‫‪",1,1‬امروز خندان آمدي مفتاح زندان آمدي"‪",‬بر مستمندان آمدي چون‬

‫بخشش و فضل خدا"‬
‫‪",1,2‬خورشيد را حاجب تويي اوميد را واجب تويي"‪",‬مطلب تويي طالب‬
‫تويي هم منتها هم مبتدا"‬
‫‪",1,3‬درسينه ها برخاسته انديشه را آراسته"‪",‬هم خويش حاجت خواسته‬
‫هم خويشتن كرده روا"‬
‫‪",1,4‬اي روح بخش بي بدل وي لذت علم و عمل"‪",‬باقي بهانه ست و‬
‫دغل كين علت آمد وان دوا"‬
‫‪",1,5‬ما زان دغل كژبين شده با بي گنه در كين شده"‪",‬گه مست‬
‫حورالعين شده گه مست نان و شوربا"‬
‫‪",1,6‬اين سكر بين هل عقل را وين نقل بين هل نقل را"‪",‬كز بهر نان و‬
‫بقل را چندين نشايد ماجرا"‬
‫‪",1,7‬تدبير صد رنگ افكني بر روم و بر زنگ افكني"‪",‬وندر ميان جنگ‬
‫افكني في اصطناع ليري"‬
‫‪",1,8‬مي مال پنهان گوش جان مي نه بهانه بر كسان"‪",‬جان رب خلصني‬
‫زنان والله كه لغست اي كيا"‬
‫‪",1,9‬خامش كه بس مستعجلم رفتم سوي پاي علم"‪",‬كاغذ بنه بشكن قلم‬
‫ساقي درآمد الصل"‬
‫‪",2,1‬اي طايران قدس راعشقت فزوده بالها"‪",‬در حلقه سوداي تو‬
‫روحانيان را حالها"‬
‫‪",2,2‬در ل احب الفلين پاكي ز صورتها يقين"‪",‬در ديده هاي غيب بين هر‬
‫دم ز تو تمثالها"‬
‫‪",2,3‬افلك از تو سرنگون خاك از تو چون درياي خون"‪",‬ماهت نخوانم اي‬
‫فزون از ماهها و سالها"‬
‫‪",2,4‬كوه از غمت بشكافته وان غم بدل در تافته"‪",‬يك قطره خوني يافته‬
‫از فضلت اين افضالها"‬
‫‪",2,5‬اي سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد"‪",‬داني سرانرا هم بود‬
‫اندر تبع دنبالها"‬
‫‪",2,6‬سازي ز خاكي سيدي بروي فرشته حاسدي"‪",‬با نقد تو جان كاسدي‬
‫پامال گشته مالها"‬
‫‪",2,7‬آن كو تو باشي بال او اي رفعت و اجلل او"‪",‬آن كو چنين شد حال‬
‫او بر روي دارد خالها"‬
‫‪",2,8‬گيرم كه خارم خاربد خار از پي گل ميزهد"‪",‬صراف زر هم مي نهد‬
‫جو بر سر مثقالها"‬
‫‪",2,9‬فكري بدست افعالها خاكي بدست اين مالها"‪",‬قالي بدست اين‬
‫حالها حالي بدست اين قالها"‬
‫‪",2,10‬آغاز عالم غلغله پايان عالم زلزله"‪",‬عشقي و شكري با گله آرام با‬
‫زلزالها"‬
‫‪",2,11‬توقيع شمس آمد شفق طغراي دولت عشق حق"‪",‬فال وصال آرد‬
‫سبق كان عشق زد اين فالها"‬

‫‪",2,12‬از رحمه للعالمين اقبال درويشان ببين"‪",‬چون مه منور خرقه ها‬
‫چون گل معطر شالها"‬
‫‪",2,13‬عشق امر كل ما رقعه اي او قلزم و ما جرعه اي"‪",‬او صد دليل آ‬
‫ورده و ما كرده استدللها"‬
‫‪",2,14‬از عشق گردون موتلف بي عشق اختر منخسف"‪",‬از عشق گشته‬
‫دال الف بي عشق الف چون دالها"‬
‫‪",2,15‬آب حيات آمد سخن كايد ز علم من لدن"‪",‬جانرا ازو خالي مكن تا‬
‫بردهد اعمالها"‬
‫‪",2,16‬بر اهل معني شد سخن اجمالها تفصيلها"‪",‬بر اهل صورت شد‬
‫سخن تفصيلها اجمالها"‬
‫‪",2,17‬گر شعرها گفتند پر پر به بود دريا ز در"‪",‬كز ذوق شعر آخر شتر‬
‫خوش مي كشد ترحالها"‬
‫‪",3,1‬اي دل چه انديشيده اي در عذر آن تقصيرها"‪",‬زان سوي او چندان‬
‫وفا زين سوي تو چندين جفا"‬
‫‪",3,2‬زان سوي او چندان كرم زين سو خلف و بيش و كم"‪",‬زان سوي او‬
‫چندان نعم زين سوي تو چندين خطا"‬
‫‪",3,3‬زين سوي تو چندين حسد چندين خيال و ظن بد"‪",‬زان سوي او‬
‫چندان كشش چندان چشش چندان عطا"‬
‫‪",3,4‬چندين چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود"‪",‬چندين كشش‬
‫از بهر چه تا در رسي در اوليا"‬
‫‪",3,5‬از بد پشيمان مي شوي الله گويان مي شوي"‪",‬آن دم ترا او مي‬
‫كشد تا وارهاند مر ترا"‬
‫‪",3,6‬از جرم ترسان مي شوي وز چاره پرسان مي شوي"‪",‬آن لحظه‬
‫ترساننده را با خود نمي بيني چرا"‬
‫‪",3,7‬گر چشم تو بربست او چون مهره اي در دست او"‪",‬گاهي بغلطاند‬
‫چنين گاهي ببازد در هوا"‬
‫‪",3,8‬گاهي نهد در طبع تو سوداي سيم و زر و زن"‪",‬گاهي نهد در جان تو‬
‫نور خيال مصطفي"‬
‫‪",3,9‬اين سو كشان سوي خوشان وان سو كشان با ناخوشان"‪",‬يا بگذرد‬
‫يا بشكند كشتي درين گردابها"‬
‫‪",3,10‬چندان دعا كن در نهان چندان بنال اندر شبان"‪",‬كز گنبد هفت‬
‫آسمان در گوش تو آيد صدا"‬
‫‪",3,11‬بانگ شعيب و ناله اش وان اشك همچون ژاله اش"‪",‬چون شد ز‬
‫حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا"‬
‫‪",3,12‬گر مجرمي بخشيدمت وز جرم آمرزيدمت"‪",‬فردوس خواهي‬
‫دادمت خامش رها كن اين دعا"‬
‫‪",3,13‬گفتا نه اين خواهم نه آن ديدار حق خواهم عيان"‪",‬گر هفت بحر‬
‫آتش شود من در روم بهر لقا"‬
‫‪",3,14‬گر رانده آن منظرم بستست ازو چشم ترم"‪",‬من در جحيم اوليترم‬
‫جنت نشايد مر مرا"‬
‫‪",3,15‬جنت مرا بي روي او هم دوزخست و هم عدو"‪",‬من سوختم زين‬
‫رنگ و بو كو فر انوار بقا"‬

‫‪",3,16‬گفتند باري كم گري تا كم نگردد مبصري"‪",‬كه چشم نابينا شود‬
‫چون بگذرد از حد بكا"‬
‫‪",3,17‬گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند ديدن آن صفت"‪",‬هر جزو من‬
‫چشمي شود كي غم خورم من از عمي"‬
‫‪",3,18‬ور عاقبت اين چشم من محروم خواهد ماندن"‪",‬تا كور گردد آن‬
‫بصر كو نيست ليق دوست را"‬
‫‪",3,19‬اندر جهان هر آدمي باشد فداي يار خود"‪",‬يار يكي انبان خون يار‬
‫يكي شمس ضيا"‬
‫‪",3,20‬چون هر كسي در خورد خود ياري گزيد از نيك و بد"‪",‬ما را دريغ آيد‬
‫كه خود فاني كنيم از بهر ل"‬
‫‪",3,21‬روزي يكي همراه شد با بايزيد اندر رهي"‪",‬پس بايزيدش گفت چه‬
‫پيشه گزيدي اي دغا"‬
‫‪",3,22‬گفتا كه من خربنده ام پس بايزيدش گفت رو"‪",‬يا رب خرش را‬
‫مرگ ده تا او شود بنده خدا"‬
‫‪",4,1‬اي يوسف خوش نام ما خوش مي روي بر بام ما"‪",‬اي در شكسته‬
‫جام ما اي بر دريده دام ما"‬
‫‪",4,2‬اي نور ما اي سور ما اي دولت منصور ما"‪",‬جوشي بنه در شور ما تا‬
‫مي شود انگور ما"‬
‫‪",4,3‬اي دلبر و مقصود ما اي قبله و معبود ما"‪",‬آتش زدي در عود ما‬
‫نظاره كن در دود ما"‬
‫‪",4,4‬اي يار ما عيار ما دام دل خمار ما"‪",‬پا وامكش از كار ما بستان گرو‬
‫دستار ما"‬
‫‪",4,5‬درگل بمانده پاي دل جان مي دهم چه جاي دل"‪",‬وز آتش سوداي‬
‫دل اي واي دل اي واي ما"‬
‫‪",5,1‬آن شكل بين وان شيوه بين وان قد و خد و دست و پا"‪",‬آن رنگ بين‬
‫و آن هنگ بين وآن ماه بدر اندر قبا"‬
‫‪",5,2‬از سرو گويم يا چمن از لله گويم يا سمن"‪",‬از شمع گويم يا لگن يا‬
‫رقص گل پيش صبا"‬
‫‪",5,3‬اي عشق چون آتشكده در نقش و صورت آمده"‪",‬بركاروان دل زده‬
‫يكدم امان ده يا فتي"‬
‫‪",5,4‬در آتش و در سوز من شب مي برم تا روز من"‪",‬اي فرخ پيروز من‬
‫از روي آن شمس الضحي"‬
‫‪",5,5‬برگرد ماهش مي تنم بي لب سلمش مي كنم"‪",‬خود را زمين بر‬
‫مي زنم زان پيش كو گويد صل"‬
‫‪",5,6‬گلزار و باغ عالمي چشم و چراغ عالمي"‪",‬هم درد و داغ عالمي چون‬
‫پا نهي اندر جفا"‬
‫‪",5,7‬آيم كنم جانرا گرو گويي مده زحمت برو"‪",‬خدمت كنم تا وا روم‬
‫گويي كه اي ابله بيا"‬
‫‪",5,8‬گشته خيال همنشين با عاشقان آتشين"‪",‬غائب مبادا صورتت يكدم ز‬
‫پيش چشم ما"‬
‫‪",5,9‬اي دل قرار تو چه شد وان كار و بار تو چه شد"‪",‬خوابت كه مي بندد‬
‫چنين اندر صباح و درمسا"‬

‫‪",5,10‬دل گفت حسن روي او وان نرگس جادوي او"‪",‬وان سنبل ابروي او‬
‫وان لعل شيرين ماجرا"‬
‫‪",5,11‬اي عشق پيش هر كسي نام و لقب داري بسي"‪",‬من دوش نام‬
‫ديگرت كردم كه درد بي دوا"‬
‫‪",5,12‬اي رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو"‪",‬گندم فرست اي جان‬
‫كه تا خيره نگردد آسيا"‬
‫‪",5,13‬ديگر نخواهم زد نفس اين بيت را مي گوي و بس"‪",‬بگداخت جانم‬
‫زين هوس ارفق بنايا ربنا"‬
‫‪",6,1‬بگريز اي مير اجل از ننگ ما از ننگ ما"‪",‬زيرا نمي داني شدن‬
‫همرنگ ما همرنگ ما"‬
‫‪",6,2‬از حمله هاي جند او وز زخمهاي تند او"‪",‬سالم نماند يك رگت بر‬
‫چنگ ما بر چنگ ما"‬
‫‪",6,3‬اول شرابي دركشي سرمست گردي از خوشي"‪",‬بي خود شوي آنگه‬
‫كني آهنگ ما آهنگ ما"‬
‫‪",6,4‬زين باده مي خواهي برو اول تنك چون شيشه شو"‪",‬چون شيشه‬
‫گشتي برشكن بر سنگ ما بر سنگ ما"‬
‫‪",6,5‬هر كان مي احمر خورد با برگ گردد برخورد"‪",‬از دل فراخيها برد‬
‫دلتنگ ما دلتنگ ما"‬
‫‪",6,6‬بس جرها در جو زند بس بربط شش تو زند"‪",‬بس با شهان پهلو زند‬
‫سرهنگ ما سرهنگ ما"‬
‫‪",6,7‬ماده است مريخ ز من اينجا درين خنجر زدن"‪",‬با مقنعه كي تان‬
‫شدن در جنگ ما در جنگ ما"‬
‫‪",6,8‬گر تيغ خواهي تو ز خور از بدر برسازي سپر"‪",‬گر قيصري اندر گذر‬
‫از زنگ ما از زنگ ما"‬
‫‪",6,9‬اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ما"‪",‬تا نشكند كشتي تو‬
‫در گنگ ما در گنگ ما"‬
‫‪",7,1‬بنشسته ام من بر درت تا بوك برجوشد وفا"‪",‬باشد كه بگشايي دري‬
‫گويي كه برخيز اندرا"‬
‫‪",7,2‬غرقست جانم بر درت در بوي مشك و عنبرت"‪",‬اي صد هزاران‬
‫مرحمت بر روي خوبت دايما"‬
‫‪",7,3‬ماييم مست و سرگران فارغ ز كار ديگران"‪",‬عالم اگر بر هم رود‬
‫عشق ترا بادا بقا"‬
‫‪",7,4‬عشق تو كف برهم زند صد عالم ديگر كند"‪",‬صد قرن نو پيدا شود‬
‫بيرون ز افلك و خل"‬
‫‪",7,5‬اي عشق خندان همچو گل وي خوش نظر چون عقل كل"‪",‬خورشيد‬
‫را دركش بجل اي شهسوار هل اتي"‬
‫‪",7,6‬امروز ما مهمان تو مست رخ خندان تو"‪",‬چون نام رويت مي برم‬
‫دل مي رود والله ز جا"‬
‫‪",7,7‬كو بام غير بام تو كو نام غير نام تو"‪",‬كو جام غير جام تو اي ساقي‬
‫شيرين ادا"‬
‫‪",7,8‬گر زنده جاني يابمي من دامنش بر تابمي"‪",‬اي كاشكي در خوابمي‬
‫در خواب بنمودي لقا"‬

‫‪",7,9‬اي بر درت خيل و حشم بيرون خرام اي محتشم"‪",‬زيرا كه‬
‫سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا"‬
‫‪",7,10‬افغان و خون ديده بين صد پيرهن بدريده بين"‪",‬خون جگر پيچيده‬
‫بين بر گردن و روي و قفا"‬
‫‪",7,11‬آنكس كه بيند روي تو مجنون نگردد كو به كو"‪",‬سنگ و كلوخي‬
‫باشد او او را چرا خواهم بل"‬
‫‪",7,12‬رنج و بليي زين بتر كز تو بود جان بي خبر"‪",‬اي شاه و سلطان‬
‫بشر ل تبل نفسا بالعمي"‬
‫‪",7,13‬جانها چو سيلبي روان تا ساحل درياي جان"‪",‬از آشنايان منقطع با‬
‫بحر گشته آشنا"‬
‫‪",7,14‬سيلي روان اندر وله سيلي دگر گم كرده ره"‪",‬الحمدلله گويد آن‬
‫وين آه و لحول ول"‬
‫‪",7,15‬اي آفتابي آ مده بر مفلسان ساقي شده"‪",‬بر بندگان خود را زده‬
‫باري كرم باري عطا"‬
‫‪",7,16‬گل ديده ناگه مر ترا بدريده جان و جامه را"‪",‬وان چنگ زار از چنگ‬
‫تو افكنده سر پيش از حيا"‬
‫‪",7,17‬مقبل ترين و نيك پي در برج زهره كيست ني"‪",‬زيرا نهد لب بر‬
‫لبت تا از تو آ موزد نوا"‬
‫‪",7,18‬نيها و خاصه نيشكر بر طمع اين بسته كمر"‪",‬رقصان شده در‬
‫نيستان يعني تعز من تشا"‬
‫‪",7,19‬بد بي تو چنگ و ني حزين برد آن كنار و بوسه اين"‪",‬دف گفت مي‬
‫زن بر رخم تا روي من يابد بها"‬
‫‪",7,20‬اين جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست كن"‪",‬تا آنچه دوشش‬
‫فوت شد آنرا كند اين دم قضا"‬
‫‪",7,21‬حيف است اي شاه مهين هشيار كردن اين چنين"‪",‬والله نگويم بعد‬
‫از اين هشيار شرحت اي خدا"‬
‫‪",7,22‬يا باده ده حجت مجو يا خود تو برخيز و برو"‪",‬يا بنده را با لطف تو‬
‫شد صوفيانه ماجرا"‬
‫‪",8,1‬جز وي چه باشد كز اجل اندر ربايد كل ما"‪",‬صد جان برافشانم برو‬
‫گويم هنييا مرحبا"‬
‫‪",8,2‬رقصان سوي گردون شوم زانجا سوي بيچون شوم"‪",‬صبر و قرارم‬
‫برده اي اي ميزبان زودتر بيا"‬
‫‪",8,3‬از مه ستاره مي بري تو پاره پاره مي بري"‪",‬گه شيرخواره مي بري‬
‫گه مي كشاني دايه را"‬
‫‪",8,4‬دارم دلي همچون جهان تا مي كشد كوه گران"‪",‬من كه كشم كه‬
‫كي كشم زين كاهدان واخر مرا"‬
‫‪",8,5‬گر موي من چون شير شد از شوق مردن پير شد"‪",‬من آردم گندم‬
‫نيم چون آمدم در آسيا"‬
‫‪",8,6‬در آسيا گندم رود كز سنبله زادست او"‪",‬زاده مهم ني سنبله در آسيا‬
‫باشم چرا"‬
‫‪",8,7‬ني ني فتد در آسيا هم نور مه از روزني"‪",‬زانجا بسوي مه رود ني‬
‫در دكان نانبا"‬

‫‪",8,8‬با عقل خود گر جفتمي من گفتنيها گفتمي"‪",‬خاموش كن تا نشنود‬
‫اين قصه را باد هوا"‬
‫‪",9,1‬من از كجا پند از كجا باده بگردان ساقيا"‪",‬آن جام جان افزاي را‬
‫برريز بر جان ساقيا"‬
‫‪",9,2‬بر دست من نه جام جان اي دستگير عاشقان"‪",‬دور از لب بيگانگان‬
‫پيش آر پنهان ساقيا"‬
‫‪",9,3‬ناني بده نان خواره را آن طامع بيچاره را"‪",‬آن عاشق نانباره را‬
‫كنجي بخسبان ساقيا"‬
‫‪",9,4‬اي جان جان جان جان ما نامديم از بهر نان"‪",‬برجه گدارويي مكن‬
‫در بزم سلطان ساقيا"‬
‫‪",9,5‬اول بگير آن جام مه بر كفه آن پير نه"‪",‬چون مست گردد پير ده رو‬
‫سوي مستان ساقيا"‬
‫‪",9,6‬رو سخت كن اي مرتجا مست از كجا شرم از كجا"‪",‬ور شرم داري‬
‫يك قدح بر شرم افشان ساقيا"‬
‫‪",9,7‬برخيز اي ساقي بيا اي دشمن شرم و حيا"‪",‬تا بخت ما خندان شود‬
‫پيش آي خندان ساقيا"‬
‫‪",10,1‬مهمان شاهم هر شبي بر خوان احسان و وفا"‪",‬مهمان صاحب‬
‫دولتم كه دولتش پاينده با"‬
‫‪",10,2‬بر خوان شيران يك شبي بوزينه اي همراه شد"‪",‬استيزه رو گر‬
‫نيستي او از كجا شير از كجا"‬
‫‪",10,3‬بنگر كه از شمشير شه در قهرمان خون مي چكد"‪",‬آخر چه‬
‫گستاخي است اين والله خطا والله خطا"‬
‫‪",10,4‬گر طفل شيري پنجه زد بر روي مادر ناگهان"‪",‬تو دشمن خود‬
‫نيستي بر وي منه تو پنجه را"‬
‫‪",10,5‬آنكو ز شيران شير خورد او شير باشد نيست مرد"‪",‬بسيار نقش‬
‫آدمي ديدم كه بود آن اژدها"‬
‫‪",10,6‬نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد"‪",‬گر هست آتش ذره‬
‫اي آ ن ذره دارد شعله ها"‬
‫‪",10,7‬شمشيرم و خون ريز من هم نرمم و هم تيز من"‪",‬همچون جهان‬
‫فانيم ظاهر خوش و باطن بل"‬
‫‪",11,1‬اي طوطي عيسي نفس وي بلبل شيرين نوا"‪",‬هين زهره را كاليوه‬
‫كن زان نغمه هاي جان فزا"‬
‫‪",11,2‬دعوي خوبي كن بيا تا صد عدو و آشنا"‪",‬با چهره اي چون زعفران‬
‫با چشم تر آيد گوا"‬
‫‪",11,3‬غم جمله را نالن كند تا مرد و زن افغان كند"‪",‬كه داد ده ما را ز‬
‫غم كوگشت در ظلم اژدها"‬
‫‪",11,4‬غم را بدراني شكم با دور باش زير و بم"‪",‬تا غلغل افتد در عدم از‬
‫عدل تو اي خوش صدا"‬
‫‪",11,5‬ساقي تو ما را ياد كن صد خيك را پر باد كن"‪",‬ارواح را فرهاد كن‬
‫در عشق آن شيرين لقا"‬
‫‪",11,6‬چون تو سرافيل دلي زنده كن آب و گلي"‪",‬در دم ز راه مقبلي در‬
‫گوش ما نفخه خدا"‬

‫‪",11,7‬ما همچو خرمن ريخته گندم به كاه آميخته"‪",‬هين از نسيم باد جان‬
‫كه را ز گندم كن جدا"‬
‫‪",11,8‬تا غم بسوي غم رود خرم سوي خرم رود"‪",‬تا گل بسوي گل رود تا‬
‫دل برآيد بر سما"‬
‫‪",11,9‬اين دانه هاي نازنين محبوس مانده در زمين"‪",‬در گوش يك باران‬
‫خوش موقوف يك باد صبا"‬
‫‪",11,10‬تا كار جان چون زر شود با دلبران هم بر شود"‪",‬پا بود اكنون سر‬
‫شود كه بود اكنون كهربا"‬
‫‪",11,11‬خاموش كن آخر دمي دستور بودي گفتمي"‪",‬سري كه نفكندست‬
‫كس در گوش اخوان صفا"‬
‫‪",12,1‬اي نوبهار عاشقان داري خبر از يار ما"‪",‬اي از تو آبستن چمن و اي‬
‫از تو خندان باغها"‬
‫‪",12,2‬اي بادهاي خوش نفس عشاق را فرياد رس"‪",‬اي پاكتر از جان و جا‬
‫آخر كجا بودي كجا"‬
‫‪",12,3‬اي فتنه روم و حبش حيران شدم كين بوي خوش"‪",‬پيراهن يوسف‬
‫بود يا خود روان مصطفي"‬
‫‪",12,4‬اي جويبار راستي از جوي يار ماستي"‪",‬بر سينه ها سيناستي بر‬
‫جانهايي جان فزا"‬
‫‪",12,5‬اي قيل و اي قال تو خوش و اي جمله اشكال تو خوش"‪",‬ماه تو‬
‫خوش سال تو خوش اي سال و مه چاكر ترا"‬
‫‪",13,1‬اي باد بي آرام ما با گل بگو پيغام ما"‪",‬كاي گل گريز اندر شكر‬
‫چون گشتي از گلشن جدا"‬
‫‪",13,2‬اي گل ز اصل شكري تو با شكر ليق تري"‪",‬شكر خوش و گل هم‬
‫خوش و از هر دو شيرين تر وفا"‬
‫‪",13,3‬رخ بر رخ شكر بنه لذت بگير و بو بده"‪",‬در دولت شكر بجه از‬
‫تلخي جور فنا"‬
‫‪",13,4‬اكنون كه گشتي گلشكر قوت دلي نور نظر"‪",‬از گل برآ بر دل گذر‬
‫آن از كجا اين از كجا"‬
‫‪",13,5‬با خار بودي همنشين چون عقل باجاني قرين"‪",‬بر آسمان رو از‬
‫زمين منزل به منزل تا لقا"‬
‫‪",13,6‬در سر خلقان مي روي در راه پنهان مي روي"‪",‬بستان به بستان‬
‫مي روي آنجا كه خيزد نقشها"‬
‫‪",13,7‬اي گل تو مرغ نادري برعكس مرغان مي پري"‪",‬كامد پيامت زان‬
‫سري پرها بنه بي پر بيا"‬
‫‪",13,8‬اي گل تو اينها ديده اي زان بر جهان خنديده اي"‪",‬زان جامه ها‬
‫بدريده اي اي كربز لعلين قبا"‬
‫‪",13,9‬گلهاي پار از آسمان نعره زنان در گلستان"‪",‬كاي هر كه خواهد‬
‫نردبان تا جان سپارد در بل"‬
‫‪",13,10‬هين از ترشح زين طبق بگذر تو بي ره چون عرق"‪",‬از شيشه‬
‫گلبگر چون روح از آن جام سما"‬
‫‪",13,11‬اي مقبل و ميمون شما با چهره گلگون شما"‪",‬بوديم ما همچون‬
‫شما ما روح گشتيم الصل"‬

‫‪",13,12‬از گلشكر مقصود ما لطف حقست و بود ما"‪",‬اي بود ما آهن‬
‫صفت وي لطف حق آهن ربا"‬
‫‪",13,13‬آهن خرد آيينه گر بر وي نهد زخم شرر"‪",‬ما را نمي خواهد مگر‬
‫خواهم شما را بي شما"‬
‫‪",13,14‬هان اي دل مشكين سخن پايان ندارد اين سخن"‪",‬با كس نيارم‬
‫گفت من آنها كه مي گويي مرا"‬
‫‪",13,15‬اي شمس تبريزي بگو سر شهان شاه خو"‪",‬بي حرف و صوت و‬
‫رنگ و بو بي شمس كي تابد ضيا"‬
‫‪",14,1‬اي عاشقان اي عاشقان امروز ماييم و شما"‪",‬افتاده در غرقابه اي‬
‫تا خود كه داند آشنا"‬
‫‪",14,2‬گر سيل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود"‪",‬مرغان آبي را چه‬
‫غم تا غم خورد مرغ هوا"‬
‫‪",14,3‬ما رخ ز شكر افروخته با موج و بحر آموخته"‪",‬زان سان كه ماهي‬
‫را بود دريا و طوفان جان فزا"‬
‫‪",14,4‬اي شيخ ما را فوطه ده وي آب ما را غوطه ده"‪",‬اي موسي عمران‬
‫بيا بر آب دريا زن عصا"‬
‫‪",14,5‬اين باد اندر هر سري سوداي ديگر مي پزد"‪",‬سوداي آن ساقي مرا‬
‫باقي همه آن شما"‬
‫‪",14,6‬ديروز مستان را بره بربود آن ساقي كله"‪",‬امروز مي در مي دهد‬
‫تا بركند از ما قبا"‬
‫‪",14,7‬اي رشك ماه و مشتري با ما و پنهان چون پري"‪",‬خوش خوش‬
‫كشانم مي بري آخر نگويي تا كجا"‬
‫‪",14,8‬هر جا روي تو با مني اي هر دو چشم و روشني"‪",‬خواهي سوي‬
‫مستيم كش خواهي ببر سوي فنا"‬
‫‪",14,9‬عالم چو كوه طور دان ما همچو موسي طالبان"‪",‬هر دم تجلي مي‬
‫رسد بر مي شكافد كوه را"‬
‫‪",14,10‬يك پاره اخضر مي شود يك پاره عبهر مي شود"‪",‬يك پاره گوهر‬
‫مي شود يك پاره لعل و كهربا"‬
‫‪",14,11‬اي طالب ديدار او بنگر درين كهسار او"‪",‬اي كه چه باد خورده اي‬
‫ما مست گشتيم از صدا"‬
‫‪",14,12‬اي باغبان اي باغبان در ما چه در پيچيده اي"‪",‬گر برده ايم انگور‬
‫تو تو برده اي انبان ما"‬
‫‪",15,1‬اي نوش كرده نيش را بي خويش كن با خويش را"‪",‬با خويش كن‬
‫بي خويش را چيزي بده درويش را"‬
‫‪",15,2‬تشريف ده عشاق را پرنور كن آفاق را"‪",‬بر زهر زن ترياق را‬
‫چيزي بده درويش را"‬
‫‪",15,3‬با روي همچون ماه خود با لطف مسكين خواه خود"‪",‬ما را تو كن‬
‫همراه خود چيزي بده درويش را"‬
‫‪",15,4‬چون جلوه مه مي كني وز عشق آگه مي كني"‪",‬با ما چه همره مي‬
‫كني چيزي بده درويش را"‬
‫‪",15,5‬درويش را چه بود نشان جان و زبان درفشان"‪",‬ني دلق صدپاره‬
‫كشان چيزي بده درويش را"‬

‫‪",15,6‬هم آدم و آن دم تويي هم عيسي و مريم تويي"‪",‬هم راز و هم‬
‫محرم تويي چيزي بده درويش را"‬
‫‪",15,7‬تلخ از تو شيرين مي شود كفر از تو چون دين مي شود"‪",‬خار از تو‬
‫نسرين مي شود چيزي بده درويش را"‬
‫‪",15,8‬جان من و جانان من كفر من و ايمان من"‪",‬سلطان سلطانان من‬
‫چيزي بده درويش را"‬
‫‪",15,9‬اي تن پرست بوالحزن در تن مپيچ و جان مكن"‪",‬منگر به تن بنگر‬
‫به من چيزي بده درويش را"‬
‫‪",15,10‬امروز اي شمع آن كنم بر نور تو جولن كنم"‪",‬بر عشق جان‬
‫افشان كنم چيزي بده درويش را"‬
‫‪",15,11‬امروز گويم چون كنم يك باره دل را خون كنم"‪",‬وين كار را‬
‫يكسون كنم چيزي بده درويش را"‬
‫‪",15,12‬تو عيب ما را كيستي تو مار يا ماهيستي"‪",‬خود را بگو تو چيستي‬
‫چيزي بده درويش را"‬
‫‪",15,13‬جانرا در افكن در عدم زيرا نشايد اي صنم"‪",‬تو محتشم او‬
‫محتشم چيزي بده درويش را"‬
‫‪",16,1‬اي يوسف آخر سوي اين يعقوب نابينا بيا"‪",‬اي عيسي پنهان شده‬
‫بر طارم مينا بيا"‬
‫‪",16,2‬از هجر روزم قير شد دل چون كمان بد تير شد"‪",‬يعقوب مسكين‬
‫پير شد اي يوسف برنا بيا"‬
‫‪",16,3‬اي موسي عمران كه در سينه چه سيناهاستت"‪",‬گاوي خدايي مي‬
‫كند از سينه سينا بيا"‬
‫‪",16,4‬رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم"‪",‬در گور تن تنگ‬
‫آمدم اي جان با پهنا بيا"‬
‫‪",16,5‬چشم محمد بانمت واشوق گفته در غمت"‪",‬زان طره اي اندر همت‬
‫اي سر ارسلنا بيا"‬
‫‪",16,6‬خورشيد پيشت چون شفق اي برده از شاهان سبق"‪",‬اي ديده بينا‬
‫به حق وي سينه دانا بيا"‬
‫‪",16,7‬اي جان تو و جانها چو تن بي جان چه ارزد خود بدن"‪",‬دل داده ام‬
‫دير است من تا جان دهم جانا بيا"‬
‫‪",16,8‬تا برده اي دلرا گرو شد كشت جانم در درو"‪",‬اول تو اي دردا برو و‬
‫آخر تو درمانا بيا"‬
‫‪",16,9‬اي تو دوا و چاره ام نور دل صد پاره ام"‪",‬اندر دل بيچاره ام چون‬
‫غير تو شد ل بيا"‬
‫‪",16,10‬نشناختم قدر تو من تا چرخ مي گويد ز فن"‪",‬دي بر دلش تيري‬
‫بزن دي بر سرش خارا بيا"‬
‫‪",16,11‬اي قاب قوس مرتبت وان دولت با مكرمت"‪",‬كس نيست شاها‬
‫محرمت در قرب او ادني بيا"‬
‫‪",16,12‬اي خسرو مه وش بيا اي خوشتر از صد خوش بيا"‪",‬اي آب و اي‬
‫آتش بيا اي در و اي دريا بيا"‬
‫‪",16,13‬مخدوم جانم شمس دين از جاهت اي روح المين"‪",‬تبريز چون‬
‫عرش مكين از مسجد اقصي بيا"‬

‫‪",17,1‬آمد ندا از آسمان جانرا كه باز آ الصل"‪",‬جان گفت اي نادي خوش‬
‫اهل و سهل مرحبا"‬
‫‪",17,2‬سمعا و طاعه اي ندا هر دم دو صد جانت فدا"‪",‬يك بار ديگر بانگ‬
‫زن تا برپرم بر هل اتي"‬
‫‪",17,3‬اي نادره مهمان ما بردي قرار از جان ما"‪",‬آخر كجا مي خوانيم‬
‫گفتا برون از جان و جا"‬
‫‪",17,4‬از پاي اين زندانيان بيرون كنم بند گران"‪",‬بر چرخ بنهم نردبان تا‬
‫جان برآيد بر عل"‬
‫‪",17,5‬تو جان جان افزاستي آخر ز شهر ماستي"‪",‬دل بر غريبي مي نهي‬
‫اين كي بود شرط وفا"‬
‫‪",17,6‬آوارگي نوشت شده خانه فراموشت شده"‪",‬آن گنده پير كابلي صد‬
‫سحر كردت از دغا"‬
‫‪",17,7‬اين قافله بر قافله پويان سوي آن مرحله"‪",‬چون برنمي گردد‬
‫سرت چون دل نمي جوشد ترا"‬
‫‪",17,8‬بانگ شتربان و جرس مي نشنود از پيش و پس"‪",‬اي بس رفيق و‬
‫همنفس آنجا نشسته گوش ما"‬
‫‪",17,9‬خلقي نشسته گوش ما مست و خوش و بيهوش ما"‪",‬نعره زنان در‬
‫گوش ما كه سوي شاه آ اي گدا"‬
‫‪",18,1‬اي يوسف خوش نام ما خوش مي روي بر بام ما"‪",‬انا فتحنا الصل‬
‫بازا ز بام از در درا"‬
‫‪",18,2‬اي بحر پر مرجان من والله سبك شد جان من"‪",‬اين جان‬
‫سرگردان من از گردش اين آسيا"‬
‫‪",18,3‬اي ساربان با قافله مگذر مرو زين مرحله"‪",‬اشتر بخوابان هين هله‬
‫نه از بهر من بهر خدا"‬
‫‪",18,4‬ني ني برو مجنون برو خوش در ميان خون برو"‪",‬از چون مگو بي‬
‫چون برو زيرا كه جانرا نيست جا"‬
‫‪",18,5‬گر قالبت در خاك شد جان تو بر افلك شد"‪",‬گر خرقه تو چاك شد‬
‫جان ترا نبود فنا"‬
‫‪",18,6‬از سر دل بيرون نه اي بنماي رو كايينه اي"‪",‬چون عشق را سر‬
‫فتنه اي پيش تو آيد فتنه ها"‬
‫‪",18,7‬گويي مرا چون مي روي گستاخ و افزون مي روي"‪",‬بنگر كه در‬
‫خون مي روي آخر نگويي تا كجا"‬
‫‪",18,8‬گفتم كز آتشهاي دل بر روي مفرشهاي دل"‪",‬مي غلط در سوداي‬
‫دل تا بحر يفعل مايشا"‬
‫‪",18,9‬هر دم رسولي مي رسد جانرا گريبان مي كشد"‪",‬بر دل خيالي مي‬
‫دود يعني به اصل خود بيا"‬
‫‪",18,10‬دل از جهان رنگ و بو گشته گريزان سو به سو"‪",‬نعره زنان كان‬
‫اصل كو جامه دران اندر وفا"‬
‫‪",19,1‬امروز ديدم يار را آن رونق هر كار را"‪",‬مي شد روان بر آسمان‬
‫همچون روان مصطفي"‬
‫‪",19,2‬خورشيد از رويش خجل گردون مشبك همچو دل"‪",‬از تابش او آب‬
‫و گل افزون ز آتش در ضيا"‬

‫‪",19,3‬گفتم كه بنما نردبان تا بر روم بر آسمان"‪",‬گفتا سر تو نردبان سر‬
‫را درآور زير پا"‬
‫‪",19,4‬چون پاي خود بر سر نهي پا بر سر اختر نهي"‪",‬چون تو هوا را‬
‫بشكني پا بر هوا نه هين بيا"‬
‫‪",19,5‬بر آسمان و بر هوا صد ره پديد آيد ترا"‪",‬بر آسمان پران شوي هر‬
‫صبحدم همچون دعا"‬
‫‪",20,1‬چندانك خواهي جنگ كن يا گرم كن تهديد را"‪",‬مي دان كه دود‬
‫گولخن هرگز نيايد بر سما"‬
‫‪",20,2‬ور خود برآيد بر سما كي تيره گردد آسمان"‪",‬كز دود آورد آسمان‬
‫چندان لطيفي و ضيا"‬
‫‪",20,3‬خود را مرنجان اي پدر سر را مكوب اندر حجر"‪",‬با نقش گرمابه‬
‫مكن اين جمله چاليش و غزا"‬
‫‪",20,4‬گر تو كني بر مه تفو بر روي تو باز آيد آن"‪",‬ور دامن او را كشي‬
‫هم بر تو تنگ آيد قبا"‬
‫‪",20,5‬پيش از تو خامان دگر در جوش اين ديگ جهان"‪",‬بس برطپيدند و‬
‫نشد درمان نبود ال رضا"‬
‫‪",20,6‬بگرفت دم مار را يك خارپشت اندر دهن"‪",‬سر دركشيد و گرد شد‬
‫مانند گويي آن دغا"‬
‫‪",20,7‬آن مار ابله خويش را بر خار مي زد دمبدم"‪",‬سوراخ سوراخ آمد او‬
‫از خود زدن بر خارها"‬
‫‪",20,8‬بي صبر بود و بي حيل خود را بكشت او از عجل"‪",‬گر صبر كردي‬
‫يك زمان رستي ازو آن بد لقا"‬
‫‪",20,9‬بر خارپشت هر بل خود را مزن تو هم هل"‪",‬ساكن نشين وين‬
‫وردخوان جاالقضا ضاق الفضا"‬
‫‪",20,10‬فرمود رب العالمين با صابرانم همنشين"‪",‬اي همنشين صابران‬
‫افرغ علينا صبرنا"‬
‫‪",20,11‬رفتم به وادي دگر باقي تو فرما اي پدر"‪",‬مر صابران را مي‬
‫رسان هر دم سلمي نو ز ما"‬
‫‪",21,1‬جرمي ندارم بيش ازين كز دل هوا دارم ترا"‪",‬از زعفران روي من‬
‫رو مي بگرداني چرا"‬
‫‪",21,2‬يا اين دل خونخواره را لطف و مراعاتي بكن"‪",‬يا قوت صبرش بده‬
‫در يفعل الله مايشا"‬
‫‪",21,3‬اين دو ره آمد در روش يا صبر يا شكر نعم"‪",‬بي شمع روي تو نتان‬
‫ديدن مرين دو راه را"‬
‫‪",21,4‬هرگه بگرداني تو رو آبي ندارد هيچ جو"‪",‬كي ذره ها پيدا شود بي‬
‫شعشعه شمس الضحي"‬
‫‪",21,5‬بي باده تو كي فتد در مغز نغزان مستي يي"‪",‬بي عصمت تو كي‬
‫رود شيطان بل حول ول"‬
‫‪",21,6‬ني قرص سازد قرصي يي مطبوخ هم مطبوخيي"‪",‬تا در نيندازي‬
‫كفي ز اهليله خود در دوا"‬
‫‪",21,7‬امرت نغرد كي رود خورشيد در برج اسد"‪",‬بي تو كجا جنبد رگي در‬
‫دست و پاي پارسا"‬

‫‪",21,8‬در مرگ هشياري نهي در خواب بيداري نهي"‪",‬در سنگ سقايي نهي‬
‫در برق ميرنده وفا"‬
‫‪",21,9‬سيل سياه شب برد هر جا كه عقلست و خرد"‪",‬زان سيلشان كي‬
‫وا خرد جز مشتري هل اتي"‬
‫‪",21,10‬اي جان جان جزو و كل وي حله بخش باغ و گل"‪",‬وي كوفته هر‬
‫سو دهل كاي جان حيران الصل"‬
‫‪",21,11‬هر كس فريباند مرا تا عشر بستاند مرا"‪",‬آنكم دهد فهم بيا گويد‬
‫كه پيش من بيا"‬
‫‪",21,12‬زان سو كه فهمت مي رسد بايد كه فهم آن سو رود"‪",‬آنكت دهد‬
‫طال بقا او را سزد طال بقا"‬
‫‪",21,13‬هم او كه دل تنگت كند سرسبز و گل رنگت كند"‪",‬هم اوت آرد در‬
‫دعا هم او دهد مزد دعا"‬
‫‪",21,14‬هم ري و بي و نون را كردست مقرون با الف"‪",‬در باد دم اندر‬
‫دهن تا خوش بگويي ربنا"‬
‫‪",21,15‬لبيك لبيك اي كرم سوداي تست اندر سرم"‪",‬زاب تو چرخي مي‬
‫زنم مانند چرخ آسيا"‬
‫‪",21,16‬هرگز نداند آسيا مقصود گردشهاي خود"‪",‬كاستون قوت ماست او‬
‫يا كسب و كار نانبا"‬
‫‪",21,17‬آبيش گردان مي كند او نيز چرخي مي زند"‪",‬حق آب را بسته كند‬
‫او هم نمي جنبد ز جا"‬
‫‪",21,18‬خامش كه اين گفتار ما مي پرد از اسرار ما"‪",‬تا گويد او كه گفت‬
‫او هرگز بننمايد قفا"‬
‫‪",22,1‬چندان بنالم نالها چندان برآرم رنگها"‪",‬تا بركنم از آينه هر منكري‬
‫من زنگها"‬
‫‪",22,2‬بر مركب عشق تو دل مي راند و اين مركبش"‪",‬در هر قدم مي‬
‫بگذرد زان سوي جان فرسنگها"‬
‫‪",22,3‬بنما تو لعل روشنت بر كوري هر ظلمتي"‪",‬تا بر سر سنگين دلن از‬
‫عرش بارد سنگها"‬
‫‪",22,4‬با اينچنين تابانيت داني چرا منكر شدند"‪",‬كين دولت و اقبال را‬
‫باشد ازيشان ننگها"‬
‫‪",22,5‬گر ني كه كورندي چنين آخر بديدندي چنان"‪",‬آن سو هزاران جان ز‬
‫مه چون اختران آونگها"‬
‫‪",22,6‬چون از نشاط نور تو كوران همي بينا شوند"‪",‬تا از خوشي راه تو‬
‫رهوار گردد لنگها"‬
‫‪",22,7‬اما چو اندر راه تو ناگاه بي خود مي شود"‪",‬هر عقل زيرا رسته شد‬
‫در سبزه زارت بنگها"‬
‫‪",22,8‬زين رو همي بينم كسان نالن چو ني و ز دل تهي"‪",‬زين رو دو صد‬
‫سرو روان خم شد ز غم چون چنگها"‬
‫‪",22,9‬زين رو هزاران كاروان بشكسته شد از ره روان"‪",‬زين ره بسي‬
‫كشتي پر بشكسته شد بر گنگها"‬
‫‪",22,10‬اشكستگان را جانها بستست بر اوميد تو"‪",‬تا دانش بي حد تو پيدا‬
‫كند فرهنگها"‬

‫‪",22,11‬تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو"‪",‬تا صلح گيرد هر‬
‫طرف تا محو گردد جنگها"‬
‫‪",22,12‬تا جستني نوعي دگر ره رفتني طرزي دگر"‪",‬پيدا شود در هر جگر‬
‫در سلسله آهنگها"‬
‫‪",22,13‬وز دعوت جذب خوشي آن شمس تبريزي شود"‪",‬هر ذره انگيزنده‬
‫اي هر موي چون سرهنگها"‬
‫‪",23,1‬چون خون نخسپد خسروا چشمم كجا خسپد مها"‪",‬كز چشم من‬
‫درياي خون جوشان شد از جور و جفا"‬
‫‪",23,2‬گر لب فرو بندم كنون جانم بجوش آيد درون"‪",‬ور بر سرش آبي‬
‫زنم بر سر زند او جوش را"‬
‫‪",23,3‬معذور دارم خلق را گر منكرند از عشق ما"‪",‬اه ليك خود معذور را‬
‫كي باشد اقبال و سنا"‬
‫‪",23,4‬از جوش خون نطقي بفم آن نطق آمد در قلم"‪",‬شد حرفها چون‬
‫مور هم سوي سليمان لبه را"‬
‫‪",23,5‬كاي شه سليمان لطف وي لطف را از تو شرف"‪",‬در ترا جانها‬
‫صدف باغ ترا جانها گيا"‬
‫‪",23,6‬ما مور بيچاره شده وزخرمن آواره شده"‪",‬در سير سياره شده هم‬
‫تو برس فرياد ما"‬
‫‪",23,7‬ما بنده خاك كفت چون چاكران اندر صفت"‪",‬ما ديدبان آن صفت با‬
‫اين همه عيب عما"‬
‫‪",23,8‬تو ياد كن الطاف خود در سابق الله الصمد"‪",‬در حق هر بدكار بد‬
‫هم مجرم هر دو سرا"‬
‫‪",23,9‬تو صدقه كن اي محتشم بر دل كه ديدت اي صنم"‪",‬در غير تو چون‬
‫بنگرم اندر زمين يا در سما"‬
‫‪",23,10‬آن آب حيوان صفا هم در گلو گيرد ورا"‪",‬كو خورده باشد بادها‬
‫زان خسرو ميمون لقا"‬
‫‪",23,11‬اي آفتاب اندر نظر تاريك و دلگير و شرر"‪",‬آنرا كه ديد او آن قمر‬
‫در خوبي و حسن و بها"‬
‫‪",23,12‬اي جان شيرين تلخ وش بر عاشقان هجر كش"‪",‬در فرقت آن‬
‫شاه خوش بي كبر با صد كبريا"‬
‫‪",23,13‬اي جان سخن كوتاه كن يا اين سخن در راه كن"‪",‬در راه‬
‫شاهنشاه كن در سوي تبريز صفا"‬
‫‪",23,14‬اي تن چو سگ كاهل مشو افتاده عوعو بس معو"‪",‬تو بازگرد از‬
‫خويش و رو سوي شهنشاه بقا"‬
‫‪",23,15‬اي صد بقا خاك كفش آن صد شهنشه در صفش"‪",‬گشته رهي‬
‫صد آصفش واله سليمان در ول"‬
‫‪",23,16‬وانگه سليمان زان ول لرزان ز مكر ابتل"‪",‬از ترس كورا آن عل‬
‫كمتر شود از رشكها"‬
‫‪",23,17‬ناگه قضا را شيطنت از جام عز و سلطنت"‪",‬بربوده از وي‬
‫مكرمت كرده به ملكش اقتضا"‬
‫‪",23,18‬چون يكدمي آن شاه فرد تدبير ملك خويش كرد"‪",‬ديو و پري را‬
‫پاي مرد ترتيب كرد آن پادشا"‬

‫‪",23,19‬نا باز ازان عاقل شده ديد از هوا غافل شده"‪",‬زان باغها آفل شده‬
‫بي بر شده هم بي نوا"‬
‫‪",23,20‬زد تيغ قهر و قاهري بر گردن ديو و پري"‪",‬كورا ز عشق آن سري‬
‫مشغول كردند از قضا"‬
‫‪",23,21‬زود اندر آمد لطف شه مخدوم شمس الدين چو مه"‪",‬در منع او‬
‫گفتا كه نه عالم مسوز اي مجتبا"‬
‫‪",23,22‬از شه چو ديد او مژده اي آورد در حين سجده اي"‪",‬تبريز را از‬
‫وعده اي كارزد باين هر دو سرا"‬
‫‪",24,1‬چون نالد اين مسكين كه تا رحم آيد آن دلدار را"‪",‬خون بارد اين‬
‫چشمان كه تا بينم من آن گلزار را"‬
‫‪",24,2‬خورشيد چون افروزدم تا هجر كمتر سوزدم"‪",‬دل حيلتي آموزدم‬
‫كز سر بگيرم كار را"‬
‫‪",24,3‬اي عقل كل ذوفنون تعليم فرما يك فسون"‪",‬كز وي بخيزد در درون‬
‫رحمي نگارين يار را"‬
‫‪",24,4‬چون نور آن شمع چگل مي در نيابد جان و دل"‪",‬كي داند آخر آب و‬
‫گل دلخواه آن عيار را"‬
‫‪",24,5‬جبريل با لطف و رشد عجل سمين را چون چشد"‪",‬اين دام و دانه‬
‫كي كشد عنقاي خوش منقار را"‬
‫‪",24,6‬عنقا كه يابد دام كس در پيش آن عنقا مگس"‪",‬اي عنكبوت عقل‬
‫بس تا كي تني اين تار را"‬
‫‪",24,7‬كو آن مسيح خوش دمي بي واسطه مريم يمي"‪",‬كز وي دل ترسا‬
‫همي پاره كند زنار را"‬
‫‪",24,8‬دجال غم چون آتشي گسترد زاتش مفرشي"‪",‬كو عيسي خنجر‬
‫كشي دجال بدكردار را"‬
‫‪",24,9‬تن را سلمت ها ز تو جانرا قيامتها ز تو"‪",‬عيسي علمت ها ز تو‬
‫وصل قيامت وار را"‬
‫‪",24,10‬ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد"‪",‬آتش بخار اندر‬
‫فتد چون گل نباشد خار را"‬
‫‪",24,11‬ماندم ز عذرا وامقي چون من نبودم ليقي"‪",‬ليكن خمار عاشقي‬
‫در سر دل خمار را"‬
‫‪",24,12‬شطرنج دولتشاه را صد جان به خرجش راه را"‪",‬صد كه حمايل‬
‫كاه را صد درد دردي خوار را"‬
‫‪",24,13‬بينم به شه واصل شده مي از خودي فاصل شده"‪",‬وز شاه جان‬
‫حاصل شده جانها در و ديوار را"‬
‫‪",24,14‬باشد كه آن شاه حرون زان لطف از حدها برون"‪",‬منسوخ گرداند‬
‫كنون آن رسم استغفار را"‬
‫‪",24,15‬جاني كه رو اين سو كند با بايزيد او خو كند"‪",‬يا در سنايي رو كند‬
‫يابو دهد عطار را"‬
‫‪",24,16‬مخدوم جان كز جام او سرمست شد ايام او"‪",‬گاهي كه گويي نام‬
‫او لزم شمر تكرار را"‬
‫‪",24,17‬عالي خداوند شمس دين تبريز ازو جان زمين"‪",‬پرنور چون عرش‬
‫مكين كو رشك شد انوار را"‬

‫‪",24,18‬اي صد هزاران آفرين بر ساعت فرخ ترين"‪",‬كان ناطق روح‬
‫المين بگشايد آن اسرار را"‬
‫‪",24,19‬در پاكي بي مهر و كين در بزم عشق او نشين"‪",‬در پرده منكر‬
‫ببين آن پرده صد مسمار را"‬
‫‪",25,1‬من دي نگفتم مر ترا كاي بي نظير خوش لقا"‪",‬اي قد مه از رشك‬
‫تو چون آسمان گشته دوتا"‬
‫‪",25,2‬امروز صد چندان شدي حاجب بدي سلطان شدي"‪",‬هم يوسف‬
‫كنعان شدي هم فر نور مصطفي"‬
‫‪",25,3‬امشب ستايمت اي پري فردا ز گفتن بگذري"‪",‬فردا زمين و آسمان‬
‫در شرح تو باشد فنا"‬
‫‪",25,4‬امشب غنيمت دارمت باشم غلم و چاكرت"‪",‬فردا ملك بيهش شود‬
‫هم عرش بشكافد قبا"‬
‫‪",25,5‬ناگه برآيد صرصري ني بام ماند ني دري"‪",‬زين پشگان پر كي زند‬
‫چونك ندارد پيل پا"‬
‫‪",25,6‬باز از ميان صرصرش درتابد آن حسن و فرش"‪",‬هر ذره اي خندان‬
‫شود در فر آن شمس الضحي"‬
‫‪",25,7‬تعليم گيرد ذره ها زان آفتاب خوش لقا"‪",‬صد ذرگي دلربا كانها‬
‫نبودش ز ابتدا"‬
‫‪",26,1‬هر لحظه وحي آسمان آيد بسر جانها"‪",‬كاخر چو دردي بر زمين تا‬
‫چند ميباشي برآ"‬
‫‪",26,2‬هر كز گران جانان بود چون درد در پايان بود"‪",‬آنگه رود بالي خم‬
‫كان درد او يابد صفا"‬
‫‪",26,3‬گل را مجنبان هر دمي تا آب تو صافي شود"‪",‬تا درد تو روشن شود‬
‫تا درد تو گردد دوا"‬
‫‪",26,4‬جانيست چون شعله ولي دودش ز نورش بيشتر"‪",‬چون دود از حد‬
‫بگذرد در خانه ننمايد ضيا"‬
‫‪",26,5‬گر دود را كمتر كني از نور شعله برخوري"‪",‬از نور تو روشن شود‬
‫هم اين سرا هم آن سرا"‬
‫‪",26,6‬در آب تيره بنگري ني ماه بيني ني فلك"‪",‬خورشيد و مه پنهان شود‬
‫چون تيرگي گيرد هوا"‬
‫‪",26,7‬باد شمالي ميوزد كز وي هوا صافي شود"‪",‬وز بهر اين صيقل سحر‬
‫در مي دمد باد صبا"‬
‫‪",26,8‬باد نفس مر سينه را ز اندوه صيقل مي زند"‪",‬گر يك نفس گيرد‬
‫نفس مر نفس را آيد فنا"‬
‫‪",26,9‬جان غريب اندر جهان مشتاق شهر لمكان"‪",‬نفس بهيمي در چرا‬
‫چندين چرا باشد چرا"‬
‫‪",26,10‬اي جان پاك خوش گهر تا چند باشي در سفر"‪",‬تو باز شاهي باز‬
‫پر سوي صفير پادشا"‬
‫‪",27,1‬آن خواجه را در كوي ما در گل فرو رفتست پا"‪",‬با تو بگويم حال او‬
‫برخوان اذا جاالقضا"‬
‫‪",27,2‬جبار وار و زفت او دامن كشان مي رفت او"‪",‬تسخركنان بر‬
‫عاشقان بازيچه ديده عشق را"‬

‫‪",27,3‬بس مرغ پران بر هوا از دامها فرد و جدا"‪",‬مي آيد از قبضه قضا بر‬
‫پر او تير بل"‬
‫‪",27,4‬اي خواجه سرمستك شدي بر عاشقان خنبك زدي"‪",‬مست‬
‫خداوندي خود كشتي گرفتي با خدا"‬
‫‪",27,5‬بر آسمانها برده سر وز سر نبشت او بي خبر"‪",‬هميان او پر سيم و‬
‫زر گوشش پر از طال بقا"‬
‫‪",27,6‬از بوسه ها بر دست او وز سجده ها بر پا ي او"‪",‬وز لور كند‬
‫شاعران وز دمدمه هر ژاژخا"‬
‫‪",27,7‬باشد كرم را آفتي كان كبر آرد در فتي"‪",‬از وهم بيمارش كند در‬
‫چاپلوسي هر گدا"‬
‫‪",27,8‬بدهد درمها در كرم او نافريدست آن درم"‪",‬از مال و ملك ديگري‬
‫مردي كجا باشد سخا"‬
‫‪",27,9‬فرعون و شدادي شده خيكي پر از بادي شده"‪",‬موري بده ماري‬
‫شده وان مار گشته اژدها"‬
‫‪",27,10‬عشق از سر قدوسيي همچون عصاي موسيي"‪",‬كو اژدها را‬
‫ميخورد چون افكند موسي عصا"‬
‫‪",27,11‬بر خواجه روي زمين بگشاد از گردون كمين"‪",‬تيري زدش كز زخم‬
‫او همچون كماني شد دوتا"‬
‫‪",27,12‬در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران"‪",‬خرخركنان چون‬
‫صرعيان در غرغره مرگ و فنا"‬
‫‪",27,13‬رسوا شده عريان شده دشمن برو گريان شده"‪",‬خويشان او‬
‫نوحه كنان بر وي چو اصحاب عزا"‬
‫‪",27,14‬فرعون و نمرودي بده اني اناالله مي زده"‪",‬اشكسته گردن آمده‬
‫در يارب و در ربنا"‬
‫‪",27,15‬او زعفراني كرده رو زخمي نه بر اندام او"‪",‬جز غمزه غمازه اي‬
‫شكر لبي شيرين لقا"‬
‫‪",27,16‬تيرش عجبتر يا كمان چشمش تهي تر يا دهان"‪",‬او بي وفاتر يا‬
‫جهان او محتجب تر يا هما"‬
‫‪",27,17‬اكنون بگويم سر جان در امتحان عاشقان"‪",‬از قفل و زنجير نهان‬
‫هين گوشها را برگشا"‬
‫‪",27,18‬كي برگشائي گوش را كو گوش مر مدهوش را"‪",‬مخلص نباشد‬
‫هوش را جز يفعل الله مايشا"‬
‫‪",27,19‬اين خواجه با خرخشه شد پرشكسته چون پشه"‪",‬نالن ز عشق‬
‫عايشه كابيض عيني من بكا"‬
‫‪",27,20‬انا هلكنا بعدكم يا ويلنا من بعدكم"‪",‬مقت الحيوه فقدكم عودوا‬
‫الينا بالرضا"‬
‫‪",27,21‬العقل فيكم مرتهن هل من صدايشفي الحزن"‪",‬والقلب منكم‬
‫ممتحن في وسط نير ان النوي"‬
‫‪",27,22‬اي خواجه با دست و پا پايت شكستست از قضا"‪",‬دلها شكستي‬
‫تو بسي بر پاي تو آمد جزا"‬
‫‪",27,23‬اين از عنايتها شمر كز كوي عشق آمد ضرر"‪",‬عشق مجازي را‬
‫گذر بر عشق حقست انتها"‬

‫‪",27,24‬غازي بدست پور خود شمشير چوبين مي دهد"‪",‬تا او در آن استا‬
‫شود شمشير گيرد در غزا"‬
‫‪",27,25‬عشقي كه بر انسان بود شمشير چوبين آن بود"‪",‬آن عشق با‬
‫رحمان شود چون آخر آيد ابتل"‬
‫‪",27,26‬عشق زليخا ابتدا بر يوسف آمد سالها"‪",‬شد آخر آن عشق خدا‬
‫مي كرد بر يوسف قفا"‬
‫‪",27,27‬بگريخت او يوسف پيش زد دست در پيراهنش"‪",‬بدريده شد از‬
‫جذب او برعكس حال ابتدا"‬
‫‪",27,28‬گفتش قصاص پيرهن بردم ز تو امروز من"‪",‬گفتا بسي زينها كند‬
‫تقليب عشق كبريا"‬
‫‪",27,29‬مطلوب را طالب كند مغلوب را قانع كند"‪",‬اي بس دعاگو را كه‬
‫حق كرد از كرم قبله دعا"‬
‫‪",27,30‬باريك شد اينجا سخن دم مي نگنجد در دهن"‪",‬من مغلطه خواهم‬
‫زدن اينجا روا باشد دغا"‬
‫‪",27,31‬او مي زند من كيستم من صورتم خاكيستم"‪",‬رمال بر خاكي زند‬
‫نقش صوابي يا خطا"‬
‫‪",27,32‬اين را رها كن خواجه را بنگر كه ميگويد مرا"‪",‬عشق آتش اندر‬
‫ريش زد ما را رها كردي چرا"‬
‫‪",27,33‬اي خواجه صاحب قدم گر رفتم اينك آمدم"‪",‬تا من درين آخر‬
‫زمان حال تو گويم برمل"‬
‫‪",27,34‬آخر چه گويد غره اي جز ز آفتابي ذره اي"‪",‬از بحر قلزم قطره‬
‫اي زين بي نهايت ماجرا"‬
‫‪",27,35‬چون قطره اي بنمايدت باقيش معلوم آيدت"‪",‬ز انبار كف گندمي‬
‫عرضه كنند اندر شرا"‬
‫‪",27,36‬كفي چو ديدي باقيش ناديده خود مي دانيش"‪",‬دانيش و داني‬
‫چون شود چون بازگردد ز آسيا"‬
‫‪",27,37‬هستي تو انبار كهن دستي درين انبار كن"‪",‬بنگر چگونه گندمي‬
‫وانگه بطاحون برهل"‬
‫‪",27,38‬هست آن جهان چون آسيا هست آن جهان چون خرمني"‪",‬آنجا‬
‫همين خواهي بدن گر گندمي گر لوبيا"‬
‫‪",27,39‬رو ترك اين گو اي مصر آن خواجه را بين منتظر"‪",‬كو نيم كاره‬
‫مي كند تعجيل مي گويد صل"‬
‫‪",27,40‬اي خواجه تو چوني بگو خسته درين پرفتنه كو"‪",‬در خاك و خون‬
‫افتاده اي بيچاره وار و مبتل"‬
‫‪",27,41‬گفت الغياث اي مسلمين دلها نگهداريد هين"‪",‬شد ريخته خود‬
‫خون من تا اين نباشد بر شما"‬
‫‪",27,42‬من عاشقان را در تبش بسيار كردم سرزنش"‪",‬با سينه پر غل و‬
‫غش بسيار گفتم ناسزا"‬
‫‪",27,43‬ويل لكل همزه بهر زبان بد بود"‪",‬هماز را لماز را جز چاشني نبود‬
‫دوا"‬
‫‪",27,44‬كي آن دهان مردم است سوراخ مار و كژدم است"‪",‬كهگل در آن‬
‫سوراخ زن كزدم منه بر اقربا"‬

‫‪",27,45‬در عشق ترك كام كن ترك حبوب و دام كن"‪",‬مر سنگ را زر نام‬
‫كن شكر لقب نه بر جفا"‬
‫‪",28,1‬اي شاه جسم و جان ما خندان كن دندان ما"‪",‬سرمه كش چشمان‬
‫ما اي چشم جانرا توتيا"‬
‫‪",28,2‬اي مه ز اجللت خجل عشقت ز خون ما بحل"‪",‬چون ديدمت مي‬
‫گفت دل جاالقضا جاالقضا"‬
‫‪",28,3‬ما گوي سرگردان تو اندر خم چوگان تو"‪",‬گه خوانيش سوي طرب‬
‫گه رانيش سوي بل"‬
‫‪",28,4‬گه جانب خوابش كشي گه سوي اسبابش كشي"‪",‬گه جانب شهر‬
‫بقا گه جانب دشت فنا"‬
‫‪",28,5‬گه شكر آن مولي كند گه آه واويلي كند"‪",‬گه خدمت ليلي كند گه‬
‫مست و مجنون خدا"‬
‫‪",28,6‬جان را تو پيدا كرده اي مجنون و شيدا كرده اي"‪",‬گه عاشق كنج‬
‫خل گه عاشق رو و ريا"‬
‫‪",28,7‬گه قصد تاج زر كند گه خاكها بر سر كند"‪",‬گه خويش را قيصر كند‬
‫گه دلق پوشد چون گدا"‬
‫‪",28,8‬طرفه درخت آمد كزو گه سيب رويد گه كدو"‪",‬گه زهر رويد گه‬
‫شكر گه درد رويد گه دوا"‬
‫‪",28,9‬جويي عجايب كاندرون گه آب راني گاه خون"‪",‬گه بادهاي لعل گون‬
‫گه شير و گه شهد شفا"‬
‫‪",28,10‬گه علم بر دل برتند گه دانش از دل بركند"‪",‬گه فضلها حاصل كند‬
‫گه جمله را روبد بل"‬
‫‪",28,11‬روزي محمد بك شود روزي پلنگ و سگ شود"‪",‬گه دشمن بدرگ‬
‫شود گه والدين و اقربا"‬
‫‪",28,12‬گه خار گردد گاه گل گه سركه گردد گاه مل"‪",‬گاهي دهل زن گه‬
‫دهل تا ميخورد زخم عصا"‬
‫‪",28,13‬گه عاشق اين پنج و شش گه طالب جانهاي خوش"‪",‬اين سوش‬
‫كش آن سوش كش چون اشتري گم كرده جا"‬
‫‪",28,14‬گاهي چو چه كن پست رو مانند قارون سوي گو"‪",‬گه چون مسيح‬
‫و كشت نو بال روان سوي عل"‬
‫‪",28,15‬تا فضل تو راهش دهد وز شيد و تلوين وارهد"‪",‬شياد ما شيدا‬
‫شود يكرنگ چون شمس الضحي"‬
‫‪",28,16‬چون ماهيان بحرش سكن بحرش بود باغ و وطن"‪",‬بحرش بود‬
‫گور و كفن جز بحر را داند وبا"‬
‫‪",28,17‬زين رنگها مفرد شود در خنب عيسي در رود"‪",‬در صبغه الله رو‬
‫نهد تا يفعل الله مايشا"‬
‫‪",28,18‬رست از وقاحت وز حيا وز دور وز نقلن جا"‪",‬رست از برو رست‬
‫از بيا چون سنگ زير آسيا"‬
‫‪",28,19‬انا فتحنا بابكم لتهجروا اصحابكم"‪",‬نلحق بكم اعقابكم هذا‬
‫مكافات الول"‬
‫‪",28,20‬انا شددنا جنبكم انا غفرنا ذنبكم"‪",‬مما شكرتم ربكم والشكر‬
‫جرارالرضا"‬

‫‪",28,21‬مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن"‪",‬باب البيان مغلق قل‬
‫صمتنا اولي بنا"‬
‫‪",29,1‬اي از وراي پرده ها تاب تو تابستان ما"‪",‬ما را چو تابستان ببر دل‬
‫گرم تابستان ما"‬
‫‪",29,2‬اي چشم جانرا توتيا آخر كجا رفتي بيا"‪",‬تا آب رحمت برزند از‬
‫صحن آتشدان ما"‬
‫‪",29,3‬تا سبزه گردد شورها تا روضه گردد گورها"‪",‬انگور گردد غوره ها تا‬
‫پخته گردد نان ما"‬
‫‪",29,4‬اي آفتاب جان و دل اي آفتاب از تو خجل"‪",‬آ خر ببين كين آب و‬
‫گل چون بست گرد جان ما"‬
‫‪",29,5‬شد خارها گلزارها از عشق رويت بارها"‪",‬تا صد هزار اقرارها افكند‬
‫در ايمان ما"‬
‫‪",29,6‬اي صورت عشق ابد خوش رو نمودي در جسد"‪",‬تا ره بري سوي‬
‫احد جانرا ازين زندان ما"‬
‫‪",29,7‬در دود غم بگشا طرب روزي نما از عين شب"‪",‬روزي غريب و‬
‫بوالعجب اي صبح نورافشان ما"‬
‫‪",29,8‬گوهر كني خرمهره را زهره بدري زهره را"‪",‬سلطان كني بي بهره‬
‫را شاباش اي سلطان ما"‬
‫‪",29,9‬كو ديده ها در خورد تو تا در رسد در گرد تو"‪",‬كو گوش هوش آورد‬
‫تو تا بشنود برهان ما"‬
‫‪",29,10‬چون دل شود احسان شمر در شكر آن شاخ شكر"‪",‬نعره برآرد‬
‫چاشني از بيخ هر دندان ما"‬
‫‪",29,11‬آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آيد به كل"‪",‬ريحان به ريحان گل به‬
‫گل از حبس خارستان ما"‬
‫‪",30,1‬اي فصل با باران ما برريز بر ياران ما"‪",‬چون اشك غمخواران ما‬
‫در هجر دلداران ما"‬
‫‪",30,2‬اي چشم ابر اين اشكها مي ريز همچون مشكها"‪",‬زيرا كه داري‬
‫رشكها بر ماه رخساران ما"‬
‫‪",30,3‬اين ابر را گريان نگر وان باغ را خندان نگر"‪",‬كز لبه و گريه پدر‬
‫رستند بيماران ما"‬
‫‪",30,4‬ابر گران چون داد حق از بهر لب خشكان ما"‪",‬رطل گران هم حق‬
‫دهد بهر سبكساران ما"‬
‫‪",30,5‬بر خاك و دشت بي نوا گوهرفشان كرد آسمان"‪",‬زين بي نوايي مي‬
‫كشند از عشق طراران ما"‬
‫‪",30,6‬اين ابر چون يعقوب من وان گل چو يوسف در چمن"‪",‬بشكفته‬
‫روي يوسفان از اشك افشاران ما"‬
‫‪",30,7‬يك قطره اش گوهر شود يك قطره اش عبهر شود"‪",‬وز مال و‬
‫نعمت پر شود كفهاي كف خاران ما"‬
‫‪",30,8‬باغ و گلستان ملي اشكوفه مي كردند دي"‪",‬زيرا كه بر ريق از پگه‬
‫خوردند خماران ما"‬
‫‪",30,9‬بربند لب همچون صدف مستي ميا در پيش صف"‪",‬تا باز آيند اين‬
‫طرف از غيب هشياران ما"‬

‫‪",31,1‬بادا مبارك در جهان سور و عروسيهاي ما"‪",‬سور و عروسي را خدا‬
‫ببريد بر بالي ما"‬
‫‪",31,2‬زهره قرين شد با قمر طوطي قرين شد با شكر"‪",‬هر شب‬
‫عروسيي دگر از شاه خوش سيماي ما"‬
‫‪",31,3‬ان القلوب فرجت ان النفوس زوجت"‪",‬ان الهموم اخرجت در‬
‫دولت مولي ما"‬
‫‪",31,4‬بسم الله امشب برنوي سوي عروسي مي روي"‪",‬داماد خوبان مي‬
‫شوي اي خوب شهرآراي ما"‬
‫‪",31,5‬خوش مي روي در كوي ما خوش مي خرامي سوي ما"‪",‬خوش مي‬
‫جهي در جوي ما اي جوي و اي جوياي ما"‬
‫‪",31,6‬خوش مي روي بر راي ما خوش مي گشايي پاي ما"‪",‬خوش مي‬
‫بري كفهاي ما اي يوسف زيباي ما"‬
‫‪",31,7‬از تو جفا كردن روا وز ما وفا جستن خطا"‪",‬پاي تصرف را بنه بر‬
‫جان خون پالي ما"‬
‫‪",31,8‬اي جان جان جانرا بكش تا حضرت جانان ما"‪",‬وين استخوان را هم‬
‫بكش هديه بر عنقاي ما"‬
‫‪",31,9‬رقصي كنيد اي عارفان چرخي زنيد اي منصفان"‪",‬در دولت شاه‬
‫جهان آن شاه جان افزاي ما"‬
‫‪",31,10‬در گردن افكنده دهل در گردك نسرين و گل"‪",‬كامشب بود دف و‬
‫دهل نيكوترين كالي ما"‬
‫‪",31,11‬خاموش كامشب زهره شد ساقي به پيمانه و بمد"‪",‬بگرفته ساغر‬
‫ميكشد حمراي ما حمراي ما"‬
‫‪",31,12‬والله كه اين دم صوفيان بستند از شادي ميان"‪",‬در غيب پيش‬
‫غيب دان از شوق استسقاي ما"‬
‫‪",31,13‬قومي چو دريا كف زنان چون موجها سجده كنان"‪",‬قومي مبارز‬
‫چون سنان خون خوار چون اجزاي ما"‬
‫‪",31,14‬خاموش كامشب مطبخي شاهست از فرخ رخي"‪",‬اين نادره كه‬
‫مي پزد حلواي ما حلواي ما"‬
‫‪",32,1‬ديدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتي"‪",‬در خواب غفلت بي‬
‫خبر زو بوالعلي و بوالعل"‬
‫‪",32,2‬زان مي كه در سر داشتم من ساغري برداشتم"‪",‬در پيش او مي‬
‫داشتم گفتم كه اي شاه الصل"‬
‫‪",32,3‬گفتا چيست اين اي فلن گفتم كه خون عاشقان"‪",‬جوشيده و‬
‫صافي چو جان بر آتش عشق و ول"‬
‫‪",32,4‬گفتا چو تو نوشيده اي در ديگ جان جوشيده اي"‪",‬از جان و دل‬
‫نوشش كنم اي باغ اسرار خدا"‬
‫‪",32,5‬آن دلبر سرمست من بستد قدح از دست من"‪",‬اندر كشيدش‬
‫همچو جان كان بود جانرا جان فزا"‬
‫‪",32,6‬از جان گذشته صد درج هم در طرب هم در فرج"‪",‬مي كرد اشارت‬
‫آسمان كاي چشم بد دور از شما"‬
‫‪",33,1‬مي ده گزافه ساقيا تا كم شود خوف و رجا"‪",‬گردن بزن انديشه را‬
‫ما ازكجا او از كجا"‬

‫‪",33,2‬پيش آر نوشانوش را از بيخ بركن هوش را"‪",‬آن عيش بي روپوش‬
‫را از بند هستي برگشا"‬
‫‪",33,3‬در مجلس ما سرخوش آ برقع ز چهره برگشا"‪",‬زان سان كه اول‬
‫آمدي اي يفعل الله مايشا"‬
‫‪",33,4‬ديوانگان جسته بين از بند هستي رسته بين"‪",‬در بي دلي دل بسته‬
‫بين كين دل بود دام بل"‬
‫‪",33,5‬زودتر بيا هين دير شد دل زين وليت سير شد"‪",‬مستش كن و‬
‫بازش رهان زين گفتن زوتر بيا"‬
‫‪",33,6‬بگشا ز دستم اين رسن بربند پاي بوالحسن"‪",‬پر ده قدح را تا كه‬
‫من سر را بنشناسم ز پا"‬
‫‪",33,7‬بي ذوق آن جاني كه او در ماجرا و گفت و گو"‪",‬هر لحظه گرمي‬
‫مي كند با بوالعلي و بوالعل"‬
‫‪",33,8‬نانم مده‡ آبم مده آسايش و خوابم مده"‪",‬اي تشنگي عشق تو صد‬
‫همچو ما را خون بها"‬
‫‪",33,9‬امروز مهمان توام مست و پريشان توام"‪",‬پر شد همه شهر اين‬
‫خبر كامروز عيش است الصل"‬
‫‪",33,10‬هر كو بجز حق مشتري جويد نباشد جز خري"‪",‬در سبزه اين‬
‫گولخن همچون خران جويد چرا"‬
‫‪",33,11‬مي دان كه سبزه گولخن گنده كند ريش و دهن"‪",‬زيرا ز خضراي‬
‫دمن فرمود دوري مصطفي"‬
‫‪",33,12‬دورم ز خضراي دمن دورم ز حوراي چمن"‪",‬دورم ز كبر و ما و‬
‫من مست شراب كبريا"‬
‫‪",33,13‬از دل خيال دلبري بر كرد ناگاهان سري"‪",‬ماننده ماه از افق‬
‫ماننده گل از گيا"‬
‫‪",33,14‬جمله خيالت جهان پيش خيال او دوان"‪",‬مانند آهن پاره ها در‬
‫جذبه آهن ربا"‬
‫‪",33,15‬بد لعل ها پيشش حجر شيران به پيشش گورخر"‪",‬شمشيرها‬
‫پيشش سپر خورشيد پيشش ذره ها"‬
‫‪",33,16‬عالم چو كوه طور شد هر ذره اش پر نور شد"‪",‬مانند موسي روح‬
‫هم افتاد بيهوش از لقا"‬
‫‪",33,17‬هر هستيئي در وصل خود در وصل اصل اصل خود"‪",‬خنبك زنان بر‬
‫نيستي دستك زنان اندر نما"‬
‫‪",33,18‬سرسبز و خوش هر تره اي نعره زنان هر ذره اي"‪",‬كالصبر مفتاح‬
‫الفرج والشكر مفتاح الرضا"‬
‫‪",33,19‬گل كرد بلبل را ندا كاي صد چو من پيشت فدا"‪",‬حارس بدي‬
‫سلطان شدي تا كي زني طال بقا"‬
‫‪",33,20‬ذرات محتاجان شده اندر دعا نالن شده"‪",‬برقي بر ايشان برزده‬
‫مانده ز حيرت از دعا"‬
‫‪",33,21‬السلم منهاج الطلب الحلم معراج الطرب"‪",‬والنار صراف الذهب‬
‫والنور صراف الول"‬
‫‪",33,22‬العشق مصباح العشا والهجر طباخ الحشا"‪",‬والوصل ترياق الغشا‬
‫يا من علي قلبي مشا"‬

‫‪",33,23‬الشمس من افراسنا والبدر من حراسنا"‪",‬والعشق من جلسنا من‬
‫يدر ما في راسنا"‬
‫‪",33,24‬يا سايلي عن حبه اكرم به انعم به"‪",‬كل المني في جنبه‬
‫عندالتجلي كالهبا"‬
‫‪",33,25‬يا سايلي عن قصتي العشق قسمي حصتي"‪",‬والسكر افني غصتي‬
‫يا حبذا لي حبذا"‬
‫‪",33,26‬الفتح من تفاحكم والحشر من اصباحكم"‪",‬القلب من ارواحكم في‬
‫الدور تمثال الرحا"‬
‫‪",33,27‬ارياحكم تجلي البصر يعقوبكم يلقي النظر"‪",‬يا يوسفينا في البشر‬
‫جودوا بما الله اشتري"‬
‫‪",33,28‬الشمس خرت والقمر نسكامع الحدي عشر"‪",‬قدامكم في يقظه‬
‫قدام يوسف في الكري"‬
‫‪",33,29‬اصل االعطايا دخلنا ذخر البرايا نخلنا"‪",‬يا من لحب او نوي يشكوا‬
‫مخاليب النوي"‬
‫‪",34,1‬اي عاشقان اي عاشقان آمد گه وصل و لقا"‪",‬از آسمان آمد ندا‬
‫كاي ماه رويان الصل"‬
‫‪",34,2‬اي سرخوشان اي سرخوشان آمد طرب دامن كشان"‪",‬بگرفته ما‬
‫زنجير او بگرفته او دامان ما"‬
‫‪",34,3‬آمد شراب آتشين اي ديو غم كنجي نشين"‪",‬اي جان مرگ انديش‬
‫رو اي ساقي باقي درآ"‬
‫‪",34,4‬اي هفت گردون مست تو ما مهره اي در دست تو"‪",‬اي هست ما‬
‫از هست تو در صد هزاران مرحبا"‬
‫‪",34,5‬اي مطرب شيرين نفس هر لحظه مي جنبان جرس"‪",‬اي عيش‬
‫زين نه بر فرس بر جان ما زن اي صبا"‬
‫‪",34,6‬اي بانگ ناي خوش سمر در بانگ تو طعم شكر"‪",‬آيد مرا شام و‬
‫سحر از بانگ تو بوي وفا"‬
‫‪",34,7‬بار دگر آغاز كن آن پرده ها را ساز كن"‪",‬بر جمله خوبان ناز كن اي‬
‫آفتاب خوش لقا"‬
‫‪",34,8‬خاموش كن پرده مدر سغراق خاموشان بخور"‪",‬ستار شو ستار‬
‫شو خوگير از حلم خدا"‬
‫‪",35,1‬اي يار ما دلدار ما اي عالم اسرار ما"‪",‬اي يوسف ديدار ما اي‬
‫رونق بازار ما"‬
‫‪",35,2‬نك بردم امسال ما خوش عاشق آمد پار ما"‪",‬ما مفلسانيم و تويي‬
‫صد گنج و صد دينار ما"‬
‫‪",35,3‬ما كاهلنيم و تويي صد حج و صد پيكار ما"‪",‬ما خفتگانيم و تويي‬
‫صد دولت بيدار ما"‬
‫‪",35,4‬ما خستگانيم و تويي صد مرهم بيمار ما"‪",‬ما بس خرابيم و تويي‬
‫هم از كرم معمار ما"‬
‫‪",35,5‬من دوش گفتم عشق را اي خسرو عيار ما"‪",‬سر در مكش منكر‬
‫مشو تو برده اي دستار ما"‬
‫‪",35,6‬واپس جوابم داد او ني از توست اين كار ما"‪",‬چون هرچ گويي‬
‫وادهد همچون صدا كهسار ما"‬

‫‪",35,7‬من گفتمش خود ما كهيم و اين صدا گفتار ما"‪",‬زيرا كه كه را‬
‫اختياري نبود اي مختار ما"‬
‫‪",36,1‬خواجه بيا خواجه بيا خواجه دگر بار بيا"‪",‬دفع مده دفع مده اي مه‬
‫عيار بيا"‬
‫‪",36,2‬عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر"‪",‬تشنه مخمور نگر اي شه‬
‫خمار بيا"‬
‫‪",36,3‬پاي تويي دست تويي هستي هر هست تويي"‪",‬بلبل سرمست تويي‬
‫جانب گلزار بيا"‬
‫‪",36,4‬گوش تويي ديده تويي وز همه بگزيده تويي"‪",‬يوسف دزديده تويي‬
‫بر سر بازار بيا"‬
‫‪",36,5‬از نظر گشته نهان اي همه را جان و جهان"‪",‬بار دگر رقص كنان‬
‫بي دل و دستار بيا"‬
‫‪",36,6‬روشني روز تويي شادي غم سوز تويي"‪",‬ماه شب افروز تويي ابر‬
‫شكربار بيا"‬
‫‪",36,7‬اي علم عالم نو پيش تو هر عقل گرو"‪",‬گاه ميا گاه مرو خيز بيكبار‬
‫بيا"‬
‫‪",36,8‬اي دل آغشته بخون چند بود شور و جنون"‪",‬پخته شد انگور كنون‬
‫غوره ميفشار بيا"‬
‫‪",36,9‬اي شب آشفته برو وي غم ناگفته برو"‪",‬اي خرد خفته برو دولت‬
‫بيدار بيا"‬
‫‪",36,10‬اي دل آواره بيا وي جگر پاره بيا"‪",‬ور ره در بسته بود از ره ديوار‬
‫بيا"‬
‫‪",36,11‬اي نفس نو ح بيا وي هوس روح بيا"‪",‬مرهم مجروح بيا صحت‬
‫بيمار بيا"‬
‫‪",36,12‬اي مه افروخته رو آب روان در دل جو"‪",‬شادي عشاق بجو كوري‬
‫اغيار بيا"‬
‫‪",36,13‬بس بود اي ناطق جان چند ازين گفت زبان"‪",‬چند زني طبل بيان‬
‫بي دم و گفتار بيا"‬
‫‪",37,1‬يار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا"‪",‬يار تويي غار تويي خواجه‬
‫نگهدار مرا"‬
‫‪",37,2‬نوح تويي روح تويي فاتح و مفتوح تويي"‪",‬سينه مشروح تويي بر در‬
‫اسرار مرا"‬
‫‪",37,3‬نور تويي سور تويي دولت منصور تويي"‪",‬مرغ كه طور تويي خسته‬
‫به منقار مرا"‬
‫‪",37,4‬قطره تويي بحر تويي لطف تويي قهر تويي"‪",‬قند تويي زهر تويي‬
‫بيش ميازار مرا"‬
‫‪",37,5‬حجره خورشيد تويي خانه ناهيد تويي"‪",‬روضه اوميد تويي راه ده‬
‫اي يار مرا"‬
‫‪",37,6‬روز تويي روزه تويي حاصل دريوزه تويي"‪",‬آب تويي كوزه تويي آب‬
‫ده اين بار مرا"‬
‫‪",37,7‬دانه تويي دام تويي باده تويي جام تويي"‪",‬پخته تويي خام تويي خام‬
‫بمگذار مرا"‬

‫‪",37,8‬اين تن اگر كم تندي راه دلم كم زندي"‪",‬راه شدي تا نبدي اين همه‬
‫گفتار مرا"‬
‫‪",38,1‬رستم ازين نفس و هوا زنده بل مرده بل"‪",‬زنده و مرده وطنم‬
‫نيست بجز فضل خدا"‬
‫‪",38,2‬رستم ازين بيت و غزل اي شه و سلطان ازل"‪",‬مفتعلن مفتعلن‬
‫مفتعلن كشت مرا"‬
‫‪",38,3‬قافيه و مغلطه را گو همه سيلب ببر"‪",‬پوست بود پوست بود‬
‫درخور مغز شعرا"‬
‫‪",38,4‬اي خمشي مغز مني پرده آن نغز مني"‪",‬كمتر فضل خمشي كش‬
‫نبود خوف و رجا"‬
‫‪",38,5‬برده ويران نبود عشر زمين كوچ و قلن"‪",‬مست و خرابم مطلب‬
‫در سخنم نقد و خطا"‬
‫‪",38,6‬تا كه خرابم نكند كي دهد آن گنج به من"‪",‬تا كه به سيلم ندهد كي‬
‫كشدم بحر عطا"‬
‫‪",38,7‬مرد سخن را چه خبر از خمشي همچو شكر"‪",‬خشك چه داند چه‬
‫بود ترللل ترللل"‬
‫‪",38,8‬آينه ام آينه ام مرد مقالت نه ام"‪",‬ديده شود حال من ار چشم‬
‫شود گوش شما"‬
‫‪",38,9‬دست فشانم چو شجر چرخ زنان همچو قمر"‪",‬چرخ من از رنگ‬
‫زمين پاكتر از چرخ سما"‬
‫‪",38,10‬عارف گوينده بگو تا كه دعاي تو كنم"‪",‬چونك خوش و مست شوم‬
‫هر سحري وقت دعا"‬
‫‪",38,11‬دلق من و خرقه من از تو دريغي نبود"‪",‬وانك ز سلطان رسدم نيم‬
‫مرا نيم ترا"‬
‫‪",38,12‬از كف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم"‪",‬چشمه خورشيد بود‬
‫جرعه او را چو گدا"‬
‫‪",38,13‬من خمشم خسته گلو عارف گوينده بگو"‪",‬زانك تو داود دمي من‬
‫چو كهم رفته ز جا"‬
‫‪",39,1‬آه كه آن صدر سرا مي ندهد بار مرا"‪",‬مي نكند محرم جان محرم‬
‫اسرار مرا"‬
‫‪",39,2‬نغزي و خوبي و فرش آتش تيز نظرش"‪",‬پرسش همچون شكرش‬
‫كرد گرفتار مرا"‬
‫‪",39,3‬گفت مرا مهر تو كو رنگ تو كو فر تو كو"‪",‬رنگ كجا ماند و بو‬
‫ساعت ديدار مرا"‬
‫‪",39,4‬غرقه جوي كرمم بنده آن صبحدمم"‪",‬كان گل خوش بوي كشد‬
‫جانب گلزار مرا"‬
‫‪",39,5‬هر كه بجوبار بود جامه برو بار بود"‪",‬چند زيانست و گران خرقه و‬
‫دستار مرا"‬
‫‪",39,6‬ملكت و اسباب كزين ماه رخان شكرين"‪",‬هست به معني چو بود‬
‫يار وفادار مرا"‬
‫‪",39,7‬دستگه و پيشه ترا دانش و انديشه ترا"‪",‬شير ترا بيشه ترا آهوي‬
‫تاتار مرا"‬

‫‪",39,8‬نيست كند هست كند بي دل و بي دست كند"‪",‬باده دهد مست كند‬
‫ساقي خمار مرا"‬
‫‪",39,9‬اي دل قلش مكن فتنه و پرخاش مكن"‪",‬شهره مكن فاش مكن بر‬
‫سر بازار مرا"‬
‫‪",39,10‬گر شكند پند مرا زفت كند بند مرا"‪",‬بر طمع ساختن يار خريدار‬
‫مرا"‬
‫‪",39,11‬بيش مزن دم ز دوي دودو مگو چون ثنوي"‪",‬اصل سبب را بطلب‬
‫بس شد از آثار مرا"‬
‫‪",40,1‬طوق جنون سلسله شد باز مكن سلسله را"‪",‬لبه گري مي كنمت‬
‫راه تو زن قافله را"‬
‫‪",40,2‬مست و خوش و شاد توام حامله داد توام"‪",‬حامله گر بار نهد جرم‬
‫منه حامله را"‬
‫‪",40,3‬هيچ فلك دفع كند از سر خود دور سفر"‪",‬هيچ زمين دفع كند از تن‬
‫خود زلزله را"‬
‫‪",40,4‬مي كشد آن شه رقمي دل بكفش چون قلمي"‪",‬تازه كن اسلم‬
‫دمي خواجه رها كن گله را"‬
‫‪",40,5‬آنچ كند شاه جفا آبله دان بر كف شه"‪",‬آنك بيابد كف شه بوسه‬
‫دهد آبله را"‬
‫‪",40,6‬همچو كتابيست جهان جامع احكام نهان"‪",‬جان تو سر دفتر آن فهم‬
‫كن اين مسئله را"‬
‫‪",40,7‬شاد همي باش و ترش آب بگردان و خمش"‪",‬باز كن از گردن خر‬
‫مشغله زنگله را"‬
‫‪",41,1‬شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما"‪",‬راست بگو شمع رخت‬
‫دوش كجا بود كجا"‬
‫‪",41,2‬سوي دل ما بنگر كز هوس ديدن تو"‪",‬دولت آنجا كه درو حسن تو‬
‫بگشاد قبا"‬
‫‪",41,3‬دوش بهر جا كه بدي دانم كامروز ز غم"‪",‬گشته بود همچو دلم‬
‫مسجد لحول ول"‬
‫‪",41,4‬دوش همي گشتم من تا بسحر ناله كنان"‪",‬بدرك بالصبح بدا هيج‬
‫نومي و نفي"‬
‫‪",41,5‬سايه نوري تو و ما جمله جهان سايه تو"‪",‬نور كي ديدست كه او‬
‫باشد از سايه جدا"‬
‫‪",41,6‬گاه بود پهلوي او گاه شود محو درو"‪",‬پهلوي او هست خدا محو درو‬
‫هست لقا"‬
‫‪",41,7‬سايه زده دست طلب سخت در آن نور عجب"‪",‬تا چو بكاهد بكشد‬
‫نور خدايش بخدا"‬
‫‪",41,8‬شرح جدايي و درآميختگي سايه و نور"‪",‬ليتناهي و لئن جئت بضعف‬
‫مددا"‬
‫‪",41,9‬نور مسبب بود و هر چه سبب سايه او"‪",‬بي سببي قد جعل الله‬
‫لكل سببا"‬
‫‪",41,10‬آينه همدگر افتاد مسبب و سبب"‪",‬هر كي نه چون آينه گشتست‬
‫نديد آينه را"‬

‫‪",42,1‬كار تو داري صنما قدر تو باري صنما"‪",‬ما همه پا بسته تو شير‬
‫شكاري صنما"‬
‫‪",42,2‬دلبر بي كينه ما شمع دل سينه ما"‪",‬در دو جهان در دو سرا كار تو‬
‫داري صنما"‬
‫‪",42,3‬ذره به ذره بر تو سجده كنان بر در تو"‪",‬چاكر و ياري گر تو آه چه‬
‫ياري صنما"‬
‫‪",42,4‬هر نفسي تشنه ترم بسته جوع البقرم"‪",‬گفت كه دريا بخوري گفتم‬
‫كاري صنما"‬
‫‪",42,5‬هر كي ز تو نيست جدا هيچ نميرد بخدا"‪",‬آنگه اگر مرگ بود پيش تو‬
‫باري صنما"‬
‫‪",42,6‬نيست مرا كار و دكان هستم بي كار جهان"‪",‬زانكه ندانم جز تو‬
‫كارگزاري صنما"‬
‫‪",42,7‬خواه شب و خواه سحر نيستم از هر دو خبر"‪",‬كيست خبر چيست‬
‫خبر روز شماري صنما"‬
‫‪",42,8‬روز مرا ديدن تو شب غم ببريدن تو"‪",‬از تو شبم روز شود همچو‬
‫نهاري صنما"‬
‫‪",42,9‬باغ پر از نعمت من گلبن با زينت من"‪",‬هيچ نديد و نبود چون تو‬
‫بهاري صنما"‬
‫‪",42,10‬جسم مرا خاك كني خاك مرا پاك كني"‪",‬باز مرا نقش كني ماه‬
‫عذاري صنما"‬
‫‪",42,11‬فلسفيك كور شود نور ازو دور شود"‪",‬زو ندمد سنبل دين چونك‬
‫نكاري صنما"‬
‫‪",42,12‬فلسفي اين هستي من عارف تو مستي من"‪",‬خوبي اين زشتي‬
‫آن هم تو نگاري صنما"‬
‫‪",43,1‬كاهل و ناداشت بدم كام درآورد مرا"‪",‬طوطي انديشه او همچو‬
‫شكر خورد مرا"‬
‫‪",43,2‬تابش خورشيد ازل پرورش جان و جهان"‪",‬بر صفت گل به شكر‬
‫پخت و بپرورد مرا"‬
‫‪",43,3‬گفتم اي چرخ فلك مرد جفاي تو نيم"‪",‬گفت زبون يافت مگر اي‬
‫سره اين مرد مرا"‬
‫‪",43,4‬اي شه شطرنج فلك مات مرا برد ترا"‪",‬اي ملك آن تخت ترا تخته‬
‫اين نرد مرا"‬
‫‪",43,5‬تشنه و مستسقي تو گشته ام اي بحر چنانك"‪",‬بحر محيط ار‬
‫بخورم باشد در خورد مرا"‬
‫‪",43,6‬حسن غريب تو مرا كرد غريب دو جهان"‪",‬فردي تو چون نكند از‬
‫همگان فرد مرا"‬
‫‪",43,7‬رفتم هنگام خزان سوي رزان دست گزان"‪",‬نوحه گر هجر تو شد‬
‫هر ورق زرد مرا"‬
‫‪",43,8‬فتنه عشاق كند آن رخ چون روز ترا"‪",‬شهره آفاق كند اين دل شب‬
‫گرد مرا"‬
‫‪",43,9‬راست چو شقه علمت رقص كنانم ز هوا"‪",‬بال مرا بازگشا خوش‬
‫خوش و منورد مرا"‬

‫‪",43,10‬صبح دم سرد زند از پي خورشيد زند"‪",‬از پي خورشيد تواست اين‬
‫نفس سرد مرا"‬
‫‪",43,11‬جزو ز جزوي چو بريد از تن تو درد كند"‪",‬جزو من از كل ببرد‬
‫چون نبود درد مرا"‬
‫‪",43,12‬بنده آنم كه مرا بي گنه آزرده كند"‪",‬چون صفتي دارد از آن مه كه‬
‫بيازرد مرا"‬
‫‪",43,13‬هر كسكي را هوسي قسم قضا و قدر است"‪",‬عشق وي آورد‬
‫قضا هديه ره آورد مرا"‬
‫‪",43,14‬اسب سخن بيش مران در ره جان گرد مكن"‪",‬گرچه كه خود‬
‫سرمه جان آمد آن گرد مرا"‬
‫‪",44,1‬در دو جهان لطيف و خوش همچو امير ما كجا"‪",‬ابروي او گره نشد‬
‫گرچه كه ديد صد خطا"‬
‫‪",44,2‬چشم گشا و رو نگر جرم بيار و خو نگر"‪",‬خوي چو آب جو نگر‬
‫جمله طراوت و صفا"‬
‫‪",44,3‬من ز سلم گرم او آب شدم ز شرم او"‪",‬وز سخنان نرم او آب‬
‫شوند سنگها"‬
‫‪",44,4‬زهر به پيش او ببر تا كندش به از شكر"‪",‬قهر به پيش او بنه تا‬
‫كندش همه رضا"‬
‫‪",44,5‬آب حيات او ببين هيچ مترس از اجل"‪",‬دردو در رضاي او هيچ ملرز‬
‫از قضا"‬
‫‪",44,6‬سجده كني به پيش او عزت مسجدت دهد"‪",‬اي كه تو خوار گشته‬
‫اي زير قدم چو بوريا"‬
‫‪",44,7‬خواندم امير عشق را فهم بدين شود ترا"‪",‬چونك تو رهن صورتي‬
‫صورتتست ره نما"‬
‫‪",44,8‬از تو دل ار سفر كند با تپش جگر كند"‪",‬بر سر پاست منتظر تا تو‬
‫بگوييش بيا"‬
‫‪",44,9‬دل چو كبوتري اگر مي بپرد ز بام تو"‪",‬هست خيال بام تو قبله‬
‫جانش در هوا"‬
‫‪",44,10‬بام و هوا تويي و بس نيست روي بجز هوس"‪",‬آب حيات جان‬
‫تويي صورتها همه سقا"‬
‫‪",44,11‬دور مرو سفر مجو پيش تو است ماه تو"‪",‬نعره مزن كه زير لب‬
‫مي شنود ز تو دعا"‬
‫‪",44,12‬مي شنود دعاي تو مي دهدت جواب او"‪",‬كاي كر من كري بهل‬
‫گوش تمام برگشا"‬
‫‪",44,13‬گر نه حديث او بدي جان تو آه كي زدي"‪",‬آه بزن كه آه تو راه كند‬
‫سوي خدا"‬
‫‪",44,14‬چرخ زنان بدان خوشم كاب به بوستان كشم"‪",‬ميوه رسد ز آب‬
‫جان شوره و سنگ و ريگ را"‬
‫‪",44,15‬باغ چو زرد و خشك شد تا بخورد ز آب جان"‪",‬شاخ شكسته را بگو‬
‫آب خور و بيازما"‬
‫‪",44,16‬شب برود بيا بگه تا شنوي حديث شه"‪",‬شب همه شب مثال مه تا‬
‫بسحر مشين ز پا"‬

‫‪",45,1‬با لب او چه خوش بود گفت و شنيد و ماجرا"‪",‬خاصه كه در گشايد‬
‫و گويد خواجه اندرا"‬
‫‪",45,2‬با لب خشك گويد او قصه چشمه خضر"‪",‬بر قد مرد مي برد درزي‬
‫عشق او قبا"‬
‫‪",45,3‬مست شوند چشمها از سكرات چشم او"‪",‬رقص كنان درختها پيش‬
‫لطافت صبا"‬
‫‪",45,4‬بلبل با درخت گل گويد چيست در دلت"‪",‬اين دم در ميان بنه نيست‬
‫كسي تويي و ما"‬
‫‪",45,5‬گويد تا تو با تويي هيچ مدار اين طمع"‪",‬جهد نماي تا بري رخت‬
‫تويي ازين سرا"‬
‫‪",45,6‬چشمه سوزن هوس تنگ بود يقين بدان"‪",‬ره ندهد به ريسمان‬
‫چونك ببيندش دو تا"‬
‫‪",45,7‬بنگر آفتاب را تا به گلو در آتشي"‪",‬تا كه ز روي او شود روي زمين‬
‫پر از ضيا"‬
‫‪",45,8‬چونك كليم حق بشد سوي درخت آتشين"‪",‬گفت من آب كوثرم‬
‫كفش برون كن و بيا"‬
‫‪",45,9‬هيچ مترس ز آتشم زانك من آبم و خوشم"‪",‬جانب دولت آمدي‬
‫صدر تراست مرحبا"‬
‫‪",45,10‬جوهريي و لعل كان جان مكان و لمكان"‪",‬نادره زمانه اي خلق‬
‫كجا و تو كجا"‬
‫‪",45,11‬بارگه عطا شود از كف عشق هر كفي"‪",‬كارگه وفا شود از تو‬
‫جهان بي وفا"‬
‫‪",45,12‬ز اول روز آمدي ساغر خسروي بكف"‪",‬جانب بزم مي كشي جان‬
‫مرا كه الصل"‬
‫‪",45,13‬دل چه شود چو دست دل گيرد دست دلبري"‪",‬مس چه شود چو‬
‫بشنود بانگ و صلي كيميا"‬
‫‪",45,14‬آمد دلبري عجب نيزه بدست چون عرب"‪",‬گفتم هست خدمتي‬
‫گفت تعال عندنا"‬
‫‪",45,15‬جست دلم كه من دوم گفت خرد كه من روم"‪",‬كرد اشارت از‬
‫كرم گفت بلي كل كما"‬
‫‪",45,16‬خوان چو رسيد از آسمان دست بشوي و هم دهان"‪",‬تا كه نيايد از‬
‫كفت بوي پياز و گند نا"‬
‫‪",45,17‬كان نمك رسيد هين گر تو مليح و عاشقي"‪",‬كاس ستان و كاسه‬
‫ده شور گزين نه شوربا"‬
‫‪",45,18‬بسته كنم من اين دو لب تا كه چراغ روز و شب"‪",‬هم به زبانه‬
‫زبان گويد قصه با شما"‬
‫‪",46,1‬دي بنواخت يار من بنده غم رسيده را"‪",‬داد ز خويش چاشني جان‬
‫ستم چشيده را"‬
‫‪",46,2‬هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را"‪",‬جوش نمود نوش را نور‬
‫فزود ديده را"‬
‫‪",46,3‬گفت كه اي نزار من خسته و ترسگار من"‪",‬من نفروشم از كرم‬
‫بنده خود خريده را"‬

‫‪",46,4‬بين كه چه داد مي كند بين چه گشاد مي كند"‪",‬يوسف ياد مي كند‬
‫عاشق كف بريده را"‬
‫‪",46,5‬داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد"‪",‬بر كتفم نهاد او‬
‫خلعت نو رسيده را"‬
‫‪",46,6‬عاجز و بي كسم مبين اشك چو اطلسم مبين"‪",‬در تن من كشيده‬
‫بين اطلس زر كشيده را"‬
‫‪",46,7‬هر كه بود درين طلب بس عجبست و بوالعجب"‪",‬صد طربست در‬
‫طرب حان ز خود رهيده را"‬
‫‪",46,8‬چاشني جنون او خوشتر يا فسون او"‪",‬چونك نهفته لب گزد خسته‬
‫غم گزيده را"‬
‫‪",46,9‬وعده دهد به يار خود گل دهد از كنار خود"‪",‬پر كند از خمار خود‬
‫ديده خون چكيده را"‬
‫‪",46,10‬كحل نظر درو نهد دست كرم برو زند"‪",‬سينه بسوزد از حسد اين‬
‫فلك خميده را"‬
‫‪",46,11‬جام مي الست خود خويش دهد به سمت خود"‪",‬طبل زند بدست‬
‫خود با دل پريده را"‬
‫‪",46,12‬بهر خداي را خمش خوي سكوت را مكش"‪",‬چونكه عصيده مي‬
‫رسد كوته كن قصيده را"‬
‫‪",46,13‬مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن"‪",‬در مگشا و كم نما گلشن‬
‫نورسيده را"‬
‫‪",47,1‬اي كه تو ماه آسمان ماه كجا و تو كجا"‪",‬در رخ مه كجا بود اين كر‬
‫و فر و كبريا"‬
‫‪",47,2‬جمله به ماه عاشق و ماه اسير عشق تو"‪",‬ناله كنان ز درد تو لبه‬
‫كنان كه اي خدا"‬
‫‪",47,3‬سجده كنند مهر و مه پيش رخ چو آتشت"‪",‬چونك كند جمال تو با‬
‫مه و مهر ماجرا"‬
‫‪",47,4‬آمد دوش مه كه تا سجده برد به پيش تو"‪",‬غيرت عاشقان تو نعره‬
‫زنان كه رو ميا"‬
‫‪",47,5‬خوش بخرام بر زمين تا شكفند جانها"‪",‬تا كه ملك فرو كند سر ز‬
‫دريچه سما"‬
‫‪",47,6‬چونك شوي ز روي تو برق جهنده هر دلي"‪",‬دست بچشم برنهد از‬
‫پي حفظ ديده ها"‬
‫‪",47,7‬هرچه بيافت باغ دل از طرب و شكفتگي"‪",‬از دي اين فراق شد‬
‫حاصل او همه هبا"‬
‫‪",47,8‬زرد شدست باغ جان از غم هجر چون خزان"‪",‬كي برسد بهار تو تا‬
‫بنماييش نما"‬
‫‪",47,9‬بر سر كوي تو دلم زار نزار خفت دي"‪",‬كرد خيال تو گذر ديد بدان‬
‫صفت ورا"‬
‫‪",47,10‬گفت چگونه اي ازين عارضه گران بگو"‪",‬كز تنكي ز ديدها رفت‬
‫تن تو در خفا"‬
‫‪",47,11‬گفت و گذشت او ز من ليك ز ذوق آن سخن"‪",‬صحت يافت اين‬
‫دلم يا رب تش دهي جزا"‬

‫‪",51,6‬جان چو سوي وطن رود آب بجوي من رود"‪",‬تا سوي گولخن رود‬
‫طبع خسيس ژاژخا"‬
‫‪",51,7‬ديدن خسرو زمن شعشعه عقار من"‪",‬سخت خوش است اين وطن‬
‫مي نروم ازين سرا"‬
‫‪",51,8‬جان طرب پرست ما عقل خراب مست ما"‪",‬ساغر جان بدست ما‬
‫سخت خوش است اي خدا"‬
‫‪",51,9‬هوش برفت گو برو جايزه گو بشو گرو"‪",‬روز شدست گو بشو بي‬
‫شب و روز تو بيا"‬
‫‪",51,10‬مست رود نگار من در برو در كنار من"‪",‬هيچ مگو كه يار من با‬
‫كرمست و با وفا"‬
‫‪",51,11‬آمد جان جان من كوري دشمنان من"‪",‬رونق گلستان من زينت‬
‫روضه رضا"‬
‫‪",52,1‬چون همه عشق روي تست جمله رضاي نفس ما"‪",‬كفر شدست‬
‫لجرم ترك هواي نفس ما"‬
‫‪",52,2‬چونك به عشق زنده شد قصد غزاش چون كنم"‪",‬غمزه خوني تو‬
‫شد حج و غزاي نفس ما"‬
‫‪",52,3‬نيست ز نفس ما مگر نقش و نشان سايه اي"‪",‬چون به خم دو‬
‫زلف تست مسكن و جاي نفس ما"‬
‫‪",52,4‬عشق فروخت آتشي كاب حيات ازو خجل"‪",‬پرس كه از براي كه‬
‫آن ز براي نفس ما"‬
‫‪",52,5‬هژده هزار عالم عيش و مراد عرضه شد"‪",‬جز بجمال تو نبود‬
‫جوشش و راي نفس ما"‬
‫‪",52,6‬دوزخ جاي كافران جنت جاي مومنان"‪",‬عشق براي عاشقان محو‬
‫سزاي نفس ما"‬
‫‪",52,7‬اصل حقيقت وفا سر خلصه رضا"‪",‬خواجه روح شمس دين بود‬
‫صفاي نفس ما"‬
‫‪",52,8‬در عوض عبير جان در بدن هزار سنگ"‪",‬از تبريز خاك را كحل‬
‫ضياي نفس ما"‬
‫‪",53,1‬عشق تو آورد قدح پر ز بلها"‪",‬گفتم مي مي نخورم پيش تو شاها"‬
‫‪",53,2‬دادمي معرفتش آن شكرستان"‪",‬مست شدم برد مرا تا بكجاها"‬
‫‪",53,3‬از طرفي روح امين آمد پنهان"‪",‬پيش دويدم كه ببين كار و كياها"‬
‫‪",53,4‬گفتم اي سر خدا روي نهان كن"‪",‬شكر خدا كرد و ثنا گفت دعاها"‬
‫‪",53,5‬گفتم خود آن نشود عاشق پنهان"‪",‬چيست كه آن پرده شود پيش‬
‫صفاها"‬
‫‪",53,6‬عشق چو خون خواره شود واي ازو واي"‪",‬كوه احد پاره شود‬
‫خاصه چو ماها"‬
‫‪",53,7‬شاد دمي كان شه من آيد خندان"‪",‬باز گشايد به كرم بند قباها"‬
‫‪",53,8‬گويد افسرده شدي بي نظر ما"‪",‬پيشتر آ تا بزند بر تو هواها"‬
‫‪",53,9‬گويد كان لطف تو كو اي همه خوبي"‪",‬بنده خود را بنما بند گشاها"‬
‫‪",53,10‬گويد ني تازه شوي هيچ مخور غم"‪",‬تازه تر از نرگس و گل وقت‬
‫صباها"‬

‫‪",53,11‬گويم اي داده دوا هر دو جهان را"‪",‬نيست مرا جز لب تو جان‬
‫دواها"‬
‫‪",53,12‬ميوه هر شاخ و شجر هست گوايش"‪",‬روي چو زر و اشك مرا‬
‫هست گواها"‬
‫‪",55,7‬عجايب يوسفي چون مه كه عكس اوست در صد چه"‪",‬ازو افتاده‬
‫يعقوبان به دام و جاه ملتها"‬
‫‪",55,8‬چون زلف خود رسن سازد ز چه هاشان براندازد"‪",‬كشدشان در بر‬
‫رحمت رهاندشان ز حيرتها"‬
‫‪",55,9‬چو از حيرت گذر يابد صفات آنرا كه دريابد"‪",‬خمش كه بس‬
‫شكسته شد عبارتها و عبرتها"‬
‫‪",56,1‬عطارد مشتري بايد متاع آسماني را"‪",‬مهمي مريخ چشم ارزد‬
‫چراغ آن جهاني را"‬
‫‪",56,2‬چو چشمي مقترن گردد بدان غيبي چراغ جان"‪",‬ببيند بي قرينه او‬
‫قرينان نهاني را"‬
‫‪",56,3‬يكي جان عجب بايد كه داند جان فدا كردن"‪",‬دو چشم معنوي بايد‬
‫عروسان معاني را"‬
‫‪",56,4‬يكي چشميست بشكفته صقال روح پذرفته"‪",‬چو نرگس خواب او‬
‫رفته براي باغباني را"‬
‫‪",56,5‬چنين باغ و چنين شش جو پس اين پنج و اين شش جو"‪",‬قياسي‬
‫نيست كمتر جو قياسي اقتراني را"‬
‫‪",56,6‬به صفها رايت نصرت به شبها حارس امت"‪",‬نهاده بر كف وحدت‬
‫در سبع المثاني را"‬
‫‪",56,7‬شكسته پشت شيطان را بديده روي سلطان را"‪",‬كه هر خس از بنا‬
‫داند به استدلل باني را"‬
‫‪",56,8‬زهي صافي زهي حري مثال مي خوشي مري"‪",‬كسي دزدد چنين‬
‫دري كه بگذارد عواني را"‬
‫‪",56,9‬الي البحر توجهنا و من عذب تفكهنا"‪",‬لقينا الدر مجانا فل نبغي‬
‫الدناني را"‬
‫‪",56,10‬لقيت الما عطشانا لقيت الرزق عريانا"‪",‬صحبت الليث احيانا فل‬
‫اخشي السناني را"‬
‫‪",56,11‬توي موسي عهد خود درا در بحر جزر و مد"‪",‬ره فرعون بايد زد‬
‫رها كن اين شباني را"‬
‫‪",56,12‬ال ساقي بجان تو به اقبال جوان تو"‪",‬بما ده از بنان تو شراب‬
‫ارغواني را"‬
‫‪",56,13‬بگردان باده شاهي كه همدردي و همراهي"‪",‬نشان درد اگر‬
‫خواهي بيا بنگر نشاني را"‬
‫‪",56,14‬بيا در ده مي احمر كه هم بحر است و هم گوهر"‪",‬برهنه كن به‬
‫يك ساغر حريف امتحاني را"‬
‫‪",56,15‬برو اي ره زن مستان رها كن حيله و دستان"‪",‬كه ره نبود درين‬
‫بستان دغا و قلتباني را"‬
‫‪",56,16‬جواب آنك مي گويد به زر نخريده اي جان را"‪",‬كه هندو قدر‬
‫نشناسد متاع رايگاني را"‬

‫‪",57,1‬مسلمانان مسلمانان چه بايد گفت ياري را"‪",‬كه صد فردوس مي‬
‫سازد جمالش نيم خاري را"‬
‫‪",57,2‬مكانها بي مكان گردد زمينها جمله كان گردد"‪",‬چو عشق او دهد‬
‫تشريف يك لحظه دياري را"‬
‫‪",57,3‬خداوندا زهي نوري لطافت بخش هر حوري"‪",‬كه آب زندگي سازد‬
‫ز روي لطف ناري را"‬
‫‪",57,4‬چو لطفش را بيفشارد هزاران نوبهار آرد"‪",‬چه نقصان گر ز غيرت‬
‫او زند بر هم بهاري را"‬
‫‪",59,10‬چو ديگ از زر بود او را سيه رويي چه غم آرد"‪",‬كه از جانش همي‬
‫تابد بهر زخمي حكايتها"‬
‫‪",59,11‬تو شادي كن ز شمس الدين تبريزي و از عشقش"‪",‬كه از‬
‫عشقش صفا يابي و از لطفش حمايتها"‬
‫‪",60,1‬ايا نور رخ موسي مكن اعمي صفورا را"‪",‬چنين عشقي نهادستي به‬
‫نورش چشم بينا را"‬
‫‪",60,2‬منم اي برق رام تو براي صيد و دام تو"‪",‬گهي بر ركن بام تو گهي‬
‫بگرفته صحرا را"‬
‫‪",60,3‬چه داند دام بيچاره فريب مرغ آواره"‪",‬چه داند يوسف مصري غم و‬
‫درد زليخا را"‬
‫‪",60,4‬گريبان گير و اينجا كش كسي را كه تو خواهي خوش"‪",‬كه من‬
‫دامم تو صيادي چه پنهان صنعتي يارا"‬
‫‪",60,5‬چه شهر لوط ويرانم چو چشم لوط حيرانم"‪",‬سبب خواهم كه وا‬
‫پرسم ندارم زهره و يارا"‬
‫‪",60,6‬اگر عطار عاشق بد سنايي شاه و فايق بد"‪",‬نه اينم من نه آنم من‬
‫كه گم كردم سر و پا را"‬
‫‪",60,7‬يكي آهم كزين آهم بسوزد دشت و خرگاهم"‪",‬يكي گوشم كه من‬
‫وقفم شهنشاه شكر خارا"‬
‫‪",60,8‬خمش كن در خموشي جان كشد چون كهربا آن را"‪",‬كه جانش‬
‫مستعد باشد كشاكشهاي بال را"‬
‫‪",61,1‬هل اي زهره زهرا بكش آن گوش زهرا را"‪",‬تقاضايي نهادستي‬
‫درين جذبه دل ما را"‬
‫‪",61,2‬منم ناكام كام تو براي صيد و دام تو"‪",‬گهي بر ركن بام تو گهي‬
‫بگرفته صحرا را"‬
‫‪",61,3‬چه داند دام بيچاره فريب مرغ آواره"‪",‬چه داند يوسف مصري‬
‫نتيجه شور و غوغا را"‬
‫‪",61,4‬گريبان گير و اينجا كش كسي را كه خواهي خوش"‪",‬كه من دانم تو‬
‫صيادي چه پنهان صنعتي يارا"‬
‫‪",61,5‬چو شهر لوط ويرانم چو چشم لوط حيرانم"‪",‬سبب خواهم كه‬
‫واپرسم ندارم زهره و يارا"‬
‫‪",61,6‬اگر عطار عاشق بد سنايي شاه و فايق بد"‪",‬نه اينم من نه آنم من‬
‫كه گم كردم سر و پا را"‬
‫‪",61,7‬يكي آهم كزين آهم بسوزد دشت و خرگاهم"‪",‬يكي گوشم كه من‬
‫وقفم شهنشاه شكرخا را"‬

‫‪",61,8‬خمش كن در خموشي جان كشد چون كهربا آن را"‪",‬كه جانش‬
‫مستعد باشد كشاكشهاي بال را"‬
‫‪",62,1‬بهار آمد بهار آمد سلم آورد مستان را"‪",‬از آن پيغامبر خوبان پيام‬
‫آورد مستان را"‬
‫‪",62,2‬زبان سوسن از ساقي كرامتهاي مستان گفت"‪",‬شنيد آن سرو از‬
‫سوسن قيام آورد مستان را"‬
‫‪",62,3‬ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل"‪",‬چو ديد از لله كوهي كه‬
‫جام آورد مستان را"‬
‫‪",62,4‬ز گريه ابر نيساني دم سرد زمستاني"‪",‬چه حيلت كرد كز پرده به‬
‫دام آورد مستان را"‬
‫‪",64,9‬هزاران مشعله بر شد همه مسجد منور شد"‪",‬بهشت و حوض كوثر‬
‫شد پر از رضوان پر از حورا"‬
‫‪",64,10‬تعالي الله تعالي الله درون چرخ چندين مه"‪",‬پر از حورست اين‬
‫خرگه نهان از ديده اعمي"‬
‫‪",64,11‬زهي دلشاد مرغي كو مقامي يافت اندر عشق"‪",‬به كوه قاف كي‬
‫يابد مقام و جاي جز عنقا"‬
‫‪",64,12‬زهي عنقاي رباني شهنشه شمس تبريزي"‪",‬كه او شمسيت ني‬
‫شرقي و ني غربي و ني در جا"‬
‫‪",65,1‬ببين ذرات روحاني كه شد تابان ازين صحرا"‪",‬ببين اين بحر و‬
‫كشتيها كه بر هم مي زنند اينجا"‬
‫‪",65,2‬ببين عذرا و وامق را در آن آتش خليق را"‪",‬ببين معشوق و عاشق‬
‫را ببين آن شاه و آن طغرا"‬
‫‪",65,3‬چو جوهر قلزم اندر شد نه پنهان گشت و ني تر شد"‪",‬ز قلزم‬
‫آتشي بر شد درو هم ل وهم ال"‬
‫‪",65,4‬چو بي گاه است آهسته چو چشمت هست بر بسته"‪",‬مزن لف و‬
‫مشو خسته مگو زير و مگو بال"‬
‫‪",65,5‬كه سوي عقل كژبيني درآمد از قضا كيني"‪",‬چو مفلوجي چو‬
‫مسكيني بماند آن عقل هم برجا"‬
‫‪",65,6‬اگر هستي تو از آدم درين دريا فروكش دم"‪",‬كه اينت واجبست اي‬
‫عم اگر امروز اگر فردا"‬
‫‪",65,7‬ز بحر اين در خجل باشد چه جاي آب و گل باشد"‪",‬چه جان و عقل‬
‫و دل باشد كه نبود او كف دريا"‬
‫‪",65,8‬چه سودا مي پزد اين دل چه صفرا مي كند اين جان"‪",‬چه‬
‫سرگردان همي دارد ترا اين عقل كارافزا"‬
‫‪",65,9‬زهي ابر گهر بيزي ز شمس الدين تبريزي"‪",‬زهي امن و شكر ريزي‬
‫ميان عالم غوغا"‬
‫‪",66,1‬ترا ساقي جان گويد براي ننگ و نامي را"‪",‬فرو مگذار در مجلس‬
‫چنين اشگرف جامي را"‬
‫‪",66,2‬ز خون ما قصاصت را بجو اين دم خلصت را"‪",‬مهل ساقي خاصت‬
‫را براي خاص و عامي را"‬
‫‪",66,3‬بكش جام جللي را فدا كن نفس و مالي را"‪",‬مشو سخره حللي‬
‫را مخوان باده حرامي را"‬

‫‪",66,4‬غلط كردار ناداني همه ناميست يا ناني"‪",‬ترا چون پخته شد جاني‬
‫مگير اي پخته خامي را"‬
‫‪",66,5‬كسي كز نام مي لفد بهل كز غصه بشكافد"‪",‬چو آن مرغي كه مي‬
‫بافد بگرد خويش دامي را"‬
‫‪",66,6‬درين دام و درين دانه مجو جز عشق جانانه"‪",‬مگو از چرخ وز خانه‬
‫تو ديده گير بامي را"‬
‫‪",66,7‬تو شين و كاف و ري را خود مگو شكر كه هست از ني"‪",‬مگو‬
‫القاب جان حي يكي نقش و كلمي را"‬
‫‪",66,8‬چو بي صورت تو جان باشي چه نقصان گر نهان باشي"‪",‬چرا در‬
‫بند آن باشي كه واگويي پيامي را"‬
‫‪",69,1‬چه باشد گر نگارينم بگيرد دست من فردا"‪",‬ز روزن سر درآويزد‬
‫چو قرص ماه خوش سيما"‬
‫‪",69,2‬درآيد جان فزاي من گشايد دست و پاي من"‪",‬كه دستم بست و‬
‫پايم هم كف هجران پابرجا"‬
‫‪",69,3‬بدو گويم بجان تو كه بي تو اي حيات جان"‪",‬نه شادم مي كند‬
‫عشرت نه مستم مي كند صهبا"‬
‫‪",69,4‬وگر از ناز او گويد برو از من چه مي خواهي"‪",‬ز سوداي تو مي‬
‫ترسم كه پيوندد بمن سودا"‬
‫‪",69,5‬برم تيغ و كفن پيشش چو قرباني نهم گردن"‪",‬كه از من دردسر‬
‫داري مرا گردن بزن عمدا"‬
‫‪",69,6‬تو مي داني كه من بي تو نخواهم زندگاني را"‪",‬مرا مردن به از‬
‫هجران به يزدان كاخرج الموتي"‬
‫‪",69,7‬مرا باور نمي آمد كه از بنده تو برگردي"‪",‬همي گفتم اراجيفست و‬
‫بهتان گفته اعدا"‬
‫‪",69,8‬تويي جان من و بي جان ندانم زيست من باري"‪",‬تويي چشم من و‬
‫بي تو ندارم ديده بينا"‬
‫‪",69,9‬رها كن اين سخنها را بزن مطرب يكي پرده"‪",‬رباب و دف به پيش‬
‫آور اگر نبود ترا سرنا"‬
‫‪",70,1‬برات آمد برات آمد بنه شمع براتي را"‪",‬خضر آمد خضر آمد بيار‬
‫آب حياتي را"‬
‫‪",70,2‬عمر آمد عمر آمد ببين سرزير شيطان را"‪",‬سحر آمد سحر آمد‬
‫بهل خواب سباتي را"‬
‫‪",70,3‬بهار آمد بهار آمد رهيده بين اسيران را"‪",‬به بستان آ به بستان آ‬
‫ببين خلق نجاتي را"‬
‫‪",70,4‬چو خورشيد حمل آمد شعاعش در عمل آمد"‪",‬ببين لعل بدخشان را‬
‫و ياقوت زكاتي را"‬
‫‪",70,5‬همان سلطان همان سلطان كه خاكي را نبات آرد"‪",‬ببخشد جان‬
‫ببخشد جان نگاران نباتي را"‬
‫‪",70,6‬درختان بين درختان بين همه صايم همه قايم"‪",‬قبول آمد قبول آمد‬
‫مناجات صلتي را"‬
‫‪",70,7‬ز نورافشان ز نورافشان نتاني ديد ذاتش را"‪",‬ببين باري ببين باري‬
‫تجلي صفاتي را"‬

‫‪",70,8‬گلستان را گلستان را خماري بد ز جور دي"‪",‬فرستاد او فرستاد او‬
‫شرابات نباتي را"‬
‫‪",70,9‬بشارت ده بشارت ده به محبوسان جسماني"‪",‬كه حشر آمد كه‬
‫حشر آمد شهيدان رفاتي را"‬
‫‪",70,10‬شقايق را شقايق را تو شاكر بين و گفتي ني"‪",‬تو هم نو شو تو‬
‫هم نو شو بهل نطق بياتي را"‬
‫‪",70,11‬شكوفه و ميوه بستان برات هر درخت آمد"‪",‬كه بيخم نيست‬
‫پوسيده ببين وصل سماتي را"‬
‫‪",70,12‬زبان صدق و برق رو برات مومنان آمد"‪",‬كه جانم واصل وصلست‬
‫و هشته بي ثباتي را"‬
‫‪",71,1‬اگر نه عشق شمس الدين بدي در روز و شب ما را"‪",‬فراغتها كجا‬
‫بودي ز دام و از سبب ما را"‬
‫‪",1,1‬اي رستخيز ناگهان وي رحمت بي منتها"‪",‬اي آتشي افروخته در بيشه‬
‫انديشه ها"‬
‫‪",48,1‬ماه درست را ببين كو بشكست خواب ما"‪",‬تافت ز چرخ هفتمين‬
‫در وطن خراب ما"‬
‫‪",48,2‬خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب"‪",‬آب مده به‬
‫تشنگان عشق بس است آب ما"‬
‫‪",48,3‬جمله ره چكيده خون از سر تيغ عشق او"‪",‬جمله كو گرفته بو از‬
‫جگر كباب ما"‬
‫‪",48,4‬شكر با كرانه را شكر بي كرانه گفت"‪",‬غره شدي به ذوق خود‬
‫بشنو اين جواب ما"‬
‫‪",48,5‬روترشي چرا مگر صاف نبد شراب تو"‪",‬از پي امتحان بخور يك‬
‫قدح از شراب ما"‬
‫‪",48,6‬تا چه شوند عاشقان روز وصال اي خدا"‪",‬چونك ز هم بشد جهان از‬
‫بت با نقاب ما"‬
‫‪",48,7‬از تبريز شمس دين روي نمود عاشقان"‪",‬اي كه هزار آفرين بر مه‬
‫و آفتاب ما"‬
‫‪",49,1‬با تو حيات و زندگي بي تو فنا و مردنا"‪",‬زانك تو آفتابي و بي تو بود‬
‫فسردنا"‬
‫‪",49,2‬خلق برين بساطها بر كف تو چو مهره اي"‪",‬هم ز تو ماه گشتنا هم‬
‫ز تو مهره بردنا"‬
‫‪",49,3‬گفت دمم چه مي دهي دم بتو من سپرده ام"‪",‬من ز تو بي خبر نيم‬
‫در دم دم سپردنا"‬
‫‪",49,4‬پيش به سجده مي شدم پست خميده چون شتر"‪",‬خنده زنان گشاد‬
‫لب گفت دراز گردنا"‬
‫‪",49,5‬بين كه چه خواهي كردنا بين كه چه خواهي كردنا"‪",‬گردن دراز‬
‫كرده اي پنبه بخواهي خوردنا"‬
‫‪",50,1‬اي بگرفته از وفا گوشه كران چرا چرا"‪",‬بر من خسته كرده اي‬
‫روي گران چرا چرا"‬
‫‪",50,2‬بر دل من كه جاي تست كارگه وفاي تست"‪",‬هر نفسي همي زني‬
‫زخم سنان چرا چرا"‬

‫‪",50,3‬گوهر نو بگوهري برد سبق ز مشتري"‪",‬جان و جهان همي بري جان‬
‫و جهان چرا چرا"‬
‫‪",50,4‬چشمه خضر و كوثري زاب حيات خوشتري"‪",‬زاتش هجر تو منم‬
‫خشك دهان چرا چرا"‬
‫‪",50,5‬مهر تو جان نهان بود مهر تو بي نشان بود"‪",‬در دل من ز بهر تو‬
‫نقش و نشان چرا چرا"‬
‫‪",50,6‬گفت كه جان جان منم ديدن جان طمع مكن"‪",‬اي بنموده روي تو‬
‫صورت جان چرا چرا"‬
‫‪",50,7‬اي تو به نور مستقل وي ز تو اختران خجل"‪",‬بس دودلي ميان دل‬
‫ز ابر گمان چرا چرا"‬
‫‪",51,1‬گر تو ملولي اي پدر جانب يار من بيا"‪",‬تا كه بهار جانها تازه كند دل‬
‫ترا"‬
‫‪",51,2‬بوي سلم يار من لخلخه بهار من"‪",‬باغ و گل و ثمار من آرد سوي‬
‫جان صبا"‬
‫‪",51,3‬مستي و طرفه مستيي هستي و طرفه هستيي"‪",‬ملك و دراز‬
‫دستيي نعره زنان كه الصل"‬
‫‪",51,4‬پاي بكوب و دست زن دست در آن دو شست زن"‪",‬پيش دو نرگس‬
‫خوشش كشته نگر دل مرا"‬
‫‪",51,5‬زنده به عشق سركشم بيني جان چرا كشم"‪",‬پهلوي يار خود‬
‫خوشم ياوه چرا روم چرا"‬
‫‪",54,1‬ازين اقبالگاه خوش مشو يكدم دل تنها"‪",‬دمي مي نوش باده جان و‬
‫يك لحظه شكر مي خا"‬
‫‪",54,2‬بباطن همچو عقل كل بظاهر همچو تنگ گل"‪",‬دمي الهام امر قل‬
‫دمي تشريف اعطينا"‬
‫‪",54,3‬تصورهاي روحاني خوشي بي پشيماني"‪",‬ز رزم و بزم پنهاني ز سر‬
‫سر او اخفي"‬
‫‪",54,4‬ملحتهاي هر چهره از آن درياست يك قطره"‪",‬به قطره سير كي‬
‫گردد كسي كش هست استسقا"‬
‫‪",54,5‬دل زين تنگ زندانها رهي داري به ميدانها"‪",‬مگر خفته ست پاي تو‬
‫تو پنداري نداري پا"‬
‫‪",54,6‬چه روزيهاست پنهاني جزين روزي كه مي جويي"‪",‬چه نانها پخته اند‬
‫اي جان برون از صنعت نانبا"‬
‫‪",54,7‬تو دو ديده فروبندي و گويي روز روشن كو"‪",‬زند خورشيد بر‬
‫چشمت كه اينك من تو در بگشا"‬
‫‪",54,8‬ازين سو مي كشانندت وزان سو مي كشانندت"‪",‬مرو اي ناب با‬
‫دردي بپر زين درد رو بال"‬
‫‪",54,9‬هر انديشه كه مي پوشي درون خلوت سينه"‪",‬نشان و رنگ انديشه‬
‫ز دل پيداست بر سيما"‬
‫‪",54,10‬ضمير هر درخت اي جان ز هر دانه كه مي نوشد"‪",‬شود بر شاخ و‬
‫برگ او نتيجه شرب او پيدا"‬
‫‪",54,11‬ز دانه سيب اگر نوشد برويد برگ سيب از وي"‪",‬ز دانه تمر اگر‬
‫نوشد برويد بر سرش خرما"‬

‫‪",54,12‬چنانك از رنگ رنجوران طبيب از علت آگه شد"‪",‬ز رنگ و روي‬
‫چشم تو به دينت پي برد بينا"‬
‫‪",54,13‬ببيند حال دين تو بداند مهر و كين تو"‪",‬ز رنگت ليك پوشاند‬
‫نگرداند ترا رسوا"‬
‫‪",54,14‬نظر در نامه مي دارد ولي با لب نمي خواند"‪",‬همي داند كزين‬
‫حامل چه صورت زايدش فردا"‬
‫‪",54,15‬وگر بر گويد از ديده بگويد رمز و پوشيده"‪",‬اگر درد طلب داري‬
‫بداني نكته و ايما"‬
‫‪",54,16‬وگر درد طلب نبود صريحا گفته گير اين را"‪",‬فسانه ديگران داني‬
‫حواله مي كني هر جا"‬
‫‪",55,1‬شب قدر است جسم تو كزو يابند دولتها"‪",‬مه بدرست روح تو كزو‬
‫بشكافت ظلمتها"‬
‫‪",55,2‬مگر تقويم يزداني كه طالعها درو باشد"‪",‬مگر درياي غفراني كزو‬
‫شويند زلتها"‬
‫‪",55,3‬مگر تو لوح محفوظي كه درس غيب ازو گيرند"‪",‬و يا گنجينه رحمت‬
‫كزو پوشند خلعتها"‬
‫‪",55,4‬عجب تو بيت معموري كه طوافانش امل كند"‪",‬عجب تو رق‬
‫منشوري كزو نوشند شربتها"‬
‫‪",55,5‬و يا آن روح بيچوني كزينها جمله بيروني"‪",‬كه در وي سرنگون آمد‬
‫تاملها و فكرتها"‬
‫‪",55,6‬ولي برتافت بر چونها مشارقهاي بيچوني"‪",‬بر آثار لطيف تو غلط‬
‫گشتند الفتها"‬
‫‪",57,5‬جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد"‪",‬وليكن نقش كي بيند بجز‬
‫نقش و نگاري را"‬
‫‪",57,6‬جمال گل گواه آمد كه بخششها ز شاه آمد"‪",‬اگر چه گل بنشناسد‬
‫هواي سازواري را"‬
‫‪",57,7‬اگر گل را خبر بودي هميشه سرخ و تر بودي"‪",‬ازيرا آفتي نايد‬
‫حيات هوشياري را"‬
‫‪",57,8‬بدست آور نگاري تو كزين دستست كار تو"‪",‬چرا بايد سپردن جان‬
‫نگاري جان سپاري را"‬
‫‪",57,9‬ز شمس الدين تبريزي منم قاصد به خون ريزي"‪",‬كه عشقي‬
‫هست در دستم كه ماند ذوالفقاري را"‬
‫‪",58,1‬رسيد آن شه رسيد آن شه بياراييد ايوان را"‪",‬فرو بريد ساعدها‬
‫براي خوب كنعان را"‬
‫‪",58,2‬چو آمد جان جان جان نشايد برد نام جان"‪",‬به پيشش جان چه كار‬
‫آيد مگر از بهر قربان را"‬
‫‪",58,3‬بدم بي عشق گمراهي درآمد عشق ناگاهي"‪",‬بدم كوهي شدم‬
‫كاهي براي اسب سلطان را"‬
‫‪",58,4‬گر تركست و تاجيكست بدو اين بنده نزديكست"‪",‬چو جان با تن و‬
‫ليكن تن نبيند هيچ مرجان را"‬
‫‪",58,5‬هل ياران كه بخت آمد گه ايثار رخت آمد"‪",‬سليماني به تخت آمد‬
‫براي عزل شيطان را"‬

‫‪",58,6‬بجه از جا چه مي پايي چرا بي دست و بي پايي"‪",‬نمي داني ز‬
‫هدهد جو ره قصر سليمان را"‬
‫‪",58,7‬بكن آنجا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتت"‪",‬سليمان خود همي داند‬
‫زبان جمله مرغان را"‬
‫‪",58,8‬سخن بادست اي بنده كند دل را پراكنده"‪",‬وليكن اوش فرمايد كه‬
‫گردآور پريشان را"‬
‫‪",59,1‬تو از خواري همي نالي نمي بيني عنايتها"‪",‬مخواه از حق عنايتها و‬
‫يا كم كن شكايتها"‬
‫‪",59,2‬ترا عزت همي بايد كه آن فرعون را شايد"‪",‬بده آن عشق و بستان‬
‫تو چو فرعون اين وليتها"‬
‫‪",59,3‬خنك جاني كه خواري را بجان ز اول نهد بر سر"‪",‬پي اوميد آن‬
‫بختي كه هست اندر نهايتها"‬
‫‪",59,4‬دهان پر پست مي خواهي مزن سرناي دولت را"‪",‬نتاند خواندن‬
‫مقري دهان پر پست آيتها"‬
‫‪",59,5‬از آن دريا هزاران شاخ شد هر سوي و جويي شد"‪",‬به باغ جان هر‬
‫خلقي كند آن جو كفايتها"‬
‫‪",59,6‬دل منگر بهر شاخي كه در تنگي فرو ماني"‪",‬به اول بنگر و آخر كه‬
‫جمع آيند غايتها"‬
‫‪",59,7‬اگر خوكي فتد در مشك و آدم زاد در سرگين"‪",‬رود هر يك به اصل‬
‫خود ز ارزاق و كفايتها"‬
‫‪",59,8‬سگ گرگين اين در به ز شيران همه عالم"‪",‬كه لف عشق حق‬
‫دارد و او داند وقايتها"‬
‫‪",59,9‬تو بدنامي عاشق را منه با خواري دونان"‪",‬كه هست اندر قفاي او ز‬
‫شاه عشق رايتها"‬
‫‪",62,5‬سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم كردند"‪",‬چو آمد نامه ساقي‬
‫چه نام آورد مستان را"‬
‫‪",62,6‬درون مجمر دلها سپند و عود مي سوزد"‪",‬كه سرماي فراق او زكام‬
‫آورد مستان را"‬
‫‪",62,7‬درآ در گلشن باقي برآ بر بام كان ساقي"‪",‬ز پنهان خانه غيبي پيام‬
‫آورد مستان را"‬
‫‪",62,8‬چو خوبان حله پوشيدند درآ در باغ و پس بنگر"‪",‬كه ساقي هر چه‬
‫دربايد تمام آورد مستان را"‬
‫‪",62,9‬كه جانها را بهار آورد و ما را روي يار آورد"‪",‬ببين كز جمله دولتها‬
‫كدام آورد مستان را"‬
‫‪",62,10‬ز شمس الدين تبريزي بناگه ساقي دولت"‪",‬به جام خاص سلطاني‬
‫مدام آورد مستان را"‬
‫‪",63,1‬چه چيزست آنك عكس او حلوت داد صورت را"‪",‬چو آن پنهان‬
‫شود گويي كه ديوي زاد صورت را"‬
‫‪",63,2‬چو بر صورت زند يك دم ز عشق آيد جهان برهم"‪",‬چو پنهان شد‬
‫درآيد غم نبيني شاد صورت را"‬
‫‪",63,3‬اگر آن خود همين جانست چرا بعضي گرانجانست"‪",‬بسي جاني كه‬
‫چون آتش دهد بر باد صورت را"‬

‫‪",63,4‬وگر عقلست آن پر فن چرا عقلي بود دشمن"‪",‬كه مكر عقل بد در‬
‫تن كند بنياد صورت را"‬
‫‪",63,5‬چه داند عقل كژخوانش مپرس از وي مرنجانش"‪",‬همان لطف و‬
‫همان دانش كند استاد صورت را"‬
‫‪",63,6‬زهي لطف و زهي نوري زهي حاضر زهي دوري"‪",‬چنين پيدا و‬
‫مستوري كند منقاد صورت را"‬
‫‪",63,7‬جهاني را كشان كرده بدنهاشان چو جان كرده"‪",‬براي امتحان كرده‬
‫ز عشق استاد صورت را"‬
‫‪",63,8‬چو با تبريز گرديدم ز شمس الدين بپرسيدم"‪",‬از آن سري كزو‬
‫ديدم همه ايجاد صورت را"‬
‫‪",64,1‬تو ديدي هيچ عاشق را كه سيري بود ازين سودا"‪",‬تو ديدي هيچ‬
‫ماهي را كه او شد سير ازين دريا"‬
‫‪",64,2‬تو ديدي هيچ نقشي را كه از نقاش بگريزد"‪",‬تو ديدي هيچ وامق را‬
‫كه عذرا خواهد از عذرا"‬
‫‪",64,3‬بود عاشق فراق اندر چو اسمي خالي از معني"‪",‬ولي معني چو‬
‫معشوقي فراغت دارد از اسما"‬
‫‪",64,4‬تويي دريا منم ماهي چنان دارم كه مي خواهي"‪",‬بكن رحمت بكن‬
‫شاهي كه از تو مانده ام تنها"‬
‫‪",64,5‬ايا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخر"‪",‬دمي كه تو نه اي‬
‫حاضر گرفت آتش چنين بال"‬
‫‪",64,6‬اگر آتش ترا بيند چنان در گوشه بنشيند"‪",‬كز آتش هر كه گل چيند‬
‫دهد آتش گل رعنا"‬
‫‪",64,7‬عذابست اين جهان بي تو مبادا يك زمان بي تو"‪",‬به جان تو كه‬
‫جان بي تو شكنجه ست و بل بر ما"‬
‫‪",64,8‬خيالت همچو سلطاني شد اندر دل خراماني"‪",‬چنانك آيد سليماني‬
‫درون مسجد اقصي"‬
‫‪",66,9‬بيا اي هم دل محرم بگير اين باده خرم"‪",‬چنان سرمست شو اين‬
‫دم كه نشناسي مقامي را"‬
‫‪",66,10‬برو اي راه ره پيما بدان خورشيد جان افزا"‪",‬ازين مجنون پر‬
‫سودا ببر آنجا سلمي را"‬
‫‪",66,11‬بگو اي شمس تبريزي از آن ميهاي پاييزي"‪",‬بخود در ساغرم ريزي‬
‫نفرمايي غلمي را"‬
‫‪",67,1‬از آن مايي اي مول اگر امروز اگر فردا"‪",‬شب و روزم ز تو روشن‬
‫زهي رعنا زهي زيبا"‬
‫‪",67,2‬تو پاك پاكي از صورت و ليك از پرتو نورت"‪",‬نمايي صورتي هر دم‬
‫چه با حسن و چه با بال"‬
‫‪",67,3‬چو ابرو را چنين كردي چه صورتهاي چين كردي"‪",‬مرا بي عقل و‬
‫دين كردي بران نقش و بران حورا"‬
‫‪",67,4‬مرا گويي چه عشقست اين كه ني بال نه پستست اين"‪",‬چه صيدي‬
‫بي ز شستست اين درون موج اين دريا"‬
‫‪",67,5‬ايا معشوق هر قدسي چو مي داني چه مي پرسي"‪",‬كه سر عرش‬
‫و صد كرسي ز تو ظاهر شود پيدا"‬

‫‪",67,6‬زدي در من يكي آتش كه شد جان مرا مفرش"‪",‬كه تا آتش شود‬
‫گل خوش كه تا يكتا شود صد تا"‬
‫‪",67,7‬فرست آن عشق ساقي را بگردان جام باقي را"‪",‬كه از مزج و‬
‫تلقي را ندانم جامش از صهبا"‬
‫‪",67,8‬بكن اين رمز را تعيين بگو مخدوم شمس الدين"‪",‬به تبريز نكوآيين‬
‫ببر اين نكته غرا"‬
‫‪",68,1‬چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را"‪",‬به شست‬
‫عشق دست آورد جان بت پرستش را"‬
‫‪",68,2‬به گوش دل بگفت اقبال رست آن جان به عشق ما"‪",‬بكرد اين دل‬
‫هزاران جان نثار آن گفت رستش را"‬
‫‪",68,3‬ز غيرت چونك جان افتاد گفت اقبال هم نجهد"‪",‬نشستست اين دل‬
‫و جانم همي پايد نجستش را"‬
‫‪",68,4‬چو اندر نيستي هستست و در هستي نباشد هست"‪",‬بيامد آتشي در‬
‫جان بسوزانيد هستش را"‬
‫‪",68,5‬برات عمر جان اقبال چون برخواند پنجه شصت"‪",‬تراشيد و ابد‬
‫بنوشت بر طومار شصتش را"‬
‫‪",68,6‬خديو روح شمس الدين كه از بسياري رفعت"‪",‬نداند جبرئيل وحي‬
‫خود جاي نشستش را"‬
‫‪",68,7‬چو جامش ديد اين عقلم چو قرابه شد اشكسته"‪",‬درستيهاي بي‬
‫پايان ببخشيد آن شكستش را"‬
‫‪",68,8‬چو عشقش ديد جانم را بباليست ازين هستي"‪",‬بلندي داد از اقبال‬
‫او بال و پستش را"‬
‫‪",68,9‬اگرچه شير گيري تو دل مي ترس از آن آهو"‪",‬كه شيرانند بيچاره‬
‫مر آن آهوي مستش را"‬
‫‪",68,10‬چو از تيغ حيات انگيز زد مر مرگ را گردن"‪",‬فرو آمد ز اسب‬
‫اقبال و مي بوسيد دستش را"‬
‫‪",68,11‬دران روزي كه در عالم الست آمد ندا از حق"‪",‬بده تبريز از اول‬
‫بلي گويان الستش را"‬
‫‪",71,2‬بت شهوت برآوردي دمار از ما ز تاب خود"‪",‬اگر از تابش عشقش‬
‫نبودي تاب و تب ما را"‬
‫‪",71,3‬نوازشهاي عشق او لطافتهاي مهر او"‪",‬رهانيد و فراغت داد از رنج‬
‫و نصب ما را"‬
‫‪",71,4‬زهي اين كيمياي حق كه هست از مهر جان او"‪",‬كه عين ذوق و‬
‫راحت شد همه رنج و تعب ما را"‬
‫‪",71,5‬عنايتهاي رباني ز بهر خدمت آن شه"‪",‬برويانيد و هستي داد از عين‬
‫ادب ما را"‬
‫‪",71,6‬بهار حسن آن مهتر به ما بنمود ناگاهان"‪",‬شقايقها و ريحانها و‬
‫گلهاي عجب ما را"‬
‫‪",71,7‬زهي دولت زهي رفعت زهي بخت و زهي اختر"‪",‬كه مطلوب همه‬
‫جانها كند از جان طلب ما را"‬
‫‪",71,8‬گزيد او لب گه مستي كه رو پيدا مكن مستي"‪",‬چو جام جان لبالب‬
‫شد از آن ميهاي لب ما را"‬

‫‪",71,9‬عجب بختي كه رو بنمود ناگاهان هزاران شكر"‪",‬ز معشوق لطيف‬
‫اوصاف خوب بوالعجب ما را"‬
‫‪",71,10‬دران مجلس كه گردان كرد از لطف او صراحيها"‪",‬گران قدر و‬
‫سبك دل شد دل و جان از طرب ما را"‬
‫‪",71,11‬بسوي خطه تبريز چه چشمه آب حيوانست"‪",‬كشاند دل بدانجانب‬
‫به عشق چون كنب ما را"‬
‫‪",72,1‬به خانه خانه مي آرد چو بيذق شاه جان ما را"‪",‬عجب بردست يا‬
‫ماتست زير امتحان ما را"‬
‫‪",72,2‬همه اجزاي ما را او كشانيدست از هر سو"‪",‬تراشيدست علم را و‬
‫معجون كرده زان ما را"‬
‫‪",72,3‬ز حرص و شهوتي ما را مهاري كرده در بيني"‪",‬چو اشتر مي كشاند‬
‫او به گرد اين جهان ما را"‬
‫‪",72,4‬چه جاي ما كه گردون را چو گاوان در خرس بست او"‪",‬كه چون‬
‫كنجد همي كوبد به زير آسمان ما را"‬
‫‪",72,5‬خنك آن اشتري كو را مهار عشق حق باشد"‪",‬هميشه مست مي‬
‫دارد ميان اشتران ما را"‬
‫‪",73,1‬آمد بت ميخانه تا خانه برد ما را"‪",‬بنمود بهار نو تا تازه كند ما را"‬
‫‪",73,2‬بگشاد نشان خود بربست ميان خود"‪",‬پر كرد كمان خود تا راه زند‬
‫ما را"‬
‫‪",73,3‬صد نكته در اندازد صد دام و دغل سازد"‪",‬صد نرد عجب بازد تا‬
‫خوش بخورد ما را"‬
‫‪",73,4‬رو سايه سروش شو پيش و پس او مي دو"‪",‬گرچه چو درخت نو از‬
‫بن بكند ما را"‬
‫‪",73,5‬گر هست دلش خارا مگريز و مرو يارا"‪",‬كاول بكشد ما را وآخر‬
‫بكشد ما را"‬
‫‪",73,6‬چون ناز كند جانان اندر دل ما پنهان"‪",‬بر جمله سلطانان صد ناز‬
‫رسد ما را"‬
‫‪",73,7‬باز آمد و باز آمد آن عمر دراز آمد"‪",‬آن خوبي و ناز آمد تا داغ نهد‬
‫ما را"‬
‫‪",73,8‬آن جان و جهان آمد و آن گنج نهان آمد"‪",‬وان فخر شهان آمد تا‬
‫پرده درد ما را"‬
‫‪",73,9‬مي آيد و مي آيد آنكس كه همي بايد"‪",‬وز آمدنش شايد گر دل‬
‫بجهد ما را"‬
‫‪",73,10‬شمس الحق تبريزي در برج حمل آمد"‪",‬تا بر شجر فطرت خوش‬
‫خوش بپزد ما را"‬
‫‪",74,1‬گر زانكه نه اي طالب جوينده شوي با ما"‪",‬ور زانكه نه اي مطرب‬
‫گوينده شوي با ما"‬
‫‪",74,2‬گر زانكه تو قاروني در عشق شوي مفلس"‪",‬ور زانكه خداوندي هم‬
‫بنده شوي با ما"‬
‫‪",74,3‬يك شمع از اين مجلس صد شمع بگيراند"‪",‬گر مرده ور زنده هم‬
‫زنده شوي با ما"‬

‫‪",74,4‬پاهاي تو بگشايد روشن به تو بنمايد"‪",‬تا تو همه تن چون گل در‬
‫خنده شوي با ما"‬
‫‪",74,5‬در ژنده درآ يكدم تا زنده دلن بيني"‪",‬اطلس بدر اندازي در ژنده‬
‫شوي با ما"‬
‫‪",74,6‬چون دانه شد افكنده بررست و درختي شد"‪",‬اين رمز چو دريابي‬
‫افكنده شوي با ما"‬
‫‪",74,7‬شمس الحق تبريزي با غنچه دل گويد"‪",‬چون باز شود چشمت‬
‫بيننده شوي با ما"‬
‫‪",75,1‬اي خواجه نمي بيني اين روز قيامت را"‪",‬اين يوسف خوبي را اين‬
‫خوش قد و قامت را"‬
‫‪",75,2‬اي شيخ نمي بيني اين گوهر شيخي را"‪",‬اين شعشعه نو را اين جاه‬
‫و جللت را"‬
‫‪",75,3‬اي مير نمي بيني اين مملكت جان را"‪",‬اين روضه دولت را اين‬
‫تخت و سعادت را"‬
‫‪",75,4‬اي خوش دل و خوش دامن ديوانه تويي يا من"‪",‬دركش قدحي با‬
‫من بگذار ملمت را"‬
‫‪",75,5‬اي ماه كه در گردش هرگز نشوي لغر"‪",‬انوار جلل تو بدريده‬
‫ضللت را"‬
‫‪",75,6‬چون آب روان ديدي بگذار تيمم را"‪",‬چون عيد وصال آمد بگذار‬
‫رياضت را"‬
‫‪",75,7‬گر ناز كني خامي ور ناز كشي رامي"‪",‬در بار كشي يابي آن حسن‬
‫و ملحت را"‬
‫‪",75,8‬خاموش كه خاموشي بهتر ز عسل نوشي"‪",‬در سوز عبارت را‬
‫بگذار اشارت را"‬
‫‪",75,9‬شمس الحق تبريزي اي مشرق تو جانها"‪",‬از تابش تو يابد اين‬
‫شمس حرارت را"‬
‫‪",76,1‬آخر بشنيد آن مه آه سحر ما را"‪",‬تا حشر دگر آمد امشب حشر ما‬
‫را"‬
‫‪",76,2‬چون چرخ زند آن مه در سينه من گويم"‪",‬اي دور قمر بنگر دور‬
‫قمر ما را"‬
‫‪",76,3‬كو رستم دستان تا دستان بنماييمش"‪",‬كو يوسف تا بيند خوبي و‬
‫فر ما را"‬
‫‪",76,4‬تو لقمه شيرين شو در خدمت قند او"‪",‬لقمه نتوان كردن كان شكر‬
‫ما را"‬
‫‪",76,5‬ما را كرمش خواهد تا در بر خود گيرد"‪",‬زين روي دوا سازد هر‬
‫لحظه گر ما را"‬
‫‪",76,6‬چون بي نمكي نتوان خوردن جگر بريان"‪",‬مي زن به نمك هر دم‬
‫بريان جگر ما را"‬
‫‪",76,7‬بي پاي طواف آريم بي سر به سجود آييم"‪",‬چون بي سر و پا كرد‬
‫او اين پا و سر ما را"‬
‫‪",76,8‬بي پاي طواف آريم گرد در آن شاهي"‪",‬كو مست الست آمد‬
‫بشكست در ما را"‬

‫‪",76,9‬چون زر شد رنگ ما از سينه سيمينش"‪",‬صد گنج فدا بادا اين سيم‬
‫و زر ما را"‬
‫‪",76,10‬در رنگ كجا آيد در نقش كجا گنجد"‪",‬نوري كه ملك سازد جسم‬
‫بشر ما را"‬
‫‪",76,11‬تشبيه ندارد او وز لطف روا دارد"‪",‬زيرا كه همي داند ضعف نظر‬
‫ما را"‬
‫‪",76,12‬فرمود كه نور من ماننده مصباح است"‪",‬مشكات و زجاجه گفت‬
‫سينه و بصر ما را"‬
‫‪",76,13‬خامش كن تا هر كس در گوش نيارد اين"‪",‬خود كيست كه دريابد‬
‫او خير و شر ما را"‬
‫‪",77,1‬آب حيوان بايد مر روح فزايي را"‪",‬ماهي همه جان بايد درياي‬
‫خدايي را"‬
‫‪",77,2‬ويرانه آب و گل چون مسكن بوم آمد"‪",‬اين عرصه كجا شايد پرواز‬
‫همايي را"‬
‫‪",77,3‬صد چشم شود حيران در تابش اين دولت"‪",‬تو گوش مكش اين‬
‫سو هر كور عصايي را"‬
‫‪",77,4‬گر نقد درستي تو چون مست و قراضه ستي"‪",‬آخر تو چه پنداري‬
‫اين گنج عطايي را"‬
‫‪",77,5‬دلتنگ همي دانند كانجاي كه انصاف ست"‪",‬صد دل بفدا بايد آن‬
‫جان بقايي را"‬
‫‪",77,6‬دل نيست كم از آهن آهن نه كه مي داند"‪",‬آن سنگ كه پيدا شد‬
‫پولد ربايي را"‬
‫‪",77,7‬عقل از پي عشق آمد در عالم خاك ارني"‪",‬عقلي بنمي بايد بي‬
‫عهد و وفايي را"‬
‫‪",77,8‬خورشيد حقايق ها شمس الحق تبريز است"‪",‬دل روي زمين بوسد‬
‫آن جان سمايي را"‬
‫‪",78,1‬ساقي ز شرا ب حق پر دار شرابي را"‪",‬در ده مي رباني دلهاي‬
‫كبابي را"‬
‫‪",78,2‬كم گوي حديث نان در مجلس مخموران"‪",‬جز آب نمي سازد مر‬
‫مردم آبي را"‬
‫‪",78,3‬از آب و خطاب تو تن گشت خراب تو"‪",‬آراسته دار اي جان زين‬
‫گنج خرابي را"‬
‫‪",78,4‬گلزار كند عشقت آن شوره خاكي را"‪",‬در بار كند موجب اين جسم‬
‫سحابي را"‬
‫‪",78,5‬بفزاي شراب ما بر بند تو خواب ما"‪",‬از شب چه خبر باشد مر‬
‫مردم خوابي را"‬
‫‪",78,6‬همكاسه ملك باشد مهمان خدايي را"‪",‬باده ز فلك آيد مردان ثوابي‬
‫را"‬
‫‪",78,7‬نوشد لب صديقش زاكواب و اباريقش"‪",‬در خم تقي يابي آن باده‬
‫نابي را"‬
‫‪",78,8‬هشيار كجا داند بيهوشي مستان را"‪",‬بوجهل كجا داند احوال‬
‫صحابي را"‬

‫‪",78,9‬استاد خدا آمد بي واسطه صوفي را"‪",‬استاد كتاب آمد صابي و‬
‫كتابي را"‬
‫‪",78,10‬چون محرم حق گشتي وز واسطه بگذشتي"‪",‬برباي نقاب از رخ‬
‫خوبان نقابي را"‬
‫‪",78,11‬منكر كه ز نوميدي گويد كه نيابي اين"‪",‬بنده ره او سازد آن گفت‬
‫نيابي را"‬
‫‪",78,12‬ني باز سپيدست او ني بلبل خوش نغمه"‪",‬ويرانه دنيا به آن جغد‬
‫غرابي را"‬
‫‪",78,13‬خاموش و مگو ديگر مفزاي تو شور و شر"‪",‬كز غيب خطاب آيد‬
‫جانهاي خطابي را"‬
‫‪",79,1‬اي خواجه نمي بيني اين روز قيامت را"‪",‬اي خواجه نمي بيني اين‬
‫خوش قد و قامت را"‬
‫‪",79,2‬ديوار و در خانه شوريده و ديوانه"‪",‬من بر سر ديوارم از بهر علمت‬
‫را"‬
‫‪",79,3‬ماهيست كه در گردش لغر نشود هرگز"‪",‬خورشيد جمال او بدريده‬
‫ظلمت را"‬
‫‪",79,4‬اي خواجه خوش دامن ديوانه تويي يا من"‪",‬دركش قدحي با من‬
‫بگذار ملمت را"‬
‫‪",79,5‬پيش تو از بسي شيدا مي جست كرامتها"‪",‬چون ديد رخ ساقي‬
‫بفروخت كرامت را"‬
‫‪",80,1‬امروز گزافي ده آن باده نابي را"‪",‬برهم زن و درهم زن اين چرخ‬
‫شتابي را"‬
‫‪",80,2‬گيرم قدح غيبي از ديده نهان آمد"‪",‬پنهان نتوان كردن مستي و‬
‫خرابي را"‬
‫‪",80,3‬اي عشق طرب پيشه خوش گفت خوش انديشه"‪",‬برباي نقاب از‬
‫رخ آن شاه نقابي را"‬
‫‪",80,4‬تا خيزد اي فرخ زين سو اخ و زان سو اخ"‪",‬بركن هله اي گلرخ‬
‫سغراق و شرابي را"‬
‫‪",80,5‬گر زانكه نمي خواهي تا جلوه شود گلشن"‪",‬از بهر چه بگشادي‬
‫دكان گلبي را"‬
‫‪",80,6‬ما را چو ز سر بردي وين جوي روان كردي"‪",‬در آب فكن زوتر بط‬
‫زاده آبي را"‬
‫‪",80,7‬ماييم چو كشت اي جان بررسته در اين ميدان"‪",‬لب خشك و بجان‬
‫جويان باران سحابي را"‬
‫‪",80,8‬هر سوي رسولي نو گويد كه نيابي رو"‪",‬لحول بزن بر سر آن زاغ‬
‫غرابي را"‬
‫‪",80,9‬اي فتنه هر روحي كيسه بر هر جوحي"‪",‬دزديده رباب از كف بوبكر‬
‫ربابي را"‬
‫‪",80,10‬امروز چنان خواهم تا مست و خرف سازي"‪",‬اين جان محدث را‬
‫وان عقل خطابي را"‬
‫‪",80,11‬اي آب حيات ما شو فاش چر حشر ارچه"‪",‬شير شتر گرگين‬
‫جانست عرابي را"‬

‫‪",80,12‬اي جاه و جمالت خوش خامش كن و دم دركش"‪",‬آگاه مكن از ما‬
‫هر غافل خوابي را"‬
‫‪",81,1‬اي ساقي جان پر كن آن ساغر پيشين را"‪",‬آن راه زن دل را آن‬
‫راه بر دين را"‬
‫‪",81,2‬زان مي كه ز دل خيزد با روح درآميزد"‪",‬مخمور كند جوشش مر‬
‫چشم خدابين را"‬
‫‪",81,3‬آن باده انگوري مر امت عيسي را"‪",‬وين باده منصوري مر امت‬
‫ياسين را"‬
‫‪",81,4‬خمها است از آن باده خمها است از اين باده"‪",‬تا نشكني آن خم را‬
‫هرگز نچشي اين را"‬
‫‪",81,5‬آن باده بجز يك دم دل را نكند بي غم"‪",‬هرگز نكشد غم را هرگز‬
‫نكند كين را"‬
‫‪",81,6‬يك قطره ازين ساغر كار تو كند چون زر"‪",‬جانم به فدا باشد اين‬
‫ساغر زرين را"‬
‫‪",81,7‬اين حالت اگر باشد اغلب به سحر باشد"‪",‬آنرا كه براندازد او بستر‬
‫و بالين را"‬
‫‪",81,8‬زنهار كه يار بد از وسوسه نفريبد"‪",‬تا نشكني از سستي مر عهد‬
‫سلطين را"‬
‫‪",81,9‬گر زخم خوري بر رو رو زخم دگر مي جو"‪",‬رستم چه كند در صف‬
‫دسته گل و نسرين را"‬
‫‪",82,1‬معشوقه بسامان شد تا باد چنين بادا"‪",‬كفرش همه ايمان شد تا باد‬
‫چنين بادا"‬
‫‪",82,2‬ملكي كه پريشان شد از شومي شيطان شد"‪",‬باز آن سليمان شد‬
‫تا باد چنين بادا"‬
‫‪",82,3‬ياري كه دلم خستي در بر رخ ما بستي"‪",‬غمخواره ياران شد تا باد‬
‫چنين بادا"‬
‫‪",82,4‬هم باده جدا خوردي هم عيش جدا كردي"‪",‬نك سرده مهمان شد تا‬
‫باد چنين بادا"‬
‫‪",82,5‬زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه"‪",‬هر گوشه چو ميدان شد تا‬
‫باد چنين بادا"‬
‫‪",82,6‬زان خشم دروغينش زان شيوه شيرينش"‪",‬عالم شكرستان شد تا‬
‫باد چنين بادا"‬
‫‪",82,7‬شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد"‪",‬خورشيد درخشان شد تا‬
‫باد چنين بادا"‬
‫‪",82,8‬از دولت محزونان وز همت مجنونان"‪",‬آن سلسله جنبان شد تا باد‬
‫چنين بادا"‬
‫‪",82,9‬عيد آمد و عيد آمد ياري كه رميد آمد"‪",‬عيدانه فراوان شد تا باد‬
‫چنين بادا"‬
‫‪",82,10‬اي مطرب صاحبدل در زير مكن منزل"‪",‬كان زهره بميزان شد تا‬
‫باد چنين بادا"‬
‫‪",82,11‬درويش فريدون شد هم كيسه قارون شد"‪",‬همكاسه سلطان شد‬
‫تا باد چنين بادا"‬

‫‪",82,12‬آن باد هوا را بين ز افسون لب شيرين"‪",‬با ناي در افغان شد تا‬
‫باد چنين بادا"‬
‫‪",82,13‬فرعون بدان سختي با آن همه بدبختي"‪",‬نك موسي عمران شد تا‬
‫باد چنين بادا"‬
‫‪",82,14‬آن گرگ بدان زشتي با جهل و فرامشتي"‪",‬نك يوسف كنعان شد‬
‫تا باد چنين بادا"‬
‫‪",82,15‬شمس الحق تبريزي از بس كه درآميزي"‪",‬تبريز خراسان شد تا‬
‫باد چنين بادا"‬
‫‪",82,16‬از اسلم شيطاني شد نفس تو رباني"‪",‬ابليس مسلمان شد تا باد‬
‫چنين بادا"‬
‫‪",82,17‬آن ماه چو تابان شد كونين گلستان شد"‪",‬اشخاص همه جان شد‬
‫تا باد چنين بادا"‬
‫‪",82,18‬بر روح برافزودي تا بود چنين بودي"‪",‬فر تو فروزان شد تا باد‬
‫چنين بادا"‬
‫‪",82,19‬قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد"‪",‬ابرش شكر‬
‫افشان شد تا باد چنين بادا"‬
‫‪",82,20‬از كاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش"‪",‬اين گاو چو قربان‬
‫شد تا باد چنين بادا"‬
‫‪",82,21‬ارضي چو سمايي شد مقصود سنايي شد"‪",‬اين بود همه آن شد تا‬
‫باد چنين بادا"‬
‫‪",82,22‬خاموش كه سرمستم بربست كسي دستم"‪",‬انديشه پريشان شد‬
‫تا باد چنين بادا"‬
‫‪",83,1‬اي يار قمر سيما اي مطرب شكر خا"‪",‬آواز تو جان افزا تا روز‬
‫مشين از پا"‬
‫‪",83,2‬سودي همگي سودي بر جمله برافزودي"‪",‬تا بود چنين بودي تا روز‬
‫مشين از پا"‬
‫‪",83,3‬صد شهر خبر رفته كاي مردم آشفته"‪",‬بيدار شد آن خفته تا روز‬
‫مشين از پا"‬
‫‪",83,4‬بيدار شد آن فتنه كو چون بزند طعنه"‪",‬در كوه كند رخنه تا روز‬
‫مشين از پا"‬
‫‪",83,5‬در خانه چنين جمعي در جمع چنين شمعي"‪",‬دارم ز تو من طمعي‬
‫تا روز مشين از پا"‬
‫‪",83,6‬مير آمد مير آمد وان بدر منير آمد"‪",‬وان شكر و شير آمد تا روز‬
‫مشين از پا"‬
‫‪",83,7‬اي بانگ و نوايت تر وز باد صبا خوشتر"‪",‬ما را تو بري از سر تا روز‬
‫مشين از پا"‬
‫‪",83,8‬مجلس به تو فرخنده عشرت ز دمت زنده"‪",‬چون شمع فروزنده تا‬
‫روز مشين از پا"‬
‫‪",83,9‬اين چرخ و زمين خيمه كس ديد چنين خيمه"‪",‬اي استن اين خيمه تا‬
‫روز مشين از پا"‬
‫‪",83,10‬اين قوم پرند از تو باكر و فرند از تو"‪",‬زير و زبرند از تو تا روز‬
‫مشين از پا"‬

‫‪",83,11‬در بحر چو كشتيبان آن پيل همي جنبان"‪",‬تا منزل آباقان تا روز‬
‫مشين از پا"‬
‫‪",83,12‬اي خوش نفس نايي بس نادره برنايي"‪",‬چون با همه برنايي تا‬
‫روز مشين از پا"‬
‫‪",83,13‬دف از كف دست آيد ني از دم مست آيد"‪",‬با ني همه پست آيد تا‬
‫روز مشين از پا"‬
‫‪",83,14‬چون جان خمشيم اما كي خسبد جان جانا"‪",‬تو باش زبان ما تا‬
‫روز مشين از پا"‬
‫‪",84,1‬چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها"‪",‬زيرا كه منم بي من با‬
‫شاه جهان تنها"‬
‫‪",84,2‬اي مشعله آورده دل را بسحر برده"‪",‬جان را برسان در دل دل را‬
‫مستان تنها"‬
‫‪",84,3‬از خشم و حسد جان را بيگانه مكن با دل"‪",‬آن را مگذار اينجا وين‬
‫را بمخوان تنها"‬
‫‪",84,4‬شاهانه پيامي كن يك دعوت عامي كن"‪",‬تا كي بود اي سلطان اين‬
‫با تو و آن تنها"‬
‫‪",84,5‬چون دوش اگر امشب نايي و ببندي لب"‪",‬صد شور كنيم اي جان‬
‫نكنيم فغان تنها"‬
‫‪",85,1‬از بهر خدا بنگر در روي چو زر جانا"‪",‬هر جا كه روي ما را با خويش‬
‫ببر جانا"‬
‫‪",85,2‬چون در دل ما آيي تو دامن خود بركش"‪",‬تا جامه نياليي از خون‬
‫جگر جانا"‬
‫‪",85,3‬اي ماه برآ آخر بر كوري مه رويان"‪",‬ابري سيه اندر كش در روي‬
‫قمر جانا"‬
‫‪",85,4‬زان روز كه زادي تو اي لب شكر از مادر"‪",‬آوه كه چه كاسد شد‬
‫بازار شكر جانا"‬
‫‪",85,5‬گفتي كه سلم عليك بگرفت همه عالم"‪",‬دل سجده در افتاده جان‬
‫بسته كمر جانا"‬
‫‪",85,6‬چون شمع بدم سوزان هر شب بسحر كشته"‪",‬امروز بنشناسم‬
‫شب را ز سحر جانا"‬
‫‪",85,7‬شمس الحق تبريزي شاهنشه خون ريزي"‪",‬اي بحر كمر بسته پيش‬
‫تو گهر جانا"‬
‫‪",86,1‬اي گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا"‪",‬پيوسته چنين بادا چون‬
‫شير و شكر با ما"‬
‫‪",86,2‬اي چرخ ترا بنده وي خلق ز تو زنده"‪",‬احسنت زهي خوبي شاباش‬
‫زهي زيبا"‬
‫‪",86,3‬درياي جمال تو چون موج زند ناگه"‪",‬پر گنج شود پستي فردوس‬
‫شود بال"‬
‫‪",86,4‬هر سوي كه روي آري در پيش تو گل رويد"‪",‬هر جا كه روي آيي‬
‫فرشت همه زر بادا"‬
‫‪",86,5‬وان دم كه ز بدخويي دشنام و جفاگوئي"‪",‬مي گو كه جفاي تو‬
‫حلواست همه حلوا"‬

‫‪",86,6‬گرچه دل سنگستش بنگر كه چه رنگستش"‪",‬كز مشعله ننگستش‬
‫وز رنگ گل حمرا"‬
‫‪",86,7‬يا رب دل بازش ده صد عمر درازش ده"‪",‬فخرش ده و نازش ده تا‬
‫فخر بود ما را"‬
‫‪",87,1‬جانا سر تو يارا مگذار چنين ما را"‪",‬اي سرو روان بنما آن قامت‬
‫بال را"‬
‫‪",87,2‬خرم كن و روشن كن اين مفرش خاكي را"‪",‬خورشيد دگر بنما اين‬
‫گنبد خضرا را"‬
‫‪",87,3‬رهبر كن جانها را پر زر كن كانها را"‪",‬در جوش و خروش آور از‬
‫زلزله دريا را"‬
‫‪",87,4‬خورشيد پناه آرد در سايه اقبالت"‪",‬آري چه توان كردن آن سايه‬
‫عنقا را"‬
‫‪",87,5‬مغزي كه بد انديشد آن نقص بسست اي جان"‪",‬سوداي بپوسيده‬
‫پوسيده سودا را"‬
‫‪",87,6‬هم رحمت رحماني هم مرحم و درماني"‪",‬در ده تو طبيبانه آن دافع‬
‫صفرا را"‬
‫‪",87,7‬تو بلبل گلزاري تو ساقي ابراري"‪",‬تو سرده اسراري هم بي سر و‬
‫بي پا را"‬
‫‪",87,8‬يا رب كه چه داري تو كز لطف بهاري تو"‪",‬در كار در آري تو سنگ‬
‫و كه خارا را"‬
‫‪",87,9‬افروخته نوري انگيخته شوري"‪",‬ننشاند صد طوفان آن فتنه و غوغا‬
‫را"‬
‫‪",88,1‬شاد آمدي اي مه رو اي شادي جان شاد آ"‪",‬تا بود چنين بودي تا باد‬
‫چنان بادا"‬
‫‪",88,2‬اي صورت هر شادي اندر دل ما يادي"‪",‬اي صورت عشق كل اندر‬
‫دل ما ياد آ"‬
‫‪",88,3‬بيرون پر از اين طفلي ما را برهان اي جان"‪",‬از منت هر داد و وز‬
‫غصه هر دادا"‬
‫‪",88,4‬ما چنگ زديم از غم در يار و رخان ما"‪",‬اي دف تو بنال از دل وي‬
‫ناي بفرياد آ"‬
‫‪",88,5‬اي دل تو كه زيبايي شيرين شو از آن خسرو"‪",‬ور خسرو شيريني‬
‫در عشق چو فرهاد آ"‬
‫‪",89,1‬يك پند ز من بشنو خواهي نشوي رسوا"‪",‬من خمره افيونم زنهار‬
‫سرم مگشا"‬
‫‪",89,2‬آتش بمن اندر زن آتش چه زند با من"‪",‬كاندر فلك افكندم صد آتش‬
‫و صد غوغا"‬
‫‪",89,3‬گر چرخ همه سر شد ور خاك همه پا شد"‪",‬ني سر بهلم آن را ني‬
‫پا بهلم اين را"‬
‫‪",89,4‬يا صافيه الخمر في آنيه المولي"‪",‬اسكر نفرا لدا والسكر بنا اولي"‬
‫‪",90,1‬اي شاد كه ما هستيم اندر غم تو جانا"‪",‬هم محرم عشق تو هم‬
‫محرم تو جانا"‬

‫‪",90,2‬هم ناظر روي تو هم مست سبوي تو"‪",‬هم شسته به نظاره بر‬
‫طارم تو جانا"‬
‫‪",90,3‬تو جان سليماني آرامگه جاني"‪",‬اي ديو و پري شيدا از خاتم تو‬
‫جانا"‬
‫‪",90,4‬اي بيخودي جانها در طلعت خوب تو"‪",‬اي روشني دلها اندر دم تو‬
‫جانا"‬
‫‪",90,5‬در عشق تو خمارم در سر ز تو مي دارم"‪",‬از حسن جمالت پر‬
‫خرم تو جانا"‬
‫‪",90,6‬تو كعبه عشاقي شمس الحق تبريزي"‪",‬زمزم شكر آميزد از زمزم‬
‫تو جانا"‬
‫‪",91,1‬در آب فكن ساقي بط زاده آبي را"‪",‬بشتاب و شتاب اولي مستان‬
‫شبابي را"‬
‫‪",91,2‬اي جان بهار و دي وي حاتم نقل و مي"‪",‬پر كن ز شكر چون ني‬
‫بوبكر ربابي را"‬
‫‪",91,3‬اي ساقي شور و شر هين عيش بگير از سر"‪",‬پر كن ز مي احمر‬
‫سغراق و شرابي را"‬
‫‪",91,4‬بنما ز مي فرخ اين سو اخ وان سو اخ"‪",‬برباي نقاب از رخ معشوق‬
‫نقابي را"‬
‫‪",91,5‬احسنت زهي يار او شاخ گل بي خار او"‪",‬شاباش زهي دارو دلهاي‬
‫كبابي را"‬
‫‪",91,6‬صد حلقه نگر شيدا زان باده ناپيدا"‪",‬كاسد كند اين صهبا صد خمر‬
‫لعابي را"‬
‫‪",91,7‬مستان چمن پنهان اشكوفه ز شاخ افشان"‪",‬صد كوه چو كه‬
‫غلطان سيلب حبابي را"‬
‫‪",91,8‬گر آن قدح روشن جانست نهان از تن"‪",‬پنهان نتوان كردن مستي و‬
‫خرابي را"‬
‫‪",91,9‬ماييم چو كشت اي جان سرسبز در اين ميدان"‪",‬تشنه شده و‬
‫جويان باران سحابي را"‬
‫‪",91,10‬چون رعد نه اي خامش چون پرده تست اين هش"‪",‬وز صبر و فنا‬
‫مي كش طوطي خطابي را"‬
‫‪",92,1‬زهي باغ زهي باغ كه بشكفت ز بال"‪",‬زهي قدر و زهي بدر تبارك و‬
‫تعالي"‬
‫‪",92,2‬زهي فر زهي نور زهي شر زهي شور"‪",‬زهي گوهر منثور زهي‬
‫پشت و تول"‬
‫‪",92,3‬زهي ملك زهي مال زهي قال زهي حال"‪",‬زهي پر و زهي بال بر‬
‫افلك تجلي"‬
‫‪",92,4‬چو جان سلسله ها را بدرد بحروني"‪",‬چه ذاالنون چه مجنون چه‬
‫ليلي و چه ليل"‬
‫‪",92,5‬علمهاي الهي ز پس كوه بر آمد"‪",‬چه سلطان و چه خاقان چه والي‬
‫و چه وال"‬
‫‪",92,6‬چه پيش آمد جان را كه پس انداخت جهان را"‪",‬بزن گردن آنرا كه‬
‫بگويد كه تسل"‬

‫‪",92,7‬چو بي واسطه جبار بپرورد جهان را"‪",‬چه ناقوس چه ناموس چه‬
‫اهل و چه سهل"‬
‫‪",92,8‬گر اجزاي زميني وگر روح اميني"‪",‬چو آن حال ببيني بگو جل جلل"‬
‫‪",92,9‬گر افلك نباشد به خدا باك نباشد"‪",‬دل غمناك نباشد مكن بانگ و‬
‫علل"‬
‫‪",92,10‬فرو پوش فرو پوش نه بخروش نه بفروش"‪",‬تويي باده مدهوش‬
‫يكي لحظه بپال"‬
‫‪",92,11‬تو كرباسي و قصار تو انگوري و عصار"‪",‬بپال و بيفشار ولي دست‬
‫ميال"‬
‫‪",92,12‬خمش باش خمش باش درين مجمع اوباش"‪",‬مگو فاش مگو‬
‫فاش ز مولي و ز مول"‬
‫‪",93,1‬مينديش مينديش كه انديشه گريها"‪",‬چو نفطند بسوزند ز هر بيخ‬
‫تريها"‬
‫‪",93,2‬خرف باش خرف باش ز مستي و ز حيرت"‪",‬كه تا جمله نيستان‬
‫نمايد شكريها"‬
‫‪",93,3‬جنونست شجاعت مينديش و درانداز"‪",‬چو شيران و چو مردان گذر‬
‫كن ز غريها"‬
‫‪",93,4‬كه انديشه چو دامست بر ايثار حرامست"‪",‬چرا بايد حيلت پي لقمه‬
‫بريها"‬
‫‪",93,5‬ره لقمه چو بستي ز هر حيله برستي"‪",‬وگر حرص بنالد بگيريم‬
‫كريها"‬
‫‪",94,1‬زهي عشق زهي عشق كه ماراست خدايا"‪",‬چه نغزست و چه‬
‫خوبست چه زيباست خدايا"‬
‫‪",94,2‬از آن آب حياتست كه ما چرخ زنانيم"‪",‬نه از كف و نه از ناي نه‬
‫دفهاست خدايا"‬
‫‪",94,3‬يقين گشت كه آن شاه درين عرس نهانست"‪",‬كه اسباب شكر ريز‬
‫مهياست خدايا"‬
‫‪",94,4‬بهر مغز و دماغي كه درافتاد خيالش"‪",‬چه مغزست و چه نغزست‬
‫چه بيناست خدايا"‬
‫‪",94,5‬تن ار كرد فغاني ز غم سود و زياني"‪",‬ز تست آنك دميدن نه ز‬
‫سرناست خدايا"‬
‫‪",94,6‬ني تن را همه سوراخ چنان كرد كف تو"‪",‬كه شب و روز درين ناله‬
‫و غوغاست خدايا"‬
‫‪",94,7‬ني بيچاره چه داند كه ره پرده چه باشد"‪",‬دم ناييست كه بيننده و‬
‫داناست خدايا"‬
‫‪",94,8‬كه در باغ و گلستان ز كر و فر مستان"‪",‬چه نورست و چه‬
‫شورست چه سوداست خدايا"‬
‫‪",94,9‬ز تيه خوش موسي و ز مايده عيسي"‪",‬چه لوتست و چه قوتست و‬
‫چه حلواست خدايا"‬
‫‪",94,10‬ازين لوت وزين قوت چه مستيم و چه مبهوت"‪",‬كه از دخل زمين‬
‫نيست ز بالست خدايا"‬

‫‪",94,11‬ز عكس رخ آن يار درين گلشن و گلزار"‪",‬بهر سو مه و خورشيد و‬
‫ثرياست خدايا"‬
‫‪",94,12‬چو سيليم و چو جوييم همه سوي تو پوييم"‪",‬كه منزلگه هر سيل‬
‫به درياست خدايا"‬
‫‪",94,13‬بسي خوردم سوگند كه خاموش كنم ليك"‪",‬مگر هر در درياي تو‬
‫گوياست خدايا"‬
‫‪",94,14‬خمش اي دل كه تو مستي مبادا به جهاني"‪",‬نگهش دار ز آفت كه‬
‫برجاست خدايا"‬
‫‪",94,15‬ز شمس الحق تبريز دل و جان و دو ديده"‪",‬سراسيمه و آشفته‬
‫سوداست خدايا"‬
‫‪",95,1‬زهي عشق زهي عشق كه ماراست خدايا"‪",‬چه نغزست و چه‬
‫خوبست و چه زيباست خدايا"‬
‫‪",95,2‬چه گرميم چه گرميم ازين عشق چو خورشيد"‪",‬چه پنهان و چه‬
‫پنهان و چه پيداست خدايا"‬
‫‪",95,3‬زهي ماه زهي ماه زهي باده همراه"‪",‬كه جان را و جهان را‬
‫بياراست خدايا"‬
‫‪",95,4‬زهي شور زهي شور كه انگيخته عالم"‪",‬زهي كار زهي بار كه‬
‫آنجاست خدايا"‬
‫‪",95,5‬فرو ريخت فرو ريخت شهنشاه سواران"‪",‬زهي گرد زهي گرد كه‬
‫برخاست خدايا"‬
‫‪",95,6‬فتاديم فتاديم بدان سان كه نخيزيم"‪",‬ندانيم ندانيم چه غوغاست‬
‫خدايا"‬
‫‪",95,7‬ز هر كوي ز هر كوي يكي دود دگرگون"‪",‬دگر بار دگر بار چه‬
‫سوداست خدايا"‬
‫‪",95,8‬نه داميست نه زنجير همه بسته چراييم"‪",‬چه بندست چه زنجير كه‬
‫برپاست خدايا"‬
‫‪",95,9‬چه نقشيست چه نقشيست در اين تابه دلها"‪",‬غريبست غريبست ز‬
‫بالست خدايا"‬
‫‪",95,10‬خموشيد خموشيد كه تا فاش نگرديد"‪",‬كه اغيار گرفتست چپ و‬
‫راست خدايا"‬
‫‪",96,1‬لب را تو بهر بوسه و هر لوت ميال"‪",‬تا از لب دلدار شود مست و‬
‫شكرخا"‬
‫‪",96,2‬تا از لب تو بوي لب غير نيايد"‪",‬تا عشق مجرد شود و صافي و‬
‫يكتا"‬
‫‪",96,3‬آن لب كه بود كون خري بوسه گه او"‪",‬كي يابد آن لب شكر بوس‬
‫مسيحا"‬
‫‪",96,4‬مي دانك حدث باشد جز نور قديمي"‪",‬بر مزبله پر حدث آنگاه‬
‫تماشا"‬
‫‪",96,5‬آنگه كه فنا شد حدث اندر دل پاليز"‪",‬رست از حدثي و شود او‬
‫چاشني افزا"‬
‫‪",96,6‬تا تو حدثي لذت تقديس چه داني"‪",‬رو از حدثي سوي تبارك و‬
‫تعالي"‬

‫‪",96,7‬زان دست مسيح آمد داروي جهاني"‪",‬كو دست نگه داشت ز هر‬
‫كاسه سكبا"‬
‫‪",96,8‬از نعمت فرعون چه موسي كف و لب شست"‪",‬درياي كرم داد مر‬
‫او را يد بيضا"‬
‫‪",96,9‬خواهي كه ز معده و لب هر خام گريزي"‪",‬پر گوهر و رو تلخ همي‬
‫باش چو دريا"‬
‫‪",96,10‬هين چشم فروبند كه آن چشم غيورست"‪",‬هين معده تهي دار كه‬
‫لوتيست مهيا"‬
‫‪",96,11‬سگ سير شود هيچ شكاري بنگيرد"‪",‬كز آتش جوعست تك و گام‬
‫تقاضا"‬
‫‪",96,12‬كو دست و لب پاك كه گيرد قدح پاك"‪",‬كو صوفي چالك كه آيد‬
‫سوي حلوا"‬
‫‪",96,13‬بنماي ازين حرف تصاوير حقايق"‪",‬يا من قسم القهوه و الكاس‬
‫علينا"‬
‫‪",97,1‬رفتم به سوي مصر و خريدم شكري را"‪",‬خود فاش بگو يوسف‬
‫زرين كمري را"‬
‫‪",97,2‬در شهر كي ديدست چنين شهره بتي را"‪",‬در بر كي كشيدست‬
‫سهيل و قمري را"‬
‫‪",97,3‬بنشاند به ملكت ملكي بنده بد را"‪",‬بخريد به گوهر كرمش بي‬
‫گهري را"‬
‫‪",97,4‬خضر خصرانست و از هيچ عجب نيست"‪",‬كز چشمه جان تازه كند‬
‫او جگري را"‬
‫‪",97,5‬از بهر زبردستي و دولت دهي آمد"‪",‬ني زير و زبر كردن زير و‬
‫زبري را"‬
‫‪",97,6‬شايد كه نخسپيم به شب چونك نهاني"‪",‬مه بوسه دهد هر شب‬
‫انجم شمري را"‬
‫‪",97,7‬آثار رساند دل و جان را به موثر"‪",‬حمال دل و جان كند آن شه‬
‫اثري را"‬
‫‪",97,8‬اكسير خداييست بدان آمد كاينجا"‪",‬هر لحظه زر سرخ كند او‬
‫حجري را"‬
‫‪",97,9‬جانهاي چو عيسي به سوي چرخ برانند"‪",‬غم نيست اگر ره نبود‬
‫لشه خري را"‬
‫‪",97,10‬هر چيز گمان بردم در عالم و اين ني"‪",‬كين جاه و جللست‬
‫خدايي نظري را"‬
‫‪",97,11‬سوز دل شاهانه خورشيد ببايد"‪",‬تا سرمه كشد چشم عروس‬
‫سحري را"‬
‫‪",97,12‬ما عقل نداريم يكي ذره وگر ني"‪",‬كي آهوي عاقل طلبد شير نري‬
‫را"‬
‫‪",97,13‬بي عقل چو سايه پيت اي دوست دوانيم"‪",‬كان روي چو خورشيد‬
‫تو نبود دگري را"‬
‫‪",97,14‬خورشيد همه روز بدان تيغ گزارد"‪",‬تا زخم زند هر طرفي بي‬
‫سپري را"‬

‫‪",97,15‬بر سينه نهد عقل چنان دل شكني را"‪",‬در خانه كشد روح چنان ره‬
‫گذري را"‬
‫‪",97,16‬در هديه دهد چشم چنان لعل لبي را"‪",‬رخ زر زند از بهر چنين‬
‫سيمبري را"‬
‫‪",97,17‬رو صاحب آن چشم شو اي خواجه چو ابرو"‪",‬كور است كند چشم‬
‫كژ كژ نگري را"‬
‫‪",97,18‬اي پاك دلن با جز او عشق مبازيد"‪",‬نتوان دل و جان دادن هر‬
‫مختصري را"‬
‫‪",97,19‬خاموش كه او خود بكشد عاشق خود را"‪",‬تا چند كشي دامن هر‬
‫بي هنري را"‬
‫‪",98,1‬اي از نظرت مست شده اسم و مسما"‪",‬اي يوسف جان گشته ز‬
‫لبهاي شكرخا"‬
‫‪",98,2‬ما را چه از آن قصه كه گاو آمد و خر رفت"‪",‬هين وقت لطيفست‬
‫ازان عربده باز آ"‬
‫‪",98,3‬اي شاه تو شاهي كن و آراسته كن بزم"‪",‬اي جان ولي نعمت هر‬
‫وامق و عذرا"‬
‫‪",98,4‬هم دايه جانهايي و هم جوي مي و شير"‪",‬هم جنت فردوسي و هم‬
‫سدره خضرا"‬
‫‪",98,5‬جز اين بنگوييم وگر نيز بگوييم"‪",‬گوييد خسيسان كه محالست و‬
‫علل"‬
‫‪",98,6‬خواهي كه بگويم بده آن جام صبوحي"‪",‬تا چرخ به رقص آيد و صد‬
‫زهره زهرا"‬
‫‪",98,7‬هر جا ترشي باشد اندر غم دنيي"‪",‬مي غرد و مي برد از آنجاي دل‬
‫ما"‬
‫‪",98,8‬برخيز بخيلنه در خانه فروبند"‪",‬كانجا كه تويي خانه شود گلشن و‬
‫صحرا"‬
‫‪",98,9‬اين مه ز كجا آمد وين روي چه رويست"‪",‬اين نور خداييست تبارك‬
‫و تعالي"‬
‫‪",98,10‬هم قادر و هم عاهر و هم اول و آخر"‪",‬اول غم و سودا و به آخر‬
‫يد بيضا"‬
‫‪",98,11‬هر دل كه نلرزيدت و هر چشم كه نگريست"‪",‬يارب خبرش ده تو‬
‫ازين عيش و تماشا"‬
‫‪",98,12‬تا شيد برآرد وي و آيد به سر كوي"‪",‬فرياد برآرد كه تمنيت تمنا"‬
‫‪",98,13‬نگذاردش آن عشق كه سر نيز بخارد"‪",‬شاباش زهي سلسله و‬
‫جذب و تقاضا"‬
‫‪",98,14‬در شهر چو من گول مگر عشق نديدست"‪",‬هر لحظه مرا گيرد‬
‫اين عشق ز بال"‬
‫‪",98,15‬هر داد و گرفتي كه ز بالست لطيفست"‪",‬گر حاذق جدست وگر‬
‫عشوه تيبا"‬
‫‪",99,1‬دلرام نهان گشته ز غوغا"‪",‬همه رفتند و خلوت شد برون آ"‬
‫‪",99,2‬برآور بنده را از غرقه خون"‪",‬فرح ده روي زردم را ز صفرا"‬
‫‪",99,3‬كنار خويش دريا كردم از اشك"‪",‬تماشا چون نيايي سوي دريا"‬

‫‪",99,4‬چو تو در آينه ديدي رخ خود"‪",‬از آن خوشتر كجا باشد تماشا"‬
‫‪",99,5‬غلط كردم در آيينه نگنجي"‪",‬ز نورت مي شود لكل اشيا"‬
‫‪",99,6‬رهيد آن آينه از رنج صيقل"‪",‬ز رويت مي شود پاك و مصفا"‬
‫‪",99,7‬تو پنهاني چو عقل و جمله از تست"‪",‬خرابيها عمارتها بهر جا"‬
‫‪",99,8‬هر آنك پهلوي تو خانه گيرد"‪",‬به پيشش پست شد بام ثريا"‬
‫‪",99,9‬چه باشد حال تن كز جان جدا شد"‪",‬چه عذر آرد كسي كز تست‬
‫عذرا"‬
‫‪",99,10‬چه ياري يابد از ياران همدل"‪",‬كسي كز جان شيرين گشت تنها"‬
‫‪",99,11‬به از صبحي تو خلقان را بهر روز"‪",‬به از خوابي ضعيفان را به‬
‫شبها"‬
‫‪",99,12‬ترا در جان بديدم باز رستم"‪",‬چو گمراهان نگويم زير و بال"‬
‫‪",99,13‬چو در عالم زدي تو آتش عشق"‪",‬جهان گشتست همچون ديك‬
‫حلوا"‬
‫‪",99,14‬همه حسن از تو بايد ماه و خورشيد"‪",‬همه مغز از تو بايد جدي و‬
‫جوزا"‬
‫‪",99,15‬بدان شد شب شفا و راحت خلق"‪",‬كه سوداي توش بخشيد‬
‫سودا"‬
‫‪",99,16‬چو پروانه ست خلق و روز چون شمع"‪",‬كه از زيب خودش كردي‬
‫تو زيبا"‬
‫‪",99,17‬هر آن پروانه كه شمع ترا ديد"‪",‬شبش خوشتر ز روز آمد به‬
‫سيما"‬
‫‪",99,18‬همي پرد به گرد شمع حسنت"‪",‬به روز و شب ندارد هيچ پروا"‬
‫‪",99,19‬نمي يارم بيان كردن ازين بيش"‪",‬بگفتم اين قدر باقي تو فرما"‬
‫‪",99,20‬بگو باقي تو شمس الدين تبريز"‪",‬كه به گويد حديث قاف عنقا"‬
‫‪",100,1‬بيا اي جان نو داده جهان را"‪",‬ببر از كار عقل كاردان را"‬
‫‪",100,2‬چو تيرم تا نپراني نپرم"‪",‬بيا بار دگر پر كن كمان را"‬
‫‪",100,3‬ز عشقت باز طشت از بام افتاد"‪",‬فرست از بام باز آن نردبان‬
‫را"‬
‫‪",100,4‬مرا گويند بامش از چه سويست"‪",‬از آن سويي كه آوردند جان‬
‫را"‬
‫‪",100,5‬از آن سويي كه هر شب جان روانست"‪",‬به وقت صبح باز آرد‬
‫روان را"‬
‫‪",100,6‬از آن سو كه بهار آيد زمين را"‪",‬چراغ نو دهد صبح آسمان را"‬
‫‪",100,7‬از آن سو كه عصايي اژدها شد"‪",‬به دوزخ برد او فرعونيان را"‬
‫‪",100,8‬از آن سو كه ترا اين جست و جو خاست"‪",‬نشان خود اوست مي‬
‫جويد نشان را"‬
‫‪",100,9‬تو آن مردي كه او بر خر نشسته ست"‪",‬همي پرسد ز خر اين را‬
‫و آن را"‬
‫‪",100,10‬خمش كن كو نمي خواهد ز غيرت"‪",‬كه در دريا درآرد همگنان‬
‫را"‬
‫‪",101,1‬بسوزانيم سودا و جنون را"‪",‬درآشاميم هر دم موج خون را"‬
‫‪",101,2‬حريف دوزخ آشامان مستيم"‪",‬كه بشكافند سقف سبزگون را"‬

‫‪",101,3‬چه خواهد كرد شمع ليزالي"‪",‬فلك را وين دو شمع سرنگون را"‬
‫‪",101,4‬فرو بريم دست دزد غم را"‪",‬كه دزديدست عقل صد زبون را"‬
‫‪",101,5‬شراب صرف سلطاني بريزيم"‪",‬بخوابانيم عقل ذوفنون را"‬
‫‪",101,6‬چو گردد مست حد بر وي برانيم"‪",‬كه از حد برد تزوير و فسون‬
‫را"‬
‫‪",101,7‬اگرچه زوبع و استاد جمله ست"‪",‬چه داند حيله ريب المنون را"‬
‫‪",101,8‬چنانش بيخود و سرمست سازيم"‪",‬كه چون آيد نداند راه چون را"‬
‫‪",101,9‬چنان پير و چنان عالم فنا به"‪",‬كه تا عبرت شود ليعلمون را"‬
‫‪",101,10‬كنون عالم شود كز عشق جان داد"‪",‬كنون واقف شود علم‬
‫درون را"‬
‫‪",101,11‬درون خانه دل او ببيند"‪",‬ستون اين جهان بي ستون را"‬
‫‪",101,12‬كه سرگردان بدين سرهاست گرنه"‪",‬سكون بودي جهان بي‬
‫سكون را"‬
‫‪",101,13‬تن با سر نداند سر كن را"‪",‬تن بي سر شناسد كاف و نون را"‬
‫‪",101,14‬يكي لحظه بنه سر اي برادر"‪",‬چه باشد از براي آزمون را"‬
‫‪",101,15‬يكي دم رام كن از بهر سلطان"‪",‬چنين سگ را چنين اسب حرون‬
‫را"‬
‫‪",101,16‬تو دوزخ دان خود آگاهي عالم"‪",‬فنا شو كم طلب اين سر فزون‬
‫را"‬
‫‪",101,17‬چنان اندر صفات حق فرو رو"‪",‬كه برنايي نبيني اين برون را"‬
‫‪",101,18‬چه جويي ذوق اين آب سيه را"‪",‬چه بويي سبزه اين بام تون را"‬
‫‪",101,19‬خمش كردم نيارم شرح كردن"‪",‬زرشك و غيرت هر خام دون‬
‫را"‬
‫‪",101,20‬نما اي شمس تبريزي كمالي"‪",‬كه تا نقصي نباشد كاف و نون‬
‫را"‬
‫‪",102,1‬سليمانا بيار انگشتري را"‪",‬مطيع و بنده كن ديو و پري را"‬
‫‪",102,2‬بر آر آواز ردوها علي"‪",‬منور كن سراي ششدري را"‬
‫‪",102,3‬برآوردن ز مغرب آفتابي"‪",‬مسلم شد ضمير آن سري را"‬
‫‪",102,4‬بدين سان مهتري يابد هرآنكس"‪",‬كه بهر حق گذارد مهتري را"‬
‫‪",102,5‬بنه برخوان جفاي كالجوابي"‪",‬مكرم كن نياز مشتري را"‬
‫‪",102,6‬بكاسي كاسه سر را طرب ده"‪",‬تو كن مخمور چشم عبهري را"‬
‫‪",102,7‬ز صورتهاي غيبي پرده بردار"‪",‬كسادي ده نقوش آزري را"‬
‫‪",102,8‬ز چاه و آب چه رنجور گشتيم"‪",‬روان كن چشمه هاي كوثري را"‬
‫‪",102,9‬دل در بزم شاهنشاه در رو"‪",‬پذيرا شو شراب احمري را"‬
‫‪",102,10‬زر و زن را بجان مپرست زيرا"‪",‬برين دو دوخت يزدان كافري‬
‫را"‬
‫‪",102,11‬جهاد نفس كن زيرا كه اجري"‪",‬براي اين دهد شه لشكري را"‬
‫‪",102,12‬دل سيمين بري كز عشق رويش"‪",‬ز حيرت گم كند زر هم زري‬
‫را"‬
‫‪",102,13‬بدان دريا دلي كز جوش و نوشش"‪",‬بدست آورد گوهر گوهري‬
‫را"‬
‫‪",102,14‬كه باقي غزل را تو بگويي"‪",‬به رشك آري تو سحر سامري را"‬

‫‪",102,15‬خمش كردم كه پايم گل فرو رفت"‪",‬تو بگشا پر نطق جعفري‬
‫را"‬
‫‪",103,1‬دل و جان را درين حضرت بپال"‪",‬چو صافي شد رود صافي ببال"‬
‫‪",103,2‬اگر خواهي كه ز آب صاف نوشي"‪",‬لب خود را بهر دردي ميال"‬
‫‪",103,3‬ازين سيلب درد او پاك ماند"‪",‬كه جانبازست و چست و بي مبال"‬
‫‪",103,4‬نپرد عقل جزوي زين عقيله"‪",‬چو نبود عقل كل بر جزو لل"‬
‫‪",103,5‬نلرزد دست وقت زر شمردن"‪",‬چو بازرگان بداند قدر كال"‬
‫‪",103,6‬چه گرگينست وگر خارست اين حرص"‪",‬كسي خود را برين‬
‫گرگين ممال"‬
‫‪",103,7‬چو شد ناسور بر گرگين چنين گر"‪",‬طلي سازش به ذكر حق‬
‫تعال"‬
‫‪",103,8‬اگر خواهي كه اين در باز گردد"‪",‬سوي اين در روان و بي ملل آ"‬
‫‪",103,9‬رها كن صدر و ناموس و تكبر"‪",‬ميان جان بجو صدر معل"‬
‫‪",103,10‬كله رفعت و تاج سليمان"‪",‬بهر كل كي رسد حاشا و كل"‬
‫‪",103,11‬خمش كردم سخن كوتاه خوشتر"‪",‬كه اين ساعت نمي گنجد‬
‫علل"‬
‫‪",103,12‬جواب آن غزل كه گفت شاعر"‪",‬بقائي شا ليس هم ارتحال"‬
‫‪",104,1‬خبر كن اي ستاره يار ما را"‪",‬كه دريابد دل خون خوار ما را"‬
‫‪",104,2‬خبر كن آن طبيب عاشقان را"‪",‬كه تا شربت دهد بيمار ما را"‬
‫‪",104,3‬بگو شكرفروش شكرين را"‪",‬كه تا رونق دهد بازار ما را"‬
‫‪",104,4‬اگر در سر بگرداني دل خود"‪",‬نه دشمن بشنود اسرار ما را"‬
‫‪",104,5‬پس اندر عشق دشمن كام گردم"‪",‬كه دشمن مي نپرسد كار ما‬
‫را"‬
‫‪",104,6‬اگرچه دشمن ما جان ندارد"‪",‬بسوزان جان دشمن دار ما را"‬
‫‪",104,7‬اگر گل بر سرستت تا نشويي"‪",‬بيار و بشكفان گلزار ما را"‬
‫‪",104,8‬بيا اي شمس تبريزي نير"‪",‬بدان رخ نور ده ديدار ما را"‬
‫‪",105,1‬چو او باشد دل دلسوز ما را"‪",‬چه باشد شب چه باشد روز ما را"‬
‫‪",105,2‬كه خورشيد ار فرو شد ار برآمد"‪",‬بس است اين جان جان افروز‬
‫ما را"‬
‫‪",105,3‬تو مادر مرده را شيون مياموز"‪",‬كه استادست عشق آموز ما را"‬
‫‪",105,4‬مدوزان خرقه ما را مدران"‪",‬نشايد شيخ خرقه دوز ما را"‬
‫‪",105,5‬همه كس بر عدو پيروز خواهد"‪",‬جمال آن عدو پيروز ما را"‬
‫‪",105,6‬همه كس بخت گنج اندوز جويد"‪",‬وليكن عشق رنج اندوز ما را"‬
‫‪",106,1‬مرا حلوا هوس كردست حلوا"‪",‬ميفكن وعده حلوا به فردا"‬
‫‪",106,2‬دل و جانم بدان حلواست پيوست"‪",‬كه صوفي را صفا آرد نه‬
‫صفرا"‬
‫‪",106,3‬زهي حلواي گرم و چرب و شيرين"‪",‬كه هر دم مي رسد بويش ز‬
‫بال"‬
‫‪",106,4‬دهاني بسته حلوا خور چو انجير"‪",‬ز دل خور هيچ دست و لب‬
‫ميال"‬
‫‪",106,5‬از آن دستست اين حلوا از آن دست"‪",‬بخور زان دست اي بي‬
‫دست و بي پا"‬

‫‪",106,6‬دمي با مصطفا و كاسه باشيم"‪",‬كه او مي خورد از آنجا شير و‬
‫خرما"‬
‫‪",106,7‬از آن خرما كه مريم را ندا كرد"‪",‬كلي و اشربي و قري عينا"‬
‫‪",106,8‬دليل آنك زاده عقل كليم"‪",‬ندايش مي رسد كاي جان بابا"‬
‫‪",106,9‬همي خواند كه فرزندان بياييد"‪",‬كه خوان آراسته ست و يار تنها"‬
‫‪",107,1‬امير حسن خندان كن چشم را"‪",‬وجودي بخش مر مشتي عدم‬
‫را"‬
‫‪",107,2‬سياهي مي نمايد لشكر غم"‪",‬ظفر ده شادي صاحب علم را"‬
‫‪",107,3‬به حسن خود تو شادي را بكن شاد"‪",‬غم و اندوه ده اندوه و غم‬
‫را"‬
‫‪",107,4‬كرم را شادمان كن از جمالت"‪",‬كه حسن تو دهد صد جان كرم‬
‫را"‬
‫‪",107,5‬تو كارم زان بر سيمين چو زر كن"‪",‬تو لعلين كن رخ همچون زرم‬
‫را"‬
‫‪",107,6‬دل چون طالب بيشي عشقي"‪",‬تو كم انديش در دل بيش و كم‬
‫را"‬
‫‪",107,7‬بنه آن سر به پيش شمس تبريز"‪",‬كه ايمانست سجده آن صنم‬
‫را"‬
‫‪",108,1‬به برج دل رسيدي بيست اينجا"‪",‬چو آن مه را بديدي بيست اينجا"‬
‫‪",108,2‬بسي اين رخت خود را هر نواحي"‪",‬ز ناداني كشيدي بيست اينجا"‬
‫‪",108,3‬بشد عمري و از خوبي آن مه"‪",‬بهر نوعي شنيدي بيست اينجا"‬
‫‪",108,4‬ببين آن حسن را كز ديدن او"‪",‬بديد و نا بديدي بيست اينجا"‬
‫‪",108,5‬بسينه تو كه آن پستان شيرست"‪",‬كه از شيرش چشيدي بيست‬
‫اينجا"‬
‫‪",109,1‬بكت عيني غداه البين دمعا"‪",‬و اخري بالبكا بخلت علينا"‬
‫‪",109,2‬فعاقبت التي بخلت علينا"‪",‬بان غمضتها يوم التقينا"‬
‫‪",109,3‬چه مرد آن عتابم خيز يارا"‪",‬بده آن جان مالمال صهبا"‬
‫‪",109,4‬نرنجم زانچ مردم مي برنجند"‪",‬كه پيشم جمله جانها هست يكتا"‬
‫‪",109,5‬اگر چه پوستيني بازگونه"‪",‬بپوشيدست اين اجسام بر ما"‬
‫‪",109,6‬ترا در پوستين من مي شناسم"‪",‬همان جان مني در پوست جانا"‬
‫‪",109,7‬بدرم پوست را تو هم بدران"‪",‬چرا سازيم با خود جنگ و هيجا"‬
‫‪",109,8‬يكي جانيم در اجسام مفرق"‪",‬اگر خرديم اگر پيريم و برنا"‬
‫‪",109,9‬چراغكهاست كاتش را جدا كرد"‪",‬يكي اصلست ايشان را و منشا"‬
‫‪",109,10‬يكي طبع و يكي رنگ و يكي خوي"‪",‬كه سرهاشان نباشد غير‬
‫پاها"‬
‫‪",109,11‬درين تقرير برهانهاست در دل"‪",‬بسر با تو بگويم يا با خفا"‬
‫‪",109,12‬غلط خود تو بگويي با تو آن را"‪",‬چه تو بر توست بنگر اين‬
‫تماشا"‬
‫‪",110,1‬تو بشكن چنگ ما را اي معل"‪",‬هزاران چنگ ديگر هست اينجا"‬
‫‪",110,2‬چو ما در چنگ عشق اندر فتاديم"‪",‬چه كم آيد بر ما چنگ و سرنا"‬
‫‪",110,3‬رباب و چنگ عالم گر بسوزد"‪",‬بسي چنگي پنهانيست يارا"‬
‫‪",110,4‬ترنگ و تنتنش رفته به گردون"‪",‬اگر چه نايد آن در گوش صما"‬

‫‪",110,5‬چراغ و شمع عالم گر بميرد"‪",‬چو غم چون سنگ و آهن هست‬
‫برجا"‬
‫‪",110,6‬بروي بحر خاشاكست اغاني"‪",‬نيايد گوهري بر روي دريا"‬
‫‪",110,7‬وليكن لطف خاشاك از گهردان"‪",‬كه عكس عكس برق اوست بر‬
‫ما"‬
‫‪",110,8‬اغاني جمله فرع شوق وصليست"‪",‬برابر نيست برع واصل اصل"‬
‫‪",110,9‬دهان بربند و بگشا روزن دل"‪",‬از آن ره باش با ارواح گويا"‬
‫‪",111,1‬براي تو فدا كرديم جانها"‪",‬كشيده بهر تو زخم زبانها"‬
‫‪",111,2‬شنيده طعنهاي همچو آتش"‪",‬رسيده تير كاري زان كمانها"‬
‫‪",111,3‬اگر دل را برون آريم پيشت"‪",‬ببخشايي بر آن پر خون نشانها"‬
‫‪",111,4‬اگر دشمن ترا از من بدي گفت"‪",‬مها دشمن چه گويد جز چنانها"‬
‫‪",111,5‬بيا اي آفتاب جمله خوبان"‪",‬كه در لطف تو خندد لعل كانها"‬
‫‪",111,6‬كه بي تو سود ما جمله زيانست"‪",‬كه گردد سود با بودت زيانها"‬
‫‪",111,7‬گمان او بسست اش زهر قاتل"‪",‬كه در قند تو دارد بدگمانها"‬
‫‪",112,1‬ز روي تست عيد آثار ما را"‪",‬بيا اي عيد و عيدي آر ما را"‬
‫‪",112,2‬تو جان عيد و از روي تو جانا"‪",‬هزاران عيد در اسرار ما را"‬
‫‪",112,3‬چو ما در نيستي سر در كشيديم"‪",‬نگيرد غصه دستار ما را"‬
‫‪",112,4‬چو ما بر خويشتن اغيار گشتيم"‪",‬نباشد غصه اغيار ما را"‬
‫‪",112,5‬شما را اطلس و شعر خيالي"‪",‬خيال خوب آن دلدار ما را"‬
‫‪",112,6‬كتاب مكر و عياري شما را"‪",‬عتاب دلبر عيار ما را"‬
‫‪",112,7‬شما را عيد در سالي دو بارست"‪",‬دو صد عيدست هر دم كار ما‬
‫را"‬
‫‪",112,8‬شما را سيم و زر بادا فراوان"‪",‬جمال خالق جبار ما را"‬
‫‪",112,9‬شما را اسب تازي باد بي حد"‪",‬براق احمد مختار ما را"‬
‫‪",112,10‬اگر عالم همه عيدست و عشرت"‪",‬برو عالم شما را يار ما را"‬
‫‪",112,11‬بيا اي عيد اكبر شمس تبريز"‪",‬به دست اين و آن مگذار ما را"‬
‫‪",112,12‬چو خاموشانه عشقت قوي شد"‪",‬سخن كوتاه شد اين بار ما را"‬
‫‪",113,1‬اي مطرب دل براي ياري را"‪",‬در پرده زير گوي زاري را"‬
‫‪",113,2‬رو در چمن و به روي گل بنگر"‪",‬همدم شو بلبل بهاري را"‬
‫‪",113,3‬داني چه حياتها و مستيهاست"‪",‬در مجلس عشق جان سپاري را"‬
‫‪",113,4‬چون دولت بي شمار را ديدي"‪",‬بسپار بدو دم شماري را"‬
‫‪",113,5‬اي روح شكار دلبري گشتي"‪",‬كو زنده كند ابد شكاري را"‬
‫‪",113,6‬اي ساقي دل ز كار وا ماندم"‪",‬وقتست بده شراب كاري را"‬
‫‪",113,7‬آراسته كن مرا و مجلس را"‪",‬كاراسته شراب داري را"‬
‫‪",113,8‬بزميست نهان چنين حريفان را"‪",‬جا نيست دگر شراب خواري را"‬
‫‪",114,1‬اندر دل ما تويي نگارا"‪",‬غير تو كلوخ و سنگ خارا"‬
‫‪",114,2‬هر عاشق شاهدي گزيدست"‪",‬ما جز تو نديده ايم يارا"‬
‫‪",114,3‬گر غير تو ماه باشد اي جان"‪",‬بر غير تو نيست رشك ما را"‬
‫‪",114,4‬اي خلق حديث او مگوييد"‪",‬باقي همه شاهدان شما را"‬
‫‪",114,5‬بر نقش فنا چه عشق بازد"‪",‬آنكس كه بديد كبريا را"‬
‫‪",114,6‬بر غير خدا حسد نيارد"‪",‬آنكس كه گمان برد خدا را"‬
‫‪",114,7‬گر رشك و حسد بري برو بر"‪",‬كين رشك بدست انبيا را"‬

‫‪",114,8‬چون رفت بر آسمان چارم"‪",‬عيسي چه كند كليسيا را"‬
‫‪",114,9‬بوبكر و عمر بجان گزيدند"‪",‬عثمان و علي مرتضا را"‬
‫‪",114,10‬شمس تبريز جو روان كن"‪",‬گردان كن سنگ آسيا را"‬
‫‪",115,1‬اي جان و قوام جمله جانها"‪",‬پر بخش و روان كن روانها"‬
‫‪",115,2‬با تو ز زيان چه باك داريم"‪",‬اي سود كن همه زيانها"‬
‫‪",115,3‬فرياد ز تيرهاي غمزه"‪",‬وز ابروهاي چون كمانها"‬
‫‪",115,4‬در لعل بتان شكر نهادي"‪",‬بگشاده به طمع آن دهانها"‬
‫‪",115,5‬اي داده بدست ما كليدي"‪",‬بگشاده بدان در جهانها"‬
‫‪",115,6‬گر زانك نه در ميان مايي"‪",‬بربسته چراست اين ميانها"‬
‫‪",115,7‬ور نيست شراب بي نشانيت"‪",‬پس شاهد چيست اين نشانها"‬
‫‪",115,8‬ور تو ز گمان ما بروني"‪",‬پس زنده ز كيست اين گمانها"‬
‫‪",115,9‬ور تو ز جهان ما نهاني"‪",‬پيدا ز كي مي شود نهانها"‬
‫‪",115,10‬بگذار فسانه هاي دنيا"‪",‬بيزار شديم ما از آنها"‬
‫‪",115,11‬جاني كه فتاد در شكر ريز"‪",‬كي گنجد در دلش چنانها"‬
‫‪",115,12‬آنكو قدم ترا زمين شد"‪",‬كي ياد كند ز آسمانها"‬
‫‪",115,13‬بر بند زبان ما به عصمت"‪",‬ما را مفكن درين زبانها"‬
‫‪",116,1‬اي سخت گرفته جادوي را"‪",‬شيري بنموده آهوي را"‬
‫‪",116,2‬از سحر تو احولست ديده"‪",‬در ديده نهاده اي دوي را"‬
‫‪",116,3‬بنموده اي از ترنج آلو"‪",‬كي يافت ترنج آلوي را"‬
‫‪",116,4‬سحر تو نمود بره را گرگ"‪",‬بنموده ز گندمي جوي را"‬
‫‪",116,5‬منشور بقا نموده سحرت"‪",‬طومار خيال منطوي را"‬
‫‪",116,6‬پر باد هدايتست ريشش"‪",‬از سحر تو جاهل غوي را"‬
‫‪",116,7‬سوفسطاييم كرد سحرت"‪",‬اي ترك نموده هندوي را"‬
‫‪",116,8‬چون پشه نموده وقت پيكار"‪",‬پيلن تهمتن قوي را"‬
‫‪",116,9‬تا جنگ كنند و راست آرند"‪",‬تقدير و قضاي مستوي را"‬
‫‪",116,10‬سوفسطايي مشو خمش كن"‪",‬بگشاي زبان معنوي را"‬
‫‪",117,1‬از دور بديده شمس دين را"‪",‬فخر تبريز و رشك چين را"‬
‫‪",117,2‬آن چشم و چراغ آسمان را"‪",‬آن زنده كننده زمين را"‬
‫‪",117,3‬اي گشته چنان و آن چنانتر"‪",‬هر جان كه بديده او چنين را"‬
‫‪",117,4‬گفتا كه كرا كشم بزاري"‪",‬گفتمش كه بنده كمين را"‬
‫‪",117,5‬اين گفتن بود و ناگهاني"‪",‬از غيب گشاد او كمين را"‬
‫‪",117,6‬آتش در زد به هست بنده"‪",‬وز بيخ بكند كبر و كين را"‬
‫‪",117,7‬بي دل سيهي لله زان مي"‪",‬سرمست بكرد ياسمين را"‬
‫‪",117,8‬در دامن اوست عين مقصود"‪",‬بر ما بفشاند آستين را"‬
‫‪",117,9‬شاهي كه چو رخ نمود مه را"‪",‬بر اسب فلك نهاد زين را"‬
‫‪",117,10‬بنشين كژ و راست گو كه نبود"‪",‬همتا شه روح راستين را"‬
‫‪",117,11‬والله كه ازو خبر نباشد"‪",‬جبريل مقدس امين را"‬
‫‪",117,12‬حالي چه زند بقال آورد"‪",‬او چرخ بلند هفتمين را"‬
‫‪",117,13‬چون چشم دگر درو گشاديم"‪",‬يك جو نخريم ما يقين را"‬
‫‪",117,14‬آوه كه بكرد باز گونه"‪",‬آن دولت وصل پوستين را"‬
‫‪",117,15‬اي مطرب عشق شمس دينم"‪",‬جان تو كه باز گو همين را"‬
‫‪",117,16‬چو مي نرسم به دستبوسش"‪",‬بر خاك همي زنم جبين را"‬

‫‪",118,1‬بنمود وفا از اين جا"‪",‬هرگز نرويم ما از اين جا"‬
‫‪",118,2‬اينجا مدد حيات جانست"‪",‬ذوقست دو چشم را از اين جا"‬
‫‪",118,3‬اينجاست كه پا به گل فرو رفت"‪",‬چون برگيريم پا از اين جا"‬
‫‪",118,4‬اينجا به خدا كه دل نهاديم"‪",‬كس را مبر اي خدا از اين جا"‬
‫‪",118,5‬اينجاست كه مرگ ره ندارد"‪",‬مرگست بدن جدا از اين جا"‬
‫‪",118,6‬زينجاي برآمدي چو خورشيد"‪",‬روشن كردي مرا از اين جا"‬
‫‪",118,7‬جان خرم و شاد و تازه گردد"‪",‬زينجا يابد بقا از اين جا"‬
‫‪",118,8‬يكبار دگر حجاب بردار"‪",‬يكبار دگر برآ از اين جا"‬
‫‪",118,9‬اينجاست شراب ليزالي"‪",‬در ريز تو ساقيا از اين جا"‬
‫‪",118,10‬اين چشمه آب زندگانيست"‪",‬مشكي پر كن سقا از اين جا"‬
‫‪",118,11‬اينجا پر و بال يافت دلها"‪",‬بگرفت خرد هوا از اين جا"‬
‫‪",119,1‬برخيز و صبوح را بيارا"‪",‬پر لخلخه كن كنار ما را"‬
‫‪",119,2‬پيش آر شراب رنگ آميز"‪",‬اي ساقي خوب خوب سيما"‬
‫‪",119,3‬از من پرسيد كو چه ساقيست"‪",‬قندست و هزار رطل حلوا"‬
‫‪",119,4‬آن ساغر پر عقار بر ريز"‪",‬بر وسوسه محال پيما"‬
‫‪",119,5‬آن مي كه چو صعوه زو بنوشد"‪",‬آهنگ كند به صيد عنقا"‬
‫‪",119,6‬زان پيش كه در رسد گراني"‪",‬بر جه سبك و ميان ما آ"‬
‫‪",119,7‬مي گرد و چه ماه نور مي ده"‪",‬حمرا مي ده بدان حميرا"‬
‫‪",119,8‬ما را همه مست و كف زنان كن"‪",‬وان گاه نظاره كن تماشا"‬
‫‪",119,9‬در گردش و شيوه هاي مستان"‪",‬در عربده هاي در عل ل"‬
‫‪",119,10‬در گردن اين فكنده آن دست"‪",‬كان شاه من و حبيب و مول"‬
‫‪",119,11‬او نيز ببرده روي چون گل"‪",‬مي بوسد يار را كف پا"‬
‫‪",119,12‬اين كيسه گشاده از سخاوت"‪",‬كه خرج كنيد بي محابا"‬
‫‪",119,13‬دستار و قبا فكنده آن نيز"‪",‬كين را به گرو نهيد فردا"‬
‫‪",119,14‬صد مادر و صد پدر ندارد"‪",‬آن مهر كه مي بجوشد آنجا"‬
‫‪",119,15‬اين مي آمد اصول خويشي"‪",‬كز سكر چنين شدند اعدا"‬
‫‪",119,16‬آن عربده در شراب دنياست"‪",‬در بزم خدا نباشد آنها"‬
‫‪",119,17‬ني شورش و ني قيست و ني جنگ"‪",‬ساقيست و شراب مجلس‬
‫آرا"‬
‫‪",119,18‬خاموش كه ز سكر نفس كافر"‪",‬مي گويد ل اله ال"‬
‫‪",120,1‬تا چند تو پس روي به پيش آ"‪",‬در كفر مرو به سوي كيش آ"‬
‫‪",120,2‬در نيش تو نوش بين به نيش آ"‪",‬آخر تو به اصل اصل خويش آ"‬
‫‪",120,3‬هر چند به صورت از زميني"‪",‬پس رشته گوهر يقيني"‬
‫‪",120,4‬بر مخزن نور حق اميني"‪",‬آخر تو به اصل اصل خويش آ"‬
‫‪",120,5‬خود را چو به بي خودي ببستي"‪",‬مي دانك تو از خودي برستي"‬
‫‪",120,6‬وز بند هزار دام جستي"‪",‬آخر تو به اصل اصل خويش آ"‬
‫‪",120,7‬از پشت خليفه اي بزادي"‪",‬چشمي به جهان دون گشادي"‬
‫‪",120,8‬آوه كه بدين قدر تو شادي"‪",‬آخر تو به اصل اصل خويش آ"‬
‫‪",120,9‬هر چند طلسم اين جهاني"‪",‬در باطن خويشتن تو كاني"‬
‫‪",120,10‬بگشاي دو ديده نهاني"‪",‬آخر تو به اصل اصل خويش آ"‬
‫‪",120,11‬چون زاده پرتو جللي"‪",‬وز طالع سعد نيك فالي"‬
‫‪",120,12‬از هر عدمي تو چند نالي"‪",‬آخر تو به اصل اصل خويش آ"‬

‫‪",120,13‬لعلي به ميان سنگ خارا"‪",‬تا چند غلط دهي تو ما را"‬
‫‪",120,14‬در چشم تو ظاهرست يارا"‪",‬آخر تو به اصل اصل خويش آ"‬
‫‪",120,15‬چون از بر يار سركش آيي"‪",‬سرمست و لطيف و دلكش آيي"‬
‫‪",120,16‬با چشم خوش و پر آتش آيي"‪",‬آخر تو به اصل اصل خويش آ"‬
‫‪",120,17‬در پيش تو داشت جام باقي"‪",‬شمس تبريز شاه و ساقي"‬
‫‪",120,18‬سبحان الله زهي رواقي"‪",‬آخر تو به اصل اصل خويش آ"‬
‫‪",121,1‬چون خانه روي ز خانه ما"‪",‬با آتش و با زبانه ما"‬
‫‪",121,2‬با رستم زال تا نگويي"‪",‬از رخش و ز تازيانه ما"‬
‫‪",121,3‬زيرا جز صادقان ندانند"‪",‬مكر و دغل و بهانه ما"‬
‫‪",121,4‬اندر دل هيچ كس نگنجيم"‪",‬چون در سر اوست شانه ما"‬
‫‪",121,5‬هر جا پر تير او ببيني"‪",‬آنجاست يقين نشانه ما"‬
‫‪",121,6‬از عشق بگو كه عشق دامست"‪",‬زنهار مگو ز دانه ما"‬
‫‪",121,7‬با خاطر خويش تا نگويي"‪",‬اي محرم دل فسانه ما"‬
‫‪",121,8‬گر تو به چنينه اي بگويي"‪",‬والله كه تويي چنانه ما"‬
‫‪",121,9‬اندر تبريز بد فلني"‪",‬اقبال دل فلنه ما"‬
‫‪",122,1‬ديدم رخ خوب گلشني را"‪",‬آن چشم و چراغ روشني را"‬
‫‪",122,2‬آن قبله و سجده گاه جان را"‪",‬آن عشرت و جاي ايمني را"‬
‫‪",122,3‬دل گفت كه جان سپارم آنجا"‪",‬بگذارم هستي و مني را"‬
‫‪",122,4‬جان هم به سماع اندر آمد"‪",‬آغاز نهاد كف زني را"‬
‫‪",122,5‬عقل آمد و گفت من چه گويم"‪",‬اين بخت و سعادت سني را"‬
‫‪",122,6‬اين بوي گلي كه كرد چون سرو"‪",‬هر پشت دوتاي منحني را"‬
‫‪",122,7‬در عشق بدل شود همه چيز"‪",‬تركي سازند ارمني را"‬
‫‪",122,8‬اي جان تو به جان جان رسيدي"‪",‬وي تن بگذاشتي تني را"‬
‫‪",122,9‬ياقوت زكات دوست ما راست"‪",‬درويش خورد زر غني را"‬
‫‪",122,10‬آن مريم دردمند يابد"‪",‬تازه رطب تر جني را"‬
‫‪",122,11‬تا ديده غير برنيفتد"‪",‬منماي به خلق محسني را"‬
‫‪",122,12‬ز ايمان اگرت مراد امنست"‪",‬در عزلت جوي ايمني را"‬
‫‪",122,13‬عزلت گه چيست خانه دل"‪",‬در دل خو گير ساكني را"‬
‫‪",122,14‬در خانه دل همي رسانند"‪",‬آن ساغر باقي هني را"‬
‫‪",122,15‬خامش كن و فن خامشي گير"‪",‬بگذار تو لف پر فني را"‬
‫‪",122,16‬زيرا كه دل است جاي ايمان"‪",‬در دل مي دار مومني را"‬
‫‪",123,1‬ديدم شه خوب خوش لقا را"‪",‬آن چشم و چراغ سينه ها را"‬
‫‪",123,2‬آن مونس و غم گسار دل را"‪",‬آن جان و جهان جان فزا را"‬
‫‪",123,3‬آنكس كه خرد دهد خرد را"‪",‬آنكس كه صفا دهد صفا را"‬
‫‪",123,4‬آن سجده گه مه و فلك را"‪",‬آن قبله جان اوليا را"‬
‫‪",123,5‬هر پاره من جدا همي گفت"‪",‬كاي شكر و سپاس مر خدا را"‬
‫‪",123,6‬موسي چو بديد ناگهاني"‪",‬از سوي درخت آن ضيا را"‬
‫‪",123,7‬گفتا كه ز جست وجوي رستم"‪",‬چون يافتم اينچنين عطا را"‬
‫‪",123,8‬گفت اي موسي سفر رها كن"‪",‬وز دست بيفكن آن عصا را"‬
‫‪",123,9‬آن دم موسي ز دل برون كرد"‪",‬همسايه و خويش و آشنا را"‬
‫‪",123,10‬اخلع نعليك اين بود اين"‪",‬كز هر دو جهان ببر ول را"‬
‫‪",123,11‬در خانه دل جز او نگنجد"‪",‬دل داند رشك انبيا را"‬

‫‪",123,12‬گفت اي موسي به كف چه داري"‪",‬گفتا كه عصاست راه ما را"‬
‫‪",123,13‬گفتا كه عصا ز كف بيفكن"‪",‬بنگر تو عجايب سما را"‬
‫‪",123,14‬افكند و عصاش اژدها شد"‪",‬بگريخت چو ديد اژدها را"‬
‫‪",123,15‬گفتا كه بگير تا منش باز"‪",‬چوبي سازم پي شما را"‬
‫‪",123,16‬سازم ز عدوت دست ياري"‪",‬سازم دشمنت متكا را"‬
‫‪",123,17‬تا از جز فضل من نداني"‪",‬ياران لطيف باوفا را"‬
‫‪",123,18‬دست و پايت چو مار گردد"‪",‬چون درد دهيم دست و پا را"‬
‫‪",123,19‬اي دست مگير غير ما را"‪",‬اي پا مطلب جز انتها را"‬
‫‪",123,20‬مگريز ز رنج ما كه هر جا"‪",‬رنجيست رهي بود دوا را"‬
‫‪",123,21‬نگريخت كسي ز رنج ال"‪",‬آمد بترش پي جزا را"‬
‫‪",123,22‬از دانه گريز بيم آنجاست"‪",‬بگذار به عقل بيم جا را"‬
‫‪",123,23‬شمس تبريز لطف فرمود"‪",‬چون رفت ببرد لطفها را"‬
‫‪",124,1‬ساقي تو شرا ب لمكان را"‪",‬آن نام و نشان بي نشان را"‬
‫‪",124,2‬بفزا كه فزايش رواني"‪",‬سرمست و روانه كن روان را"‬
‫‪",124,3‬يكبار دگر بيا درآموز"‪",‬ساقي گشتن تو ساقيان را"‬
‫‪",124,4‬چون چشمه بجوش از دل سنگ"‪",‬بشكن تو سبوي جسم و جان‬
‫را"‬
‫‪",124,5‬عشرت ده عاشقان مي را"‪",‬حسرت ده طالبان نان را"‬
‫‪",124,6‬نان معماريست حبس تن را"‪",‬مي بارانيست باغ جان را"‬
‫‪",124,7‬بستم سر سفره زمين را"‪",‬بگ ‪´ր‬ا سر خم آسمان را"‬
‫‪",124,8‬بربند دو چشم عيب بين را"‪",‬بگشاي دو چشم غيب دان را"‬
‫‪",124,9‬تا مسجد و بتكده نماند"‪",‬تا نشناسيم اين و آن را"‬
‫‪",124,10‬خاموش كه آن جهان خاموش"‪",‬در بانگ درآرد اين جهان را"‬
‫‪",125,1‬گفتي كه گزيده اي تو بر ما"‪",‬هرگز نبدست اين مفرما"‬
‫‪",125,2‬حاجت بنگر مگير حجت"‪",‬بر نقد بزن مگو كه فردا"‬
‫‪",125,3‬بگذار مرا كه خوش بخسپم"‪",‬در سايه ات اي درخت خرما"‬
‫‪",125,4‬اي عشق تو در دلم سرشته"‪",‬چون قند و شكر درون حلوا"‬
‫‪",125,5‬وي صورت تو درون چشمم"‪",‬مانند گهر ميان دريا"‬
‫‪",125,6‬داري سر ما سري بجنبان"‪",‬تو نيز بگو زهي تماشا"‬
‫‪",125,7‬آن وعده كه كرده اي مرا دوش"‪",‬كو زهره كه تا كنم تقاضا"‬
‫‪",125,8‬گر دست نمي رسد به خورشيد"‪",‬از دور همي كنم تمنا"‬
‫‪",125,9‬خورشيد و هزار همچو خورشيد"‪",‬در حسرت تست اي معل"‬
‫‪",126,1‬گستاخ مكن تو ناكسان را"‪",‬در چشم ميار اين خسان را"‬
‫‪",126,2‬درزي دزدي چو يافت فرصت"‪",‬كم آرد جامه رسان را"‬
‫‪",126,3‬ايشان را دار حلقه بر در"‪",‬هم نيز نيند ليق آن را"‬
‫‪",126,4‬پيشت به فسون و سخره آيند"‪",‬از طمع مپوش اين عيان را"‬
‫‪",126,5‬ايشان چو ز خويش پر غمانند"‪",‬چون دور كنند ز تو غمان را"‬
‫‪",126,6‬جز خلوت عشق نيست درمان"‪",‬رنج باريك اندهان را"‬
‫‪",126,7‬يا ديدن دوست يا هوايش"‪",‬ديگر چه كند كسي جهان را"‬
‫‪",126,8‬تا ديدن دوست در خيالش"‪",‬مي دار تو در سجود جان را"‬
‫‪",126,9‬پيشش چو چراغپايه مي ايست"‪",‬چون فرصتهاست مر مهان را"‬
‫‪",126,10‬وامانده ازين زمانه باشي"‪",‬كي بيني اصل اين زمان را"‬

‫‪",126,11‬چون گشت گذار از مكان چشم"‪",‬زو بيند جان آن مكان را"‬
‫‪",126,12‬جان خوردي تن چو قازغاني"‪",‬بر آتش نه تو قازغان را"‬
‫‪",126,13‬تا جوش ببيني ز اندرونت"‪",‬زان پس نخري تو داستان را"‬
‫‪",126,14‬نظاره نقد حال خويشي"‪",‬نظاره درونست راستان را"‬
‫‪",126,15‬اين حال بدايت طريقست"‪",‬با گم شدگان دهم نشان را"‬
‫‪",126,16‬چون صد منزل ازين گذشتند"‪",‬اين چون گويم مران كسان را"‬
‫‪",126,17‬مقصود ازين بگو و رستي"‪",‬يعني كه چراغ آسمان را"‬
‫‪",126,18‬مخدومم شمس حق و دين را"‪",‬كو هست پناه انس و جان را"‬
‫‪",129,16‬پر لله كن و پر از گل سرخ"‪",‬اين صحن رخ مزعفري را"‬
‫‪",129,17‬اسپيد نمي كنم دگر من"‪",‬در ريز رحيق احمري را"‬
‫‪",130,1‬بيدار كنيد مستيان را"‪",‬از بهر نبيذ همچو جان را"‬
‫‪",130,2‬اي ساقي باده بقايي"‪",‬از خم قديم گير آن را"‬
‫‪",130,3‬بر راه گلو گذر ندارد"‪",‬ليكن بگشايد او زبان را"‬
‫‪",130,4‬جان را تو چو مشك ساز ساقي"‪",‬آن جان شريف غيب دان را"‬
‫‪",130,5‬پس جانب آن صبوحيان كش"‪",‬آن مشك سبك دل گران را"‬
‫‪",130,6‬وز ساغرهاي چشم مستت"‪",‬در ده تو فلن بن فلن را"‬
‫‪",130,7‬از ديده بديده باده اي ده"‪",‬تا خود نشود خبر دهان را"‬
‫‪",130,8‬زيرا ساقي چنان گذارد"‪",‬اندر مجلس مي نهان را"‬
‫‪",130,9‬بشتاب كه چشم ذره ذره"‪",‬جويا گشتست آن عيان را"‬
‫‪",130,10‬آن نافه مشك را بدست آر"‪",‬بشكاف تو ناف آسمان را"‬
‫‪",130,11‬زيرا غلبات بوي آن مشك"‪",‬صبري بنهشت يوسفان را"‬
‫‪",130,12‬چون نامه رسيد سجده اي كن"‪",‬شمس تبريز در فشان را"‬
‫‪",131,1‬من چو موسي در زمان آتش شوق و لقا"‪",‬سوي كوه طور رفتم‬
‫حبذا لي حبذا"‬
‫‪",131,2‬ديدم آنجا پادشاهي خسروي جان پروري"‪",‬دل ربايي جان فزايي‬
‫بس لطيف و خوش لقا"‬
‫‪",131,3‬كوه طور و دشت و صحرا از فروغ نور او"‪",‬چون بهشت جاوداني‬
‫گشته از فر و ضيا"‬
‫‪",131,4‬ساقيان سيم بر را جام زرينها به كف"‪",‬رويشان چون ماه تابان‬
‫پيش آن سلطان ما"‬
‫‪",131,5‬رويهاي زعفران را از جمالش تابها"‪",‬چشمهاي محرمان را از‬
‫غبارش توتيا"‬
‫‪",131,6‬از نواي عشق او آنجا زمين در جوش بود"‪",‬وز هواي وصل او در‬
‫چرخ دايم شد سما"‬
‫‪",131,7‬در فنا چون بنگريد آن شاه شاهان يك نظر"‪",‬پاي همت را فنا‬
‫بنهاد بر فرق بقا"‬
‫‪",131,8‬مطرب آنجا پرده ها برهم زند خود نور او"‪",‬كي گذارد در دو عالم‬
‫پرده اي را در هوا"‬
‫‪",131,9‬جمع گشته سايه الطاف با خورشيد فضل"‪",‬جمع اضداد از كمال‬
‫عشق او گشته روا"‬
‫‪",131,10‬چون نقاب از روي او باد صبا اندر ربود"‪",‬محو گشت آنجا خيال‬
‫جمله شان و شد هبا"‬

‫‪",131,11‬ليك اندر محو هستيشان يكي صد گشته بود"‪",‬هست محو و محو‬
‫هست آنجا بديد آمد مرا"‬
‫‪",131,12‬تا بديدم از وراي آن جهان جان صفت"‪",‬ذره ها اندر هوايش از‬
‫وفا و از صفا"‬
‫‪",131,13‬بس خجل گشتم ز رويش آن زمان تا لجرم"‪",‬هر زمان زنار مي‬
‫ببريدم از جور و جفا"‬
‫‪",131,14‬گفتم اي مه توبه كردم توبه ها را رد مكن"‪",‬گفت بس راهست‬
‫پيشت تا ببيني توبه را"‬
‫‪",131,15‬صادق آمد گفت او وز ماه دور افتاده ام"‪",‬چون حجاج گم شده‬
‫اندر مغيلن فنا"‬
‫‪",131,16‬نور آن مه چون سهيل و شهر تبريز آن يمن"‪",‬اين يكي رمزي‬
‫بود از شاه ما صدرالعل"‬
‫‪",132,1‬در ميان پرده خون عشق را گلزارها"‪",‬عاشقان را با جمال عشق‬
‫بي چون كارها"‬
‫‪",132,2‬عقل گويد شش جهت حدست و بيرون راه نيست"‪",‬عشق گويد‬
‫راه هست و رفته ام من بارها"‬
‫‪",132,3‬عقل بازاري بديد و تاجري آغاز كرد"‪",‬عشق ديده زان سوي بازار‬
‫او بازارها"‬
‫‪",132,4‬اي بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق"‪",‬ترك منبرها بگفته بر‬
‫شده بر دارها"‬
‫‪",132,5‬عاشقان دردكش را در درونه ذوقها"‪",‬عاقلن تيره دل را در درون‬
‫انكارها"‬
‫‪",132,6‬عقل گويد پا منه كندر فنا جز خار نيست"‪",‬عشق گويد عقل را‬
‫كندر توست اين خارها"‬
‫‪",132,7‬هين خمش كن خار هستي را ز پاي دل بكن"‪",‬تا ببيني در درون‬
‫خويشتن گلزارها"‬
‫‪",132,8‬شمس تبريزي تويي خورشيد اندر ابر حرف"‪",‬چون برآمد آفتابت‬
‫محو شد گفتارها"‬
‫‪",133,1‬غمزه عشقت بدان آرد يكي محتاج را"‪",‬كوبه يك جو برنسنجد هيچ‬
‫صاحب تاج را"‬
‫‪",133,2‬اطلس و ديباج بافد عاشق از خون جگر"‪",‬تا كشد در پاي معشو‬
‫ق اطلس و ديباج را"‬
‫‪",133,3‬در دل عاشق كجا يابي غم هر دو جهان"‪",‬پيش مكي قدر كي‬
‫باشد امير حاج را"‬
‫‪",133,4‬عشق معراجيست سوي بام سلطان جمال"‪",‬از رخ عاشق فرو‬
‫خوان قصه معراج را"‬
‫‪",133,5‬زندگي ز آويختن دارد چو ميوه از درخت"‪",‬زان همي بيني در‬
‫آويزان دو صد حلج را"‬
‫‪",133,6‬گرنه علم حال فوق قال بودي كي بدي"‪",‬بنده احبار بخارا خواجه‬
‫نساج را"‬
‫‪",133,7‬بلمه اي هان تا نگيري ريش كوسه در نبرد"‪",‬هندوي تركي مياموز‬
‫آن ملك تمغاج را"‬

‫‪",133,8‬همچو فرزين كژروست و رخ سيه بر نطع شاه"‪",‬آنك تلقين مي‬
‫كند شطرنج مر لجلج را"‬
‫‪",133,9‬اي كه مير خوان به غراقان روحاني شدي"‪",‬بر چنين خواني چه‬
‫چيني خرده تتماج را"‬
‫‪",133,10‬عاشق آشفته از آن گويد كه اندر شهر دل"‪",‬عشق دايم مي كند‬
‫اين غارت و تاراج را"‬
‫‪",133,11‬بش كن ايرا بلبل عشقش نواها مي زند"‪",‬پيش بلبل چه محل‬
‫باشد دم دراج را"‬
‫‪",134,1‬ساقيا در نوش آور شيره عنقود را"‪",‬در صبوح آور سبك مستان‬
‫خوا ب آلود را"‬
‫‪",134,2‬يك به يك در آب افكن جمله تر و خشك را"‪",‬اندر آتش امتحان كن‬
‫چوب را و عود را"‬
‫‪",134,3‬سوي شورستان روان كن شاخي از آب حيات"‪",‬چون گل نسرين‬
‫بخندان خار غم فرسود را"‬
‫‪",134,4‬بلبلن را مست گردان مطربان را شيرگير"‪",‬تا كه در سازند با هم‬
‫نغمه داود را"‬
‫‪",134,5‬باد پيما باد پيمايان خود را آب ده"‪",‬كوري آن حرص افزون جوي‬
‫كم پيمود را"‬
‫‪",134,6‬هم بزن بر صافيان آن درد دردانگيز را"‪",‬هم بخور با صوفيان‬
‫پالوده بي دود را"‬
‫‪",134,7‬مي مياور زان بياور كه مي ازوي جوش كرد"‪",‬آنك جوشش در‬
‫وجود آورد هر موجود را"‬
‫‪",134,8‬زان ميي كندر جبل انداخت صد رقص الجمل"‪",‬زان ميي كو‬
‫روشني بخشد دل مردود را"‬
‫‪",134,9‬هر صباحي عيد داريم از تو خاصه اين صبوح"‪",‬كز كرم بر مي‬
‫فشاني باده موعود را"‬
‫‪",134,10‬برفشان چندانك ما افشانده گرديم از وجود"‪",‬تا كه هر قاصد‬
‫بيابد در فنا مقصود را"‬
‫‪",134,11‬همچو آبي ديده در خود آفتاب و ماه را"‪",‬چون ايازي ديده در‬
‫خود هستي محمود را"‬
‫‪",134,12‬شمس تبريزي برآر از چاه مغرب مشرقي"‪",‬همچو صبحي كو‬
‫برآرد خنجر مغمود را"‬
‫‪",135,1‬ساقيا گردان كن آخر آن شراب صاف را"‪",‬محو كن هست و عدم‬
‫را بردران اين لف را"‬
‫‪",135,2‬آن ميي كز قوت و لطف و رواقي و طرب"‪",‬بركند از بيخ هستي‬
‫چو كوه قاف را"‬
‫‪",135,3‬در دماغ اندر ببافد خمر صافي تا دماغ"‪",‬در زمان بيرون كند جوله‬
‫هستي باف را"‬
‫‪",135,4‬آن ميي كز ظلم و جور و كافريهاي خوشش"‪",‬شرم آيد عدل و داد‬
‫و دين با انصاف را"‬
‫‪",135,5‬عقل و تدبير و صفات تست چون استارگان"‪",‬زان مي‬
‫خورشيدوش تو محو كن اوصاف را"‬

‫‪",135,6‬جام جان پر كن از آن مي بنگر اندر لطف او"‪",‬تا گشايد چشم‬
‫جانت بيند آن الطاف را"‬
‫‪",135,7‬تن چو كفشي جان حيواني درو چون كفشگر"‪",‬راز دار شاه كي‬
‫خوانند هر اسكاف را"‬
‫‪",135,8‬روح ناري از كجا دارد ز نور مي خبر"‪",‬آتش غيرت كجا باشد دل‬
‫خزاف را"‬
‫‪",135,9‬سيف حق گشتست شمس الدين ما در دست حق"‪",‬آفرين آن‬
‫سيف را و مرحبا سياف را"‬
‫‪",135,10‬اسب حاجتهاي مشتاقان بدو اندر رساد"‪",‬اي خدا ضايع مكن اين‬
‫سير و اين الحاف را"‬
‫‪",135,11‬شهر تبريزست آنك از شوق او مستي بود"‪",‬گر خبر گردد ز سر‬
‫سر او اسلف را"‬
‫‪",136,1‬پرده ديگر مزن جز پرده دلدار ما"‪",‬آن هزاران يوسف شيرين‬
‫شيرين كار ما"‬
‫‪",136,2‬يوسفان را مست كرد و پرده هاشان بر دريد"‪",‬غمزه خوني مست‬
‫آن شه خمار ما"‬
‫‪",136,3‬جان ما همچون سگان كوي او خون خوار شد"‪",‬آفرينها صد‬
‫هزاران بر سگ خون خوار ما"‬
‫‪",136,4‬در نواي عشق آن صد نوبهار سرمدي"‪",‬صد هزاران بلبلن اندر‬
‫گل و گلزار ما"‬
‫‪",136,5‬دل چو زناري ز عشق آن مسيح عهد بست"‪",‬لجرم غيرت برد‬
‫ايمان برين زنار ما"‬
‫‪",136,6‬آفتابي ني ز شرق و ني ز غرب از جان بتافت"‪",‬ذره وار آمد‬
‫برقص از وي در و ديوار ما"‬
‫‪",136,7‬چون مثال ذره ايم اندر پي آن آفتاب"‪",‬رقص باشد همچو ذره روز‬
‫و شب كردار ما"‬
‫‪",136,8‬عاشقان عشق را بسيار ياريها دهيم"‪",‬چونك شمس الدين تبريزي‬
‫كنون شد يار ما"‬
‫‪",137,1‬با چنين شمشير دولت تو زبون ماني چرا"‪",‬گوهري باشي و از‬
‫سنگي فرو ماني چرا"‬
‫‪",137,2‬مي كشد هر كر كسي اجزات را هر جانبي"‪",‬چون نه مرداري تو‬
‫بلك باز جاناني چرا"‬
‫‪",137,3‬ديده ات را چون نظر از ديده باقي رسيد"‪",‬ديده ات شرمين شود‬
‫از ديده فاني چرا"‬
‫‪",137,4‬آن كه او را كس به نسيه و نقد نستاند به خاك"‪",‬اين چنين بيشي‬
‫كند بر نقده كاني چرا"‬
‫‪",137,5‬آن سيه جاني كه كفر از جان تلخش ننگ داشت"‪",‬زهر ريزد بر تو‬
‫و تو شهد ايماني چرا"‬
‫‪",137,6‬تو چنين لرزان او باشي و او سايه توست"‪",‬آخر او نقشيست‬
‫جسماني و تو جاني چرا"‬
‫‪",137,7‬او همه عيب تو گيرد تا بپوشد عيب خود"‪",‬تو برو از غيب جان‬
‫ريزي و مي داني چرا"‬

‫‪",137,8‬چون درو هستي به بيني گويي آن من نيستم"‪",‬دعوي او چون‬
‫نبيني گوييش آني چرا"‬
‫‪",137,9‬خشم ياران فرع باشد اصلشان عشق نوست"‪",‬از براي خشم‬
‫فرعي اصل را راني چرا"‬
‫‪",137,10‬شه به حق چون شمس تبريزيست ثاني نيستش"‪",‬ناحقي را‬
‫اصل گويي شاه را ثاني چرا"‬
‫‪",138,1‬سكه رخسار ما جز زر مبادا بي شما"‪",‬در تك درياي دل گوهر‬
‫مبادا بي شما"‬
‫‪",138,2‬شاخهاي باغ شادي كان قوي تازه ست و تر"‪",‬خشك بادا بي شما‬
‫و تر مبادا بي شما"‬
‫‪",138,3‬اين هماي دل كه خو كردست در سايه شما"‪",‬جز ميان شعله آذر‬
‫مبادا بي شما"‬
‫‪",138,4‬ديدمش بيمار جان را گفتمش چوني خوشي"‪",‬هين بگو چون‬
‫نيست ميوه بر مبادا بي شما"‬
‫‪",138,5‬روز من تابيد جان و در خيالش بنگريد"‪",‬گفت رنج صعب من‬
‫خوشتر مبادا بي شما"‬
‫‪",138,6‬چون شما و جمله خلقان نقشهاي آزرند"‪",‬نقشهاي آزر و آزر مبادا‬
‫بي شما"‬
‫‪",138,7‬جرعه جرعه مر جگر را جام آتش مي دهيم"‪",‬كين جگر را شربت‬
‫كوثر مبادا بي شما"‬
‫‪",138,8‬صد هزاران جان فدا شد از پي باده الست"‪",‬عقل گويد كان مي‬
‫ام در سر مبادا بي شما"‬
‫‪",138,9‬هر دوده يعني دو كون از بوي تو رونق گرفت"‪",‬در دوده اين‬
‫چاكرت مهتر مبادا بي شما"‬
‫‪",138,10‬چشم را صد پر ز نور از بهر ديدار توست"‪",‬اي كه هر دو چشم‬
‫را يك پر مبادا بي شما"‬
‫‪",138,11‬بي شما هر موي ما گر سنجر و خسرو شوند"‪",‬خسرو شاهنشه‬
‫و سنجر مبادا بي شما"‬
‫‪",138,12‬تا فراق شمس تبريزي همي خنجر كشد"‪",‬دستهاي گل بجز خنجر‬
‫مبادا بي شما"‬
‫‪",139,1‬رنج تن دور از تو اي تو راحت جانهاي ما"‪",‬چشم بد دور از تو اي‬
‫تو ديده بيناي ما"‬
‫‪",139,2‬صحت تو صحت جان و جهانست اي قمر"‪",‬صحت جسم تو بادا‬
‫اي قمر سيماي ما"‬
‫‪",139,3‬عافيت بادا تنت را اي تن تو جان صفت"‪",‬كم مبادا سايه لطف تو‬
‫از بالي ما"‬
‫‪",139,4‬گلشن رخسار تو سرسبز بادا تا ابد"‪",‬كان چراگاه دلست و سبزه‬
‫و صحراي ما"‬
‫‪",139,5‬رنج تو بر جان ما بادا مبادا بر تنت"‪",‬تا بود آن رنج همچون عقل‬
‫جان آراي ما"‬
‫‪",140,1‬درد ما را در جهان درمان مبادا بي شما"‪",‬مرگ بادا بي شما و‬
‫جان مبادا بي شما"‬

‫‪",140,2‬سينه هاي عاشقان جز از شما روشن مباد"‪",‬گلبن جانهاي ما‬
‫خندان مبادا بي شما"‬
‫‪",140,3‬بشنو از ايمان كه مي گويد به آواز بلند"‪",‬با دو زلف كافرت‬
‫كايمان مبادا بي شما"‬
‫‪",140,4‬عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر او"‪",‬تاج و تخت و چتر اين‬
‫سلطان مبادا بي شما"‬
‫‪",140,5‬عشق را ديدم ميان عاشقان ساقي شده"‪",‬جان ما را ديدن ايشان‬
‫مبادا بي شما"‬
‫‪",140,6‬جانهاي مرده را اي چون دم عيسي شما"‪",‬ملك مصر و يوسف‬
‫كنعان مبادا بي شما"‬
‫‪",140,7‬چون به نقد عشق شمس الدين تبريزي خوشم"‪",‬رخ چو زر كردم‬
‫بگفتم كان مبادا بي شما"‬
‫‪",141,1‬جمله ياران تو سنگند و توي مرجان چرا"‪",‬آسمان با جملگان‬
‫جسمست و با تو جان چرا"‬
‫‪",141,2‬چون تو آيي جزو جزوم جمله دستك مي زنند"‪",‬چون تو رفتي‬
‫جمله افتادند در افغان چرا"‬
‫‪",141,3‬با خيالت جزو جزوم مي شود خندان لبي"‪",‬مي شود با دشمن تو‬
‫مو به مو دندان چرا"‬
‫‪",141,4‬بي خط و بي خال تو اين عقل امي مي بود"‪",‬چون ببيند آن خطت‬
‫را مي شود خط خوان چرا"‬
‫‪",141,5‬تن همي گويد به جان پرهيز كن از عشق او"‪",‬جانش مي گويد‬
‫حذر از چشمه حيوان چرا"‬
‫‪",141,6‬روي تو پيغامبر خوبي و حسن ايزدست"‪",‬جان بتو ايمان نيارد با‬
‫چنين برهان چرا"‬
‫‪",141,7‬كو يكي برهان كه آن از روي تو روشنترست"‪",‬كف نبرد كفرها‬
‫زين يوسف كنعان چرا"‬
‫‪",141,8‬هر كجا تخمي بكاري آن برويد عاقبت"‪",‬بر نرويد هيچ از شه دانه‬
‫احسان چرا"‬
‫‪",141,9‬هر كجا ويران بود آنجا اميد گنج هست"‪",‬گنج حق را مي نجويي در‬
‫دل ويران چرا"‬
‫‪",141,10‬بي ترازو هيچ بازاري نديدم در جهان"‪",‬جمله موزونند عالم‬
‫نبودش ميزان چرا"‬
‫‪",141,11‬گيرم اين خربندگان خود بار سرگين مي كشند"‪",‬اين سواران باز‬
‫مي مانند از ميدان چرا"‬
‫‪",141,12‬هر ترانه اولي دارد دل و آخري"‪",‬بس كن آخر اين ترانه نيستش‬
‫پايان چرا"‬
‫‪",142,1‬دولتي همسايه شد همسايگان را الصل"‪",‬زين سپس با خود نماند‬
‫بوالعلي و بوالعل"‬
‫‪",142,2‬عاقبت از مشرق جان تيغ زد چون آفتاب"‪",‬آن كه جان مي جست‬
‫او را در خل و در مل"‬
‫‪",142,3‬آن ز دور آتش نمايد چون روي نوري بود"‪",‬همچنان كه آتش‬
‫موسي براي ابتل"‬

‫‪",142,4‬الصل پروانه جانان قصد آن آتش كنيد"‪",‬چون بلي گفتيد اول در‬
‫رويد اندر بل"‬
‫‪",142,5‬چون سمندر در ميان آتشش باشد مقام"‪",‬هر كه دارد در دل و‬
‫جان اينچنين شوق و ول"‬
‫‪",143,1‬دوش من پيغام كردم سوي تو استاره را"‪",‬گفتمش خدمت رسان‬
‫از من تو آن مه پاره را"‬
‫‪",143,2‬سجده كردم گفتم اين سجده بدان خورشيد بر"‪",‬كو بتابش زر كند‬
‫مر سنگهاي خاره را"‬
‫‪",143,3‬سينه خود باز كردم زخمها بنمودمش"‪",‬گفتمش از من خبر ده‬
‫دلبر خون خواره را"‬
‫‪",143,4‬سو به سو گشتم كه تا طفل دلم خامش شود"‪",‬طفل خسپد چون‬
‫بجنباند كسي گهواره را"‬
‫‪",143,5‬طفل دل را شير ده ما را ز گردش وا رهان"‪",‬اي تو چاره كرده‬
‫هر دم صد چو من بيچاره را"‬
‫‪",143,6‬شهر وصلت بوده است آخر ز اول جاي دل"‪",‬چند داري در غريبي‬
‫اين دل آواره را"‬
‫‪",143,7‬من خمش كردم وليكن از پي دفع خمار"‪",‬ساقي عشاق گردان‬
‫نرگس خماره را"‬
‫‪",144,1‬عقل دريابد ترا يا عشق يا جان صفا"‪",‬لوح محفوظت شناسد يا‬
‫مليك بر سما"‬
‫‪",144,2‬جبرئيلت خواب بيند يا مسيحا يا كليم"‪",‬چرخ شايد جاي تو يا‬
‫سدرها يا منتها"‬
‫‪",144,3‬طور موسي بارها خون گشت در سوداي عشق"‪",‬كز خداوند‬
‫شمس دين افتد به طور اندر صدا"‬
‫‪",144,4‬پر در پر بافته رشك احد گرد رخش"‪",‬جان احمد نعره زن از شوق‬
‫او وا شوقنا"‬
‫‪",144,5‬غيرت و رشك خدا آتش زند اندر دو كون"‪",‬گر سر مويي ز‬
‫حسنش بي حجاب آيد به ما"‬
‫‪",144,6‬از وراي صد هزاران پرده حسنش تافته"‪",‬نعره ها در جان فتاده‬
‫مرحبا شه مرحبا"‬
‫‪",144,7‬سجده تبريز را خم در شده سرو سهي"‪",‬غاشيه تبريز را بر داشته‬
‫جان سها"‬
‫‪",145,1‬اي وصالت يك زمان بوده فراقت سالها"‪",‬اي بزودي بار كرده بر‬
‫شتر احمالها"‬
‫‪",126,19‬تبريز از او چو آسمان شد"‪",‬دل گم مكناد نردبان را"‬
‫‪",127,1‬كو مطرب عشق چيست دانا"‪",‬كز عشق زند نه از تقاضا"‬
‫‪",127,2‬مردم به اميد و اين نديدم"‪",‬در گور شدم بدين تمنا"‬
‫‪",127,3‬اي يار عزيز اگر تو ديدي"‪",‬طوبي لك يا حبيب طوبي"‬
‫‪",127,4‬ور پنهانست او خضروار"‪",‬تنها به كناره هاي دريا"‬
‫‪",127,5‬اي باد سلم ما بدو بر"‪",‬كندر دل ما ازوست غوغا"‬
‫‪",127,6‬دانم كه سلمهاي سوزان"‪",‬آرد به حبيب عاشقان را"‬
‫‪",127,7‬عشقيست دوار چرخ نه از آب"‪",‬عشقيست مسير ماه نه از پا"‬

‫‪",127,8‬در ذكر به گردش اندر آيد"‪",‬با آب دو ديده چرخ جانها"‬
‫‪",127,9‬ذكرست كمند وصل محبوب"‪",‬خاموش كه جوش كرد سودا"‬
‫‪",128,1‬ما را سفري فتاد بي ما"‪",‬آنجا دل ما گشاد بي ما"‬
‫‪",128,2‬آن مه كه ز ما نهان همي شد"‪",‬رخ بر رخ ما نهاد بي ما"‬
‫‪",128,3‬چون در غم دوست جان بداديم"‪",‬ما را غم او بزاد بي ما"‬
‫‪",128,4‬ماييم هميشه مست بي مي"‪",‬ماييم هميشه شاد بي ما"‬
‫‪",128,5‬ما را مكنيد ياد هرگز"‪",‬ما خود هستيم ياد بي ما"‬
‫‪",128,6‬بي ما شده ايم شاد گوييم"‪",‬اي ما كه هميشه باد بي ما"‬
‫‪",128,7‬درها همه بسته بود بر ما"‪",‬بگشود چو راه داد بي ما"‬
‫‪",128,8‬با ما دل كيقباد بنده ست"‪",‬بنده ست چو كيقباد بي ما"‬
‫‪",128,9‬ماييم ز نيك و بد رهيده"‪",‬از طاعت و از فساد بي ما"‬
‫‪",129,1‬مشكن دل مرد مشتري را"‪",‬بگذار ره ستمگري را"‬
‫‪",129,2‬رحم آر مها كه در شريعت"‪",‬قربان نكنند لغري را"‬
‫‪",129,3‬مخمور توام بدست من ده"‪",‬آن جام شراب گوهري را"‬
‫‪",129,4‬پندي بده و به صلح آور"‪",‬آن چشم خمار عبهري را"‬
‫‪",129,5‬فرماي به هندوان جادو"‪",‬كز حد نبرند ساحري را"‬
‫‪",129,6‬در ششدره اي فتاد عاشق"‪",‬بشكن در حبس ششدري را"‬
‫‪",129,7‬يك لحظه معزمانه پيش آ"‪",‬جمع آور حلقه پري را"‬
‫‪",129,8‬سر مي نهد اين خمار از بن"‪",‬هر لحظه شراب آن سري را"‬
‫‪",129,9‬صد جا چو قلم ميان ببسته"‪",‬تنگ شكر معسكري را"‬
‫‪",129,10‬اي عشق برادرانه پيش آ"‪",‬بگذار سلم سرسري را"‬
‫‪",129,11‬اي ساقي روح از در حق"‪",‬مگذار حق برادري را"‬
‫‪",129,12‬اي نوح زمانه هين روان كن"‪",‬اين كشتي طبع لنگري را"‬
‫‪",129,13‬اي نايب مصطفي بگردان"‪",‬آن ساغر زفت كوثري را"‬
‫‪",129,14‬پيغام ز نفخ صور داري"‪",‬بگشاي لب پيمبري را"‬
‫‪",129,15‬اي سرخ صباغت علمدار"‪",‬بگشا پر و بال جعفري را"‬
‫‪",173,1‬از يكي آتش برآوردم ترا"‪",‬در دگر آتش بگستردم ترا"‬
‫‪",173,2‬از دل من زاده اي همچون سخن"‪",‬چون سخن آخر فرو خوردم‬
‫ترا"‬
‫‪",173,3‬با مني وز من نمي داري خبر"‪",‬جادوم من جادوي كردم ترا"‬
‫‪",173,4‬تا نيفتد بر جمالت چشم بد"‪",‬گوش ماليدم بيازردم ترا"‬
‫‪",173,5‬دايم اقبالت جوان شد زانچ داد"‪",‬اين كف دست جوا مردم ترا"‬
‫‪",174,1‬ز آتش شهوت برآوردم ترا"‪",‬وندر آتش باز گستردم ترا"‬
‫‪",174,2‬از دل من زاده اي همچون سخن"‪",‬چون سخن من هم فرو‬
‫خوردم ترا"‬
‫‪",174,3‬با مني وز من نمي داني خبر"‪",‬چشم بستم جادوي كردم ترا"‬
‫‪",174,4‬تا نيازارد ترا هر چشم بد"‪",‬از براي آن بيازردم ترا"‬
‫‪",174,5‬رو جوا مردي كن و رحمت فشان"‪",‬من به رحمت بس جوا مردم‬
‫ترا"‬
‫‪",175,1‬از وراي سر دل بين شيوه ها"‪",‬شكل مجنون عاشقان زين شيوه‬
‫ها"‬

‫‪",175,2‬عاشقان را دين و كيش ديگرست"‪",‬اصل و فرع و سر آن دين‬
‫شيوه ها"‬
‫‪",175,3‬دل سخن چينست از چين ضمير"‪",‬وحي جويان اندران چين شيوه‬
‫ها"‬
‫‪",175,4‬جان شده بي عقل و دين از بس كه ديد"‪",‬زان پري تازه آيين‬
‫شيوه ها"‬
‫‪",175,5‬از دغا و مكر گوناگون او"‪",‬شيوه ها گم كرده مسكين شيوه ها"‬
‫‪",175,6‬پرده دار روح ما را قصه كرد"‪",‬زان صنم بي كبر و بي كين شيوه‬
‫ها"‬
‫‪",175,7‬شيوه ها از جسم باشد يا ز جان"‪",‬اين عجب بي آن و بي اين‬
‫شيوه ها"‬
‫‪",175,8‬مرد خودبين غرقه شيوه خودست"‪",‬خود نبيند جان خودبين شيوه‬
‫ها"‬
‫‪",175,9‬شمس تبريزي جوانم كرد باز"‪",‬تا ببينم بعد ستين شيوه ها"‬
‫‪",176,1‬روح زيتونيست عاشق نار را"‪",‬نار مي جويد چو عاشق يار را"‬
‫‪",176,2‬روح زيتوني بي افزا اي چراغ"‪",‬اي معطل كرده دست افزار را"‬
‫‪",176,3‬جان شهواني كه از شهوت زهد"‪",‬دل ندارد ديدن دلدار را"‬
‫‪",176,4‬پس به علت دوست دارد دوست را"‪",‬بر اميد خلد و خوف نار را"‬
‫‪",176,5‬چون شكستي جان ناري را ببين"‪",‬در پي او جان پر انوار را"‬
‫‪",176,6‬گر نبودي جان اخوان پس جهود"‪",‬كي جدا كردي دو نيكوكار را"‬
‫‪",176,7‬جان شهوت جان اخوان دان از انك"‪",‬نار بيند نور موسي وار را"‬
‫‪",176,8‬جان شهوانيست از بي حكمتي"‪",‬ياوه كرده نطق طوطي وار را"‬
‫‪",176,9‬گشت بيمار و زبان تو گرفت"‪",‬روي سوي قبله كن بيمار را"‬
‫‪",176,10‬قبله شمس الدين تبريزي بود"‪",‬نور ديده مر دل و ديدار را"‬
‫‪",177,1‬اي بگفته در دلم اسرارها"‪",‬وي براي بنده پخته كارها"‬
‫‪",244,4‬چو برين خلق مي تنم مثل آب و روغنم"‪",‬ز برونيم متصل بدرونه‬
‫ز هم جدا"‬
‫‪",244,5‬ز هوسها گذشتيي به جنون بسته گشتيي"‪",‬نه جنوني ز خلط و‬
‫خون كه طبيبش دهد دوا"‬
‫‪",244,6‬كه طبيبان اگر دمي بچشندي ازين غمي"‪",‬بجهندي ز بند خود‬
‫بدرندي كتابها"‬
‫‪",244,7‬هله زين جمله درگذر بطلب معدن شكر"‪",‬كه شوي محو آن شكر‬
‫چو لبن در زلوبيا"‬
‫‪",245,1‬از براي صلح مجنون را"‪",‬باز خوان اي حكيم افسون را"‬
‫‪",245,2‬از براي علج بي خبري"‪",‬درج كن در نبيذ افيون را"‬
‫‪",245,3‬چون نداري خلص بي چون شو"‪",‬تا ببيني جمال بي چون را"‬
‫‪",245,4‬دل پرخون ببين تو اي ساقي"‪",‬درده آن جام لعل چون خون را"‬
‫‪",245,5‬زانك عقل از براي ما دوني"‪",‬سجده آرد ز حرص هر دون را"‬
‫‪",245,6‬باده خواران به نيم جو نخرند"‪",‬اين دو قرص درست گردون را"‬
‫‪",245,7‬نخوت عشق را ز مجنون پرس"‪",‬تا كه در سر چهاست مجنو ن‬
‫را"‬
‫‪",245,8‬گمرهيهاي عشق بر درد"‪",‬صد هزاران طريق و قانون را"‬

‫‪",245,9‬اي صبا تو برو بگو از من"‪",‬از كرم بحر در مكنون را"‬
‫‪",245,10‬گرچه از خشم گفته اي نكنم"‪",‬روح بخش اين حمآ مسنون را"‬
‫‪",245,11‬شمس تبريز موسي عهدي"‪",‬در فراقت مدار هارون را"‬
‫‪",246,1‬صد دهل مي زنند در دل ما"‪",‬بانگ آن بشنويم ما فردا"‬
‫‪",246,2‬پنبه در گوش و موي در چشمست"‪",‬غم فردا و وسوسه سودا"‬
‫‪",246,3‬آتش عشق زن درين پنبه"‪",‬همچو حلج و همچو اهل صفا"‬
‫‪",246,4‬آتش و پنبه را چه ميداري"‪",‬اين دو ضدند و ضد نكرد بقا"‬
‫‪",246,5‬چون ملقات عشق نزديكست"‪",‬خوش لقا شو براي روز لقا"‬
‫‪",246,6‬مرگ ما شادي و ملقاتست"‪",‬گر ترا ماتمست رو زينجا"‬
‫‪",246,7‬چونك زندان ماست اين دنيا"‪",‬عيش باشد خراب زندانها"‬
‫‪",246,8‬آنك زندان او چنين خوش بود"‪",‬چون بود مجلس جهان آرا"‬
‫‪",246,9‬تو وفا را مجو درين زندان"‪",‬كه درينجا وفا نكرد وفا"‬
‫‪",247,1‬بانگ تسبيح بشنو از بال"‪",‬پس تو هم سبح اسمه العلي"‬
‫‪",247,2‬گل و سنبل چرد دلت چون يافت"‪",‬مرغزاري كه اخرج المرعي"‬
‫‪",247,3‬يعلم الجهر نقش اين آهوست"‪",‬ناف مشكين او و ما يخفي"‬
‫‪",247,4‬نفس آهوان او چو رسيد"‪",‬روح را سوي مرغزار هدي"‬
‫‪",247,5‬تشنه را كي بود فراموشي"‪",‬چون سنقرئك فل تنسي"‬
‫‪",248,1‬گوش من منتظر پيام ترا"‪",‬جان به جان جسته يك سلم ترا"‬
‫‪",248,2‬در دلم خون شوق مي جوشد"‪",‬منتظر بوي جوش جام ترا"‬
‫‪",250,15‬ليك ز جايش ببرم تا شود"‪",‬وصلت او ظاهر وقت جل"‬
‫‪",250,16‬تا كه بداند كه او فرع ماست"‪",‬تا كه جدا گردد او از عدا"‬
‫‪",250,17‬رو بر ساقي و شنو باقيش"‪",‬تات بگويد به زبان بقا"‬
‫‪",251,1‬پيشتر آ پيشتر اي بوالوفا"‪",‬از من و ما بگذر و زوتر بيا"‬
‫‪",251,2‬پيشتر آ درگذر از ما و من"‪",‬پيشتر آ تا نه تو باشي نه ما"‬
‫‪",251,3‬كبر و تكبر بگذار و بگير"‪",‬در عوض كبر چنين كبريا"‬
‫‪",251,4‬گفت الست و تو بگفتي بلي"‪",‬شكر بلي چيست كشيدن بل"‬
‫‪",251,5‬سر بلي چيست كه يعني منم"‪",‬حلقه زن درگه فقر و فنا"‬
‫‪",251,6‬هم برو از جا و هم از جا مرو"‪",‬جا ز كجا حضرت بي جا كجا"‬
‫‪",251,7‬پاك شو از خويش و همه خاك شو"‪",‬تا كه ز خاك تو برويد گيا"‬
‫‪",251,8‬ور چو گيا خشك شوي خوش بسوز"‪",‬تا كه ز سوز تو فروزد ضيا"‬
‫‪",251,9‬ور شوي از سوز چو خاكستري"‪",‬باشد خاكستر تو كيميا"‬
‫‪",251,10‬بنگر در غيب چه سان كيمياست"‪",‬كو ز كف خاك بسازد ترا"‬
‫‪",251,11‬از كف دريا بنگارد زمين"‪",‬دود سيه را بنگارد سما"‬
‫‪",251,12‬لقمه نان را مدد جان كند"‪",‬باد نفس را دهد اين علمها"‬
‫‪",251,13‬پيش چنين كار و كيا جان بده"‪",‬فقر به جان داند جود و صخا"‬
‫‪",251,14‬جان پر از علت او را دهي"‪",‬جان بستاني خوش و بي منتها"‬
‫‪",251,15‬بس كنم اين گفتن و خامش كنم"‪",‬در خمشي به سخن جان فزا"‬
‫‪",252,1‬نذر كند يار كه امشب ترا"‪",‬خواب نباشد ز طمع برتر آ"‬
‫‪",252,2‬حفظ دماغ آن مدمغ بود"‪",‬چونك سهر بايد يار مرا"‬
‫‪",252,3‬هست دماغ تو چو زيت چراغ"‪",‬هست چراغ تن ما بي وفا"‬
‫‪",252,4‬گرد به پر زيت بود سود نيست"‪",‬صبح شود گشت چراغت فنا"‬
‫‪",252,5‬دعوت خورشيد به از زيت تو"‪",‬چند چراغ ارزد آن يك صل"‬

‫‪",252,6‬چشم خوشش را ابدا خواب نيست"‪",‬مست كند چشم همه خلق‬
‫را"‬
‫‪",252,7‬جمله بخسپند و تبسم كند"‪",‬چشم خوشش بر خلل چشمها"‬
‫‪",252,8‬پس لمن الملك برآيد به چرخ"‪",‬كو ملكان خوش زرين قبا"‬
‫‪",252,9‬كو امرا كو وزرا كو مهان"‪",‬بهر بلد الله حافظ كجا"‬
‫‪",252,10‬اهل علم چون شد و اهل قلم"‪",‬ديو نيابي تو به ديوان سرا"‬
‫‪",252,11‬خانه و تنشان شده تاريك و تنگ"‪",‬چونك ببرديم يكي دم ضيا"‬
‫‪",252,12‬گرد كه بادش برود چون شود"‪",‬افتد بر خاك سيه بي نوا"‬
‫‪",252,13‬چون بجهند از حجب خواب خويش"‪",‬باز بمالند سبال جفا"‬
‫‪",252,14‬اه چه فراموش گرند اين گروه"‪",‬دانششان هيچ ندارد بقا"‬
‫‪",255,5‬تنتن تنتن شنو و تن مزن"‪",‬وقت تو خوش اي قمر خوش لقا"‬
‫‪",255,6‬در سرم افكن مي و پابند كن"‪",‬تا نروم بيهده از جا بجا"‬
‫‪",255,7‬زان كف دريا صفت در نثار"‪",‬آب درانداز چو كشتي مرا"‬
‫‪",255,8‬پاره چوبي بدم و از كفت"‪",‬گشته ام اي موسي جان اژدها"‬
‫‪",255,9‬عازر وقتم بدمت اي مسيح"‪",‬حشر شدم از تك گور فنا"‬
‫‪",255,10‬يا چو درختم كه به امر رسول"‪",‬بيخ كشان آمدم اندر فل"‬
‫‪",255,11‬هم تو بده هم تو بگو زين سپس"‪",‬اي دهن و كف تو گنج بقا"‬
‫‪",255,12‬خسرو تبريز تويي شمس دين"‪",‬سرور شاهان جهان عل"‬
‫‪",256,1‬داد دهي ساغر و پيمانه را"‪",‬مايه دهي مجلس و ميخانه را"‬
‫‪",256,2‬مست كني نرگس مخمور را"‪",‬پيش كشي آن بت دردانه را"‬
‫‪",256,3‬جز ز خداوندي تو كي رسد"‪",‬صبر و قرار اين دل ديوانه را"‬
‫‪",256,4‬تيغ بر آور هله اي آفتاب"‪",‬نور ده اين گوشه ويرانه را"‬
‫‪",256,5‬قاف تويي مسكن سيمرغ را"‪",‬شمع تويي جان چو پروانه را"‬
‫‪",256,6‬چشمه حيوان بگشا هر طرف"‪",‬نقل كن آن قصه و افسانه را"‬
‫‪",256,7‬مست كن اي ساقي و در كار كش"‪",‬اين بدن كافر بيگانه را"‬
‫‪",256,8‬گر نكند رام چنين ديو را"‪",‬پس چه شد آن ساغر مردانه را"‬
‫‪",256,9‬نيم دلي را به چه آرد كه او"‪",‬پست كند صد دل فرزانه را"‬
‫‪",256,10‬از پگه امروز چه خوش مجلسيست"‪",‬آن صنم و فتنه فتانه را"‬
‫‪",256,11‬بشكند آن چشم تو صد عهد را"‪",‬مست كند زلف تو صد شانه‬
‫را"‬
‫‪",256,12‬يك نفسي بام بر آ اي صنم"‪",‬رقص در آراستن حنانه را"‬
‫‪",256,13‬شرح فتحنا و اشارات آن"‪",‬قفل بگويد سر دندانه را"‬
‫‪",256,14‬شاه بگويد شنود پيش من"‪",‬ترك كنم گفت غلمانه را"‬
‫‪",257,1‬لعل لبش داد كنون مر مرا"‪",‬آنچ ترا لعل كند مر مرا"‬
‫‪",257,2‬گلبن خندان به دل و جان بگفت"‪",‬برگ منت هست به گلشن برآ"‬
‫‪",257,3‬گر نخريدست جهان را ز غم"‪",‬مژده چرا داد خدا كاشتري"‬
‫‪",257,4‬در بن خانه ست جهان تنگ و منگ"‪",‬زود برآييد به بام سرا"‬
‫‪",257,5‬صورت اقبال شكر ريز گفت"‪",‬شكر چو كم نيست شكايت چرا"‬
‫‪",257,6‬ساغر بر دست خرامان رسيد"‪",‬فخر من و فخر همه ما ورا"‬
‫‪",257,7‬جام مباح آمد هين نوش كن"‪",‬با زره از غابر و از ماجرا"‬
‫‪",257,8‬ساغر اول چو دود بر سرت"‪",‬سجده كند عقل جنون ترا"‬
‫‪",257,9‬فاش مكن فاش تو اسرار عرش"‪",‬در سخني زاده ز تحت الثري"‬

‫‪",258,1‬گر بنخسبي شبي اي مه لقا"‪",‬رو بتو بنمايد گنج بقا"‬
‫‪",260,2‬گرد چنين كعبه كن اي جان طواف"‪",‬گرد چنين مايده گرد اي گدا"‬
‫‪",260,3‬بر مثل گوي به ميدانش گرد"‪",‬چونك شدي سرخوش بي دست و‬
‫پا"‬
‫‪",260,4‬اسب و رخت راست برين شه طواف"‪",‬گرچه برين نطع روي جا‬
‫بجا"‬
‫‪",260,5‬خاتم شاهيت در انگشت كرد"‪",‬تا كه شوي حاكم و فرمان روا"‬
‫‪",260,6‬هركه بگرد دل آرد طواف"‪",‬جان جهاني شود و دلربا"‬
‫‪",260,7‬همره پروانه شود دل شده"‪",‬گردد بر گرد سر شمعها"‬
‫‪",260,8‬زانك تنش خاكي و دل آتشيست"‪",‬ميل سوي جنس بود جنس را"‬
‫‪",260,9‬گرد فلك گردد هر اختري"‪",‬زانك بود جنس صفا با صفا"‬
‫‪",260,10‬گرد فنا گردد جان فقير"‪",‬بر مثل آهن و آهن ربا"‬
‫‪",260,11‬زانك وجودست فنا پيش او"‪",‬شسته نظر از حول و از خطا"‬
‫‪",260,12‬مست همي كرد وضو از كميز"‪",‬كز حدثم باز رهان ربنا"‬
‫‪",260,13‬گفت نخستين تو حدث را بدان"‪",‬كژ مژ و مقلوب نبايد دعا"‬
‫‪",260,14‬زانك كليدست و چو كژ شد كليد"‪",‬وا شدن قفل نيابي عطا"‬
‫‪",260,15‬خامش كردم همگان برجهيد"‪",‬قامت چون سرو بتم زد صل"‬
‫‪",260,16‬خسرو تبريز شهم شمس دين"‪",‬بستم لب را تو بيا برگشا"‬
‫‪",261,1‬هان اي طبيب عاشقان سوداييي ديدي چو ما"‪",‬يا صاحبي انني‬
‫مستهلك لولكما"‬
‫‪",261,2‬اي يوسف صد انجمن يعقوب ديدستي چو من"‪",‬اصفر خدي من‬
‫جوي و ابيض عيني من بكا"‬
‫‪",261,3‬از چشم يعقوب صفي اشكي دوان بين يوسفي"‪",‬تجري دموعي‬
‫بالول من مقلتي عين الول"‬
‫‪",261,4‬صد مصر و صد شكر ستان درجست اندر يوسفان"‪",‬الصيد جل‬
‫اوصغر فالكل في جوف الفرا"‬
‫‪",261,5‬اسباب عشرت راست شد هرچه دلم مي خواست شد"‪",‬فالوقت‬
‫سيف قاطع لتفتكر فيما مضي"‬
‫‪",261,6‬جان باز اندر عشق او چون سبط موسي را مگو"‪",‬اذهب و ربك‬
‫قاتل انا قعود هاهنا"‬
‫‪",261,7‬هرگز نبيني در جهان مظلومتر زين عاشقان"‪",‬قولوا لصحاب‬
‫الحجي رفقا بارباب الهوي"‬
‫‪",261,8‬گر درد و فريادي بود در عاقبت دادي بود"‪",‬من فضل رب محسن‬
‫عدل علي العرش استوي"‬
‫‪",261,9‬گر واقفي بر شرب ما وز ساقي شيرين لقا"‪",‬الزمه و اعلم ان ذا‬
‫من غيره ليرتجي"‬
‫‪",261,10‬كرديم جمله حيله ها اي حيله آموز نهي"‪",‬ماذا تري فيما تري يا‬
‫من يري ما ليري"‬
‫‪",261,11‬خاموش و باقي را بجو از ناطق اكرام خو"‪",‬فالفهم من ايحائه‬
‫من كل مكروه شفا"‬
‫‪",262,1‬فيما تري فيما تري يا من يري ول يري"‪",‬العيش في اكنافنا‬
‫والموت في اركاننا"‬

‫‪",265,4‬لب بوسه بر شد جفت شكر شد"‪",‬خود تشنه تر شد قم‬
‫فاسقنيها"‬
‫‪",265,5‬الله واقي و السعد ساقي"‪",‬نعم التلقي قم فاسقنيها"‬
‫‪",265,6‬هرچند يارم گيرد كنارم"‪",‬من بي قرارم قم فاسقنيها"‬
‫‪",265,7‬ساقي مواسي يسخوا بكاسي"‪",‬يحلف براسي قم فاسقنيها"‬
‫‪",265,8‬در گوش من باد خوش مژده اي داد"‪",‬زان سرو آزاد قم‬
‫فاسقنيها"‬
‫‪",265,9‬كاسا اداري عقل السكاري"‪",‬منهم تواري قم فاسقنيها"‬
‫‪",265,10‬مي گفت من خوش وي گفت مي چش"‪",‬ما در كشاكش قم‬
‫فاسقنيها"‬
‫‪",266,1‬هيچ نومي و نفي ريح علي الغورهفا"‪",‬اذكرني وامضه طيب زمان‬
‫سلفا"‬
‫‪",266,2‬يا رشا الحاظه صيرن روحي هدفا"‪",‬يا قمرا الفاظه اورثن قلبي‬
‫شرفا"‬
‫‪",266,3‬شوقني ذوقني ادركني اضحكني"‪",‬افقرني اشكرني صاحب جود و‬
‫عل"‬
‫‪",266,4‬اذا حدا طيبني و ان بدا غيبني"‪",‬و ان ناي شيبني لزال يوم‬
‫الملتقي"‬
‫‪",266,5‬اكرم بحبي ساميا اضحي لصيد راميا"‪",‬حتي رمي باسهم فيهن‬
‫سقمي و شفا"‬
‫‪",266,6‬يا قمر الطوارق تاجا علي المفارق"‪",‬لح من المشارق بدل ليلتي‬
‫ضحي"‬
‫‪",266,7‬لح مفاز حسن يفتح عنها الوسن"‪",‬يا ثقتي ل تهنوا و اعتجلوا‬
‫مغتنما"‬
‫‪",266,8‬يا نظري صل لما غمضت عنه النظرا"‪",‬اغضبه فاستترا عاد الي ما‬
‫ل يري"‬
‫‪",266,9‬كن دنفا مقتربا ممتثل مضطربا"‪",‬منتقل مغتربا مثل شهاب في‬
‫السما"‬
‫‪",266,10‬يا من يري و ل يري زال عن العين الكري"‪",‬قلبي عشيق للسري‬
‫فانتهضوا لما ورا"‬
‫‪",267,1‬قد اشرقت الدنيا من نور حميانا"‪",‬البدر غدا ساقي والكأس ثريانا"‬
‫‪",267,2‬الصبوه ايماني والخلوه بستاني"‪",‬والمشجر ندماني والورد محيانا"‬
‫‪",267,3‬من كان له عشق فالمجلس مثواه"‪",‬من كان له عقل اياه و ايانا"‬
‫‪",267,4‬من ضاق به دار او اعطشه نار"‪",‬تهديه الي عين يسترجع ريانا"‬
‫‪",267,5‬من ليس له عين يستبصر عن غيب"‪",‬فليأت علي شوق في خدمه‬
‫مولنا"‬
‫‪",267,6‬يا دهر سوي صدر شمس الحق تبريز"‪",‬هل ابصر في الدنيا‬
‫انسانك انسانا"‬
‫‪",267,7‬طوبي لك يا مهدي قد ذبت من الجهد"‪",‬اعرضت عن الصوره كي‬
‫تدرك معنانا"‬
‫‪",267,8‬من كان له هم يفنيه و يرديه"‪",‬فليشرب و ليسكر من قهوه مولنا"‬
‫‪",268,1‬فديتك يا ذا الوحي آياته تتري"‪",‬تفسرها سرا و تكني به جهرا"‬

‫‪",268,2‬و انشرت امواتا و احييتهم بها"‪",‬فديتك ما ادريك بالمر ما ادري"‬
‫‪",268,3‬فعادوا سكاري في صفاتك كلهم"‪",‬و ما طعموا ثما ول شربوا‬
‫خمرا"‬
‫‪",331,1‬زان شاه كه او را هوس طبل و علم نيست"‪",‬ديوانه شدم بر سر‬
‫ديوانه قلم نيست"‬
‫‪",331,2‬از دور ببيني تو مرا شخص رونده"‪",‬آن شخص خيالست ولي غير‬
‫عدم نيست"‬
‫‪",331,3‬پيش آ و عدم شو كه عدم معدن جانست"‪",‬اما نه چنين جان كه به‬
‫جز غصه و غم نيست"‬
‫‪",331,4‬من بي من و تو بي تو درآييم درين جو"‪",‬زيرا كه درين خشك به‬
‫جز ظلم و ستم نيست"‬
‫‪",331,5‬اين جوي كند غرقه وليكن نكشد مرد"‪",‬كو آب حياتست و به جز‬
‫لطف و كرم نيست"‬
‫‪",332,1‬اين خانه كه پيوسته درو بانگ چغانه ست"‪",‬از خواجه بپرسيد كه‬
‫اين خانه چه خانه ست"‬
‫‪",332,2‬اين صورت بت چيست اگر خانه كعبه ست"‪",‬وين نور خدا چيست‬
‫اگر دير مغانه ست"‬
‫‪",332,3‬گنجيست درين خانه كه در كون نگنجد"‪",‬اين خانه و اين خواجه‬
‫همه فعل و بهانه ست"‬
‫‪",332,4‬بر خانه منه دست كه اين خانه طلسمست"‪",‬با خواجه مگوييد كه‬
‫او مست شبانه ست"‬
‫‪",332,5‬خاك و خس اين خانه همه عنبر و مشكست"‪",‬بانگ در اين خانه‬
‫همه بيت و ترانه ست"‬
‫‪",332,6‬في الجمله هر آنكس كه درين خانه رهي يافت"‪",‬سلطان‬
‫زمينست و سليمان زمانه ست"‬
‫‪",332,7‬اي خواجه يكي سر تو ازين بام فرو كن"‪",‬كندر رخ خوب تو ز‬
‫اقبال نشانه ست"‬
‫‪",332,8‬سوگند به جان تو كه جز ديدن رويت"‪",‬گر ملك زمين است‬
‫فسونست و فسانه ست"‬
‫‪",332,9‬حيران شده بستان كه چه برگ و چه شكوفه ست"‪",‬واله شده‬
‫مرغان كه چه دامست و چه دانه ست"‬
‫‪",332,10‬اين خواجه چرخست كچون زهره و ماهست"‪",‬وين خانه عشق‬
‫است كه بي حد و كرانه ست"‬
‫‪",332,11‬چون آينه جان نقش تو در دل بگرفتست"‪",‬دل در سر زلف تو‬
‫فرو رفته چو شانه ست"‬
‫‪",332,12‬در حضرت يوسف كه زنان دست بريدند"‪",‬اي جان تو به من آي‬
‫كه جان آن ميانه ست"‬
‫‪",332,13‬مستند همه خانه كسي را خبري نيست"‪",‬از هر كي در آيد كه‬
‫فلنست و فلنه ست"‬
‫‪",332,14‬شومست بر آستانه مشين خانه در آ زود"‪",‬تاريك كند آنك ورا‬
‫جاش ستانه ست"‬

‫‪",332,15‬مستان خدا گرچه هزارند يكي اند"‪",‬مستان هوا جمله دوگانه‬
‫ست و سه گانه ست"‬
‫‪",332,16‬در بيشه شيران رو وز زخم مينديش"‪",‬كانديشه ترسيدن اشكال‬
‫زنانه ست"‬
‫‪",332,17‬كانجا نبود زخم همه رحمت و مهرست"‪",‬ليكن پس در وهم تو‬
‫ماننده فانه ست"‬
‫‪",332,18‬در بيشه مزن آتش و خاموش كن اي دل"‪",‬در كش تو زبان را‬
‫كه زبان تو زبانه ست"‬
‫‪",333,1‬اندر دل هر كس كه ازين عشق اثر نيست"‪",‬تو ابر درو كش كه به‬
‫جز خصم قمر نيست"‬
‫‪",145,2‬شب شد و در چين ز هجران رخ چون آفتاب"‪",‬در فتاده در شب‬
‫تاريك بس زلزالها"‬
‫‪",145,3‬چون همي رفتي به سكته حيرتي حيران بدم"‪",‬چشم باز و من‬
‫خموش و مي شد آن اقبالها"‬
‫‪",145,4‬ورنه سكته بخت بودي مر مرا خود آن زمان"‪",‬چهره خون آلود‬
‫كردي بر دريدي شالها"‬
‫‪",145,5‬بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پيش تو"‪",‬در زمان قربان‬
‫بكردي خود چه باشد مالها"‬
‫‪",145,6‬تا بگشتي در شب تاريك زاتش نالها"‪",‬تا چو احوال قيامت ديده‬
‫شد اهوالها"‬
‫‪",145,7‬تا بديدي دل عذابي گونه گونه در فراق"‪",‬سنگ خون گريد اگر زان‬
‫بشنود احوالها"‬
‫‪",145,8‬قدها چون تير بوده گشته در هجران كمان"‪",‬اشك خون آلود‬
‫گشت و جمله دلها دالها"‬
‫‪",145,9‬چون درستي و تمامي شاه تبريزي بديد"‪",‬در صف نقصان نشست‬
‫است از حيا مثقالها"‬
‫‪",145,10‬از براي جان پاك نور پاش مه وشت"‪",‬اي خداوند شمس دين تا‬
‫نشكني آمالها"‬
‫‪",145,11‬ار مقال گوهرين بحر بي پايان تو"‪",‬لعل گشته سنگها و ملك‬
‫گشته حالها"‬
‫‪",145,12‬حالهاي كاملني كان وراي قالهاست"‪",‬شرمسار از فر و تاب آن‬
‫نوادر قالها"‬
‫‪",145,13‬ذره هاي خاك هامون گر بيابد بوي او"‪",‬هر يكي عنقا شود تا‬
‫برگشايد بالها"‬
‫‪",145,14‬بالها چون برگشايد در دو عالم ننگرد"‪",‬گرد خرگاه تو گردد واله‬
‫اجمالها"‬
‫‪",145,15‬ديده نقصان ما را خاك تبريز صفا"‪",‬كحل بادا تا بيابد زان بسي‬
‫اكمالها"‬
‫‪",145,16‬چونك نورافشان كني درگاه بخشش روح را"‪",‬خود چه پا دارد در‬
‫آن دم رونق اعمالها"‬
‫‪",145,17‬خود همان بخشش كه كردي بي خبر اندر نهان"‪",‬مي كند پنهان‬
‫پنهان جمله افعالها"‬

‫‪",145,18‬ناگهان بيضه شكافد مرغ معني برپرد"‪",‬تا هما از سايه آن مرغ‬
‫گيرد فالها"‬
‫‪",145,19‬هم تو بنويس اي حسام الدين و مي خوان مدح او"‪",‬تا برغم غم‬
‫ببيني بر سعادت خالها"‬
‫‪",145,20‬گرچه دست افزار كارت شد ز دستت باك نيست"‪",‬دست شمس‬
‫الدين دهد مر پات را خلخالها"‬
‫‪",146,1‬در صفاي باده بنما ساقيا تو رنگ ما"‪",‬محومان كن تا رهد هر دو‬
‫جهان از ننگ ما"‬
‫‪",146,2‬باد باده بر گمار از لطف خود تا برپرد"‪",‬در هوا ما را كه تا خفت‬
‫پذيرد سنگ ما"‬
‫‪",146,3‬بر كميت مي تو جان را كن سوار راه عشق"‪",‬تا چو يك گامي بود‬
‫بر ما دو صد فرسنگ ما"‬
‫‪",146,4‬وا رهان اين جان ما را تو بر طلي مي از آنك"‪",‬خون چكيد از بيني‬
‫و چشم دل آونگ ما"‬
‫‪",146,5‬ساقيا تو تيزتر رو اين نمي بيني كه بس"‪",‬مي دود اندر عقب‬
‫انديشهاي لنگ ما"‬
‫‪",146,6‬در طرب انديشها خرسنگ باشد جان گداز"‪",‬از ميان راه برگيريد‬
‫اين خر سنگ ما"‬
‫‪",146,7‬در نواي عشق شمس الدين تبريزي بزن"‪",‬مطرب تبريز در پرده‬
‫عشاقي چنگ ما"‬
‫‪",147,1‬آخر از هجران به وصلش در رسيدستي دل"‪",‬صد هزاران سر سر‬
‫جان شنيدستي دل"‬
‫‪",147,2‬از وراي پرده ها تو گشته اي چون مي ازو"‪",‬پرده خوبان مه رو را‬
‫دريدستي دل"‬
‫‪",147,3‬از قوام قامتش در قامت تو كژ بماند"‪",‬همچو چنگ از بهر سرو تر‬
‫خميدستي دل"‬
‫‪",147,4‬زان سوي هست و عدم چون خاص خاص خسروي"‪",‬همچو‬
‫ادبيران چه در هستي خزيدستي دل"‬
‫‪",147,5‬باز جاني شسته اي بر ساعد خسرو بناز"‪",‬پاي بندت با ويست‬
‫ارچه پريدستي دل"‬
‫‪",147,6‬ور نباشد پاي بندت تا نپنداري كه تو"‪",‬از چنان آرام جانها در‬
‫رميدستي دل"‬
‫‪",147,7‬بلك چون ماهي به دريا بلك چون قالب به جان"‪",‬در هواي عشق‬
‫آن شه آرميدستي دل"‬
‫‪",147,8‬چون ترا او شاه از شاهان عالم برگزيد"‪",‬تو ز قرآن گزينش‬
‫برگزيدستي دل"‬
‫‪",147,9‬چون لب اقبال دولت تو گزيدي باك نيست"‪",‬گر ز زخم خشم‬
‫دست خود گزيدستي دل"‬
‫‪",147,10‬پاي خود بر چرخ تا ننهي تو از عزت از آنك"‪",‬در ركاب صدر‬
‫شمس الدين دويدستي دل"‬
‫‪",147,11‬تو ز جام خاص شاهان تا نياشامي مدام"‪",‬كز مدام شمس‬
‫تبريزي چشيدستي دل"‬

‫‪",148,1‬از پي شمس حق و دين ديده گريان ما"‪",‬از پي آن آفتابست اشك‬
‫چون باران ما"‬
‫‪",148,2‬كشتي آن نوح كي بينيم هنگام وصال"‪",‬چونك هستيها نماند از پي‬
‫طوفان ما"‬
‫‪",148,3‬جسم ما پنهان شود در بحر باد اوصاف خويش"‪",‬رو نمايد كشتي‬
‫آن نوح بس پنهان ما"‬
‫‪",148,4‬بحر و هجران رو نهد در وصل و ساحل رو دهد"‪",‬پس برويد جمله‬
‫عالم لله و ريحان ما"‬
‫‪",148,5‬هرچه مي باريد اكنون ديده گريان ما"‪",‬سر آن پيدا كند صد گلشن‬
‫خندان ما"‬
‫‪",148,6‬شرق و غرب اين زمين از گلستان يكسان شود"‪",‬خار و خس پيدا‬
‫نباشد در گل يكسان ما"‬
‫‪",148,7‬زير هر گلبن نشسته ماه رويي زهره رخ"‪",‬چنگ عشرت مي نوازد‬
‫از پي خاقان ما"‬
‫‪",148,8‬هر زمان شهره بتي بيني كه از هر گوشه اي"‪",‬جام مي را مي‬
‫دهد در دست با دستان ما"‬
‫‪",148,9‬ديده ناديده ما بوسه ديده زان بتان"‪",‬تا ز حيراني گذشته ديده‬
‫حيران ما"‬
‫‪",148,10‬جان سودا نعره زن ها اين بتان سيمبر"‪",‬دل گود احسنت عيش‬
‫خوب بي پايان ما"‬
‫‪",148,11‬خاك تبريزست اندر رغبت لطف و صفا"‪",‬چون صفاي كوثر و‬
‫چون چشمه حيوان ما"‬
‫‪",149,1‬خدمت شمس حق و دين يادگارت ساقيا"‪",‬باده گردان چيست آخر‬
‫دار دارت ساقيا"‬
‫‪",149,2‬ساقي گل رخ ز مي اين عقل ما را خار نه"‪",‬تا بگردد جمله گل‬
‫اين خار خارت ساقيا"‬
‫‪",149,3‬جام چون طاوس پران كن به گرد باغ بزم"‪",‬تا چو طاوسي شود‬
‫اين زهر و مارت ساقيا"‬
‫‪",149,4‬كار را بگذار مي را باز كن بر اسب جام"‪",‬تا ز كيوان بگذرد اين‬
‫كار و بارت ساقيا"‬
‫‪",149,5‬تا تو باشي در عزيزيها ببند خود دري"‪",‬مي كند اي سخت جان‬
‫خاكي خوارت ساقيا"‬
‫‪",149,6‬چشمه رواق مي را نحل بگشا سوي عيش"‪",‬تا ز چشمه مي شود‬
‫هر چشم و چارت ساقيا"‬
‫‪",149,7‬عقل نامحرم برون ران تو ز خلوت زان شراب"‪",‬تا نمايد آن صنم‬
‫رخسار نارت ساقيا"‬
‫‪",149,8‬بي خودي از مي بگير و از خودي رو بركنار"‪",‬تا بگيرد در كنار‬
‫خويش يارت ساقيا"‬
‫‪",149,9‬تو شوي از دست بيني عيش خود را بركنار"‪",‬چون بگيرد در بر‬
‫سيمين كنارت ساقيا"‬
‫‪",149,10‬گاه تو گيري ببر در يار را از بي خودي"‪",‬چونك بي خودتر شدي‬
‫گيرد كنارت ساقيا"‬

‫‪",149,11‬از مي تبريز گردان كن پياپي رطلها"‪",‬تا ببرد تارهاي چنگ عارت‬
‫ساقيا"‬
‫‪",150,1‬درد شمس الدين بود سرمايه درمان ما"‪",‬بي سر و سامان‬
‫عشقش بود سامان ما"‬
‫‪",150,2‬آن خيال جان فزاي بخت ساز بي نظير"‪",‬هم امير مجلس و هم‬
‫ساقي گردان ما"‬
‫‪",150,3‬در رخ جان بخش او بخشيدن جان هر زمان"‪",‬گشته در مستي‬
‫جان هم سهل و هم آسان ما"‬
‫‪",150,4‬صد هزاران همچو ما در حسن او حيران شود"‪",‬كندر آنجا گم شود‬
‫جان و دل حيران ما"‬
‫‪",150,5‬خوش خوش اندر بحر بي پايان او غوطي خورد"‪",‬تا ابدهاي ابد‬
‫خود اين سر و پايان ما"‬
‫‪",150,6‬شكر ايزد را كه جمله چشمه حيوانها"‪",‬تيره باشد پيش لطف‬
‫چشمه حيوان ما"‬
‫‪",150,7‬شرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشيار"‪",‬پيش چشم مست‬
‫مخمور خوش جانان ما"‬
‫‪",150,8‬ديو گيرد عشق را از غصه هم اين عقل را"‪",‬ناگهان گيرد گلوي‬
‫عقل آدم سان ما"‬
‫‪",150,9‬پس برآرد نيش خوني كز سرش خون مي چكد"‪",‬پس ز جان عقل‬
‫بگشايد رگ شيران ما"‬
‫‪",150,10‬در دهان عقل ريزد خون او را بر دوام"‪",‬تا رهاد روح را از دام و‬
‫از دستان ما"‬
‫‪",150,11‬تا بشايد خدمت مخدوم جانها شمس دين"‪",‬آن قباد و سنجر و‬
‫اسكندر و خاقان ما"‬
‫‪",150,12‬تا ز خاك پاش بگشايد دو چشم سر به غيب"‪",‬تا ببيند حال اوليان‬
‫و آخريان ما"‬
‫‪",150,13‬شكر آنرا سوي تبريز معظم رو نهد"‪",‬كز زمينش مي برويد‬
‫نرگس و ريحان ما"‬
‫‪",151,1‬سر برون كن از دريچه جان ببين عشاق را"‪",‬از صبوحيهاي شاه‬
‫آگاه كن فساق را"‬
‫‪",151,2‬از عنايتهاي آن شاه حيات انگيز ما"‪",‬جان نو ده مر جهاد و طاعت‬
‫و انفاق ما"‬
‫‪",151,3‬چون عنايتهاي ابراهيم باشد دستگير"‪",‬سر بريدن كي زيان دارد‬
‫دل اسحاق را"‬
‫‪",151,4‬طاق و ايواني بديدم شاه ما در وي چو ماه"‪",‬نقشها مي رست و‬
‫مي شد در نهان آن طاق را"‬
‫‪",151,5‬غلبه جانها در آنجا پشت پا بر پشت پا"‪",‬رنگ رخها بي زبان مي‬
‫گفت آن اذواق را"‬
‫‪",151,6‬سرد گشتي باز ذوق مستي و نقل و سماع"‪",‬چون بديدندي بناگه‬
‫ماه خوب اخلق را"‬
‫‪",151,7‬چون بديد آن شاه ما بر در نشسته بندگان"‪",‬وان در از شكلي كه‬
‫نوميدي دهد مشتاق را"‬

‫‪",151,8‬شاه ما دستي بزد بشكست آن در را چنانك"‪",‬چشم كس ديگر‬
‫نبيند بند يا اغلق را"‬
‫‪",151,9‬پارهاي آن در بشكسته سبز و تازه شد"‪",‬كانچ دست شه برآمد‬
‫نيست مر احراق را"‬
‫‪",151,10‬جامه جاني كه از آب دهانش شسته شد"‪",‬تا چه خواهد كرد‬
‫دست و منت دقاق را"‬
‫‪",151,11‬آن كه در حبسش ازو پيغام پنهاني رسيد"‪",‬مست آن باشد‬
‫نخواهد وعده اطلق را"‬
‫‪",151,12‬بوي جانش چون رسد اندر عقيم سرمدي"‪",‬زود از لذت شود‬
‫شايسته مر اعلق را"‬
‫‪",151,13‬شاه جانست آن خداوند دل و سر شمس دين"‪",‬كش مكان تبريز‬
‫شد آن چشمه رواق را"‬
‫‪",151,14‬اي خداوندا براي جانت در هجرم مكوب"‪",‬همچو گربه مي نگر‬
‫آن گوشت بر معلق را"‬
‫‪",151,15‬ورنه از تشنيع و زاريها جهاني پر كنم"‪",‬از فراق خدمت آن شاه‬
‫من آفاق را"‬
‫‪",151,16‬پرد ه صبرم فراق پاي دارت خرق كرد"‪",‬خرق عادت بود اندر‬
‫لطف اين مخراق را"‬
‫‪",152,1‬دوش آن جانان ما افتان و خيزان يك قبا"‪",‬مست آمد با يكي‬
‫جامي پر از صرف صفا"‬
‫‪",152,2‬جام مي مي ريخت ره ره زانك مست مست بود"‪",‬خاك ره مي‬
‫گشت مست و پيش او مي كوفت پا"‬
‫‪",152,3‬صد هزاران يوسف از حسنش چو من حيران شده"‪",‬ناله مي‬
‫كردند كي پيداي پنهان تا كجا"‬
‫‪",152,4‬جان به پيشش در سجود از خاك ره بد بيشتر"‪",‬عقل ديوانه شده‬
‫نعره زنان كه مرحبا"‬
‫‪",152,5‬جيبها بشكافته آن خويشتن داران ز عشق"‪",‬دل سبك مانند كاه و‬
‫رويها چون كهربا"‬
‫‪",152,6‬عالمي كرده خرابه از براي يك كرشم"‪",‬وز خمار چشم نرگس‬
‫عالمي ديگر هبا"‬
‫‪",152,7‬هوشياران سرفكنده جمله خود از بيم و ترس"‪",‬پيش او صفها‬
‫كشيده بي دعا و بي ثنا"‬
‫‪",152,8‬وانك مستان خمار جادوي اويند نيز"‪",‬چون ثنا گويند كز هستي‬
‫فتادستند جدا"‬
‫‪",152,9‬من جفاگر بي وفا جستم كه هم جامم شود"‪",‬پيش جام او بديدم‬
‫مست افتاده وفا"‬
‫‪",152,10‬ترك و هندو مست و بدمستي همي كردند دوش"‪",‬چون دو خصم‬
‫خوني ملحد دل دوزخ سزا"‬
‫‪",152,11‬گه به پاي همدگر چون مجرمان معترف"‪",‬مي فتادندي به زاري‬
‫جان سپار و تن فدا"‬
‫‪",152,12‬باز دست همدگر بگرفته آن هندو و ترك"‪",‬هر دو در رو مي‬
‫فتادند پيش آن مه روي ما"‬

‫‪",152,13‬يك قدح پر كرد شاه و داد ظاهر آن به ترك"‪",‬وز نهان با يك قدح‬
‫مي گفت هندو را بيا"‬
‫‪",152,14‬ترك را تاجي بسر كايمان لقب دادم ترا"‪",‬بر رخ هندو نهاده داغ‬
‫كين كفرست ها"‬
‫‪",152,15‬آن يكي صوفي مقيم صومعه پاكي شده"‪",‬وين مقامر در‬
‫خراباتي نهاده رختها"‬
‫‪",152,16‬چون پديد آمد ز دور آن فتنه جانهاي حور"‪",‬جام در كف سكر در‬
‫سر روي چون شمس الضحي"‬
‫‪",152,17‬ترس جان در صومعه افتاد زان ترسا صنم"‪",‬مي كش و زنار‬
‫بسته صوفيان پارسا"‬
‫‪",152,18‬وان مقيمان خراباتي از آن ديوانه تر"‪",‬مي شكستند خمها و مي‬
‫فكندند چنگ و نا"‬
‫‪",152,19‬شور و شر و نفع و ضر و خوف و امن و جان و تن"‪",‬جمله را‬
‫سيلب برده مي كشاند سوي ل"‬
‫‪",152,20‬نيم شب چون صبح شد آواز دادند موذنان"‪",‬ايها العشاق قوموا و‬
‫استعدوا للصل"‬
‫‪",153,1‬شمع ديدم گرد او پروانه ها چون جمعها"‪",‬شمع كي ديدم كه گردد‬
‫گرد نورش شمعها"‬
‫‪",153,2‬شمع را چون برفروزي اشك ريزد بر رخان"‪",‬او چون بفروزد رخ‬
‫عاشق بريزد دمعها"‬
‫‪",153,3‬چون شكر گفتار آغازد ببيني ذرها"‪",‬از براي استماعش وا گشاده‬
‫سمعها"‬
‫‪",153,4‬نا اميداني كه از ايامها بفسرده اند"‪",‬گرمي جانش برانگيزد ز‬
‫جانشان طمعها"‬
‫‪",153,5‬گر نه لطف او بدي بودي ز جانهاي غيور"‪",‬مر مرا از ذكر نام‬
‫شكرينش منعها"‬
‫‪",153,6‬شمس دين صدر خداوند خداوندان بحق"‪",‬كز جمال جان او با‬
‫زيب و فر شد صنعها"‬
‫‪",153,7‬چون بر آن آمد كه مر جسمانيان را رو دهد"‪",‬جان صديقان گريبان‬
‫را دريد از شنعها"‬
‫‪",153,8‬تخم اميدي كه كشتم از پي آن آفتاب"‪",‬يك نظر بادا ازو بر ما‬
‫براي ينعها"‬
‫‪",153,9‬سايه جسم لطيفش جان ما را جانهاست"‪",‬يا رب آن سايه بما وا‬
‫ده براي طبعها"‬
‫‪",154,1‬ديده حاصل كن دل آنگه ببين تبريز را"‪",‬بي بصيرت كي توان ديدن‬
‫چنين تبريز را"‬
‫‪",154,2‬هرچه بر افلك روحانيست از بهر شرف"‪",‬مي نهد بر خاك پنهاني‬
‫جبين تبريز را"‬
‫‪",154,3‬پا نهادي بر فلك از كبر و نخوت بي درنگ"‪",‬گر به چشم سر‬
‫بديدستي زمين تبريز را"‬
‫‪",154,4‬روح حيواني ترا و عقل شب كوري دگر"‪",‬با همين ديده دل بيني‬
‫همين تبريز را"‬

‫‪",154,5‬تو اگر اوصاف خواهي هست فردوس برين"‪",‬از صفا و نور سر‬
‫بنده كمين تبريز را"‬
‫‪",154,6‬نفس تو عجل سمين و تو مثال سامري"‪",‬چون شناسد ديده عجل‬
‫سمين تبريز را"‬
‫‪",154,7‬همچو درياييست تبريز از جواهر و ز درر"‪",‬چشم در نايد دو صد در‬
‫ثمين تبريز را"‬
‫‪",154,8‬گر بدان افلك كين افلك گردانست از آن"‪",‬وا فروشي هست بر‬
‫جانت غبين تبريز را"‬
‫‪",154,9‬گر نه جسمستي ترا من گفتمي بهر مثال"‪",‬جوهرين يا از زمرد يا‬
‫زرين تبريز را"‬
‫‪",154,10‬چون همه روحانيون روح قدسي عاجزند"‪",‬چون بداني تو بدين‬
‫راي رزين تبريز را"‬
‫‪",154,11‬چون درختي را نبيني مرغ كي بيني برو"‪",‬پس چه گويم با تو جان‬
‫جان اين تبريز را"‬
‫‪",155,1‬از فراق شمس دين افتاده ام در تنگنا"‪",‬او مسيح روزگار و درد‬
‫چشمم بي دوا"‬
‫‪",155,2‬گرچه درد عشق او خود راحت جان منست"‪",‬خون جانم گر بريزد‬
‫او بود صد خونبها"‬
‫‪",155,3‬عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد"‪",‬من بگفتم كيست بر در‬
‫باز كن در اندر آ"‬
‫‪",155,4‬گفت آخر چون درآيد خانه تا سر آتشست"‪",‬مي بسوزد هر دو‬
‫عالم را ز آتشهاي ل"‬
‫‪",155,5‬گفتمش تو غم مخور پا اندرون نه مردوار"‪",‬تا كند پاكت ز هستي‬
‫هست گردي ز اجتبا"‬
‫‪",155,6‬عاقبت بيني مكن تا عاقبت بيني شوي"‪",‬تا چو شير حق باشي در‬
‫شجاعت لفتي"‬
‫‪",155,7‬تا ببيني هستيت چون از عدم سر برزند"‪",‬روح مطلق كامكار و‬
‫شه سوار هل اتي"‬
‫‪",155,8‬جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله ديد"‪",‬گشته در‬
‫هستي شهيد و در عدم او مرتضي"‬
‫‪",155,9‬آن عدم نامي كه هستي موجها دارد ازو"‪",‬كز نهيب و موج او‬
‫گردان شد صد آسيا"‬
‫‪",155,10‬اندر آن موج اندر آيي چون بپرسندت ازين"‪",‬تو بگويي صوفيم‬
‫صوفي بخواند ما مضي"‬
‫‪",155,11‬از ميان شمع بيني برفروزد شمع تو"‪",‬نور شمعت اندر آميزد به‬
‫نور اوليا"‬
‫‪",155,12‬مر ترا جايي برد آن موج دريا در فنا"‪",‬در ربايد جانت را او از‬
‫سزا و ناسزا"‬
‫‪",155,13‬ليك از آسيب جانت وز صفاي سينه ات"‪",‬بي تو داده باغ هستي‬
‫را بسي نشو و نما"‬
‫‪",155,14‬در جهان محو باشي هست مطلق كامران"‪",‬در حريم محو باشي‬
‫پيشوا و مقتدا"‬

‫‪",155,15‬ديدهاي كون در رويت نيارد بنگريد"‪",‬تا كه نجهد ديده اش از‬
‫شعشعه آن كبريا"‬
‫‪",155,16‬ناگهان گردي بخيزد زان سوي محو فنا"‪",‬كه ترا وهمي نبوده زان‬
‫طريق ماورا"‬
‫‪",155,17‬شعله هاي نور بيني از ميان گردها"‪",‬محو گردد نور تو از پرتو آن‬
‫شعله ها"‬
‫‪",155,18‬زو فرو آ تو ز تخت و سجده اي كن زانك هست"‪",‬آن شعاع‬
‫شمس دين شهريار اصفيا"‬
‫‪",155,19‬ور كسي منكر شود اندر جبين او نگر"‪",‬تا ببيني داغ فرعوني بر‬
‫آنجا قد طغي"‬
‫‪",155,20‬تا نيارد سجده اي بر خاك تبريز صفا"‪",‬كم نگردد از جبينش داغ‬
‫نفرين خدا"‬
‫‪",156,1‬اي هوسهاي دلم بيا بيا بيا بيا"‪",‬اي مراد و حاصلم بيا بيا بيا بيا"‬
‫‪",156,2‬مشكل و شوريده ام چون زلف تو چون زلف تو"‪",‬اي گشاد‬
‫مشكلم بيا بيا بيا بيا"‬
‫‪",156,3‬از ره منزل مگو ديگر مگو ديگر مگو"‪",‬اي تو راه و منزلم بيا بيا‬
‫بيا بيا"‬
‫‪",156,4‬در ربودي از زمين يك مشت گل يك مشت گل"‪",‬در ميان آن گلم‬
‫بيا بيا بيا بيا"‬
‫‪",156,5‬تا ز نيكي وز بدي من واقفم من واقفم"‪",‬از جمالت غافلم بيا بيا‬
‫بيا بيا"‬
‫‪",156,6‬تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو"‪",‬غافلم ني عاقلم بيا‬
‫بيا بيا بيا"‬
‫‪",156,7‬شه صلح الدين كه تو هم حاضري هم غايبي"‪",‬اي عجوبه واصلم‬
‫بيا بيا بيا بيا"‬
‫‪",157,1‬اي هوسهاي دلم باري بيا رويي نما"‪",‬اي مراد و حاصلم باري بيا‬
‫رويي نما"‬
‫‪",157,2‬مشكل و شوريده ام چون زلف تو چون زلف تو"‪",‬اي گشاد‬
‫مشكلم باري بيا رويي نما"‬
‫‪",157,3‬از ره و منزل مگو ديگر مگو ديگر مگو"‪",‬اي تو راه و منزلم باري‬
‫بيا رويي نما"‬
‫‪",157,4‬در ربودي از زمين يك مشت گل يك مشت گل"‪",‬در ميان آن گلم‬
‫باري بيا رويي نما"‬
‫‪",157,5‬تا ز نيكي و ز بدي من واقفم من واقفم"‪",‬از جمالت غافلم باري‬
‫بيا رويي نما"‬
‫‪",157,6‬تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو"‪",‬غافلم ني عاقلم‬
‫باري بيا رويي نما"‬
‫‪",157,7‬شه صلح الدين كه تو هم حاضري هم غايبي"‪",‬اي عجوبه واصلم‬
‫باري بيا رويي نما"‬
‫‪",158,1‬امتزاج روحها در وقت صلح و جنگها"‪",‬باكسي بايد كه روحش‬
‫هست صافي صفا"‬

‫‪",158,2‬چون تغيير هست در جان وقت جنگ و آشتي"‪",‬آن نه يك روح‬
‫ست تنها بلك گشتستند جدا"‬
‫‪",158,3‬چون بخواهد دل سلم آن يكي همچون عروس"‪",‬مر زفاف‬
‫صحبت دامان دشمن روي را"‬
‫‪",158,4‬باز چون ميلي بود سويي بدان ماند كه او"‪",‬ميل دارد سوي داماد‬
‫لطيف دلربا"‬
‫‪",158,5‬از نظرها امتزاج و از سخنها امتزاج"‪",‬وز حكايت امتزاج و از فكر‬
‫آميزها"‬
‫‪",158,6‬همچنانك امتزاج ظاهرست اندر ركوع"‪",‬وز تصافح وز عناق و قبله‬
‫و مدح و دعا"‬
‫‪",158,7‬بر تفاوت اين تمازجها ز ميل و نيم ميل"‪",‬وز سر كره و كراهت وز‬
‫پي ترس و حيا"‬
‫‪",158,8‬آن ركوع با تأني و آن ثناي نرم نرم"‪",‬هم مراتب در معاني در‬
‫صورها مجتبا"‬
‫‪",158,9‬اين همه بازيچه گردد چون رسيدي در كسي"‪",‬كش سما سجده‬
‫اش بردوان عرش گويد مرحبا"‬
‫‪",158,10‬آن خداوند لطيف بنده پرور شمس دين"‪",‬كو رهاند مر شما را‬
‫زين خيال بي وفا"‬
‫‪",158,11‬با عدم تا چند باشي خايف و اميدوار"‪",‬اين همه تأثير خشم‬
‫اوست تا وقت رضا"‬
‫‪",158,12‬هستي جان اوست حقا چونك هستي زو بتافت"‪",‬لجرم در‬
‫نيستي مي ساز با قيد هوا"‬
‫‪",158,13‬گه به تسبيع هوا و گه به تسبيع خيال"‪",‬گه به تسبيع كلم و گه به‬
‫تسبيع لقا"‬
‫‪",158,14‬گه خيال خوش بود در طنز همچون احتلم"‪",‬گه خيال بد بود‬
‫همچون كه خواب ناسزا"‬
‫‪",158,15‬وانگهي تخييلها خوشتر ازين قوم رذيل"‪",‬اينت هستي كو بود‬
‫كمتر ز تخييل عما"‬
‫‪",158,16‬پس از آن سوي عدم بدتر ازين از صد عدم"‪",‬اين عدمها بر‬
‫مراتب بود همچون كه بقا"‬
‫‪",158,17‬تا نيايد ظل ميمون خداوندي او"‪",‬هيچ بندي از تو نگشايد يقين‬
‫مي دان دل"‬
‫‪",159,1‬اي ز مقدارت هزاران فخر بي مقدار را"‪",‬داد گلزار جمالت جان‬
‫شيرين خار را"‬
‫‪",159,2‬اي ملوكان جهان روح بر درگاه تو"‪",‬در سجود افتادگان و منتظر‬
‫مر بار را"‬
‫‪",159,3‬عقل از عقلي رود هم روح روحي گم كند"‪",‬چونك طنبوري ز‬
‫عشقت بر نوازد تار را"‬
‫‪",159,4‬گر ز آب لطف تو نم يافتي گلزارها"‪",‬كس نديدي خالي از گل‬
‫سالها گلزار را"‬
‫‪",159,5‬محو مي گردد دلم در پرتو دلدار من"‪",‬مي نتانم فرق كردن از‬
‫دلم دلدار را"‬

‫‪",159,6‬دايما فخرست جان را از هواي او چنان"‪",‬كو ز مستي مي نداند‬
‫فخر را وعار را"‬
‫‪",159,7‬هست غاري جان رهبانان عشقت معتكف"‪",‬كرده رهبان مبارك پر‬
‫ز نور اين غار را"‬
‫‪",159,8‬گر شود عالم چو قير از غصه هجران تو"‪",‬نخوتي دارد كه اندر‬
‫ننگرد مر قار را"‬
‫‪",159,9‬چون عصاي موسي بود آن وصل اكنون مار شد"‪",‬اي وصال‬
‫موسي وش اندر ربا اين مار را"‬
‫‪",159,10‬اي خداوند شمس دين از آتش هجران تو"‪",‬رشك نور باقيست‬
‫صد آفرين اين نار را"‬
‫‪",160,1‬مفروشيد كمان و زره و تيغ زنان را"‪",‬كه سزا نيست سلحها بجز‬
‫از تيغ زنان را"‬
‫‪",160,2‬چه كند بنده صورت كمر عشق خدا را"‪",‬چه كند عورت مسكين‬
‫سپر و گرز و سنان را"‬
‫‪",160,3‬چو ميان نيست كمر را بكجا بندد آخر"‪",‬كه وي از سنگ كشيدن‬
‫بشكستست ميان را"‬
‫‪",160,4‬زر و سيم و در و گوهر نه كه سنگيست مزور"‪",‬ز پي سنگ‬
‫كشيدن چو خري ساخته جان را"‬
‫‪",160,5‬منشين با دو سه ابله كه بماني ز چنين ره"‪",‬تو ز مردان خدا جو‬
‫صفت جان و جهان را"‬
‫‪",160,6‬سوي آن چشم نظر كن كه بود مست تجلي"‪",‬كه در آن چشم‬
‫بيابي گهر عين و عيان را"‬
‫‪",160,7‬تو در آن سايه بنه سر كه شجر را كند اخضر"‪",‬كه بدانجاست‬
‫مجاري همگي امن و امان را"‬
‫‪",160,8‬گذر از خواب برادر به شب تيره چو اختر"‪",‬كه به شب بايد جستن‬
‫وطن يار نهان را"‬
‫‪",160,9‬بنظر بخش نظر كن ز ميش بلبله تر كن"‪",‬سوي آن دور سفر كن‬
‫چه كني دور زمان را"‬
‫‪",160,10‬بپران تير نظر را بموثر ده اثر را"‪",‬تبع تير نظر دان تن مانند‬
‫كمان را"‬
‫‪",160,11‬چو عدو ايد تو گردد چو كرم قيد تو گردد"‪",‬چو يقين صيد تو گردد‬
‫بدران دام گمان را"‬
‫‪",160,12‬سوي حق چون بشتابي تو چو خورشيد بتابي"‪",‬چو چنان سود‬
‫بيابي چه كني سود و زيان را"‬
‫‪",160,13‬هله اي ترش چو آلو بشنو بانگ تعالوا"‪",‬كه گشادست به دعوت‬
‫مه جاويد دهان را"‬
‫‪",160,14‬من ازين فاتحه بستم لب خود باقي ازو جو"‪",‬كه در آكند به گوهر‬
‫دهن فاتحه خوان را"‬
‫‪",161,1‬چو فرستاد عنايت به زمين مشعلها را"‪",‬كه بدر پرده تن را و ببين‬
‫مشعلها را"‬
‫‪",161,2‬تو چرا منكر نوري مگر از اصل تو كوري"‪",‬وگر از اصل تو دوري‬
‫چه ازين مشعلها را"‬

‫‪",161,3‬خردا چند بهوشي خردا چند بپوشي"‪",‬تو عزبخانه مه را تو چنين‬
‫مشعلها را"‬
‫‪",161,4‬بنگر رزم جهان را بنگر لشكر جان را"‪",‬كه بمردي بگشادند كمين‬
‫مشعلها را"‬
‫‪",161,5‬تو اگر خواب درآيي ور ازين باب درآيي"‪",‬تو بداني و ببيني به يقين‬
‫مشعلها را"‬
‫‪",161,6‬تو صلح دل و دين را چو بدان چشم ببيني"‪",‬به خدا روح اميني و‬
‫امين مشعلها را"‬
‫‪",162,1‬تو مرا جان و جهاني چه كنم جان و جهان را"‪",‬تو مرا گنج رواني‬
‫چه كنم سود و زيان را"‬
‫‪",162,2‬نفسي يار شرابم نفسي يار كبابم"‪",‬چو درين دور خرابم چكنم‬
‫دور زمان را"‬
‫‪",162,3‬ز همه خلق رميدم ز همه باز رهيدم"‪",‬نه نهانم نه پديدم چكنم‬
‫كون و مكان را"‬
‫‪",162,4‬ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم"‪",‬چو ترا صيد و شكارم‬
‫چكنم تير و كمان را"‬
‫‪",162,5‬چو من اندر تك جويم چه روم آب چه جويم"‪",‬چه توان گفت‬
‫چگويم صفت اين جوي روان را"‬
‫‪",162,6‬چو نهادم سر هستي چه كشم بار كهي را"‪",‬چو مرا گرگ شبان‬
‫شد چه كشم ناز شبان را"‬
‫‪",162,7‬چه خوشي عشق چه مستي چو قدح بر كف دستي"‪",‬خنك آنجا كه‬
‫نشستي خنك آن ديده جان را"‬
‫‪",162,8‬ز تو هر ذره جهاني ز تو هر قطره چو جاني"‪",‬چو ز تو يافت‬
‫نشاني چه كند نام و نشان را"‬
‫‪",162,9‬جهت گوهر فايق بتك بحر حقايق"‪",‬چو بسر بايد رفتن چكنم پاي‬
‫دوان را"‬
‫‪",162,10‬به سلح احد تو ره ما را بزدي تو"‪",‬همه رختم ستدي تو چه دهم‬
‫باج ستان را"‬
‫‪",162,11‬ز شعاع مه تابان ز خم طره پيچان"‪",‬دل من شد سبك اي جان‬
‫بده آن رطل گران را"‬
‫‪",162,12‬منگر رنج و بل را بنگر عشق و ول را"‪",‬منگر جور و جفا را بنگر‬
‫صد نگران را"‬
‫‪",162,13‬غم را لطف لقب كن ز غم و درد طرب كن"‪",‬هم ازين خوب‬
‫طلب كن فرج و امن و امان را"‬
‫‪",162,14‬بطلب امن و امان را بگزين گوشه گران را"‪",‬بشنو راه دهان را‬
‫مگشا راه دهان را"‬
‫‪",163,1‬برويد اي حريفان بكشيد يار ما را"‪",‬به من آوريد آخر صنم گريز پا‬
‫را"‬
‫‪",163,2‬به ترانه هاي شيرين به بهانهاي زرين"‪",‬بكشيد سوي خانه مه‬
‫خوب خوش لقا را"‬
‫‪",163,3‬وگر او به وعده گويد كه دمي دگر بيايم"‪",‬همه وعده مكر باشد‬
‫بفريبد او شما را"‬

‫‪",163,4‬دم سخت گرم دارد كه به جادوي و افسون"‪",‬بزند گره بر آب او و‬
‫ببندد او هوا را"‬
‫‪",163,5‬به مباركي و شادي چو نگار من درآيد"‪",‬بنشين نظاره مي كن تو‬
‫عجايب خدا را"‬
‫‪",163,6‬چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان"‪",‬كه رخ چو آفتابش بكشد‬
‫چراغها را"‬
‫‪",163,7‬برو اي دل سبك رو به يمن به دلبر من"‪",‬برسان سلم و خدمت‬
‫تو عقيق بي بها را"‬
‫‪",164,1‬چو مرا بسوي زندان بكشيد تن ز بال"‪",‬ز مقربان حضرت بشدم‬
‫غريب و تنها"‬
‫‪",164,2‬به ميان حبس ناگه قمري مرا قرين شد"‪",‬كه فكند در دماغم‬
‫هوسش هزار سودا"‬
‫‪",164,3‬همه كس خلص جويد ز بل و حبس من ني"‪",‬چه روم چه روي آرم‬
‫به برون و يار اينجا"‬
‫‪",164,4‬كه به غير كنج زندان نرسم به خلوت او"‪",‬كه نشد به غير آتش دل‬
‫انگبين مصفا"‬
‫‪",164,5‬نظري بسوي خويشان نظري برو پريشان"‪",‬نظري بدان تمنا‬
‫نظري بدين تماشا"‬
‫‪",164,6‬چو بود حريف يوسف نرمد كسي چو دارد"‪",‬به ميان حبس بستان‬
‫و كه خاصه يوسف ما"‬
‫‪",164,7‬بدود به چشم و ديده سوي حبس هر كي او را"‪",‬ز چنين شكر‬
‫ستاني برسد چنين تقاضا"‬
‫‪",164,8‬من از اختران شنيدم كه كسي اگر بيابد"‪",‬اثري ز نور آن مه‬
‫خبري كنيد ما را"‬
‫‪",164,9‬چو بدين گهر رسيدي رسدت كه از كرامت"‪",‬بنهي قدم چو موسي‬
‫گذري ز هفت دريا"‬
‫‪",164,10‬خبرش ز رشك جانها نرسد به ماه و اختر"‪",‬كه چو ماه او برآيد‬
‫بگدازد آسمانها"‬
‫‪",164,11‬خجلم ز وصف رويش به خدا دهان ببندم"‪",‬چه برد ز آب دريا و ز‬
‫بحر مشك سقا"‬
‫‪",165,1‬اگر آن ميي كه خوردي به سحر نبود گيرا"‪",‬بستان ز من شرابي‬
‫كه قيامتست حقا"‬
‫‪",165,2‬چه تفرج و تماشا كه رسد ز جام اول"‪",‬دومش نعوذبالله چه كنم‬
‫صفت سوم را"‬
‫‪",165,3‬غم و مصلحت نماند همه را فرود راند"‪",‬پس از آن خداي داند كه‬
‫كجا كشد تماشا"‬
‫‪",165,4‬تو اسير بو و رنگي به مثال نقش سنگي"‪",‬بجهي چو آب چشمه ز‬
‫درون سنگ خارا"‬
‫‪",165,5‬بده آن مي رواقي هله اي كريم ساقي"‪",‬چون چنان شوم بگويم‬
‫سخن تو بي محابا"‬
‫‪",165,6‬قدحي گران به من ده به غلم خويشتن ده"‪",‬بنگر كه از خمارت‬
‫نگران شدم به بال"‬

‫‪",165,7‬نگران شدم بدان سو كه تو كرده اي مرا خو"‪",‬كه روانه باد آن جو‬
‫كه روانه شد ز دريا"‬
‫‪",166,1‬چمني كه تا قيامت گل او ببار بادا"‪",‬صنمي كه بر جمالش دو‬
‫جهان نثار بادا"‬
‫‪",166,2‬ز پگاه مير خوبان به شكار مي خرامد"‪",‬كه به تير غمزه او دل ما‬
‫شكار بادا"‬
‫‪",166,3‬به دو چشم من ز چشمش چه پيامهاست هر دم"‪",‬كه دو چشمم‬
‫از پيامش خوش و پرخمار بادا"‬
‫‪",166,4‬در زاهدي شكستم به دعا نمود نفرين"‪",‬كه برو كه روزگارت همه‬
‫بي قرار بادا"‬
‫‪",166,5‬نه قرار ماند و ني دل به دعاي او ز ياري"‪",‬كه بخون ماست تشنه‬
‫كه خداش يار بادا"‬
‫‪",166,6‬تن ما به ماه ماند كه ز عشق مي گدازد"‪",‬دل ما چو چنگ زهره‬
‫كه گسسته تار بادا"‬
‫‪",166,7‬بگداز ماه منگر بگسستگي زهره"‪",‬تو حلوت غمش بين كه يكش‬
‫هزار بادا"‬
‫‪",166,8‬چه عروسيست در جان كه جهان ز عكس رويش"‪",‬چو دو دست‬
‫نوعروسان تر و پرنگار بادا"‬
‫‪",166,9‬به عذار جسم منگر كه بپوسد و بريزد"‪",‬به عذار جان نگركه‬
‫خوش و خوش عذار بادا"‬
‫‪",166,10‬تن تيره همچو زاغي و جهان تن زمستان"‪",‬كه برغم اين دو‬
‫ناخوش ابدا بهار بادا"‬
‫‪",166,11‬كه قوام اين دو ناخوش به چهار عنصر آمد"‪",‬كه قوام بندگانت به‬
‫جز اين چهار بادا"‬
‫‪",167,1‬كي بپرسد جز تو خسته و رنجور ترا"‪",‬اي مسيح از پي پرسيدن‬
‫رنجور بيا"‬
‫‪",167,2‬دست خود بر سر رنجور بنه كه چوني"‪",‬از گناهش بمينديش و به‬
‫كين دست مخا"‬
‫‪",167,3‬آنك خورشيد بل بر سر او تيغ ز دست"‪",‬گستران بر سر او سايه‬
‫احسان و رضا"‬
‫‪",167,4‬اين مقصر به دو صد رنج سزاور شدست"‪",‬ليك زان لطف به جز‬
‫عفو و كرم نيست سزا"‬
‫‪",167,5‬آن دلي را كه به صد شير و شكر پروردي"‪",‬مچشانش پس از آن‬
‫هر نفسي زهر جفا"‬
‫‪",167,6‬تا تو برداشته اي دل ز من و مسكن من"‪",‬بند بشكست و درآمد‬
‫سوي من سيل بل"‬
‫‪",167,7‬تو شفايي چو بيايي خوش و رو بنمايي"‪",‬سپه رنج گريزند و نمايند‬
‫قفا"‬
‫‪",167,8‬به طبيبش چه حواله كني اي آب حيات"‪",‬از همانجا كه رسد درد‬
‫همانجاست دوا"‬
‫‪",167,9‬همه عالم چو تنند و تو سرو جان همه"‪",‬كي شود زنده تني كه سر‬
‫او گشت جدا"‬

‫‪",167,10‬اي تو سرچشمه حيوان و حيات همگان"‪",‬جوي ما خشك شدست‬
‫آب از اين سو بگشا"‬
‫‪",167,11‬جز ازين چند سخن در دل رنجور بماند"‪",‬تا نبيند رخ خوب تو‬
‫نگويد به خدا"‬
‫‪",168,1‬اي بروييده بنا خواست بمانند گيا"‪",‬چون ترا نيست نمك خواه برو‬
‫خواه بيا"‬
‫‪",168,2‬هر كرا نيست نمك گرچه نمايد خدمت"‪",‬خدمت او به حقيقت همه‬
‫زرقست و ريا"‬
‫‪",168,3‬برو اي غصه دمي زحمت خود كوته كن"‪",‬باده عشق بيا زود كه‬
‫جانت بزيا"‬
‫‪",169,1‬رو ترش كن كه همه رو ترشانند اينجا"‪",‬كور شو تا نخوري از كف‬
‫هر كور عصا"‬
‫‪",169,2‬لنگ رو چونك درين كوي همه لنگانند"‪",‬لته بر پاي بپيچ و كژ و مژ‬
‫كن سر و پا"‬
‫‪",169,3‬زعفران بر رخ خود مال اگر مه رويي"‪",‬روي خوب ار بنمايي‬
‫بخوري زخم قفا"‬
‫‪",169,4‬آينه زير بغل زن چو ببيني زشتي"‪",‬ورنه بدنام كني آينه را اي‬
‫مول"‬
‫‪",169,5‬تا كه هشياري و با خويش مدارا مي كن"‪",‬چونك سرمست شدي‬
‫هرچه كه بادا بادا"‬
‫‪",169,6‬ساغري چند بخور از كف ساقي وصال"‪",‬چونك بر كار شدي بر‬
‫جه و در رقص در آ"‬
‫‪",169,7‬گرد آن نقطه چو پرگار همي زن چرخي"‪",‬اين چنين چرخ فريضه‬
‫ست چنين دايره را"‬
‫‪",169,8‬باز گو آنچ بگفتي كه فراموشم شد"‪",‬سلم الله عليك اي مه و مه‬
‫پاره ما"‬
‫‪",169,9‬سلم الله عليك اي همه ايام تو خوش"‪",‬سلم الله عليك اي دم‬
‫يحيي الموتي"‬
‫‪",169,10‬چشم بد دور از آن رو كه چو بربود دلي"‪",‬هيچ سودش نكند چاره‬
‫ول حول ول"‬
‫‪",169,11‬ما به دريوزه حسن تو ز دور آمده ايم"‪",‬ماه را از رخ پرنور بود‬
‫جود و سخا"‬
‫‪",169,12‬ماه بشنود دعاي من و كفها برداشت"‪",‬پيش ماه تو و مي گفت‬
‫مرا نيز مها"‬
‫‪",169,13‬مه و خورشيد و فلكها و معاني و عقول"‪",‬سوي ما محتشمانند و‬
‫بسوي تو گدا"‬
‫‪",169,14‬غيرتت لب بگزيد و به دلم گفت خموش"‪",‬دل من تن زد و‬
‫بنشست و بيفكند لوا"‬
‫‪",170,1‬تا به شب اي عارف شيرين نوا"‪",‬آن مايي آن مايي آن ما"‬
‫‪",170,2‬تا به شب امروز ما را عشرتست"‪",‬الصل اي پاك بازان الصل"‬
‫‪",170,3‬در خرام اي جان جان هر سماع"‪",‬مه لقايي مه لقايي مه لقا"‬
‫‪",170,4‬در ميان شكران گل ريز كن"‪",‬مرحبا اي كان شكر مرحبا"‬

‫‪",170,5‬عمر را نبود وفا ال تو عمر"‪",‬با وفايي با وفايي با وفا"‬
‫‪",170,6‬بس غريبي بس غريبي بس غريب"‪",‬از كجايي از كجايي از كجا"‬
‫‪",170,7‬با كه مي باشي و همراز تو كيست"‪",‬با خدايي با خدايي با خدا"‬
‫‪",170,8‬اي گزيده نقش از نقاش خود"‪",‬كي جدايي كي جدايي كي جدا"‬
‫‪",170,9‬با همه بيگانه اي و با غمش"‪",‬آشنايي آشنايي آشنايي آشنا"‬
‫‪",170,10‬جزو جزو تو فكنده در فلك"‪",‬ربنا و ربنا و ربنا"‬
‫‪",170,11‬دل شكسته هين چرايي برشكن"‪",‬قلبها و قلبها و قلبها"‬
‫‪",170,12‬آخر اي جان اول هر چيز را"‪",‬منتهايي منتهايي منتها"‬
‫‪",170,13‬يوسفا در چاه شاهي تو وليك"‪",‬بي لوايي بي لوايي بي لوا"‬
‫‪",170,14‬چاه را چون قصر قيصر كرده اي"‪",‬كيميايي كيميايي كيميا"‬
‫‪",170,15‬يك ولي كي خوانمت كه صد هزار"‪",‬اوليايي اوليايي اوليا"‬
‫‪",170,16‬حشرگاه هر حسيني گر كنون"‪",‬كربليي كربليي كربل"‬
‫‪",170,17‬مشك را بربند اي جان گرچه تو"‪",‬خوش سقايي خوش سقايي‬
‫خوش سقا"‬
‫‪",171,1‬چون نمايي آن رخ گلرنگ را"‪",‬از طرب در چرخ آري سنگ را"‬
‫‪",171,2‬بار ديگر سر برون كن از حجاب"‪",‬از براي عاشقان دنگ را"‬
‫‪",171,3‬تا كه دانش گم كند مر راه را"‪",‬تا كه عاقل بشكند فرهنگ را"‬
‫‪",171,4‬تا كه آب از عكس تو گوهر شود"‪",‬تا كه آتش واهلد مر جنگ را"‬
‫‪",171,5‬من نخواهم ماه را با حسن تو"‪",‬وان دو سه قنديلك آونگ را"‬
‫‪",171,6‬من نگويم آينه با روي تو"‪",‬آسمان كهنه پر زنگ را"‬
‫‪",171,7‬در دميدي و افريدي باز تو"‪",‬شكل ديگر اين جهان تنگ را"‬
‫‪",171,8‬در هواي چشم چون مريخ او"‪",‬ساز ده اي زهره باز آن چنگ را"‬
‫‪",172,1‬در ميان عاشقان عاقل مبا"‪",‬خاصه اندر عشق اين لعلين قبا"‬
‫‪",172,2‬دور بادا عاقلن از عاشقان"‪",‬دور بادا بوي گلخن از صبا"‬
‫‪",172,3‬گر درآيد عاقلي گو راه نيست"‪",‬ور درآيد عاشقي صد مرحبا"‬
‫‪",172,4‬مجلس ايثار و عقل سخت گير"‪",‬صرفه اندر عاشقي باشد وبا"‬
‫‪",172,5‬ننگ آيد عشق را از نور عقل"‪",‬بد بود پيري در ايام صبا"‬
‫‪",172,6‬خانه باز آ عاشقا تو زو ترك"‪",‬عمر خود بي عاشقي باشد هبا"‬
‫‪",172,7‬جان نگيرد شمس تبريزي بدست"‪",‬دست بر دل نه برون رو قالبا"‬
‫‪",177,2‬اي خيالت غمگسار سينه ها"‪",‬اي جمالت رونق گلزارها"‬
‫‪",177,3‬اي عطاي دست شادي بخش تو"‪",‬دست اين مسكين گرفته بارها"‬
‫‪",177,4‬اي كف چون بحر گوهر داد تو"‪",‬از كف پايم بكنده خارها"‬
‫‪",177,5‬اي ببخشيده بسي سرها عوض"‪",‬چون دهند از بهر تو دستارها"‬
‫‪",177,6‬خود چه باشد هر دو عالم پيش تو"‪",‬دانه افتاده از انبارها"‬
‫‪",177,7‬آفتاب فضل عالم پرورت"‪",‬كرده بر هر ذره اي ايثارها"‬
‫‪",177,8‬چاره اي نبود جز از بيچاره گي"‪",‬گرچه حيله مي كنيم و چارها"‬
‫‪",177,9‬نورهاي شمس تبريزي چو تافت"‪",‬ايمنيم از دوزخ و از نارها"‬
‫‪",178,1‬مي شدي غافل ز اسرار قضا"‪",‬زخم خوردي از سلحدار قضا"‬
‫‪",178,2‬اين چه كار افتاد آخر ناگهان"‪",‬اينچنين باشد چنين كار قضا"‬
‫‪",178,3‬هيچ گل ديدي كه خندد در جهان"‪",‬كو نشد گريند از خار قضا"‬
‫‪",178,4‬هيچ بختي در جهان رونق گرفت"‪",‬كو نشد محبوس و بيمار قضا"‬
‫‪",178,5‬هيچ كس دزديده روي عيش ديد"‪",‬كو نشد آونگ بردار قضا"‬

‫‪",178,6‬هيچ كس را مكر و فن سودي نكرد"‪",‬پيش بازيهاي مكار قضا"‬
‫‪",178,7‬اين قضا را دوستان خدمت كنند"‪",‬جان كنند از صدق ايثار قضا"‬
‫‪",178,8‬گر چه صورت مرد جان باقي بماند"‪",‬در عنايتهاي بسيار قضا"‬
‫‪",178,9‬جوز بشكست و بمانده مغز روح"‪",‬رفت در حلوا ز انبار قضا"‬
‫‪",178,10‬آنك سوي نار شد بي مغز بود"‪",‬مغز او پوسيد از انكار قضا"‬
‫‪",178,11‬آنك سوي يار شد مسعود بود"‪",‬مغز جان بگزيد و شد يار قضا"‬
‫‪",179,1‬گر تو عودي سوي اين مجمر بيا"‪",‬ور برانندت ز بام از در بيا"‬
‫‪",179,2‬يوسفي از چاه و زندان چاره نيست"‪",‬سوي زهر قهر چون شكر‬
‫بيا"‬
‫‪",179,3‬گفتنت الله اكبر رسمي است"‪",‬گر تو آن اكبري اكبر بيا"‬
‫‪",179,4‬چون مي احمر سگان هم مي خورند"‪",‬گر تو شيري چون مي‬
‫احمر بيا"‬
‫‪",179,5‬زر چه جويي مس خود را زر بساز"‪",‬گر نباشد زر تو سيمين بر‬
‫بيا"‬
‫‪",179,6‬اغنيا خشك و فقيران چشم تر"‪",‬عاشقا بي شكل خشك و تر بيا"‬
‫‪",179,7‬گر صفتهاي ملك را محرمي"‪",‬چون ملك بي ماده و بي نر بيا"‬
‫‪",179,8‬ور صفات دل گرفتي در سفر"‪",‬همچو دل بي پا بيا بي سر بيا"‬
‫‪",179,9‬چون لب لعلش صليي مي دهد"‪",‬گر نه اي چون خاره و مرمر‬
‫بيا"‬
‫‪",179,10‬چون ز شمس الدين جهان پرنور شد"‪",‬سوي تبريز آ دل بر سر‬
‫بيا"‬
‫‪",180,1‬اي تو آب زندگاني فاسقنا"‪",‬اي تو درياي معاني فاسقنا"‬
‫‪",180,2‬ما سبوهاي طلب آورده ايم"‪",‬سوي تو اي خضر ثاني فاسقنا"‬
‫‪",180,3‬ماهيان جان ما زنهار خواه"‪",‬از تو اي درياي جاني فاسقنا"‬
‫‪",180,4‬از ره هجر آمده و آورده ما"‪",‬عجز خود را ارمغاني فاسقنا"‬
‫‪",180,5‬داستان خسروان بشنيده ايم"‪",‬تو فزون از داستاني فاسقنا"‬
‫‪",180,6‬در گمان و وسوسه افتاده عقل"‪",‬زانك تو فوق گماني فاسقنا"‬
‫‪",180,7‬نيم عاقل چه زند با عشق تو"‪",‬تو جنون عاقلني فاسقنا"‬
‫‪",180,8‬كعبه عالم ز تو تبريز شد"‪",‬شمس حق ركن يماني فاسقنا"‬
‫‪",181,1‬دل چو دانه ما مثال آسيا"‪",‬آسيا كي داند اين گردش چرا"‬
‫‪",181,2‬تن چو سنگ و آب او انديشها"‪",‬سنگ گويد آب داند ماجرا"‬
‫‪",181,3‬آب گويد آسيابان را بپرس"‪",‬كو فكند اندر نشيب اين آب را"‬
‫‪",181,4‬آسيابان گويدت كاي نان خوار"‪",‬گر نگردد اين كه باشد نانبا"‬
‫‪",181,5‬ماجرا بسيار خواهد شد خمش"‪",‬از خدا واپرس تا گويد ترا"‬
‫‪",182,1‬در ميان عاشقان عاقل مبا"‪",‬خاصه در عشق چنين شيرين لقا"‬
‫‪",182,2‬دور بادا عاقلن از عاشقان"‪",‬دور بادا بوي گلخن از صبا"‬
‫‪",182,3‬گر درآيد عاقلي گو راه نيست"‪",‬ور درآيد عاشقي صد مرحبا"‬
‫‪",182,4‬عقل تا تدبير و انديشه كند"‪",‬رفته باشد عشق تا هفتم سما"‬
‫‪",182,5‬عقل تا جويد شتر از بهر حج"‪",‬رفته باشد عشق بر كوه صفا"‬
‫‪",182,6‬عشق آمد اين دهانم را گرفت"‪",‬كه گذر از شعر و بر شعرا بر آ"‬
‫‪",183,1‬اي دل رفته ز جا باز ميا"‪",‬به فنا ساز و درين ساز ميا"‬
‫‪",183,2‬روح را عالم ارواح به است"‪",‬قالب از روح بپرداز ميا"‬

‫‪",183,3‬اندر آبي كه بدو زنده شد آب"‪",‬خويش را آب درانداز ميا"‬
‫‪",183,4‬آخر عشق به از اول اوست"‪",‬تو ز آخر سوي آغاز ميا"‬
‫‪",183,5‬تا فسرده نشوي همچو جماد"‪",‬هم در آن آتش بگداز ميا"‬
‫‪",183,6‬بشنو آواز روانها ز عدم"‪",‬چو عدم هيچ به آواز ميا"‬
‫‪",183,7‬راز كاواز دهد راز نماند"‪",‬مده آواز تو اي راز ميا"‬
‫‪",184,1‬من رسيدم به لب جوي وفا"‪",‬ديدم آنجا صنمي روح فزا"‬
‫‪",184,2‬سپه او همه خورشيدپرست"‪",‬همچو خورشيد همه بي سر و پا"‬
‫‪",184,3‬بشنو از آيت قرآن مجيد"‪",‬گر تو باور نكني قول مرا"‬
‫‪",184,4‬قد وجدت امراه تملكهم"‪",‬اوتيت من كل شي ولها"‬
‫‪",184,5‬چونك خورشيد نمودي رخ خود"‪",‬سجده داديش چو سايه همه را"‬
‫‪",184,6‬من چو هدهد بپريدم بهوا"‪",‬تا رسيدم به در شهر سبا"‬
‫‪",185,1‬از بس كه ريخت جرعه بر خاك ما ز بال"‪",‬هر ذره خاك ما را آورد‬
‫در عل ل"‬
‫‪",185,2‬سينه شكاف گشته دل عشق باف گشته"‪",‬چون شيشه صاف‬
‫گشته از جام حق تعالي"‬
‫‪",185,3‬اشكوفها شكفته وز چشم بد نهفته"‪",‬غيرت مرا بگفته مي خور‬
‫دهان ميال"‬
‫‪",185,4‬اي جان چو رو نمودي جان و دلم ربودي"‪",‬چون مشتري تو بودي‬
‫قيمت گرفت كال"‬
‫‪",185,5‬ابرت نبات بارد جورت حيات آرد"‪",‬درد تو خوش گوارد تو درد را‬
‫مپال"‬
‫‪",185,6‬اي عشق با توستم وز باده تو مستم"‪",‬وز تو بلند و پستم وقت دنا‬
‫تدلي"‬
‫‪",185,7‬ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد"‪",‬سروت اگر بخوانم آن‬
‫راستست ال"‬
‫‪",185,8‬سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد"‪",‬جز اصل اصل جانها اصلي‬
‫ندارد اصل"‬
‫‪",185,9‬خورشيد را كسوفي مه را بود خسوفي"‪",‬گر تو خليل وقتي اين‬
‫هر دو را بگو ل"‬
‫‪",185,10‬گويند جمله ياران باطل شدند و مردند"‪",‬باطل نگردد آن كو بر‬
‫حق كند تول"‬
‫‪",185,11‬اين خنده هاي خلقان برقيست دم بريده"‪",‬جز خنده اي كه باشد‬
‫در جان ز رب اعلي"‬
‫‪",185,12‬آب حيات حقست وان كو گريخت در حق"‪",‬هم روح شد غلمش‬
‫هم روح قدس ل ل"‬
‫‪",186,1‬اي مير آب بگشا آن چشمه روان را"‪",‬تا چشمها گشايد ز اشكوفه‬
‫بوستان را"‬
‫‪",186,2‬آب حيات لطفت در ظلمت دو چشم است"‪",‬زان مردمك چو دريا‬
‫كردست ديدگان را"‬
‫‪",186,3‬هرگز كسي نرقصد تا لطف تو نبيند"‪",‬كاندر شكم ز لطفت رقص‬
‫است كودكان را"‬

‫‪",186,4‬اندر شكم چه باشد وندر عدم چه باشد"‪",‬كاندر لحد ز نورت رقص‬
‫است استخوان را"‬
‫‪",186,5‬بر پرده هاي دنيا بسيار رقص كرديم"‪",‬چابك شويد ياران مر رقص‬
‫آن جهان را"‬
‫‪",186,6‬جانها چو مي برقصد با كندهاي قالب"‪",‬خاصه چو بسكلند اين‬
‫كنده گران را"‬
‫‪",186,7‬پس ز اول ولدت بوديم پاي كوبان"‪",‬در ظلمت رحمها از بحر‬
‫شكر جان را"‬
‫‪",186,8‬پس جمله صوفيانيم از خانقه رسيده"‪",‬رقصان و شكرگويان اين‬
‫لو ت رايگان را"‬
‫‪",186,9‬اين لوت را اگر جان بدهيم رايگانست"‪",‬خود چيست جان صوفي‬
‫اين گنج شايگان را"‬
‫‪",186,10‬چون خوان اين جهان را سرپوش آسمانست"‪",‬از خوان حق چه‬
‫گويم زهره بود زبان را"‬
‫‪",186,11‬ما صوفيان راهيم ما طبل خوار شاهيم"‪",‬پاينده دار يا رب اين‬
‫كاسه را و خوان را"‬
‫‪",186,12‬در كاسه هاي شاهان جز كاسه شست ما ني"‪",‬هر خام در نيابد‬
‫اين كاسه را و نان را"‬
‫‪",186,13‬از كاسه هاي نعمت تا كاسه ملوث"‪",‬پيش مگس چه فرقست آن‬
‫ننگ ميزبان را"‬
‫‪",186,14‬وانكس كه كس بود او ناخورده و چشيده"‪",‬گه مي گزد زبان را‬
‫گه مي زند دهان را"‬
‫‪",187,1‬از سينه پاك كردم افكار فلسفي را"‪",‬در ديده جاي كردم اشكال‬
‫يوسفي را"‬
‫‪",187,2‬نادر جمال بايد كندر زبان نيايد"‪",‬تا سجده راست آيد مر آدم صفي‬
‫را"‬
‫‪",187,3‬طوري چگونه طوري نوري چگونه نوري"‪",‬هر لحظه نور بخشد‬
‫صد شمع منطفي را"‬
‫‪",187,4‬خورشيد چون برآيد هر ذره رو نمايد"‪",‬نوري دگر ببايد ذرات‬
‫مختفي را"‬
‫‪",187,5‬اصل وجودها او درياي جودها او"‪",‬چون صيد مي كند او اشيا‬
‫منتفي را"‬
‫‪",187,6‬اينجا كسيست پنهان خود را مگير تنها"‪",‬بس تيز گوش دارد مگشا‬
‫به بد زبان را"‬
‫‪",188,1‬بر چشمه ضميرت كرد آن پري وثاقي"‪",‬هر صورت خيالت از وي‬
‫شدست پيدا"‬
‫‪",188,2‬هر جا كه چشمه باشد مقام پريان"‪",‬با احتياط بايد بودن ترا در‬
‫آنجا"‬
‫‪",188,3‬اين پنج چشمه حس تا بر تنت روانست"‪",‬ز اشراق آن پري دان‬
‫گه بسته گاه مجري"‬
‫‪",188,4‬وان پنج حس باطن چون وهم و چون تصور"‪",‬هم پنج چشمه مي‬
‫دان پويان به سوي مرعي"‬

‫‪",188,5‬هر چشمه را دو مشرف پنجاه مير آبند"‪",‬صورت به تو نمايند اندر‬
‫زمان اجل"‬
‫‪",188,6‬زخمت رسد ز پريان گر با ادب نباشي"‪",‬كين گونه شهره پريان‬
‫تندند و بي محابا"‬
‫‪",188,7‬تقدير مي فريبد تدبير را كه بر جه"‪",‬مكرش گليم برده از صد‬
‫هزار چون ما"‬
‫‪",188,8‬مرغان در قفس بين در شست ماهيان بين"‪",‬دلهاي نوحه گر بين‬
‫زان مكر ساز دانا"‬
‫‪",188,9‬دزديده چشم مگشا بر هر بت از خيانت"‪",‬تا نفكند ز چشمت آن‬
‫شهريار بينا"‬
‫‪",188,10‬ماندست چند بيتي اين چشمه گشت غاير"‪",‬برجوشد آن ز چشمه‬
‫خون برجهيم فردا"‬
‫‪",189,1‬آمد بهار جانها اي شاخ تر به رقص آ"‪",‬چون يوسف اندر آمد مصر‬
‫و شكر به رقص آ"‬
‫‪",189,2‬اي شاه عشق پرور مانند شير مادر"‪",‬اي شير جوش در رو جان‬
‫پدر به رقص آ"‬
‫‪",189,3‬چوگان زلف ديدي چون گوي در رسيدي"‪",‬از پا و سر بريدي بي پا‬
‫و سر به رقص آ"‬
‫‪",189,4‬تيغي به دست خوني آمد مرا كه چوني"‪",‬گفتم بيا كه خير است‬
‫گفتا نه شر به رقص آ"‬
‫‪",189,5‬از عشق تاجداران در چرخ او چو باران"‪",‬آنجا قبا چه باشد اي‬
‫خوش كمر به رقص آ"‬
‫‪",189,6‬اي مست هست گشته بر تو فنا نبشته"‪",‬رقعه فنا رسيده بهر‬
‫سفر به رقص آ"‬
‫‪",189,7‬در دست جام باده آمد بتم پياده"‪",‬گر نيستي تو ماده زان شاه نر‬
‫به رقص آ"‬
‫‪",189,8‬پايان جنگ آمد آواز چنگ آمد"‪",‬يوسف ز چاه آمد اي بي هنر به‬
‫رقص آ"‬
‫‪",189,9‬تا چند وعده باشد وين سر به سجده باشد"‪",‬هجرم ببرده باشد‬
‫دنگ و اثر به رقص آ"‬
‫‪",189,10‬كي باشد آن زماني گويد مرا فلني"‪",‬كاي بي خبر فنا شو اي‬
‫باخبر به رقص آ"‬
‫‪",189,11‬طاوس ما درآيد وان رنگها برآيد"‪",‬با مرغ جان سرايد بي بال و‬
‫پر به رقص آ"‬
‫‪",189,12‬كور و كران عالم ديد از مسيح مرهم"‪",‬گفته مسيح مريم كاي‬
‫كور و كر به رقص آ"‬
‫‪",189,13‬مخدوم شمس دين است تبريز رشك چين است"‪",‬اندر بهار‬
‫حسنش شاخ و شجر به رقص آ"‬
‫‪",190,1‬با آنكه مي رساني آن باده بقا را"‪",‬بي تو نمي گوارد اين جام باده‬
‫ما را"‬
‫‪",190,2‬مطرب قدح رها كن زين گونه ناله ها كن"‪",‬جانا يكي بها كن آن‬
‫جنس بي بها را"‬

‫‪",190,3‬آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را"‪",‬آن چاه بابلت را وان‬
‫كان سحرها را"‬
‫‪",190,4‬باز آر بار ديگر تا كار ما شود زر"‪",‬از سر بگير از سر آن عادت‬
‫وفا را"‬
‫‪",190,5‬ديو شقا سرشته از لطف تو فرشته"‪",‬طغراي تو نبشته مر ملكت‬
‫صفا را"‬
‫‪",190,6‬در نورت اي گزيده اي بر فلك رسيده"‪",‬من دمبدم بديده انوار‬
‫مصطفا را"‬
‫‪",190,7‬چون بسته گشت راهي شد حاصل من آهي"‪",‬شد كوه همچو‬
‫كاهي از عشق كهربا را"‬
‫‪",190,8‬از شمس دين چون مه تبريز هست آگه"‪",‬بشنو دعا و گه گه آمين‬
‫كن اين دعا را"‬
‫‪",191,1‬بيدار كن طرب را بر من بزن تو خود را"‪",‬چشمي چنين بگردان‬
‫كوري چشم بد را"‬
‫‪",191,2‬خود را بزن تو بر من اينست زنده كردن"‪",‬بر مرده زن چو عيسي‬
‫افسون معتمد را"‬
‫‪",191,3‬اي رويت از قمر به آن رو به روي من نه"‪",‬تا بنده ديده باشد صد‬
‫دولت ابد را"‬
‫‪",191,4‬در واقعه بديدم كز قند تو چشيدم"‪",‬با آن نشان كه گفتي اين‬
‫بوسه نام زد را"‬
‫‪",191,5‬جان فرشته بودي يا رب چه گشته بودي"‪",‬كز چهره مي نمودي‬
‫لم يتخذ ولد را"‬
‫‪",191,6‬چون دست تو كشيدم صورت دگر نديدم"‪",‬بيهوشيي بديدم گم‬
‫كرده مر خرد را"‬
‫‪",191,7‬جام چو نار در ده بي رحم وار در ده"‪",‬تا گم شوم ندانم خود را و‬
‫نيك و بد را"‬
‫‪",191,8‬اين بار جام پر كن ليكن تمام پر كن"‪",‬تا چشم سير گردد يكسو‬
‫نهد حسد را"‬
‫‪",191,9‬در ده ميي ز بال در ل اله ال"‪",‬تا روح اله بيند ويران كند جسد را"‬
‫‪",191,10‬از قالب نمدوش رفت آينه خرد خوش"‪",‬چندانك خواهي اكنون‬
‫مي زن تو اين نمد را"‬
‫‪",192,1‬بشكن سبو و كوزه اي مير آب جانها"‪",‬تا وا شود چو كاسه در‬
‫پيش تو دهانها"‬
‫‪",192,2‬بر گيجگاه ما زن اي گيجي خردها"‪",‬تا وا رهد بگيجي اين عقل ز‬
‫امتحانها"‬
‫‪",192,3‬ناقوس تن شكستي ناموس عقل بشكن"‪",‬مگذار كان مزور پيدا‬
‫كند نشانها"‬
‫‪",192,4‬ور جادويي نمايد بندد زبان مردم"‪",‬تو چون عصاي موسي بگشا‬
‫برو زبانها"‬
‫‪",192,5‬عاشق خموش خوشتر دريا بجوش خوشتر"‪",‬چون آينه ست‬
‫خوشتر در خامشي بيانها"‬

‫‪",193,1‬جانا قبول گردان اين جست و جوي ما را"‪",‬بنده و مريد عشقيم‬
‫برگير موي ما را"‬
‫‪",193,2‬بي ساغر و پياله در ده ميي چو لله"‪",‬تا گل سجود آرد سيماي‬
‫روي ما را"‬
‫‪",193,3‬مخمور و مست گردان امروز چشم ما را"‪",‬رشك بهشت گردان‬
‫امروز كوي ما را"‬
‫‪",193,4‬ما كان زر و سيميم دشمن كجاست زر را"‪",‬از ما رسد سعادت‬
‫يار و عدوي ما را"‬
‫‪",193,5‬شمع طراز گشتيم گردن دراز گشتيم"‪",‬فحل و فراخ كردي زين‬
‫مي گلوي ما را"‬
‫‪",193,6‬اي آب زندگاني ما را ربود سيلت"‪",‬اكنون حلل بادت بشكن‬
‫سبوي ما را"‬
‫‪",193,7‬گر خوي ما نداني از لطف باده واجو"‪",‬همخوي خويش كردست‬
‫آن باده خوي ما را"‬
‫‪",193,8‬گر بحر مي بريزي ما سير و پر نگرديم"‪",‬زيرا نگون نهادي در سر‬
‫كدوي ما را"‬
‫‪",193,9‬مهمان ديگر آمد ديكي دگر به كف كن"‪",‬كين ديگ بس نيايد يك‬
‫كاسه شوي ما را"‬
‫‪",193,10‬نك جوق جوق مستان در مي رسند بستان"‪",‬مخمور چون نيابد‬
‫چون يافت بوي ما را"‬
‫‪",193,11‬ترك هنر بگويد دفتر همه بشويد"‪",‬گر بشنود عطارد اين طرقوي‬
‫ما را"‬
‫‪",193,12‬سيلي خورند چون دف در عشق فخرجويان"‪",‬زخمه به چنگ آور‬
‫مي زن سه توي ما را"‬
‫‪",193,13‬بس كن كه تلخ گردد دنيا بر اهل دنيا"‪",‬گر بشنوند ناگه اين گفت‬
‫و گوي ما را"‬
‫‪",194,1‬خواهم گرفتن اكنون آن مايه صور را"‪",‬دامي نهاده ام خوش آن‬
‫قبله نظر را"‬
‫‪",194,2‬ديوار گوش دارد آهسته تر سخن گو"‪",‬اي عقل بام بر رو اي دل‬
‫بگير در را"‬
‫‪",194,3‬اعدا كه در كمينند در غصه همينند"‪",‬چون بشنوند چيزي گويند‬
‫همدگر را"‬
‫‪",194,4‬گر ذرها نهانند خصمان و دشمنانند"‪",‬در قعر چه سخن گو خلوت‬
‫گزين سحر را"‬
‫‪",194,5‬اي جان چه جاي دشمن روزي خيال دشمن"‪",‬در خانه دلم شد از‬
‫بهر رهگذر را"‬
‫‪",194,6‬رمزي شنيد زين سر زو پيش دشمنان شد"‪",‬مي خواند يك به يك‬
‫را مي گفت خشك و تر را"‬
‫‪",194,7‬زان روز ما و ياران در راه عهد كرديم"‪",‬پنهان كنيم سر را پيش‬
‫افكنيم سر را"‬
‫‪",194,8‬ما نيز مردمانيم ني كم ز سنگ كانيم"‪",‬بي زخمهاي ميتين پيدا‬
‫نكرد زر را"‬

‫‪",194,9‬درياي كيسه بسته تلخ و ترش نشسته"‪",‬يعني خبر ندارم كي ديده‬
‫ام گهر را"‬
‫‪",195,1‬شهوت كه با تو رانند صد تو كنند جان را"‪",‬چون با زني براني‬
‫سستي دهد ميان را"‬
‫‪",195,2‬زيرا جماع مرده تن را كند فسرده"‪",‬بنگر به اهل دنيا درياب اين‬
‫نشان را"‬
‫‪",195,3‬ميران و خواجگانشان پژمرده است جانشان"‪",‬خاك سياه بر سر‬
‫اين نوع شاهدان را"‬
‫‪",195,4‬در رو به عشق ديني تا شاهدان ببيني"‪",‬پرنور كرده از رخ آفاق‬
‫آسمان را"‬
‫‪",195,5‬بخشد بت نهاني هر پير را جواني"‪",‬زان آشيان جاني اينست‬
‫ارغوان را"‬
‫‪",195,6‬خامش كني وگر ني بيرون شوم از اينجا"‪",‬كز شومي زبانت مي‬
‫پوشد او دهان را"‬
‫‪",196,1‬در جنبش اندر آور زلف عبر فشان را"‪",‬در رقص اندر آور جانهاي‬
‫صوفيان را"‬
‫‪",196,2‬خورشيد و ماه و اختر رقصان بگرد چنبر"‪",‬ما در ميان رقصيم‬
‫رقصان كن آن ميان را"‬
‫‪",196,3‬لطف تو مطربانه از كمترين ترانه"‪",‬در چرخ اندر آرد صوفي‬
‫آسمان را"‬
‫‪",196,4‬باد بهار پويان آيد ترانه گويان"‪",‬خندان كند جهان را خيزان كند‬
‫خزان را"‬
‫‪",196,5‬بس مار يار گردد گل جفت خار گردد"‪",‬وقت نثار گردد مر شاه‬
‫بوستان را"‬
‫‪",196,6‬هر دم ز باغ بويي آيد چو پيك سويي"‪",‬يعني كه الصل زن امروز‬
‫دوستان را"‬
‫‪",196,7‬در سر خود روان شد بستان و با تو گويد"‪",‬در سر خود روان شو‬
‫تا جان رسد روان را"‬
‫‪",196,8‬تا غنچه برگشايد با سرو سر سوسن"‪",‬لله بشارت آرد مر بيد و‬
‫ارغوان را"‬
‫‪",196,9‬تا سر هر نهالي از قعر بر سر آيد"‪",‬معراجيان نهاده در باغ نردبان‬
‫را"‬
‫‪",196,10‬مرغان و عندليبان بر شاخها نشسته"‪",‬چون بر خزينه باشد ادرار‬
‫پاسبان را"‬
‫‪",196,11‬اين برگ چون زبانها وين ميوه ها چو دلها"‪",‬دلها چو رو نمايد‬
‫قيمت دهد زبان را"‬
‫‪",197,1‬اي بنده باز گرد به درگاه ما بيا"‪",‬بشنو ز آسمانها حي علي الصل"‬
‫‪",197,2‬درهاي گلستان ز پي تو گشاده ايم"‪",‬در خارزار چند دوي اي برهنه‬
‫پا"‬
‫‪",197,3‬جان را من آفريدم و درديش داده ام"‪",‬آنكس كه درد داده همو‬
‫سازدش دوا"‬

‫‪",197,4‬قدي چو سرو خواهي در باغ عشق رو"‪",‬كين چرخ كوژپشت كند‬
‫قد تو دو تا"‬
‫‪",197,5‬باغي كه برگ و شاخش گويا و زنده اند"‪",‬باغي كه جان ندارد آ ن‬
‫نيست جان فزا"‬
‫‪",197,6‬اي زنده زاده چوني از گند مردگان"‪",‬خود تا سه مي نگيرد ازين‬
‫مردگان ترا"‬
‫‪",197,7‬هر دو جهان پر است زحي حيات بخش"‪",‬با جان پنج روزه قناعت‬
‫مكن ز ما"‬
‫‪",197,8‬جانها شمار ذره معلق همي زنند"‪",‬هر يك چو آفتاب در افلك‬
‫كبريا"‬
‫‪",197,9‬ايشان چو ما ز اول خفاش بوده اند"‪",‬خفاش شمس گشت ازان‬
‫بخشش و عطا"‬
‫‪",198,1‬اي صوفيان عشق بدريد خرقها"‪",‬صد جامه ضرب كرد گل از لذت‬
‫صبا"‬
‫‪",198,2‬كز يار دور ماند و گرفتار خار شد"‪",‬زين هر دو درد رست گل از‬
‫امرأيتيا"‬
‫‪",198,3‬از غيب رو نمود صليي زد و برفت"‪",‬كين راه كوتهست گرت‬
‫نيست پا روا"‬
‫‪",198,4‬من هم خموش كردم و رفتم عقيب گل"‪",‬از من سلم و خدمت‬
‫ريحان و لله را"‬
‫‪",198,5‬دل از سخن پر آمد و امكان گفت نيست"‪",‬اي جان صوفيان بگشا‬
‫لب به ماجرا"‬
‫‪",198,6‬زان حالها بگو كه هنوز آن نيامده ست"‪",‬چون خوي صوفيان نبود‬
‫ذكر ما مضي"‬
‫‪",199,1‬اي خان و مان بمانده و از شهر خود جدا"‪",‬شاد آمديت از سفر‬
‫خانه خدا"‬
‫‪",199,2‬روز از سفر به فاقه و شبها قرار ني"‪",‬در عشق حج كعبه و ديدار‬
‫مصطفا"‬
‫‪",199,3‬ماليده رو و سينه در آن قبله گاه حق"‪",‬در خانه خدا شده قد كان‬
‫آمنسا"‬
‫‪",199,4‬چونيد و چون بديت در اين راه با خطر"‪",‬ايمن كند خداي درين راه‬
‫جمله را"‬
‫‪",199,5‬در آسمان ز غلغل لبيك حاجيان"‪",‬تا عرش نعره ها و غريوست از‬
‫صدا"‬
‫‪",199,6‬جان چشم تو ببوسد و بر پات سر نهد"‪",‬اي مروه را بديده و بر‬
‫رفته بر صفا"‬
‫‪",199,7‬مهمان حق شديت و خدا وعده كرده است"‪",‬مهمان عزيز باشد‬
‫خاصه به پيش ما"‬
‫‪",199,8‬جان خاك اشتري كه كشد بار حاجيان"‪",‬تا مشعرالحرام و تا منزل‬
‫منا"‬
‫‪",199,9‬باز آمده ز حج و دل آنجا شده مقيم"‪",‬جان حلقه را گرفته و تن‬
‫گشته مبتل"‬

‫‪",199,10‬از شام ذات جحفه و از بصره ذات عرق"‪",‬با تيغ و با كفن شده‬
‫اينجا كه ربنا"‬
‫‪",199,11‬كوه صفا بر آ به سر كوه رخ ببيت"‪",‬تكبير كن برادر و تهليل و‬
‫هم دعا"‬
‫‪",199,12‬اكنون كه هفت بار طوافت قبول شد"‪",‬اندر مقام دو ركعت كن‬
‫قدوم را"‬
‫‪",199,13‬وانگه بر آ به مروه و مانند اين بكن"‪",‬تا هفت بار و باز بخانه‬
‫طوانها"‬
‫‪",199,14‬تا روز ترويه بشنو خطبه بليغ"‪",‬وانگه بجانب عرفات آي در صل"‬
‫‪",199,15‬وانگه به موقف آي و به قرب جبل بايست"‪",‬پس بامداد بار دگر‬
‫بيست هم بجا"‬
‫‪",199,16‬و آنگاه روي سوي مني آر و بعد از آن"‪",‬تا هفت بار مي زن و‬
‫مي گير سنگها"‬
‫‪",199,17‬از ما سلم بادا بر ركن و بر حطيم"‪",‬اي شوق ما به زمزم و آن‬
‫منزل وفا"‬
‫‪",199,18‬صبحي بود ز خواب بخيزيم گرد ما"‪",‬از اذخر و خليل بما بو دهد‬
‫صبا"‬
‫‪",200,1‬نام شتر به تركي چه بود بگو دوا"‪",‬نام بچه ش چه باشد او خود‬
‫پيش دوا"‬
‫‪",200,2‬ما زاده قضا و قضا مادر همه ست"‪",‬چون كودكان دوان شده ايم‬
‫از پي قضا"‬
‫‪",200,3‬ما شير ازو خوريم و همه در پيش پريم"‪",‬گر شرق و غرب تازد ور‬
‫جانب سما"‬
‫‪",200,4‬طبل سفر ز دست قدم در سفر نهيم"‪",‬در حفظ و در حمايت و در‬
‫عصمت خدا"‬
‫‪",200,5‬در شهر و در بيابان همراه آن مهيم"‪",‬اي جان غلم و بنده آن ماه‬
‫خوش لقا"‬
‫‪",200,6‬آنجاست شهر كان شه ارواح مي كشد"‪",‬آنجاست خان و مان كه‬
‫بگويد خدا بيا"‬
‫‪",200,7‬كوته شود بيابان چون قبله او بود"‪",‬پيش و سپس چمن بود و‬
‫سرو دلربا"‬
‫‪",200,8‬كوهي كه در ره آيد هم پشت خم دهد"‪",‬كاي قاصدان معدن اجلل‬
‫مرحبا"‬
‫‪",200,9‬همچون حرير نرم شود سنگلخ راه"‪",‬چون او بود قلوز آن راه و‬
‫پيشوا"‬
‫‪",200,10‬ما سايه وار در پي آن مه دوان شديم"‪",‬اي دوستان همدل و‬
‫همراه الصل"‬
‫‪",200,11‬دل را رفيق ما كند آنكس كه عذر هست"‪",‬زيرا كه دل سبك بود‬
‫و چست و تيزپا"‬
‫‪",200,12‬دل مصر مي رود كه بكشتيش وهم نيست"‪",‬دل مكه مي رود كه‬
‫نجويد مهاره را"‬

‫‪",200,13‬از لنگي تنست وز چالكي دلست"‪",‬كز تن نجست حق و ز دل‬
‫جست آن وفا"‬
‫‪",200,14‬اما كجاست آن تن همرنگ جان شده"‪",‬آب و گلي شده ست بر‬
‫ارواح پادشا"‬
‫‪",200,15‬ارواح خيره مانده كه اين شوره خاك بين"‪",‬از حد ما گذشت و‬
‫ملك گشت و مقتدا"‬
‫‪",200,16‬چه جاي مقتدا كه بدانجا كه او رسيد"‪",‬گر پا نهيم پيش بسوزيم‬
‫در شقا"‬
‫‪",200,17‬اين در گمان نبود درو طعن مي زديم"‪",‬در هيچ آدمي منگر خوار‬
‫اي كيا"‬
‫‪",200,18‬ما همچو آب در گل و ريحان روان شويم"‪",‬تا خاكهاي تشنه ز ما‬
‫بردهد گيا"‬
‫‪",200,19‬بي دست و پاست خاك جگر گرم بهر آب"‪",‬زين رو دوان دوان‬
‫رود آن آب جويها"‬
‫‪",200,20‬پستان آب مي خلد ايرا كه دايه اوست"‪",‬طفل نبات را طلبد دايه‬
‫جابجا"‬
‫‪",200,21‬ما را ز شهر روح چنين جذبها كشيد"‪",‬در صد هزار منزل تا عالم‬
‫فنا"‬
‫‪",200,22‬باز از جهان روح رسولن همي رسند"‪",‬پنهان و آشكار باز آ با‬
‫قربا"‬
‫‪",200,23‬ياران نو گرفتي و ما را گذاشتي"‪",‬ما بي تو ناخوشيم اگر تو‬
‫خوشي ز ما"‬
‫‪",200,24‬اي خواجه اين مللت تو ز آه اقرباست"‪",‬با هر كي جفت گردي‬
‫آنت كند جدا"‬
‫‪",200,25‬خاموش كن كه همت ايشان پي توست"‪",‬تأثير همتست تصاريف‬
‫ابتل"‬
‫‪",201,1‬شب رفت و هم تمام نشد ماجراي ما"‪",‬ناچار گفتنيست تمامي‬
‫ماجرا"‬
‫‪",201,2‬والله ز دور آدم تا روز رستخيز"‪",‬كوته نگشت و هم نشود اين‬
‫درازنا"‬
‫‪",201,3‬اما چنين نمايد كاينك تمام شد"‪",‬چون ترك گويد اشپو مرد رونده‬
‫را"‬
‫‪",201,4‬اشپوي ترك چيست كه نزديك منزلي"‪",‬تا گرمي و جلدت و قوت‬
‫دهد ترا"‬
‫‪",201,5‬چون راه رفتنيست توقف هلكتست"‪",‬چونت قنق كند كه بيا خرگه‬
‫اندرا"‬
‫‪",201,6‬صاحب مروتيست كه جانش دريغ نيست"‪",‬ليكن گرت بگيرد‬
‫ماندي در ابتل"‬
‫‪",201,7‬بر ترك ظن بد مبر و متهم مكن"‪",‬مستيز همچو هندو بشتاب‬
‫همرها"‬
‫‪",201,8‬كانجا در آتش است سه نعل از براي تو"‪",‬وانجا بگوش تست دل‬
‫خويش و اقربا"‬

‫‪",201,9‬نگذارد اشتياق كريمان كه آب خوش"‪",‬اندر گلوي تو رود اي يار‬
‫باوفا"‬
‫‪",201,10‬گر در عسل نشيني تلخت كنند زود"‪",‬ور باوفا تو جفت شوي‬
‫گردد آن جفا"‬
‫‪",201,11‬خاموش باش و راه رو و اين يقين بدان"‪",‬سر گشته دارد آب‬
‫غريبي چو آسيا"‬
‫‪",202,1‬هر روز بامداد سلم عليكما"‪",‬آنجا كه شه نشيند و آن وقت‬
‫مرتضا"‬
‫‪",202,2‬دل ايستاد پيشش بسته دو دست خويش"‪",‬تا دست شاه بخشد‬
‫پايان زر و عطا"‬
‫‪",202,3‬جان مست كاس و تا ابدالدهر گه گهي"‪",‬برخوان جسم كاسه نهد‬
‫دل نصيب ما"‬
‫‪",202,4‬تا زان نصيب بخشد دست مسيح عشق"‪",‬مر مرده را سعادت و‬
‫بيمار را دوا"‬
‫‪",202,5‬برگ تمام يابد از او باغ عشرتي"‪",‬هم با نوا شود ز طرب چنگل‬
‫دوتا"‬
‫‪",202,6‬در رقص گشته تن ز نواهاي تن به تن"‪",‬جان خود خراب و مست‬
‫در آن محو و آن فنا"‬
‫‪",202,7‬زندان شده بهشت ز ناي و ز نوش عشق"‪",‬قاضي عقل مست در‬
‫آن مسند قضا"‬
‫‪",202,8‬سوي مدرس خرد آيند در سوال"‪",‬كين فتنه عظيم در اسلم شد‬
‫چرا"‬
‫‪",202,9‬مفتي عقل كل به فتوي دهد جواب"‪",‬كين دم قيامتست روا كو و‬
‫ناروا"‬
‫‪",202,10‬در عيدگاه وصل برآمد خطيب عشق"‪",‬با ذوالفقار و گفت مران‬
‫شاه را ثنا"‬
‫‪",202,11‬از بحر لمكان همه جانهاي گوهري"‪",‬كرده نثار گوهر و مرجان‬
‫جانها"‬
‫‪",202,12‬خاصان خاص و پردگيان سراي عشق"‪",‬صف صف نشسته در‬
‫هوسش بر در سرا"‬
‫‪",202,13‬چون از شكاف پرده بريشان نظر كند"‪",‬بس نعرهاي عشق برآيد‬
‫كه مرحبا"‬
‫‪",202,14‬مي خواست سينه اش كه سنائي دهد به چرخ"‪",‬سيناي سينه‬
‫اش بنگنجيد در سما"‬
‫‪",202,15‬هر چار عنصرند درين جوش همچو ديك"‪",‬ني نار برقرار و نه‬
‫خاك و نم هوا"‬
‫‪",202,16‬گه خاك در لباس گيا رفت از هوس"‪",‬گه آب خود هوا شد از بهر‬
‫اين ول"‬
‫‪",202,17‬از راه روغناس شده آب آتشي"‪",‬آتش شده ز عشق هوا هم‬
‫درين فضا"‬
‫‪",202,18‬اركان به خانه خانه بگشته چو بيذقي"‪",‬از بهر عشق شاه نه از‬
‫لهو چون شما"‬

‫‪",202,19‬اي بي خبر برو كه ترا آب روشنيست"‪",‬تا وارهد ز آب و گلت‬
‫صفوت صفا"‬
‫‪",202,20‬زيرا كه طالب صفت صفوتست آب"‪",‬وان نيست جز وصال تو با‬
‫قلزم ضيا"‬
‫‪",202,21‬ز آدم اگر بگردي او بي خداي نيست"‪",‬ابليس وار سنگ خوري از‬
‫كف خدا"‬
‫‪",202,22‬آري خداي نيست وليكن خداي را"‪",‬اين سنتيست رفته در اسرار‬
‫كبريا"‬
‫‪",202,23‬چون پيش آدم از دل و جان و بدن كني"‪",‬يك سجده اي به امر‬
‫حق از صدق بي ريا"‬
‫‪",202,24‬هر سو كه تو بگردي از قبله بعد از آن"‪",‬كعبه بگردد آن سو بهر‬
‫دل ترا"‬
‫‪",202,25‬مجموع چون نباشم در راه پس ز من"‪",‬مجموع چون شوند‬
‫رفيقان باوفا"‬
‫‪",202,26‬ديوارهاي خانه چو مجموع شد به نظم"‪",‬آنگاه اهل خانه درو جمع‬
‫شد دل"‬
‫‪",202,27‬چون كيسه جمع نبود باشد دريده درز"‪",‬پس سيم جمع چون‬
‫شود از وي يكي بيا"‬
‫‪",202,28‬مجموع چون شوم چو به تبريز شد مقيم"‪",‬شمس الحقي كه او‬
‫شد سرجمع هر عل"‬
‫‪",203,1‬آمد بهار خرم آمد نگار ما"‪",‬چون صد هزار تنگ شكر در كنار ما"‬
‫‪",203,2‬آمد مهي كه مجلس جان زو منورست"‪",‬تا بشكند ز باده گلگون‬
‫خمار ما"‬
‫‪",203,3‬شاد آمدي بيا و ملوكانه آمدي"‪",‬اي سرو گلستان چمن و لله زار‬
‫ما"‬
‫‪",203,4‬پاينده باش اي مه و پاينده عمر باش"‪",‬در بيشه جهان ز براي‬
‫شكار ما"‬
‫‪",203,5‬دريا بج׀ˆش از تو كه بي مثل گوهري"‪",‬كهسار در خروش كه اي‬
‫يار غار ما"‬
‫‪",203,6‬در روز بزم ساقي دريا عطاي ما"‪",‬در روز رزم شير نر و ذوالفقار‬
‫ما"‬
‫‪",203,7‬چوني درين غريبي و چوني در اين سفر"‪",‬برخيز تا رويم بسوي‬
‫ديار ما"‬
‫‪",203,8‬ما را به مشك و خم و سبوها قرار نيست"‪",‬ما را كشان كنيد‬
‫سوي جويبار ما"‬
‫‪",203,9‬سوي پري رخي كه بر آن چشمها نشست"‪",‬آرام عقل مست و‬
‫دل بي قرار ما"‬
‫‪",203,10‬شد ماه در گدازش سوداش همچو ما"‪",‬شد آفتاب از رخ او‬
‫يادگار ما"‬
‫‪",203,11‬اي رونق صباح و صبوح ظريف ما"‪",‬وي دولت پياپي بيش از‬
‫شمار ما"‬

‫‪",203,12‬هر چند سخت مستي سستي مكن بگير"‪",‬كارزد به هر چه گويي‬
‫خمر و خمار ما"‬
‫‪",203,13‬جامي چو آفتاب پر آتش بگير زود"‪",‬دركش به روي چون قمر‬
‫شهريار ما"‬
‫‪",203,14‬اين نيم كاره ماند و دل من ز كار شد"‪",‬كار او كند كه هست‬
‫خداوندگار ما"‬
‫‪",204,1‬سر بر گريبان درست صوفي اسرار را"‪",‬تا چه برآرد ز غيب‬
‫عاقبت كار را"‬
‫‪",204,2‬مي كه به خم حقست راز دلش مطلقست"‪",‬ليك بر وهم دقست‬
‫عاشق بيدار را"‬
‫‪",204,3‬آب چو خاكي بده باد در آتش شده"‪",‬عشق بهم برزده خيمه اين‬
‫چار را"‬
‫‪",204,4‬عشق كه چادركشان در پي آن سرخوشان"‪",‬بر فلك بي نشان نور‬
‫دهد نار را"‬
‫‪",204,5‬حلقه اين در مزن لف قلندر مزن"‪",‬مرغ نه اي پر مزن قير مگو‬
‫قار را"‬
‫‪",204,6‬حرف مرا گوش كن باده جان نوش كن"‪",‬بيخود و بيهوش كن‬
‫خاطر هشيار را"‬
‫‪",204,7‬پيش ز نفي وجود خانه خمار بود"‪",‬قبله خود ساز زود آن در و‬
‫ديوار را"‬
‫‪",204,8‬مست شود نيك مست از مي جام الست"‪",‬پر كن از مي پرست‬
‫خانه خمار را"‬
‫‪",204,9‬داد خداوند دين شمس حقست اين ببين"‪",‬اي شده تبريز چين آن‬
‫رخ گلنار را"‬
‫‪",205,1‬چند گريزي ز ما چند روي جابجا"‪",‬جان تو در دست ماست همچو‬
‫گلوي عصا"‬
‫‪",205,2‬چند بكردي طواف گرد جهان از گزاف"‪",‬زين رمه پر ز لف هيچ‬
‫تو ديدي وفا"‬
‫‪",205,3‬روز دوسه اي زحير گرد جهان گشته گير"‪",‬همچو سگان مرده گير‬
‫گرسنه و بي نوا"‬
‫‪",205,4‬مرده دل و مرده جو چون پسر مرده شو"‪",‬از كفن مرده ايست‬
‫در تن تو آن قبا"‬
‫‪",205,5‬زنده نديدي كه تا مرده نمايد ترا"‪",‬چند كشي در كنار صورت‬
‫گرمابه را"‬
‫‪",205,6‬دامن تو پر سفال پيش تو آن زر و مال"‪",‬باورم آنگه كني كه اجل‬
‫آرد فنا"‬
‫‪",205,7‬گويي كه زر كهن من چه كنم بخش كن"‪",‬من به سما مي روم‬
‫نيست زر آنجا روا"‬
‫‪",205,8‬جغد نه اي بلبلي از چه در اين منزلي"‪",‬باغ و چمن را چه شد‬
‫سبزه و سرو و صبا"‬
‫‪",206,1‬اي همه خوبي ترا پس تو كرايي كرا"‪",‬اي گل در باغ ما پس تو‬
‫كجايي كجا"‬

‫‪",206,2‬سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد"‪",‬گفت رو از من مجو غير‬
‫دعا و ثنا"‬
‫‪",206,3‬از كف تو اي قمر باغ دهان پرشكر"‪",‬وز كف تو بي خبر با همه‬
‫برگ و نوا"‬
‫‪",206,4‬سرو اگر سركشيد در قد تو كي رسيد"‪",‬نرگس اگر چشم داشت‬
‫هيچ نديد او ترا"‬
‫‪",206,5‬مرغ اگر خطبه خواند شاخ اگر گل فشاند"‪",‬سبزه اگر تيز راند‬
‫هيچ ندارد دوا"‬
‫‪",206,6‬شرب گل از ابر بود شرب دل از صبر بود"‪",‬ابر حريف گياه صبر‬
‫حريف صبا"‬
‫‪",206,7‬هر طرفي صف زده مردم و ديو و دده"‪",‬ليك در اين ميكده پاي‬
‫ندارند پا"‬
‫‪",206,8‬هر طرفي ام بجو هر چه بخواهي بگو"‪",‬ره نبري تار مو تا ننمايم‬
‫هدي"‬
‫‪",206,9‬گرم شود روي آب از تپش آفتاب"‪",‬باز همش آفتاب بركشد اندر‬
‫عل"‬
‫‪",206,10‬بر بردش خرد خرد تا كه نداني چه برد"‪",‬صاف بدزدد ز درد‬
‫شعشعه دلربا"‬
‫‪",206,11‬زين سخن بوالعجب بستم من هر دو لب"‪",‬ليك فلك جمله شب‬
‫مي زندت الصل"‬
‫‪",207,1‬اي كه به هنگام درد راحت جاني مرا"‪",‬وي كه به تلخي فقر گنج‬
‫رواني مرا"‬
‫‪",207,2‬آنچه نبردست و هم عقل نديدست و فهم"‪",‬از تو بجانم رسيد قبله‬
‫ازاني مرا"‬
‫‪",207,3‬از كرمت من بناز مي نگرم در بقا"‪",‬كي بفريبد شها دولت فاني‬
‫مرا"‬
‫‪",207,4‬نغمت آنكس كه او مژده تو آورد"‪",‬گرچه بخوابي بود به ز اغاني‬
‫مرا"‬
‫‪",207,5‬در ركعات نماز هست خيال تو شه"‪",‬واجب و لزم چنانك سبع‬
‫مثاني مرا"‬
‫‪",207,6‬در گنه كافران رحم و شفاعت تراست"‪",‬مهتري و سروري سنگ‬
‫دلني مرا"‬
‫‪",207,7‬گر كرم ليزال عرضه كند ملكها"‪",‬پيش نهد جمله اي كنز نهاني‬
‫مرا"‬
‫‪",207,8‬سجده كنم من ز جان روي نهم من به خاك"‪",‬گويم ازينها همه‬
‫عشق فلني مرا"‬
‫‪",207,9‬عمر ابد پيش من هست زمان وصال"‪",‬زانك نگنجد درو هيچ‬
‫زماني مرا"‬
‫‪",207,10‬عمر اوانيست و وصل شربت صافي در آن"‪",‬بي تو چه كار آيدم‬
‫رنج اواني مرا"‬
‫‪",207,11‬بيست هزار آرزو بود مرا پيش از اين"‪",‬در هوسش خود نماند‬
‫هيچ اماني مرا"‬

‫‪",207,12‬از مدد لطف او ايمن گشتم از آنك"‪",‬گويد سلطان غيب لست‬
‫تراني مرا"‬
‫‪",207,13‬گوهر معني اوست پر شده جان و دلم"‪",‬اوست اگر گفت نيست‬
‫ثالث و ثاني مرا"‬
‫‪",207,14‬رفت وصالش به روح جسم نكرد التفات"‪",‬گرچه مجرد ز تن‬
‫گشت عياني مرا"‬
‫‪",207,15‬پير شدم از غمش ليك چو تبريز را"‪",‬نام بري بازگشت جمله‬
‫جواني مرا"‬
‫‪",208,1‬از جهت ره زدن راه درآرد مرا"‪",‬تا به كف ره زنان باز سپارد مرا"‬
‫‪",208,2‬آنك زند هر دمي راه دو صد قافله"‪",‬من چه زنم پيش او او به چه‬
‫آرد مرا"‬
‫‪",208,3‬من سر و پا گم كنم دل ز جهان بركنم"‪",‬گر نفسي او به لطف‬
‫سر بنخارد مرا"‬
‫‪",208,4‬او ره خوش مي زند رقص بر آن مي كنم"‪",‬هر دم بازي نو عشق‬
‫برآرد مرا"‬
‫‪",208,5‬گه به فسوس او مرا گويد كنجي نشين"‪",‬چونك نشينم به كنج خود‬
‫بدر آرد مرا"‬
‫‪",208,6‬زاول امروزم او مي بپراند چو باز"‪",‬تا كه چه گيرد به من بر كي‬
‫گمارد مرا"‬
‫‪",208,7‬همت من همچو رعد نكته من همچو ابر"‪",‬قطره چكد ز ابر من‬
‫چون بفشارد مرا"‬
‫‪",208,8‬ابر من از بامداد دارد از آن بحر داد"‪",‬تا كه ز رعد و ز باد بر كي‬
‫ببارد مرا"‬
‫‪",208,9‬چونك ببارد مرا ياوه ندارد مرا"‪",‬در كف صد گون نبات باز گذارد‬
‫مرا"‬
‫‪",209,1‬اي در ما را زده شمع سرايي درآ"‪",‬خانه دل آن تست خانه خدايي‬
‫درآ"‬
‫‪",209,2‬خانه ز تو تافته ست روشنيي يافته ست"‪",‬اي دل و جان جاي تو‬
‫اي تو كجايي درآ"‬
‫‪",209,3‬اي صنم خانگي مايه ديوانگي"‪",‬اي همه خوبي ترا پس تو كرايي‬
‫درآ"‬
‫‪",210,1‬گر نه تهي باشدي بيشترين جويها"‪",‬خواجه چرا مي دود تشنه‬
‫درين كويها"‬
‫‪",210,2‬خم كه درو باده نيست هست خم از باد پر"‪",‬خم پر از باد كي‬
‫سرخ كند رويها"‬
‫‪",210,3‬هست تهي خارها نيست درو بوي گل"‪",‬كور بجويد ز خار لطف گل‬
‫و بويها"‬
‫‪",210,4‬با طلب آتشين روي چو آتش ببين"‪",‬بر پي دودش برو زود درين‬
‫سويها"‬
‫‪",210,5‬در حجب مشك موي روي ببين اه چه روي"‪",‬آنك خدايش بشست‬
‫دور ز رو شويها"‬

‫‪",210,6‬بر رخ او پرده نيست جز كه سر زلف او"‪",‬گاه چو چوگان شود‬
‫گاه شود گويها"‬
‫‪",210,7‬از غلط عاشقان از تبش روي او"‪",‬صورت او مي شود بر سر آن‬
‫مويها"‬
‫‪",210,8‬هي كه بسي جانها موي به مو بسته اند"‪",‬چون مگسان شسته اند‬
‫بر سر چربويها"‬
‫‪",210,9‬باده چو از عقل برد رنگ ندارد رواست"‪",‬حسن تو چون‬
‫يوسفيست تا چه كنم خويها"‬
‫‪",210,10‬آهوي آن نرگسش صيد كند جز كه شير"‪",‬راست شود روح چون‬
‫كژ كند ابرويها"‬
‫‪",210,11‬مفخر تبريزيان شمس حق بي زيان"‪",‬توي به تو عشق تست باز‬
‫كن اين تويها"‬
‫‪",211,1‬باز بنفشه رسيد جانب سوسن دو تا"‪",‬باز گل لعل پوش مي‬
‫بدراند قبا"‬
‫‪",211,2‬باز رسيدند شاد زان سوي عالم چو باد"‪",‬مست و خرامان و‬
‫خوش سبزقبايان ما"‬
‫‪",211,3‬سرو علمدار رفت سوخت خزان را به تفت"‪",‬وز سر كه رخ نمود‬
‫لله شيرين لقا"‬
‫‪",211,4‬سنبله با ياسمين گفت سلم عليك"‪",‬گفت عليك السلم در چمن‬
‫آي اي فتا"‬
‫‪",211,5‬يافته معروفيي هر طرفي صوفيي"‪",‬دست زنان چون چنار رقص‬
‫كنان چون صبا"‬
‫‪",211,6‬غنچه چو مستوريان كرده رخ خود نهان"‪",‬باد كشد چادرش كاي‬
‫سره رو برگشا"‬
‫‪",211,7‬يار درين كوي ما آب درين جوي ما"‪",‬زينت نيلوفري تشنه و زردي‬
‫چرا"‬
‫‪",211,8‬رفت دي روترش كشته شد آن عيش كش"‪",‬عمر تو بادا دراز اي‬
‫سمن تيزپا"‬
‫‪",211,9‬نرگس در ماجرا چشمك زد سبزه را"‪",‬سبزه سخن فهم كرد گفت‬
‫كه فرمان ترا"‬
‫‪",211,10‬گفت قرنفل به بيد من ز تو دارم اميد"‪",‬گفت عزبخانه ام خلوت‬
‫تست الصل"‬
‫‪",211,11‬سيب بگفت اي ترنج از چه تو رنجيده اي"‪",‬گفت من از چشم بد‬
‫مي نشوم خود نما"‬
‫‪",211,12‬فاخته با كو و كو آمد كان يار كو"‪",‬كردش اشارت به گل بلبل‬
‫شيرين نوا"‬
‫‪",211,13‬غير بهار جهان هست بهاري نهان"‪",‬ماه رخ و خوش دهان باده‬
‫بده ساقيا"‬
‫‪",211,14‬يا قمرا طالعا في ظلمات الدجي"‪",‬نور مصابيحه يغلب شمس‬
‫الضحي"‬
‫‪",211,15‬چند سخن ماند ليك بيگه و ديرست نيك"‪",‬هرچه به شب فوت‬
‫شد آرم فردا قضا"‬

‫‪",212,1‬اسير شيشه كن آن جنيان دانا را"‪",‬بريز خون دل آن خونيان صهبا‬
‫را"‬
‫‪",212,2‬ربوده اند كله هزار خسرو را"‪",‬قباي لعل ببخشيده چهره ما را"‬
‫‪",212,3‬بگاه جلوه چو طاوس عقلها برده"‪",‬گشاده چون دل عشاق پر‬
‫رعنا را"‬
‫‪",212,4‬ز عكسشان فلك سبز رنگ لعل شود"‪",‬قياس كن كه چگونه كنند‬
‫دلها را"‬
‫‪",212,5‬درآورند به رقص و طرب به يك جرعه"‪",‬هزار پير ضعيف بمانده‬
‫برجا را"‬
‫‪",212,6‬چه جاي پير كه آب حيات خلقند"‪",‬كه جان دهند به يك غمزه جمله‬
‫اشيا را"‬
‫‪",212,7‬شكر فروش چنين چست هيچ كس ديدست"‪",‬سخن شناس كند‬
‫طوطي شكرخا را"‬
‫‪",212,8‬زهي لطيف و ظريف و زهي كريم و شريف"‪",‬چنين رفيق ببايد‬
‫طريق بال را"‬
‫‪",212,9‬صل زدند همه عاشقان طالب را"‪",‬روان شويد به ميدان پي تماشا‬
‫را"‬
‫‪",212,10‬اگر خزينه قارون بما فرو ريزند"‪",‬ز مغز ما نتوانند برد سودا را"‬
‫‪",212,11‬بيار ساقي باقي كه جان جانهايي"‪",‬بريز بر سر سودا شراب‬
‫حمرا را"‬
‫‪",212,12‬دلي كه پند نگيرد ز هيچ دلداري"‪",‬برو گمار دمي آن شراب گيرا‬
‫را"‬
‫‪",212,13‬زهي شراب كه عشقش بدست خود پخته ست"‪",‬زهي گهر كه‬
‫نبودست هيچ دريا را"‬
‫‪",212,14‬ز دست زهره به مريخ اگر رسد جامش"‪",‬رها كند بيكي جرعه‬
‫خشم و صفرا را"‬
‫‪",212,15‬تو مانده اي و شراب و همه فنا گشتيم"‪",‬ز خويشتن چه نهان‬
‫مي كني تو سيما را"‬
‫‪",212,16‬وليك غيرت للست حاضر و ناظر"‪",‬هزار عاشق كشتي براي لل‬
‫را"‬
‫‪",212,17‬بنفي لل گويد بهر دمي لل"‪",‬بزن تو گردن ل را بيار ال را"‬
‫‪",212,18‬بده بل ل جامي از آنك مي داني"‪",‬كه علم و عقل ربايد هزار دانا‬
‫را"‬
‫‪",212,19‬و يا به غمزه شوخت به سوي او بنگر"‪",‬كه غمزه تو حياتيست‬
‫ثاني احيا را"‬
‫‪",212,20‬به آب ده تو غبار غم و كدورت را"‪",‬به خواب در كن آن جنگ را‬
‫و غوغا را"‬
‫‪",212,21‬خداي عشق فرستاد تا درو پيچيم"‪",‬كه نيست ليق پيچش ملك‬
‫تعالي را"‬
‫‪",212,22‬بماند نيم غزل در دهان و ناگفته"‪",‬ولي دريغ كه گم كرده ام سر‬
‫و پا را"‬

‫‪",212,23‬برآ بتاب بر افلك شمس تبريزي"‪",‬به مغز نغز بياراي برج جوزا‬
‫را"‬
‫‪",213,1‬اگر تو عاشق عشقي و عشق را جويا"‪",‬بگير خنجر تيز و ببر گلوي‬
‫حيا"‬
‫‪",213,2‬بدانك سد عظيم است در روش ناموس"‪",‬حديث بي غرض است‬
‫اين قبول كن به صفا"‬
‫‪",213,3‬هزار گونه جنون از چه كرد آن مجنون"‪",‬هزار شيد برآورد آن‬
‫گزين شيدا"‬
‫‪",213,4‬گهي قباش دريد و گهي به كوه دويد"‪",‬گهي ز زهر چشيد و گهي‬
‫گزيد فنا"‬
‫‪",213,5‬چو عنكبوت چنان صيدهاي زفت گرفت"‪",‬ببين چه صيد كند دام‬
‫ربي العلي"‬
‫‪",213,6‬چو عشق چهره ليلي بدان همه ارزيد"‪",‬چگونه باشد اسري به‬
‫عبده ليل"‬
‫‪",213,7‬نديده اي تو دواوين ويسه و رامين"‪",‬نخوانده اي تو حكايات وامق‬
‫و عذرا"‬
‫‪",213,8‬تو جامه گرد كني تا ز آب تر نشود"‪",‬هزار غوطه ترا خورد نيست‬
‫در دريا"‬
‫‪",213,9‬طريق عشق همه مستي آمد و پستي"‪",‬كه سيل پست رود كي‬
‫رود سوي بال"‬
‫‪",213,10‬ميان حلقه عشاق چون نگين باشي"‪",‬اگر تو حلقه بگوش تكيني‬
‫اي مول"‬
‫‪",213,11‬چنانك حلقه به گوش است چرخ را اين خاك"‪",‬چنانك حلقه به‬
‫گوش است روح را اعضا"‬
‫‪",213,12‬بيا بگو چه زيان كرد خاك از اين پيوند"‪",‬چه لطفها كه نكردست‬
‫عقل با اجزا"‬
‫‪",213,13‬دهل بزير گليم اي پسر نشايد زد"‪",‬علم بزن چو دليران ميانه‬
‫صحرا"‬
‫‪",213,14‬به گوش جان بشنو از غريو مشتاقان"‪",‬هزار غلغله در جو گنبد‬
‫خضرا"‬
‫‪",213,15‬چو برگشايد بند قبا ز مستي عشق"‪",‬تو هاي و هوي ملك بين و‬
‫حيرت حورا"‬
‫‪",213,16‬چه اضطراب كه بال و زير عالم راست"‪",‬ز عشق كوست منزه ز‬
‫زير و از بال"‬
‫‪",213,17‬چو آفتاب برآمد كجا بماند شب"‪",‬رسيد جيش عنايت كجا بماند‬
‫عنا"‬
‫‪",213,18‬خموش كردم اي جان جان جان تو بگو"‪",‬كه ذزه ذره ز عشق رخ‬
‫تو شد گويا"‬
‫‪",214,1‬درخت اگر متحرك بدي ز جاي بجا"‪",‬نه رنج اره كشيدي نه‬
‫زخمهاي جفا"‬
‫‪",214,2‬نه آفتاب و نه مهتاب نور بخشيدي"‪",‬اگر مقيم بدندي چو صخره‬
‫صما"‬

‫‪",214,3‬فرات و دجله و جيحون چه تلخ بودندي"‪",‬اگر مقيم بدندي بجاي‬
‫چون دريا"‬
‫‪",214,4‬هوا چو حاقن گردد به چاه زهر شود"‪",‬ببين ببين چه زيان كرد از‬
‫درنگ هوا"‬
‫‪",214,5‬چو آب بحر سفر كرد بر هوا در ابر"‪",‬خلص يافت ز تلخي و گشت‬
‫چون حلوا"‬
‫‪",214,6‬ز جنبش لهب و شعله چون بماند آتش"‪",‬نهاد روي به خاكستري و‬
‫مرگ و فنا"‬
‫‪",214,7‬نگر به يوسف كنعان كه از كنار پدر"‪",‬سفر فتادش تا مصر و‬
‫گشت مستثنا"‬
‫‪",214,8‬نگر به موسي عمران كه از بر مادر"‪",‬به مدين آمد و زان راه‬
‫گشت او مول"‬
‫‪",214,9‬نگر به عيسي مريم كه از دوام سفر"‪",‬چو آب چشمه حيوانست‬
‫يحيي الموتي"‬
‫‪",214,10‬نگر به احمد مرسل كه مكه را بگذاشت"‪",‬كشيد لشكر و بر مكه‬
‫گشت او وال"‬
‫‪",214,11‬چو بر براق سفر كرد در شب معراج"‪",‬بيافت مرتبه قاب قوس‬
‫او ادني"‬
‫‪",214,12‬اگر ملول نگردي يكان يكان شمرم"‪",‬مسافران جهان را دوتا دوتا‬
‫و سه تا"‬
‫‪",214,13‬چو اندكي بنمودم بدان تو باقي را"‪",‬ز خوي خويش سفر كن به‬
‫خوي و خلق خداي"‬
‫‪",215,1‬من از كجا غم و شادي اين جهان ز كجا"‪",‬من از كجا غم باران و‬
‫ناودان ز كجا"‬
‫‪",215,2‬چرا به عالم اصلي خويش وا نروم"‪",‬دل از كجا و تماشاي خاكدان‬
‫ز كجا"‬
‫‪",215,3‬چو خر ندارم و خر بنده نيستم اي جان"‪",‬من از كجا غم پالن و‬
‫كودبان ز كجا"‬
‫‪",215,4‬هزار ساله گذشتي ز عقل و وهم و گمان"‪",‬تو از كجا و ره بام و‬
‫نردبان ز كجا"‬
‫‪",215,5‬تو مرغ چارپري تا بر آسمان پري"‪",‬تو از كجا و ره بام و نردبان ز‬
‫كجا"‬
‫‪",215,6‬كسي ترا و تو كس را به بز نمي گيري"‪",‬تو از كجا و هياهاي هر‬
‫شبان ز كجا"‬
‫‪",215,7‬هزار نعره ز بالي آسمان آمد"‪",‬تو تن زني و نجويي كه اين فغان‬
‫ز كجا"‬
‫‪",215,8‬چو آدمي بيكي مار شد برون ز بهشت"‪",‬ميان كژدم و ماران ترا‬
‫امان ز كجا"‬
‫‪",215,9‬دل دل به سررشته شو مثل بشنو"‪",‬كه آسمان ز كجايست و‬
‫ريسمان ز كجا"‬
‫‪",215,10‬شراب خام بيار و به پختگان در ده"‪",‬من از كجا غم هر خام‬
‫قلتبان ز كجا"‬

‫‪",215,11‬شرابخانه در آ و در از درون در بند"‪",‬تو از كجا و بدو نيك‬
‫مردمان ز كجا"‬
‫‪",215,12‬طمع مدار كه عمر ترا كران باشد"‪",‬صفات حقي و حق را حدو‬
‫كران ز كجا"‬
‫‪",215,13‬اجل قفص شكند مرغ را نيازارد"‪",‬اجل كجا و پر مرغ جاودان ز‬
‫كجا"‬
‫‪",215,14‬خموش باش كه گفتي بسي و كس نشنيد"‪",‬كه اين دهل ز چه‬
‫بامست و اين بيان ز كجا"‬
‫‪",216,1‬روم به حجره خياط عاشقان فردا"‪",‬من دراز قبا با هزار گز‬
‫سودا"‬
‫‪",216,2‬ببردت ز يزيد و بدوزدت بر زيد"‪",‬بدين يكي كندت جفت وزان دگر‬
‫عذرا"‬
‫‪",216,3‬بدان يكيت بدوزد كه دل نهي همه عمر"‪",‬زهي بريشم و بخيه زهي‬
‫يد بيضا"‬
‫‪",216,4‬چو دل تمام نهادي ز هجر بشكافد"‪",‬به زخم نادره مقراض‬
‫اهبطوامنها"‬
‫‪",216,5‬ز جمع كردن و تفريق او شدم حيران"‪",‬به ثبت و محو چو تلوين‬
‫خاطر شيدا"‬
‫‪",216,6‬دلست تخته پر خاك او مهندس دل"‪",‬زهي رسوم و رقوم و حقايق‬
‫و اسما"‬
‫‪",216,7‬ترا چو در دگري ضرب كرد همچو عدد"‪",‬ز ضرب خود چه نتيجه‬
‫همي كند پيدا"‬
‫‪",216,8‬چو ضرب ديدي اكنون بيا و قست بين"‪",‬كه قطره اي را چون‬
‫بخش كرد در دريا"‬
‫‪",216,9‬به جبر جمله اضداد را مقابله كرد"‪",‬خمش كه فكر درا شكست‬
‫زين عجايبها"‬
‫‪",217,1‬چه نيكبخت كسي كه خداي خواند ترا"‪",‬درآ درآ به سعادت درت‬
‫گشاد خدا"‬
‫‪",217,2‬كه برگشايد درها مفتح البواب"‪",‬كه نزل و منزل بخشيد نحن‬
‫نزلنا"‬
‫‪",217,3‬كه دانه را بشكافد ندا كند به درخت"‪",‬كه سر برآر به بال و مي‬
‫فشان خرما"‬
‫‪",217,4‬كه در دميد در آن ني كه بود زير زمين"‪",‬كه گشت مادر شيرين و‬
‫خسرو حلوا"‬
‫‪",217,5‬كي كرد در كف كان خاك را زر و نقره"‪",‬كي كرد در صدفي آب را‬
‫جواهرها"‬
‫‪",217,6‬ز جان و تن برهيدي به جذبه جانان"‪",‬ز قاب و قوس گذشتي به‬
‫جذب او ادني"‬
‫‪",217,7‬هم آفتاب شده مطربت كه خيز سجود"‪",‬بسوي قامت سروي ز‬
‫دست لله صل"‬
‫‪",217,8‬چنين بلند چرا مي پرد هماي ضمير"‪",‬شنيد بانگ صفيري ز ربي‬
‫العلي"‬

‫‪",217,9‬گل شكفته بگويم كه از چه مي خندد"‪",‬كه مستجاب شد او را از‬
‫آن بهار دعا"‬
‫‪",217,10‬چو بوي يوسف معني گل از گريبان يافت"‪",‬دهان گشاد بخنده كه‬
‫هاي يا بشرا"‬
‫‪",217,11‬بدي بگويد گلشن كه هرچه خواهي كن"‪",‬به فر عدل شهنشه‬
‫نترسم از يغما"‬
‫‪",217,12‬چو آسمان و زمين در كفش كم از سيبيست"‪",‬تو برگ من‬
‫بربايي كجا بري و كجا"‬
‫‪",217,13‬چو اوست معني عالم به اتفاق همه"‪",‬به جز به خدمت معني كجا‬
‫روند اسما"‬
‫‪",217,14‬شد اسم مظهر معني كاردت ان اعرف"‪",‬وز اسم يافت فراغت‬
‫بصيرت عرفا"‬
‫‪",217,15‬كليم را بشناسد به معرفت هارون"‪",‬اگر عصاش نباشد وگر يد‬
‫بيضا"‬
‫‪",217,16‬چگونه چرخ نگردد بگرد بام و درش"‪",‬كه آفتاب و مه از نور او‬
‫كنند سخا"‬
‫‪",217,17‬چو نور گفت خداوند خويشتن را نام"‪",‬غلم چشم شو ايرا ز نور‬
‫كرد چرا"‬
‫‪",217,18‬ازين همه بگذشتم نگاه دار تو دست"‪",‬كه مي خرامد از آن پرده‬
‫مست يوسف ما"‬
‫‪",217,19‬چه جاي دست بود عقل و هوش شد از دست"‪",‬كه ساقيست‬
‫دلرام و باده اش گيرا"‬
‫‪",217,20‬خموش باش كه تا شرح اين همو گويد"‪",‬كه آب و تاب همان به‬
‫كه آيد از بال"‬
‫‪",218,1‬ز بهر غيرت آموخت آدم اسما را"‪",‬ببافت جامع كل پردهاي اجزا‬
‫را"‬
‫‪",218,2‬براي غير بود غيرت و چو غير نبود"‪",‬چرا نمود دوتا آن يگانه يكتا‬
‫را"‬
‫‪",218,3‬دهان پر است جهان خموش را از راز"‪",‬چه مانعست فصيحان‬
‫حرف پيما را"‬
‫‪",218,4‬به بوسهاي پياپي ره دهان بستند"‪",‬شكرلبان حقايق دهان گويا را"‬
‫‪",218,5‬گهي ز بوسه يار و گهي ز جام عقار"‪",‬مجال نيست سخن را نه‬
‫رمز و ايما را"‬
‫‪",218,6‬به زخم بوسه سخن را چه خوش همي شكنند"‪",‬به فتنه بسته ره‬
‫فتنه را و غوغا را"‬
‫‪",218,7‬چو فتنه مست شود ناگهان برآشوبند"‪",‬چه چيز بند كند مست بي‬
‫محابا را"‬
‫‪",218,8‬چو موج پست شود كوهها و بحر شود"‪",‬كه بيم آب كند سنگهاي‬
‫خارا را"‬
‫‪",218,9‬چو سنگ آب شود آب سنگ پس مي دان"‪",‬احاطت ملك كامكار‬
‫بينا را"‬

‫‪",218,10‬چو جنگ صلح شود صلح جنگ پس مي بين"‪",‬صناعت كف آن‬
‫كردگار دانا را"‬
‫‪",218,11‬بپوش روي كه روپوش كار خوبانست"‪",‬زبون و دست خوش و‬
‫رام يافتي ما را"‬
‫‪",218,12‬حريف بين كه فتادي تو شير با خرگوش"‪",‬مكن مبند بكلي ره‬
‫مواسا را"‬
‫‪",218,13‬طمع نگر كه منت پند مي دهم كه مكن"‪",‬چنانكه پند دهد نيم‬
‫پشه عنقا را"‬
‫‪",218,14‬چنانكه جنگ كند روي زرد با صفرا"‪",‬چنانكه راه ببندد حشيش‬
‫دريا را"‬
‫‪",218,15‬اكنت صاعقه يا حبيب او نارا"‪",‬فما تركت لنا منزل ول دارا"‬
‫‪",218,16‬بك الفخار و لكن بهيت من سكر"‪",‬فلست افهم لي مفخرا ول‬
‫عارا"‬
‫‪",218,17‬متي اتوب من الذنب تو بتي ذنبي"‪",‬متي اجار اذا العشق صار لي‬
‫جارا"‬
‫‪",218,18‬يقول عقلي ل تبدلن هدي بردي"‪",‬اما قضيت به في هلك‬
‫اوطارا"‬
‫‪",219,1‬چو اندر آيد يارم چو خوش بود به خدا"‪",‬چو گيرد او به كنارم چه‬
‫خوش بود به خدا"‬
‫‪",219,2‬چو شير پنجه نهد برشكسته آهوي خويش"‪",‬كه اي عزيز شكارم‬
‫چه خوش بود بخدا"‬
‫‪",219,3‬گريزپاي رهش را كشان كشان ببرند"‪",‬بر آسمان چهارم چه‬
‫خوش بود بخدا"‬
‫‪",219,4‬بدان دو نرگس مستش عظيم مخمورم"‪",‬چو بشكنند خمارم چه‬
‫خوش بود بخدا"‬
‫‪",219,5‬چو جان زار بل ديده با خدا گويد"‪",‬كه جز تو هيچ ندارم چه خوش‬
‫بود بخدا"‬
‫‪",219,6‬جوابش آيد از آن سو كه من ترا پس ازين"‪",‬بهيچكس نگذارم چه‬
‫خوش بود بخدا"‬
‫‪",219,7‬شب وصال بيايد شبم چو روز شود"‪",‬كه روز و شب نشمارم چه‬
‫خوش بود بخدا"‬
‫‪",219,8‬چو گل شكفته شوم در وصال گلرخ خويش"‪",‬رسد نسيم بهارم‬
‫چه خوش بود بخدا"‬
‫‪",219,9‬بيابم آن شكرستان بي نهايت را"‪",‬كه برد صبر و قرارم چه خوش‬
‫بود بخدا"‬
‫‪",219,10‬امانتي كه بته چرخ در نمي گنجد"‪",‬به مستحق بسپارم چه خوش‬
‫بود بخدا"‬
‫‪",219,11‬خراب و مست شوم در كمال بي خويشي"‪",‬نه بدروم نه بكارم‬
‫چه خوش بود بخدا"‬
‫‪",219,12‬بگفت هيچ نيايم چو پر بود دهنم"‪",‬سر حديث نخارم چه خوش‬
‫بود بخدا"‬

‫‪",220,1‬ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا"‪",‬كه بامداد عنايت خجسته باد‬
‫مرا"‬
‫‪",220,2‬بياد آر دل تا چه خواب ديدي دوش"‪",‬كه بامداد سعادت دري گشاد‬
‫مرا"‬
‫‪",220,3‬مگر بخواب بديدم كه مه مرا برداشت"‪",‬ببرد بر فلك و بر فلك‬
‫نهاد مرا"‬
‫‪",220,4‬فتاده ديدم دل را خراب در راهش"‪",‬ترانه گويان كين دم چنين‬
‫فتاد مرا"‬
‫‪",220,5‬ميان عشق و دلم پيش كارها بودست"‪",‬كه اندك اندك آيد همي‬
‫بياد مرا"‬
‫‪",220,6‬اگر نمود به ظاهر كه عشق زاد ز من"‪",‬همي بدان به حقيقت كه‬
‫عشق زاد مرا"‬
‫‪",220,7‬ايا پديد صفاتت نهان چو جان ذاتت"‪",‬به ذات تو كه تويي جملگي‬
‫مراد مرا"‬
‫‪",220,8‬همي رسد ز توام بوسه و نمي بينم"‪",‬ز پرده هاي طبيعت كه اين‬
‫كي داد مرا"‬
‫‪",220,9‬مبر وظيفه رحمت كه در فنا افتم"‪",‬فغان برآورم آنجا كه داد داد‬
‫مرا"‬
‫‪",220,10‬بجاي بوسه اگر خود مرا رسد دشنام"‪",‬خوشم كه حادثه كردست‬
‫اوستاد مرا"‬
‫‪",221,1‬مرا تو گوش گرفتي همي كشي به كجا"‪",‬بگو كه در دل تو چيست‬
‫چيست عزم ترا"‬
‫‪",221,2‬چه ديگ پخته اي از بهر من عزيزا دوش"‪",‬خداي داند تا چيست‬
‫عشق را سودا"‬
‫‪",221,3‬چو گوش چرخ و زمين و ستاره در كف تست"‪",‬كجا روند همانجا‬
‫كه گفته اي كه بيا"‬
‫‪",221,4‬مرا دو گوش گرفتي و جمله را يك گوش"‪",‬كه مي زنم ز بن هر‬
‫دو گوش طال بقا"‬
‫‪",221,5‬غلم پير شود خواجه اش كند آزاد"‪",‬چو پير گشتم از آغاز بنده كرد‬
‫مرا"‬
‫‪",221,6‬نه كودكان به قيامت سپيد مو خيزند"‪",‬قيامت تو سيه موي كرد‬
‫پيران را"‬
‫‪",221,7‬چو مرده زنده كني پير را جوان سازي"‪",‬خموش كردم و مشغول‬
‫مي شوم به دعا"‬
‫‪",222,1‬رويم و خانه بگيريم پهلوي دريا"‪",‬كه داد اوست جواهر كه خوي‬
‫اوست سخا"‬
‫‪",222,2‬بدانكه صحبت جان را همي كند همرنگ"‪",‬ز صحبت فلك آمد‬
‫ستاره خوش سيما"‬
‫‪",222,3‬نه تن به صحبت جان خوب روي و خوش فعلست"‪",‬چه مي شود‬
‫تن مسكين چو شد ز جان عذرا"‬
‫‪",222,4‬چو دست متصل تست بس هنر دارد"‪",‬چو شد ز جسم جدا اوفتاد‬
‫اندر پا"‬

‫‪",222,5‬كجاست آن هنر تو نه كه همان دستي"‪",‬نه اين زمان فراقست و‬
‫آن زمان لقا"‬
‫‪",222,6‬پس الله الله زنهار ناز يار بكش"‪",‬كه ناز يار بود صدهزار من‬
‫حلوا"‬
‫‪",222,7‬فراق را بنديدي خدات منما ياد"‪",‬كه اين دعاگو به زين نداشت‬
‫هيچ دعا"‬
‫‪",222,8‬ز نفس كلي چون نفس جزو ما ببريد"‪",‬به اهبطوا و فرود آمد از‬
‫چنان بال"‬
‫‪",222,9‬مثال دست بريده ز كار خويش بماند"‪",‬كه گشت طعمه گربه زهي‬
‫ذليل و بل"‬
‫‪",222,10‬ز دست او همه شيران شكسته پنجه بدند"‪",‬كه گربه مي كشدش‬
‫سو به سو ز دست قضا"‬
‫‪",222,11‬اميد وصل بود تا رگيش مي جنبد"‪",‬كه يافت دولت وصلت هزار‬
‫دست جدا"‬
‫‪",222,12‬مدار اين عجب از شهريار خوش پيوند"‪",‬كه پاره پاره دود از‬
‫كفش شدست سما"‬
‫‪",222,13‬شه جهاني و هم پاره دوز استادي"‪",‬بكن نظر سوي اجزاي پاره‬
‫پاره ما"‬
‫‪",222,14‬چو چنگ ما بشكستي بساز و كش سوي خود"‪",‬زالست زخمه‬
‫همي زن همي پذير بل"‬
‫‪",222,15‬بل كنيم و ليكن بلي اول كو"‪",‬كه آن چو نعره روحست وين ز‬
‫كوه صدا"‬
‫‪",222,16‬چو ناي ما بشكستي شكسته را بربند"‪",‬نياز اين ني ما را ببين‬
‫بدان دمها"‬
‫‪",222,17‬كه ناي پاره ما پاره مي دهد صد جان"‪",‬كه كي دمم دهد او تا‬
‫شوم لطيف ادا"‬
‫‪",223,1‬كجاست مطرب جان تا ز نعره هاي صل"‪",‬درافكند دم او در هزار‬
‫سر سودا"‬
‫‪",223,2‬بگفته ام كه نگويم وليك خواهم گفت"‪",‬من از كجا و وفاهاي‬
‫عهدها ز كجا"‬
‫‪",223,3‬اگر زمين به سراسر برويد از توبه"‪",‬به يك دم آن همه را عشق‬
‫بدرود چو گيا"‬
‫‪",223,4‬از آنك توبه چو بندست بند نپذيرد"‪",‬علو موج چو كهسار و غره‬
‫دريا"‬
‫‪",223,5‬ميان ابروت اي عشق اين زمان گرهيست"‪",‬كه نيست ليق آن‬
‫روي خوب از آن باز آ"‬
‫‪",223,6‬مرا به جمله جهان كار كس نيايد خوش"‪",‬كه كارهاي تو ديدم‬
‫مناسب و همتا"‬
‫‪",223,7‬چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق"‪",‬ز ذره ذره شنيدم كه نعم‬
‫مولنا"‬
‫‪",223,8‬حلوتيست در آن آب بحر زخارت"‪",‬كه شد از او جگر آب را هم‬
‫استسقا"‬

‫‪",223,9‬خداي پهلوي هر درد دارويي بنهاد"‪",‬چو درد عشق قديمست ماند‬
‫بي ز دوا"‬
‫‪",223,10‬وگر دوا بود اين را تو خود روا داري"‪",‬بكاه گل كه بيندوده است‬
‫بام سما"‬
‫‪",223,11‬كسي كه نوبت الفقر فخر زد جانش"‪",‬چه التفات نمايد به تاج و‬
‫تخت و لوا"‬
‫‪",223,12‬چو باغ و راغ حقايق جهان گرفت همه"‪",‬ميان زهر گياهي چرا‬
‫چرند چرا"‬
‫‪",223,13‬دهان پرست سخن ليك گفت امكان نيست"‪",‬به جان جمله‬
‫مردان بگو تو باقي را"‬
‫‪",224,1‬چه خيره مي نگري در رخ من اي برنا"‪",‬مگر كه در رخمست آيتي‬
‫از آن سودا"‬
‫‪",224,2‬مگر كه بر رخ من داغ عشق مي بيني"‪",‬ميان داغ نبشته كه نحن‬
‫نزلنا"‬
‫‪",224,3‬هزار مشك همي خواهم و هزار شكم"‪",‬كه آب خضر لذيذست و‬
‫من در استسقا"‬
‫‪",224,4‬وفا چه مي طلبي از كسي كه بي دل شد"‪",‬چو دل برفت برفت‬
‫از پيش وفا و جفا"‬
‫‪",224,5‬به حق اين دل ويران و حسن معمورت"‪",‬خوش است گنج خيالت‬
‫درين خرابه ما"‬
‫‪",224,6‬غريو و ناله جانها ز سوي بي سويي"‪",‬مرا ز خواب جهانيد دوش‬
‫وقت دعا"‬
‫‪",224,7‬ز ناله گويم يا از جمال ناله كنان"‪",‬ز ناله گوش پرست از جمالش‬
‫آن عينا"‬
‫‪",224,8‬قرار نيست زماني ترا برادر من"‪",‬ببين كه مي كشدت هر طرف‬
‫تقاضاها"‬
‫‪",224,9‬مثال گويي اندر ميان صد چوگان"‪",‬دوانه تا سر ميدان و گه ز سر‬
‫تا پا"‬
‫‪",224,10‬كجاست نيت شاه و كجاست نيت گوي"‪",‬كجاست قامت يار و‬
‫كجاست بانگ صل"‬
‫‪",224,11‬ز جوش شوق تو من همچو بحر غريدم"‪",‬بگو تو اي شه دانا و‬
‫گوهر گويا"‬
‫‪",225,1‬بپخته است خدا بهر صوفيان حلوا"‪",‬كه حلقه حلقه نشستند و در‬
‫ميان حلوا"‬
‫‪",225,2‬هزار كاسه سر رفت سوي خوان فلك"‪",‬چو در فتاد از آن ديگ در‬
‫دهان حلوا"‬
‫‪",225,3‬به شرق و غرب فتادست غلغلي شيرين"‪",‬چنين بود چو دهد شاه‬
‫خسروان حلوا"‬
‫‪",225,4‬پياپي از سوي مطبخ رسول مي آيد"‪",‬كه پخته اند مليك بر آسمان‬
‫حلوا"‬
‫‪",225,5‬به آبريز برد چونك خورد حلوا تن"‪",‬بسوي عرش برد چونك خورد‬
‫جان حلوا"‬

‫‪",225,6‬به گرد ديگ دل اي جان چو كفچه گرد بسر"‪",‬كه تا چو كفچه دهان‬
‫پر كني از آن حلوا"‬
‫‪",225,7‬دلي كه از پي حلوا چو ديك سوخت سياه"‪",‬كرم بود كه ببخشد‬
‫بتاي نان حلوا"‬
‫‪",225,8‬خموش باش كه گر حق نگويدش كه بده"‪",‬چه جاي نان ندهد هم‬
‫به صد سنان حلوا"‬
‫‪",226,1‬برفت يار من و يادگار ماند مرا"‪",‬رخ معصفر و چشم پر آب و وا‬
‫اسفا"‬
‫‪",226,2‬دو ديده باشد پر نم چو در ويست مقيم"‪",‬فرات و كوثر و آب‬
‫حيات جان افزا"‬
‫‪",226,3‬چرا رخم نكند زرگري چو متصلست"‪",‬به گنج بي حد و كان جمال‬
‫و حسن و بها"‬
‫‪",226,4‬چراست وا اسفاگوي زانك يعقوبست"‪",‬ز يوسف كش مه روي‬
‫خويش گشته جدا"‬
‫‪",226,5‬ز ناز اگر برود تا ستاره بار شوم"‪",‬رسد چو مي زندش آفتاب‬
‫طال بقا"‬
‫‪",226,6‬اگر چيم ز چراگاه جان برون كردست"‪",‬كجاست زهره و يارا كه‬
‫گويمش كه چرا"‬
‫‪",226,7‬الست عشق رسيد و هر آنكه گفت بلي"‪",‬گواه گفت بلي هست‬
‫صد هزار بل"‬
‫‪",226,8‬بل درست و بل در ترا كند زيرك"‪",‬خصوص در يتيمي كه هست از‬
‫آن دريا"‬
‫‪",226,9‬منم كبوتر او گر براندم سر ني"‪",‬كجا پرم نپرم جز كه گرد بام و‬
‫سرا"‬
‫‪",226,10‬منم ز سايه او آفتاب عالم گير"‪",‬كه سلطنت رسد آنرا كه يافت‬
‫ظل هما"‬
‫‪",226,11‬بس است دعوت دعوت بهل دعا مي گو"‪",‬مسيح رفت به چارم‬
‫سما بپر دعا"‬
‫‪",227,1‬به جان پاك تو اي معدن سخا و وفا"‪",‬كه صبر نيست مرا بي تو‬
‫اي عزيز بيا"‬
‫‪",227,2‬چه جاي صبر كه گر كوه قاف بود اين صبر"‪",‬ز آفتاب جدايي چو‬
‫برف گشت فنا"‬
‫‪",227,3‬ز دور آدم تا دور اعور دجال"‪",‬چو جان بنده نبودست جان سپرده‬
‫ترا"‬
‫‪",227,4‬تو خواه باور كن يا بگو كه نيست چنين"‪",‬وفاي عشق تو دارم‬
‫بجان پاك وفا"‬
‫‪",227,5‬ملمتم مكنيد ار دراز مي گويم"‪",‬بود كه كشف شود حال بنده‬
‫پيش شما"‬
‫‪",227,6‬كه آتشيست كه ديك مرا همي جوشد"‪",‬كزو شكاف كند گر رسد‬
‫به سقف سما"‬
‫‪",227,7‬اگرچه سقف سما ز آفتاب و آتش او"‪",‬خلل نكرد و نگشت از‬
‫تفش سيه سيما"‬

‫‪",227,8‬روان شدست يكي جوي خون ز هستي من"‪",‬خبر ندارم من كز‬
‫كجاست تا به كجا"‬
‫‪",227,9‬بجو چه گويم كاي جو مرو چه جنگ كنم"‪",‬برو بگو تو به دريا‬
‫مجوش اي دريا"‬
‫‪",227,10‬بحق آن لب شيرين كه مي دمي در من"‪",‬كه اختيار ندارد به ناله‬
‫اين سرنا"‬
‫‪",227,11‬خموش باش و مزن آتش اندرين بيشه"‪",‬نمي شكيبي مي نال‬
‫پيش او تنها"‬
‫‪",228,1‬بيار آنكه قرين را سوي قرين كشدا"‪",‬فرشته را ز فلك جانب‬
‫زمين كشدا"‬
‫‪",228,2‬بهر شبي چو محمد به جانب معراج"‪",‬براق عشق ابد را به زير‬
‫زين كشدا"‬
‫‪",228,3‬به پيش روح نشين زانكه هر نشست ترا"‪",‬به خلق و خوي و‬
‫صفتهاي همنشين كشدا"‬
‫‪",228,4‬شراب عشق ابد را كه ساقيش روح است"‪",‬نگيرد و نكشد ور‬
‫كشد چنين كشدا"‬
‫‪",228,5‬برو بدزد ز پروانه خوي جانبازي"‪",‬كه آن ترا به سوي نور شمع‬
‫دين كشدا"‬
‫‪",228,6‬رسيد وحي خدايي كه گوش تيز كنيد"‪",‬كه گوش تيز به چشم‬
‫خداي بين كشدا"‬
‫‪",228,7‬خيال دوست ترا مژده وصال دهد"‪",‬كه آن خيال و گمان جانب‬
‫يقين كشدا"‬
‫‪",228,8‬درين چهي تو چو يوسف خيال دوست رسن"‪",‬رسن ترا به فلكهاي‬
‫برترين كشدا"‬
‫‪",228,9‬به روز وصل اگر عقل ماندت گويد"‪",‬نگفتمت كه چنان كن كه آن‬
‫به اين كشدا"‬
‫‪",228,10‬بجه بجه ز جهان همچو آهوان از شير"‪",‬گرفتمش همه كان است‬
‫كان به كين كشدا"‬
‫‪",228,11‬براستي برسد جان بر آستان وصال"‪",‬اگر كژي به حرير و قز‬
‫كژين كشدا"‬
‫‪",228,12‬بكش تو خار جفاها از آنكه خاركشي"‪",‬به سبزه و گل و ريحان و‬
‫ياسمين كشدا"‬
‫‪",228,13‬بنوش لعنت و دشنام دشمنان پي دوست"‪",‬كه آن به لطف و‬
‫ثناها و آفرين كشدا"‬
‫‪",228,14‬دهان ببند و امين باش در سخن داري"‪",‬كه شه كليد خزينه بر‬
‫امين كشدا"‬
‫‪",229,1‬شراب داد خدا مر مرا ترا سركا"‪",‬چو قسمتست چه جنگست مر‬
‫مرا و ترا"‬
‫‪",229,2‬شراب آن گل است و خمار حصه خار"‪",‬شناسد او همه را و سزا‬
‫دهد بسزا"‬
‫‪",229,3‬شكر ز بهر دل تو ترش نخواهد شد"‪",‬كه هست جا و مقام شكر‬
‫دل حلوا"‬

‫‪",229,4‬ترا چو نوحه گري داد نوحه اي مي كن"‪",‬مرا چو مطرب خود كرد‬
‫در دمم سرنا"‬
‫‪",229,5‬شكر شكر چه بخندد به روي من دلدار"‪",‬به روي او نگرم وارهم ز‬
‫رو و ريا"‬
‫‪",229,6‬اگر بدست ترش شكري تو از من نيز"‪",‬طمع كن اي ترش ارنه‬
‫محال را مفزا"‬
‫‪",229,7‬وگر گريست به عالم گلي كه تا من تيز"‪",‬بگريم و بكنم نوحه اي‬
‫چو آن گلها"‬
‫‪",229,8‬حقم نداد غمي جز كه قافيه طلبي"‪",‬ز بهر شعر و از آن هم‬
‫خلص داد مرا"‬
‫‪",229,9‬بگير و پاره كن اين شعر را چو شعر كهن"‪",‬كه فارغست معاني ز‬
‫حرف و باد و هوا"‬
‫‪",230,1‬ز سوز شوق دل من همي زند علل"‪",‬كه بوك در رسدش از جناب‬
‫وصل صل"‬
‫‪",230,2‬دلست همچو حسين و فراق همچو يزيد"‪",‬شهيد گشته دو صد ره‬
‫به دشت كرب و بل"‬
‫‪",230,3‬شهيد گشته بظاهر حيات گشته به غيب"‪",‬اسير در نظر خصم و‬
‫خسروي بخل"‬
‫‪",230,4‬ميان جنت و فردوس وصل دوست مقيم"‪",‬رهيده از تك زندان‬
‫جوع و رخص و غل"‬
‫‪",230,5‬اگر نه بيخ درختش درون غيب مليست"‪",‬چرا شكوفه وصلش‬
‫شكفته است مل"‬
‫‪",230,6‬خموش باش و ز سوي ضمير ناطق باش"‪",‬كه نفس ناطق كلي‬
‫بگويدت افل"‬
‫‪",231,1‬سبكتري تو از آن دم كه مي رسد ز صبا"‪",‬ز دم زدن نشود سير و‬
‫مانده كس جانا"‬
‫‪",231,2‬ز دم زدن كي شود مانده يا كي سير شود"‪",‬تو آن دمي كه خدا‬
‫گفت يحيي الموتي"‬
‫‪",231,3‬دهان گور شود باز و لقمه ايش كند"‪",‬چو بسته گشت دهان تن از‬
‫دم احيا"‬
‫‪",231,4‬دمم فزون ده تا خيك من شود پرباد"‪",‬كه تا شوم ز دم تو سوار‬
‫بر دريا"‬
‫‪",231,5‬مباد روزي كندر جهان تو در ندمي"‪",‬كه يك گياه نرويد ز جمله‬
‫صحرا"‬
‫‪",231,6‬فروكش اين دم زيرا ترا دمي دگر است"‪",‬چو بسكلد ز لب اين باد‬
‫آن بود برجا"‬
‫‪",232,1‬چو عشق را تو نداني بپرس از شبها"‪",‬بپرس از رخ زرد و ز‬
‫خشكي لبها"‬
‫‪",232,2‬چنانكه آب حكايت كند ز اختر و ماه"‪",‬ز عقل و روح حكايت كنند‬
‫قالبها"‬
‫‪",232,3‬هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد"‪",‬كه آن ادب نتوان يافتن ز‬
‫مكتبها"‬

‫‪",232,4‬ميان صد كس عاشق چنان بديد بود"‪",‬كه بر فلك مه تابان ميان‬
‫كوكبها"‬
‫‪",232,5‬خرد نداد و حيران شود ز مذهب عشق"‪",‬اگرچه واقف باشد ز‬
‫جمله مذهبها"‬
‫‪",232,6‬خضر دلي كه ز آب حيات عشق چشيد"‪",‬كساد شد بر آنكس زلل‬
‫مشربها"‬
‫‪",232,7‬به باغ رنجه مشو در درون عاشق بين"‪",‬دمشق و غوطه و گلزارها‬
‫و نيربها"‬
‫‪",232,8‬دمشق چه كه بهشتي پر از فرشته و حور"‪",‬عقول خيره در آن‬
‫چهرها و غبغبها"‬
‫‪",232,9‬نه از نبيذ لذيذش شكوفها و خمار"‪",‬نه از حلوت حلواش دمل و‬
‫تبها"‬
‫‪",232,10‬ز شاه تا به گدا در كشاكش طمعند"‪",‬به عشق باز رهد جان ز‬
‫طمع و مطلبها"‬
‫‪",232,11‬چه فخر باشد مر عشق را ز مشتريان"‪",‬چه پشت باشد مر شير‬
‫را ز ثعلبها"‬
‫‪",232,12‬فراز نخل جهان پخته اي نمي يابم"‪",‬كه كند شد همه دندانم از‬
‫مذنبها"‬
‫‪",232,13‬بپر عشق بپر در هوا و بر گردون"‪",‬چو آفتاب منزه ز جمله‬
‫مركبها"‬
‫‪",232,14‬نه وحشتي دل عشاق را چو مفردها"‪",‬نه خوف قطع و جداييست‬
‫چون مركبها"‬
‫‪",232,15‬عنايتش بگزيدست از پي جانها"‪",‬مسببش بخريدست از مسببها"‬
‫‪",232,16‬وكيل عشق درآمد به صدر قاضي كاب"‪",‬كه تا دلش برمد از قضا‬
‫و از گبها"‬
‫‪",232,17‬زهي جهان و زهي نظم نادر و ترتيب"‪",‬هزار شور در افكند در‬
‫مرتبها"‬
‫‪",232,18‬گداي عشق شمر هرچه در جهان طربيست"‪",‬كه عشق چون زر‬
‫كانست و آن مذهبها"‬
‫‪",232,19‬سلبت قلبي يا عشق خدعه و دها"‪",‬كذبت حاشا لكن ملحه و‬
‫بها"‬
‫‪",232,20‬اريد ذكرك يا عشق شاكرا لكن"‪",‬و لهت فيك و شوشت فكرتي‬
‫و نها"‬
‫‪",232,21‬به صد هزار لغت گر مديح عشق كنم"‪",‬فزونترست جمالش ز‬
‫جمله دبها"‬
‫‪",233,1‬كجاست ساقي جان تا بهم زند ما را"‪",‬بروبد از دل ما فكر دي و‬
‫فردا را"‬
‫‪",233,2‬چنو درخت كم افتد پناه مرغان را"‪",‬چنو امير ببايد سپاه سودا را"‬
‫‪",233,3‬روان شود ز ره سينه صد هزار پري"‪",‬چو بر قنينه بخواند فسون‬
‫احيا را"‬
‫‪",233,4‬كجاست شير شكاري و حمله هاي خوشش"‪",‬كه پر كنند ز آهوي‬
‫مشك صحرا را"‬

‫‪",233,5‬ز مشرقست وز خورشيد نور عالم را"‪",‬ز آدمست در و نسل و‬
‫بچه حوا را"‬
‫‪",233,6‬كجاست بحر حقايق كجاست ابر كرم"‪",‬كه چشمهاي روان داده‬
‫است خارا را"‬
‫‪",233,7‬كجاست كان شه ما نيست ليك آن باشد"‪",‬كه چشم بند كند‬
‫سحرهاش بينا را"‬
‫‪",233,8‬چنان ببندد چشمت كه ذره را بيني"‪",‬ميان روز و نبيني تو شمس‬
‫كبري را"‬
‫‪",233,9‬ز چشم بند ويست آنك زورقي بيني"‪",‬ميان بحر و نبيني تو موج‬
‫دريا را"‬
‫‪",233,10‬ترا طپيدن زورق ز بحر غمز كند"‪",‬چنانك جنبش مردم به روز‬
‫اعمي را"‬
‫‪",233,11‬نخوانده اي ختم الله خداي مهر نهد"‪",‬همو گشايد مهرو برد‬
‫غطاها را"‬
‫‪",233,12‬دو چشم بسته تو در خواب نقشها بيني"‪",‬دو چشم باز شود پرده‬
‫آن تماشا را"‬
‫‪",233,13‬عجب مدار اگر جان حجاب جانانست"‪",‬رياضتي كن و بگذار‬
‫نفس غوغا را"‬
‫‪",233,14‬عجبتر اينك خليق مثال پروانه"‪",‬همي پرند و نبيني تو شمع دلها‬
‫را"‬
‫‪",233,15‬چه جرم كردي اي چشم ما كه بندت كرد"‪",‬بزارو توبه كن و ترك‬
‫كن خطاها را"‬
‫‪",233,16‬سزاست جسم بفرسودن اينچنين جان را"‪",‬سزاست مشي علي‬
‫الرأس آن تقاضا را"‬
‫‪",233,17‬خموش باش كه تا وحيهاي حق شنوي"‪",‬كه صد هزار حياتست‬
‫وحي گويا را"‬
‫‪",234,1‬ز جام ساقي باقي چو خورده اي تو دل"‪",‬كه لحظه لحظه برآري ز‬
‫عربده علل"‬
‫‪",234,2‬مگر ز زهره شنيدي دل به وقت صبوح"‪",‬كه بزم خاص نهادم‬
‫صلي عيش صل"‬
‫‪",234,3‬بل درست بليش بنوش و در مي بار"‪",‬چه مي گريزي آخر گريز‬
‫تست بل"‬
‫‪",234,4‬پياله بر كف زاهد ز خلق باكش نيست"‪",‬ميان خلق نشستست در‬
‫خلست خل"‬
‫‪",234,5‬زهي پياله كه در چشم سر همي نايد"‪",‬ز دست ساقي معني تو‬
‫هم بنوش هل"‬
‫‪",235,1‬مرا بديد و نپرسيد آن نگار چرا"‪",‬ترش ترش بگذشت از دريچه يار‬
‫چرا"‬
‫‪",235,2‬سبب چه بود چه كردم كه بد نمود ز من"‪",‬كه خاطرش بگرفتست‬
‫اين غبار چرا"‬
‫‪",235,3‬ز بامداد چرا قصد خون عاشق كرد"‪",‬چرا كشيد چنين تيغ ذوالفقار‬
‫چرا"‬

‫‪",235,4‬چو ديدم آن گل او را كه رنگ ريخته بود"‪",‬دميد از دل مسكين‬
‫هزار خار چرا"‬
‫‪",235,5‬چو لب بخنده گشايد گشاده گردد دل"‪",‬در آن لبست هميشه‬
‫گشاد كار چرا"‬
‫‪",235,6‬ميان ابروي خود چون گره زند از خشم"‪",‬گره گره شود از غم دل‬
‫فكار چرا"‬
‫‪",235,7‬زهي تعلق جان باگشاد و خنده او"‪",‬يكي دمش كه نبينم شوم نزار‬
‫چرا"‬
‫‪",235,8‬جهان سيه شود آندم كه رو بگرداند"‪",‬نه روز ماند و ني عقل‬
‫برقرار چرا"‬
‫‪",235,9‬يكي نفس كه دل يار ما ز ما برميد"‪",‬چرا رميد ز ما لطف كردگار‬
‫چرا"‬
‫‪",235,10‬مگر كه لطف خدا اوست ما غلط كرديم"‪",‬وگرنه خوبي او گشت‬
‫بيكنار چرا"‬
‫‪",235,11‬برون صورت اگر لطف محض دادي روي"‪",‬پيمبران ز چه گشتند‬
‫پرده دار چرا"‬
‫‪",236,1‬مباركي كه بود در همه عروسيها"‪",‬درين عروسي ما باد اي خدا‬
‫تنها"‬
‫‪",236,2‬مباركي شب قدر و ماه روزه و عيد"‪",‬مباركي ملقات آدم و حوا"‬
‫‪",236,3‬مباركي ملقات يوسف و يعقوب"‪",‬مباركي تماشاي جنه الماوي"‬
‫‪",236,4‬مباركي دگر كان بگفت درنايد"‪",‬نثار شادي اولد شيخ و مهتر ما"‬
‫‪",236,5‬به همدمي و خوشي همچو شير باد و عسل"‪",‬به اختلط و وفا‬
‫همچو شكر و حلوا"‬
‫‪",236,6‬مباركي تبارك نديم و ساقي باد"‪",‬بر آنك گويد آمين بر آنك كرد‬
‫دعا"‬
‫‪",237,1‬يار ما دلدار ما عالم اسرار ما"‪",‬يوسف ديدار ما رونق بازار ما"‬
‫‪",237,2‬بر دم امسال ما عاشق آمد پار ما"‪",‬مفلسانيم و تويي گنج ما دينار‬
‫ما"‬
‫‪",237,3‬كاهلنيم و تويي حج ما پيكار ما"‪",‬خفتگانيم و تويي دولت بيدار ما"‬
‫‪",237,4‬خستگانيم و تويي مرهم بيمار ما"‪",‬ما خرابيم و تويي از كرم‬
‫معمار ما"‬
‫‪",237,5‬دوش گفتم عشق را اي شه عيار ما"‪",‬سر مكش منكر مشو برده‬
‫اي دستار ما"‬
‫‪",237,6‬پس جوابم داد او كز توست اين كار ما"‪",‬هرچه گويي وا دهد چون‬
‫صدا كهسار ما"‬
‫‪",237,7‬گفتمش خود ما كهيم اين صدا گفتار ما"‪",‬زانك كه را اختيار نبود‬
‫اي مختار ما"‬
‫‪",237,8‬گفت بشنو اول شمه اي ز اسرار ما"‪",‬هر ستوري لغري كي‬
‫كشاند بار ما"‬
‫‪",237,9‬گفتمش از ما ببر زحمت اخبار ما"‪",‬بلبلي مستي بكن هم ز‬
‫بوتيمار ما"‬

‫‪",237,10‬هستي تو فخر ما هستي ما عار ما"‪",‬احمد و صديق بين در دل‬
‫چون غار ما"‬
‫‪",237,11‬مي ننوشد هر ميي مست دردي خوار ما"‪",‬خور ز دست شه‬
‫خورد مرغ خوش منقار ما"‬
‫‪",237,12‬چون بخسپد در لحد قالب مردار ما"‪",‬رسته گردد زين قفص‬
‫طوطي طيار ما"‬
‫‪",237,13‬خود شناسد جاي خود مرغ زير كسار ما"‪",‬بعد ما پيدا كني در‬
‫زمين آثار ما"‬
‫‪",237,14‬گر به بستان بي توايم خار شد گلزار ما"‪",‬ور به زندان با توايم‬
‫گل برويد خار ما"‬
‫‪",237,15‬گر در آتش با توايم نور گردد نار ما"‪",‬ور به جنت بي توايم نار‬
‫شد انوار ما"‬
‫‪",237,16‬از تو شد باز سپيد زاغ ما و سار ما"‪",‬بس كن و ديگر مگو كين‬
‫بود گفتار ما"‬
‫‪",238,1‬هله اي كيا نفسي بيا"‪",‬در عيش را سره برگشا"‬
‫‪",238,2‬اين فلن چه شد آن فلن چه شد"‪",‬نبود مرا سر ماجرا"‬
‫‪",238,3‬نهلد كسي سر زلف او"‪",‬نرهد دلي ز چنين لقا"‬
‫‪",238,4‬نكند كسي ز خوشي سفر"‪",‬نرود كسي ز چنين سرا"‬
‫‪",238,5‬بهل اين همه بده آن قدح"‪",‬كه شنيده ام كرم شما"‬
‫‪",238,6‬قدحي كه آن پردل شود"‪",‬بپرد دلم بسوي سما"‬
‫‪",238,7‬خمش اين نفس دم دل مزن"‪",‬كه فداي تو دل و جان ما"‬
‫‪",239,1‬كراني ندارد بيابان ما"‪",‬قراري ندارد دل و جان ما"‬
‫‪",239,2‬جهان در جهان نقش و صورت گرفت"‪",‬كدامست ازين نقشها آن‬
‫ما"‬
‫‪",239,3‬چو در ره ببيني بريده سري"‪",‬كه غلطان رود سوي ميدان ما"‬
‫‪",239,4‬ازو پرس ازو پرس اسرار ما"‪",‬كزو بشنوي سر پنهان ما"‬
‫‪",239,5‬چه بودي كه يك گوش پيدا شدي"‪",‬حريف زبانهاي مرغان ما"‬
‫‪",239,6‬چه بودي كه يك مرغ پران شدي"‪",‬برو طوق سر سليمان ما"‬
‫‪",239,7‬چه گويم چه دانم كه اين داستان"‪",‬فزونست از حد و امكان ما"‬
‫‪",239,8‬چگونه زنم دم كه هر دم به دم"‪",‬پريشانترست اين پريشان ما"‬
‫‪",239,9‬چه كبكان و بازان ستان مي پرند"‪",‬ميان هواي كهستان ما"‬
‫‪",239,10‬ميان هوايي كه هفتم هواست"‪",‬كه بر اوج آنست ايوان ما"‬
‫‪",239,11‬ازين داستان بگذر از من مپرس"‪",‬كه درهم شكستست دستان‬
‫ما"‬
‫‪",239,12‬صلح الحق و دين نمايد ترا"‪",‬جمال شهنشاه و سلطان ما"‬
‫‪",240,1‬تو جان و جهاني كريما مرا"‪",‬چه جان و جهان از كجا تا كجا"‬
‫‪",240,2‬كه جان خود چه باشد بر عاشقان"‪",‬جهان خود چه باشد بر اوليا"‬
‫‪",240,3‬نه بر پشت گاويست جمله زمين"‪",‬كه در مرغزار تو دارد چرا"‬
‫‪",240,4‬در آن كارواني كه كل زمين"‪",‬يكي گاو بارست و تو رهنما"‬
‫‪",240,5‬در انبار فضل تو بس دانهاست"‪",‬كه آن نشكند زير هفت آسيا"‬
‫‪",240,6‬تو در چشم نقاش و پنهان ز چشم"‪",‬زهي چشم بند و زهي‬
‫سيميا"‬

‫‪",240,7‬ترا عالمي غير هجده هزار"‪",‬زهي كيميا و زهي كبريا"‬
‫‪",240,8‬يكي بيت ديگر برين قافيه"‪",‬بگويم بلي وام دارم ترا"‬
‫‪",240,9‬كه نگزارد اين وام را جز فقير"‪",‬كه فقرست درياي در وفا"‬
‫‪",240,10‬غني از بخيلي غني ماندست"‪",‬فقير از سخاوت فقير از سخا"‬
‫‪",241,1‬نرد كف تو بردست مرا"‪",‬شير غم تو خوردست مرا"‬
‫‪",241,2‬گشتم چو خليل اندر غم تو"‪",‬آتشكده ها سردست مرا"‬
‫‪",241,3‬در خاك فنا اي دل بمران"‪",‬كز راندن تو گردست مرا"‬
‫‪",241,4‬مي ران فرسي در گلشن جان"‪",‬كز گلشن جان وردست مرا"‬
‫‪",241,5‬در شادي ما وهمي نرسد"‪",‬كين خنده گري پرده ست مرا"‬
‫‪",241,6‬صد رخ ز درون سرخست مرا"‪",‬يك رخ ز برون زردست مرا"‬
‫‪",241,7‬اي احول ده اين هر دو جهان"‪",‬كز راحت تو دردست مرا"‬
‫‪",241,8‬در رهبريت اي مرد طلب"‪",‬بر هر سر ره مردست مرا"‬
‫‪",241,9‬خاموش و مجو تو شهرت خود"‪",‬كز راحت تو دردست مرا"‬
‫‪",242,1‬خيك دل ما مشك تن ما"‪",‬خوش نازكنان بر پشت سقا"‬
‫‪",242,2‬از چشمه جان پر كرد شكم"‪",‬كاي تشنه بيا اي تشنه بيا"‬
‫‪",242,3‬سقا پنهان و آن مشك عيان"‪",‬ليكن نبود از مشك جدا"‬
‫‪",242,4‬گر رقص كند آن شير علم"‪",‬رقصش نبود جز رقص هوا"‬
‫‪",242,5‬دورم ز نظر فعلم بنگر"‪",‬تا بوي بود بر عود گوا"‬
‫‪",242,6‬از بوي تو جان قانع نشود"‪",‬اي چشمه جان اي چشم رضا"‬
‫‪",243,1‬بگشا در بيا درآ كه مبا عيش بي شما"‪",‬به حق چشم مست تو كه‬
‫تويي چشمه وفا"‬
‫‪",243,2‬سخنم بسته مي شود تو يكي زلف برگشا"‪",‬انا والشمس والضحي‬
‫تلف الحب والول"‬
‫‪",243,3‬انا في العشق آيه فاقروني علي المل"‪",‬امه العشق فاعرجوا‬
‫دونكم سلم الهوي"‬
‫‪",243,4‬ديدمش مست ميگذشت گفتم اي ماه تا كجا"‪",‬گفت ني همچنين‬
‫مكن همچنين در پيم بيا"‬
‫‪",243,5‬در پيش چون روان شدم برگرفت تيز تيزپا"‪",‬در پي گام تيز او چه‬
‫محل باد و برق را"‬
‫‪",243,6‬انا منذ رأيتهم انا صرت بل انا"‪",‬صوره في زجاجه نورالرض و‬
‫السما"‬
‫‪",243,7‬ركب القلب نوره فجلي القلب واصطفي"‪",‬كل من رام نوره‬
‫استضا مثله استضا"‬
‫‪",243,8‬كيف يلقاه غيره كل من غير فنا"‪",‬تو بيا بي تو پيش من كه تو‬
‫نامحرمي ترا"‬
‫‪",243,9‬به ثنا لبه كردمش گفتم اي جان جان فزا"‪",‬گفتم يكدم ثنا مگو كه‬
‫دوي هست در ثنا"‬
‫‪",243,10‬تو دو لب از دوي ببند بگشا ديده بقا"‪",‬ز لب بسته گر سخن‬
‫بگشايد گشا گشا"‬
‫‪",243,11‬ان علينا بيانه تو ميا در ميان ما"‪",‬چو در خانه ديد تنگ بكند مرد‬
‫جامها"‬

‫‪",243,12‬ني كه هر شب روان تو ز تنت مي شود جدا"‪",‬به ميان روان تو‬
‫صفتي هست ناسزا"‬
‫‪",243,13‬كه گر آن ريگ نيستي نامدي باز چون صبا"‪",‬شب نرفتي دوان‬
‫دوان به لب قلزم صفا"‬
‫‪",243,14‬باز آمد و تا ويست بنده بنده ست خدا خدا"‪",‬ماند در كيسه بدن‬
‫چو زر و سيم ناروا"‬
‫‪",243,15‬جان بنه بر كف طلب كه طلب هست كيميا"‪",‬تا تن از جان جدا‬
‫شدن مشو از جان جان جدا"‬
‫‪",243,16‬گرچه ني را تهي كنند نگذارند بي نوا"‪",‬رو پي شير و شيرگير كه‬
‫عليي و مرتضي"‬
‫‪",243,17‬نيست بودي تو قرنها بر تو خواندند هل اتي"‪",‬خط حقست نقش‬
‫دل خط حق را مخوان خطا"‬
‫‪",243,18‬الفي ل شود و تو ز الف لم گشت ل"‪",‬هله دست و دهان بشو‬
‫كه لبش گفت الصل"‬
‫‪",243,19‬چو به حق مشتغل شدي فارق از آب و گل شدي"‪",‬چو كه بي‬
‫دست و دل شدي دست در زن درين ابا"‬
‫‪",244,1‬چه شدي گر تو همچو من شدييي عاشق اي فتا"‪",‬همه روز اندر‬
‫آن جنون همه شب اندرين بكا"‬
‫‪",244,2‬ز دو چشمت خيال او نشدي يكدمي نهان"‪",‬كه دو صد نور مي‬
‫رسد به دو ديده از آن لقا"‬
‫‪",244,3‬ز رفيقان گسستيي ز جهان دست شستيي"‪",‬كه مجرد شدم ز‬
‫خود كه مسلم شدم ترا"‬
‫‪",248,3‬اي ز شيريني و دلويزي"‪",‬دانه حاجت نبوده دام ترا"‬
‫‪",248,4‬كرده شاهان نثار تاج و كمر"‪",‬مر قباي كمين غلم ترا"‬
‫‪",248,5‬ز اول عشق من گمان بردم"‪",‬كه تصور كنم ختام ترا"‬
‫‪",248,6‬سلسله م كن به پاي اشتر بند"‪",‬من طمع كي كنم سنام ترا"‬
‫‪",248,7‬آنك شيري ز لطف تو خوردست"‪",‬مرگ بيند يقين فطام ترا"‬
‫‪",248,8‬به حق آن زبان كاشف غيب"‪",‬كه بگوشم رسان پيام ترا"‬
‫‪",248,9‬به حق آن سراي دولت بخش"‪",‬بنمايم ز دور بام ترا"‬
‫‪",248,10‬گر سر از سجده تو سود كند"‪",‬چه زيانست لطف عام ترا"‬
‫‪",248,11‬شمس تبريز اين دل آشفته"‪",‬بر جگر بسته است نام ترا"‬
‫‪",249,1‬دل بر ما شدست دلبر ما"‪",‬گل ما بي حدست و شكر ما"‬
‫‪",249,2‬ما هميشه ميان گلشكريم"‪",‬زان دل ما قويست در بر ما"‬
‫‪",249,3‬زهره دارد حوادث طبعي"‪",‬كه بگردد بگرد لشكر ما"‬
‫‪",249,4‬ما به پر مي پريم سوي فلك"‪",‬زانك عرشيست اصل جوهر ما"‬
‫‪",249,5‬ساكنان فلك بخور كنند"‪",‬از صفات خوش معنبر ما"‬
‫‪",249,6‬همه نسرين و ارغوان و گلست"‪",‬بر زمين شاه راه كشور ما"‬
‫‪",249,7‬نه بخندد نه بشكفد عالم"‪",‬بي نسيم دم منور ما"‬
‫‪",249,8‬ذره هاي هوا پذيرد روح"‪",‬از دم عشق روح پرور ما"‬
‫‪",249,9‬گوشها گشته اند محرم غيب"‪",‬از زبان و دل سخن ور ما"‬
‫‪",249,10‬شمس تبريز ابرسوز شدست"‪",‬سايه اش كم مباد از سر ما"‬
‫‪",250,1‬همين كه منم بر در در برگشا"‪",‬بستن در نيست نشان رضا"‬

‫‪",250,2‬در دل هر ذره ترا درگهيست"‪",‬تا نگشايي بود آن در خفا"‬
‫‪",250,3‬فالق اصباحي و رب الفلق"‪",‬باز كني صد در و گويي درآ"‬
‫‪",250,4‬ني كه منم بر در بلك توي"‪",‬راه بده در بگشا خويش را"‬
‫‪",250,5‬آمد كبريت بر آتشي"‪",‬گفت برون آ بر من دلبرا"‬
‫‪",250,6‬صورت من صورت تو نيست ليك"‪",‬جمله توام صورت من چون‬
‫غطا"‬
‫‪",250,7‬صورت و معني تو شوم چون رسي"‪",‬محو شود صورت من در‬
‫لقا"‬
‫‪",250,8‬آتش گفتش كه برون آمدم"‪",‬از خود خود روي بپوشم چرا"‬
‫‪",250,9‬هين بستان از من تبليغ كن"‪",‬بر همه اصحاب و همه اقربا"‬
‫‪",250,10‬كوه اگر هست چو كاهش بكش"‪",‬داده امت من صفت كهربا"‬
‫‪",250,11‬كاه رباي من كه مي كشد"‪",‬نه از عدم آوردم كوه ح ‪±ր‬ا"‬
‫‪",250,12‬در دل تو جمله منم سر بسر"‪",‬سوي دل خويش بيا مرحبا"‬
‫‪",250,13‬دلبرم و دل برم ايرا كه هست"‪",‬جوهر دل زاده ز درياي ما"‬
‫‪",250,14‬نقل كنم ور نكنم سايه را"‪",‬سايه من كي بود از من جدا"‬
‫‪",252,15‬زود فراموش شود سوز شمع"‪",‬بر دل پروانه ز جهل و عما"‬
‫‪",252,16‬باز بيايد بپر نيم سوز"‪",‬باز بسوزد چو دل ناسزا"‬
‫‪",252,17‬نذر تو كن حكم تو كن حاكمي"‪",‬بر شب و بر روز و سحر اي‬
‫خدا"‬
‫‪",253,1‬چند نهان داري آن خنده را"‪",‬آن مه تابنده فرخنده را"‬
‫‪",253,2‬بنده كند روي تو صد شاه را"‪",‬شاه كند خنده تو بنده را"‬
‫‪",253,3‬خنده بياموز گل سرخ را"‪",‬جلوه كن آن دولت پاينده را"‬
‫‪",253,4‬بسته بدانست در آسمان"‪",‬تا بكشد چون تو گشاينده را"‬
‫‪",253,5‬ديده قطار شترهاي مست"‪",‬منتظرانند كشاننده را"‬
‫‪",253,6‬زلف برافشان و در آن حلقه كش"‪",‬حلق دو صد حلقه رباينده را"‬
‫‪",253,7‬روز وصالست و صنم حاضرست"‪",‬هيچ مپا مدت آينده را"‬
‫‪",253,8‬عاشق زخمست دف سخت رو"‪",‬ميل لبست آن ني نالنده را"‬
‫‪",253,9‬بر رخ دف چند طپانچه بزن"‪",‬دم ده آن ناي سگالنده را"‬
‫‪",253,10‬ور به طمع ناله برآرد رباب"‪",‬خوش بگشا آن كف بخشنده را"‬
‫‪",253,11‬عيب مكن گر غزل ابتر بماند"‪",‬نيست وفا خاطر پرنده را"‬
‫‪",254,1‬باده ده آن يار قدح باره را"‪",‬يار ترش روي شكرپاره را"‬
‫‪",254,2‬منگر آنسوي بدين سو گشا"‪",‬غمزه غمازه خون خواره را"‬
‫‪",254,3‬دست تو مي مالد بيچاره وار"‪",‬نه به كفش چاره بيچاره را"‬
‫‪",254,4‬خيره و سرگشته و بيكار كن"‪",‬اين خرد پير همه كاره را"‬
‫‪",254,5‬اي كرمت شاه هزاران كرم"‪",‬چشمه فرستي جگرخاره را"‬
‫‪",254,6‬طفل دو روزه چو ز تو بو برد"‪",‬مي كشد او سوي تو گهواره را"‬
‫‪",254,7‬ترك كند دايه و صد شير را"‪",‬اي بدل روغن كنجاره را"‬
‫‪",254,8‬خوب كليدي در بربسته را"‪",‬خوب كمندي دل آواره را"‬
‫‪",254,9‬كار تو اين باشد اي آفتاب"‪",‬نور فرستي مه و استاره را"‬
‫‪",254,10‬منتظرش باش و چو مه نورگير"‪",‬ترك كن اين گنگل و نظاره را"‬
‫‪",254,11‬رحمت تو مهره دهد مار را"‪",‬خانه دهد عقرب جراره را"‬
‫‪",254,12‬ياد دهد كار فراموش را"‪",‬باد دهد خاطر سياره را"‬

‫‪",254,13‬هر بت سنگين ز دمش زنده شد"‪",‬تا چه دمست آن بت سحاره‬
‫را"‬
‫‪",254,14‬خامش كن گفت ازين عالم است"‪",‬ترك كن اين عالم غداره را"‬
‫‪",255,1‬خيز صبوحي كن و در ده صل"‪",‬خيز كه صبح آمد و وقت دعا"‬
‫‪",255,2‬كوزه پر از مي كن و در كاسه ريز"‪",‬خيز مزن خنبك و خم برگشا"‬
‫‪",255,3‬دور بگردان و مرا ده نخست"‪",‬جان مرا تازه كن اي جان فزا"‬
‫‪",255,4‬خيز كه از هر طرفي بانگ چنگ"‪",‬در فلك انداخت ندا و صدا"‬
‫‪",258,2‬گرم شوي شب تو به خورشيد غيب"‪",‬چشم ترا باز كند توتيا"‬
‫‪",258,3‬امشب استيزه كن و سر منه"‪",‬تا كه ببيني ز سعادت عطا"‬
‫‪",258,4‬جلوه گه جمله بتان در شبست"‪",‬نشنود آنكس كه بخفت الصل"‬
‫‪",258,5‬موسي عمران نه به شب ديد نور"‪",‬سوي درختي كه بگفتش بيا"‬
‫‪",258,6‬رفت به شب بيش ز ده ساله راه"‪",‬ديد درختي همه غرق ضيا"‬
‫‪",258,7‬ني كه به شب احمد معراج رفت"‪",‬برد براقيش به سوي سما"‬
‫‪",258,8‬روز پي كسب و شب از بهر عشق"‪",‬چشم بدي تا كه نبيند ترا"‬
‫‪",258,9‬خلق بخفتند ولي عاشقان"‪",‬جمله شب قصه كنان با خدا"‬
‫‪",258,10‬گفت به داود خداي كريم"‪",‬هر كي كند دعوي سوداي ما"‬
‫‪",258,11‬چون همه شب خفت بود آن دروغ"‪",‬خواب كجا آيد مر عشق را"‬
‫‪",258,12‬زانكه بود عاشق خلوت طلب"‪",‬تا غم دل گويد با دلربا"‬
‫‪",258,13‬تشنه نخسپيد مگر اندكي"‪",‬تشنه كجا خواب گران از كجا"‬
‫‪",258,14‬چونك بخسپيد بخواب آب ديد"‪",‬يا لب جو يا كه سبو يا سقا"‬
‫‪",258,15‬جمله شب مي رسد از حق خطاب"‪",‬خيز غنيمت شمر اي بي‬
‫نوا"‬
‫‪",258,16‬ورنه پس مرگ تو حسرت خوري"‪",‬چونك شود جان تو از تن‬
‫جدا"‬
‫‪",258,17‬جفت ببردند و زمين ماند خام"‪",‬هيچ ندارد جز خار و گيا"‬
‫‪",258,18‬من شدم از دست تو باقي بخوان"‪",‬مست شدم سر نشناسم ز‬
‫پا"‬
‫‪",258,19‬شمس حق مفخر تبريزيان"‪",‬بستم لب را تو بيا برگشا"‬
‫‪",259,1‬پيش كش آن شاه شكر خانه را"‪",‬آن گهر روشن دردانه را"‬
‫‪",259,2‬آن شه فرخ رخ بي مثل را"‪",‬آن مه دريادل جانانه را"‬
‫‪",259,3‬روح دهد مرده پوسيده را"‪",‬مهر دهد سينه بيگانه را"‬
‫‪",259,4‬دامن هر خار پر از گل كند"‪",‬عقل دهد كله ديوانه را"‬
‫‪",259,5‬در خرد طفل دو روزه نهد"‪",‬آنچ نباشد دل فرزانه را"‬
‫‪",259,6‬طفل كي باشد تو مگر منكري"‪",‬عربده استن حنانه را"‬
‫‪",259,7‬مست شوي و شه مستان شوي"‪",‬چونك بگرداند پيمانه را"‬
‫‪",259,8‬بي خودم و مست و پراكنده مغز"‪",‬ور نه نكو گويم افسانه را"‬
‫‪",259,9‬با همه بشنو كه ببايد شنود"‪",‬قصه شيرين غريبانه را"‬
‫‪",259,10‬بشكند آن روي دل ماه را"‪",‬بشكند آن زلف دو صد شانه را"‬
‫‪",259,11‬قصه آن چشم كي يارد گزارد"‪",‬ساحر ساحر كش فتانه را"‬
‫‪",259,12‬بيند چشمش كه چه خواهد شدن"‪",‬تا ابد او بيند پيشانه را"‬
‫‪",259,13‬راز مگو رو عجمي ساز خويش"‪",‬ياد كن آن خواجه عليانه را"‬
‫‪",260,1‬چرخ فلك با همه كار و كيا"‪",‬گرد خدا گردد چون آسيا"‬

‫‪",262,2‬ان تدننا طوبي لنا ان تحفنا يا ويلنا"‪",‬يا نور ضو ناظرا يا خاطرا‬
‫مخاطرا"‬
‫‪",262,3‬ندعوك ربا حاضرا من قبلنا تفاخرا"‪",‬فكن لنا في ذلنا برا كريما‬
‫غافرا"‬
‫‪",262,4‬من مي روم تو كلي درين ره و درين سرا"‪",‬اگر نواله اي رسد‬
‫نيمي مرا نيمي ترا"‬
‫‪",262,5‬خود كي رود كشتي درو كه او تهي بيرون رود"‪",‬كيل گهر همي‬
‫رسد بر مشتري و مشترا"‬
‫‪",262,6‬كيل گهر همي رسد قرص قمر همي رسد"‪",‬نور بصر همي رسد‬
‫اندك ترين چيزها"‬
‫‪",262,7‬خوش اندر آ در انجمن جز بر شكر لگد مزن"‪",‬جز بر قرابيها مزن‬
‫جر بر بتان جان فزا"‬
‫‪",263,1‬بشكر خنده اگر مي ببرد جان مرا"‪",‬متع الله فوادي بحبيبي ابدا"‬
‫‪",263,2‬جانم آن لحظه بخندد كه ويش قبض كند"‪",‬انما يوم اجزاي اذا‬
‫اسكرها"‬
‫‪",263,3‬مغز هر ذره چو از روزن او مست شود"‪",‬سبحت را قصه عز‬
‫حبيبي و عل"‬
‫‪",263,4‬چونك از خوردن باده همگي باده شوم"‪",‬انا نقل و مدام فاشرباني‬
‫و كل"‬
‫‪",263,5‬هله اي روز چه روزي تو كه عمر تو دراز"‪",‬يوم وصل و رحيق و‬
‫نعيم و رضا"‬
‫‪",263,6‬تن همچون خم ما را پي آن باده سرشت"‪",‬نعم ما قدر ربي‬
‫لفوادي و قضا"‬
‫‪",263,7‬خم سركه دگرست و خم دوشاب دگر"‪",‬كان في خابيه الروح نبيذ‬
‫فغلي"‬
‫‪",263,8‬چون بخسپد خم باده پي آن مي جوشد"‪",‬انما القهوه تغلي لشرور‬
‫و دما"‬
‫‪",263,9‬مي منم خود كه نمي گنجم در خم جهان"‪",‬برنتابد خم نه چرخ كف‬
‫و جوش مرا"‬
‫‪",263,10‬مي مرده چه خوري هين تو مرا خور كه ميم"‪",‬انا زق ملئت فيه‬
‫شراب و سقا"‬
‫‪",263,11‬وگرت رزق نباشد من و ياران بخوريم"‪",‬فانصتوا و اعترفوا‬
‫معشرا اخوان صفا"‬
‫‪",264,1‬لي حبيب حبه يشوي الحشا"‪",‬لو يشا يمشي علي عيني مشا"‬
‫‪",264,2‬روز آن باشد كه روزيم او بود"‪",‬اي خوشا آن روز و روزي اي‬
‫خوشا"‬
‫‪",264,3‬آن چه باشد كو كند كان نيست خوش"‪",‬قد رضنيا يفعل الله ما‬
‫يشا"‬
‫‪",264,4‬خار او سرمايه گلها بود"‪",‬انه المنان في كشف الغشا"‬
‫‪",264,5‬هرچه گفتي يا شنيدي پوست بود"‪",‬ليس لب العشق سرا قد‬
‫فشا"‬
‫‪",264,6‬كي به قشر پوستها قانع شود"‪",‬ذو لباب في التجلي قد نشا"‬

‫‪",264,7‬من خمش كردم غمش خامش نكرد"‪",‬عافنا من شر واش قد‬
‫وشا"‬
‫‪",265,1‬راح بفيها و الروح فيها"‪",‬كم اشتهيها قم فاسقنيها"‬
‫‪",265,2‬اين راز يارست اين ناز يارست"‪",‬آواز يارست قم فاسقنيها"‬
‫‪",265,3‬ادركت ثاري قبلت جاري"‪",‬فازداد ناري قم فاسقنيها"‬
‫‪",268,4‬ولكن بريق القرب افني عقولهم"‪",‬فسبحان من ارسي و سبحان‬
‫من اسري"‬
‫‪",268,5‬سلم علي قوم تنادي قلوبهم"‪",‬بالسنه السرار شكرا له شكرا"‬
‫‪",268,6‬فطوبي لمن ادلي من الجد دلوه"‪",‬و في الدلو حسنا يوسف قال يا‬
‫بشري"‬
‫‪",268,7‬يطالع في شعشاع و جنه يوسف"‪",‬حقائق اسرار يحيط بها خبرا"‬
‫‪",268,8‬تجلي عليه الغيب و اندك عقله"‪",‬كما اندك ذاك الطور و استهدم‬
‫الصخرا"‬
‫‪",268,9‬فظل غريق العشق روحا مجسما"‪",‬و نورا عظيما لم يذر دونه‬
‫سترا"‬
‫‪",269,1‬تعالوا بنا نصفوا نخلي التدلل"‪",‬و من لحظكم نجلي الفواد من‬
‫الجل"‬
‫‪",269,2‬نعود الي صفو الرحيق بمجلس"‪",‬تدور بنا الكاسات تتلو علي الول"‬
‫‪",269,3‬رحيقا رقيقا صافيا متللئا"‪",‬فنخلوا بها يوما و يوما علي المل"‬
‫‪",269,4‬شرابا اذا ما ينشر الريح طيبها"‪",‬تحن اليها الوحش من جانب‬
‫الفل"‬
‫‪",269,5‬خوابي الحميرا افتحوها لعشره"‪",‬بمفتاح لقيا كم ليرخص ما غل"‬
‫‪",269,6‬يتابع سكر الراح سكر لقائكم"‪",‬فيسكر من يهوي و يفني من قل"‬
‫‪",269,7‬اناشدكم بالله تعفون انني"‪",‬لقد ذبت بالشواق والحب و الول"‬
‫‪",269,8‬لمول تري في حسنه و جماله"‪",‬أمانا من الفات و الموت و البل"‬
‫‪",269,9‬سقي الله ارضا شمس دين يدوسها"‪",‬كل الله تبريزا با حسن ما‬
‫كل"‬
‫‪",270,1‬افدي قمرا لح علينا و تلل"‪",‬ما احسنه رب تبارك و تعالي"‬
‫‪",270,2‬قد حل بروحي فتضاعفت حياه"‪",‬واليوم نأي عني عزا و جلل"‬
‫‪",270,3‬ادعوه سرارا و اناديه جهارا"‪",‬ان ابدلني الصبوه طيفا و خيال"‬
‫‪",270,4‬لو قطعني دهري ل زلت انادي"‪",‬كي تخترق الجب ويروين وصال"‬
‫‪",270,5‬لمل من العشق و لومر قرون"‪",‬حاشاه ملل بي حاشاي ملل"‬
‫‪",270,6‬العاشق حوت و هوي العشق كنجر"‪",‬هل مل اذا ماسكن الحوت‬
‫زلل"‬
‫‪",271,1‬تعالوا كلنا ذا اليوم سكري"‪",‬باقداح تخامرنا و تتري"‬
‫‪",271,2‬سقانا ربنا كاسا دهاقا"‪",‬فشكرا ثم شكرا ثم شكرا"‬
‫‪",271,3‬تعالوا ان هذا يوم عيد"‪",‬تجلي فيه ما ترجون جهرا"‬
‫‪",271,4‬طوارق زرننا والليل ساجي"‪",‬فما ابقين في التضييق صدرا"‬
‫‪",271,5‬ز كف هر يكي درياي بخشش"‪",‬نثرن جواهرا جما و وفرا"‬
‫‪",272,1‬حدا الحادي صباحا بهوا كم فاتينا"‪",‬صدنا عنكم ظبا حسدونا فابينا"‬
‫‪",272,2‬و تلقينا ملحا في فناكم خفرات"‪",‬فتعاشقنا بغنج فسبونا و سبينا"‬

‫‪",272,3‬عذل العاذل يوما عن هواكم ناصحيا"‪",‬ان يخافوا عن هواكم‬
‫فسمعنا و عصينا"‬
‫‪",272,4‬و رأيناكم بدورا في سماوات المعالي"‪",‬فاستترنا كنجوم بضياكم و‬
‫اهتدينا"‬
‫‪",272,5‬بدرنا مثل خطيب امنا في يوم عيد"‪",‬فاصطفينا حول بدر في‬
‫صلوه اقتدينا"‬
‫‪",272,6‬فدهشنا من جمال يوسف ثم افقنا"‪",‬فاذا كاسات راح كدما بيدينا"‬
‫‪",272,7‬فبل فم شربنا و بل روح سكرنا"‪",‬فبل راس فخرنا و بل رجل‬
‫سرينا"‬
‫‪",272,8‬فبل انف شممنا و بل عقل فهمنا"‪",‬و بل شدق ضحكنا و بل عين‬
‫بكينا"‬
‫‪",272,9‬نورالله زمانا حازنا الوصل امانا"‪",‬و سقي الله مكانا بحبيب التقينا"‬
‫‪",272,10‬و شربنا من مدام سكر ذات قوام"‪",‬في قعود و قيام فظهرنا و‬
‫اختفينا"‬
‫‪",272,11‬فهز زنا غصن مجد فنثرنا تمر وجد"‪",‬فاذا نحن سكاري فطفقنا و‬
‫اجتبينا"‬
‫‪",273,1‬طال ما بتنا بلكم يا كرامي و شتنا"‪",‬يا حبيب الروح اين الملتقي‬
‫اوحشتنا"‬
‫‪",273,2‬حبذا شمس العلي من ساعه نورتنا"‪",‬مرحبا بدرالدجي من ليله‬
‫ادهشتنا"‬
‫‪",273,3‬ليس نبغي غيركم قد طال ما جربتنا"‪",‬ما لنا مول سواكم طال ما‬
‫فتشتنا"‬
‫‪",273,4‬يا نسيم الصبح اني عندما بشرتني"‪",‬يا خيال الوصل روحي عندما‬
‫جمشتنا"‬
‫‪",273,5‬يا فراق الشيخ شمس الدين من تبريزنا"‪",‬كم تري في وجهنا آثار‬
‫ما حرشتنا"‬
‫‪",274,1‬ايه يا اهل الفراديس اقروا منشورنا"‪",‬وادهشو من خمرنا و‬
‫استسمعوا ناقورنا"‬
‫‪",274,2‬حوركم تصفر عشقا تنحني من ناره"‪",‬لو رأت في جنح ليل او نهار‬
‫حورنا"‬
‫‪",274,3‬جا بدر كامل قد كدر الشمس الضحي"‪",‬في قيان خادمات و‬
‫استقروا دورنا"‬
‫‪",274,4‬الف بدر حول بدري سجدا خرواله"‪",‬طيبوا ما حولنا و استشرقواد‬
‫يجورنا"‬
‫‪",274,5‬قد سكرنا من حواشي بدرهم اكرم بهم"‪",‬استجابوا بغينا و‬
‫استكثروا ميسورنا"‬
‫‪",275,1‬ابصرت روحي مليحا زلزلت زلزالها"‪",‬انعطش روحي فقلت ويح‬
‫روحي مالها"‬
‫‪",275,2‬ذاق من شعشاع خمر العشق روحي جرعه"‪",‬طار في جو الهوي و‬
‫استقلعت اثقالها"‬
‫‪",275,3‬صار روحي في هواه غارقا حتي دري"‪",‬لو تلقاه ضرير تائه‬
‫احوالها"‬

‫‪",275,4‬في الهوي من ليس في الكونين بدر مثله"‪",‬ان روحي في الهوي‬
‫من ل تري امثالها"‬
‫‪",275,5‬لم تمل روحي الي مال الي ان اعشقت"‪",‬رامت الموال كي تنثر‬
‫له اموالها"‬
‫‪",275,6‬لم تزل سفن الهوي تجري بهامذ اصبحت"‪",‬في بحار العز وال قبال‬
‫يوما يالها"‬
‫‪",275,7‬عين روحي قد اصابتها فاردتها بها"‪",‬حين عدت فضلها و استكثرت‬
‫اعمالها"‬
‫‪",275,8‬افلحت من بعد هلك ان اعوان الهوي"‪",‬اعتنوا في امرها ان خففوا‬
‫حمالها"‬
‫‪",275,9‬آه روحي من هوي صدر كبير فائق"‪",‬كل مدح قالها فيه ازدرت‬
‫اقوالها"‬
‫‪",275,10‬ييأس النفس اللقا من وصال فائت"‪",‬حين تتلو في كتاب الغيب‬
‫من افعالها"‬
‫‪",275,11‬حبذا احسان مولي عاد روحا اذ نفث"‪",‬ناولتها شربه صفي لها‬
‫احوالها"‬
‫‪",275,12‬ان روحي تقشع اللقيات في الماضي مدا"‪",‬ثم لتبصر مضي اذ‬
‫تفكر استقبالها"‬
‫‪",275,13‬اختفي العشق الثقيل في ضميري دره"‪",‬ان روحي اثقلت من‬
‫دره قد شالها"‬
‫‪",275,14‬مثله ان اثقل اليوم المخاض حره"‪",‬اوقعتها في ردي لم تغنها‬
‫احجالها"‬
‫‪",275,15‬غير ان سيدا جادت لها الطافه"‪",‬ان روحي ربوه و استنزلت‬
‫اطللها"‬
‫‪",275,16‬سيدا مولي عزيزا كامل في امره"‪",‬شمس دين مالك اوفت لها‬
‫آمالها"‬
‫‪",275,17‬صادف المولي بروحي و هي في ذاك الردي"‪",‬من زمان اكرمته‬
‫ما رأت اذللها"‬
‫‪",275,18‬جا من تبريز سربال نسيج بالهوي"‪",‬اكتست روحي صباحا انزعت‬
‫سربالها"‬
‫‪",275,19‬قالت الروح افتخارا اصطفانا فضله"‪",‬ثم غارت بعد حين من‬
‫مقال نالها"‬
‫‪",276,1‬يا خفي الحسن بين الناس يا نور الدجي"‪",‬انت شمس الحق تخفي‬
‫بين شعشاع الضحي"‬
‫‪",276,2‬كاد رب العرش يخفي حسنه من نفسه"‪",‬غيره منه علي ذاك‬
‫الكمال المنتهي"‬
‫‪",276,3‬ليتني يوما اخر ميتا في فيه"‪",‬ان في موتي هناك دوله ل ترتجي"‬
‫‪",276,4‬في غبار نعله كحل يجلي عن عمي"‪",‬في عيون فضله الوافي زلل‬
‫للظما"‬
‫‪",276,5‬غير ان السير و النقلن في ذاك الهوي"‪",‬مشكل صعب مخوف‬
‫فيه اهراق الدما"‬

‫‪",276,6‬نوره يهدي الي قصر رفيع آمن"‪",‬ل ابالي من ضلل فيه لي هذا‬
‫الهدي"‬
‫‪",276,7‬ابشري يا عين من اشراق نور شامل"‪",‬ما عليك من ضرير‬
‫سرمدي ل يري"‬
‫‪",276,8‬اصحبت تبريز عندي قبله او مشرقا"‪",‬ساعه اضحي لنور ساعه‬
‫ابغي الصل"‬
‫‪",276,9‬ايها الساقي ادر كأس البقا من حبه"‪",‬طال ما بتنا مريضا نبتغي‬
‫هذا الشفا"‬
‫‪",276,10‬ل نبالي من ليال شيبتنا برهه"‪",‬بعد ما صرنا شبابا من رحيق‬
‫دائما"‬
‫‪",276,11‬ايها الصاحون في ايامه تعسا لكم"‪",‬اشربوا اخواننا من كأسه‬
‫طوبي لنا"‬
‫‪",276,12‬حصحص الحق الحقيق المستضي من فضله"‪",‬سوف يهدي‬
‫الناس من ظلماتهم نحو الفضا"‬
‫‪",276,13‬يا لها من سو حظ معرض عن فضله"‪",‬منكر مستكبر حيران في‬
‫وادي الردي"‬
‫‪",276,14‬معرض عن عين هدل مستديم للبقا"‪",‬طالب للما في وسواس‬
‫يوم للكري"‬
‫‪",276,15‬عين بحر فجرت من ارض تبريز لها"‪",‬ارض تبريز فداك روحنا نعم‬
‫الثري"‬
‫‪",277,1‬سبق الجد الينا نزل الحب علينا"‪",‬سكن العشق لدينا فسكنا و‬
‫ثوينا"‬
‫‪",277,2‬ز من الصحو ندامه ز من السكر كرامه"‪",‬خطر العشق سلمه‬
‫ففتنا و فنينا"‬
‫‪",277,3‬فسقانا و سبانا و كلنا و رعانا"‪",‬و من الغيب اتانا فدعانا و اتينا"‬
‫‪",277,4‬فوجدناه رفيقا و مناصا و طريقا"‪",‬و شرابا و رحيقا فسقانا و‬
‫سقينا"‬
‫‪",277,5‬صدق العشق مقال كرم الغيب توالي"‪",‬و من الخلف تعالي فوفانا‬
‫و وفينا"‬
‫‪",277,6‬مل الطارق كاسا طرد الكاس نعاسا"‪",‬مهد السكر اساسا و علي‬
‫ذاك بنينا"‬
‫‪",277,7‬فرأينا خفرات و مغان حسنات"‪",‬سرجا في ظلمات فدهشنا و‬
‫هوينا"‬
‫‪",277,8‬فاليهن نظرنا فشكرنا و سكرنا"‪",‬و من السكر عبرنا كفت العبره‬
‫زينا"‬
‫‪",277,9‬فرحعنا بيسار و ربي ذات قرار"‪",‬و حكينا لمشاه و شهدنا و الينا"‬
‫‪",278,1‬انا ل اقسم ال برجال صد قونا"‪",‬انا ل اعشق ال بملح عشقونا"‬
‫‪",278,2‬فصبوا ثم صبينا فاتوا ثم اتينا"‪",‬لهم الفضل علينا لم مما سبقونا"‬
‫‪",278,3‬ففتحنا حدقات و غنمنا صدقات"‪",‬و سرقنا سرقات فاذا هم‬
‫سرقونا"‬
‫‪",278,4‬فظفرنا بقلوب و علمنا بغيوب"‪",‬فسقي الله و سقيا لعيون‬
‫رمقونا"‬

‫‪",278,5‬لحق الفضل و ال لهتكنا و هلكنا"‪",‬ففررنا و نفرنا فاذا هم لحقونا"‬
‫‪",278,6‬انا لو لي احاذر سخط الله لقلت"‪",‬رمق العين لزاما خلقونا‬
‫خلقونا"‬
‫‪",278,7‬فتعرض لشموس مكنت تحت نفوس"‪",‬و سقونا بكووس رزقونا‬
‫رزقونا"‬
‫‪",279,1‬مولنا مولنا اغنانا اغنانا"‪",‬امسينا عطشانا اصبحنا ريانا"‬
‫‪",279,2‬ل تأسي لتنسي لتخشي طغيانا"‪",‬اوطانا اوطانا من اجلك اوطانا"‬
‫‪",279,3‬شرفنا آنسنا ان كنت سكرانا"‪",‬يا بارق يا طارق عانقنا عريانا"‬
‫‪",279,4‬من كان ارضيا ما جا مرضيا"‪",‬فليعبد فليعبد فرقانا فرقانا"‬
‫‪",279,5‬من كان علويا قد جا حلويا"‪",‬نرويهم معنانا الوانا الوانا"‬
‫‪",279,6‬و الباقي و الباقي بينه يا ساقي"‪",‬يا محسن يا محسن احسانا‬
‫احسانا"‬
‫‪",280,1‬يا منير الخد يا روح البقا"‪",‬يا مجير البدر في كبد السما"‬
‫‪",280,2‬انت روح الله في اوصافه"‪",‬انت كشاف الغطا بحر العطا"‬
‫‪",280,3‬تقتل العشاق عدل كامل"‪",‬ثم تحييهم بغمزات الرضا"‬
‫‪",280,4‬صائد البطال من عين الظبا"‪",‬مالك الملك في رق الهوي"‬
‫‪",280,5‬قوم عيسي لو راو احياه"‪",‬عالم الحس انكروا عيسي اذا"‬
‫‪",280,6‬اين موسي لور آي تبيانه"‪",‬لم يواس الخضر يوما كامل"‬
‫‪",280,7‬ليت ابونا آدم يدري به"‪",‬اذ نأي من جنه لما بكا"‬
‫‪",280,8‬هجره نار هوينا قعره"‪",‬يا شفيعا قل لنا اين الردا"‬
‫‪",280,9‬خده نار يطفي نارنا"‪",‬يطفي النيران نار من رآي"‬
‫‪",281,1‬يا ساقي المدامه حي علي الصل"‪",‬امل زجاجنا بحميا فقد خل"‬
‫‪",281,2‬جسمي زجاجتي و محياك قهوتي"‪",‬يا كامل الملحه واللطف‬
‫والعل"‬
‫‪",281,3‬ما فاز عاشق بمحياك ساعه"‪",‬ال و في الصدود تلشي من البل"‬
‫‪",281,4‬الموت في لقائك يا بدر طيب"‪",‬حاشاك بل لقاوك امن من البل"‬
‫‪",281,5‬لما تل هواك صفاتا لمهجتي"‪",‬فيها حمائم يتلقين ما تل"‬
‫‪",281,6‬اسقيتني المدامه من طرفك البهي"‪",‬حتي جل فوادي من احسن‬
‫الجل"‬
‫‪",282,1‬يا من لوا عشقك ل زال عاليا"‪",‬قدخاب من يكون من العشق‬
‫خاليا"‬
‫‪",282,2‬نادي نسيم عشقك في انفس الوري"‪",‬احياكم جللي جل جلليا"‬
‫‪",282,3‬الحب والغرام اصول حياتكم"‪",‬قد خاب من يظل من الحب ساليا"‬
‫‪",282,4‬في و جنه المحب سطور رقيمه"‪",‬طوبي لمن يصير لمعناه تاليا"‬
‫‪",282,5‬يا عابسا تفرق في الهم حاله"‪",‬بالله تستمع لمقالي و حاليا"‬
‫‪",282,6‬يا من اذل عقلك نفس الهوي تعي"‪",‬من ذله النفوس سريعا‬
‫معاليا"‬
‫‪",282,7‬يا مهمل معيشته في محبه"‪",‬اسكت كفي ال له معينا و كاليا"‬
‫‪",283,1‬جا الربيع مفتخرا في جوارنا"‪",‬جا الحبيب مبتسما وسط دارنا"‬
‫‪",283,2‬طيبوا و اكرموا و تعالو التشربوا"‪",‬عند الحبيب مبتشرا في عقارنا"‬
‫‪",283,3‬من رام مغنما و تصدي جواهرا"‪",‬فليلزم الجواري وسط بحارنا"‬

‫‪",284,1‬اخي رأيت جمال سبا القلوب سبا"‪",‬و هل اتيك حديث جل العقول‬
‫جل"‬
‫‪",284,2‬الست من يتمني الخلود في طرب"‪",‬ال انتبه و تيقظ فقد اتاك‬
‫اتي"‬
‫‪",284,3‬يقر عينك بدر و في جبينته"‪",‬سعاده و مرام و عزه و سنا"‬
‫‪",284,4‬و سكره لفوادي من شمائله"‪",‬كانها ملت كاسنا و اسقانا"‬
‫‪",284,5‬عجائب ظهرت بين صفو غرته"‪",‬تللت لسناه بمهجتي و صفا"‬
‫‪",285,1‬اتاك عيد وصال فل تذق حزنا"‪",‬و نلت خير رياض فنعم ما سكنا"‬
‫‪",285,2‬و زال عنك فراق امر من صبر"‪",‬و محنه فتنتنا و خاب من فتنا"‬
‫‪",285,3‬فهز غصن سعود وكل جنا شجر"‪",‬فقر عينك منه و نعم ذاك جنا"‬
‫‪",285,4‬فطب تجوت من اصحاب قريه ظلمت"‪",‬و نال قلبك منهم شقاوه‬
‫و عنا"‬
‫‪",286,1‬يا من بنا قصر الكمال مشيدا"‪",‬ل زال سعدا بالسعود مويدا"‬
‫‪",286,2‬هز القلوب و ردها بصدوده"‪",‬فغدا دما العاشقين مبددا"‬
‫‪",286,3‬يا ساكنين محال العشق في قلق"‪",‬تظنون ان العشق يتر ككم‬
‫سدا"‬
‫‪",286,4‬ل و الذي حاز الملحه والبها"‪",‬و لم يبق للعشاق حيل ول يدا"‬
‫‪",286,5‬و ذلك شمس الدين مول و سيدا"‪",‬و تبريز منه كالفراديس قد‬
‫غدا"‬
‫‪",287,1‬ورد البشير مبشرا ببشاره"‪",‬احيي الفواد عشيه بورودها"‬
‫‪",287,2‬فكأن ارضا نورت بربيعها"‪",‬فكأن شمسا اشرقت بخدوها"‬
‫‪",287,3‬يا طاعني في صبوتي و تهتكي"‪",‬انظر الي نار الهوي و وقودها"‬
‫‪",288,1‬يا كالمينا يا حاكمينا"‪",‬يا مالكينا ل تظلمونا"‬
‫‪",288,2‬يا ذا الفضائل زهر الشمائل"‪",‬سيف الدلئل ل تظلمونا"‬
‫‪",288,3‬يا نعم ساقي حلو التلقي"‪",‬مر الفراق ل تظلمونا"‬
‫‪",288,4‬في القلب بارق مثل الطوارق"‪",‬بين المشارق ل تظلمونا"‬
‫‪",288,5‬نادي المنادي في كل وادي"‪",‬ل بالعناد ل تظلمونا"‬
‫‪",288,6‬افديك روحي عند الصبوح"‪",‬يا ذا الفتوح ل تظلمونا"‬
‫‪",288,7‬هذا فوادي في العشق بادي"‪",‬في الحب عادي ل تظلمونا"‬
‫‪",288,8‬اسمع كلمي نومي جرامي"‪",‬عندالكرام ل تظلمونا"‬
‫‪",288,9‬عشقي حصاني نحو المعاني"‪",‬هذا كفاني ل تظلمونا"‬
‫‪",288,10‬العشق حال ملك و مال"‪",‬نومي محال ل تظلمونا"‬
‫‪",289,1‬يا مخجل البدر اشرقنا بلل"‪",‬يا ساقي الروح اسكرنا بصهبا"‬
‫‪",289,2‬ل تبخلن و اوفر راحنا مددا"‪",‬حتي تنادم في اخذ و اعطا"‬
‫‪",289,3‬دعنا ينافس في الصهبا من سكر"‪",‬بالسكر يذهل عن وصف و‬
‫اسما"‬
‫‪",289,4‬خوابي الغيب قد املتها مددا"‪",‬راحا يطهر عن شح و شحنا"‬
‫‪",290,1‬بي يار مهل ما را بي يار مخسب امشب"‪",‬زنهار مخور با ما زنهار‬
‫مخسب امشب"‬
‫‪",290,2‬امشب ز خود افزونيم در عشق دگرگونيم"‪",‬اين بار ببين چونيم‬
‫اين بار مخسب امشب"‬

‫‪",290,3‬اي طوق هواي تو اندر همه گردنها"‪",‬ما را همه شب تنها مگذار‬
‫مخسب امشب"‬
‫‪",290,4‬صيديم به شصت غم شوريده و مست غم"‪",‬ما را تو به دست غم‬
‫مسپار مخسب امشب"‬
‫‪",290,5‬اي سرو گلستان را وي ماه شبستان را"‪",‬اين ماه پرستان را‬
‫مازار مخسب امشب"‬
‫‪",291,1‬اي خواب به جان تو زحمت ببري امشب"‪",‬وز بهر خدا زينجا اندر‬
‫گذري امشب"‬
‫‪",291,2‬هر جا كه بپري تو ويران شود آن مجلس"‪",‬اي خواب درين مجلس‬
‫تا درنپري امشب"‬
‫‪",291,3‬امشب به جمال او پرورده شود ديده"‪",‬اي چشم ز بي خوابي تا‬
‫غم نخوري امشب"‬
‫‪",291,4‬والليل اذا يغشي اي خواب برو حاشا"‪",‬تا از دل بيداران صد تحفه‬
‫بري امشب"‬
‫‪",291,5‬گر خلق همه خفتند اي دل تو بحمدالله"‪",‬گر دوش نمي خفتي‬
‫امشب بتري امشب"‬
‫‪",291,6‬با ماه كه همخويم تا روز سخن گويم"‪",‬كاي مونس مشتاقان‬
‫صاحب نظري امشب"‬
‫‪",291,7‬شد ماه گواه من استاره سپاه من"‪",‬وز ناوك استاره اي مه‬
‫سپري امشب"‬
‫‪",292,1‬زان شاهد شكرلب زان ساقي خوش مذهب"‪",‬جان مست شد و‬
‫قالب اي دوست مخسب امشب"‬
‫‪",292,2‬زان نور همه عالم هر شيوه همي نالم"‪",‬تا بشنود احوالم اي‬
‫دوست مخسب امشب"‬
‫‪",292,3‬گاهي به پريشاني گاهي به پشيماني"‪",‬زين عيش همي ماني اي‬
‫دوست مخسب امشب"‬
‫‪",292,4‬يك روز تو گر خواري يك روز تو مرداري"‪",‬از ما چه خبر داري اي‬
‫دوست مخسب امشب"‬
‫‪",292,5‬بيرون شو ازين هر دو بيگانه شو اي مردو"‪",‬قم قد ضحك الورد‬
‫اي دوست مخسب امشب"‬
‫‪",292,6‬از هجر تو پرهيزم در عشق تو برخيزم"‪",‬شمس الحق تبريزم اي‬
‫دوست مخسب امشب"‬
‫‪",293,1‬مهمان توم اي جان زنهار مخسب امشب"‪",‬اي جان و دل مهمان‬
‫زنهار مخسب امشب"‬
‫‪",293,2‬روي تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد"‪",‬اي شاه همه خوبان‬
‫زنهار مخسب امشب"‬
‫‪",293,3‬اي سرو دو صد بستان آرام دل مستان"‪",‬بردي دل و جان بستان‬
‫زنهار مخسب امشب"‬
‫‪",293,4‬اي باغ خوش خندان بي تو دو جهان زندان"‪",‬آني تو و صد چندان‬
‫زنهار مخسب امشب"‬
‫‪",294,1‬بريده شد ازين جوي جهان آب"‪",‬بهارا بازگرد و وارسان آب"‬
‫‪",294,2‬از آن آبي كه چشمه خضر و الياس"‪",‬نديدست و نبيند آنچنان آب"‬

‫‪",294,3‬زهي سرچشمه اي كز فر جوشش"‪",‬بجوشد هر دمي از عين جان‬
‫آب"‬
‫‪",294,4‬چو باشد آبها نانها برويند"‪",‬ولي هرگز نرست اي جان ز نان آب"‬
‫‪",294,5‬براي لقمه اي نان چون گدايان"‪",‬مريز از روي فقر اي ميهمان‬
‫آب"‬
‫‪",294,6‬سراسر جمله عالم نيم لقمه ست"‪",‬ز حرص نيم لقمه شد نهان‬
‫آب"‬
‫‪",294,7‬زمين و آسمان دلو و سبويند"‪",‬برونست از زمين و آسمان آب"‬
‫‪",294,8‬تو هم بيرون رو از چرخ و زمين زود"‪",‬كه تا بيني روان از لمكان‬
‫آب"‬
‫‪",294,9‬رهد ماهي جان تو ازين حوض"‪",‬بياشامد ز بحر بي كران آب"‬
‫‪",294,10‬در آن بحري كه خضرانند ماهي"‪",‬درو جاويد ماهي جاودان آب"‬
‫‪",294,11‬از آن ديدار آمد نور ديده"‪",‬از آن بامست اندر ناودان آب"‬
‫‪",294,12‬از آن باغست اين گلهاي رخسار"‪",‬از آن دولب يابد گلستان آب"‬
‫‪",294,13‬از آن نخلست خرماهاي مريم"‪",‬نه ز اسبابست و زين ابواب آن‬
‫آب"‬
‫‪",294,14‬روان و جانت آنگه شاد گردد"‪",‬كزينجا سوي تو آيد روان آب"‬
‫‪",294,15‬مزن چوبك دگر چون پاسبانان"‪",‬كه هست اين ماهيان را پاسبان‬
‫آب"‬
‫‪",295,1‬ال اي روي تو صد ماه و مهتاب"‪",‬مگو شب گشت و بيگه گشت‬
‫بشتاب"‬
‫‪",295,2‬مرا در سايه ات اي كعبه جان"‪",‬به هر مسجد ز خورشيدست‬
‫محراب"‬
‫‪",295,3‬غلط گفتم كه اندر مسجد ما"‪",‬برون در بود خورشيد بواب"‬
‫‪",295,4‬ازين هفت آسيا ما نان نجوييم"‪",‬ننوشيم آب ما زين سبز دولب"‬
‫‪",295,5‬مسبب اوست اسباب جهان را"‪",‬چه باشد تار و پود لف اسباب"‬
‫‪",295,6‬ز مستي در هزاران چه فتاديم"‪",‬برون مان مي كشد عشقش به‬
‫قلب"‬
‫‪",295,7‬چه رونق دارد از مجلس جان"‪",‬زهي چشم و چراغ جان اصحاب"‬
‫‪",295,8‬بخندد باغ دل زان سرو مقبل"‪",‬بجوشد خون ما زين شاخ عناب"‬
‫‪",295,9‬فتوح اندر فتوح اندر فتوحي"‪",‬توي مفتاح و حق مفتاح ابواب"‬
‫‪",295,10‬ز نفط انداز عشق آتشينت"‪",‬زمين و آسمان لرزان چو سيماب"‬
‫‪",295,11‬بر مستانش آيد مي به دعوي"‪",‬خلق گردد برانندش به مضراب"‬
‫‪",295,12‬خمش كن ختم كن اي دل چو ديدي"‪",‬كه آن خوبي نمي گنجد در‬
‫القاب"‬
‫‪",296,1‬مخسب اي يار مهمان دار امشب"‪",‬كه تو روحي و ما بيمار‬
‫امشب"‬
‫‪",296,2‬برون كن خواب را از چشم اسرار"‪",‬كه تا پيدا شود اسرار‬
‫امشب"‬
‫‪",296,3‬اگر تو مشترييي گرد مه گرد"‪",‬بگرد گنبد دوار امشب"‬
‫‪",296,4‬شكار نسر طاير را به گردون"‪",‬چو جان جعفري طيار امشب"‬
‫‪",296,5‬ترا حق داد صيقل تا زدايي"‪",‬ز هجر ازرق زنگار امشب"‬

‫‪",296,6‬بحمدالله كه خلقان جمله خفتند"‪",‬و من بر خالقم بر كار امشب"‬
‫‪",296,7‬زهي كر و فر و اقبال بيدار"‪",‬كه حق بيدار و ما بيدار امشب"‬
‫‪",296,8‬اگر چشمم بخسبد تا سحرگه"‪",‬ز چشم خود شوم بيزار امشب"‬
‫‪",296,9‬اگر بازار خالي شد تو بنگر"‪",‬به راه كهكشان بازار امشب"‬
‫‪",296,10‬شب ما روز آن استارگانست"‪",‬كه در تابيد در ديدار امشب"‬
‫‪",296,11‬اسد بر ثور برتازد به جمله"‪",‬عطارد برنهد دستار امشب"‬
‫‪",296,12‬زحل پنهان بكارد تخم فتنه"‪",‬بريزد مشتري دينار امشب"‬
‫‪",296,13‬خمش كردم زبان بستم وليكن"‪",‬منم گوياي بي گفتار امشب"‬
‫‪",297,1‬اي در غم تو بسوز و يا رب"‪",‬بگريسته آسمان همه شب"‬
‫‪",297,2‬گر چرخ بگريد و بخندد"‪",‬آن جذبه خاك باشد اغلب"‬
‫‪",297,3‬از بس كه بريخت اشك بر خاك"‪",‬شد خاك ز اشك او مطيب"‬
‫‪",297,4‬از گريه آسمان درآمد"‪",‬صد باغ بخنده مذهب"‬
‫‪",297,5‬من بودم و چرخ دوش گريان"‪",‬او را و مرا يكيست مذهب"‬
‫‪",297,6‬از گريه آسمان چه رويد"‪",‬گلها و بنفشه مرطب"‬
‫‪",297,7‬وز گريه عاشقان چه رويد"‪",‬صد مهر درون آن شكر لب"‬
‫‪",297,8‬آن چشم به گريه مي فشارد"‪",‬تا بفشارد نگار غبغب"‬
‫‪",297,9‬اين گريه ابرو خنده خاك"‪",‬از بهر من و تو شد مركب"‬
‫‪",297,10‬وين گريه ما و خنده ما"‪",‬از بهر نتيجه شد مرتب"‬
‫‪",297,11‬خاموش كن و نظاره مي كن"‪",‬اندر طلب جهان و مطلب"‬
‫‪",298,1‬آه ازين زشتان كه مه رو مي نمايند از نقاب"‪",‬از درون سو كاه‬
‫تاب و از برون سو ماهتاب"‬
‫‪",298,2‬چنگ دجال از درون و رنگ ابدال از برون"‪",‬دام دزدان در ضمير و‬
‫رمز شاهان در خطاب"‬
‫‪",298,3‬عاشق چادر مباش و خر مران در آب و گل"‪",‬تا نماني زاب و گل‬
‫مانند خر اندر خلب"‬
‫‪",298,4‬چون به سگ نان افكني سگ بو كند آنگه خورد"‪",‬سگ نه اي‬
‫شيري چه باشد بهر نان چندين شتاب"‬
‫‪",298,5‬در هر آن مردار بيني رنگكي گويي كه جان"‪",‬جان كجا رنگ از كجا‬
‫جان را بجو جان را بياب"‬
‫‪",298,6‬تو سوال و حاجتي دلبر جواب هر سوال"‪",‬چون جواب آيد فنا‬
‫گردد سوال اندر جواب"‬
‫‪",298,7‬از خطابش هست گشتي چون شراب از سعي آب"‪",‬وز شرابش‬
‫نيست گشتي همچو آب اندر شراب"‬
‫‪",298,8‬او ز نازش سركشيده همچو آتش در فروغ"‪",‬تو ز خجلت‬
‫سرفكنده چون خطا پيش صواب"‬
‫‪",298,9‬گر خزان غارتي مر باغ را بي برگ كرد"‪",‬عدل سلطان بهار آمد‬
‫براي فتح باب"‬
‫‪",298,10‬برگها چون نامها بر وي نبشته خط سبز"‪",‬شرح آن خطها بجو از‬
‫عنده ام الكتاب"‬
‫‪",299,1‬يا وصال يار بايد يا حريفان را شراب"‪",‬چونك دريا دست ندهد پاي‬
‫نه در جوي آب"‬

‫‪",299,2‬آن حريفان چو جان و باقيان جاودان"‪",‬در لطافت همچو آب و در‬
‫سخاوت چون سحاب"‬
‫‪",299,3‬همرهان آب حيوان خضريان آسمان"‪",‬زندگي هر عمارت گنجهاي‬
‫هر خراب"‬
‫‪",299,4‬آب يار نور آمد اين لطيف و آن ظريف"‪",‬هر دو غمازند ليكن ني‬
‫زكين بل ز احتساب"‬
‫‪",299,5‬آب اندر طشت و يا جو چون ز كف جنبان شود"‪",‬نور بر ديوار هم‬
‫آغاز گيرد اضطراب"‬
‫‪",299,6‬عرق جنسيت برادر جون قيامت ميكند"‪",‬خود تو بنگر من خموشم‬
‫و هوا علم بالصواب"‬
‫‪",300,1‬كو همه لطف كه در روي تو ديدم همه شب"‪",‬وان حديث چو‬
‫شكر كز تو شنيدم همه شب"‬
‫‪",300,2‬گرچه از شمع تو مي سوخت چو پروانه دلم"‪",‬گرد شمع رخ خوب‬
‫تو پريدم همه شب"‬
‫‪",300,3‬شب به پيش رخ چون ماه تو چادر مي بست"‪",‬من چو مه چادر‬
‫شب مي بدريدم همه شب"‬
‫‪",300,4‬جان ز ذوق تو چو گربه لب خود مي ليسد"‪",‬من چو طفلن سر‬
‫انگشت گزيدم همه شب"‬
‫‪",300,5‬سينه چون خانه زنبور پر از مشغله بود"‪",‬كز تو اي كان عسل‬
‫شهد كشيدم همه شب"‬
‫‪",300,6‬دام شب آمد جانهاي خليق بربود"‪",‬چون دل مرغ در آن دام‬
‫طپيدم همه شب"‬
‫‪",300,7‬آنك جانها چو كبوتر همه در حكم ويند"‪",‬اندر آن دام مر او را‬
‫طلبيدم همه شب"‬
‫‪",301,1‬هله صدر و بدر عالم منشين مخسب امشب"‪",‬كه براق بر درآمد‬
‫فاذا فرغت فانصب"‬
‫‪",301,2‬چو طريق بسته بودست و طمع گسسته بودست"‪",‬تو برآ بر‬
‫آسمانها بگشا طريق و مذهب"‬
‫‪",301,3‬نفسي فلك نيايد دو هزار درگشايد"‪",‬چو امير خاص اقرأ به دعا‬
‫گشايد آن لب"‬
‫‪",301,4‬سوي بحر رو چو ماهي كه بيافت در شاهي"‪",‬چو بگويد او چه‬
‫خواهي تو بگو اليك ارغب"‬
‫‪",301,5‬چو صرير تو شنيدم چو قلم به سر دويدم"‪",‬چو به قلب تو رسيدم‬
‫چه كنم صداع قالب"‬
‫‪",301,6‬ز سلم خوش سلمان بكشم ز كبر دامان"‪",‬كه شدست از‬
‫سلمت دل و جان ما مطيب"‬
‫‪",301,7‬ز كف چنين شرابي ز دم چنين خطابي"‪",‬عجبست اگر بماند به‬
‫جهان دلي مودب"‬
‫‪",301,8‬ز غناي حق برسته ز نياز خود برسته"‪",‬به مشاغل انا الحق شده‬
‫فاني ملهب"‬
‫‪",301,9‬بكش آب را از اين گل كه تو جان آفتابي"‪",‬كه نماند روح صافي‬
‫چو شد او به گل مركب"‬

‫‪",301,10‬صلوات بر تو آرم كه فزوده باد قربت"‪",‬كه به قرب كل گردد‬
‫همه جزوها مقرب"‬
‫‪",301,11‬دو جهان ز نفخ صورت چو قيامتست پيشم"‪",‬سوي جان‬
‫مزلزلست و سوي جسميان مرتب"‬
‫‪",301,12‬به سخن مكوش كين فر ز دلست ني ز گفتن"‪",‬كه هنر ز پاي‬
‫يابيد و ز دم ديد ثعلب"‬
‫‪",302,1‬در هوايت بي قرارم روز و شب"‪",‬سر ز پايت بر ندارم روز و‬
‫شب"‬
‫‪",302,2‬روز و شب را همچو خود مجنون كنم"‪",‬روز و شب را كي گذارم‬
‫روز و شب"‬
‫‪",302,3‬جان و دل از عاشقان مي خواستند"‪",‬جان و دل را مي سپارم روز‬
‫و شب"‬
‫‪",302,4‬تا نيابم آنچه در مغز منست"‪",‬يك زماني سر نخارم روز و شب"‬
‫‪",302,5‬تا كه عشقت مطربي آغاز كرد"‪",‬گاه چنگم گاه تارم روز و شب"‬
‫‪",302,6‬مي زني تو زخمه و بر مي رود"‪",‬تا به گردون زير و زارم روز و‬
‫شب"‬
‫‪",302,7‬ساقيي كردي بشر را چل صبوح"‪",‬زان خمير اندر خمارم روز و‬
‫شب"‬
‫‪",302,8‬اي مهار عاشقان در دست تو"‪",‬در ميان اين قطارم روز و شب"‬
‫‪",302,9‬مي كشم مستانه بارت بي خبر"‪",‬همچو اشتر زير بارم روز و‬
‫شب"‬
‫‪",302,10‬تا بنگشايي به قندت روزه ام"‪",‬تا قيامت روزه دارم روز و شب"‬
‫‪",302,11‬چون ز خوان فضل روزه بشكنم"‪",‬عيد باشد روزگارم روز و‬
‫شب"‬
‫‪",302,12‬جان روز و جان شب اي جان تو"‪",‬انتظارم انتظارم روز و شب"‬
‫‪",302,13‬تا به سالي نيستم موقوف عيد"‪",‬با مه تو عيد وارم روز و شب"‬
‫‪",302,14‬زان شبي كه وعده كردي روز وصل"‪",‬روز و شب را مي شمارم‬
‫روز و شب"‬
‫‪",302,15‬بس كه كشت مهر جانم تشنه است"‪",‬ز ابر ديده اشك بارم روز‬
‫و شب"‬
‫‪",303,1‬مجلس خوش كن از آن دو پاره چوب"‪",‬عود را در سوز و بربط را‬
‫بكوب"‬
‫‪",303,2‬اين ننالد تا نكوبي بر رگش"‪",‬وان دگر در نفي و در سوزست‬
‫خوب"‬
‫‪",303,3‬مجلسي پر گرد بر خاشاك فكر"‪",‬خيز اي فراش فرش جان‬
‫بروب"‬
‫‪",303,4‬تا نسوزي بوي ندهد آن بخور"‪",‬تا نكوبي نفع ندهد اين حبوب"‬
‫‪",303,5‬نير اعظم بدان شد آفتاب"‪",‬كو در آتش خانه دارد بي لغوب"‬
‫‪",303,6‬ماه از آن پيك و محاسب مي شود"‪",‬كو نياسايد ز سيران و‬
‫ركوب"‬
‫‪",303,7‬عود خلقانند اين پيغامبران"‪",‬تا رسدشان بوي علم الغيوب"‬

‫‪",303,8‬گر به بو قانع نه اي تو هم بسوز"‪",‬تا كه معدن گردي اي كان‬
‫عيوب"‬
‫‪",303,9‬چون بسوزي پر شود چرخ از بخور"‪",‬چون بسوزد دل رسد وحي‬
‫القلوب"‬
‫‪",303,10‬حد ندارد اين سخن كوتاه كن"‪",‬گر چه جان گلستان آمد جنوب"‬
‫‪",303,11‬صاحب العودين ل تهملهما"‪",‬حرقن ذاحر كن ذاللكروب"‬
‫‪",303,12‬من يلج بين السكاري ل يفق"‪",‬من يذق من راح روح ليتوب"‬
‫‪",303,13‬اغتنم بالراح عجل و استعد"‪",‬من خمار دونه شق الجيوب"‬
‫‪",303,14‬اين تنجو ان سلطان الهوي"‪",‬جاذب العشاق جبار طلوب"‬
‫‪",304,1‬هيچ ميداني چه مي گويد رباب"‪",‬ز اشك چشم و از جگرهاي‬
‫كباب"‬
‫‪",304,2‬پوستي ام دور مانده من ز گوشت"‪",‬چون ننالم در فراق و در‬
‫عذاب"‬
‫‪",304,3‬چوب هم گويد بدم من شاخ سبز"‪",‬زين من بشكست و بدريد آن‬
‫ركاب"‬
‫‪",304,4‬ما غريبان فراقيم اي شهان"‪",‬بشنويد از ما الي الله المآب"‬
‫‪",304,5‬هم ز حق رستيم اول در جهان"‪",‬هم بدو وا مي رويم از انقلب"‬
‫‪",304,6‬بانگ ما همچون جرس در كاروان"‪",‬يا چو رعدي وقت سيران‬
‫سحاب"‬
‫‪",304,7‬اي مسافر دل منه بر منزلي"‪",‬كه شوي خسته به گاه اجتذاب"‬
‫‪",304,8‬زانك از بسيار منزل رفته اي"‪",‬تو ز نطفه تا به هنگام شباب"‬
‫‪",304,9‬سهل گيرش تا به سهلي وارهي"‪",‬هم دهي آسان و هم يابي‬
‫ثواب"‬
‫‪",304,10‬سخت او را گير كو سختت گرفت"‪",‬اول او و آخر او او را بياب"‬
‫‪",304,11‬خوش كمانچه مي كشد كان تير او"‪",‬در دل عشاق دارد‬
‫اضطراب"‬
‫‪",304,12‬ترك و رومي و عرب گر عاشق است"‪",‬همزبان اوست اين بانگ‬
‫صواب"‬
‫‪",304,13‬باد مي نالد همي خواند ترا"‪",‬كه بيا اندر پيم تا جوي آب"‬
‫‪",304,14‬آب بودم باد گشتم آمدم"‪",‬تا رهانم تشنگان را زين سراب"‬
‫‪",304,15‬نطق آن بادست كابي بوده است"‪",‬آب گردد چون بيندازد نقاب"‬
‫‪",304,16‬از برون شش جهت اين بانگ خاست"‪",‬كز جهت بگريز و رو از‬
‫ما متاب"‬
‫‪",304,17‬عاشقا كمتر ز پروانه نه اي"‪",‬كي كند پروانه ز آتش اجتناب"‬
‫‪",304,18‬شاه در شهرست بهر جغد من"‪",‬كي گذارم شهر و كي گيرم‬
‫خراب"‬
‫‪",304,19‬گر خري ديوانه شد نك كير گاو"‪",‬بر سرش چندان بزن كايد‬
‫لباب"‬
‫‪",304,20‬گر دلش جويم خسيش افزون شود"‪",‬كافران را گفت حق ضرب‬
‫الرقاب"‬
‫‪",305,1‬آواز داد اختر بس روشنست امشب"‪",‬گفتم ستارگان را مه با‬
‫منست امشب"‬

‫‪",305,2‬بر رو به بام بال از بهر الصل را"‪",‬گل چيدنست امشب مي‬
‫خوردنست امشب"‬
‫‪",305,3‬تا روز دلبر ما اندر برست چون دل"‪",‬دستش به مهر ما را در‬
‫گردنست امشب"‬
‫‪",305,4‬تا روز زنگيان را باروم دار و گيرست"‪",‬تا روز چنگيان را تنتن‬
‫تنست امشب"‬
‫‪",305,5‬تا روز ساغر مي در گردش است و بخشش"‪",‬تا روز گل به خلوت‬
‫با سوسنست امشب"‬
‫‪",305,6‬امشب شراب وصلت بر خاص و عام ريزم"‪",‬شادي آنك ماهت بر‬
‫روزنست امشب"‬
‫‪",305,7‬داود وار ما را آهن چو موم گردد"‪",‬كاهن رباست دلبر دل آهنست‬
‫امشب"‬
‫‪",305,8‬بگشاي دست دل را تا پاي عشق كوبد"‪",‬كان زار ترس ديده در‬
‫مأمنست امشب"‬
‫‪",305,9‬بر روي چون زر من اي بخت بوسه مي ده"‪",‬كاين زر گاز ديده در‬
‫معدنست امشب"‬
‫‪",305,10‬آن كو به مكر و دانش مي بست راه ما را"‪",‬پالن خر برو نه كو‬
‫كودنست امشب"‬
‫‪",305,11‬شمشير آبدارش پوسيده است و چوبين"‪",‬وان نيزه درازش چون‬
‫سوزنست امشب"‬
‫‪",305,12‬خرگاه عنكبوتست آن قلعه حصينش"‪",‬برگستوان و خودش چون‬
‫روغنست امشب"‬
‫‪",305,13‬خاموش كن كه طامع الكن بود هميشه"‪",‬با او چه بحث داري كو‬
‫الكنست امشب"‬
‫‪",306,1‬رغبت به عاشقان كن اي جان صدر غايب"‪",‬بنشين ميان مستان‬
‫اينك مه و كواكب"‬
‫‪",306,2‬آن روز پر عجايب وان محشر قيامت"‪",‬گشتست پيش حسنت‬
‫مستغرق عجايب"‬
‫‪",306,3‬چون طيبات خواندي بر طيبين فشاندي"‪",‬طيب تر از تو كي بود‬
‫اي معدن اطايب"‬
‫‪",306,4‬جان را ز تست هر دم سلطانيي مسلم"‪",‬اين شكر از كي گويم از‬
‫شاه يا ز صاحب"‬
‫‪",306,5‬در جيب خاك كردي ارواح پاك جيبان"‪",‬سر كرده در گريبان چون‬
‫صوفيان مراقب"‬
‫‪",306,6‬عشق تو چون درآمد انديشه مرد پيشش"‪",‬عشق تو صبح صادق‬
‫انديشه صبح كاذب"‬
‫‪",306,7‬اي عقل باش حيران ني وصل جو نه هجران"‪",‬چون وصل گوش‬
‫داري زانكس كه نيست غايب"‬
‫‪",306,8‬جان چيست فقر و حاجت جانبخش كيست جز تو"‪",‬اي قبله حوايج‬
‫معشوقه مطالب"‬
‫‪",306,9‬نك نقد شد قيامت اينك يكي علمت"‪",‬طالع شد آفتابت از جانب‬
‫مغارب"‬

‫‪",306,10‬دركش رميدگان را محنت رسيدگان را"‪",‬زان جذبهاي جاني اي‬
‫جذبه تو غالب"‬
‫‪",306,11‬تا بيند اين دو ديده صبح خدا دميده"‪",‬دام طلب دريده مطلوب‬
‫گشته طالب"‬
‫‪",306,12‬عشق و طلب چه باشد آيينه تجلي"‪",‬نقش و حسد چه باشد آيينه‬
‫معايب"‬
‫‪",306,13‬كو بلبل چمنها تا گفتمي سخنها"‪",‬نگذشت بر دهانها يا دست هيچ‬
‫كاتب"‬
‫‪",306,14‬نه از نقشهاي صورت نه از صاف و نه از كدورت"‪",‬نه از ماضي‬
‫و نه حالي نه از زهد نه از مراتب"‬
‫‪",306,15‬عقلم برفت از جا باقيش را تو فرما"‪",‬اي از درت نرفته كس‬
‫نااميد و غايب"‬
‫‪",307,1‬كار همه محبان همچون زرست امشب"‪",‬جان همه حسودان كور‬
‫و كرست امشب"‬
‫‪",307,2‬درياي حسن ايزد چون موج مي خرامد"‪",‬خاك ره از قدومش‬
‫چون عنبرست امشب"‬
‫‪",307,3‬دايم خوشيم با وي اما به فضل يزدان"‪",‬ما ديگريم امشب او‬
‫ديگرست امشب"‬
‫‪",307,4‬امشب مخسب اي دل مي ران به سوي منزل"‪",‬كان ناظر نهاني‬
‫بر منظرست امشب"‬
‫‪",307,5‬پهلو منه كه ياري پهلوي تست آري"‪",‬برگير سر كه اين سر خوش‬
‫زان سرست امشب"‬
‫‪",307,6‬چون دستگير آمد امشب بگير دستي"‪",‬رقصي كه شاخ دولت سبز‬
‫و ترست امشب"‬
‫‪",307,7‬والله كه خواب امشب بر من حرام باشد"‪",‬كين جان چو مرغ آبي‬
‫در كوثرست امشب"‬
‫‪",308,1‬خوابم ببسته اي بگشا اي قمر نقاب"‪",‬تا سجده هاي شكر كند‬
‫پيشت آفتاب"‬
‫‪",308,2‬دامان تو گرفتم و دستم بتافتي"‪",‬هين دست دركشيدم روي از وفا‬
‫متاب"‬
‫‪",308,3‬گفتي مكن شتاب كه آن هست فعل ديو"‪",‬ديو او بود كه مي نكند‬
‫سوي تو شتاب"‬
‫‪",308,4‬يا رب كنم ببينم بر درگه نياز"‪",‬چندين هزار يا رب مشتاق آن‬
‫جواب"‬
‫‪",308,5‬از خاك بيشتر دل و جانهاي آتشين"‪",‬مستسقيانه كوزه گرفته كه‬
‫آب آب"‬
‫‪",308,6‬بر خاك رحم كن كه از اين چار عنصر او"‪",‬بي دست و پا تر آمد‬
‫در سير و انقلب"‬
‫‪",308,7‬وقتي كه او سبك شود آن باد پاي اوست"‪",‬لنگانه برجهد دو سه‬
‫گامي پي سحاب"‬
‫‪",308,8‬تا خنده گيرد از تك آن لنگ برق را"‪",‬وندر شفاعت آيد آن رعد‬
‫خوش خطاب"‬

‫‪",308,9‬با ساقيان ابر بگويد كه برجهيد"‪",‬كز تشنگان خاك بجوشيد‬
‫اضطراب"‬
‫‪",308,10‬گيرم كه من نگويم آخر نمي رسد"‪",‬اندر مشام رحمت بوي دل‬
‫كباب"‬
‫‪",308,11‬پس ساقيان ابر همان دم روان شوند"‪",‬با جره و قنينه و با مشك‬
‫پرشراب"‬
‫‪",308,12‬خاموش و در خراب همي جوي گنج عشق"‪",‬كين گنج در بهار‬
‫بروييد از خراب"‬
‫‪",309,1‬واجب كند چو عشق مرا كرد دل خراب"‪",‬كندر خرابه دل من آيد‬
‫آفتاب"‬
‫‪",309,2‬از پاي درفتادم از شرم اين كرم"‪",‬كان شه دعام گفت همو كرد‬
‫مستجاب"‬
‫‪",309,3‬بس چهره كو نمود مرا بهر ساكني"‪",‬گفتم كه چهره ديدم وان بود‬
‫خود نقاب"‬
‫‪",309,4‬از نور آن نقاب چو سوزيد عالمي"‪",‬يا رب چگونه باشد آن شاه‬
‫بي حجاب"‬
‫‪",309,5‬بر من گذشت عشق و من اندر عقب شدم"‪",‬واگشت و لقمه كرد‬
‫و مرا خورد چون عقاب"‬
‫‪",309,6‬برخوردم از زمانه چو او خورد مر مرا"‪",‬در بحر عذب رفتم و‬
‫وارستم از عذاب"‬
‫‪",309,7‬آنرا كه لقمه هاي بلها گوار نيست"‪",‬زانست كو نديد گوارش از‬
‫اين شراب"‬
‫‪",309,8‬زين اعتماد نوش كنند انبيا بل"‪",‬زيرا كه هيچ وقت نترسد ز آتش‬
‫آب"‬
‫‪",310,1‬باز آمد آن مهي كه نديدش فلك به خواب"‪",‬آورد آتشي كه نميرد‬
‫به هيچ آب"‬
‫‪",310,2‬بنگر به خانه تن و بنگر به جان من"‪",‬از جام عشق او شده اين‬
‫مست و آن خراب"‬
‫‪",310,3‬مير شرابخانه چو شد با دلم حريف"‪",‬خونم شراب گشت ز عشق‬
‫و دلم كباب"‬
‫‪",310,4‬چون ديده پر شود ز خيالش ندا رسد"‪",‬احسنت اي پياله و شاباش‬
‫اي شراب"‬
‫‪",310,5‬درياي عشق را دل من ديد ناگهان"‪",‬از من بجست در وي و گفتا‬
‫مرا بياب"‬
‫‪",310,6‬خورشيد روي مفخر تبريز شمس دين"‪",‬اندر پيش دوان شده‬
‫دلهاي چون سحاب"‬
‫‪",311,1‬زشت كسي كو نشد مسخره يار خوب"‪",‬دست نگر پا نگر دست‬
‫بزن پا بكوب"‬
‫‪",311,2‬مسخره باد گشت هرچه درختست و كشت"‪",‬وانچ كشد سر ز باد‬
‫خار بود خشك و چوب"‬
‫‪",311,3‬هرچه ز اجزاي تو رو ننهد سركشد"‪",‬پاي بزن بر سرش هين سر‬
‫و پايش بكوب"‬

‫‪",311,4‬چونك نخواهي رهيد از دم هر گول گير"‪",‬خاك كسي شو كزو چاره‬
‫ندارد قلوب"‬
‫‪",312,1‬به جان تو كه مرو از ميان كار مخسب"‪",‬ز عمر يكشب كم گير و‬
‫زنده دار مخسب"‬
‫‪",312,2‬هزار شب تو براي هواي خود خفتي"‪",‬يكي شبي چه شود از براي‬
‫يار مخسب"‬
‫‪",312,3‬براي يار لطيفي كه شب نمي خسبد"‪",‬موافقت كن و دل را بدو‬
‫سپار مخسب"‬
‫‪",312,4‬بترس از آن شب رنجوريي كه تو تا روز"‪",‬فغان و يا رب و يا رب‬
‫كني بزار مخسب"‬
‫‪",312,5‬شبي كه مرگ بيايد قنق كرك گويد"‪",‬به حق تلخي آن شب كه ره‬
‫سپار مخسب"‬
‫‪",312,6‬از آن زلزل هيبت كه سنگ آب شود"‪",‬اگر تو سنگ نه اي آن بياد‬
‫آر مخسب"‬
‫‪",312,7‬اگرچه زنگي شب سخت ساقي چستست"‪",‬مگير جام وي و ترس‬
‫از آن خمار مخسب"‬
‫‪",312,8‬خداي گفت كه شب دوستان نمي خسبند"‪",‬اگر خجل شده اي‬
‫زين و شرمسار مخسب"‬
‫‪",312,9‬بترس از آن شب سخت عظيم بي زنهار"‪",‬ذخيره ساز شبي را و‬
‫زينهار مخسب"‬
‫‪",312,10‬شنيده اي كه مهان كامها به شب يابند"‪",‬براي عشق شهنشاه‬
‫كاميار مخسب"‬
‫‪",312,11‬چو مغز خشك شود تازه مغزيت بخشد"‪",‬كه جمله مغز شوي اي‬
‫اميدوار مخسب"‬
‫‪",312,12‬هزار بارت گفتم خموش و سودت نيست"‪",‬يكي بيار و عوض گير‬
‫صد هزار مخسب"‬
‫‪",313,1‬رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب"‪",‬كه ابر را عربان كرده‬
‫اند رباب"‬
‫‪",313,2‬چنانك ابر سقاي گل و گلستانست"‪",‬رباب قوت ضميرست و‬
‫ساقي الباب"‬
‫‪",313,3‬در آتشي بدمي شعله ها برافزود"‪",‬بجز غبار نخيزد چو درد مي‬
‫بتراب"‬
‫‪",313,4‬رباب دعوت بازست سوي شه بازآ"‪",‬به طبل باز نيايد به سوي‬
‫شاه غراب"‬
‫‪",313,5‬گشايش گره مشكلت عشاقست"‪",‬چو مشكليش نباشد چه‬
‫درخورست جواب"‬
‫‪",313,6‬جواب مشكل حيوان گياه آمد و كاه"‪",‬كه تخم شهوت او شد‬
‫خميرمايه خواب"‬
‫‪",313,7‬خر از كجا و دم عشق عيسوي ز كجا"‪",‬كه اين گشاد ندادش مفتح‬
‫البواب"‬
‫‪",313,8‬كه عشق خلعت جانست و طوق كرمنا"‪",‬براي ملك وصال و براي‬
‫رفع حجاب"‬

‫‪",313,9‬به بانگ او همه دلها به يك مهم آيند"‪",‬نداي رب برهاند ز تفرقه‬
‫ارباب"‬
‫‪",313,10‬ز عشق كم گو با جسميان كه ايشان را"‪",‬وظيفه خوف و رجا‬
‫آمد و ثواب و عقاب"‬
‫‪",314,1‬ترا كه عشق نداري ترا رواست بخسب"‪",‬برو كه عشق و غم او‬
‫نصيب ماست بخسب"‬
‫‪",314,2‬ز آفتاب غم يار ذره ذره شديم"‪",‬ترا كه اين هوس اندر جگر‬
‫نخاست بخسب"‬
‫‪",314,3‬بجست و جوي وصالش چو آب مي پويم"‪",‬ترا كه غصه آن نيست‬
‫كو كجاست بخسب"‬
‫‪",314,4‬طريق عشق ز هفتاد و دو برون باشد"‪",‬چو عشق و مذهب تو‬
‫خدعه و رياست بخسب"‬
‫‪",314,5‬صباح ماست صبوحش عشاي ما عشوه ش"‪",‬ترا كه رغبت لوت و‬
‫غم عشاست بخسب"‬
‫‪",314,6‬ز كيميا طلبي ما چو مس گدازانيم"‪",‬ترا كه بستر و همخوابه‬
‫كيمياست بخسب"‬
‫‪",314,7‬چو مست هر طرفي مي فتي و مي خيزي"‪",‬كه شب گذشت‬
‫كنون نوبت دعاست بخسب"‬
‫‪",314,8‬قضا چو خواب مرا بست اي جوان تو برو"‪",‬كه خواب فوت شدت‬
‫خواب را قضاست بخسب"‬
‫‪",314,9‬به دست عشق درافتاده ايم تا چه كند"‪",‬چو تو به دست خودي رو‬
‫بدست راست بخسب"‬
‫‪",314,10‬منم كه خون خورم اي جان تويي كه لوت خوري"‪",‬چو لوت را به‬
‫يقين خواب اقتضاست بخسب"‬
‫‪",314,11‬من از دماغ بريدم اميد و از سر نيز"‪",‬ترا دماغ تر و تازه‬
‫مرتجاست بخسب"‬
‫‪",314,12‬لباس حرف دريدم سخن رها كردم"‪",‬تو كه برهنه نه اي مر ترا‬
‫قباست بخسب"‬
‫‪",315,1‬چشمها وا نمي شود از خواب"‪",‬چشم بگشا و جمع را درياب"‬
‫‪",315,2‬بنگر آخر كه بي قرار شدست"‪",‬چشم در چشم خانه چون‬
‫سيماب"‬
‫‪",315,3‬گشت شب دير و خلق افتادند"‪",‬چون ستاره ميانه مهتاب"‬
‫‪",315,4‬هم سياهي و هم سپيدي چشم"‪",‬از مي خواب هر دو گشت‬
‫خراب"‬
‫‪",315,5‬جمله انديشها چو برگ بريخت"‪",‬گرد بنشست بر همه اسباب"‬
‫‪",315,6‬عقل شد گوشه اي و مي گويد"‪",‬عقل اگر آن تست هين درياب"‬
‫‪",315,7‬بنگي شب نگر كه چون دادست"‪",‬جمله خلق را از اين بنگاب"‬
‫‪",315,8‬چشم در عين و غين افتادست"‪",‬كار بگذشت از سوال و جواب"‬
‫‪",315,9‬آن سواران تيز انديشه"‪",‬همه ماندند چون خران به خلب"‬
‫‪",316,1‬چونك درآييم به غوغاي شب"‪",‬گرد برآريم ز درياي شب"‬
‫‪",316,2‬خواب نخواهد بگريزد ز خواب"‪",‬آنك بديدست تماشاي شب"‬
‫‪",316,3‬بس دل پر نور و بسي جان پاك"‪",‬مشتغل و بنده و مولي شب"‬

‫‪",316,4‬شب تتق شاهد غيبي بود"‪",‬روز كجا باشد همتاي شب"‬
‫‪",316,5‬پيش تو شب هست چو ديگ سياه"‪",‬چون نچشيدي تو ز حلواي‬
‫شب"‬
‫‪",316,6‬دست مرا بست شب از كسب و كار"‪",‬تا به سحر دست من و‬
‫پاي شب"‬
‫‪",316,7‬راه درازست برانيم تيز"‪",‬ما به درازا و به پهناي شب"‬
‫‪",316,8‬روز اگر مكسب و سوداگريست"‪",‬ذوق دگر دارد سوداي شب"‬
‫‪",316,9‬مفخر تبريز توي شمس دين"‪",‬حسرت روزي و تمناي شب"‬
‫‪",317,1‬يار آمد به صلح اي اصحاب"‪",‬مالكم قاعدين عندالباب"‬
‫‪",317,2‬نوبت هجر و انتظار گذشت"‪",‬فادخلوا الداريا اولي اللباب"‬
‫‪",317,3‬آفتاب جمال سينه گشاد"‪",‬فاخلعوا في شعاعه الثواب"‬
‫‪",317,4‬ادب عشق جمله بي ادبيست"‪",‬امه العشق عشقهم آداب"‬
‫‪",317,5‬باده عشق ننگ و نام شكست"‪",‬ل روسا تري و ل ادناب"‬
‫‪",317,6‬لذت عشق با دماغ آميخت"‪",‬كامتزاج العبيد بالرباب"‬
‫‪",317,7‬دختران ضمير سر مستند"‪",‬وسط روض القلوب و الدولب"‬
‫‪",317,8‬گر شما محرم ضمير نه ايد"‪",‬فاسئلوهن من ورا حجاب"‬
‫‪",317,9‬شمس تبريز جام عشق از تو"‪",‬وخذ الكبد للشراب كباب"‬
‫‪",318,1‬علونا سما الود من غير سلم"‪",‬وهل يهتدي نحوالسما النوائب"‬
‫‪",318,2‬ايعلرا ظلم الكون نور و دادنا"‪",‬و ׀‚د جاوز الكونين هذا عجائب"‬
‫‪",318,3‬فان فارق اليام بين جسومنا"‪",‬فوالله ان القلب ما هو غائب"‬
‫‪",318,4‬فقلبي خفيف الظعن نحو احبتي"‪",‬وان ثقلت عن ظعنهن الترائب"‬
‫‪",318,5‬عليكم سلمي من صميم سريرتي"‪",‬فاني كقلبي او سلمي لئب"‬
‫‪",318,6‬و كيف يتوب القلب عن ذنب ودكم"‪",‬فقلبي مدا عماخلكم لنائب"‬
‫‪",318,7‬حواب لمن قد قال عابد بعله"‪",‬اري البعل قد بالت عليه الثعالب"‬
‫‪",318,8‬جواب نصيرالدين ليث فضائل"‪",‬اري الود قد بالت عليه الرانب"‬
‫‪",319,1‬امسيي و اصبح بالجوي اتعذب"‪",‬قلبي علي نار الهوي يتقلب"‬
‫‪",319,2‬ان كنت تهجرني تهذبني به"‪",‬انت النهي و بلك ل اتهذب"‬
‫‪",319,3‬ما بال قلبك قد قسي فآلي متي"‪",‬ابكي و مما قد جري اتعتب"‬
‫‪",319,4‬مما احب بان اقول فديتكم"‪",‬احيي بكم و قتيلكم اتلقب"‬
‫‪",319,5‬و اشرتم بالصبر لي متسليا"‪",‬ما هكذي عشقوا به لتحسبوا"‬
‫‪",319,6‬ما عشت في هذا الفراق سويعه"‪",‬لول لقاوك كل يوم ارقب"‬
‫‪",319,7‬اني اتوب مناجيا و مناديا"‪",‬فانا المسي بسيدي و المذنب"‬
‫‪",319,8‬تبريز جل بشمس دين سيدي"‪",‬ابكي دما مما جنيت و اشرب"‬
‫‪",320,1‬ابشروا يا قوم هذا فتح باب"‪",‬قد نجوتم من شتاب الغتراب"‬
‫‪",320,2‬افرحوا قد جا ميقات الرضا"‪",‬من حبيب عنده ام الكتاب"‬
‫‪",320,3‬قال ل تأسو اعلي ما فآتكم"‪",‬اذ بدي بدر خروق اللحجاب"‬
‫‪",320,4‬ذا مناخ اوقفوا بعراننا"‪",‬ذا نعيم ليس يحصيه الحساب"‬
‫‪",320,5‬ان في عتب الهوي الف الوفا"‪",‬ان في صمت الول لطف‬
‫الخطاب"‬
‫‪",320,6‬قد سكتنا فافهموا سر السكوت"‪",‬يا كرام الله اعلم بالصواب"‬
‫‪",321,1‬آن خواجه را از نيم شب بيماريي پيدا شده ست"‪",‬تا روز بر ديوار‬
‫ما بي خويشتن سر مي زده ست"‬

‫‪",321,2‬چرخ و زمين گريان شده و ز ناله اش نالن شده"‪",‬دمهاي او‬
‫سوزان شده گويي كه در آتشكده ست"‬
‫‪",321,3‬بيماريي دارد عجب ني درد سر ني رنج تب"‪",‬چاره ندارد در زمين‬
‫كز آسمانش آمده ست"‬
‫‪",321,4‬چون ديد جالينوس را نبضش گرفت و گفت او"‪",‬دستم بهل دل را‬
‫ببين رنجم برون قاعده ست"‬
‫‪",321,5‬صفراش ني سوداش ني قولنج و استسقاش ني"‪",‬زين واقعه در‬
‫شهر ما هر گوشه اي صد عربده ست"‬
‫‪",321,6‬ني خواب او را ني خورش از عشق دارد پرورش"‪",‬كين عشق‬
‫اكنون خواجه را هم دايه و هم والده ست"‬
‫‪",321,7‬گفتم خدايا رحمتي كآرام گيرد ساعتي"‪",‬ني خون كس را ريخته‬
‫ست ني مال كس را بستده ست"‬
‫‪",321,8‬آمد جواب از آسمان كورا رها كن در همان"‪",‬كندر بلي عاشقان‬
‫دارو و درمان بيهده ست"‬
‫‪",321,9‬اين خواجه را چاره مجو بندش منه پندش مگو"‪",‬كانجا كه افتاده‬
‫ست او ني مفسقه ني معبده ست"‬
‫‪",321,10‬تو عشق را چون ديده اي از عاشقان نشنيده اي"‪",‬خاموش كن‬
‫افسون مخوان ني جادوي ني شعبده ست"‬
‫‪",321,11‬اي شمس تبريزي بيا اي معدن نور و ضيا"‪",‬كين روح با كار و كيا‬
‫بي تابش تو جامدست"‬
‫‪",322,1‬آمده ام كه تا به خود گوش كشان كشانمت"‪",‬بي دل و بي خودت‬
‫كنم در دل و جان نشانمت"‬
‫‪",322,2‬آمده ام بهار خوش پيش تو اي درخت گل"‪",‬تا كه كنار گيرمت‬
‫خوش خوش و مي فشانمت"‬
‫‪",322,3‬آمده ام كه تا ترا جلوه دهم درين سرا"‪",‬همچو دعاي عاشقان‬
‫فوق فلك رسانمت"‬
‫‪",322,4‬آمده ام كه بوسه اي از صنمي ربوده اي"‪",‬باز بده بخوش دلي‬
‫خواجه كه واستانمت"‬
‫‪",322,5‬گل چه بود كه گل تويي ناطق امر قل تويي"‪",‬گر دگري نداندت‬
‫چون تو مني بدانمت"‬
‫‪",322,6‬جان و روان من تويي فاتحه خوان من تويي"‪",‬فاتحه شو تو‬
‫يكسري تا كه به دل بخوانمت"‬
‫‪",322,7‬صيد مني شكار من گرچه ز دام جسته اي"‪",‬جانب دام باز رو ور‬
‫نروي برانمت"‬
‫‪",322,8‬شير بگفت مر مرا نادره آهوي برو"‪",‬در پي من چه مي دوي تيز‬
‫كه بردرانمت"‬
‫‪",322,9‬زخم پذير و پيش رو چون سپر شجاعتي"‪",‬گوش به غير زه مده تا‬
‫چو كمان خمانمت"‬
‫‪",322,10‬از حد خاك تا بشر چند هزار منزلست"‪",‬شهر به شهر بردمت بر‬
‫سر ره نمانمت"‬
‫‪",322,11‬هيچ مگو و كف مكن سر مگشاي ديگ را"‪",‬نيك بجوش و صبر‬
‫كن زانك همي پرانمت"‬

‫‪",322,12‬ني كه تو شير زاده اي در تن آهوي نهان"‪",‬من ز حجاب آهوي‬
‫يكرهه بگذرانمت"‬
‫‪",322,13‬گوي مني و مي دوي در چوگان حكم من"‪",‬در پي تو همي دوم‬
‫گر چه كه مي دوانمت"‬
‫‪",323,1‬آن نفسي كه با خودي يار چو خار آيدت"‪",‬وان نفسي كه بي‬
‫خودي يار چه كار آيدت"‬
‫‪",323,2‬آن نفسي كه با خودي خود تو شكار پشه اي"‪",‬وان نفسي كه بي‬
‫خودي پيل شكار آيدت"‬
‫‪",323,3‬آن نفسي كه با خودي بسته ابر غصه اي"‪",‬وان نفسي كه بي‬
‫خودي مه به كنار آيدت"‬
‫‪",323,4‬آن نفسي كه با خودي يار كناره مي كند"‪",‬وان نفسي كه بي‬
‫خودي باده يار آيدت"‬
‫‪",323,5‬آن نفسي كه با خودي همچو خزان فسرده اي"‪",‬وان نفسي كه‬
‫بي خودي دي چو بهار آيدت"‬
‫‪",323,6‬جمله بي قراريت از طلب قرار تست"‪",‬طالب بي قرار شو تا كه‬
‫قرار آيدت"‬
‫‪",323,7‬جمله ناگوارشت از طلب گوارش است"‪",‬ترك گوارش ار كني‬
‫زهر گوار آيدت"‬
‫‪",323,8‬جمله بي مراديت از طلب مراد تست"‪",‬ورنه همه مرادها همچو‬
‫نثار آيدت"‬
‫‪",323,9‬عاشق جور يار شو عاشق مهر يار ني"‪",‬تا كه نگار نازگر عاشق‬
‫زار آيدت"‬
‫‪",323,10‬خسرو شرق شمس دين از تبريز چون رسد"‪",‬از مه و از ستارها‬
‫والله عار آيدت"‬
‫‪",324,1‬درآ تا خرقه قالب دراندازم همين ساعت"‪",‬درآ تا خانه هستي‬
‫بپردازم همين ساعت"‬
‫‪",324,2‬صل زن پاك بازي را رها كن خاك بازي را"‪",‬كه يك جان دارم و‬
‫خواهم كه در بازم همين ساعت"‬
‫‪",324,3‬كمان زه كن خدايا نه كه تير قاب قوسيني"‪",‬كه وقت آمد كه من‬
‫جان را سپر سازم همين ساعت"‬
‫‪",324,4‬چو بر مي آيد اين آتش فغان مي خيزد از عالم"‪",‬امانم ده امانم‬
‫ده كه بگدازم همين ساعت"‬
‫‪",324,5‬جهان از ترس مي درد و جان از عشق مي پرد"‪",‬كه مرغان را به‬
‫رشك آرم ز پروازم همين ساعت"‬
‫‪",325,1‬كه ديد اي عاشقان شهري كه شهر نيك بختانست"‪",‬كه آنجا كم‬
‫رسد عاشق و معشوق فراوانست"‬
‫‪",325,2‬كه تا نازي كنيم آنجا و بازاري نهيم آنجا"‪",‬كه تا دلها خنك گردد كه‬
‫دلها سخت بريانست"‬
‫‪",325,3‬نباشد اين چنين شهري ولي باري كم از شهري"‪",‬كه در وي عدل‬
‫و انصافست و معشوق مسلمانست"‬
‫‪",325,4‬كه اين سو عاشقان باري چو عود كهنه مي سوزد"‪",‬و آن معشوق‬
‫نادرتر كزو آتش فروزانست"‬

‫‪",325,5‬خداوندا به احسانت به حق نور تابانت"‪",‬مگير آشفته مي گويم كه‬
‫دل بي تو پريشانست"‬
‫‪",325,6‬تو مستان را نمي گيري پريشان را نمي گيري"‪",‬خنك آن را كه‬
‫مي گيري كه جانم مست ايشانست"‬
‫‪",325,7‬اگر گيري ور اندازي چه غم داري چه كم داري"‪",‬كه عاشق چون‬
‫گيا اينجا بيابان در بيابانست"‬
‫‪",325,8‬بخندد چشم مريخش مرا گويد نمي ترسي"‪",‬نگارا بوي خون آيد‬
‫اگر مريخ خندانست"‬
‫‪",325,9‬دلم با خويشتن آمد شكايت را رها كردم"‪",‬هزارا ن جان همي‬
‫بخشد چه شد گر خصم يك جانست"‬
‫‪",325,10‬منم قاضي خشم آلود و هر دو خصم خشنودند"‪",‬كه جانان طالب‬
‫جانست و جان جوياي جانانست"‬
‫‪",325,11‬كه جان ذره است و اوكيوان كه جان ميوه ست و او بستان"‪",‬كه‬
‫جان قطره ست و او عمان كه جان حبه ست و او كانست"‬
‫‪",325,12‬سخن در پوست مي گويم كه جان اين سخن غيبست"‪",‬نه در‬
‫انديشه مي گنجد نه آن را گفتن امكانست"‬
‫‪",325,13‬خمش كن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان"‪",‬وگر‬
‫او نيست مست مست چرا افتان و خيزانست"‬
‫‪",326,1‬حالت ده و حيرت ده اي مبدع بي حالت"‪",‬ليلي كن و مجنون كن‬
‫اي صانع بي آلت"‬
‫‪",326,2‬صد حاجت گوناگون در ليلي و در مجنون"‪",‬فريادكنان پيشت كاي‬
‫معطي بي حاجت"‬
‫‪",326,3‬انگشتري حاجت مهريست سليماني"‪",‬رهنست به پيش تو از‬
‫دست مده صحبت"‬
‫‪",326,4‬بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهي"‪",‬كو بشكند و سو زد صد‬
‫توبه به يكساعت"‬
‫‪",326,5‬اي گيج سري كان سر گيجيده نگردد زو"‪",‬وي گول دلي كان دل‬
‫ياوه نكند نيت"‬
‫‪",326,6‬ما لنگ شديم اينجا بر بند در خانه"‪",‬چرنده و پرنده لنگند درين‬
‫حضرت"‬
‫‪",326,7‬اي عشق تويي كلي هم تاجي و هم غلي"‪",‬هم دعوت پيغامبر هم‬
‫ده دلي امت"‬
‫‪",326,8‬از نيست برآوردي ما را جگري تشنه"‪",‬بر دوخته اي ما را بر‬
‫چشمه اين دولت"‬
‫‪",326,9‬خارم ز تو گل گشته و اجزا همه كل گشته"‪",‬هم اول ما رحمت‬
‫هم آخر ما رحمت"‬
‫‪",326,10‬در خار ببين گل را بيرون همه كس بيند"‪",‬در جزو ببين كل را اين‬
‫باشد اهليت"‬
‫‪",326,11‬در غوره ببين مي را در نيست ببين شي را"‪",‬اي يوسف در چه‬
‫بين شاهنشهي و ملكت"‬
‫‪",326,12‬خاري كه ندارد گل در صدر چمن نايد"‪",‬خاكي ز كجا يابد بي روح‬
‫سرو سبلت"‬

‫‪",326,13‬كف مي زن و زين مي دان تو منشأ هر بانگي"‪",‬كين بانگ دو‬
‫كف نبود بي فرقت و بي وصلت"‬
‫‪",326,14‬خامش كه بهار آمد گل آمد و خار آمد"‪",‬از غيب برون جسته‬
‫خوبان جهت دعوت"‬
‫‪",327,1‬از دفتر عمر ما يكتا ورقي مانده ست"‪",‬كز عيرت لطف آن جان‬
‫در قلقي مانده ست"‬
‫‪",327,2‬بنوشته بر آن دفتر حرفي ز شكر خوشتر"‪",‬از خجلت آن حرفش‬
‫مه در عرقي مانده ست"‬
‫‪",327,3‬عمر ابدي تابان اندر ورق بستان"‪",‬ني خوف ز تحويلي ني جاي‬
‫دقي مانده ست"‬
‫‪",327,4‬نامش ورقي بوده ملك ابد اندر وي"‪",‬اسرار همه پاكان آنجا‬
‫شفقي مانده ست"‬
‫‪",327,5‬پيچيده ورق بر وي نوري ز خداوندي"‪",‬شمس الحق تبريزي روشن‬
‫حدقي مانده ست"‬
‫‪",328,1‬با دست مرا زان سر اندر سر و در سبلت"‪",‬پر باد چرا نبود‬
‫سرمست چنين دولت"‬
‫‪",328,2‬هر لحظه و هر ساعت بر كوري هشياري"‪",‬صد رطل درآشامم بي‬
‫ساغر و بي آلت"‬
‫‪",328,3‬مرغان هوايي را بازان خدايي را"‪",‬از غيب بدست آرم بي صنعت‬
‫و بي حيلت"‬
‫‪",328,4‬خود از كف دست من مرغان عجب رويند"‪",‬مي از لب من جوشد‬
‫در مستي آن حالت"‬
‫‪",328,5‬آن دانه آدم را كز سنبل او باشد"‪",‬بفروشم جنت را بر جان نهم‬
‫جنت"‬
‫‪",329,1‬بياييد بياييد كه گلزار دميده ست"‪",‬بياييد بياييد كه دلدار رسيده‬
‫ست"‬
‫‪",329,2‬بياريد بيكبار همه جان و جهان را"‪",‬به خورشيد سپاريد كه خوش‬
‫تيغ كشيده ست"‬
‫‪",329,3‬بر آن زشت بخنديد كه او ناز نمايد"‪",‬بر آن يار بگرييد كه از يار‬
‫بريده ست"‬
‫‪",329,4‬همه شهر بشوريد چو آوازه درافتاد"‪",‬كه ديوانه دگر بار ز زنجير‬
‫رهيده ست"‬
‫‪",329,5‬چه روزست و چه روزست چنين روز قيامت"‪",‬مگر نامه اعمال ز‬
‫آفاق پريده ست"‬
‫‪",329,6‬بكوبيد دهلها و دگر هيچ مگوييد"‪",‬چه جاي دل و عقلست كه جان‬
‫نيز رميده ست"‬
‫‪",330,1‬بار دگر آن دلبر عيار مرا يافت"‪",‬سرمست همي گشت به بازار‬
‫مرا يافت"‬
‫‪",330,2‬پنهان شدم از نرگس مخمور مرا ديد"‪",‬بگريختم از خانه خمار مرا‬
‫يافت"‬
‫‪",330,3‬بگريختنم چيست كزو جان نبرد كس"‪",‬پنهان شدنم چيست چو‬
‫صد بار مرا يافت"‬

‫‪",330,4‬گفتم كه در انبوهي شهرم كي بيابد"‪",‬آنكس كه در انبوهي اسرار‬
‫مرا يافت"‬
‫‪",330,5‬اي مژده كه آن غمزه غماز مرا جست"‪",‬وي بخت كه آن طره‬
‫طرار مرا يافت"‬
‫‪",330,6‬دستار ربود از سر مستان به گروگان"‪",‬دستار برو گوشه دستار‬
‫مرا يافت"‬
‫‪",330,7‬من از كف پا خار همي كردم بيرون"‪",‬آن سرو دو صد گلشن و‬
‫گلزار مرا يافت"‬
‫‪",330,8‬از گلشن خود بر سر من يار گل افشاند"‪",‬وان بلبل و آن نادره‬
‫تكرار مرا يافت"‬
‫‪",330,9‬من گم شدم از خرمن آن ماه چو كيله"‪",‬امروز مه اندر بن انبار‬
‫مرا يافت"‬
‫‪",330,10‬از خون من آثار به هر راه چكيدست"‪",‬اندر پي من بود به آثار‬
‫مرا يافت"‬
‫‪",330,11‬چون آهو از آن شير رميدم به بيابان"‪",‬آن شير گه صيد به كهسار‬
‫مرا يافت"‬
‫‪",330,12‬آنكس كه به گردون رود و گيرد آهو"‪",‬با صبر و تأني و به هنجار‬
‫مرا يافت"‬
‫‪",330,13‬در كام من اين شست و من اندر تك دريا"‪",‬صايد بسر رشته‬
‫جرار مرا يافت"‬
‫‪",330,14‬جامي كه برد از دلم آزار به من داد"‪",‬آن لحظه كه آن يار كم‬
‫آزار مرا يافت"‬
‫‪",330,15‬اين جان گران جان سبكي يافت و پريد"‪",‬كان رطل گران سنگ‬
‫سبكسار مرا يافت"‬
‫‪",330,16‬امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار"‪",‬كان اصل هر‬
‫انديشه و گفتار مرا يافت"‬
‫‪",333,2‬اي خشك درختي كه در آن باغ نرستست"‪",‬وي خوار عزيزي كه‬
‫در اين ظل شجر نيست"‬
‫‪",333,3‬بسكل ز جز اين عشق اگر در يتيمي"‪",‬زيرا كه جز اين عشق ترا‬
‫خويش و پدر نيست"‬
‫‪",333,4‬در مذهب عشاق به بيماري مرگست"‪",‬هر جان كه بهر روز ازين‬
‫رنج بتر نيست"‬
‫‪",333,5‬در صورت هر كس كه از آن رنگ بديدي"‪",‬مي دان تو به تحقيق‬
‫كه از جنس بشر نيست"‬
‫‪",333,6‬هر ني كه بديدي به ميانش كمر عشق"‪",‬تنگش تو ببر گير كه جز‬
‫تنگ شكر نيست"‬
‫‪",333,7‬شمس الحق تبريز چو در دام كشيدت"‪",‬منگر به چپ و راست كه‬
‫امكان حذر نيست"‬
‫‪",334,1‬از اول امروز حريفان خرابات"‪",‬مهمان توند اي شه و سلطان‬
‫خرابات"‬
‫‪",334,2‬امروز چه روزست بگو روز سعادت"‪",‬اين قبله دل كيست بگو‬
‫جان خرابات"‬

‫‪",334,3‬هرگز دل عشاق به فرمان كسي نيست"‪",‬كو مست خرابست به‬
‫فرمان خرابات"‬
‫‪",334,4‬صد زهره ز اسرار به آواز درآمد"‪",‬كز ابر برآ اي مه تابان‬
‫خرابات"‬
‫‪",334,5‬ما از لب و دندان اجل هيچ نترسيم"‪",‬چون زنده شديم از بت‬
‫خندان خرابات"‬
‫‪",334,6‬بر گاو نهد رخت و به عشق آيد جان مست"‪",‬كين رخت گرو كن‬
‫بر دربان خرابات"‬
‫‪",334,7‬هر جان كه به شمس الحق تبريز دهد دل"‪",‬او كافر خويش است‬
‫و مسلمان خرابات"‬
‫‪",335,1‬همه خوف آدمي را از درونست"‪",‬وليكن هوش او دايم برونست"‬
‫‪",335,2‬برون را مي نوازد همچو يوسف"‪",‬درون گرگيست كو در قصد‬
‫خونست"‬
‫‪",335,3‬بدرد زهره او گر نبيند"‪",‬درون را كو به زشتي شكل چونست"‬
‫‪",335,4‬بدان زشتي به يك حمله بميرد"‪",‬و ليكن آدمي او را زبونست"‬
‫‪",335,5‬الف گشتست نون مي بايدش ساخت"‪",‬كه تا گردد الف چيزي كه‬
‫نونست"‬
‫‪",335,6‬اگر نه خود عنايات خداوند"‪",‬بديدستي چه امكان سكونست"‬
‫‪",335,7‬نه عالم بد نه آدم بد نه روحي"‪",‬كه صافي و لطيف و آبگونست"‬
‫‪",335,8‬كه او را بود حكم و پادشاهي"‪",‬نپنداري كه اين كار از كنونست"‬
‫‪",335,9‬نمي گويم كه در تقدير شه بود"‪",‬حقيقت بود و صد چندين‬
‫فزونست"‬
‫‪",335,10‬خداوندي شمس الدين تبريز"‪",‬وراي هفت چرخ نيلگونست"‬
‫‪",335,11‬بزير ران او تقدير رامست"‪",‬اگر چه نيك تندست و حرونست"‬
‫‪",335,12‬چو عقل كل بويي برد از وي"‪",‬شب و روز از هوس اندر‬
‫جنونست"‬
‫‪",335,13‬كه پيش همت او عقل ديدست"‪",‬كه همتهاي عالي جمله‬
‫دونست"‬
‫‪",335,14‬كدامين سوي جويم خدمتش را"‪",‬كه منزلگاه او بالي سونست"‬
‫‪",339,3‬وليك آنكو به زندان خفته باشد"‪",‬اگر بيدار گردد در زيانست"‬
‫‪",339,4‬سماع آنجا بكن كانجا عروسيست"‪",‬نه در ماتم كه آن جاي‬
‫فغانست"‬
‫‪",339,5‬كسي كو جوهر خود را نديدست"‪",‬كسي كان ماه از چشمش‬
‫نهانست"‬
‫‪",339,6‬چنين كس را سماع و دف چه بايد"‪",‬سماع از بهر وصل‬
‫دلستانست"‬
‫‪",339,7‬كساني را كه روشان سوي قبله ست"‪",‬سماع اين جهان و آن‬
‫جهانست"‬
‫‪",339,8‬خصوصا حلقه اي كندر سماعند"‪",‬همي گردند و كعبه در ميانست"‬
‫‪",339,9‬اگر كان شكر خواهي همانجاست"‪",‬ور انگشت شكر خود‬
‫رايگانست"‬

‫‪",340,1‬دگر بار اين دلم آتش گرفتست"‪",‬رها كن تا بگيرد خوش‬
‫گرفتست"‬
‫‪",340,2‬بسوز اي دل درين برق و مزن دم"‪",‬كه عقلم ابر سود اوش‬
‫گرفتست"‬
‫‪",340,3‬دگر بار اين دلم خوابي بديدست"‪",‬كه خون دل همه مفرش‬
‫گرفتست"‬
‫‪",340,4‬چو سايه كل فنا گردم ازيرا"‪",‬جهان خورشيد لشكركش‬
‫گرفتست"‬
‫‪",340,5‬دلم هر شب به دزدي و خيانت"‪",‬ز لعل بار سلطان وش‬
‫گرفتست"‬
‫‪",340,6‬كجا پنهان شود دزدي دزدي"‪",‬كه مال خصم زير كش گرفتست"‬
‫‪",340,7‬بسي جان كه همي پرد ز قالب"‪",‬ولي پايش حريف كش‬
‫گرفتست"‬
‫‪",340,8‬ز ذوق زخم تيرش اين دل من"‪",‬به دندان گوشه تر كش‬
‫گرفتست"‬
‫‪",341,1‬بيا كامروز ما را روز عيدست"‪",‬ازين پس عيش و عشرت بر‬
‫مزيدست"‬
‫‪",341,2‬بزن دستي بگو كامروز شاديست"‪",‬كه روز خوش هم از اول‬
‫پديدست"‬
‫‪",341,3‬چو يار ما درين عالم كي باشد"‪",‬چنين عيدي به صد دوران كي‬
‫ديدست"‬
‫‪",341,4‬زمين و آسمانها پر شكر شد"‪",‬به هر سويي شكرها بردميدست"‬
‫‪",341,5‬رسيد آن بانگ موج گوهرافشان"‪",‬جهان پرموج و دريا ناپديدست"‬
‫‪",341,6‬محمد باز از معراج آمد"‪",‬ز چارم چرخ عيسي در رسيدست"‬
‫‪",341,7‬هر آن نقدي كزينجا نيست قلبست"‪",‬ميي كز جام جان نبود‬
‫پليدست"‬
‫‪",341,8‬زهي مجلس كه ساقي بخت باشد"‪",‬حريفانش جنيد و بايزيدست"‬
‫‪",341,9‬خماري داشتم من در ارادت"‪",‬ندانستم كه حق ما را مريدست"‬
‫‪",341,10‬كنون من خفتم و پاها كشيدم"‪",‬چو دانستم كه بختم مي‬
‫كشيدست"‬
‫‪",342,1‬مرا چون تا قيامت يار اينست"‪",‬خراب و مست باشم كار اينست"‬
‫‪",342,2‬ز كار و كسب ماندم كسبم اينست"‪",‬رخا زر زن ترا دينار اينست"‬
‫‪",342,3‬نه عقلي ماند و ني تميز و ني دل"‪",‬چه چاره فعل آن ديدار‬
‫اينست"‬
‫‪",342,4‬گل صد برگ ديد آن روي خوبش"‪",‬به بلبل گفت گل گلزار‬
‫اينست"‬
‫‪",342,5‬چو خوبان سايهاي طير غيبند"‪",‬به سوي غيب آ طيار اينست"‬
‫‪",344,5‬هر آنكس كو هنر را ترك گويد"‪",‬ز بهر تو هنرمند عظيمست"‬
‫‪",344,6‬فكندم خويش را چون سايه پيشت"‪",‬فكندن پيشت افكند‬
‫عظيمست"‬
‫‪",344,7‬كه بغداد ترا داد بزرگست"‪",‬سمرقند ترا قند عظيمست"‬
‫‪",344,8‬حريصم كرد طمع داد قندت"‪",‬اگر چه بنده خرسند عظيمست"‬

‫‪",344,9‬بريدستي مرا از خويش و پيوند"‪",‬كه دل را با تو پيوند عظيمست"‬
‫‪",344,10‬خمش كن همچو عشق اي زاده عشق"‪",‬اگر چه گفت فرزند‬
‫عظيمست"‬
‫‪",344,11‬ركاب شمس تبريزي گرفتم"‪",‬كه زين شمس زر كند عظيمست"‬
‫‪",345,1‬بگو اي يار همراز اين چه شيوه ست"‪",‬دگرگون گشته اي باز اين‬
‫چه شيوه ست"‬
‫‪",345,2‬عجب ترك خوش رنگ اين چه رنگست"‪",‬عجب اي چشم غماز‬
‫اين چه شيوه ست"‬
‫‪",345,3‬دگر بار اين چه دامست و چه دانه ست"‪",‬كه ما را كشتي از ناز‬
‫اين چه شيوه ست"‬
‫‪",345,4‬دريدي پرده ما اين چه پرده ست"‪",‬يكي پرده برانداز اين چه‬
‫شيوه ست"‬
‫‪",345,5‬منم آن كهنه عشقي كه دگر بار"‪",‬گرفتم عشق از آغاز اين چه‬
‫شيوه ست"‬
‫‪",345,6‬بدان آواز جان دادن حللست"‪",‬زهي آواز دمساز اين چه شيوه‬
‫ست"‬
‫‪",345,7‬مسلمانان شما اين شور بينيد"‪",‬كه مثلش نيست هنباز اين چه‬
‫شيوه ست"‬
‫‪",345,8‬شراب و عشق و رنگم هر سه غماز"‪",‬يكي پنهان سه غماز اين‬
‫چه شيوه ست"‬
‫‪",346,1‬شنيدم مر مرا لطفت دعا گفت"‪",‬براي بنده خود لطفها گفت"‬
‫‪",346,2‬چه گويم من مكافات تو اي جان"‪",‬كه نيكي ترا جانا خدا گفت"‬
‫‪",346,3‬وليكن جان اين كمتر دعا گو"‪",‬همه شب روي ماهت را دعا گفت"‬
‫‪",347,1‬قرار زندگاني آن نگارست"‪",‬كزو آن بي قراري برقرارست"‬
‫‪",347,2‬مرا سوداي تو دامن گرفتست"‪",‬كه اين سودا نه آن سوداي‬
‫پارست"‬
‫‪",347,3‬منم سوزان در آتشهاي نو نو"‪",‬مرا با يار كان اكنون چه كارست"‬
‫‪",347,4‬همي نالد درون از بي قراري"‪",‬بدان ماند كه آن جان نگارست"‬
‫‪",347,5‬چو از ياري ترا جان خسته گردد"‪",‬نمي داند كه اندر جانش‬
‫خارست"‬
‫‪",347,6‬تو در جويي و خارت مي خراشد"‪",‬نمي داني كه خاري در‬
‫سرارست"‬
‫‪",347,7‬گريزان شو از آن خار و به گل رو"‪",‬كه شمس الدين تبريزي‬
‫بهارست"‬
‫‪",348,1‬صدايي كز كمان آيد نذيريست"‪",‬كه اغلب با صدايش زخم‬
‫تيريست"‬
‫‪",348,2‬موثر را نگر در آب آثار"‪",‬كاثر جستن عصاي هر ضريريست"‬
‫‪",348,3‬پس لتبصرونت تبصرونيست"‪",‬بصر جستن ز الهام بصيريست"‬
‫‪",348,4‬تو هر چه داري نه جويانش بودي"‪",‬طلبها گوش گيري و‬
‫بشيريست"‬
‫‪",351,8‬بت موزون به بتخانه بسي جست"‪",‬كه موزونات را ميزان‬
‫كدامست"‬

‫‪",351,9‬چه قبله كرده اي اين گفت و گو را"‪",‬طلب كن درس خاموشان‬
‫كدامست"‬
‫‪",352,1‬چو با ما يار ما امروز جفتست"‪",‬بگويم آنچ هرگز كس نگفتست"‬
‫‪",352,2‬همه مستند اينجا محرمانند"‪",‬مينديش از كسي غماز خفته ست"‬
‫‪",352,3‬خزان خفت و بهاران گشت بيدار"‪",‬نمي بيني درخت و گل شكفته‬
‫ست"‬
‫‪",352,4‬اگر يك روز باقي باشد از دي"‪",‬زمين لب بسته است و گل نهفته‬
‫ست"‬
‫‪",352,5‬هل در خواب كن اوباش تن را"‪",‬كه گوهرهاي جاني جمله سفته‬
‫ست"‬
‫‪",352,6‬خمش كن زر دهي زان در نيابي"‪",‬وگر محرم شوي بستان كه‬
‫مفتست"‬
‫‪",353,1‬زهي مي كندران دستست هيهات"‪",‬كه عقل كل بدو مستست‬
‫هيهات"‬
‫‪",353,2‬بر آن بال برد دل را كه آنجا"‪",‬سر نيزه ز حل پستست هيهات"‬
‫‪",353,3‬هر آنكو گشت بي خويش اندرين بزم"‪",‬ز خويش و اقربا رستست‬
‫هيهات"‬
‫‪",353,4‬چو عنقا برپرد بر ذروه قاف"‪",‬كه پيشش كه كمر بستست‬
‫هيهات"‬
‫‪",353,5‬عجايب بين كه شيشه ناشكسته"‪",‬هزاران دست و پا خستست‬
‫هيهات"‬
‫‪",353,6‬مرا گويي كه صبر آهسته تر ران"‪",‬چه جاي صبر و آهسته ست‬
‫هيهات"‬
‫‪",353,7‬بده آن پير را جامي و بنشان"‪",‬كه اينجا پير بايستست هيهات"‬
‫‪",353,8‬خصوصا جان پيريها كه عقلست"‪",‬كه خوش مغزست و شايسته‬
‫ست هيهات"‬
‫‪",353,9‬از آن باغ و رياض بي نهايت"‪",‬همه عالم چو گل دسته ست‬
‫هيهات"‬
‫‪",353,10‬چو گل دسته ست پوسيده شود زود"‪",‬به دشتي رو كزو رسته‬
‫ست هيهات"‬
‫‪",353,11‬ميي دركش به نام دل ربايي"‪",‬كه بس زيبا و برجسته ست‬
‫هيهات"‬
‫‪",353,12‬ز بس خونها كه او دارد به گردن"‪",‬خرد را طوق بسكستست‬
‫هيهات"‬
‫‪",353,13‬شكنهايي كه دارد طره او"‪",‬بهاي مشك بشكستست هيهات"‬
‫‪",353,14‬خمش كردم خموشانه به من ده"‪",‬كه دل را گفت پيوستست‬
‫هيهات"‬
‫‪",354,1‬ز ميخانه دگر بار اين چه بويست"‪",‬دگر بار اين چه شور و گفت و‬
‫گويست"‬
‫‪",354,2‬جهان بگرفت ارواح مجرد"‪",‬زمين و آسمان پرهاي و هويست"‬
‫‪",354,3‬بيا اي عشق اين مي از چه خمست"‪",‬اشارت كن خرابات از چه‬
‫سويست"‬

‫‪",354,4‬جه مي گويم اشارت چيست كاينجا"‪",‬نگنجد فكرتي كان همچو‬
‫مويست"‬
‫‪",354,5‬نيايد در نظر آن سر يكتو"‪",‬كه در فكر آنچ آيد چار تويست"‬
‫‪",354,6‬چو ز انديشه بگفت آيد چه گويم"‪",‬كه خانه كنده و رسواي‬
‫كويست"‬
‫‪",354,7‬ز رسوايي به بحر دل رود باز"‪",‬كه دل بحرست و گفتنها چو‬
‫جويست"‬
‫‪",358,1‬نگار خوب شكربار چونست"‪",‬چراغ ديده و ديدار چونست"‬
‫‪",358,2‬عجب آن غمزه غماز چونست"‪",‬عجب آن طره طرار چونست"‬
‫‪",358,3‬عجب آن شهره بازار خوبي"‪",‬عجب آن رونق گلزار چونست"‬
‫‪",358,4‬دلم از مهر در ماتم نشسته ست"‪",‬عجب در مهر دل دلدار‬
‫چونست"‬
‫‪",358,5‬ز لطف خويش يارم خواند آن يار"‪",‬عجب آن يار بي اين يار‬
‫چونست"‬
‫‪",358,6‬به ظاهر بندگان را مي نوازد"‪",‬عجب با بنده در اسرار چونست"‬
‫‪",358,7‬چو اول ديدمش جانيم بخشيد"‪",‬بدانستم كه در ايثار چونست"‬
‫‪",358,8‬اگر دوباره كردي آن كرم را"‪",‬يقين گشتي كه در تكرار چونست"‬
‫‪",358,9‬عجب آن شعر اطلس پوش جعدش"‪",‬بگرد اطلس رخسار‬
‫چونست"‬
‫‪",358,10‬طبيب عاشقان را باز پرسيد"‪",‬كه تا آن نرگس بيمار چونست"‬
‫‪",358,11‬عجب آن نافه تاتار چونست"‪",‬عجب آن طره بلغار چونست"‬
‫‪",358,12‬عجب بر دايره خط محقق"‪",‬كه بشكستست صد پرگار چونست"‬
‫‪",358,13‬من زارم اسير ناله زير"‪",‬نپرسد روز كي كان زار چونست"‬
‫‪",358,14‬دلم دزد نظر او دزد اين دزد"‪",‬عجب آن دزد دزد افشار‬
‫چونست"‬
‫‪",358,15‬ترا اي دوست چون من يار غارم"‪",‬سري در غار كن كين غار‬
‫چونست"‬
‫‪",358,16‬كه تا بينم ترا جان برفشانم"‪",‬نمايم خلق را نظار چونست"‬
‫‪",358,17‬نهايت نيست گفتم را و ليكن"‪",‬نمودم شكل آن گفتار چونست"‬
‫‪",359,1‬درين جو دل چو دولب خرابست"‪",‬كه هر سويي كه گردد پيشش‬
‫آبست"‬
‫‪",359,2‬وگر تو پشت سوي آب داري"‪",‬به پيش روت آب اندر شتابست"‬
‫‪",359,3‬چگونه جان برد سايه ز خورشيد"‪",‬كه جان او به دست آفتابست"‬
‫‪",359,4‬اگر سايه كند گردن درازي"‪",‬رخ خورشيد آن دم در نقابست"‬
‫‪",359,5‬زهي خورشيد كين خورشيد پيشش"‪",‬چو سيماب از خطر در‬
‫اضطرابست"‬
‫‪",359,6‬چو سيمابست مه بر كف مفلوج"‪",‬به جز يكشب دگر در‬
‫انسكابست"‬
‫‪",359,7‬به هر سي شب دو شب جمعست و لغر"‪",‬دگر فرقت كشد‬
‫فرقت عذابست"‬
‫‪",359,8‬اگر چه زار گردد تازه رويست"‪",‬ضحو كي عاشقان را خوي و‬
‫دابست"‬

‫‪",359,9‬زيد خندان بميرد نيز خندان"‪",‬كه سوي بخت خندانش ايابست"‬
‫‪",359,10‬خمش كن زانك آفات بصيرت"‪",‬هميشه از سوالست و‬
‫جوابست"‬
‫‪",360,1‬ايا ساقي توي قاضي حاجات"‪",‬شرابي ده كه آرد در مراعات"‬
‫‪",360,2‬چنان گشتم ز مستي و خرابي"‪",‬كه نشناسم اشارات از عبارات"‬
‫‪",360,3‬پدر بر خم خمرم وقف كردست"‪",‬سبيلم كرد مادر بر خرابات"‬
‫‪",364,9‬بر آتش ازو فسون بخوانيم"‪",‬زو آتش تيز آب سيماست"‬
‫‪",364,10‬قصه چه كنم كه بر عدم نيز"‪",‬نامش چو بريم هستي افزاست"‬
‫‪",364,11‬آن نكته كه عشق او در آنجاست"‪",‬پر مغزتر از هزار جوز است"‬
‫‪",364,12‬وان لحظه كه عشق روي بنمود"‪",‬اينها همه از ميانه برخاست"‬
‫‪",364,13‬خامش كه تمام ختم گشتست"‪",‬كلي مراد حق تعالست"‬
‫‪",365,1‬مي دان كه زمانه نقش سوداست"‪",‬بيرون ز زمانه صورت‬
‫ماست"‬
‫‪",365,2‬زيرا قفصيست اين زمانه"‪",‬بيرون همه كوه قاف و عنقاست"‬
‫‪",365,3‬جوييست جهان و ما برونيم"‪",‬بر جوي فتاده سايه ماست"‬
‫‪",365,4‬اينجا سر نكته ايست مشكل"‪",‬اينجا نبود وليكن اينجاست"‬
‫‪",365,5‬جز در رخ جان مخند اي دل"‪",‬بي او همه خنده گريه افزاست"‬
‫‪",365,6‬آن دل نبود كه باشد او تنگ"‪",‬زان روي كه دل فراخ و پهناست"‬
‫‪",365,7‬دل غم نخورد غذاش غم نيست"‪",‬طوطيست دل و عجب‬
‫شكرخاست"‬
‫‪",365,8‬مانند درخت سر قدم ساز"‪",‬زيرا كه ره تو زير و بالست"‬
‫‪",365,9‬شاخ ار چه نظر به بيخ دارد"‪",‬كان قوت مغز او هم از پاست"‬
‫‪",366,1‬دود دل ما نشان سوداست"‪",‬وان دود كه از دلست پيداست"‬
‫‪",366,2‬هر موج كه مي زند دل از خون"‪",‬آن دل نبود مگر كه درياست"‬
‫‪",366,3‬بيگانه شدند آشنايان"‪",‬دل نيز به دشمني چه برخاست"‬
‫‪",366,4‬هر سوي كه عشق رخت بنهاد"‪",‬هر جا كه ملمتست آنجاست"‬
‫‪",366,5‬ما نگريزيم ازين ملمت"‪",‬زيرا كه قديم خانه ماست"‬
‫‪",366,6‬در عشق حسد برند شاهان"‪",‬زان روي كه عشق شمع دلهاست"‬
‫‪",366,7‬پا بر سر چرخ هفتمين نه"‪",‬كين عشق به حجرهاي بالست"‬
‫‪",366,8‬هشيار مباش زانكه هشيار"‪",‬در مجلس عشق سخت رسواست"‬
‫‪",366,9‬ميري مطلب كه مير مجلس"‪",‬گر چشم ببسته است بيناست"‬
‫‪",366,10‬اين عشق هنوز زير چادر"‪",‬اين گرد سياه بين كه برخاست"‬
‫‪",366,11‬هر چند كه زير هفت پرده ست"‪",‬پيداست كه سخت خوب و‬
‫زيباست"‬
‫‪",366,12‬شب خيز كنيد اي حريفان"‪",‬شمعست و شراب و يار تنهاست"‬
‫‪",367,1‬دل آمد و دي به گوش جان گفت"‪",‬اي نام تو اينكه مي نتان‬
‫گفت"‬
‫‪",367,2‬درنده آنك گفت پيدا"‪",‬سوزنده آنك در نهان گفت"‬
‫‪",367,3‬چه عذر و بهانه دارد اي جان"‪",‬آنكس كه ز بي نشان نشان گفت"‬
‫‪",367,4‬گل داند و بلبل معربد"‪",‬رازي كه ميان گلستان گفت"‬
‫‪",367,5‬آنكس نه كه از طريق تحصيل"‪",‬آموخت ز بانگ بلبلن گفت"‬
‫‪",367,6‬صيادي تير غمزها را"‪",‬آن ابروهاي چون كمان گفت"‬

‫‪",335,15‬هر آن مشكل كه شيران حل نكردند"‪",‬بر او جمله بازي و‬
‫فسونست"‬
‫‪",335,16‬نگفتم هيچ رمزي تا بداني"‪",‬ز عين حال او اينها شجونست"‬
‫‪",335,17‬ايا تبريز خاك تست كحلم"‪",‬كه در خاكت عجايبها فنونست"‬
‫‪",336,1‬بده يك جام اي پير خرابات"‪",‬مگو فردا كه في التأخير آفات"‬
‫‪",336,2‬به جاي باده در ده خون فرعون"‪",‬كه آمد موسي جانم به ميقات"‬
‫‪",336,3‬شراب ما ز خون خصم باشد"‪",‬كه شيران را ز صياديست لذات"‬
‫‪",336,4‬چه پرخونست پوز و پنجه شير"‪",‬ز خون ما گرفتست اين علمات"‬
‫‪",336,5‬نگيرم گور و ني هم خون انگور"‪",‬كه من از نفي مستم ني ز‬
‫اثبات"‬
‫‪",336,6‬چو بازم گرد صيد زنده گردم"‪",‬نگردم همچو زاغان گرد اموات"‬
‫‪",336,7‬بيا اي زاغ و بازي شو به همت"‪",‬مصفا شو ز زاغي پيش مصفات"‬
‫‪",336,8‬بيفشان وصفهاي باز را هم"‪",‬مجردتر شو اندر خويش چون ذات"‬
‫‪",336,9‬نه خاكست اين زمين طشتيست پرخون"‪",‬ز خون عاشقان و زخم‬
‫شهمات"‬
‫‪",336,10‬خروسا چند گويي صبح آمد"‪",‬نمايد صبح را خود نور مشكات"‬
‫‪",337,1‬ببستي چشم يعني وقت خوابست"‪",‬نه خوابست آن حريفان را‬
‫جوابست"‬
‫‪",337,2‬تو مي داني كه ما چندان نپاييم"‪",‬وليكن چشم مستت را‬
‫شتابست"‬
‫‪",337,3‬جفا مي كن جفاات جمله لطفست"‪",‬خطا مي كن خطاي تو‬
‫صوابست"‬
‫‪",337,4‬تو چشم آتشين در خواب مي كن"‪",‬كه ما را چشم و دل باري‬
‫كبابست"‬
‫‪",337,5‬بسي سرها ربوده چشم ساقي"‪",‬به شمشيري كه آن يك قطره‬
‫آبست"‬
‫‪",337,6‬يكي گويد كه اين از عشق ساقيست"‪",‬يكي گويد كه اين فعل‬
‫شرابست"‬
‫‪",337,7‬مي و ساقي چه باشد نيست جز حق"‪",‬خدا داند كه اين عشق از‬
‫چه بابست"‬
‫‪",338,1‬سماع از بهر جان بي قرارست"‪",‬سبك برجه چه جاي انتظارست"‬
‫‪",338,2‬مشين اينجا تو با انديشه خويش"‪",‬اگر مردي برو آنجا كه يارست"‬
‫‪",338,3‬مگو باشد كه او ما را نخواهد"‪",‬كه مرد تشنه را با اين چه‬
‫كارست"‬
‫‪",338,4‬كه پروانه نينديشد ز آتش"‪",‬كه جان عشق را انديشه عارست"‬
‫‪",338,5‬چو مرد جنگ بانگ طبل بشنيد"‪",‬در آن ساعت هزار اندر‬
‫هزارست"‬
‫‪",338,6‬شنيدي طبل بركش زود شمشير"‪",‬كه جان تو غلف‬
‫ذوالفقارست"‬
‫‪",338,7‬بزن شمشير و ملك عشق بستان"‪",‬كه ملك عشق ملك پايدار‬
‫است"‬
‫‪",338,8‬حسين كربليي آب بگذار"‪",‬كه آب امروز تيغ آبدارست"‬

‫‪",339,1‬سماع آرام جان زندگانست"‪",‬كسي داند كه او را جان جانست"‬
‫‪",339,2‬كسي خواهد كه او بيدار گردد"‪",‬كه او خفته ميان بوستانست"‬
‫‪",342,6‬مكرر بنگر آن سو چشم مي مال"‪",‬كه جان را مدرسه و تكرار‬
‫اينست"‬
‫‪",342,7‬چو لب بگشاد جانها جمله گفتند"‪",‬شفاي جان هر بيمار اينست"‬
‫‪",342,8‬چو يك ساغر ز دست عشق خوردند"‪",‬يقينشان شد كه خود خمار‬
‫اينست"‬
‫‪",342,9‬گرو كردي به مي دستار و جبه"‪",‬سزاي جبه ودستار اينست"‬
‫‪",342,10‬خبر آمد كه يوسف شد به بازار"‪",‬هل كو يوسف ار بازار اينست"‬
‫‪",342,11‬فسوني خواند و پنهان كرد خود را"‪",‬كمينه لعب آن طرار‬
‫اينست"‬
‫‪",342,12‬ز ملك و مال عالم چاره دارم"‪",‬مرا دين و دل و ناچار اينست"‬
‫‪",342,13‬ميان گر پيش غير عشق بندم"‪",‬مسيحي باشم و زنار اينست"‬
‫‪",342,14‬بگرد حوض گشتم در فتادم"‪",‬جزاي آنچنان كردار اينست"‬
‫‪",342,15‬دل چون در فتادي در چنين حوض"‪",‬ترا غسل قيامت وار اينست"‬
‫‪",342,16‬رخ شه جسته اي شهمات اينست"‪",‬چو دزدي كردي اي دل دار‬
‫اينست"‬
‫‪",342,17‬مشين با خود نشين با هر كه خواهي"‪",‬ز نفس خود ببر اغيار‬
‫اينست"‬
‫‪",342,18‬خمش كن خواجه لغ پار كم گو"‪",‬دلم پاره ست و لغ پار‬
‫اينست"‬
‫‪",342,19‬خمش باش و درين حيرت فرو رو"‪",‬بهل اسرار را كاسرار‬
‫اينست"‬
‫‪",343,1‬ز همراهان جدايي مصلحت نيست"‪",‬سفر بي روشنايي مصلحت‬
‫نيست"‬
‫‪",343,2‬چو ملك و پادشاهي ديده باشي"‪",‬پس شاهي گدايي مصلحت‬
‫نيست"‬
‫‪",343,3‬شما را بي شما مي خواند آن يار"‪",‬شما را اين شمايي مصلحت‬
‫نيست"‬
‫‪",343,4‬چو خوان آسمان آمد به دنيا"‪",‬ازين پس بي نوايي مصلحت‬
‫نيست"‬
‫‪",343,5‬درين مطبخ كه قربانست جانها"‪",‬چو دو نان نان ربايي مصلحت‬
‫نيست"‬
‫‪",343,6‬بگو آن حرص و آز راهزن را"‪",‬كه مكر و بدنمايي مصلحت نيست"‬
‫‪",343,7‬چو پا داري برو دستي بجنبان"‪",‬ترا بي دست و پايي مصلحت‬
‫نيست"‬
‫‪",343,8‬چو پاي تو نماند پر دهندت"‪",‬كه بي پر در هوايي مصلحت نيست"‬
‫‪",343,9‬چو پر يابي به سوي دام حق پر"‪",‬كه از دامش رهايي مصلحت‬
‫نيست"‬
‫‪",343,10‬هماي قاف قربي اي برادر"‪",‬هما را جز همايي مصلحت نيست"‬
‫‪",343,11‬جهان جوي و صفا بحر و تو ماهي"‪",‬درين جو آشنايي مصلحت‬
‫نيست"‬

‫‪",343,12‬خمش باش و فناي بحر حق شو"‪",‬به هنبازي خدايي مصلحت‬
‫نيست"‬
‫‪",344,1‬به جان تو كه سوگند عظيمست"‪",‬كه جانم بي تو در بند‬
‫عظيمست"‬
‫‪",344,2‬اگر چه خضر سيرآب حياتست"‪",‬به لعلت آرزومند عظيمست"‬
‫‪",344,3‬سخنها دارم از تو با تو بسيار"‪",‬ولي خاموشيم پند عظيمست"‬
‫‪",344,4‬هر آن كز بيم تو خاموش باشد"‪",‬اگر چه خر خردمند عظيمست"‬
‫‪",348,5‬چنان كن كه طلبها بيش گردد"‪",‬كثير الزرع را طمع و فيريست"‬
‫‪",348,6‬مشو نوميد از ظلمي كه كردي"‪",‬كه درياي كرم توبه پذيريست"‬
‫‪",348,7‬گناهت را كند تسبيح و طاعات"‪",‬كه در توبه پذيري بي نظيريست"‬
‫‪",348,8‬شكسته باش و خاكي باش اينجا"‪",‬كه مي جويد كرم هر جا‬
‫فقيريست"‬
‫‪",348,9‬كرم دامن پر از زر كرد و آورد"‪",‬كه تا وامي خرد هر جا‬
‫اسيريست"‬
‫‪",348,10‬عزيزي بخشد آنكس را كه خواريست"‪",‬بزرگي بخشد آن را كه‬
‫حقيريست"‬
‫‪",348,11‬كه هستي نيستي جويد هميشه"‪",‬زكات آنجا نيايد كه اميريست"‬
‫‪",348,12‬ازيرا مظهر چيزيست ضدش"‪",‬ازين دو ضد را ضد خود‬
‫ظهيريست"‬
‫‪",348,13‬تو بر تخته سياهي گر نويسي"‪",‬نهان گردد كه هر دو همچو‬
‫قيريست"‬
‫‪",348,14‬بود فرقي ز تري تا ترست خط"‪",‬چو گردد خشك پنهان چون‬
‫ضميريست"‬
‫‪",348,15‬خمش كن گرچه شرحش بي شمارست"‪",‬طبيعتها عدو هر‬
‫كثيريست"‬
‫‪",349,1‬مبر رنج اي برادر خواجه سختست"‪",‬به وقت داد و بخشش شور‬
‫بختست"‬
‫‪",349,2‬اگرچه باغ را نيمي گرفتست"‪",‬وليكن سخت بي ميوه درختست"‬
‫‪",349,3‬گشاده ابروست و بسته كيسه"‪",‬مشو غره كه او را سيم و‬
‫رختست"‬
‫‪",349,4‬دو دستش را به تخته دوختستند"‪",‬چه سود ار خواجه بر بالي‬
‫تختست"‬
‫‪",349,5‬وجودش گرچه يكپاره ست چون كوه"‪",‬سخااش مرده است و‬
‫لخت لختست"‬
‫‪",350,1‬ز بعد وقت نوميدي اميديست"‪",‬بزير كوري اندر سينه ديديست"‬
‫‪",350,2‬نبيني نور چون داني تو كوري"‪",‬سيه ناديده كي داند سپيديست"‬
‫‪",350,3‬قرين صد هزاران نقش و معني"‪",‬نهان تصريف سلطان‬
‫وحيديست"‬
‫‪",350,4‬كه جنباننده اين نقش و معنيست"‪",‬چو بادي رقصهاي شاخ‬
‫بيديست"‬
‫‪",350,5‬مشو نوميد از دشنام دلدار"‪",‬كه بعد رنج روزه روز عيديست"‬

‫‪",350,6‬كه يبقي الحب ما بقي العتاب"‪",‬كه هر نقصي كشاننده‬
‫مزيديست"‬
‫‪",350,7‬رها كن گفت به از گفت يابي"‪",‬يقين هر حادثي را خود نديديست"‬
‫‪",351,1‬طبيب درد بي درمان كدامست"‪",‬رفيق راه بي پايان كدامست"‬
‫‪",351,2‬اگر عقلست پس ديوانگي چيست"‪",‬وگر جانست پس جانان‬
‫كدامست"‬
‫‪",351,3‬چراغ عالم افروز مخلد"‪",‬كه ني كفرست و ني ايمان كدامست"‬
‫‪",351,4‬پر از درست بحر ليزالي"‪",‬درونش گوهر انسان كدامست"‬
‫‪",351,5‬غلمانه ست اشيا را قباها"‪",‬ميان بندگان سلطان كدامست"‬
‫‪",351,6‬يكي جزو جهان خود بي مرض نيست"‪",‬طبيب عشق را دكان‬
‫كدامست"‬
‫‪",351,7‬خرد عاجز شد اندر فكر عاجز"‪",‬كه سركش كيست سرگردان‬
‫كدامست"‬
‫‪",354,8‬خزينه دار گوهر بحر بدخوست"‪",‬كه آب جو و چه تن جامه‬
‫شويست"‬
‫‪",355,1‬درين خانه كژي اي دل گهي راست"‪",‬برون رو هي كه خانه خانه‬
‫ماست"‬
‫‪",355,2‬چو بادي تو گهي گرم و گهي سرد"‪",‬رو آنجا كه نه گرما و نه‬
‫سرماست"‬
‫‪",355,3‬تو خواهي كه مرا مستور داري"‪",‬منم روز و هميشه روز‬
‫رسواست"‬
‫‪",355,4‬تو ميرابي كه بر جو حكم داري"‪",‬بجو اندر نگنجد جان كه‬
‫درياست"‬
‫‪",355,5‬تو پر و بال داري مرغ واري"‪",‬به پر و بال مردان را چه پرواست"‬
‫‪",355,6‬نجس در جوي ما آب زللست"‪",‬مگس بر دوغ ما بازست و‬
‫عنقاست"‬
‫‪",355,7‬صل اي آفتاب لمكاني"‪",‬كه ذره ذره از تابش ثرياست"‬
‫‪",355,8‬بحمدالله به عشق او بجستيم"‪",‬ازين تنگي كه محراب و‬
‫چليپاست"‬
‫‪",355,9‬دهل برگير و در بازار مي رو"‪",‬ندا مي كن كه يوسف خوب‬
‫سيماست"‬
‫‪",355,10‬دريدم پرده ناموس و سالوس"‪",‬كه جان من ز جان خويش‬
‫برخاست"‬
‫‪",356,1‬ترا در دلبري دستي تمامست"‪",‬مرا در بي دلي درد و سقامست"‬
‫‪",356,2‬به جز با روي خوبت عشق بازي"‪",‬حرامست و حرامست و‬
‫حرامست"‬
‫‪",356,3‬همه فاني و خوان وحدت تو"‪",‬مدامست و مدامست و مدامست"‬
‫‪",356,4‬چو چشم خود بمالم خود جز تو"‪",‬كدامست و كدامست و‬
‫كدامست"‬
‫‪",356,5‬جهان بر روي تو از بهر روپوش"‪",‬لثامست و لثامست و لثامست"‬
‫‪",356,6‬به هر دم از زبان عشق بر ما"‪",‬سلمست و سلمست و‬
‫سلمست"‬

‫‪",356,7‬ز هر ذره بگفت بي زباني"‪",‬پيامست و پيامست و پيامست"‬
‫‪",356,8‬غم و شادي ما در پيش تختت"‪",‬غلمست و غلمست و غلمست"‬
‫‪",356,9‬اگر چه اشتر غم هست گرگين"‪",‬امامست و اما مست و اما‬
‫مست"‬
‫‪",356,10‬پس آن اشتر شادي پر شير"‪",‬ختامست و ختامست و ختامست"‬
‫‪",356,11‬ترا در بيني اين هر دو اشتر"‪",‬زمامست و زمامست و زمامست"‬
‫‪",356,12‬نه آن شيري كه آخر طفل جان را"‪",‬فطامست و فطامست و‬
‫فطامست"‬
‫‪",356,13‬از آن شيري كه جوي خلد ازوي"‪",‬نظامست و نظامست و‬
‫نظامست"‬
‫‪",356,14‬خمش كردم كه غيرت بر دهانم"‪",‬لگامست و لگامست و‬
‫لگامست"‬
‫‪",357,1‬چو آن كان كرم ما را شكارست"‪",‬به هر دم هديه ما را ده‬
‫هزارست"‬
‫‪",357,2‬كه ما را نردبان زرين و سيمين"‪",‬نهد چون قصد ما بر بام‬
‫يارست"‬
‫‪",357,3‬بل دريست در عالم نهاني"‪",‬كه بر ما گنج و بر بيگانه مارست"‬
‫‪",357,4‬به پيش ما خزينه سيم مشمر"‪",‬كه ما را زر و سيم بي‬
‫شمارست"‬
‫‪",357,5‬ز پروانه اگر اين افترا بود"‪",‬دو صد چندين ز دست شهريارست"‬
‫‪",360,4‬دو گوشم بست يزدان تا رهيدم"‪",‬ز حال دي و فردا و خرافات"‬
‫‪",360,5‬دگرگونست كوي اهل تمييز"‪",‬كه آنجا رسم طاعاتست و زلت"‬
‫‪",360,6‬درين كو كدخدا شاهيست باقي"‪",‬فرو روبيده اين كورا ز آفات"‬
‫‪",361,1‬اگر حوا بدانستي ز رنگت"‪",‬سترون ساختي خود را ز ننگت"‬
‫‪",361,2‬سياهي جانت ار محسوس گشتي"‪",‬همه عالم شدي زنگي ز‬
‫زنگت"‬
‫‪",361,3‬تو آن ماري كه سنگ از تو دريغست"‪",‬سرت را كس نكوبد جز به‬
‫سنگت"‬
‫‪",361,4‬اگر دريا درافتي اي منافق"‪",‬ز زشتي كي خورد مار و نهنگت"‬
‫‪",361,5‬مرا گويي كه از معني نظر كن"‪",‬رها كن صورت نقش و پلنگت"‬
‫‪",361,6‬چه گويم با تو اي نقش مزور"‪",‬چه معني گنجد اندر جان تنگت"‬
‫‪",361,7‬هواي شمس تبريزي چو قدس است"‪",‬تو آن خوكي كه نپذيرد‬
‫فرنگت"‬
‫‪",362,1‬دو چشم آهوانش شير گيرست"‪",‬كزو بر من روان باران تيرست"‬
‫‪",362,2‬كمان ابروان و تير مژگان"‪",‬گواهانند كو بر جان اميرست"‬
‫‪",362,3‬چو زلف درهمش درهم از آنم"‪",‬كه بوي او به از مشك و‬
‫عبيرست"‬
‫‪",362,4‬در آن زلفين از آن مي پيچد اين جان"‪",‬كه دل زنجير زلفش را‬
‫اسيرست"‬
‫‪",362,5‬مگو آن سرو ما را تو نظيري"‪",‬كه ماه ما به خوبي بي نظيرست"‬
‫‪",362,6‬بيندازم من اين سر را به پيشش"‪",‬اگر چه سر به پيش او‬
‫حقيرست"‬

‫‪",362,7‬خيال روي شه را سجده مي كن"‪",‬خيال شه حقيقت را وزيرست"‬
‫‪",363,1‬چنان كين دل از آن دلدار مستست"‪",‬ز خوف صاف ما آن يار‬
‫مستست"‬
‫‪",363,2‬خمارش نشكنم ال بخونم"‪",‬ازين شادي دل غمخوار مستست"‬
‫‪",363,3‬شفق وارم به هر صبحي به خون در"‪",‬كه در هر صبح آن خون‬
‫خوار مستست"‬
‫‪",363,4‬مده پند و مبر خونم به گردن"‪",‬كه چشم دلبر كين دار مستست"‬
‫‪",363,5‬چرا اين خاك همچون طشت خونست"‪",‬كه چشم ساقي اسرار‬
‫مستست"‬
‫‪",364,1‬تا نقش خيال دوست با ماست"‪",‬ما را همه عمر خود تماشاست"‬
‫‪",364,2‬آنجا كه وصال دوستانست"‪",‬والله كه ميان خانه صحراست"‬
‫‪",364,3‬وانجا كه مراد دل برآيد"‪",‬يك خار به از هزار خرماست"‬
‫‪",364,4‬چون بر سر كوي يار خسبيم"‪",‬بالين و لحاف ما ثرياست"‬
‫‪",364,5‬چون در سر زلف يار پيچم"‪",‬اندر شب قدر قدر ما راست"‬
‫‪",364,6‬چون عكس جمال او بتابد"‪",‬كهسار و زمين حرير و ديباست"‬
‫‪",364,7‬از باد چو بوي او بپرسيم"‪",‬در باد صداي چنگ و سرناست"‬
‫‪",364,8‬بر خاك چو نام او نويسيم"‪",‬هر پاره خاك حور و حور است"‬
‫‪",367,7‬صد گونه زبان زمين برآورد"‪",‬در پاسخ آنچه آسمان گفت"‬
‫‪",367,8‬اي عاشق آسمان قرين شو"‪",‬با او كه حديث نردبان گفت"‬
‫‪",367,9‬زان شاهد خانگي نشان كو"‪",‬هركس سخني ز خاندان گفت"‬
‫‪",367,10‬كو شعشعهاي قرص خورشيد"‪",‬هر سايه نشين ز سايه بان‬
‫گفت"‬
‫‪",367,11‬با اين همه گوش و هوش مستست"‪",‬زان چند سخن كه اين زبان‬
‫گفت"‬
‫‪",367,12‬چون يافت زبان دو سه قراضه"‪",‬مشغول شد و به ترك كان‬
‫گفت"‬
‫‪",367,13‬وز ننگ قراضه جان عاشق"‪",‬ترك بازار و اين دكان گفت"‬
‫‪",367,14‬در گوشم گفت عشق بس كن"‪",‬خاموش كنم چو او چنان گفت"‬
‫‪",368,1‬گويم سخن شكر نباتت"‪",‬يا قصه چشمه حياتت"‬
‫‪",368,2‬رخ بر رخ من نهي بگويم"‪",‬كز بهر چه شاه كرد ماتت"‬
‫‪",368,3‬در خرمنت آتشي درانداخت"‪",‬كز خرمن خود دهد زكاتت"‬
‫‪",368,4‬سرسبز كند چو تره زارت"‪",‬تا باز خرد ز ترهاتت"‬
‫‪",368,5‬در آتش عشق چون خليلي"‪",‬خوش باش كه مي دهد نجاتت"‬
‫‪",368,6‬عقلت شب قدر ديد و صد عيد"‪",‬كز عشق دريده شد براتت"‬
‫‪",368,7‬سوگند به سايه لطيفت"‪",‬سوگند نمي خورم به ذاتت"‬
‫‪",368,8‬در ذات تو كي رسند جانها"‪",‬چون غرقه شدند در صفاتت"‬
‫‪",368,9‬چون جوي روان و ساجدت كرد"‪",‬تا پاك كند ز سيئاتت"‬
‫‪",368,10‬از هر جهتي ترا بل داد"‪",‬تا باز كشد به بي جهاتت"‬
‫‪",368,11‬گفتي كه خمش كنم نكردي"‪",‬مي خندد عشق بر ثباتت"‬
‫‪",369,1‬در شهر شما يكي نگاريست"‪",‬كز وي دل و عقل بي قراريست"‬
‫‪",369,2‬هر نفسي را ازو نصيبيست"‪",‬هر باغي را ازو بهاريست"‬
‫‪",369,3‬در هر كويي ازو فغانيست"‪",‬در هر راهي ازو غباريست"‬

‫‪",369,4‬در هر گوشي ازو سماعيست"‪",‬هر چشم ازو در اعتباريست"‬
‫‪",369,5‬در كار شويد اي حريفان"‪",‬كاينجا ما را عظيم كاريست"‬
‫‪",369,6‬پنهان ياري به گوش من گفت"‪",‬كاينجا پنهان لطيف ياريست"‬
‫‪",369,7‬او بد كه باين طريق مي گفت"‪",‬كز تعبيهاش دل نزاريست"‬
‫‪",369,8‬او بود رسول خويش و مرسل"‪",‬كان لهجه از آن شهر ياريست"‬
‫‪",369,9‬نوحست و امان غرقگانست"‪",‬روحست و نهان و آشكاريست"‬
‫‪",369,10‬گرد ترشان مگرد زين پس"‪",‬چون پهلوي تو شكر نثاريست"‬
‫‪",369,11‬گرد شكران طبع كم گرد"‪",‬كان شهوت نيز برگذاريست"‬
‫‪",369,12‬اينجا شكريست بي نهايت"‪",‬اينجا سر وقت پايداريست"‬
‫‪",369,13‬خاموش كن اي دل و مپندار"‪",‬كو را حديست يا كناريست"‬
‫‪",370,1‬آمد رمضان و عيد با ماست"‪",‬قفل آمد وان كليد با ماست"‬
‫‪",406,5‬اين قدر عقل نداري كه ببيني آخر"‪",‬گرنه شاهيست پس اين بارگه‬
‫سلطان چيست"‬
‫‪",406,6‬گر نه اندر تتق ازرق زيباروييست"‪",‬در كف روح چنين مشعله‬
‫تابان چيست"‬
‫‪",406,7‬چونك از دور دلت همچو زنان مي لرزد"‪",‬تو چه داني كه در آن‬
‫جنگ دل مردان چيست"‬
‫‪",406,8‬آتش ديده مردان حجب غيب بسوخت"‪",‬تو پس پرده نشسته كه‬
‫به غيب ايمان چيست"‬
‫‪",406,9‬شمس تبريز اگر نيست مقيم اندر چشم"‪",‬چشمه شهد ازو در بن‬
‫هر دندان چيست"‬
‫‪",407,1‬چشم پرنور كه مست نظر جانانست"‪",‬ما ازو چشم گرفتست و‬
‫فلك لرزانست"‬
‫‪",407,2‬خاصه آن لحظه كه از حضرت حق نور كشد"‪",‬سجده گاه ملك و‬
‫قبله هر انسانست"‬
‫‪",407,3‬هركه او سر ننهد بر كف پايش آن دم"‪",‬به هر ناموس مني آن‬
‫نفس او شيطانست"‬
‫‪",407,4‬وانك آن لحظه نبيند اثر نور برو"‪",‬او كم از ديو بود زانك تن بي‬
‫جانست"‬
‫‪",407,5‬دل بجا دار در آن طلعت با هيبت او"‪",‬گر تو مردي كه رخش قبله‬
‫گه مردانست"‬
‫‪",407,6‬دست بردار ز سينه چه نگه مي داري"‪",‬جان در آن لحظه بده شاد‬
‫كه مقصود آنست"‬
‫‪",407,7‬جمله را آب درانداز و در آن آتش شو"‪",‬كاتش چهره او چشمه گه‬
‫حيوانست"‬
‫‪",407,8‬سر برآور ز ميان دل شمس تبريز"‪",‬كو خديو ابد و خسرو هر‬
‫فرمانست"‬
‫‪",408,1‬آن شنيدي كه خضر تخته كشتي بشكست"‪",‬تا كه كشتي ز كف‬
‫ظالم جبار برست"‬
‫‪",408,2‬خضر وقت تو عشق است كه صوفي ز شكست"‪",‬صافيست و‬
‫مثل درد به پستي بنشست"‬

‫‪",408,3‬لذت فقر چو باده ست كه پستي جويد"‪",‬كه همه عاشق سجده‬
‫ست و تواضع سرمست"‬
‫‪",408,4‬تا بداني كه تكبر همه از بي مزه گيست"‪",‬پس سزاي متكبر سر‬
‫بي ذوق بس است"‬
‫‪",408,5‬گريه شمع همه شب نه كه از درد سرست"‪",‬چون ز سر رست‬
‫همه نور شد از گريه برست"‬
‫‪",408,6‬كف هستي ز سر خم مدمغ برود"‪",‬چون بگيرد قدح باده جان بر‬
‫كف دست"‬
‫‪",408,7‬ماهيا هرچه ترا كام دل از بحر بجو"‪",‬طمع خام مكن تا نخلد كام ز‬
‫شست"‬
‫‪",408,8‬بحر مي غرد و مي گويد كاي امت آب"‪",‬راست گوييد برين مايده‬
‫كس را گله هست"‬
‫‪",408,9‬دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش"‪",‬در خطابات و‬
‫مجابات بلي اند و الست"‬
‫‪",408,10‬ني در آن بزم كس از درد دلي سر بگرفت"‪",‬ني در آن باغ و‬
‫چمن پاي كس از خار بخست"‬
‫‪",408,11‬هله خامش به خموشيت اسيران برهند"‪",‬ز خموشانه تو ناطق و‬
‫خاموش بجست"‬
‫‪",408,12‬لب فرو بند چو ديدي كه لب بسته يار"‪",‬دست شمشيرزنان را به‬
‫چه تدبير ببست"‬
‫‪",410,10‬روش عشق روش بخش بود بي پا را"‪",‬خوش روانش كند ار خود‬
‫ز من صد ز منست"‬
‫‪",410,11‬در جهان فتنه بسي بود و بسي خواهد بود"‪",‬فتنها جمله بر آن‬
‫فتنه ما مفتتنست"‬
‫‪",410,12‬همه دلها چو كبوتر گرو آن برجند"‪",‬زانك جانيست كه او زنده كن‬
‫هر بدنست"‬
‫‪",410,13‬بس كن آخر چه برين گفت زبان چفسيدي"‪",‬عشق را چند‬
‫بيانهاست كه فوق سخنست"‬
‫‪",411,1‬عجب اي ساقي جان مطرب ما را چه شده ست"‪",‬هله چون مي‬
‫نزند ره ره او را كي زده ست"‬
‫‪",411,2‬او ز هر نيك و بد خلق چرا مي لنگد"‪",‬بد و نيك همه را نعره‬
‫مطرب مددست"‬
‫‪",411,3‬دف دريدست طرب را به خدا بي دف او"‪",‬مجلس يار كده بي دم‬
‫او باركده ست"‬
‫‪",411,4‬شهر غلبير گهي دان كه شود زير و زبر"‪",‬دست غلبير زنش سخره‬
‫صاحب بلدست"‬
‫‪",411,5‬خيره كم گوي خمش مطرب مسكين چه كند"‪",‬اين همه فتنه آن‬
‫فتنه گر خوب خدست"‬
‫‪",412,1‬آنك بي باده كند جان مرا مست كجاست"‪",‬وانك بيرون كند از‬
‫جان و دلم دست كجاست"‬
‫‪",412,2‬وانك سوگند خورم جز به سر او نخورم"‪",‬وانك سوگند من و توبه‬
‫ام اشكست كجاست"‬

‫‪",412,3‬وانك جانها به سحر نعره زنانند ازو"‪",‬وانك ما را غمش از جاي‬
‫ببردست كجاست"‬
‫‪",412,4‬جان جانست وگر جاي ندارد چه عجب"‪",‬اين كه جا مي طلبد در‬
‫تن ما هست كجاست"‬
‫‪",412,5‬غمزه چشم بهانه ست وزان سو هوسيست"‪",‬وانك او در پس‬
‫غمزه ست دل خست كجاست"‬
‫‪",412,6‬پرده روشن دل بست و خيالت نمود"‪",‬وانك در پرده چنين پرده‬
‫دل بست كجاست"‬
‫‪",412,7‬عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد"‪",‬وانك او مست شد از‬
‫چون و چرا رست كجاست"‬
‫‪",413,1‬من نشستم ز طلب وين دل پيچان ننشست"‪",‬همه رفتند و‬
‫نشستند و دمي جان ننشست"‬
‫‪",413,2‬هر كي استاد به كاري بنشست آخر كار"‪",‬كار آن دارد آن كز طلب‬
‫آن ننشست"‬
‫‪",413,3‬هر كي او نعره تسبيح جماد تو شنيد"‪",‬تا نبردش به سرا پرده‬
‫سبحان ننشست"‬
‫‪",413,4‬تا سليمان به جهان مهر هوايت ننمود"‪",‬بر سر اوج هوا تخت‬
‫سليمان ننشست"‬
‫‪",413,5‬هر كي تشويش سر زلف پريشان تو ديد"‪",‬تا ابد از دل او فكر‬
‫پريشان ننشست"‬
‫‪",413,6‬هر كي در خواب خيال لب خندان تو ديد"‪",‬خواب ازو رفت و خيال‬
‫لب خندان ننشست"‬
‫‪",413,7‬ترشيهاي تو صفراي رهي را ننشاند"‪",‬وز علج سر سوداي فراوان‬
‫ننشست"‬
‫‪",413,8‬هر كرا بوي گلستان وصال تو رسيد"‪",‬همچنين رقص كنان تا به‬
‫گلستان ننشست"‬
‫‪",370,2‬بربست دهان و ديده بگشاد"‪",‬وان نور كه ديده ديد با ماست"‬
‫‪",370,3‬آمد رمضان به خدمت دل"‪",‬وانكش كه دل آفريد با ماست"‬
‫‪",370,4‬در روزه اگر پديد شد رنج"‪",‬گنج دل ناپديد با ماست"‬
‫‪",370,5‬كرديم ز روزه جان و دل پاك"‪",‬هر چند تن پليد با ماست"‬
‫‪",370,6‬روزه به زبان حال گويد"‪",‬كم شو كه همه مريد با ماست"‬
‫‪",370,7‬چون هست صلح دين درين جمع"‪",‬منصور و ابا يزيد با ماست"‬
‫‪",371,1‬گر جام سپهر زهر پيماست"‪",‬آن در لب عاشقان چو حلواست"‬
‫‪",371,2‬زين واقعه گر ز جاي رفتي"‪",‬از جاي برو كه جاي اينجاست"‬
‫‪",371,3‬مگريز ز سوز عشق زيرا"‪",‬جز آتش عشق دود و سوداست"‬
‫‪",371,4‬دودت نپزد كند سياهت"‪",‬در پختنت آتشست كاستاست"‬
‫‪",371,5‬پروانه كه گرد دود گردد"‪",‬دود آلودست و خام و رسواست"‬
‫‪",371,6‬از خانه و مان بياد نايد"‪",‬آنرا كه چنين سفر مهياست"‬
‫‪",371,7‬از شهر مگو كه در بيابان"‪",‬موسيست رفيق من و سلواست"‬
‫‪",371,8‬صحبت چه كني كه در سقيمي"‪",‬هر لحظه طبيب تو مسيحاس ‪ր‬‬
‫‪"ª‬‬
‫‪",371,9‬دلتنگ خوشم كه در فراخي"‪",‬هر مسخره را رهست و گنجاست"‬

‫‪",371,10‬چون خانه دل ز غم شود تنگ"‪",‬در وي شه دل نواز تنهاست"‬
‫‪",371,11‬دل تنگ بود جز او نگنجد"‪",‬تنگي دلم امان و غوغاست"‬
‫‪",371,12‬دندان عدو ز ترس كندست"‪",‬پس رو ترشي رهائي ماست"‬
‫‪",371,13‬خاموش كه بحر اگر ترشروست"‪",‬هم معدن گوهرست و‬
‫درياست"‬
‫‪",372,1‬من سر نخورم كه سر گرانست"‪",‬پاچه نخورم كه استخوانست"‬
‫‪",372,2‬بريان نخورم كه هم زيانست"‪",‬من نور خورم كه قوت جانست"‬
‫‪",372,3‬من سر نخوهم كه با كلهند"‪",‬من زر نخوهم كه باز خواهند"‬
‫‪",372,4‬من خر نخوهم كه بند كاهند"‪",‬من كبك خورم كه صيد شاهند"‬
‫‪",372,5‬بال نپرم نه لك لك ام من"‪",‬كس را نگزم كه ني سگم من"‬
‫‪",372,6‬لنگي نكنم نه بد تكم من"‪",‬كه عاشق روي ايبكم من"‬
‫‪",372,7‬ترشي نكنم نه سركه ام من"‪",‬پر نم نشوم نه بركه ام من"‬
‫‪",372,8‬سركش نشوم نه عكه ام من"‪",‬قانع بزيم كه مكه ام من"‬
‫‪",372,9‬دستار مرا گرو نهادي"‪",‬يك كوزه مثلثم ندادي"‬
‫‪",372,10‬انصاف بده عوان نژادي"‪",‬ما را كم نيست هيچ شادي"‬
‫‪",372,11‬سالر دهي و خواجه ده"‪",‬آن باده كه گفته اي به من ده"‬
‫‪",372,12‬ور دفع دهي تو و برون جه"‪",‬در كس زنان خويشتن نه"‬
‫‪",372,13‬من عشق خورم كه خوش گوار است"‪",‬ذوق دهنست و نشو‬
‫جانست"‬
‫‪",372,14‬خوردم ز ثريد و پاچه يك چند"‪",‬از پاچه سر مرا زيانست"‬
‫‪",372,15‬زين پس سر پاچه نيست ما را"‪",‬ما را و كسي كه اهل‬
‫خوانست"‬
‫‪",373,1‬گر مي نكند لبم بيانت"‪",‬سر مي گويد به گوش جانت"‬
‫‪",373,2‬گر لب ز سلم تو خموش است"‪",‬بس هم سخنست با نهايت"‬
‫‪",373,3‬تن از تو همي كند كرانه"‪",‬جان بگرفتست در ميانت"‬
‫‪",373,4‬صورت اگرت چو تير انداخت"‪",‬جانش بكشيد چون كمانت"‬
‫‪",373,5‬هرچ از تو نهان كند بگويد"‪",‬در گوش ضمير راز دانت"‬
‫‪",373,6‬اين دم اگر از ميان بروني"‪",‬باز آرد دل كمر كشانت"‬
‫‪",373,7‬در باطن كرده خاص خاصت"‪",‬در ظاهر كرده امتحانت"‬
‫‪",373,8‬خامش كه چو در تو اين غم انداخت"‪",‬بس باشد اين كشش‬
‫نشانت"‬
‫‪",374,1‬پرسيد كسي كه ره كدامست"‪",‬گفتم كين راه ترك كامست"‬
‫‪",374,2‬اي عاشق شاه دان كه راهت"‪",‬در جست رضاي آن همامست"‬
‫‪",374,3‬چون كام و مراد دوست جويي"‪",‬پس جست مراد خود حرامست"‬
‫‪",374,4‬شد جمله روح عشق محبوب"‪",‬كين عشق صوامع كرامست"‬
‫‪",374,5‬كم از سر كوه نيست عشقش"‪",‬ما را سر كوه اين تمامست"‬
‫‪",374,6‬غاري كه دروست يار عشق است"‪",‬جان را ز جمال او نظامست"‬
‫‪",374,7‬هرچت كه صفا دهد صوابست"‪",‬تعيين بنمي كنم كدامست"‬
‫‪",374,8‬خامش كن و پير عشق را باش"‪",‬كندر دو جهان ترا امامست"‬
‫‪",375,1‬مر عاشق را ز ره چه بيمست"‪",‬چون همره عاشق آن قديمست"‬
‫‪",375,2‬از رفتن جان چه خوف باشد"‪",‬او را كه خداي جان نديمست"‬
‫‪",375,3‬اندر سفرست ليك چون مه"‪",‬در طلعت خوب خود مقيمست"‬

‫‪",375,4‬كي منتظر نسيم باشد"‪",‬آنكس كه سبكتر از نسيمست"‬
‫‪",375,5‬عشق و عاشق يكيست اي جان"‪",‬تا ظن نبري كه آن دو نيمست"‬
‫‪",375,6‬چون گشت درست عشق عاشق"‪",‬هم منعم خويش و هم‬
‫نعيمست"‬
‫‪",375,7‬او در طلب چنين درستي"‪",‬در پيش سهيل چون اديمست"‬
‫‪",375,8‬چون رفت درين طلب به دريا"‪",‬دريست اگرچه او يتيمست"‬
‫‪",375,9‬اي ديده كرم ز شمس تبريز"‪",‬مر حاتم را مگو كريمست"‬
‫‪",376,1‬امروز جنون نو رسيدست"‪",‬زنجير هزار دل كشيدست"‬
‫‪",376,2‬امروز ز كندهاي ابلوج"‪",‬پهلوي جوالها دريدست"‬
‫‪",376,3‬باز آن بدوي بهجده اي قلب"‪",‬آن يوسف حسن را خريدست"‬
‫‪",376,4‬جانها همه شب به عز و اقبال"‪",‬در نرگس و ياسمن چريدست"‬
‫‪",376,5‬تا ل جرم از بگاه هر جان"‪",‬چالك و لطيف و برجهيدست"‬
‫‪",376,6‬امروز بنفشه زار و لله"‪",‬از سنگ و كلوخ بردميدست"‬
‫‪",376,7‬بشكفت درخت در زمستان"‪",‬در بهمن ميوه ها پزيدست"‬
‫‪",376,8‬گويي كه خداي عالمي نو"‪",‬در عالم كهنه آفريدست"‬
‫‪",376,9‬اي عارف عاشق اين غزل گو"‪",‬كت عشق ز عاشقان گزيدست"‬
‫‪",376,10‬بر چهره چون زر تو گازيست"‪",‬آن سيمبرت مگر گزيدست"‬
‫‪",376,11‬شايد كه نوازد آن دلي را"‪",‬كندر غم او بسي طپيدست"‬
‫‪",376,12‬خاموش و تفرج چمن كن"‪",‬كامروز نيابت دو ديدست"‬
‫‪",377,1‬آن را كه در آخرش خري هست"‪",‬او را به طواف رهبري هست"‬
‫‪",377,2‬بازار جهان به كسب برپاست"‪",‬زين در همه خارش و گري‬
‫هست"‬
‫‪",377,3‬تا خارششان همي كشاند"‪",‬هر جاي كه شور يا شري هست"‬
‫‪",377,4‬دريم صدفي قرار گيرد"‪",‬كورا بدرونه گوهري هست"‬
‫‪",377,5‬اما صدفي كه در ندارد"‪",‬در جستن درش معبري هست"‬
‫‪",377,6‬گه در يم و گاه سوي ساحل"‪",‬در جستن قطره اش سري هست"‬
‫‪",377,7‬خاموش و طمع مكن سكينه"‪",‬آن راست سكون كه مخبري‬
‫هست"‬
‫‪",378,1‬اي گشته ز شاه عشق شهمات"‪",‬در خشم مباش و در مكافات"‬
‫‪",378,2‬در باغ فنا در آ و بنگر"‪",‬در جان بقاي خويش جنات"‬
‫‪",378,3‬چون پيشترك روي تو از خود"‪",‬بيني ز وراي اين سماوات"‬
‫‪",378,4‬سلطان حقايق و معاني"‪",‬وز نور قديم چتر و رايات"‬
‫‪",378,5‬چون گشت عيان مجو كرامت"‪",‬كز بهر نشان بود كرامات"‬
‫‪",378,6‬تا ساحل بحر سيل پيداست"‪",‬چون غرقه شود كجاست هيهات"‬
‫‪",378,7‬ما مات تويم شمس تبريز"‪",‬صد خدمت و صد سلم از مات"‬
‫‪",379,1‬اي كرده ميان سينه غارت"‪",‬اي جان و هزار جان شكارت"‬
‫‪",379,2‬جز كشتن عاشقان چه شغلت"‪",‬جز كشتن خلق چيست كارت"‬
‫‪",379,3‬مي كش كه درست باد دستت"‪",‬اي جان جهانيان نثارت"‬
‫‪",379,4‬بس كشته زنده را كه ديدم"‪",‬از غمزه چشم پر خمارت"‬
‫‪",379,5‬بس ساكن بي قرار ديدم"‪",‬در آتش عشق بي قرارت"‬
‫‪",379,6‬يك مرده به خاك در نماند"‪",‬گر رنجه شوي كني زيارت"‬
‫‪",379,7‬جان بوسد خاك تو به هر دم"‪",‬بر بوي كنار بي كنارت"‬

‫‪",380,1‬آن خواجه اگرچه تيزگوش است"‪",‬استيزه كن و گران فروش‬
‫است"‬
‫‪",380,2‬من غره بسست خنده او"‪",‬ايمن گشتم كه او خموش است"‬
‫‪",380,3‬هش دار كه آب زير كاهست"‪",‬بحريست كه زير كه بجوش است"‬
‫‪",380,4‬هر جا كه روي هش است مفتاح"‪",‬اينجا چه كني كه قفل هوش‬
‫است"‬
‫‪",380,5‬در روي تو بنگرد بخندد"‪",‬مغرور مشو كه روي پوش است"‬
‫‪",380,6‬هر دل كه به چنگ او در افتاد"‪",‬چون چنگ هميشه در خروش‬
‫است"‬
‫‪",380,7‬با اين همه روحها چه زنبور"‪",‬طواف ويند زانك نوش است"‬
‫‪",380,8‬شيريست كه غم ز هيبت او"‪",‬در گور مقيم همچو موش است"‬
‫‪",380,9‬شمس تبريز روز نقدست"‪",‬عالم به چه در حديث دوش است"‬
‫‪",381,1‬آن ره كه بيامدم كدامست"‪",‬تا باز روم كه كار خامست"‬
‫‪",381,2‬يك لحظه ز كوي يار دوري"‪",‬در مذهب عاشقان حرامست"‬
‫‪",381,3‬اندر همه ده اگر كسي هست"‪",‬والله كه اشارتي تمامست"‬
‫‪",381,4‬صعوه ز كجا رهد كه سيمرغ"‪",‬پابسته اين شگرف دامست"‬
‫‪",381,5‬آواره دل ميا بدين سو"‪",‬آنجا بنشين كه خوش مقامست"‬
‫‪",381,6‬آن نقل گزين كه جان فزايست"‪",‬وان باده طلب كه با قوامست"‬
‫‪",381,7‬باقي همه بو و نقش و رنگست"‪",‬باقي همه جنگ و ننگ و‬
‫نامست"‬
‫‪",381,8‬خاموش كن و ز پاي بنشين"‪",‬چون مستي و اين كنار بامست"‬
‫‪",382,1‬اي از كرم تو كار ما راست"‪",‬هر جاي كه خرميست ما راست"‬
‫‪",382,2‬عاشق به جهان چه غصه دارد"‪",‬تا جام شراب وصل برجاست"‬
‫‪",382,3‬هر باد چغانه اي گرفته"‪",‬كو منتظر اشارت ماست"‬
‫‪",382,4‬هر آب چو پرده دار گشته"‪",‬اندر پس پرده طرفه بتهاست"‬
‫‪",382,5‬هر بلبل مست بر نهالي"‪",‬ماننده راح روح افزاست"‬
‫‪",382,6‬بسيار مگو كه وقت آش است"‪",‬چون گرسنگي قوم شش تاست"‬
‫‪",383,1‬هين كه گردن سست كردي كو كبابت كو شرابت"‪",‬هين كه بس‬
‫تاريك رويي اي گرفته آفتابت"‬
‫‪",383,2‬ياد داري كه ز مستي با خرد استيزه بستي"‪",‬چون كليدش را‬
‫شكستي از كي باشد فتح بابت"‬
‫‪",383,3‬در غم شيرين نجوشي لجرم سركه فروشي"‪",‬آب حيوان را‬
‫ببستي لجرم رفتست آبت"‬
‫‪",383,4‬بوالمعالي گشته بودي فضل و حجت مي نمودي"‪",‬نك محك عشق‬
‫آمد كو سوالت كو جوابت"‬
‫‪",383,5‬مهتر تجار بودي خويش قارون مي نمودي"‪",‬خواب بود و آن فنا‬
‫شد چونك از سر رفت خوابت"‬
‫‪",383,6‬بس زدي تو لف زفتي عاقبت در دوغ رفتي"‪",‬مي خور اكنون آنچ‬
‫داري دوغ آمد خمر نابت"‬
‫‪",383,7‬مخلص و معني اينها گرچه داني هم نهان كن"‪",‬اندر الواح ضميري‬
‫تا نيايد در كتابت"‬

‫‪",384,1‬عاشقان را گرچه در باطن جهاني ديگرست"‪",‬عشق آن دلدار ما‬
‫را ذوق و جاني ديگرست"‬
‫‪",384,2‬سينه هاي روشنان بس غيبها دانند ليك"‪",‬سينه عشاق او را غيب‬
‫داني ديگرست"‬
‫‪",384,3‬بس زبان حكمت اندر شوق سرش گوش شد"‪",‬زانك مر اسرار او‬
‫را ترجماني ديگرست"‬
‫‪",384,4‬يك زمين نقره بين از لطف او در عين جان"‪",‬تا بداني كان مهم را‬
‫آسماني ديگرست"‬
‫‪",384,5‬عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق"‪",‬ليك حق را در‬
‫حقيقت نردباني ديگرست"‬
‫‪",384,6‬شب روان از شاه عقل و پاسبان آنسو شوند"‪",‬ليك آن جان را از‬
‫آن سو پاسباني ديگرست"‬
‫‪",384,7‬دلبران راه معني با دلي عاجز بدند"‪",‬وحيشان آمد كه دلرا‬
‫دلستاني ديگرست"‬
‫‪",384,8‬اي زبانها برگشاده بر دل بربوده"‪",‬لب فرو بنديد كو را همزباني‬
‫ديگرست"‬
‫‪",384,9‬شمس تبريزي چو جمع و شمعها پروانه اش"‪",‬زانك اندر عين دل‬
‫او را عياني ديگرست"‬
‫‪",385,1‬خلقهاي خوب تو پيشت دود بعد از وفات"‪",‬همچو خاتونان مه رو‬
‫مي خرامند اين صفات"‬
‫‪",385,2‬آن يكي دست تو گيرد وان دگر پرسش كند"‪",‬وان دگر از لعل و‬
‫شكر پيش باز آرد زكات"‬
‫‪",385,3‬چون طلق تن بدادي حور بيني صف زده"‪",‬مسلمات مومنات‬
‫قانتات تائبات"‬
‫‪",385,4‬بي عدد پيش جنازه مي دود خوهاي تو"‪",‬صبر تو و النازعات و‬
‫شكر تو والناشطات"‬
‫‪",385,5‬در لحد مونس شوندت آن صفات با صفا"‪",‬در تو آويزند ايشان‬
‫چون بنين و چون بنات"‬
‫‪",385,6‬حله ها پوشي بسي از پود و تار طاعتت"‪",‬بسط جانت عرصه‬
‫گردد از برون اين جهات"‬
‫‪",385,7‬همين خمش كن تا تواني تخم نيكي كار تو"‪",‬زانك پيدا شد بهشت‬
‫عدن ز افعال ثقات"‬
‫‪",386,1‬چون نداري تاب دانش چشم بگشا در صفات"‪",‬چون نبيني بي‬
‫جهت را نور او بين در جهات"‬
‫‪",386,2‬حوريان بين نوريان بين زير اين ازرق تتق"‪",‬مسلمات مومنات‬
‫قانتات تائبات"‬
‫‪",386,3‬هر يكي با ناز بازو هر يكي عاشق نواز"‪",‬هر يكي شمع طراز و هر‬
‫يكي صبح نجات"‬
‫‪",386,4‬هر يكي بسته دهان و موشكاف اندر بيان"‪",‬هر يكي شكرستان و‬
‫هر يكي كان نبات"‬
‫‪",386,5‬جان كهنه مي فشان و جان تازه مي ستان"‪",‬در فقيري مي خرام‬
‫و مي ستان زيشان زكات"‬

‫‪",386,6‬شير جان زين مريمان خور چونك زاده ثايني"‪",‬تا چو عيسي فارغ‬
‫آيي از بنين و از بنات"‬
‫‪",386,7‬روز و شب را چون دو مجنون دركشان در سلسله"‪",‬اي كه هر‬
‫روزت چو عيد و هر شبت قدر و برات"‬
‫‪",386,8‬چونك شه بنمود رخ را اسب شد همراه پيل"‪",‬عقل مسكين گشت‬
‫مات و جان ميان برد و مات"‬
‫‪",386,9‬عاشقان را وقت شورش ابله و شبشب مبين"‪",‬كوه جودي عاجز‬
‫آيد پيش ايشان در ثبات"‬
‫‪",386,10‬جان جمله پيشها عشقست اما آنك او"‪",‬تره زار دل نبيند در فتد‬
‫در ترهات"‬
‫‪",386,11‬من خمش كردم چو ديدم خوشتر از خود ناطقي"‪",‬پيش او ميرم‬
‫بگويم اقتلوني يا ثقات"‬
‫‪",386,12‬شمس تبريزي چو بگشايد دهان چون شكر"‪",‬از طرب در جنبش‬
‫آيد هم رميم و هم رفات"‬
‫‪",386,13‬رو خمش كن قول كم گو بعد ازين فعال باش"‪",‬چند گويي‬
‫فاعلتن فاعلتن فاعلت"‬
‫‪",387,1‬خاك آنكس شو كه آب زندگانش روشنست"‪",‬نيم ناني در رسد تا‬
‫نيم جاني در تنست"‬
‫‪",387,2‬گفتمش آخر پي يك وصل چندين هجر چيست"‪",‬گفت آري من‬
‫قصابم گرد ران با گردنست"‬
‫‪",387,3‬دي تماشا رفته بودم جانب صحراي دل"‪",‬آن نگنجد در نظر چه‬
‫جاي پيدا كردنست"‬
‫‪",387,4‬چشم مست يار گويان هر زمان با چشم من"‪",‬در دو عالم مي‬
‫نگنجد آنچ در چشم منست"‬
‫‪",387,5‬رو فزون شو از دو عالم تا بريزم بر سرت"‪",‬آنچ دلرا جان جان و‬
‫ديدگان را ديدنست"‬
‫‪",387,6‬ذره ذره عاشقانه پهلوي معشوق خويش"‪",‬مي زند پهلو كه وقت‬
‫عقد و كابين كردنست"‬
‫‪",387,7‬اندر آن پيوند كردن آب و آتش يك شدست"‪",‬غنچه آنجا سنبلست‬
‫و سرو آنجا سوسنست"‬
‫‪",387,8‬زير پاشان گنجها و سوي بال باغها"‪",‬بشنو از بال نه وقت زير و بال‬
‫گفتن است"‬
‫‪",387,9‬من اگر پيدا نگويم بي صفت پيداست آن"‪",‬ذوق آن اندر سرست‬
‫و طوق آن در گردنست"‬
‫‪",387,10‬شمس تبريزي تو خورشيدي چه گويم مدح تو"‪",‬صد زبان دارم‬
‫چو تيغ اما به وصفت الكنست"‬
‫‪",388,1‬خدمت بي دوستي را قدر و قيمت هست نيست"‪",‬خدمت اندر‬
‫دست هست و دوستي در دست نيست"‬
‫‪",388,2‬دوستي در اندرون خود خدمتي پيوسته است"‪",‬هيچ خدمت جز‬
‫محبت در جهان پيوست نيست"‬
‫‪",388,3‬ور تو مستي مي نمايي در محبت چون نه اي"‪",‬عشق گويد دوغ‬
‫خورد و دوغ خورد او مست نيست"‬

‫‪",388,4‬پست و بال چند يازد از تكلف در هوا"‪",‬چند خود را پست دارد‬
‫آنكسي كو پست نيست"‬
‫‪",388,5‬همچو ماهي مانده در دام جهان زان بحر دور"‪",‬وانگهان پنداشته‬
‫خود را كه اندر شست نيست"‬
‫‪",389,1‬چون دلت با من نباشد همنشيني سود نيست"‪",‬گرچه با من مي‬
‫نشيني چون چنيني سود نيست"‬
‫‪",389,2‬چون دهانت بسته باشد در جگر آتش بود"‪",‬در ميان جو درآيي آب‬
‫بيني سود نيست"‬
‫‪",389,3‬چونك در تن جان نباشد صورتش را ذوق نيست"‪",‬چون نباشد نان‬
‫و نعمت صحن و سيني سود نيست"‬
‫‪",389,4‬گر زمين از مشك و عنبر پر شود تا آسمان"‪",‬چون نباشد آدمي را‬
‫راه بيني سود نيست"‬
‫‪",389,5‬تا ز آتش مي گريزي ترش و خامي چون خمير"‪",‬گر هزاران يار و‬
‫دلبر مي گزيني سود نيست"‬
‫‪",390,1‬ساربانا اشتران بين سر به سر قطار مست"‪",‬مير مست و خواجه‬
‫مست و يار مست اغيار مست"‬
‫‪",390,2‬باغبانا رعد مطرب ابر ساقي گشت و شد"‪",‬باغ مست و راغ‬
‫مست و غنچه مست و خار مست"‬
‫‪",390,3‬آسمانا چند گردي گردش عنصر ببين"‪",‬آب مست و باد مست و‬
‫خاك مست و نار مست"‬
‫‪",390,4‬حال صورت اينچنين و حال معني خود مپرس"‪",‬روح مست و عقل‬
‫مست و خاك مست اسرار مست"‬
‫‪",390,5‬رو تو جباري رها كن خاك شو تا بنگري"‪",‬ذره ذره خاك را از خالق‬
‫جبار مست"‬
‫‪",390,6‬تا نگويي در زمستان باغ را مستي نماند"‪",‬مدتي پنهان شدست از‬
‫ديده مكار مست"‬
‫‪",390,7‬بيخهاي آن درختان مي نهاني مي خورند"‪",‬روز كي دو صبر مي‬
‫كن تا شود بيدار مست"‬
‫‪",390,8‬گر ترا كوبي رسد از رفتن مستان مرنج"‪",‬با چنان ساقي و‬
‫مطرب كي رود هموار مست"‬
‫‪",390,9‬ساقيا باده يكي كن چند باشد عربده"‪",‬دوستان ز اقرار مست و‬
‫دشمنان ز انكار مست"‬
‫‪",390,10‬باد را افزون بده تا برگشايد اين گره"‪",‬باده تا در سر نيفتد كي‬
‫دهد دستار مست"‬
‫‪",390,11‬بخل ساقي باشد آنجا يا فساد بادها"‪",‬هر دو ناهموار باشد چون‬
‫رود رهوار مست"‬
‫‪",390,12‬رويهاي زرد بين و باده گلگون بده"‪",‬زانك ازين گلگون ندارد بر‬
‫رخ و رخسار مست"‬
‫‪",390,13‬باده اي داري خدايي بس سبك خوار و لطيف"‪",‬زان اگر خواهد‬
‫بنوشد روز صد خروار مست"‬
‫‪",390,14‬شمس تبريزي به دورت هيچ كس هشيار نيست"‪",‬كافر و مومن‬
‫خراب و زاهد و خمار مست"‬

‫‪",391,1‬مطربا اين پرده زن كان يار ما مست آمدست"‪",‬وان حيات‬
‫باصفاي باوفا مست آمدست"‬
‫‪",391,2‬گر لباس قهر پوشد چون شرر بشناسمش"‪",‬كو بدين شيوه بر ما‬
‫بارها مست آمدست"‬
‫‪",391,3‬آب ما را گر بريزد ور سبو را بشكند"‪",‬اي برادر دم مزن كين دم‬
‫سقا مست آمدست"‬
‫‪",391,4‬مي فريبم مست خود را او تبسم مي كند"‪",‬كين سليم القلب را‬
‫بين كز كجا مست آمدست"‬
‫‪",391,5‬آنكسي را مي فريبي كز كمينه حرف او"‪",‬آب و آتش بي خود و‬
‫خاك و هوا مست آمدست"‬
‫‪",391,6‬گفتمش گر من بميرم تو رسي بر گور من"‪",‬برجهم از گور خود‬
‫كان خوش لقا مست آمدست"‬
‫‪",391,7‬گفت آن كين دم پذيرد كي بميرد جان او"‪",‬با خدا باقي بود آن كز‬
‫خدا مست آمدست"‬
‫‪",391,8‬عشق بي چون بين كه جان را چون قدح پر مي كند"‪",‬روي ساقي‬
‫بين كه خندان از بقا مست آمدست"‬
‫‪",391,9‬يار ما عشقست و هر كس در جهان ياري گزيد"‪",‬كز الست اين‬
‫عشق بي ما و شما مست آمدست"‬
‫‪",392,1‬گر نديد آن شاد جان اين گلستان را شاد چيست"‪",‬گرنه لطف او‬
‫بود پس عيش را بنياد چيست"‬
‫‪",392,2‬گر خرابات ازل از تاب رويش پر نگشت"‪",‬پس هزاران صومعه در‬
‫محو جان آباد چيست"‬
‫‪",392,3‬جان ما با عشق او گر ني ز يك جا رسته اند"‪",‬جان با اقبال ما با‬
‫عشق او همزاد چيست"‬
‫‪",392,4‬گرنه پرتوهاي آن رخسار داد حسن داد"‪",‬پس به ديوان سراي‬
‫عاشقان بي داد چيست"‬
‫‪",392,5‬ساكنان آب و گل گر عشق ما را محرمند"‪",‬پس درون گنبد دل‬
‫غلغله و فرياد چيست"‬
‫‪",392,6‬گرنه آتش مي زند آتش رخي در جان نهان"‪",‬پس دماغ عاشقان‬
‫پر آتش و پر باد چيست"‬
‫‪",392,7‬گرنه آتش رنگ گشتي جانها در لمكان"‪",‬صد هزاران مشعله‬
‫همچون شب ميلد چيست"‬
‫‪",392,8‬گرنه تقصيرست از جان در فدا گشتن درو"‪",‬لطف نقد اولين و‬
‫وعده و ميعاد چيست"‬
‫‪",392,9‬گرنه شمس الدين تبريزي قباد جهانهاست"‪",‬صد هزاران جان‬
‫قدسي هر دمش منقاد چيست"‬
‫‪",393,1‬جمع باشيد اي حريفان زانك وقت خواب نيست"‪",‬هر حريفي كو‬
‫بخسبد والله از اصحاب نيست"‬
‫‪",393,2‬روي بستان را نبيند راه بستان گم كند"‪",‬هركه او گردان و نالن‬
‫شيوه دولب نيست"‬
‫‪",393,3‬اي بجسته كام دل اندر جهان آب و گل"‪",‬مي دواني سوي آن جو‬
‫كندر آن جو آب نيست"‬

‫‪",393,4‬ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز كن"‪",‬تا نگويد شب روي‬
‫كامشب شب مهتاب نيست"‬
‫‪",393,5‬بي خبر بادا دل من از مكان و كان او"‪",‬گر دلم لرزان ز عشقش‬
‫چون دل سيماب نيست"‬
‫‪",394,1‬چشمه اي خواهم كه ازوي جمله را افزايشست"‪",‬دلبري خواهم‬
‫كه ازوي مرده را آسايشست"‬
‫‪",394,2‬بنده بحر محيطم كز محيطي برترست"‪",‬سنگ و گوهر هر دو را از‬
‫فضل او بخشايشست"‬
‫‪",394,3‬باغ و طاوسند هر يك از جمالش با نصيب"‪",‬زاغ را خالي ندارد‬
‫گرچه بي آرايش است"‬
‫‪",394,4‬صورت ار نقصان پذيرد نيست معني را كمي"‪",‬عاشق اندر ذوق‬
‫باشد گرچه در پاليشست"‬
‫‪",394,5‬بنگر اندر جان كه هست او از بلندي بي خبر"‪",‬گرچه اندر قالب او‬
‫در خانه آليش است"‬
‫‪",394,6‬شمس تبريزي قدومت خانه اقبال را"‪",‬صحن را افروزش است و‬
‫بام را اندايش است"‬
‫‪",395,1‬عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نيست"‪",‬هرچه گفت و‬
‫گوي خلق آن ره ره عشاق نيست"‬
‫‪",395,2‬شاخ عشق اندر ازل دان بيخ عشق اندر ابد"‪",‬اين شجر را تكيه بر‬
‫عرش و ثري و ساق نيست"‬
‫‪",395,3‬عقل را معزول كرديم و هوا را حد زديم"‪",‬كين جللت ليق اين‬
‫عقل و اين اخلق نيست"‬
‫‪",395,4‬تا تو مشتاقي بدان كين اشتياق تو بتيست"‪",‬چون شدي معشوق‬
‫ازان پس هستيي مشتاق نيست"‬
‫‪",395,5‬مرد بحري دايما بر تخته خوف و رجاست"‪",‬چونك تخته و مرد‬
‫فاني شد استغراق نيست"‬
‫‪",395,6‬شمس تبريزي تويي دريا و هم گوهر تويي"‪",‬زانك بود تو سراسر‬
‫جز سر خلق نيست"‬
‫‪",396,1‬در ره معشوق ما ترسندگان را كار نيست"‪",‬جمله شاهانند آنجا‬
‫بندگان را بار نيست"‬
‫‪",396,2‬گر تو نازي مي كني يعني كه من فرخنده ام"‪",‬نزد اين اقبال ما‬
‫فرخندگي جز عار نيست"‬
‫‪",396,3‬گر به فقرت ناز باشد ژنده برگير و برو"‪",‬نزد اين سلطان ما آن‬
‫جمله جز زنار نيست"‬
‫‪",396,4‬گر تو نور حق شدي از شرق تا مغرب برو"‪",‬زانك ما را زين‬
‫صفت پرواي آن انوار نيست"‬
‫‪",396,5‬گر تو سر حق بدانستي برو با سر باش"‪",‬زانك اين اسرار ما را‬
‫خوي آن اسرار نيست"‬
‫‪",396,6‬راست شو در راه ما وين مكر را يك سوي نه"‪",‬زانكه اين ميدان‬
‫ما جولنگه مكار نيست"‬
‫‪",396,7‬شمس دين و شمس دين آن جان ما اينك بدان"‪",‬جز به سوي راه‬
‫تبريز اسب ما رهوار نيست"‬

‫‪",396,8‬مست بودم فاش كردم سر خود با يار كان"‪",‬زانك هوشياري مرا‬
‫خود مذهب آزار نيست"‬
‫‪",396,9‬گر نهي پرگار بر تن تا بداني حد ما"‪",‬حد ما خود اي برادر ليق‬
‫پرگار نيست"‬
‫‪",396,10‬خاك پاشي مي كني تو اي صنم در راه ما"‪",‬خاك پاشي دو عالم‬
‫پيش ما در كار نيست"‬
‫‪",396,11‬صوفيان عشق را خود خانقاهي ديگرست"‪",‬جان ما را اندر آنجا‬
‫كاسه و ادرار نيست"‬
‫‪",396,12‬در تك دوزخ نشستم ترك كردم بخت را"‪",‬زانك ما را اشتهاي‬
‫جنت و ابرار نيست"‬
‫‪",397,1‬آفتاب امروز بر شكل دگر تابان شدست"‪",‬در شعاعش همچو ذره‬
‫جان من رقصان شدست"‬
‫‪",397,2‬مشتري در طالعست و ماه و زهره در حضور"‪",‬يار چوگان زلف‬
‫مه رو مير اين ميدان شدست"‬
‫‪",397,3‬هر قدح كز مي دهد گويد بگير و هوش دار"‪",‬هش كه دارد عقل‬
‫دارد عقل خود پنهان شدست"‬
‫‪",397,4‬بزم سلطانست اينجا هركه سلطانيست نوش"‪",‬خوان رحمت‬
‫گستريد و ساقي اخوان شدست"‬
‫‪",397,5‬ساقيا پايان رسيدي عشق را از سر بگير"‪",‬يا چه باشد سر چه‬
‫باشد پا و سر يكسر شدست"‬
‫‪",398,1‬از سقاهم ربهم بين جمله ابرار مست"‪",‬وز جمال ليزالي هفت و‬
‫پنج و چار مست"‬
‫‪",398,2‬اين قيامت بين كه گويي آشكارا شد ز غيب"‪",‬خم و كوزه حوض‬
‫كوثر از مي جبار مست"‬
‫‪",398,3‬تن چو سايه بر زمين و جان پاك عاشقان"‪",‬در بهشت عشق‬
‫تجري تحتهاالنهار مست"‬
‫‪",398,4‬چون فزون گردد تجلي از جمال حق ببين"‪",‬ذره ذره هر دو عالم‬
‫گشته موسي وار مست"‬
‫‪",398,5‬از تقاضاهاي مستان وز جواب لن تران"‪",‬در شفاعت مو به موي‬
‫احمد مختار مست"‬
‫‪",398,6‬او سرست و ما چو دستار اندرو پيچيده ايم"‪",‬از شراب آن سري‬
‫گردد سرو دستار مست"‬
‫‪",398,7‬يوسف مصري فرو كن سر به مصر اندر نگر"‪",‬شهر پر آشوب بين‬
‫و جمله بازار مست"‬
‫‪",398,8‬گر بگويم اي برادر خيره ماني زين عجب"‪",‬عرش و كرسي‬
‫آسمانها اين همه كردار مست"‬
‫‪",398,9‬شمس تبريزي برآمد در دلم بزمي نهاد"‪",‬از شراب عشق‬
‫گشتست اين در و ديوار مست"‬
‫‪",399,1‬آخر اي دلبر نه وقت عشرت انگيزي شدست"‪",‬آخر اي كان شكر‬
‫وقت شكرريزي شدست"‬
‫‪",399,2‬تو چو آب زندگاني ما چو دانه زير خاك"‪",‬وقت آن كز لطف خود با‬
‫ما درآميزي شدست"‬

‫‪",399,3‬گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلي شوم"‪",‬زانك جمله چيزها‬
‫چيزي ز بي چيزي شدست"‬
‫‪",399,4‬زين سپس با من مكن تيزي تو اي شمشير حق"‪",‬زانك از لطف‬
‫تو ز آتش تندي و تيزي شدست"‬
‫‪",399,5‬جان كشيدم پيش عشقش گفت كو چيزي دگر"‪",‬گفتم آخر جان‬
‫جان زين سان ز بي چيزي شدست"‬
‫‪",399,6‬چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لجرم"‪",‬شمس تبريزي‬
‫حجاب شمس تبريزي شدست"‬
‫‪",400,1‬چون نظر كردن همه اوصاف خوب اندر دلست"‪",‬وين همه‬
‫اوصاف رسوا معدنش آب و گلست"‬
‫‪",400,2‬از هوا و شهوت اي جان آب و گل مي صد شود"‪",‬مشكل اين ترك‬
‫هوا و كاشف هر مشكلست"‬
‫‪",400,3‬وين تعلل به هر تركش دافع صد علتست"‪",‬چون بشد علت ز تو‬
‫پس نقل منزل منزلست"‬
‫‪",400,4‬ليك شرطي كن تو با خود تا كه شرطي نشكني"‪",‬ورنه علت باقي‬
‫و درمانت محو و زايلست"‬
‫‪",400,5‬چونك طبعت خو كند با شرط تندش بعد از آن"‪",‬صد هزاران‬
‫حاصل جان از درونت حاصلست"‬
‫‪",400,6‬پس ترا آيينه گردد اين دل آهن چنانك"‪",‬هر دمي رويي نمايد روي‬
‫آن كو كاهلست"‬
‫‪",400,7‬پس ترا مطرب شود در عيش و هم ساقي شود"‪",‬آن امانت‬
‫چونك شد محمول جان را حاملست"‬
‫‪",400,8‬فارغ آيي بعد از آن از شغل و هم از فارغي"‪",‬شهره گردد از تو‬
‫آن گنجي كه آن بس خاملست"‬
‫‪",400,9‬گرچه حلواها خوري شيرين نگردد جان تو"‪",‬ذوق آن برقي بود تا‬
‫در دهان آكلست"‬
‫‪",400,10‬اين طبيعت كور و كرگر نيست پس چون آزمود"‪",‬كين حجاب و‬
‫حايلست آن سوي آن چون مايلست"‬
‫‪",400,11‬ليك طبع از اصل رنج و غصها بررسته است"‪",‬در پي رنج و بلها‬
‫عاشق بي طايلست"‬
‫‪",400,12‬در تواضعهاي طبعت سر نخوت را نگر"‪",‬وندران كبرش‬
‫تواضعهاي بي حد شاكلست"‬
‫‪",400,13‬هر حديث طبع را تو پرورشهايي بدش"‪",‬شرح و تأويلي بكن وا‬
‫دانك اين بي حايلست"‬
‫‪",400,14‬هر يكي بيتي جمال بيت ديگر دانك هست"‪",‬با مويد اين طريقت‬
‫ره روان را شاغلست"‬
‫‪",400,15‬ور ترا خوف مطالب باشد از اشهادها"‪",‬از خدا مي خواه شيريني‬
‫اجل كان آجلست"‬
‫‪",400,16‬هر طرف رنجي دگر گرن فرض كن آنگاه برو"‪",‬جز به سوي بي‬
‫سويها كان دگر بي حاصلست"‬
‫‪",400,17‬تو وثاق مار آيي از پي ماري دگر"‪",‬غصه ماران ببيني زانك اين‬
‫چون سلسلست"‬

‫‪",400,18‬تا نگويي مار را از خويش عذري زهرناك"‪",‬وانگهت او متهم دارد‬
‫كه اين هم باطلست"‬
‫‪",400,19‬از حديث شمس دين آن فخر تبريز صفا"‪",‬آن مزاجش گرم بايد‬
‫كين نه كار پلپلست"‬
‫‪",401,1‬اندر آ اي مه كه بي تو ماه را استاره نيست"‪",‬تا خيالت درنيايد‬
‫پاي كوبان چاره نيست"‬
‫‪",401,2‬چون خيالت بركه آيد چشمه ها گردد روان"‪",‬خود گرفتم كين دل‬
‫ما جز كه و جز خاره نيست"‬
‫‪",401,3‬آتش از سنگي روان شد آب از سنگي دگر"‪",‬لعل شد سنگي دگر‬
‫كز لطف تو آواره نيست"‬
‫‪",401,4‬بارها لطف ترا من آزمودم اي لطيف"‪",‬مرده را تو زنده كردي‬
‫بارها يكباره نيست"‬
‫‪",401,5‬ابر رحمت هر سحر گر مي ببارد آن ز تست"‪",‬وين دل گريان من‬
‫جز كودك گهواره نيست"‬
‫‪",401,6‬همچو كوه طور از غم اين دلم صدپاره شد"‪",‬ليك اندر دست من‬
‫زان پاره ها يكپاره نيست"‬
‫‪",401,7‬آهن برهان موسي بر دل چون سنگ زد"‪",‬تا جهد استاره اي كز‬
‫ابر يك استاره نيست"‬
‫‪",402,1‬نقش بند جان كه جانها جانب او مايلست"‪",‬عاقلن را بر زبان و‬
‫عاشقان را در دلست"‬
‫‪",402,2‬آنك باشد بر زبانها ل احب الفلين"‪",‬باقيات الصالحات است آنك‬
‫در دل حاصلست"‬
‫‪",402,3‬دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمين"‪",‬از زمين تا آسمانها‬
‫منزل بس مشكلست"‬
‫‪",402,4‬دل مثال ابر آمد سينه ها چون بامها"‪",‬وين زبان چون ناودان باران‬
‫ازينجا نازلست"‬
‫‪",402,5‬آب از دل پاك آمد تا به بام سينه ها"‪",‬سينه چون آلوده باشد اين‬
‫سخنها باطلست"‬
‫‪",402,6‬اين خود آنكس را بود كز ابر او باران چكد"‪",‬بام كو از ابر گيرد‬
‫ناودانش قايلست"‬
‫‪",402,7‬آنك برد از ناودان ديگران او سارقست"‪",‬آنك دزدد آب بام ديگران‬
‫او ناقلست"‬
‫‪",402,8‬هركه رويد نرگس گل ز آب چشمش عاشقست"‪",‬هركه نرگسها‬
‫بچيند دسته بند عاملست"‬
‫‪",402,9‬گرچه كفهاي ترازو شد برابر وقت وزن"‪",‬چون زبانه ش راست‬
‫نبود آن ترازو مايلست"‬
‫‪",402,10‬هركي پوشيده ست بر وي حال و رنگ جان او"‪",‬هر جوابي كه‬
‫بگويد او به معني سايلست"‬
‫‪",402,11‬گر طبيبي حاذقي رنجور را تلخي دهد"‪",‬گرچه ظالم مي نمايد‬
‫نيست ظالم عادلست"‬
‫‪",402,12‬پا شناسد كفش خويش ار چه كه تاريكي بود"‪",‬دل ز راه ذوق‬
‫داند كين كدامين منزلست"‬

‫‪",402,13‬در دل و كشتي نوح افكن درين طوفان تو خويش"‪",‬دل مترسان‬
‫اي برادر گرچه منزل هايلست"‬
‫‪",402,14‬هر كرا خواهي شناسي همنشينش را نگر"‪",‬زانك مقبل در دو‬
‫عالم همنشين مقبلست"‬
‫‪",402,15‬هرچه بر تو ناخوش آيد آن منه بر ديگران"‪",‬زانك اين خو و‬
‫طبيعت جملگان را شاملست"‬
‫‪",402,16‬پنبه ها در گوش كن تا نشنوي هر نكته اي"‪",‬زانك روح ساده تو‬
‫زنگها را قابلست"‬
‫‪",402,17‬هركه روحش از هواي هفتمين بگذشت رست"‪",‬مي خور از‬
‫انفاس روح او كه روحش بسملست"‬
‫‪",402,18‬اين هوا اندر كمين باشد چو بيند بي رفيق"‪",‬مرد را تنها بگويد‬
‫هين كه مردك غافلست"‬
‫‪",402,19‬وصل خواهي با كسان بنشين كه ايشان واصلند"‪",‬وصل از آن‬
‫كس خواه باري كو به معني واصلست"‬
‫‪",402,20‬گرد مستان گرد اگر مي كم رسد بويي رسد"‪",‬خود مذاق مي چه‬
‫داند آنك مرد عاقلست"‬
‫‪",402,21‬نكته ها را ياد مي گيري جواب هر سوال"‪",‬تا به وقت امتحان‬
‫گويند مرد فاضلست"‬
‫‪",402,22‬گر بنتواني ز نقص خود شدن سوي كمال"‪",‬شمس تبريزي كنون‬
‫اندر كمالت كاملست"‬
‫‪",403,1‬گر تو پنداري به حسن تو نگاري هست نيست"‪",‬ور تو پنداري مرا‬
‫بي تو قراري هست نيست"‬
‫‪",403,2‬ور تو گويي چرخ مي گردد به كار نيك و بد"‪",‬چرخ را جز خدمت‬
‫خاك تو كاري هست نيست"‬
‫‪",403,3‬سالها شد كه بيرون درت چون حلقه ايم"‪",‬بر در تو حلقه بودن‬
‫هيچ عاري هست نيست"‬
‫‪",403,4‬بر در انديشه ترسان گشته ايم از هر خيال"‪",‬خواجه را اينجا‬
‫خيالي هست آري هست نيست"‬
‫‪",403,5‬اي دل جاسوس من در پيش كيكاوس من"‪",‬جز صلح الدين ز دلها‬
‫هوشياري هست نيست"‬
‫‪",404,1‬هله اي آنك بخوردي سحري باده كه نوشت"‪",‬هله پيش آ كه بگويم‬
‫سخن راز به گوشت"‬
‫‪",404,2‬مي روح آمد نادر رو از آن هم بچش آخر"‪",‬كه به يك جرعه بپرد‬
‫همه طراري و هوشت"‬
‫‪",404,3‬چو ازين هوش برستي به مساقات و به مستي"‪",‬دهدت صد هش‬
‫ديگر كرم باده فروشت"‬
‫‪",404,4‬چو در اسرار درآيي كندت روح سقايي"‪",‬به فلك غلغله افتد ز‬
‫هياهوي و خروشت"‬
‫‪",404,5‬بستان باده ديگر جز از آن احمر و اصفر"‪",‬كندت خواجه معني‬
‫برهاند ز نقوشت"‬
‫‪",404,6‬دهد آن كان ملحت قدحي وقت صباحت"‪",‬به از آن صد قدح مي‬
‫كه بخوردي شب دوشت"‬

‫‪",404,7‬تو اگر هاي نگويي و اگر هوي نگويي"‪",‬همه اموات و جمادات‬
‫بجوشند ز جوشت"‬
‫‪",404,8‬چو در آن حلقه بگنجي ز بر معدن و گنجي"‪",‬هوس كسب بيفتد ز‬
‫دل مكسبه كوشت"‬
‫‪",404,9‬تو كه از شر اعادي به دو صد چاه فتادي"‪",‬برهانيد به آخر كرم‬
‫مظلمه پوشت"‬
‫‪",404,10‬همه آهنگ لقا كن خمش و صيد رها كن"‪",‬به خموشيت ميسر‬
‫شود اين صيد وحوشت"‬
‫‪",404,11‬تو دهان را چو ببندي خمشي را بپسندي"‪",‬كشش و جذب نديمان‬
‫نگذارند خموشت"‬
‫‪",405,1‬به خدا كت نگذارم كه روي راه سلمت"‪",‬كه سر و پا و سلمت‬
‫نبود روز قيامت"‬
‫‪",405,2‬حشم عشق درآمد ربض شهر برآمد"‪",‬هله اي يار قلندر بشنو‬
‫طبل ملمت"‬
‫‪",405,3‬دل و جان فاني ل كن تن خود همچو قبا كن"‪",‬نه اثر گو نه خبر گو‬
‫نه نشاني نه علمت"‬
‫‪",405,4‬چو من از خويش برستم ره انديشه ببستم"‪",‬هله اي سر ده‬
‫مستم برهانم به تمامت"‬
‫‪",405,5‬هله برجه هله برجه قدمي بر سر خود نه"‪",‬هله بر پر هله برپر چو‬
‫من از شكر و غرامت"‬
‫‪",405,6‬ببر اي عشق چو موسي سر فرعون تكبر"‪",‬هله فرعون به پيش آ‬
‫كه گرفتم در و بامت"‬
‫‪",405,7‬چو من از غيب رسيدم سپه غيب كشيدم"‪",‬برو اي ظالم سركش‬
‫كه فتادي ز زعامت"‬
‫‪",405,8‬هله پاليز تو باقي سر خر عالم فاني"‪",‬همه ديدار كريمست درين‬
‫عشق كرامت"‬
‫‪",405,9‬نكند رحمت مطلق به بل جان تو ويران"‪",‬نكند والده ما را ز پي‬
‫كينه حجامت"‬
‫‪",405,10‬نبود جان و دلم را ز تو سيري و ملولي"‪",‬نبود هيج كسي را ز دل‬
‫و ديده سآمت"‬
‫‪",405,11‬به جز از عشق مجرد به هر آن نقش كه رفتم"‪",‬بنه ارزيد‬
‫خوشيهاش به تلخي ندامت"‬
‫‪",405,12‬هله تا ياوه نگردي چو درين حوض رسيدي"‪",‬كه تكش آب‬
‫حياتست و لبش جاي اقامت"‬
‫‪",405,13‬چو درين حوض درافتي همه خويش بدو ده"‪",‬به مزن دستك و‬
‫پايك تو بچستي و شهامت"‬
‫‪",405,14‬همه تسليم و خمش كن نه امامي تو ز جمعي"‪",‬نرسد هيچ كسي‬
‫را به جز اين عشق امامت"‬
‫‪",406,1‬چند گويي كه چه چاره ست و مرا درمان چيست"‪",‬چاره جوينده‬
‫كه كرده ست ترا خود آن چيست"‬
‫‪",406,2‬چند باشد غم آنت كه ز غم جان ببرم"‪",‬خود نباشد هوس آنك‬
‫بداني جان چيست"‬

‫‪",406,3‬بوي ناني كه رسيده ست بران بوي برو"‪",‬تا همان بوي دهد شرح‬
‫ترا كين نان چيست"‬
‫‪",406,4‬گر تو عاشق شده اي عشق تو برهان تو بس"‪",‬ور تو عاشق‬
‫نشدي پس طلب برهان چيست"‬
‫‪",409,1‬تا نلغزي كه ز خون راه پس و پيش ترست"‪",‬آدمي دزد ز زر دزد‬
‫كنون بيشترست"‬
‫‪",409,2‬گر بزانند كه از عقل و خبر مي دزدند"‪",‬خود چه دارند كسي را كه‬
‫ز خود بي خبرست"‬
‫‪",409,3‬خود خود را تو چنين كاسد و بي خصم مدان"‪",‬كه جهان طالب زر‬
‫و خود تو كان زرست"‬
‫‪",409,4‬كه رسول حق الناس معادن گفتست"‪",‬معدن نقره و زرست و‬
‫يقين پرگهرست"‬
‫‪",409,5‬گنج يابي و درو عمر نيابي تو به گنج"‪",‬خويش درياب كه اين گنج ز‬
‫تو برگذرست"‬
‫‪",409,6‬خويش درياب و حذر كن تو و ليكن چه كني"‪",‬كه يكي دزد سبك‬
‫دست درين ره حذرست"‬
‫‪",409,7‬سحر ار چند كه تاريست حساب روزست"‪",‬هر كرا روي سوي‬
‫شمس بود چون سحرست"‬
‫‪",409,8‬روحها مست شود از دم صبح از پي آنك"‪",‬صبح را روي به شمس‬
‫است و حريف نظرست"‬
‫‪",409,9‬چند بر بوك و مگر مهره فرو گرداني"‪",‬كه تو بس مفلسي و چرخ‬
‫فلك پاك برست"‬
‫‪",409,10‬مغز پالوده و بر هيچ نه در خواب شدي"‪",‬گوييا لقمه هر روزه تو‬
‫مغز خرست"‬
‫‪",409,11‬بيشتر جان كن و زر جمع كن و خوش دل باش"‪",‬كه همه سيم و‬
‫زر و مال تو مار سقرست"‬
‫‪",409,12‬يك شب از بهر خدا بي خور و بي خواب بزي"‪",‬صد شب از بهر‬
‫هوا نفس تو بي خواب و خورست"‬
‫‪",409,13‬از سردرد و دريغ از پس هر ذره خاك"‪",‬آه و فرياد همي آيد‬
‫گوش تو كرست"‬
‫‪",409,14‬خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنك"‪",‬توشه راه تو خون‬
‫دل و آه سحرست"‬
‫‪",409,15‬دل پر اميد كن و صيقليش ده به صفا"‪",‬كه دل پاك تو آيينه‬
‫خورشيد فرست"‬
‫‪",409,16‬مونس احمد مرسل به جهان كيست بگو"‪",‬شمس تبريز شهنشاه‬
‫كه احدي الكبرست"‬
‫‪",410,1‬دوش آمد بر من آنك شب افروز منست"‪",‬آمدن باري اگر در دو‬
‫جهان آمدنست"‬
‫‪",410,2‬آنك سرسبزي خاكست و گهربخش فلك"‪",‬چاشني بخش‬
‫وطنهاست اگر بي وطنست"‬
‫‪",410,3‬در كف عقل نهد شمع كه بستان و بيا"‪",‬تا در من كه شفاخانه هر‬
‫ممتحن است"‬

‫‪",410,4‬شمع را تو گرو اين لگن تن چه كني"‪",‬اين لگن گر نبود شمع ترا‬
‫صد لگنست"‬
‫‪",410,5‬تا درين آب و گلي كار كلوخ اندازيست"‪",‬گفت و گو جمله‬
‫كلوخست و يقين دل شكنست"‬
‫‪",410,6‬گوهر آينه جان همه در ساده دليست"‪",‬ميل تو بهر تصدر همه در‬
‫فضل و فنست"‬
‫‪",410,7‬زين گذر كن صفت يار شكربخش بگو"‪",‬كه ز عشوه شكرش ذره‬
‫به ذره دهنست"‬
‫‪",410,8‬خيره گشتست صفتها همه كان چه صفتست"‪",‬كان صفتها چو بتان‬
‫و صفت او شمنست"‬
‫‪",410,9‬چشم نرگس نشناسد ز غمش كندر باغ"‪",‬پيش او ياسمنست آن‬
‫گل تر ياسمنست"‬
‫‪",414,1‬روز و شب خدمت تو بي سر و بي پا چه خوشست"‪",‬در شكرخانه‬
‫تو مرغ شكرخا چه خوشست"‬
‫‪",414,2‬بر سر غنچه بسته كه نهان مي خندد"‪",‬سايه سرو خوش نادره بال‬
‫چه خوشست"‬
‫‪",414,3‬زاغ اگر عاشق سرگين خر آمد گو باش"‪",‬بلبلن را به چمن با گل‬
‫رعنا چه خوشست"‬
‫‪",414,4‬بانك سرناي چه گر مونس غمگينانست"‪",‬از دم روح نفخنا دل‬
‫سرنا چه خوشست"‬
‫‪",414,5‬گرچه شب باز رهد خلق ز انديشه به خواب"‪",‬در رخ شمس‬
‫ضحي ديده بينا چه خوشست"‬
‫‪",414,6‬بت پرستانه ترا پاي فرو رفت به گل"‪",‬تو چه داني كه برين گنبد‬
‫مينا چه خوشست"‬
‫‪",414,7‬چون تجلي بود از رحمت حق موسي را"‪",‬زان شكر ريز لقا سينه‬
‫سينا چه خوشست"‬
‫‪",414,8‬كه صدا دارد و در كان زر صامت هم هست"‪",‬گه خمش بودن و‬
‫گه گفت مواسا چه خوشست"‬
‫‪",415,1‬تشنه بر لب جو بين كه چه در خواب شدست"‪",‬بر سر گنج گدا‬
‫بين كه چه پرتاب شدست"‬
‫‪",415,2‬اي بسا خشك لبا كز گره سحر كسي"‪",‬در ارس بي خبر از آب چو‬
‫دولب شدست"‬
‫‪",415,3‬چشم بند ار نبدي كه گرو شمع شدي"‪",‬كافتاب سحري ناسخ‬
‫مهتاب شدست"‬
‫‪",415,4‬ترسد ار شمع نباشد بنبيند مه را"‪",‬دل آن گول ازين ترس چو‬
‫سيماب شدست"‬
‫‪",415,5‬چون سليمان نهانست كه ديوانش دلست"‪",‬جان محجوب ازو‬
‫مفخر حجاب شدست"‬
‫‪",415,6‬اي بسا سنگ دل كه حجرش لعل شدست"‪",‬اي بسا غوره درين‬
‫معصره دوشاب شدست"‬
‫‪",415,7‬اين چه مشاطه و گلگونه غيبست كزو"‪",‬زعفراني رخ عشاق چو‬
‫عناب شدست"‬

‫‪",415,8‬چند عثمان پر از شرم كه از مستي او"‪",‬چون عمر شرم شكن‬
‫گشته و خطاب شدست"‬
‫‪",415,9‬طرفه قفال كز انفاس كند قفل و كليد"‪",‬من دكان بستم كو فاتح‬
‫ابواب شدست"‬
‫‪",416,1‬مطرب و نوحه گر عاشق و شوريده خوشست"‪",‬نبود بسته بود‬
‫رسته و روييده خوشست"‬
‫‪",416,2‬تف و بوي جگر سوخته و جوشش خون"‪",‬گرد زير و بم مطرب به‬
‫چه پيچيده خوشست"‬
‫‪",416,3‬ز ابر پر آب دو چشمش ز تصاريف فراق"‪",‬بر شكوفه رخ پژمرده‬
‫بباريده خوشست"‬
‫‪",416,4‬بنگر جان و جهان ور نتواني ديدن"‪",‬اين جهان در هوسش درهم و‬
‫شوريده خوشست"‬
‫‪",416,5‬پيش دلبر بنهادن سر سرمست سزاست"‪",‬سر او را كف معشوق‬
‫بماليده خوشست"‬
‫‪",416,6‬ديدن روي دلرام عيان سلطانيست"‪",‬هم خيال صنم نادره در ديده‬
‫خوشست"‬
‫‪",416,7‬اين سعادت ندهد دست هميشه اما"‪",‬ديدن آن مه جان ناگه و‬
‫دزديده خوشست"‬
‫‪",416,8‬عشق اگر رخت توا برد به غارت خوش باش"‪",‬پيش آن يوسف‬
‫زيبا كف ببريده خوشست"‬
‫‪",420,8‬گر در بسته كند منع ز هفتاد بل"‪",‬تا كه اين سيل بل آمد و از بند‬
‫گذشت"‬
‫‪",420,9‬هر كي عقد و حل احوال دل خويش بديد"‪",‬بند هستي بشكست او‬
‫و ز پيوند گذشت"‬
‫‪",420,10‬مرد چونك به كف آورد چنين در يتيم"‪",‬خاطر او ز وفاي زن و‬
‫فرزند گذشت"‬
‫‪",420,11‬بس كه از قصه خوبش همه در فتنه فتند"‪",‬كين مقالت خوش از‬
‫فهم خردمند گذشت"‬
‫‪",421,1‬ساقيا اين مي از انگور كدامين پشته ست"‪",‬كه دل و جان حريفان‬
‫ز خمار آغشته ست"‬
‫‪",421,2‬خم پيشين بگشا و سر اين خم بربند"‪",‬كه چو زهرست نشاط‬
‫همگان را كشته ست"‬
‫‪",421,3‬بند اين جام جفا جام وفا را برگير"‪",‬تا نگويند كه ساقي ز وفا‬
‫برگشته ست"‬
‫‪",421,4‬در ده آن باده اول كه مبارك باده ست"‪",‬مگسل آن رشته اول كه‬
‫مبارك رشته ست"‬
‫‪",421,5‬صد شكوفه ز يكي جرعه برين خاك ز چيست"‪",‬تا چه عشقست‬
‫كه اندر دل ما بسرشته ست"‬
‫‪",421,6‬بر در خانه دل اين لگد سخت مزن"‪",‬هان كه ويران شود اين خانه‬
‫دل يك خشته ست"‬
‫‪",421,7‬باده اي ده كه بدان باده بل وا گردد"‪",‬مجلسي ده پر از آن گل كه‬
‫خدايش كشته ست"‬

‫‪",421,8‬تا همه مست شويم و ز طرب سجده كنيم"‪",‬پيش نقشي كه‬
‫خدايش بخودي بنوشته ست"‬
‫‪",422,1‬اي كه رويت چو گل و زلف تو چون شمشادست"‪",‬جانم آن لحظه‬
‫كه غمگين تو باشم شادست"‬
‫‪",422,2‬نقدهائي كه نه نقد غم تست آن خاكست"‪",‬غير پيمودن باد هوس‬
‫تو بادست"‬
‫‪",422,3‬كار او دارد كاموخته كار توست"‪",‬زانك كار تو يقين كارگه‬
‫ايجادست"‬
‫‪",422,4‬آسمان را و زمين را خبرست و معلوم"‪",‬كاسمان همچو زمين امر‬
‫ترا منقادست"‬
‫‪",422,5‬روي بنماي و خمار دو جهان را بشكن"‪",‬نه كه امروز خماران ترا‬
‫ميعادست"‬
‫‪",422,6‬آفتاب ارچه درين دور فريدست و وحيد"‪",‬شرقيانند كه او در‬
‫صفشان آحادست"‬
‫‪",422,7‬خسروان خاك كفش را به خدا تاج كنند"‪",‬هركه شيرين ترا دلشده‬
‫چون فرهادست"‬
‫‪",422,8‬مي نهد بر لب خود دست دل من كه خموش"‪",‬اين چه وقت‬
‫سخن است و چه گه فريادست"‬
‫‪",423,1‬مگر اين دم سر آن زلف پريشان شده است"‪",‬كه چنين مشك‬
‫تتاري عبرافشان شده است"‬
‫‪",423,2‬مگر از چهره او باد صبا پرده ربود"‪",‬كه هزاران قمر غيب‬
‫درخشان شده است"‬
‫‪",423,3‬هست جاني كه ز بوي خوش او شادان نيست"‪",‬گرچه جان بو نبرد‬
‫كو ز چه شادان شده است"‬
‫‪",423,4‬اي بسا شاد گلي كز دم حق خندانست"‪",‬ليك هر جان بنداند ز چه‬
‫خندان شده است"‬
‫‪",425,7‬هركه از جا رفت جاي او دلست"‪",‬همچو دل اندر جهان جاييش‬
‫نيست"‬
‫‪",426,1‬غير عشقت راه بين جستيم نيست"‪",‬جز نشانت همنشين جستيم‬
‫نيست"‬
‫‪",426,2‬آنچنان جستن كه مي خواهي بگو"‪",‬كانچنان را اينچنين جستيم‬
‫نيست"‬
‫‪",426,3‬بعد ازين بر آسمان جوييم يار"‪",‬زانك ياري در زمين جستيم‬
‫نيست"‬
‫‪",426,4‬چون خيال ماه تو اي بي خيال"‪",‬تا به چرخ هفتمين جستيم‬
‫نيست"‬
‫‪",426,5‬بهتر آن باشد كه محو اين شويم"‪",‬كز دو عالم به ازين جستيم‬
‫نيست"‬
‫‪",426,6‬صافهاي جمله عالم خورده گير"‪",‬همچو درد درد دين جستيم‬
‫نيست"‬
‫‪",426,7‬خاتم ملك سليمان جستنيست"‪",‬حلقها هست و نگين جستيم‬
‫نيست"‬

‫‪",426,8‬صورتي كندر نگين او بدست"‪",‬در بتان روم و چين جستيم نيست"‬
‫‪",426,9‬آنچنان صورت كه شرحش مي كنم"‪",‬جز كه صورت آفرين‬
‫جستيم نيست"‬
‫‪",426,10‬اندر آن صورت يقين حاصل شود"‪",‬كز وراي آن يقين جستيم‬
‫نيست"‬
‫‪",426,11‬جاي آن هست ار گمان بد بريم"‪",‬زانك بي مكري امين جستيم‬
‫نيست"‬
‫‪",426,12‬پشت ما از ظن بد شد چون كمان"‪",‬زانك راهي بي كمين‬
‫جستيم نيست"‬
‫‪",426,13‬زين بيان نوري كه پيدا مي شود"‪",‬در بيان و در مبين جستيم‬
‫نيست"‬
‫‪",427,1‬در دل و جان خانه كردي عاقبت"‪",‬هر دو را ديوانه كردي عاقبت"‬
‫‪",427,2‬آمدي كاتش درين عالم زني"‪",‬وا نگشتي تا نكردي عاقبت"‬
‫‪",427,3‬اي ز عشقت عالمي ويران شده"‪",‬قصد اين ويرانه كردي عاقبت"‬
‫‪",427,4‬من ترا مشغول مي كردم دل"‪",‬ياد آن افسانه كردي عاقبت"‬
‫‪",427,5‬عشق را بي خويش بردي در حرم"‪",‬عقل را بيگانه كردي عاقبت"‬
‫‪",427,6‬يا رسول الله ستون صبر را"‪",‬استن حنانه كردي عاقبت"‬
‫‪",427,7‬شمع عالم بود لطف چاره گر"‪",‬شمع را پروانه كردي عاقبت"‬
‫‪",427,8‬يك سرم اين سوست يك سر سوي تو"‪",‬دو سرم چون شانه‬
‫كردي عاقبت"‬
‫‪",427,9‬دانه اي بيچاره بودم زير خاك"‪",‬دانه را دردانه كردي عاقبت"‬
‫‪",427,10‬دانه اي را باغ و بستان ساختي"‪",‬خاك را كاشانه كردي عاقبت"‬
‫‪",427,11‬اي دل مجنون و از مجنون بتر"‪",‬مردي و مردانه كردي عاقبت"‬
‫‪",427,12‬كاسه سر از تو پر از تو تهي"‪",‬كاسه را پيمانه كردي عاقبت"‬
‫‪",427,13‬جان جانداران سركش را به علم"‪",‬عاشق جانانه كردي عاقبت"‬
‫‪",427,14‬شمس تبريزي كه مر هر ذره را"‪",‬روشن و فرزانه كردي‬
‫عاقبت"‬
‫‪",428,1‬اينچنين پابند جان ميدان كيست"‪",‬ما شديم از دست اين دستان‬
‫كيست"‬
‫‪",428,2‬عشق گردان كرد ساغرهاي خاص"‪",‬عشق مي داند كه او كردان‬
‫كيست"‬
‫‪",428,3‬جان حياتي داد كوه و دشت را"‪",‬اي خدايا اي خدايا جان كيست"‬
‫‪",428,4‬اين چه باغست اين كه جنت مست اوست"‪",‬وين بنفشه و سوسن‬
‫و ريحان كيست"‬
‫‪",428,5‬شاخ گل از بلبلن گوياترست"‪",‬سرو رقصان گشته كين بستان‬
‫كيست"‬
‫‪",428,6‬ياسمن گفتا نگويي با سمن"‪",‬كين چنين نرگس ز نرگسدان‬
‫كيست"‬
‫‪",428,7‬چون بگفتم ياسمن خنديد و گفت"‪",‬بي خودم من مي ندانم كان‬
‫كيست"‬
‫‪",428,8‬مي دود چون گوي زرين آفتاب"‪",‬اي عجب اندر خم چوگان‬
‫كيست"‬

‫‪",428,9‬ماه همچون عاشقان اندر پيش"‪",‬فربه و لغر شده حيران كيست"‬
‫‪",428,10‬ابر غمگين در غم و انديشه است"‪",‬سر پر آتش عجب گريان‬
‫كيست"‬
‫‪",428,11‬چرخ ازرق پوش روشن دل عجب"‪",‬روز و شب سرمست و‬
‫سرگردان كيست"‬
‫‪",428,12‬درد هم از درد او پرسان شده"‪",‬كاي عجب اين درد بي درمان‬
‫كيست"‬
‫‪",428,13‬شمس تبريزي گشاده ست اين گره"‪",‬اي عجب اين قدرت و‬
‫امكان كيست"‬
‫‪",429,1‬عاشقي و بي وفايي كار ماست"‪",‬كار كار ماست چون او يار‬
‫ماست"‬
‫‪",429,2‬قصد جان جمله خويشان كنيم"‪",‬هرچه خويش ما كنون اغيار‬
‫ماست"‬
‫‪",429,3‬عقل اگر سلطان اين اقليم شد"‪",‬همچو دزد آويخته بر دار‬
‫ماست"‬
‫‪",429,4‬خويش و بي خويشي به يكجا كي بود"‪",‬هر گلي كز ما برويد خار‬
‫ماست"‬
‫‪",429,5‬خودپرستي نامبارك حالتيست"‪",‬كندرو ايمان ما انكار ماست"‬
‫‪",429,6‬آنك افلطون و جالينوس تست"‪",‬از مني پر علت و بيمار ماست"‬
‫‪",429,7‬نوبهاري كو نوي خود بديد"‪",‬جان گلزارست اما زار ماست"‬
‫‪",429,8‬اين مني خاكست زر در وي بجو"‪",‬كندرو گنجور يار غار ماست"‬
‫‪",429,9‬خاك بي آتش بننمايد گهر"‪",‬عشق و هجران ابر آتش بار ماست"‬
‫‪",429,10‬طالبا بشنو كه بانگ آتش است"‪",‬تا نپنداري كه اين گفتار‬
‫ماست"‬
‫‪",429,11‬طالبا بگذر ازين اسرار خود"‪",‬سر طالب پرده اسرار ماست"‬
‫‪",429,12‬نور و نار تست ذوق و رنج تو"‪",‬رو بدانجائي كه نور و نار ماست"‬
‫‪",429,13‬گاه گويي شيرم و گه شيرگير"‪",‬شيرگير و شير تو كفتار ماست"‬
‫‪",429,14‬طالب ره طالب شه كي بود"‪",‬گرچه دل دارد مگو دلدار ماست"‬
‫‪",429,15‬شهر از عاقل تهي خواهد شدن"‪",‬اينچنين ساقي كه اين خمار‬
‫ماست"‬
‫‪",429,16‬عاشق و مفلس كند اين شهر را"‪",‬اينچنين چابك كه اين طرار‬
‫ماست"‬
‫‪",429,17‬مدرسه عشق و مدرس ذوالجلل"‪",‬ما چو طالب علم و اين‬
‫تكرار ماست"‬
‫‪",433,7‬تو اگر جرعه نريزي بر خاك"‪",‬خاك را از تو خبرها ز كجاست"‬
‫‪",434,1‬هم ببر اين بت زيبا خوشكست"‪",‬من نشستم كه همينجا‬
‫خوشكست"‬
‫‪",434,2‬مطرب و يار من و شمع و شراب"‪",‬اينچنين عيش مهيا‬
‫خوشكست"‬
‫‪",434,3‬من و تو هيچ ازينجا نرويم"‪",‬پهلوي شكر و حلوا خوشكست"‬
‫‪",434,4‬خجلست از رخ يارم گل تر"‪",‬با چنين چهره و سيما خوشكست"‬
‫‪",434,5‬هر صباحي ز جمالش مستيم"‪",‬خاصه امروز كه با ما خوشكست"‬

‫‪",434,6‬بجهم حلقه زلفش گيرم"‪",‬كه در آن حلقه تماشا خوشكست"‬
‫‪",434,7‬شمس تبريز كه نور دلهاست"‪",‬دايما با گل رعنا خوشكست"‬
‫‪",435,1‬هر كي بالست مر او را چه غمست"‪",‬هر كي آنجاست مر او را‬
‫چه غمست"‬
‫‪",435,2‬كه ازين سو همه جانست و حيات"‪",‬كه ازين سو همه لطف و‬
‫كرمست"‬
‫‪",435,3‬خود ازين سو كه نه سويست و نه جا"‪",‬قدم اندر قدم اندر‬
‫قدمست"‬
‫‪",435,4‬اين عدم خود چه مبارك جايست"‪",‬كه مددهاي وجود از عدمست"‬
‫‪",435,5‬همه دلها نگران سوي عدم"‪",‬اين عدم نيست كه باغ ارمست"‬
‫‪",435,6‬اين همه لشكر انديشه دل"‪",‬ز سپاهان عدم يك علمست"‬
‫‪",435,7‬ز تو تا غيب هزاران سالست"‪",‬چو روي از ره دل يك قدمست"‬
‫‪",436,1‬گفتا كه كيست بر در گفتم كمين غلمت"‪",‬گفتا چه كار داري گفتم‬
‫مها سلمت"‬
‫‪",436,2‬گفتا كه چند راني گفتم كه تا بخواني"‪",‬گفتا كه چند جوشي گفتم‬
‫كه تا قيامت"‬
‫‪",436,3‬دعوي عشق كردم سوگندها بخوردم"‪",‬كز عشق ياوه كردم من‬
‫ملكت و شهامت"‬
‫‪",436,4‬گفتا براي دعوي قاضي گواه خواهد"‪",‬گفتم گواه اشكم زردي رخ‬
‫علمت"‬
‫‪",436,5‬گفتا گواه جرحست تر دامنست چشمت"‪",‬گفتم به فر عدلت‬
‫عدلند و بي غرامت"‬
‫‪",436,6‬گفتا كه بود همره گفتم خيالت اي شه"‪",‬گفتا كه خواندت اينجا‬
‫گفتم كه بوي جانت"‬
‫‪",436,7‬گفتا چه عزم داري گفتم وفا و ياري"‪",‬گفتا ز من چه خواهي گفتم‬
‫كه لطف عامت"‬
‫‪",436,8‬گفتا كجاست خوشتر گفتم كه قصر قيصر"‪",‬گفتا چه ديدي آنجا‬
‫گفتم كه صد كرامت"‬
‫‪",436,9‬گفتا چراست خالي گفتم ز بيم رهزن"‪",‬گفتا كه كيست رهزن‬
‫گفتم كه اين ملمت"‬
‫‪",436,10‬گفتا كجاست ايمن گفتم كه زهد و تقوي"‪",‬گفتا كه زهد چه بود‬
‫گفتم ره سلمت"‬
‫‪",436,11‬گفتا كجاست آفت گفتم به كوي عشقت"‪",‬گفتا كه چوني آنجا‬
‫گفتم در استقامت"‬
‫‪",436,12‬خامش كه گر بگويم من نكتهاي او را"‪",‬از خويشتن برآيي ني در‬
‫بود نه بامت"‬
‫‪",437,1‬هر جور كز تو آيد بر خود نهم غرامت"‪",‬جرم ترا و خود را بر خود‬
‫نهم تمامت"‬
‫‪",440,7‬چون كوفت او در دل ناآمده به منزل"‪",‬دانست جان ز بويش كان‬
‫يار مهربانست"‬
‫‪",440,8‬آنكو كشيد دستت او آفريده استت"‪",‬وانكو قرين جان شد او‬
‫صاحب قرانست"‬

‫‪",440,9‬او ماه بي خسوفست خورشيد بي كسوفست"‪",‬او خمر بي‬
‫خمارست او سود بي زيانست"‬
‫‪",440,10‬آن شهريار اعظم بزمي نهاد خرم"‪",‬شمع و شراب و شاهد‬
‫امروز رايگانست"‬
‫‪",440,11‬چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه"‪",‬پهلو شكست كانرا‬
‫زانكس كه پهلوانست"‬
‫‪",440,12‬دلله چون صبا شد از خار گل جدا شد"‪",‬باران نباتها را در باغ‬
‫امتحانست"‬
‫‪",440,13‬بي عز و نازنيني كي كرد ناز و بيني"‪",‬هركس كه كرد والله‬
‫خامست و قلتبانست"‬
‫‪",440,14‬خامش كه تا بگويد بي حرف و بي زبان او"‪",‬خود چيست اين‬
‫زبانها گر آن زبان زبانست"‬
‫‪",441,1‬بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست"‪",‬بگشاي لب كه قند‬
‫فراوانم آرزوست"‬
‫‪",441,2‬اي آفتاب حسن برون آ دمي ز ابر"‪",‬كان چهره مشعشع تابانم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",441,3‬بشنيدم از هواي تو آواز طبل باز"‪",‬باز آمدم كه ساعد سلطانم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",441,4‬گفتي ز ناز بيش مرنجان مرا برو"‪",‬آن گفتنت كه بيش مرنجانم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",441,5‬وان دفع گفتنت كه برو شه به خانه نيست"‪",‬وان ناز و باز و تندي‬
‫دربانم آرزوست"‬
‫‪",441,6‬در دست هر كي هست ز خوبي قراضهاست"‪",‬آن معدن ملحت و‬
‫آن كانم آرزوست"‬
‫‪",441,7‬اين نان و آب چرخ چو سيلست بي وفا"‪",‬من ماهيم نهنگم عمانم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",441,8‬يعقوب وار وا اسفاها همي زنم"‪",‬ديدار خوب يوسف كنعانم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",441,9‬والله كه شهر بي تو مرا حبس مي شود"‪",‬آوارگي و ك׀ˆه و‬
‫بيابانم آرزوست"‬
‫‪",441,10‬زين همرهان سست عناصر دلم گرفت"‪",‬شير خدا و رستم‬
‫دستانم آرزوست"‬
‫‪",441,11‬جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او"‪",‬آن نور روي موسي‬
‫عمرانم آرزوست"‬
‫‪",441,12‬زين خلق پر شكايت گريان شدم ملول"‪",‬آن هاي هوي و نعره‬
‫مستانم آرزوست"‬
‫‪",441,13‬گوياترم ز بلبل اما ز رشك عام"‪",‬مهرست بر دهانم و افغانم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",441,14‬دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر"‪",‬كز ديو و دد ملولم و‬
‫انسانم آرزوست"‬
‫‪",441,15‬گفتند يافت مي نشود جسته ايم ما"‪",‬گفت آنك يافت مي نشود‬
‫آنم آرزوست"‬

‫‪",441,16‬هرچند مفلسم نپذيرم عقيق خرد"‪",‬كسان عقيق نادر ارزانم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",441,17‬پنهان ز ديدها و همه ديدها ازوست"‪",‬آن آشكار صنعت پنهانم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",441,18‬خود كار من گذشت ز هر آرزو و آز"‪",‬از كان و از مكان پي‬
‫اركانم آرزوست"‬
‫‪",443,10‬خواهي بلرز و خواه ملرز اينت گفتنيست"‪",‬گر بر لب و دهانم‬
‫خود بند آهنيست"‬
‫‪",443,11‬آهن شكافتن بر داود عشق چيست"‪",‬خامش كه شاه عشق‬
‫عجايب تهمتنيست"‬
‫‪",444,1‬ساقي بيار باده كه ايام بس خوشست"‪",‬امروز روز باده و خرگاه‬
‫و آتش است"‬
‫‪",444,2‬ساقي ظريف و باده لطيف و زمان شريف"‪",‬مجلس چو چرخ‬
‫روشن و دلدار مه وشست"‬
‫‪",444,3‬بشنو نواي ناي كز آن نفخه با نواست"‪",‬دركش شراب لعل كه غم‬
‫در كشاكش است"‬
‫‪",444,4‬امروز غير توبه نبيني شكسته اي"‪",‬امروز زلف دوست بود كان‬
‫مشوش است"‬
‫‪",444,5‬هفتاد بار توبه كند شب رسول حق"‪",‬توبه شكن حقست كه توبه‬
‫مخمش است"‬
‫‪",444,6‬آن صورت نهان كه جهان در هواي اوست"‪",‬بر آب و گل به قدرت‬
‫يزدان منقش است"‬
‫‪",444,7‬امروز جان بيابد هر جا كه مرده ايست"‪",‬چشمي دگر گشايد‬
‫چشمي كه اعمش است"‬
‫‪",444,8‬شاخي كه خشك نيست ز آتش مسلم است"‪",‬از تير غم ندارد‬
‫سغري كه تركش است"‬
‫‪",444,9‬در عاشقي نگر كه رخش بوسه گاه اوست"‪",‬منگر بدانك زرد و‬
‫ضعيف و مكرمش است"‬
‫‪",444,10‬بس تن اسير خاك و دلش بر فلك امير"‪",‬بس دانه زير خاك‬
‫درختش منعش است"‬
‫‪",444,11‬در خاك كي بود كه دلش گنج گوهرست"‪",‬دلتنگ كي بود كه‬
‫دلرام دركش است"‬
‫‪",444,12‬اي مرده شوي من زنخم را ببند سخت"‪",‬زيرا كه بي دهان دل و‬
‫جانم شكرچش است"‬
‫‪",444,13‬خامش زنخ مزن كه ترا مرده شوي نيست"‪",‬ذات ترا مقام نه‬
‫پنجست و ني شش است"‬
‫‪",445,1‬اين طرفه آتشي كه دمي برقرار نيست"‪",‬گر نزد يار باشد وگر‬
‫نزد يار نيست"‬
‫‪",445,2‬صورت چه پاي دارد كو را ثبات نيست"‪",‬معني چه دست گيرد‬
‫چون آشكار نيست"‬
‫‪",445,3‬عالم شكارگاه و خليق همه شكار"‪",‬غير نشانه اي ز امير شكار‬
‫نيست"‬

‫‪",445,4‬هر سوي كار و بار كه ما مير و مهتريم"‪",‬وان سو كه بارگاه‬
‫اميرست بار نيست"‬
‫‪",445,5‬اي روح دست بر كن و بنماي رنگ خوش"‪",‬كينها همه بجز كف و‬
‫نقش و نگار نيست"‬
‫‪",445,6‬هرجا غبار خيزد آنجاي لشكرست"‪",‬كاتش هميشه بي تف و دود و‬
‫بخار نيست"‬
‫‪",445,7‬تو مرد را ز گرد نداني چه مرديست"‪",‬در گرد مرد جوي كه با‬
‫گردكار نيست"‬
‫‪",445,8‬اي نيكبخت اگر تو نجويي بجويدت"‪",‬جوينده اي كه رحمت وي را‬
‫شمار نيست"‬
‫‪",445,9‬سيلت چو در ربايد داني كه در رهش"‪",‬هست اختيار خلق و ليك‬
‫اختيار نيست"‬
‫‪",445,10‬در فقر عهد كردم تا حرف كم كنم"‪",‬اما گلي ديد كه پهلويش‬
‫خار نيست"‬
‫‪",416,9‬بس كن ار چه كه اراجيف بشير وصلست"‪",‬وصل همچون شكر‬
‫ناگه بشنيده خوشست"‬
‫‪",417,1‬من پري زاده ام و خواب ندانم كه كجاست"‪",‬چونك شب گشت‬
‫نخسپند كه شب نوبت ماست"‬
‫‪",417,2‬چون دماغست و سرستت مكن استيزه بخسب"‪",‬دخل و‬
‫خرجست چنين شيوه و تدبير سزاست"‬
‫‪",417,3‬خرج بي دخل خداييست ز دنيا مطلب"‪",‬هر كرا هست زهي بخت‬
‫ندانم كه كراست"‬
‫‪",418,1‬سر مپيچان و مجنبان كه كنون نوبت تست"‪",‬بستان جام و در‬
‫آشام كه آن شربت تست"‬
‫‪",418,2‬عدد ذره دري جو هوا عشاقند"‪",‬طرب و حالت ايشان مدد حالت‬
‫تست"‬
‫‪",418,3‬همگي پرده و پوشش ز پي باشش تست"‪",‬جرس و طبل رحيل از‬
‫جهت رحلت تست"‬
‫‪",418,4‬هر كرا همت عالي بود و فكر بلند"‪",‬دانك آن همت عالي اثر همت‬
‫تست"‬
‫‪",418,5‬فكرتي كان نبود خاسته از طبع و دماغ"‪",‬نيست در عالم اگر باشد‬
‫آن فكرت تست"‬
‫‪",418,6‬اي دل خسته ز هجران و ز اسباب دگر"‪",‬هم ازو جوي دوا را كه‬
‫ولي نعمت تست"‬
‫‪",418,7‬زان سوي كامد محنت هم از آن سوست دوا"‪",‬هم ازو شبهه‬
‫تست و هم ازو حجت تست"‬
‫‪",418,8‬هم خمار از مي آيد هم ازو دفع خمار"‪",‬هم ازو عسرت تست و‬
‫هم ازو عشرت تست"‬
‫‪",418,9‬بس كه هر مستمعي را هوس و سوداييست"‪",‬نه همه خلق خدا را‬
‫صفت و فطرت تست"‬
‫‪",419,1‬بوسه اي داد مرا دلبر عيار و برفت"‪",‬چه شدي چونك يكي داد‬
‫بدادي شش و هفت"‬

‫‪",419,2‬هر لبي را كه ببوسيد نشانها دارد"‪",‬كه ز شيريني آن لب بشكافيد‬
‫و بكفت"‬
‫‪",419,3‬يك نشان آنك ز سوداي لب آب حيات"‪",‬هر زماني بزند عشق‬
‫هزار آتش و نفت"‬
‫‪",419,4‬يك نشان دگر آنست كه تن نيز چو دل"‪",‬مي دود در پي آن بوسه‬
‫به تعجيل و به تفت"‬
‫‪",419,5‬تنگ و لغر گردد به مثال لب دوست"‪",‬چه عجب لغري از آتش‬
‫معشوقه زفت"‬
‫‪",420,1‬ذوق روي ترشش بين كه ز صد قند گذشت"‪",‬گفت بس چند بود‬
‫گفتمش از چند گذشت"‬
‫‪",420,2‬چون چنين است صنم پند مده عاشق را"‪",‬آهن سرد چه كوبي كه‬
‫وي از پند گذشت"‬
‫‪",420,3‬تو چه پرسيش كه چوني و چگونه ست دلت"‪",‬منزل عشق از آن‬
‫حال كه پرسند گذشت"‬
‫‪",420,4‬آن چه رويست كه تركان همه هندوي ويند"‪",‬ترك تاز غم سوداي‬
‫وي از چند گذشت"‬
‫‪",420,5‬آن كف بحر گهربخش وراالنهرست"‪",‬روضه خوي وي از سغد‬
‫سمرقند گذشت"‬
‫‪",420,6‬خارش حرص طمع در جگر و جانش افكند"‪",‬چون نسيم كرمش‬
‫بر دل خرسند گذشت"‬
‫‪",420,7‬ذوق دشنام وي از شهد ثنا بيش آمد"‪",‬لطف خار غم او را گل‬
‫خوش خند گذشت"‬
‫‪",423,5‬آفتاب رخش امروز زهي خوش كه بتافت"‪",‬كه هزاران دل ازو‬
‫لعل بدخشان شده است"‬
‫‪",423,6‬عاشق آخر ز چه رو تا به ابد دل ننهد"‪",‬بر كسي كز لطفش تن‬
‫همگي جان شده است"‬
‫‪",423,7‬مگرش دل سحري ديد بدانسان كه ويست"‪",‬كه از آن ديدنش‬
‫امروز بدين سان شده است"‬
‫‪",423,8‬تا بديدست دل آن حسن پريزاد مرا"‪",‬شيشه بر دست گرفتست و‬
‫پري خوان شده است"‬
‫‪",423,9‬بر درخت تن اگر باد خوشش مي نوزد"‪",‬پس دو صد برگ دو صد‬
‫شاخ چه لرزان شده است"‬
‫‪",423,10‬بهر هر كشته او جان ابد گر نبود"‪",‬جان سپردن بر عاشق ز چه‬
‫آسان شده است"‬
‫‪",423,11‬از حيات و خبرش با خبران بي خبرند"‪",‬كه حيات و خبرش پرده‬
‫ايشان شده است"‬
‫‪",423,12‬گرنه در ناي دلي مطرب عشقش بدميد"‪",‬هر سر موي چو سر‬
‫ناي چه نالن شده است"‬
‫‪",423,13‬شمس تبريز ز بام ار نه كلوخ اندازد"‪",‬سوي دل پس ز چه‬
‫جانهاش چو دربان شده است"‬
‫‪",424,1‬دلبري و بي دلي اسرار ماست"‪",‬كار كار ماست چون او يار‬
‫ماست"‬

‫‪",424,2‬نوبت كهنه فروشان در گذشت"‪",‬نو فروشانيم و اين بازار ماست"‬
‫‪",424,3‬نوبهاري كو جهان را نو كند"‪",‬جان گلزارست اما زار ماست"‬
‫‪",424,4‬عقل اگر سلطان اين اقليم شد"‪",‬همچو دزد آويخته بر دار‬
‫ماست"‬
‫‪",424,5‬آنك افلطون و جالينوس ماست"‪",‬پر فنا و علت و بيمار ماست"‬
‫‪",424,6‬گاو و ماهي ثري قربان ماست"‪",‬شير گردوني بزير بار ماست"‬
‫‪",424,7‬هرچه اول زهر بد ترياق شد"‪",‬هرچه آن غم بد كنون غمخوار‬
‫ماست"‬
‫‪",424,8‬دعوي شيري كند هر شيرگير"‪",‬شير گير و شير او كفتار ماست"‬
‫‪",424,9‬ترك خويش و ترك خويشان مي كنيم"‪",‬هرچه خويش ما كنون‬
‫اغيار ماست"‬
‫‪",424,10‬خودپرستي نامبارك حالتيست"‪",‬كندرو ايمان ما انكار ماست"‬
‫‪",424,11‬هر غزل كان بي من آيد خوش بود"‪",‬كين نوا بي فر ز چنگ و تار‬
‫ماست"‬
‫‪",424,12‬شمس تبريزي به نور ذوالجلل"‪",‬در دو عالم مايه اقرار ماست"‬
‫‪",425,1‬عاشقان را جست و جو از خويش نيست"‪",‬در جهان جوينده جز او‬
‫بيش نيست"‬
‫‪",425,2‬اين جهان و آن جهان يك گوهر است"‪",‬در حقيقت كفر و دين و‬
‫كيش نيست"‬
‫‪",425,3‬اي دمت عيسي دم از دوري مزن"‪",‬من غلم آنكه دور انديش‬
‫نيست"‬
‫‪",425,4‬گر بگويي پس روم ني پس مرو"‪",‬ور بگوئي پيش ني ره پيش‬
‫نيست"‬
‫‪",425,5‬دست بگشا دامن خود را بگير"‪",‬مرهم اين ريش جز اين ريش‬
‫نيست"‬
‫‪",425,6‬جزو درويشند جمله نيك و بد"‪",‬هركي نبود او چنين درويش‬
‫نيست"‬
‫‪",429,18‬شمس تبريزي كه شاه دلبريست"‪",‬با همه شاهنشهي جاندار‬
‫ماست"‬
‫‪",430,1‬گم شدن در گم شدن دين منست"‪",‬نيستي در هست آيين‬
‫منست"‬
‫‪",430,2‬تا پياده ميروم در كوي دوست"‪",‬سبز خنگ چرخ در زين منست"‬
‫‪",430,3‬چون به يكدم صد جهان واپس كنم"‪",‬بنگرم گام نخستين منست"‬
‫‪",430,4‬من چرا گرد جهان گردم چو دوست"‪",‬در ميان جان شيرين‬
‫منست"‬
‫‪",430,5‬شمس تبريزي كه فخر اولياست"‪",‬سين دندانهاش ياسين منست"‬
‫‪",431,1‬عشوه دشمن بخوردي عاقبت"‪",‬سوي هجران عزم كردي عاقبت"‬
‫‪",431,2‬بازگردي زان خسان زن صفت"‪",‬سوي اين مردان چو مردي‬
‫عاقبت"‬
‫‪",431,3‬سير گردي زان همه جفتان تو زود"‪",‬چونك فرد فرد فردي‬
‫عاقبت"‬
‫‪",431,4‬چون گل زردي ز عشق لله اي"‪",‬لله گردي گرچه زردي عاقبت"‬

‫‪",431,5‬چونك خاك شمس تبريزي شدي"‪",‬نور سقفي لجوردي عاقبت"‬
‫‪",432,1‬اينچنين پابند جان ميدان كيست"‪",‬ما شديم از دست اين دستان‬
‫كيست"‬
‫‪",432,2‬مي دود چون گوي زرين آفتاب"‪",‬اي عجب اندر خم چوگان‬
‫كيست"‬
‫‪",432,3‬آفتابا راه زن راهت نزد"‪",‬چون زند داند كه اين ره آن كيست"‬
‫‪",432,4‬سيب را بو كرد موسي جان بداد"‪",‬باز جو آن بو ز سيبستان‬
‫كيست"‬
‫‪",432,5‬چشم يعقوبي ازين بو باز شد"‪",‬اي خدا اين بوي از كنعان كيست"‬
‫‪",432,6‬خاك بوديم اينچنين موزون شديم"‪",‬خاك ما زر گشت در ميزان‬
‫كيست"‬
‫‪",432,7‬بر زر ما هر زمان مهر نوست"‪",‬تا بداند زر كه او از كان كيست"‬
‫‪",432,8‬جمله حيرانند و سرگردان عشق"‪",‬اي عجب اين عشق سرگردان‬
‫كيست"‬
‫‪",432,9‬جمله مهمانند در عالم وليك"‪",‬كم كسي داند كه او مهمان كيست"‬
‫‪",432,10‬نرگس چشم بتان ره مي زند"‪",‬آب اين نرگس ز نرگسدان‬
‫كيست"‬
‫‪",432,11‬جسمها شب خالي از ما روز پر"‪",‬ما و من چون گربه در انبان‬
‫كيست"‬
‫‪",432,12‬هر كسي دستك زنان كاي جان من"‪",‬وانك دستك زن كند او جان‬
‫كيست"‬
‫‪",432,13‬شمس تبريزي كه نور اولياست"‪",‬با چنان عز و شرف سلطان‬
‫كيست"‬
‫‪",433,1‬اندرين جمع شررها ز كجاست"‪",‬دود سوداي هنرها ز كجاست"‬
‫‪",433,2‬من سر رشته خود گم كردم"‪",‬كين مخالف شده سرها ز‬
‫كجاست"‬
‫‪",433,3‬گرنه دلهاي شما مختلفند"‪",‬در من از جنگ اثرها ز كجاست"‬
‫‪",433,4‬گر چو زنجير بهم پيوستيم"‪",‬اين فرو بستن درها ز كجاست"‬
‫‪",433,5‬گرنه صد مرغ مخالف اينجاست"‪",‬جنگ و بركندن پرها ز كجاست"‬
‫‪",433,6‬ساقيا باده به پيش آر كه مي"‪",‬خود بگويد كه دگرها ز كجاست"‬
‫‪",437,2‬اي ماه روي از تو صد جور اگر بيايد"‪",‬تن را بود چو خلعت جانرا‬
‫بود سلمت"‬
‫‪",437,3‬هر كس ز جمله عالم از تو نصيب دارند"‪",‬عشق تو شد نصيبم‬
‫احسنت اي كرامت"‬
‫‪",437,4‬گه جام مست گردد از لذت مي تو"‪",‬گه مي به جوش آيد از‬
‫چاشني جامت"‬
‫‪",437,5‬معني به سجده آيد چون صورت تو بيند"‪",‬هر حرف رقص آرد‬
‫چون بشنود كلمت"‬
‫‪",437,6‬عاشق چو مست تر شد بر وي ملمت آيد"‪",‬زيرا كه نقل اين مي‬
‫نبود به جز ملمت"‬
‫‪",438,1‬هر دم سلم آرد كين نامه از فلنست"‪",‬گويي سلم و كاغذ در‬
‫شهر ما گرانست"‬

‫‪",438,2‬زين مرگ هيچ كوسه ارزان نبرد بوسه"‪",‬بيني دراز كردن آيين نر‬
‫خرانست"‬
‫‪",438,3‬هر جا كه سيمبر بد مي دانك سيم بربد"‪",‬جان و جهان مگويش‬
‫كان جان ز تو جهانست"‬
‫‪",438,4‬بتراش زر به ناخن از كان و چاره اي كن"‪",‬پنهان مدار زر را بي‬
‫زر صنم نهانست"‬
‫‪",438,5‬گر حلقه زر نبودي در گوش او نرفتي"‪",‬در گوش حلقه زر بر طمع‬
‫او نشانست"‬
‫‪",438,6‬ور زانك نازنيني بي سيم و زر ببيني"‪",‬چونك عنايت آمد اقبال‬
‫رايگانست"‬
‫‪",438,7‬اين يار زر نگيرد جاني بيار زرين"‪",‬زيرا كه زر مرده آن سوي‬
‫ناروانست"‬
‫‪",438,8‬سنگيست سرخ گشته صد تخم فتنه كشته"‪",‬مغرور زر پخته‬
‫خامست و قلتبانست"‬
‫‪",438,9‬خامش سخن چه بايد آنجا كه عشق آيد"‪",‬كمتر ز زر نباشي‬
‫معشوق بي زبانست"‬
‫‪",439,1‬بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت"‪",‬افغان كه گشت بي گه‬
‫ترسم ز خير بادت"‬
‫‪",439,2‬گويي مرا شبت خوش خوش كي به دست آتش"‪",‬آتش بود‬
‫فراقت حقا و زان زيادت"‬
‫‪",439,3‬عاشق به شب بمردي والله كه جان نبردي"‪",‬ال خيال خوبت شب‬
‫مي كند عيادت"‬
‫‪",439,4‬در گوش من بگفتي چيزي ز سر جفتي"‪",‬منكر مشو مگو كي دانم‬
‫كه هست يادت"‬
‫‪",439,5‬راز ترا بخوردم شب را گواه كردم"‪",‬شب از سياه كاري پنهان كند‬
‫عبادت"‬
‫‪",440,1‬امروز شهر ما را صد رونقست و جانست"‪",‬زيرا كه شاه خوبان‬
‫امروز در ميانست"‬
‫‪",440,2‬حيران چرا نباشد خندان چرا نباشد"‪",‬شهري كه در ميانش آن‬
‫صارم زمانست"‬
‫‪",440,3‬آن آفتاب خوبي چون بر زمين بتابد"‪",‬آن دم زمين خاكي بهتر ز‬
‫آسمانست"‬
‫‪",440,4‬بر چرخ سبزپوشان پر مي زنند يعني"‪",‬سلطان و خسرو ما آنست‬
‫و صد چنانست"‬
‫‪",440,5‬اي جان جان جانان از ما سلم بر خوان"‪",‬رحم آر بر ضعيفان‬
‫عشق تو بي امانست"‬
‫‪",440,6‬چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاري"‪",‬چون ايمني نباشد‬
‫چون شير پاسبانست"‬
‫‪",441,19‬گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد"‪",‬كو قسم چشم صورت‬
‫ايمانم آرزوست"‬
‫‪",441,20‬يك دست جام باده و يك دست جعد يار"‪",‬رقصي چنين ميانه‬
‫ميدانم آرزوست"‬

‫‪",441,21‬مي گويد آن رباب كه مردم ز انتظار"‪",‬دست و كنار و زخمه‬
‫عثمانم آرزوست"‬
‫‪",441,22‬من هم رباب عشقم و عشقم ربابيست"‪",‬وان لطفهاي زخمه‬
‫رحمانم آرزوست"‬
‫‪",441,23‬باقي اين غزل را اي مطرب ظريف"‪",‬زين سان همي شمار كه‬
‫زين سانم آرزوست"‬
‫‪",441,24‬بنماي شمس مفخر تبريز رو ز شرق"‪",‬من هدهدم حضور‬
‫سليمانم آرزوست"‬
‫‪",442,1‬بر عاشقان فريضه بود جست و جوي دوست"‪",‬بر روي و سر چو‬
‫سيل دوان تا بجوي دوست"‬
‫‪",442,2‬خود اوست جمله طالب و ما همچو سايها"‪",‬اي گفت و گوي ما‬
‫همگي گفت و گوي دوست"‬
‫‪",442,3‬گاهي به جوي دوست چو آب روان خوشيم"‪",‬گاهي چو آب حبس‬
‫شدم در سبوي دوست"‬
‫‪",442,4‬گه چون حويج ديگ بجوشيم و او به فكر"‪",‬كفگير مي زند كه‬
‫چنينست خوي دوست"‬
‫‪",442,5‬بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمه"‪",‬تا جان ما بگيرد يكباره بوي‬
‫دوست"‬
‫‪",442,6‬چون جان جان وي آمد از وي گزير نيست"‪",‬من در جهان نديدم‬
‫يك جان عدوي دوست"‬
‫‪",442,7‬بگدازدت ز ناز و چو مويت كند ضعيف"‪",‬ندهي به هر دو عالم دو‬
‫عالم يكتاي موي دوست"‬
‫‪",442,8‬با دوست ما نشسته كه اي دوست دوست كو"‪",‬كو كو همي زنيم‬
‫ز مستي به كوي دوست"‬
‫‪",442,9‬تصويرهاي ناخوش و انديشه ركيك"‪",‬از طبع سست باشد و اين‬
‫نيست سوي دوست"‬
‫‪",442,10‬خاموش باش تا صفت خويش خود كند"‪",‬كوهاي هاي سرد تو‬
‫كوهاي هوي دوست"‬
‫‪",443,1‬از دل به دل برادر گويند روز نيست"‪",‬روزن مگير گير كه سوراخ‬
‫سوزنيست"‬
‫‪",443,2‬هر كس كه غافل آمد ازين روزن ضمير"‪",‬گر فاضل زمانه بود‬
‫گول و كودنيست"‬
‫‪",443,3‬زان روزنه نظر كن در خانه جليس"‪",‬بنگر كه ظلمتست درو يا كه‬
‫روشنيست"‬
‫‪",443,4‬گر روشنست و بر تو زند برق روشنش"‪",‬مي دان كه كان لعل و‬
‫عقيق است و معدنيست"‬
‫‪",443,5‬پهلوي او نشين كه اميرست و پهلوان"‪",‬گل در رهش بكار كه‬
‫سروي و سوسنيست"‬
‫‪",443,6‬در گردنش در آر دو دست و كنار گير"‪",‬برخور از آن كنار كه‬
‫مرفوع گردنيست"‬
‫‪",443,7‬رو رخت سوي او كش و پهلوش خانه گير"‪",‬كانجا فرشتگان را‬
‫آرام و مسكنيست"‬

‫‪",443,8‬خواهم كه شرح گويم مي لرزد اين دلم"‪",‬زيرا غريب و نادر و بي‬
‫ما و بي منيست"‬
‫‪",443,9‬آنجا كه او نباشد اين جان و اين بدن"‪",‬از همدگر رميده چو آبي و‬
‫روغنيست"‬
‫‪",445,11‬ما خار اين گليم برادر گواه باش"‪",‬اين جنس خار بودن فخرست‬
‫عار نيست"‬
‫‪",446,1‬گر چپ و راست طعنه و تشنيع بيهده ست"‪",‬از عشق برنگردد‬
‫آنكس كه دلشده ست"‬
‫‪",446,2‬مه نور مي فشاند و سگ بانگ مي كند"‪",‬مه را چه جرم خاصيت‬
‫سگ چنين بده ست"‬
‫‪",446,3‬كوهست نيست كه كه به بادي ز جا رود"‪",‬آن گله پشه ست كه‬
‫باديش ره زده ست"‬
‫‪",446,4‬گر قاعده است اين كه ملمت بود ز عشق"‪",‬كري گوش عشق از‬
‫آن نيز قاعده ست"‬
‫‪",446,5‬ويراني دو كون درين ره عمارتست"‪",‬ترك همه فوايد در عشق‬
‫فايده ست"‬
‫‪",446,6‬عيسي ز چرخ چارم مي گويد الصل"‪",‬دست و دهان بشوي كه‬
‫هنگام مايده است"‬
‫‪",446,7‬رو محو يار شو به خرابات نيستي"‪",‬هر جا دو مست باشد ناچار‬
‫عربده ست"‬
‫‪",446,8‬در بارگاه ديو درآيي كه داد داد"‪",‬داد از خداي خواه كه اينجا همه‬
‫دده ست"‬
‫‪",446,9‬گفتست مصطفي كه ز زن مشورت مگير"‪",‬اين نفس ما زنست‬
‫اگرچه كه زاهده ست"‬
‫‪",446,10‬چندان بنوش مي كه بماني ز گفت وگو"‪",‬آخر نه عاشقي و نه‬
‫اين عشق ميكده ست"‬
‫‪",446,11‬گر نظم و نثر گويي چون زر جعفري"‪",‬آن سو كه جعفرست‬
‫خرافات فاسده ست"‬
‫‪",447,1‬اي گل ترا اگرچه كه رخسار نازكست"‪",‬رخ بر رخش مدار كه آن‬
‫يار نازكست"‬
‫‪",447,2‬در دل مدار نيز كه رخ بر رخش نهي"‪",‬كو سر دل بداند و دلدار‬
‫نازكست"‬
‫‪",447,3‬چون آرزو ز حد شد دزديده سجده كن"‪",‬بسيار هم مكوش كه‬
‫بسيار نازكست"‬
‫‪",447,4‬گر بي خودي ز خويش همه وقت وقت تست"‪",‬گر ني به وقت آي‬
‫كه اسرار نازكست"‬
‫‪",447,5‬دل را ز غم بروب كه خانه خيال اوست"‪",‬زيرا خيال آن بت عيار‬
‫نازكست"‬
‫‪",447,6‬روزي بتافت سايه گل بر خيال دوست"‪",‬بر دوست كار كرد كه‬
‫اين كار نازكست"‬
‫‪",447,7‬اندر خيال مفخر تبريز شمس دين"‪",‬منگر تو خوار كان شه خون‬
‫خوار نازكست"‬

‫‪",448,1‬امروز روز نوبت ديدار دلبرست"‪",‬امروز روز طالع خورشيد‬
‫اكبرست"‬
‫‪",448,2‬دي يار قهر باره و خون خواره بود ليك"‪",‬امروز لطف مطلق و‬
‫بيچاره پرورست"‬
‫‪",448,3‬از حور و ماه و روح و پري هيچ دم مزن"‪",‬كانها باو نماند او چيز‬
‫ديگرست"‬
‫‪",448,4‬هر كس كه ديد چهره او نشد خراب"‪",‬او آدمي نباشد او سنگ‬
‫مرمرست"‬
‫‪",448,5‬هر مومني كه زاتش او با خبر بود"‪",‬در چشم صادقان ره عشق‬
‫كافرست"‬
‫‪",448,6‬اي آنك باده هاي لبش را تو منكري"‪",‬در چشم من نگر كه پر از‬
‫مي چو ساغرست"‬
‫‪",450,4‬صد چشم وام خواهم تا در تو بنگرم"‪",‬اين وام از كي خواهم وان‬
‫چشم خود كراست"‬
‫‪",450,5‬در پيش بود دولت امروز لجرم"‪",‬مي جست و مي طپيد دل بنده‬
‫روزهاست"‬
‫‪",450,6‬از عشق شرم دارم اگر گويمش بشر"‪",‬مي ترسم از خداي كو‬
‫گويم كه اين خداست"‬
‫‪",450,7‬ابروم مي جهيد و دل بنده مي طپيد"‪",‬اين مي نمود رو كه چنين‬
‫بخت در قفاست"‬
‫‪",450,8‬رقاص تر درخت درين باغها منم"‪",‬زيرا درخت بختم و اندر سرم‬
‫صباست"‬
‫‪",450,9‬چون باشد آن درخت كه برگش تو داده اي"‪",‬چون باشد آن غريب‬
‫كه همسايه هماست"‬
‫‪",450,10‬در ظل آفتاب تو چرخي همي زنيم"‪",‬كوري آنك گويد ظل از‬
‫شجر جداست"‬
‫‪",450,11‬جان نعره مي زند كه زهي عشق آتشين"‪",‬كاب حيات دارد با تو‬
‫نشست و خاست"‬
‫‪",450,12‬چون بگذرد خيال تو در كوي سينه ها"‪",‬پاي برهنه دل بدر آيد كه‬
‫جان كجاست"‬
‫‪",450,13‬روي زمين چو نور بگيرد ز ماه تو"‪",‬گويي هزار زهره و خورشيد‬
‫بر سماست"‬
‫‪",450,14‬در روزن دلم نظري كن چو آفتاب"‪",‬تا آسمان نگويد كان ماه بي‬
‫وفاست"‬
‫‪",450,15‬قدم كمان شد از غم و دادم نشان كژ"‪",‬با عشق همچو تيرم‬
‫اينك نشان راست"‬
‫‪",450,16‬در دل خيال خطه تبريز نقش بست"‪",‬كان خانه اجابت و دل خانه‬
‫دعاست"‬
‫‪",451,1‬پنهان مشو كه روي تو بر ما مباركست"‪",‬نظاره تو بر همه جانها‬
‫مباركست"‬
‫‪",451,2‬يك لحظه سايه از سر ما دورتر مكن"‪",‬دانسته اي كه سايه عنقا‬
‫مباركست"‬

‫‪",451,3‬اي نوبهار حسن بيا كان هواي خوش"‪",‬بر باغ و راغ و گلشن و‬
‫صحرا مباركست"‬
‫‪",451,4‬اي صد هزار جان مقدس فداي او"‪",‬كايد به كوي عشق كه آنجا‬
‫مباركست"‬
‫‪",451,5‬سودايييم از تو و بطال و كو به كو"‪",‬ما را چنين بطالت و سودا‬
‫مباركست"‬
‫‪",451,6‬اي بستگان تن به تماشاي جان رويد"‪",‬كاخر رسول گفت تماشا‬
‫مباركست"‬
‫‪",451,7‬هر برگ و هر درخت رسوليست از عدم"‪",‬يعني كه كشتهاي مصفا‬
‫مباركست"‬
‫‪",451,8‬چون برگ و چون درخت بگفتند بي زبان"‪",‬بي گوش بشنويد كه‬
‫اينها مباركست"‬
‫‪",451,9‬اي جان چار عنصر عالم جمال تو"‪",‬بر آب و باد و آتش و غبرا‬
‫مباركست"‬
‫‪",451,10‬يعني كه هر چه كاري آن گم نمي شود"‪",‬كس تخم دين نكارد ال‬
‫مباركست"‬
‫‪",451,11‬سجده برم كه خاك تو بر سر چو افسرست"‪",‬پا در نهم كه راه‬
‫تو بر پا مباركست"‬
‫‪",451,12‬مي آيدم به چشم همين لحظه نقش تو"‪",‬والله خجسته آمد و‬
‫حقا مباركست"‬
‫‪",451,13‬نقشي كه رنگ بست ازين خاك بي وفاست"‪",‬نقشي كه رنگ‬
‫بست ز بال مباركست"‬
‫‪",451,14‬بر خاكيان جمال بهاران خجسته است"‪",‬بر ماهيان طپيدن دريا‬
‫مباركست"‬
‫‪",451,15‬آن آفتاب كز دل در سينه ها بتافت"‪",‬بر عرش و فرش و گنبد‬
‫خضرا مباركست"‬
‫‪",451,16‬دل را مجال نيست كه از ذوق دم زند"‪",‬جان سجده مي كند كه‬
‫خدايا مباركست"‬
‫‪",451,17‬هر دل كه با هواي تو امشب شود حريف"‪",‬او را يقين بدان تو كه‬
‫فردا مباركست"‬
‫‪",451,18‬بفزا شراب خامش و ما را خموش كن"‪",‬كندر درون نهفتن اشيا‬
‫مباركست"‬
‫‪",452,1‬ساقي و سر دهي ز لب يارم آرزوست"‪",‬بد مستي ز نرگس‬
‫خمارم آرزوست"‬
‫‪",452,2‬هندوي طره ات چه رسن باز لولييست"‪",‬لولي گري طره طرارم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",452,3‬اندر دلم ز غمزه غماز فتنهاست"‪",‬فتنه نشان جادوي بيمارم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",452,4‬زان رو كه غدرها و دغاهاش بس خوشست"‪",‬غدرش مرا بسوزد‬
‫غدارم آرزوست"‬
‫‪",452,5‬زان شمع بي نظير كه در لمكان بتافت"‪",‬پروانه وار سوخته‬
‫هموارم آرزوست"‬

‫‪",452,6‬گلزار حسن رو بگشا زانك از رخت"‪",‬مه شرمسار گشته و‬
‫گلزارم آرزوست"‬
‫‪",452,7‬بعد از چهار سال نشستيم دو به دو"‪",‬يك ره به كوي وصل تو‬
‫دوچارم آرزوست"‬
‫‪",452,8‬انكار كرد عقل تو وين كار كرده عشق"‪",‬انكار سود نيست چو اين‬
‫كارم آرزوست"‬
‫‪",452,9‬رانيم بالش شه و راني به زخم مار"‪",‬با مصطفاي حسن در آن‬
‫غارم آرزوست"‬
‫‪",452,10‬تاتار هجر كرد سياهي و عنبري"‪",‬زان مشكهاي آهوي تاتارم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",452,11‬باريست بر دلم كه مرا هيچ بار نيست"‪",‬اي شاه بار ده كه يكي‬
‫بارم آرزوست"‬
‫‪",452,12‬عارست اي خفاش ترا ناز آفتاب"‪",‬صد سجده من بكرده بر آن‬
‫عارم آرزوست"‬
‫‪",452,13‬با دار دار وعده وصلت رسيد صبر"‪",‬هجران دو چشم بسته و‬
‫بردارم آرزوست"‬
‫‪",452,14‬هست اين سپاه عشق تو جان سوز و دلفروز"‪",‬وندر سپاه عشق‬
‫تو سالرم آرزوست"‬
‫‪",452,15‬دجال هجر بر سرم از غم قيامتيست"‪",‬لبد فسون عيسي و‬
‫تيمارم آرزوست"‬
‫‪",452,16‬مكري بكرد بنده و مكري بكرد وصل"‪",‬از مكر توبه كردم مكارم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",452,17‬تا سوي گلشن طرب آيم خراب و مست"‪",‬از گلشن وصال تو‬
‫يك خارم آرزوست"‬
‫‪",452,18‬زان طرهاي زلف كمرساز بنده را"‪",‬كز شهر در رميدم كهسارم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",452,19‬موسي جان بديد درختي ز نور نار"‪",‬آن شعله درخت و از آن‬
‫نارم آرزوست"‬
‫‪",452,20‬تبريز چون بهشت ز ديدار شمس دين"‪",‬اندر بهشت رفته و‬
‫ديدارم آرزوست"‬
‫‪",453,1‬بد دوش بي تو تيره شب و روشني نداشت"‪",‬شمع و سماع و‬
‫مجلس ما چاشني نداشت"‬
‫‪",526,9‬خامش كنم فرمان كنم وين شمع را پنهان كنم"‪",‬شمعي كه اندر‬
‫نور او خورشيد و مه پروانه شد"‬
‫‪",527,1‬گر جان عاشق دم زند آتش درين عالم زند"‪",‬وين عالم بي اصل‬
‫را چون ذرها برهم زند"‬
‫‪",527,2‬عالم همه دريا شود دريا ز هيبت ل شود"‪",‬آدم نماند و آدمي گر‬
‫خويش با آدم زند"‬
‫‪",527,3‬دودي برآيد از فلك ني خلق ماند ني ملك"‪",‬زان دود ناگه آتشي بر‬
‫گنبد اعظم زند"‬
‫‪",527,4‬بشكافد آن دم آسمان ني كون ماند ني مكان"‪",‬شوري درافتد در‬
‫جهان وين سور بر ماتم زند"‬

‫‪",527,5‬گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد"‪",‬گه موج درياي عدم بر‬
‫اشهب و ادهم زند"‬
‫‪",527,6‬خورشيد افتد در كمي از نور جان آدمي"‪",‬كم پرس از نامحرمان‬
‫آنجا كه محرم كم زند"‬
‫‪",527,7‬مريخ بگذارد نري دفتر بسوزد مشتري"‪",‬مه را نماند مهتري شادي‬
‫او بر غم زند"‬
‫‪",527,8‬افتد عطارد در وحل آتش درفتد در زحل"‪",‬زهره نماند زهره را تا‬
‫پرده خرم زند"‬
‫‪",527,9‬ني قوس ماند ني قزح ني باده ماند ني قدح"‪",‬ني عيش ماند ني‬
‫فرح ني زخم بر مرهم زند"‬
‫‪",527,10‬ني آب نقاشي كند ني باد فراشي كند"‪",‬ني باغ خوش باشي كند‬
‫ني ابر نيسان نم زند"‬
‫‪",527,11‬ني درد ماند ني دوا ني خصم ماند ني گوا"‪",‬ني ناي ماند ني نوا‬
‫ني چنگ زير و بم زند"‬
‫‪",527,12‬اسباب در باقي شود ساقي به خود ساقي شود"‪",‬جان ربي‬
‫العلي گود دل ربي العلم زند"‬
‫‪",527,13‬برجه كه نقاش ازل بار دوم شد در عمل"‪",‬تا نقشهاي بي بدل بر‬
‫كسوه معلم زند"‬
‫‪",527,14‬حق آتشي افروخته تا هر چه ناحق سوخته"‪",‬آتش بسوزد قلب را‬
‫بر قلب آن عالم زند"‬
‫‪",527,15‬خورشيد حق دل شرق او شرقي كه هر دم برق او"‪",‬بر پوره‬
‫ادهم جهد بر عيسي مريم زند"‬
‫‪",528,1‬آن كيست آن آن كيست آن كو سينه را غمگين كند"‪",‬چون پيش‬
‫او زاري كني تلخ ترا شيرين كند"‬
‫‪",528,2‬اول نمايد مار كر آخر بود گنج گهر"‪",‬شيرين شهي كين تلخ را در‬
‫دم نكوآيين كند"‬
‫‪",528,3‬ديوي بود حورش كند ماتم بود سورش كند"‪",‬وان كور مادرزاد را‬
‫دانا و عالم بين كند"‬
‫‪",528,4‬تاريك را روشن كند وان خار را گلشن كند"‪",‬خار از كفت بيرون‬
‫كشد وز گل ترا بالين كند"‬
‫‪",528,5‬بهر خليل خويشتن آتش دهد افروختن"‪",‬وان آتش نمرود را‬
‫اشكوفه و نسرين كند"‬
‫‪",528,6‬روشن كن استارگان چاره گر بيچارگان"‪",‬بر بنده او احسان كند‬
‫هم بند را تحسين كند"‬
‫‪",528,7‬جمله گناه مجرمان چون برگ دي ريزان كند"‪",‬در گوش بدگويان‬
‫خود عذر گنه تلقين كند"‬
‫‪",528,8‬گويد بگو يا ذاالوفا اغفر لذنب قدهفا"‪",‬چون بنده آيد در دعا او در‬
‫نهان آمين كند"‬
‫‪",528,9‬آمين او آنست كو اندر دعا ذوقش دهد"‪",‬او را برون و اندرون‬
‫شيرين و خوش چون تين كند"‬
‫‪",528,10‬ذوقست كندر نيك و بد در دست و پا قوت دهد"‪",‬كين ذوق زور‬
‫رستمان جفت تن مسكين كند"‬

‫‪",528,11‬با ذوق مسكين رستمي بي ذوق رستم پر غمي"‪",‬گر ذوق نبود‬
‫يار جان جان را چه با تمكين كند"‬
‫‪",528,12‬دل را فرستادم به گه كو تيز داند رفت ره"‪",‬تا سوي تبريز وفا‬
‫اوصاف شمس الدين كند"‬
‫‪",529,1‬خامي سوي پاليز جان آمد كه تا خربز خورد"‪",‬ديدي تو يا خود ديد‬
‫كس كندر جهان خربز خورد"‬
‫‪",529,2‬ترونده پاليز جان هر گاو و خر را كي رسد"‪",‬زان ميوهاي نادره‬
‫زيرك دل و گربز خورد"‬
‫‪",529,3‬آنكس كه در مغرب بود يابد خورش از اندلس"‪",‬وانكس كه در‬
‫مشرق بود او نعمت هرمز خورد"‬
‫‪",529,4‬چون خدمت قيصر كند او راتبه قيصر خورد"‪",‬چون چاكر اربز بود‬
‫از مطبخ اربز خورد"‬
‫‪",529,5‬آنكو به غصب و دزديي آهنگ پاليزي كند"‪",‬از داد و داور عاقبت‬
‫اشكنجهاي غز خورد"‬
‫‪",529,6‬ترك آن بود كز بيم او ديه از خراج ايمن بود"‪",‬ترك آن نباشد كز‬
‫طمع سيلي هر قنسز خورد"‬
‫‪",529,7‬و آن عقل پر مغزي كه او در نوبهاري دررسد"‪",‬از پوستها فارغ‬
‫شود كي غصه قند ز خورد"‬
‫‪",529,8‬صفرايي كز طبع بد از نار شيرين مي رمد"‪",‬نار ترش خواهد ولي‬
‫آن به كه نار مز خورد"‬
‫‪",529,9‬خامش نخواهد خورد خود اين راحهاي روح را"‪",‬آنكس كه از جوع‬
‫البقرده مرده ماش ورز خورد"‬
‫‪",530,1‬امروز خندانيم و خوش كان بخت خندان مي رسد"‪",‬سلطان‬
‫سلطانان ما از سوي ميدان مي رسد"‬
‫‪",530,2‬امروز توبه بشكنم پرهيز را برهم زنم"‪",‬كان يوسف خوبان من از‬
‫شهر كنعان مي رسد"‬
‫‪",530,3‬مست و خرامان مي روم پوشيده چون جان ميروم"‪",‬پرسان و‬
‫جويان مي روم آن سو كه سلطان مي رسد"‬
‫‪",530,4‬اقبال آبادان شده دستار دل ويران شده"‪",‬افتان شده خيزان شده‬
‫كز بزم مستان مي رسد"‬
‫‪",530,5‬فرمان ما كن اي پسر با ما وفا كن اي پسر"‪",‬نسيه رها كن اي‬
‫پسر كامروز فرمان مي رسد"‬
‫‪",530,6‬پرنور شو چون آسمان سرسبزه شو چون بوستان"‪",‬شو آشنا‬
‫چون ماهيان كان بحر عمان مي رسد"‬
‫‪",530,7‬هان اي پسر هان اي پسر خود را ببين در من نگر"‪",‬زيرا ز بوي‬
‫زعفران گويند خندان مي رسد"‬
‫‪",448,7‬زد حلقه روح قدس مه من بگفت كيست"‪",‬آواز داد او كه كمين‬
‫بنده بر درست"‬
‫‪",448,8‬گفتا كه با تو كيست بگفت او كه عشق تو"‪",‬گفتا كجاست عشق‬
‫بگفت اندرين برست"‬
‫‪",448,9‬اي سيمبر به من نظري كن زكات حسن"‪",‬كين چشم من پرواز‬
‫در و رخسار از زرست"‬

‫‪",448,10‬گفت از شكاف در تو به من در نگر از آنك"‪",‬دستيم بر در تو و‬
‫دستيم بر سرست"‬
‫‪",448,11‬گفتا كه ذره ذره جهان عاشق منند"‪",‬رو رو كه اين متاع بر ما‬
‫محقرست"‬
‫‪",448,12‬پيش آ تو شمس مفخر تبريز شاه عشق"‪",‬كين قصه پر آتش از‬
‫حرف برتر است"‬
‫‪",449,1‬جانا جمال روح بسي خوب و بافرست"‪",‬ليكن جمال و حسن تو‬
‫خود چيز ديگرست"‬
‫‪",449,2‬اي آنك سالها صفت روح مي كني"‪",‬بنماي يك صفت كه به ذاتش‬
‫برابرست"‬
‫‪",449,3‬در ديده مي فزايد نور از خيال او"‪",‬با اين همه به پيش وصالش‬
‫مكدرست"‬
‫‪",449,4‬ماندم دهان باز ز تعظيم آن جمال"‪",‬هر لحظه بر زبان و دل الله‬
‫اكبرست"‬
‫‪",449,5‬دل يافت ديده اي كه مقيم هواي تست"‪",‬آوه كه آن هوا چه دل و‬
‫ديده پرورست"‬
‫‪",449,6‬از حور و ماه و روح و پري هيچ دم مزن"‪",‬كانها به او نماند او چيز‬
‫ديگرست"‬
‫‪",449,7‬چاكر نوازيست كه كردست عشق تو"‪",‬ورني كجا دلي كه بدان‬
‫عشق درخورست"‬
‫‪",449,8‬هر دل كه او نخفت شبي در هواي تو"‪",‬چون روز روشنست و هوا‬
‫زو منورست"‬
‫‪",449,9‬هر كس كه بي مراد شد او چون مريد تست"‪",‬بي صورت مراد‬
‫مرادش ميسرست"‬
‫‪",449,10‬هر دوزخي كه سوخت و درين عشق اوفتاد"‪",‬در كوثر اوفتاد كه‬
‫عشق تو كوثرست"‬
‫‪",449,11‬پايم نمي رسد به زمين از اميد وصل"‪",‬هرچند از فراق توم‬
‫دست برسرست"‬
‫‪",449,12‬غمگين مشو دل تو ازين ظلم دشمنان"‪",‬انديشه كن درين كه دل‬
‫آرام داورست"‬
‫‪",449,13‬از روي زعفران من ار شاد شد عدو"‪",‬ني روي زعفران من از‬
‫ورد احمرست"‬
‫‪",449,14‬چون برترست خوبي معشوقم از صفت"‪",‬در دم چه فربهست و‬
‫مديحم چه لغرست"‬
‫‪",449,15‬آري چو قاعده ست كه رنجور زار را"‪",‬هر چند رنج بيش بود ناله‬
‫كمترست"‬
‫‪",449,16‬همچون قمر بتافت ز تبريز شمس دين"‪",‬ني خود قمر چه باشد‬
‫كان روي اقمرست"‬
‫‪",450,1‬از بامداد روي تو ديدن حيات ماست"‪",‬امروز روي خوب تو يا رب‬
‫چه دلرباست"‬
‫‪",450,2‬امروز در جمال تو خود لطف ديگرست"‪",‬امروز هر چه عاشق‬
‫شيدا كند سزاست"‬

‫‪",450,3‬امروز آنكسي كه مرا دي بداد پند"‪",‬چون روي تو بديد ز من‬
‫عذرها بخواست"‬
‫‪",453,2‬شب در شكنجه بودم و جرمي نرفته بود"‪",‬در حبس بود اين دل و‬
‫دل دادني نداشت"‬
‫‪",453,3‬اي آنك ايمنست جهان در پناه تو"‪",‬مه نيز بي لقاي تو شب ايمني‬
‫نداشت"‬
‫‪",453,4‬كبر و مني خلق حجاب تو مي شود"‪",‬در سايه بود از تو كسي كو‬
‫مني نداشت"‬
‫‪",453,5‬دل در كف تو از تو و ليكن ز شرم تو"‪",‬سيماب وار بر كف تو‬
‫ساكني نداشت"‬
‫‪",454,1‬جان سوي جسم آمد و تن سوي جان نرفت"‪",‬وانسو كه تير رفت‬
‫حقيقت كمان نرفت"‬
‫‪",454,2‬جان چست شد تا بپرد وين تن گران"‪",‬هم در زمين فرو شد و بر‬
‫آسمان نرفت"‬
‫‪",454,3‬جان ميزبان تن شد در خانه گلين"‪",‬تن خانه دوست بود كه با‬
‫ميزبان نرفت"‬
‫‪",454,4‬در وحشتي بماند كه تن را گمان نبود"‪",‬جان رفت جانبي كه بدانجا‬
‫گمان نرفت"‬
‫‪",454,5‬پايان فراق بين كه جهان آمد اين جهان"‪",‬اندر جهان كي ديد كسي‬
‫كز جهان نرفت"‬
‫‪",454,6‬مرگت گلو بگيرد تو خيره سر شوي"‪",‬گويي رسول نامد وين را‬
‫بيان نرفت"‬
‫‪",454,7‬در هر دهان كه آب از آزاديم گشاد"‪",‬در گور هيچ مور ورا در دهان‬
‫نرفت"‬
‫‪",455,1‬آن روح را كه عشق حقيقي شعار نيست"‪",‬نابوده به كه بودن او‬
‫غير عار نيست"‬
‫‪",455,2‬در عشق باش كه مست عشقست هر چه هست"‪",‬بي كار و بار‬
‫عشق بر دوست بار نيست"‬
‫‪",455,3‬گويند عشق چيست بگو ترك اختيار"‪",‬هر كو ز اختيار نرست‬
‫اختيار نيست"‬
‫‪",455,4‬عاشق شهنشهيست دو عالم برو نثار"‪",‬هيچ التفات شاه به سوي‬
‫نثار نيست"‬
‫‪",455,5‬عشقست و عاشقست كه باقيست تا ابد"‪",‬دل بر جزين منه كه به‬
‫جز مستعار نيست"‬
‫‪",455,6‬تا كي كنار گيري معشوق مرده را"‪",‬جان را كنار گير كه او را كنار‬
‫نيست"‬
‫‪",455,7‬آن كز بهار زاد بميرد گه خزان"‪",‬گلزار عشق را مدد از نوبهار‬
‫نيست"‬
‫‪",455,8‬آن گل كه از بهار بود خار يار اوست"‪",‬وان مي كه از عصير بود‬
‫بي خمار نيست"‬
‫‪",455,9‬نظاره گو مباش درين راه و منتظر"‪",‬والله كه هيچ مرگ بتر ز‬
‫انتظار نيست"‬

‫‪",455,10‬بر نقد قلب زن تو اگر قلب نيستي"‪",‬اين نكته گوش كن اگرت‬
‫گوشوار نيست"‬
‫‪",455,11‬بر اسب تن ملرز سبكتر پياده شو"‪",‬پرش دهد خداي كه بر تن‬
‫سوار نيست"‬
‫‪",455,12‬انديشه را رها كن او دل ساده شو تمام"‪",‬چون روي آينه كه به‬
‫نقش و نگار نيست"‬
‫‪",455,13‬چون ساده شد ز نقش همه نقشها دروست"‪",‬آن ساده رو ز‬
‫روي كسي شرمسار نيست"‬
‫‪",455,14‬از عيب ساده خواهي خود را درو نگر"‪",‬كورا ز راست گويي‬
‫شرم و حذار نيست"‬
‫‪",458,1‬امروز چرخ را ز مه ما تحيرست"‪",‬خورشيد را ز غيرت رويش‬
‫تغيريست"‬
‫‪",458,2‬صبح وجود را به جز اين آفتاب نيست"‪",‬بر ذره ذره وحدت‬
‫حسنش مقرريست"‬
‫‪",458,3‬اما بدان سبب كه به هر شام و هر صبوح"‪",‬اشكال نو نمايد گويي‬
‫كه ديگرست"‬
‫‪",458,4‬اشكال نو به نو چو مناقض نمايدت"‪",‬اندر مناقضات خلفي‬
‫مستريست"‬
‫‪",458,5‬در تو چو جنگ باشد گويي دو لشكرست"‪",‬در تو چو جنگ نبود‬
‫داني كه لشكريست"‬
‫‪",458,6‬اندر خليل لطف بد آتش نمود آب"‪",‬نمرود قهر بود برو آب‬
‫آذريست"‬
‫‪",458,7‬گرگي نمود يوسف در چشم حاسدان"‪",‬پنهان شد آنك خوب و‬
‫شكر لب برادريست"‬
‫‪",458,8‬اين دست خود همي برد از عشق روي او"‪",‬وان قصد جانش كرده‬
‫كه بس زشت و منكريست"‬
‫‪",458,9‬آن پرده از نمد نبود از حسد بود"‪",‬زان پرده دوست را منگر‬
‫زشت منظريست"‬
‫‪",458,10‬ديويست نفس تو كه حسد جزو وصف اوست"‪",‬تا كل او چگونه‬
‫قبيحي و مقذريست"‬
‫‪",458,11‬آن مار زشت را تو كنون شير مي دهي"‪",‬نك اژدها شود كه به‬
‫طبع آدمي خوريست"‬
‫‪",458,12‬اي برق اژدها كش از آسمان فضل"‪",‬برتاب و بركشش كه ازو‬
‫روح مضطريست"‬
‫‪",458,13‬بي حرف شو چو دل اگرت صدر آرزوست"‪",‬كز گفت اين زبانت‬
‫چو خواهنده بر دريست"‬
‫‪",459,1‬اي مرده اي كه در تو ز جان هيچ بوي نيست"‪",‬رو رو كه عشق‬
‫زنده دلن مرده شوي نيست"‬
‫‪",459,2‬ماننده خزاني هر روز سردتر"‪",‬در تو ز سوز عشق يكي تاي موي‬
‫نيست"‬
‫‪",459,3‬هرگز خزان بهار شود اين مجو محال"‪",‬حاشا بهار همچو خزان‬
‫زشت خوي نيست"‬

‫‪",459,4‬روباه لنگ رفت كه بر شير عاشقم"‪",‬گفتم كه اين به دمدمه و‬
‫هاي هوي نيست"‬
‫‪",459,5‬گيرم كه سوز و آتش عشاق نيستت"‪",‬شرمت كجا شدست ترا‬
‫هيچ روي نيست"‬
‫‪",459,6‬عاشق چو اژدها و تو يك كرم نيستي"‪",‬عاشق چو گنجها و ترا يك‬
‫تسوي نيست"‬
‫‪",459,7‬از من دو سه سخن شنو اندر بيان عشق"‪",‬گرچه مرا ز عشق سر‬
‫گفت و گوي نيست"‬
‫‪",459,8‬اول بدان كه عشق نه اول نه آخرست"‪",‬هر سو نظر مكن كه از‬
‫آن سوي سوي نيست"‬
‫‪",459,9‬گر طالب خري تو درين آخر جهان"‪",‬خرمي طلب مسيح ازين‬
‫سوي جوي نيست"‬
‫‪",459,10‬يكتا شدست عيسي از آن خر به نور دل"‪",‬دل چون شكمبه پر‬
‫حدث و توي توي نيست"‬
‫‪",459,11‬با خر ميا به ميدان زيرا كه خر سوار"‪",‬از فارسان حمله و چوگان‬
‫و گوي نيست"‬
‫‪",459,12‬هندوي ساقي دل خويشم كه بزم ساخت"‪",‬تا ترك غم نتازد‬
‫كامروز طوي نيست"‬
‫‪",461,9‬خسرو جان شمس دين مفخر تبريزيان"‪",‬در دو جهان همچو او‬
‫شاه خوش آيين كراست"‬
‫‪",462,1‬يوسف كنعانيم روي چو ماهم گواست"‪",‬هيچ كس از آفتاب خط و‬
‫گواهان نخواست"‬
‫‪",462,2‬سرو بلندم ترا راست نشاني دهم"‪",‬راست تر از سرو قد نيست‬
‫نشاني راست"‬
‫‪",462,3‬هست گواه قمر چستي و خوبي و فر"‪",‬شعشعه اختران خط و‬
‫گواه سماست"‬
‫‪",462,4‬اي گل و گلزارها كيست گواه شما"‪",‬بوي كه در مغزهاست رنگ‬
‫كه در چشمهاست"‬
‫‪",462,5‬عقل اگر قاضيست كو خط و منشور او"‪",‬ديدن پايان كار صبر و‬
‫وقار و وفاست"‬
‫‪",462,6‬عشق اگر محرم است چيست نشان حرم"‪",‬آنك به جز روي‬
‫دوست در نظر او فناست"‬
‫‪",462,7‬عالم دون روسپيست چيست نشاني آن"‪",‬آنك حريفيش پيش وان‬
‫دگرش در قفاست"‬
‫‪",462,8‬چونك براهش كند آن ببرش دركشد"‪",‬بوسه او نه از وفاست‬
‫خلعت او نه از عطاست"‬
‫‪",462,9‬چيست نشاني آنك هست جهاني دگر"‪",‬نو شدن حالها رفتن اين‬
‫كهنه هاست"‬
‫‪",462,10‬روز نو و شام نو باغ نو و دام نو"‪",‬هر نفس انديشه نو نوخوشي‬
‫و نوغناست"‬
‫‪",462,11‬نو ز كجا مي رسد كهنه كجا مي رود"‪",‬گر نه وراي نظر عالم بي‬
‫منتهاست"‬

‫‪",462,12‬عالم چون آب جوست بسته نمايد و ليك"‪",‬مي رود و مي رسد‬
‫نو نو اين از كجاست"‬
‫‪",462,13‬خامش و ديگر مگو آنك سخن بايدش"‪",‬اصل سخن گو بجو اصل‬
‫سخن شاه ماست"‬
‫‪",462,14‬شاه شهي بخش جان مفخر تبريزيان"‪",‬آنك در اسرار عشق‬
‫همنفس مصطفاست"‬
‫‪",463,1‬هر نفس آواز عشق مي رسد از چپ و راست"‪",‬ما به فلك مي‬
‫رويم عزم تماشا كراست"‬
‫‪",463,2‬ما به فلك بوده ايم يار ملك بوده ايم"‪",‬باز همانجا رويم جمله كه‬
‫آن شهر ماست"‬
‫‪",463,3‬خود ز فلك برتريم و ز ملك افزون تريم"‪",‬زين دو چرا نگذريم‬
‫منزل ما كبرياست"‬
‫‪",463,4‬گوهر پاك از كجا عالم خاك از كجا"‪",‬بر چه فرود آمديت بار كنيد‬
‫اين چه جاست"‬
‫‪",463,5‬بخت جوان يار ما دادن جان كار ما"‪",‬قافله سالر ما فخر جهان‬
‫مصطفاست"‬
‫‪",463,6‬از مه او مه شكافت ديدن او برنتافت"‪",‬ماه چنان بخت يافت او‬
‫كه كمينه گداست"‬
‫‪",463,7‬بوي خوش اين نسيم از شكن زلف اوست"‪",‬شعشعه اين خيال‬
‫زان رخ چون والضحاست"‬
‫‪",463,8‬در دل ما درنگر هر دم شق قمر"‪",‬كز نظر آن نظر چشم تو آن‬
‫سو چراست"‬
‫‪",463,9‬خلق چو مرغابيان زاده ز درياي جان"‪",‬كي كند اينجا مقام مرغ‬
‫كزان بحر خاست"‬
‫‪",463,10‬بلك به دريا دريم جمله درو حاضريم"‪",‬ورنه ز درياي دل موج‬
‫پياپي چراست"‬
‫‪",466,4‬پوست رها كن چو مار سر تو برآور ز يار"‪",‬مغز نداري مگر تا كي‬
‫ازين پوست پوست"‬
‫‪",466,5‬هر كي به جد تمام در هوس ماست ماست"‪",‬هركي چو سيل‬
‫روان در طلب جوست جوست"‬
‫‪",466,6‬از هوس عشق او باغ پر از بلبلست"‪",‬وز گل رخسار او مغز پر از‬
‫بوست بوست"‬
‫‪",466,7‬مفخر تبريزيان شمس حق آگه بود"‪",‬كز غم عشق اين تنم بر مثل‬
‫موست موست"‬
‫‪",467,1‬آنك چنان مي رود اي عجب او جان كيست"‪",‬سخت روان مي رود‬
‫سرو خرامان كيست"‬
‫‪",467,2‬حلقه آن جعد او سلسله پاي كيست"‪",‬زلف چليپا و شش آفت‬
‫ايمان كيست"‬
‫‪",467,3‬در دل ما صورتيست اي عجب آن نقش كيست"‪",‬وين همه بوهاي‬
‫خوش از سوي بستان كيست"‬
‫‪",467,4‬ديدم آن شاه را آن شه آگاه را"‪",‬گفتم اين شاه كيست خسرو و‬
‫سلطان كيست"‬

‫‪",467,5‬چون سخن من شنيد گفت به خاصان خويش"‪",‬كين همه درد از‬
‫كجاست حال پريشان كيست"‬
‫‪",467,6‬عقل روان سو به سو روح دوان كو به كو"‪",‬دل همه در جست و‬
‫جو يا رب جويان كيست"‬
‫‪",467,7‬دل چه نهي بر جهان باش درو ميهمان"‪",‬بنده آن شو كه او داند‬
‫مهمان كيست"‬
‫‪",467,8‬در دل من دار و گير هست دو صد شاه و مير"‪",‬اين دل پر غلغله‬
‫مجلس و ايوان كيست"‬
‫‪",467,9‬عرصه دل بي كران گم شده دروي جهان"‪",‬اي دل درياصفت‬
‫سينه بيابان كيست"‬
‫‪",467,10‬غم چه كند با كسي داند غم از كجاست"‪",‬شاد ابد گشت آنك‬
‫داند شادان كيست"‬
‫‪",467,11‬اي زده لف كرم گفته كه من محسنم"‪",‬مرگ تو گويد ترا كين‬
‫همه احسان كيست"‬
‫‪",467,12‬آن دم كين دوستان با تو دگرگون شوند"‪",‬پس تو بداني كه اين‬
‫جمله طلسم آن كيست"‬
‫‪",467,13‬نقد سخن را بمان سكه سلطان بجو"‪",‬كاي زر كامل عيار نقد تو‬
‫از كان كيست"‬
‫‪",468,1‬با وي از ايمان و كفر با خبري كافريست"‪",‬آنك ازو آگهست از‬
‫همه عالم بريست"‬
‫‪",468,2‬آه كه چه بي بهره اند باخبران زانك هست"‪",‬چهره او آفتاب طره‬
‫او عنبريست"‬
‫‪",468,3‬آه از آن موسيي كانك بديدش دمي"‪",‬گشته رميده ز خلق بر مثل‬
‫سامريست"‬
‫‪",468,4‬بر عدد ريگ هست در هوسش كوه طور"‪",‬بر عدد اختران ماه ورا‬
‫مشتريست"‬
‫‪",468,5‬چشم خليق ازو بسته شد از چشم بند"‪",‬زانك مسلم شده چشم‬
‫ورا ساحريست"‬
‫‪",468,6‬اوست يكي كيميا كز تبش فعل او"‪",‬زرگر عشق ورا بر رخ من‬
‫زرگريست"‬
‫‪",468,7‬پاي در آتش بنه همچو خليل اي پسر"‪",‬كاتش از لطف او روضه‬
‫نيلوفريست"‬
‫‪",468,8‬چون رخ گلزار او هست چراگاه روح"‪",‬روح از آن لله زار آه‬
‫كچون پروريست"‬
‫‪",471,8‬عاشق عيسي نه اي بي خور خر كي زيي"‪",‬كالبد مرده را گور‬
‫وكفن واجبست"‬
‫‪",471,9‬مريم جان را مخاض برد به نخل و رياض"‪",‬منقطع درد را نزل‬
‫وطن واجبست"‬
‫‪",471,10‬نزل دل باركش هست ملقات خوش"‪",‬ناقه پر فاقه را شرب و‬
‫عطن واجبست"‬
‫‪",471,11‬لطف كن اي كان قند راه دهانم ببند"‪",‬اشتر سرمست را بند‬
‫دهن واجبست"‬

‫‪",472,1‬كالبد ما ز خواب كاهل و مشغول خاست"‪",‬آنك به رقص آورد‬
‫كاهل ما را كجاست"‬
‫‪",472,2‬آنك به رقص آورد پرده دل بر درد"‪",‬اين همه بويش كند ديدن او‬
‫خود جداست"‬
‫‪",472,3‬جنبش خلقان ز عشق جنبش عشق از ازل"‪",‬رقص هوا از فلك‬
‫رقص درخت از هواست"‬
‫‪",472,4‬دل چو شد از عشق گرم رفت ز دل ترس و شرم"‪",‬شد نفسش‬
‫آتشين عشق يكي اژدهاست"‬
‫‪",472,5‬ساقي جان در قدح دوش اگر درد ريخت"‪",‬دردي ساقي ما جمله‬
‫صفا در صفاست"‬
‫‪",472,6‬باده عشق اي غلم نيست حلل و حرام"‪",‬پركن و پيش آر جام‬
‫بنگر نوبت كراست"‬
‫‪",472,7‬اي دل پاك تمام بر تو هزاران سلم"‪",‬جمله خوبان غلم جمله‬
‫خوبي تراست"‬
‫‪",472,8‬سجده كنم پيش يار گويد دل هوش دار"‪",‬دادن جان در سجود‬
‫جان همه سجده هاست"‬
‫‪",473,1‬هر نفس آواز عشق مي رسد از چپ و راست"‪",‬ما به چمن مي‬
‫رويم عزم تماشا كراست"‬
‫‪",473,2‬نوبت خانه گذشت نوبت بستان رسيد"‪",‬صبح سعادت دميد وقت‬
‫وصال و لقاست"‬
‫‪",473,3‬اي شه صاحب قران خيز ز خواب گران"‪",‬مركب دولت بران‬
‫نوبت وصل آن ماست"‬
‫‪",473,4‬طبل وفا كوفتند راه سما روفتند"‪",‬عيش شما نقد شد نسيه فردا‬
‫كجاست"‬
‫‪",473,5‬روم برآورد دست زنگي شب را شكست"‪",‬عالم بال و پست پر‬
‫لمعان و صفاست"‬
‫‪",473,6‬اي خنك آنرا كه او رست ازين رنگ و بو"‪",‬زانك جز اين رنگ و بو‬
‫در دل و جان رنگهاست"‬
‫‪",473,7‬اي خنك آن جان و دل كو رهد از آب و گل"‪",‬گرچه درين آب و گل‬
‫دستگه كيمياست"‬
‫‪",474,1‬ز عشق روي تو روشن دل بنين و بنات"‪",‬بيا كه از تو شود‬
‫سيئآتهم حسنات"‬
‫‪",474,2‬خيال تو چو درآيد به سينه عاشق"‪",‬درون خانه تن پر شود چراغ‬
‫حيات"‬
‫‪",474,3‬دود به پيش خيالت خيالهاي دگر"‪",‬چنانك خاطر زندانيان به بانگ‬
‫نجات"‬
‫‪",474,4‬به گرد سنبل تو جانها چو مور و ملخ"‪",‬كه تا ز خرمن لطفت برند‬
‫جمله زكات"‬
‫‪",474,5‬به مرده اي نگري صد هزار زنده شود"‪",‬خنك كسي كه از آن يك‬
‫نظر بيافت برات"‬
‫‪",474,6‬زهي شهي كه شهان بر بساط شطرنجت"‪",‬به خانه خانه دوند از‬
‫گريز خانه مات"‬

‫‪",476,8‬قفا بداد و سفر كرد شمس تبريزي"‪",‬بگو مرا تو كه خورشيد را‬
‫چه رو و قفاست"‬
‫‪",477,1‬ز آفتاب سعادت مرا شراباتست"‪",‬كه ذرهاي تنم حلقه‬
‫خراباتست"‬
‫‪",477,2‬صلي چهره خورشيد ما كه فردوسست"‪",‬صلي سايه زلفين او كه‬
‫جناتست"‬
‫‪",477,3‬به آسمان و زمين لطف ايتيا فرمود"‪",‬كه آسمان و زمين مست‬
‫آن مراعاتست"‬
‫‪",477,4‬ز هست و نيست برونست تختگاه ملك"‪",‬هزار ساله از آن سوي‬
‫نفي و اثباتست"‬
‫‪",477,5‬هزار در ز صفا اندرون دل بازست"‪",‬شتاب كن كه ز تأخيرها بس‬
‫آفاتست"‬
‫‪",477,6‬حياتهاي حيات آفرين بود آنجا"‪",‬از آنك شاه حقايق نه شاه‬
‫شهماتست"‬
‫‪",477,7‬ز نردبان درون هر نفس به معراجند"‪",‬پياله هاي پر از خون نگر‬
‫كه آياتست"‬
‫‪",477,8‬در آن هوا كه خداوند شمس تبريزيست"‪",‬نه لف چرخه چرخست‬
‫و ني سماواتست"‬
‫‪",478,1‬وجود من به كف يار جز كه ساغر نيست"‪",‬نگاه كن به دو چشمم‬
‫اگرت باور نيست"‬
‫‪",478,2‬چو ساغرم دل پرخون من و تن لغر"‪",‬به دست عشق كه زرد و‬
‫نزار و لغر نيست"‬
‫‪",478,3‬به غير خون مسلمان نمي خورد اين عشق"‪",‬بيا به گوش تو گويم‬
‫عجب كه كافر نيست"‬
‫‪",478,4‬هزار صورت زايد چو آدم و حوا"‪",‬جهان پرست ز نقش وي او‬
‫مصور نيست"‬
‫‪",478,5‬صلح ذره صحرا و قطره دريا"‪",‬بداند و مدد آرد كه علم او كر‬
‫نيست"‬
‫‪",478,6‬به هر دمي دل ما را گشايد و بندد"‪",‬چرا دلش نشناسد به فعلش‬
‫ار خر نيست"‬
‫‪",478,7‬خر از گشادن و بستن به دست خر بنده"‪",‬شدست عارف و داند‬
‫كه اوست ديگر نيست"‬
‫‪",478,8‬چو بيندش سر و گوش خرانه جنباند"‪",‬نداي او بشناسد كه او‬
‫منكر نيست"‬
‫‪",478,9‬ز دست او علف و آبهاي خوش خوردست"‪",‬عجب عجب ز خدا مر‬
‫ترا چنان خور نيست"‬
‫‪",478,10‬هزار بار ببستت به درد و ناله زدي"‪",‬چه منكري كه خدا در‬
‫خلص مضطر نيست"‬
‫‪",478,11‬چو كافران ننهي سر مگر به وقت بل"‪",‬به نيم حبه نيرزد سري‬
‫كزان سر نيست"‬
‫‪",478,12‬هزار صورت جان در هوا همي پرد"‪",‬مثال جعفر طيار اگر چه‬
‫جعفر نيست"‬

‫‪",478,13‬و ليك مرغ قفص از هوا كجا داند"‪",‬گمان برد ز نژندي كه خود‬
‫مرا پر نيست"‬
‫‪",478,14‬سر از شكاف قفص هر نفس كند بيرون"‪",‬سرش بگنجد و تن‬
‫ني از آنك كل سر نيست"‬
‫‪",478,15‬شكاف پنج حس تو شكاف آن قفص است"‪",‬هزار منظر بيني و‬
‫ره به منظر نيست"‬
‫‪",478,16‬تن تو هيزم خشكست و آن نظر آتش"‪",‬چو نيك درنگري جمله‬
‫جز كه آذر نيست"‬
‫‪",478,17‬نه هيزمست كه آتش شدست در سوزش"‪",‬بدانك هيزم نورست‬
‫اگرچه انور نيست"‬
‫‪",478,18‬براي گوش كساني كه بعد ما آيند"‪",‬بگويم و بنهم عمر ما موخر‬
‫نيست"‬
‫‪",478,19‬كه گوششان بگرفتست عشق و مي آرد"‪",‬ز راههاي نهاني كه‬
‫عقل رهبر نيست"‬
‫‪",478,20‬بخفت چشم محمد ضعيف گشت رباب"‪",‬مخسب گنج زرست‬
‫اين سخن اگر زر نيست"‬
‫‪",478,21‬خليق اختر و خورشيد شمس تبريزي"‪",‬كدام اختر كز شمس او‬
‫منور نيست"‬
‫‪",479,1‬ستيزه كن كه ز خوبان ستيزه شيرينست"‪",‬بهانه كن كه بتان را‬
‫بهانه آيينست"‬
‫‪",479,2‬از آن لب شكرينت بهانه هاي دروغ"‪",‬بجاي فاتحه و كاف ها و‬
‫ياسينست"‬
‫‪",479,3‬وفا طمع نكنم زانك جور خوبان را"‪",‬طبيعتست و سرشتست و‬
‫عادت و دينست"‬
‫‪",479,4‬اگر ترش كني و رو ز ما بگرداني"‪",‬به قاصدست و به مكرست و‬
‫آن دروغينست"‬
‫‪",479,5‬ز دست غير تو اندر دهان من حلوا"‪",‬به جان پاك عزيزان كه گرز‬
‫رويينست"‬
‫‪",479,6‬هزار وعده ده آنگه خلف كن همه را"‪",‬كه آن سراب كه ارزد صد‬
‫آب خوش اينست"‬
‫‪",479,7‬زر او دهد كه رخش از فراق همچو زرست"‪",‬چرا دهد زر و سيم‬
‫آن پري كه سيمينست"‬
‫‪",479,8‬جواب همچو شكر او دهد كه محتاجست"‪",‬جواب تلخ ترا صد هزار‬
‫تمكينست"‬
‫‪",479,9‬جمال و حسن تو گنجست و خوي بد چون مار"‪",‬بقاي گنج تو بادا‬
‫كه آن برونينست"‬
‫‪",479,10‬قماش هستي ما را به ناز خويش بسوز"‪",‬كه آن زكات لطيفت‬
‫نصيب مسكينست"‬
‫‪",479,11‬برون در همه را چون سگان كو بنشان"‪",‬كه در شرف سر كوي‬
‫تو طور سينين ست"‬
‫‪",479,12‬خورند چوب خليفه شهان چو شاه شوند"‪",‬جفاي عشق كشيدن‬
‫فن سلطينست"‬

‫‪",479,13‬امام فاتحه خواند ملك كند آمين"‪",‬مرا چو فاتحه خواندم اميد‬
‫آمينست"‬
‫‪",479,14‬هران فريب كز انديشه تو مي زايد"‪",‬هزار گوهر و لعلش بها و‬
‫كابينست"‬
‫‪",479,15‬چنانك مدرسه فقه را برون شوهاست"‪",‬بدانك مدرسه عشق را‬
‫قوانينست"‬
‫‪",479,16‬خمش كنيم كه تا شرح آن بگويد شاه"‪",‬كه زنده شخص جهان‬
‫زان گزيده تلقينست"‬
‫‪",480,1‬به حق آنكه درين دل به جز ولي تو نيست"‪",‬ولي او نشوم كو ز‬
‫اولياي تو نيست"‬
‫‪",480,2‬مباد جانم بي غم اگر فداي تو نيست"‪",‬مباد چشمم روشن اگر‬
‫سقاي تو نيس ‪"րª‬‬
‫‪",480,3‬وفا مباد اميدم اگر به غير تو است"‪",‬خراب باد وجودم اگر براي‬
‫تو نيست"‬
‫‪",480,4‬كدام حسن و جمالي كه آن نه عكس تو است"‪",‬كدام شاه و‬
‫اميري كه او گداي تو نيست"‬
‫‪",455,15‬چون روي آهنين ز صفا اين هنر بيافت"‪",‬تا روي دل چه يابد كو‬
‫را غبار نيست"‬
‫‪",455,16‬گويم چه يابد او نه نگويم خمش به است"‪",‬تا دلستان نگويد كو‬
‫رازدار نيست"‬
‫‪",456,1‬ما را كنار گير ترا خود كنار نيست"‪",‬عاشق نواختن به خدا هيچ‬
‫عار نيست"‬
‫‪",456,2‬بي حد و بي كناري نايي تو در كنار"‪",‬اي بحر بي امان كه ترا‬
‫زينهار نيست"‬
‫‪",456,3‬زان شب كه ماه خويش نمودي به عاشقان"‪",‬چون چرخ بي قرار‬
‫كسي را قرار نيست"‬
‫‪",456,4‬جز فيض بحر فضل تو ما را اميد نيست"‪",‬جز گوهر ثناي تو ما را‬
‫نثار نيست"‬
‫‪",456,5‬تا كار و بار عشق هواي تو ديده ام"‪",‬ما را تحيريست كه با كار كار‬
‫نيست"‬
‫‪",456,6‬يك مير وانما كه ترا او اسير نيست"‪",‬يك شير وانما كه ترا او‬
‫شكار نيست"‬
‫‪",456,7‬مرغان جسته ايم ز صد دام مردوار"‪",‬داميست دام تو كه از اين‬
‫سو مطار نيست"‬
‫‪",456,8‬آمد رسول عشق تو چون ساقي صبوح"‪",‬با جام باده اي كه مر آن‬
‫را خمار نيست"‬
‫‪",456,9‬گفتم كه ناتوانم و رنجورم از فراق"‪",‬گفتا بگير هين كه گه اعتذار‬
‫نيست"‬
‫‪",456,10‬گفتم بهانه نيست تو خود حال من ببين"‪",‬مپذير عذر بنده اگر زار‬
‫زار نيست"‬
‫‪",456,11‬كارم به يكدم آمد از دمدمه جفا"‪",‬هنگام مردنست زمان عقار‬
‫نيست"‬

‫‪",456,12‬گفتا كه حال خويش فراموش كن بگير"‪",‬زيرا كه عاشقان را هيچ‬
‫اختيار نيست"‬
‫‪",456,13‬تا نگذري ز راحت و رنج و زياد خويش"‪",‬سوي مقربان وصالت‬
‫گذار نيست"‬
‫‪",456,14‬آبي بزن ازين مي و بنشان غبار هوش"‪",‬جز ماه عشق هر چه‬
‫بود جز غبار نيست"‬
‫‪",457,1‬اي چنگ پرده هاي سپاهانم آرزوست"‪",‬وي ناي ناله خوش سوزانم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",457,2‬در پرده حجاز بگو خوش ترانه اي"‪",‬من هدهدم صفير سليمانم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",457,3‬از پرده عراق به عشاق تحفه بر"‪",‬چون راست و بو سليك خوش‬
‫الحانم آرزوست"‬
‫‪",457,4‬آغاز كن حسيني زيرا كه مايه گفت"‪",‬كان زير خرد و زير بزرگانم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",457,5‬در خواب كرده اي ز رهاوي مرا كنون"‪",‬بيدار كن به زنگله ام كانم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",457,6‬اين علم موسقي بر من چون شهادتست"‪",‬چون مومنم شهادت و‬
‫ايمانم آرزوست"‬
‫‪",457,7‬اي عشق عقل را تو پراكنده گوي كن"‪",‬اي عشق نكتهاي پريشانم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",457,8‬اي باد خوش كه از چمن عشق مي رسي"‪",‬بر من گذر كه بوي‬
‫گلستانم آرزوست"‬
‫‪",457,9‬در نور يار صورت خوبان همي نمود"‪",‬ديدار يار و ديدن ايشانم‬
‫آرزوست"‬
‫‪",459,13‬در شهر مست آيم تا جمله اهل شهر"‪",‬دانند كين زهي ز گدايان‬
‫كوي نيست"‬
‫‪",459,14‬آن عشق مي فروش قيامت همي كند"‪",‬زان باده اي كه در خور‬
‫خم و سبوي نيست"‬
‫‪",459,15‬زان مي زبان بيابد آنكس كه الكنست"‪",‬زان مي گلو گشايد‬
‫آنكش گلوي نيست"‬
‫‪",459,16‬بس كن چه آرزوست ترا اين سخن وري"‪",‬باري مرا ز مستي آن‬
‫آرزوي نيست"‬
‫‪",460,1‬عاشق آن قند تو جان شكرخاي ماست"‪",‬سايه زلفين تو در دو‬
‫جهان جاي ماست"‬
‫‪",460,2‬از قد و بالي اوست عشق كه بال گرفت"‪",‬وانك بشد غرق عشق‬
‫قامت و بالي ماست"‬
‫‪",460,3‬هر گل سرخي كه هست از مدد خون ماست"‪",‬هر گل زردي كه‬
‫رست رسته ز صفراي ماست"‬
‫‪",460,4‬هر چه تصور كني خواجه كه همتاش نيست"‪",‬عاشق و مسكين آن‬
‫بي ضد و همتاي ماست"‬
‫‪",460,5‬از سبب هجر اوست شب كه سيه پوش گشت"‪",‬توي به تو دود‬
‫شب زاتش سوداي ماست"‬

‫‪",460,6‬نيست ز من باورت اين سخن از شب بپرس"‪",‬تا بدهد شرح آنك‬
‫فتنه فرداي ماست"‬
‫‪",460,7‬شب چه بود روز نيز شهره و رسواي اوست"‪",‬كاهش مه از غم‬
‫ماه دل افزاي ماست"‬
‫‪",460,8‬آه كه از هر دو كون تا چه نهان بوده اي"‪",‬خه كه نهاني چنين‬
‫شهره و پيداي ماست"‬
‫‪",460,9‬زان سوي لوح وجود مكتب عشاق بود"‪",‬وانچ ز لوحش نمود آن‬
‫همه اسماي ماست"‬
‫‪",460,10‬اول و پايان راه از اثر پاي ماست"‪",‬ناطقه و نفس كل ناله‬
‫سرناي ماست"‬
‫‪",460,11‬گر نه گژي همچو چنگ واسطه ناي چيست"‪",‬در هوس آن سري‬
‫اوست كه هم پاي ماست"‬
‫‪",460,12‬گرچه كه ما هم كژيم در صفت جسم خويش"‪",‬بر سر منشور‬
‫عشق جسم چو طغراي ماست"‬
‫‪",460,13‬رخت به تبريز برد مفخر جان شمس دين"‪",‬باز بياريم زودكان‬
‫همه كالي ماست"‬
‫‪",461,1‬شاه گشادست رو ديده شه بين كراست"‪",‬باده گلگون شه بر گل‬
‫و نسرين كراست"‬
‫‪",461,2‬شاه درين دم به بزم پاي طرب در نهاد"‪",‬بر سر زانوي شه تكيه و‬
‫بالين كراست"‬
‫‪",461,3‬پيش رخ آفتاب چرخ پياپي كي زد"‪",‬در تتق ابر تن ماه به تعيين‬
‫كراست"‬
‫‪",461,4‬ساغرها مي شمرد وي بشده از شمار"‪",‬گر بنشد از شمار ساغر‬
‫پيشين كراست"‬
‫‪",461,5‬از اثر روي شه هر نفسي شاهدي"‪",‬سركشد از لمكان گويد‬
‫كابين كراست"‬
‫‪",461,6‬اي بس مرغان آب بر لب درياي عشق"‪",‬سينه صياد كو ديده‬
‫شاهين كراست"‬
‫‪",461,7‬هين كه براقان عشق در چمنش مي چرند"‪",‬تنگ درآمد وصال‬
‫ليقشان زين كراست"‬
‫‪",461,8‬سيمبر خوب عشق رفت به خرگاه دل"‪",‬چهره زر ليق آن بر‬
‫سيمين كراست"‬
‫‪",463,11‬آمد موج الست كشتي قالب ببست"‪",‬باز چو كشتي شكست‬
‫نوبت وصل و لقاست"‬
‫‪",464,1‬نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست"‪",‬نوبت لطف و‬
‫عطاست بحر صفا در صفاست"‬
‫‪",464,2‬درج عطا شد پديد غره دريا رسيد"‪",‬صبح سعادت دميد صبح چه‬
‫نور خداست"‬
‫‪",464,3‬صورت و تصوير كيست اين شه و اين مير كيست"‪",‬اين خرد پير‬
‫كيست اين همه روپوشهاست"‬
‫‪",464,4‬چاره روپوشها هست چنين جوشها"‪",‬چشمه اين نوشها در سر و‬
‫چشم شماست"‬

‫‪",464,5‬در سر خود پيچ ليك هست شما را دو سر"‪",‬اين سر خاك از زمين‬
‫وان سر پاك از سماست"‬
‫‪",464,6‬اي بس سرهاي پاك ريخته در پاي خاك"‪",‬تا تو بداني كه سر زان‬
‫سر ديگر بپاست"‬
‫‪",464,7‬آن سر اصلي نهان وان سر فرعي عيان"‪",‬دانك پس اين جهان‬
‫عالم بي منتهاست"‬
‫‪",464,8‬مشك ببند اي سقا مي نبرد خنب ما"‪",‬كوزه ادراكها تنگ ازين‬
‫تنگناست"‬
‫‪",464,9‬از سوي تبريز تافت شمس حق و گفتمش"‪",‬نور تو هم متصل با‬
‫همه و هم جداست"‬
‫‪",465,1‬كار ندارم جز اين كارگه و كارم اوست"‪",‬لف زنم لف لف چونك‬
‫خريدارم اوست"‬
‫‪",465,2‬طوطي گويا شدم چون شكر ستانم اوست"‪",‬بلبل بويا شدم چون‬
‫گل و گلزارم اوست"‬
‫‪",465,3‬پر به ملك برزنم چون پر و بالم ازوست"‪",‬سر به فلك برزنم چون‬
‫سرو دستارم اوست"‬
‫‪",465,4‬جان و دلم ساكنست زانك دل و جانم اوست"‪",‬قافله ام ايمنست‬
‫قافله سالرم اوست"‬
‫‪",465,5‬بر مثل گلستان رنگرزم خم اوست"‪",‬بر مثل آفتاب تيغ گهر دارم‬
‫اوست"‬
‫‪",465,6‬خانه جسمم چرا سجده گه خلق شد"‪",‬زانك به روز و شب بر در‬
‫و ديوارم اوست"‬
‫‪",465,7‬دست به دست جز او مي نسپارد دلم"‪",‬زانك طبيب غم اين دل‬
‫بيمارم اوست"‬
‫‪",465,8‬بر رخ هر كس كه نيست داغ غلمي او"‪",‬گر پدر من بود دشمن و‬
‫اغيارم اوست"‬
‫‪",465,9‬اي كه تو مفلس شدي سنگ به دل برزدي"‪",‬صله ز من خواه زانك‬
‫مخزن و انبارم اوست"‬
‫‪",465,10‬شاه مرا خوانده است چون نروم پيش شاه"‪",‬منكر او چون‬
‫شوم چون همه اقرارم اوست"‬
‫‪",465,11‬گفت خمش چند چند لف تو و گفت تو"‪",‬من چه كنم اي عزيز‬
‫گفتن بسيارم اوست"‬
‫‪",466,1‬باز درآمد به بزم مجلسيان دوست دوست"‪",‬گرچه غلط مي دهد‬
‫نيست غلط اوست اوست"‬
‫‪",466,2‬گاه خوش خوش شود گه همه آتش شود"‪",‬تعبيهاي عجب يار مرا‬
‫خوست خوست"‬
‫‪",466,3‬نقش وفا وي كند پشت به ما كي كند"‪",‬پشت ندارد چو شمع او‬
‫همگي روست روست"‬
‫‪",468,9‬مفخر جان شمس دين عقل به تبريز يافت"‪",‬آن گهري را كه بحر‬
‫در نظرش سر سريست"‬
‫‪",469,1‬اي غم اگر مو شوي پيش منت بار نيست"‪",‬پر شكرست اين مقام‬
‫هيچ ترا كار نيست"‬

‫‪",469,2‬غصه در آن دل بود كز هوس او تهيست"‪",‬غم همه آنجا رود كان‬
‫بت عيار نيست"‬
‫‪",469,3‬اي غم اگر زر شوي ور همه شكر شوي"‪",‬بندم لب گويمت خواجه‬
‫شكرخوار نيست"‬
‫‪",469,4‬در دل اگر تنگيست تنگ شكرهاي اوست"‪",‬ور سفري در دلست‬
‫جز بر دلدار نيست"‬
‫‪",469,5‬اي كه تو بي غم نه اي مي كن دفع غمش"‪",‬شاد شو از بوي يار‬
‫كت نظر يار نيست"‬
‫‪",469,6‬ماه ازل روي او بيت و غزل بوي او"‪",‬بوي بود قسم آنك محرم‬
‫ديدار نيست"‬
‫‪",470,1‬اي غم اگر مو شوي پيش منت بار نيست"‪",‬در شكرينه يقين‬
‫سركه انكار نيست"‬
‫‪",470,2‬گرچه تو خونخواره اي رهزن و عياره اي"‪",‬قبله ما غير آن دلبر‬
‫عيار نيست"‬
‫‪",470,3‬كان شكرهاست او مستي سرهاست او"‪",‬ره نبرد با وي آنك مرغ‬
‫شكرخوار نيست"‬
‫‪",470,4‬هر كه دلي داشتست بنده دلبر شدست"‪",‬هركه ندارد دلي طالب‬
‫دلدار نيست"‬
‫‪",470,5‬كل چه كند شانه را چونك ورا موي نيست"‪",‬پود چه كار آيدش آنك‬
‫ورا تار نيست"‬
‫‪",470,6‬با سر ميدان چه كار آنكه بود خرسوار"‪",‬تا چه كند صيرفي هركش‬
‫دينار نيست"‬
‫‪",470,7‬جان كليم و خليل جانب آتش دوان"‪",‬نار نمايد درو جز گل و گلزار‬
‫نيست"‬
‫‪",470,8‬اي غم ازينجا برو ورنه سرت شد گرو"‪",‬رنگ شب تيره را تاب مه‬
‫يار نيست"‬
‫‪",470,9‬اي غم پرخار رو در دل غمخوار رو"‪",‬نقل بخيلنه ات طعمه خمار‬
‫نيست"‬
‫‪",470,10‬ديده غين تو تنگ ميمت از آن تنگ تر"‪",‬تنگ متاع ترا عشق‬
‫خريدار نيست"‬
‫‪",470,11‬اي غم شادي شكن پر شكرست اين دهن"‪",‬كز شكر آكندگي‬
‫ممكن گفتار نيست"‬
‫‪",471,1‬پيش چنين ماه رو گيج شدن واجبست"‪",‬عشرت پروانه را شمع و‬
‫لگن واجبست"‬
‫‪",471,2‬هست ز چنگ غمش گوش مرا كش مكش"‪",‬هر دمم از چنگ او‬
‫تن تننن واجبست"‬
‫‪",471,3‬دل و دو چشم مرا گرچه كه كم نيست آب"‪",‬مردمك ديده را چاه‬
‫ذقن واجبست"‬
‫‪",471,4‬دلبر چون ماه را هرچه كند مي رسد"‪",‬عاشق درگاه را خلق‬
‫حسن واجبست"‬
‫‪",471,5‬طره خويش اي نگار خوش به كف من سپار"‪",‬هركه درين چه فتاد‬
‫داد رسن واجبست"‬

‫‪",471,6‬عشق كه شهر خوشيست اين همه اغيار چيست"‪",‬حفظ چنين‬
‫شهر را برج و بدن واجبست"‬
‫‪",471,7‬غمزه دزديده را شحنه غم در پيست"‪",‬روشني ديده را خوب ختن‬
‫واجبست"‬
‫‪",474,7‬كدام صبح كه عشقت پياله اي آرد"‪",‬ز خواب برجهد اين بخت‬
‫خفته گويد هات"‬
‫‪",474,8‬فرو دود ز فلك مه به بوي اين باده"‪",‬بگويدم كه مرا نيز گويمش‬
‫هيهات"‬
‫‪",474,9‬طرب كه از تو نباشد بيات مي گردد"‪",‬بيار جام كه جان آمدم ز‬
‫عشق بيات"‬
‫‪",474,10‬به پيش ديده من باش تا ترا بينم"‪",‬كه سير مي نشود ديده من‬
‫از آيات"‬
‫‪",474,11‬ندانم از سر مستيست شمس تبريزي"‪",‬كه بر لبت زده ام بوسها‬
‫و يا بر پات"‬
‫‪",475,1‬بيا كه عاشق ماهست وز اختران پيداست"‪",‬بدانك مست تجلي به‬
‫ماه راه نماست"‬
‫‪",475,2‬ميان روز شتر بر سر مناره رود"‪",‬هر آنك گويد كوكو بدانك‬
‫نابيناست"‬
‫‪",475,3‬بگرد عاشق اگر صد هزار خام بود"‪",‬مرا دو چشم ببندي بگويمت‬
‫كه كجاست"‬
‫‪",475,4‬بيا به پيش من آ تا به گوش تو گويم"‪",‬كه از دهان و لب من پري‬
‫رخي گوياست"‬
‫‪",475,5‬كسي كه عاشق روي پري من باشد"‪",‬نزاده است ز آدم نه‬
‫مادرش حواست"‬
‫‪",475,6‬عجب مدار از آنكس كه ماه ما را ديد"‪",‬چو آفتاب در آتش چو‬
‫چرخ بي سر و پاست"‬
‫‪",475,7‬سر بريده نگر در ميان خون غلطان"‪",‬دمي قرار ندارد مگر سر‬
‫يحياست"‬
‫‪",475,8‬چو آفتاب و چو ماهست آن سر بي تن"‪",‬كه روز و شب متقلب‬
‫درين نشيب و علست"‬
‫‪",475,9‬برين بساط خرد را اگر خرد بودي"‪",‬بيامدي و بگفتي كه اين چه‬
‫كار افزاست"‬
‫‪",475,10‬كسي كه چهره دل ديد اوست اهل خرد"‪",‬كسي كه قامت جان‬
‫يافت اوست كاهل صلست"‬
‫‪",475,11‬درين چمن نظري كن به زعفران رويان"‪",‬كه روي زرد و دل درد‬
‫داغ آن سيماست"‬
‫‪",475,12‬خموش باش مگو راز اگر خرد داري"‪",‬ز ما خرد مطلب تا پري‬
‫ما با ماست"‬
‫‪",475,13‬كه برد مفخر تبريز شمس تبريزي"‪",‬خرد ز حلقه مغزم كه سخت‬
‫حلقه رباست"‬
‫‪",476,1‬بخند بر همه عالم كه جاي خنده تراست"‪",‬كه بنده قد و ابروي‬
‫تست هركژ و راست"‬

‫‪",476,2‬فتد به پاي تو دولت نهد به پيش تو سر"‪",‬كه آدمي و پري در ره تو‬
‫بي سر و پاست"‬
‫‪",476,3‬پرير جان من از عشق سوي گلشن رفت"‪",‬ترا نديد به گلشن‬
‫دمي نشست و نخاست"‬
‫‪",476,4‬برون دويد ز گلشن چو آب سجده كنان"‪",‬كه جويبار سعادت كه‬
‫اصل جاست كجاست"‬
‫‪",476,5‬چو اهل دل ز دلم قصه تو بشنيدند"‪",‬ز جمله نعره برآمد كه مست‬
‫دلبر ماست"‬
‫‪",476,6‬پس آدمي و پري جمع گشت بر من و گفت"‪",‬بده ز شرق نشانها‬
‫كه اين دمت چو صباست"‬
‫‪",476,7‬جفات نيز شكروار چاشني دارد"‪",‬زهي جفا كه درو صد هزار گنج‬
‫وفاست"‬
‫‪",480,5‬رضا مده كه دلم كام دشمنان گردد"‪",‬ببين كه كام دل من به جز‬
‫رضاي تو نيست"‬
‫‪",480,6‬قضا نتانم كردن دمي كه بي تو گذشت"‪",‬ولي چه چاره كه مقدور‬
‫جز قضاي تو نيست"‬
‫‪",480,7‬دل بباز تو جان را برو چه مي لرزي"‪",‬برو ملرز فدا كن چه شد‬
‫خداي تو نيست"‬
‫‪",480,8‬ملرز بر خود تا بر تو ديگران لرزند"‪",‬به جان تو كه ترا دشمني‬
‫وراي تو نيست"‬
‫‪",481,1‬چه گوهري تو كه كس را به كف بهاي تو نيست"‪",‬جهان چه دارد‬
‫در كف كه آن عطاي تو نيست"‬
‫‪",481,2‬سزاي آنك زيد بي رخ تو زين بترست"‪",‬سزاي بنده مده گرچه او‬
‫سزاي تو نيست"‬
‫‪",481,3‬نثار خاك تو خواهم به هر دمي دل و جان"‪",‬كه خاك بر سر جاني‬
‫كه خاك پاي تو نيست"‬
‫‪",481,4‬مباركست هواي تو بر همه مرغان"‪",‬چه نامبارك مرغي كه در‬
‫هواي تو نيست"‬
‫‪",481,5‬ميان موج حوادث هر آنك استادست"‪",‬به آشنا نرهد چونك آشناي‬
‫تو نيست"‬
‫‪",481,6‬بقا ندارد عالم وگر بقا دارد"‪",‬فناش گير چو او محرم بقاي تو‬
‫نيست"‬
‫‪",481,7‬چه فرخست رخي كو شهيت را ماتست"‪",‬چه خوش لقا بود آنكس‬
‫كه بي لقاي تو نيست"‬
‫‪",481,8‬ز زخم تو نگريزم كه سخت خام بود"‪",‬دلي كه سوخته آتش بلي‬
‫تو نيست"‬
‫‪",481,9‬دلي كه نيست نشد روي در مكان دارد"‪",‬ز لمكانش براني كه رو‬
‫كه جاي تو نيست"‬
‫‪",481,10‬كرانه نيست ثنا و ثناگران ترا"‪",‬كدام ذره كه سرگشته ثناي تو‬
‫نيست"‬
‫‪",481,11‬نظير آنك نظامي به نظم مي گويد"‪",‬جفا مكن كه مرا طاقت‬
‫جفاي تو نيست"‬

‫‪",482,1‬برات عاشق نو كن رسيد روز برات"‪",‬زكات لعل ادا كن رسيد‬
‫وقت زكات"‬
‫‪",482,2‬برات و قدر خيالت دو عيد چيست وصال"‪",‬چو اين و آن نبود‬
‫هست نوبت حسرات"‬
‫‪",482,3‬به باغهاي حقايق برات دوست رسيد"‪",‬ز تخته بند زمستان شكوفه‬
‫يافت نجات"‬
‫‪",482,4‬چو طوطيان خبر قند دوست آوردند"‪",‬ز دشت و كوه بروييد صد‬
‫هزار نبات"‬
‫‪",482,5‬دو شاديست عروسان باغ را امروز"‪",‬وفات در بگشاد و خريف‬
‫يافت وفات"‬
‫‪",482,6‬بيا كه نور سماوات خاك را آراست"‪",‬شكوفه نور حقست و درخت‬
‫چون مشكات"‬
‫‪",482,7‬جهان پر از خضر سبزپوش داني چيست"‪",‬كه جوش كرد ز خاك و‬
‫درخت آب حيات"‬
‫‪",482,8‬ز لمكان برسيدست حور سوي ملك"‪",‬ز بي جهت برسيدست خلد‬
‫سوي جهات"‬
‫‪",482,9‬طيور نعره ارني همي زنند چرا"‪",‬كه طور يافت ربيع و كليم جان‬
‫ميقات"‬
‫‪",482,10‬به باغ آي و قيامت ببين و حشر عيان"‪",‬كه رعد نفخه صور آمد و‬
‫نشور موات"‬
‫‪",483,25‬قلوزي كندش سوزن و روان كندش"‪",‬كه تا وصال ببخشد به‬
‫پارها كه جداست"‬
‫‪",483,26‬حديث سوزن و رشته بهل كه باريكست"‪",‬حديث موسي جان كن‬
‫كه با يد بيضاست"‬
‫‪",483,27‬حديث قصه آن بحر خوش دليها گو"‪",‬كه قطره قطره او مايه‬
‫دوصد درياست"‬
‫‪",483,28‬چو كاسه بر سر بحري و بي خبر از بحر"‪",‬ببين ز موج ترا هر‬
‫نفس چه گردشهاست"‬
‫‪",484,1‬هر آنچ دور كند مر ترا ز دوست بدست"‪",‬بهر چه روي نهي بي وي‬
‫ار نكوست بدست"‬
‫‪",484,2‬چو مغز خام بود در درون پوست نكوست"‪",‬چو پخته گشت ازين‬
‫پس بدانك پوست بدست"‬
‫‪",484,3‬درون بيضه چو آن مرغ پر و بال گرفت"‪",‬بدانك بيضه ازين پس‬
‫حجاب اوست بدست"‬
‫‪",484,4‬به خلق خوب اگر با جهان بسازد كس"‪",‬چو خلق حق نشناسد نه‬
‫نيك خوست بدست"‬
‫‪",484,5‬فراق دوست اگر اندكست اندك نيست"‪",‬درون چشم اگر نيم تاي‬
‫موست بدست"‬
‫‪",484,6‬درين فراق چو عمري به جست و جو بگذشت"‪",‬به وقت مرگ اگر‬
‫نيز جست و جوست بدست"‬
‫‪",484,7‬غزل رها كن ازين پس صلح دين را بين"‪",‬از آنك خلعت نو را‬
‫غزل رفوست بدست"‬

‫‪",485,1‬سه روز شد كه نگارين من دگرگونست"‪",‬شكر ترش نبود آن‬
‫شكرترش چونست"‬
‫‪",485,2‬به چشمه اي كه درو آب زندگاني بود"‪",‬سبو ببردم و ديدم كه‬
‫چشمه پرخونست"‬
‫‪",485,3‬به روضه اي كه درو صد هزار گل مي رست"‪",‬به جاي ميوه و گل‬
‫خار و سنگ و هامونست"‬
‫‪",485,4‬فسون بخوانم و بر روي آن پري بدمم"‪",‬از آنك كار پري خوان‬
‫هميشه افسونست"‬
‫‪",485,5‬پري من به فسونها زبون شيشه نشد"‪",‬كه كار او ز فسون و‬
‫فسانه بيرونست"‬
‫‪",485,6‬ميان ابروي او خشمهاي ديرينه ست"‪",‬گره در ابروي ليلي هلك‬
‫مجنونست"‬
‫‪",485,7‬بيا بيا كه مرا بي تو زندگاني نيست"‪",‬ببين ببين كه مرا بي تو‬
‫چشم جيحونست"‬
‫‪",485,8‬به حق روي چو ماهت كه چشم روشن كن"‪",‬اگر چه جرم من از‬
‫جمله خلق افزونست"‬
‫‪",485,9‬به گرد خويش برآيد دلم كه جرمم چيست"‪",‬از آنك هر سببي با‬
‫نتيجه مقرونست"‬
‫‪",485,10‬ندا همي رسدم از نقيب حكم ازل"‪",‬كه گرد خويش مجو كين‬
‫سبب نه زان كونست"‬
‫‪",485,11‬خداي بخشد و گيرد بيارد و ببرد"‪",‬كه كار او نه به ميزان عقل‬
‫موزونست"‬
‫‪",485,12‬بيا بيا كه هم اكنون به لطف كن فيكون"‪",‬بهشت در بگشايد كه‬
‫غير ممنونست"‬
‫‪",485,13‬ز عين خار ببيني شكوفهاي عجيب"‪",‬ز عين سنگ ببيني كه گنج‬
‫قارونست"‬
‫‪",485,14‬كه لطف تا ابدست و از آن هزار كليد"‪",‬نهان ميانه كاف و سفينه‬
‫نونست"‬
‫‪",486,1‬به حق چشم خمار لطيف تابانت"‪",‬به حلقه حلقه آن طره‬
‫پريشانت"‬
‫‪",486,2‬بدان حلوت بي مر و تنگهاي شكر"‪",‬كه تعبيه ست در آن لعل‬
‫شكر افشانت"‬
‫‪",486,3‬به كهربايي كندر دو لعل تو درجست"‪",‬كه گشت از آن مه و‬
‫خورشيد و ذره جويانت"‬
‫‪",486,4‬به حق غنچه و گلهاي لعل روحاني"‪",‬كه دام بلبل عقلست در‬
‫گلستانت"‬
‫‪",486,5‬به آب حسن و به تاب جمال جان پرور"‪",‬كزان گشاد دهان را انار‬
‫خندانت"‬
‫‪",486,6‬بدان جمال الهي كه قبله دلهاست"‪",‬كه دم به دم ز طرب سجده‬
‫مي برد جانت"‬
‫‪",486,7‬تو يوسفي و ترا معجزات بسيارست"‪",‬ولي بس است خود آن‬
‫روي خوب برهانت"‬

‫‪",486,8‬چه جاي يوسف بس يوسفان اسير توند"‪",‬خداي عز و جل كي دهد‬
‫بديشانت"‬
‫‪",486,9‬ز هر گياه و ز هر برگ رويدي نرگس"‪",‬براي ديدنت از جا بدي به‬
‫بستانت"‬
‫‪",486,10‬چو سوخت زاتش عشق تو جان گرم روان"‪",‬كجا دهد شه‬
‫سردان به دست سردانت"‬
‫‪",486,11‬شعاع روي تو پوشيده كرد صورت تو"‪",‬كه غرقه كرد چو‬
‫خورشيد نور سبحانت"‬
‫‪",486,12‬هزار صورت هر دم ز نور خورشيدت"‪",‬برآيد از دل پاك و نمايد‬
‫احسانت"‬
‫‪",486,13‬درون خويش اگر خواهدت دل ناپاك"‪",‬ز ابلهي و خري مي كشد‬
‫به زندانت"‬
‫‪",486,14‬نه هيچ عاقل بفريبدت به حيلت عقل"‪",‬نه پاي بند كند جاده هيچ‬
‫سلطانت"‬
‫‪",486,15‬ترا كه در دو جهان مي نگنجي از عظمت"‪",‬ابو هريره گمان چون‬
‫برد در انبانت"‬
‫‪",486,16‬به هر غزل كه ستايم ترا ز پرده شعر"‪",‬دلم ز پرده ستايد هزار‬
‫چندانت"‬
‫‪",486,17‬دلم كي باشد و من كيستم ستايش چيست"‪",‬و ليك جان را‬
‫گلشن كنم به ريحانت"‬
‫‪",486,18‬بيا تو مفخر آفاق شمس تبريزي"‪",‬كه تو غريب مهي و غريب‬
‫اركانت"‬
‫‪",487,1‬چو عيد و چون عرفه عارفان اين عرفات"‪",‬به هر كه قدر تو‬
‫دانست مي دهند برات"‬
‫‪",487,2‬هلل وار ز راه دراز مي آيند"‪",‬براي كارگزاري ز قاضي الحاجات"‬
‫‪",487,3‬به مفلسان كه ز بازارشان نصيبي نيست"‪",‬ز مخزن زر سلطان‬
‫همي كشند زكات"‬
‫‪",487,4‬پي گشادن درهاي بسته مي آيند"‪",‬گرفته زير بغل ها كليدهاي‬
‫نجات"‬
‫‪",487,5‬به دست هر جان زنبيل زفت مي آيد"‪",‬شنيده بانگ تعالو التاخذوا‬
‫الصدقات"‬
‫‪",487,6‬بيا بيا گذري كن ببين زكات ملك"‪",‬به طور موسي عمران و غلغل‬
‫ميقات"‬
‫‪",487,7‬دريده پهلوي هميان از آن زر بسيار"‪",‬دريده قوصرهاشان ز بار‬
‫قند و نبات"‬
‫‪",487,8‬ز خرمن دو جهان مور خود چه تاند برد"‪",‬خمش كن و بنشين دور‬
‫و مي شنو صلوات"‬
‫‪",482,11‬اذان فاخته ديديم و قامت اشجار"‪",‬خموش كن كه سخن شرط‬
‫نيست وقت صلت"‬
‫‪",483,1‬هر آنك از سبب وحشت غمي تنهاست"‪",‬بدانك خصم دلست و‬
‫مراقب تنهاست"‬

‫‪",483,2‬به چنگ و تنتن اين تن نهاده اي گوشي"‪",‬تن تو توده خاكست و‬
‫دمدمه ش چو هواست"‬
‫‪",483,3‬هواي نفس تو همچون هواي گردانگيز"‪",‬عدو ديده و بيناييست و‬
‫خصم ضياست"‬
‫‪",483,4‬تويي مگر مگس اين مطاعم عسلين"‪",‬كه زامقلو ترا درد و‬
‫زانقلوه عناست"‬
‫‪",483,5‬در آن زمان كه درين دوغ مي فتي چو مگس"‪",‬عجب كه توبه و‬
‫عقل و رويت تو كجاست"‬
‫‪",483,6‬به عهد و توبه چرا چون فتيله مي پيچي"‪",‬كه عهد تو چو چراغي‬
‫رهين هر نكباست"‬
‫‪",483,7‬بگو به يوسف يعقوب هجر را درياب"‪",‬كه بي ز پيرهن نصرت تو‬
‫حبس عماست"‬
‫‪",483,8‬چو گوشت پاره ضريريست مانده بر جايي"‪",‬چو مرده ايست‬
‫ضرير و عقيله احياست"‬
‫‪",483,9‬به جاي دارو او خاك مي زند در چشم"‪",‬بدان گمان كه مگر سرمه‬
‫است خاك و دواست"‬
‫‪",483,10‬چو لتعاف من الكافرين ديارا"‪",‬دعاي نوح نبيست و او مجاب‬
‫دعاست"‬
‫‪",483,11‬هميشه كشتي احمق غريق طوفانست"‪",‬كه زشت صنعت و‬
‫مبغوض گوهر و رسواست"‬
‫‪",483,12‬اگر چه بحر كرم موج مي زند هر سو"‪",‬به حكم عدل خبيثات مر‬
‫خبيثين راست"‬
‫‪",483,13‬قفا همي خور و اندر مكش كلگردن"‪",‬چنان گلو كه تو داري‬
‫سزاي صفع و قفاست"‬
‫‪",483,14‬گلو گشاده چو فرج فراخ ماده خران"‪",‬كه كير خر نرهد زو چو‬
‫پيش او برخاست"‬
‫‪",483,15‬بخور تو اي سگ گرگين شكنبه و سرگين"‪",‬شكمبه و دهن سگ‬
‫بلي سزابسزاست"‬
‫‪",483,16‬بيا بخور خر مرده سگ شكار نه اي"‪",‬ز پوز و ز شكم و طلعت‬
‫تو خود پيداست"‬
‫‪",483,17‬سگ محله و بازار صيد كي گيرد"‪",‬مقام صيد سر كوه و بيشه و‬
‫صحراست"‬
‫‪",483,18‬رها كن اين همه را نام يار و دلبر گو"‪",‬كه زشتها كه بدو در رسد‬
‫همه زيباست"‬
‫‪",483,19‬كه كيمياست پناه وي و تعلق او"‪",‬مصرف همه ذرات اسفل و‬
‫اعلست"‬
‫‪",483,20‬نهان كند دو جهان را درون يك ذره"‪",‬كه از تصرف او عقل گول‬
‫و نابيناست"‬
‫‪",483,21‬بدانك زيركي عقل جمله دهليزيست"‪",‬اگر به علم فلطون بود‬
‫برون سراست"‬
‫‪",483,22‬جنون عشق به از صد هزار گردون عقل"‪",‬كه عقل دعوي سر‬
‫كرد و عشق بي سر و پاست"‬

‫‪",483,23‬هر آنك سر بودش بيم سر همش باشد"‪",‬حريف بيم نباشد هر‬
‫آنك شير وغاست"‬
‫‪",483,24‬رود درونه سم الخياط رشته عشق"‪",‬كه سر ندارد و بي سر‬
‫مجرد و يكتاست"‬
‫‪",488,1‬درين سلم مرا با تو دار و گير جداست"‪",‬دمي عظيم نهانست و‬
‫در حجاب خداست"‬
‫‪",488,2‬ز چنگ سخت عجيبست آن ترنگ ترنگ"‪",‬چهاست نعره برآورده‬
‫كان چهاست چهاست"‬
‫‪",488,3‬شراب لعل بياورد شاه كين ركنيست"‪",‬خمش كه وقت جنون و نه‬
‫وقت كشف غطاست"‬
‫‪",489,1‬اگر تو مست وصالي رخ تو ترش چراست"‪",‬برون شيشه ز حال‬
‫درون شيشه گواست"‬
‫‪",489,2‬پديد باشد مستي ميان صد هشيار"‪",‬ز بوي رنگ وز چشم و فتادن‬
‫از چپ و راست"‬
‫‪",489,3‬علي الخصوص شرابي كه اوليا نوشند"‪",‬كه جوش و نوش و‬
‫قوامش ز خم لطف خداست"‬
‫‪",489,4‬خم شراب ميان هزار خم دگر"‪",‬به كف و تف و به جوش و به‬
‫غلغله پيداست"‬
‫‪",489,5‬چو جوش ديدي مي دان كه آتشست ز جان"‪",‬خروش ديدي مي‬
‫دانك شعله سوداست"‬
‫‪",489,6‬بدانك سركه فروشي شراب كي دهدت"‪",‬كه جرعه اش را صد‬
‫من شكر به نقد بهاست"‬
‫‪",489,7‬بهاي باده من المومنين انفسهم"‪",‬هواي نفس بمان گر هوات بيع‬
‫و شراست"‬
‫‪",489,8‬هواي نفس رها كردي و عوض نرسيد"‪",‬مگو چنين كه بران مكرم‬
‫اين دروغ خطاست"‬
‫‪",489,9‬كسي كه شب به خرابات قاب قوسين ست"‪",‬درون ديده پرنور او‬
‫خمار لقاست"‬
‫‪",489,10‬طهارتيست ز غم باده شراب طهور"‪",‬در آن دماغ كه باده ست‬
‫باد غم ز كجاست"‬
‫‪",489,11‬ابيت عند ربي نام آن خراباتست"‪",‬نشان يطعم و يسقن هم از‬
‫پيمبر ماست"‬
‫‪",490,1‬مرا چو زندگي از ياد روي چون مه تست"‪",‬هميشه سجده گهم‬
‫آستان خرگه تست"‬
‫‪",490,2‬به هر شبي كشدم تا به روز زنده كند"‪",‬نواي آن سگ كو پاسبان‬
‫درگه تست"‬
‫‪",490,3‬ز پيش آب و گل من بديد روح ترا"‪",‬خرد بگفت كه سجده كنش‬
‫كه او شه تست"‬
‫‪",490,4‬سجود كرد و در آن سجده ماند تا به ابد"‪",‬نهاده روي بر آن خاك‬
‫خوش كه او ره تست"‬
‫‪",490,5‬چه باشدت اگر اين شوره خاك راكه منم"‪",‬به نعل باز نوازي كه‬
‫آن گذرگه تست"‬

‫‪",490,6‬ايا دو ديده تبريز شمس دين به حق"‪",‬تو كهرباي دلي دل به‬
‫عاشقي كه تست"‬
‫‪",491,1‬جهان و كار جهان سر به سر اگر بادست"‪",‬چرا ز باد مكافات داد‬
‫و بيدادست"‬
‫‪",491,2‬به باد و بود محمد نگر كه چون باقيست"‪",‬ز بعد ششصد و پنجاه‬
‫سخت بنيادست"‬
‫‪",491,3‬ز باد بولهب و جنس او نمي بيني"‪",‬كه از براي فضيحت فسانه‬
‫شان يادست"‬
‫‪",491,4‬چنين ثبات و بقا باد را كجا باشد"‪",‬درين ثبات كه قاف كمتر‬
‫آحادست"‬
‫‪",491,5‬نبود باد دم عيسي و دعاي عرير"‪",‬عنايت ازلي بد كه نور‬
‫استادست"‬
‫‪",494,6‬دل خوش گزيدي غم شمس تبريز"‪",‬گزيده كسي را گزيدي كه‬
‫نوشت"‬
‫‪",495,1‬اگر مر ترا صلح آهنگ نيست"‪",‬مرا با تو اي جان سر جنگ نيست"‬
‫‪",495,2‬تو در جنگ آيي روم من به صلح"‪",‬خداي جهان را جهان تنگ‬
‫نيست"‬
‫‪",495,3‬جهانيست جنگ و جهانيست صلح"‪",‬جهان معاني به فرسنگ‬
‫نيست"‬
‫‪",495,4‬هم آب و هم آتش برادر بدند"‪",‬ببين اصل هر دو به جز سنگ‬
‫نيست"‬
‫‪",495,5‬كه بي اين دو عالم ندارد نظام"‪",‬اگر روم خوبست بي زنگ‬
‫نيست"‬
‫‪",495,6‬مرا عقل صد بار پيغام داد"‪",‬خمش كن كه فخرست آن ننگ‬
‫نيست"‬
‫‪",496,1‬طرب اي بحر اصل آب حيات"‪",‬اي تو ذات و دگر مهان چو‬
‫صفات"‬
‫‪",496,2‬اه چه گفتم كجاست تا به كجا"‪",‬كو يكي وصف ليق چو تو ذات"‬
‫‪",496,3‬هر كه در عشق روت غوطي خورد"‪",‬ريش خندي زند بهست و‬
‫فوات"‬
‫‪",496,4‬شرق تا غرب شكرين گردد"‪",‬گر نمايد بدو شكرت نبات"‬
‫‪",496,5‬جان من جام عشق دلبر ديد"‪",‬لعل چون خون خويش گفت كه‬
‫هات"‬
‫‪",496,6‬جان بنوشيد و از سرش تا پاي"‪",‬آتشي برفروخت از شررات"‬
‫‪",496,7‬مست شد جان چنانكه نشناسد"‪",‬خويشتن را ز مي جز از‬
‫طاعات"‬
‫‪",496,8‬بانگ آمد ز عرش مژده ترا"‪",‬كه ز من در گذشت نور عطات"‬
‫‪",496,9‬مژده از بخششي كه نتوان يافت"‪",‬به دو صد سال خون چشم و‬
‫عنات"‬
‫‪",496,10‬كه به هر قطره از پياله او"‪",‬مرده زند شود عجوز فتات"‬
‫‪",496,11‬گرش از عشق دوست بو بودي"‪",‬كي نگو سار گشتي هرگز‬
‫لت"‬

‫‪",496,12‬چون شدي مست او كجا داني"‪",‬تو ركوع و سجود در صلوات"‬
‫‪",496,13‬چونك بي خود شدي ز پرتو عشق"‪",‬جسم آن شاه ماست جان‬
‫صلت"‬
‫‪",496,14‬چو به مردي به پاي شمس الدين"‪",‬زنده گشتي تو ايمني ز‬
‫ممات"‬
‫‪",496,15‬داد مخدوم از خداونديش"‪",‬به هر ملك ابد مثال و برات"‬
‫‪",497,1‬صوفيان آمدند از چپ و راست"‪",‬در به در كو به كو كه باده‬
‫كجاست"‬
‫‪",497,2‬در صوفي دلست و كويش جان"‪",‬باده صوفيان ز خم خداست"‬
‫‪",497,3‬سر خم را گشاد ساقي و گفت"‪",‬الصل هر كسي كه عاشق‬
‫ماست"‬
‫‪",497,4‬اينچنين باده و چنين مستي"‪",‬در همه مذهبي حلل و رواست"‬
‫‪",497,5‬توبه بشكن كه در چنين مجلس"‪",‬از خطا توبه صد هزار خطاست"‬
‫‪",497,6‬چون شكستي تو زاهدان را نيز"‪",‬الصل زن كه روز روز صلست"‬
‫‪",497,7‬مردمت گر ز چشم خويش انداخت"‪",‬مردمي چشم عاشقانت‬
‫جاست"‬
‫‪",497,8‬گر برفت آب روي كمتر غم"‪",‬جاي عاشق برون آب و هواست"‬
‫‪",499,23‬هر نباتي نشاني آبست"‪",‬چيست كان را ازو جبايت نيست"‬
‫‪",499,24‬بس كن اين آب را نشانيهاست"‪",‬تشنه را حاجت وصايت نيست"‬
‫‪",500,1‬قبله امروز جز شهنشه نيست"‪",‬هر كه آيد به در بگو ره نيست"‬
‫‪",500,2‬عذر گو وز بهانه آگه باش"‪",‬همه خفتند و يك كس آگه نيست"‬
‫‪",500,3‬نگذارد نه كوته و نه دراز"‪",‬آتشي كو دراز و كوته نيست"‬
‫‪",500,4‬در چه طبع تو خيالتست"‪",‬يوسفي بي خيال در چه نيست"‬
‫‪",500,5‬چونكه گندم رسيد مغز آكند"‪",‬همره ماست و همره كه نيست"‬
‫‪",500,6‬پاره پاره كند يكايك را"‪",‬عشق آن يك كه پاره ده نيست"‬
‫‪",500,7‬گه گهي مي كشند گوش ترا"‪",‬سوي آن عالمي كه گه گه نيست"‬
‫‪",500,8‬شمس تبريز شاه تركانست"‪",‬رو به صحرا كه شه به خرگه‬
‫نيست"‬
‫‪",501,1‬امشب از چشم و مغز خواب گريخت"‪",‬ديد دل را چنين خراب‬
‫گريخت"‬
‫‪",501,2‬خواب دل را خراب ديد ويباب"‪",‬بي نمك بود ازين كباب گريخت"‬
‫‪",501,3‬خواب مسكين به زير پنجه عشق"‪",‬زخمها خورد وز اضطراب‬
‫گريخت"‬
‫‪",501,4‬عشق همچون نهنگ لب بگشاد"‪",‬خواب چون ماهي اندر آب‬
‫گريخت"‬
‫‪",501,5‬خواب چون ديد خصم بي زنهار"‪",‬مول مولي بزد شتاب گريخت"‬
‫‪",501,6‬ماه ما شب برآمد و اين خواب"‪",‬همچو سايه ز آفتاب گريخت"‬
‫‪",501,7‬خواب چون ديد دولت بيدار"‪",‬همچو گنجشك از عقاب گريخت"‬
‫‪",501,8‬شكر لله هماي باز آمد"‪",‬چونك باز آمد اين غراب گريخت"‬
‫‪",501,9‬عشق از خواب يك سوالي كرد"‪",‬چون فرو ماند از جواب‬
‫گريخت"‬

‫‪",501,10‬خواب مي بست شش جهت را در"‪",‬چون خدا كرد فتح باب‬
‫گريخت"‬
‫‪",501,11‬شمس تبريز از خيالت خواب"‪",‬چون خطاييست كز صواب‬
‫گريخت"‬
‫‪",502,1‬اندر آ عيش بي تو شادان نيست"‪",‬كيست كوبنده تو از جان‬
‫نيست"‬
‫‪",502,2‬اي تو در جان چو جان ما در تن"‪",‬سخت پنهان وليك پنهان نيست"‬
‫‪",502,3‬دست بر هر كجا نهي جانست"‪",‬دست بر جان نهادن آسان‬
‫نيست"‬
‫‪",502,4‬جان كه صافي شدست در قالب"‪",‬جز كه آيينه دار جانان نيست"‬
‫‪",502,5‬جمع شد آفتاب و مه اين دم"‪",‬وقت افسانه پريشان نيست"‬
‫‪",502,6‬مستي افزون شدست و مي ترسم"‪",‬كين سخن را مجال جولن‬
‫نيست"‬
‫‪",502,7‬دست نه بر دهان من تا من"‪",‬آن نگويم چو گفت را آن نيست"‬
‫‪",503,1‬بر شكرت جمع مگسها چراست"‪",‬نكته ل حول مگس ران‬
‫كجاست"‬
‫‪",503,2‬هر نظري بر رخ او راست نيست"‪",‬جز نظري كو ز ازل بود‬
‫راست"‬
‫‪",503,3‬اسب خسان را به رخي پي بزن"‪",‬عشوه ده اي شاه كه اين روي‬
‫ماست"‬
‫‪",503,4‬عشوه و عياري و جور و دغل"‪",‬تو نكني ور كني از تو رواست"‬
‫‪",503,5‬از تو اگر سنگ رسد گوهرست"‪",‬گر تو كني جور به از صد‬
‫وفاست"‬
‫‪",503,6‬تيره نظر چونك ببيند دو نقش"‪",‬جامه درد نعره زند كين‬
‫صفاست"‬
‫‪",503,7‬چونك هر انديشه خيالي گزيد"‪",‬مجلس عشاق خيالش جداست"‬
‫‪",503,8‬كعبه چو از سنگ پرستان پرست"‪",‬روي به ما آر كه قبله‬
‫خداست"‬
‫‪",503,9‬آنك ازين قبله گدايي كند"‪",‬در نظرش سنجر و سلطان گداست"‬
‫‪",503,10‬جز كه به تبريز بر شمس دين"‪",‬روح نياسود و نخفت و نخاست"‬
‫‪",504,1‬خيز كه امروز جهان آن ماست"‪",‬جان و جهان ساقي و مهمان‬
‫ماست"‬
‫‪",504,2‬در دل و در ديده ديو و پري"‪",‬دبدبه فر سليمان ماست"‬
‫‪",504,3‬رستم دستان و هزاران چو او"‪",‬بنده و بازيچه دستان ماست"‬
‫‪",504,4‬بس نبود مصر مرا اين شرف"‪",‬اينكه شهش يوسف كنعان‬
‫ماست"‬
‫‪",504,5‬خيز كه فرمان ده جان و جهان"‪",‬از كرم امروز به فرمان ماست"‬
‫‪",504,6‬زهره و مه دف زن شادي ماست"‪",‬بلبل جان مست گلستان‬
‫ماست"‬
‫‪",504,7‬كاسه ارزاق پياپي شدست"‪",‬كيسه اقبال حرمدان ماست"‬
‫‪",504,8‬شاه شهي بخش طربساز ماست"‪",‬يار پري روي پري خوان‬
‫ماست"‬

‫‪",504,9‬آن ملك مفخر چوگان و گوي"‪",‬شكر كه امروز به ميدان ماست"‬
‫‪",504,10‬آن ملك مملكت جان و دل"‪",‬در دل و در جان پريشان ماست"‬
‫‪",504,11‬كيست در آن گوشه دل تن زده"‪",‬پيش كشش كو شكرستان‬
‫ماست"‬
‫‪",504,12‬خازن رضوان كه مه جنتست"‪",‬مست رضاي دل رضوان ماست"‬
‫‪",504,13‬شور در افكنده و پنهان شده"‪",‬او نمك عمر و نمكدان ماست"‬
‫‪",504,14‬گوشه گرفتست و جهان مست اوست"‪",‬او خضر و چشمه حيوان‬
‫ماست"‬
‫‪",504,15‬چون نمك ديگ و چو جان در بدن"‪",‬از همه ظاهرتر و پنهان‬
‫ماست"‬
‫‪",504,16‬نيست نماينده و خود جمله اوست"‪",‬خود همه ماييم چو او آن‬
‫ماست"‬
‫‪",504,17‬بيش مگو حجت و برهان كه عشق"‪",‬در خمشي حجت و برهان‬
‫ماست"‬
‫‪",505,1‬پيشتر آ روي تو جز نور نيست"‪",‬كيست كه از عشق تو مخمور‬
‫نيست"‬
‫‪",505,2‬ني غلطم در طلب جان جان"‪",‬پيش ميا پس به مرو دور نيست"‬
‫‪",505,3‬طلعت خورشيد كجا برنتافت"‪",‬ماه بر كيست كه مشهور نيست"‬
‫‪",505,4‬پرده انديشه جز انديشه نيست"‪",‬ترك كن انديشه كه مستور‬
‫نيست"‬
‫‪",505,5‬اي شكري دور ز وهم مگس"‪",‬وي عسلي كز تن زنبور نيست"‬
‫‪",505,6‬هر كه خورد غصه و غم بعد ازين"‪",‬با رخ چون ماه تو معذور‬
‫نيست"‬
‫‪",505,7‬هر دل بي عشق اگر پادشاست"‪",‬جز كفن اطلس و جز گور‬
‫نيست"‬
‫‪",505,8‬تابش انديشه هر منكري"‪",‬مقت خدا بيند اگر كور نيست"‬
‫‪",505,9‬پير و جوان كو خورد آب حيات"‪",‬مرگ برو نافذ و ميسور نيست"‬
‫‪",505,10‬پرده حق خواست شدن ماه و خور"‪",‬عشق شناسيد كه او حور‬
‫نيست"‬
‫‪",505,11‬مفخر تبريز تويي شمس دين"‪",‬گفتن اسرار تو دستور نيست"‬
‫‪",506,1‬كار من اينست كه كاريم نيست"‪",‬عاشقم از عشق تو عاريم‬
‫نيست"‬
‫‪",506,2‬تا كه مرا شير غمت صيد كرد"‪",‬جز كه همين شير شكاريم‬
‫نيست"‬
‫‪",506,3‬در تك اين بحر چه خوش گوهري"‪",‬كه مثل موج قراريم نيست"‬
‫‪",506,4‬بر لب بحر تو مقيمم مقيم"‪",‬مست لبم گرچه كناريم نيست"‬
‫‪",506,5‬وقف كنم اشكم خود بر ميت"‪",‬كز مي تو هيچ خماريم نيست"‬
‫‪",506,6‬مي رسدم باده تو ز آسمان"‪",‬منت هر شيره فشاريم نيست"‬
‫‪",506,7‬باده ات از كوه سكونت برد"‪",‬عيب مكن زانكه وقاريم نيست"‬
‫‪",506,8‬ملك جهان گيرم چون آفتاب"‪",‬گرچه سپاهي و سواريم نيست"‬
‫‪",506,9‬مي كشم از مصر شكر سوي روم"‪",‬گرچه شتربان و قطاريم‬
‫نيست"‬

‫‪",506,10‬گرچه ندارم به جهان سروري"‪",‬درد سر بيهده باريم نيست"‬
‫‪",506,11‬بر سر كوي تو مرا خانه گير"‪",‬كز سر كوي تو گذاريم نيست"‬
‫‪",506,12‬همچو شكر با گلت آميختم"‪",‬نيست عجب گر سر خاريم نيست"‬
‫‪",506,13‬قطب جهاني همه را رو به تست"‪",‬جز كه به گرد تو دواريم‬
‫نيست"‬
‫‪",506,14‬خويش من آنست كه از عشق زاد"‪",‬خوشتر ازين خويش و‬
‫تباريم نيست"‬
‫‪",506,15‬چيست فزون از دو جهان شهر عشق"‪",‬بهتر ازين شهر و دياريم‬
‫نيست"‬
‫‪",506,16‬گر ننگارم سخني بعد ازين"‪",‬نيست از آن رو كه نگاريم نيست"‬
‫‪",507,1‬كيست كه او بنده راي تو نيست"‪",‬كيست كه او مست لقاي تو‬
‫نيست"‬
‫‪",507,2‬غصه كشي كو كه ز خوف تو نيست"‪",‬يا طربي كان ز رجاي تو‬
‫نيست"‬
‫‪",507,3‬بخل كفي كو كه ز قبض تو نيست"‪",‬يا كرمي كان ز عطاي تو‬
‫نيست"‬
‫‪",507,4‬لعل لبي كو كه ز كان تو نيست"‪",‬محتشمي كو كه گداي تو‬
‫نيست"‬
‫‪",507,5‬متصل اوصاف تو با جانها"‪",‬يك رگ بي بند و گشاي تو نيست"‬
‫‪",507,6‬هر دو جهان چون دو كف و تو چو جان"‪",‬كف چه دهد كان ز‬
‫سخاي تو نيست"‬
‫‪",507,7‬چشم كي ديدست درين باغ كون"‪",‬رقص گلي كان ز هواي تو‬
‫نيست"‬
‫‪",507,8‬غافل ناله كند از جور خلق"‪",‬خلق به جز شبه عصاي تو نيست"‬
‫‪",507,9‬جنبش اين جمله عصاها ز تست"‪",‬هر يك جز درد و دواي تو‬
‫نيست"‬
‫‪",509,15‬روح چو بازيست كه پران شود"‪",‬كز سوي شه طبل شنيدن‬
‫گرفت"‬
‫‪",509,16‬بس كن زيرا كه حجاب سخن"‪",‬پرده بگرد تو تنيدن گرفت"‬
‫‪",510,1‬باز ببط گفت كه صحرا خوشست"‪",‬گفت شبت خوش كه مرا جا‬
‫خوشست"‬
‫‪",510,2‬سر بنهم من كه مرا سر خوشست"‪",‬راه تو پيما كه سرت‬
‫ناخوشست"‬
‫‪",510,3‬گرچه تاريك بود مسكنم"‪",‬در نظر يوسف زيبا خوشست"‬
‫‪",510,4‬دوست چو در چاه بود چه خوشست"‪",‬دوست چو بالست به بال‬
‫خوشست"‬
‫‪",510,5‬در بن دريا به تك آب تلخ"‪",‬در طلب گوهر رعنا خوشست"‬
‫‪",510,6‬بلبل نالنده به گلشن به دشت"‪",‬طوطي گوينده شكرخا‬
‫خوشست"‬
‫‪",510,7‬تابش تسبيح فرشته است و روح"‪",‬كين فلك نادره مينا خوشست"‬
‫‪",510,8‬چونك خدا روفت دلت را ز حرص"‪",‬رو به دل آور دل يكتا‬
‫خوشست"‬

‫‪",510,9‬از تو چو انداخت خدا رنج كار"‪",‬رو به تماشا كه تماشا خوشست"‬
‫‪",510,10‬گفت تماشاي جهان عكس ماست"‪",‬هم بر ما باش كه با ما‬
‫خوشست"‬
‫‪",510,11‬عكس در آيينه اگرچه نكوست"‪",‬ليك خود آن صورت احيا‬
‫خوشست"‬
‫‪",510,12‬زردي رو عكس رخ احمرست"‪",‬بگذر ازين عكس كه حمرا‬
‫خوشست"‬
‫‪",510,13‬نور خداييست كه ذرات را"‪",‬رقص كنان بي سر و بي پا‬
‫خوشست"‬
‫‪",510,14‬رقص درين نور خرد كن كزو"‪",‬تحت ثري تا به ثريا خوشست"‬
‫‪",510,15‬ذره شدي باز مرو كه مشو"‪",‬صبر و وفا كن كه وفاها خوشست"‬
‫‪",510,16‬بس كن چون ديده ببين و مگو"‪",‬ديده مجو ديده بينا خوشست"‬
‫‪",510,17‬مفخر تبريز شهم شمس دين"‪",‬با همه فرخنده و تنها خوشست"‬
‫‪",511,1‬همچو گل سرخ برو دست دست"‪",‬همچو ميي خلق ز تو مست‬
‫مست"‬
‫‪",511,2‬بازوي تو قوس خدا يافت يافت"‪",‬تير تو از چرخ برون جست‬
‫جست"‬
‫‪",511,3‬غيرت تو گفت برو راه نيست"‪",‬رحمت تو گفت بيا هست هست"‬
‫‪",511,4‬لطف تو درياست و منم ماهيش"‪",‬غيرت تو ساخت مرا شست‬
‫شست"‬
‫‪",511,5‬مرهم تو طالب مجروحهاست"‪",‬نيست غم ار شست توام خست‬
‫خست"‬
‫‪",511,6‬اي كه تو نزديك تر از دم به من"‪",‬دم نزنم پيش تو جز پست‬
‫پست"‬
‫‪",511,7‬گرچه يكي يوسف و صد گرگ بود"‪",‬از دم يعقوب كرم رست‬
‫رست"‬
‫‪",511,8‬مست همه گرد درين شهر ما"‪",‬دزد و عسس را شه ما بست‬
‫بست"‬
‫‪",512,1‬صبر مرا آينه بيماريست"‪",‬آينه عاشق غمخواريست"‬
‫‪",512,2‬درد نباشد ننمايد صبور"‪",‬كه دل او روشن يا تاريست"‬
‫‪",512,3‬آينه جوييست نشان جمال"‪",‬كه رخم از عيب و كلف عاريست"‬
‫‪",512,4‬ور كلفي باشد عاريتيست"‪",‬قابل داروست و تب افشاريست"‬
‫‪",515,1‬خانه دل باز كبوتر گرفت"‪",‬مشغله و بقر بقو درگرفت"‬
‫‪",515,2‬غلغل مستان چو به گردون رسيد"‪",‬كركس زرين فلك پر گرفت"‬
‫‪",515,3‬بو طربون گشت مه و مشتري"‪",‬زهره مطرب طرب از سر‬
‫گرفت"‬
‫‪",515,4‬خالق ارواح ز آب و ز گل"‪",‬آينه اي كرد و برابر گرفت"‬
‫‪",515,5‬ز آينه صد نقش شد و هر يكي"‪",‬آنچ مرو راست ميسر گرفت"‬
‫‪",515,6‬هر كه دلي داشت به پايش فتاد"‪",‬هر كه سر او سر منبر گرفت"‬
‫‪",515,7‬خرمن ارواح نهايت نداشت"‪",‬مورچه اي چيز محقر گرفت"‬
‫‪",515,8‬گر ز تو پر گشت جهان همچو برف"‪",‬نيست شوي چون تف خود‬
‫درگرفت"‬

‫‪",515,9‬نيست شو اي برف و همه خاك شو"‪",‬بنگر كين خاك چه زيور‬
‫گرفت"‬
‫‪",515,10‬خاك به تدريج بدانجا رسيد"‪",‬كز فر او هر دو جهان فر گرفت"‬
‫‪",515,11‬بس كه زبان اين دم معزول شد"‪",‬بس كه جهان جان سخنور‬
‫گرفت"‬
‫‪",516,1‬باز رسيديم ز ميخانه مست"‪",‬باز رهيديم ز بال و پست"‬
‫‪",516,2‬جمله مستان خوش و رقصان شدند"‪",‬دست زنيد اي صنمان‬
‫دست دست"‬
‫‪",516,3‬ماهي و دريا همه مستي كنند"‪",‬چونك سر زلف تو افتاده شست"‬
‫‪",516,4‬زير و زبر گشت خرابات ما"‪",‬خنب نگون گشت و قرابه شكست"‬
‫‪",516,5‬پير خرابات چو آن شور ديد"‪",‬بر سر بام آمد و از بام جست"‬
‫‪",516,6‬جوش برآورد يكي مي كزو"‪",‬هست شود نيست شود نيست‬
‫هست"‬
‫‪",516,7‬شيشه چو بشكست و بهر سوي ريخت"‪",‬چند كف پاي حريفان كه‬
‫خست"‬
‫‪",516,8‬آنكه سر از پاي نداند كجاست"‪",‬مست فتادست به كوي الست"‬
‫‪",516,9‬باده پرستان همه در عشرتند"‪",‬تنتن تنتن شنو اي تن پرست"‬
‫‪",517,1‬اي ز بگه خاسته سر مست مست"‪",‬مست شرابي و شراب‬
‫الست"‬
‫‪",517,2‬عشق رسانيد ترا همچو جام"‪",‬از بر ما تا بر خود دست دست"‬
‫‪",517,3‬بازوي تو قوس خدا يافت يافت"‪",‬تير تو از چرخ برون جست‬
‫جست"‬
‫‪",517,4‬هر گهري كان ز خزينه خداست"‪",‬در دو لب لعل تو آن هست‬
‫هست"‬
‫‪",517,5‬فاش شد اين عشق تو بي قصد ما"‪",‬بند بدريد ز دل جست‬
‫جست"‬
‫‪",517,6‬فاش شد آن راز كه در نيم شب"‪",‬زير زبان گفته بدم پست‬
‫پست"‬
‫‪",517,7‬كرم خورد چوب و برويد ز چوب"‪",‬عشق ز من رست و مرا‬
‫خست خست"‬
‫‪",518,1‬نفسي بهوي الحبيب فارت"‪",‬لما رات الكوس دارت"‬
‫‪",518,2‬مدت يدها الي رحيق"‪",‬والنفس بنوره استنارت"‬
‫‪",518,3‬لما شربته نفس و ترا"‪",‬خفت و تصاعدت و طارت"‬
‫‪",518,4‬لقت قمرا اذا تجلي"‪",‬الشمس من الحيا توارت"‬
‫‪",491,6‬اگر چه باد سخن بگذرد سخن باقيست"‪",‬اگرچه باد صبا بگذرد‬
‫چمن شادست"‬
‫‪",491,7‬ز بيم باد جهان همچو برگ مي لرزد"‪",‬درون باد نداني كه تيغ‬
‫پولدست"‬
‫‪",491,8‬كهي بود كه به جز باد در جهان نشناخت"‪",‬كهي كهي نكند زانك كه‬
‫نه فرهادست"‬
‫‪",491,9‬تو با خبر نشوي گر كنم بسي فرياد"‪",‬كه از درون دلم موجهاي‬
‫فريادست"‬

‫‪",491,10‬اگر تو بحر ببيني و موج بر تو زند"‪",‬يقين شود كه نه بادست ملك‬
‫آبادست"‬
‫‪",492,1‬ز دام چند بپرسي و دانه را چه شدست"‪",‬به بام چند برآيي و خانه‬
‫را چه شدست"‬
‫‪",492,2‬فسرده چند نشيني ميان هستي خويش"‪",‬تنور آتش عشق و زبانه‬
‫را چه شدست"‬
‫‪",492,3‬بگرد آتش عشقش ز دور مي گردي"‪",‬اگر تو نقره صافي ميانه را‬
‫چه شدست"‬
‫‪",492,4‬ز دردي غم و انديشه سير چون نشوي"‪",‬جمال يار و شراب مغانه‬
‫را چه شدست"‬
‫‪",492,5‬اگرچه سرد وجوديت گرم درپيچيد"‪",‬بره كنش به بهانه بهانه را چه‬
‫شدست"‬
‫‪",492,6‬شكايت ار ز زمانه كند بگو تو برو"‪",‬زمانه بي تو خوش است و‬
‫زمانه را چه شدست"‬
‫‪",492,7‬درخت وار چرا شاخ شاخ وسوسه اي"‪",‬يگانه باش چو بيخ و يگانه‬
‫را چه شدست"‬
‫‪",492,8‬در آن ختن كه درو شخص هست و صورت نيست"‪",‬مگو فلن چه‬
‫كس است و فلنه را چه شدست"‬
‫‪",492,9‬نشان عشق شد اين دل ز شمس تبريزي"‪",‬ببين ز دولت عشقش‬
‫نشانه را چه شدست"‬
‫‪",493,1‬تو مردي و نظرت در جهان جان نگريست"‪",‬چو باز زنده شدي‬
‫زين سپس بداني زيست"‬
‫‪",493,2‬هر آنكسي كه چو ادريس مرد و باز آمد"‪",‬مدرس ملكوتست و بر‬
‫غيوب حفيست"‬
‫‪",493,3‬بيا بگو به كدامين ره از جهان رفتي"‪",‬وزان طرف به كدامين ره‬
‫آمدي كه خفيست"‬
‫‪",493,4‬رهي كه جمله جانها به هر شبي بپرند"‪",‬كه شهر شهر قفصها به‬
‫شب ز مرغ تهيست"‬
‫‪",493,5‬چو مرغ پاي ببسته ست دور مي نپرد"‪",‬به چرخ مي نرسد وز دوار‬
‫او عجميست"‬
‫‪",493,6‬علقه را چو ببرد به مرگ و باز پرد"‪",‬حقيقت و سر هر چيز را‬
‫ببيند چيست"‬
‫‪",493,7‬خموش باش كه پرست عالم خمشي"‪",‬مكوب طبل مقالت كه‬
‫گفت طبل تهيست"‬
‫‪",494,1‬به شاه نهاني رسيدي كه نوشت"‪",‬مي آسماني چشيدي كه‬
‫نوشت"‬
‫‪",494,2‬نگار ختن را حيات چمن را"‪",‬ميان گلستان كشيدي كه نوشت"‬
‫‪",494,3‬ايا جان دلبر ايا جمله شكر"‪",‬چه ماهي چه شاهي چه عيدي كه‬
‫نوشت"‬
‫‪",494,4‬ز مستان سلمت ز رندان پيامت"‪",‬كه قفل طرب را كليدي كه‬
‫نوشت"‬

‫‪",494,5‬چه رعنا رقيبي چه شيرين طبيبي"‪",‬كه در سر شرابي پزيدي كه‬
‫نوشت"‬
‫‪",497,9‬آشنايان اگر ز ما گشتند"‪",‬غرقه را آشنا در آن درياست"‬
‫‪",498,1‬فعل نيكان محرض نيكيست"‪",‬همچو مطرب كه باعث سيكيست"‬
‫‪",498,2‬بهر تحريض بندگان يزدان"‪",‬از بد و نيك شاكر و شاكيست"‬
‫‪",498,3‬نكر فرعون و شكر موسي كرد"‪",‬به بهانه ز حال ما حاكيست"‬
‫‪",498,4‬جنس فرعون هر كي در مني است"‪",‬جنس موسي هر آنك در‬
‫پاكيست"‬
‫‪",498,5‬از پي غم يقين همه شاديست"‪",‬و از پي شادي تو غمناكيست"‬
‫‪",498,6‬خاك باشي گزيد احمد از آن"‪",‬شاه معراج و پيك افلكيست"‬
‫‪",498,7‬خاك باشي برويد از تو نبات"‪",‬گنج دل يافت آنك او خاكيست"‬
‫‪",498,8‬ما همه چون يكيم بي من و تو"‪",‬پس خمش باش اين سخن با‬
‫كيست"‬
‫‪",499,1‬عشق جز دولت و عنايت نيست"‪",‬جز گشاد دل و هدايت نيست"‬
‫‪",499,2‬عشق را بو حنيفه درس نكرد"‪",‬شافعي را درو روايت نيست"‬
‫‪",499,3‬ليجوز و يجوز تا اجلست"‪",‬علم عشاق را نهايت نيست"‬
‫‪",499,4‬عاشقان غرقه اند در شكراب"‪",‬از شكر مصر را شكايت نيست"‬
‫‪",499,5‬جان مخمور چون نگويد شكر"‪",‬باده اي را كه حد و غايت نيست"‬
‫‪",499,6‬هر كرا پر غم و ترش ديدي"‪",‬نيست عاشق وزان وليت نيست"‬
‫‪",499,7‬گر نه هر غنچه پرده باغيست"‪",‬غيرت و رشك را سرايت نيست"‬
‫‪",499,8‬مبتدي باشد اندرين ره عشق"‪",‬آنك او واقف از بدايت نيست"‬
‫‪",499,9‬نيست شو نيست از خودي زيرا"‪",‬بتر از هستيت جنايت نيست"‬
‫‪",499,10‬هيچ راعي مشو رعيت شو"‪",‬راعيي جز سد رعايت نيست"‬
‫‪",499,11‬بس بدي بنده را كفي بالله"‪",‬ليكش اين دانش و كفايت نيست"‬
‫‪",499,12‬گويد اين مشكل و كناياتست"‪",‬اين صريحست اين كنايت نيست"‬
‫‪",499,13‬پاي كوري به كوزه اي بر زد"‪",‬گفت فراش را وقايت نيست"‬
‫‪",499,14‬كوزه و كاسه چيست بر سر ره"‪",‬راه را زين خزف نقايت‬
‫نيست"‬
‫‪",499,15‬كوزه ها را ز راه برگيريد"‪",‬يا كه فراش در سعايت نيست"‬
‫‪",499,16‬گفت اي كور كوزه بر ره نيست"‪",‬ليك بر ره ترا درايت نيست"‬
‫‪",499,17‬ره رها كرده اي سوي كوزه"‪",‬مي روي آن به جز غوايت نيست"‬
‫‪",499,18‬خواجه جز مستي تو در ره دين"‪",‬آيتي ز ابتدا و غايت نيست"‬
‫‪",499,19‬آيتي تو و طالب آيت"‪",‬به ز آيت طلب خود آيت نيست"‬
‫‪",499,20‬بي رهي ورنه در ره كوشش"‪",‬هيچ كوشنده بي جرايت نيست"‬
‫‪",499,21‬چونك مثقال ذره يره است"‪",‬ذره زله بي نكايت نيست"‬
‫‪",499,22‬ذره خير بي گشادي نيست"‪",‬چشم بگشا اگر عمايت نيست"‬
‫‪",507,10‬زخم معلم زند آن چوب كيست"‪",‬كيست كه او بند قضاي تو‬
‫نيست"‬
‫‪",507,11‬همچو سگان چوب ترا مي گزند"‪",‬در سرشان فهم جزاي تو‬
‫نيست"‬
‫‪",507,12‬دفع بلي تن و آزار خلق"‪",‬جز به مناجات و ثناي تو نيست"‬

‫‪",507,13‬بشكني اين چوب نه چوبش كمست"‪",‬دفع دو سه چوب رهاي تو‬
‫نيست"‬
‫‪",507,14‬صاحب حوت از غم امت گريخت"‪",‬جان به كجا برد كه جاي تو‬
‫نيست"‬
‫‪",507,15‬بس كن وز محنت يونس بترس"‪",‬با قدر استيزه به پاي تو‬
‫نيست"‬
‫‪",508,1‬شير خدا بند گسستن گرفت"‪",‬ساقي جان شيشه شكستن‬
‫گرفت"‬
‫‪",508,2‬دزد دلم گشت گرفتار يار"‪",‬دزد مرا دست ببستن گرفت"‬
‫‪",508,3‬دوش چه شب بود كه در نيم شب"‪",‬برق ز رخسار تو جستن‬
‫گرفت"‬
‫‪",508,4‬عشق تو آورد شراب و كباب"‪",‬عقل به يك گوشه نشستن گرفت"‬
‫‪",508,5‬ساغر مي قهقهه آغاز كرد"‪",‬خابيه خونابه گرستن گرفت"‬
‫‪",508,6‬در دل خم باده چو انداخت تير"‪",‬بال و پر غصه گسستن گرفت"‬
‫‪",508,7‬پير خرد ديد كه سرده توي"‪",‬دست ز مستان تو شستن گرفت"‬
‫‪",508,8‬طفل دلم را به كرم شير ده"‪",‬چون سر پستان تو جستن گرفت"‬
‫‪",508,9‬جان من از شير تو شد شيرگير"‪",‬وز سگي نفس برستن گرفت"‬
‫‪",508,10‬ساقي باقي چو به جان باده داد"‪",‬عمر ابد يافت و بزستن‬
‫گرفت"‬
‫‪",508,11‬بيش مگو راز كه دلبر به خشم"‪",‬جانب من كژ نگريستن گرفت"‬
‫‪",509,1‬مرغ دلم باز پريدن گرفت"‪",‬طوطي جان قند چريدن گرفت"‬
‫‪",509,2‬اشتر ديوانه سر مست من"‪",‬سلسله عقل دريدن گرفت"‬
‫‪",509,3‬جرعه آن باده بي زينهار"‪",‬بر سر و بر ديده دويدن گرفت"‬
‫‪",509,4‬شير نظر با سگ اصحاب كهف"‪",‬خون مرا باز خوريدن گرفت"‬
‫‪",509,5‬باز درين جوي روان گشت آب"‪",‬بر لب جو سبزه دميدن گرفت"‬
‫‪",509,6‬باد صبا باز وزان شد به باغ"‪",‬بر گل و گلزار وزيدن گرفت"‬
‫‪",509,7‬عشق فروشيد به عيبي مرا"‪",‬سوخت دلش باز خريدن گرفت"‬
‫‪",509,8‬راند مرا رحمتش آمد بخواند"‪",‬جانب ما خوش نگريدن گرفت"‬
‫‪",509,9‬دشمن من ديد كه با دوستم"‪",‬او ز حسد دست گزيدن گرفت"‬
‫‪",509,10‬دل برهيد از دغل روزگار"‪",‬در بغل عشق خزيدن گرفت"‬
‫‪",509,11‬ابروي غماز اشارت كنان"‪",‬جانب آن چشم خميدن گرفت"‬
‫‪",509,12‬عشق چو دل را به سوي خويش خواند"‪",‬دل ز همه خلق رميدن‬
‫گرفت"‬
‫‪",509,13‬خلق عصااند عصا را فكند"‪",‬قبضه هر كور كه ديدن گرفت"‬
‫‪",509,14‬خلق چو شيرند رها كرد شير"‪",‬طفل كه او لوت كشيدن گرفت"‬
‫‪",512,5‬آينه رنج ز فرعون دور"‪",‬كان رخ او رنگي و زنگاريست"‬
‫‪",512,6‬چند هزاران سر طفلن بريد"‪",‬كم ام ز قضا درد سري ساريست"‬
‫‪",512,7‬من در آن خوف ببندم تمام"‪",‬چونكه مرا حكم و شهي جاريست"‬
‫‪",512,8‬گفت قضا بر سر و سبلت مخند"‪",‬كين قلمي رفته ز جباريست"‬
‫‪",512,9‬كور شو امروز كه موسي رسيد"‪",‬در كف او خنجر قهاريست"‬
‫‪",512,10‬حلق بكش پيش وي و سر مپيچ"‪",‬كين نه زمان فن و مكاريست"‬

‫‪",512,11‬سبط كه سرشان بشكستي به ظلم"‪",‬بعد تو شان دولت و‬
‫پاداريست"‬
‫‪",512,12‬خار زدي در دل و در ديدشان"‪",‬اين دمشان نوبت گلزاريست"‬
‫‪",512,13‬خلق مرا زهر خورانيده اي"‪",‬از منشان داد شكر باريست"‬
‫‪",512,14‬از تو كشيدند خمار دراز"‪",‬تا به ابدشان مي و خماريست"‬
‫‪",512,15‬هيزم ديك فقرا ظالمست"‪",‬پخته بدو گردد كو ناريست"‬
‫‪",512,16‬دم نزنم زانكه دم من سكست"‪",‬نوبت خاموشي و ستاريست"‬
‫‪",512,17‬خامش كن كه تا بگويد حبيب"‪",‬آن سخنان كز همه متواريست"‬
‫‪",513,1‬كيست در اين شهر كه او مست نيست"‪",‬كيست درين دور كزين‬
‫دست نيست"‬
‫‪",513,2‬كيست كه از دمدمه روح قدس"‪",‬حامله چون مريم آبست نيست"‬
‫‪",513,3‬كيست كه هر ساعت پنجاه بار"‪",‬بسته آن طره چون شست‬
‫نيست"‬
‫‪",513,4‬چيست در آن مجلس بالي چرخ"‪",‬از مي و شاهد كه درين پست‬
‫نيست"‬
‫‪",513,5‬مي نهلد مي كه خرد دم زند"‪",‬تا بنگويند كه پيوست نيست"‬
‫‪",513,6‬جان بر او بسته شد و لنگ ماند"‪",‬زانك از اينجاش برون جست‬
‫نيست"‬
‫‪",513,7‬بوالعجب بوالعجبان را نگر"‪",‬هيچ تو ديدي كه كسي هست نيست"‬
‫‪",513,8‬بر پرد آن دل كه پرش شه شكست"‪",‬بر سر اين چرخ كش‬
‫اشكست نيست"‬
‫‪",513,9‬نيست شو و واره ازين گفت و گوي"‪",‬كيست كزين ناطقه‬
‫وارست نيست"‬
‫‪",514,1‬قصد سرم داري خنجر به مشت"‪",‬خوشتر ازين نيز توانيم كشت"‬
‫‪",514,2‬برگ گل از لطف تو نرمي بيافت"‪",‬بر مثل خار چرايي درشت"‬
‫‪",514,3‬تيغ زدي بر سرم اي آفتاب"‪",‬تا شدم از تيغ تو من گرم پشت"‬
‫‪",514,4‬تيغ حجابست رها كن حجاب"‪",‬بر رخ من گرم بزن يك دو مشت"‬
‫‪",514,5‬وصف طلق زن همسايه كرد"‪",‬گفت به خاري زن خود هشت‬
‫هشت"‬
‫‪",514,6‬گفت چرا هشت جوابش بداد"‪",‬در عوض زشت بدان قحبه رشت"‬
‫‪",514,7‬بهر طلقست امل كو چو مار"‪",‬حبس حطامست و كند خشت‬
‫خشت"‬
‫‪",514,8‬آتش در مال زن و در حطام"‪",‬تا برهي ز آتش وز زاردشت"‬
‫‪",514,9‬بس كن و كم گوي سخن كم نويس"‪",‬بس بودت دفتر جان‬
‫سرنوشت"‬
‫‪",518,5‬جادت بالروح حين لقت"‪",‬ل التفتت و ل استشارت"‬
‫‪",519,1‬اي دل فرو رو در غمش كالصبر مفتاح الفرج"‪",‬تا رو نمايد‬
‫مرهمش كالصبر مفتاح الفرج"‬
‫‪",519,2‬چندان فرو خور آندهان تا پيشت آيد ناگهان"‪",‬كرسي و عرش‬
‫اعظمش كالصبر مفتاح الفرج"‬
‫‪",519,3‬خندان شو از نور جهان تا تو شوي سور جهان"‪",‬ايمن شوي از‬
‫ماتمش كالصبر مفتاح الفرج"‬

‫‪",519,4‬باري دلم از مرد و زن بركند مهر خويشتن"‪",‬تا عشق شد خال و‬
‫عمش كالصبر مفتاح الفرج"‬
‫‪",519,5‬گر سينه آيينه كني بي كبر و بي كينه كني"‪",‬در وي ببيني هر دمش‬
‫كالصبر مفتاح الفرج"‬
‫‪",519,6‬چون آسمان گر خم دهي در امر و فرمان وارهي"‪",‬زين آسمان و‬
‫از خمش كالصبر مفتاح الفرج"‬
‫‪",519,7‬هم بجهي از ما و مني هم ديو را گردن زني"‪",‬در دست پيچي‬
‫پرچمش كالصبر مفتاح الفرج"‬
‫‪",519,8‬اقبال خويش آيد ترا دولت به پيش ترا"‪",‬فرخ شوي از مقدمش‬
‫كالصبر مفتاح الفرج"‬
‫‪",519,9‬ديويست در اسرار تو كزوي نگون شد كار تو"‪",‬بربند اين دم‬
‫محكمش كالصبر مفتاح الفرج"‬
‫‪",519,10‬دارد خدا خوش عالمي منگر درين عالم دمي"‪",‬جز حق نباشد‬
‫محرمش كالصبر مفتاح الفرج"‬
‫‪",519,11‬خامش بيان سر مكن خامش كه سر من لدن"‪",‬چون مي زند‬
‫اندر همش كالصبر مفتاح الفرج"‬
‫‪",520,1‬اي مبارك ز تو صبوح و صباح"‪",‬وي مظفر فر از تو قلب و جناح"‬
‫‪",520,2‬اي شراب طهور از كف حور"‪",‬بر حريفان مجلس تو مباح"‬
‫‪",520,3‬اي گشاده هزار در بر ما"‪",‬وي بداده به دست ما مفتاح"‬
‫‪",520,4‬وانمودي هر آنچ مي گويند"‪",‬موذنان صبح فالق الصباح"‬
‫‪",520,5‬هرچ دادي عوض نمي خواهي"‪",‬گرچه گفتند السماح رباح"‬
‫‪",521,1‬يا راهبا انظر الي مصباح"‪",‬متشعشعا و استغن عن اصباح"‬
‫‪",521,2‬انظر الي راح تناهي لطفه"‪",‬وسبي النهي يا لطفها من راح"‬
‫‪",521,3‬فالراح نسخ للعقول بنوره"‪",‬كالشمس عزل للنجوم و ماح"‬
‫‪",521,4‬الجد يسجد راحنا متخاضعا"‪",‬واعوذ من راح يزيد مزاحي"‬
‫‪",521,5‬اهل المزاح و اهل راح هالك"‪",‬ل خير فيهم مسكرا اوصاحي"‬
‫‪",521,6‬العقل مساح الزمان و اهله"‪",‬فتجانبوا من عاقل مساح"‬
‫‪",521,7‬الراح اجنحه لسكري انها"‪",‬يجتازهم بحرا بل ملح"‬
‫‪",521,8‬ذا الراح ل شرقيه غربيه"‪",‬من دنه مسكيه نفاح"‬
‫‪",521,9‬نسخ الهموم و ليس ذاك لغفله"‪",‬زاد العقول و مدها بلقاح"‬
‫‪",521,10‬فتحوا العيون بطيبه و نسيمه"‪",‬سكروا به فاذا هم بملح"‬
‫‪",521,11‬صاروا سكاري نحو باب مليكنا"‪",‬ملك الملوك و روحهم كرياح"‬
‫‪",521,12‬ملك البصيره شمس دين سيدي"‪",‬ظالنا به ذي عزه مرتاح"‬
‫‪",521,13‬هاتوا من التبريز من صهبائهم"‪",‬من مازح متروق و شاح"‬
‫‪",522,1‬ماه ديدم شد مرا سوداي چرخ"‪",‬آن مهي ني كو بود بالي چرخ"‬
‫‪",522,2‬تو ز چرخي با تو مي گويم ز چرخ"‪",‬ورنه اين خورشيد را چه جاي‬
‫چرخ"‬
‫‪",522,3‬زهره را ديدم همي زد چنگ دوش"‪",‬اي همه چون دوش ما شبهاي‬
‫چرخ"‬
‫‪",522,4‬جان من با اختران آسمان"‪",‬رقص رقصان گشته در پهناي چرخ"‬
‫‪",522,5‬در فراق آفتاب جان ببين"‪",‬از شفق پر خون شده سيماي چرخ"‬

‫‪",522,6‬سر فرو كن يك دمي از بام چرخ"‪",‬تا زنم من چرخها در پاي‬
‫چرخ"‬
‫‪",522,7‬سنگ از خورشيد شد ياقوت و لعل"‪",‬چشم از خورشيد شد بيناي‬
‫چرخ"‬
‫‪",522,8‬ماه خود بر آسمان ديگرست"‪",‬عكس آن ماهست در درياي چرخ"‬
‫‪",523,1‬اي بي وفا جاني كه او بر ذوالوفا عاشق نشد"‪",‬قهر خدا باشد كه‬
‫بر لطف خدا عاشق نشد"‬
‫‪",523,2‬چون كرد بر عالم گذر سلطان ما زاغ الصبر"‪",‬نقشي بديد آخر كه‬
‫او بر نقشها عاشق نشد"‬
‫‪",523,3‬جاني كجا باشد كه او بر اصل جان مفتون نشد"‪",‬آهن كجا باشد‬
‫كه بر آهن ربا عاشق نشد"‬
‫‪",523,4‬من بر در اين شهر دي بشنيدم از جمع پري"‪",‬خانه ش بده بادا كه‬
‫او بر شهر ما عاشق نشد"‬
‫‪",523,5‬اي واي آن ماهي كه او پيوسته بر خشكي فتد"‪",‬اي واي آن مسي‬
‫كه او بر كيميا عاشق نشد"‬
‫‪",523,6‬بسته بود راه اجل نبود خلصش معتجل"‪",‬هم عيش را ليق نبد‬
‫هم مرگ را عاشق نشد"‬
‫‪",524,1‬بيگاه شد بيگاه شد خورشيد اندر چاه شد"‪",‬خورشيد جان عاشقان‬
‫در خلوت الله شد"‬
‫‪",524,2‬روزيست اندر شب نهان تركي ميان هندوان"‪",‬شب تركتازيها بكن‬
‫كان ترك در خرگاه شد"‬
‫‪",524,3‬گر بو بري زين روشني آتش به خواب اندر زني"‪",‬كز شب روي و‬
‫بندگي زهره حريف ماه شد"‬
‫‪",524,4‬ما شب گريزان و دوان وندر پي ما زنگيان"‪",‬زيرا كه ما برديم زر‬
‫تا پاسبان آگاه شد"‬
‫‪",524,5‬ما شب روي آموخته صد پاسبان را سوخته"‪",‬رخها چو شمع‬
‫افروخته كان بيذق ما شاه شد"‬
‫‪",524,6‬اي شاد آن فرخ رخي كو رخ بدان رخ آورد"‪",‬اي كر و فر آن دلي‬
‫كو سوي آن دلخواه شد"‬
‫‪",524,7‬آن كيست اندر راه دل كورا نباشد آه دل"‪",‬كار آنكسي دارد كه او‬
‫غرقابه آن آه شد"‬
‫‪",524,8‬چون غرق دريا مي شود درياش بر سر مي نهد"‪",‬چون يوسف‬
‫چاهي كه او از چاه سوي جاه شد"‬
‫‪",530,8‬باز آمدي كف مي زني تا خانها ويران كني"‪",‬زيرا كه در ويرانها‬
‫خورشيد رخشان مي رسد"‬
‫‪",530,9‬اي خانه را گشته گرو تو سايه پروردي برو"‪",‬كز آفتاب آن سنگ را‬
‫لعل بدخشان مي رسد"‬
‫‪",530,10‬گه خوني و خون خواره اي گه خستگان را چاره اي"‪",‬خاصه كه‬
‫اين بيچاره را كز سوي ايشان مي رسد"‬
‫‪",530,11‬امروز مستان را بجو غيبم ببين عيبم مگو"‪",‬زيرا ز مستيهاي او‬
‫حرفم پريشان مي رسد"‬

‫‪",531,1‬صوفي چرا هوشيار شد ساقي چرا بي كار شد"‪",‬مستي اگر در‬
‫خواب شد مستي دگر بيدار شد"‬
‫‪",531,2‬خورشيد اگر در گور شد عالم ز تو پرنور شد"‪",‬چشم خوشت‬
‫مخمور شد چشم دگر خمار شد"‬
‫‪",531,3‬گر عيش اول پير شد صد عيش نو توفير شد"‪",‬چون زلف تو‬
‫زنجير شد ديوانگي ناچار شد"‬
‫‪",531,4‬اي مطرب شيرين نفس عشرت نگر از پيش و پس"‪",‬كس نشنود‬
‫افسون كس چون واقف اسرار شد"‬
‫‪",531,5‬ما موسييم و تو مها گاهي عصا گه اژدها"‪",‬اي شاهدان ارزان بها‬
‫چون غارت بلغار شد"‬
‫‪",531,6‬لعلت شكرها كوفته چشمت ز رشك آموخته"‪",‬جان خانه دل‬
‫روفته هين نوبت ديدار شد"‬
‫‪",531,7‬هر بار عذري مي نهي وز دست مستي مي جهي"‪",‬اي جان چه‬
‫دفعم مي دهي اين دفع تو بسيار شد"‬
‫‪",531,8‬اي كرده دل چون خاره اي امشب نداري چاره اي"‪",‬تو ماه و ما‬
‫استاره اي استاره با مه يار شد"‬
‫‪",531,9‬اي ماه بيرون از افق اي ما ترا امشب قنق"‪",‬چون شب جهان را‬
‫شد تتق پنهان روان راكار شد"‬
‫‪",531,10‬گر زحمت از تو برده ام پنداشتي من مرده ام"‪",‬تو صافي و من‬
‫درده ام بي صاف دردي خوار شد"‬
‫‪",531,11‬از وصل همچون روز تو در هجر عالم سوز تو"‪",‬در عشق مكر‬
‫آموز تو بس ساده دل عيار شد"‬
‫‪",531,12‬ني تب بدم ني دردسر سر مي زدم ديوار بر"‪",‬كز طمع آن‬
‫خوش گلشكر قاصد دلم بيمار شد"‬
‫‪",532,1‬مر عاشقان را پند كس هرگز نباشد سودمند"‪",‬ني آنچنان‬
‫سيليست اين كش كس تواند كرد بند"‬
‫‪",532,2‬ذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلي"‪",‬حال دل بي هوش را‬
‫هرگز نداند هوشمند"‬
‫‪",532,3‬بيزار گردند از شهي شاهان اگر بويي برند"‪",‬زان باده ها كه‬
‫عاشقان در مجلس دل مي خورند"‬
‫‪",532,4‬خسرو وداع ملك خود از بهر شيرين مي كند"‪",‬فرهاد هم از بهر او‬
‫بر كوه مي كوبد كلند"‬
‫‪",532,5‬مجنون ز حلقه عاقلن از عشق ليلي مي رمد"‪",‬بر سبلت هر‬
‫سركشي كردست وامق ريش خند"‬
‫‪",532,6‬افسرده آن عمري كه آن بگذشت بي آن جان خوش"‪",‬اي گنده‬
‫آن مغزي كه آن غافل بود زين لور كند"‬
‫‪",533,17‬اي شه حسام الدين ما اي فخر جمله اوليا"‪",‬اي از تو جانها آشنا‬
‫مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",534,1‬رو آن ربابي را بگو مستان سلمت مي كنند"‪",‬وان مرغ آبي را‬
‫بگو مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",534,2‬وان مير ساقي را بگو مستان سلمت مي كنند"‪",‬وان عمر باقي‬
‫را بگو مستان سلمت مي كنند"‬

‫‪",534,3‬وان مير غوغا را بگو مستان سلمت مي كنند"‪",‬وان شور و سودا‬
‫را بگو مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",534,4‬اي مه ز رخسارت خجل مستان سلمت مي كنند"‪",‬وي راحت و‬
‫آرام دل مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",534,5‬اي جان جان اي جان جان مستان سلمت مي كنند"‪",‬يك مست‬
‫اينجا بيش نيست مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",534,6‬اي آرزوي آرزو مستان سلمت مي كنند"‪",‬آن پرده را بردار زو‬
‫مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",535,1‬سوداي تو در جوي جان چون آب حيوان مي رود"‪",‬آب حيوه از‬
‫عشق تو در جوي جويان مي رود"‬
‫‪",535,2‬عالم پر از حمد و ثنا از طوطيان آشنا"‪",‬مرغ دلم بر مي پرد چون‬
‫ذكر مرغان مي رود"‬
‫‪",535,3‬بر ذكر ايشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم"‪",‬جان چون‬
‫نخندد چون ز تن در لطف جانان مي رود"‬
‫‪",535,4‬هر مرغ جان چون فاخته در عشق طوقي ساخته"‪",‬چون من‬
‫قفص پرداخته سوي سليمان مي رود"‬
‫‪",535,5‬از جان هر سبحانيي هر دم يكي روحانيي"‪",‬مست و خراب و‬
‫فانيي تا عرش سبحان مي رود"‬
‫‪",535,6‬جان چيست خم خسروان در وي شراب آسمان"‪",‬زين رو سخن‬
‫چون بي خودان هر دم پريشان مي رود"‬
‫‪",535,7‬در خوردنم ذوقي دگر در رفتنم ذوقي دگر"‪",‬در گفتنم ذوقي دگر‬
‫باقي برين سان مي رود"‬
‫‪",535,8‬ميدان خوش است اي ماه رو باگير و دار ما و تو"‪",‬اي هر كه‬
‫لنگست اسب او لنگان ز ميدان مي رود"‬
‫‪",535,9‬مه از پي چوگان تو خود را چو گويي ساخته"‪",‬خورشيد هم جان‬
‫باخته چون گوي غلطان مي رود"‬
‫‪",535,10‬اين دو بسي بشتافته پيش تو ره نايافته"‪",‬در نور تو در بافته‬
‫بيرون ايوان مي رود"‬
‫‪",535,11‬چون نور بيرون اين بود پس او كه دولت بين بود"‪",‬يا رب چه با‬
‫تمكين بود يا رب چه رخشان مي رود"‬
‫‪",536,1‬آمد بهار عاشقان تا خاكدان بستان شود"‪",‬آمد نداي آسمان تا مرغ‬
‫جان پران شود"‬
‫‪",536,2‬هم بحر پرگوهر شود هم شوره چون گوهر شود"‪",‬هم سنگ لعل‬
‫كان شود هم جسم جمله جان شود"‬
‫‪",536,3‬گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شد"‪",‬اما دل اندر‬
‫ابر تن چون برقها رخشان شود"‬
‫‪",524,9‬گويند اصل آدمي خاكست و خاكي مي شود"‪",‬كي خاك گردد‬
‫آنكسي كو خاك اين درگاه شد"‬
‫‪",524,10‬يكسان نمايد كشتها تا وقت خرمن در رسد"‪",‬نيميش مغز نغز‬
‫شد وان نيم ديگر كاه شد"‬
‫‪",525,1‬بيگاه شد بيگاه شد خورشيد اندر چاه شد"‪",‬خيزيد اي خوش‬
‫طالعان وقت طلوع ماه شد"‬

‫‪",525,2‬ساقي به سوي جام رو اي پاسبان بر بام رو"‪",‬اي جان بي آرام رو‬
‫كان يار خلوت خواه شد"‬
‫‪",525,3‬اشكي كه چشم افروختي صبري كه خرمن سوختي"‪",‬عقلي كه‬
‫راه آموختي در نيم شب گمراه شد"‬
‫‪",525,4‬جانهاي باطن روشنان شب را بدل روشن كنان"‪",‬هندوي شب‬
‫نعره زنان كان ترك در خرگاه شد"‬
‫‪",525,5‬باشد ز بازيهاي خوش بيذق رود فرزين شود"‪",‬در سايه فرخ رخي‬
‫بيذق برفت و شاه شد"‬
‫‪",525,6‬شب روحها واصل شود مقصودها حاصل شود"‪",‬چون روز روشن‬
‫دل شود هر كو ز شب آگاه شد"‬
‫‪",525,7‬اي روز چون حشري مگر وي شب شب قدري مگر"‪",‬يا چون‬
‫درخت موسيي كو مظهر الله شد"‬
‫‪",525,8‬شب ماه خرمن مي كند اي روز زين بر گاو نه"‪",‬بنگر كه راه‬
‫كهكشان از سنبله پركاه شد"‬
‫‪",525,9‬در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زن"‪",‬يوسف گرفت‬
‫آن دلو را از چاه سوي جاه شد"‬
‫‪",525,10‬در تيره شب چون مصطفي مي رو طلب مي كن صفا"‪",‬كان‬
‫شه ز معراج شبي بي مثل و بي اشباه شد"‬
‫‪",525,11‬خاموش شد عالم به شب تا چست باشي در طلب"‪",‬زيرا كه‬
‫بانگ و عربده تشويش خلوتگاه شد"‬
‫‪",525,12‬اي شمس تبريزي كه تو از پرده شب فارغي"‪",‬لشرقي و‬
‫لغربيي اكنون سخن كوتاه شد"‬
‫‪",526,1‬اي لوليان اي لوليان يك لوليي ديوانه شد"‪",‬طشتش فتاد از بام ما‬
‫نك سوي مجنون خانه شد"‬
‫‪",526,2‬مي گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو"‪",‬چون‬
‫خشك نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد"‬
‫‪",526,3‬اي مرد دانشمند تو دو گوش ازين بربند تو"‪",‬مشنو تو اين افسون‬
‫كه او ز افسون ما افسانه شد"‬
‫‪",526,4‬زين حلقه نجهد گوشها كو عقل برد از هوشها"‪",‬تا سر نهد بر آسيا‬
‫چون دانه در پيمانه شد"‬
‫‪",526,5‬بازي مبين بازي مبين اينجا تو جانبازي گزين"‪",‬سرها ز عشق جعد‬
‫او بس سرنگون چون شانه شد"‬
‫‪",526,6‬غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد"‪",‬كاستون عالم بود او‬
‫نالنتر از حنانه شد"‬
‫‪",526,7‬من كه ز جان ببريده ام چون گل قبا بدريده ام"‪",‬زان رو شدم كه‬
‫عقل من با جان من بيگانه شد"‬
‫‪",526,8‬اين قطره هاي هوشها مغلوب بحر هوش شد"‪",‬ذرات اين جان‬
‫ريزها مستهلك جانانه شد"‬
‫‪",532,7‬اين آسمان گر نيستي سرگشته و عاشق چو ما"‪",‬زين گردش او‬
‫سير آمدي گفتي بسستم چند چند"‬
‫‪",532,8‬عالم چو سرنايي و او در هر شكافش مي دمد"‪",‬هر ناله اي دارد‬
‫يقين زان دو لب چون قند قند"‬

‫‪",532,9‬مي بين كچون در مي دمد در هر گلي در هر دلي"‪",‬حاجت دهد‬
‫عشقي دهد كافغان برآرد از گزند"‬
‫‪",532,10‬دل را ز حق گر بركني بر كي نهي آخر بگو"‪",‬بي جان كسي كه‬
‫دل ازو يك لحظه برتانست كند"‬
‫‪",532,11‬من بس كنم تو چيست شو شب بر سر اين بام رو"‪",‬خوش‬
‫غلغلي در شهر زن اي جان به آواز بلند"‬
‫‪",533,1‬رندان سلمت مي كنند جان را غلمت مي كنند"‪",‬مستي ز جامت‬
‫مي كنند مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",533,2‬در عشق گشتم فاش تر وز همگنان قلش تر"‪",‬وز دلبران خوش‬
‫باش تر مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",533,3‬غوغاي روحاني نگر سيلب طوفاني نگر"‪",‬خورشيد رباني نگر‬
‫مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",533,4‬افسون مرا گويد كسي توبه ز من جويد كسي"‪",‬بي پا چو من پويد‬
‫كسي مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",533,5‬اي آرزوي آرزو آن پرده را بردار زو"‪",‬من كس نمي دانم جز او‬
‫مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",533,6‬اي ابر خوش باران بيا وي مستي ياران بيا"‪",‬وي شاه طراران بيا‬
‫مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",533,7‬حيران كن و بي رنج كن ويران كن و پرگنج كن"‪",‬نقد ابد را سنج‬
‫كن مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",533,8‬شهري ز تو زير و زبر هم بي خبر هم باخبر"‪",‬وي از تو دل صاحب‬
‫نظر مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",533,9‬آن مير مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو"‪",‬وان شاه خوش خو‬
‫را بگو مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",533,10‬آن مير غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو"‪",‬وان سرو خضرا‬
‫را بگو مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",533,11‬آنجا كه يك با خويش نيست يك مست آنجا بيش نيست"‪",‬آنجا‬
‫طريق و كيش نيست مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",533,12‬آن جان بي چون را بگو وان دام مجنون را بگو"‪",‬وان در مكنون‬
‫را بگو مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",533,13‬آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو"‪",‬وان يار و همدم را بگو‬
‫مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",533,14‬آن بحر مينا را بگو وان چشم بينا را بگو"‪",‬وان طور سينا را بگو‬
‫مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",533,15‬آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو"‪",‬وان نور روزم را‬
‫بگو مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",533,16‬آن عيد قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو"‪",‬وان فخر رضوان‬
‫را بگو مستان سلمت مي كنند"‬
‫‪",536,4‬داني چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقان"‪",‬زيرا كه آن مه‬
‫بيشتر در ابرها پنهان شود"‬
‫‪",536,5‬اي شاد و خندان ساعتي كان ابرها گرينده شد"‪",‬يا رب خجسته‬
‫حالتي كان برقها خندان شود"‬

‫‪",536,6‬زان صد هزاران قطره ها يك قطره نايد بر زمين"‪",‬ور زانك آيد بر‬
‫زمين جمله جهان ويران شود"‬
‫‪",536,7‬جمله جهان ويران شود وز عشق هر ويرانه اي"‪",‬با نوح هم كشتي‬
‫شود پس محرم طوفان شود"‬
‫‪",536,8‬طوفان اگر ساكن بدي گردان نبودي آسمان"‪",‬زان موج بيرون از‬
‫جهت اين شش جهت جنبان شود"‬
‫‪",536,9‬اي مانده زير شش جهت هم غم بخور هم غم مخور"‪",‬كان دانها‬
‫زير زمين يك روز نخلستان شود"‬
‫‪",536,10‬از خاك روزي سر كند آن بيخ شاخ تر كند"‪",‬شاخي دو سه گر‬
‫خشك شد باقيش آبستان شود"‬
‫‪",536,11‬وان خشك چون آتش شود آتش چو جان هم خوش شود"‪",‬آن‬
‫اين نباشد اين شود اين آن نباشد آن شود"‬
‫‪",536,12‬چيزي دهانم را ببست يعني كنار بام و مست"‪",‬هرچه تو زان‬
‫حيران شوي آن چيز ازو حيران شود"‬
‫‪",537,1‬كاري نداريم اي پدر جز خدمت ساقي خود"‪",‬اي ساقي افزون ده‬
‫قدح تا وارهيم از نيك و بد"‬
‫‪",537,2‬هر آدمي را در جهان آورد حق در پيشه اي"‪",‬در پيشه اي بي‬
‫پيشگي كردست ما را نام زد"‬
‫‪",537,3‬هر روز همچون ذرها رقصان به پيش آن ضيا"‪",‬هر شب مثال‬
‫اختران طواف يار ماه خد"‬
‫‪",537,4‬كاري ز ما گر خواهدي زين باده ما را ندهدي"‪",‬اندر سري كين‬
‫مي رود او كي فروشد يا خرد"‬
‫‪",537,5‬سرمست كاري كي كند مست آن كند كه مي كند"‪",‬باده خدايي‬
‫طي كند هر دو جهان را تا صمد"‬
‫‪",537,6‬مستي باده اين جهان چون شب بخسپي بگذرد"‪",‬مستي سغراق‬
‫احد با تو درآيد در لحد"‬
‫‪",537,7‬آمد شرابي رايگان زان رحمت اي همسايگان"‪",‬وان ساقيان چون‬
‫دايگان شيرين و مشفق بر ولد"‬
‫‪",537,8‬اي دل ازين سرمست شو هر جا روي سرمست رو"‪",‬تو ديگران‬
‫را مست كن تا او ترا ديگر دهد"‬
‫‪",537,9‬هر جا كه بيني شاهدي چون آينه پيشش نشين"‪",‬هر جا كه بيني‬
‫ناخوشي آيينه دركش در نمد"‬
‫‪",537,10‬مي گرد گرد شهر خوش با شاهدان در كشمكش"‪",‬مي خوان تو‬
‫لاقسم نهان تا حبذا هذا البلد"‬
‫‪",537,11‬چون خيره شد زين مي سرم خامش كنم خشك آورم"‪",‬لطف و‬
‫كرم را نشمرم كان درنيايد در عدد"‬
‫‪",538,1‬گر آتش دل برزند بر مومن و كافر زند"‪",‬صورت همه پران شود‬
‫گر مرغ معني پر زند"‬
‫‪",538,2‬عالم همه ويران شود جان غرقه طوفان شود"‪",‬آن گوهري كو آب‬
‫شد آب بر گوهر زند"‬
‫‪",540,4‬اي چاشني هر لبي وي قبله هر مذهبي"‪",‬مه پاسباني هر شبي بر‬
‫گرد بامت مي كند"‬

‫‪",540,5‬اي دل چه مستي و خوشي سلطاني و سلطان وشي"‪",‬با اين‬
‫دماغ و سركشي چون عشق رامت مي كند"‬
‫‪",540,6‬آنكو ز خاكي جان كند او دود را كيوان كند"‪",‬اي خاك تن وي دود‬
‫دل بنگر كدامت مي كند"‬
‫‪",540,7‬بستان ز شاه ساقيان سرمست شو چون باقيان"‪",‬گر نيم مست‬
‫ناقصي مست تمامت مي كند"‬
‫‪",540,8‬از لب سلمت اي احد چون برگ بيرون مي جهد"‪",‬اندازه لب‬
‫نيست اين اين لطف عامت مي كند"‬
‫‪",540,9‬ماه از غمت دو نيم شد رخسارها چون سيم شد"‪",‬قد الف چون‬
‫جيم شد وين جيم جامت مي كند"‬
‫‪",540,10‬در عشق زاريها نگر وين اشك باريها نگر"‪",‬وان پخته كاريها نگر‬
‫كان رطل خامت مي كند"‬
‫‪",540,11‬اي باده خوش رنگ و بو بنگر كه دست جود او"‪",‬بر جان حللت‬
‫مي كند بر تن حرامت مي كند"‬
‫‪",540,12‬پس تن نباشم جان شوم جوهر نباشم كان شوم"‪",‬اي دل مترس‬
‫از نام بد كو نيك نامت مي كند"‬
‫‪",540,13‬بس كن رها كن گفت و گو ني نظم گو ني نثر گو"‪",‬كان حيله‬
‫ساز و حيله جو بدو كلمت مي كند"‬
‫‪",541,1‬صرفه مكن صرفه مكن صرفه گدارويي بود"‪",‬در پاكبازان اي پسر‬
‫فيض و خداخويي بود"‬
‫‪",541,2‬خود عاقبت اندر ول ني بخل ماند ني سخا"‪",‬اندر سخا هم بي‬
‫شكي پنهان عوض جويي بود"‬
‫‪",541,3‬هست اين سخا چون سير ره وين بخل منزل كردنت"‪",‬در كشتي‬
‫نوح آمدي كي وقف و ره پويي بود"‬
‫‪",541,4‬صد توي بر تو جسمها وين رنگها و اسمها"‪",‬در بحر نور منبسط‬
‫بي هيچ كيف او پي بود"‬
‫‪",541,5‬حاصل عصاي موسوي عشقست در كون اي روي"‪",‬عين و عرض‬
‫در پيش او اشكال جادويي بود"‬
‫‪",541,6‬يكسو رو از گرداب تن پيش از دم غرقه شدن"‪",‬زيرا بقا و خرمي‬
‫زان سوي شش سويي بود"‬
‫‪",541,7‬خود را بيفشان چون شجر از برگ خشك و برگ تر"‪",‬بي رنگ نيك‬
‫و رنگ بد توحيد و يك تويي بود"‬
‫‪",541,8‬ره رو مگو اين چون بود زيرا ز چون بيرون بود"‪",‬كي شير را‬
‫همدم شوي تا در تو آهويي بود"‬
‫‪",541,9‬خاموش كين گفت زبان دارد نشان فرقتي"‪",‬ور ني چو نان خايد‬
‫فتي كي وقت نان گويي بود"‬
‫‪",542,1‬بيگاه شد بيگاه شد خورشيد اندر چاه شد"‪",‬خورشيد جان عاشقان‬
‫در خلوت الله شد"‬
‫‪",542,2‬روزيست اندر شب نهان تركي ميان هندوان"‪",‬هين تركتازيي بكن‬
‫كان ترك در خرگاه شد"‬
‫‪",542,3‬گر بو بري زان روشني آتش به خواب اندر زني"‪",‬كز شب روي و‬
‫بندگي زهره حريف ماه شد"‬

‫‪",544,2‬چونك به لطفش نگري سنگ حجر موم شود"‪",‬چونك به قهرش‬
‫نگري موم تو خود خاره شود"‬
‫‪",544,3‬نوحه كني نوحه كني مرده دل زنده شود"‪",‬كار كني كار كني جان‬
‫تو اين كاره شود"‬
‫‪",544,4‬عزم سفر دارد جان مي نهيش بند گران"‪",‬بر سكلد بند ترا عاقبت‬
‫آواره شود"‬
‫‪",544,5‬چونك سليمان برود ديو شهنشاه شود"‪",‬چون برود صبر و خرد‬
‫نفس تو اماره شود"‬
‫‪",544,6‬عشق گرفتست جهان رنگ نبيني تو ازو"‪",‬ليك چو بر تن بزند‬
‫زردي رخساره شود"‬
‫‪",544,7‬شه بچه اي بايد كو مشتري لعل بود"‪",‬نادره اي بايد كو بهر تو‬
‫غمخواره شود"‬
‫‪",544,8‬بشنو از قل خدا هست زمين مهد شما"‪",‬گر نبود طفل چرا بسته‬
‫گهواره شود"‬
‫‪",544,9‬چون بجهي از غضبش دامن حلمش بكشي"‪",‬آتش سوزنده ترا‬
‫لطف و كرم باره شود"‬
‫‪",544,10‬گردش اين سايه من سخره خورشيد حق است"‪",‬ني چو منجم‬
‫كه دلش سخره استاره شود"‬
‫‪",545,1‬بي تو بسر مي نشود با دگري مي نشود"‪",‬هر چه كنم عشق بيان‬
‫بي جگري مي نشود"‬
‫‪",545,2‬اشك دوان هر سحري از دلم آرد خبري"‪",‬هيچ كسي را ز دلم خود‬
‫خبري مي نشود"‬
‫‪",545,3‬يك سر مو از غم تو نيست كه اندر تن من"‪",‬آب حياتي ندهد يا‬
‫گهري مي نشود"‬
‫‪",545,4‬اي غم تو راحت جان چيستت اين جمله فغان"‪",‬تا بزنم بانگ و‬
‫فغان خود حشري مي نشود"‬
‫‪",545,5‬ميل تو سوي حشرست پيشه تو شور و شرست"‪",‬بي ره و راي‬
‫تو شها ره گذري مي نشود"‬
‫‪",545,6‬چيست حشر از خود خود رفتن جانها به سفر"‪",‬مرغ چو در بيضه‬
‫خود بال و پري مي نشود"‬
‫‪",545,7‬بيست چو خورشيد اگر تابد اندر شب من"‪",‬تا تو قدم در ننهي‬
‫خود سحري مي نشود"‬
‫‪",545,8‬دانه دل كاشته اي زير چنين آب و گلي"‪",‬تا به بهارت نرسد او‬
‫شجري مي نشود"‬
‫‪",545,9‬در غزلم جبر و قدر هست ازين دو بگذر"‪",‬زانك ازين بحث به جز‬
‫شور و شري مي نشود"‬
‫‪",546,1‬هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود"‪",‬وا رهد از حد جهان بي‬
‫حد و اندازه شود"‬
‫‪",546,2‬خاك سيه بر سر او كز دم تو تازه نشد"‪",‬يا همگي رنگ شود يا‬
‫همه آوازه شود"‬
‫‪",546,3‬هر كي شدت حلقه در زود برد حقه زر"‪",‬خاصه كه در باز كني‬
‫محرم دروازه شود"‬

‫‪",546,4‬آب چه دانست كه او گوهر گوينده شود"‪",‬خاك چه دانست كه او‬
‫غمزه غمازه شود"‬
‫‪",546,5‬روي كسي سرخ نشد بي مدد لعل لبت"‪",‬بي تو اگر سرخ بود از‬
‫اثر غازه شود"‬
‫‪",546,6‬ناقه صالح چو ز كه زاد يقين گشت مرا"‪",‬كوه پي مژده تو اشتر‬
‫جمازه شود"‬
‫‪",549,8‬چون برسي به كوي ما خامشي است خوي ما"‪",‬زانكه ز گفت و‬
‫گوي ما گرد و غبار مي رسد"‬
‫‪",550,1‬پنبه ز گوش دور كن بانگ نجات مي رسد"‪",‬آب سياه در مرو كاب‬
‫حيات مي رسد"‬
‫‪",550,2‬نوبت عشق مشتري بر سر چرخ مي زند"‪",‬بهر روان عاشقان صد‬
‫صلوات مي رسد"‬
‫‪",550,3‬جمله چو شهد و شير شو وز خود خود فقير شو"‪",‬زانك ز شه‬
‫فقير را عشر و زكات مي رسد"‬
‫‪",550,4‬رجمت اوست كاب و گل طالب دل همي شود"‪",‬جذبه اوست كز‬
‫بشر صوم و صلت مي رسد"‬
‫‪",550,5‬در ظلمات ابتل صبر كن و مكن ابا"‪",‬كاب حيات خضر را در‬
‫ظلمات مي رسد"‬
‫‪",551,1‬جان و جهان چو روي تو در دو جهان كجا بود"‪",‬گر تو ستم كني به‬
‫جان از تو ستم روا بود"‬
‫‪",551,2‬چون همه سوي نور تست كيست دورو به عهد تو"‪",‬چون همه رو‬
‫گرفته اي روي دگر كجا بود"‬
‫‪",551,3‬آنك بديد روي تو در نظرش چه سرد شد"‪",‬گنج كه در زمين بود‬
‫ماه كه در سما بود"‬
‫‪",551,4‬با تو برهنه خوشترم جامه تن برون كنم"‪",‬تا كه كنار لطف تو جان‬
‫مرا قبا بود"‬
‫‪",551,5‬ذوق تو زاهدي برد جام تو عارفي كشد"‪",‬وصف تو عالمي كند‬
‫ذات تو مر مرا بود"‬
‫‪",551,6‬هر كه حديث جان كند با رخ تو نمايمش"‪",‬عشق تو چون زمردي‬
‫گرچه كه اژدها بود"‬
‫‪",551,7‬هر كه رخش چنين بود شاه غلم او شود"‪",‬گرچه كه بنده اي بود‬
‫خاصه كه در هوا بود"‬
‫‪",551,8‬اين دل پاره پاره را پيش خيال تو نهم"‪",‬گر سخن وفا كند گويم‬
‫كين وفا بود"‬
‫‪",551,9‬چون در ماجرا زنم خانه شرع وا شود"‪",‬شاهد من رخش بود‬
‫نرگس او گوا بود"‬
‫‪",551,10‬از تبريز شمس دين چونك مرا نعم رسد"‪",‬جز تبريز و شمس‬
‫دين جمله و جود ل بود"‬
‫‪",552,1‬چيست صلي چاشتگه خواجه به گور مي رود"‪",‬دير به خانه وا‬
‫رسد منزل دور مي رود"‬
‫‪",552,2‬در عوض بت گزين كز دم و مار همنشين"‪",‬وز تتق بريشمين‬
‫سوي قبور مي رود"‬

‫‪",552,3‬شد مي و نقل خوردنش عشرت و عيش كردنش"‪",‬سخت‬
‫شكست گردنش سخت صبور مي رود"‬
‫‪",552,4‬زهره نداشت هيچ كس تا بر او زند نفس"‪",‬پخته شود ازين سپس‬
‫چون به تنور مي رود"‬
‫‪",552,5‬صاف صفا نمي رود راه وفا نمي رود"‪",‬مست خدا نمي رود‬
‫مست غرور مي رود"‬
‫‪",552,6‬اي خنك آنكه پيش شد بنده دين و كيش شد"‪",‬موسي وقت‬
‫خويش شد جانب طور مي رود"‬
‫‪",552,7‬چند بريد جامها بست بسي عمامها"‪",‬چونكه نداشت ستر حق‬
‫ناكس و عور مي رود"‬
‫‪",552,8‬آنكه ز روم زاده بد جانب روم وا رود"‪",‬وانكه ز غور زاده بد هم‬
‫سوي غور مي رود"‬
‫‪",554,6‬از تبريز شمس دين دست دراز مي كند"‪",‬سوي دل و دل من از‬
‫دست رسي چه مي شود"‬
‫‪",555,1‬چونك جمال حسن تو اسب شكار زين كند"‪",‬نيست عجب كه از‬
‫جنون صد چو مرا چنين كند"‬
‫‪",555,2‬بال برآرد اين دلم چونك غمت پرك زند"‪",‬بار خدا تو حكم كن تا به‬
‫ابد همين كند"‬
‫‪",555,3‬چونك ستاره دلم با مه تو قران كند"‪",‬اه كه فلك چه لطفها از تو‬
‫برين زمين كند"‬
‫‪",555,4‬باده به دست ساقيت گرد جهان همي رود"‪",‬آخر كار عاقبت جان‬
‫مرا گزين كند"‬
‫‪",555,5‬گرچه بسي بياورد در دل بنده سر كند"‪",‬غيرت تو بسوزدش گر‬
‫نفسي جزين كند"‬
‫‪",555,6‬از دل همچو آهنم ديو و پري حذر كند"‪",‬چون دل همچو آب را‬
‫عشق تو آهنين كند"‬
‫‪",555,7‬جان چو تير راست من در كف تست چون كمان"‪",‬چرخ ازين ز‬
‫كين من هر طرفي كمين كند"‬
‫‪",555,8‬ديده چرخ و چرخيان نقش كند نشان من"‪",‬زانك مرا بهر نفس‬
‫لطف تو همنشين كند"‬
‫‪",555,9‬سجده كنم بهر نفس از پي شكر آنك حق"‪",‬در تبريز مر مرا بنده‬
‫شمس دين كند"‬
‫‪",556,1‬جور و جفا و دوريي كان كنكار مي كند"‪",‬بر دل و جان عاشقان‬
‫چون كنه كار مي كند"‬
‫‪",556,2‬هم تك يار يار كو راحت مطلقست او"‪",‬يار ز حكم و داوري با تو‬
‫چه يار مي كند"‬
‫‪",556,3‬يك صفتي قرين شود چرخ بدو زمين شود"‪",‬يك صفتي خريف را‬
‫فصل بهار مي كند"‬
‫‪",556,4‬از صفتي فرشته را ديو و بليس مي كند"‪",‬وز تبشي شب مرا‬
‫رشك بهار مي كند"‬
‫‪",556,5‬مي زده را معالجه هم به مي از چه مي كند"‪",‬اشتر مست را ز‬
‫مي باز چه بار مي كند"‬

‫‪",556,6‬از كف پير ميكده مجلسيان خرف شده"‪",‬دور ز حد گذشت كو‬
‫آنكه شمار مي كند"‬
‫‪",556,7‬هست شد آن عدم كه او دولت هستها بود"‪",‬مست شد آن خرد‬
‫كه او ياد خمار مي كند"‬
‫‪",556,8‬عشرت خشك لب شده آمد و تر همي زند"‪",‬آن تريي كه اندرو‬
‫آب غبار مي كند"‬
‫‪",556,9‬ساقي جان بيا كه دل بي تو شدست مشتغل"‪",‬تا كه نبيند او ترا با‬
‫كي قرار مي كند"‬
‫‪",556,10‬جزو دويد تا به كل خار گرفت صدر گل"‪",‬جذبه خار خار بين كان‬
‫دل خار مي كند"‬
‫‪",556,11‬مطرب جان بيا بزن تنتن تن تنن تنن"‪",‬كين دل مست از بگه ياد‬
‫نگار مي كند"‬
‫‪",556,12‬ياد نگار مي كند قصد كنار مي كند"‪",‬روح نثار مي كند شير شكار‬
‫مي كند"‬
‫‪",556,13‬تا كه چه ديد دوش او يا كه چه كرد نوش او"‪",‬كز بن بامداد او‬
‫ناله زار مي كند"‬
‫‪",556,14‬گفت حبيب نادرست همچو الست و جنس او"‪",‬تا كه به پاسخ‬
‫بلي چرخ دوار مي كند"‬
‫‪",560,1‬عاشق دلبر مرا شرم و حيا چرا بود"‪",‬چونك جمال اين بود رسم‬
‫وفا چرا بود"‬
‫‪",560,2‬اين همه لطف و سركشي قسمت خلق چون شود"‪",‬اين همه‬
‫حسن و دلبري بر بت ما چرا بود"‬
‫‪",560,3‬درد فراق من كشم ناله به ناي چون رسد"‪",‬آتش عشق من برم‬
‫چنگ دو تا چرا بود"‬
‫‪",560,4‬لذت بي كرانه ايست عشق شدست نام او"‪",‬قاعده خود‬
‫شكايتست ورنه جفا چرا بود"‬
‫‪",560,5‬از سر ناز و غنج خود روي چنان ترش كند"‪",‬آن ترشي روي او‬
‫روح فزا چرا بود"‬
‫‪",560,6‬آن ترشي روي او ابر صفت همي شود"‪",‬ورنه حيات و خرمي باغ‬
‫و گيا چرا بود"‬
‫‪",561,1‬طوطي جان مست من از شكري چه مي شود"‪",‬زهره مي‬
‫پرست من از قمري چه مي شود"‬
‫‪",561,2‬بحر دلم كه موج او از فلك نهم گذشت"‪",‬خيره بمانده ام كه او از‬
‫گهري چه مي شود"‬
‫‪",561,3‬باغ دلم كه صد ارم در نظرش بود عدم"‪",‬نرگس تازه خيره شد‬
‫كز شجري چه مي شود"‬
‫‪",561,4‬جان سپهست و من علم جان سحرست و من شبم"‪",‬اين دل‬
‫آفتاب من هر سحري چه مي شود"‬
‫‪",561,5‬دل شده پاره پارها در نظر و نظارها"‪",‬كين همه كون هر زمان از‬
‫نظري چه مي شود"‬
‫‪",561,6‬از غلبات عشق او عقل چه شور مي كند"‪",‬وز لمعان جان او‬
‫جانوري چه مي شود"‬

‫‪",561,7‬من همگي چو شيشه ام شيشه گريست پيشه ام"‪",‬آه كه شيشه‬
‫دلم از حجري چه مي شود"‬
‫‪",561,8‬با خبران و زيركان گرچه شوند لعل كان"‪",‬بي خبرند ازين كزو ب