‫غزل‬

‫معاصر‬
‫مجموعه‬
‫دوم‬

‫گردآوری‬
‫رحسین جهانشیر‬
‫امی ‌‬

‫غزل‬

‫‪1‬‬

‫مهات‬
‫باغ زیتون داری انگاری میون چش ‌‬
‫مهات؟‬
‫زنده میمونه مگه چیزی بدون چش ‌‬
‫بد به حال اونکه میشه باز اسیر اون نگاه‬
‫یافته به دام چند و چون چشم هات‬
‫اونکه م ‌‬
‫چشماتو از آبی دریا گرفتی یا درخت؟‬

‫مهات!‬
‫قاطیه … سبزآبیه … رنگین کمونه چش ‌‬
‫هجوری گم میشه!‬
‫انگاری هر کی میاد اونجا ی ‌‬
‫مهات‬
‫جنگلی وحشی مازنردونه چش ‌‬
‫مرده ‪،‬نه!؟‬
‫انگاری هرکی میاد اونجا … یه جوری ُ‬
‫مهات!!!‬
‫قکشون چش ‌‬
‫احتمال ْ میدون عاش ‌‬
‫نتا عاشق ُ‬
‫کشتی اینجوری لبات قرمز شده؟‬
‫چ ‌‬
‫نتا عاشقه روی ُ‬
‫مهات؟‬
‫کلون چش ‌‬
‫خون چ ‌‬
‫…………‪..‬‬
‫…………‪..‬‬
‫بد نگام کردی … نگات مثل یه عاقل به سفیه …‬
‫مهات!‬
‫… جونمو از من بگیر‪ ،‬اما به جون چش ‌‬
‫من همیشه مخلص اخمای ناجور توام‬
‫مهات‬
‫یفهمم چی میگی با زبون چش ‌‬
‫آخ نم ‌‬
‫خب!‬
‫داری بدجوری نگاهش میکنی … ترسیده ُ‬
‫مهات!!!!‬
‫یچرخن میون چش ‌‬
‫صد تا ببر گشنه م ‌‬
‫***‬
‫مثل اینکه شوخیام بدجوری کار دستم میده!‬
‫مهات …‬
‫یبینم بازم لبریز خونه چش ‌‬
‫آخه م ‌‬
‫هی جدی‪ :‬آهای!‬
‫شوخی بود! اما فقط یک جمل ‌‬
‫دوس داری ی ّ‬
‫مهات؟!؟‬
‫کی بیاد بله ُبرون چش ‌‬

‫امیر مرزبان‬

‫غزل‬

‫‪2‬‬

‫تو نیستی که به زاری بگویمت یارا!‬
‫دل و دماغ ندارم برای این کارا‬
‫بدون تو چه کنم؟ هان؟ بگو خراب کنند‬
‫ههامو معمارا‬
‫هی خون ‌‬
‫ییکی هم ‌‬
‫یک ‌‬
‫چقدر از هجَرت قرص؛ شربت؛ استفراغ؟‬

‫هی اطبا را‬
‫نپیچ در مویت نسخ ‌‬
‫سپید تن! نگرانم نباش‪ ،‬من خوبم‬
‫کسی نمرده از این درد‪ ،‬بین بیمارا‬
‫مکم‬
‫یشوم ک ‌‬
‫یخواهم‪ ،‬خوب م ‌‬
‫دوا نم ‌‬
‫…………………………………………‪.‬‬
‫ههایم کو!‬
‫به جای قرص بگو ماه قص ‌‬
‫دو هفته است که دارا ندیده سارا را‬
‫تتر ساله‬
‫دو هفته است که آن ماه بیس ‌‬
‫هبندی ما را‬
‫پر از غلط کرده جمل ‌‬
‫من از تو یاد گرفتم که عاشقت باشم‬
‫»به یاد آر محبان باد پیما را«‬
‫یپذیرم از آنجا‬
‫فقط تناسخ را م ‌‬
‫های وقتی حافظ این غزلها را …‬
‫که بود ‌‬
‫یگفت خواجه شمس الدین‬
‫اگر نه شعر نم ‌‬
‫…………………………………………‪.‬‬
‫ت هم ردیف کند‬
‫سپس نم ‌‬
‫یآمد پش ِ‬
‫هسیما را«‬
‫هچشم ما ‌‬
‫یقدان سی ‌‬
‫»سه ‌‬
‫ت ما‪ ،‬شما‪ ،‬ایشان‬
‫چقدر خست ‌‬
‫هام از دس ِ‬
‫هاند دنیا را‬
‫ضمائری که قُُرق کرد ‌‬
‫یبایست‬
‫خدا که عاجز ماند از تنت‪ ،‬نم ‌‬
‫مَعما را‬
‫به من حواله کند حل این ُ‬
‫کمی از این که کمی هست‪ ،‬مهربانتر باش‬
‫کمی به کار ببر خوبتر الفبا را!‬
‫صالح دروند‬

‫غزل‬

‫‪3‬‬

‫یام را بگیران‬
‫آتش بزن فندکت را‪ ،‬تـنهای ‌‬
‫بگذار تا ُ‬
‫گر بگیرد قندیلهای زمستان‬
‫تصعید کن روح من را تا ابرها جان بگیرند‬
‫هها … باز باران‬
‫تا کودکی نغمه سازد در کوچ ‌‬
‫با ترانه با … حضورت دردهایم را دوا باش‬

‫صد سال تـنهایی من با بودنت رو به پایان …‬
‫صد سال تـنهایی من بغض کمی نیست‪ ،‬محرم‬
‫کریزان‬
‫مرد ترا اش ‌‬
‫هرگز ندیدند مردم‪َ ،‬‬
‫ههایم تاب تحمل دگر … نه‬
‫باور بکن شان ‌‬
‫این »ارگ« غمدیده اینبار با باد هم درب و داغان …‬
‫هها صف کشیدند‬
‫اینجا برای شکستم قدار ‌‬
‫هی تیرباران‬
‫مگذار تنها مرا با این جوخ ‌‬
‫باران بگیرد گمانم سهم من از تو تمام است‬
‫شآکل از عشق مرجان‬
‫های که دا ‌‬
‫یمیرم آنگون ‌‬
‫م ‌‬
‫باید به پایان … ولی نه تعلیق در شعر جاریست‬
‫اصل بیا و تناسخ در عابری در خیابان‬
‫یهیاهو‬
‫پیدا کن و عابری باش در معبری ب ‌‬
‫من هم درختی که باید در غارت برگریزان‬
‫پرپر شوم زیر پایت … تا شاعرانه خرامی‬
‫در موسم فصل پائیز در امتداد درختان‬

‫پوریا سوری‬

‫غزل‬

‫‪4‬‬

‫گل كشیدی و تن آفریده شد‬
‫دستی به ِ‬
‫بعد از كمی تمام بدن آفریده شد‬
‫یچرخد و بر آن‬
‫یك كاسه آب و چرخ‪ ،‬كه م ‌‬
‫اندام خیس دلبر من آفریده شد‬
‫یزدی‬
‫آرام‪ ،‬با دو دست خودت حلقه م ‌‬

‫تا اینكه سر به روی بدن آفریده شد‬
‫ساكت نشسته بودی و شیطان به صورتش‬
‫ناخن كشید و بعد دهن آفریده شد‬
‫آنوقت روبروی تو خندید و گفت‪ :‬آه!‬
‫یك اشتباه كردی و زن آفریده شد‬

‫رضا سیرجانی‬

‫غزل‬

‫‪5‬‬

‫یشوم از چشمهای تو‬
‫دارم شروع م ‌‬
‫جریان گرفته است تنم زیر پای تو‬
‫یشود‬
‫انگار در زمین و زمان ثبت م ‌‬
‫پیو ند دستهای من و دستهای تو‬
‫چیزی نمانده است كه با هم یكی شویم‬

‫چیزی نمانده است بمیرم برای تو‬
‫هی تو و‬
‫من شاعرم ولی نه به انداز ‌‬
‫موسیقی بدون كلم صدای تو‬
‫یآورم‬
‫من شاعرم ولی به خدا كم م ‌‬
‫یانتهای تو‬
‫هی ب ‌‬
‫در پیشگاه عرص ‌‬
‫هی جهان!‬
‫ای عشق! ای سپیدترین حجل ‌‬
‫هاند خون مرا با حنای تو‬
‫آغشت ‌‬
‫هها!‬
‫ای سرزمین مادری رودخان ‌‬
‫هی جغرافیای تو!‬
‫ای هرچه هست‪ ،‬پهن ‌‬
‫این روزها عزیزترین دوستان من‬
‫هاند حال مرا از هوای تو‬
‫… بو برد ‌‬

‫سارا جلوداریان‬

‫غزل‬

‫‪6‬‬

‫هی تو‪ ،‬آسمان من‬
‫این بار هم ستار ‌‬
‫جولن خاطرات خوشت در جهان من‬
‫یشوم كه باز‬
‫در درون تو گم م ‌‬
‫من آن َ‬
‫ق َ‬
‫دیگر كسی نیافته باشد نشان من‬
‫اما همیشه تلخی ابهام و شك و ترس‬

‫های نشسته به پشت گمان من‬
‫چون دشن ‌‬
‫یبرم این آرزو كه كاش‬
‫یعنی به گور م ‌‬
‫من تا ابد برای تو باشم‪ ،‬تو آن من؟!‬
‫یشوی‬
‫اما تو مال هیچ كسی … نه! نم ‌‬
‫این حرف را ندیده بگیر از زبان من‬
‫***‬
‫یكشم‬
‫من آرشم! زنانه ولی چله م ‌‬
‫ههای اشك خودم بر كمان من!‬
‫با قطر ‌‬
‫هها‪ ،‬وَ درد‬
‫یكند این گری ‌‬
‫اما اثر نم ‌‬
‫یزند از استخوان من‬
‫دارد جوانه م ‌‬
‫***‬
‫یشوم و غزل رو به آخر است‬
‫من خسته م ‌‬
‫هجان من‬
‫یشوم و تن نیم ‌‬
‫من خسته م ‌‬
‫یشود …‬
‫دارد برای مرگ خود آماده م ‌‬

‫پریا کشفی‬

‫غزل‬

‫‪7‬‬

‫بانوی شعرهای تو خواهد شد‪ ،‬این زن كه از هوای تو‬
‫لبریز است‬
‫تهای‬
‫خزده است ولی قلبش‪ ،‬از هرم دس ‌‬
‫این زن كه ی ‌‬
‫تو لبریز است‬

‫این زن كه شاعر است ولی انگار‪ ،‬غیر از تو هیچ …‬
‫یداند‬
‫هیچ نم ‌‬
‫هاش‪ ،‬غزلش یكسر‪ ،‬از نام آشنای تو لبریز‬
‫حرفش‪ ،‬تران ‌‬
‫است‬
‫این زن كه جز تو هیج حضوری را در بطن سرد خانه‬
‫یخواهد‬
‫نم ‌‬
‫حتی سكوت ممتد دلگیرش‪ ،‬یكریز از صدای تو لبریز‬
‫است‬
‫ههای‬
‫ینهایتی از عشق است‪ ،‬در لحظ ‌‬
‫این زن كه ب ‌‬
‫روشن رویایی‬
‫یریای تو لبریز‬
‫یكنی و چشمش از چشم ب ‌‬
‫وقتی نگاه م ‌‬
‫است‬
‫یماند‬
‫یكنی و هرجا‪ ،‬رد شعاع چشم تو م ‌‬
‫وقتی نگاه م ‌‬
‫یخندد‪ ،‬آیینه از صفای تو لبریز‬
‫گلدان پشت پنجره م ‌‬
‫است‬
‫***‬
‫ههای غمزده‬
‫یرسی و به پای تو پروان ‌‬
‫از راه م ‌‬
‫یرقصند‬
‫م ‌‬
‫یسوزد‪ ،‬سجاده از خدای تو لبریز‬
‫ابلیس از حضور تو م ‌‬
‫است…‬
‫بانوی شعرهای تو خواهد شد‪ ،‬با تو سفر به آینه خواهد‬
‫كرد‬
‫تهای پر از نورش‪ ،‬عمری است از‬
‫این زن كه دس ‌‬
‫دعای تو لبریز است‬
‫پریا کشفی‬

‫غزل‬

‫‪8‬‬

‫فدای چشمانت دلی زلل امشب!‬
‫یدزدی تو ای خیال! امشب؟!‬
‫مرا نم ‌‬
‫هام كرده است‬
‫چقدر تاریكی مچال ‌‬
‫بیا تمامم كن از این زوال امشب!‬
‫هبالی در حوالی آهم‬
‫شكست ‌‬

‫بیا برویانم دوباره بال امشب!‬
‫بیا بخوانم باز به آسمانی راز‬
‫كه با تو آغازم همان محال امشب!‬
‫نترین پرستویی‬
‫تویی كه ناممك ‌‬
‫بهار را بنویس به خط بال امشب!‬
‫یخوانم‬
‫برایت آزادی! ترانه م ‌‬
‫یخواهد زمانه لل امشب‬
‫اگر چه م ‌‬

‫جلیل آهنگرنژاد‬

‫غزل‬

‫‪9‬‬

‫شب شد‪ ،‬خیال آمدنت را به من بده!‬
‫س عزیز در زدنت را به من بده!‬
‫ح ِ‬
‫امشب شبیه عشق رها شو درون من‬
‫یبدنت را به من بده!‬
‫روح شگرف ب ‌‬
‫ای مثل صبح آمده از لمـس آفتاب!‬

‫من سردم است‪ ،‬پیرهنت را به من بده!‬
‫یخورم‬
‫هی شب خاك م ‌‬
‫اینجا میان موز ‌‬
‫یك شب هوای پر زدنت را به من بده!‬
‫یشوم‬
‫من با تو گفتن از تو‪ ،‬تو را دور م ‌‬
‫نات را به من بده!‬
‫ای من!‪ ،‬من همیشه!‪ ،‬م ‌‬
‫ض یك حضور‬
‫… حرفی نمانده است‪ ،‬ولی مح ِ‬
‫یدهنت را به من بده!‬
‫فریادهای ب ‌‬
‫هی تلخی است‪ ،‬بعد از این‬
‫مردن مرا نشان ‌‬
‫نات را به من بده!‬
‫نام قشنگ زیست ‌‬

‫بهمن ساکی‬

‫غزل‬

‫‪10‬‬

‫یآیم زخانه‬
‫امشب آهسته بیرون م ‌‬
‫یزنم عاشقانه‬
‫زیر باران قدم م ‌‬
‫هام را به دنبال‬
‫یكشم روح آزرد ‌‬
‫م ‌‬
‫تا كه تسكین بگیرد مگر با ترانه‬
‫قخورده ولی باز سركش‬
‫روح شل ‌‬

‫ینهایت فقط خودسرانه‬
‫روح تا ب ‌‬
‫كیستی تو؟ كه اینگونه با تو صبورم‬
‫گرچه باشد به دست تو هم تازیانه‬
‫یسازم از بس لجوجم‬
‫با خودم هم نم ‌‬
‫یشوم از بهانه‬
‫با تو اما تهی م ‌‬
‫یدانم آیا فقط من چنینم؟‬
‫من نم ‌‬
‫یا تو هم مثل من عاشقی‪ ،‬شاعرانه‬
‫نه! چه گفتم؟! تو خود ذوق شعری‪ ،‬درختی‬
‫یام؟ مثل آغاز‪ ،‬مثل جوانه‬
‫من ك ‌‬
‫حال و روز من و غم بدون تو این است‬
‫های چوب‪ ،‬در معرض موریانه‬
‫تك ‌‬
‫یصدای تو یك لحظه آرامشم نیست‬
‫ب ‌‬
‫با تو سرشار آرامشم جاودانه‬
‫تو همان شعر نابی كه از شاعر خویش‬
‫كامل ً برتری‪ ،‬مثل گل از جوانه‬
‫یشود؟ دائما ً در سماع است‬
‫باورت م ‌‬
‫لهای من غمگنانه‬
‫نام تو در غز ‌‬
‫هیچ كس كوچه را زیر گامش ندارد‬
‫ههای شبانه‬
‫كوچه خالی است از پرس ‌‬
‫باید از این هوای ملیم بنوشم‬
‫بعد برگردم آرام و عاشق به خانه‬

‫محسن اشتیاقی‬

‫غزل‬

‫‪11‬‬

‫ساند‬
‫ههای نگاهم سواحل ار ‌‬
‫کران ‌‬
‫هی کیش است‪،‬؛ اگر به هم برسند …!!‬
‫تنت جزیر ‌‬
‫تو آن فلت لطیفی که موج و دریا نیز‬
‫ساند‬
‫به شوق دامن عطفت‪ ،‬رفیق خار و خ ‌‬
‫هچین چین توام‬
‫هترین خوش ‌‬
‫کبوتران ‌‬

‫ساند‬
‫هباز لبانت که فصلی از هو ‌‬
‫تران ‌‬
‫های فروآور …‬
‫هام! آی ‌‬
‫بهشت گم شد ‌‬
‫ساند …‬
‫ههای خدا ُترد و تازه و مل ‌‬
‫که میو ‌‬
‫اگر عزیز تو بودم … چگونه یادت رفت‬
‫ساند؟‬
‫مغبار عبورت دو چشم ملتم ‌‬
‫که ه ‌‬
‫به جزر و مد ّ امیدت که »بادبانم سوخت‬
‫ساند«‬
‫در ابرهای بهاری که با تو همنف ‌‬
‫ههای نهانی … شبانه دل بستم‬
‫به گری ‌‬
‫ساند‬
‫ههای نجیبت‪ ،‬پرنده در قف ‌‬
‫که خند ‌‬
‫تو ای زللی مضمر! مرا ببین که هنوز‬
‫ثاند‬
‫تمام دار و ندارم خسارتی عب ‌‬
‫های‬
‫فدای چشم سیاهت! گریز … پا شد ‌‬
‫ساند؟‬
‫به عزم دیدن آنان که هیچ هیچک ‌‬
‫در این خیال پریشان نشسته باش و بپوش‬
‫ساند‬
‫هها را اگر چه مندر ‌‬
‫لباس خاطر ‌‬
‫هزار نقشه کشیدم که در بغل بکشم …‬
‫ساند‬
‫تو را چنانچه غزلهای عاشقانه ب ‌‬
‫هگاه شعر من است‬
‫به فرض آنکه لبت بوس ‌‬
‫ت پاکت قسم‪ ،‬مرا بپسند!‬
‫به ُ‬
‫هرم هم ّ‬

‫رامین خسروی‬

‫غزل‬

‫‪12‬‬

‫قها!‬
‫عشق آرمیده در خنكای روا ‌‬
‫قها!‬
‫جاری است عرش در همه جای اتا ‌‬
‫یرسند به دالنی از بهشت‬
‫انگار م ‌‬
‫قها!‬
‫هكاری و طا ‌‬
‫دیــــوارهای آین ‌‬
‫هام اما حضور تست‬
‫زیباست آنچه دید ‌‬

‫راز شكوه اینهمه سبك و سیاقها!‬
‫دل جای خویش دارد وقتی كه عشق تو‬
‫قها!‬
‫انداخته است شعله به جای اجا ‌‬
‫»شوق است در جدایی و جور است در نظر«‬
‫قها!‬
‫یرسد این اشتیا ‌‬
‫آیا به جور م ‌‬
‫تها تلنگر بال كبوتر است‬
‫این بی ‌‬
‫قها‬
‫هها و فرا ‌‬
‫از دوردست فاصل ‌‬
‫یالیه كویری كه ریخته است‬
‫از منته ‌‬
‫قها!‬
‫شور تو‪ ،‬طعم شیر و عسل در مذا ‌‬
‫یبدیل‬
‫شهد شهود و كشف مضامین ب ‌‬
‫قها!‬
‫ها! این غزل پر است از این اتفا ‌‬
‫***‬
‫این بند آخری‪ ،‬غزل آهوی كوچكــــم!‬
‫قها!‬
‫شاید به دست او برهی از محا ‌‬

‫کبری موسوی‬

‫غزل‬

‫‪13‬‬

‫یترین مسافر شب‬
‫به کاهدان زده ناش ‌‬
‫که داده است دلش را به من اواخر شب‬
‫ندیده چین و چروک دل جوان مرا‬
‫و اشتباه گرفته مرا به خاطر شب‬
‫یداند‬
‫دخیل بسته به دستم ولی نم ‌‬

‫نشسته رو به ضریح بدون زائر شب‬
‫بتر از او خودت که میدانی‬
‫ولی غری ‌‬
‫هها گذشته پس از تو به من‪ ،‬به عابر شب‬
‫چ ‌‬
‫نیامدی و شبی بچه شد دلم‪ ،‬خوابید‬
‫و شک نکرد به آرامش و به ظاهر شب‬
‫تو رفتی و دل من را دوباره مزمزه کرد‬
‫سکوت سرد و سیاه همیشه حاضر شب‬
‫ولی به قول خودت‪» :‬نه! زیاد هم بد نیست‬
‫بدون قافیه مردن شبیه شاعر شب«‬

‫لله فرزادی‬

‫غزل‬

‫‪14‬‬

‫ههای خالی تقویم‪ :‬سارها‬
‫بر صفح ‌‬
‫یعنی دوباره شکل گرفته بهارها‬
‫ههای ماه‬
‫ههای روشن‪ ،‬از شان ‌‬
‫از صخر ‌‬
‫وقتی که آمدند فرود آبشارها‬
‫وقتی چهار ابر‪ ،‬زمین را فراگرفت‬

‫هزارها‬
‫های از سبز ‌‬
‫پوشید دشت‪ ،‬جام ‌‬
‫یشدند‬
‫وقتی چهار ابر تو تقطیع م ‌‬
‫یگرفت شعر َتری در غبارها‬
‫جان م ‌‬
‫هی ابرها تویی‬
‫گفتند مبداء هم ‌‬
‫هی انتظارها!‬
‫بانوی پشت پنجر ‌‬
‫ههای تو در ذهن بادها‬
‫جاریست نوح ‌‬
‫انداخته است در دل شبها شرارها‬
‫چشم بقیع‪ ،‬تر شده‪ ،‬پیداست باز هم‬
‫باران قدم زده است میان مزارها‬

‫یپناه‬
‫حسن صادق ‌‬

‫غزل‬

‫‪15‬‬

‫یملحظه در راه است؛ فردا بلوط پیر چه‬
‫طوفان ب ‌‬
‫خواهد كرد؟‬
‫هزیر چه خواهد كرد؟‬
‫بآلود با بید سرب ‌‬
‫ننفهم غض ‌‬
‫باد زبا ‌‬
‫جگاه جاده امیدی بود‬
‫آن روزها ردیف صنوبرها در گی ‌‬

‫هی مسیر چه‬
‫فردا كه رد هیچ درختی نیست‪ ،‬گم كرد ‌‬
‫خواهد كرد؟‬
‫هگرفته تماشایی‬
‫كخورده در باغ م ‌‬
‫سهای سرخ تر ‌‬
‫فانو ‌‬
‫است‬
‫هگیر چه خواهد كرد؟‬
‫غهای انارینه باد بهان ‌‬
‫با این چرا ‌‬
‫هجا مانده‪ ،‬بیهوده در مدار‬
‫این تكه سنگ از هم ‌‬
‫یچرخد‬
‫نم ‌‬
‫گیرم هزار سال دگر‪ ،‬اما با روز ناگزیر چه خواهد كرد؟‬
‫هها برود در باد‪ ،‬بارانی از ستاره فروریزد‬
‫روزی كه كو ‌‬
‫در رقص خاك‪ ،‬صاعقه و آتش در بهت آن كویر چه‬
‫خواهد كرد؟‬
‫یآید‬
‫بهای رها در باد بوی جنون زلف تو م ‌‬
‫با یال اس ‌‬
‫سهایت این جاده این مسیر چه‬
‫در التهاب سرخ نف ‌‬
‫خواهد كرد؟‬
‫شاعر به سمت جاده نگاهی كرد؛ غیر از صدای باد‬
‫صدایی نیست‬
‫تو نیستی و شاعر در‌دآلود با این غم خطیر چه خواهد‬
‫كرد؟‬

‫خدیجه رحیمی‬

‫غزل‬

‫‪16‬‬

‫یات را‬
‫جواب رد دادی خاندان مادر ‌‬
‫یات را‬
‫كه آشكار كنی غیرت برادر ‌‬
‫عمو تو باشی و اهل حرم جواب نگیرند!!‬
‫یات را‬
‫فرات منتظر است اقتدار حیدر ‌‬
‫كسی ندید؛ كه یك لحظه هم بروز ندادی‬

‫یات را‬
‫در آن شكوه عقابی دل كبوتر ‌‬
‫هی آن قوم خون پاك تو را ریخت‬
‫اگرچه كین ‌‬
‫یات را‬
‫هی دلور ‌‬
‫زبان گشود عرب قص ‌‬
‫یاست نژادت‬
‫چنان حسین)ع(‪ ،‬ز پاكان هاشم ‌‬
‫یات را‬
‫اگر قبول نكردی دمی برابر ‌‬
‫یهاشمی كه دختر خورشید‬
‫تو ماه‪ ،‬ماهِ بن ‌‬
‫یات را‬
‫همان نخست پذیرفته بود مادر ‌‬

‫مهدی فرجی‬

‫غزل‬

‫‪17‬‬

‫برای تو عسل و شیر را خدا آورد‬
‫خدا به دست خودش آب تشنه را آورد‬
‫برای اینكه بفهمیم عشق عادی نیست‬
‫هها آورد‬
‫خدا دلیل خودش را به نیز ‌‬
‫هها به گلوی علی تبرك یافت‬
‫و نیز ‌‬

‫خلیل‪ ،‬ماهی تشنه به این منا آورد‬
‫یشود از عشق گفت و از تو نگفت‬
‫چگونه م ‌‬
‫و در نبود تو اسمی ز كربل آورد‬
‫هی آخر‬
‫به جای آنهمه پرواز‪ ،‬لحظ ‌‬
‫هاش ـ چرا آورد؟‬
‫تو را ـ كبوتر شش ماه ‌‬
‫چگونه بود گلویت كه از نهایت شرم‬
‫هها آورد؟‬
‫تو را به زیر عبا پشت خیم ‌‬
‫رباب‪ ،‬خسته شده بس كه گشته دنبالت‬
‫رقیه مهد تو را باز در صدا آورد‬
‫یات در دل زمان باقی است‬
‫صدای تشنگ ‌‬
‫های از آن به گوش ما آورد‬
‫م ‌‬
‫كه عشق‪ ،‬ش ّ‬
‫های از خون تو به عرش رسید‬
‫همینکه قطر ‌‬
‫هزار و سیصد و شصت و سه سال عزا آورد‬

‫امیر مرزبان‬

‫غزل‬

‫‪18‬‬

‫دستی شكافت نای به آتش كشیده را‬
‫یهای به آتش كشیده را‬
‫سوزاند ها ‌‬
‫یكنم از ساحل خودم‬
‫امشب نظاره م ‌‬
‫تبخیر آبهای به آتش كشیده را‬
‫وقتی كه سنگ و چوب حرم سوخت تا غروب‬

‫دیدیم كربلی به آتش كشیده را‬
‫كاری نكرد هیچ كس‪ ،‬انگار دوست داشت‬
‫ویرانی بنای به آتش كشیده را‬
‫دور از اجابت است دلم‪ ،‬پس كجا برم‬
‫یك كعبه رّبنای به آتش كشیده را‬
‫سوار سوخت و از خویش جا گذاشت‬
‫ققنو ‌‬
‫شعر‪ ،‬این هلهلی به آتش كشیده را‬
‫هی خود در مسیر باد‬
‫پاشید از جناز ‌‬
‫خاكستر صدای به آتش كشیده را‬

‫لالله قدسی‬
‫سیدفض ‌‬

‫غزل‬

‫‪19‬‬

‫در انتخاب خطر‪ ،‬استخاره ممنوع است‬
‫كلم‪ ،‬هیچ! … كه حتی اشاره ممنوع است‬
‫هاند به طومار جاده‪ ،‬با خط خون‬
‫نوشت ‌‬
‫برای مرد‪ ،‬عبور از كناره ممنوع است‬
‫نهای كشتگان‪ ،‬مهتاب!‬
‫مپیچ دور بد ‌‬

‫هپاره ممنوع است‬
‫كفن برای تن پار ‌‬
‫هلب‪ ،‬اخطار‬
‫غرور‪ ،‬داد به چشمان تشن ‌‬
‫كه سمت آب گوارا نظاره ممنوع است‬
‫تمام ماحصل نهضت حسین‬

‫)ع(‬

‫این است‬

‫كه نام مرد به هر سنگواره ممنوع است‬
‫یطرف باشی!‬
‫نبینم ای غزل سرخ!‪ ،‬ب ‌‬
‫صریح باش! دگر استعاره ممنوع است‬
‫شهادت آمد و هفتاد و دو نفر گفتند‬
‫در انتخاب خطر استخاره ممنوع است‬

‫سیدجلل موسوی‬

‫غزل‬

‫‪20‬‬

‫چهل طلوع‪ ،‬چهل صبح زرد‪ ،‬بی خورشید!‬
‫زمین! به دور مدارت مگرد بی خورشید!‬
‫چهل غروب‪ ،‬چهل ش ّ‬
‫ط خون سرگردان‬
‫كه از نگاه جهان گشته طرد بی خورشید‬
‫هی اسبی است؛ در افق گم شد!‬
‫صدای شیه ‌‬

‫ستاره گفت به او‪» :‬برنگرد بی خورشید!«‬
‫هل! امید صبوران!‪ ،‬بهار نامرئی!‬
‫طلوع كن! كه جهان گشته سرد بی خورشید‬
‫ت دردت!‬
‫هنوز دامنه دارد اصال ِ‬
‫هنوز دامنه دارد نبرد با خورشید!‬

‫نغمه مستشارنظامی‬

‫غزل‬

‫‪21‬‬

‫یام را بوسه زد در خواب‪ ،‬هندویی‬
‫پیشان ‌‬
‫شاید از آن ساعت طلسمم كرده جادویی‬
‫یكردم‬
‫شاید از آن پس بود كه احساس م ‌‬
‫یزند شبها پرستویی‬
‫هام پر م ‌‬
‫در سین ‌‬
‫شاید از آن پس بود كه با حسرت از دستم‬

‫یافتاد در جویی‬
‫هر روز سیبی سرخ م ‌‬
‫یگفت‬
‫از كودكی دیوانه بودم؛ مادرم م ‌‬
‫ببویی‬
‫یچیده است ش ‌‬
‫هام هر روز م ‌‬
‫از شان ‌‬
‫یكند روی میزها هروقت‬
‫نام تو را م ‌‬
‫یافتاد چاقویی‬
‫در دست آن دیوانه م ‌‬
‫هی شیری است‬
‫بیچاره آهویی كه صید پنج ‌‬
‫هتر شیری كه صید چشم آهویی‬
‫بیچار ‌‬
‫یپوشم‬
‫اكنون ز تو با ناامیدی چشم م ‌‬
‫یشویی‬
‫یوفایی دست م ‌‬
‫اكنون زمن با ب ‌‬
‫آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد‬
‫یگویی‬
‫هی رنج تو هستم؛ راست م ‌‬
‫من مای ‌‬

‫فاضل نظری‬

‫غزل‬

‫‪22‬‬

‫یکند که کجایی؛ همین که ما …‬
‫فرقی نم ‌‬
‫دلتنگ خاطرات هم آرام و بی صدا …‬
‫ههای شعر‬
‫هایم روی ورق پار ‌‬
‫افتاد ‌‬
‫ینویسی از من و من به تو مبتل …‬
‫تو م ‌‬
‫های‬
‫یکنم کنار منی و نشست ‌‬
‫حس م ‌‬

‫هها‬
‫هی خاموش لحظ ‌‬
‫های به جذب ‌‬
‫دل داد ‌‬
‫یشوم‬
‫یزنم و شعر م ‌‬
‫من در تو پلک م ‌‬
‫های تا به ناکجا …‬
‫های و پر زد ‌‬
‫تو رفت ‌‬
‫یزنم‬
‫تو نیستی و دور خودم چرخ م ‌‬
‫از ابتدای هرچه شده … تا به انتها‬
‫یوزد‬
‫هام و … باد م ‌‬
‫یتر از همیش ‌‬
‫ابر ‌‬
‫هی سردی است و هوا …‬
‫امروز چه دوشنب ‌‬
‫فردا به احتمال قوی روز بارش است‬
‫هها‬
‫هشنبه است‪ ،‬و در جمع بچ ‌‬
‫فردا س ‌‬
‫یشعرهای تو‬
‫ی خالی ب ‌‬
‫یک صندل ّ‬
‫توی ردیف چندم این جمع باصفا‬
‫دق کرده است توی شلوغی جمعیت‬
‫شاعر شده است صندلی خالی شما …‬
‫تو نیستی و حال غزل هیچ خوب نیست‬
‫آن صندلی … منم … و نشستن در انزوا‬
‫یرسی‬
‫اما هنوز منتظرم که … تو م ‌‬
‫من تا همیشه منتظرم بودن تو را‬

‫لجهرم ‌‬
‫ی‬
‫عبدالرضا كوهما ‌‬

‫غزل‬

‫‪23‬‬

‫سبك نریز! اگر طاقت مرا داری‬
‫و ضربدر بزن از قصد روی هشیاری‬
‫دلم دوباره گرفته است‪ ،‬از دوباره بریز‬
‫از آنچه در قدح چشمهای خود داری‬
‫من انتظار ندارم كه بعد بدمستی‬

‫حروف كوچك نام مرا به یاد آری‬
‫برای من كه به پایان خویش نزدیكم‬
‫همیشه از لبخند و شراب سرشاری‬
‫***‬
‫یگیرد‬
‫یزند و خوابمان نم ‌‬
‫سپیده م ‌‬
‫بریز چای و بگیران دوباره سیگاری!‬

‫محسن اشتیاقی‬

‫غزل‬

‫‪24‬‬

‫حال بزن شبــــــــانه علفها را‬
‫یدفــــهــا را‬
‫بال ببر تمـــــــام ‌‬
‫وکنان بیا و بیفشان دست‬
‫وه ‌‬
‫ه ‌‬
‫ف کفها را‬
‫بر کش‪ ،‬بکوب‪ ،‬د ‌‬
‫فد ِ‬
‫سر را بلند کن به سر اندازی‬

‫بر هم بزن توالی صفها را‬
‫یعقوب را بگیر و بلندش کن‬
‫چرخی بزن که یاد اسفها را …‬
‫هی کشتی‪ ،‬نوح‬
‫مستی کند به عرش ‌‬
‫هر ناخلف و یا که خلفها را‬
‫بکهف را بپران از خواب‬
‫اصحا ‌‬
‫بیرون بیار دّر صدفها را‬
‫دیگر به روزگار بخند از سر‬
‫در کن تمام قصد و هدفها را‬
‫یک عمر زیر پات علف روئید‬
‫حـــــال بزن تمام علفها را‬

‫امید نقوی‬

‫غزل‬

‫‪25‬‬

‫گفتم نگاه مردم اینجا عجیب نیست؟!‬
‫گفتی فقط نگاه شقایق غریب نیست!‬
‫حال كه عطر لله و گل هم تقّلبی است‬
‫احساس لمس عاطفه غیر از فریب نیست‬
‫یكند‬
‫وقتی خدا هم از دل خود ناله م ‌‬

‫هی آدم عجیب نیست‬
‫ههای گری ‌‬
‫بلرز ‌‬
‫ش ‌‬
‫ت دریا غزل نباف!‬
‫دیگر برای شوك ِ‬
‫موجی كه در هوای تو یخ زد نجیب نیست‬
‫بس كن عزیز! فاجعه از جای دیگر است‬
‫گ سیب نیست‬
‫تحریم زندگی فقط از نن ِ‬
‫یخوانم از نگاهِ پر از اضطراب تو‬
‫م ‌‬
‫حّتی برای كشتنمان هم صلیب نیست‬

‫مرتضی قاسمی‬

‫غزل‬

‫‪26‬‬

‫صد تا غزل گفتم برایت؛ آخرش چه؟‬
‫ینهایت … آخرش چه؟‬
‫گیرم تو را من ب ‌‬
‫هآلود‬
‫ههای پیچ و خم دار و م ‌‬
‫در جاد ‌‬
‫هپایت؛ آخرش چه؟‬
‫گیرم بیایم پاب ‌‬
‫گیرم که بازی کردی و من را نشاندی‬

‫رو صندلی سینمایت؛ آخرش چه؟‬
‫این قصه آخر دارد اصل ً یا ندارد؟‬
‫یآید صدایت؛ آخرش چه؟‬
‫ها؟! در نم ‌‬
‫گیرم رمان عشقی ما آخر سر‬
‫پایان بگیرد با جنایت؛ آخرش چه؟‬
‫یاحمقانه‬
‫یا خودکشی؛ یا انتقام ‌‬
‫گیرم نشستم در عزایت؛ آخرش چه؟‬
‫***‬
‫هام؛ حال غزل گفتن ندارم‬
‫من خست ‌‬
‫گیرم غزل شد ماجرایت؛ آخرش چه؟؟؟؟؟؟‬

‫محسن باقرلو‬

‫غزل‬

‫‪27‬‬

‫قطار شو كه مرا با خودت سفر ببری‬
‫به دورتر برسانی‪ ،‬به دورتر ببری‬
‫تمام بود و نبود مرا در این دنیا‬
‫كه تا ابد چمدانی است مختصر ببری‬
‫و من تمام خودم را مسافرت بشوم‬

‫هتر ببری‬
‫تو هم مرا به جهانهای تاز ‌‬
‫سپس نسیم شوی تو و بعد از آن یوسف …!‬
‫كه پیرهن بشوم تا مرا خبر ببری‬
‫هآلود ابرهای جهان‬
‫مرا به خواب م ‌‬
‫ن بارور ببری‬
‫به خوابهای درختا‬
‫ِِ‬
‫و بعد نامه شوم من … چه خوب بود مرا‬
‫خودت اگر بنویسی‪ ،‬خودت اگر ببری‬

‫پیمان سلیمانی‬

‫غزل‬

‫‪28‬‬

‫یات کنند‬
‫یبرند چراغان ‌‬
‫از باغ م ‌‬
‫یات کنند‬
‫نهای زمستان ‌‬
‫تا کاج جش ‌‬
‫هاند صبح تو را ابرهای تار‬
‫پوشاند ‌‬
‫یات کنند‬
‫تنها به این بهانه که باران ‌‬
‫یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند‬

‫یات کنند‬
‫یبرند که زندان ‌‬
‫اینبار م ‌‬
‫یروی‬
‫ای گل! گمان مکن به شب جشن م ‌‬
‫یات کنند‬
‫های ارزان ‌‬
‫شاید به خاک مرد ‌‬
‫یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست‬
‫یات کنند‬
‫های بترس که شیطان ‌‬
‫از نقط ‌‬
‫بنکرده همیشه مراد نیست‬
‫آب طل ‌‬
‫یات کنند‬
‫هایست که قربان ‌‬
‫گاهی بهان ‌‬

‫ابولفضل نظری‬

‫غزل‬

‫‪29‬‬

‫خود را شبی در آینه دیدم؛ دلم گرفت‬
‫از فكر این كه قد نكشیدم دلم گرفت‬
‫از فكر اینكه بال و پری داشتم ولی‬
‫بالتر از خودم نپریدم دلم گرفت‬
‫سانداز عمر خود‬
‫از این كه با تمام پ ‌‬

‫های نخریدم دلم گرفت‬
‫حتی ستار ‌‬
‫ینشست‬
‫هام برف م ‌‬
‫مكم به سطح آین ‌‬
‫ك ‌‬
‫دستی بر آن سپید كشیدم‪ ،‬دلم گرفت‬
‫دنبال كودكی كه در آنسوی برف بود‬
‫رفتم‪ ،‬ولی به او نرسیدم؛ دلم گرفت‬
‫یام تمام شد و زنگ خانه خورد‬
‫نقاش ‌‬
‫های نكشیدم‪ ،‬دلم گرفت‬
‫من هیچ خان ‌‬
‫شاعر كنار جو گذر عمر دید و من‬
‫خود را شبی در آینه دیدم؛ دلم گرفت‬

‫سیدمهدی نقبایی‬

‫غزل‬

‫‪30‬‬

‫سها حصارها‬
‫اینجا میان جمع قف ‌‬
‫بیهوده است صحبت پرواز سارها‬
‫هاند‬
‫بیهوده است فکر شنا تا کشید ‌‬
‫مشتی حسود بر لب دریا حصارها‬
‫حتی خود خدا هم از اینجا پریده است‬

‫دریا که غرق گشته در این انحصارها‬
‫یکشند‬
‫خورشید را چگونه به تصویر م ‌‬
‫هاند اسیران غارها‬
‫آنها که بود ‌‬
‫هی سرما زبانه زد‬
‫بادی وزید شعل ‌‬
‫خزد امید در دل خون انارها‬
‫ی ‌‬
‫یادی کن از دلی که اسیر قفس شده است‬
‫ای یادگار نسل پرستوتبارها!‬
‫روزی بیا به خاطر آنها که عاشقند‬
‫خطی بکش به روی تمام مدارها‬

‫رضا قنبری‬

‫غزل‬

‫‪31‬‬

‫برقص در شب یلدایم ای غزل! با من‬
‫برقص تا گل خورشید ِ بوسه‌ها؛ تا من!‬
‫برقص! رقص تو آتشفشانی از رنگ است‬
‫سپیدِ پیرهن‪ ،‬آبی ارغوان دامن!‬
‫برقص! قصه‌ی شوریدگی روایت كن!‬

‫برای جنگل وحشی‪ ،‬برای دریا‪ ،‬من‬
‫یریزد‬
‫كه زیر پای تو جنگل‪ ،‬شكوفه م ‌‬
‫و موج بوسه‌ی دریا به روی پاها‪ ،‬من ـ‬
‫یبافم‬
‫ـ هم از حریر نفسهات شعر م ‌‬
‫و یك سؤال قدیمی‪»:‬تو شاعری یا من؟!«‬
‫هزار كودك شیطان واژه زاده شدند‬
‫از التهاب تو و تب‪ ،‬شب و عطش با من!‬
‫یوش بهار آغوش!‬
‫ی لول ‌‬
‫آهای كول ِ‬
‫ن دل را من …‬
‫‌‬
‫سپردهام به تو این كودكا ِ‬
‫… بیا و مادر خوبی برای آنها باش!‬
‫بزرگشان كن و عاشق‪ ،‬شبیه بابا؛ من!!‬

‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪32‬‬

‫برگشته بود باز به دنیای کودکی‬
‫لل … بخواب! لل … بمب عروسكی!‬
‫لل … بخواب! مثل همان جمعه كه تو را‬
‫انگار كه فرشته‌ی غمگین كوچكی‬
‫افتاده بود با بال خیس از آسمان‬

‫و رفته توی كفش پدر بود دزدكی!‬
‫حال تمام مانده‌ی آن سالهام من‬
‫با صورت مچاله‪ ،‬بی‌دست و عینكی‬
‫در آسمان به شكل ستاره درآمدند‬
‫آن سال‪ ،‬كودكان زیادی یكی‌یكی‬
‫***‬
‫دستی از آستینش رویید سمت … بعد‬
‫از جا پرید ضامن بمب عروسكی‬

‫علی کریمی‬

‫غزل‬

‫‪33‬‬

‫چهار‪ ،‬هفت‪ ،‬سه‪ ،‬ده‪ ،‬یک … شمارش معکوس‬
‫در انتـهای اتـوبـوس مـرا بگـیـر و ببـوس‬
‫رسـیده اسـت هـلـو … لـوی عـشق از عددِ‬
‫هـزار و سـیصد و شـصتاد و مـرد نامأنوس‬
‫دوباره تخم خودش را به زور … قـدقـدقـد‬

‫دلش خوش است به قـدقـدقـدا! … سکوت خروس‬
‫کــتی سـیاه … و شـلـواری از سـیاهی زن‬
‫و سوسک می‌دود ازجیغ خیس تازه عروس‬
‫هـمین کـه گـربـه‌ی خـوب مـلـوس تـو بـاشـم‬
‫کـه میم کـوچکـیت را بپر پـرنـده‌ی لوس‬
‫میرود که زن‬
‫‌‬
‫زنی که می‌دود و زن که‬
‫که زن همیشه زنی که … و مرد نامحسوس‬
‫دو مـاهـی قـرمـز‪ ،‬در مـیـان سـیـنه‌ی مـن‬
‫و رقـص در وسـط چـشـمهـای اقـیانـوس‬
‫خدا که هست‪ ،‬که هست ـ آه! ـ هست که هست‬
‫فلسفهای … نیست! ازخودش مأیوس‬
‫‌‬
‫و مرد‬
‫صـدای خـنـده‌ی غـمگـین زن کـه می‌پـیچـد‬
‫میشود از من ملفـه‌های عـبوس‬
‫‌‬
‫کـشیـده‬
‫میزند به پـوچی مرد‬
‫‌‬
‫و زن که دست که پا‬
‫و مرد دست … که پا می‌زند ولی … افسوس!‬

‫دمهدی موسوی‬
‫سی ‌‬

‫غزل‬

‫‪34‬‬

‫دو جسم نیمه برهنه میان یك پوستر‬
‫یزند به خود شاعر!‬
‫درست چند قدم م ‌‬
‫كسی كه دكمه‌ی ‪ … enter‬شروع زندگی …‬
‫كسی كه زندانی بود توی كامپیوتر‬
‫میسابد!‬
‫‌‬
‫كه قیژقیژ خطوطش به مرگ‬

‫میان چیزی كه زندگیست در ظاهر‬
‫میشود از الكل نود درجه!‬
‫‌‬
‫كه مست‬
‫میرود از انحنای بوی اتر!!‬
‫‌‬
‫كه خلسه‬
‫خدا كسیست شبیه دو دست بیگانه‬
‫كه تایپ می كند آرام بعد هم ‪enter‬‬
‫نوشته است پیامی جدید سمت جهان‬
‫به سمت اینهمه اجسام ظاهرا ً كافر‬
‫خدا تویی و تمامی آرزوهایـت‬
‫خدا زنی است پریشان به هیأت عابر‬
‫ت مردی است روی بعدازظهر‬
‫خدا سكو ِ‬
‫خدا فقط سوراخی است توی اتمسفر‬
‫مرد!‬
‫خدا كشیدن سیگار نصفه‌ایست كه ُ‬
‫صدای گریه پیراهنی است جــرواجر!!‬
‫خدا منم كه ترا شعر می‌كنم از شب‬
‫خدا قیافه مردی است پشت میز پوكر‬
‫خدا شبی بوده‪ ،‬قبل هرچه و بعد از …‬
‫خدا كسی بوده‪ ،‬بین غائب و حاضر‬
‫خدا كسی است كه تصمیم را گرفته به دست‬
‫برای كشتن خود روی مصرع آخر‬

‫دمهدی موسوی‬
‫سی ‌‬

‫غزل‬

‫‪35‬‬

‫یخواهم بدی است!‬
‫دختر! بگو نه! گرچه نم ‌‬
‫او عاشق است‪ ،‬عاشق تو! این غم بدی است‬
‫دختر! بیا و زخم بزن روی شور عشق‬
‫دختر! نمك بپاش! نگو مرهم بدی است‬
‫باور بكن كه هیچ دلیلی درست نیست‬

‫باور بكن كه مهدی تو آدم بدی است!‬
‫یعنی بد است عشق و خدا و تو و من و …‬
‫یعنی اگر خلصه كنم‪ ،‬عالم بدی است‬
‫هی می‌روم به خاطره‌ها فكر می‌كنم‬
‫هرچند جای خالی تو همدم بدی است‬
‫دنیای من فقط غزلی عاشقانه است‬
‫خلصهای از اینهمه بدی است!‬
‫‌‬
‫دنیای من‬

‫دمهدی موسوی‬
‫سی ‌‬

‫غزل‬

‫‪36‬‬

‫میرود بال و پایین هی …‬
‫‌‬
‫هی پتو‪ ،‬هی‬
‫مستطیل تخت‪ ،‬قلب سنگ‪ ،‬شب‪ ،‬لی‌لی‬
‫خانهای از روزنامه ‪ ،‬صفحه‌ی آخر‬
‫‌‬
‫صـفر دی!‬
‫تیتر اول‪ :‬مرگ تو؛ تاریخ‪ِ :‬‬
‫میرقصم از كافكا‬
‫‌‬
‫مولوی در مولوی‬

‫با صدای جیغ زن‪ ،‬گیتار‪ ،‬باران‪ ،‬نی‬
‫میشود قدری …‬
‫‌‬
‫توی دنیای مجازی‬
‫میتوانم‪ ،‬می‌توا … تا كی؟!‬
‫‌‬
‫میتوانم‪،‬‬
‫‌‬
‫هی پدر! هی ماهواره! هی خدا! هی جمع!‬
‫‪I’m a part of world, but maybe a man … You‬‬
‫‪say‬‬
‫كامپیوتر منفجر شد توی مغز من‬
‫پیر گفتا كه برقصا روی جام می!!‬
‫خسته بودم خسته چون اجزای یك ماشین‬
‫یشد یا نمی‌شد طی‬
‫خسته از راهی كه م ‌‬
‫مرده بودم از همین تكرار و هی تكرار‬
‫زنده بودم از نبودنهای پی در پی‬
‫من خودم هستم‪ ،‬خود ِ تسلیمتر! اما‬
‫میزند‪ ،‬هی دست‪ ،‬هی پا‪ ،‬هی …‬
‫‌‬
‫هی كسی هی‬

‫دمهدی موسوی‬
‫سی ‌‬

‫غزل‬

‫‪37‬‬

‫تلخ بود مثل خودم‪ ،‬مثل قهوه گرم و ركیك‬
‫مثل سمت یك فنجان‪ ،‬مثل سمت یك شلـیك‬
‫تكـه های مرد آرام روی نعلبكی افتاد‬
‫ت زن‪ ،‬هرزه لوند گـهی … كه …‬
‫هرزه كثاف ِ‬
‫***‬

‫»… توی یه دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن‬
‫دو تا خسته‪ ،‬دو تا تـنها‪ ،‬یكیشون تو یكیشون من …«‬
‫***‬
‫…من شبیه پنجره‌ای‪ ،‬وا شدم به پنجره‌ای‬
‫رو به سمت پنجره‌ای ‪ ،‬غیر قابل تفكیك‬
‫سهنقطه ی خود‬
‫‌‬
‫مهدی و سه نقطه‌ی زن‪ ،‬مهدی و‬
‫صه‪ :‬كارت كوچك تبریك‬
‫شكل دیگر ق ّ‬
‫مهدی و خدا و خودش‪ ،‬مهدی و زن ومهدی‬
‫صحنه‌ای مازوخیستی‪ ،‬توی صحنه‌ای ِاروتیك‬
‫مرده‌ی ساعت‬
‫عقربه تكان می‌خورد روی ُ‬
‫همی تاریك‬
‫عقربه عقب می‌رفت‪ ،‬در تو ّ‬
‫من عقب‪ ،‬جلو مانده‪ .‬من جلو‪ ،‬عقب مانده‬
‫و زمان سرگردان‪ ،‬تیك‪ ،‬تاك‪ ،‬تاك و تیك …‬
‫جام می به دستم بود‪ ،‬ساقی الست آمد‬
‫محتسب نهیبم زد‪ ،‬هوشیار بودم لیك‬
‫در اتاق می‌چرخید‪ ،‬قوطی كج ُودكا‬
‫قوطی كج ودكا‪ ،‬دور می‌شد و نزدیك‬
‫روی صندلی افتاد‪ ،‬بامب!… سینه‌بند زن‬
‫مرد فال می‌گیرد‪ ،‬قهوه می‌شود تحریك‬
‫مـّزه‌ی گس قهوه‪ ،‬مـّزه‌ی گس كاغذ‬
‫مـّزه‌ی گس بودن‪ ،‬مـّزه‌ی گس ماتیك‬
‫من … و تو سه تا نقطه‪ ،‬من … و تو سه تا موزائیك‬
‫من … و تو سه تا نقطه‪ ،‬توی هیچ تا موزائیك!‬
‫حجمی از هزاران زن‪ ،‬حجم اتفاقاً من‬
‫مثل ریزش دیوار روی سایه‌ای باریك‬
‫***‬

‫كـههای مرد آرام روی نعلبكی گم شد‬
‫ت ‌‬
‫لكـه‌های پست مدرن روی بستری كلسیك‬
‫عشق جاودان پاك! مریم مقدس من!!‬
‫ای نهایت مقصود! … و ادامه‌ی موزیك‬
‫» جونی جونـم بیا دردت به جونـم‬
‫شب مهتاب سی تو آواز می‌خونـم« …‬

‫دمهدی موسوی‬
‫سی ‌‬

‫غزل‬

‫‪38‬‬

‫قطار لعنتی زندگی‪ ،‬صدای سوت!‬
‫من و تمامی این سالهای نا‌مربوط‬
‫ت موشهای سرگردان‬
‫قطار جمعی ِ‬
‫كشیده می‌شود از آن لب و صدای فلوت‬
‫تو می‌رسی و تعارف نمی‌كنی »خود« را‬

‫كه یك درخت خسیس است با دو تا شاتوت!‬
‫تو بیست و چندم » مارسی«! كه بعد صفر شده‬
‫و ریخته وسط چند شنبه و چند » اوت «!‬
‫تمام كوپه منم روی دوشهای تو‬
‫تمام كوپه منم در میان یك تابوت‬
‫من ایستاده‌ام آنجا كنار تو وحشی‬
‫تو ایستاده‌ای اینجا كنار من مبهوت‬
‫نگاه می‌شوم از پنجره به بیرونی‬
‫كه نیست‪ ،‬نیست فقط نیست جز فقط برهوت‬
‫تو می‌شوی تریاكی كه می‌كشد هی درد‬
‫كه می‌پرد وسط خوابهایم از هپروت‬
‫كه مرده‌ام وسط كرم‌ها و مورچه‌ها‬
‫كه تازه می‌رسی از راه با گل و كمپوت!‬
‫برهنگی تو در جنگ با غرور مرگ‬
‫نبرد آتش خورشید در مقابل فوت‬
‫داح توی سوت قطار‬
‫صدای ناله‌ی م ّ‬
‫»نمیرسم به تو و هیچ جا …« و بعد سكوت …‬
‫‌‬

‫دمهدی موسوی‬
‫سی ‌‬

‫غزل‬

‫‪39‬‬

‫امشب شب جمعه است ‪ ،‬جمعه! … و تو غمگینی‬
‫من در کنارت هستم و من را نمی‌بینی‬
‫میگردند‬
‫‌‬
‫هی عکسها دور سرت در گریه‬
‫»آهنگران«‪» ،‬چمران«‪» ،‬جهان آرا«و »آوینی«‬
‫یادت می‌آید‪» :‬قرمه سبزی دوست دارم با …«‬

‫از انعکاس عکس گنگت داخل سینی‬
‫»احمد« پدر را اشتباهی محض می‌داند‬
‫میزند »زهرا« مرا از دفتر دینی!‬
‫‌‬
‫خط‬
‫تو مثل سابق پیش من در چادری گلدار‬
‫با آن دهان و چشم و ابرو و لب و بینی‬
‫وم به شک افتاده‌ای انگار‬
‫در رکعت س ّ‬
‫میزند باران سنگینی!‬
‫‌‬
‫و پشت شیشه‬
‫میپوسند با تو‪ ،‬با زمان‪ ،‬با عشق‬
‫‌‬
‫دارند‬
‫بر روی میز کار من گلهای تـزئینی‬
‫از من چه مانده جز دو تا تصویر بر دیوار‬
‫یک رادیو‪ ،‬یک خاطره‪ ،‬یک فرش ماشینی‬
‫میآیی به آغوشم‬
‫‌‬
‫شـبها میان سجـده‬
‫امـا نمی‌فهمد ترا این شهر پایـیـنی!‬
‫میکنم در عطر موهایت‬
‫‌‬
‫تا صبح گریه‬
‫میکنی من را نمی‌بینی …‬
‫‌‬
‫سر را که بال‬

‫دمهدی موسوی‬
‫سی ‌‬

‫غزل‬

‫‪40‬‬

‫موظـفید بگویید یک کبوتر خواست‬
‫کسی که از وسط شعرهایتان برخاست‬
‫شبیه خواب تو برعکس‪/‬های در آلبوم‬
‫نتیجهای که از این بیتهای آخر خواست‬
‫‌‬
‫نتیجهای که شبیه تو شد مرا برگشت‬
‫‌‬

‫مچاله شد وسط دستهای دختر‪ ،‬خواست‬
‫فرار؟! نه! به تضادی دچار شد که جهان …‬
‫گریهآور خواست‬
‫‌‬
‫میان خنده دو تا چشم‬
‫پرنده‌ی متـفاوت تو را اسیر خودش …‬
‫و بعد مثل همه چیزهای دیگر خواست‬
‫نه اینکه فکر کنی بال خواست تا بپرد‬
‫نه! لک‌پشت غم‌انگیز چند تا پر خواست!‬
‫موظـفید که با اضطراب ذکر کنید‬
‫از آسمان شما نیز آسمانـتر خواست!!‬
‫***‬
‫جناب گیج مخاطب! در انتهای غزل‬
‫موظـفید به تردید طبق این »درخواست«!‬

‫دمهدی موسوی‬
‫سی ‌‬

‫غزل‬

‫‪41‬‬

‫… که یک ستاره غمگین و شاد را بکشم!!‬
‫که مرگ را بنویسم‪ ،‬که باد را بکشم!!‬
‫تمام مرثیه‌های جهان درون من‌اند‬
‫که در نهایت اندوه داد را بکشم!‬
‫میایستم که در رؤیا‬
‫‌‬
‫کنار آینه‬

‫بیاعتماد را بکشم‬
‫دو تا فرشته‌ی ‌‬
‫دو قلب و تیر … دو سوراخ! … شاعری مرده‬
‫برای عشق‪ ،‬کدامین نماد را بکشم؟!‬
‫میکنم از لحظه‌ای که … از … از … از …‬
‫‌‬
‫شروع‬
‫که آنچه مرد ندارد به یاد را بکشم‬
‫میخواهم‬
‫‌‬
‫»فروغ« مرده و من توی گریه‬
‫»که گیس دختر سیدجواد را بکشم«‬

‫دمهدی موسوی‬
‫سی ‌‬

‫غزل‬

‫‪42‬‬

‫دردی کشید ِ د ِ دِ … شد از مغز‪ ،‬خاله را‬
‫که پر نمود قدمت بغض پیاله را!‬
‫یخواستم …؟! خودش به خودش فکر شد کسی‬
‫م ‌‬
‫بایست از زمین خدا این تـفاله را …‬
‫رفت و جلوی آینه با خشم شانه کرد‬

‫هی بی چند ساله را!‬
‫موهای رنگ کرد ‌‬
‫ساطور را گرفت سر ماهی … ]که بود؟![‬
‫با شهوتی عجیب جدا کرد باله را‬
‫سهای پیر خودش رد شد و شنید‬
‫از فل ‌‬
‫مانگیز ناله را‬
‫از سمت یک سؤال غ ‌‬
‫کـی؟؟«‬
‫»آخر چرا‪ ،‬چگونه‪ ،‬کدامین مسیر‪ِ ،‬‬
‫انداخت توی سطل‪ ،‬دهانی مچاله را‬
‫های هوس سیب کرد و بعد‬
‫یعنی فرشت ‌‬
‫از ُدور سر به سمت تو انداخت هاله را!‬
‫و بعد جمله شد‪ ،‬کلمه‪ ،‬حرف … سر کشید!!‬
‫آغاز کرد با هیجان این مقاله را‬
‫که … که … که چی؟! به »چاه« سه تا سطر بعد رفت‬
‫یخواست »چاله« را‬
‫هواژه نم ‌‬
‫راوی که واژ ‌‬
‫]این اتــفاق بعد تفنگ تو بود که‬
‫چـیدند بلـدوزرها گلهای لله را[‬
‫هاش رفت و داد زد‬
‫خاله به سمت پنجر ‌‬
‫باید کسی بیاید و سطل زباله را …‬

‫دمهدی موسوی‬
‫سی ‌‬

‫غزل‬

‫‪43‬‬

‫مثل صدای شیطنت »سوت بلبلی«‬
‫ملی!!‬
‫تو غیر قابل ـ من ِخسته! ـ تح ّ‬
‫میزند به عکس خودش توی استکان‬
‫‌‬
‫زل‬
‫هی می‌خورد به ثانیه‌ها مرد الکلی‬
‫از در به در‪ ،‬به شیشه‪ ،‬به دیوار‪ ،‬هی به در‬

‫و پرت می‌شود به خودش روی صندلی‬
‫یک سوسک زل زده وسط چشمهای من‬
‫یک من که زل زده وسط … ـ »واقعا ً خلی!!«‬
‫یک عطر زن به پنجره نزدیک می‌شود‬
‫گـلگلی!‬
‫‌‬
‫با یک لباس ]نصفه تیغی که …[‬
‫یک تخت خواب یک‌نفره‪ ،‬من‪ ،‬خودم … و هیچ!‬
‫آهنگ شاد؛ حال و هوایی تغّزلی‬
‫ترکیب خون و الکل و پوچی و عشق و خون‬
‫یک واکنش به صورت قطعا تعادلی!‬
‫یک خط که قطع شد وسط دست فالگیر‬
‫خطـی بریده تا بشود شکل کاملی‬
‫***‬
‫دنیای ِخوب ِخوب‪ ،‬خدای همیشه خوب‬
‫عکس جنازه توی کتابی تخیلی!!‬

‫دمهدی موسوی‬
‫سی ‌‬

‫غزل‬

‫‪44‬‬

‫یکشد به تن خویش‪ ،‬ناخن شبیه حرکت ناخن‬
‫با خشم م ‌‬
‫یام کن!‬
‫هات شو! مرگی برای زندگ ‌‬
‫فکری برای وسوس ‌‬
‫بهای لکزده دارند‬
‫ههایی که سی ‌‬
‫یخورم به ثانی ‌‬
‫هی م ‌‬
‫دن!!‬
‫سماند ‌‬
‫یشود به صورت عکسم پ ‌‬
‫تف م ‌‬
‫ههای تلخ تم ّ‬
‫ههای مبهم موذی‬
‫یرود اطاق خودش را از سای ‌‬
‫در م ‌‬

‫یپیچد از لب تو به سالن‬
‫یکسی من م ‌‬
‫دودی شبیه ب ‌‬
‫پـیدا شده پلیـس کسی را با من به اتــهام خود من‬
‫هشتاد و چند جور تـشابه‪ ،‬هشتاد و چند نوع تـقارن‬
‫هی پایان‬
‫یتفاوت مرگند‪ ،‬تصویـر عاجزان ‌‬
‫مفهوم ب ‌‬
‫یشوند به کربن!‬
‫گلبولهای قرمز خسته که وصل م ‌‬
‫یکنند مرا که …‬
‫یکنند مرا که … باور نم ‌‬
‫باور نم ‌‬
‫یکنند ترا چون …‬
‫اینقدر عاشـقانه تو هستم‪ ،‬باور نم ‌‬

‫دمهدی حسینی‬
‫سی ‌‬

‫غزل‬

‫‪45‬‬

‫دیوار‪ ،‬مست و پنجره مست و اطاق مست!‬
‫این چندمین شب است که خوابم نبرده است؟!‬
‫خطخطی‬
‫‌‬
‫رؤیای »تو« مقابل »من« گیج و‬
‫در جیغ‌جیــــغ گردش خفـاشهای پـست‬
‫رؤیای »من« مقابل »تو« ـ تو که نیستی! ـ‬

‫]دکتر بلند شد … و مرا روی تخت بست[‬
‫دارم یواش واش … که از هوش می َر … َر …‬
‫جمـجمهام هی صدای دست‬
‫‌‬
‫پیچـیده توی‬
‫دستدست می‌کنی و من که مرده‌ام‬
‫‌‬
‫هی‬
‫مردی که نیست؛ خسته شده از هر آنچه هست!‬
‫یا علم یا که عقل … و یا یک خدای خوب …‬
‫یپرست!«‬
‫چچ ‌‬
‫ـ »باید چه کار کرد تو را؟ هی ‌‬
‫هتر …‬
‫من از … کمک … همیشه … کمک … خست ‌‬
‫کمک!!‬

‫]مامان یواش آمد و پهلوی من نشست[‬
‫ـ »با احتیاط حمل شود که شکستنی …«‬
‫یکهو جیرینگ! بغض کسی در گلو شکست!‬

‫دمهدی موسوی‬
‫سی ‌‬

‫غزل‬

‫‪46‬‬

‫یافتد‬
‫اتــفاقست اینکه با یک شعر‪ ،‬آنکه با یک نگاه م ‌‬
‫یافتد‬
‫یزند زل به چشم غمگینی ‪ ...‬و به روز »سیاه« م ‌‬
‫م ‌‬
‫یسروپایی فکرهای بدون شرحی داشت‬
‫سالها حوض ب ‌‬

‫یافتد!‬
‫هی سنگیش‪ ،‬روزها عکس ماه م ‌‬
‫حال روی جناز ‌‬
‫هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند‬

‫یافتد‬
‫بعد تو آمدی و دنیا دید عشق هم به گناه م ‌‬
‫خواستم انتهای غم باشی‪ ،‬شعر خواندم که عاشقم باشی‬

‫یافتد!‬
‫گفته بودند و باز یادم رفت چاهکن توی چاه م ‌‬
‫یبازد‬
‫های گیج است‪ ،‬گاه در راه مانده‪ ،‬م ‌‬
‫عشق مثل دوند ‌‬

‫یافتد‬
‫گاه هم پشت خط پایانی توی یک پرتگاه م ‌‬
‫یکند به بودن خویش‬
‫یداند! عقل شک م ‌‬
‫یلرزد از ‪ ...‬نم ‌‬
‫دست م ‌‬

‫یافتد!!‬
‫من منم! تو تویی! تو‪ ،‬من‪ ،‬من‪ ،‬تو ‪ ...‬بعد به اشتباه م ‌‬

‫مثل کابوس دردناکی که شخصیتهای واقعی دارد‬
‫یافتد‬
‫یدود سوی ‪ ...‬آه! م ‌‬
‫یگردد‪ ،‬م ‌‬
‫یرود سمت ‪ ...‬دور م ‌‬
‫م ‌‬
‫ههای خیس جهان‬
‫زندگی ایستگاه غمگینی است اّول جاد ‌‬

‫یافتد ‪...‬‬
‫چمدانی که منتظر مانده‪ ،‬اتوبوسی که راه م ‌‬

‫دمهدی موسوی‬
‫سی ‌‬

‫غزل‬

‫‪47‬‬

‫)ثانیهها رفت به دلدادگی…(!‬
‫‌‬
‫عشق كجا رفت به این سادگی؟!‬
‫آدم این عشق نبودی‪ ،‬نشد‬
‫عاقبت سیب جز افتادگی!‬
‫میبرد‬
‫‌‬
‫عشق‪ ،‬مرا سوی غزل‬

‫عشق‪ ،‬تو را تا شب نر ـ مادگی!!‬
‫خصلت احساس‪ ،‬نوازشگریست‬
‫ِ‬
‫خصلت احساس تو سمبادگی!‬
‫ِ‬
‫میساختی‬
‫‌‬
‫قصر خیالی كه تو‬
‫من … و نی و شور شبانزادگی!‬
‫میبرد‬
‫‌‬
‫بید شدی‪ ،‬باد تو را‬
‫سرو تو و … سایه‌ی آزادگی!!‬
‫طفل تو و مشق و غلطهای بد‬
‫قبل دبستان برو آمادگی!!‬
‫عشق همان همسفری‌هاست‪ ،‬نه؟!‬
‫بیجادگی!«‬
‫من‪ ،‬تو و یك فاجعه‪‌ » :‬‬
‫…‬
‫…‬
‫باز تو و خویش فریبی كه‪» :‬نه!‬
‫ثانیه ها رفت به دلدادگی …!«‬

‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪48‬‬

‫بالماسكه‌های كاغذ و خودكارهای بیك!‬
‫با واژه‌های خالی پر زرق و برق شیك!‬
‫آقا كه پشت هاله‌ای از دود و ریش‪ ،‬گم‬
‫خانم كه پشت ریمل و پودر و كرم‪ ،‬ماتیك!‬
‫)من هیچ! … من حقیرترین! … من فروتنم !(‬

‫یكجیك!‬
‫نشان گرم ج ‌‬
‫م ‌‬
‫من َ‬
‫گنجشگكان َ‬
‫بعدش سكوت و یك نفر و آه و میكروفن!‬
‫با چشم خیس اشك‪ ،‬حسابی فتوژنیك!‬
‫… )بد جور عاشقم … به خدا! … مثل آس ِدل!‬
‫مچیات! … آه! … تاك … تیك !( …‬
‫‌‬
‫مانند ساعت‬
‫جمعی كه مات این همه خلقیت شدند‬
‫كف می‌زنند و آن ور سن‪ ،‬ده نفر كشیك‬
‫بر روی پنجه‪ ،‬با دو سه واكمن‪ ،‬و صد سوال‬
‫میشود كه بگویید تاكتیك‬
‫‌‬
‫)استاد‬
‫در شعر سوررئال آوانگارد پیش رو …؟!‬
‫تكنیك موج پنجی اشعار آركائیك…؟!(‬
‫استاد یك شبه به خودش باد می‌كند‬
‫آسی كه دل نبود شده مثل آس پیك!!‬
‫… )من با خود خود نرودا شام می خورم‬
‫با بورخس عزیز‪ ،‬همان یار فابریك!!(‬
‫بهبه و چه‌چه … وكف زدن‬
‫بعدش دوباره ‌‬
‫ده تا فلش و صورت شاعر‪ :‬كلیك! كلیك!!‬
‫…‬
‫…‬
‫در قاه‌قاه مست هیاهوی بی‌دلیل‬
‫گرچه كسی ندید و توجه نكرد‪ ،‬لیك‬
‫میریخت اشك تبزده‌ی شاهدخت شعر‬
‫‌‬
‫بر جشن نور وكاغذ و خودكارهای بیك …!‬
‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪49‬‬

‫غم‪ ،‬باز كار قلب مرا شاق می‌كند‬
‫قلیان خاطرات تو را چاق می‌كند!‬
‫پك می‌زنم … و حلقه‌ی دودی شبیه قلب‬
‫دارد دوباره طاقت من طاق می‌كند!‬
‫تندیس پر غبار تو را با نوازشی‬

‫میكند‬
‫‌‬
‫دستان سبز عاطفه براق‬
‫این گونه دل دوباره به دریای یادها‬
‫غواص خویش راهی اعماق می‌كند …‬
‫میزند ورق‬
‫‌‬
‫پرونده‌های عشق تو را‬
‫میكند!‬
‫‌‬
‫یك بوسه روی عكس تو الصاق‬
‫از برف‌گیر گونه‌ی تو‪ ،‬بوسه‌های من‬
‫بر سرخی لبان تو قشلق می‌كند!‬
‫میدهد‬
‫‌‬
‫حاتم كه بود پیش نگاهت كه‬
‫میكند!‬
‫‌‬
‫هم خمس و هم زكات و هم انفاق‬
‫شاعر سرود‪) :‬ساق تو مفهوم الكل است!(*‬
‫حقا كه هرچه می‌كند این ساق می‌كند!!‬
‫ّ‬
‫منمن نكن! بگو! دل بیچاره! سعی كن!‬
‫‌‬
‫میكند!!‬
‫‌‬
‫استاد عشق هم به تو ارفاق‬
‫حتی شهاب نیز به زائرسرای شب‬
‫یك شمع‪ ،‬نذر خنده‌ی عشاق می‌كند‬
‫این هم كه گفته است كه‪» :‬دیگر نه من نه تو!«‬
‫میكند!!‬
‫‌‬
‫جدی نگیر! جان تو اغراق‬
‫…‬
‫…‬
‫هی مردی كه خویش را‬
‫فریاد رعد و سین ‌‬
‫میكند‬
‫‌‬
‫تسلیم درد و زوزه‌ی شلق‬
‫پك می‌زنم … و سرفه‌ی كشدار وموج اشك‬
‫میكند(!‬
‫‌‬
‫این بار نیز )طاقت من طاق‬
‫فریاد می زنم‪» :‬به خدا این تقلب است!‬
‫این روزگار جفت مرا تاق می‌كند!«‬
‫میدهم به خودم‪ ،‬زندگی‪ … ،‬و عشق!‬
‫‌‬
‫هی فحش‬

‫دل در حریم فاجعه اتراق می‌كند‬
‫سیلی زند به صورتم و زار می‌زند‬
‫میكند …!‬
‫‌‬
‫باران چه مادرانه مرا عاق‬

‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫* اشاره به شعری از كیومرث منشی‌زاده‬

‫غزل‬

‫‪50‬‬

‫كسی كه مثل كسی نیست‪ ،‬عین آئینه!‬
‫كسی شبیه غزل؛ عاشقی نهادینه!!‬
‫عاطفهای ناب‪ ،‬شرق پیشانیش!‬
‫‌‬
‫طلوع‬
‫چه شادمانه به سر می‌رسد شب كینه!‬
‫میآید‬
‫‌‬
‫درون چشم سیاهش بهار‬

‫میرسد به سبزینه!‬
‫‌‬
‫و برگ برگ غزل‬
‫برای كسب بهارش جواز لزم نیست!‬
‫نه حسن سابقه مطرح‪ ،‬نه سوء پیشینه!!‬
‫چه كارمند عجیبی! همیشه كارش عشق!‬
‫نه شنبه دارد و یكشنبه‌ای‪ ،‬نه آدینه!!‬
‫چه هرم مهر لطیفی میان دستش هست!‬
‫همان دو دست صمیمی … دو دست پرپینه!‬
‫میفهمد‬
‫‌‬
‫كسی كه درد پسر را‪ ،‬ندیده‪،‬‬
‫شبیه قصه‌ی سهراب … عین تهمینه!‬
‫و گندم دل او را چه خوب آبش داد‬
‫ز رودسار محبت كه داشت در سینه!‬
‫دوباره نام نجیبش‪ ،‬طنین للیی!‬
‫دوباره مادر و روحی شبیه آئینه …‬

‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪51‬‬

‫یشود‬
‫مردی كه از دو چشم تو تبعید م ‌‬
‫یشود!‬
‫در امتحان حادثه تجدید م ‌‬
‫چون از شبی سیاه به اینجا رسیده است‬
‫یشود‬
‫بیاعتنا به تابش خورشید م ‌‬
‫‌‬
‫بیمقصد از تمام جهان دور گشته است‬
‫‌‬

‫یشود …‬
‫تنهاترین ترانه‌ی نومید م ‌‬
‫پچپچ‪) :‬كسی چو اشك‪ ،‬ولی خیس‌تر !(‪) ،‬عجب!!(‬
‫‌‬
‫یشود!‬
‫یرسد و شایعه تایید م ‌‬
‫او م ‌‬
‫وقتی نماز خواند‪ ،‬صدایی بلند شد‬
‫یشود‬
‫یك پرسش و جواب‪ :‬ـببخشید م ‌‬
‫بر آب سجده كرد؟!« … »عزیزم! چرا كه نه؟!‬
‫یشود!« …‬
‫وقتی كه عشق مرجع تقلید م ‌‬
‫***‬
‫حال كه رفته مرد پریشان چشم تو‬
‫یشود‬
‫شاعر دچار حالت تردید م ‌‬
‫آدم نبود و … با تو به گندم سلم كرد؟!‬
‫یشود؟!‬
‫حوا نبود و سیب تو را چید؟! … م ‌‬
‫انصاف نیز چیز بدی نیست‪،‬نازنین!‬
‫یشود‬
‫ظالم نباش! فاجعه تشدید م ‌‬
‫این بذر عشق‪ ،‬چیز عجیبیست! … با شماست‬
‫یشود!‬
‫یا سرو راست قامت و یا بید م ‌‬
‫یشود!«‬
‫گفتی‪» :‬ببین! بهار به یك گل نم ‌‬
‫یشود !«‬
‫یگویمت‪ ،‬دوباره‪ ،‬به تاكید‪» :‬م ‌‬
‫م ‌‬
‫حال تو هی بگو كه زمستان گذشتنی است‬
‫یشود؟!‬
‫گیرم بله! بدون تو‪ ،‬كی عید م ‌‬
‫گل باش! مرد خسته ز سرما سیاه شد‬
‫یشود …‬
‫مردی كه از دو چشم تو تبعید م ‌‬
‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪52‬‬

‫من و هزار زخم‪ ،‬تو و ململ تن زیبات!‬
‫من و كویر‪ ،‬تو و باغ دامن زیبات!‬
‫غم ترانه‌ی نمناكِ »شد خزان« با من‬
‫تو و كرشمه و پاكوبی »زن زیبا« ت!!‬
‫من و هجوم زمستان … و برف عصیانگر‬

‫تو و بهار بلوغت‪ ،‬شكفتن زیبات‬
‫یبارد!‬
‫من و شكستن دائم‪ ،‬غمی كه م ‌‬
‫تو و شكستن غمناك ناخن زیبات!!‬
‫من و صلیب بل روی دوش خستگی‌ام‬
‫تو و صلیب طل روی گردن زیبات!!‬
‫مداد كنته و من؛ طرح سایه روشن عشق‬
‫و رقص بوم تو در رنگ روغن زیبات!‬
‫…‬
‫و این سوال عجیبی است … »دوستم داری؟!!«‬
‫تو و اشاره‌ی چشمت … و »فعل« زیبات!!‬

‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪53‬‬

‫دوباره بارش باران به روی دفتر من‬
‫دوباره خواهر‪ ،‬كاغذ؛ قلم‪ ،‬برادر من!‬
‫سرود سبز ملئك‪ ،‬بهار للیی‬
‫دوباره دست خدا و نوازش سر من!‬
‫یرسد! اجابت شد‬
‫خودش به داد دلم م ‌‬

‫دعای قلب شكسته‪ ،‬دعای مضطر من!‬
‫یكند‪» :‬بنویس!«‬
‫چه مهربان به دلم امر م ‌‬
‫یچكد آهسته توی جوهر من!‬
‫و عشق م ‌‬
‫یپرد‪ ،‬نشانه‌ی چیست ؟!(‬
‫)دوباره پلك دلم م ‌‬
‫تو آمدی به غزل ‪ ...‬های! نیم بهتر من!!‬
‫به رقص واژه برقص آنچنان كه پروانه‬
‫به بال شعر ببال اینچنین! كبوتر من!‬
‫تو سعی سبز بهاری برای روییدن‬
‫من از صفای تو گفتم همیشه‪ ،‬هاجر من!‬
‫یشكفند‬
‫شكوفههای تنت دانه دانه م ‌‬
‫‌‬
‫تو جلوه‌زار تجلی ‪ ...‬و محو منظره من!‬
‫دوباره قصه‌ی سیب است و جاذبه؛ یك كشف!‬
‫هبوط آدم و حوا به روی بستر من!!‬
‫هجوم بوسه من روی دست مخملی‌ات‬
‫و روی سرخ لبانت جهاد اكبر من!‬
‫‪...‬‬
‫یخندد‬
‫و این خداست كه اینگونه شاد م ‌‬
‫به شادی من و تو توی بیت آخر من ‪!...‬‬

‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪54‬‬

‫یرقصد‬
‫وهمانگیز م ‌‬
‫‌‬
‫درون آینه‪ ،‬تصویر‪،‬‬
‫یرقصد!‬
‫یكنم‪:‬پائیزم ‌‬
‫ومن هم پیش‌بینی م ‌‬
‫یسوزدم‪ ،‬هذیان! نباید گفتشان اما‬
‫تبی م ‌‬
‫یرقصد!‬
‫قلم بركاغذ و كاغذ به روی میز م ‌‬
‫درون شعله‌ها خودسوزی فرهاد را دیدم‬

‫یرقصد!‬
‫و بر خاكسترش سم ضربه‌ی شبدیز م ‌‬
‫یخندد‌‬
‫لبی خونرنگ‪ ،‬شیرینی كه رعش آلود م ‌‬
‫یرقصد!‬
‫و بر پیراهنش تصویری از پرویز م ‌‬
‫سیاوش‪ ،‬بستر سودابه‪ ،‬آتش ‪ ...‬سوختن اینبار‬
‫یرقصد!‬
‫فرنگیسی برهنه‪ ،‬گرم و شورانگیز م ‌‬
‫چه دیدم! رستمی در پای منقل! نشئه‌ی افیون‬
‫یرقصد!‬
‫و لمبادای تهمینه كه با چنگیز م ‌‬
‫یشود بر پا‪ ... ،‬و فرعونی كه در سینا‬
‫هرمها م ‌‬
‫یرقصد!‬
‫نه تنها كشت موسی‪ ،‬با عصایش نیز م ‌‬
‫نه تنها ابن ملجم‪ ،‬صد هزاران تن ‪ ...‬و یك مول‬
‫یرقصد!‬
‫قطامی مار گیسو‪ ،‬زوی تیغی تیز م ‌‬
‫جلل الدین! كجایی؟! گرگ باران دیده‌ای دارد‬
‫یرقصد!‬
‫به روی نعش سرخ شمس‪ ،‬در تبریز م ‌‬
‫چه دیدم! هملتی را كه پدر را و عمو را كشت‬
‫یرقصد!‬
‫و دستادست مادر در شبی خونریز م ‌‬
‫یجنبد‬
‫به گورستان تاریكی‪ ،‬لحد آهسته م ‌‬
‫یرقصد!‬
‫جنونآمیز م ‌‬
‫‌‬
‫كفن پوشیده مرداری‪،‬‬
‫مکم‬
‫کجائید ای کشاورزان؟! لزج شد خاکتان ک ‌‬
‫یرقصد!‬
‫نچکان دارد در این جالیز م ‌‬
‫که داسی خو ‌‬
‫ترنجستان تفنگستان! و نیزه جای نیزاران‬
‫یرقصد! ‪...‬‬
‫و شیطان‪ ،‬شاد‪ ،‬در این دشت حاصلخیز م ‌‬
‫نباید گفت‪ ،‬اما من درون آینه دیدم‬
‫یزقصد‬
‫كه بی‌سبزی كه تو باشی ‪ ،‬فقط پائیز م ‌‬
‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪55‬‬

‫ای آسمان! بخند! … عزیزم به حجله رفت!‬
‫پروانه جان! برقص! كه ایام پیله رفت!‬
‫بانوی صد ترانه و آواز‪ ،‬صد بهار‬
‫بختیار جوان از قبیله رفت!‬
‫‌‬
‫با مرد‬
‫زیبا! به گرد شعله‌ی عشقت بخوان! برقص!‬

‫اینجا اگرچه عاطفه‌ای رو به قبله رفت!‬
‫هر چند پای نام تو امضای من نبود …‬
‫بیچاره عشق كوچك ما بی‌قباله رفت!‬
‫عشقی كه ناگهان به زمینم هبوط كرد‬
‫آهسته از حریم دلم پله پله رفت!‬
‫هرچند فصل خوب غزلهای من گذشت‬
‫نوشتههای دلم شد مچاله رفت…‬
‫‌‬
‫خطخط‬
‫‌‬
‫در سطل آشغال و به نفرین دچار شد!‬
‫اینگونه سیب تازه‌ی من چون تفاله رفت!‬
‫اما چه باك! پیرهنت چون سپید شد‬
‫خاكستری‌ترین غم این چند ساله رفت!‬
‫…‬
‫ای نوعروس! رقص تو شاد است بی‌گمان‬
‫من هم غمت به اشك نمودم حواله! … رفت!‬

‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪56‬‬

‫هم كفش و هم كله من از فرم خارج است!‬
‫شلوار راه‌راه من از فرم خارج است!!‬
‫بیبی دل! به حكم غزل بوسه‌ای بده‬
‫‌‬
‫حتی اگر كه شاه من از فرم خارج است!‬
‫بیتخت و تاج ماندن من بی‌دلیل نیست‬
‫‌‬

‫تقدیر روسیاه من از فرم خارج است!‬
‫یكنند‬
‫سربازهای واژه اگر فتح م ‌‬
‫‌‬
‫آرایش سپاه من از فرم خارج است! …‬
‫شعر است شاهدم؛ به صداقت عزیز من!‬
‫شاید كه این گواه من از فرم خارج است‬
‫اما تو در قضاوت خود بی طرف … نمان!‬
‫حال كه دادگاه من از فرم خارج است‬
‫ستارگیام بس نبود‪ ،‬باز‬
‫‌‬
‫پاپوش بی‌‬
‫گفتند ماه … ماه من از فرم خارج است!!‬
‫من با ترانه آه كشیدم جگرخراش‬
‫قهقاه شان كه آه من از فرم خارج است!!‬
‫مثنویام زد شتك‪ ،‬ولی‬
‫‌‬
‫خون از گلوی‬
‫گفتند قتلگاه من از فرم خارج است! …‬
‫یزنند‬
‫آری! خلصه اینكه مرا سنگ م ‌‬
‫زیرا كه اشتباه من از فرم خارج است‬
‫این اشتباه سرخ چه بوده؟! … چه گویمت؟!‬
‫شاید فقط نگاه من از فرم خارج است‬
‫آخر‪ ،‬جواب مسئله را عشق دیده‌ام‬
‫این دید عشق‌خواه من از فرم خارج است!‬
‫یدانم انتهای غزل‪ ،‬دار من به پاست!‬
‫م ‌‬
‫از دیدتان گناه من از فرم خارج است‬
‫پس اعتراف متهم سیب و بوسه را‬
‫انشاء كنید‪ … :‬راه من از فرم خارج است!!‬
‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪57‬‬

‫از ابتدای غزل … انتها فروشی نیست!‬
‫بخوان و گوش بكن! منتها فروشی نیست!‬
‫برای این همه خفاش كور مادرزاد‬
‫آئینهها فروشی نیست‬
‫‌‬
‫یكند‪،‬‬
‫چه فرق م ‌‬
‫شعرمایههای منند‬
‫‌‬
‫كه درد و عشق و شرف‬

‫تو هرچه خرج كنی این سه تا فروشی نیست!‬
‫كلس درس‪ ،‬ردیف ششم … و حرف حساب‬
‫كه عدل ـ حرف علی مرتضی ـ فروشی نیست …‬
‫غزل به بیت ششم كه رسید شاعر … رفت‬
‫كسی نبود بگوید خدا فروشی نیست!!‬
‫***‬
‫… چه استكان قشنگی! چقدر این…‪ ،‬آقا؟!‬
‫عزیز!… دست نزن! … هی! … شما!!… فروشی‬
‫نیست!!‬
‫***‬
‫به جای اسم خودش نقطه‌چین گذاشت‪ ،‬سپس‬
‫نوشت پشت سرش شعر ما فروشی نیست!‬

‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪58‬‬

‫یشوند‬
‫نه بانو! نگو عشق! شر م ‌‬
‫یشوند!!‬
‫همین مردم خوب‪ ،‬خر م ‌‬
‫یزنند‬
‫همینها كه از عشق دم م ‌‬
‫یشوند!‬
‫برای شما دردسر م ‌‬
‫نه محصول عشقند این مردمان‬

‫یشوند!‬
‫یكنند و پدر م ‌‬
‫هوس م ‌‬
‫هنوزم برای شما وقت هست‬
‫یشوند‬
‫پستتر م ‌‬
‫‌‬
‫نجنبید از این‬
‫كجا سیب روییده؟! این دانه‌ها‬
‫یشوند!‬
‫پس از كاشت فوراً تبر م ‌‬
‫نگوئید حوا گناهی نداشت!‬
‫یشوند؟!‬
‫بگوئید آدم مگر م ‌‬
‫یشود‪ ،‬نّپرید!‬
‫هوای بدی م ‌‬
‫یشوند!‬
‫ملئك در این باد‪ ،‬پر م ‌‬
‫یشوند!‬
‫نه بانو! نگو عشق! شر م ‌‬
‫یشوند …!!‬
‫نه بانو! نگو! دردسر م ‌‬

‫حسن تقلیلی‬

‫غزل‬

‫‪59‬‬

‫این عكس من است … زیر پا افتاده‬
‫این عكس من است … عكس مردی ساده!‬
‫با دوست سابقم گرفتم آن را‬
‫… با دخنر عاشقی كنار جاده!‬
‫مغرورترین دختر آبادی بود‬

‫آزادترین دختر یك آزاده …‬
‫شاعر شده بود تا خدایی بكند!‬
‫یخواند فقط غزل سر سجاده!‬
‫م ‌‬
‫… یكروز غروب خواهر ما شد و رفت!‬
‫لعنت به چنین خواهر و خواهر زاده!!‬
‫یگفتند‬
‫عاشق شده بود … جاده‌ها م ‌‬
‫به مرد مسافری شده دلداده …‬
‫اینگونه خودش مسافر شعرش شد‬
‫اینگونه نشست در گلوی جاده!‬
‫یبینید؟!‬
‫… این گوشه‌ی عكس‪ ،‬جاده را م ‌‬
‫دلپیچه گرفته! … هر دو را پس داده!!‬
‫حال تو كنار جاده ظاهر شده‌ای‬
‫هرچند شدی برای این آماده‬
‫تا عكس مرا كنار سنگم بزنی!‬
‫این عكس مرا كه زیر پا افتاده‬
‫بردار! ولی كنارش این را بنویس‬
‫»این مرد خجالتی همون فرهاده!! …‬
‫از كوه به شهر آمد و رام نشد …‬
‫هر دختركی به او نزد قلده!«‬
‫این عكس من است … عكس مردی ساده‬
‫این عكس من است زیر پا افتاده …!‬

‫حسن تقلیلی‬

‫غزل‬

‫‪60‬‬

‫ت …« عشق را و تمام بهار را!‬
‫ك ْ‬
‫»اْن َ‬
‫َ‬
‫ح ُ‬
‫ت …« سیب را و درخت انار را!‬
‫َ‬
‫»زوّجْ ُ‬
‫ت …« خوشه‌خوشه رطبهای تازه را‬
‫َ‬
‫»مّتْع ُ‬
‫گیلسهای آتشی آبدار را!‬
‫وّكلی …«‪ ،‬غزلم دف گرفت‪ ،‬گفت‬
‫م َ‬
‫»هذا ُ‬
‫َ‬

‫گرفتهای به وكالت سه‌تار را!‬
‫‌‬
‫تو هم‬
‫آیهآیه‌ی قرآن! تو سوره‌ای!‬
‫»یك جلد …« ‌‬
‫چشمت »قیامت« است! بخوان »انفطار« را!‬
‫»یك آینه …« به گردن من هست … دست توست‬
‫یكند از آن غبار را‬
‫دستی كه پاك م ‌‬
‫»یك جفت شمعدان …«؟! نه عزیزم! دو چشم توست‬
‫كه بردریده پرده‌ی شبهای تار را!‬
‫مهریه‌ی تو چشمه و باران و رودسار‬
‫بر من بریز زمزمه‌ی آبشار را!‬
‫ن …« ده؟! … نه! بگویید صد! …‬
‫»ده شرط ِضم ِ‬
‫هزار!‬
‫یكنم آن صدهزار را!‬
‫مهر م ‌‬
‫با بوسه ُ‬
‫لیلی تویی كه قسمت من هم جنون شده‬
‫پس خط بزن شرایط دیوانه وار را!‬
‫***‬
‫یكنم‬
‫بوسهات افطار م ‌‬
‫‌‬
‫این بار من به‬
‫شكستهای عطش روزه‌دار را!‬
‫‌‬
‫خانم!‬

‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪61‬‬

‫من اسبهایم شکسته‪ ،‬او فیلهایش برنده است‬
‫چیزی برایم نمانده‪ ،‬این مهره‌ها محض خنده است‬
‫این چشمها غیرعادی است‪ ،‬او صاحب ده پیاده است‬
‫او با همین مردمکها شاه مرا پوست کنده است‬
‫یزد این اسب؛ اما نه‪ ،‬فرقی ندارد‬
‫ای کاش پر م ‌‬

‫وقتی که اوجی نباشد سیمرغ هم یک پرنده است‬
‫وقتی تو باید ببازی‪ ،‬وقتی تو باید بمیری‬
‫وقتی که آنسوی صفحه‪ ،‬عشق تو شرکت کننده است‬
‫دیگر چه سودی بتازی با مهره‌ها یا ببازی‬
‫یا اینکه بیرون بمانی؟ از هر نظر او برنده است‬
‫همواره او رو سفید است‪ ،‬همواره تو روسیاهی‬
‫حالم بهم خورده؛ دیگر‪ ،‬شطرنج خیلی چرند است‬

‫حسین تقلیلی‬

‫غزل‬

‫‪62‬‬

‫این روزها حال و هوای دیگری دارم‬
‫از زندگی برداشتهای بهتری دارم‬
‫یشوم شكی نكن … هرچند‬
‫در این كه بهتر م ‌‬
‫یك مرد غیرعادی‌ام‪ ،‬جن و پری دارم!‬
‫من دكترم یا شاعرم … چیز مهمی نیست‬

‫كوچهتان آهنگری دارم!‬
‫‌‬
‫تو فرض كن در‬
‫صد سال پیش از این تو در این كوچه رقصیدی‬
‫امروز من آهنگ رقص بندری دارم‬
‫یبینی؟!‬
‫دار و ندارم این دو خط شعر است … م ‌‬
‫اما به نرخ روز‪ ،‬چشمت را خریدارم!‬
‫دیروز دزدیدم سرم را … جرأتم كم بود!‬
‫خری دارم!‬
‫ت كّله‌ َ‬
‫امروز اما جرأ ِ‬
‫یسوزم‬
‫من با خدا مشكل ندارم … اینكه م ‌‬
‫مجرم تویی! … توی جهنم دلبری دارم!‬
‫دیگر دم از تلخی نزن‪ ،‬شیرین زبانی كن!‬
‫برنامههای بهتری دارم!‬
‫‌‬
‫گفتم كه من‬

‫حسین تقلیلی‬

‫غزل‬

‫‪63‬‬

‫او با همه رفته بود … تنها آمد‬
‫یك لحظه فرار كرد … اما آمد!‬
‫باران به پرش نشست‪ ،‬در آب افتاد‬
‫ماهی شد و تا كنار دریا آمد!‬
‫محكوم به مرگ شد به ساحل كه رسید …‬

‫پروانه شد و سراغ گلها آمد‬
‫تبعید شد و به حوض نقاشی رفت‬
‫گنجشك شد و دوباره او تا آمد …‬
‫… پرواز كند‪ ،‬درون چشمت افتاد!…‬
‫پلكی زدی و دوباره دنیا آمد!‬
‫این بار خدا به سیب تبدیلش كرد‬
‫خورشید شد و به چشم حوا آمد‬
‫حوا شد و یكبار دگر خورد زمین …‬
‫این بار به شهر آدمكها آمد!‬
‫این مرد‪ ،‬همین مرد كه تركش كردی‬
‫او این همه راه توی گرما آمد‬
‫حال غزلی شده است … یا گوشش كن‬
‫یا كه غزلی بگو تو هم با »آمد«! …‬
‫… در وصف همیشه عاشقت‪ ،‬مردی كه‬
‫یك لحظه فرار كرد … اما آمد! …‬

‫حسن تقلیلی‬

‫غزل‬

‫‪64‬‬

‫یشود … نه! … ولی در پرنده نیست‬
‫در باز م ‌‬
‫پرواز در توان پرِ هر پرنده نیست‬
‫باید به سمت تیغ پرید و پرنده شد‬
‫شمشیر اگر به سر برسد‪ ،‬سر‪ ،‬پرنده نیست‬
‫وقتی پرنده زودتر از تیر بپرد‬

‫نفعی برای هیچکسی در پرنده نیست‬
‫پس در قفس پرنده‌ی پرپر پرنده است‬
‫بیپر‪ ،‬پرنده نیست‬
‫در آسمان پرنده‌ی ‌‬
‫چلچلههاتان فرو کنید‬
‫‌‬
‫این را به گوش‬
‫حتی عقاب هم نزند پر‪ ،‬پرنده نیست‬
‫یکنم‬
‫وفتی که با عقاب تعارف نم ‌‬
‫خفاش روشن است که دیگر پرنده نیست‬
‫یپرد‬
‫یشود و کبوتر نم ‌‬
‫در باز م ‌‬
‫یکند که کبوتر پرنده نیست!‬
‫در‪ ،‬فکر م ‌‬
‫یپرم‬
‫یشود و من از خواب م ‌‬
‫در‪ ،‬بسته م ‌‬
‫یکند که چه بهتر پرنده نیست!‬
‫در‪ ،‬فکر م ‌‬

‫حسین تقلیلی‬

‫غزل‬

‫‪65‬‬

‫تنها نه که من‪ ،‬ساعت میدان به سرش زد‬
‫از کوچه که رد کرد‪ ،‬خیابان به سرش زد!‬
‫احرام به تن کرده‪ ،‬همه راهی چین‌اند‬
‫از گردش گیسوی تو خاقان به سرش زد‬
‫آشفته سر از آیه‌ی بلقیس گذشتی‬

‫شانهبه‌سرِ پیرِ سلیمان به سرش زد‬
‫‌‬
‫یک شب لبه‌ی خلوت ایوان بنشیند‬
‫تا آمدی و خواست که ‪ ...‬ایوان به سرش زد!‬
‫یک لحظه که در چشم تو حوض آب‌تنی کرد‬
‫ماهی ُ‬
‫ت غزلخوان به سرش زد‬
‫گلی ِمس ِ‬
‫تا مرز لبالب شدنت یک نفس آمد‬
‫از باده به در رفتی و لیوان به سرش زد!‬

‫رضا سلیمانی‬

‫غزل‬

‫‪66‬‬

‫بوسیدن از لبان تو‪ ،‬زیبا! شروع شد‬
‫عشقی بدون شاید و اما شروع شد‬
‫از سیب و گندم و غزل و بوسه و بهشت‬
‫آدم خبر نداشت که حوا شروع شد!‬
‫مجنون تو منم! … ولی اصل نبودم و‬

‫در قلب تو رسالت لیل شروع شد‬
‫پیراهنم تو بودی و … یوسف نبودم و‬
‫پیراهنم درید و … زلیخا شروع شد!‬
‫چشمان من به چشم تو افتاد و نور یافت‬
‫در کهکشان عشق‪ ،‬تماشا شروع شد‬
‫وقتی طنین قلب تو در گوش من تپید‬
‫موسیقی از توالی لل شروع شد!‬
‫تو مست عشق بودی و خونت شراب بود‬
‫سینهات چکید و »طهورا« شروع شد!‬
‫‌‬
‫در‬
‫دستان من به موی تو آویخت‪ ،‬نازنین!‬
‫حبلالمتین عشق‪ ،‬از آنجا شروع شد!‬
‫‌‬
‫من قد کشیدم و غم تو قذ کشید … تا‬
‫عاشق شدم! … و شادی دنیا شروع شد!!‬
‫دادهای!‬
‫‌‬
‫من عاشقم! … ولی تو به من یاد‬
‫سرمشق عشق من ز الفبا شروع شد!‬
‫***‬
‫فردای تو منم! … ولی انگار‪ ،‬مادرم!‬
‫دیروز تو گذشت‪ ،‬که فردا شروع شد! …‬

‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪67‬‬

‫یکنم غزلم را به نام تو‬
‫آغاز م ‌‬
‫حبل الورید شعر مرا خون تازه شو!‬
‫ن مرد نیست‬
‫حبل الورید‪ ،‬غیر ِ‬
‫ت مردا ِ‬
‫حبل الورید‪ ،‬قیمت یک تار موی تو!‬
‫نزدیکتر به تو … نه! تو نزدیکتر به من! …‬

‫اصل ُ نه این نه آن! … فقط از پیش من نرو!‬
‫آیهآیه‪ ،‬وحی برقصم شبیه شعر‬
‫تا ‌‬
‫تا شعله‌شعله‪ ،‬نور بپاشم به کوچه و …‬
‫… خواب هزار ساله‌ی این شهر منجمد‬
‫شهر چراغ قرمز و آژیر و تابلو‬
‫در این نبرد تن به تن آشفته … تن به تن؟! …‬
‫نه! … یک هزار و سیصد هشتاد و سه به دو!!‬
‫روبهروی ماست!‬
‫‌‬
‫بانو! تمام ُبعد زمان‬
‫تاریخ‪ ،‬حرف کهنه و این عشق‪ ،‬حرف نو!‬
‫یزند ورق‬
‫تو حرف تازه‌ای و غزل م ‌‬
‫تقویم را و تا ابدیت‪ ،‬جلو جلو‬
‫یکند …‬
‫مهر م ‌‬
‫هر صفحه را به بوسه‌ی تو ُ‬
‫خیام‪ ،‬مست عطر دهانت‪ ،‬تلوتلو …‬
‫یکند … تو را!‬
‫یآید و دوباره رصد م ‌‬
‫…م ‌‬
‫یکند … دوباره رصد می … دوباره … دو …‬
‫شک م ‌‬
‫یکند! … و بعد …‬
‫نه! … صدهزار باره! … یقین م ‌‬
‫ک دهِ یکسال بعد تو!!‬
‫تاریخ نو‪ ،‬ی ِ‬

‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪68‬‬

‫وقتی دوباره رفت سرِ بیت آخرش‬
‫تابوت شد تمام غزل در برابرش‬
‫شاعر دهان گشود وصیت کند ولی‬
‫تابوت بسته شد و غزل مرد درسرش‬
‫حتی کسی نگفت که غسلش دهید؛ بعد‬

‫حتی کسی نخواند نمازی به پیکرش‬
‫»یک دست جام باده و یک دست زلف یار«‬
‫شاعر نشست مثل جسد توی دفترش‬
‫دستی بلند کرد و سرِ شعر را برید‬
‫یک بیت شعر پوچ آوانگارد زد سرش‬
‫یک بیت با ردیف ‪ Can I love you‬نوشت‬
‫هاش‬
‫آنقدر ابلهانه که کردند مسخر ‌‬
‫دست از جهان کشید و غزل خواند و پر گرفت‬
‫دستی به دفترش زد و با دست دیگرش‬
‫روی درِ سفالی تابوت خود نوشت‬
‫شاعر از ابتدای غزل مرد در پرش‬
‫شاعر در ابتدای غزل تیر خورده بود‬
‫دستی از ابتدای غزل کرد پرپرش …‬

‫حسین تقلیلی‬

‫غزل‬

‫‪69‬‬

‫دنیا خراب شد‪ُ ،‬پر مجنون! … اجق وجق!!‬
‫لیلی لنز سبز! افاده‪ ،‬طبق‌طبق!!‬
‫لکخورده‌ی شیرین‪ ،‬قرار کوه‬
‫‌‬
‫دستان‬
‫شق و رق!‬
‫ّ‬
‫دستان ِدخترانه‌ی فرهادِ‬
‫کو کفش آهنی ِتو وامق؟! … عصات کو؟!‬

‫با کفش ِقیصری پی عذرا؟! … ت ََتق … ت َت َق؟!!‬
‫خسرو نشسته است و به چالش کشیده است‬
‫تقدیر خویش را‪ ،‬سرِ یک فال با ورق‬
‫بیبی دل‪ ،‬سپس تک گشنیز … آس دل …‬
‫‌‬
‫… سرباز خاج ما که ولی باز هم دمغ‬
‫یزند به پیپ مدل انگلیسی‌اش‬
‫ُپک م ‌‬
‫یکند دو سه تا استکان عرق!‬
‫مزمزه م ‌‬
‫»رقصی چنین میانه‌ی میدانش آرزوست‬
‫یک دست جام باده و یک دست…« … َزرَورق!!‬
‫بی چه؟! چه آس دلی؟! … زلف یارِ چه؟!‬
‫بی ّ‬
‫‌‬
‫ف به ماسبق!‬
‫قانون سرخ دل شده عط ِ‬
‫ف به ما! همین!‬
‫قانون سرخ دل شده عط ِ‬
‫چشمان من فلق شده‪ ،‬چشمان تو شفق‬
‫»من«ها‪» ،‬تو«ها‪ ،‬همین »تو« و »من«های سوخته! …‬
‫ف حق‬
‫مانند طعم فاجعه تلخ است حر ِ‬
‫ا ِّنی َاعوذ ُ ِبک! … به دو چشمان کافرت!‬
‫خَلق!‬
‫ش ّ‬
‫من َ‬
‫رِ ما َ‬
‫ک ِ‬
‫تنها پناه من! … ب ِ ِ‬

‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪70‬‬

‫تبزده کال است عزیز!‬
‫‌‬
‫تا ابد بغض من‬
‫دیدن گریه‌ی تمساح محال است عزیز!‬
‫خانهتان سمت شمال ده ماست‬
‫‌‬
‫تا شما‬
‫دهکدهمان سمت شمال است عزیز!‬
‫‌‬
‫قبله‌ی‬
‫پنجره بین من و توست‪ ،‬مرا بوسه بزن!‬

‫بوسه از آن طرف شیشه حلل است عزیز!‬
‫ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن‬
‫فصل گل دادن نی‪ ،‬فصل وصال است عزیز!‬
‫گلآلود شده‬
‫‌‬
‫ماه من! عکس تو در چشمه‬
‫عیب از توست! … ببین! چشمه زلل است عزیز!‬
‫یفهمی؟!‬
‫دام گیسوی تو بی‌دانه شده‪ ،‬م ‌‬
‫امپراطوری تو رو به زوال است عزیز!‬
‫عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده‬
‫اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز!‬
‫چارفصل است دلم منتظر پاسخ توست‬
‫تف و لعنت به تو و هرچه سوال است عزیز!‬

‫صادق فغانی‬

‫غزل‬

‫‪71‬‬

‫من شنبه آمدم که ببینم تو را‪ ،‬نشد‬
‫یکشنبه آمدم‪ ،‬همه صف بود و جا نشد‬
‫رفتم دوشنبه نذر کنم آستانه را‬
‫آن روز هم قضا شد و نذرم ادا نشد‬
‫گفتم سه‌شنبه فکر تو از سر به در کنم‬

‫زالو صفت خیال تو از من جدا نشد‬
‫اما چهارشنبه دگر هیچکس نبود‬
‫تا از دلم بگویم و اینکه چرا نشد‬
‫چون پنجشنبه شد به مزارم سری بزن‬
‫بر سنگ من بخوان که چرا عقده وا نشد‬
‫جمعه تو هم کنار منی! شک در این نکن!‬
‫دردی که جز به خاک مزارم دوا نشد!‬

‫عبدالنبی زارع‬
‫ارسنجان‬

‫غزل‬

‫‪72‬‬

‫صدا بزن غزلم را‪ ،‬صدات شیرین است‬
‫ببین سکوت ترانه چقدر سنگین است‬
‫بخوان و شهر غزل را ستاره باران کن‬
‫که انتظار همه از چکاوکان این است‬
‫دفیدن دل تو با سه‌تار سینه من‬

‫سهتار تزیین است!‬
‫‌‬
‫صدای ساز تو غالب‪،‬‬
‫مباد آنکه ببینم دفت شکسته شده!‬
‫سهتار خونین است!‬
‫‌‬
‫مباد آنکه ببینی‬
‫شکوفهافشان کن!‬
‫‌‬
‫برقص! دامن خود را‬
‫بچرخ!دامن ُ‬
‫کردی هنوز چین‌چین است!‬
‫ن الب ََرکاتی! سماع کن! … با تو‬
‫م ْ‬
‫تو َ‬
‫خز ُ‬
‫ک صوفی عاشق‌تبار‪ ،‬تضمین است!‬
‫سلو ِ‬
‫عدن‬
‫من آدمم … غزلم رودخانه‌ای ز َ‬
‫به سیبهای تو این رودخانه رنگین است‬
‫برهنه شو! وَ به رودم شراب سیب بریز!‬
‫ی این رود‪ ،‬بی تو‪ ،‬پایین است!‬
‫عیارِ مست ِ‬
‫اگر تو بوسه نپاشی چه سیب سرخی هست؟!‬
‫اگر تو چشمه نباشی که رود چرکین است!‬
‫اگر که قامت خورشید هم شکست‪ ،‬چه باک؟!‬
‫هزار و یک شب بوسه‪ ،‬شهاب آذین است!‬
‫… تویی که همسر قانونی غزلهایی؟!‬
‫بلههایت چقدر شیرین است!‬
‫بگو بله! … ‌‬
‫ب همیشه! لبان شعرم را‬
‫ببوس‪ ،‬خو ِ‬
‫که شرط اول هر ازدواج تمکین است!!‬

‫مپرور‬
‫سیامک بهرا ‌‬

‫غزل‬

‫‪73‬‬

‫نه! من نبوده‌ام آن زن كه شعر خوانده تو را‬
‫خدا به سمت دل من شبی وزانده تو را‬
‫شببازی‬
‫‌‬
‫مرا عروسكی از جنس خیمه‌‬
‫درست كرد و به بازی عشق خوانده تو را‬
‫كبوترانه بگو این عروسك ناچار‬

‫چگونه از سر انگشت خود پرانده تو را‬
‫بدون چشم و دهان‪ ،‬بی كه دلبری بكند‬
‫چه دیدنی به تماشای خود نشانده تو را‬
‫شبیه جاده‌ی خوشبخت زندگی شد و بعد‬
‫به كفشهای تو مؤمن شد و دوانده تو را‬
‫و ماه شد كه پلنگ همیشه‌اش باشی‬
‫پلنگ شد و چو آهوترین رمانده تو را‬
‫نه! من نبوده‌ام آن زن كه ابر شد ناگاه‬
‫و قطره‌قطره به روی دلش چكانده تو را‬
‫نه! من نبوده‌ام آن زن كه مثل زلزله شد‬
‫بلند قامت من! كاینچنین تكانده تو را‬
‫به این عروسك مجبور شك نكن هرگز‬
‫خدا به صحنه‌ی تقدیر من كشانده تو را‬
‫چقدر لل تو شد این عروسك شاعر‬
‫كه در ادامه‌ی این شعر‪ ،‬باز مانده تو را‬

‫مریم رزاقی‬

‫غزل‬

‫‪74‬‬

‫یبخشی‬
‫یمضایقه از شب‪ ،‬ستاره م ‌‬
‫تو ب ‌‬
‫یبخشی‬
‫به کهکشان نرسیده دوباره م ‌‬
‫اگر که عشق بخواهد تو گرگ خاطره را‬
‫یبخشی‬
‫هپاره م ‌‬
‫به پشت پیرهن پار ‌‬
‫یگویم‬
‫یآید که شعر م ‌‬
‫صدای ماه م ‌‬

‫یبخشی‬
‫غزل غزل به غزل استعاره م ‌‬
‫یخواهم‬
‫یشماره م ‌‬
‫دو تا کم است؛ تو را ب ‌‬
‫یبخشی‬
‫یشماره م ‌‬
‫که عشق را به دلم‪ ،‬ب ‌‬
‫یآیی‬
‫ت پر به گلوی ترانه م ‌‬
‫تو دس ِ‬
‫یبخشی‬
‫یمضایقه خوبی‪ ،‬هماره م ‌‬
‫تو ب ‌‬

‫حدیث لزرغلمی‬

‫غزل‬

‫‪75‬‬

‫حلقهی کعبه است اين‪ ،‬يا حلقه‌ی مويت؟‬
‫‌‬
‫خدا را‪،‬‬
‫چه دور افتاده‌ام از حجر اسماعيل پهــلويت‬
‫ميگردند‬
‫‌‬
‫تمام عاشقان بر گرد گيسوی تو‬
‫بيتالله گيسويت‬
‫‌‬
‫بخوان امسال ما را هم به‬
‫شبی از خط نسخ روی ماهت پرده را بردار‬

‫شکسته قلبها را خط نستعليق ابرويت‬
‫نه تنها چشمهايت سوره‌ی الشّمس مي‌خوانند‬
‫به الميزان قسم‪ ،‬تفسير يوسف مي‌کند رويت‬
‫تعالی‌الله؛ خود لبيک اللهم لبيکی‬
‫چه لبيکی! که در هفت آسمان پيچيده هوهويت‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪76‬‬

‫دل خون شد و خنديد‪ ،‬ببينيد كرم را!‬
‫ما گريه نكرديم مگر غربت هم را‬
‫دنيا همه آيينه‌ي شرمندگي ماست‬
‫در حشر نبينيم مگر صورت هم را‬
‫غصهي مرگ حسنكها‬
‫‌‬
‫خون شد دلم از‬

‫يك چند بگريانم بگذار قلم را‬
‫كشتهي شمشير تو هستيم‬
‫‌‬
‫اي عشق! همه‬
‫حكم تو قصاص است؛ ولي صاحب دم را‬
‫حلقهي چشمت به خدا خط طوافيست‬
‫‌‬
‫در‬
‫كم مانده كه زلفت شكند حد حرم را‬
‫مانند حبيب عجمي‪ ،‬دل عربي كن‬
‫در عشق نپرسند عرب را و عجم را‬
‫عمري كه دويديم‪ ،‬هوس بود و عبث بود‬
‫با پاي توكل برويم اين دو قدم را‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪77‬‬

‫به روي ريلها روياي ما را مي‌كشد با خود‬
‫قطاري كه شب يلداي ما را مي‌كشد با خود‬
‫چهل دريا فشرده بيصدا در واگن سوم‬
‫قطار شب‪ ،‬چهل درياي ما را مي‌كشد با خود‬
‫ميرفت‬
‫‌‬
‫چه مي‌شد زودتر تا ايستگاه آخرين‬

‫چه تاخيري؟! مگر دنياي ما را مي‌كشد با خود؟!‬
‫چرا اين بارها امروز ما را مي‌فشارد سخت؟‬
‫ميكشد با خود؟‬
‫‌‬
‫چرا اين بارها فرداي ما را‬
‫قطار ـ اين شاعر تنها ـ دلي دارد شبيه ما‬
‫ميكشد با خود‬
‫‌‬
‫نه تنها خود‪ ،‬شب تنهاي ما را‬
‫قطار امشب به شهر خاطراتم باز مي‌گردد‬
‫ميكشد با خود‬
‫‌‬
‫قطار امشب شب يلداي ما را‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪78‬‬

‫دل‪ ،‬گشاد كار ما از فال حافظ خواست امشب‬
‫هر چه شمس‌الدين غزل دارد‪ ،‬بخوان! يلداست امشب‬
‫يام پايان ندارد‬
‫خاصه در اين شب كه حافظ خوان ‌‬
‫سالدّينيم غوغاست امشب‬
‫راستش در جان شم ‌‬
‫خانقاهي كن دلم را‪ ،‬كاين شب قدر است شايد‬

‫بند من‪ ،‬جوشن كبير شعر مولناست امشب‬
‫ميجوشد پياپي از لبانم‬
‫‌‬
‫جام خيام است‬
‫يا كه در چشمم دوبيتي خواني بابا است امشب‬
‫دل قوي داريد‪ ،‬شايد ـ سوره خوانان بهشتي! ـ‬
‫از حراي جانتان پيغمبري برخاست امشب‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪79‬‬

‫با وجود آنكه از غم كوره‌ی آتشفشانم‬
‫راستش اين روزها راحت نمي‌چرخد زبانم‬
‫پلك دل تا صبح اين شبها به روي هم مي‌افتد‬
‫در تمام شهر تن ديگر نمي‌پيچد اذانم‬
‫با خودم مي گويم اي ابر سخاوتمند! امشب‬

‫دوست داري يك غزل در گوشه‌ی باران بخوانم؟‬
‫ميبينم نه! فرصت نيست؛ بايد زود برخاست‬
‫‌‬
‫بعد‬
‫بعد مي‌گويم نه! فرصت هست؛ فردا مي‌توانم‬
‫ميديدم‪،‬؛ دگر خوابم نيامد‬
‫‌‬
‫خواب گرگ و چاه‬
‫خواستم با سوره‌ی يوسف شبي را بگذرانم‬

‫علیرضا قزوه‬

‫به شيميايی ها که بی صدا می سوزند‬

‫غزل‬

‫‪80‬‬

‫ماهيای سرخ عاشق‪ ،‬توی حوضی از اسيدن‬
‫دلشون يه دريا درده‪ ،‬كي مي‌دونه چي كشيدن؟!‬
‫ميدوني چه دردي داره‪ ،‬بيصدا ترانه خوندن؟‬
‫‌‬
‫ميدوني چه سوزي داره‪ ،‬تو آتيش نفس كشيدن؟‬
‫‌‬
‫هدهد سبا شديم و هفت شهر عشقو گشتيم‬

‫ما نفس كم نياورديم‪ ،‬معلومه كيا بريدن!‬
‫سينه آتيش خليله‪ ،‬اينجا عشقه كه دليله‬
‫ببين اين دلي عاشق چه بهشتي آفريدن!‬
‫بچههاي خط دوم‪ ،‬سرشون به خاكه اما‬
‫‌‬
‫بچههاي خط اول‪ ،‬آسمونو سر كشيدن‬
‫‌‬
‫فكر اون گلي سرخم كه سرا رو خم نكردن‬
‫ميميرن ولي نميگن كه سراشونو بريدن‬
‫‌‬
‫یین كه رفتن؟‬
‫للهها كي گفته تنها هموناي ‌‬
‫‌‬
‫اينايي كه پَر شكستن مگه كمتر از شهيدن؟‬

‫علیرضا قزوه‬

‫‌غزل‬

‫‪81‬‬

‫با آن که آفريده شده است آدم از خدا‬
‫گاهی به اتفاق ندارد کم از خدا‬
‫ای اتفاق ممکن ناممکن! ای علی!‬
‫ای جوهر تو هم ز تو پيدا‪ ،‬هم از خدا!‬
‫بين تو و خدا‪ ،‬الف الفت است و عشق‬

‫علم از تو سربلند شد و عالم از خدا‬
‫چشمهی غدير‬
‫‌‬
‫ماهی شدم در آينه‌ی‬
‫شور تو ريخت در گل من‪ ،‬يک نم از خدا‬
‫در جبر و اختيار‪ ،‬مرا هست اختيار‬
‫خاک از ابوتراب گرفتم‪ ،‬دم از خدا‬
‫من قهر مي‌فروشم و او مهر می‌خرد‬
‫خوفم ز قهر نيست‪ ،‬که می‌ترسم از خدا‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪82‬‬

‫نمازی خوانده‌ام در بارش يکريز ترتيلش‬
‫فدای عطر »حوّل حالنا«ی سال تحویلش‬
‫میرسد از راه‬
‫‌‬
‫کليد آسمان در دست‪ ،‬مردی‬
‫پر است از معنی آیات ابراهيم‪ ،‬تنزيلش‬
‫زمين هر روز فرعونی دگر در آستين دارد‬

‫دعا کن هر سحر آبستن موسی شود نيلش‬
‫زمان اسب سپيد مهدی موعود را ماند‬
‫به گردش کی رسد بهرام ورجاوند با فيلش‬
‫زمين يکروز در پيش خدا قد راست خواهد کرد‬
‫به قرآنی که گل کرده است از تورات و انجيلش‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪83‬‬

‫شور به پا می‌کند‪ ،‬خون تو در هر مقام‬
‫میشکنم بیصدا در خود‪ ،‬هر صبح و شام‬
‫‌‬
‫»باده به دست تو« کيست؟ طفل شهيد جنون‬
‫هالسلم‬
‫»يير غلم« تو کيست؟ عشق علي ‌‬
‫در رگ عطشانتان‪ ،‬شهد شهادت به جوش‬

‫میشکند تيغ را‪ ،‬خنده‌ی خون در نيام‬
‫‌‬
‫بیدست شد‪ ،‬خاک ز می مست شد‬
‫ساقی‪‌ ،‬‬
‫ميکده آتش گرفت‪ ،‬سوخت می و سوخت جام‬
‫میبرند‪ ،‬ماه مرا از عراق‬
‫‌‬
‫بر سر نی‬
‫کوفه شود شامتان‪ ،‬کوفه مرامان شام!‬
‫از خود بيرون زدم در طلب خون تو‬
‫ر توام‪ ،‬اذن بده يا امام!‬
‫ح ّ‬
‫بنده‌‌ی ُ‬
‫عشق به پايان رسيد‪ ،‬خون تو پايان نداشت‬
‫آنک پايان من‪ ،‬در غزلی ناتمام …‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪84‬‬

‫مانده بودم؛ غيرت حيدر به فريادم رسيد‬
‫در وداعی تلخ‪ ،‬پيغمبر به فريادم رسيد‬
‫طاقتم را خواهش اکبر‪ ،‬در آن ظهر عطش‬
‫برده بود از دست؛ انگشتر به فريادم رسيد‬
‫انتخابی سخت حالم را پريشان کرده بود‬

‫شور ميدان‌داری اکبر به فريادم رسيد‬
‫تا بکوبم پرچم فرياد را بر بام ماه‬
‫ماههام ـ اصغر ـ به فريادم رسيد‬
‫‌‬
‫کودک شش‬
‫تا بماند جاودان در خاک‪ ،‬این فریاد سرخ‬
‫خيمه آتش گشت و خاکستر به فريادم رسيد‬
‫نيزهها و تيرها و تيغها کاری نکرد‬
‫‌‬
‫تشنه بودم‪ ،‬وصل را خنجر به فريادم رسيد‬
‫بیسر بخوان!«‬
‫جبرييل آمد‪» :‬بخوان! قرآن بخوان! ‌‬
‫منبری از نيزه ديدم‪ ،‬سر به فريادم رسيد‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪85‬‬

‫پر طاووس فتاده است به دست مگسان‬
‫کو سليمان که نگين گيرد از اين هيچ کسان‬
‫ديوها دعوی اعجاز سليمان دارند‬
‫مرغ پيغامبر ما شده‌اند اين مگسان‬
‫روزگاریست که نان می‌برم از سنگدلن‬

‫میخرم از خار و خسان‬
‫‌‬
‫ديرگاهیست که گل‬
‫تشنهام اسماعيل است‬
‫‌‬
‫کعبه دور است و دل‬
‫زمزمهای‪ ،‬سوختم ای هم‌نفسان‬
‫‌‬
‫زمزمی‪،‬‬
‫مهربانا! شب ظلمانی ما را بشکن!‬
‫باراللها! مه خورشيدی ما را برسان!‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪86‬‬

‫دل! تا باغ سنگی‪ ،‬در تو فروردين نخواهد شد‬
‫به روز مرگ‪ ،‬شعرت سوره‌ی ياسين نخواهد شد‬
‫فريبت می دهند اين فصلها‪ ،‬تقويمها‪ ،‬گلها‬
‫از اسفند شما پيداست فروردين نخواهد شد‬
‫مگر در جستجوی ربّنای تازه‌ای باشيم‬

‫وگرنه صد دعا زين دست‪ ،‬يک نفرين نخواهد شد‬
‫مترسانيدمان از مرگ‪ ،‬ما پيغمبر مرگيم‬
‫خدا با ما که دلتنگيم‪ ،‬سرسنگين نخواهد شد‬
‫به مشتاقان آن شمشير سرخ شعله‌ور در باد‬
‫بگو تا انتظار اين است‪ ،‬اسبی زين نخواهد شد!‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪87‬‬

‫هر چند كه در شك شما نيز يقينيست‬
‫من مانده‌ام‪ ،‬اين دين كه شما راست‪ ،‬چه دينيست؟!‬
‫بايد بگريزم ز زمينهاي زميني‬
‫آنسويتر از عرش خدا نيز زمينيست‬
‫‌‬
‫اي مردم بي‌پير! خرابات شما كو؟‬

‫ماه شب ما‪ ،‬سيّد خورشيدجبينيست‬
‫چلهنشيني كن و هم باده‌پرستي‬
‫‌‬
‫هم‬
‫چلهنشينيست‬
‫‌‬
‫مولي همه باده‌كشان‪،‬‬
‫شك شبنم صبح است به روي گل ايمان‬
‫شك نيست كه در شك شما نيز يقينيست‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪88‬‬

‫پيوسته مرگ‪ ،‬پيش نگاهش چو عيد بود‬
‫نامش سپيد باد! که راهش سپيد بود‬
‫با آنکه قفل وحشت شب را شکسته بود‬
‫دروازهی بهشت خدا را کليد بود‬
‫‌‬
‫گوشهی چشمی به تاک داشت‬
‫‌‬
‫هم آن بزرگ‪،‬‬

‫هم سايه‌ای برای درختان بيد بود‬
‫القضاتیاش‬
‫‌‬
‫عرفان عاشقانه‌ی عين‌‬
‫شيرازهبند لمعه‌ی شيخ شهيد بود‬
‫‌‬
‫آن مرد‪ ،‬پيش از آنکه بيايد به عرش رفت‬
‫آن مرد‪ ،‬پيش از آنکه بميرد شهيد بود‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪89‬‬

‫شبی تب داشتم‪ ،‬رفتی و قرص ماه آوردی‬
‫شيشهای از عطر بسم‌الله آوردی‬
‫‌‬
‫برايم‬
‫من از صد بار اسماعيل و هاجر‪ ،‬تشنه‌تر بودم‬
‫زمزمترين را از کدامين راه آوردی؟‬
‫‌‬
‫تو اين‬
‫بیقبلگانم‪ ،‬کافری از من نمی‌پرسد‬
‫من از ‌‬

‫مسلمان کافرا! کی رو بدين درگاه آوردی‬
‫عزيز مصر بود اين دل که دادم بر تواش روزی‬
‫امان از گرگ يوسف خورده‌ای کز چاه آوردی‬
‫شنبهام تعطيل شد‪ ،‬يکشنبه‌ام تعطيل‬
‫‌‬
‫دوباره‬
‫جمعهی ناگاه آوردی‬
‫‌‬
‫دوباره يادم از آن‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪90‬‬

‫پر کرده است آينه را آه زلف تو‬
‫حيف است در محاق شود ماه زلف تو‬
‫شب با هلل ماه صفر همسفر شدم‬
‫با زايران کعبه به همراه زلف تو‬
‫من آمدم که دعوی پيغمبری کنم‬

‫آيهی کوتاه زلف تو‬
‫با معجزات ‌‬
‫میرسد‬
‫‌‬
‫هر ره که می‌رويم به زلف تو‬
‫در امتداد سير الی الله زلف تو‬
‫مقرب درگاه کردگار!‬
‫ّ‬
‫ای زلف تو‬
‫میشوم مقرب درگاه زلف تو؟‬
‫‌‬
‫کی‬
‫میروم‬
‫‌‬
‫از مسجدالحرام به ميخانه‬
‫حلقهی جماعت گمراه زلف تو‬
‫‌‬
‫در‬

‫علیرضا قزوه‬

‫به کشته شدگان حادثه بم‬

‫غزل‬

‫‪91‬‬

‫میکشند از زير پامان مثل بم يک روز‬
‫‌‬
‫زمين را‬
‫نمیبينيم در آيينه خود را صبحدم يک روز‬
‫‌‬
‫قيامت می‌شود صد بار از بم بيشتر‪ ،‬يک صبح‬
‫بساط هفت گردون باز می‌ريزد به هم يک روز‬
‫حدوثی ناگهان خواب جهان را برمی‌آشوبد‬

‫حياتی تازه خواهد يافت آدم از عدم يک روز‬
‫دوباره ساعت صبح قيامت زنگ خواهد زد‬
‫میرسد ناگاه از سمت حرم يک روز‬
‫‌‬
‫سواری‬
‫به قدر پلک بر هم خوردنی آخر به خود آييد‬
‫به فکر مرگ باشيد‪ ،‬آی مردم! دست کم يک روز‬

‫علیرضا قزوه‬

‫برای چهلم حسين منزوی‬

‫غزل‬

‫‪92‬‬

‫در اين هزاره‌ی دوم‪ ،‬از اين هزار يکی کم‬
‫قطار راه می افتد‪ ،‬از اين قطار يکی کم‬
‫پيمبران همه شاعر‪ ،‬پيمبران همه عاشق‬
‫ز شاعران اولوالعزم روزگار‪ ،‬يکی کم‬
‫هزار و سيصد و بيست و چهار روز و يکی شب‬

‫هزار و سيصد و هشتاد و سه بهار … يکی کم‬
‫تو کم نمی‌شوی ای کهکشان هر چه ستاره!‬
‫بيشمار‪ ،‬يکی کم‬
‫چگونه کم کنم از نور ‌‬
‫ز جمع اين همه سرمست سربلند‪ ،‬يکی تو …‬
‫ز جمع اين همه منصور سر به دار يکی کم …‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪93‬‬

‫هي تو بگويم‬
‫هام از سپيد ‌‬
‫به بام بر شد ‌‬
‫هي تو بگويم‬
‫اذان به وقت گلوي بريد ‌‬
‫اذان به وقت گلويي که قطعه قطعه غزل شد‬
‫هي تو بگويم‬
‫هام تا قصيد ‌‬
‫غزل غزل شد ‌‬
‫هام اي شهيد عشق! که چون گل‬
‫غزل غزل شد ‌‬

‫هي تو بگويم‬
‫ز عاشقان گريبان دريد ‌‬
‫هزار مرتبه آتش شدم‪ ،‬نشد که غروبي‬
‫هي تو بگويم‬
‫ههاي به آتش کشيد ‌‬
‫ز خيم ‌‬
‫خوشا هماره نمازي که حمد‪ ،‬مدح تو باشد‬
‫هي تو بگويم‬
‫به جاي سوره صفات حميد ‌‬
‫هام با عقيق‪ ،‬آينه‪ ،‬سبزه‬
‫به بام بر شد ‌‬
‫هي تو بگويم‬
‫مگر ز ديدن ماه نديد ‌‬
‫هام تشنه‪ ،‬با صداي بريده‬
‫به بام بر شد ‌‬
‫هي تو بگويم‬
‫اذان به وقت گلوي بريد ‌‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪94‬‬

‫در شهر يکي نيست چو چشمان تو خونريز‬
‫من شهر نشابورم و تو لشکر چنگيز‬
‫اي اشک توام باده و چشم تو پياله!‬
‫از زلف تو سرشارم و از چشم تو لبريز‬
‫پرهيزگران را چه نيازيست به توبه‬

‫هگران را چه نيازيست به پرهيز‬
‫يا توب ‌‬
‫يافتد به سر ما‬
‫هر روز يکي خشت م ‌‬
‫اي سقف ترک خورده! به يکباره فروريز‬
‫هي »لست عليهم بمسيطر«‬
‫اي آين ‌‬
‫سالحق تبريز!‬
‫درياب مرا‪ ،‬حضرت شم ‌‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪95‬‬

‫کاش به دريا برسم‪ ،‬موج شوم‪ ،‬رود شوم‬
‫خاک شوم‪ ،‬باد شوم‪ ،‬شعله شوم‪ ،‬دود شوم‬
‫هام رقص کنان‪ ،‬نعره کشان‪ ،‬چرخ زنان‬
‫آمد ‌‬
‫چنگ زنم‪ ،‬ساز شوم‪ ،‬تار زنم‪ ،‬عود شوم‬
‫هام مست شوم‪ ،‬نيست شوم‪ ،‬هست شوم‬
‫آمد ‌‬

‫ابر شوم‪ ،‬رود شوم‪ ،‬باد شوم‪ ،‬بود شوم‬
‫باد شدم‪ ،‬خاک شدم‪ ،‬باده شدم‪ ،‬تاک شدم‬
‫هام بار دگر خاک »فرارود« شوم‬
‫آمد ‌‬
‫يام‬
‫يام‪ ،‬سالک اسرار ن ‌‬
‫فاني في الجام م ‌‬
‫کاش سحر خاک ره مهدي موعود شوم‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪96‬‬

‫ببوهاي عاشق‪ ،‬گريه در بوي تو کردم‬
‫مثل ش ‌‬
‫هي روي تو کردم‬
‫هر چه معراج است با يک جذب ‌‬
‫هي زلفت نشستم‬
‫سي شب از شب تا سحر در حلق ‌‬
‫سي سحر را ختم با سي جزء گيسوي تو کردم‬
‫گر چه پيشاني تو مهر نمازم بود‪ ،‬اما‬

‫باز تسبيح قيام الليل را موي تو کردم‬
‫هي چشم تو بودم‬
‫روزم آن روزي که من در ساي ‌‬
‫بنشينيها که در تاق دو ابروي تو کردم‬
‫ش ‌‬
‫يک نفس هفت آسمان را در سماعي سرخ رفتم‬
‫هاي و هو را سر بريدم‪ ،‬مشق هو هوي تو کردم‬
‫با خيال تو سفر کردم‪ ،‬نمازم را شکستم‬
‫گر نمازم را شکستم‪ ،‬ياد پهلوي تو کردم‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪97‬‬

‫صبح نماز سحري با دف و تنبور بخوان‬
‫ملک حجاز است دلت‪ ،‬ني بزن و شور بخوان‬
‫يريز شود‬
‫آتش اگر تيز شود‪ ،‬حنجره ن ‌‬
‫ني بزن و نافله در ناف نشابور بخوان‬
‫پير مرا گفت‪» :‬چهل سال فقط چله نشين«‬

‫هي انگور بخوان«‬
‫گفت‪» :‬چهل سال فقط جذب ‌‬
‫هي انگور شدم‬
‫نار شدم‪ ،‬نور شدم‪ ،‬سور ‌‬
‫گفت‪» :‬هوالعشق بگو«‪ ،‬گفت‪» :‬هوالنور بخوان«‬
‫شتر از مرگ‪ ،‬دمي‬
‫اي که سراپا عدمي!‪ ،‬پي ‌‬
‫يک دو نفس ناله شو و يک دو نفس صور بخوان‬
‫هام‬
‫هي مطلق شد ‌‬
‫هام‪ ،‬شعل ‌‬
‫پاک انالحق شد ‌‬
‫هي منصور بخوان‬
‫با من آتش نفس از قص ‌‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪98‬‬

‫يآمدم‬
‫من فراتي تشنه لب بودم‪ ،‬ز طف م ‌‬
‫يآمدم‬
‫خواب حافظ ديده بودم‪ ،‬از نجف م ‌‬
‫حافظ شوريده حالي ديده بودم چون مسيح‬
‫يآمدم‬
‫پيش آن درياترين‪ ،‬کمتر ز کف م ‌‬
‫من خزف بودم‪ ،‬به گوشم حرف‪ ،‬مرواريد بود‬

‫يآمدم‬
‫من خزف بودم ولي عين صدف م ‌‬
‫با من و خورشيد و ماه آن شب سماعي تازه بود‬
‫يآمدم‬
‫ني زنان همراه هفتاد و دو دف م ‌‬
‫لشکر اشکم ز حسرت لشکر مختار بود‬
‫يآمدم‬
‫کوفه کوفه نوحه بودم‪ ،‬صف به صف م ‌‬
‫يباريد بر قبر علي از شش طرف‬
‫تير م ‌‬
‫يآمدم‬
‫شگوشه باز از شش طرف م ‌‬
‫با دل ش ‌‬
‫هور آورده بود‬
‫حافظ از مول پيامي شعل ‌‬
‫يآمدم‬
‫هوار از اشتياقي با شعف م ‌‬
‫شعل ‌‬
‫گفت مول‪» :‬در دل عاشق مزار ما بجوي«‬
‫يآمدم‬
‫سالشرف م ‌‬
‫من به پابوس دل‪ ،‬اين شم ‌‬
‫مثل روز واقعه‪ ،‬مانند سال شصت و يک‬
‫يآمدم‬
‫کربليي گريه بودم‪ ،‬از نجف م ‌‬

‫علیرضا قزوه‬

‫تقديم به امام حسين‬

‫غزل‬

‫‪99‬‬

‫كجاست كعبه اگر مسجدالحرام تويي تو؟!‬
‫قسم به كرب بل‪ ،‬حج من تمام تويي تو‬
‫همه نمازي و نّيت‪ ،‬قيام توست قيامت‬
‫شِهيد ظهر تشهد توِِيي‪ ،‬سلم تويي تو‬
‫ريده و آيات بّینات؟ چه حا ِلی!‬
‫سر ب ِ‬

‫یقين كه ركن يماني توِِيي‪ ،‬مقام تويي تو‬
‫به سعي سجده به گودال قتلگاه تو رفتم‬
‫نه سر برآورم از سجده تا امام تويي تو‬
‫تو بيت اولي و كربلست اول بيتم‬
‫ري و آخر كلم تويي تو‬
‫تو بيت آخ ِ‬

‫علیرضا قزوه‬
‫تیر ‪83‬‬

‫نذر امام هشتم‬

‫غزل‬

‫‪100‬‬

‫خراسان در خراسان نور در جان تو مي‌چرخد‬
‫ميچرخد‬
‫‌‬
‫ببين! خورشيد در مشرق به فرمان تو‬
‫خراسان مهر دريا مي شود با گامهاي تو‬
‫ميچرخد‬
‫‌‬
‫به دست ابرها تسبيح باران تو‬
‫آيينهها‪ ،‬درها‬
‫‌‬
‫اگر شوق وصالت نيست در‬

‫چرا آيينه در آيينه ايوان تو مي‌چرخد؟‬
‫طواف عاشقان هم بر مدار چشمهاي توست‬
‫ميچرخد‬
‫‌‬
‫سماع صوفيان هم گرد عرفان تو‬
‫به سقاخانه‌ات زيباست رقص كاسه‌هاي نور‬
‫در اين پيمانه‪ ،‬آن پيمانه‪ ،‬پيمان تو مي‌چرخد‬
‫بيابان در بيابان گرگ شد‪ ،‬هر كوه‪ ،‬صيادي‬
‫چقدر آهوي زخمي در شبستان تو مي‌چرخد!‬
‫در اين آدينه‌ی لبريز از آغاز گل‪ ،‬شاعر!‬
‫ميچرخد‬
‫‌‬
‫شروع تازه‌اي در بيت پايان تو‬

‫علیرضا قزوه‬

‫براي محمد علي بهمني‬

‫غزل‬

‫‪101‬‬

‫شكل دريا شده‌اي‪ ،‬معني دريا كه تويي‬
‫بندرعباس غزل مي‌شود آنجا كه تويي‬
‫خاتمكاريست‬
‫‌‬
‫اصفهان غزلت‪ ،‬آخر‬
‫به خود مشرق آيات تماشا كه تويي‬
‫پشت آن جاري امواج غزل غير تو كيست؟‬

‫از خودت هيچ نپرسيده‌اي آيا كه تويي؟!‬
‫در نگاهم تو به رقص آمده‌اي يا كه منم؟‬
‫من در آيينه به حرف آمده‌ام يا كه تويي؟‬
‫ما چو گنجشك‪ ،‬گرفتار در اين حجم غريب‬
‫بگريزيم از اين پنجره‌ی وا كه تويي‬
‫عاشقي فهم محمّد علي بهمني است‬
‫بر من آسان نشد اين سخت معما كه تويي‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪102‬‬

‫تشنهام ؛اين رمضان تشنه‌تر از هر رمضاني‬
‫‌‬
‫شب قدر آمده تا قدر دل خويش بداني‬
‫ةالقدر عزيزيست؛ بيا دل بتكانيم‬
‫ليل ‌‬
‫خانهتكاني!‬
‫‌‬
‫راستي روزه مگر چيست؟ همين‬
‫ماه كنعان! ندهد سلطنت مصر فريبت‬

‫تو چرا مثل پدر نيستي اي يوسف ثاني؟!‬
‫نيست تقصير عصا‪ ،‬معجزه‌ي موسوي‌ات نيست‬
‫كاش مي‌شد كه شعيبت بپذيرد به شباني‬
‫بينشانان زمين‪ ،‬زنده به گوران زمانيم‬
‫‌‬
‫همسايهي مرگيم‪ ،‬همين است نشاني!‬
‫‌‬
‫همه‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪103‬‬

‫يکني‬
‫يدونم يه شب مياي خاکو چراغون م ‌‬
‫م ‌‬
‫يکني‬
‫يشکني داغون م ‌‬
‫هي عمر شبو م ‌‬
‫شيش ‌‬
‫يريزه‬
‫شنيدم وقتي بياي از آسمون گل م ‌‬
‫يکني‬
‫کوچه باغا رو پر از بيداي مجنون م ‌‬
‫يشه‬
‫ههامون تموم م ‌‬
‫شنيدم وقتي بياي غص ‌‬

‫يکني‬
‫قحطي گريه مياد‪ ،‬خنده رو ارزون م ‌‬
‫يشه به اون نشون‬
‫آسمون به احترامت پا م ‌‬
‫يکني‬
‫هي زمين خورشيدو مهمون م ‌‬
‫که تو سفر ‌‬
‫هاس‪ ،‬شبامون خيلي سياس‬
‫دلمون خيلي گرفت ‌‬
‫يکني‬
‫يدونم يه شب مياي خاکو چراغون م ‌‬
‫م ‌‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪104‬‬

‫ز فرط گريه باران می‌چکد از دستم اين شبها‬
‫يکی دستم بگيرد‪ ،‬مست مست مستم اين شبها‬
‫میکشد با من‬
‫‌‬
‫غزل می‌خوانم و سجاده‌ام پر‬
‫نمیخوابند يک شب عرشيان از دستم اين شبها‬
‫‌‬
‫خدا را شکر سوزی هست‪ ،‬آهی هست‪ ،‬اشکی هست‬

‫همين که قطره اشکی هست‪ ،‬يعنی هستم اين شبها‬
‫به جای خون به رگهايم کبوتر می‌پرد تا صبح‬
‫میبندد به بال دستم اين شبها‬
‫‌‬
‫تشهد نامه‬
‫دلی برداشتم با تکه ابری از نگاه خود‬
‫به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب‌ها‬

‫علیرضا قزوه‬

‫به دكتر محمدرضا شفيعي كدكني‬
‫به پاس محبتها و مهربانيهايش‬

‫غزل‬

‫‪105‬‬

‫اي آينه‌ي هر چه غزل‪ ،‬هر چه قصيده!‬
‫دلبازترين پنجره‌ي رو به سپيده!‬
‫اي در نفست قونيه در قونيه اشراق!‬
‫از دست ملئك مي الهام چشيده!‬
‫اي گندم بي‌معصيت! اي عصمت معصوم!‬

‫دستان تو باغيست پراز سيب رسيده‬
‫هم جان تو از مستي و اخلص‪ ،‬لبالب‬
‫هم شعر تو آميزه‌اي از عشق و عقيده‬
‫فيروزه‌ي بازار سخن! يوسف ناياب!‬
‫يك شهر خريدار شماييم‪ ،‬نديده‬
‫عطار زمان! قصه بگو چيست؛ كه ديشب‬
‫خواب مغولن ديدم و سرهاي بريده!‬

‫علیرضا قزوه‬

‫غزل‬

‫‪106‬‬

‫و مادرم دو چک آبدار کارم کرد‬
‫تمام شب متلکهای تلخ بارم کرد‬
‫نگاهی از سر درماندگی به من انداخت‬
‫تعجب از خودم و حجم انتظارم کرد‬
‫سینهاش کوبید‬
‫‌‬
‫نشست هوره کشید و به‬

‫از اینکه چشم سیاه تو غصه دارم کرد‬
‫و گفت‪» :‬کاش نزائیده بودمت روله‬
‫چه عاشقی تو آواره از دیارم کرد!«‬
‫تمام اهل محل توی کوچه جمع شدند‬
‫نگاهشان به غم مزمنی دچارم کرد‬
‫پدر رسید‪ ،‬چپق دود کرد و آه کشید‬
‫به صبر دعوتم ـ آنچه که من ندارم ـ کرد‬
‫***‬
‫تمام غربتم از عشق توست اما باز‬
‫بنازمش که چنین مرد و بردبارم کرد‬

‫محمدعلی عابدینی‬

‫غزل‬

‫‪106‬‬

‫… اسمی که نيست‪ ،‬بعد سوار قطار بود‬
‫ای يار! ای يگانه ترين يار! … ]يار بود؟![‬
‫آن ساک کهنه شامل يک مشت ]چی؟! کتاب؟![‬
‫هی یک انتظار بود‬
‫پایان احمقان ‌‬
‫شلوار مشکی و کت مشکيش ظاهرا ً‬

‫های سوگوار بود‬
‫در انتظار فاجع ‌‬
‫یکند‬
‫اسمی نداشت‪ ،‬جنس؛ چه فرقی نم ‌‬
‫مثل تمام مردم‪ ،‬مشغول کار بود‬
‫با خود بلند حرف‪ ،‬غزل‪ ،‬جوک‪ ،‬ترانه‪ ،‬جيغ …‬
‫هدار بود!![‬
‫یکنی چقـدر خند ‌‬
‫]باور نم ‌‬
‫اسمی که نيست‪ ،‬بعد شديدا ً پياده شد‬
‫انگار به مريضی سختی دچار بود‬
‫که توی قلب و مغزش و … ]او مغز داشت؟!![ خب …‬
‫یکنيم ]که چی؟ که دچار بود؟![‬
‫خب فرض م ‌‬
‫اسمی که نيست‪ ،‬بعد پياده شدن ]ببين!‬
‫صه سوار بود؟![‬
‫کی گفته که از اّول ق ّ‬
‫او ابتدای شعر به اين متن آمد و‬
‫گرچه بدون اسم سوار قطار بود‬
‫یخوری؟![‬
‫او ]او تويی‪ ،‬چرا به خودت گول م ‌‬
‫از اينکه زنده نيست کمی شرمسار بود‬
‫شايد که زنده بود ولی هيچ وقت‪ ،‬از …‬
‫]او در تمام متن تو تحت فشار بود![‬
‫یخواست در مقابل … ]عصيان کند‪ ،‬ولی …[‬
‫م ‌‬
‫مـا قرار بود …[‬
‫م ‌‬
‫یخواست در مقابل … ]ا ّ‬
‫اما قرار بود که او من شود … وبعد …‬
‫***‬
‫ههای اّول روی نوار بود!‬
‫اين جمل ‌‬
‫***‬
‫حال تو آن مخاطب گيجی که فکر کرد‬
‫راوی نماد قطعی پروردگار بود‬

‫یگمان‬
‫حال تو آن مخاطب گيجی که ب ‌‬
‫دنبال سار و دار و کنار و انار بود‬
‫یدلیل‬
‫حال تو آن مخاطب گيجی که ب ‌‬
‫دنبال مرگ و مصرع سنگ مزار بود‬
‫حال تو آن مخاطب گيجی که در پی‬
‫تقويم و باغ و سيب و صدای بهار بود‬
‫حال تو آن مخاطب گيجی که گفته بود‬
‫اين شعر شاهکارتر از شاهکار بود!!‬
‫حال به ذوق محترمت ريده می شود‬
‫***‬

‫]اينجا مخاطب تو به فکر فرار بود[‬
‫هی گه را ادامه داد‬
‫یشد اين قصيد ‌‬
‫خـب م ‌‬
‫هی اين چند بار بود‬
‫]آره اگر قضي ‌‬
‫یشد کنار آمد و بيخود ادامه داد‬
‫م ‌‬
‫هی بعدی قرار بود …[‬
‫مـا هميشه دفع ‌‬
‫ا ّ‬
‫پس زودتر تمام بکن توی کون شعر‬
‫يا نه! بگو که راوی‪ ،‬امـيدوار بود‬
‫های خوب رخ دهد‬
‫از بيت بعد حادث ‌‬
‫هی اقتدار بود!‬
‫] راوی نماد مسخر ‌‬
‫که روی تخت در بغل منشی عزیز‬
‫مشغول عشقبازی بعد ناهار بود[‬
‫مرد بدون اسم‪ ،‬نماد که بود؟! ]خـب …‬
‫***‬
‫ههای آخر روی نوار بود‬
‫اين جمل ‌‬

‫سیدمهدی موسوی‬

Sign up to vote on this title
UsefulNot useful