha‬سليمان کشف شد‪ .‬در زبان انگليسی نيز همين واژه پارسی را بشکل‬
‫‪).‬رجوع شود ‪ Nov.20/2009/BBC‬کشف اولين چاه نفت خاور ميانه به‬
‫نقرزان= تلفظ عربی "نقاّره زن"در مصر‪ ،‬کسيکه طبل ميزند؛ در مورد اصل کلمه "نقاّره" هنمموز مممدرک خاصممی‬
‫ل از طريق کردهای حاکم مصر مثل خممانواده صمملح‬
‫نداريم ولی کلمه "زن" يعنی کسيکه ميزند فارسی است‪ .‬احتما ً‬
‫‪.‬الدين ايوبی و ديگران از فارسی به عربی هم وارد شده است‬
‫ناقوس = در مورد اصل فارسی يا عربی بودن ناقوس هنوز دليل خاصی نداريم‪ ،‬گرچه "حدس علمی" بممر آنسممتکه‬
‫فارسی باشد )مثل "جاموس" که عربممی شممده "گمماوميش" فارسممی اسممت و "قمماموس" يعنممی دريمما کممه بعممدها بمعنممی‬
‫"فرهنگ لغات" تبديل شد؛ اين تبديل از آنوقت شروع شد که مهمترين فرهنگ لغات عربی توسط يک دانشمند‬
‫مسلمان ايرانی بنام "فيروزآبادی" در قرن پانزدهم ميلدی با عنوان "القاموس المحيط" نگاشته شد‪ .‬از آن به بعد‬
‫‪ "The Persian‬کلمه قاموس در عربی مساوی شدبا "فرهنگ لغات")نگا‪ ،‬فرهنگ عربی "المورد" و همچنيممن‬
‫)م ص "‪names‬‬
‫‪.‬فيروزآبادی بعدها به يمن مهاجرت کرد‪ ،‬داماد شاه يمن و قاضی القضات کشور يمن هم شد‬

‫ولی آنچه ما را به فارسی بودن "نمماقوس" معتقممد ميکنممد آنسممت کممه يکممی از قممديمی تريممن آهنگهممای موسمميقی ايممران‬
‫"ناقوس" است‪ ،‬که يکی از سی لحن "باربد" موسيقی دان و نوازنده بنام ايران قبل از اسلم بود و يقينًا اين اسم حتا‬
‫‪.‬به قرنها پيش از "باربد" مربوط ميشود‬
‫ضمنًا کلمه ديگريکه هم آهنگ ناقوس ميباشد واژه "ناموس" است که خيلی ها خيال کرده اند عربی است ولی بقممول‬
‫صاحب فرهنگ عميد "ناموس" يونانی است نه عربی‪ ،‬که ظاهرًا با واژه "نام" آرايممی )ايرانممو م م اروپممائی( ارتبمماط‬
‫ريشه ئی دارد‪ .‬اگر ثابت شد يونانی است‪ ،‬آنوقت می گوييم مگر يونانی همما غيممر از يممک شممعبه آريممائی )=ايرانممی‬
‫نژاد( هستند؛‬
‫نکاح= در عربی و فارسی هر دو بمعنی "ازدواج"است‪ .‬ولی جالب اينجاست که مسلمانان "چنينممی" کممه اسمملم را‬
‫از طريق ايرانيان و آسيای مرکزی ياد گرفتند و نه از طريق عربها و لذا هنوز به "نماز" ميگويند نماز و به وضو‬
‫ميگويند "آبدست" و صدها واژه اسلمی ايرانی ديگر‪ ،‬بله مسلمانان چنينی به "نکاح" ميگويند "نيممک خممواه" همممان‬
‫!تلفظ قبل از اسلم اين کلمه‬
‫کسانيکه واژه "نيک" را خوب ميشناسند ميدانندکه حتا در عربی امروز نيز اين واژه فارسممی بمعنممی "مقمماربت" يمما‬
‫زناشوئی و باصطلح دقيق عاميان "گ ‪ ...‬ن" است‪ .‬لذا معنی دقيممق "نيکممواه" يعنممی "خواسممتن رشممته زناشمموئی"‬
‫‪.‬است‬
‫بنابر اين "نکاح" يکی از هزاران واژه فارسی است که معرب هم شده است‪ .‬در قرآن مجيد کلمممه نکمماح و مشممتقات‬
‫ل در سوره نساء )‪ (4‬آيه ‪ 22‬و ديگران‬
‫‪.‬آن مجموعًا ‪ 23‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬مشتقات نکاح در عربی بسيار است‬
‫نمط = از همان "نمط" فارسی يعنی روش‪ ،‬رويه‪ ،‬طريقه‪ ،‬طور‪ ،‬راه و غيره‪ .‬بجاست شعر جاودانه شيخ سعدی را‬
‫"!زمزمه کنيم‪" :‬گر تو قرآن بدين "نمط" خوانی‪/‬به بری رونق از مسلمانی‬
‫‪.‬نمطی = يعنی "پيرو اصول و ضوابط" سختگير‪ ،‬ملنقطی‪ ،‬ظاهر بين‪ ،‬بی فکر و بی تحليل‬

‫نمق = در عربی بمعنی "آرايش و پيرايش" بخصوص در کلم و سخنرانی‪ ،‬گفتار پسر صمممطراق و فصممحی نممما‪،‬‬
‫بيانات زيبا و "گنده گويی" و تعريف بخصوص با کلمات "قشنگ" حدس اينجاست آنستکه اصل اين واژه "نمق" با‬
‫‪.‬واژه "نمک" فارسی يکی است‪ .‬تحقيقات بيشتر را به نسل آينده واميگذاريم‬
‫نموذج = تلفظ عربی "نمونه" يعنی "نماينده" و يا "يکدان" برای نمايندگی جمع‪ ،‬مثل يک جنس کممه بعنمموان نمممونه‬
‫‪.‬به خريدار عرضه ميشود‬
‫‪".‬نموذجی = کسی يا جنسی که نمونه و نماينده "انبوه" و يا توده باشد‪ ،‬فرد "نمونه‬
‫نمی = ريشه کلمات "نمّو" نماء و غيره در عربی بمعنی ر شد )=گياه و جانداران( پيشرفت‪ ،‬بزرگ شدن و غيره‪.‬‬
‫حدس بنده آنست که اين واژه ها به کلمه "نم" فارسی يعنی "اصل ‪/‬مممايه آب" کممه بمماعث همممه رشممدها در نباتممات و‬
‫‪.‬حيوانات ميشود‪ ،‬مربوط است‬
‫و معنی آيه قرآنی‪" :‬از آب همه چيز را زنده کريدم")سوره انبياء )‪ (21‬آيه ‪ (30‬اينجا روش تر ميشممود‪) .‬بممرای‬
‫‪).‬توضيحات بيشتر درينمورد به کلمه "مايه" رجوع شود‬
‫‪.‬مشتقات عربی "نمی" بسيار زياد است‬
‫نوبتجی = تلفظ عربی "نوبت چی" يعنی کسيکه "نوبت پاسداری"ئش باشد؛ به کشيک چی؛ سرکشيک و غيره‪ .‬در‬
‫‪.‬مورد "نوبت" هنوز دليل قاطعی نيست؛ گرچه پسوند "چی" از زبان ترکی است که در فارسی هم معمول است‬
‫نوخ = ريشه کلمه "مناخ" که در عربی بمعنی "جا" محممل اقممامت‪ ،‬اسممتراحتگاه اسممت‪ .‬ايممن واژه از منمماخ فارسممی‬
‫‪").‬ريشه دارد )نگا‪ ،‬فرهنگ عميد"مناخ‬
‫مناخی = در عربی بمعنی "آب و هوا" محيط‪ ،‬شرايط هوائی‪ ،‬از کلمه "مناخ" فارسی بمعنممی "جمما" اقامتگمماه آمممده‬
‫‪").‬است)نگا‪"،‬نوخ‬

‫نور= از همان "نور" پهلوی )که ريشه "نار" و نيران و ديگر واژه ها هم هست‪ .‬نگا‪" ،‬نممار"(‪ .‬در زبممان پهلمموی‬
‫"نور" بمعنی "ماه" هم آمده است)نگا‪" ،‬نامهای پارسی"‪ ،‬ص م ‪ (332‬همانطور که قرآن مجيد هم آنرا " والقمر‬
‫‪).‬نورا" خوانده است)نگا؛ سوره يونس)‪ (10‬آيه ‪5‬‬
‫ل در سوره توبه )‪ (9‬آيه ‪ 32‬و ديگران‪ .‬ضمنًا نام سوره‬
‫کلمه "نور" پهلوی در قرآن مجيد ‪ 49‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪ 24.‬قرآن مجيد نيز "نور" است‬
‫‪.‬مشتقات کلمه "نور" در عربی بسيار است از جمله "نار" نيران‪ ،‬انوار‪ ،‬منور‪ ،‬منير‪ ،‬نوری‪ ،‬نورانی و ديگران‬
‫نورج = تلفظ عربی "نورد" در فارسی؛ ميله ی استوانه يی که در وسائل کشاورزی برای کوبيممدن خرمممن اسممتفاده‬
‫؛ ضمنًا همين ميله )که از اختراعممات هممزاران سممال پيممش ايرانيممان همممراه )‪. (Thrashing Machine‬ميشود‬
‫‪".‬چرخ‪/‬چرخه‪/‬کرخه‪/‬چکرا" و غيره بود( برای ريسندگی و بافندگی‪ ،‬بخ پيچی‪ ،‬و غيره مثل "ماسوره" بکار ميرود‬
‫در پهن کردن خمير و کيک )=کاک ايرانی( و غيره به آن "وردانه" هم گفته ميشممود‪ .‬در عرابممه )=اراّبممه( هممای‬
‫‪.‬قديم جنگی و چرخ گاری و غيره نيز همين "ميله" يا نورد باشکال مختلف استفاده ميشود‬
‫)آلمانی م ص ‪ Hans Wehr 1010‬جمع عربی آن "نوارج" است )نگا‪ ،‬فرهنگ عربی م انگليسی استاد‬
‫نورز= تلفظ عربی کلمه "نورس" فارسی )که در بعضی کشممورهای عربممی هممم "نممورمس" تلفممظ مممی کننممد‪ .‬نگمما‪،‬‬
‫بمعنی "نوچه"‪ ،‬تازه رسيده‪ ،‬جوجه‪ ،‬بچممه‪ ،‬سمماده‪=Gull)، ،‬فرهنگ "المورد" عربی م بيروت‪/1980/‬ص ‪404‬‬
‫)گول خور‪ ،‬بی تجربه و غيره )نگا‪" ،‬نامهای پارسی"‪/‬هند‪/‬ص ‪322‬‬
‫ل "کافرستان" نام داشت‪ ،‬منطقه يی کوهستانی بين افغانستان و پاکستان کممه تمما‬
‫نورستانيا = همان "نورستان" که قب ً‬
‫ل مسلمان شده ئند‪) .‬و لذا اسم "نورسممتان" علوه‬
‫چندين دهه پيش بودائی مذهب‪ ،‬هند و يا طبيعت پرست بودند و فع ً‬
‫)!بر "پاکستان" بر آنها نهاده شده است‬
‫نوروز = همان "نوروز" پارسی که طبيعی تريممن "سممالگرد" و سممال نممو در تاريممخ بشممر اسممت و هيممچ ملممتی جممز‬
‫ايرانيان )و پيروان فرهنگ و آداب آنان( از اين "ّفره ايزد" و موهبت الهی‪ ،‬به اين شکل بهره منممد نبمموده و نيسممتند‬

‫ل قسمت اعظم دنيای مسيحيت و پيروان غربزده شان عيد ميلد و سال نو خود را " وسط زمستان" ميگيرنممد‪،‬‬
‫)مث ً‬
‫)!آنهم خود تقليدی از "شب يلدا" و تولد "ميترا" الهه آريائی‪/‬ايرانی است‬
‫نمموروز يکممی از "ده فرمممان" جمشمميد )يماخشممتا = رهممبر نممورانی = "بهممترين انسممان‪ ،‬و شممبيه تريممن بشممر بممه‬
‫خورشيد")نگا‪" ،‬نامهای پارسی" م ص ‪ (202‬دومين شاهنشاه آريائيان بود‪ .‬فرمان ديگرش تقسيم " شهروندان" بممه‬
‫چهار طبقه "حاکمان‪/‬عالمان‪،‬ارتشيان‪/‬جنگاوران‪ ،‬بازرگانان‪/‬پيشه وران‪ ،‬کشاورزان‪/‬کارگران" برای حفظ جممامعه از‬
‫قحطی و مرگ حتمی بود‪) .‬که اين سنت کهنممه هنمموز هممم در هندوسممتان بيممن آراييهمما معمممول اسممت‪ ،‬علوه بممر منممع‬
‫‪).‬گاوکشی جهت حفظ کشاورزی و جلوگيری از قحطی عمومی‬
‫او که فرزند "ويواحوا" )=آدم و حوا؟‪/‬مشی و مشيانه؟( يا "هوشنگ باستانی" بود حممدود ‪ 700‬سال بر آريائيان‬
‫)حکومت کرد و سرانجام توسط برادرش کشته شد )=هابيل و قابيل؟‬
‫‪.‬نگا‪" ،‬نامهای پارسی‪ ،‬چاپ هند ‪ 1994‬م ص ‪202‬‬
‫)زاد = ص ‪ 62‬در عربی بمعنی »توشه« راه‪ ،‬خوراک سفر و غيره آده است‪) .‬نگا‬
‫زّنار = از همان »زنّاز« فارسی کمربند کشيشان‪ ،‬رشته و بندی که روحانيون مسيحی بکمر خود می بندند‪ ،‬که‬
‫نمودار قدرت دينی و مذهبی آنهاست؛ زنجير گردن‪ ،‬که صليب يا چليپا را بمما آن بممه گممردن ميآويزنممد )در اصممطلح‬
‫صوفيان و عرفا »طوق بندگی و اطاعت خداوندی« »سگ درب مول« وفاداری‪ ،‬وابستگی و غيره( جمع آن در‬
‫‪.‬عربی »زنانير« است‬
‫ل ريشه هر دو لغت يکی است و‬
‫زیاد = در فارسی بمعنی »زاييدن« اضافه کردن‪ ،‬تولد و توليد است‪ .‬ولی احتما ً‬
‫بمما تمموجه بممه برتممری فرهنگممی ايممرن باسممتان بممر همسممايه هممای جغرافممی يممش‪ ،‬ميتمموان دريممافت کممه هممر لغممت‬
‫زياد‪/‬زيادی‪/‬زيادت و غيره از همان ريشه زادن و زائيدن فارسی‪ ،‬يعنی تولد و توليد آمده است‪) .‬مشتقات اين کلمه‬
‫)!در عربی بيش از صد تا است‬
‫‪.‬زاغ = همان پرنده سياهپر‪ ،‬از خانواده کلغان‪ ،‬که حلل گوشت هم هست‬

‫زن = صدای »ويز ويز« پر حشرات‪ .‬اصل کلمه زنبور‪ .‬گرچه اين کلمه مثل بسياری کلمات ديگر‪ ،‬بعربممی بممودن‬
‫مشهور شده است‪ ،‬ولی ترکيب و تلفظ و شباهت زياد آن به ديگر کلمات با اين »آوا« نشان ميدهد که ريشه فارسممی‬
‫‪.‬دارد‬
‫‪).‬زنبور = همان زنبور فارسی که متاسفانه عربی معرفی شده است )جمع عربی آن زنابير است‬
‫)زناد = جمع »زند« بمعنی کبريت و »چخماق« )نگا‪ .‬زند‬
‫زّنار = از همان »زنّاز« فارسی کمربند کشيشان‪ ،‬رشته و بندی که روحانيون مسيحی بکمر خود می بندند‪ ،‬که‬
‫نمودار قدرت دينی و مذهبی آنهاست؛ زنجير گردن‪ ،‬که صليب يا چليپا را بمما آن بممه گممردن ميآويزنممد )در اصممطلح‬
‫صوفيان و عرفا »طوق بندگی و اطاعت خداوندی« »سگ درب مول« وفاداری‪ ،‬وابسممتگی و غيممره( جمممع آن در‬
‫‪.‬عربی »زنانير« است‬
‫زنبرک = از زنبورک فارسی‪ ،‬يعنی »زنبورچه« يا زنبور کوچک ميآيد در عربی امروزه‪ ،‬اين کلمه را برای‬
‫‪».‬سيم پيچ مارپيچی« )پشت دفتر و يا کتاب و غيره(‪ ،‬سيم و يا فنر حلزونی شکل بکار ميبرند؛ پيچاپيچ‬
‫زنبق = از همان »زنبق« فارسی يا »زنبک‪ /‬زنبه« ميآيد که نام ديگش گل سوسن است‪ .‬جمع آن در عربی‬
‫‪».‬زنابق!« است‬
‫)‪.‬زنبلک = زنبرک )نگا‬
‫زنبیل= از همان»زنبيل« فارسی‪ ،‬يا سبدی که از ترکه ونی و غيره‪ ،‬ميبافند‪ .‬در فارسی زنبير‪ ،‬تبنگو و سله هم‬
‫‪.‬گفته ئند‬
‫زنج = از همان »زنگ« فارسی که در اصل صمغ و کتيرای درختان و گياهان است‪ ،‬که چسبناک و در کارهمممای‬
‫شيميائی و نجاری و کتابسازی و غيره بکار ميرود‪ .‬ولی در عربی اين لغت را بيشممتر بممه معنممی »زنگممی« فارسممی‬
‫‪.‬قديم يعنی سياهپوست )برنگ زنگ؟‪/‬کتيرائی رنگ؟( بکار ميبرند‪ .‬زنجی هم می گويند‪ ،‬يعنی زنگی و سياهپوست‬

‫زنجار = عربی شده »زنگار« يعنی زنگ مسی و ديگر مواد فلزی‪ ،‬زنگ سبز رنگی که بر ظروف مسممی و فلممز‬
‫‪.‬ديگر ميرويد‬
‫زنجبار = همان زنگبار فارسی‪ ،‬نام جزيره ی که در کشور آفريقايی تانزانيا واقع شده است‪ ) .‬ساکنان اصيل و‬
‫اولين گروه خارضيان که مقيم آن جزاير شدند به ايرانی بودند‪ .‬اين گروه ايرانممی م م عمممانی تجممارت بيممن کشممورهای‬
‫اطراف خليج فارس بخصوص مسقط در عمان‪ ،‬و عدن در يمن و غيره را با آفريقا براه انداختند‪ .‬نام زنگبممار از دو‬
‫کلمه »زنگ« ‪» +‬بار« يعنی بارگاه‪/‬بندر‪/‬مکان و مقام آمده يعنی»بندرسياهپوستان« ص ‪63‬‬
‫زنجبیل = از همان کلمه »زنگبيل« فارسی معرب شده اسممت‪ .‬زنممگ همممان صمممغ و کممتيريی اسممت کممه بمما شممکر‬
‫ميجوشانند و شربت های گوناگون از آن ميسازند‪ .‬زنجبيل فعلی نام گياه تند مزيی )مثل نعناع( است که برای ادويممه‬
‫و خوش طعمی غذا و شيرينی جات و غيره بکار می برند )در قرآن مجيد هم آمده است‪ .‬نگا‪ .‬سوره دهر ‪/‬انسممان )‬
‫‪ (76.‬آيه ‪17‬‬
‫زنجر = باحتمال قوی ريشه فارسی دارد و مّعرب کلمه »زنگر« يا »تلنگر« است که بمعنی »سرانگشت« يا »با‬
‫‪).‬سرانگشت زدن« )= مثل زدن حشرات با نک انگشت‬
‫زنجفر = از کلمه »شنگرف« فارسی مّعرب شده؛ در فارسی هم گاهی زنجرف و يا زنگرف می گويند؛ معدن‬
‫سيماب يا جيوه؛ زرگون و زرقون هم در زبانهای مناطق مختلف ايران و زمانهممای متفمماوت‪ ،‬گفتممه شممده اسممت‪) .‬در‬
‫‪.‬می گويند‪ ،‬که همان تلفظ اروپائی »زنگرف« و يا »شنگرف« است ‪ Cimmabar‬انگليسی‬
‫‪.‬زنجیر = همان »زنجير« فارسی است‪ .‬جمع عربی آن »زناجير« است‬
‫زنخ = ظاهرًا از همان »زنخ« فارسی به عربی هم وارد شده؛ بمعنی چانه‪ ،‬ذقن‪ ،‬زنخدان در عربی امروز بيشممتر‬
‫به چيز ترشيده‪ ،‬شب مانده‪ ،‬بو گرفته ميگويند )شايد بخاطر تشابه بمما بمموی دهممن پممس از بيممداری‪ ،‬چنيممن ناميممده شممده‬
‫‪).‬است‬

‫زند = همان »زند« فارسی که چوب آتش زا‪ ،‬يا آتش افروز است )= دو چوب بال و پائين‪ ،‬که با سائيدن آنها‬
‫بهم آتش ايجاد ميشد‪ ،‬مثل سنگ چخممماق قممديم کممبريت مممردم باسممتان‪ .‬چمموب بمماليی را »زنممد« و چمموب زيريممن را‬
‫‪».‬پازند« می گفتند‪ .‬نگا عميد م »زند«( جمع آن در عربی »زنود« و »زناد« هم هست‬
‫زندق= مّعرب »زندک« بمعنی کسيکه پيرو »زند« اوستاست )کتاب دينی زردشتيان( يعنی بيدين؛ کافر‪ ) ،‬خارج‬
‫‪.‬از اسلم( ملحد‪ ،‬مرتد‪ ،‬و غيره‬
‫زندیق= از کلمه فارسی »زنديک = زندی« يعنی پيرو کتاب زند اوستای زرتشت‪ .‬در زبان عربی و تاريخ‬
‫اسلم‪ ،‬به بيدينسان و تظاهرکنندگان باسلم که باطنمًا بممدين قممديم زرتشممتی بمماقی بودنممد )= منافقممان ايرانممی!( اطلق‬
‫ميشود‪) .‬عبدال مّقفع يا »روزبه« فارسی که بزرگترين خدمات را بزبان و ادبيات عرب و اسلم کرد‪ ،‬بخصوص‬
‫)ص ‪ (62‬با ترجمه بی نظير »کليله و دمنه« از زبان پهلوی قديم به عربی‪ ،‬که هنوز هم که هنوز است‪ ،‬بعد از‬
‫قرآن کريم‪ ،‬و نهج البلغه‪ ،‬برترين کتاب ادبيات در زبان عرب بشمار ميرود‪ ،‬يکی از همان »زنممديق« همما بشمممار‬
‫ميرود‪ .‬او بخاطر همين »خوشخدمتی« به اعراب مسلمان و يا شايد بخاطر اينکه ثابت کند بقممول فردوسممی حکيممم‪:‬‬
‫هنر نزد ايرانيان است و بس! مورد حسادت ملهای عرب قرار گرفت کممه او را متهممم بممه »رقممابت ادبممی بمما قممرآن‬
‫که کرده و در‬
‫که ت ّ‬
‫کريم« نمودند و بالخره باتهام »زندقه« )بی دينی( در سن جوانی م ‪ 36‬سالگی م بدنش را ت ّ‬
‫‪).‬آتش سوزاندند! کجای قرآن و اسلم چنين حکمی هست که ما نميدانستيم؟‬
‫‪.‬زنزانه= عربی شده کلمه »زندان« و زندانی شدن‪ .‬سل انفرادی در زندان‬
‫زنزلخت= از همان »زنزالخا« که نام باستانی و پهلوی »ياس« در فارسی جديد يا باصطلح »دری« امممروز‬
‫‪ China Tree‬است؛ ياس کبود‪ ،‬ياس درختی و يا شيروانی‪ .‬بعضی از خارجی ها آنرا بغلط »درخت چينممی« يمما‬
‫هم می گويند‪ ،‬ولی چنين در چه دوره يی از تاريخ؟ )چون زمانی مرزهای دو کشور تغييرات زيادی داشممته اسممت(‪.‬‬
‫شممباهت زيممادی بممه »‪ «Azadarach‬است که کلمه ‪ Mehia Aehrandach‬نام علمی آن در گياهشناسی‬

‫مممی گوينممد و در ‪» Persian Lilac‬آزاد درخت« و يا »آذر درخت« فارسی دارد‪ .‬در زبان انگليسی به آن‬
‫‪).‬است‪) .‬نگا‪» .‬نامهای پارسی« ص ‪ Syrianga Persica 509‬زبان لتين هم نام علمی آن‬
‫زنق= ظاهرًا تلفظ عربی کلمه »تنگ« در فارسی است‪ .‬در عربی امروز هم بمعنی تنگ کردن و بستن )بند اسب‬
‫و الغ( محدود کردن )علوفه جانوران( سخت گيری )نسبت به ديگممران( حساسمميت و تنممگ نظممری و غيممره‪ ،‬بکممار‬
‫‪).‬در »نامهای پارسی« ص ‪ Zaniq 508‬ميرود )نگا‬
‫»زنقه= نگا »زنق‬
‫‪.‬زناق= ظاهرًا تلفظ عربی »زنار« يعنی گردن بند کشيشان مسيحی‪ ،‬طوق گردن‪ ،‬يوغ جانوران و بردگان‬
‫زنمرده‪ /‬یا زنمردی= از دو کلمه فارسی »زن ‪ +‬مردی« يعنی زنيکه مردنماست‪ ،‬زن شير و روپيتاره‪ ،‬زن بی‬
‫‪).‬می گويند ‪ ،Tombay‬حياء و دريده‪ ،‬زن شلخته )در انگليسی‬
‫هم ‪ Gen‬و يا ‪ Gene‬ص ‪ (65‬زناء باحتمال بسيار قوی از کلمه »زن« در پارس قديم )که در زبانهای آريائی‬
‫از آن ريشه اس( يعنی »انسان مادينه« جنس مؤنث‪ ،‬جفت مممرد‪ .‬زنمماء يعنممی »عمممل جنسممی غيرقممانونی بيممن زن و‬
‫مرد« جفتگيری نامشروع خلف شرع‪ .‬در زبانهای عربی و عبری هم »زنمماء« مممی گوينممد کممه بنظممر ميرسممد اثممر‬
‫فرهنگ باستانی ايران بر هر دو قوم سامی است‪) .‬مشتقات عربی آن بسيار زياد است‪ .‬در قرآن مجيد هم بارها آمده‬
‫ل سوره اسراء )‪ (17‬آيه ‪ 32‬و ديگران‬
‫‪).‬است‪ .‬مث ً‬
‫ل در بيابانهای خشک و لم يزرع عربستان آب هم نيست‬
‫زهر= در عربی بمعنی »گل« است‪ .‬ولی از آنجا که‪ :‬او ً‬
‫تا به گل برسد و گلی نيست تا اسمش باشد و ثانيًا تقريبًا تمام گلهای جهان امروز‪ ،‬بخصوص ياس‪ ،‬رز)گل سرخ( و‬
‫شقايق و زنبق )= زنبک( همه از آسيای مرکزی )ايران باستان( سرچشمه گرفته ئند‪ .‬لذا احتمممال آنکممه نممام گممل از‬
‫ايران شوع شود‪ ،‬خيلی بيشتر است تا از بيابانهای خشگ عربستان‪ .‬علوه بر اين چممون کلمممه زهممر )= سممم( يممک‬
‫لغت فارسی است‪ ،‬باحتمال قوی بوی تند گل )از جمله گلهای سمی بيابانی( و شيره آنها که مايه عطر و داروسازی‬
‫است‪ ،‬باعث شده که اسم »زهر« يعنی گل‪/‬سّم‪/‬بوی تند سمی و غيره به خود گل اطلق می شود‪) .‬اضافه بر اينکممه‬

‫ل هممم‬
‫نفوذ فرهنگی و هنری و صنعتی ايران باستان )بر کشورهای همسايه‪ ،‬بخصوص يمن‪ ،‬عمممان و عربسممتان‪ ،‬قب ً‬
‫ثابت شده است(‪ .‬مشتقات »زهر« در عربی بسيار استم‬
‫زهی= باحتمال قوی از همان کلمه »زه‪/‬زهی« فارسی است که بمعنی »آفرين« »زنده باش« زنده رهی »خوشا‬
‫‪.‬به حال تو« احسن و غيره‪ .‬در عربی‪ ،‬صيغه بندی های زيادی از آن شده و تغيير شکل داده‪ ،‬ولی معنا يکی است‬
‫زی= ظاهرًا از همان کلمه »زی« در فارسی آمده‪ ،‬که ريشه »زيبا« و »زيبائی« و »زيبنده« که همه حکايت از‬
‫‪).‬شکل و قيافه و ظاهر آراسته انسان می دهند‪ .‬در عربی هم دقيقًا به همين معنا بکار ميرد‪) .‬ص ‪66‬‬
‫زنیق= عربی شده کلمه »جيوه« يا »ژيوه« يعنی سيماب‪ ،‬که در صنايع شيميايی و يژشکل‪ ،‬بکار ميرود‪ .‬در‬
‫فارسی درز آبک هم گفته شده )که اصل کلمه »ابق« يا »آبق« در عربی بمعنی »بنممده فممراری« هممم از انجاسممت‪.‬‬
‫‪).‬نگا داستان حضرت يونس )ع( پيغمبر در قرآن مجيد‬
‫زیج= از کلمه »زيچ« و يا »زيگ« فارسی گرفته شده است‪ ،‬بمعنی جدول محاسبات نجومی‪ ،‬جدول ستاره‬
‫‪).‬شناسی؛ )در عربی جمع آن »زيجات« است‬
‫زیر= در عربی به کوزه گلی يا تنگ آب گفته ميشود‪ .‬جمع آن »زيار« است و‬
‫ازيار«‪ .‬اما با توجه به قدمت هنر کوزه گری در ايران و اينکه »زيممار« نممام ايرانممی اسممت مثممل »آل زيممار« و«‬
‫‪.‬غيره‪ ،‬احتمال اينکه اصل آن فارسی باشد‪ ،‬زياد است‬
‫زیر= صدای زير )در مقابل بم( که در تارهای گيتار و غيره ايجمماد مممی شممود؛ از همممان کلمممه فارسممی و دقيقمًا بممه‬
‫‪.‬همان معنی است‬
‫ل مّعرب کلمه »زيره« )چون در عربی »ژ« نيست(‪ ،‬که به معنی دانه ها ريز برف که از آسمان‬
‫زیز= احتما ً‬
‫ميريزد‪ .‬در عربی امروزه به نوعی حشره بالدار مثل ملخ می گويند‪ .‬شباهت اسمی و امکان اصالت فارسی آن زياد‬
‫‪.‬است‬

‫زیزفون= از کلمه فارسی »زيرفون« گرفته شده است‪ .‬نام درختی است شبيه سنجد که از گلهای آن بعنوان دارو‬
‫‪.‬در پزشکی استفاده ميشود‬
‫زیغ= اين کلمه هم در فارسی و هم در عربی بکار رفته است‪ .‬در فارسی بمعنی زيلو‪ ،‬حصير‪ ،‬بوريا و همچنيممن‬
‫بمعنی نفرت و کينه تنگ نظری بکار رفته و در عربی بمعنی گمراهی‪ ،‬انحممراف از حممق‪ ،‬کجممروی‪ .‬باحتمممال قمموی‬
‫)‪،..‬اصل »پهلوی« دارد‪ .‬در قرآن کريم هم چندين بار بکار برده شده )نگا‬
‫زور= از همان کلمه فارسی »زور« بمعنی نيرو‪ ،‬قوت‪ ،‬ضمنًا پيشوا‪ ،‬سرور‪ ،‬رئيس و بمعنی دروغ و باطل )=‬
‫‪.‬شنبه پر زور؟ = زورگويی؟( هم آمده است‬
‫ل از کلمه »زورک« فارسی يعنی»زور يا نيروی کوچک«‪ ،‬يا کشتی کوچک‪ .‬غالبًا آنرا لغت‬
‫زورق= احتما ً‬
‫عربی خوانده ئند‪ ،‬ولی وزن کلم‪ ،‬آهنگ آن و ترکيب آن يعنی »زوژ« ‪» +‬اک« نشان از ريشه فارسی می دهممد‪.‬‬
‫با توجه به سابقه ايرانيان در دريانوردی‪ ،‬که هنوز هم کلمه »ناو« فارسی در تمام زبانهای غربی مترادف با کشتی‬
‫‪.‬و دريانوردی است‪ ،‬خوب ميتوان به اين احتمال اهميت داد‬
‫‪».‬زوش= از همان لغت فارسی »زوش« يعنی زشتخو‪ ،‬بداخلق‪ ،‬پست و فرومايه‪ ،‬نادرست و باصطلح »ازگل‬
‫ل از کلمه »زوغ« فارسی يا » جوب‪ /‬جوغ‪ /‬جوی آب« آمده است‪ .‬در عربی امروزه بمعنی‬
‫زوغ= احتما ً‬
‫»کجروی« »کناره گيری« »خروج از راه حق« و غيره‪) .‬مثل جوی آب که با پيچ و خم‪ ،‬راهشرا کج و راست‬
‫)می کند؟‬
‫صور« در عربی بمعنی » حيران شدن«‪ /‬از خودبيخود شدن‪ /‬از خوشی يا غم خود را‬
‫تّوله = بر وزن » ت ّ‬
‫‪.‬نشناختن‪/‬خود فراموشی‪ /‬شيدائی‪ /‬ديوانگی عشقی و غيره‬
‫اين واژه از اصل»واله« عربی )= يا فارسی؟( اسممت کممه آنهممم بمما »وال« در فارسممی مربمموط اسممت يعنممی »بلنممد‬
‫‪).‬مرتبه« ‪/‬بال‪/‬بالمقام‪/‬خيلی عزيز‪/‬قابل ستايش )که بهترين نمونه قابل ستايش بين همه اقوام »خدا«‪/‬خدايان هستند‬

‫خلصممه اينکممه »عممش و پرسممتش« خممدا‪ /‬خممدايان آنهمما را »اله‪/‬الممه‪/‬الهممه‪/‬آلهممه« ميکنممد يعنممی »پرسممتيدنی‪ /‬عممش‬
‫ورزيدنی‪/‬قابل عاشقی شديد و جنون وار‪ /‬عشق الهی و صوفيانه و عارفانه که »عابد« را ديوانه می کنممد‪ ،‬بحممدی‬
‫»!که مثل منصور حلج فرياد ميزند »اناالحق‬
‫)!منم آن حقيقت!‪/‬همه چيز اوست(‬
‫واژه »ال« در عربی مرکب است از »الف و لم« تعريف عربی بعلوه »اله‪/‬اله« يعنی‪» :‬ال ‪ +‬اله« = ال!‬
‫‪.‬در قرآن مجيد نيز بيش از هر واژه ديگر آمده است‬
‫‪).‬در مورد واژه »توّله« به واژه »واله« و بالخره »وال« که فارسی است مراجعه شود(‬
‫‪.‬طرز = بر وزن »خزر« تلفظ عربی »تزر« فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬نوعی گياه تابستانی است‬
‫طومار = تلفظ عربی »تومار« فارسی است‪ ،‬نوعی نامه دراز که آنرا پيچيده ‪ /‬لوله کرده و بهنگام خواندن باز می‬
‫‪).‬کردند‪) .‬چيزی شبيه کتابهای مقدس يهوديان يا نامه شاهان قديم‪ ،‬اطلعيه های عمومی و غيره‬
‫تون = ريشه واژه عربی »اتّون« يعنی » تون حمام«‪ /‬آتشدان ) نگا‪ ،‬فرهنگ عربی المورد و ديگران(‪ .‬تون‬
‫‪.‬فارسی بعلوه الف و لم معرفه در زبان عربی است‬
‫تزویر = ظاهرًا تلفظ عربی واژه » تيزوير« فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ .‬تزوير در عربی بمعنی‬
‫» زرنگی« ‪ /‬حقه بازی‪ /‬کلک‪ /‬رياکاری‪/‬دوروئی‪/‬دروغ و غيره‪ .‬در حاليکه » تيزوير« فارسی‬

‫يعنی‬

‫»»تيزهوش«‪/‬زرنگ‪/‬باهوش‪/‬باسياست‪ /‬بادرايت و غيره )نگا‪ ،‬فرهنگ عميد م واژه »تيزوبر‬
‫جاریه = تلفظ عربی )مؤنت( واژه »جاری‪/‬ياری« فارسی‪ /‬پهلوی است‪ .‬که وارد عربی نيز شده است؛ جاريه در‬
‫عربی يعنی »کنيزک‪/‬دخترک‪/‬کلفت« اما اصل فارسی »حاری‪/‬ياری« )با واژه »يار« مربوط است( بمعنی »زن‬
‫‪»).‬برادر شوهر«؛ زنان چند برادر نسبت بيکديگر »جاری‪/‬ياری« هستند‪) .‬نگا‪» ،‬فرهنگ عميد« واژه »جاری‬

‫جاورس = تلفظ عربی واژه »گاورس« فارسی‪ ،‬که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬نوعی دانه تلخ مزه از تيره ارزن‬
‫ل اصل واژه گاورس از »گاوارز« يعنممی »ارزن گمماو« يمما »برنممج گمماو«‬
‫که در کشتزارهای گندم می رويد‪ .‬احتما ً‬
‫‪.‬باشد‬
‫جاوشیر = تلفظ عربی »گاو شير«‪ ،‬که نوعی ضمغ يا کتيرای سرخرنگ و بدبو است‪ ،‬که برای مصارف صنعتی‬
‫‪.‬و دارويی بکار می رود‬
‫جاهه = تلفظ ديگر»جاه« عربی که آنهم از ريشه »گاه« در فارسی آمده است‪ ،‬بمعنی مقام‪ ،‬جايگمماه فممر و شممکوه‪،‬‬
‫‪»).‬عزت‪ ،‬تخت شاهی‪ ،‬مقام و منزلت در پيش شاهان و صاحبان قدرت )نگا‪ ،‬فرهنگ عميد واژه »گاه‬
‫جدوار = تلفظ عربی واژه »زدوار« که وارد عربی نيز شده است؛ نوعی ريشه گياهی که بعنوان داروی ضد‬
‫‪»).‬سموم و تصفيه بدن از مواد سمی بکار می رود‪) .‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد واژه »جدوار‬
‫جرس = در عربی و فارسی هر دو بمعنی »زنگ«‪/‬زنگوله‪/‬درای‪/‬ناقوس و غيره است‪ .‬ظاهرًا جرس از اصل‬
‫فارسی »جرنگ« آمده است‪ ،‬بمعنی صدای برخورد چيزهای آهنين يا بلورين و غيره بهممم صممدايی کممه از برخممورد‬
‫اشممياء بوجممود آيممد‪ ،‬بخصمموص اگممر آهنممگ آنهمما بمما موسمميقی و ترتيممبی يعنممی حسمماب شممده باشممد‪ .‬در فارسممی‬
‫‪».‬جرنگيدن‪/‬چرنگيدن« نيز تلفظ شده است‬
‫جرور = در عربی بمعنی »اسب سرکش« است‪ .‬ظاهرًا از ريشه » جروه« فارسی يعنی اسب اخته آمده است‬
‫ل با واژه » جره« در فارسی يعنی‬
‫) نگا‪ ،‬فرهنگ عميد » جرده‪ /‬جره«(‪ .‬ضمنًا واژه جرور در عربی احتما ً‬
‫‪».‬نرينه‪/‬نره‪/‬هر جانور« »نر« اعم از پرنده يا چرنده مربوط است‬
‫جسسری = در عربی بمعنی » گستاخ«‪ /‬بيباک‪ /‬دلير و غيره‪ .‬باحتمال قوی از روی » جره« در فارسی بمعنی‬
‫»نر«‪»/‬جانوران نر« چه چرنده‪/‬اسب سرکش و غيره آمده است ) نگا‪ ،‬فرهنگ عميد » جره«( رجوع به واژه‬
‫‪»».‬جرور‬

‫جزاء = در عربی بمعنی »سزا« ميباشد و باحتمال قوی تلفظ عربی همان واژه فارسی »سزا« نيز هسممت‪ ،‬بمعنممی‬
‫‪».‬پاداش«‪/‬مزد‪/‬آنچه درازای انجام کاری به کننده آن داده شود‪ ،‬چه خوب و چه بد‬
‫ل در سوره نساء )‪ (4‬آيه ‪ 93‬و ديگران‬
‫‪.‬جزا )سزاء( در قرآن مجيد نيز ‪ 117‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫جزیا = تلفظ عربی واژه »گزيت« فارسی است‪ ،‬بمعنی ماليات‪/‬خراج )=ها ‪ +‬راج( ‪/‬ماليات زمين‪/‬ماليات سرانه‬
‫‪.‬که بعدها بيشتر به ماليات سرانه از »غيرمسلمانان« که توسط دولت اسلمی جمع ميشد‪ ،‬اطلق گرديد‬
‫ل در سوره توبه )‪(9‬آيه ‪29‬‬
‫‪.‬واژه »جزيه« )= گزيت( در قرآن مجيد نيز آمده است‪ .‬مث ً‬
‫جلهق = ظاهرًا تلفظ عربی »کلهک« است‪ ،‬بمعنی »گلوله گلی«‪ /‬مهره گلين که در تيراندازی بکممار مممی رود‪/‬‬
‫‪.‬در فارسی به آن »کمان گروهه« يا »دانه‪/‬گلوله« در تيرکمان‪ ،‬گفته ميشود‬
‫جلوز = تلفظ عربی واژه »چلفور« که وارد عربی نيز شده است؛ چلفوز در فارسی‪ ،‬همچنين در عربی‪ ،‬دارای‬
‫دو معنی است‪ (1 :‬دانه‪ /‬ميوه درخت صنوبر ‪ (2‬فضله پرندگان‪ ) .‬ضمنًا در زمان عاميانه فارسی به آدم بی‬
‫‪).‬خاصيت هم »چلغوز« می گويند‪ .‬مثل »ازگل« و غيره‬
‫شمميره گلهمما‪/‬عسممل‪ /‬هممر چيممز ‪»(Rose preserve ) /‬جلنجسسبین = تلفظ عربی » گلنگبين«‪ /‬گل انگبين‬
‫‪.‬شيرين‪/‬شيره يی همراه گل و يا گلب پخته شود‪ /‬مرباء گل سرخ و غيره‬
‫جل = در عربی بمعنی »پالن«‪ /‬پوشش چهارپايان‪ /‬و غيره‪ .‬ظاهرًا از واژه »جله« فارسی يعنی » گره«‪ /‬گره‬
‫ريسمانی‪/‬نخ‪/‬گلوله نخی که از آن »جوال« و پارچه های نخی ميسازند‪ ،‬آمده است‪ .‬شايد »جلباب« کممه لبمماس گشمماد‬
‫‪).‬مثل کيسه‪/‬سرتاپا( است نيز در عربی از همين واژه »جله« »جل« آمده باشد‬
‫جلباب = در عربی به لباس گشاد‪ /‬کيسه مانن‪/‬سرتاپا‪ ،‬گفته ميشود‪ .‬چادر زنانه را نيز می گويند‪ .‬باحتمال زياد از‬
‫‪).‬واژه »جله« فارسی بمعنی »گره نخی«‪ /‬ريسمان آمده است )نگا‪ ،‬جله‪/‬جل‬
‫جله = در عربی بمعنی »زنبيل« که از برگ خرما‪ /‬يا ترکه ميبافند‪ ،‬و غيره است‪ .‬ظاهرًا با واژه »جله« فارسی‬
‫‪).‬يعنی »گره‪/‬گره نخی ‪/‬ريسمانی« برای بافتن پارچه و غيره آمده است‪).‬نگا‪ ،‬جل‪/‬جله‬

‫جمست = تلفظ عربی واژه »کمست‪/‬گمست« فارسی‪ ،‬که نوعی »ياقوت« )واژه ديگر فارسی که وارد عربی نيز‬
‫شده است( برنگ سرخ و يا زرد و حتا برنگ آسمانی اسممت‪ .‬در زبانهممای ديگممر آريممائی )ايرانممو م م اروپممائی( مثممل‬
‫‪.‬بکار ميرود »‪ «Gem‬انگليس و لتين و غيره نيز همين واژه فارسی بشکل‬
‫جناب = در عربی و فارسی هر دو بمعنی »شخصيت‪ /‬آدم محترم« و غيره‪ .‬اصل واژه بمعنی » آستانه‪ /‬درگاه‪/‬‬
‫خانه بزرگان‪ /‬حرم‪ /‬کاخ‪/‬قصر« و غيره است )لذا »عاليجنمماب« يعنممی کسمميکه دروازه خممانه ئش بالسممت ‪ /‬عممالی‬
‫‪).‬قاپو در ترکی و باب عالی در عربی و ترکی‪ /‬شخصيت مهم‪ ،‬پولدار‪ ،‬قدرتمند‪ ،‬ارباب‪ ،‬عاليمقام و غيره‬
‫ريشه واژه »آستانه‪ /‬درگاه« برمی گردد به »جناب‪ /‬جناغ« يعنی استخوان سينه مرغ که بشکل عدد» ‪ «8‬است )و‬
‫در شرطبندی بکار می رود(‪ .‬لذا »جناب« تلفظ ديگر »جناغ« فارسی است؛ و آستانه‪ /‬درگاه‪ /‬حممرم‪ /‬دروازه کمماخ‬
‫‪».‬هم بشکل« جناغ مرغ‪ /‬جناب« است‬
‫بنابراين »جناب« = جناغ = يعنی شکل عدد »‪ «8‬و شکل دروازه عالی مردم ثروتمند و مهم و عالی؛ و جناب‬
‫‪.‬يعنی کسيکه »درگاه خانه ئش بلند و بال است« يعنی قدرتمند و پولدار و بالخره شخصيت مهم است‬
‫جناح = تلفظ عربی واژه »گناه« فارسی است‪ .‬يعنی »جرم‪ /‬بزه‪ /‬قانونشکنی« در قرآن مجيد نيز ‪ 25‬بار آمده‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آيه ‪158‬و ديگممران لممذا اصممطلح معممروف قرآنممی »ليممس عليکممم جنمماح ‪ «...‬يعنممی‬
‫است‪ .‬مث ً‬
‫»کناه نيست اگر شما چنينی‪ /‬چنان کنيد‪ ...‬ممنوع نيست ‪ /‬حرام نيست اگر ‪) «...‬حال ممما معممانی کلمممات قرآنممی را‬
‫)!بهتر می فهميم چون اصل و ريشه لغات آنرا در زبان پارسی بهتر شناختيم‬
‫جنادره = جمع واژه »جندار« عربی آنهم از واژه » جند« يعنی » سرباز‪ /‬ارتشی« است که آنهم تلفظ عربی‬
‫»گند« فارسی‪/‬پهلوی است يعنی »جنگنده‪ /‬نظامی« و غيره‪) .‬رجمموع شممود بممه واژه »جندشمماپور‪/‬گنديشمماپور« کممه‬
‫‪).‬شهر معروف تاريخی ايران و شهر ارتشيان »شاپور«‪ ،‬شاهنشاه ايران بود‪ /‬شهر پادگانی ‪ /‬نظامی ايران باستان‬
‫ل در سمموره‬
‫واژه »جند« و جمع عربی آن »جنود« يعنممی لشممگريان‪ ،‬در قممرآن مجيممد نيممز ‪ 29‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬ياسين )‪ (36‬آيه ‪ 28‬و ديگران‬

‫جنحه = در عربی بمعنی »گناه کوچک‪ /‬بزه‪ /‬جرم و يا قانونشکنی جزئی؛ تلفظ عربی واژه »گناه« فارسی است‬
‫‪).‬که وارد عربی نيز نيز شده است‪) .‬نگا‪ ،‬جناح‬
‫جند = تلفظ عربی »گند« فارسی است که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی »جنگنده ‪/‬سرباز‪ /‬ارتشممی‪ /‬ارتشمميان‪/‬‬
‫ل در سوره دخان )‪ (44‬آيه ‪ 24‬و‬
‫نظامی ‪/‬نظاميان‪ .‬در قرآن مجيد نيز »جنممد‪/‬جنممود« ‪ 29‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫)ديگران‪) .‬نگا‪ ،‬جنادره‬
‫جندار = مفرد واژه »جنادره« است )نگا‪ ،‬جنادره( که از فارسی در عربی نيز وارد شده است‪ .‬در قرآن مجيد‬
‫ل در سوره ياسين( )‪ (36‬آيه ‪ 28‬و ديگران‬
‫‪.‬بشکل »جند‪ /‬جنود« ‪ 29‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫جنود = جمع »جند« در عربی که از »گنه« فارسی يعنی »جنگنده‪ /‬ارتشی« آمده است ) نگا‪ ،‬جند( در قرآن‬
‫ل در سوره دخان )‪ (44‬آيه ‪ 24‬و ديگران‬
‫‪.‬مجيد نيز واژه »جنود‪/‬جند« ‪ 29‬بار آده است‪ .‬مث ً‬
‫جوالق = تلفظ عربی »جوال« فارسی )= توبره بزرگ‪/‬کيسه دراز که در آن غلت را بر پشت چهارپايان جابجا‬
‫می کنند( جمع عربی آن »جواليق« است )نگا‪ ،‬فرهنگ تاج السامی‪ /‬دانشگاه تهران‪ 1367/‬م ص م ‪ (101‬ريشه‬
‫»جوالق« از واژه »جولخ« فارسی است‪ ،‬که نوعی پارچه ضخيم و خشن است که از آن خرجين و جودال و غيره‬
‫‪).‬درست می کنند‪) .‬نگا‪ ،‬فرهنگ فارسی عميد‬
‫جوالقی = در عربی يعنی »جوالفروش«؛ از واژه »جوالق« که تلفظ »جوال« فارسی است )نگا‪ ،‬جوالق(‪ .‬اصل‬
‫‪.‬کلمه از واژه »جولخ« که نوعی پارچه ضخيم است آمده است‬
‫جوالیق = جمع عربی »جوالق« که آنهم تلفظ عربی »جوال«‪ /‬توبره‪ /‬کيسه دراز در زبان فارسممی اسممت )نگمما‪،‬‬
‫جوالق(‪ .‬اصل واژه از کلمه »جولخ« فارسی است‪ ،‬نوعی پارچه خشن و محکم که از آن خرجيممن و جمموال درسممت‬
‫‪.‬ميکنند‬
‫جسسواهر = جمع عربی » جوهر« که آنهم تلفظ عربی واژه » گوهر« يعنی سنگهای گرانبها و باصطلح‬
‫‪».‬جواهرات« است‪ .‬گوهرها‪/‬سنگهای قيمتی‬

‫جوقه = تلفظ ديگر »جوق« در عربی که هر دو از واژه »جرخه« ‪»/‬جوخ« فارسی آمده است‪ ،‬بمعنی جوقه =‬
‫تلفممظ ديگممر »جمموق« در عربممی کممه هممر دو از واژه »جمموخه«‪ /‬جمموخ« فارسممی آمممده اسممت‪ ،‬بمعنممی »گممروه«‪/‬‬
‫‪.‬دسته‪/‬جمع انجمن‪ /‬همراهان فکری »عقيدتی «‪ ،‬کاری و غيره‪ /‬گروه نظامی‬
‫جولقی= تلفظ عربی واژه »جولخی پوش«‪ /‬کسيکه پارچه خشن که از آن جوان ذحزجين ميسازند‪ ،‬به تن می کنممد‪/‬‬
‫‪.‬درويش‪/‬قلندر پشمينه پوش‪ /‬کسيکه به لباس اهميت ندهد‬
‫)»جوهر = تلفظ عربی »گوهر« فارسی است جمع آن جواهر است )نگا‪» ،‬جواهر‬
‫»حرف »چ‬
‫غفير = در عربی بمعنی »کثير‪/‬انبوه‪/‬جمع بزرگ مردم‪ /‬توده مردم‪/‬جماعت آدميان« و غيره‪ .‬ظاهرًا م تلفظ عربی‬
‫‪»).‬واژه »چيره« فارسی است که دقيقًا بهمين معنا است‪) .‬نگا فرهنگ فارسی عميد م واژه »چپيره‬
‫صقر = تلفظ فارسی »چرغ«‪ /‬چرغ‪ ،‬که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬نوعی پرنده شکاری از تيره بازها )=‬
‫»باز« نيز لفظ ديگر فارسی در زبان عربی است( که بيشتر بشکل »دست آموز« و اهلی در مسابقات شممکار و يمما‬
‫‪.‬بعنوان جانور خانودگی بکار گرفته ميشود‬
‫»حرف »ح‬
‫حباری = تلفظ عربی »هوبره« فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬نام نوعب پرنده حلل گوشت بيابانی که از‬
‫مرغ خانگی بزرگتر است‪ .‬در فارسی علوه بر »هوبره« به آن »ابره« ‪/‬تودره‪ /‬جرز‪ /‬چرز‪/‬جرد نيز مممی گوينممد‪.‬‬
‫)اينو تنوع نام‪ ،‬بخاطر تعداد زياد قبائل آريائی و غيره آريائی ايران بزرگ است‪ ،‬علوه بر تاريخ بلند ايرانزمين که‬
‫‪).‬حداقل ده هزار سال قدمت دارد‬
‫حب البان = مرکب از »حب« عربی و »بان« که يک واژه آريائی )ايرانو م اروپائی( است‪ ،‬نوعی درخت که‬
‫که ‪ Banyan‬يعنی »خيزران« و ‪ Bamboo‬در هندی »تيزه« های آن را »پان« هم می گويند‪ .‬تيزه درختان‬
‫‪.‬معروف »به انجير هندی بنگالی« نيز هست‪ ،‬در همين رابطه »بان« و در عربی »حب البان« است‬

‫يعنممی )‪ able‬حبال = جمع »حبل« در عربی يعنی ريسمان‪ ،‬از » کبل« فارسی ) آريائی = ايرانو م اروپائی‬
‫»»ريسمان«‪/‬نخ‪/‬بند‪/‬تناب و غيره )نگا‪ ،‬حبل( نگا‪ ،‬فرهنگ عميد»کبال‬
‫حبل = تلفظ عربی »کبال« فارسی يعنی » بند«‪ /‬تناب‪ /‬ريسمان‪ /‬نخ و غيره ) نگا‪ » ،‬حبال«( در زبانهای ديگر‬
‫‪ Cable‬آريائی )ايرانو م اروپائی( مثل انگليسی‪ ،‬فرانسه‪ ،‬اسپانيائی و غيره نيز همين واژه آريائی )ايرانممی( بشکل‬
‫‪.‬بکار می رود‬
‫حبسسسل الوریسسسد = مرکب از » حبل« )= عربی م فارسی » کيل«‪ /‬کبال( بعلوه » وريد« عربی يعنی‬
‫»شاهرگ«‪ /‬سياهرگ و غيره‪ .‬حبل الوريد به رگ اصلی و بزرگ کردن انسان و جانوران می گويند‪ .‬واژه‬
‫ل در سوره قافه ‪ 50‬آيه ‪ 16‬و ديگران‬
‫‪».‬حبل« )کبل) الوريد در قرآن مجيد نيز ‪ 7‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫حبل الذراع = از واژه »حبل« کبل‪/‬کبال فارسی و »ذارع« عربی يعنی بازو‪ ،‬حبل الذراع در عربی به »رگ‬
‫‪).‬بازو« گفته ميشود )برای معنی »حبل«‪/‬کبل‪/‬کبال( به لغت »حبل« رجوع شود‬
‫حبّذا = مرکب از دو واژه »حب‪ /‬هب در زبان پهلوی« بمعنی»دارندگی«‪/‬دارائی‪/‬دوست داشتن و بممالخره عشممق‬
‫و علقه )نگا‪ ،‬نامهای پارسی م چاپ هند‪/‬ص ‪153‬م کلمات »هب اسپا« )= کسيکه اسب دارد‪/‬اسب دوسممت دارد(‬
‫و »هبوب‪/‬ها ‪ +‬بوب« )=کسيکه دارنده جانوران »خوب« است( و غيره‪ .‬در زبانهای ديگر آريائی )=ايرانو م‬
‫‪.‬يعنی »داشتن‪/‬دارندگی‪/‬دارائی« بکار ميرود ‪ Have‬اروپائی( مثل انگليس نيز همين واژه ايرانی بشکل‬
‫قسمت دوم واژه يا پسوند »ذا« که در عربی بمعنی »اين ‪/‬آن« )=اسم اشاره( است نيز باحتمال قوی ريشه پهلوی‬
‫‪.‬دارد‪ .‬ولی هنوز مدرک آنرا بنده ندارم‪ .‬تحقيقات بيشتر لزمست‬
‫واژه »حب«)هب( در زبان‪/‬يهودی )که بسيار اثر از فارسممی پهلمموی گرفتممه اسممت( نيممز بممه هميممن معنمما و بممالخره‬
‫بمعنی »عشق به هر چيز« آمممده اسممت‪ .‬واژه »حممب« )= هممب( بمعنممی جديممدتر آن يعنممی »عشممق‪/‬دوسممت داشممتن‬
‫ل در سوره آل عمران )‪ (3‬آيه ‪14‬‬
‫‪.‬چيزی« در قرآن مجيد نيز ‪ 95‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬

‫حکمت = از واژه »هگمت« فارسی پهلوی يعنی »دانش‪/‬فلسفه‪/‬بينش‪ /‬روشنفکری‪ /‬آگاه فکری و غيره‪) .‬نگمما‪،‬واژه‬
‫»حکيم«‪/‬حاخام‪/‬هاخامنش(‪ .‬از جمله شواهد جالب آن اصطلح معروف » هگمت خسروانی« ) يعنی خردمندی‬
‫‪.‬شاهانه( است‬
‫واژه حکمت )هگمت( را اعراب از ايرانيان آموختند )هم لفظش را و هم معانيش را توسط عبدال بن مقطع و ديگر‬
‫هزوران ايرانی تازه مسلمان(‪ .‬درينجا قسمتی از مقاله روزنامه »امرداد« )هفته نامه خممبری م م فرهنگممی زردشممتيان‬
‫‪:‬ايران( ميآوريم‬
‫گذشته از اصل واژه هگمت که پيش از اسلم از زبان پهلوی وارد عربی شده بممود(‪ ،‬بعممد از آمممدن اسمملم و( ‪«...‬‬
‫مسلمان شدن ايرانيان( دبيران ايرانی بمما دگرگممونی در واژه ی »هگمممت« آنممرا بسممان »حکمممت« درآورده و سممپس‬
‫ريشه ی »حکم« را از آن گرفتنممد‪ .‬آنگمماه بممه صممرف آن در دسممتور زبممانی کممه )اسممتاد( »سمميبويه« )شمميرازی کممه‬
‫»پدر« دستور زبان عربی در جهان است( برای ايشان پرداخته بود‪ ،‬پرداختند و واژگان » حکيم«‪ /‬حاکم‪ /‬محکوم‪،‬‬
‫تحکيممم‪/‬حکممومت و ‪ ...‬را در زبممان عربممی پديممد آورنممد‪) «.‬نگمما »امممرداد« م م سممال يممازدهم‪ 27/‬آذر ماه ‪1389‬‬
‫)خورشيدی ص ‪5‬‬
‫ل در سوره‬
‫واژه »حکمت« )= هگمت( و مشتقات ديگر عربی آن‪ ،‬در قرآن مجيممد نيممز ‪ 210‬بار آمده است مث ً‬
‫‪.‬بقره )‪ (2‬آيه ‪ 188‬و ديگران‬
‫حتی = ظاهرًا تلفظ عربی واژه »ها ‪ +‬تا« يعنی تا »بعلوه« »ها« که واژه معرفه در زبان قممديم پهلمموی )و در‬
‫زبان عبری‪/‬يهودی هنوز هم »ها« بکار می رود( است‪» .‬ها« در زبان پهلوی مساويست با »الف و لم« معرفممه‬
‫‪.‬در زبان عربی‪ ،‬که در زبان فارسی جديد )يعنی زبان درباری‪/‬دری‪/‬دره يی( ديگر بکار نمی رود‬
‫بممرای درک بهممتر حممرف »همما« در فارسممی قممديم تمموجه شممود بممه برخممی نامهممای باسممتانی ايرانممی مثممل‪ :‬همما (‬
‫خام‪/‬هاخامنش‪/‬هامادان = همدان = يعنی آن شهر مادهمما‪/‬هاممماوران در يمممن‪/‬هممرات در افغانسممتان و »هاراپمما« در‬
‫‪.‬پاکستان‪/‬هندوستان‪/‬هپيون = اپيون که در عربی »افيون« شد‪ /‬و غيره‬

‫‪.‬حتی‪/‬حتا‪/‬هاتا يعنی‪ :‬تا‪ /‬تاآنکه‪ /‬تاجائيکه‪ /‬تا آنجا که و غيره‬
‫حاتم = تلفظ ديگر»حاکم« در عربی است يعنی »فرماندار‪/‬فرمانده‪/‬صاحب اختيار‪/‬قانونگذار‪ /‬و غيره که فرمانش‬
‫» حتمی‪ /‬بدون بروبرگرد‪ /‬يقينی« است‪ .‬راجع به اصل فارسی‪ /‬پهلوی » حاکم« به واژه های‬
‫‪».‬حاکم‪/‬حکيم‪/‬حکم‪/‬حکومت« نگاه شود‬
‫اما »حاتم« )که نام رئيس قبيله طلئی در عربستان هم بممود‪ ،‬مشممهور بمما سممخاوت ظمماهرًا مرکممب اسممت از دو واژه‬
‫پهلوی »ها‪+‬تم« )=ها= حرف تعريف در زبان پهلوی قديم و هنوز هم در زبان عبری‪/‬يهودی‪ ،‬بعلوه »تم« کممه‬
‫‪.‬هنوز برای ما ناشناخته است‪ .‬معنی اين واژه = »آن ‪ +‬تم« = حاکم‬
‫واژه »حاتم« بشکل تعريف شده »ختم« )ت يقينی‪/‬يقينيا‪/‬قانونوار‪/‬بدون برو برگشت‪ /‬حتمی‪ /‬شدنی‪ /‬بدون چون و‬
‫ل در سوره مريم )‪ (19‬آيه ‪71‬‬
‫‪.‬چرا و غيره( در قرآن مجيد نيز آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬حاجب = در عربی بمعنی »ابرو« و ضمنًا در بان‪/‬پرده دار‪/‬محافظ اندرون‪/‬نگهبان درون خانه و غيره نيز هست‬
‫ظاهرًا »حاجب« از دو واژه »ها« )= الف و لم تعريف در زبان پهلوی که ديگر در زبان فعلی ما )= زبان‬
‫‪).‬دری‪/‬دربار ساسانی‪/‬دره يی( بکار نمی رود‬
‫بعلوه»جب‪/‬يب‪ =/‬ايبرو = ابرو آمده بمعنممی‪» :‬آن ابممرو«‪ .‬در زبانهممای ديگممر آريممائی )ايرانممو مم اروپممائی( مثممل‬
‫‪.‬بکار ميرود »‪ = Eyebrow‬انگليسی نيز همين واژه ايرانی بشکل »آپبرو‬
‫واژه »حاجب« )=ها ‪ +‬ايب‪/‬ها ‪ +‬ايبرو( و مشتقات عربی بشده آن مثل »حجاب« و غيره در قرآن مجيد نيز ‪8‬‬
‫ل در سوره اعراف )‪ (7‬آيه ‪ 46‬و ديگران‬
‫‪.‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫)در مورد ريشه فارسی »حاجب‪/‬حجاب« نگا‪» .‬نامهای‪/‬پارسی« م ص ‪(155‬‬
‫)حجاز = نام منطقه يی در عربستان سعودی‪ ،‬ضمنًا نام يکی از آهنگهای باستانی ايرانی است )= ها ‪ +‬جاز؟‬
‫ل آفريقائی )از کشور کنگو‪/‬زئير( است نيز به احتمال )‪» (= Jazz / Jass‬واژه »جاز‬
‫که نوعی موسيقی اص ً‬
‫قوی با واژه فارسی »جز‪/‬جزجز کردن« يعنی صدای آهنگدار چيزی در آتش و يا روغممن ميسمموزد مربمموط اسممت‪.‬‬

‫احتمال آنکه با واژه »جرسی« فارسی و »جرنگ« نيز ارتباط ريشممه يممی داشممته باشممد‪ ،‬زيمماد اسممت )نگمما‪ ،‬نامهممای‬
‫‪).‬فارسی م ص ‪204‬‬
‫حجام = در عربی بمعنی» حجامت« کننده‪ /‬خونگير‪/‬دلک خون در آور‪ .‬باحتمال قوی مرکب اسم از دو واژه‬
‫»ها« که در زبان پهلوی حرف تعريف بوده )در زبان عبری‪ /‬يهودی هنوز واژه » ها« بمعنی » الف و لم«‬
‫)تعريف است( بعلوه »جام« فارسی که حجامتگران توسط آن »جام« خون می گيرند‪ =) ،‬ها ‪ +‬جام‬
‫‪.‬حجامت = نگا‪ ،‬حجام‬
‫حداجه = در عربی بمعنی »کجاوه« است‪ .‬باحتمال قوی از تلفظ غلط عربی » ها‪ +‬داجه«‪ /‬ها‪ +‬جاوه‪/‬و بالخره‬
‫‪».‬کجاوه« آمده است‪ .‬جمع عربی آن »حدائج« است‬
‫»حدائج = نگا‪ ،‬حداجه )=کجاوه( جمع عربی »حداجه‬
‫حرام = در عربی بمعنی»حرمت«‪/‬محترم‪/‬حريم دار‪/‬دارای ديوار‪/‬محفوظ‪/‬جائيکه ورود به آن قدغن و حرام باشد‪،‬‬
‫‪.‬مانند »حرم شاهان« اندرون خانه و غيره‬
‫ظاهرًا تلفظ عربی»هرم« )مفرد »اهممرم« قبرهممای ممنمموعه فراعنممه مصممر( اسممت‪ .‬باحتمممال قمموی از واژه آريممائی‬
‫)ايرانی( »ها‪+‬رام« يعنی »آنچه خدايی است«‪/‬آنچه مقدس‪/‬محترم‪/‬آسمانی است‪/‬چيزيکه بايد برايش احترام قائل‬
‫‪.‬شد و غيره‬
‫با واژه هممای فارسممی کممه دنبممال ميآيممد ارتبمماط ريشممه يممی دارد‪ :‬اهرمممن = اهريمممن‪ /‬اهممرم )وسمميله تحممرک اشممياء(‬
‫‪/‬اهرن‪/‬اهران‪/‬اهريمه و غيره که همه بمعنی‪ :‬ا ‪ +‬ها ‪ +‬رام = آنچه که ضممد خممدا )=رام( اسممت‪ /‬شمميطان‪/‬دشمممن‬
‫»آرام«‪ /‬غيرخدايی و غيره‪ ) .‬توجه‪ :‬حرف »‪ «1‬در شروع يک واژه فارسی يعنی » ضد« است‪ .‬مثل‪:‬‬
‫ايممران‪/‬انيممران )= غيرايرانممی( کممه در زبانهممای ديگممر آريممائی )ايرانممو ممم اروپممائی( مثممل انگليسممی بشممکل هممای‬
‫‪»).‬ابنورمال«‪ /‬اموال )= غيراخلقی( و غيره بکار ميرود‬

‫کلمات‪ :‬رام ال )در فلسطين( ‪ /‬رامهرمز )=رام هرمز(‪ /‬رامسر‪ /‬اورامن‪/‬اورامان‪/‬اورامانات و غيره‪ ،‬بفهممم بيشممتر‬
‫‪.‬واژه »رام« ‪ /‬ها‪ +‬رام‪/‬هرام‪ /‬رام )يعنی خدا در زبان آريائيان ايرانی نژاد هندوستان( کمک می کنند‬
‫خط = تلفظ عربی واژه »کت« فارسی است )نگا‪ ،‬هفته نامه » امرداد« م تهران ‪ 7‬اسفند م ‪ 1389‬م ص ‪(5‬‬
‫‪.‬بمعنی »چوب«‪ /‬ترکه‪/‬نی‪/‬بريدن نی بشکل قلم‪/‬قلمتراشی و غيره‬
‫کت‪ ،‬پس از معرب شدن‪ ،‬ريشه اين واژگان« »خط‪ ،‬قصه‪،‬کتاب« به ريخت کنونی شان است‪ .‬نگا‪ .‬امرداد«‬
‫واژه های مشتق عربی آنها‪ :‬خطوط‪ ،‬مخطوطات‪ ،‬خطاط و غيره‪ .‬همچنين کتاب‪ ،‬کاتب‪ ،‬کتيبه و »کته« که ريشه(‬
‫‪».‬قصه« در عربی است(‪ .‬همانجا‬
‫ل در سوره عنکبوت )‪ (29‬آيه ‪48‬‬
‫واژه خط در قرآن هم آمده است‪ .‬مث ً‬
‫ل در سوره هود )‪ (11‬آيه ‪100‬‬
‫واژه »قصه« در قرآن مجيد ‪ 26‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫ل در سمموره بقممره )‪ (2‬آيه ‪ 187‬و‬
‫واژه »کتمماب« و مشممتقات آن نيممز ‪ 320‬بار در قرآن مجيد آمممده اسممت‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬ديگران‬
‫‪.‬مجموعًا واژه »کت« و تمام مشتقات و صيغه بندی ها‪ /‬عربی آن ‪ 347‬بار در قرآن مجيد آمده است‬
‫قلم = تغيير شکل واژه »کت« )=ريشه کتاب‪/‬کتابت‪/‬کتيبه( و »کلمه«‪/‬کلم‪ ،‬از ريشه پهلوی همان »کت« يعنی‪:‬‬
‫‪».‬چوب«‪/‬ترکه‪/‬نی‪/‬بريدن نی بشکل قلم‪ /‬قلمتراشی‪/‬قلم سازی و غيره است‬
‫‪.‬نگا‪ .‬هفته نامه امرداد م مجله زرتشتيان ايران م ‪ 7‬اسفند م ‪1389‬مص ‪ .(5‬در فارسی»کلک« هم ميگويند(‬
‫‪.‬احتمال ارتباط ريشه يی آن با »کلم« که گياه معروف است‪ ،‬از لحاظ ريشه لغات‪ ،‬نيز وجود دارد‬
‫واژه »قلم« پهلوی اوستائی و مشتقات ديگر عربی شده آن مجموعًا چهار بار در قرآن مجيد نيز آمده است‪) .‬اصو ً‬
‫ل‬
‫‪).‬عنوان يکی از ‪ 14‬سوره قرآنی »قلم« است‪ .‬نگا‪ ،‬سوره م ‪68‬‬
‫)اقلم = جمع »قلم« در عربی‪ ،‬از ريشه »قلم« فارسی پهلوی است )نگا‪ .‬قلم‬
‫‪).‬کلمات = جمع عربی واژه »کلمه« که از ريشه »کلم«‪/‬کل‪/‬کل کل در فارسی پهلوی است )نگا‪ .‬کلمه‬

‫کلمه = از »کل« فارسی پهلوی بمعنی »گفتار« )نگا‪» .‬کل کل« در فرهنگ عميد( عربها طبق معمول از اين‬
‫‪.‬واژه فارسی نيز صيغه بنديهای مختلف کردند‪ :‬مثل »کلم«‪/‬تکلم‪/‬کلمات‪/‬مکالمه‪/‬تکلم و غيره‬
‫ل در سمموره طاهمما )‪ (20‬آيه‬
‫واژه »کلمه« اوستائی و مشتقات ديگر آن در قرآن مجيد نيز ‪ 75‬بار آمممده اسممت‪ .‬مث ً‬
‫‪ .129.‬و ديگران‬
‫پ« در عربی دارای دو معنی است ‪ (1‬عشق و دوستی ‪ (2‬بمعنی » ظرف سفالی بزرگ«‬
‫حب = بر وزن »ل ّ‬
‫ّ‬
‫‪»).‬است( که گويش ديگر آن »خم« است‪) .‬مثل »غديرخم ‪ Kmub‬يعنی‪ :‬خنب )که در زبان آريائی هند نيز‬
‫‪.‬بمعنی دوم آن‪ ،‬گمان بنده آنستکه ريشه آن کلمه از»خنب« فارسی باشد‬
‫حرب = تلفظ عربی واژه »هرو« )بروزن »سرو«( فارسی باستانی که وارد عربی )و زبان عربی ‪/‬يهودی( نيز‬
‫شده است‪ ،‬بمعنممی »جنممگ«‪/‬کممارزار‪ ،‬کشمممکش‪ ،‬نممبرد و غيممره‪) .‬نگمما »نامهممای پارسممی« ص م م ‪ .(163‬يکی از‬
‫‪».‬فرنامهای« )= القاب( خسرو پرويز‪ ،‬امپراتور ايران نيز »هرواک« يعنی »جنگجو«‪/‬دلور بود‬
‫ل در سوره محمد )‪ (47‬آيه ‪ 4‬و ديگران‬
‫‪.‬واژه »حرب« در قرآن مجيد نيز ‪ 6‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫حرج = در عربی به چند معناست‪ (1 :‬فشار‪ /‬تنگی‪ ،‬مشقت و غيره ‪ (2‬گناه‪ ،‬حرمت وغيره ‪ (3‬دام که برای‬
‫‪.‬گرفتاری جانوران گذارند ‪» (4‬رجه« لباس برای آويزان کردن جامه ها و غيره‬
‫با توجه به اين معنی آخممری يعنممی »رجممه«‪/‬رج‪/‬رژه کممه فارسممی باسممتانی هسممتند‪ ،‬عقيممده بنممده اينسممتکه اصممل واژه‬
‫»حراج« از »ها ‪ +‬رج« يعنی »آن ‪ +‬رج« بوده است؛ از آنجا که »ها« که حرف تعريف است ) مثل الف و‬
‫لم در عربی و »ها« که هنوز در زبان عربی‪/‬يهودی بکار می رود( در زبان فارسی باستان معمول بود‪ ،‬ولی در‬
‫زبممان فارسممی دری )= دربمماری ساسممانی( حممذف شممده اسممت‪ ،‬ميتمموان بممه يقييممن گفممت کممه واژه »همما ‪ +‬راج« بممه‬
‫‪»).‬حراج« در عربی تبديل شده است‪) .‬مثل »خراج« م نگا‪ ،‬خراج‬
‫ل در سوره مائده )‪ (5‬آيه ‪ 6‬و ديگران‬
‫‪.‬واژه »حرج« در قرآن مجيد نيز ‪ 15‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬

‫حرز = در عربی بمعنی»پناهگاه«‪/‬جای محفوظ‪ ،‬استوار و محکم‪ .‬ضمنًا » تعويذ« و دعائيکه برای حفاظت و‬
‫‪.‬حسراست نوشته بگردن اندازند و غيره‬
‫جالب آنستکه اصل اين واژه بظاهر عربی برميگردد به ريشه فارسی باسممتانی »هممرز« کممه دقيق مًا بممه هميممن معنممای‬
‫)فعلی عربی آنست )نگا‪» ،‬نامهای پارسی« م ص م ‪169‬‬
‫شممده اسممت‪ Fire ،‬ريشه اين واژه و تعداد زيادی واژه های ديگر پهلوی از »هير« يعنی »آتش« که در انگليسی(‬
‫ميباشد‪ .‬ضمنًا بمعنی‬
‫قول« بمعنی »مقدس« بمعنی »متواضع« و نيکوکار نيممز در عممرض هممزاران سممال فرهنممگ ايرانممی بکممار رفتممه«‬
‫اسممت‪ .‬واژه هممای »هيربممد« يعنممی کشمميش زردشممتی‪» ،‬هرمممز« )تلفممظ ديگممر »اهممورا مممزدا« خممدای دانمما(‪،‬‬
‫»هرمس«‪/‬هيريد‪/‬هرس )= حرس در عربی( و غيره همه برمی گردد به همين » هير«( نگا‪ ،‬نامهای گارسی م‬
‫‪.‬ص م ‪169‬‬
‫حرس = تلفظ عربی »هرس« فارسی باستانی‪» ،‬حرز« يعنی حفاظت‪ ،‬نگهبانی و غيره‪ ) .‬نگا‪ ،‬حممرز( رجمموع‪:‬‬
‫‪».‬نامهای پارسی« ص ‪ .169‬ضمنًا در عربی »نگهبان« را نيز »حرس« می گويند‬
‫حسسسک = تلفظ عربی واژه » خسک« يعنی » خار و خس«‪ /‬خاشاک‪ /‬تکه کاه ياعلف خشک ) شايد با واژه‬
‫‪».‬خشکه« ارتباط ريشه يی داشته باشد‬
‫حسکی = يعنی »خاردار« از واژه فارسی وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنممی‪/‬خاشمماک‪/‬گياههممان خشممگه )نگمما‪،‬‬
‫‪).‬حسک‬
‫حناء = همان گل معروف که »گرته« آنرا برای رنگ بدن و داروسازی بکار می برند‪ .‬اصل واژه از تلفظ غلط‬
‫‪»).‬قنا« در فارسی آمده است‪) .‬نگا‪» ،‬نامهای پارسی« ص م ‪352‬‬
‫در زبانهای ديگر آريائی )ايرانو م اروپائی( مثل انگليسی نيز همين واژه را بشکل عربی آن )و با تصممور غلممط کممه‬
‫‪.‬بکار می برند ‪ Henna‬واژه عربی است( يعنی‬

‫ل در قديم »ها« که‬
‫حنک = تلفظ عربی واژه »چانه« فارسی که »زنخ« ‪/‬زنخدان هم گفته ميشود‪ ،‬ميباشد‪) .‬احتما ً‬
‫حرف تعريف در زبان پهلوی و عبری‪/‬يهودی است‪ ،‬معادل الف و لم در عربممی بممر سممر کلمممه بمموده کممه تبممديل بممه‬
‫‪»).‬حا« در تلفظ عربی شده است‪ .‬امثال اين در معربات بسيار زياد است‬
‫جنک در عربی به چانه و قسمت زير چانه گفته ميشود‪ .‬از همين واژه »تحت الحنک« )يعنی قسمتی از عمامه کممه‬
‫‪.‬در وقت نماز و غيره از زير زنخ به پشت مياندازند( در عربی درست شده است‬
‫تحت الحنک = مرکب از »تحت« که عربی يعنی زير بعلوه »حنک« که تلفظ عربی »چانه«‪ /‬زنخ‪ /‬زنخدان در‬
‫زبان فارسی است‪ ،‬ميآيد‪ .‬تحت الحنک عبارتست از گذراندن قسمی از عمامی زير »چانه« يا زنخ‪/‬زنخدان که علما‬
‫در حال نماز انجام ميدهند )ضمنًا مردم افغانستان و پاکستان و قبممائل بلمموچ ايرانممی هممم اينکممار را مممی کننممد(‪ .‬نگمما‪،‬‬
‫‪.‬حنک‬
‫خاتون = از همان واژه »خاتون« فارسی که داخل عربی هم شده است‪ .‬خانم‪/‬کدبانو‪ /‬بانو‪/‬زن باشخصيت و نسبتًا‬
‫‪.‬بال سال‪ .‬جمع آن در عربی خوايتن است‬
‫‪).‬خواتین = جمع »خاتون« فارسی )نگا‪ .‬خاتون‬
‫خال = از همان »خال« فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی نقطه سياه که بممر روی انسممان و يمما اعضممای‬
‫‪.‬ديگر ايجاد می شود‪ .‬جمع عربی آن خيلن است‬
‫)خیلن = جمع عربی »خال« فارسی است )نگا‪ .‬خال‬
‫يعنممی »آنچممه کممه خفگممی آورد«‪ /‬خفممه ‪ Diphterie،‬خسسانق = اسم فاعل از » خناق« يعنی خفگی‪ /‬ديفتری‬
‫‪.‬کننده‪/‬بيماری خناق که گاه »حناق« هم تلفظ ميشود‬
‫جالب آنستکه ريشه اين واژه برميگردد بممه »حنممک« کممه در واقممع تلفممظ عربممی واژه »زنممخ‪/‬زنخممدان«‪ /‬و بممالخره‬
‫‪»).‬چانه« فارسی است‪) .‬رابطه خناق با خفگی همان بيماری »گلو« است‬
‫)خانق الذئب = نوعی گياه سمی است )نگا‪ .‬خانق‬

‫)خانق الکلب = نام گياه سمی است )نگا‪ .‬خانق‬
‫‪).‬خانق النمر= مازريون سياه )نگا‪ ،‬خانق‬
‫خانقاه = تلفظ عربممی واژه »خانگمماه« فارسممی‪ ،‬معبممد درويشممان‪ ،‬جايگمماه اجتممماعی صمموفيان‪ ،‬مرکممز »خممان« =‬
‫‪.‬بزرگ رهبر دراويش‪ .‬خانقه نيز تلفظ ميشود‬
‫خسسدر = ريشه واژه » مخدرات‪ /‬مخدر‪/‬و غيره‪ .‬در عربی بمعنی » چادر«‪ /‬پرده‪/‬و هر چيزی که بصورت‬
‫‪».‬پوشش« ‪/‬غلف ‪/‬روپوش بر روی اشياء عمل کند‬
‫بانوان پشت پرده را »مخدره‪/‬مخدرات« گويند و مواد مخدره نيز که مغز آدم را در پممرده غفلممت مممی برنممد بممه ايممن‬
‫‪.‬جهت نام نهاده ئند‬
‫ولی جالب آنستکه واژه »خدر« عربی‪ ،‬در واقع تلفظ »چادر« فارسی است! همين واژه ريشه »چتر« فارسی نيممز‬
‫‪.‬هست‬
‫»ادامه حرف »خ‬
‫خشخش= تلفظ »خش خش« فارسی؛ صدای برگ خشک‪ ،‬کاغذ‪ ،‬و غيره‪ .‬در عربی‪ ،‬به آن خشخشه نيز می‬
‫‪.‬گويند‬
‫‪).‬خشخشه= صدای »خش خش« )نگا‪ .‬خشخش‬
‫خشخاش= از همان »خشخاش« فارسی که نوعی گياه با گلهای سفيد و دانه های آن برای » مواد مخّدر« و‬
‫‪».‬نعشه آور« نام ديگر آن در فارسی»کوکنار« و نارکوک است‬
‫خشخاشه= نوع ديگر تلفظ عربی »خشخاش« فارسی است‪ .‬يکی از معانی فعلی آن در عربی يعنی »مقبره«‪ /‬قبر‬
‫‪=)).‬چيزی شبيه »حقه« خشخاش که جای دانه های آن است‬
‫خشم= ظاهرًا از همان »خشم« فارسی بمعنی » عصبانی شدن«‪ /‬غضب کردن و غيره آمده است‪ .‬در عربی‬
‫)امروز »خشم« بمعنی »مستی«‪ /‬از خود بيخود شدن بر اثر شراب و الکل و غيره است‪ =) .‬بد مستی؟‬

‫خیشوم= از همان ريشه »خشم« )نگا‪ .‬خشم( در عربی به معنی »دماغ‪/‬بينی« ) علمت ظاهری خشم در چهره‬
‫‪.‬انسان و جانوران؟( گفته ميشود‬
‫خاقان= يعنی »شاه‪/‬شاهنشاه« لقب شاهان چينی در زبان فارسی‪ .‬بخلف تصممور عممموم )از جملممه مرحمموم عميممد(‬
‫واژه خاقان ترکی نيست‪ ،‬بلکه واژه فارسی است که در مورد شاهان »ترکستان ايران قديم« کممه‪ /‬امممروز بخشممی از‬
‫‪).‬آسيای مرکزی و چينی است‪ ،‬بکار ميرفت‪) .‬نگا‪» ،‬نامهای پارسی« ص م ‪225‬‬
‫‪.‬حتا اگر»ترکی« هم بود‪ ،‬ثابت ميشود که عربی نيست‪ ،‬بلکه بر اثر نفوذ زبان فارسی وارد عربی هم شده است‬
‫خلب= ظاهرًا از »خلب« فارسی‪ ،‬يعنی گل و لی‪ ،‬زمين گل آلود که چسپناک است و پای انسان و جانوران در‬
‫آن فرو ميرود‪ ،‬جائيکه پای جانوران در گل ميماند در عربی بيشتر بمعنی »گير‪/‬گيره« گير افتادن در چنگال عقاب‬
‫‪.‬و غيره‪ ،‬وسوسه و گيرافتادن و بدام افتادن بکار می رود‬
‫خمورجی= تلفظ عربی»خمورچی« يعنی عرقفروشی‪ ،‬شرابفروشی‪ ،‬دکان عرق‪ .‬از » خمر« عربی يعنی شراب‬
‫بعلوه »چی« ترکی که در عربی به »جی« مبدل شده است؛ ولی ترکيب اين کلم فارسی است و ظاهرًا از طريق‬
‫‪.‬ترکی عثمانی وارد عربی هم شده است‬
‫خم« فارسی يعنی خنبه‪/‬خنبره ‪ /‬خنب‪ /‬خمب‪ »/‬خمره‪ /‬کوزه بزرگ مايعات« و غيره‪.‬‬
‫خم الرجاج= متشکل از » ُ‬
‫بعلوه »دجاج« عربی يعنی مرغ‪ ،‬کلمه خم الرجاج در عربی به »مرغدان‪/‬قفس مرغان« گفتممه ميشممود‪) .‬در زبممان‬
‫‪).‬از همين ريشه آريائی است ‪»/Khumb Mela‬هندوستانی نيز واژه »خمب‬
‫خنجر= از همان خنجر فارسی که در عربی نيز بکار می رود )مثل خنجر کمری مردم عمممان و يمممن کممه هممر دو‬
‫‪.‬از استانها و ساتراپيهای ايران باستان بودند(‪ ،‬دشنه‪ ،‬کارد جنگی و دفاعی‬
‫‪).‬خندق= معرب واژه »کنده« در فارسی است‪) .‬نگا‪.‬سحندن‬
‫خن= ظاهرًا تلفظ عربی خنب‪/‬خنبره‪/‬خنبه »خم‪/‬خمب«‪ /‬که همه از واژه آريائی بمعنی »کوزه بزرگ مايعممات« و‬
‫‪).‬در هندوستان ‪.(Khumb Mela‬غيره است‪ ،‬ميباشد‬

‫در عربی »خن‪/‬خّنه« بمعنی »دماغی‪/‬تودماغی حرف زدن« و غيره نيز ميباشد‪ .‬باحتمال زياد شکل »خمممره يممی«‬
‫‪.‬دماغ ‪ /‬بينی انسان باعث استعمال خم‪ /‬خن بمعنی »دماغی« در عربی شده است‬
‫)خنه= دماغی )نگا‪.‬خن‬
‫)خنیس= تودماغی )نگا‪ .‬خن‬
‫خواجا= تلفظ عربی ديگری از واژه » خواجه« در فارسی بمعنی » سرور‪ /‬رئيس قوم‪ /‬بزرگ خاندان ‪ /‬حاجی‬
‫‪/.‬پولدار‪/‬اعيان واشراف‪/‬پير محل و غيره‬
‫لت‪،‬‬
‫خواجه= از همان واژه »خوان« فارسی بمعنی »سفره‪/‬طبق‪/‬تنبک = طبق که بر آن غذا‪ ،‬ميوه‪ ،‬آجيل‪ ،‬تنق ّ‬
‫جهيزه و غيره گذاشته به خانه عروس می برند‪ ،‬تخته يی که بر آن ميوه يا غممذا و شمميرينی انباشممته و بممرای فممروش‬
‫»روی سر حمل می کنند‬
‫ل« فارسی است‬
‫‪.‬خوذه= تلفظ عربی»خود‪/‬کله خود« در فارسی و يا »ک ً‬
‫‪.‬خان = از مسافرخانه فارسی آمده است؛ سرا‪ ،‬کاروانسرا و غيره‬
‫‪.‬خیار= همان ميوه معروف که آنرا بصورت خام ميخورند و يا از آن در سالد و ترشی و غيره استفاده ميکنند‬
‫)خیار شنبر= تلفظ عربی »خيار چنبر« فارسی است )نگا‪ .‬خيار‬
‫خیزران= نوعی »نی« بزرگتر و محکم تر از نی معمولی که به آن نی هندی نيز گفته ميشود‪ .‬در کارهای چوب‬
‫‪.‬بست ساختمانی و يا برای عصای شاهانه و افسران از آن استفاده ميشود‬
‫گرچه بعضی اساتيد )از جمله مرحوم عميد( آنرا عربممی دانسممته ئنممد ولممی در حقيقممت فارسممی اسممت )نگمما‪»،‬نامهممای‬
‫‪).‬پارسی« ص م ‪223‬‬
‫خیش= از همان واژه »خيش« فارسی که نوعی پارچه خشن کتانی است که از آن پرده و يا فرش زيرپا در‬
‫ادارات و دفاتر کار و غيره‪ ،‬درست ميشود‪ ،‬چيزی مثل زيلوی مساجد و حسينيه ها و زيارتگاهها‪ .‬در زبان‬

‫می گويند‪ ،‬که آنهم از ريشه اصلی آريائی )ايرانو م اروپائی( کنف‪/‬کنب است( که پارچه ‪ Canvas‬انگليسی به آن‬
‫‪.‬گونی‪ ،‬کنف و الياف زبر برای پرده و فرش زير پا گفته ميشود‪ .‬در عربی خيشه را به »خيمه« می گويند‬
‫‪.‬خام= از همان خام فارسی‪ ،‬ضدپخته‪ ،‬در عربی واژه خام را بيشتر برای »پارچه چلوار‪ /‬قلمکار« بکار می برند‬
‫بفته= تلفظ عربی»دوباره« فارسی‪ ،‬بمعنی »باردوم«‪ .‬در عربی به » ريسمان‪ /‬نخ‪ /‬رشته های پنبه يی«‪ ،‬گفته‬
‫‪»).‬ميشود )دو يا چند رشته نخ که بهم تابيده شوند‪»/‬دوباره‬
‫»حرف»د‬
‫دوباره= از همان »دوباره« فارسی بمعنی »بار دوم«‪ .‬در عربی به » ريسمان‪ /‬نخ‪ /‬رشته های پنبه يی«‪ ،‬گفته‬
‫‪»).‬ميشود )دو يا چند رشته نخ که بهم تابيده شوند‪»/‬دوباره‬
‫ل از واژه »دبش« فارسی آمده است‪ .‬در عربی به شيره قند گفته ميشود‬
‫‪.‬دبس= احتما ً‬
‫دبوس= از همان دبوس فارسی که به »گرز« و يا چوبدستی که سر آن قلنبه است و يا به آن کلهک فلزی سمموار‬
‫کرده ئند‪ ،‬برای حمله با دشمن و يا دفاع‪ .‬در عربی بيشتر بمعنی »سنجاق« )که سرش مثممل سممرگرز اسممت( اطلق‬
‫‪.‬ميشود‬
‫ددن= ظاهرًا تلفظ عربی واژه »دد« يعنی » ديو و دد« يعنی » جانور‪ /‬جانوران‪/‬جممانورانه« و غيممره‪ .‬در عربممی‬
‫‪.‬بيشتر به »لهو و لعب«‪ /‬عبش و نوش‪ ،‬مستی و بدمستی و غيره بکار می رود‬
‫دیدن= در عربی بمعنی » خوی« و خصلت‪ ،‬عادت‪ ،‬روش‪ ،‬داب و خصوصيات يکنفر و يا يک ملت و قوم‪،‬‬
‫فرهنگ مردم و غيره‪ .‬حممدس نويسممنده آنسممتکه ايممن واژه نيممز مثممل هممزاران واژه ديگممر در زبممان عربممی‪ ،‬از ريشممه‬
‫‪.‬آريايی‪/‬ايرانی است‬
‫درابزون= در عربی واژه »نرده« جلوی بالکونی‪ ،‬راه پله؛ طارمی‪ ،‬و غيره است‪ .‬در عربی به آن در ابزين نيز‬
‫ميگويند که از واژه فارسی »دار آفرين« )= درآويزان‪/‬درآويز‪/‬دستاويز‪/‬دستگيره« آمده اسممت‪ .‬در فارسممی پهلمموی‬
‫‪).‬نيز »دارآفرين« است)نگا‪» .‬نامهای پارسی« م ‪107‬‬

‫‪).‬درابزین= درآويزان‪ ،‬طارمی‪ ،‬نرده )نگا‪ .‬درابزون‬
‫‪.‬دردار= از همان»دردار« فارسی‪ ،‬يعنی درخت سفيدار‪ ،‬درخت پشه نيز گفته ميشود‬
‫‪ُThe‬دّره= تلفظ عربی »دّر« )= گوهر ‪/‬لؤلؤ( يعنی مرواريد )که خليج فارس از نوع معروف آن در جهان است‬
‫)‪pearl of the Persian gulf‬‬
‫‪).‬بخلف تصور عموم کلمه»دّر« عربی نيست‪ ،‬بلکه ريشه پارسی دارد )نگا‪» .‬نامهای پارسی« ص م ‪115‬‬
‫درز= از همان »درز« فارسی بمعنی »چاک«‪/‬شکاف‪/‬تکه ها‪/‬جامه که بهم دوخته و پوشاک ميسازند‪ .‬از همين‬
‫‪).‬واژه »درزی« آمده بمعنی »خياط‪/‬دوزنده« )نگا‪ .‬درزی‬
‫‪).‬و همچنين »درزن« که در فارسی قديم بمعنی »سوزن« است‪) .‬نگا‪.‬فرهنگ عميد‬
‫درزی= از واژه »درز« فارسی بمعنی »خياط‪ /‬دوزنده‪ /‬کسيکه درز يا چاک و شکاف جامه را بهم ميدوزد‪«.‬‬
‫)هنوز در هندوستان و پاکستان و غيره خياط را درزی می گويند(‪ .‬ظاهرًا » اسماعيل دروز‪/‬درزی« بانی مذهب‬
‫»دروزها‪/‬دروزی ها« در لبنان و سوريه از پيشه درزی گری‪/‬خياطی‪ ،‬زندگی ميکرد و لذا خود او و پيروانممش بممه‬
‫»دروزی‪/‬دروزها« معروف شدند‪ .‬او هم مثل خيلی سران گروههای مذهبی م سياسی م جنگوی خاورميانه ) مثل‬
‫)‪ Assasins‬اسماعيليان و حسن صباح و غيره( ايرانی نژاد بود‪) .‬نگا‪ ،‬حشاشين‬
‫‪).‬درزی= پيروان مذهب»دروز« در لبنان و سوريه )نگا‪ .‬درزی‬
‫درف= ظاهرًا با کلمه »درب« فارسی رابطه ريشه ئی دارد‪ ،‬در عربی بمعنی » طرف« راست و چپ و غيره‬
‫‪).‬بکار می رود‪) .‬تحقيقات بيشتر لزم است‬
‫در زبان انگليسی‪ ،‬يعنی گراز دريائی‪/‬ماهی يونس است‪ .‬ولی بمما تمموجه بممه اينکممه ‪ Dolphin‬درفیل= تلفظ عربی‬
‫در زبانهممای آريممائی ديگممر )يعنممی ‪ Elephant‬کلمه »فيل« از اصل »پيل« فارسی است‪ .‬و باحتمال قمموی کلمممه‬
‫‪.‬فيل( اين واژه قابل تحقيقات بيشتر است‬
‫‪).‬دّره= تلفظ عربی »دّر« )=گوهر( فارسی است‪).‬نگا‪» .‬نامهای پارسی« ص م ‪115‬‬

‫ل در سوره نور )‪ (35‬آيه ‪24‬‬
‫‪.‬در قرآن مجيد نيز آمده است‪ .‬مث ً‬
‫درهم= تلفظ ديگری از »درم« فارسی است‪ .‬بعضی گفته ئند که يک واژه يونانی است‪) .‬يعنی آريائی م ايرانو م‬
‫اروپائی( که در آنصورت باز اصل ايرانی دارد‪ .‬ولی يقينًا عربممی نيسممت‪ ،‬آريممائی اسممت‪ .‬در قممرآن مجيممد نيممز آمممده‬
‫ل در سوره يوسف )‪ (12‬آيه ‪20‬‬
‫‪.‬است‪ ،‬مث ً‬
‫‪).‬درم= تلفظ ديگر»درهم« فارسی است‪) .‬نگا‪ .‬درهم‬
‫درم= از همان»درهم« فارسی است که در عربی نيز بکار می رود؛ » درسنگ« يعنی وزن يک »درم«؛ در‬
‫‪.‬عربی نيز بمعنی »وزن درم« بکار می رود‬
‫ل در سوره يوسف )‪ (12‬آيه‬
‫دراهم= جمع عربی واژه »درهم« فارسی است‪ .‬در قرآن مجيد نيز آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪20.‬‬
‫درویش= از واژه فارسی قديم »دريوزه« يعنی کسيکه گدائی در خانه ها می کند‪ ،‬در بدر گدائی کردن‪ ،‬دريوز‪،‬‬
‫درپوش‪ ،‬درويزه نيز در زمانهای مختلف تحويل زبان فارسی بکار می رفته است‪ .‬اصل واژه »درويممش« در زبممان‬
‫»اوستائی« از نام »دريوی« که فرشته مسئول »فقراء« است‪ ،‬مشتق شممده اسممت‪) .‬نگمما‪» .‬نامهممای پارسممی«ص م م‬
‫‪114).‬‬
‫درای= ظاهرًا از کلمه »دلداری« فارسی آمده است‪ .‬در عربی بمعنی » دلداری‪ /‬تملق‪ /‬تشويق‪ /‬دلگرمی« و غيره‬
‫‪.‬است‬
‫دزینه= يعنی »يک دسته« از هر جنس )مثل قلم‪ ،‬دفتر و غيره(‪ ،‬هر مجموعه دوازده تائی در انگليسی و ديگر‬
‫می گويند کممه بمعنممی»دوازده تمما« اسممت و بمما واژه »دوازده« در زبانهممای آريممائی ‪ Dozen‬زبانهای اروپائی نيز‬
‫)ايرانو م اروپائی( مربوط است‪ .‬بعضی معتقدند که اصل آن ايتاليائی و يا »ونيزی« است‪ ،‬ولی با توجه به اينکه‬
‫تجارت و کاروان در ايران هزاران سال قبل از »ونيز« شروع شد‪ ،‬و ايرانيان در زمان داريوش کممبير معيممار مممتر‬
‫و کيلو و ديگر اندازه )=ها اندازه = هندسه( را ‪ 2500‬سال پيش به جهان هديه کردند‪» ،‬دوازده تا = دسته‬

‫بيشتر فارسی به نظر می آيد« )توجه‪ :‬کلمات کاروان‪ /‬کاروانسممرای‪/‬بانممک‪/‬چممک‪/‬بممرات‪/‬حممواله و ديگممر ‪Dozen‬‬
‫‪).‬لغات بازرگانی شواهد ديگر اين مدعاست‬
‫دستور= از همان دستور فارسی که بمعنی فرمان‪/‬قانون شاهی‪ /‬امر شاهنشاه که قانون کشور بود )= توجه به‬
‫اصطلح اروپائی»قانون پارسها و مادها قابل تغيير نبود«( ضمنًا جمع »دسمماتير« نيممز هسممت کممه نممام اوليممن کتمماب‬
‫آسمانی اولين پيامبر ايرنی بنام »آباد‪/‬مهاباد« يعنی »ده فرمممان‪ /‬قممانون« او ب مود‪ ).‬نگمما‪» .‬نامهممای پارسممی« م م ص‬
‫يکم( پيروانش را »آباديان« عباديان‪/‬عبادی‪/‬عباد و غيره )مثل فرقه مسلمان عمممان‪ ،‬کممه يکممی از اسممتانهای باسممتانی‬
‫ايران بود( می نامند‪ .‬شهر باستانی »آبادان« نيز از همان پيروان »آباد« پيامبر باستانی ايران اسممت‪) .‬صمماحب بممن‬
‫)‪.‬عباد وزير و ديگران‬
‫‪.‬در عربی »دستور« يعنی »قانون«‪/‬قانون اساسی کشور و غيره است‬
‫‪.‬دستوری= مربوط به قانون؛ در قانون اساسی يا اساسنامهگروه‪ ،‬انجمن و غيره‬
‫دسکره= از همان »دسکره« فارسی قديم‪ ،‬که در عبی هم معمول است؛ » دهکده« ‪ /‬دهات‪ /‬قريه‪ /‬خوره‪ /‬کوره‪./‬‬
‫‪.‬ضمنًا صومعه و شرابخانه و عياشخانه و غيره نيز هست‬
‫باحتمال قوی از دو واژه »دس« )= کلمه آريائی بمعنی »ده تا« که هنوز در هندوستان »دس« ميباشد( »وکره«‬
‫)يعنی »کوره«‪/‬خره‪/‬قريه‪/‬بمعنی شهرک‪/‬دهات( يعنی »دهکده«‪ .‬چيزی شبيه واژه لتينی )= آريائی = ايرانو م‬
‫‪).‬يکدهم در ليتن =‪» (Deci/Deca‬يعنی »مجموعه ده شهرک ‪» Decaplis‬اروپائی( »دکاپوليس‬
‫دش= تلفظ عربی »دوش« )= مثل دوشاب فارسی( همان دوش فارسی که در حمام بشکل آب پاش بکار ميرود‪.‬‬
‫‪.‬بکار ميبرند ‪ Douche‬در زبانهای اروپائی )=ايرانو م آريائی( مثل فرانسه نيز همين واژه پارسی را بشکل‬
‫دشت= در عربی بمعنی »الوار« تکه های چوب‪ ،‬خممرت و پممرت‪ ،‬آتممه آشممغال و غيممره در مممورد اصممل ايممن لغممت‬
‫‪.‬تحقيقات بيشتری لزم است‬

‫دشن= در عربی بمعنی »تبرک« کردن »وقف خدا« کردن‪ ،‬هديه مذهبی کردن؛ در زبان فارسی قديم بمعنی‬
‫‪».‬هديه« )نگا‪» .‬نامه پارسی« م ‪ .(108‬ترکيبات عربی اين لغت زياد است‬
‫‪).‬دف= )نگا‪ .‬بعد از دفتر‬
‫دفتر= از همان »دفتر« فارسی يعنی »دفترچه«‪ ،‬کتابچه يی که نوز چيزی در آن نوشته نشده باشد‪ ،‬مجموعه‬
‫‪.‬ورقها که برای نوشتن و يادداشت بکار ميرود‬
‫‪.‬دفتر الستاذ= در عربی بمعنی »دفتر کل« در دفتر داری‪ .‬دفتر بزرگ و اصلی اداره‬
‫دفتر خانه= از همان دفترخانه فارسی؛ در عربی بيشتر بمعنی »پرونده« جای پرونده ها‪ /‬اطاق بايگانی و غيره‬
‫‪.‬بکار ميرود‬
‫‪.‬دف= تلفظ »دپ« فارسی بمعنی »تنبور«‪/‬دايره ‪ /‬آلت موسيقی معروف؛ تار که در موسيقی بکار می رود‬
‫دولب= از همان »دولب« فارسی يعنی »دول ‪ +‬آب« يعنی »دلو« آبکشی؛ وسيله آب کشی از چاه‪ ،‬چرخ آب‬
‫يعنی چرخ )آبکشی( پارسی‪ ،‬که از اختراعات ايرانيممان ‪Persian wheel‬که به نوعی از آن در انگليسی هنوز‬
‫‪).‬قديم است )نگا‪».‬نامهای پارسی« م ص ‪115‬‬
‫همين لغت »دول« در عبی تبديل به »دلو« شد‪ .‬کلمه دول با حالت عربی شده آن »دلو« در قرآن مجيممد نيممز آمممده‬
‫ل در سوره يوسف )‪ (12‬آيه ‪19‬‬
‫‪.‬است‪ .‬مث ً‬
‫يونانی؟( که در عربی به آن »درفيل« نيز می گويند‪ ،‬نوعی =( ‪» Delphinus‬دلفین= ازواژه انگليسی»دلفين‬
‫ماهی بزرگ دريائی پستاندار )خوک ماهی‪ /‬خوک دريايی(‪ .‬با توجه به اينکه »فيل« در عربی از »پيممل« فارسممی‬
‫آمده است‪ ،‬احتمال اينکه اين واژه »دلفين« نيز از اصل »فيل« منتها با تلفظ عربی به اروپا و غرب نيز منتقل شده‬
‫‪.‬و »دلفين« )= درفيل( شده است‪ ،‬زياد است‬

‫دینار= از همان دينار فارسی قديم که سکه طلئی در ايران باستان بود‪ .‬گرچه غالبًا تصور می کنند که يونانی‬
‫است ولی تحقيق بيشتر ثابت می کند‪ ،‬که واحد پول ايران قديم است )نگا‪» ،‬نامهممای پارسممی« م م ص ‪ .(113‬جمع‬
‫‪.‬عربی »دنانير« است‬
‫)دیناری= )نگا‪ .‬دينار‬
‫دهلیز= از همان »دهليز« فارسی بمعنی دالن‪/‬راهرو‪/‬راه باريک و دراز )مثل دالهو در عرب باختران ايران‬
‫‪.‬که از »دال ‪ +‬آهو« ساخته شده است(‪ .‬جمع عربی آن دهاليز است‬
‫‪.‬دوباره= از همان »دوباره« فارسی بمعنی بارديگر‪/‬بار دوم‪/‬دومين بار و غيره‬
‫‪.‬در عربی بيشتر به »ريسمان« )نخی که دوسه ل بهم تابيده شود( و تابيدن نخ گفته ميشود‬
‫دار= ظاهرًا از واژه فارسی »دار‪/‬دارائی‪/‬داشتن« فارسی يعنی ثروت‪/‬مالکيت وارد عربی هم شده است‪ .‬احتمال‬
‫ديگر آنستکه »دار« در فارسی بمعنی »چوب پايه« که اتاق و يا ساختمان بر آن بنا ميشود؛ دراچوبه‪ ،‬جوب بسمممت‬
‫‪.‬ساختمان ‪/‬خربا‪ ،‬و غيره آمده است‪ .‬در عربی »دار« بمعنی »خانه« است‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آيه ‪ 95‬و‬
‫واژه »دار« و مشممتقات عربممی آن در قممرآن مجيممد نيممز ‪ 50‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬ديگران‬
‫دوش= از همان دوش فارسی بمعنی »دوشيدن‪/‬دوش حمام« و هرچه شبيه آن باشممد‪ .‬در عربممی نيممز بمعنممی دوش‬
‫حمام بکار می رود‪ .‬در زبانها ديگر آريائی )ايرانو م اروپائی( مثل فرانسه و انگليسی‪ ،‬اسپانيائی و غيره نيممز همممان‬
‫‪.‬بکار می برند ‪ Douche‬دوش فارسی را بشکل‬
‫دیوان= از همان ديوان فارسی وارد عربی نيز شده که دارای چند معنی مختلف است‪ .‬از جملممه‪ (1 :‬ديوان شعر‪،‬‬
‫‪ (2‬ديوان = دادگاه‪ (3 ،‬ديوان = اداره دولتی‪ (4 ،‬ديوان بمعنی نيمکت‪ ،‬صندلی نرم چند نفره در خانه يا اداره؛‬
‫کو‪ ،‬که ريشممه »لفممظ« »صممفه« عربممی و‬
‫در زبممان انگليسممی نيممز ‪ Sofa‬همچنين بمعنی »«ديوان؛ شاه نشينی‪ ،‬س ّ‬
‫‪.‬هست‬

‫‪.‬دیدبان= از همان واژه »ديدبان« فارسی‪ ،‬که در عربی نيز بمعنی »نکهبان« و کشيک است‬
‫دین= از همان واژه »دين« پهلوی )بخلف تصور غالب مردم و حّتا خيلی »علماء« اين واژه عربی نيست!( که‬
‫دارای دو معناست‪ (1 :‬دين بمعنی »قرض« و مديون بودن‪ (2 ،‬بمعنی عقيده و ايمان به معنويات و مبانی آسمانی؛‬
‫‪).‬مذهب؛ ديانت و غيره )نگا‪» ،‬نامهای پارسی« م ص ‪113‬‬
‫کلماتی مثل »دينور« يعنی ديندار‪ ،‬مذهبی؛ دينشاه = شاه دين‪ ،‬رئيس مذهب؛ دينيار = ياور دين؛ دينيگ = دينممی‪،‬‬
‫‪.‬مذهبی‪ ،‬و بالخره »دايانا« که نام تاريخی زنان است‪ ،‬همه از ريشه »دين« در زبان پهلوی آمده ئند‬
‫واژه دين در قرآن مجيد نيز ‪ 105‬بار آمده است‪ .‬از جمله در اولين سوره قرآن مجيد » الحمد« اصطلح مالک‬
‫‪.‬يوم الدين‬
‫ل دينی‪ ،‬متدين‪ ،‬تدين‪ ،‬مديون و غيره‬
‫‪.‬مشتقات کلمه دين در عربی بيشمار است‪ ،‬مث ً‬
‫ذهب= از واژه پهلوی »ذهبا« بمعنی طل‪ ،‬زر‪ ،‬که يکی از مواد معدنی فلزی است‪ ) .‬نگا‪» ،‬نامهممای پارسممی« م م‬
‫‪).‬ص ‪502‬‬
‫ل در سوره آل عمران )‪ (3‬آيه ‪14‬‬
‫واژه پهلوی »ذهبا« در قرآن مجيد نيز بشکل »ذهب« هشت بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬و ديگران‬
‫‪.‬مشتقات »دهب« در عربی بسيار است‬
‫روند= تلفظ ديگر عربی از واژه »راوند« فارسی که گياه ترش مزه خوردنی است‪ .‬در زبان انگليسی نيز هميممن‬
‫‪).‬بکار می رود )نگا‪ ،‬رواند ‪ Rhubarb‬واژه فارسی را بشکل‬
‫راتینج= تلفظ ديگر عربی واژه فارسی »رايتانج« و ريتانج‪ ،‬نوعی کتيره )قطران در تلفظ عربی( که از درخت‬
‫‪.‬صنوبر بيرون ميزند و خشک ميشود؛ در کارهای صنعتی و دارويی بکار ميرود‬
‫ایتل = تلفظ عربی »رتيل« فارسی که نوعی حشره زرد رنگ شبيه عنکبوت است )دلمک و ديلمک نام ديگممر آن‬
‫‪).‬در بين قبائل مختلف ايرانی‪ ،‬در ازمنه مختلف بوده است‬

‫)ترجمه = از واژه »ترجمان = ترزبان« فارسی وارد عربی هم شده است)نگا‪ ،‬ترجمان‬
‫ترجمان = تلفظ عربی واژه فارسی »ترزبان« يعنی مترجم‪ ،‬کسيکه بتواند بخوبی ادای بيان کند‪ ،‬روشن کلم‪ .‬کلمه‬
‫‪).‬ترجمه در زبان عربی از همين واژه ساخته شده است‪) .‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد م واژه ترزبان‬
‫رخ = از همان »رخ« فارسی يعنی »چهره‪/‬صورت‪ ،‬رخسار و غيره‪ .‬در شطرنج )= چاتارونگا( يکی از مهره‬
‫بکار ‪ Rook/Roc‬های بازی است‪ .‬در زبانهای ديگر آريائی )= ايرانو م اروپائی( نيز همين واژه فارسی بشکل‬
‫‪.‬می رود‬
‫رخام = از واژه فارسی»رخام« يعنی سنگ مرمر‪ ،‬سنگ معدنی معروف‪ ،‬اصل واژه از »رخ« فارسی است‬
‫يعنی »رخنه« يا شکاف که در بشکل خممط همما‪/‬تممرک دار در سممنگهای مرمممر فممراوان اسممت )گرچممه مرحمموم عميممد‬
‫»رخام« را »عربی« دانسته‪ ،‬ولی دو کلمه پيش از آن وقتی »رخ« و رخنه را توضيح ميدهد‪ ،‬فارسی بدون رخام‬
‫)ثابت ميشود‪) .‬نگا‪ ،‬رخ‬
‫و رخام در ديگر زبانهای آريائی )ايرانو م اروپائی( مثل انگليسی نيز با همين ريشه فارسی »‪ «Rokh‬ضمنًا کلمه‬
‫‪.‬يعنی سنگ خارا‪/‬خاره‪/‬صخره‪ ،‬کمر وغيره بکار می رود ‪ Rock‬بشکل‬
‫رخو = در عربی بمعنی »راحتی«‪/‬استراحت‪/‬خوشی‪/‬نعمت و دارندگی‪ ./‬ظاهرًا کلمه »راحت« در عربی از تلفممظ‬
‫ديگر »رخو« ريشه دارد‪ .‬واژه »رخو« در زبان »اوستائی« نيز دقيقًا بهمين معناست‪ .‬حال با تمموجه بممه قممدمت و‬
‫تقدم تاريخی فرهنگ ايرانی بر عربی‪/‬عبری‪/‬يهودی و غيره‪ ،‬احتمممال ريشممه فارسممی آن بيشممتر اسممت )نگمما‪ ،‬نامهممای‬
‫)پارسی م ص ‪362‬‬
‫رزمه = در عربی بمعنی»بغچه«‪/‬بسته پارچه يی‪/‬باروبنديل قماشی‪ ،‬رختی‪ ،‬آنچه داخل پارچه پيچيده و بسته بندی‬
‫در انگليسی هم وارد شممده ‪ Ream‬در اسپانيائی و ‪ Resma‬شود‪ .‬گرچه غالبًا آنرا عربی ميدانند )که حتا بشکل‬
‫‪).‬است‬

‫ولممی حقيممق عميممق تممر از آنست و نياز به تيزبينی دارد‪ .‬واژه » رزمه« از لغت قديم آريائی » رزمه« بمعنی‬
‫»بافندگی« و جامه‪ ،‬لباس و رخت است‪ .‬باز ريشه رزمه از »رز‪ /‬رزيدن« يعنی » رنگ‪ /‬رنپ کردن« مثل‬
‫در زبانهای آريائی يعنی »سرخ‪/‬گل سرخ‪/‬گل رز« اسممت )چممون ‪ Rouge‬و ‪» Rose‬رنگرزی« که آنهم ريشه‬
‫‪).‬پارچه اساسًا رنگی است و معرفترين رنگها‪ /‬در قديم پوست »انار« يعنی »سرخ« بود‬
‫خلصه اينکه رزمه يعنی آنچه سرخ است‪ ،‬يعنی »پارچه« و يا آنچه در پارچه بسته شده‪ ،‬يعنی بغچه و بالخره هر‬
‫‪ Ream/Resma.‬نوع بسته بندی‬
‫ازنامه= تلفظ عربی »روزنامه« فارسی که امروزه در عربی بمعنی »اداره بازنشسممتگان« کممه در آن بممه مسممائل‬
‫‪.‬بازنشستگان رسيدگی ميشود‬
‫رصد خانه= از دو کلمه »رصد« عربی يعنی »خيره شدن«‪ ،‬نظر دوختنی‪ ،‬نگاه دختنی به چيزی بعلوه پسوند‬
‫فارسی »خانه« يعنی »جا« مکان‪ ،‬ظرف‪ ،‬کاسه‪ ،‬کازا و غيممره‪ .‬جممائيکه در آن سممتارگان را تحممت مطممالعه و زيممر‬
‫نظر می گيرند‪ ،‬جای مطالعات ستاره شناسی‪ ،‬دفتر کار و تحقيقات ستاره شناسان‪) .‬مثل رسد خانه معممروف مراغممه‪،‬‬
‫ساخته فکر استاد البشر‪ ،‬خواجه نصيرالدين توسی‪ ،‬که در قرن ‪ 13‬ميلدی اولين‪ ،‬بزرگترين و بهترين رصدخانه‬
‫)!جهان بود‬
‫رصاص= ظاهرًا تلفظ عربی»ارزير« در فارسی يعنی سرب است‪ .‬با تمموجه بممه سممابقه کشممف فلممزات مختلممف در‬
‫‪.‬ايران باستان‪ ،‬برای اولين بار در جهان‪ ،‬آنوقت فهم رابطه »ارزير« و رصاص روشن تر ميشود‬
‫کومه = در عربی بمعنی »تپه‪/‬کپه خاک يا آشغال‪/‬توده خاک‪ ،‬خاکروبه« و غيره )ظاهرًا اسم شهر مذهبی » قم«‬
‫‪).‬نيز از هينجاست‪ ،‬که بعدها با آمدن اعراب به اين شهر به »قم« تبديل شده است‪) .‬نگا‪ ،‬تاريخ قم‬
‫رمق = تلفظ عربی »رمه« در فارسی )نگا‪ .‬فرهنگ عميد(‪ .‬در عربی بمعنی »جان« توان‪/‬تاب‪/‬طاقت‪/‬مايه زنده‬
‫بودن‪ .‬در فارسی بيشتر بمعنی »جانوران« بخصوص رمه گوسفند بکار مممی رود‪ .‬ولممی اصممل لغممت فارسممی اسممت‪.‬‬
‫‪)).‬توجه‪» :‬رميدن« در ريشه با »رمق‪/‬رومک‪/‬رمه« مرتبط است‬

‫رمه= از همه کلمه فارسی »رمه« که در عربی بشکل »رمق« يعنی »جان« »جانداران« )= رمه‪ /‬گله( ميآيد‪.‬‬
‫‪.‬در عربی امروزه بيشتر بمعنی »لشه جانداران« بکار ميرود‬
‫رونق= در عربی و فارسی هر دو به يک معنا است؛ روشنی‪ ،‬با رنگ و نما‪ ،‬پرشکوه‪ ،‬درخشنده‪ ،‬پرفروغ‪ ،‬زنده‬
‫‪.‬و باصفا و غيره‪ .‬احتمال فارسی بودنش بيشتر است‪ .‬تحقيقات بيشتر لزم است‬
‫روزنامه= از همان »روزنامه« فارسی است؛ در عربی به » تقويم‪ /‬سالنما« گفته ميشود‪ .‬ضمنًا استعمال ديگر‬
‫‪.‬روزنامه در عربی بمعنی »دفتر بازنشستگان« است‬
‫رضوان= در عربی بمعنی »خوشنودی«‪ ،‬ضمنًا بمعنی »بهشت« و دربان بهشت نيز هسممت‪ .‬ولممی جممالب آنسممتکه‬
‫ريشه اين واژه با وجود شکل عربی آن در واقممع از »زبممان« پهلمموی بمعنممی »جممای رز = يعنممی بمماغ انگممور« و‬
‫بطور کلی هرگونه باغ و سبزه زار‪ ،‬مکان خرم و ميوه زار است‪ .‬ضمنًا »رز« بمعنی »رنگ« بخصمموص رنممگ‬
‫در فرانسوی يعنی سرخ‪/‬گل سرخ نيز هست‪ rouge .‬يعنی گل سرخ( و( ‪ Rose‬سرخ نيز هست‪ ،‬که اصل واژه‬
‫‪)).‬نگا‪» ،‬نامهای پارسی« م ص ‪ .(3701 -369‬همچنين فرهنگ عميد واژه »رز«‪/‬رزبان و ديگران‬
‫بنابر اين »رضوان« شکل عربی شده »رزبان« فارسی يعنی »باغ ميوه«‪/‬جممای گممل و گيمماه‪/‬زميممن آبمماد و پرکممت‪،‬‬
‫‪.‬پارک‪ ،‬بهشت‪ ،‬باغ ارم و غيره است‬
‫‪).‬روند= تلفظ عربی ديگر »راوند« يا »ريواس« فارسی است‪) .‬نگا‪ ،‬راوند‬
‫‪.‬ریشه = از همان »ريش« فارسی آمده است‪ .‬در عربی بمعنی »پر« پرندگان و مرغان‬
‫‪.‬ریمه = تلفظ واژه »ريم« فارسی بمعنی »چرک«‪/‬کثافت‪/‬آلودگی‪/‬پليدی‪/‬پلشت‪ /‬آت آشغال‪/‬پسمانده هر چيز‬
‫»حرف »ز‬
‫زینق = تلفظ عربی »ژيوه‪ /‬جيوه‪ /‬آبک‪ /‬آبق‪ /‬سيماب؛ يکی از مواد معدنی که برای » حرارت سنج« و ديگر‬
‫‪).‬مصارف صنعتی بکار می رود‪) .‬نگا‪» ،‬نامهای پارسی«ص ‪514‬‬

‫زار = از همان »زار« فارسی يعنی ضعيف‪ ،‬نحيف‪ ،‬خوار‪ ،‬ناتوان و غيره‪ .‬در عربی بيشتر بمعنی » گريه ‪ /‬های‬
‫‪.‬های گريه کردن‪ /‬زار زار گريه کردن« بکار ميرود‬
‫‪.‬زمجر= تلفظ عربی »زنجه« فارسی بمعنی »زنجه موره«‪ /‬گريه زاری‪/‬مويه‪/‬نوحه و غيره‬
‫زبانی= از همان »زبان« فارسی يعنی »عضو گوشتی داخل دهان جانوران«‪ .‬در عربی بيشتر بمعنی » نيش«‬
‫‪.‬جانوران بکار می برند‬
‫رنبیل = از همان »زنبيل« فارسی يعنی سبد‪ ،‬ظرف ميوه جات و اشياء ديگممر کممه از ترکممه نممرم ميبافنممد و بعممد از‬
‫خشک شدن بعنوان »کاسه« )از واژه کازه فارسی بمعنی ظرف( و يا ظرف حمل و نقل وسايل خانگی‪ ،‬ميوه‪ ،‬تممره‬
‫بار و غلت و غيره‪ ،‬بمعنی ظرف( و يا ظرف حمل و نقل وسايل خانگی‪ ،‬ميوه‪ ،‬تره بار و غلت و غيره‪ ،‬اسمممتفاده‬
‫‪.‬می کنند‬
‫زبون= از همان »زبون« فارسی که در عربی نيز بمعنی »ضعيف«‪/‬ضعيف العقل‪ /‬و همچنين بمعنی » مشتری«‬
‫‪.‬نيز بکار می رود‬
‫‪.‬قنّینه = ظاهرًا تلفظ عربی »آبگينه« فارسی است‪ ،‬بمعنی »شيشه«‪/‬بطری مشروبات الکلی و غيره‬
‫زرقون = تلفظ عربی »زرگون« فارسی يعنی »مثل طل‪/‬طلئی رنگ‪/‬سممرخرنگ«‪ .‬در عربممی امممروز بممه معنممی‬
‫»سرب سرخ« يا سرنج که در نقاشی برای رنگ سرخ بکار می برند‪ ،‬گفته ميشود‪ .‬در عربی به آن » سلقون«‬
‫‪.‬نيز ميگويند که آنهم از ريشه فارسی است‬
‫زرکسسش= از همان » زرکش« فارسی‪ ،‬يعنی »مطل‪/‬طل اندود‪ /‬زراندود« و غيره در عربی‪ ،‬بيشتر بمعنی‬
‫‪».‬تزيين‪/‬آرايش« زيبا کاری بطور کلی بکار می رود‬
‫)زلبیه = تلفظ ديگر عربی واژه »زلوبيا« همان شيرينی معروف ايرانی است‪) .‬نگا‪ ،‬زليبيا‪/‬زلبيه‬

‫زمام= بخلف تصور عموم )از جمله مرحوم عميد رد فرهنگ فارسی( واژه زمام‪ ،‬عربی نيست‪ ،‬بلکه از فارسی‬
‫قديم‪ ،‬بمعنی »مهار«‪/‬افسار‪/‬عنان شتر و اسب و الغ و غيره است‪) .‬جمع عربممی آن ازمممه اسممت(‪).‬نگمما‪» .‬نامهممای‬
‫)پارسی« م ص ‪506‬‬
‫زمان = در عربی و فارسی هر دو بمعنی »روزگار«‪/‬وقت‪ /‬هنگام‪ /‬تاريخ زندگی جهان و غيره‪ .‬بخلف تصور‬
‫عموم )از جمله غالب فرهنگها( واژه زمان عربی نيسممت‪ .‬بلکممه تلفممظ ديگممری از »زميممن« اسممت‪ .‬هممر دو واژه از‬
‫‪»).‬زم« پارسی که الهه »زمين« است( مشتق شده ئند‪) .‬نگا‪» ،‬نامهای پارسی« م ص ‪507‬‬
‫زمان )= زم ‪ +‬آن( يعنی » چرخش زم‪ /‬زمين« )= حرکت فضا که باعث ايجاد زمان‪ /‬وقت‪ /‬روز و شب‬
‫ميشود(‪ ،‬روزگار‪/‬زمانه‪/‬تاريخ زندگی و غيره )ضمنًا همين واژه »زم« با زمستان‪ /‬زامياد )الهممه زمي من در ايممران‬
‫باستان(‪ /‬زمی )= زمين(‪ /‬زمهرير )= سرمای سخت که در قرآن نيز آمده است = ‪ (13/76‬ارتباط ريشه يی‬
‫‪).‬دارد‬
‫زال= در عربی بمعنی »نابودی«‪/‬نيستی‪/‬زايل شدن‪ .‬در فارسی »زال« بمعنی »پير«‪/‬فرسوده‪ /‬کسيکه عمرش به‬
‫‪.‬پايان نزديک است )نگا‪» .‬نامهای پارسی« م ص ‪ .(506‬رابطه اين دو کلمه سزاوار تحقيقات نسل آينده است‬
‫‪).‬زنبق = تلفظ عربی »جيوه« ‪ /‬آبق )تلفظ ديگر عربی »آبک«( يعنی سيماب‪) .‬نگا‪.‬آبق‬
‫زیر = از همان »زير« در فارسی که علوه بر »پائين« بمعنی رودباريک » جوی آب‪ /‬آبراه« نيز هست مثل‬
‫‪».‬زيراب« يعنی »زير = راه ‪ +‬آب«‪ .‬در عربی بمعنی »خم آب« بکار ميرود‬
‫زاغ = از همان »زاغ« فارسی که وارد عربی نيز شده است؛ پرنده يی شبيه کلغ که جزو حلل گوشت ها نيز‬
‫‪.‬هست‪ .‬در عربی »عزاب« هم می گويند‬
‫زی = در عربی بمعنی »مد لباس« ‪/‬خوشپوش‪ /‬زيباپوشی و غيره و لباس بطور کلی است‪ .‬ظاهرًا »زی« در‬
‫واقع مخفف »زينت« است که خود آن نيز تلفظ عربی »آذين‪/‬آديممن‪/‬آدينممه« فارسممی يعنممی »آرايممش‪/‬تزييممن‪/‬جشممن و‬

‫شادی‪/‬مهرگان« )= همان »مهرجان« در عربی( ويوالزينه )= يوم آدينه‪/‬جشن عمومی( کممه در قممرآن مجيممد نيممز‬
‫ل در سوره طاها )‪ (20‬آيه ‪59‬‬
‫‪ 46.‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫»حرف »س‬
‫سبانخ = تلفظ ديگر عربی »اسفناج« فارسی است‪) .‬ديگرتلفظ های آن‪ :‬اسفاناج‪ /‬اسباناخ‪ /‬اسپناج‪ /‬اسپانج‪ /‬اسپناج‪/‬‬
‫سپاناخ است‪ (.‬در زبانهای ديگر آريائی )=ايرانو م اروپائی( مثل انگليسی و غيره نيز همين واژه پارسی را بشممکل‬
‫‪.‬بکار ميروند ‪Spinage/spinach‬‬
‫سبیداج = تلفظ عربی واژه »سفيداب‪/‬سممپيداب« )= همممان سممرخاب سممپيداب آرايممش بممانوان و يمما رنممگ نقاشممی و‬
‫‪.‬غيره( نوعی گرته که از مواد فلزی مثل »روی« )= روی به تلفظ عوام( توليد ميشود‬
‫ستز = از ريشه »استاذ‪/‬استاد« فارسی که در عربی صيغه بنديهای فراوان شده است‪ .‬در عربی بيشتر بمعنی‬
‫‪.‬استاد دانشگاه يا عالم دينی و مذهبی بکار می رود‬
‫سداب = همان »سداب« فارسی است که وارد عربی هم شده است؛ نوعی درخت پرشاخ و برگ‪ ،‬با گلهای زرد‪.‬‬
‫‪).‬در عربی »سدب« نيز می گويند‪ .‬سدب = )نگا‪ .‬سداب‬
‫»دنباله ‪ 3‬حرف »خ‬
‫خدش= ظاهرًا از واژه »خراش« فارسی است‪ .‬بهمين معنا در عربی »خدشه« نيز گفته ميشممود کممه معنممی اصمملی‬
‫‪.‬آن هم »خراش« است‬
‫‪).‬خدشه= از »خراش« فارسی است )نگا‪ .‬خدش‬
‫خراط= ظاهرًا از ريشه »خراش‪/‬خراشيدن«‪/‬تراش‪/‬تراشيدن‪ ،‬بمعنی » تراش چوب«‪ /‬دستگاه » تراش«‪ /‬کسيکه‬
‫‪.‬هنرش »تراش« چوب باشد‪ .‬اين شغل را در عربی »خراطه« = يعنی »چوب تراشی« هم ميگويند‬
‫خراطه= ظاهرًا تلفظ عربی »خراتين« فارسی که نوعی کرم سرخرنگ و دراز است‪ ،‬کرم خاکی معروف‪ .‬در‬
‫‪).‬فارسی »خراهين« نيز می گويند‪) .‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد م خراتين‬

‫خربق= از ريشه فارسی »خربک«‪/‬خربق که نوعی گياه سمی است‪ ،‬وارد عربی نيز شده است‪ ) .‬نگا » نامهای‬
‫‪).‬فارسی« ص م ‪225‬‬
‫خرج= از ريشه واژه »خراج« )= ها ‪ +‬ارج( فارسی؛ يعنی‪ :‬هزينه ‪ /‬باج‪/‬حزاج‪ /‬خرج کردن‪ ،‬ضد درآمد‪ .‬با‬
‫واژه »خورجين« فارسی نيز که کيسه بزرگ بممرای جمما دادن »اممموال« و دارائی اسممت‪ ،‬مربمموط اسممت‪ .‬اصممطلح‬
‫عربی »بالکورجه« )= يعنی »باخرجين«( که در تجارت معنی »کلی روشممی‪ /‬عمممده فروشممی« اسممت‪ ،‬از هميممن‬
‫‪.‬جهت است‬
‫‪).‬حشره= ظاهرًا از واژه »خستر« فارسی‪ ،‬که بهمان معنی »حشره« است ميآيد‪) .‬نگا‪،‬فرهنگ عميد‬
‫خلل= در عربی به »خلل دندان« يا وسيله سر تيزيکه با آن داخل دندانها را پاک کنند‪ ،‬گفته ميشود‪ .‬در فارسی‬
‫»خلندن«‪/‬خلنيدن‪/‬خليدن‪/‬خله‪/‬خلنده‪/‬خليده دقيقًا بهمين کار گفته ميشود‪ .‬حال کدام اصل و کدام نقل اسممت‪ ،‬تحقيقممات‬
‫‪.‬بيشتر لزم دارد و ما آنرا به محققان آينده واگذار می کنيم‬
‫خلر= نام نوعی گياه که از فارسی داخل عربی هم شده است‪ .‬در عربی به آن نيز گفته ميشود که باحتمال قوی آنهم‬
‫)از ريشه فارسی است‪) .‬نگا‪ .‬فرهنگ عميد‬
‫خمره = تلفظ عربی واژه »خم« يا خنب فارسی‪ ،‬يعنی جام سفالی بزرگ که در آن آب‪ ،‬سممرکه‪ ،‬شممراب و مايعممات‬
‫‪.‬ديگر جای ميدهند‬
‫خناس= در عربی و بدنبال آن در فارسی هم واژه » خناس« يعنی‪ :‬شيطان‪ /‬ديو‪ /‬دشمن‪ .‬شرارت گر و غيره‪.‬‬
‫گرچه غالب فرهنگها آنرا عربی ميدانند‪ ،‬به نظر نويسنده اين واژه با واژه »ن ماس‪/‬ناسممو‪/‬ناسمموش« در زبممان پهلمموی‬
‫‪).‬ارتباط مستقيم دارد‪).‬نگا‪» ،‬ناسو« در نامهای پارسی م ص ‪321‬‬
‫احتمال دارد »خناس« تلفظ ديگر »ها ‪ +‬ناس« يا »ا ‪ +‬ناس« يعنی‪» :‬آنچه آدمی نيست« يعنی‪ :‬ديو‪/‬جّنی‪/‬دشمن‬
‫‪.‬خوبيها‪/‬اهريمن و غيره باشد‪ .‬تحقيقات بيشتر را به دانايان آينده ميگذاريم‬

‫غنج= تلفظ عربی واژه »خنج« فارسی است‪ ،‬بمعنی »ناز«‪ /‬کرشمه‪/‬عشوه‪/‬لوندی‪/‬حرکتهای طنازانه نوع مادينه‬
‫ل‪:‬‬
‫انسممان و جممانوران در فارسممی‪» .‬خنجممه« هممم مممی گوينممد‪) .‬ضمممنًا غنجممه بممه معنممای ديگممر هممم هسممت‪ .‬مث ً‬
‫‪).‬شادی‪/‬طرب‪/‬بهره‪/‬سود‪/‬نفع‪/‬خرجين‪/‬جوال‪/‬تاچه‪ /‬و ديگران‬
‫بلطجی= مرکب از دو کلمه »بلط‪/‬بلطه« يعنی » تبر‪ /‬تبرزين« بعلوه » جی« که تلفظ » چی« ترکی در زبان‬
‫عربی است‪ .‬بلطجی در عربی امروز بمعنی »کارشناس‪/‬مهنممدس ارتممش‪/‬متخصممص« و غيممره‪ .‬ظمماهرًا ايممن واژه از‬
‫‪.‬طريق ترکی عثمانی وارد عربی نيز شده است‬
‫باحتمال زياد »بلط‪/‬بلطه« از »بلوط« فارسی که برای دسته تبرها بکار ميرود شروع شده و با چی‪ /‬جی مرکب‬
‫گشته است‪ .‬يعنی »کسيکه تبر بدست است‪/‬کسيکه مهندس‪ /‬سازنده‪/‬متخصص است‪ «.‬احتمممال آنکممه بمما واژه »بلممد«‬
‫‪.‬فارسی يعنی »دانا‪/‬متخصص‪/‬راهنما و غيره« مربوط باشد نيز هست‪ .‬تحقيقات بيشتر لزم است‬
‫غناء= در عربی بمعنی‪ ،‬موسيقی‪/‬لحن خوش‪ /‬آواز خوش‪ /‬سرود‪/‬نوازندگی« و غيره‪ .‬با توجه بممه فرهنممگ ايممران‬
‫باستان هزاران سال قبل از عربهای بيابانی با موسيقی‪/‬نوازندگی‪ /‬و هنممر سمماز و آواز‪ ،‬رسمميده بممود‪ ،‬و اينکممه اسممتاد‬
‫بيچون عربها در موسيقی ايرانيان بودند )بخصوص ابواسحاق شيرازی موصلی و علی زرياب ايرانی که بعممدها هممم‬
‫از اسپانيا سر در آورد و استاد بزرگ موسيقی لتين در قرن هشتم ميلدی شد( نويسنده معتقد است که اسم »غناء«‬
‫‪.‬هم از يک واژه فارسی آمده است‪ ،‬يعنی‪» :‬خنيا« )نگا‪ .‬فرهنگ عميد(‪ .‬خنياگر‪/‬خنيدن و غيره‬
‫‪.‬در عربی تعريف واژه »غناء« بسيار است‪ :‬اغنيه‪/‬مغنی‪/‬مغنيه و غيره‬
‫خوار= بروزن »نوآر« در عربی بمعنی »صدای خرخر« ‪/‬بانممگ گلمموی جممانوران )مثممل گمماو‪ ،‬گوسممفند و غيممره(‬
‫گرچه فرهنگ عميد آنرا عربی خوانده‪ ،‬ولی نويسنده معتقد است که اين واژه با ريشه »خرخممره« در فارسممی يعنممی‬
‫»گلو«‪/‬نای‪/‬خشکنای‪ /‬و خرخر‪ ،‬يعنی صدای گلو در حال خواب و يا خرخر‪/‬غرغر سگ و ديگر جانوران‪ ،‬ار تباط‬
‫‪»!).‬ريشه يی دارد‪) .‬آيا »خوار« تلفظ »گوآر« نيست‪ ،‬يعنی صدای »گاو‬
‫ل در سوره طاها )‪ (20‬آيه ‪88‬‬
‫‪.‬واژه »خوار« در قرآن مجيد نيز دوبار آمده است‪ .‬مث ً‬

‫خوزق= در عربی بمعنی »چوب بست«‪/‬به ميخ کشيدن‪ /‬به دار زدن و غيره‪ .‬در فارسی نيز همان معانی » چوب‬
‫بست«‪/‬تاق نصرت‪/‬قبه‪/‬بارگمماه‪/‬چمموب بسممت چراغممانی‪ ،‬آذيممن بنممدی و جشممن و غيممره اسممت‪ .‬اصممل واژه در فارسممی‬
‫‪»).‬خوازه« است )نگا‪ ،‬عميد‬
‫خورنق= تلفظ عربی خورنگاه‪/‬خوردنگاه‪/‬خورنگه‪/‬خورنه« بمعنی »تالر غذا«‪/‬اتاق بزرگ پذيرائی‪/‬سالن خوراک‬
‫و غيره که در قصرها و يا هتلهممای بممزرگ بممرای مهمممانی گروهممی وجممود دارد‪ .‬ضممنًا در تاريممخ‪ ،‬نممام يممک قصممر‬
‫معروف که نعمان بن منذر شاه‪/‬ساتراب دست نشانده شاهنشاهان ايران در »حيره« )يمن( برای اربابش بهرام گور‪،‬‬
‫شاهنشاه ايران ساخته بود‪) .‬شايد علت اينکه آن قصر به »خورنق‪/‬خوردنگاه« معروف شممد‪ ،‬آنبممود کممه در جشممنهای‬
‫عمومی مثل مهرگان و نوروز و غيره بارعام بود و همه شهروندان در اين کمماخ حاضممر و بمما هممم بممه مهمممانی مممی‬
‫‪.‬نشستند‬
‫خالی= تلفظ عربی ديگر واژه »خوله« در فارسی است )نگا‪ .‬عميد‪/‬خوله( که به معنی ضدپر؛ ظرف يا جائيکه‬
‫‪.‬در آن هيچ جسمی نباشد‬
‫خیر = در عربی و فارسی هر دو بمعنی »خوبی‪/‬نيکی« ضدبدی و غيره باحتمال قوی واژه خير در عربی از‬
‫ريشه فارسی باستان »هير« ميآيد‪ .‬واژه هير در فارسی معانی زيادی دارد )بخاطر هزاران سممال فرهنممگ و تاريممخ‬
‫و تحول و تغييرات و پيشرفت‪ ،‬بعلوه وسعت ايران بزرگ و قبائل مختلف و تلفظ آنان و غيره(‪ .‬برای مثال معمممانی‬
‫زير‪ (1 :‬آتش )خير برای گرمی زمستان و پختن خوراک و غيممره( ‪ (2‬تواضع و فروتنی ‪ (3‬اطاعت و پيروی‪/‬‬
‫ديسيپلين و نظم در خانه و جامعه‪ (4 ،‬مال دنيا )که وسيله زندگی راحت است( ‪ (5‬محترم و مقدس )مثل »هيربد«‬
‫يعنی کشيش و بزرگ مذهب زردشتی ‪ (6‬بزرگ‪/‬بزرگوار‪/‬عاليمقام و غيره از جمله » هيرميس« که تلفظ ديگر‬
‫»هرمز« که آنهم تلفظ کوتاه »اهورا مزدا« يعنی »خدای دانا«‪/‬فرد بزرگ و غيره است‪) .‬نگا‪» .‬نامهای پارسی«‬
‫ص ‪ (169‬ضمنًا نگا‪ .‬گل شب بو که اسم قديم فارسی‪ /‬عربی آن » خيری‪ِ /‬هری‪ /‬خيرو« است‪ ) .‬نگا‪ .‬فرهنگ‬
‫‪).‬عميد‬

‫يعنی ‪ Fire‬و همچنين ‪ Fyre‬در زبانهای ديگر آريائی )= ايرانو م اروپائی( مثل انگليسی نيز واژه »هير« بشکل‬
‫‪.‬آتش )که خير بشريت و زندگی جامعه به آن وابسته است(‪ ،‬بکار می رود‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آيه ‪ 220‬و‬
‫در قرآن مجيد نيز واژه »خير« و سمتقات عربی آن ‪ 176‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬ديگران‬
‫خیری= واژه فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ .‬اصل فارسی آن »خيرو« ميباشممد کممه بمعنممی »گممل شممب بممو«‬
‫يعنی گل »خيری‪/‬خيرو« مممی ‪ Gilly flowr‬است‪ .‬در زبانهای ديگر آريائی )ايرانو م اروپائی( مثل انگليسی هم‬
‫)گويند‪ .‬در فارسی »هيری« هم تلفظ ميشود )نگا‪ .‬خير‬
‫خیم= در عربی و فارسی هر دو به يک معناست‪ ،‬بمعنی» خوی«‪/‬اخلق فرد‪ /‬خصلت‪ /‬طبيعت فرد‪ /‬حرکات‬
‫‪.‬مخصوص هرکس که طبيعت ثانوی او شده‪/‬عادت فردی اشخاص و غيره‬
‫ضمممنًا در فارسممی معنممی ديگممر واژه »خيممم« عبارتسممت از »چممرک‪/‬کثافممات روده و شممکمبه‪/‬جممانوران‪/‬زخممم و‬
‫‪.‬جراحت‪/‬اخلق زشت‪/‬ديوانگی‪/‬پلشت‪ /‬و غيره‬
‫»حرف »دال‬
‫داحول= تلفظ عربی شده واژه » داهول« فارسی‪ ،‬يعنی » تله« شکارچيان‪ ،‬شاخه همما و يمما تارهمما و غيممره کممه‬
‫شکارچی برای گرفتاری شکار‪ /‬نخجير‪/‬صيد خود در سر راه آن قرار ميدهد‪ .‬جمع عربی آن »دواحيل« اسمممت‪ .‬در‬
‫‪).‬فارسی علوه بر »داهول« به آن »داهل« و »داخول« نيز می گويند‪) .‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد‬
‫دار = در عربی بمعنی »خانه«‪ /‬جائيکه سرپوش برای زندگی خانواده است و غيممره‪ .‬باحتمممال زيمماد بمما واژه قممديم‬
‫فارسی »دار« يعنی »داربست« چوب‪/‬بست«‪/‬چوبی که برزمين بکوبند و ديگر چيزهمما را بممه آن بياويزنممد )= از‬
‫جمله چوبه دار‪/‬اعلم( چوبی که ستون خانه و يمما هممر چيممز مثممل خيمممه و ديگممر انسممت‪ .‬در مممورد ريشممه ايممن واژه‬
‫‪.‬تحقيقات بيشتر لزم است‬

‫ل در سوره قصص )‪ (28‬آيه ‪ 81‬و‬
‫واژه »دار« و مشتقات عربی آن در قرآن مجيد نيز ‪ 50‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬ديگران‬
‫داربزین= تلفظ عربی واژه »دارافزين« بمعنی »تارمی«‪/‬نرده کنار پله ها‪ /‬دستگيره منبر و غيره‪/‬طارم‪ ،‬طارمی‪،‬‬
‫نرده چوبی‪ ،‬آهنی و يا سيمانی که جلوی ايوان درسممت مممی کننممد‪ ،‬برای جلوگيری از افتادن کودکان و يا بعنوان‬
‫‪.‬حفاظت و غيره‪ .‬در عربی »دربزين«‪ /‬درابزون‪/‬دارافرين‪/‬دارفرين نيز گفته ميشود‬
‫‪).‬دربزین= )نگا‪ .‬درابزين‬
‫دارصینی= تلفظ عربی واژه »دارچينی«‪/‬دارچين که نوعی ادويه معروف برای غذا و همچنين بعنوان دارو نيز در‬
‫‪.‬پزشکی بکار می رود‬
‫داهی= زيرک‪/‬باهوش‪/‬دان و غيره‪ .‬مذکر واژه »داهيه« در عربی‪ .‬گرچه غالب فرهنگها اين دو کلمه را عربی‬
‫‪).‬گفته ئند ولی تحقيقات ما نشان ميدهد ريشه در زبان پهلوی دارند‪) .‬نگا‪» .‬نامهای پارسی« م ص ‪103‬‬
‫‪).‬داهیه= مادينه واژه »داهی« )نگا‪.‬داهی‬
‫دایه= در عربی بمعنی »قابله« ماما و غيره است؛ از اصل واژه فارسی »دايه« يعنی پرسممتار زن کممه بچممه داری‬
‫کند‪/‬بچه زن ديگر را شير دهد‪) .‬توجه‪ :‬مثال معروف در فارسی‪» :‬دايه مهربان تر از مادر« جمع عربممی »دايممه«‬
‫‪.‬دايات است‬
‫در فارسی‪ ،‬دايه را بصورت »تايه« هم تلفظ می کنند‪ .‬جمع دايه در فارسممی »دايگممان« اسممت )در زبانهای آسيای‬
‫‪).‬جنوب شرقی مثل فيليپينی »پايا« تلفظ می کنند که از همان اصل فارسی دايه ميآيد‬
‫داب= در عربی و فارسی هر دو يک معنی دارند‪ :‬بمعنی اخلق شخصی‪/‬خصلت‪/‬طبيعت افراد‪ /‬خوی‪ /‬عادت‪ .‬در‬
‫‪).‬بعضی فرهنگها آنرا عربی دانسته ئند‪ ،‬ولی باعتقاد ما فارسی است)نگا‪» .‬نامهای پارسی«‪/‬ص ‪102‬‬

‫دبیر= از ريشه »دبير« فارسی پهلوی وارد زبان عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی منشی‪ ،‬نويسنده‪ ،‬ميرزا‪ ،‬استاد‪،‬‬
‫کسيکه درسخوانده و با سواد است و ديگران را هم می آموزد‪ .‬در عربممی بمعنممی »مممدبر« )کممه يممک صمميغه بنممدی‬
‫‪.‬عربی از يک واژه خارجی‪/‬پهلوی است(‪ .‬يعنی »مدير«‪/‬کاردان‪/‬اداره کننده و غيره بکار می رود‬
‫دّر= واژه فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی مرواريد‪ .‬در فارسی قديم »دّره« هم تلفظ ميشد‪ ) .‬نگا‪،‬‬
‫‪»).‬نامهای پارسی«‪/‬ص ‪115‬‬
‫دراج= پرنده يی شبيه کبک که گوشت آن حلل و خوردنی است‪ .‬گرچه در بعضی فرهنگها آنرا عربی ميدانند‪،‬‬
‫‪).‬ولی تحقيقات ما نشان ميدهد که از ريشه زبان پهلوی است)نگا‪» .‬نامهای پارسی«‪/‬ص ‪116‬‬
‫دراعه= مادينه »درع« است‪) .‬دراعه؟ بمعنی »جبه«‪ /‬قبا‪ /‬لباس بلند که علما و پيرمردان ميپوشند تا پائين پا‬
‫ميرسد‪/‬مثل پالتوی بلند‪ .‬از آنسو »درع« که در ريشه مربوط به دراعه است‪ ،‬بمعنی »زره« است‪،‬لباس جنگممی کممه‬
‫‪).‬از زنجير و يا تکه های آهن بهم دوخته‪ ،‬درست می کنند‬
‫هر دوی اين واژه های »عربممی شممده« در واقممع برمممی گردنممد بممه‪ :‬درع = سممرد = زرد=زره = لبمماس جنگممی‪.‬‬
‫‪).‬لغات زيادی در عربی از همين واژه درست شده ئند‬
‫ل »زراد« = ‪ (1‬زره سازی آهنگر ‪ (2‬زّرد ‪ (3‬سرد ‪ (4‬سراد و ديگران(‪ .‬واژه »درع« بصممورت ديگممر آن‬
‫مث ً‬
‫ل در سوره سبا )‪ (24‬پايه ‪11‬‬
‫‪.‬يعنی »سرد« )= زرد( در قرآن مجيد نيز دوبار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫درقه= تلفظ ديگر عربی »درعه‪/‬درع« )= سرد = زرد = زراد = سلح = لباس جنگی و غيره( که همه از‬
‫‪.‬پارسی باستان‪/‬پهلوی هستند(‪ .‬در عربی »درقه« بمعنی »سپر« )= سلح محافظ بدن( است‬
‫بدن= درعربی بمعنی »تن«‪ /‬اندام‪/‬تنه‪/‬قسمت بالی جسم انسان و جانوران‪ .‬باحتمال قوی اين واژه عربی با کلمه‬
‫»تن« فارسی ارتباط ريشه يی دارد‪ .‬مشتقات واژه »بدن« در عربی بسيار است‪) .‬شايد حتا واژه » بطن« عربی‬
‫يعنی شکم‪ /‬و داخل اشياء نيز با واژه »بدن‪/‬تن« ارتباط ريشه يی داشته باشند( واژه »بدن« و مشتقات عربی آن‬
‫ل در سوره يونس )‪ (10‬آيه ‪ 92‬و غيره‬
‫‪.‬در قرآن مجيد نيز دو بار آمده است‪ .‬مث ً‬

‫دّرام = )بر وزن »صدّام« در عربی به خرگوش گفته ميشود‪ ،‬از واژه »درما« در زبان پارسی قديم گرفته شده‬
‫‪).‬است‪) .‬نگا‪ .‬فرهنگ عميد‬
‫دری= از واژه »ّدر«‪/‬مرواريد‪/‬دانه سفيد رنگی که در صرفها پيدا ميشود و بعنوان جواهرات بکار می رود‪ .‬دّری‬
‫يعنی منسوب به »مرواريد«‪ /‬بشکل و يا رنممگ مرواريممد‪ ،‬چيممز درخشممان و روشممن رنممگ )مثممل‪ :‬کمموکب دّری =‬
‫‪.‬ستاره درخشان(‪ .‬نگا‪ .‬نامهای پارسی ص ‪115‬‬
‫ل در سوره نور )‪ (24‬آيه ‪35‬‬
‫‪.‬واژه »دّری« در قرآن مجيد نيز آمده است‪ .‬مث ً‬
‫دف= آلت موسيقی معروف‪ ،‬از واژه »دپ« فارسی بعربی هم وارد شده )نگا‪ .‬فرهنگ عميد‪ /‬دف(‪ .‬نامهای ديگر‬
‫آن در فارسی )زمانهای مختلف و مناطق مختلف( عبارتند از‪ :‬دايره ‪/‬داريه‪/‬تبمموراک‪/‬بمماتره و ديگممر‪) .‬جمممع عربممی‬
‫‪).‬دف = دفوف است‬
‫‪).‬دفوف= جمع عربی »دف«‪/‬دپ فارسی است )نگا‪ .‬دف‪/‬دپ‬
‫دفتر= از فارسی وارد عربی نيز شده است‪ ،‬همان دسته کاغذ بهم دوخته ‪ /‬چسپيده که برای نوشتن‪ ،‬يادداشت‪ ،‬و‬
‫‪.‬غيره‬
‫دفترخانه= يکی ديگر از واژه های فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ .‬دفتر رسمی اسناد‪ /‬ثبت احوال‪ /‬محضر‬
‫‪.‬رسمی و غيره‬
‫دلق= تلفظ عربی »دله« فارسی‪ ،‬که نام نوعی جانور است‪ ،‬مانند سمور‪ ،‬که پوست نرم و پرپشم دارد؛ از پوستش‬
‫جامه گرم و دستکش و يا آستر لباس درست ميشود‪ .‬بهمين دليل لباس »خشن« درويشان را هم »دلق« مممی گوينممد‪.‬‬
‫ضمنًا به آدم هرزه‪ ،‬ولگرد و چشم چران هم در فارسی »دله« می گويند )بخاطر شباهت حرکاتش با آن جانور(‪.‬‬
‫در فارسی »دلقک« را برای آدم مسخره و لوده کممه در »نمممايش همما« و سمميرکها کارهممای خنممده آور و بهلممول وار‬
‫‪.‬انجام ميدهد‪ ،‬بکار می برند‬

‫دلیک= از همان »دليک« فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬نوعی گياه وحشی با گلهای سرخ چهار پره‪،‬‬
‫)»معروف به گل سرخ وحشی‪/‬صحرائی )نگا‪» .‬نامهای پارسی«‪/‬ص ‪105‬‬
‫دمسسدمه= در فارسی و عربی هر دو بکار ميرود‪ .‬در فارسی بمعنی‪ :‬افسون ‪ /‬ضريب‪ /‬مکر‪ /‬گفتگوی مردم‪/‬‬
‫همهمه‪/‬بی نظم مردمان و غيره‪) .‬ضمنًا در فارسی آواز و صدای دخل را هم می گويند(‪ .‬در عربی بمعنممی »گفتممار‬
‫‪.‬خشم گين« يا با عصبانيت حرف زدن است‪ .‬در مورد ريشه اين واژه تحقيقات بيشتر لزم است‬
‫دمور= در هر دو زبان فارسی و عربی بکار ميممرود‪ .‬در فارسممی بمعنممی »نمموای آرام« آواز آهسممته‪/‬نممرم؛ صممدای‬
‫‪.‬خفيف و گرم است‪ .‬در عربی بمعنی »هلکی«‪/‬تباهی‪/‬نابودی است‪ .‬در مورد ريشه آن تحقيقات بيشتر لزم است‬
‫دنایز= جمع عربی »دينار« )= سکه طليی که پول باستانی ايرن بود(‪ .‬واژه دينار که هنوز هم پول رسمی‬
‫ل از ريشممه فارسممی اسممت )نگمما‪» .‬نامهممای‬
‫بعضی کشورهای عربی و يونان و برخی کشورهای اروپائی است‪ ،‬اص م ً‬
‫‪.‬فارسی« ص‪ (113/‬نگا‪ .‬دينار‬
‫غندقجی = از واژه »بنممدقجی« کممه آنهممم تلفممظ عربممی ديگممر »فنممدقچی« فارسممی اسممت يعنممی‪ :‬اسمملحه چممی‪/‬اسمملحه‬
‫ساز‪/‬آهنگر سلح ساز‪ .‬مرکب از واژه »بندق« عربی که تلفظ غلط »فندق« فارسممی )= همممان خشممگبار معممروف‬
‫‪/‬آجيل همراه پسته و غيره( يعنی »گلوله« )مثل فندق( بعلوه »جی« عربی که تلفظ غلط ديگر » چی« فارسی‬
‫)= توجه‪ :‬ترکی نيست!( يعنی»نسبت« )مثل‪ :‬ايرانويچ‪/‬نيما يوشيج‪/‬ميلوسويچ و ديگممر نامهممای آريممائی در اروپممای‬
‫‪).‬شرقی‬
‫دندنه= واژه عربی شده از » دنديدن« فارسی‪ ،‬بمعنی » غرغرکردن« ‪ /‬زير لب حرف زدن که غالبًا نامفهوم‬
‫)است‪/‬غرولند خشمالود‪/‬آهستن با خود سخن گفتن )نگا‪ .‬فرهنگ عميد‪/‬دنديدن‬
‫دوات= جای»مرکب نوشتن«‪/‬رنگ قلم و خودنويس و غيره‪ .‬ظاهرًا دوات از تلفظ عربی »دويت« فارسممی اسممت‪.‬‬
‫)نگاو فرهنگ عميد( در مورد اصل اين واژه تحقيقات بيشتر لزم است )بخصوص با توجه به حقائق تاريخی که‬

‫ايرانيان هزاران سال پيش کتابهای دينی و پنممدآموز مينوشممتند ولممی عربسممتان قبممل از اسمملم ‪ 7‬نفر بيشممتر بمما سممواد‬
‫)!نداشت و يک کتاه هم نبود‬
‫دوبل= بروزن »موصل« در هر دو زبان فارسی و عربی بکار می رود‪ .‬در عربی بمعنی »خوک«‪ /‬خرکوتوله‪،‬‬
‫در حاليکه در فارسی بمعنی آدم بيوفا‪ /‬ازگل‪ /‬بی خاصيت و غيره‪) .‬نگا‪ .‬فرهنممگ عميممد( درمممورد اصممل ايممن واژه‬
‫‪.‬تحقيقات لزم است‬
‫دوسر= واژه ديگر فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬نوعی گياه خودرو که در ميان گندمها ميرويد‪ ،‬دانه هايش‬
‫‪.‬باريکتر از گندم‪ ،‬پوست آن سياه و يا سرخ است‪ ،‬و مزه آن نيمه شيرين ميباشد‬
‫دهسساء= از واژه » دها« در زبان فارسی وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی » هوشمندی« ‪ /‬زيرکی ‪ /‬کاردانی‬
‫‪/‬خردمند ‪/‬دانائی و هوش و غيره‪) .‬نگا‪» .‬نامهای پارسی« م ‪ .(103‬مشتقات عربی آن زيادست مثل‪ :‬داهی )=‬
‫‪.‬باهوش ‪/‬دانا( و جمع آن »دهاه«‪/‬داهيه و جمع آن دواهی و ديگران‬
‫دهاقین= جمع عربی »دهقان« که آنهم تلفظ عربی » دهگان« فارسی قديم است‪ .‬در فارسی باستان » دهگان«‬
‫بمعنی »دخو« = دهخدا = کدخدای ده = بزرگ ده = رئيس ده‪ /‬خرده مالک‪/‬کشاورز )يعنی »زميندار« نه فقط‬
‫‪».‬زمينکار« که امروزها به دهقانهای خرده گفته ميشود(‪ .‬دهبان نيز گفته ئند‬
‫مشتقات عربی آن عبارتند از‪ :‬دهقنت = دهقانی‪ /‬پيشه دهقانها؛ همچنين »دهاقنه« که جمممع ديگممر عربممی ايممن واژه‬
‫‪.‬پارسی است‬
‫)دهقان= تلفظ عربی واژه »دهگان« يعنی »رئيس ده« = دهبان )نگا‪ .‬دهاقين‬
‫‪).‬دهقنت = صيغه بندی عربی واژه »دهقان« )=دهگان( فارسی است‪ ،‬بمعنی »دهقانی« )نگا‪ .‬دهاقين‬
‫دهنج= تلفظ عربی »دهنگ« فارسی قديم است‪ ،‬بمعنی »زاج سبز«‪/‬زنگار معدنی‪ /‬ترکيب اکسيد دوفر و جوهر‬
‫‪.‬گوگرد‪ .‬در فارسی »دهنه‪/‬دهانه‪/‬دهنه فرنگ« هم گفته ميشود‬

‫دیار= جمع عربی»دار« يعنی خانه ) که ظاهرًا از » داربست« فارسی است( نگا‪» .‬دار« و» ديرک« واژه‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آيه ‪ 94‬و ديگران‬
‫‪».‬دار« در قرآن مجيد نيز ‪ 50‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫دیار= بر وزن »عطار« که در عربی بمعنی » پير ديممر«‪/‬رئيممس خانقمماه‪/‬ديرنشممين‪ .‬در عربممی بمعنممی‪» :‬شممخص‪/‬‬
‫ل در سوره نوح )‬
‫فرد‪/‬آدمی‪/‬کس‪/‬هرکس و غيره نيز بکار می رود‪) .‬به اين معنی در قرآن مجيد نيز آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪ (71).‬آيه ‪26‬‬
‫واژه های »ديار«‪/‬دير‪/‬دار و غيره با واژه »دار«‪/‬داربست‪/‬تير‪/‬تيرک‪ /‬ديرک فارسی )يعنی چوب بزرگ که بممرای‬
‫ستون خيمه‪ ،‬خانه و سقف نشيمن و انبار و زاغه چهار پايممان و همچنيممن »چمموبه دار« )اعلم( و غيممره بکممار مممی‬
‫‪.‬رود( ‪ ،‬رابطه ريشه يی دارند‬
‫دیّان= بر وزن »حّيان« يکی از صفات ‪/‬نامهای خدای بزرگ است‪ ،‬بمعنی »حسابرس«‪/‬قاضی‪/‬حاک‪/‬پاداش دهنده‬
‫و غيره‪ .‬با واژه »دين« )= مذهب( و »دين« )= قرض‪/‬بدهی( رابطه ريشه يی دارد؛ و همه اين واژه ها به‬
‫‪»).‬دين«‪/‬ديانا و غيره بمعنی مذهب در زبان پهلوی برمی گردند)نگا‪ .‬نامهای پارسی م ص ‪113‬‬
‫کممه ‪ Diana‬در زبانهای ديگر آريائی )= ايرانو م اروپائی( مثل يونانی‪ ،‬رومی‪ ،‬و غيممره نيممز هميممن واژه بشممکل‬
‫‪.‬الهه »ماه« و شکار غيره است‪ ،‬بکار می رود‬
‫دیانت= يعنی مذهب‪ ،‬آئين‪ ،‬دين‪ ،‬از همان واژه » دين« در زبان پهلوی بشکل عربی هم در آمده است‪ ) .‬نگا‪.‬‬
‫)دين‪/‬ديان‬
‫ل در سوره بقره )‪ (2‬آيه ‪ 29‬و ديگران‬
‫‪.‬واژه »دين« و مشتقات عربی آن ‪ 105‬بار در قرآن مجيد آمده است‪ .‬مث ً‬
‫دیزج= تلفظ عربی واژه فارسی »ديزه«‪ /‬ديز‪/‬بمعنی »رنگ«‪/‬رنگ خاکستری ‪ /‬اسب خاکستری رنگ‪ .‬ضمممنًا در‬
‫‪).‬بعضی مناطق ايران بزرگ »ديزه« بمعنی »دز«‪/‬دژ‪/‬قلعه‪/‬کلت و غيره نيز بکار می رود‪) .‬نگا‪ .‬فرهنگ عميد‬
‫ابزار= تلفظ عربی واژه » افزار« يعنی » وسائل‪ /‬وسيله‪ /‬موادی که در غذا بکار ميرود‪ ،‬و غيره‪ .‬در فارسی‬
‫)»اوزار« هم تلفظ ميشود‪) .‬نگا‪ .‬ابازير‬

‫ابازیر= جمع عربی » ابزار« فارسی‪ ،‬يعنی » وسائل«‪/‬آلت‪ /‬مواديکه برای پختن غذا لزم است‪ ،‬بخصوص‬
‫)»ادويه«‪/‬مواد تندمزه که غذا را خوشمزه می کند‪) .‬نگا‪ .‬ابزار‬
‫‪.‬ذنوب= جمع عربی »ذنب« )=گناه( که آنهم از اصل فارسی »ذنب« و »دنباله« فارسی آمده است‬
‫ذوذنب= مرکب از يک واژه عربی )=ذو = دارا‪/‬دارنده( بعلوه »ذنب« )= از واژه دنب ‪/‬دمب فارسی بمعنی‬
‫‪».‬دنباله« جانوران و يا اشياء( يعنی‪» :‬دمدار«‪ /‬دمداران‪/‬جانورانيکه دارای دم‪/‬دمب‪/‬دنب‪/‬دنباله هستند‬
‫ذوزنقه= از دو واژه عربی »ذو« )يعنی‪ :‬دارا‪/‬دارنده( و فارسی »زنقه« که باحتمال قوی تلفظ ديگر » زنخ« يا‬
‫‪».‬چانه« در فارسی است )يعنی‪ :‬گوشه‪/‬گوشه دار( که يکی از اشکال هندسی ميباشد‬
‫با توجه باينکه واژه هندسه که عرب و عجم و ترک و ديلم همه آنرا عربممی ميدانسممتند از واژه »هنممدازه«‪ /‬همما ‪(+‬‬
‫اندازه فارسی آمده است‪ ،‬لذا احتمال آنکه بعضی واژه های هندسی که هزار سال »عربی« خوانده ميشدند‪ ،‬در واقممع‬
‫‪).‬از زبان پهلوی باشد‪ ،‬نيز‪ ،‬بسيار زياد است‬
‫ذهب= بخلف تصور عموم‪ ،‬واژه ذهب بمعنی »طل« عربی نيست‪ ،‬بلکه فارسی پهلوی است‪ ) .‬نگا‪ .‬نامهای‬
‫‪».‬فارسی م ص م ‪ .(502‬تلفظ اصلی پهلوی »ذهبه« است بمعنی »زر‬
‫ل در سوره آل عمران )‪ (3‬آيه ‪ 91‬و‬
‫واژه »ذهب« بمعنی »طل‪/‬زر« در قرآن مجيد نيز ‪ 8‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬ديگران‬
‫رازه= تلفظ عربی واژه »راز« پهلوی بمعنی »ساختمانگر‪/‬بّنا‪ /‬رئيس بنا« ) نگا‪،‬فرهنگ عميد( رازه در عربی‬
‫‪.‬جمع عربی »رائز« در عربی است که آنهم از واژه »راز« فارسی قديم درست شده است‬
‫رازقی= تلفظ عربی »رازک« فارسی بمعنی »انگور«‪/‬ضمنًا نوعی گياه نيز که ازان در ساختن » آبجو« )=‬
‫‪»).‬شراب بطور عموم( استفاده ميشود‪).‬نگا‪» ،‬نامهای پارسی« م ص ‪/307‬فرهنگ عميد»رازک‬
‫‪).‬رازقیه= تلفظ مؤنث »رازقی« که از واژه »رازک« فارسی آمده است‪) .‬نگا‪ .‬رازقی‬

‫رازیانج= تلفظ عربی »رازيانه« فارسی‪/‬رازيان‪/‬باديان‪/‬باديان‪/‬زنيان که نوعی گيمماه خوشممبو اسممت‪ ،‬کممه در سمماختن‬
‫‪.‬مشروبات الکلی بعنوان »مزه« بکار می رود‬
‫راعی = در عربی بمعنی »شبان« )= تلفظ عربی »چوپان« فارسی( گله بان‪ /‬نگهبان چهارپايان بخصوص گله‬
‫گمماو‪ ،‬گوسممفند‪ ،‬بممز و غيممره‪ .‬باحتمممال قمموی » راعی« در عربی از واژه »راغ« فارسی يعنی‪ » :‬مرغزار«‪/‬‬
‫چراگاه‪/‬دامنه سبز کوه‪/‬جائيکه علف سبز برای چريدن حيوانات و چرانيدن يافته شود‪ ،‬درست شده است )= راغ ‪+‬‬
‫‪»).‬يای نسبت( يعنی‪ :‬کسيکه در مرغزار‪/‬چراگاه‪/‬سبزه زار بکار مشغول است‪/‬چوپان‪) .‬نگا‪ .‬فرهنگ عميد‪» /‬راغ‬
‫در زبان پهلوی بمعنی »شاه«‪ /‬حاکم‪/‬چوپان کشور و مردم نيز هست )نگا‪ .‬نامهای »‪ Rai‬ضمنًا واژه »راعی‪/‬دائی‬
‫‪.‬است‪ .‬در زبان آريائی م هندی »راج‪/‬راجه« است ‪Rey‬پارسی م ص ‪ (369‬در زبانهای ديگر آريايی نيز‬
‫راهنامج = تلفظ عربی »راهنامه« فارسی‪ ،‬بمعنی »نقشه راه‪/‬راهنما‪/‬دفترچه راهنمايی‪/‬سفرنامه و آنچه مربمموط بممه‬
‫‪.‬اطلعات و دانستنيهای جهانگردان است‬
‫رأی= بمعنی »رای« و يا نظر‪/‬عقيده‪ /‬انديشه‪ /‬فکر‪ /‬اعتقاد‪/‬راه و غيره در عربی و فارسی است‪ .‬باحتمال قوی‬
‫»رأی« عربی از همان »رای« فارسی آمده است ) مثل » رايزن« يعنی مشاور و کمک کار فکری‪ /‬صاحب‬
‫‪).‬نظر‪/‬خبير‪/‬متخصص و غيره‬
‫کعکی = تلفظ عربی »کيکی« يعنی »کاکی« فارسی يعنی شکل »کيک‪/‬کوکه« که در واقع »گرد« است‪ ،‬شکل‬
‫‪».‬گرد‪ /‬دايره يی‪ /‬مدور شکل و غيره‬
‫جبخانه = ظاهرًا تلفظ عربی »جعبه خانه« که از جعبه عربی بعلوه »خانه« فارسی درست شده است؛ در عربی‬
‫اين واژه بمعنی »سلح خانه«‪ /‬انبار سلاح‪ /‬جايگمماه مهمممات در ارتممش بکممار مممی رود‪ .‬باحتمممال قمموی ايممن واژه از‬
‫‪.‬طريق ترکی عثمانی وارد عربی هم شده است‬
‫‪).‬آباء = جمع عربی واژه پهلوی‪/‬ايرانی »اب« يعنی »پدر« )نگا‪» ،‬نامهای پارسی« ص ‪1‬‬

‫ل در سمموره نممور )‬
‫واژه »اب« و جمع آن »اباء« و ديگر مشتقات آن در قرآن مجيد نيز ‪ 117‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪ (24.‬آيه ‪31‬‬
‫ابزن = تلفظ عربی واژه فارسی »آبزن«‪ ،‬ظرف بزرگ فلزی و يا چينی برای شستن بدن‪ ،‬وان حمام‪ ،‬جائيکه در‬
‫‪.‬آن بتوان حمام کرد‪» .‬جام« بدن شوئی‬
‫آبنوس= از همان واژه »آبنوس« فارسی که‪ /‬نوعی درخت و چوب آن؛ در زبانهای داخل عربی هم شده است‪،‬‬
‫‪.‬بکار می برند ‪ Ebeny Ebenas‬ديگر آريائی )ايرانو م اروپائی( مثل انگليسی نيز همين واژه فارسی بشکل‬
‫آجر= تلفظ عربی واژه فارسی »آگور«‪/‬آگر )= باحتمال قوی از واژه آريائی »آص« يعنی آتش( خشتی که در‬
‫‪.‬آتش پخت شده است‪ ،‬خشت کوره پز‪ ،‬آجر‬
‫آخیه= تلفظ عربی »آخوری« آنچه مربوط به آخور است‪ ،‬ميخ آخور که چهار پايان را به آن می بندند تا رها‬
‫‪.‬نشوند‪ .‬در عربی »اخيه« نيز گفته ميشود‬
‫‪).‬اخیه = از همان »آخوری« فارسی وارد عربی نيز شده است )نگا‪ ،‬آخيه‬
‫‪).‬ادیان= جمع عربی واژه »دين« که فارسی‪/‬پهلوی است )نگا‪» ،‬نامهای پارسی« ص ‪113‬‬
‫ل در سوره فاتحه )‪ (1‬آيه ‪ 4‬و‬
‫واژه »دين« و مشتقات ديگر عربی آن در قرآن مجيد نيز ‪ 105‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬ديگران‬
‫آذناب= جمع عربی »ذنب« که از واژه »دنب‪/‬دمب‪/‬دمباله« فارسی‪ ،‬يعنی »دم« جانوران آمده است؛ و گناه را‬
‫‪.‬هم ذنب گفته ئند چون نتيجه آن مثل »دنب« هميشه با آدم خواهد بود‬
‫ل در سوره غافر )‪ (40‬آيه ‪55‬‬
‫واژه »دنب« و مشتقات ديگر عربی آن در قرآن مجيد نيز ‪ 38‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬و ديگران‬

‫ارائک = جمع عربی » اريکه« فارسی يعنی » تخت شاهانه«‪ /‬اورنگ شاهی‪ .‬خود » اريکه« از واژه‬
‫»ارک«‪/‬ارگ فارسی يعنی »قصر کوچک« که در ميان قصر بزرگ ديگر بپا شود‪ ،‬آمده است‪ .‬واژه »ارک«‬
‫ل در سوره کهف )‪ (18‬آيه ‪ 31‬و ديگران‬
‫‪.‬بشکل جمع»ارائک« آن در قرآن مجيد نيز پنج بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫عرابه= از واژه »ارابه« فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی »گردونه«‪/‬گاری‪/‬گاريچه دستگاه چرخ دار‬
‫حمل و نقل )=پدر بزرگ ماشين فعلی‪ ،‬که با اختراع »چرخ‪/‬چرخا ‪/‬چکممرا ‪/‬کرخممه« توسممط ايرانيممان قممديم شممروع‬
‫‪).‬در فارسی قديم به آن»اراده« نيز می گفتند )نگا‪ ،‬فرهنگ عميد ‪، Persian Whol).‬شد‪ .‬نگا‬
‫‪).‬م نگا‪ ،‬ارابه‪/‬عرابه ‪ Persian Whol‬اراده = ارابه‪ ،‬چرخ‪ ،‬گاری حمل و نقل‬
‫اربیان= واژه فارسی که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی »ملخ دريائی«‪/‬نوعی خرچنگ و جانور آبزی‬
‫ارجوان = تلفظ عربی واژه »ارغوان« فارسی‪ ،‬که نوعی درخت‪ ،‬با گلهای سرخ است که رنگ » ارغوانی«‬
‫‪.‬دارند‬
‫‪).‬ارجوانی = تلفظ عربی»ارغوانی«‪ /‬رنگ سرخ بسيار تند‪) .‬نگا‪ ،‬ارجوان‬
‫عربون = تلفظ عربی»ارمون« فارسی بمعنی »بيعانه«‪/‬پيش بهای پولی که قبل از شروع کار به کارکر و يا‬
‫‪.‬صاحب شغل و يا جنس بدهند‪ .‬در عربی »اربون« و »ربون« نيز می گويند‬
‫‪).‬اربون = از »ارمون« فارسی‪ ،‬بمعنی بيعانه‪/‬پيش خريد‪ /‬پيش بها )نگا‪ ،‬عربون‬
‫)ربون = تلفظ عربی »ارمون« فارسی‪ ،‬بمعنی بيعانه‪/‬پيش بها‪ /‬پيش خريد )نگا‪ ،‬عربون‬
‫ازمان = درعربی بمعنی »کهنه گی‪ /‬کهنه شدن‪/‬ديرينه‪/‬قديمی« و غيره‪ .‬ضمنًا در فارسی »ازمان« يعنی » بدون‬
‫)»زمان«‪/‬هميشگی‪/‬جاودان )متشکل از»ا« يعنی »نه« باضافه »زمان‬
‫‪.‬راجع به ريشه اين واژه تحقيقات بيشتر لزمه است‬
‫زیغ = از »ازيغ« فارسی‪ /‬آزيغ‪/‬آريغ‪ ،‬در عربی بمعنی انحراف از راه حق‪ /‬از حق برگشتن و غيره‪ .‬در فارسی‬
‫‪.‬بيشتر بمعنی کينه‪/‬نفرت‪/‬دلسردی‪/‬عداوت و غيره‬

‫ل در سوره آل عمران )‪ (3‬آيه ‪ 7‬و ديگران‬
‫‪.‬واژه زيغ و مشتقات عربی آن در قرآن مجيد نيز ‪ 9‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬استاذ= تلفظ عربی »استاد« فارسی است‬
‫)اساتیر= جمع »استاره« عربی که خود تلفظ ديگر عربی »چهار« فارسی است‪) .‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد‬
‫استار = تلفظ عربی »چهار« فارسی است؛ عدد چهار و همچنين چهار مثقال‪/‬و يک » چارک« و غيره ) نگا‪،‬‬
‫)فرهنگ عميد‬
‫استار = جمع عربی »ستر« عربی بمعنی »پرده« که خود آن نيز از »آستر« فارسی‪ ،‬يعنی پارچه يی که در‬
‫قسمت درونی لباس بدوزند‪ ،‬مقابل رويه لباس )شايد پرده را بخاطر اين »ستر‪/‬ستره« ميگويند که در قسمت داخلی‬
‫‪).‬اتاق بکار می رود‬
‫ل در سوره کهف )‪ (18‬آيه ‪ 90‬و ديگران‬
‫‪.‬اين واژه در قرآن مجيد نيز بشکل»ستر« سه بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫استتار = در عربی جمعی »در پرده شدن«‪/‬پنهان شدن‪/‬پوشاندن‪/‬پشت پرده رفتن و غيره‪ .‬اصل واژه به » ستر«‬
‫برميگردد که آنهم از »آستر« فارسی‪ ،‬يعنی »پارچه يی که در قسمت درونی لباس‪/‬پشت پرده‪/‬آنطممرف رويممه لبمماس‬
‫‪.‬ميدوزند‬
‫ل در سمموره‬
‫اين واژه بشکل »ستر‪/‬مستور« و ديگر مشتقات عربی آن در قرآن مجيممد نيممز سممه بممار آمممده اسممت‪ .‬مث ً‬
‫‪.‬اسراء )‪ (17‬آيه ‪ 45‬و ديگران‬
‫اشترغار = تلفظ عربی »اشترخار« يعنی » خارشتر« خاری کممه شممتر ميخممورد‪ .‬اشممترغاز و شممترغاز هممم گفتممه‬
‫‪.‬ميشود‬
‫اشق = تلفظ عربی »اشه« که نوعی صمغ‪ /‬کتيرای تلخی است مانند » کندژ«‪ .‬در عربی به آن » اشبح« و‬
‫‪».‬وشبح« و غيره نيز می گويند‬
‫‪).‬اشبح = تلفظ عربی »اشه« نوعی کتيرای تلخ از قبيل »کندر« )نکا‪ ،‬اشق‬

‫وشبح= تلفظ عربی واژه »اشه« در زبان فارسی که نام عربی کتيرای تلخ و تند از خانواده »کندر« اسممت )نگمما‪،‬‬
‫‪).‬اشق‬
‫اصل السوس = متشکل از »اصل« عربی بمعنی »بيخ« ‪/‬ريشه‪/‬بن )که خود ريش واژه »ابن‪ /‬بن« يعنی فرزند‬
‫‪.‬در عربی است!( بعلوه »سوسن« که تلفظ ديگر عربی »سوسن« گل معروف از خانواده زنبقها است‬
‫اعراش = جمع عربی عرش که خود از واژه »ارشيا‪/‬عرشيا« در زبان پهلوی بمعنی » تخت و تاج«‪ /‬کسرسی‬
‫‪).‬شاهنشاهی‪/‬عرش آسمانی و غيره آمده است )نگا‪»،‬نامهای پارسی« م ص ‪43‬‬
‫ل در سوره نمل ‪ 27‬آيه ‪ 42‬و‬
‫واژه »عرش« باشکال مختلف عربی در قممرآن مجيممد نيممز ‪ 33‬بارآمده است؛ مث ً‬
‫‪.‬ديگران‬
‫اف = تلفظ عربی »تف« فارسی يعنی » تف کردن«‪ /‬اظهار اهانت‪ /‬بی احترامی و بی ادبی کردن با اظهار‬
‫» تف«‪ /‬بيرون ريختن‪ /‬از خود دور ريختن و غيره‪ .‬ضمنًا بمعنی »وای!«‪/‬آه!‪/‬اه! و غيره که » فرياد‬
‫انزجار«‪/‬اعتراض‪/‬بدآمممدن و غيممره اسممت‪ ،‬نيممز بکممار مممی رود‪ .‬واژه »اف« در زبانهممای ديگممر آريممائی ) ايرانو م‬
‫‪.‬بکار می رود »‪ «Fie‬اروپائی( مثل انگليس نيز بشکل‬
‫ل در سوره اسراء )‪ (17‬آيه ‪ 23‬و ديگران‬
‫ف« در قرآن مجيد نيز آمده است‪ ،‬مث ً‬
‫‪.‬واژه »ا ّ‬
‫افرنج = تلفظ عربی »افرنگ« فارسی يعنی »فرنگ« = فرانسه‪ ،‬اروپا و غرب مسيحی بطورکلی‪ ،‬اروپا و آنچه‬
‫‪.‬مربوط به اروپاست‪ .‬افرنگ و فرنگستان هم در فارسی آمده است‬
‫افشرج = تلفظ عربی واژه »افشره« فارسی‪ ،‬بمعنی »آبميوه«‪/‬شيره ميوه جات‪ /‬آنچه پس از »له« کردن ميوه ها‬
‫بصورت »شربت« درميآيد‪ .‬در عربی »عصاره« نيز می گويند‪ .‬يعنی »آچاره« که همان »آب« ميوه همما و مممايع‬
‫‪.‬شيرين آنهاست‬

‫اکاسره = جمع عربی »کسری« در زبان فارسی‪ ،‬که آنهم تلفظ عربی واژه » خسرو« يعنی عنوان شاهنشاهان‬
‫ايرانست )چيزی شبيه سزار‪ ،‬تزار‪ ،‬قيصر‪ ،‬کايزر و غيره در اروپا که همه از واژه »خسممرو« ايرانممی گرفتممه شممده‬
‫)‪.‬ئند‬
‫اکتاف = جمع »کتف« در عربی ) يعنی دوش‪ /‬شانه( که آنهم تلفظ عربی » کفت« در زبممان فارسممی اسممت‪ .‬در‬
‫فارسی »َکت«‪/‬کول‪/‬سفت و غيره نيز بکار می رود‪) .‬سابقه تاريخی‪ :‬شاپور ذوالکتاف که ياغيان عممرب را از راه‬
‫‪»).‬کتف‪/‬کفت« به طريقه صليب )= چليپای پارسی)اعدام می کرد‬
‫عاقرقرحا = تلفظ عربی واژه آريائی )ايرانی م هندی( »اکرکره« يا »کاکره« نوعی گياه داروئی‪ ،‬شبيه بابونه کمممه‬
‫‪.‬طعمش تند است‬
‫‪.‬در عربی »عقار« و بشکل جمع آن »عقاقير« يعنی »داروها«‪/‬داروهای گياهی بطور کلی‪ ،‬نيز بکار می رود‬
‫اکمه = در عربی بمعنی»تپه«‪/‬پشته‪/‬تل‪/‬جای بلند‪ .‬اصل واژه آريائی )ايرانو م اروپائی( است بمعنی »گنبد«‪ /‬تاق‬
‫گنبدی خانه ها‪/‬دهات در قديم‪/‬قبه‪/‬تاق حبابی شکل خانه های ايرانيان باستان‪ .‬در زبانهای ديگر آريائی مثل آلمممانی و‬
‫نوعی جوش صورت‪/‬مثل قبه(( ‪ ACNE‬يعنی قله کوه( و همچنين( ‪ ACME‬انگليسی نيز همين واژه ايرانی بشکل‬
‫‪.‬بکار می رود‬
‫ال = بر وزن»هوا« در عربی بمعنی»های!«‪/‬همان!‪ /‬خبردار!‪ /‬آگاه باش! و غيره‪ .‬باحتمممال قمموی تلفممظ عربممی‬
‫»ايا« در زبان فارسی بمعنی »ای!«‪/‬حرف ندا‪/‬صدائی که توجه ديگران را جلب کند‪ ،‬آمده است‪ .‬کلمه » يا« در‬
‫زبان فارسی بمعنی»ای!«‪/‬حرف ندا‪/‬صدائی که توجه ديگران را جلب کند‪ ،‬آمده اسممت‪ .‬کلمممه »يمما« در عربممی کممه‬
‫برای ندا بکار می رود‪ ،‬از همين ريشه است‪) .‬بهترين نمونه استعمال »ال« در ادبيات فارسی همان اولين بيت‬
‫ديوان حافظ است‪» :‬ال يا ايهاالساقی‪ ...‬که ظاهرًا يکی از اشعار مستانه يزيد بن معاويه و يا يکممی از همپيمماله هممای‬
‫)!اوست‬
‫‪).‬اله = مذکر»الهه« )نگا‪ ،‬الهه‬

‫الهه = هم بمعنی»پرستيدن« است و هم بمعنی »خدايگان« که توسط اقمموام انسممان پرسممت بممت پرسممت يونممانی‪،‬‬
‫و لتين( »الهه« بممرای خممدايگان زن و ‪. (Divq/Godess‬روی‪ ،‬هندی‪ ،‬و ايرانيان قديم و غيره پرستيده شود‬
‫)»اله« برای خدايگان مرد )= »بعل« در بين اقوام ساعی عرب و غيره‬
‫يعنی »خدا« و »ايلوهيم« يعنی »خدايان‪/‬خدا« بکار می رود‪» (EL) .‬در زبان عبری‪/‬يهودی هم به صورت »ال‬
‫)واژه های ميکائيل‪/‬اسرافيل‪ /‬عزرائيل همه يعنی فرشتگان »ايل‪/‬ال« = خداست(‪ .‬بنابر اين واژه »ال‪ /‬ايل« که‬
‫‪.‬ريشه »اله‪/‬اله هه‪/‬ال« است‪ ،‬صرفًا عربی نيست بلکه عبری‪/‬يهودی نيز هست‬
‫در عربی نيز تلفظ ديگر اسم خداوند »ال« بوده است )نگا‪» ،‬تاج السامی« چاپ دانشگاه تهران م ‪ 1367‬م ص ‪/‬‬
‫‪30).‬‬
‫واژه »ال« نيز در واقع عبارت اسممت از »الممف و لم« تعريممف در عربممی بعلوه »اله« يعنممی »ال ‪ +‬اله« =‬
‫!ال‬
‫ولی جالب تر از همه اينست که اصل اين »اسماء« بر ميگردد به »والممه« در عربممی بمعنممی »عاشممق«؛‪ /‬و بقممول‬
‫)پدر زبان عربی گرامر يعنی »سيبويه شيرازی ايرانی« )قرن هشتم ميلدی‪ ،‬نگا‪» .‬نامهای پارسی« م ص ‪421‬‬
‫‪.‬اله« يعنی‪ :‬معشوق‪/‬معبود‪/‬آنچه که بزرگترين عشق ملتها و اقوام است«‬
‫اصل »واله« نيز با واژه »يله« در فارسممی يعنممی »رهمما«‪ /‬عاشممق‪/‬بيخيممال‪/‬قلنممدر‪/‬آزاد از قيممد عقممل‪ /‬عاشممق خممدا‪/‬‬
‫مجذوب و غيره مربوط است‪ .‬فرياد »يللی!« ‪/‬يلی زدن در زبان فارسی و »هليلويمما« در زبممان عممبری‪/‬يهممودی از‬
‫در انگليسی و همچنين‪ ،‬فرهنگ عميد واژه فارسی »يلی زدن‪/‬يللی« و ‪، Hallel Mjah).‬همين ريشه است‪) .‬نگا‬
‫)‪.‬غيره‬
‫ل در بسم » ال« در اول تمام سوره های‬
‫در قرآن مجيد واژه »اله« ‪ /‬آلهه‪/‬ال بيش از ‪ 2650‬بار آمده است مث ً‬
‫‪).‬قرآن باستثنای سوره توبه فصل ‪9‬‬

‫الهام = هم در عربی و هم در فارسی بمعنی » پيام غيبی«‪ /‬نوای خدايی‪ /‬ايده يی که ناگاه به دل انسان وارد‬
‫شود‪/‬کشف حقيقت بطور غيرمترقبه و غيره‪ .‬ظاهرًا اصل اين کلمه از دو واژه آريائی »ال‪/‬ايل« يعنممی »اله‪/‬خممدا«‬
‫)که در زبان عبری‪/‬يهودی نيز همان »ال‪/‬ايل« است‪ ،‬مثل »اسرافيل‪/‬ميکائيل‪/‬عزرائيل يعنی فرشتگان خممدا( بعلوه‬
‫»هام« يا »ها‪+‬آم« يعنی»پيام‪/‬گفتار‪/‬کلم« و غيره است‪ .‬خلصه اينکه‬
‫‪.‬الهام« يا »ال ‪ +‬هام« يعنی »پيام الهی«‪ /‬کلم غيبی و غيره«‬
‫ضمنًا در فارسی »هامی« بمعنی »حيران«‪/‬سرگردان‪ ،‬چيزی که اصلش نامعلوم است )= پيام غيبی!( ميباشد‬
‫‪)».‬نگا‪ ،‬فرهنگ عميد م واژه »هامی‬
‫‪.‬انجبار = از همان »انجبار‪/‬انگبار« فارسی که وارد عربی هم شده است‪ ،‬که نوعی گياه دارويی است‬
‫انجدان = از همان»انگدان« فارسی که وارد عربی نيز شده است؛ نوعی گياه دارويی اسممت؛ در فارسممی بممه آن‬
‫‪».‬انگيان‪/‬انگوان‪/‬انگژد‪/‬انغوزه »نيز می گويند‬
‫در يونانی آمده است‪ (Evangcles) ،‬انجیل = تلفظ عربی »انگليون« فارسی که آنهم از »اوانگل«‪/‬اوانگلوس‬
‫بمعنی »خوش خبری‪/‬مژده گانی‪/‬اعلم نيک« و غيره‪ .‬کتاب مقدس مسيحيان که بدنبال عهد قديم‪/‬تورات يهود‪ ،‬آمممده‬
‫‪.‬و به آل »عهد جديد« هم می گويند‬
‫ل در سوره آل عمران )‪ (3‬آيه ‪ 3‬و ديگران‬
‫‪.‬واژه »انجيل« در قرآن مجيد نيز ‪ 12‬بار آمده است‪ .‬مث ً‬
‫انس = تلفظ عربی »انسان« )= انس ‪ +‬آن ‪ /‬آنکه انس است نه جن(‪ .‬اصل واژه برميگر به واژه پارسی‪/‬پهلوی‬
‫‪».‬ناسو« يعنی »آدم‪/‬آدمی« )= ريشه »ناسوت« در عربی( نگا‪» .‬نامهای پارسی« م ص ‪318‬‬
‫واژه »انس« و مشتقات عربی آن يعنی »ناس‪/‬نساء )مؤنت ناس يعنی زنان( و انسممان« در قممرآن مجيممد نيممز ‪150‬‬
‫بار آمد است‪ .‬از جمله عنوان يکی از سوره های قرآن )= نساء(‪ .‬برای نمونه در سمموره انعممام )‪ (6‬آيه ‪ .112‬و‬
‫ديگران‬

‫انفه = تلفظ »انفت« فارسی‪ ،‬که وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی زيان و ضرر‪ ،‬خسارت و از دست رفتنی؛ در‬
‫‪.‬عربی بيشتر بمعنی»ننگ‪/‬عار‪/‬کراهت و غيره بکار می رود‬
‫انمله = ظاهرًا تلفظ عربی »انگوله« فارسی است‪ ،‬بمعنی »سرانگشت«‪ .‬در زبانهای ديگر آريايی ) مثل هندی‪،‬‬
‫‪.‬پنجابی‪ ،‬اردو‪ (...‬نيز »انگلی‪/‬انگله« گفته ميشود که نشان ميدهد عربی نيست‬
‫)اناء = ظرف‪ ،‬از آنين فارسی آمده است )نگا‪ ،‬آنيه‬
‫آنیه = از ريشه »آنين« فارسی وارد عربی نيز شده است‪ ،‬بمعنی »آوند«‪»/‬سفال«‪/‬ظرف‪/‬خم کوچک ‪ /‬خمچه که‬
‫‪.‬در آن دوغ و غيره ريخته شود‬
‫ل در سوره غاشيه )‬
‫واژه »آنين« فارسی بشکل »آنيه« و مشتقات عربی آن شش بار در قرآن مجيد آمده است‪ .‬مث ً‬
‫‪ (88.‬آيه ‪ 5‬و ديگران‬
‫اوارجه = تلفظ عربی »آوارچه‪/‬آورچه« فارسی که وارد عربی هم شده است‪ ،‬بمعنی » دفتر حساب و کتاب«‪/‬‬
‫‪.‬دفتر خرج و دخل‪/‬حسابداری بطور کلی‪/‬ديوان حساب‪ ،‬جمع عربی آن اوارجات است‬
‫اوارجات= جمع عربی واژه »اوارجه« که خود تلفظ عربی »آوارچه‪/‬آورچه« فارسی است بمعنی »دفتر حساب و‬
‫‪).‬کتاب«‪/‬ديوان حساب )نگا‪ ،‬اوارجه‬
‫اوان = در عربی بمعنی »گاه«‪/‬هنگام‪/‬وقت‪ /‬ظرف زمان ‪ /‬و غيره‪ .‬اصل ين واژه عربی نيز مثل خيلی واژه های‬
‫ل از آنيه عربی يعنی »ظرف«‪ /‬کاسه )که اينهم از »کاس‪/‬کمماز‪/‬کممازه فارسممی‬
‫ديگر عربی از فارسی آمده است‪ .‬او ً‬
‫‪.‬آمده است‬
‫‪.‬واژه »آنيه« از ريشه »آنين« فارسی‪/‬پهلوی آمده است‬
‫اواخسسی = جمع »اوان« در عربی يعنی » ظرف«‪ /‬آوند ‪ /‬آنين‪ /‬جام‪ /‬کوزه ‪ /‬خم‪/‬و غيره‪ .‬اصل هر دو »واژه‬
‫‪.‬اوان‪/‬اوانی« از آنين فارسی يعنی ظرف‪/‬جام ‪/‬کوزه‪/‬خم‪ ،‬آمده است‬

‫ارکیله = معرب »نارگيل«‪ ،‬امروزه در عربی بيشتر به معنی غليان )قليان( شايد بخاطر اينکه جای تنباکو شممکل‬
‫)‪.‬است ‪ Hokoh‬نارگيل دارد( و آنرا در عربی سيشه و حقه هم می گويند‪) .‬در انگليسی هم‬
‫ارمون = عربی شده »اربون« در فارسی قديم که بمعنی بيعانه و پيش بها است‪ .‬در عربی » عربون« هم می‬
‫)!گويند‪) .‬واقعًا عربی شده باشد‬
‫اساطیر = از کلمه اساتير فارسی معرب شده است‪ ،‬که امروزه بيشتر بمعنی »داستانهای قديمی« افسانه های ملل‬
‫)گذشته )بقيه ص ‪4‬‬
‫مممی گوينممد‪ .‬اسممبيداج = ‪ Spinach‬اسبانخ = اسفناج = اسپانج در فارسی پهلوی )در زبان انگليسی و اروپايی‬
‫اسفيداج = اسپيداب = سپيداب = سفيد آب )سرخاب ‪/‬سفيداب( در زبان پهلمموی قممديم » اسممپتياک« هممم گفتممه ش مده‬
‫‪.‬است‬
‫استاذ = از همان استاد فارسی بمعنی معلم‪ ،‬آموزگار و متخصص در يک فن‪ .‬در عربی امروز‪ ،‬بمعنی رهبر‬
‫)دينی و عالم اسلمی هم بکار ميرود‪) .‬در عربی مونث آن استاذه و جمع آن اساتذه و غيره است‬
‫‪.‬استاذیه = استادی‪ ،‬پروفسوری و حقوق و کرسی استادی دانشگاه هم هست‪ .‬حق التدريس معلمان‬
‫استبرق = زربفت‪ ،‬زرد و ِزی شده‪ ،‬دبيت ابريشمی گلدار‪ ،‬طلدوز‪ ،‬ديبای ستبر و کلفت‪ ،‬پارچه دوزی گرانبها و‬
‫اعيانی‪ ،‬اصل فارسی استبرق از کلمه»استبرک« يعنی ستبر و کلفت‪ ،‬ابريشم کلفت و قيمتی آمممده اسممت‪ .‬در بعضممی‬
‫‪.‬نقاط ايران قديم »ستبرک« هم می گويند‪ .‬در قرآن مجيد هم در آيه ‪ 54‬سوره الرحمن )‪ (55‬آمده است‬
‫اسرب = سرب‪ ،‬همان فلز سخت معروف‬
‫اسطبل = ايست گاه اسبان = آغال اسب‪ ،‬آغول )توجه‪ :‬بعضی فرهنگ نگاران اسطبل را يونانی گفته اند؛ ولی‬
‫يا مانوی نيستند؟ ‪ Minoan‬بفرض که درس هم باشد‪ ،‬مگر يونانی ها شعبه ای از اريايی های مهاجر ايرانی‬
‫اسطرلب = استار لبه؛ ستاره بينی ستاره جويی )توجه‪ :‬اصل کلمه اسطرلب يا بهتر بگوييم » استرلب« بمعنی‬
‫‪.‬لبه و خواهش و جستجوی ستارگان است‬

‫)اسطوات = جمع اسطی )نگا‪ ،‬اسطی‬
‫اسطوانه = اساطير از استوانه فارسی )شکل هندسی خاص‪ .‬با توجه به اينکه خود کلمه هندسه در عربممی از‬
‫‪».‬هيندازه« و اسطوری = نگا‬
‫اسطی = استی = مخفف استاذ و يا استاد است‬
‫‪.‬اسفاناج = اسفاناج = اسپناج در زبان پهلوی قديم‬
‫اسفنج = اسپنج = اسپانج‪ ،‬همان جاندار نباتی شکل که در آب دريا رشد می کند و در شستشوی بدن و يا ظروف‬
‫‪.‬غذايی بکار می رود‬
‫اسفنج = نگا اسفنج‬
‫اسفندان = اسپندان = افرا‪ ،‬چوب افرا‪ ،‬خردل )در زبان فارسی بعضی نقاط ايران و در زمانهای مختلف آنرا‬
‫)‪.‬فاترشين‪ ،‬آهوری و غيره هم می گفته ئند‬
‫)اسفیداج = سفيداب = سپيداب )همان ماده سرخاب‪/‬سفيداب‬
‫اسمانجونی = از کلمه »آسمان گونه« يا رنگ آسمان آمده است؛ آبی آسمانی )توچه‪ :‬اگر اينرا بپذيريم که کلمه‬
‫»سماء« در عربی از همان کلمه »سمان« و »آسمان« پهلوی آمده است‪ ،‬مطلب روشن تر ميشود‪ .‬در قرآن‬
‫‪.‬مجيد بيش از صد بار سماء و مشتقات آن آمده است‪ (.‬نگا‪ ،‬سوره بقره )‪ (2‬آيه ‪ 19‬و غيره‬
‫اشتان = چوبک اشتان‪ ،‬آذربو‪ ،‬آذربويه که از خاکستر‪ ،‬گياهش »شخار« که نوعی ماده شور شيميايی است‪ ،‬بدست‬
‫‪ Saltwort/Potash).‬ميآيد‪) .‬در انگليسی‬
‫‪.‬اشنه = خزه‪ ،‬جل و زغ‪ ،‬آشناب‪ ،‬سبزه آبی‬
‫اصطیل = نگا اسطبل‬
‫‪.‬اف = اوف‪ /‬اوخ‪ ،‬صدای ناراحتی‪ ،‬افسوس و يا انزجار و درد و شکايت‬

‫افرنج = افرنگ = اورنگ = دبدبه و کبکبه‪ ،‬تخت و تاج شاهان‪ ،‬شکوه و جلل زرق و برق مادی ) بمعنی‬
‫)‪.‬فرنگستان و اروپا هم آمده است‬
‫افشین = افسين = افسون = جادو = ورد ذکر‪/‬دعا‪/‬خواهش دينی‪ .‬بمعنی »منترا« )که يک کلمه آريايی است( و‬
‫‪.‬کلمات تکراری و حاجت خواهانه‪ ،‬و تأثير عاجلنه و مصرانه‪ ،‬عجز و لبه برای قضای حاجات‬
‫افندی = لغت معروف ترکی‪ ،‬با اصل فارسی »افنديدن« بمعنی بزرگی‪ ،‬آقايی‪ ،‬سيادت و سيطره‪ ،‬افنممدی امممروزه‬
‫‪.‬بکار می رود )‪ Sir‬بيشتر بمعنی آقا )در انگليسی‬
‫اکسیر= اکزير‪ ،‬کيميا )= سيميا = سيم = نقره( ماده شيميايی کيمياگران قديم که فلزات عادی را به طل و نقره‬
‫‪.‬تبديل می کرده است‬
‫امبیق = از »انبيق« فارسی = انبيک در زبان پهلوی‪ ،‬آلت تقطير مايعات و عرقگيری کممه در آزمايشممگاه و‬
‫هم می گويند‪ ،‬چون اين کلمه از ‪ Alambic‬داروسازی و صنايع شيميايی مصرف می شود‪) .‬در زبانهای اروپايی‬
‫‪).‬طريق مسلمانان عرب زبان شنيده شده و نه مستقيمًا از ايرانيان قديم‬
‫امیر= از»مير« فارسی = شاه )در مقايسه با شاهنشاه( حاکم‪ ،‬سردار‪ ،‬فرماندار‪ ،‬فرمانممده ارتممش‪ ،‬سرپرسممت‪،‬‬
‫‪.‬متصدی و غيره‬
‫‪).‬امیره = )مؤنث امير‪ ،‬نگا امير‬
‫‪.‬امیری = مربوط به دولت‪ ،‬دولتی‪ ،‬حکومتی‪ ،‬کشاورزی‪) ،‬نه شخصی و خصوصی( اداری و غيره‬
‫)انابر )و انابير( = جمع انبار )نگا‪ ،‬انبار‬
‫اناس= جمع کلمه »ناس« فارسی قديم‪ .‬از اصل »ناسو« در زبان پهلوی بمعنی جسم‪ ،‬جسممد‪ ،‬تممن‪ ،‬بممدن‪ ،‬مممردم‪،‬‬
‫( ‪» Persian Names P.118‬موجودات آسمان )فرشتگان و هم ديمموان( نگمما »نامهممای پارسممی چمماپ هنممد‬
‫مشتقات عربی آن مثل »انس« )در مقابل جن( ناس که مفرد اناس است و حّتا انسان و نساء و غيره بسمميار اسممت‪.‬‬
‫ل در سوره بقره آيه ‪ 60‬و بسيار آيات ديگر‬
‫)در قرآن مجيد بيش از صدبار آمده است‪ .‬مث ً‬

‫انبار= از همان انبار فارسی‪ ،‬خزانه‪ ،‬جای ذخيره و انباشتن کالها و غيره‪ ) .‬همچنان شهر معروف » انبار« در‬
‫عراق و صدها شهر و شهرک آن کشور که همه اسم فارسی دارند؛ و مهمترين آنها همان »بغداد« اسممت کممه از دو‬
‫کلمه فارسی قديم »بغ« )= خدا‪ ،‬مثل بگهوان هنديها( و »داد« )= دادن( ترکيب شممده اسممت و معنممی آن »شممهر‬
‫‪».‬خداداد« است‪) .‬بعضی گفته اند »باغ داد و عدالت انوشيروان‬
‫)‪ Alambic‬انبیق= »امبيق« )در زبانهای غربی‬
‫انقره= آنکاره = از »انگوريه« فارسی )= انگورستان‪/‬باغهای انگور( آمده است‪ .‬پايتخت فعلی ترکيه است )در‬
‫ل فارسی نام هستند برده است‪،‬‬
‫»سهم ايران در تمدن جهان«‪ ،‬نگارنده حدودًا پايتخت ده کشور جهان را نيز که اص ً‬
‫)مثل اسلم آباد‪ ،‬مسکو‪ ،‬دمشق‪ ،‬باکو‪ ،‬ايروان و غيره‬
‫اوار = از دو کلمه فارسی »آو« يعنی آب ‪» +‬آر« يعنی بيار = آب بيار! آب برسان! فرياد العطش!= تشنگی‬
‫‪.‬شديد و احساس حرارت زياد را معنی می دهد‬
‫اوام = از دو کلمه فارسی »آو« ‪» +‬ام« = آبم! در عربی امروز بمعنی »فرياد آب« تشنگی شديد و نياز به‬
‫‪).‬آب شديد‪ ،‬بکار می رود‪) .‬از اصطلحات و محاورات فعلی در کشورهای عربی است‬
‫‪.‬اوج = اوگ = اوچ در زبان پهلوی‪ ،‬بمعنی بالترين‪ ،‬بلندترين‪ ،‬برتری‪ ،‬فراز‪ ،‬قله‪ ،‬سرکوه و غيره‬
‫اوارجه = آوارچه = اواره = اياره = دفتر حساب ديوانی و دولتی‪ ،‬حساب و کتاب‪ ،‬شمارش اموال دولتی‬
‫))معادل وزارت دارايی امروز‬
‫اوشسسیه = از کلمه » اوستا« = وستا‪ ،‬کتاب مذهبی زرتشت و دعاهای آن‪ ،‬در عبی امروزه‪ ،‬بخصوصی در‬
‫‪.‬کليساهای مسيحيان عرب بمعنی »ادعيه« و »اوراد« بکار می رود‬
‫)اهلیج = هليله )گياه دارويی معرف که رنگ سياه و گاه زرد دارد و تلخ مزه است‬
‫‪.‬اهلیلجی = )هليله شکل( = بيضی شکل‪ ،‬تخم مرغی‪ ،‬شکل هندسی معروف‬

‫ایر= از کلمه فارسی »اير« بمعنی آلت مردی‪ ،‬که در عربی خالص »ذکر« گفته می شود‪) .‬باحتمممال قمموی کلمممه‬
‫‪»).‬اير« با کلمه ديگر فارسی آن که با »کاف« شروع می شود مربوط است‬
‫ل نيست خود نشان آنست که عربها در‬
‫اينکه بخلف همه غلت و سبزيجات که در قرآن ذکر شده‪ ،‬کلمه»ارز« اص ً‬
‫آن زمان چنين غذايی لذيذ را نمی شناختند‪ .‬بيخود نبود که »فردوسی پاکزاد م که رحمممت بممر آن تربممت پمماکت بمماد«‬
‫علنًا گفت‪» :‬زشاش شتر خوردن و سوسمار‪/‬عرب را بدانجا رسيده است کار‪ /‬که تاج کيانی کنممد آرزو‪ /‬تفممو بممر تممو‬
‫»!ای چرخ گردون تفو‬
‫‪.‬ایوان = همان ايوان فارسی‪ ،‬يعنی پيش اتاق‪ ،‬پيش ساختمان‪ ،‬ورودی عمارت و بنياد مسکونی‬
‫بابا = از همان بابای فارسی که اصلش »پاپا« )از زبان پهلوی و آريايی( بوده ولی بعلت نبودن حممرف »پ« در‬
‫عربی تلفظش به »بابا« تبديل شده است‪ .‬در عربی امروزه علوه بر پدر و يا »احترامًا« برای پيرمردها‪ ،‬بممه پمماپ‬
‫‪.‬کاتاليک ها هم »بابا« می گويند‪ .‬در فارسی »باب« و »بابک« = )پدر کوچک( هم می گويند‬
‫بؤبؤ = از پوپو در فارسی بمعنی کاکل مرغان و پرندگان در عربی امروزه بمعنی ريشه و اساس و مرکز و اصل‬
‫‪.‬هر چيزی بکار می رود‬
‫)‪.‬می گويند ‪ Baboox‬بابوج = از کلمه پاپوش فارسی = کفش‪ ،‬دمپايی‪ ،‬پوشش پا‪) .‬در انگليسی هم به آن‬
‫باخس = بخس‬
‫بابور = از کلمه »بابر« يا »ببر« فارسی ) جانور درنده از خانواده شير و پلنگ(‪ .‬در عربی امروز بمعنی‬
‫لوکوموتيو قطار‪ ،‬متور متحرک ماشينهای‪ ،‬کشتی بخاری و غيره بکار می رود‪) .‬در شاهنامه فردوسی زنده يمماد هممم‬
‫‪»).‬ببربيان« زره معروف رستم که از پوست ببر درست شده بود‪ ،‬نشان همين معنی است‬
‫‪.‬بانوبج = بابونک = بابونه‪ ،‬نوعی گياه خوشبوی دارويی‪ ،‬با گلهای سفيد که وسط آن زرد است‬
‫‪).‬بابوی = پايی‪ ،‬مربوط به کليسا )نگا‪ ،‬بابا‬
‫)‪ (Batt‬بات = نگاه بت‬

‫باخ = نگا بوج‬
‫باذنجان = از همان بادنجان فارسی يا بادنگان )سبزی معروف خوراکی که حاصلش بنفممش مايممل بممه سممياهرنگ‬
‫‪).‬است‬
‫بار = نگاه بور‬
‫بارد = نگا »برد« سرد‪ ،‬خنک‪ ،‬يخ )احتمالض از ريشه »باريدن« و »بارش« که نتيجه خنکی و سردی هوای‬
‫‪».‬اطراف ميشود‪ ،‬آمده است( ضمنًا نگاه »بريده‬
‫ل آنچه در يک جلسه و يا‬
‫بارنامج )یا برنامج( = از همان برنامه فارسی بمعنی »طرح کار« يا »دستوری«‪ ،‬مث ً‬
‫‪).‬فعاليت مرتب يک ايستگاه راديو و تلويزيون و غيره دنبال شود‬
‫باره = از کلمه »پاره« فارسی بمعنی تکه‪ ،‬خورده‪ ،‬قسمت‪ ،‬بخش؛ همچنين در عربی بمعنی رشوه‪ ،‬پول زير‬
‫که بکار می رود‪) .‬توجه‪ :‬در زبان فيليپينی کلمه‬
‫بمعنی پول بطور عموم بکار »‪ «Pera‬ميزی‪ ،‬پول خورد و يا س ّ‬
‫هممم ريشممه ‪ Pera‬می رود‪ .‬با توجه به وجود کلمات ديگممر فارسممی در زبانهممای ممماليی و فيليپينممی‪ ،‬احتمممال اينکممه‬
‫‪).‬فارسی داشته باشد زياد است‬
‫باز = از همان »باز« فارسی‪ ،‬پرنده شکاری معروف )در عربی مشتقات ديگر آن عبارتند از‪ :‬بزاه‪ ،‬بواز‪ ،‬بيزان‬
‫)و غيره‬
‫‪.‬باز = همان باز فارسی‪ ،‬پرنده يی از خانواده شاهين و عقاب‪ ،‬شاه پرندگان‬
‫‪).‬باس = )نگاه بوس‬
‫)باش = )نگاه بوش‬
‫باغه = )مثل »غوباغه«( بمعنی ورم‪ ،‬برآمدگی کوچک سل های پوستی در بدن‪ ،‬غّده‪ ،‬باد کردن گوشت بدن‪ .‬در‬
‫عربی اين کلمه را برای پوسته لک پشت‪ ،‬سنگ پشت و يا برآمدگی پشت جممانورانی مثممل غوربمماغه و غيممره بکممار‬

‫می برند )باحتمال قوی کلمه غورباغه هم از دو کلمه غور ‪ +‬باغه جور شده است( در فارسی »بمماغره« هممم گفتممه‬
‫‪.‬شده بمعنی غده پوستی‬
‫باغه = از همان پسوند »قورباغه« می آيد بمعنی »پوسته« »صرف« »قشر« ) مثل پوشه لک پشت و غيره؛‬
‫)‪.‬بمعنی ورم و آماس پوست بدن هم بکار می رود‬
‫)‪.‬بالخره »اندازه گيری« فارسی مشتق شده است‪ ،‬رابطه با استوانه هم روشن تر ميشود‬
‫‪.‬بامیا‪/‬بامیه = از همان باميه فارسی که سبزی معروفی است و بطور پخته بعنوان غذا مصرف می شود‬
‫ببر = از همان ببر فارسی که جانوری است درنده از خانواده شير و پلنگ‪) .‬ضمنًا با ببر که تلفممظ افغممانی »بممبر«‬
‫باشد‪ ،‬نام شاه معروف نيمه ايرانی م نيمه مغولی که بنيانگذار خاندان مغول در شبه قمماره هنممد اسممت‪ ،‬نيممز هسممت‪ .‬او‬
‫مردی بسيار شجاع‪ ،‬و عجيب آنکه استاد بزرگ ادبيات فارسی م ترکی و شعر و هنر نيز بود‪ .‬يکممی از کتمماب هممای‬
‫‪.‬معروفش »با برنامه« است(‪ .‬نگابابور‬
‫گذاشتن‪ ،‬رها کردن‪ ،‬بهل بشو‪ ،‬اصممل لغممت »بلبشممو« ول کممردن چيممزی‪ ،‬دسممت شسممتن از يممک = )‪ (Batt‬ب ّ‬
‫ت‬
‫‪.‬موضوع‬
‫ت« از مصدر فارسی »بتائيدن« و »بّتا« بمعنی بگذار بشود‪ ،‬بهل‪ ،‬ول کممن و غيممره آمممده اسممت‪ .‬در‬
‫ريشه کلمه »ب ّ‬
‫‪.‬عربی امروز بمعنی بريدن‪ ،‬قطع کردن‪ ،‬تمام کردن و غيره بکار می رود‬
‫ت و »البته« )توجه‪ :‬کلمه تثبيت هم در عربی از همين ريشه است‬
‫‪).‬بتاتا = نگا‪ ،‬ب ّ‬
‫بتر = از بتائيدن و بتا = رها کردن‪ ،‬ول کردن‪ ،‬دست کشيدن‪ ،‬دست شستن‪ ،‬از خيرش گذشتن‪ ،‬قطع اميد کردن و‬
‫غيره‪ .‬در عربی امروزه بمعنی بريدن‪ ،‬جدا کردن‪ ،‬قطع کردن و غيره )توجه‪ :‬کلممه ابممتر در قممرآن؛ سمموره کمموثر )‬
‫‪ (108‬آيه ‪ 3‬بمعنی »ُدمبريده« و مقطوع‪ ،‬هم از اين ريشه است( ) مشتقات ديگر » بتر« علوه بر ابتر‪ ،‬تبار‪،‬‬
‫‪).‬متبور و غيره که صيغه بندی عربی اين کلمه است‪ ،‬بسيار است‬

‫بتول = از ريشه »بتائيدن« فارسی بمعنی »رها کردن«‪ .‬بعبارت ديگر »از دنيا بريده و به خدا پيوسته« ) لقب‬
‫)حضرت مريم وحضرت زهراء( دختری که ازدواج نکرده وباکره مانده‪ ،‬کنار کشيده از لذات دنيا‪) .‬نگا بت و بتا‬
‫می باشد( و »بتا« يعنی ‪» HA‬البته = از دو کلمه »ال« )= حرف تعريف عربی که مترادف قديم اوستايی »ها‬
‫ل و غيره بکار می رود‪) .‬نگممما‬
‫»ِبَهل« يا بگذار؛ گذاشتن‪ ،‬اجاره دادن‪ .‬در عربی و فارسی فعلی به معنی حتمًا‪ ،‬کام ً‬
‫)فرهنگ عميد م کلمه بتائيدن‬
‫بّته = نگا »بته« )ضمنًا = کلمه »البته« در عربی هم از حروف تعريف عربی ال ‪ +‬بّته فارسی ترکيب شده‬
‫‪).‬است ‪ /‬بمعنی قطعًا‪ ،‬طبعًا‪ ،‬يقينًا‬
‫»بّتی = نگا‪» .‬ب ّ‬
‫ت‬
‫بتیه = بمعنی تغار چوبی‪ ،‬تغاز رختشوئی‪ ،‬تنشور‪ ،‬وان حمام‪ ،‬طشممت يمما تشممت‪) .‬تمموجه‪ :‬در زبانهممای ممماليی مثممل‬
‫‪).‬بمعنی تشت لباسشويی است ‪ Batya‬فيليپينی هم‬
‫ث = باحتمال قوی از همان ريشه »بتائيدن« فارسی است که عربی شده است‪ .‬معنی آن در عربی عبارتست از‬
‫ب ّ‬
‫‪).‬پخش کردن‪ ،‬توسعه دادن‪ ،‬پراکندن‪ ،‬باز کردن )پتو‪ ،‬قالی و غيره‬
‫»بثق = نگا »بث‬
‫»بثور= نگا »بث‬
‫بحبوح = از کلمه »به به« فارسی )که گاه در عربی‬
‫خ« هم می گويند بمعنی »شادباش« مبارک بمماد! مثممل بممخ بممخ عمممر بممه حضممرت علممی »ع« پممس از اعلم«‬
‫خبّ‬
‫بّ‬
‫‪.‬وليت در غدير!( اين کلمه در عربی امروز بمعنی شادمانی‪ ،‬خوشی‪ ،‬شعف و عيش و نوشت است‬
‫بحبوحه = از همان کلمه بحبوح در بال )نگا بحبوح( بمعنی اظهار شادمانی و خوشی‪ ) .‬مشتقات اين کلمه در‬
‫‪).‬عربی زياد است‬
‫‪).‬بحثر = نگا »بث« از ريشه »بتائيدن« فارسی آمده است )بحثره‪ ،‬مبحثر و ديگر‬

‫بحّر = در رابطه با کلمه »به« فارسی )= خوشحال‪ ،‬سعادتمند( و در عربی بمعنی‬
‫‪).‬گوشتالو« »چاق« خپل )در واقع »خرسند«‪ ،‬شاد‪ ،‬دماغ چاق و کسيکه زندگی راحت و آسوده يی دارد«‬
‫»بثق = نگا »بث‬
‫»بحّری = نگا »بحر‬
‫بخ = خرخر کردن )در حال خواب(‪ .‬با کلمات فارسی »بختو« و‬
‫‪.‬بختک« )کابوس که در حالت خواب دست می دهد( هم مربوط است«‬
‫خ = از اصطلح به به! فارسی )= خوب‪ ،‬عالی‪ ،‬بهتر( بمعنی آفرين! احسن! شادباش‬
‫خبّ‬
‫!ب ّ‬
‫‪).‬بخافه = نگا »بخ« )مشتقات ديگر عربی آن عبارتند از‪ :‬بخيحه‪ ،‬مبخه و ديگران‬
‫)بخت = سرنوشت‪ ،‬طالع‪ ،‬نصيب‪ ،‬شانس‪ ،‬قسمت )مثل خوشبخت‪/‬بدبخت و غيره‬
‫بخّر = خراميدن‪ ،‬جفتک زدن‪ ،‬شنگول و شادمان بودن ) ظاهرًا با کلمات » بختور« و »بختممه« فارسممی مربمموط‬
‫‪).‬است‬
‫بخس = از فارسی بخسيدن = پژمردن‪ ،‬کم شدن‪ ،‬بی ارزش شدن‪ ،‬کم بها شدن ) با کلمات‪ :‬بخسانيدن و بخسيده‬
‫‪.‬مربوط است(‪ .‬در قرآن مجيد هم هفت بار آمده است‪ .‬ر ک‪ .‬سوره يوسف )‪ (12‬آيه ‪ 20‬و غيره(‪ .‬ثمن بخس‬
‫بخشیش = از همان بخشش فارسی بمعنی عطا کردن‪ ،‬انعام دادن‪ ،‬فيش رساندن و غيره در عربی امروز »انعممام«‬
‫= به کارگران )مثل رستوران و غيممره( در زبممان انگليسممی و زبانهممای اروپممايی ديگممر نيممز همممان بخشممش فارسممی‬
‫‪.‬می گويند ‪Bakhshish‬‬
‫)بخیت = نگا بخت )مشتقات عربی ديگر دارد مثل مبخوت و غيره‬
‫‪.‬بداری‪/‬بدآر = بادآر! بادوار‪ ،‬مثل باد‪ ،‬زود‪ ،‬با عجله‪ ،‬سريع‪ ،‬تند‬

‫مثل »لبّد« يعنی ناگزير‪ ،‬ناچممار‪ ،‬بايسممته‪/‬بايسممت‪ ،‬واجممب‪ ،‬لزم‪ ،‬ضممروری و غيممره‪ .‬از کلمممه )‪ = (Badda‬بّدَ‬
‫»بتا« و »بتائيدن« فارسی مشتق شده است )نگا‪ .‬بتائيدن( مشتقات ديگر اين کلمه در عربی عبارتند از‪ :‬تبديد‪،‬‬
‫‪.‬اباديه‪ ،‬مبّدد و غيره‬
‫‪ Bedroom‬بدرون )= بممدروم( = سممرداب‪ ،‬پممائين خممانه‪ ،‬زيراتمماقی‪ ،‬اطمماق خلمموت )تمموجه‪ :‬شممباهت عجيممبی بمما‬
‫)!انگليسی هم دارد‬
‫براج که ظاهرًا از ريشه »راه« يا = )‪ (Barah‬برج‬
‫به راه« فارسی مشتق شده که معنی »راه خود را پيش گرفتی«‪ ،‬رفتممن‪ ،‬عممازم شممدن‪ ،‬خممارج شممدن‪ ،‬تممرک کممردن «‬
‫است‪ .‬اصطلح معروف عربی »روح!« )= برو!( نيز به آن مربوط ميشود‪ ،‬بمعنی راهت را پيش بگير! راه‬
‫برو =! = برو! )در قرآن مجيد هم کلمه »برج‪/‬ابرج« و مشتقات آن چهار بار آمده اسممت‪ .‬نگمماه سمموره يوسممف )‬
‫‪ (12.‬آيه ‪ 80‬و ديگران(‪ .‬کلمه »مبارحه« نيز در عربی از همين ريشه است‬
‫برج = از همان »برج« يا »بورگ« زبانهای آريايی‪ ،‬که بمعنی قلعه‪ ،‬کوشک‪ ،‬بنای بلنممد‪ ،‬حصممار شممهرهای قممديم‬
‫) که هنوز بعضی شهرها بدان نام هستند‪ .‬مثل » هامبورگ« » سالزبورگ« و يا » بوروگرد« خودمان که‬
‫ل از دو کلمه » بورگ« قلعه‪ /‬حصار و‬
‫»بروجرد« شد بعد از آمدن عربها جالب آنست که » بورگرد« احتما ً‬
‫»گرد« بمعنی شهر )در زبان روسی( مثل »استالين گراد« )= شهر استالين( درست شده است‪ .‬شايد معنی قديم‬
‫»بروجرد« »قلعه شهری« يا »شهر حصار« باشد(‪ .‬ضمنًا برج در زبان فارسی و عربی به مناطق فلکی و‬
‫موضع سيارات هم گفته ميشود‪) .‬برج جمل‪ ،‬سرطان و غيره(‪ .‬در قرآن مجيد کلمه »بممروج« کممه جمممع برج است‬
‫‪ Bur‬چهار بار آمده است‪ .‬نگا‪ ،‬سمموره نسمماء )‪ (4‬آيه ‪ 78‬و ديگر‪) .‬در انگليسی و ديگر زبانهای اروپايی هم‬
‫‪).‬است‬
‫برجاس = از کلمه فارسی قديم‪ ،‬بمعنی هدف‪ ،‬نشانه تير‪ ،‬مسابقات تيراندازی همراه با اسبدوانی ) ظاهرًا در رابطه‬
‫)با نام »برجاسب« پهلوان تورانی شاهنامه هم هست‬

‫برجیس = همان سياره برجيس يا مشتری‪ .‬در زبانهای قديم آريايی »ژوپيتر« يعنی » پدر زئو« )س( که خدای‬
‫)‪.(Tupiter‬خدايان يونان بود‬
‫برد = خنکی‪ ،‬سردی يخی )شايد با کلمه »برف« هم ريشه و يا تلفظ عربی آن باشد( در قرآن مجيد هم کلمه‬
‫‪»).‬برد« و »بارد« پنج بار آمده است‪ .‬نگا‪ ،‬سوره انبياء )‪ (21‬آيه ‪ 69‬و ديگران‬
‫برذون = از کلمات پهلوی »برذون‪/‬بردون« = اسب سواری‪ ،‬اسب تيزرو‪ ،‬اسب تيزپا‪ ،‬اسب تاتاری‪ ،‬يابو و ديگر‬
‫انواع آن‪) .‬شايد بردون از دو کلمه فارسی‬
‫آريايی و »دون« که مشتق از »دونده« »دوان« يعنی »سممواری« وسمميله دونممده« ‪» Upper‬بر« يعنی »ابر«‬
‫آمده باشد(‪ .‬با توجه به اينکه »اسب« يکی از جانوران معروفی است که آريايی های آسيای مرکممزی هممزاران سممال‬
‫پيش آنرا »اهلی« کردند‪ ،‬در حاليکه در بيابانهای خشک عربستان جايی برای رشد اينگممونه جممانوران حسمماس و بمما‬
‫هوش نبود‪ ،‬اين کلمه »اسب عربی« نشان جهل تاريخی اعراب و اروپائيممان اسممت‪ .‬بعممد از فتممح ايممران‪ ،‬رزمنممدگان‬
‫اسلم‪ ،‬به سرکردگی ايرانيممان )= ساراسممين = خراسممانيان = ايرانيممان( بممه اروپمما تاختنممد و اروپائيممان جاهممل هممر‬
‫يعنی »مراکشی« می ‪ Mqro‬مسلمانی را »عرب« خواندند )همانطور که هنوز هم اسپانيايی ها همه مسلمانان را‬
‫‪).‬در انگليسی ‪ Moor‬گويند! نگا‬
‫برز = بمعنی ظهور‪ ،‬بيرون آمدن‪ ،‬نمود و شکوه‪ ،‬بلندی‪ ،‬پشته خاک و غيره‪ .‬باحتمال قوی از کلمه فارسی » برز‬
‫=؟؟؟« که دقيقًا همين معانی را ميدهد‪ ،‬مشتق شده است‪) .‬نگا‪ .‬عميد »برز«( در قرآن مجيد » برز« و مشتقات‬
‫‪.‬آن چندين بار آمده است‪ .‬نگا‪ ،‬آل عمران )‪ (3‬آيه ‪ 154‬و ديگران‬
‫)‪» (= The Borgr‬برزان = از کلمه »برزان«‪ ،‬فارسی که خود ترکيبی است از دو کلمه » برز ‪ +‬آن‬
‫بمعنی شيپور‪ ،‬سرنا يا زرنا‪ ،‬بوق‪ ،‬کرنا‪ ،‬شاخ بزرگی که در اعياد و جشممنهای مممذهبی و ملممی در آن ميدمنممد‪ ،‬جهممت‬
‫‪.‬اعلن عمومی و شادمانی دسته جمعی‬

‫برزخ = مّعرب کلمه »پرده« فارسی است )جهان ميان دو عالم دنيا و آخرت‪ ،‬که بشکل پرده يی بين دو جهان‬
‫است( نگا‪ .‬تفسير »ترجمان القرآن« دانشمند بزرگ پاکستانی‪ ،‬مرحوم ابوالعلی مودودی که خودش ايرانی الصمممل‬
‫و پدرانش از سادات نيشابور ايران بودند )تفسير مودودی‪ ،‬چاپ هفتم‪ ،‬باهور پاکستان م سال ‪ 1989‬م ص ‪.(889‬‬
‫‪.‬در قرآن مجيد سه بار آمده است‪ .‬نگاه‪ ،‬تفسير الرحمان )‪ (55‬آيه ‪ 20‬و ديگران‬
‫)برسام = از همان کلمه برسام فارسی بمعنی ورم سينه‪ ،‬سينه پهلو‪ ،‬ذات الجنب )نگا عميد‬
‫برسیم = برسم = شبدر و چند نوع گياه و نبات ديگر از همين خانواده‪ ،‬از جمله نوعی خرما را هم در عربی‬
‫»برسم« می گويند‪ .‬در اصل فارسی »برسم« نام شاخه های درخت و يا گياهائی است که زردشتيان در مراسم‬
‫در کليسمماهای خممود تقليممد ‪ Palm Sunday‬مذهبی بدست می گيرند )بعدها مسحيان نيممز هميممن سممنت را بشممکل‬
‫‪).‬کردند‬
‫از همان کلمه »برش« فارسی است که در عربی »بوريا«‪ ،‬حصير‪ ،‬پادری و فرش زير پا =)‪ ( BORSH‬برش‬
‫ل تکممه پممارچه‪ ،‬قمماش‬
‫کممه »بريممده« از يممک چيممز)مث ً‬
‫يا زيلو را می گويند‪ .‬در فارسی علوه بر معانی بال‪ ،‬به هممر ت ّ‬
‫‪.‬خربزه‪ ،‬هندوانه و غيره( هم می گويند‬
‫برشت = از همان کلمه »برشته‪/‬برشتن« فارسی يعنی بريان کردن ) مثل » بريانی« در غذای هند و پاکستان و‬
‫عربستان و غيره(‪ ،‬تفتيدن‪ ،‬سرخ کردن‪ ،‬پختن‪ ،‬بو دادن و غيره‪ .‬در عربی اين لغت بيشتر در مورد »تخم مرغ آب‬
‫‪.‬پز« و غيره بکار می رود‬
‫از کلمه »برشم« فارسی‪ ،‬بمعنی تمنای شديد‪ ،‬شهوت و علقممه وافممر بممه هممر چيممز‪ ،‬چشممم =)‪ (Barsham‬برشم‬
‫مشتقات( ‪ Persian Name India/1994-p.81‬نگا )‪ DESIRE‬طمع دوختن‪ ،‬خيره شدن )در انگليسی‬
‫)ديگر اين کلمه در زبان عربی عبارتند از‪ :‬برشام‪/‬برشامه‪/‬برشامجی‪/‬برشمجيه و ديگران‬
‫که‪ ،‬يا قاش )از هميممن کلمممه قمماش‪ ،‬معنممی »‪ = Borsh‬از کلمه »برش = )‪ (Borse‬برصه‬
‫فارسی بمعنی ت ّ‬
‫قاشق‪/‬قاشک هم روشن می شود( از يک ميوه و هممر چيممز ديگممر‪ .‬در اصمميطلح تجمماری و بازرگممانی برگممه سممهام‬

‫يعنی برگ ‪ Bourse‬تجاری )=کوپن( و غيره را می گويند)نگا‪.‬عميد(‪ .‬در عربی امروزه و زبانهای اروپائی هم‬
‫سهام و سرمايه گذاری مرکز سهام تجاری و صرافخانه و غيره‪) .‬توجه‪ :‬در زبان فيليپيممن »بولسمما« مممی گوينممد کممه‬
‫تلفظ اسپانيايی همين کلمه است و برض = تلفظ عربی »برز« فارسی و يا »ورز« بمعنی جوانه زدن گياهان و‬
‫‪.‬سبزيجات؛ اصل نام »برزگر« از همين جا است‬
‫‪.‬برغل = از برغول فارسی = بلغور و يا »افشه« که گندم نيمه کوفته است؛ آشی که از نوع گندم پخته ميشود‬
‫تبديل شممده ‪ Apricot‬برقوق = از برقوق فارسی و يا »برکوک« بمعنی زردآلو )در انگليسی برکوک فارسی به‬
‫‪.‬است( آلو‪ ،‬گوجه‬
‫برکار = از همان »پرگار« فارسی بعربی تبديل شده است؛ وسيله معروف که در هندسه )= از لغت فارسی‬
‫‪».‬اندازه«( و نقشه کشی بکار ميرود‬
‫برنامج = از برنامه فارسی )= آنچه بر سرنامه نوشته شده‪ ،‬تا اجراء شود( طرح‪ ،‬دستور کار‪ ،‬نقشه عمليات و‬
‫‪.‬غيره‬
‫برنجک = تنزيب‪ ،‬تور‪ ،‬پارچه پنبه يی خيلی نازک و لطيف که برای پيراهن های ويژه و يا پانسمان زخم و غيره‬
‫‪.‬بکار ميرود‬
‫بروز = از ريشه همان »برز« فارسی بمعنی » ظهور«‪ ،‬نمودار شدن‪ ،‬برآمدن‪ ،‬جلوه کردن‪ ،‬خودنمائی ) نگا‬
‫»برز«( )توجه‪ :‬کلمات ديگر اين لغت که در عربی ساخته شدن اند عبارتند از‪ :‬براز‪ ،‬بريزه‪ ،‬ابرز‪ ،‬مبارز‪ ،‬ابراز‪،‬‬
‫‪).‬بارز‪ ،‬مبرز و ديگران‬
‫از لغات اروپايی گرفته شده ولی بالخره از اصل آريايی برنج و برنجی يعنممی همممان فلممز =)‪ (Bronze‬برونز‬
‫‪.‬معروف آمده است‬

‫بروه = از همان »پروه« در فارسی گرفته شده کممه بمعنممی تمماراج در جنممگ و غنممائم جنگممی کممه از دسممت دشمممن‬
‫شکست خورده بگيرند‪ .‬در عربی امروزه اين کلمه بيشتر برای وسائل اسممقاطی و آت آشممغال بکممار ميممرود‪) .‬جنممگ‬
‫)بازار؟‬
‫‪.‬برید = از همان کلمه »بردن« فارسی بمعنی حمل و نقل‪ ،‬رساندن‪ ،‬پيک‪ ،‬پست و نامه رسانی‬
‫در زبان عربی »بريد« يعنی »نامه رسای‪/‬پيک‪/‬پست = »دائره البريد« بمعنی »اداره پست و نممامه رسممانی‪/‬پيممک‬
‫است‪) .‬توجه‪ :‬چون ايرانيان اولين ملتی بودند که در جهان سازمان پيک و نامه رسانی را اختراع کردنممد‪ ،‬لممذا کلمممه‬
‫‪»).‬بريد« هم که بمعنی بردن و رساندن نامه‪/‬پيک‪/‬پست است‪ ،‬نيز از ساختار زبان ايرانی است‬
‫‪).‬بریدی = از همان کلمه »بريد« فارسی يعنی پيکی‪ ،‬پستی‪ ،‬چاپاری )نگا بريد‬
‫بزر = از همان بزر فارسی يعنی دانه‪ ،‬تخم گياهان و حبوبات )کلمات بزره و ابازير و غيره و در عربی نيز از‬
‫‪).‬همين ريشه می آيند که صيغه بندی عربی به آنها داده شده است‬
‫ل از وزغ فارسی يعنی غورباغه و غوک آمده است‪ .‬در عربی امروزه بمعنی »از پوسته در آمدن«‬
‫بزغ = احتما ً‬
‫)مثل غورباغه و حيوانات نوزاد(‪ ،‬بيرون آمدن )خورشيد( و دميدن ) سپيده‪ /‬سحر( و غيره بکار ميرود ) مشتقات‬
‫‪.‬عربی آن بازغ و بزوغ و ديگران است( در قرآن مجيد هم دوبار آمدن نگا‪ ،‬سوره انعام )‪ (6‬آيه ‪77‬‬
‫بس = از همان بس فارسی بمعنی »کافی« است‪) .‬بس کن!( باز ايستادن از يک کار و يا خودداری ردن‪ ،‬جلو‬
‫خود را و يا ديگران را گرفتن‪ ،‬منع کردن‪ .‬در عربی امروز بمعنی »فقط« هم بکار ميممرود‪) .‬هميممن کلمممه »بممس«‬
‫پس از فتح اندلس توسط سرداران اسلمی م ايرانی مثل طارق بين زياد‪ ،‬همدانی‪ ،‬بممه زبممان اسممپانيايی و از آنجمما بممه‬
‫يعنی »بسمممه!« »همينممه کممه هسممت!« و )‪!» (Basta‬زبانهای ديگر از جمله فيليپينی داخل شده به شکل »بستا‬
‫‪).‬غيره‬
‫بسممپايه و ‪ (Mace/Fennel).‬بسباس‪/‬بسباسه = از ريشه فارسی بسباس و يا »برباز« بمعنی پوسته جوز يا‬
‫‪.‬بسبايج و بسفايج هم آمده است‬

‫بسبوسه= از کلمه فارسی »بوزه« يعنی شرابی که از برنج و يا ارزن ست می کند‪ .‬در عربی‬
‫بوز« و »بوزه« را به يکنوع خوراکی هم که از شير و شکر درست می کنند‪ ،‬می گويند‪) .‬در زبان انگليسی هم «‬
‫)‪.‬به شراب می گويند ‪Booze‬‬
‫بستان = از همان بستان فارسی و يا بوستان )= جای بوی خوش( آمده است‪ .‬در عربی بيشتر به معنی قديمی آن‬
‫بکار ميرود تا بمعنی »ميوه زار« که امروزه در فارسی معمول است )هميممن خممود )‪ (Garden‬يعتی باغچه گل‬
‫دليل آنستکه اين کلمات هزاران سال پيش به زبان عربی وارد شده و اصالت معنی خود را بيشتر حفظ کرده است تا‬
‫در فارسی امروزه که تحويل به زبان »دری« و غيره داشته است( مشتقات عربی بستان‪ :‬بساتين )جمع(‪ ،‬بستانی‪،‬‬
‫‪.‬بستنه و ديگران‬
‫از کلمه بوزينه فارسی است )يعنی ميمون(‪ ،‬ولی در عربی امروزه بمعنی بچه گربه = )‪ = (Busaina‬بسینه‬
‫‪.‬بکار ميرود )‪(Kitten‬‬
‫ل از کلمه »پشت« فارسی‪ ،‬به لباس و يا عباء گفتممه مممی شممود؛ هرچيممزی کممه بممه »کممول« يمما پشممت‬
‫پشت = احتما ً‬
‫‪.‬انداخته و بدن را از سرما حفظ کنند‬
‫بشم = از همان »بشم« فارسی که معنی افسرده و ملول و يا سوگوار‪ ،‬ميدهد‪ .‬در عربی امروزه بمعنی بد حال‬
‫‪.‬بودن‪ ،‬سوء هضم و استفراغ يا »دل به هم خوردگی« بکار ميرود‬
‫بشمار = از کلمه »بشمه« فارسی و يا »يشمه« بمعنی پوست جانوران در زبان عربی چرم خام حيوانات را می‬
‫)گويند )نگا عميد‬
‫ل از‬
‫بشنه = ظاهرًا از کلمه »بشنين« فارسی‪ ،‬نوعی گياه که بآن »بومادران« هم گفته ميشود‪ .‬بشسسین = احتما ً‬
‫همان ريشه فارسی است که به »نيلوفر« )که آنهم فارسی است( مصری گفته ميشود‪ .‬علوه بر »نيلوفر مصمممری«‬
‫‪.‬در برخی مناطق همين اسم به درخت »ُکنار« و »سدر« هم اطلق ميشود‬

‫ل عربی شده کلمه »بتائيدن« و » بتا« در فارسی قديم‬
‫بطئی = اين کلمات و مشتقات ديگر آن در زبان عربی احتما ً‬
‫هستند‪ .‬در عربی امروزه بمعنی »آرام و بی خيال بودن« يا عدم توجه‪» ،‬آهستگی نزديک بممه توقممف«‪ .‬در فارسممی‬
‫بمعنی »ول کردن« و »بی خيال بودن« و يا »بهل بشو!« )ول کن بشود! که اصل کلمه »بلبشو« هم هست يعنی‬
‫‪.‬بی سر و سامانی‪ ،‬قاتی پاتی و غيره‬
‫بغت‪/‬بغته = ناگهان‪ ،‬ناگهانی‪ ،‬غيرمترقبه )با احتمال قوی با کلمه »بغی« که مساويست بمما طغيممان و ظلممم و جممور‪،‬‬
‫شورش بر عليه جامعه‪ ،‬عمل غيرقانونی‪ ،‬قانون شکنی‪ ،‬سرکشی و تمّرد‪ ،‬در رباطه اسممت(‪ .‬و مجممموع اينهمما هممم بمما‬
‫کلمه »بغ« در فارسی قديم )و »بهگمموان« بزبممان سانسممکريت و هنممدی( يعنممی »خممدا« مرتبممط هسممتند‪) .‬در زبممان‬
‫روسی »بوگ‪/‬بوگا« به خدا می گويند(‪ .‬کسيکه »بغی« و سرکش و قانونشکنی مممی کنممد‪ ،‬در واقممع خممود را بجممای‬
‫خدا و قانون گذاشته و از کسی اطاعت و فرمانبرداری نمی کند مگر از خودش‪ .‬خودش را »خممدا« کممرده و مرکممز‬
‫‪).‬جهان و باصطلح »فرعون« در زمين‪ ،‬طاغی و ياغی و باغی‬
‫‪.‬اصطلح قرآنی »کسيکه خودش را خدای خويش کرد« از همين مفهوم استفاده کرده است‬
‫بغی = ‪ (1‬سرکشی ‪ (2‬ظلم و جور ‪ (3‬شهوترانی ‪ (4‬فاحشگی و غيره‪ ،‬همگی در رابطه با »بغ« فارسی است‬
‫))نگا بغت و بغته‬
‫بق = از کلمه »بک« فارسی بمعنی »وزک«‪ ،‬وزغ‪ ،‬غوک‪ ،‬قورباغه و به چند جانور و حشره ديگر اطلق می‬
‫‪.‬شود‬
‫‪.‬بقچه = از همان بقچه فارسی يعنی بسته پارچه يی که در آن لباس وی ا وسايل ديگر را حمل می کنند‬
‫بقشیش= تلفظ عربی کلمه »بخشش« فارسی که در عربی بمعنی»انعام« به خدمتکار و يا کارگران رستوران‪ ،‬و‬
‫‪ Bakhshish‬غيره بکار می رود‪) .‬در انگليسی و ديگر زبانهای غربی و هنممدی »وارد و« نيممز همممان بخشمميش‬
‫)‪.‬می گويند‬

‫بقع = در عربی بمعنی دانه‪ ،‬سياهی‪ ،‬بکه‪ ،‬پيسه‪ .‬باحتال قوی با کلمه »بق« )نگا » بق«( فارسی مربوط است‪،‬‬
‫‪.‬ولی تلفظ آن بر اثر قرنها فاصله زمانی و مکانی و فرهنگی تبديل شده است‬
‫‪.‬بقلوه = از همان کلمه باقلوا ‪ /‬باقلوا در فارسی که نام شيرينی معروف است‪ ،‬می آيد‬
‫‪.‬می گويند ‪ Brazil word‬بقم = از کلمه بقم و يا »بکم« فارسی‪ ،‬نام درختی است که آن را در انگليسی‬
‫بقی‪،‬بقیه‪/‬باقی = در زبان عربی معنی بجا ماندن‪ ،‬بودن در يکجا‪ ،‬تکان نخوردن‪ ،‬ادامممه داشممتن و غيممره مممی دهممد‪.‬‬
‫‪».‬ولی به احتمال قوی همه اين کلمات دوباره به همان »بق« فارسی برميگردد‪ .‬نگا »بق« و »بقع‬
‫ل مخفف کلمه »بهل« در فارسی است بمعنی‪ :‬بگذار بشود!‬
‫بل = بمعنی بلکه‪ ،‬آری‪ ،‬باشد‪ ،‬حرف ايجاب )احتما ً‬
‫)!باشد! چنين باشد‬
‫‪.‬بلرج = لک لک‪ ،‬حاجی لک لک‪ ،‬پرنده سفيد معروف که در برجهای خانه ها و قلعه ها آشيانه می کند‬
‫لر« )اصل تلفظ فارسی بلور‪ ،‬قبل از عربی شدن آن( بمعنی شيشه‪ ،‬سنگ معدنی که از آن‬
‫بلّور= از کلمه »ب ّ‬
‫)شيشه می سازند )مشتقات عربی آن بسيار است‬
‫‪.‬بلوک= از همان کلمه بلوک فارسی بمعنی ناحيه‪ ،‬منطقه و يا بخشی که شامل چند دهات يا شهر و يا کشور ميشود‬
‫بلیله= ميوه درختی است مثل هليله که آنرا بليلج هم می گويند‪ .‬در عربی امروزه به نوعی غذا که از شکر و‬
‫‪.‬ذّرت درست می کنند‪ ،‬گفته می شود‬
‫بم= از همان بم در زبان فارسی که صدای پر و درشت سيم تار و ساير آلت موسيقی را می گويند‪ ،‬بعکس صدای‬
‫‪».‬زير« )جمع عربی آن »بموم« است‬
‫بمباغ‪/‬بمباغه= باحتمال قوی از دو کلمه فارسی » بن« = ريشه ‪ +‬باغه = » برجستگی«‪ ،‬بمعنی کراوات‬
‫ل سممنت و اخممتراع مممردم‬
‫کوچک )= کراواتچه( يا »پاپيون« است‪) .‬با توجه به اينکه خود کلمه کممراوات هممم اص م ً‬
‫»کروآت« بالکان است‪ ،‬که مهاجرين قديم ايرانی هستند‪ ،‬رابطممه ايممن دو کلمممه روشممن تممر مممی شممود‪) .‬در انگليسممی‬
‫‪Bowtie).‬‬

‫بن= بانک‪ ،‬پولخانه‪ ،‬مرکز پول و اوراق ارزی )لغت بانک و » بنکدار« از جمله لغات قديم پهلوی هستند که‬
‫بعدها به اروپا رفته و بشکل ديگری به خودمان بازگردانده شدند‪) .‬درست مثممل کيممک کممه از »کمماک« و »کمموکه«‬
‫‪).‬برگشت »‪Cake‬خودمان به غرب رفت و بشکل »کيک‬
‫بنج= از همان کلمه بنگ فارسی که از آن چرس و ديگر مواد مخّدر درست می شود‪ .‬گردی که از برگ درخت‬
‫‪.‬شاهدانه بدست می آيد و اعتياد آور است‬
‫ل تلفظ عربی »بنگر« فارسی است که بمعنی چغندر می باشد‬
‫‪.‬بنجر= احتما ً‬
‫‪.‬بند= از همان کلمه »بند« فارسی بمعنی قسمتی از جمله )بند اول و دوم و غيره( جمع عربی آن »بنود« است‬
‫‪.‬بندر= از کلمه بندر فراسی بمعنی »بندرگاه« يا ايستگاه کشتی؛ محل حمل و نقل دريايی‬
‫بندق= از کلمه فارسی فندق )=آجيل معروف(‪ .‬در عربی بندق بمعنی گلوله اسممت )= شممکل فنممدق(‪ .‬کلمممه بنممادق‬
‫‪ =)).‬جمع بندق( بندقه‪ ،‬بندقی‪ ،‬بندقچی و ديگران همه از اين ريشه ئند‬
‫که يک لغت اسپانيايی است بمعنی »پرچم« ولی اصل لغت از زبان فارسی قديم به ‪ Bandera‬بندیره= از کلمه‬
‫‪ Gebralter‬زبان اسپانيايی رفته است‪) .‬فراموش نشود که »طارق بن زياد« فاتح اسپانيا که اسممم جبممل الطممارق‬
‫از اوست‪ ،‬يک سردار ايرانی مسلمان و از اهل همممدان بممود! و بزرگممترين موسمميقی دان انممدلس اسممپانيا نيممز »علممی‬
‫زرياب« شاگرد ابواسحاق موصلی بود که هر دو از اهالی شيراز ايران بودند! بنممابر ايممن ورود لغممات فارسممی بممه‬
‫يعنممی خراسممانی = ايرانممی و = ‪ Saracin‬اسپانيائی مثل)رقص سرابندان« و »رقممص خيتممان« و يمما معممماری‬
‫‪ (cherry‬کممه همممان »شمميرازيهای« مهمماجر بممه اسممپانيا بودنممد‪ ،‬کلمممه شممراب شمميراز ‪ Xeres‬بلخممره و کلمممه‬
‫‪).‬همه نشانی از نفوذ عميق فرهنگ ايرانی در اسپانياست )‪Shiraz‬‬
‫‪.‬در زبان انگليسی( از همان »پادزهر« فارسی بمعنی ترياق يا ترياک در پزشکی است ‪= (Bezoar‬بنزهیر‬
‫‪.‬بنفسج= از همان کلمه بنفشه فارسی‪ ،‬گل معروف دارويی که بزبان عربی هم منتقل شده است‬
‫‪.‬بنفسجی= بنفشه يی‪ ،‬رنگ بنفش‪ ،‬برنگ بنفش‬

‫‪).‬می گويند ‪ Amethyst‬بنفش= ياقوت ارغوانی‪ ،‬نوعی سنگ معدنی گرانبها )در زبانهای اروپايی‬
‫لر« فارسی است‪ ،‬آمده که معنی » ليوان« را در زبان عربی‬
‫بنور= از کلمه »بلور« که خودش مّعرب »ب ّ‬
‫‪.‬امروز می دهد‬
‫ل معنی » ساختمان«‬
‫بنیان‪/‬بناء= از اصل فارسی »بنياد« گرفته شده و بعدها صرف عربی به آن داده ئند و فع ً‬
‫‪.‬می دهد‬
‫‪).‬بوتقه= از کلمه فارسی »بوته« که ظرف ذوب فلّزات است‪ .‬در عربی آنرا »بودقه« هم می گويند )نگا بودقه‬
‫ل از ريشه کلمه »باختن« يعنی از دست دادن‪) ،‬مثل در قمار( و يا نابود شدن )مثل جان از دست‬
‫بوخ‪/‬باخ= احتما ً‬
‫‪.‬دادن(‪ ،‬نفله شدن‪ ،‬از بين رفتن‪ ،‬تلف شدن‬
‫)بودقه = )نگا بوتقه‬
‫بور‪/‬بار= ظاهرًا از همان »بار« فارسی است بمعنممی مصمميبت و بلء و فلکممت و نممابودی )بممار گنمماه‪ ،‬بممدبختی و‬
‫‪.‬غيره( چيزی که سنگين است و رنج و عذاب ايجاد ميکند‬
‫بورانی= نوعی آش از اسفناج )=لغت ديگر فارسی که وارد عربی و انگليسی و غيره هم شده است( درست می‬
‫‪.‬کنند همراه با ديگر سبزيجات و مخّلفات آش معمولی‬
‫بورق= مأخوذ از کلمه بور فارسی يا بورک که همان اسيد بوريک دو سود‪ ،‬بورات دو سود ياتنگار کممه در غممالب‬
‫می گوينممد کممه از ‪ Borax‬درياچه های ايران بطور طبيعی وجود دارد )در انگليسی و زبانهای ديگر اروپايی آنرا‬
‫)همان »بوره« فارسی است‬
‫بوری= از کلمه »بورو« در فارسی بمعنی شيپور‪ ،‬کرنا‪ ،‬بوق‪ ،‬شاخ اعلن در جشنواره هممای مممذهبی و ملممی کممه‬
‫‪.‬طوائف مختلف جهان بکار می برند‬

‫بوز= لغت فارسی که در زبان عربی هم معمول شده است ولی با معانی کمی متفاوت‪ .‬اصل فارسی آن بمعنی‬
‫اسب تندرو‪ ،‬انسان تيزهوش و چابک است‪ .‬در عربی امروزه بيشتر بمعنی يک انسان غمناک و محزون )مثل يممک‬
‫‪.‬نابغه ماليخوليائی و غيره( آمده است‬
‫بوزه= مأخوذ از همان بوزه فارسی‪ ،‬بمعنی شرابی که از برنج و يا ارزن درست می کنند؛ در عربی هم »بوزه«‬
‫‪).‬هم می گويند ‪ Booze‬بهمين معنی بکار می رود )در انگليسی‬
‫بولد= از کلمه پولد فارسی‪ ،‬در عربی علوه بر »پولد« »فولد« هم می گويند )نکته‪ :‬ايل بزرگ »جنبلط«‬
‫در لبنان که پيروان مذهب »دروز« آن کشور هسممتند اسممم خممود را کممه »حنبلط« باشممد از نممام پممدربزرگ ايرانممی‬
‫خودشان به نام »جان پولد« که بعربی »جنبلط« شده است‪ ،‬دارند‪ .‬ضمنًا خود مذهب »دروزيه« نيممز از پيممروان‬
‫يک رهبر دينممی سياس می ايرانممی بنممام »اسممماعيل دراز« )قممرآن يممازدهم ميلدی( ميباشممند‪ .‬ايممن دو موضمموع جممالب‬
‫تاريخی فرهنگی بما کمک می کند که به دلئل نفمموذ فرهنگممی ايممران‪ ،‬از جملممه زبممان فارسممی‪ ،‬در زبممان و فرهنممگ‬
‫‪).‬جهانی و بخصوص خاورميانه عربی‪ ،‬بيشتر پی ببريم‬
‫بهجه = باحتمال قوی از ريشه »به« فارسی بمعنی »نيکو« و فرسند‪ ،‬شادمان‪ ،‬زيبا منظر )مثل بمماغ و بوسممتان(‪.‬‬
‫شايد هم از »بهچه« )که در عربی حرف چ نيست و لذا به ج تبديل شممده اسممت( و يمما حممتی »بمماغچه« مشممتق شممده‬
‫‪).‬باشد‪) .‬اين کلمه مشتقات زيادی در عربی دارد‬
‫ل با کلمات فارسی » به ‪ +‬دل« و يا » بد ‪ +‬دل« مربمموط اسممت‪ .‬معنممی امممروزی آن در عربممی‬
‫بهدل = احتما ً‬
‫‪.‬عبارتست از‪ :‬به دل شدن‪ ،‬ناراحتی‪ ،‬اذيت و آزار شدن‪ ،‬رنج کشيدن‪ ،‬دل رنجی و غيره‬
‫بهر؛ ابهر = )مشتقات‪ :‬باهر و مبهور و ديگران( ظاهرًا از اصل فارسی » بهار« مشتق شده اند‪ .‬در عربی‬
‫امروزه بمعنی »روشممنی« »درخشممش« و غيممره آمممده اسممت )مثممل بهممار شمماد و روشممن در مقابممل زمسممتان تيممره و‬
‫‪).‬تاريک‬

‫بهر امج= عربی شده کلمه فارسی »بهرامه« يعنی بيد مشگ که در نوشيدنيها و شربت و حتی داروسازی و طب‬
‫‪.‬گياهای هم استعمال می کنند‬
‫بهرجان = زرق و برق دار )مثل مهر جان عربی که از مهرگان فارسی آمده بمعنی » جشن‪ /‬جشنواره‪ /‬شادمانی و‬
‫غيره«( در عربی امروز »بهرجان« را بمعنی زيبانما‪ ،‬ظاهر فريب‪ ،‬ظاهر فريممب‪ ،‬تظمماهر و دنممگ و فنممگ بکممار‬
‫‪).‬می برند‪) .‬مشتقات بهرجان در عربی عبارتند از بهرج‪ ،‬بهرچه‪ ،‬مبهرج و غيره‬
‫بهرامه = نگاه بهرامج‬
‫بهرم‪/‬بهرامن = عربی شده کلمه فارسی » بهرمان« بمعنی ياقوت سرخ‪ ،‬سرخاب صورت )آرايممش بممانوان( و‬
‫همچنين نام نوعی ابريشم رنگارنگ ست‪) .‬مثل ابريشم »استبرق« يا »استبره« يا »ستبره« که در قرآن مجيممد هممم‬
‫)آمده است )نگا‪ ،‬سوره الرحمان م ‪55‬م آيه ‪54‬‬
‫)‪.‬بهریز= بمعنی آبگوشت‪ ،‬سوپ نوع غذای آبکی )شايد تلفظ عربی کلمه »بريز!« باشد‬
‫‪.‬بهق= از کلمه فارسی »بهک« بمعنی لکه سفيد روی پوست‪ ،‬شبيه پيسی و برص‪ ،‬ولی با آن فرق می کند‬
‫بهلوان )با حرف »ب«= تلفظ عربی همان پهلوان فارسی بمعنی شخصی زورمند‪ ،‬توانا‪ ،‬دلور‪ ،‬دلير ) ضمنًا‬
‫پهلوان و اساسًا کلمه پهلوی منسوب است به »پهلو« يعنی شهری‪ ،‬با فرهنگ و متمدن در قابل دهاتی‪ .‬همچنيممن نممام‬
‫گروهی از جنگاوران و نجبای آريايی که به هندوستان و چند منطقه ديگر جهان کوچ کرده و سکونت گزيدنممد و در‬
‫آن منمماطق بممه طممائفه »پممالوا« يمما »پهلمموا« معممروف هسممتند‪ .‬نممام جزايممر »پممالو« در اقيممانوس آرام و جزيممره‬
‫‪»).‬پالوان‪/‬پهلوان؟« در فيليپين هم قابل ذکر است‬
‫بهلوان‪/‬بهلوائیه= از کلمه »پهلوان« فارسی پهلوی بمعنی شخصی پرزور و قوی‪ /‬قهرمان جنگها و يا مسابقات‬
‫‪.‬ورزشی و غيره‪ .‬در عربی امروز بيشتر بمعنی آکروبات باز )در سيرکهای هنری( بکار ميرود‬

‫بهلول= از دو کلمه فارسی »به« )=خوشی( » ولول« )= سرمست‪ ،‬شنگل و منگل( آدم بی خيال‪ ،‬شادمان و‬
‫سرمست‪ ،‬سرخوش و بی غم و غصه‪ ،‬قلندر )از جمله بهلول معممروف زمممان هممارون الرشمميد و شمميخ بهلممول عصممر‬
‫‪).‬خودمان‬
‫بهیج = نگاه بهجه‬
‫بهیمه = جانوران اهلی‪ ،‬چهار پايان )ظاهرًا از کلمه‬
‫بهی« در فارسی بمعنی »بهره مندی« »فايده دار« يا استفاده رسانی و خدمت‪ ،‬نعمت هممای دنيمموی و غيممره آمده«‬
‫‪.‬است(‪ .‬کلمات ديگر مشتق از »بهی« در زبان عربی‪ ،‬عبارتند از‪ :‬بهاء‪ ،‬بهو‪ ،‬بهی‪ ،‬ابهی‪ ،‬مباهات و غيره‬
‫بیاده = از کلمه پياده فارسی آمده است‪ .‬در عربی امروزه بمعنی پياده نظام در ارتش؛ يا سربازان غيرسواره‪،‬‬
‫‪.‬بکار ميرود‬
‫بیاره= از کلمه »آبياری« فارسی همان چرخ آبياری )در کنار رودخانه هايی مثل نيل و دجلممه و فممرات( کممه خممود‬
‫يکی از اختراعات قديم ايرانيان است‪ .‬نام قديمی ديگر »بياره« عبارتند از‪ :‬ناغوش‪ ،‬ناوره و »چرخممه ايرانممی« يمما‬
‫‪(Persian Wheel).‬‬
‫بیجاما= از همان پا جامه فارسی يا پيژامه‪ ،‬لباس خانه و خواب )در انگليسی و زبانهای ديگممر اروپممائی نيممز هميممن‬
‫)‪.‬فارسی بکار ميرود ‪ Pyjama‬کلمه‬
‫‪).‬بیدر = زمين خرمن کوبی )جمع عربی آن بيادر است‬
‫‪.‬بیدق = تلفظ »بيده‪/‬بياده و بالخره از کلمه پياده فارسی که در شطرنج بکار ميرود‪ ،‬آمدها ست‬
‫بیدق= مّعرب کلمه »پياده« شخصی غيرسوار‪ ،‬راهنمای مسافران در کاروان و غيره‪ ،‬سرکاروان‪ ،‬ساربان ) شايد‬
‫بيدق تلفظ عربی »بيرق« باشد ه معنی »علم« و پرچم است که راهنمايان کاروان يا چاووشممان بممه دوش خممود مممی‬
‫‪).‬کشند‬
‫‪.‬بیذنجان= از بادنجان فارسی‪ ،‬همان سبزی معروف‪ ،‬بعربی تبديل شده است در عربی »بادنجان« هم می گويند‬

‫بیرزج= از همان فيروزه )=پيروزه( فارسی مّعرب شده است؛ سممنگ آبممی رنممگ گرانبهمما کممه معممدنی اسممت و در‬
‫‪.‬جواهرات سازی بکار ميرود‬
‫بیکار = تلفظ عربی پرگار که در طراحی و مهندسی بکار ميرود‪ .‬با توجه به اينکه خود کلمه » هندسه« هم در‬
‫آنگممه رابطممه ‪ Measurement‬اصل فارسی است )= از »ها اندازه« ‪/‬هيندازه‪ /‬و بالخره »اندازه« گيری يا‬
‫‪.‬بين پرگار و هنر مهندسی روشن تر می شود‬
‫بیمارستان = از همان بيمارستان فارسی يا شفا خانه است‪ .‬گاه در عربی‪ ،‬لغت قديمی بيمارستان يعنی »مارستان«‬
‫)از همان »مار« که علمت داروسازی است؟( بکار ميرود‪ .‬در عربی امروزه بيمارستان علوه بر مريضخانه‪،‬‬
‫‪.‬بمعنی تيمارستان )بيمارستان روانيها( هم استعمال می شود‬
‫»حرف »پ‬
‫پهلوانیات = جمع عربی »پهلوانی« است که معنی » نمايش زوربازو‪ /‬کشتی گری و غيره« است‪ .‬در عربی‬
‫‪.‬امروزه بيشتر بمعنی هنر نمائی در »سيرک« و آکروبات و امثال آن بکار برده می شود‬
‫»حرف »ت‬
‫‪).‬تازه‪/‬طاره = از همان »تازه« فارسی يعنی شاداب‪ ،‬ضد کهند‪ ،‬ضدبيات و مانده )مثل ميوه و سبزيجات و غيره‬
‫تبن = از تبن‪/‬تبنک‪/‬تبنگ‪/‬تبنگو‪/‬تنبگه = کاه‪ ،‬حصير‪ ،‬نی‪ ،‬سبد‪ ،‬رفی که از ترکه نرم درختان بهاری ميبافند و‬
‫‪).‬هنگامی که خشک شد برای حمل وقل ميوه و غلت بکار می برند‪) .‬مشتقات عربی آن زياد است‬
‫تخ = از همان کلمه تخ در فارسی آمده و بمعنی ور آمدن خمير‪ ،‬ترش شدن مواد تغذيه که باعث تخمير آنها ميشود‬
‫ل تفاله کنجد‪ ،‬انگور و غيره‬
‫‪)).‬مثل خمر‪ ،‬آبجو و غيره( در فارسی تفاله را هم می گويند‪) .‬مث ً‬
‫‪.‬تخت = از همان تخت فارسی بمعنی نيمکت‪ ،‬صندلی چند نشينه‪ ،‬جعبه‪ ،‬تخته و غيره‬
‫تختروان‪/‬تخت روان= اطاقچه سواری‪ ،‬هودج‪ ،‬کجاوه‪ ،‬پالکی روپوش دار که چند نفر و يا يک چارپا آنرا حمل‬
‫‪.‬کند‪ ،‬برانکار‬

‫تخته = همان تخته سياه و يا سفيد در کلس درس‪ .‬همچنين ميز يا جايگاهی که از تخته و چوب درست شده‬
‫‪.‬باشد‬
‫ترزی‪/‬درزی = از همان کلمه قديمی فارسی )که هنوز در هند و پاکستان بکار ميرود(‪ .‬بمعنی خياط‪ ،‬دوزنده‪،‬‬
‫‪.‬لباس دور‬
‫ترسانه‪/‬ترسخانه = جای ترس )= خطرناک( در عربی بمعنی » اسلحه خانه« زرّاد خانه و مهمات ارتشی‪.‬‬
‫‪).‬بندرگاه را هم می گويند‪) .‬شايد به خاطر اينکه استفاده نظامی دارد و گاه مواد منفجره در آن انبار ميشود‬
‫‪.‬ترنج= از همان ترنج فارسی که بالنگ و باد رنگ هم خوانده ميشود‬
‫‪.‬تریاق= از کلمه ترياک فارسی که در اصل بمعنی پادزهر‪ ،‬داروی درمانی‪ ،‬علج و دوا بکار ميرفته است‬
‫مممی ‪ Taffeta‬تفتا = تلفظ عربی تافته‪ ،‬نوعی پارچه ابريشمی گرانقيمت )در انگليسی و ديگر زبانهای غربی هم‬
‫‪).‬گويند‬
‫تفکه‪.‬تفک = از کلمه »تفک« فارسی بمعنی تفتک‪ ،‬نوعی اسلحه بادی در قديم که با آن گلوله چمموبی و يمما سممفالی‬
‫‪.‬پرتاب می کردند‬
‫‪).‬تفل = تف کردن‪ ،‬آب دهان انداختين )درعربی مشتقات ديگر هم دارد‬
‫تک = از کلمه »تک« فارسی که لغت قديمی است بمعنی ته‪ ،‬پائين قصر‪ ،‬زيرزير‪ ،‬در عربی امروزه بيشتر‬
‫‪.‬بمعنی زير پا گذاشتن‪ ،‬له و لورده کردن با پا و غيره استعمال ميشود‬
‫)تکتک = نگا »تک« )لغت بال‬
‫که= از همان »تکه« فارسی بمعنی قطعه‪ ،‬قسمت‪ ،‬جزء‪ ،‬پاره يی از هر چيز‪ .‬در عربی امروزه بيشتر بمعنی‬
‫تّ‬
‫‪».‬کمربند« بکار ميرود‬
‫تمرجی = تلفظ عربی کلمه »تيمارجی« در فارسی که ظاهرًا از طريق زبان ترکی عثمانی به عربی وارد شده‬
‫‪.‬است‪ .‬معنی آن در عربی فعلی عبارتست از‪ :‬پرستار‪ ،‬بيماردار‪ ،‬بيماربان‪ ،‬کسيکه از يک بيمار نگهداری می کند‬

‫توج= معّرب کلمه »تاج« فارسی يا ديهيم است که يکی از نشانه های اقوام آريايی )در افغانستان و پاکستان( می‬
‫باشد‪ .‬البته تاج شاهان و کله پوستی سرداران و کله يا عمممامه‪/‬دسممتار اقمموام پارسممی »پشممتون«‪ /‬کممه بعممدها توسممط‬
‫» مغولن ايرانی شده« به هندوستان هم راه يافت همه » تاج« به حساب ميايند‪ .‬اساسًا کلمه » تاجيک«‬
‫صه ايرانيان که کله پوست‪ /‬تاج‪ /‬عمامه يا دستار آريايی بر سر داشتند‬
‫)=تاجداران( از همين جاست‪ .‬علمت مشخ ّ‬
‫و بدينوسيله خود را از اقوام ترک و تاتار و اعراب و غيره متمايز می کردنممد‪ .‬کلمممه تممازی يعنممی عربهممای ايرانممی‬
‫الصل که هزاران سال پيش به سرزمين عربستان مهاجرت کرده و شممهرهای اصمملی عربسممتان و يمممن و عمممان را‬
‫ساختند‪ ،‬در مقابل عربهای بيابانی بومی که حتی در قرآن هم »اعراب« ناميممده شممده ئنممد و بمما »عممرب« فممرق مممی‬
‫کنند‪ .‬ظاهرًا کلمه »اعراب« از الف ‪ +‬عرب ترکيب شده که الف آن علمممت نفممی اسممت يعنممی »غيممر عممرب« يمما‬
‫»نيمه عرب« يا »عرب درجه دوم« )= بيابانی‪ ،‬باديه نشين واز طبقات پائين( در مقابل » عربهای شهر نشين‪/‬‬
‫‪.‬تازيان« که همان تاجيک ها و تاجداران ايرانی مهاجر بودند‬
‫)در انگليسی و غيره از همين جاست ‪ Turan‬توجه‪ :‬عمامه و يا سربند »سيکها« در هند و کلمه(‬
‫هم در انگليسی از همين کلمممه کنممف مممی آيممد( ‪ (= Canvas‬تیل= از کلمه »تيل« در فارسی قديم بمعنی کنف‬
‫»کتان‪ ،‬و انواع ديگر پارچه و ريسندگی نخی و پنبه يی‪) .‬نکته‪ :‬در زبان فيليپينی به هر نوع پممارچه نممدوخته »تيل‬
‫‪.‬می گويند که باحتمال قوی از زبان هندی و اساسًا آريايی آمده است ‪Tela‬‬
‫‪»).‬تیله = )نگا »تيل‬
‫)تیمارجی= )نگا تمرجی‬
‫تین= از کلمه فارسی پهلوی»تين« و يا »تينه« يعنی انجير )توجه‪» :‬تين« در قرآن هم از همين کلمه نام گرفته‬
‫است‪ .‬سوره های ديگر قرآن مجيد هممم کممه نامهممای فارسممی قممديم دارنممد عبارتنممد از‪ :‬فيممل‪/‬بقممره‪/‬کهممف‪/‬نمماس‪/‬نممور‪ /‬و‬
‫بالخره»ليس« که با »َيسن‪َ/‬يسنا« بمعنی »پرستش و عبادت« بيشتر نزديک است تا لقب حضممرت رسممول )ص(و‬
‫‪.‬غيره‬

‫در انگليسی بمعنی گل »لله« گرفته شده‪ ،‬ولی در اصل کلمه »توليب« از دو کلمه »‪ «Tulip‬تیولیب= از کلمه‬
‫»فارسی »دو‪+‬لب« يعنی گل دو لبه آمده است‪ .‬بعضی معتقدند که چون اين گل به شکل »دستار« و يمما »عمممامی‬
‫فارسی‪ ،‬يعنی آنچه به سممر بندنممد‪ ،‬برميگممردد‪ ،‬لممذا »تمموليب« »‪ «Dol Band‬که آنهم باز به کلمه )‪(Turban‬‬
‫‪.‬ناميده شده است‬
‫»حرف »ث‬
‫‪.‬ثرید = از کلمه »تريد« فارسی )=نان خيسانده در آبگوشت و غيره( گرفته شده است‬
‫»حرف »ج‬
‫جار = از همان جار فارسی بمعنی فرياد‪ ،‬اعلن‪ ،‬خبردار‪ ،‬در عربی بيشتر بمعنی »دعا« يا فرياد خدا‪ ،‬لبه به‬
‫)‪.‬پيشگاه الهی‪ ،‬و نيايش آمده است )توجه‪ :‬در عربی جار بمعنی همسايه هم هست که مورد نظر ما در اينجا نيست‬
‫جام= از همان جام فارسی بمعنی پياله و ظرف نوشيدنيها‪) .‬مثال »جام جمشيد جم« اولين شاه بزرگ آريائيها که‬
‫نممامش مرکممب از »جممم« و يمما »يممم« )=آدم؟( بمعنممی »فرمممانروا« و »شمميد« بمعنممی »درخشممنده‪/‬نممورانی« مثممل‬
‫خورشيد‪ .‬بنابراين اسم جمشيد = فرمانروای درخشنده‪/‬نورانی‪/‬روحانی‪ .‬جمشيد صاحب يممک »کتمماب آسمممانی« هممم‬
‫بود و ‪ 10‬فرمان اصلی مال اوست‪ ،‬از جمله » سدته بندی طبقاتی« جامعه به کشاورزان‪ ،‬ارتشيان بازرگانان‪،‬‬
‫حاکمان که نياز جامعه قبايلی آنروز بود و بعد از آمدن اسلم در ايران ملغممی شممده‪ ،‬ولممی در هنممد و بعضممی منمماطق‬
‫‪).‬ديگر جهان هنوز برقرار است‪) .‬نگا‪ :‬نامهای پارسی‪ ،‬مانيکاگاندی‪ ،‬چاپ هند ‪1994‬‬
‫‪.‬نوروز باستانی هم يکی از فرامين جمشيد جم است‬
‫جامکیه= تلفظ عربی کلمه »جامگی« در فارسی؛ پول خاصی که به نوکر و کلفت برای پوشاک و خوراک‬
‫!گويند( جمع عربی جامکيه = جوامک ‪ Allowance‬سالنه‪/‬ماهانه ميدهند‪ .‬در انگليس به آن‬
‫‪.‬جامو= تلفظ عربی گاوميش در فارسی است‬
‫‪.‬جاموس= از گاوميش فارسی گرفته شده است‬

‫‪.‬جاودار= از کلمه »چاودار« فارسی است‪ ،‬که به آن گندم سياه هم می گويند‬
‫‪.‬جاورس= از کلمه گاورس = گاوارزن = ارزن گاو‪ ،‬نوعی گياه تلخ‪ ،‬شبيه ارزن که در بيابانها ميرويد‬
‫ل از »گاه« يعنی مقام‪ ،‬موقعيت‪ ،‬احترام‪ ،‬شخصيت اجتماعی‪ ،‬جايگاه بين مردم و يا در‬
‫جاه= کلمه فارسی‪ ،‬احتما ً‬
‫‪.‬نظر مردم‬
‫جبخانه= اسلحه خانه‪ ،‬مرکز سلح و مهّمات ارتشی‪ ،‬جای سلح گرم )باروتی و غير( باحتمال قوی اين کلمه از‬
‫‪.‬طريق ترکی عثمانی به زبان عربی هم وارد شده است‬
‫می گويند مثل مينی ژوب و غيممره( در اصممل )‪ Joupe‬جّبه= از همان »حّبه« فارسی )در زبانهای اروپايی هم‬
‫‪.‬فارسی آن بمعنی »زره« و لباس رزم است‪ .‬در عربی بمعنی قبا و لباّده و لباس رو استعمال می کنند‬
‫)»جّبه خانه= )نگا »جبخانه‬
‫جرب= تلفظ عربی کلمه »گری« که نوعی بيماری پوستی در حيوانات است و باعث بيمممو شممدن آنهمما ميشممود‪.‬‬
‫‪.‬ريختن موی بدن حيوانات و »گر« شدن آنها‬
‫جربذه‪/‬جربزه‪/‬جربز= از کلمه فارسی »گربز‪/‬گربزی« بمعنی زيرکی‪ ،‬شايستگی‪ ،‬لياقت‪ ،‬هوشياری )در عربی‬
‫‪).‬امروزه بيشتر بمعنی منفی آن يعنی کلک زن‪ ،‬دغلباز‪ ،‬حقه باز و غيره بکار می رود‬
‫جربدنیه‪/‬جرابندیه= ظاهرًا از کلمه فارسی »گره بندی« بمعنی »توبره« )بافتنی( جوال‪ ،‬خرجين‪ ،‬کيف پشتی )در‬
‫‪ Knapsack).‬انگليسی‬
‫جرجر= از همان کلمه »جير جير« فارسی ) مثل جيرجيرک( بمعنی صدای زير و نازک حشرات و پرندگان‬
‫تلفظ می کنند(‪ .‬در عربی امروزه بمعنی »زياد حممرف )‪ Gargle‬کوچک )در انگليس هم همين کلمه را بصورت‬
‫‪.‬زدن« پرچانگی حرف بيمعنا و مثل جيرجيره تند و تند صحبت کردن‪ ،‬استعمال ميشود‬
‫‪.‬جریب= از همان کلمه »جريب« فارسی و يا »گری« که مقار زمين معادل ده هزار متر مربع را می گويند‬

‫جز دادن= ظاهرًا ترکيبی از کلمه عربی » جزء« بمعنی بخش و قسم و يا تکه و خرده بعلوه پسمموند »دان«‬
‫‪ Purse).‬فارسی يعنی »جا«‪ .‬در عربی امروز بمعنی »کيف پول خورد« يا »کيسه پول« است‪) .‬در انگليسی‬
‫جزر= از کلمه فارسی »گزر« يعنی هويج و زردک‪ .‬در بعضی مناطق ايران هنوز هم تلفظ جزر بکار ميرود که‬
‫‪.‬اثر تسلط چند ساله عربها بر ايران زمين ميباشد‬
‫‪.‬جزف‪/‬جزاف= از کلمه »گزاف« در فارسی بمعنی مبالغه کردن‪ ،‬زياده از حد‪ ،‬بيحساب‪ ،‬بيمهوده و غيره است‬
‫)جزلن= )نگا جز دادن‬
‫جشنسی= ششنی بمعنی »نمونه« و يا »نموزج« در عربی‪» ،‬مسطوره«؛ يک دانه يا يک مشت که نمونه يک‬
‫‪.‬خروار از يک جنس و يا کال باشد‬
‫جصطن‪/‬جسطن= ظاهرًا از يک مصدر قديمی فارسی اسممت‪ .‬در عربممی امممروزه بمعنممی »لممم دادن«‪ ،‬لميممدن‪ ،‬ولممو‬
‫‪.‬شدن‪ ،‬دراز کشيدن‪ ،‬استراحت کردن و غيره بکار ميرود‬
‫جفت‪/‬چفت= از همان کلمه »چفت« فارسی بمعنی قلب پشت درب‪ ،‬يا »دربند« يا »دربند« يا » کولون« درب؛‬
‫‪.‬در عربی امروزه بيشتر بمعنی »گازانبر« بکار ميرود ولی اصل هر دو کلمه يکی است‬
‫‪).‬جفتشی‪/‬چفتشی= زردوزی‪ ،‬گلبتون )هنر معروف ايرانيان که به هند و چين و ديگر نقاط جهان هم صادر شد‬
‫جفتلک= ظاهرًا از فارسی )که توسط ترکی عثمانی به عربی هم وارد شده است( بمعنی »املک« مستغلت‪،‬‬
‫‪).‬تيول‪ ،‬زمينداری و غيره‪) .‬در عربی »چفلک« هم می گويند‬
‫کاهنی‪ ،‬شمن پيشگی‪ ،‬جادوگری )ظمماهرًا کلمممه»جفممر« از ‪» (=Magic)،‬جفر= علم جفر‪ ،‬جادو‪ ،‬پيشه »مغ ها‬
‫‪).‬تلفظ عربی »گبر« در فارسی‪ ،‬يعنی زرتشتی بوجود آمده است‬
‫ل«( = تلفظ عربی »گل« همان روييدنی خوشبو و خوشرنگ مثل گل محمدی‪/‬ياس و غيره‬
‫‪.‬جّل )بر وزن »ک ّ‬
‫‪.‬جلب= تلفظ عربی کلمه »گلب« در فارسی‪ ،‬آب گل‪ ،‬چکيده و يا جوشيده گل‪ ،‬که چيزی مانند عطر ست‬

‫جلتین= از کلمه ژلتين فرانسوی که آنهم در اصل از »ژل« يا »گل« فارسی يا لرزانک گرفته شده است )در‬
‫‪).‬زبانهای هند و اروپايی و يا ايرانی م اروپايی ريشه کلمه گل زياد به چشم می خورد‬
‫‪.‬جلباب‪/‬جلبیب )جمع عربی آن( = لباس بلند و لطيف زنانه؛ ظاهرًا از کلمه جلبک ريشه دارد‬
‫ل همريشه با گيلن( بمعنی کنجد‪ ،‬دانه روغنی که در انواع و اقسام‬
‫جلجلن= از کلمه »جيلن« فارسی )و احتما ً‬
‫‪).‬خوردنيها بکار ميبرند )نگا نامهای پارسی‪/‬چاپ هند‪1994/‬‬
‫جلنار= از کلمه گلنار فارسی )=گل ‪ +‬نار( آمده است‪ ،‬يعنی »گل انممار« و يمما هممر چيممزی کممه برنممگ گممل انممار‬
‫‪.‬باشد‬
‫ل« و جلبک فارسی ) مثل » جل وزغ«( که در عربی امروزه به مدفوع حشرات و‬
‫جّله= شايد از کلمه » ج ّ‬
‫‪.‬حيوانات آبزی می گويند‬
‫جمباز‪/‬جمبازی= جنباز‪/‬جنبازی =جانباز‪/‬جانبازی = فارسی يعنی فداکار و فداکاری‪ ،‬جان در کممف‪ ،‬جممان بقربممان‬
‫‪.‬و يا باصطلح کردها »پيشمرگ« و فدائی‬
‫جنباز= جانباز نگا جمباز‬
‫جنبازی= جانبازی نگا جمبازی‬
‫جنزبیل= از همان »زنجبيل« فارسی است‪ ،‬که گاه در قديم آنرا شنگوير و شنگيل هم می گفته اند‪) .‬در انگليس هم‬
‫‪).‬تلفظ می کند ‪ Ginger‬از همان کلمه فارسی بصورت‬
‫جنزر= جنزار = زنجار از همان »زنگار« فارسی بمعنی مس زنگ زده‪ ،‬اکسيد مس و آهن و فلزات ديگر‪،‬‬
‫‪.‬بطور کلی زنگ زده گی‬
‫‪.‬جنزیر= زنجير = از همان زنجير فارسی گرفته شده است‬
‫لت‪ ،‬جو و گندم‪ ،‬ذّرت و غيره‪ .‬شايد از کلمممه قممديمی‬
‫جوال= از همان جوال فارسی يعنی کيسه بزرگ برای غ ّ‬
‫‪».‬جوبار« )يعنی بارجو( آمده باشد‬

‫‪).‬جواهر‪/‬جواهرات= جمع »گوهر« فارسی )نگا جوهری‬
‫‪.‬جوخ= ظاهرًا ريشه فارسی دارد و با کلمه »جوخه« )= گروه مردم‪ ،‬دسته جمع( مربوط است‬
‫‪.‬جودار)نگا»جاودار«( = از »چاودار« فارسی بمعنی گندم سياه‬
‫جورب= از کلمه جوراب فارسی گرفته شده و بهمان معنی جوراب هم امروز در زبان عربی بکار ميرود )توجه‬
‫عربهای اصيل عربستان حتی کفش هم بپا نمی کردند‪ ،‬تا بخواهند جوراب بپوشند‪ .‬و لممذا فرهنممگ جمموراب پوشممی و‬
‫اسم آنرا هم مثل هزاران موضوع فرهنگی‪ ،‬علمی و هنری ديگر‪ ،‬از ايرانيان ياد گرفتند‪ ،‬و گاه مًا بممه آن ش مکل و يمما‬
‫‪).‬تلفظ عربی دادند‬
‫جورب= از همان »جوراب« فارسی يا »گوراب« يا »موزه« که از نخ يا پشم و يا ابريشم ميبافند و پاها را در‬
‫‪.‬آن ميپوشانند‬
‫جوز= از همان کلمه »گاوز‪/‬گوز« فارسی بمعنی گردو و گردکان می آيد ) مشتقات عربی آن جوزه‪ ،‬جوزی و‬
‫‪).‬ديگران است‬
‫جوسق= از همان » کوشک« فارسی خودمان بمعنی قصر )= اصل کلمه » کسری«؟ کاخ و شاهسرا‪) .‬در‬
‫‪).‬بکار می برند ‪ Kiusk‬انگليس و زبانهای ديگر اروپايی نيز همين کلمه فارسی را بشکل‬
‫‪.‬جوق= تلفظ عربی کلمه »جوخ« فارسی بمعنی جوخه و دسته مردم و گروه آدمها ميباشد‬
‫جوهر= از کلمه »گوهر« فارسی که در صممال بممه معنممی »مممايه« »ممماده« اصممل‪ ،‬خلصممه شممده و چکيممده اشممياء‬
‫جسمانی است‪ .‬و از آنجا که سنگهای معدنی هم »چکيده« و عصمماره خاکهمما و سممنگها و خلصممه »آبکشمميده« آنهمما‬
‫هستند‪ ،‬لذا گوهر و جوهر ناميده شده اند‪) .‬مشتقات عربی آن‪ ،‬جوهری‪ ،‬جوهره‪ ،‬جمموهرچی‪ ،‬مجمموهرات‪ ،‬جممواهر و‬
‫)ديگران است‬
‫‪.‬جویدار= جاودار = چاودار يعنی گندم سياه‬

‫جهبز)جمع عربی آن‪ :‬جهابزه(= ظاهرًا از دو کلمه » جاه« بمعنی مقام عّزت‪ ،‬شوکت و کلمه فارسی پهلوی‬
‫»َبد‪ُ/‬بد« )بوزن »مده«( بمعنی بزرگ‪ ،‬عظيم الشأن ) مثل سپهبد(‪ .‬در زبان عربی اين کلمه بمعنی شخصيت‬
‫‪.‬بزرگ علمی‪ ،‬هوشمند‪ ،‬دانشمند‪ ،‬ارزشمند و غيره است‬
‫کم‪ /‬حاکم‪ /‬و‬
‫حَ‬
‫حاخام‪/‬خاخام = )لغت عبری( به علمای يهود و قاضيان شرعی گفته ميشود‪ .‬در عربی اين لغت به َ‬
‫حکيم تبديل شکل داده است بمعنی دانا‪ ،‬دانشمند‪ ،‬فرهيخته‪ ،‬مجتهد علوم دينی و فلسفه و حتی پزشممک‪ .‬ولممی باحتمممال‬
‫خيلی قوی ريشه اين کلمه از فارسی پهلوی است که‬

‫»هخامنش« بنيانگذار سلسله هخامنشيان هممم بممه ايممن عنمموان‬

‫ملقب و معروف شده است‪ .‬معنی »هخامنش« و يا »هاخام ِانممس« = آن ‪ +‬کممه حمماکم ‪/‬مممدافع ‪/‬دوسممتدار ‪ +‬نمماس‬
‫‪=)).‬مردم از »ناسو«( ميباشد‪) .‬نگا »نامهای پارسی« چاپ هند‪/‬ص ‪156‬‬
‫حبک= ظاهرًا تلفظ عربی »هبک« فارسی که بمعنی کف دست »و يا« فرورفتگی ميممان پنجممه دسممت ميباشممد‪ .‬در‬
‫عربی امروزه اين کلمه بمعنی »دايره« و سير دايره وارسيارگان‪،‬است‪) .‬در قرآن به »والسماء ذات الحبک« توجه‬
‫شود( سوره »ذاريات« )‪ (51‬آيه ‪7‬‬
‫حتی‪/‬حتّا= »تا« و »تا آنکه« باحتال قوی از همان حرف اضافه فارسی »تا« آمده باضافه حممرف تعريممف »هم م ‪/‬‬
‫در »‪ «The‬حم« که در زبانهای سامی )عربی‪ ،‬عبری‪ ،‬مصری؛ بابليو حممتی پهلمموی باسممتانی( مسمماوی اسممت بمما‬
‫انگليسی و يا »ال« در عربی فعلی‪ .‬خود همين که معنی »تا« در فارسی دقيقًا همان »حتی‪/‬حتا« در عربی اسممت‪،‬‬
‫بهترين دليل برای اثبات اين مدعاست‪ .‬احتمال اينکه »حتا« از »هاتا‪/‬هتا« شروع و پس از قرنها تغيير و تحممول و‬
‫نفوذ عربی و فرهنگ اسلمی به اين شکل در آمده است بسيار است )برای مثال‪ :‬در زبان اوستايی کلمممه »همما ‪+‬‬
‫ديش« يعنی »کشور‪/‬ميهن‪/‬خانه و يا« »ها ‪ +‬خام‪ +‬انس« که بعدها هخامنش تلفظ شممد‪ ،‬يعنممی آن ‪ +‬کممه حمماکم ‪/‬‬
‫‪).‬مدافع‪/‬دوستدار ‪ +‬انس‪/‬مردم« است‪) .‬نگا »نامهای پارسی« چاپ هند‪/‬ص ‪156‬‬
‫حرب = جنگ‪ ،‬گرچه معروف به عربی بدون است ولی در زبان عبری )=يهودی( هم آمده و اصل هر دوی آنها‬
‫‪).‬فارسی پهلوی است )نگا »نامهای پارسی‪/‬چاپ هند‪/‬ص ‪163‬‬

‫ل از »خربوزه« ‪/‬خربزه فارسی آمده است‪ .‬در عربی امروز بيشتر به قرصممهای شمميرين دارويممی‬
‫حربوشه= احتما ً‬
‫‪) = Pastille‬برای درد گلو و خلط سينه و غيره( می گويند‪ .‬در انگليس‪/‬فرانسه‬
‫»حرف »ح‬
‫»حرف »ذا‬
‫»حرف »را‬
‫»حرف »ث‬
‫»حرف »ج‬
‫»حرف »د‬
‫حکم ‪ /‬حاکم= از حاخام )در زبان عربی( و بالخره از »هاخامنش« يا »هاخامنش« يا »ها‪+‬خام‪ +‬انس« يعنی‬
‫»دوستدار انسانها« يمما »مممدافع مممردم« يمما »وکيممل الرعايمما« )مثممل شممادروان کريممم خممان زنممد( و همچنيممن عنمموان‬
‫)بنيانگذار سلسله هخامنشی ايران‪ .‬شايد هم عنوانی بوده مثل کسری‪/‬قيصر‪/‬کايزر‪/‬سزار‪ /‬و تزار و غيره که همه از‬
‫کممه پادشمماهان ايرانممی ‪»/ Pharao‬همان اصل فارسی پهلوی »کسری« مشتق شده اند‪ .‬يا مثل عنمموان »فرعممون‬
‫الصل سامی نژاد از دهانه خليج فارس )اکنون در خاک عراق( بودند و بعد از کوچ به منطقه نيل و مصر خود را‬
‫»فرعون« لقب دادند‪ .‬کلمه فرعون مرکب از دو کلمه ايرانی »ّفر« = فّره ايزدی = فرمان الهی = فرزند ‪+‬‬
‫ف »ميترا« خدای خورشيد ايرانيان قديم بود‪ .‬بنابر اين »فرعون« يا‬
‫يعنی »فرزند خدای ‪» Pharao‬را« که مخف ّ‬
‫خورشد« ضمنًا از همين جاست »بغپور« يا بعربی فغنور که عنوان پادشاهان چين هم شد‪ .‬بغپممور هممم از دو کلمممه‬
‫»بغ« ايرانی يعنی خدا )بهگوان در هندی( »پور« يعنی »فرزند = فرزند خدا« برای توضيح بيشتر درباره کلمه‬
‫فرعون‪ ،‬به تفسير قرن دانشمند فقيد پاکستانی ابوالعلی مودودی مراجعه شود(‪ .‬مشتقات عربی »حکم يا حاخام« در‬
‫)!عربی بسيارست‪ :‬حکمدار‪/‬محکمه‪/‬محکوم‪/‬احکام‪/‬محکم‪/‬محاکمه‪/‬حکمت و ‪ ...‬و‪ ...‬الی ماشاءال‬
‫)‪Commandant‬حکمدار= از همان مفهوم فارسی بمعنی فرماندار‪ ،‬شهربان‪ ،‬رئيس پليس )در انگليس‬

‫‪.‬حکمداریه= شهربانی‪ ،‬فرمانداری‪ ،‬استانداری‪ ،‬مرکز پليس و حاکم دولتی‬
‫حکیمباشی= به همان معنی فارسی يعنی رئيس پزشکان شاه‪ /‬شهر‪ /‬کشور‪ ،‬بالترين پزشک يا طبيب دربار يا‬
‫‪.‬مملکت‪ .‬پزشک سلطنتی‬
‫خازوق= ظاهرًا از کلمه فارسی »خازوک« )خزه؟( بمعنی »چرک« »کثافت« »ريم« و »گند« آمده است‪ .‬در‬
‫‪».‬عربی معانی مختلفی دارد از جمله »کثافت‬
‫ل يک تلفظ‬
‫ل مردم آنجا را » اويغور« ميگويند(‪ .‬احتما ً‬
‫خاقان= لقب شاهان ترکستان چين )و ايران قديم که فع ً‬
‫ترکی و باحتمال قوی تر‪ ،‬فارسی است که به سرداران ترک اطلق شده است‪ .‬احتمال آنکه کلمه خاقان از »آن ‪+‬‬
‫خاق« که مرکب از ترکی بعلوه پسمموند فارسممی »آن« باشممد‪ ،‬زيادسممت‪) .‬مثممل‪ :‬سممروان‪ ،‬کيمموان‪ ،‬ماهممان‪ ،‬مممروان‪،‬‬
‫شاذان‪ ،‬مهران‪ ،‬و حتی کلمات عربی بمما پسمموند فارسممی مثممل مسمملمان‪ ،‬نعمممان‪ ،‬سمملطان‪ ،‬جوعممان‪ ،‬عطشممان‪ ،‬زعلن‪،‬‬
‫تعبان‪ ،‬و حتی »قرآن« و »فرقان« يعنی »آنچه که خواندنی است« و »آنچه فرق راستی و ناراستی ها است« و‬
‫‪).‬يا »رحمان« يعنی »آنکه بسيار رحم کننده است« و غيره‬
‫نکته‪ :‬اين »پسوند«های فارسی برمی گممردد بممه هممزاران سممال پيممش از اسمملم و نفمموذ فرهنممگ و زبممان فارسممی در‬
‫‪.‬عربستان آنروز که يکی از »ساتراپی« های دست نشانده امپراتوری پارسی بود‬
‫خاکی= از همان کلمه »خاک« فارسی‪ ،‬بمعنی آنچه از خاک است‪ ،‬يا مربوط به خاک است و يا برنگ خاک‬
‫است‪ ،‬مثل لباس ژاندارمها و پاسداران و چريکها و غيره ) در انگليسی و ديگر زبانهممای اروپممائی نيممز هميممن کلمممه‬
‫برنگ لباس نظامی و يا شبه نظممامی گفتممه ميشممود‪ ،‬کممه ظمماهرًا از طريممق زبممان فارسممی هنممدی بممه ‪ Khaki‬فارسی‬
‫)‪.‬انگلستان و ديگر مناطق اروپايی رفته است‬
‫خام= از همان کلمه خام فارسی يعنی نپخته‪ ،‬خالص‪ ،‬دست نخورده و بحالت اصلی و طبيعی‪ .‬در صنايع‪ ،‬بمعنی‬
‫‪.‬مواد اوليه که هنوز بشکل صنعتی تغيير نکرده‪ ،‬و حالت اوليه خود را حفظ کرده است‬
‫)خان‪/‬خانه= )نگا خان‬

‫خان= از کلمه »خانه« فارسی )نه »خان« بمعنی ارباب يا رئيس قبيله( در عربی امروز‪ ،‬بخصوص در مصر و‬
‫‪.‬شام و شمال آفريقا بمعنی »مسافر خانه« کاروانسرا‪ ،‬هتل قديمی و معمولی‪ ،‬هتل بی ستاره‬
‫خلنجان= از خولنجان فارسی‪ ،‬يعنی ريشه جوز که در عربی به آن »سعد« هم می گويند )آيا با سممغد و سممغديان‬
‫‪: Galingale‬هم مربوط است؟(‪ .‬در انگليسی نيز همين لغت فارسی راب شکل ديگر تلفظ می کنند‪ .‬يعنی‬
‫خانه= از همان خانه فارسی گرفته شده است‪ .‬در عربی امروز بيشتر بمعنی خانه شطرنج‪ ،‬جدول و مکعب ها در‬
‫‪.‬بازی »خانه بازی« و غيره بکار ميرود‬
‫خبیاری= از کلمه »خاويار« فارسی گرفته شده است‪ .‬خممود خاويممار هممم‪ ،‬بخلف تصممور بعضممی فرهنممگ نويسممان‬
‫‪ Webster‬فارسی )مثل شادروان حسن عميد و غيره( که آنرا »روسممی« گفتممه ئنممد و يمما بعضممی غريبهمما )مثممل‬
‫خی« در واقع از دو کلمممه فارسممی باسممتانی اسممت‪.‬‬
‫آمريکايی( که آنرا ترکی گفته اند و شايد روزی هم بگويند »مري ّ‬
‫کلمه »خاو« بمعنی تخم )مثل خاگينه‪ /‬يا خاو گينه( و »يار« هم بمعنی »انرژی‪/‬توان‪/‬نيرو« بعبارت ديگر خاويار‬
‫چمماپ فيليپيممن ممماه ژانممويه ‪ 2005‬ميلدی( در زبانهای ديگر ‪» = Panorama‬تخم انرژی زا«‪) .‬نگا‪ .‬مجله‬
‫‪.‬را بکار می برند ‪ Caviar‬جهان نيز همين لغت فارسی خاويار‬
‫خدیو= از اصل فارسی خديو يعنی »خداوند« رئيس کشور يا قوم‪ ،‬خديور )کديور( پادشاه و سرکرده مردم‪ ،‬داتو‬
‫)در زبان پهلوی قديم که هنوز د کشور های ‪ /‬مالزی‪ ،‬اندونزی‪ ،‬فيلی پين‪ ،‬برونی‪ ،‬تايلند و چين و غيره بکار‬
‫ميرود‪ .‬لغت »داتو« ظاهرًا از کلمه »دادن‪/‬دهنده‪/‬دارا بمعنی پادشاه« آمممده و بمعنممی »کسمميکه دسممت دهنممده دارد«‬
‫يا دهنممده‪/‬دادن ‪ Data‬ميباشد‪ .‬در زبان هندی هم »داتا‪/‬داتو« گفته ميشود )در لتين وانگليسی و لغات اروپايی نيز‬
‫‪).‬از همين ريشه فارسی آريايی است‬
‫خر‪/‬خریر= ظاهرًا از »خرخر« و »خرخره« فارسی گرفته شده که به همان معنی »خرخر کردن« در خممواب و‬
‫‪.‬نيز بمعنی حنجره يا »خرخره« هم بکار ميرود‬

‫خرتیت= کرگدن )=خرگدن؟( در فارسی هم خرتيت می گفته اند که باحتمال قوی از کلمه فارسی » خر« يعنی‬
‫‪».‬بزرگ« يا »هيکل دار« ميآيد‬
‫‪).‬خرخر= از خرخر کردن فارسی )نگا کلمه و خر‬
‫خرد‪/‬خریده‪/‬خوائد )جمع(= ظاهرًا از کلمه »خرده« و »خرد« فارسی بمعنی کوچک‪ ،‬ريزه‪ ،‬و تکه آمده است‪.‬‬
‫‪.‬در عربی بمعنی چيز دست نخورده‪ ،‬مرواريد نتراشيده و دختر باکره‪ ،‬و غيره بکار ميرود‬
‫خردجی= از کلمه »خرده گی« فارسی و يا خرده چی )= فارسی م ترکی م عربی؟( بمعنی دستفروشی‪ ،‬کسيکه‬
‫ل در گوشه خيابان و غيره( ميفروشد‬
‫‪.‬وسائل کوچک و کم ارزش )مث ً‬
‫‪.‬خردق= مآخوذ از کلمه »خردک« فارسی که در عربی بمعنی ساچمه درشت‪ ،‬و يا چار پاره‪ ،‬بکار ميرود‬
‫خردل= از همان کلمه فارسی خردل‪ ،‬که نوعی گياه تند مزه است و بعنوان سبزی و برای تحريک اشتها و مزه‬
‫دادن به غذا و يا جزو ادويه و »مصاله« )باصطلح هنديها‪/‬پاکستانيها( بکار ميرود‪ .‬اين کلمه فارسی‪ ،‬در قرآن‬
‫‪).‬مجيد هم آمده است‪) .‬نگا سوره انبياء )‪ (21‬آيه ‪ 47‬و هم سوره لقمان )‪ (31‬آيه ‪16‬‬
‫که پاره های آهن و‬
‫خرده‪/‬خردوات )جمع( = از همان کلمه »خرده« در فارسی بمعنی کوچک‪ ،‬ريزه‪ ،‬تکه ) ت ّ‬
‫‪.‬ديگر فلزات(‪ ،‬منجوق‪ ،‬دانه تسبيح و يا گردن بند و غيره‬
‫خرطال= تلفظ عربی »خرتال« در فارسی‪ ،‬بمعنی پوست گاو که در قديم برای »سکه دانی« و کيف پول‪ ،‬استفاده‬
‫ميشد‪ .‬در عربی به آن تنطار هم می گويند‪) .‬در قرآن مجيد هم بشکل قنطار بکار رفته است‪ .‬نگا سوره آل عمرن )‬
‫‪ (3).‬آيه ‪ 57‬و هم سوره نساء )‪ (4‬آيه ‪ 20‬و چند آيه ديگر‬
‫)خرطیط= )نکا خرتيت‬
‫خرماشه= ظاهرًا از اصل فارسی»خرماچه« که بمعنی شانه ی زمين صاف کن )در کشاورزی(‪ ،‬مازو‪ ،‬کلوخ‬
‫‪.‬شکن و غيره‬

‫خرنق= باحتمال زياد از کلمه »خرنک« )= خرگوش ‪ /‬ارتب؟( که يک لغت فارسی است بمعنی بچه خرگوش‬
‫‪).‬بخاطر حرف »ک« در آخر آن مثل »مردک«(‪ .‬ضمنًا در عربی بمعنی اهرم و ميله کوچک هم بکار ميرود‬
‫ب«‬
‫خرنوب= از همان کلمه خرنوب فارسی‪ ،‬که نام درختی شبيه گردو است‪ ،‬با ميوه های خوردنی که از آن »ر ّ‬
‫‪.‬هم درست می کنند‬
‫خز= ظاهرًا از اسم »خز« فارسی که همان جانور معروف است‪ ،‬با پوست گرانبها‪ .‬در عربی امروزه بمعنممی‬
‫پارچه ابريشم و حرير )که هر دو کلمه نيز فارسی هستند( بکار ميرود؛ استبرق )يا »استبره« و ستبره فارسممی کممه‬
‫‪).‬پارچه معروف ابريشمی است و در قرآن مجيد هم در سوره الرحمان آمده است‬
‫خزندار= از »خزانه دار« فارسی بمعنی »مسئول مالی« کشور و يا وزير دارايی و غيره است‪ ) .‬توجه‪ :‬کلمه‬
‫خزانه‪ ،‬خزينه و خازن و مشتقات بسيار زياد آن در زبان عربممی همممه برميگردنممد بممه کلمممه »خممز« کممه در عربممی‬
‫ل نمممی‬
‫بمعنی حرير و پارچه ابريشمی است‪ ،‬ولی از آنجا که عربها قبل ز اسلم چنين پوشمميدنيهای گرانبهمما را اص م ً‬
‫شناختند‪ ،‬تا برايش کلمه يی داشممته باشممند‪ ،‬لممذا باحتمممال قمموی‪ ،‬اصممل »خممز« از همممان پوسممت گرانبهممای آن جممانور‬
‫معروف پستاندار که شبيه سمور است‪ ،‬مشتق شدها است‪ .‬شايد مردم خزر )که در اطراف دريای خزر ميزيسممته و‬
‫بوده و حتی پيش از آرياييها در آن منطقه می زيسته اند(‪ .‬نيممز ‪ Caucasian‬از قديمترين اقوام ايرانی م قفقازی‬
‫‪.‬با همين کلمه ارتباط ريشه يی داشته باشند‬
‫خس= از همان خس و خاشاک فارسی است‪ .‬ضمنًا بمعنی آدم پست و فرومايه و بی شخصيت آمده است‪ .‬در‬
‫‪.‬عربی بيشتر بمعنی پستی و فرومايگی افراد‪ ،‬بکار ميرود‬
‫خس= باحتمال قوی با کلمه »خسک« فارسی مربوط است‪ ،‬که بمعنی گل زعفران است‪.‬در عربی امممروزه خممس‬
‫‪.‬بمعنی »کاهو« و »برگ کاهو« بکار ميرود‪ .‬ولی رابطه ريشه ی کلمات مشخص است‬
‫خستکه‪/‬مخستک= از همان ريشه فارسی »خسته« در فارسی ميآيد‪ ،‬يعنی بدن کوفته بعد از کار زياد و يا سفير‬
‫‪.‬و يا ورزش و غيره‪ .‬در عربی بيشتر بمعنی »ناتوان« ناخوش‪ ،‬مريض و يا کسيکه سرحال نيست‪ ،‬بکار می برند‬

‫خستکه= ظاهرًا از همان »خسته« فارسی بمعنی آزرده‪ ،‬دردمند‪ ،‬مانده‪ ،‬رنج کشيده‪ ،‬و بالخره مريض و ناتوان‬
‫‪).‬در عربی امروزه( يکی از مشتقات عجيب آن در عربی »مخستک« است يعنی مريض و ناتوان‪ ،‬عليل و مردنی‬
‫خسر‪/‬خسران= کلمه معروف در عربی امروز و حتی مشتقات زياد آن که در عربی صرف بنممدی شممده و حممتی در‬
‫قرآن مجيد هم زياد بکار رفته )نگا‪ .‬سوره ولعصر( که باحتمال قوی از همان کلمه فارسی خس و خسک = خممارو‬
‫خاشاک‪ ،‬کاه و علوفه و بالخره در مورد انسانها يعنی افراد فرومايه و بی ارزش و يا بدون وزنه اجتماعی‪ ،‬ناکس‪،‬‬
‫‪.‬ناجنس و يا نامرد آمده است‬
‫نکته‪ :‬در بعضی گويشهای فارسی و در زمانهای مختلف و قبائل و استانهای گوناگون ايران بزرگ‪ ،‬کلمه‬
‫خشاره« )=خساره؟( دقيقًا همين معنی »خس« را در عربی ميدهد‪ ،‬يعنممی پسممتی و فرومممايگی افممراد‪ .‬لممذا تغييممر«‬
‫‪).‬شکل و تلفظ يک کلمه در عربی چندين هزار سال و در بين قبايل مختلف و دور از هم‪ ،‬چندان جای تعجب ندارد‬
‫خسیس= باحتمال قوی از کلمه »خس« فارسی )و شايد هم از کسنگ م نگا فرهنگ عميد( آمده که معنی فرومايه‬
‫ل در هر دو زبان فارسی و عربی بمعنی »گمممدا‬
‫ميدهد و بعدها صيغه بندی عربی شده )طبق معمول( و بالخرخ فع ً‬
‫‪.‬صفت« پولدوست و غيره است‬
‫خش= در عربی امروزه بمعنی »وارد شدن« داخل شدن به يک جا است‪ .‬ولی باحتمال قوی با کلمه » خش«‬
‫‪.‬فارسی که همان تلفظ قديمی »خوش آمد« باشد‪ ،‬بی رابطه نيست‬
‫خشاره= از کلمه خشاره فارسی بمعنی خار و خاشاک و علفهای هرزه در ميان کشتزار‪ .‬در عربی بيشتر بمعنی‬
‫‪.‬غذای پسمانده سفره‪ ،‬و بمعنی چيز پست‪ ،‬و ناپسند‪ ،‬چيز ناخواستنی‬
‫خشاف= ظاهرًا از کلمه فارسی »خش آو« يا »خشو« = خوش آب‪ ،‬يعنی » کمپوت« ميوه در شيره خود که‬
‫‪.‬آبدار )=ملس( و زيادخوشمزه است‪ .‬ميوه جوشانده همراه با شيره ئش‬
‫خشب= در عربی بمعنی چوب است ولی باحتمال قوی هزاران سال پيش‪ ،‬از کلمه »خممش« فارسممی يعنممی خممار و‬
‫گياه ‪ +‬آب يعنی »خس آب« آمده باشد‪ ،‬کممه بعممدها معممرب شممده اسممت‪ .‬و بمما تمموجه بممه اينکممه در بيابانهممای خشممک‬

‫عربستان چندان چوب و درختی نيست و بعلوه همانطور که گفتيم‪ ،‬ساکنان شممهرهای عربسممتان شمماهزادگان ايرانممی‬
‫‪.‬تاجيک )= تازی( بوده اند‪ ،‬معنی کلم روشن تر ميشود‬
‫ل در عربی بمعنی »نيزه کوتاه« يا »ذوبين« برای پرتاب بر دشمن‪ ،‬بکار ميرود‪ .‬اصل‬
‫خشت= لغتی است که فع ً‬
‫‪.‬کلمه از لغات قديم فارسی است‪ ،‬که ديگر زياد استعمال در بين فارسی زبانان ندارد‬
‫‪.‬خشخاش= از همان خشخاش فارسی گرفته شده است‬
‫خشخاش= همان گياهی معروف که در فارسی علوه بر خشخاش‪ ،‬کو کنار و چند نممام ديگممر هممم دارد کممه بممر اثممر‬
‫هزاران سال تاريخ و قبيله های مختلف‪ ،‬نامهای متفاوت به آن داده شده است‪) .‬در عربی مشتقات و صيغه بندی اين‬
‫‪).‬کلمه بسيار زياد است‪ .‬رک‪ .‬فرهنگ لغات عربی‬
‫ل‪ :‬حشممرات( در ميممان برگهممای‬
‫خشخش= از صدای »خشخش« فارسی گرفته شده که در نتيجه حرکت چيزی )مث ً‬
‫‪.‬خشک و غيره ايجاد می شود‬
‫خشکریشه= مرکب از دو کلمه فارسی خشگ ‪ +‬ريشه بمعنی » گری«‪ ،‬يا » جرب« )= همان تلفظ عربی‬
‫‪.‬کلمه »گری«( که نوعی بيماری پوستی است‬
‫خشکسار= از کلمه خشکسار فارسی بمعنی آردی که سبوس آنرا گرفته باشند‪ ،‬و نانی هممم کممه از نيگممونه آرد تهيممه‬
‫‪.‬شود‬
‫)خشم‪/‬خشیوم= )نگا خشم‬
‫‪.‬خشم= از همان کلمه فارسی خشم ميآيد ولی بمرورزمان در عربی معانی مختلفی پيدا کرده است‬
‫‪).‬خشن= نگاه »خشم« )مشتقات زيادی در عربی دارد‬
‫خشی‪/‬خشیه= در عربی بمعنی »ترس« »بيم« ولی باحتمال قوی با کلمات خشينی )کبود رنگ‪ ،‬رنگ پريده‪ ،‬تيره‬
‫‪.‬رنگ‪ ،‬سفيد( و خشيج و غيره در فارسی قديم‪ ،‬ارتباط ريشه يی دارد‬

‫سک و خلب ‪/‬خره‬
‫ل با کلمات فارسی خل يعنی »آب دماغ« )= ُ‬
‫خّل= در عربی بمعنی سرکه است‪ .‬ولی احتما ً‬
‫‪.‬آب و گل و لی و غيره رابطه ريشه يی دارد‬
‫‪).‬خلب‪/‬خلبه‪/‬خالب= ظاهرًا از همان خلب فارسی آمده است )نگا خلب‪ ،‬خليج‪/‬خليش و خل‬
‫ل با کلمه‬
‫خلل= عربی است بمعنی سوراخ و يا چوبی که داخل دندانها برای پاکی دندان بکار ميرود‪ .‬احتما ً‬
‫»خلندن« يا خلنيدن فارسی که بمعنی فرو کردن چيزی باريک و نوک تيز است‪ ،‬رابطه ريشه يی دارد‪ .‬کلمات‬
‫‪.‬فارسی خليدن بمعنی فرو رفتن خار و يا سوزن و يا خلنده‪ ،‬خليده و غيره بهمين معناست‬
‫خلج= نام قبيله يی از ترکان که از قديم در ايران می زيسته اند‪ .‬در عربی اين کلمه بمعنی مردم بی فرهنگ‪ ،‬بی‬
‫‪.‬مايه و مشکوک النسب‪ ،‬نااستوار‪ ،‬ناپيدار )شايد بخاطر اينکه اين مردم کولی و کوچی بوده اند( بکار ميرود‬
‫گ مارُکش( ُبتِه و غيره؛ ضمنًا بمعنی هر چيز دو رنگ‬
‫خلنج= از خلنگ فارسی بمعنی خار‪ ،‬خارين )= مثل خدن ِ‬
‫‪.‬يا ابلق‪ ،‬سياه و سفيد هم می آيد‬
‫خلیج= کلمه عربی است بمعنی راه آب بزرگ و يا شاخاب‪ ،‬شاخابه و شاهخاوه اما باحتمال قوی‪ ،‬هزاران سال‬
‫پيش اين کلمه از »خليش« فارسی بمعنی گل و لجن )مثل ته آب دريا( يا خلب يعنی گل چسبناک ) که لزمه‬
‫خليج آب هستند( مشتق شده و مثل هزاران کلمه ديگر فارسی‪ ،‬معّرب بدشه و به خليج تبديل شده است‪ .‬خ